رفتن به محتوا

زندگینامه عبدالله بن احمد نسفى‏

« ابوالبرکات عبدالله بن أحمد بن محمود النسفی» ملقب به حافظ الدین النسفی، از علماى حنفى مذهب اهل« أیذَج» از نواحى« اصبهان» است که در آنجا هم وفات یافته است.« نسف» از بلاد سند مابین جیحون و سمرقند است که به آن نَخشَب هم گفته مى‏شود و علماى فراوانى در علوم و فنون مختلف در آن پرورش یافته‏اند( النسفی، عبدالله بن احمد، ص ۱۷).

اطلاعات چندانى از وى در دست نیست. در منابع، تاریخ ولادت وى ضبط نشده و در تاریخ وفاتش نیز اختلاف وجود دارد، به ‏گونه ‏اى که برخى، تاریخ وفات او را سال ۷۰۱ ق و برخى سال ۷۱۰ ق و ۷۱۱ ق ذکر کرده‏اند که قول اخیر ارجح است( همان).

وى در دورانى زندگى مى‏کرد که بلاد مسلمین، به خاطر حمله مغولان، دچار جنگ و خونریزى بوده و عالمان بزرگى در این ایام از دست رفتند که از آن جمله‏اند:

  1. تقى الدین ابن الصلاح( ت ۶۴۳ ق)،
  2. امام علم الدین سخاوى( ت ۶۴۳ ق)،
  3. حافظ ضیاء الدین مقدسى( ت ۶۴۳ ق)،
  4. علامه یوسف ابن جوزى( ت ۶۵۶)،
  5. شیخ الاسلام العز بن عبدالسلام( ت ۶۶۰ ق)،
  6. قاضى شام احمد بن خلکان( ت ۶۸۱ ق)،
  7. قطب الدین محمد بن احمد بن على قسطلانى( ت ۶۸۶ ق)،
  8. قطب الدین محمد بن مسعود سیرافى( ت بعد ۷۱۲ ق).

مصادر تاریخى، اشاره‏اى به مسافرت‏هاى علمى وى نکرده‏اند، مگر سفر او در اواخر عمرش به بغداد که صاحب« کشف الظنون» متذکر آن گردیده است. در« مفتاح السعاده» نیز به این نکته اشاره شده است که در سال ۷۱۰ ق، نزد ابوالمجد محمد بن محمد بن عبدالساتر، تفقه کرده و« الزیادات» را از ابونصر احمد بن محمد بن عمر العتابی البخاری روایت کرده است( همان، ص ۱۸).

وى در علم فقه، اصول، تفسیر و اصول دین، صاحب آثار زیادى است که از جمله آن‏هاست:

  1.  عمده العقائد: رساله مختصرى است که دربردارنده مهم‏ترین قواعد علم کلام بوده و« العقائد النسفیه» نیز نامیده شده است.
  2.  اعتماد الاعتقاد؛ که شرح کتاب سابق مى‏باشد.
  3.  فضائل الأعمال.
  4.  الوافی فی الفروع.
  5.  الکافی: که شرح« الوافی» مى‏باشد.
  6.  کنز الدقائق فی فروع الحنفیه؛ که تلخیص« الوافی» است.
  7.  المستوفی فی الفروع؛ صاحب« کشف الظنون» به آن اشاره کرده است.
  8.  منار الأنوار فی أصول الفقه.
  9.  کشف الأسرار؛ که شرح« منار الأنوار» مى‏باشد.
  10.  مدارک التنزیل و حقائق التأویل فی التفسیر.
  11.  شرح کتاب« المنتخب فی أصول المذهب» اثر حسام الدین محمد اخسیکتى حنفى( متوفى ۶۴۴ ق).
  12.  شرح کتاب« الهدایه»: اثر شیخ الاسلام برهان الدین على بن ابى‏بکر مرغینانى( ت ۵۹۳ ق).
  13.  المستصفی؛ که شرح منظومه ابوحفص عمر بن محمد بن احمد نسفى است.
  14.  تأویلات القرآن؛ که در خلال کتاب« مدارک التنزیل» به آن اشاره شده است.
  15.  المنافع؛ شرح« النافع» اثر ناصر الدین سمرقندى که در« تاج التراجم» به آن اشاره شده است( همان، ص ۱۹ و ۲۰).

منابع مقاله‏

النسفى، عبدالله بن احمد،« تفسیر النسفی( مدارک التنزیل و حقائق التأویل)»، دارالنفاس، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۶ ق/ ۱۹۹۶ م، مقدمه کتاب، ج ۱، ص ۱۷- ۲۰.

بازدیدها: ۲

حاج ملا سلطان محمد بن حیدر بیدختى‏ «سلطان على‏شاه»

حاج ملاّ سلطان محمّد بیدختى گنابادى، از مشاهیر علما و عرفا و مفسّرین بزرگ قرآن. در ۲۸ جمادى الاولى سال ۱۲۵۱ قمرى در بیدخت گناباد واقع در خراسان قدم به عرصه وجود نهاد و در سه سالگى به فراق پدر مبتلا شد.

از همان کودکى به هوش و ذکاوت و وقار و متانت در میان اقوام و مردم بیدخت مشهور شد. در سن هفده سالگى وقتى اساتید محلى دیگر درد طلب و روحیه علمى وى را ارضا نکردند، پیاده عازم مشهد شد و چندى از محضر علماى آنجا استفاده علوم نقلى و ادبى نمود.

آنگاه به نزد حاج ملا هادى سبزوارى رفته حکمت آموخت و چندى با ارادت کامل نزد وى تلمّذ کرد و در حکمت مشاء و اشراق یدى طولى به هم رساند و حواشى بر اسفار ملا صدرا نوشت و علوم دیگر مثل ریاضیات و هیأت و نجوم و طب و اسطرلاب و علوم غریبه را نیز آموخت. ولى هنوز درد طلب حقیقت درمان نشد.

از آنجا به عتبات عالیات مشرّف شده و علوم فقهى را نزد علمایى مثل مرحوم حاج شیخ مرتضى انصارى کسب کرد و اجازه اجتهاد گرفت و در مراجعت بار دیگر در سبزوار به تحصیل حکمت اشتغال ورزید. در این اوان مرحوم سعادت علیشاه قطب وقت سلسله نعمت اللّهى که عازم مشهد بودند در سبزوار توقف کردند و مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى مجلس درس را تعطیل و به شاگردان فرمود که به ملاقات مشار الیه روند. در این جلسه جناب سلطان علیشاه مجذوب سعادت علیشاه شد و ترک همه چیز کرد و در پى مطلوب به اصفهان رفت و دست ارادت به او داد و مراحل سلوک را طى نمود.

پس از وفات مرشد بزرگوار بنا بر نصّ صریح به سمت قطبیت سلسله نعمت اللّهى منصوب شد. در اندک زمانى صیت فضائل صورى و معنوى ایشان همه ایران و بعضى از کشورهاى اسلامى را پر نمود و همین امر موجب حسادت دشمنان فقر گردید و بالأخره در سحرگاه ۲۶ ربیع الاوّل ۱۳۲۷ قمرى، ایشان را در سن ۷۶ سالگى مخنوق و به شهادت رسانیدند. پیکر پاکشان در بیدخت گناباد مدفون گردید.

آثار

آن جناب را تألیفات چند است. آنچه به طبع رسیده عبارتند از:

تفسیر قرآن به نام بیان السعاده؛

سعادت نامه در بیان علم و شرافت آن؛

مجمع السعادات؛

شرح عرفانى بعضى از ابواب اصول کافى.

آن جناب این سه کتاب را به نام مرشد خود سعادت علیشاه نوشته است.

دیگر ولایت نامه که در شرح و بیان احکام قلبى و امور مربوط به ولایت است و بشاره المؤمنین در بیان شیعه و مؤمن و امورى است که موجب بشارت دادن به مؤمنین از جانب بزرگان دین است و اساس آن ولایت است.

تنبیه النائمین در بیان حقیقت خواب و اثبات عوالم ما وراء الطبیعى و تجرّد و بقاء روح از طریق آن.

سپس توضیح که شرح فارسى کلمات قصار بابا طاهر عریان است و آخرین تألیف ایشان ایضاح است که شرح عربى همین کلمات مى‏باشد. ولى نه آنکه عین شرح فارسى ترجمه شده باشد، بلکه مطالب آن دو تنوع دارد.

تفسیر بیان السعاده دومین تألیف ایشان است که به زبان عربى نوشته شده است و جزو معدود تفاسیر عرفانى شیعه است که کلّ قرآن را دربر مى‏گیرد و در آن جمع بین تنزیل و تأویل با رجوع به احادیث مروى از حضرات معصومین علیهم السلام شده است. بر تفسیر بیان السعاده تقریظى به نام رجوم الشیاطین به قلم فرزند و جانشین طریقى ایشان مرحوم حاج ملا على نور علیشاه گنابادى نوشته شده که شامل شرح حال مفسّر محترم نیز هست. کتاب نابغه علم و عرفان تألیف مرحوم حاج سلطانحسین تابنده گنابادى رضا علیشاه نیز تماما درباره احوال و آثار ایشان و جامعترین اثر در این موضوع است.

 

بازدیدها: ۷

زندگینامه سیدحیدر علوی حسینی « سیدحیدر آملى»

ولادت:

یکى از ستارگان فروزان آسمان حکمت و عرفان سید حیدر بن علی بن حیدر علوی حسینی « سیدحیدر آملى» ملقب به بهاءالدین است. وى در سال ۷۲۰ ق در خانواده‏اى از سادات علوى شهر آمل متولد شد، برکات این مولود چنان بود که پرتو انوار الهى از وجودش بدرخشید و محفل عرفا و حکماى شیعه را نورانى کرد.

نام حیدر را براى او برگزیدند تا از همان کودکى با عشق مولایش پرورش یابد و بعدها نیز آستان مقدّس آن حضرت را محل خلوت و ریاضت و عبادت خود قرار دهد و پیوسته از محضر آن امام همان کسب فیض نماید. نسب سیدحیدر آملى به ۲۴ واسطه به امام سجاد( ع) مى‏رسد.

از این رو، وى پیوسته به خود مى‏بالد و لحظه لحظه‏ى عمر شریفش را در راه آموختن معارف اجداد طاهرینش صرف مى‏کند. این دلدادگى چنان بود که استاد عالى‏قدرش فخرالمحققین او را« زین العابدین ثانى» لقب داد.

تحصیلات:

عشق وصف ناپذیر این عارف وارسته به دانش اجداد طاهرینش، او را بر آن داشت تا از کودکى در محضر پدر، به تحصیل علوم دینى مشغول شود.

وى مدت بیست سال بدون وقفه با مسافرت به شهرهاى متعدد ایران به فراگیرى علوم پرداخت به طورى که خود در این باره مى‏نویسد:« من از اوایل جوانى، بلکه از کودکى تا امروز که ایّام کهولت را مى‏گذرانم با توجّه به عنایت الهى و توفیقات او همواره در تحصیل عقاید اجداد طاهرینم که همان ائمه معصومین( ع) هستند، کوشا بوده ‏ام و به شناخت راه و روش آن‏ها و عقاید و معارف آن‏ها چه به حسب ظاهر که مخصوص شیعه امامیه است و چه به حسب باطنى که روش طایفه صوفیه است، پرداخته‏ام و همواره در راه موافقت این دو روش و جمع و اتحاد آن، کوشش داشته ‏ام تا به مقام استقامت رسیده ‏ام».

وى بعد از گذشت اولین دوره‏ى مسافرت علمى، به زادگاهش در آمل برمى‏گردد و چند سالى در خدمت سلطان فخرالدوله به راهنمایى و ارشاد مشغول مى‏شود و نزد او به وزارت مى‏رسد. در این زمان سید از مواهب زندگى مادى و معنوى برخوردار است.

 

آغاز تحوّل و هجرت:

سیدحیدر با آن مناعت طبع، و روح بلند، هیچ گاه تن به تعلّقات پست دنیا ندارد، لذا خیلى زود به پوچى و فساد این موقعیت پى مى‏برد و این بار از سر آگاهى بیشتر و با تجارب گران قدرتر دنیا را ترک مى‏گوید و در سایه‏ى توجهات الهى متوجه مى‏شود که براى تکمیل دانش معنوى‏اش باید دل از وطن مألوف برکند و دست به هجرت الى الله بزند.

او خود در این باره مى‏گوید:« دیدم از حق و حقیقت منحرف شده ‏ام، پس پنهانى با خداوند به مناجات پرداختم و رهایى از آن را خواستار شدم و میل و شوق به ترک دنیا و کناره‏گیرى از آن در درونم حاصل شد.

فهمیدم رهایى از دنیا با همراهى و مصاحبت با پادشاهان و یاران و دوستان و ماندن در وطن مألوف میسّر نمى‏گردد». این تحوّل روحى سبب گردید تا مال و منال دنیا و زن و فرزند و اقوام را رها کند و به زیارت عتبات عالیات عراق و خانه خدا بشتابد.

در سر راه از اصفهان که در گذشته مدتى در آنجا اقامت داشته مى‏ گذرد؛ ولى این بار جز با عارفان کامل به دیدار کسى نمى ‏رود و گویا آن چه را که قبلا در این شهر و شهرهاى دیگر ایران فرا گرفته کنار مى‏گذارد و به عرفان روى مى‏آورد و در همه جا، با اهل فتوّت پیمان مودّت مى‏بندد.

در این زمان در اصفهان، شیفته‏ى عارف بزرگ« شیخ نورالّدین طهرانى» مى‏گردد و به دست او خرقه مى‏پوشد و این عارف سوخته‏ى جان، ذکر را به او تلقین مى‏کند؛ امّا آن چه سیدحیدر را وادار به هجرت از زادگاهش کرده، تنها فراگیرى علوم نیست.

لذا بیش از یک ماه نزد شیخ نورالدین نمى‏ماند با این که به گفته خود در این مدّت، معارف زیادى نزد این عارف عالى‏قدر مى‏ آموزد و عطش او را نسبت به فیض برى و توسّل و توجه به مشاهد شریفه ائمه معصوم( ع) شدّت و فزونى مى‏بخشد.

پس به زیارت این قبور مى‏ شتابد و سپس حجّ انجام داده و به شوق دیدار مرقد شریف نبى اکرم( ص) و ائمه بقیع راهى مدینه منوره مى‏شود. وى گرچه قصد مجاورت داشته است؛ امّا وضعیت مزاجى به او این اجازه را نمى‏دهد و دوباره به نجف اشرف برمى‏گردد و در آنجا رحل اقامت مى‏افکند تا این بار همراه با امدادهاى اولیاى الهى در محضر عالمان بزرگى چون فخرالمحققین به خوشه چینى مشغول شود.

همچنین در محضر عارف کامل عبدالرحمن بن احمدالقدسى به خواندن کتاب‏هاى« منازل السائرین» و« فصوص الحکم» و شروح آن مى‏پردازد.

به این ترتیب سیدحیدر، جامع علوم منقول و معقول مى‏گردد و در سایه‏ى توجهات و عنایات حق تعالى و آستانه‏ى مقدس علوى، اکثر کتب عرفانى و رموز و اسرار آن برایش کشف شده و بر آن‏ها شروح و حواشى مى‏نویسد.

وى در این زمان به نوشتن مهمّ‏ترین آثارش؛ یعنى تفسیر« المحیط الاعظم» و« نص النصوص» توفیق مى‏یابد. البته علوم و دانش سیدحیدر، منحصر به آنچه نوشته است، نمى‏باشد به طورى که خود بعد از نقل دو اجازه‏اى که از فخر المحققین و عبدالرحمن قدسى گرفته است، مى‏گوید:« خلاصه وصول و کشف من از علوم الهى منحصر به آنچه گفتم نیست، بلکه وصول من به علوم اهل بیت( ع) مقدّم بر سلوکم مى‏باشد؛ زیرا من از محبوبین درگاه الهى هستم و وصول محبوب مقدّم بر سلوکش مى‏باشد؛ مانند انبیاء و اولیاء و تابعین که از روى صداقت راه آن‏ها را دنبال مى‏کنند».

وى در مقدّمه‏ى تفسیر« المحیط الاعظم» تصریح مى‏کند که بعد از توجه به سوى حق و مجاورت خود در مکه و مدینه و عتبات عالیات به این معارف رسیدم و همان طورى که مجاورت مکه موجب فتح و گشایش معارف و فتوحات مکرّر بر قلب شیخ بزرگ( محى الدین عربى) شد، مشهد شریف غروى؛ یعنى مشهد شریف على بن ابیطالب( ع) موجب و سبب گشایش اسرار غیبیّه، بر قلب من شد.

فهم این اسرار تأویل قرآن کریم و حقایق فصوص الحکم و معانى و معارف آن نیز محض توجّه به جانب درگاه ایزدى بوده‏اند و به عمل و کسب و سبب قبلى نبوده است. کامل مصطفى شیبى اظهار مى‏داد که او متوفّاى بعد از سال ۷۹۴ ق است؛ ولى تاریخ وفات وى کاملاً مشخص نیست. از وى کتاب‏هاى زیادى به یادگار مانده است، به طورى که حدود ۳۰ جلد کتاب به او نسبت داده شده است.

 

بازدیدها: ۴

زندگینامه جمال الدین حسین بن على نیشابورى «ابو الفتوح رازى‏»

جمال الدین حسین بن على نیشابورى، معروف به ابو الفتوح رازى خزاعى، مفسر نامدار شیعه، در حدود سال ۴۷۰ ق. در شهر رى متولد شد. وى پس از گذراندن دوران کودکى و نوجوانى، به تحصیل علوم رایج عصر خویش پرداخته و در اثر ذوق و استعداد سرشار و کوشش مداوم، در فراگیرى دانش در اندک زمانى سرآمد دانشمندان عصر خود در علم کلام، فقه، ادب، تفسیر و وعظ و خطابه گردید و به عنوان دانشورى بى بدیل مطرح شد.

خاندان فضل و تقوا

سلسله نسب ابو الفتوح رازى به قبیله خزاعه مى‏رسد. در طول تاریخ، این خاندان از برجسته ‏ترین دوستان اهل بیت علیهم السّلام بوده تا آن جایى که معاویه گفته است: محبّت قبیله بنى خزاعه نسبت به على علیه السّلام به حدّى است که اگر زنانشان فرصت مى‏یافتند، با ما مى‏جنگیدند تا چه رسد به مردان ایشان! جدّ اعلاى ابو الفتوح، بدیل خزاعى است. همچنین فرزند بدیل نافع خزاعى، از اصحاب معروف رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله است.

و به عنوان معلّم قرآن از طرف پیامبر صلى اللّه علیه و آله در سال چهارم هجرت به منطقه نجد اعزام شده بود و در فاجعه بئر معونه به شهادت رسید. ابو الفتوح در تفسیر سوره فتح مى‏گوید:« بدیل بن ورقاء خزاعى، از پدران ماست.» وى در تفسیر آیه‏و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فى سبیل اللّه امواتابا اشاره به شأن نزول آن- که در مورد شهداى بئر معونه نازل شده است- نافع بن بدیل بن ورقاء خزاعى را در ردیف این شهدا نامبرده و تصریح مى‏کند که:« این مرد، از پدران ماست.» همچنین فرزندان دیگر بدیل، به نام‏هاى محمّد و عبد الرحمن و عبد اللّه در جنگ صفین و در رکاب على علیه السّلام در سال ۳۷ ق. به شهادت رسیدند.

جدّ ابو الفتوح، محمّد بن احمد نیشابورى صاحب کتاب« روضه الزهراء» و عموى پدرش، شیخ عبد الرحمن صاحب کتاب سفینه النجاه، از دانشمندان برجسته شیعى بوده‏اند. پسرش، شیخ تاج الدین محمّد و خواهر زاده وى، فخر الدین احمد، نیز از علماى عصر خود به شمار مى‏آمدند. ملاحظه مى‏شود، چهره‏هاى برجسته خاندان ابو الفتوح رازى از تاریخ صدر اسلام تا کنون، همانند ستارگان فروزان، در آسمان علم، تقوا و فضیلت پرتو افشانى مى‏کنند.

علاّمه سیّد محسن امین در مورد خاندان ابو الفتوح، مى‏نویسد:« وى( ابو الفتوح) و پسرش تاج الدین محمّد و پدرش على بن محمّد و جدّش و جدّ اعلاى وى، شیخ ابو بکر احمد و عموى بزرگش شیخ عبد الرحمن بن ابى بکر، همه از دانشمندان نامدار امامیه مى‏باشند. و خلاصه، این سلسله معروف در میان علماى شیعه، جایگاه ویژه‏اى داشته ‏اند و تألیفات پر بار و کتاب‏هاى متعددى را از خود به یادگار گذاشته‏اند.» قاضى نور اللّه شوشترى نیز در مورد جلالت خاندان ابو الفتوح رازى، مى‏گوید:« او از خاندان جلالت و فضیلت است و از ذریّه بدیل بن ورقاء خزاعى، که از یاران خاص پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله بوده است. اساسا قبیله خزاعه در طول تاریخ، از شیعیان خالص اهل بیت علیهم السّلام بوده‏اند.»

اساتید

شیخ ابو الفتوح رازى با توجه به عشق و علاقه‏اى که به تحصیل علوم و معارف اسلامى داشته است، براى کسب فضائل علمى، در محضر اساتید متعددى زانوى ادب زده و بهره‏هاى فراوان برده است. برخى از اساتید وى عبارتند از:

  • ۱- على بن محمّد نیشابورى رازى این شخصیت پدر بزرگوار ابو الفتوح رازى است؛ وى داراى تألیفاتى همچون« مسائل المعدوم» و« دقایق الحقایق» مى‏باشد. شیخ على رازى علاوه بر فرزندش، استاد سایر علماى عصر خویش نیز به شمار مى‏آید.
  • ۲- عبد الرحمن خزاعى نیشابورى؛ وى عموى بزرگ ابو الفتوح و پدید آورنده آثارى همچون« سفینه النجاه»،« الرضویات»،« مختصرات فى الزواجر و المواعظ» است.
  • ۳- شیخ عبد الجبار بن مقرى رازى، معروف به مفید رازى؛ وى در شهر رى مدرسه‏اى داشت و در سال ۴۵۵ ق. از استادش شیخ طوسى اجازه روایت کتاب« التبیان» را گرفت.
  • ۴- شیخ ابو على حسن بن محمّد طوسى،( فرزند شیخ طوسى)؛ وى یکى از استادان مبرّز ابو الفتوح است. او را مفید ثانى نیز مى‏گفتند، ابو الفتوح قبل از سال ۵۰۰ ق. در عراق به محضر وى رسیده است.
  • ۵- قاضى عماد الدین حسن بن محمّد استر آبادى؛ وى که قاضى رى بود، از استادان ابن شهر آشوب و شیخ منتجب الدین نیز محسوب مى‏شود.
  • ۶- ابو القاسم محمود بن عمر زمخشرى، معروف به جار اللّه( ۵۳۸- ۴۶۷ ق.)؛ وى استاد غیر شیعى ابو الفتوح به شمار مى‏آید. و مؤلف تفسیر معروف کشّاف است و از مذهب حنفى معتزلى پیروى مى‏کرده است. ابو الفتوح در تفسیر آیه‏الّذى جعل لکم من الشّجر الاخضر نارااز زمخشرى به عنوان استاد خود یاد کرده است. البته ابو الفتوح در تفسیر خود از تفسیر« کشّاف» زمخشرى مطلبى نقل نکرده است. زیرا تفاسیر« ابو الفتوح»،« الکشاف» و« مجمع البیان» تقریبا در یک زمان تألیف شده‏اند.

شاگردان‏

این دانشمند گرانمایه بعد از تحصیل علوم مختلف، اندوخته‏ هاى علمى خود را با اخلاص تمام به مشتاقان معارف عرضه نموده است؛ از جمله دانش اندوزان مکتب وى افراد زیر مى‏باشند:

  • ۱- شیخ رشید الدین محمّد بن شهر آشوب مازندرانى( ۴۸۹- ۵۸۸ ق.)؛ وى در علوم فقه، حدیث، تفسیر، ادب، شعر و رجال، اطلاعات وسیعى داشته و جامع کمالات، هنرها، و فضیلت‏هاست؛ بدین جهت، حتى از سوى مخالفان و بیگانگان نیز مورد احترام و تعظیم بوده است. ابن شهر آشوب در سفرهاى علمى خویش، به شهر رى وارد شده و مدتى از ابو الفتوح رازى استفاده کرده است. وى در کتاب« معالم العلما» از استاد خود چنین یاد مى‏کند:« استاد من، شیخ ابو الفتوح بن على رازى، دانشمند گرانمایه‏اى است که کتاب شرح شهاب و روح الجنان در تفسیر قرآن را نوشته است. این تفسیر به زبان فارسى است امّا بى نظیر و شگفت انگیز مى ‏باشد.
  • ۲- شیخ منتجب الدین على بن بابویه رازى؛ وى از دانشمندان بلند پایه و از نویسندگان پر مایه قرن ششم هجرى، و از نوادگان برادر شیخ صدوق مى‏باشد. منتجب الدین با تألیف مشهورترین اثر خود به نام« فهرست علماى شیعه»، حقّ بزرگى را بر گردن پیروان این مذهب گذاشته و به این وسیله، نام نیک گروهى از برجستگان علماى شیعه و زعماى اسلام را در صفحه روزگار زنده نگه داشت، تا آن جایى که تمام شخصیت نگاران و تراجم نویسان ممتاز، بعد از قرن ششم هجرى، از کتاب« فهرست» وى کمال بهره را برده‏اند. منتجب الدین در« فهرست» خود، بارها از استادش تجلیل به عمل آورده است. وى در بخشى از کتاب خود استادش را چنین مى‏ستاید:« استاد و پیشواى شیعیان، ابو الفتوح حسین بن على بن محمّد خزاعى رازى، دانشمندى مفسّر و واعظى پارسا بود. وى داراى آثار متعددى است که از جمله آن‏ها، تفسیر روض الجنان در تفسیر قرآن و کتاب روح الاحباب در شرح شهاب است. من هر دو کتاب را بر این استادم قرائت کرده‏ام.»
  • ۳- شیخ عبد اللّه بن حمزه طوسى معروف به ابن حمزه فقیه؛ وى از شاگردان ممتاز ابو الفتوح به شمار مى‏رود. کتاب« الوافى بکلام المثبت و النافى» از تألیفات این فقیه است. لازم به ذکر است، این سه نفر از استاد خویش اجازه روایتى نیز داشته‏اند.
  • ۴- سیّد شریف عزّ الدین« شرفشاه افطسى نیشابورى؛ او داراى کتابى به نام« النظم و النثر الرائق» مى‏باشد. و آرامگاهش در نجف است.
  • ۵- تاج الدین محمّد بن حسین، فرزند ابو الفتوح‏

تالیفات‏

  • ۱- تفسیر روض الجنان این کتاب- که معروف‏ترین اثر شیخ ابو الفتوح رازى است- از جهت فصاحت لفظ و پردازش عبارت، توجه به نکات مناسب تفسیرى، ترجمه‏ى دقیق آیات، آزاد اندیشى در بهره گیرى از روایات مخالف و موافق، نقل اقوال مختلف و گزینش مناسب‏ترین آن و دفاع منطقى و به جا از مذهب شیعه، بر همه‏ى تفاسیر فارسى تشیّع برترى دارد. با این که مؤلّف اصالتا از نژاد عرب مى‏باشد، اما در اثر زندگى و سکونت دراز مدت در ایران، در زبان فارسى تبحّر کامل یافته و این یادگار جاویدان فارسى را آفریده است. این اثر گرانسنگ و کهن شیعى، یکى از بزرگ‏ترین یادگارهاى نثر فصیح ادب فارسى است. این حقیقت را مى‏توان در نگارش روان و شیرینى بیان ابو الفتوح به نظاره نشست. با این که بیش از ۸۰۰ سال از زمان تألیف آن مى‏گذرد امّا فارسى زبانان امروزى هم به راحتى مى‏توانند اکثر واژه‏ها و عبارات آن را بفهمند. تفسیر« روض الجنان»، شاخص‏ترین اثر این دانشمند پارساى شیعى است که از مهم‏ترین منابع تفاسیر شیعه و سنى، به شمار مى‏آید. این تفسیر از ارزشمندترین و قدیمى‏ترین آثار شیعى به زبان فارسى است که موضوعات اخلاقى، فقهى، تفسیرى، ادبى و تاریخى را در توضیح و تفسیر آیات الهى مورد بحث قرار داده و به همین جهت، مورد استفاده فقها، محدّثان و مشتاقان علم و ادب قرار گرفته است.
  • ۲- مناظره حسنیّه؛ مناظره دخترى است تحصیل کرده به نام حسنیه، معاصر هارون الرشید. این کتاب به زبان فارسى و در ردّ اهل سنّت نوشته شده و بارها همراه حلیه المتقین علاّمه مجلسى و یا مستقل چاپ شده است.
  • ۳- روح الاحباب و روح الالباب فى شرح ‏الشهاب شرحى است بر شهاب الاخبار از قاضى قضاعى شافعى و موضوع آن، در حکم و امثال است. این کتاب یکى از مدارک بحار الانوار است.
  • ۴- کتاب یوحنّا که از زبان یک نفر مسیحى به نام یوحنّا و در مسئله امامت و در ردّ مذهب عامّه نوشته شده است.
  • ۵- منهاج المناهج؛ در تحقیق مذاهب اربعه و اثبات امامت.
  • ۶- رساله اجازه؛ که در تاریخ ۵۵۲ ق. نگارش یافته است.
  • ۷- تفسیر قرآن به زبان عربى.
  • ۸- تبصره العوام فى معرفه مقالات الانام به زبان فارسى‏است و ابو الفتوح در بخشى از آن، اندیشه‏هاى حسین بن منصور حلاّج را نقد کرده و در باب‏هاى دیگر، از نسبت‏هاى ناروا به شیعه جواب داده و از تشیّع دفاع نموده است. علاّمه سیّد محسن امین این کتاب را در کتابخانه شهید شیخ فضل اللّه نورى در تهران دیده است.

از نگاه دیگران‏

  • ۱. علاّمه شهید قاضى نور اللّه شوشترى در کتاب« مجالس المؤمنین» در مورد ابو الفتوح مى‏نویسد: نشانه‏هاى فضل و کمال و تلاش‏هاى نیکوى وى در تفسیر کتاب خداوند و باطل نمودن شبهات و تردیدهاى مخالفین، از نکات بارزى است که در زندگى این مرد به چشم مى‏خورد و هر که تفسیر مشهور وى را ملاحظه کند، به این حقیقت پى مى‏برد. از تفسیر وزین وى چنین بر مى‏آید که او معاصر صاحب کشّاف بوده و بعضى از ابیات آن را دیده است؛ امّا اصل کتاب کشّاف را بعد از تألیف، مشاهده نکرده است.
  • ۲. میرزا محمّد باقر خوانسارى، شخصیت نگار معروف شیعى: حسین بن على خزاعى معروف به شیخ ابو الفتوح رازى، مؤلف تفسیر مشهور فارسى، از دانشمندان شناخته شده‏ى تفسیر و علم کلام است. او از ماهرترین و بزرگ‏ترین علماى ادب و از راویان سرشناس علم حدیث مى‏باشد.
  • ۳. میرزا حسین نورى، محدّث، فقیه، و رجال شناس متبحّر: استاد و پیشواى مفسّرین، ترجمان کلام الهى، جمال الدین ابو الفتوح حسین بن على خزاعى رازى، مشهور به ابو الفتوح رازى، دانشمندى فاضل، فقیهى مفسّر، و ادیبى مطّلع بوده و در کسب علم به درجات کمال نایل شده بود. نسب شریف او به عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء خزاعى، فرزند یکى از اصحاب رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله مى‏رسد.

رحلت‏

بر اساس شواهد موجود ابو الفتوح در سال ۵۵۶ ق. وفات یافته است و طبق وصیتش در شهر رى و در صحن حضرت امامزاده حمزه بن موسى بن جعفر علیه السّلام، در جوار حضرت عبد العظیم حسنى علیه السّلام و در زاویه شمالى مدفون شده است.

فرزندان‏

از شیخ ابو الفتوح رازى دو فرزند دانشمند به یادگار ماند:

  • ۱. تاج الدین محمّد رازى؛ شیخ حرّ عاملى در مورد وى مى‏نویسد: استاد و پیشواى مردم، تاج الدین محمّد فرزند ابو الفتوح رازى خزاعى، دانشمندى پارسا بوده است.
  • ۲. صدرالدین على رازى؛ شیخ منتجب الدین بن بابویه از وى به عنوان یک عالم شیعى، در کتاب الفهرست خود، نام برده است.

 

بازدیدها: ۵

زندگینامه سعید بن مسعده مجاشعى «اخفش»

« ابوالحسن سعید بن مسعده مجاشعى»،( د ح ۲۱۵ ق/ ۸۳۰ م)، معروف به اخفش اوسط، نحوى و ادیب بصرى است. وى از موالى قبیله مجاشع بن دارِم بوده و نسبت مجاشعى وى به همین سبب است.

برخى نویسندگان کهن همچون مبرد، او را ایرانى و اهل بلخ مى‏دانند، اما بلخى مؤلف کتاب فضایل خراسان، وى را از مردم خوارزم شمرده است. از نام عربى پدر و نسبت مجاشعى وى چنین برمى ‏آید که خانواده اخفش سال‏ها پیش از تولد وى به عراق کوچیده و« ولاء» قبیله مجاشع را پذیرفته بوده‏ اند.

از آنجا که بنى مجاشع در بصره مى‏زیستند، مى‏توان پنداشت که اخفش نیز در همان شهر به دنیا آمده است. ولادت وى را برخى از معاصران در دهه سوم از سده دوم قمرى تخمین زده ‏اند. به گفته ابن کثیر لقب اخفش را به سبب کم‏ سویى و کوچکى چشمانش به او داده ‏اند و گفته ‏اند« اَجْلَع» نیز بوده؛ یعنى لبانش به‏ خوبى روى هم بسته نمى‏ شده است.

اخفش در آغاز و حتى تا روزگار ابن قتیبه و زبیدى اندلسى به اخفش صغیر یا اصغر معروف بود؛ زیرا لقب« اخفش کبیر» به ابوخطاب عبدالحمید اختصاص داشت، اما پس از آنکه على بن سلیمان نیز به اخفش شهرت یافت، سعید بن مسعده را اخفش اوسط نامیدند.

به گفته سیوطى نحویان هرگاه لفظ اخفش را به‏ تنهایى به کار برده‏اند، مقصودشان سعید بن مسعده بوده است.

اخفش آغاز زندگى خود را در بصره گذراند و در همان جا به تحصیل علم پرداخت. بصره در آن روزگار، بزرگ‏ترین کانون علم و ادب بشمار مى‏رفت و برجسته‏ترین دانشمندان در علوم مختلف را در خود جاى داده بود. اخفش براى فراگیرى صرف و نحو، سیبویه پیشواى نحویان بصره را که به‏تازگى اصول و قواعد نحو را پایه‏ریزى کرده و شکل نهایى به آن بخشیده بود، برگزید و« الکتاب» را نزد وى خواند.

البته فراگیرى این کتاب بسیار پیچیده و گسترده که تقریباً همه اصول و قواعد نحو عربى را در بر داشت، از عهده هرکس ساخته نبود و گفته‏اند که اخفش یگانه کسى بود که« الکتاب» را به‏طور مستقیم از سیبویه فراگرفت و در انتشار آن کوشید.

منابع نزدیک به روزگار اخفش، از دیگر استادان وى نامى به میان نیاورده‏اند و همه به ذکر این نکته که:« سن او از سیبویه بیشتر بوده و محضر استادان او را نیز درک کرده است»، بسنده کرده‏اند که در این صورت اخفش باید از استادان سیبویه همچون عیسى بن عمر، خلیل بن احمد، یونس بن حبیب و ابوزید انصارى دانش آموخته باشد.

برخى منابع، به ‏صراحت گفته ‏اند که وى شاگرد خلیل بن احمد نبوده است؛ به‏ علاوه اخفش خود نیز در کتاب« معانی القرآن» بارها از این استادان به ‏جز خلیل بن احمد نام برده است؛ بااین‏حال، برخى روایات، حکایت از حضور اخفش در مجالس درس خلیل دارند.

اخفش از هشام بن عروه، عمرو بن عبید، ابراهیم نخعى، شرحبیل بن مدرک و محمد بن عمر واقدى حدیث شنید و ظاهراً نزد خلف احمر، اصمعى و ابومالک نمیرى شعر و ادب و لغت آموخته است و گویا از اعراب، خواه بدویان بصره و خواه دیگر اعراب بیابان‏نشین نیز لغت اخذ کرده است؛ زیرا عباراتى همچون« سمعنا من العرب»،« قال بعض العرب» و« قال قوم من العرب» در کتاب« معانی القرآن» وى بارها تکرار شده است.

اخفش در آغاز، تعلیم و تربیت فرزندان کسانى چون معذّل بن غیلان و محمد بن هانى را بر عهده داشت و به روایتى، از محمد بن هانى براى تعلیم فرزندش دوازده هزار دینار اجرت گرفت، اما چون شهرتى به دست آورد، تدریس« الکتاب» را پیشه ساخت و به برکت دانشى که از سیبویه آموخته بود، امرار معاش مى‏کرد. برجسته ‏ترین نحویان سده ۳ ق، همچون ابوعمر جرمى، ابوعثمان مازنى، کسایى، ابوحاتم سجستانى و توزى،« الکتاب» را نزد وى فراگرفتند.

اخفش با اینکه به مکتب نحوى بصره تعلق داشت، مورد توجه خاص نحویان کوفه نیز بود و کوفیان وى را پیشواى نحویان مى‏خواندند. البته علت این امر تا اندازه‏اى روشن است؛ زیرا اخفش نخستین کسى بود که در« الکتاب» به دیده تعمق نگریست و خرده گرفتن بر آراء و نظریات سیبویه را باب کرد.

در باره نخستین آشنایى کسایى با اخفش گفته شده که اخفش پس از مناظره مشهور سیبویه با کسایى( معروف به زنبوریه)، روانه بغداد شد تا از نزدیک با نحویان کوفه و نظریات آنان آشنا شود و یا به گفته‏اى از کسایى انتقام گیرد و چون بر کسایى وارد شد، در حضور شاگردان او مسائل نحوى بسیارى مطرح کرد که کسایى از عهده پاسخ هیچ‏یک برنیامد و چون شاگردان او بر اخفش برآشفتند، کسایى مانع آنان شد و برخلاف انتظار، وى را سخت گرامى داشت و از او خواست تا نزد وى بماند و تربیت فرزندانش را بر عهده گیرد. اخفش در برابر تکریم و احترام وى تسلیم شد و نزد او ماند. به روایتى در همین زمان، کسایى با پرداخت ۷۰ دینار« الکتاب» را در خفا نزد وى خواند.

اخفش مدتى دراز در بغداد در کنار کسایى بسربرد و به تدریس و تألیف پرداخت. وى در این مدت کوشید تا بدون تعصب نسبت به مکتب نحوى بصره یا کوفه نظریاتى را که معقول‏تر به نظر مى‏رسید، بپذیرد و به شاگردان خود تعلیم دهد؛ چنان‏که بسیارى از آراء سیبویه را رد کرد و برخى آراء کوفیان را پذیرفت و یا اینکه خود نظریات جدیدى ارائه داد. بدین‏سان وى به ‏تدریج توانست تعدیلى میان نظریات دو مکتب نحوى بصره و کوفه برقرار سازد و سنگ نخستین مکتب نحوى سومى را بنیان نهد که بعدها به مکتب بغداد شهرت یافت.

آثار نحوى اخفش یکى از منابع عمده نحویان در سده‏هاى بعد بوده است. ابوعلى فارسى، ابن جنى، زمخشرى، ابن سراج و ابوحیان غرناطى از آراء و نظریات وى بسیار بهره برده‏اند. ابن مضاء قرطبى در رد نظریه« عامل»، اخفش و استادش سیبویه را سخت مورد انتقاد قرار داده است.

اخفش راوى شعر و ادب نیز بوده است و ازهمین ‏رو به او لقب راویه داده ‏اند و گفته ‏اند که وى نخستین کسى بوده که معانى دشوار اشعار را در زیر هر بیت املا مى‏ کرده است. ثعلب، دانش وى را بسیار ستوده و او را در روایت شعر برجسته‏ترین مردمان روزگار خود دانسته است، اما گویى اخفش خود معترف بوده که در این باره هرگز به پاى راویان بزرگ هم‏روزگارش چون اصمعى نمى‏رسیده است.

دانش اخفش علاوه بر نحو و روایت شعر، در علم عروض نیز مورد ستایش بسیار قرار گرفته است.

اخفش را از آشنایان به علم کلام نیز دانسته ‏اند و گفته ‏اند که شاگرد متکلم معروف ابوشمر مرجى بوده است.

آثار:

  • ۱. القوافی؛
  • ۲. معانی القرآن.

آثار یافت ‏نشده:

  • ۱. أبیات المعانی( معانی الشعر)؛
  • ۲. الأربعه؛
  • ۳. الاشتقاق؛
  • ۴. الأصوات؛
  • ۵. الأوسط؛
  • ۶. التصریف قفطی؛
  • ۷. شرح کتاب سیبویه؛
  • ۸. شرح کتاب مسائیه ابوزید انصارى؛
  • ۹. شرح النوادر؛
  • و…

منابع مقاله‏

برگرفته از دایرهالمعارف بزرگ اسلامى، ج ۷، ص ۱۹۲

بازدیدها: ۲

زندگینامه عبد الله بن محمد انصارى«پیر هرات»«خواجه عبدالله»

« ابواسماعیل، عبد الله بن ابى‏ منصور انصارى»، معروف به پیر هرات، از علماى نام‏آور شریعت و پیران و رهروى باحقیقت و طریقت است که با شش واسطه به ابوایوب انصارى مى‏رسد.

ابوایوب انصارى، از صحابه حضرت رسول اکرم( ص) است که صاحب رَحل رسول الله( ص) بوده و زمانى که حضرت رسول( ص) از مکه به مدینه هجرت فرمود، همه استدعا داشتند که حضرت به خانه آن‏ها وارد شود، اما حضرت فرمودند:« هر جا شتر فرود آید، من آنجا درآیم». شترِ حضرت، در خانه ابوایوب بنشست و حضرت به خانه ابوایوب درآمد.

خواجه، نامش عبد الله، و کنیه ‏اش اسماعیل و ملقب به شیخ الاسلام، به سال ۳۹۸ ق در غروب آفتاب روز جمعه دوم شعبان در قریه قهن‏دژ یا کهن‏دژ، از توابع طوس، در زمان خلافت القادر بالله عباسى، دیده به جهان گشود.

گرچه در چند سال پایان عمر، خواجه، فروغ چشمان خود را از دست بداد، اما تاریکى‏هاى جهان بیرون بر وى اثرى ننهاد و وى با روشنایى درون همچنان به تفسیر و تذکیر پرداخت. وى در آدینه سال ۴۸۱ ق، روى در نقاب خاک کشید. آرامگاهش در بقعه کازرگاه هرات که اکنون معروف به« بزرگاه» است، قرار دارد و زیارتگاه مشتاقان و ارادتمندان او مى‏باشد.

این پیر روشن‏ضمیر، داراى قوه حافظه‏اى بس خارق‏العاده بوده، چنان‏که خود گفته:« هرچه از قلم من بگذرد، آن را حفظ مى‏کنم».

در« فوائد الرضویه»، از ایشان نقل شده است که:« خواجه، علیه ‏الرحمه گفت: سیصد هزار حدیث و هزار هزار سند حفظ کرده ‏ام». در« نفحات الأنس»، از خواجه آورده است:« من صد هزار بیت از شعراى عرب، یاد دارم».

استادان، شاگردان و سفرهاى خواجه‏

عبد الله انصارى، از استادان زیادى کسب فیض کرد و با شخصیت‏هاى علمى و عرفانى عصر خود ملاقات نمود. اساتید خواجه، بیشتر، مذهب شافعى داشتند. یحیى بن عمار شیبانى سیستانى، از شیراز به هرات آمد و تلاش ورزید تا شیوه اهل طریقت را با شریعت، دمساز کند. وى در تفسیر، حدیث، شعر و ادب ید طولایى داشت و خواجه از محضر او استفاده بسیار کرد.

وى اصول و فروع مذهب شافعى را از محضر قاضى ابومنصور ازدى، فقیه و محدث و امام شافعیان هرات فراگرفت. ابومنصور حدود سى سال، بر مسند قضاوت تکیه داشت و با سلطان محمود غزنوى، بسیار نزدیک بود. دربار غزنه به او اعتماد داشت.

خواجه در سال ۴۱۷ ق، در ۲۱ سالگى براى کسب علم و معرفت به نیشابور سفر کرد. در سال ۴۲۳ ق، به زیارت خانه خدا شرفیاب شد. در بغداد، مدتى اقامت گزید تا از نزد ابوخلال بغدادى، متوفاى ۴۳۹ ق، بهره برد. وى هنگام بازگشت از سفر، به دیدار ابوالحسن خرقانى، متوفاى ۴۲۵ ق، شتافت و در مجلس وى آیینه دل را جلا داد؛ چنان‏که در این باب، خود خواجه مى‏گوید:« اگر خرقانى را نمى‏دیدم، حقیقت را نمى‏شناختم».

عبد الله انصارى، به ابوالحسن خرقانى ارادت زیادى داشت و او را با نثر آهنگین مسجع این‏طور توصیف کرده است:« عبد الله، مردى بود بیابانى، مى‏رفت به طلب آب زندگانى، ناگاه رسید به ابوالحسن خرقانى، چندان کشید آب زندگانى که نه عبد الله ماند و نه خرقانى».

خواجه بارها به نیشابور که در آن وقت، مهد ادب و عرفان بود، سفر کرد و از نزد اساتید بزرگوار، چیزها آموخت. با ابوسعید ابى الخیر، ملاقات کرد. خواجه نظام الدین طوسى، وزیر مقتدر و دانشمند ملک‏شاه سلجوقى به وى ارادت داشت.

عبد الله، با ذکاوت و حوصله‏ مندى از نزد

  1. شیخ عمو،
  2. شیخ طاقى،
  3. شبرى سکزى،
  4. جراحى،
  5. محمد باشانى،
  6. احمد الحاجى،
  7. ابوعلى زرگر،
  8. بارودى،
  9. ابوعلى بوته‏گر،
  10. اسماعیل باس
  11. و ابوحضض کورتى بسى آموخت.

گویند که در اعتقاد، استاد خواجه، ابو عبد الله طاقى بوده است. پیر هرات در علم حدیث، تفسیر و فقه ید طولایى داشت.

عبد الله انصارى، به مریدان و شاگردانش بیشتر درس تفسیر قرآن شریف و وعظ مى‏داد و تا آخر عمر به آن تداوم بخشید؛ به قول استاد زرین‏کوب:« مجالس تفسیر خواجه درس معرفت و درس ذوق و حال بود».

از شاگردان خواجه مى‏توان از

  1. عبد الاول سگزى،
  2. ابوالفتح عبد الملک کروخى،
  3. ابو جعفر محمد صیدلانى،
  4. ابوجعفر حنبل بن على البخارى،
  5. ابوالفخر قاینى،
  6. عبد الصبور بن عبد السلام،
  7. حسین الکتبى،
  8. احمد قلانسى
  9. و ابوالفضل رشید الدین المیبدى نام گرفت.

در اوایل سلجوقیان، خواجه در اثر پافشارى مخالفان، مجبور به ترک هرات شد و چند ماهى از زادگاهش دور گردید. همچنان در سنه ۴۵۸، وى به اصرار اشاعره و به اشارت خواجه نظام الملک براى مدتى از هرات به بلخ تبعید شد.

آثار

  • ۱. منازل السائرین؛
  • ۲. رساله صد میدان؛
  • ۳. ذم الکلام و اهله؛
  • ۴. مختصرفى آداب الصوفیه و السالکین الطریق الحق؛
  • ۵. مناقب الامام احمد حنبل؛
  • ۶. المعارف یا محبت‏نامه؛
  • ۷. فى المناجات؛
  • ۸. رسایل منسوب به خواجه عبد الله انصارى؛
  • ۹. کشف الأسرار و عده الأبرار، معروف به تفسیر خواجه عبد الله انصارى، یکى از گنجینه ‏هاى نفیس دینى و ادبى آن دوره است که به خواجه منسوب کنند، لیکن مؤلف اصلى آن، دانشمند فرزانه‏ اى بوده به نام امام السعید، رشید الدین، ابى الفضل بن ابى سعید، احمد بن محمد بن محمود المیبدى که آن را در سال ۵۲۰ ق، تألیف کرده است.

یکى از کارهاى دیگر خواجه، املاء« طبقات الصوفیه» سلمى به زبان درى هروى است که در مجالس درس و بحث انجام شده و سپس یکى از شاگردانش آن اوراق را تدوین کرد و در تاریخ، به« طبقات الصوفیه» هروى مشهور گردید. از روى این کتاب مى‏توان با واژگان هروى رایج آن زمان و نثر آن روزگار آشنا شد.

 

بازدیدها: ۶

زندگینامه ملا فتح‏ الله کاشانى(متوفاى ۹۸۸ ه. ق)

مؤلف تفسیر« منهج الصادقین» عالم بزرگوار، مفسر دانشمند، متکلم فقیه، مرحوم ملا- فتح اللّه فرزند ملا شکر اللّه کاشانى از عالمان بزرگ اواخر قرن دهم هجرى و متوفاى ۹۸۸ ه. ق در کشمیر مى‏باشد. وى از عالمان دولت شاه طهماسب صفوى بوده است.

او در تحصیلات خود اساتید متعددى را دیده است که از مشهورترین چهره‏هاى علمى، على بن حسن زواره‏اى مى‏باشد که در علوم قرآنى و تفسیر استاد ایشان بوده است. زواره‏اى از مفسران معروف قرن دهم مى‏باشد که در محضر فقیه نامور، شیخ على بن عبد العالى، معروف به محقق کرکى شاگردى نموده است، ملا فتح اللّه به توسط استادش از محقق کرکى روایت کرده است.

ملا فتح اللّه، از نویسندگان موفق دوره صفوى به شمار مى‏آید، از تألیفات وى شرحى بر نهج البلاغه بنام« تنبیه الغافلین و تذکره العارفین»، ترجمه احتجاج طبرسى بنام« کشف الاحتجاج» و سه تفسیر قرآنى است بنامهاى:

  • الف) تفسیر منهج الصادقین به زبان فارسى( تفسیر مورد بحث)
  • ب) خلاصه المنهج که گزینشى از تفسیر منهج الصادقین است این نیز به زبان فارسى بوده و از آثار ارزشمند تفسیرى است، حضرت آیت ا… حسن‏زاده آملى به تصحیح و تحقیق آن پرداخته و در سه جلد چاپ و منتشر ساختند. این تفسیر براى کسانیکه در پى آشنایى اجمالى با آیات قرآن هستند و حوصله و فرصتشان تفسیرهاى طولانى را بر نمى‏تابد، اثر بسیار سودمندى است. مخصوصا اینکه، در ترجمه آیات، بسیار دقیق و محتاط است. آیت اللّه حسن ‏زاده، بجز تصحیح دقیق متن تفسیر« خلاصه المنهج»، مؤخره‏اى دارند پیرامون اختلاف قرائت ابوبکر و حفص، راویان عاصم و خود، در این باره چنین فرموده‏اند:« در تألیف رساله‏اى که در آخر( خلاصه المنهج) در اختلاف قرائت ابوبکر و حفص، راویان عاصم، است هر چند رساله‏اى موجز است، ولى در آن کار و دقت به سزا نموده‏ایم.»
  • ج) زبده التفاسیر، تفسیرى بزرگ به زبان عربى( انشاء اللّه در مقاله‏اى دیگر به آن خواهیم پرداخت.) از آثار قرآنى دیگر مفسر، ترجمه‏اى از قرآن به فارسى است که تا سالیان متمادى به همراه قرآن چاپ و قرائت مى‏شد.

انگیزه مفسر

انگیزه نویسنده، لزوم نگارش تفسیرى بوده است براى فارسى زبانان، نه بیش از اندازه مفصل و نه بسیار مختصر، با اسلوب زبانى و لغاتى که ملال انگیز نباشد و نیز موافق باورها و عقاید امامیه و شامل آثار و اخبار اهل بیت( ع) باشد.

 

بازدیدها: ۵

زندگینامه ابوالفتح بن مخدوم‏ خادم حسینى عربشاهى «جرجانى»

امیر ابو الفتح بن مخدوم خادم حسینى عربشاهى فاضل، متکلم، فقیه، اصولى، مفسر، شرقى، حسینى، شیعى، امامى، صاحب تحقیق و تصنیف، معاصر شاه اسماعیل صفوى، و شاه طهماسب موسوى حسینى صفوى اول.

 

نسب او

پدر مترجم میر مخدوم شیعى امامى معاصر شاه اسماعیل اول صفوى بوده قبل از پسرش میر ابو الفتح بدار بقاء رحلت کرده چنانچه علامه قاضى نور الله رحمه الله علیه در مجالس المؤمنین تصریح کرده است.

میر مخدوم پدر مؤلف غیر از میرزا مخدوم عامى سنى است از جهت این که میرزا مخدوم سنى هم عصر شاه اسماعیل ثانى است و در اسلامبول در سنه ۹۹۵ فوت کرده چنانچه در کشف الظنون ضبط شده است.

و جمعى از اعلام فن رجال از روى اشتباه در تطبیق میرزا مخدوم عامى را معاصر شاه طهماسب اول نوشته‏اند و حال آن که شاه طهماسب اول در سنه ۹۸۰ فوت کرده و پس از وى پسرش شاه اسماعیل ثانى به مقام سلطنت رسیده است.

منشأ اشتباه: توافق اسم پدر میر ابو الفتح با اسم میرزا مخدوم سنى و توافق اسم شاه هم عصر میر ابو الفتح با اسم سلطان وقت میرزا مخدوم سنى بوده است که از روى اشتباه در تطبیق اسم، حمل بر اتحاد کرده‏اند چنانچه جمعى از روى اشتباه شاه معاصر میر ابو الفتح را به اسم شاه طهماسب ثانى درج کرده‏اند در حالى که شاه طهماسب ثانى در سال ۱۱۳۹ به مشهد مقدس لشکر کشى کرده و در سال ۱۱۴۲- ۱۱۴۵ از دنیا رحلت نمود.

 

گفتار بزرگان‏

جلالت شأن و علو رتبت امیر ابو الفتح خادم حسینى عربشاهى مانند آفتاب تابان در کبد آسمانست چنانچه ارباب تراجم در معاجم خودشان متحدا در تبجیل و تجلیل علمى و عملى آن قائد عظیم الشأن شرح مبسوطى ایراد کرده‏اند.

مورخ بزرگ حسن بیگ روملو در کتاب أحسن التواریخ( ص ۴۴۳) در وقایع سال ۹۷۶ و کسانى که در آن سال در گذشته‏اند مى نویسد:

و هم در این سال مولانا اعلم افهم، جامع العلوم و الحکم المیر ابو الفتح که از سادات شریفى شرقه بود در دار الارشاد اردبیل به فجأه متوجه عالم بقا گردید، جناب مولوى از جمله تلامیذ مولانا عصام الدین است، در ما وراء النهر تحصیل نموده آخر در شهر مذکور متوطن گردید، از جمله نتایج قلم خجسته رقمش حاشیه بر مطالع است.

علامه فقید میرزا محمد على مدرس در کتاب ریحانه( ج ۲ ص ۳۲۶) مى نویسد: فاضل، کامل، فقیه، متکلم، محدث، مفسر، اصولى، از اکابر علماء شیعه در عهد شاه طهماسب و در نزد او بسیار محترم بود.

علامه حجه الاسلام سید محمد باقر خوانسارى در الروضات( ج ۱ ص ۵۱) مى گوید: هو السید الفاضل الکامل المتکلم الفقیه الأمیر أبو الفتح الشرقی الشریفی الحسینی الشیعی الإمامی بن السید محمد بن المیرزا مخدوم بن الأمیر السید شریف الجرجانی صاحب نواقض الروافض.

و قد کان السید أبو الفتح المعظم إلیه من علماء دوله السلطان الشاه طهماسب الصفوی و صاحب مصنفات عدیده( منها):

  • ۱- شرح آیات الأحکام بالفارسیه سماه تفسیر الشاهی لکونه باسم السلطان المذکور.
  • ۲- شرح الباب الحادی عشر المعروف بطریق المزج و البسط.
  • ۳- رساله فى أصول الفقه.
  • ۴- رساله فی تحقیق شبهه المجهول المطلق.
  • ۵- حاشیه على المطالع( فی المنطق).
  • ۶- حاشیه على حاشیه الدوانی( على شرح التجرید).
  • ۷- حاشیه على تهذیب المنطق( للتفتازانی).
  • ۸- حاشیه على الکبرى لجده السید شریف( فی المنطق).

و کانت وفاته بأردبیل سنه ست و سبعین و تسعه مائه کما نقل عن کتاب أحسن التواریخ.

صاحب ریاض العلماء درباره‏ى امیر ابو الفتح مى نویسد: فاضل، عالم، فقیه، متکلم، محدث، أصولی، مفسر، و هو من أسباط الأمیر السید شریف العلامه الشیرازی الجرجانی المشهور و الحق اتحاده مع الأمیر أبو الفتح شرقه المذکور فی بابه و والده المیرزا مخدوم الشریفی المشهور و کان عامیا و هو الذی حول الشاه إسماعیل الثانی الصفوی عن التشیع و هرب إلى بلاد الروم و قصته مشهوره و هو صاحب نواقض الروافض و بالجمله المترجم من جمله مشاهیر العلماء فی عصر السلطان المذکور مبجل عنده معاصر للشاه طهماسب الصفوی معظم عنده.

( و در جاى دیگر): من أجله علماء عصر السلطان الشاه إسماعیل الصفوی و الشاه طهماسب الصفوی و کان معظما جلیلا عنده.

 

وفات‏

امیر ابو الفتح بن مخدوم خادم حسینى عربشاهى در سنه ۹۷۶ ق چشم از جهان فرو بست و در شهرستان اردبیل در مقبره شیخ صفى الدین جد ملوک صفویه مدفون شد.

 

بازدیدها: ۱

زندگینامه عبدالله بن عمر بیضاوى(متوفای۶۸۵ ه.ق )

نام وى عبد الله بن عمر بن محمد بن على بیضاوى شیرازى است. وى را از آن جهت بیضاوى گویند که اهل بیضا واقع در حوالى شیراز بوده و تاریخ نویسان و دانشمندان علم انساب وى را از نژاد فارس مى‏دانند نه عرب.

شاید مهارت وى در زبان فارسى این مطلب را تقویت نماید زیرا همانگونه که همگان مى‏دانند ایشان در ادبیات فارسى تسلط فوق العاده‏اى داشته و فارسى را بخوبى مى‏نوشته و سخنرانى مى‏کرده و گاهى نیز به فارسى شعر مى‏سروده است.

لقب و کنیه‏

وى به لقب« ناصر الدین» شهرت داشته و این لقب را شاگردان وى براى ایشان انتخاب نموده‏اند و بیشتر تاریخ نویسان وى را بدین لقب بیان کرده‏اند. البته باید دانست که این لقب( ناصر الدین) بیشتر بر پادشاهان، حاکمان و زمامداران اطلاق مى‏شده ولى دانشمندان این لقب را براى خود انتخاب نمى‏نموده‏اند بلکه شاگردان و پیروان آنان این لقب را براى آنان بر مى‏گزیدند.

کنیه وى« ابو الخیر» و به قول بعضى« ابو سعید» است و البته لازم نیست وى را فرزندى بدین نام باشد تا کنیه وى قرار گیرد.

ولادت و زندگى‏

تاریخ ولادت وى معلوم نیست زیرا تاریخ نویسان و شرح حال نگاران اهتمام زیادى در ثبت تاریخ وفات دارند. به همین خاطر در تذکره‏ها و تراجم سال میلاد وى مجهول است حتى بصورت تقریبى هم بیان نشده است.

زندگى وى در بیضا محل تولدش بوده است. این شهر یکى از شهرهاى استان فارس در جنوب ایران نزدیک به خلیج فارس است.

شیراز و دیگر شهرهاى ایران بعد از پذیرش اسلام همواره مهد علم و دانش بوده و دانشمندان اسلامى در این دیار رشد نموده‏اند و این مطلب از منابع و تراجم به خوبى استفاده میشود حتى در این زمینه شهرها و روستاهاى ایران بر شهرهاى مهم اسلامى عراق، شام، حجاز، مصر و غیره… پیشى گرفت.

به خاطر این جو علمى از طرفى و به خاطر استعداد فطرى ذهنى، عقلى و روحى از طرف دیگر، بیضاوى از جوانى نبوغ بزرگى از خود نشان داد و در مدت کوتاهى در شمار دانشمندان بزرگ اسلامى قرار گرفت و در بیضا و شیراز شهرت بسزایى یافت. وى در اصول عقاید اشعرى و در فروع شافعى مى‏باشد.

مسافرت‏

تبریز یکى از شهرهاى شمال غربى ایران و مرکز آذربایجان شرقى است. این شهر در سالهاى متمادى یکى از مراکز بزرگ علوم اسلامى بوده که دانشمندان بزرگ جهت افاضه و استفاضه علمى رحل اقامت به این شهر مى‏افکنده‏اند. بیضاوى نیز همچون دانشمندان دیگر براى احراز مقام علمى خویش به این دیار سفر نموده تا در مناظره و مباحثه علمى این مرکز علمى شرکت نماید.

در تراجم تاریخ ورود بیضاوى به تبریز نیامده تنها داستان ورود وى به تبریز بیان شده که سبب رسیدن وى به منصب قاضى القضاه شد. داودى در طبقات مفسران( ج ۱ ص ۲۴۲) داستان را چنین مى‏نگارد:

ورود وى به تبریز با مجلس درس یکى از اساتید بزرگ تبریز مصادف شد. این درس براى فضلاى تبریز برگزار مى‏شد و آنقدر مهم بود که وزیر حکومت وقت نیز در آن درس حضور مى‏یافت.

بیضاوى هنگام ورود انتهاى مجلس درس نشست به طورى که کسى متوجه حضور وى نشود. استاد مطلب علمى مهمى بیان کرد و گمان کرد کسى از حاضران توان فهم و پاسخ آن را ندارد. به همین جهت از شاگردان درخواست حل و جواب آن را نمود و گفت اگر نمى‏توانید لااقل آنرا حل نمایید و باز اگر نتوانستید مطلب را مانند من بازگو نمایید.

پس از اینکه شاگردان از حل، جواب و تبیین مسئله عاجز شدند و کسى لب به پاسخ نگشود، بیضاوى از آخر کلاس شروع به حل و جواب کرد. استاد در جواب وى گفت: من تا مطمئن نشوم که تو مسئله را خوب درک کردى یا خیر گوش به پاسخ شما نمى‏دهم پس نخست مسئله را بازگو کن آنگاه پاسخ ده.

بیضاوى در پاسخ استاد فرمود: آیا مسئله را با همان عبارت شما بیان کنم یا معناى آنرا بازگو کنم. در این هنگام استاد مبهوت شد و گفت: با الفاظ من بیان کن، بیضاوى آنرا بیان کرد سپس حلش نمود و در پایان گفت اینگونه که شما مسئله را تقریر کردى اشکالات فراوانى بر آن وارد است که یکایک اشکالات را بیان کرد و پاسخ آنها را نیز ارائه داد و در آخر با استاد مقابله کرد و مسئله‏ اى طرح کرد و پاسخ آن را از استاد درخواست نمود که متأسفانه استاد از پاسخ دادن عاجز بود.

در این هنگام وزیر حاضر در درس، بیضاوى را احضار کرد و وى را در کنار خود در بالاى مجلس درس نشاند. استاد در این لحظه گفت: تو باید بیضاوى باشى سپس وزیر نام وى را پرسید. او گفت من بیضاوى هستم و براى دریافت مقام قضاوت شیراز به خدمت شما رسیدم وزیر وى را احترام و اکرام کرد و هدایاى فراوانى به وى اهدا نمود و او را قاضى القضاه شیراز نمود و روانه استان فارس کرد. البته نام استاد و وزیر در تراجم و تذکره‏ها نیامده است.

بیضاوى به عنوان قاضى بلکه قاضى القضاه به شیراز بازگشت و تمام دانشمندان نیز وى را مقدم مى‏داشتند و او را فاضل و عادل در میان مردم و حقوق آنان مى‏دانستند. البته وى مدت زیادى در منصب قضاوت باقى نماند و آنرا ترک نمود و به تالیف و تدریس روى آورد.

آراء دانشمندان‏

ابن قاضى شهبه در طبقات مى‏گوید: بیضاوى صاحب آثار علمى فراوان است وى از دانشمندان و اساتید بزرگ آذربایجان و در شیراز قاضى القضاه بوده است.

سبکى در طبقات شافعیه گوید: وى استاد مبرز و صاحب نظرى بزرگ و زاهد و عابد بوده است.

ابن حبیب گوید: تمام بزرگان آثار وى را ستوده‏اند.

بازگشت به تبریز

وى پس از ترک منصب قضا در شیراز و به قول بعضى پس از عزل وى از این مقام رحل اقامت به تبریز افکند و ساکن آن دیار شد و بیشتر آثار خود را در این شهر به رشته تحریر درآورد و در نزد همگان به عنوان استاد بزرگ آذربایجان و علامه آن دیار شناخته شد.

وفات‏

وى در تبریز به سال ۶۸۵ هجرى قمرى وفات نمود. البته اسنوى و سبکى وفات وى را ۶۹۱ ه. ق دانسته‏اند. وى در تبریز مدفون است. گویند به قطب الدین شیرازى وصیت نمود که در کنار مرقد وى دفن گردد.

آثار

وى داراى آثار فراوان علمى در زمینه علوم گوناگون اسلامى است که به برخى از آنها اشاره میشود:

  • ۱- انوار التنزیل و اسرار التاویل معروف به تفسیر بیضاوى
  • ۲- طوالع الانوار در توحید
  • ۳- منهاج الوصول الى علم الاصول در اصول فقه شافعى
  • ۴- لب اللباب فى علم الاعراب در ادبیات عربى
  • ۵- الکافیه در منطق
  • ۶- نظام التواریخ به لغت فارسى
  • ۷- رساله‏اى در موضوعات علوم و تعاریف آن
  • ۸- الغایه القصوى فى دراسه الفتوى در فقه شافعى‏

بازدیدها: ۱

زندگینامه سهل بن عبدالله‏ تسترى

ابو محمد، سهل بن عبد الله بن یونس بن عیسى بن عبد الله تسترى به سال ۲۰۰ یا ۲۰۱ ق در تستر( شوشتر) خوزستان به دنیا آمد و نسبت وى به همین شهر برمى‏گردد. وى از عارفان بنام بود که سهلیان به او منسوبند.

در زهد و بى اعتبارى به زخارف دنیوى، کم نظیر بود و کراماتى به او نسبت داده‏اند. در مکه مکرّمه با ذو النون مصرى( شخصیت معروف جهان تصوف متوفاى ۲۴۶) ملاقات کرد و از او بهره فراوان گرفته، سخت شیفته وى گردید.

مدت زیادى در بصره سکنا گزید و به ریاضت و عبادت پرداخت و همانجا به سال ۲۸۳ ق( برخى ۲۷۳ ق و برخى دیگر ۲۹۳ ق گفته‏اند.) وفات یافت. ابن بطوطه در سفرنامه خود مى‏نویسد که نوه‏هاى تسترى را در شوشتر دیده است.

تسترى در شوشتر پرورش یافت و از سنین کودکى با تصوف آشنا گشت از وى نقل مى‏شود که سه ساله بودم و شبها از خواب برخاسته نماز شب داییم را تماشا مى‏کردم.

محمد بن سوّار( دایى تسترى) به من مى‏گفت که به خواب روم، بیدارى تو قلب مرا به خود مشغول مى‏کند. روزى داییم به من گفت: نمى‏خواهى خدایت را ذاکر باشى، همان کسى که تو را خلق کرد.کیفیت آن را از او پرسیدم گفت، شبها سه مرتبه در دل بگو: الله معى، الله ناظر الى، الله شاهدى. بر همین منوال عمل کرده پس از مدتى احساس شیرینى خاصى در دل نمودم و آن را به هفت بار رساندم.

بعد از یکسال به من گفت بر همین عمل تا هنگام مرگ ادامه بده زیرا هم در دنیا و هم در آخرت به نفع تو خواهد بود. همواره از این ذکر شیرینى درونى خاصى در خود احساس مى‏کردم، روزى به من گفت: اى سهل، کسیکه خدا با اوست و او ناظر اعمالش مى‏باشد و شاهد بر احوال اوست، گناه نمى‏کند، مبادا گناه از تو سر بزند.

شش یا هفت ساله بود که قرآن را حفظ نمود. به مدت ۱۲ سال همواره روزه بود تا اینکه براى یافتن پاسخ سؤالى به بصره و سپس به آبادان آمده و جواب مردى به نام ابو حبیب حمزه بن عبد اللّه عبادى او را آرام کرد.

مدتى نزد او به فراگیرى مشغول شد، سپس به شوشتر مراجعت نموده به زهد و تهجد و عبادت مشهور گشت. قوت سال خود را با یک درهم نان جو، سامان مى‏داد و سحر را با نان جو مى‏گذراند، پس از مدتى هر سه شب، پنج شب و هفت شب یک بار سحر مى‏خورد، ۲۰ سال بر این منوال سپرى کرد. سپس به مسافرت پرداخت و بسیارى از علما و اولیا را ملاقات کرد و بعد از مدتى به شوشتر بازگشت و از آن پس تمام شب را به عبادت مى‏گذارند. وى از ۲۱ سالگى مرجع پاسخگویى مشکلات علمى گشت و این بیانگر مقام علمى او مى‏باشد.

اساتید و شاگردان‏

آنچه در منابع مختلف مانند مرآه الجنان( حوادث سال ۲۸۳)، وفیات الاعیان ابن خلکان، البدایه و النهایه، سیر اعلام النبلاء و معجم البلدان آمده فقط نام چند تن به عنوان کسانى که تسترى از آنها علم، فرا گرفته، بیان شده است:

  • ۱- محمد بن سوّار( دایى تسترى)
  • ۲- ابو حبیب حمزه بن عبد اللّه عبادى
  • ۳- ذالنون مصرى
  • ۴- ادریس بن ابى خوله انطاکى

اسامى ۲۵ تن نیز به عنوان شاگرد و صحابى تسترى که برخى از او اخبارى نیز نقل کرده‏اند، آمده است‏از جمله آنها:

  • ۱- ابن درستویه
  • ۲- ابو جعفر مصیحى مغازلى
  • ۳- ابو الحسن بشرى،
  • ۴- ابو الحسن بغدادى المزین
  • ۵- ابو الحسن نخاس
  • ۶- ابو على بصرى
  • ۷- ابو محمد جریرى
  • ۸- ابو یعقوب سوسى
  • ۹- احمد بن سالم
  • ۱۰- ایوب الحمال
  • ۱۱- البر بهارى
  • ۱۲- بکر بن محمد بن علاء ابو الفضل قشیرى
  • ۱۳- حسین بن منصور حلاج ابو مغیث
  • ۱۴- عبد الجبار بن شیراز بن یزید عبدى نهر بطى
  • ۱۵- على بن عبد العزیز ضریر صوفى بغدادى
  • ۱۶- عمر بن واصل عنبرى
  • ۱۷- محمد بن حسن بن احمد جورى
  • ۱۸- محمد بن حسن
  • ۱۹- محمد بن احمد بن سالم ابو عبد الله‏

مؤلفات‏

برخى محققین بر این نظرند که تسترى کتابى با خط خود به یادگار نگذاشت و آثارى که به وى منسوب است، خلاصه ‏اى از مطالبى است که وى بر شاگردان خود بیان داشته و آنها بعد از وفات تسترى به جمع آورى و کتابت آن پرداخته‏ اند.

فؤاد سزگین در تاریخ التراث العربى مجلد اول، جزء چهارم ۸ تألیف را با بیان على نگاهدارى آنها، عنوان کرده است، کمال جعفر فهرستى با ۱۲ اثر ارائه داده که شش تألیف با لیست سزگین مشترک بوده و سه اثر را از فهرست ابن ندیم ذکر نموده و یکى هم از حاجى خلیفه، در کشف الظنون ذکر کرده است  بدین ترتیب مجموعه تألیفات منتسب به تسترى، ۱۴ اثر خواهند شد که از این قرارند:

  • ۱- تفسیر القرآن العظیم( تفسیر تسترى)
  • ۲- جوابات اهل الیقین
  • ۳- دقائق المحبین
  • ۴- رساله فى الحروف
  • ۵- رساله فى الحکم و التصوف
  • ۶- سلسبیل سهلیه
  • ۷- الغایه لاهل النهایه
  • ۸- لطائف القصص فى قصص الانبیاء
  • ۹- کتاب المعارضه و الرد على اهل الفرق و اهل الدعاوى فى الاحوال
  • ۱۰- کتاب المیثاق
  • ۱۱- کلام سهل
  • ۱۲- مقاله فى المنهیات
  • ۱۳- مناقب اهل الحق و مناقب اهل الله عز و جل
  • ۱۴- مواعظ العارفین کمال جعفر در« من التراث الصوفى» نتیجه مى‏گیرد که از آثار تسترى مى‏توان تسلط کامل او را بر علم کلام و فلسفه دریافت، ضمن این که از علم طب و کیمیا نیز آگاه بود.

بازدیدها: ۳

زندگینامه محمد ازدى سلمى نیشابورى( ۴۱۲- ۳۲۵ ه. ق.)«ابو عبد الرحمن سلمى‏»

ابو عبد الرحمن محمد بن موسى ازدى سلمى نیشابورى( ۴۱۲- ۳۲۵ ه. ق.) صوفى و مفسّر سده چهارم و اوایل سده پنجم هجرى. نسبت او به سلیم بن منصور از قبیله مضر مى‏رسد که قبیله مشهورى از قبایل عرب بوده است.

شریبه در مقدّمه طبقات الصوفیه، با ذکر این مطلب استنباط کرده است که« با این دلیل، رأى کسانى که مى‏گویند عقلیّت تازى رشد و نموّ تصوّف را بر نمى‏تابد، و در حقیقت تصوّف عصیان روح آریایى بر دیانت سامى فاتح بوده»، مردود است. وى از احفاد شیخ ابو عمرو بن نجید سلمى( وفات، ۳۶۶ ه. ق.) بوده است.

اساتید

سلمى براى کسب حدیث و تصوف سفرهاى بسیارى کرد، و به عراق، رى، همدان، مرو، حجاز، و شهرهاى دیگر جهان اسلامى رفت، و سرانجام در نیشابور رحل اقامت افکند.

اساتید

  • از شیوخ او ابو الحسن دار قطنى در حدیث و تفسیر،
  • و ابو نصر سرّاج طوسى صاحب اللمع،
  • و ابو القاسم نصر آبادى( وفات، ۳۷۲ ه. ق.)
  • و ابو عمرو اسمعیل بن نجید،

در تصوّف نامبردارند، جز این‏ها نیز از( ۲۸) عالم و صوفى دیگر نیز کسب علم و معرفت کرده است.

سلمى از دودمانى مشهور و متمکّن در نیشابور بوده است و گفته‏اند« او را کتب خانه‏یى بزرگ بوده که در آنجا کتابهاى زیاد و نادرى جمع کرده بوده که برخى از آنها کمیاب بوده، و دانشمندان نیشابور و شیوخ آن شهر از نفایس کتب آن عاریه مى‏گرفتند.»

شاگردان‏

شهرت و محبوبیت سلمى و آثار او، که تقریبا از زمان حیات او آغاز گردید، بیشتر به واسطه شاگردان او بوده است که سخنان استاد و اخبارى را که از وى شنیده بودند در کتابهاى خود نقل کرده‏اند.

  • معروفترین شاگرد او ابو القاسم قشیرى( متوفى ۴۶۵) است که سخنان فراوانى از قول استاد خود در رساله قشیریه نقل کرده است.
  • ابو نعیم اصفهانى( متوفى ۴۳۰) نیز، که سفرى به نیشابور کرده و به ملاقات با سلمى نایل شده بود، به اهمیت مقام سلمى به عنوان مورخ و راوى بزرگ صوفیه اشاره کرده است.
  • خطیب بغدادى( متوفى ۴۶۳) نیز اخبار فراوانى از قول سلمى در تاریخ بغداد نقل کرده است.

جایگاه علمى‏

سلمى بیش از هر چیز مورخ و گرد آورنده سخنان مشایخ پیشین و اخبار ایشان است، و از قدیم نیز نویسندگان از او به همین عنوان یاد کرده ‏اند، چنانکه مثلا خطیب بغدادى در تاریخ بغداد مى‏نویسد:« و کان ذا عنایه باخبار الصوفیه»، و ابو المظفر اسفراینى( متوفى ۴۷۱) در التبصیر فى الدین او را یکى از مشایخ صوفیه و جمع آورنده اشارات و احادیث مشایخ معرفى کرده است.

هجویرى نیز در کشف المحجوب او را« نقال طریقت و کلام مشایخ» نامیده است. نویسنده تاریخ نیشابور( منتخب کتاب السیاق) نیز با این عبارت از او یاد کرده است:« شیخ الطریقه فى وقته، الموفق فى جمع علوم الحقایق و معرفه طریق التصوف، و صاحب التصانیف المشهوره فى علوم القوم»، و سپس افزوده است که« جمع من الکتب ما لم یسبق الى ترتیبه فى غیره حتى بلغ فهرست تصانیفه المأه او اکثر».

حاکم نیشابورى گفت: اگر ابو عبد الرحمن از ابدال نباشد، پس در روى زمین هیچ ولىّ وجود ندارد.

آثار

از آثار مهم او نخست باید از حقایق التفسیر نام برد که با نوشتن آن از همان زمان حیات مخالفان و موافقان بسیارى پیدا کرد. ابن جوزى و ابن تیمیّه و واحدى و ذهبى و سیوطى بر او حمله کرده‏اند. اتّهام مخالفان او از دو جهت بود:( ۱) سلمى حقایق التفسیر را براى صوفیان تألیف کرده؛( ۲) احادیثى براى صوفیان وضع کرده است.

واحدى مى‏گفت« اگر آنچه را که سلمى در این کتاب گرد آورده تفسیر بداند، کافر شده است». ذهبى مى‏گفت« در حقایق التفسیر مطالبى هست که اصلا درست نمى‏نماید، برخى از پیشوایان آنها را از جمله زندقه باطنیّه، و برخى عرفان و حقیقت مى‏شمارند، به خدا پناه مى‏بریم از ضلالت و از سخن گفتن به هواى نفس و جهالت». و سیوطى( وفات، ۹۱۱ ه. ق.) آن را تفسیرى« ناپسندیده» قلمداد کرده است.

اما از اهل ظاهر که بگذریم، بسیارى از عالمان دین و بویژه عارفان و صوفیان، آن را پسندیده، و براى مطالب آن محمل تراشیده ‏اند. مثلا سبکى گفته است« ابو عبد الرحمن به ذکر تأویلات صوفیّه بسنده کرده.

و قرآن حامل وجوه بسیار است، و سلمى راوى بوده، و نقل کننده کفر، کافر نباشد». و نیز بر خلاف این مخالفت‏ ها، این تفسیر در زمان خود مؤلّف از اقبال بزرگان و مردم برخوردار بوده، چنانکه ابو حامد اسفراینى آن را استماع کرده است. و امیر نصر بن سبکتگین آن را پسندیده، و ابو نعیم اصفهانى و ابو عبد اللّه حاکم( وفات، ۴۰۵ ه. ق.) هر دو سلمى را بسیار ستوده ‏اند، و حتّى حاکم گفته است« اگر ابو عبد الرحمن از ابدال نباشد، پس در روى زمین هیچ ولىّ وجود ندارد.»

یکى دیگر از آثار مهم او طبقات الصوفیّه است. در این راه سلمى نخستین مؤلف نبود چه پیش از او مثلا ابو سعید ابن الاعرابى( وفات، ۳۴۱ ه. ق.) کتاب طبقات النّساک، و ابو بکر محمد بن داوود نیشابورى( وفات، ۳۴۲ ه. ق.) از شیوخ سلمى اخبار الصوفیه و الزهاد را تألیف کرده بودند.

اما از زمانى که سلمى کتاب خود را نوشته، نوشته او مرجع بسیارى از مؤرّخان و ترجمه نویسان قرار گرفته است. مثلا ابو نعیم اصفهانى(- حلیه، ۱۰/ ۴۲) و خطیب در تاریخ بغداد، و ابو القاسم در رساله و عطّار در تذکره الاولیاء( هر چند نامى از سلمى نبرده) و جامى در نفحات الانس از کتاب سلمى استفاده کرده‏اند و غالبا به تصریح یا تلویح از او نام برده‏ اند.

مؤلّف در این کتاب، از صوفیّه پنج طبقه، و از هر طبقه بیست تن از بزرگان این جماعت را یاد مى‏کند و از هر یک بیست حکایت- یا بیشتر و کمتر- روایت مى‏کند. با این شرط که آن حکایات را در آثار دیگر خود یاد نکرده باشد. و این نکته را هم در مقدّمه و هم در مؤخّره کتاب خود قید کرده است.

از آثار دیگر سلمى الإخوه و الاخوات، آداب الصوفیّه، الاربعین در حدیث، رساله‏یى در غلطات الصوفیّه، و رساله الملامتیّه را نام مى‏توان برد. از شاگردان مهم سلمى یکى ابو القاسم قشیرى است که در رساله مکرّر از او و آثار او یاد مى‏کند، و دیگرى ابو سعید ابى الخیر میهنى خابرانى خراسانى( وفات، ۴۴۰ ه. ق.) است. که از دست سلمى خرقه پوشیده است.

سلمى در سخن ابن عربى‏

ابن عربى( وفات، ۶۳۸ ه. ق.) در باب( ۱۶۱) از کتاب فتوحات مکیّه مى‏گوید که:« دچار وحشت و حیرتى شده بودم( در ماه محرّم سال ۵۹۱ ه. ق.) و به خانه شخصى که میان من و او مؤانست بود فرود آمده بودم، و طالب فرج بودم، ناگهان سایه شخصى ظاهر شد من از جاى برجستم، سایه آن شخص با من معانقه کرد! چون نیکو نگریستم شیخ ابو عبد الرحمن سلمى بود که روح وى در صورت جسدانى متمثل شده بود. مرا گفت: این حالت تو، حالت قبض است، و من نیز در این مقام از دنیا به عقبى رفته‏ام، قدر این مقام بدان و خرسند باش که با خضر( ع) در این مقام شریکى. گفتم: نام این مقام نمى‏دانم. گفت: نام این مقام قرب است در آن پایدار باش!»

عارفانه‏ ها

تاکنون، از تصوّف تقسیماتى را یاد کرده ‏ایم، در اینجا نیز نکته ‏یى را مى ‏افزاییم و آن این است که: بسیارى از صوفیان، طریقت خود را بر کتاب و سنّت عرضه مى‏کردند، آنچه با شریعت موافق بود مى‏پذیرفتند و آنچه مخالف شریعت بود ردّ مى‏کردند. مذهب جنید این بود، و از این جهت مذهب او مقبول عامّه و خاصّه مسلمین بود.

در نیشابور و شهرهاى مجاور خراسان نیز بسیارى از صوفیان این مذهب را اختیار کرده بودند و نویسندگان صوفى نیز بویژه از این شیوه پیروى مى‏کردند، یعنى از خود چیزى نمى‏گفتند و تنها به نقل و روایت اقوال صوفیان بسنده مى‏کردند تا از تعرّض و تهمت شریعتمداران ظاهرى در امان بمانند. از مهم‏ترین نویسندگان این گروه، ابو نصر سرّاج صاحب اللمع، و شاگرد او همین ابو عبد الرحمن سلمى صاحب طبقات، و شاگرد او ابو القاسم قشیرى صاحب رساله را نام مى‏توان برد.

این مؤلّفان به ندرت عقیده و احساس و مواجید رأى خودشان را ابراز کرده‏اند و تنها به تکرار اقوال مشایخ بسنده کرده‏اند. لذا از مؤلف ما نیز سخن عارفانه و صوفیانه خاصّ خود او توقّع نمى‏توان کرد.

اما در بغداد و در خراسان، در همان زمان جنید و اندکى پس از آن، کسانى بودند که پس از فهم و بیان سخنان مشایخ، به ذکر عقاید و مواجید خود نیز مى‏پرداختند و فهم خود را از تصوّف، بى پروا، به زبان مى‏آوردند، و کتاب و سنّت را بنابر فهم و استنباط خود تفسیر مى‏دادند. بایزید بسطامى، حسین منصور حلاّج، شبلى، و ابو سعید ابى الخیر را مى‏توان از این گونه مشایخ بشمار آورد.

 

بازدیدها: ۴

عبیدالله حسکانى قرشى عامرى نیشابورى(متوفای ۴۹۰ه.ق) «حاکم حسکانى‏»«ابن حذاء»«ابن حداد»

ولادت‏

قاضى ابو القاسم، عبید الله بن عبد الله بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسکان قرشى عامرى نیشابورى، معروف به (ابن حذاء)( ابن حداد)، از علماى بزرگ قرن پنجم هجرى است. عبید الله در نیشابور در خانواده‏اى اهل علم به دنیا آمد.

او از همان کودکى در محضر پدر و پدر بزرگ خود به فراگیرى علم و دانش مشغول شد و خود را آماده کرد تا یکى از چهره‏هاى بزرگ علم و دانش در جهان اسلام گردد.

خاندان‏

خاندان وى خاندانى اهل علم و مشهور بودند. جدّ بزرگ آنها امیر عبد الله بن عامر بن کریز در زمان خلافت عثمان منطقه خراسان را فتح کرده بود و مردم آن سامان به دست وى مسلمان شده بودند. از این جهت خاندان وى از عزت و احترام خاصى در نزد مردم برخوردار بودند.

پدر بزرگش احمد بن محمد بن احمد( ۳۲۰- ۴۲۳ هجرى) از روات حدیث بود و از ابو اسحاق بزازى و ابو عمرو بن مطر و ابو الحسن ابن بندار صیرفى روایت نقل کرده است.

پدرش عبد الله بن احمد بن محمد( ۳۶۳- ۴۵۰ هجرى) نیز واعظى مشهور بود. وى روزهاى یکشنبه در مسجد مربعه در شهر نیشابور مجلس وعظ و خطابه داشت.

او گاهى به شغل تجارت و گاهى نیز عهده دار مناصب حکومتى بود ولى بعدا به انزوا و عبادت روى آورد.

عمویش عبد الرحیم بن احمد بن محمد، مردى صالح، عابد و زاهد بود. او از علماى نیشابور، عراق، حجاز و شام روایت شنیده بود.

فرزندان‏

سه تن از فرزندان وى از راویان حدیث به شمار مى‏آیند که عبارتند از:

  • ۱- محمد بن عبید الله بن عبد الله حسکانى، حاکم ابو على حذاء، وى شخصیتى با تقوا و متواضع و از علماى علم حدیث به شمار مى‏آید.
  • ۲- صاعد بن عبید الله حسکانى، ابو سعید حذاء، او شخصیتى با تقوا و از اهل علم و حدیث است.
  • ۳- وهب بن عبید الله حسکانى، ابو الفضل حذاء، وى نیز اهل علم و حدیث و موعظه بود.او کوچکترین فرزند ذکور پدر بود و روایات فراوانى را از او شنیده بود.وهب در صومعه ‏اى روى به عبادت آورد و براى شاگردان خود در آنجا روایت نقل مى‏کرد( ۴۵۰- ۵۲۴ هجرى).

شخصیت‏

حاکم حسکانى از علماى مشهور دوران خود بود. بسیارى از روات حدیث پاى درس او مى‏آمدند تا از او روایت بشنوند و یا اجازه روایت بگیرند.

او شیخى فاضل و داراى مجلس وعظ و خطابه بود و خود نیز از علماى فراوانى روایت شنیده و یا اجازه روایت داشت.

مذهب‏

برخى او را از علماى اهل تسنن و پیرو مذهب‏ حنفى‏ مى‏دانند. و برخى دیگر او را از علماى‏ شیعه‏ مى‏دانند که تقیه مى‏کرده است.

ابن طاووس درباره ایشان مى‏گوید:« الحاکم الحسکانی کان مِن أعیان رجال الجمهور»، حاکم حسکانى از شخصیت‏هاى برجسته علماى اهل تسنن بود.

ذهبى در کتاب تذکره الحفاظ مى‏گوید:« و وجدت له مجلسا یدل على تشیعه و خبرته بالحدیث و هو تصحیح خبر ردِّ الشمسِ و ترغیم النواصب الشُّمُس»، کتابى از ایشان یافته ‏ام که دلالت بر شیعه بودن ایشان دارد و آن« تصحیح رد الشمس…» است.

سفر به مرو

او به شهر مرو سفر کرد تا از علماى آن دیار بهره برد و از آنها روایت بشنود.

علاوه بر آن، او خود نیز در آنجا جلسات درس برقرار نمود و جمع فراوانى از مشتاقان علم و دانش را پروانه وار به دور خود جمع کرد و شاگردان فراوانى را تربیت کرد.

اجازه روایت‏

حاکم حسکانى از بسیارى مشایخ روایى آن دوران اجازه روایت دارد مانند:

  • ۱- ابو عبد الله حاکم نیشابورى
  • ۲- ابو الحسن علوى
  • ۳- عبد الله بن یوسف اصفهانى
  • ۴- ابو الحسن بن عبدان
  • ۵- ابن فتحویه دینورى‏

اساتید

حاکم حسکانى نزد علماى فراوانى به فراگیرى علم و دانش پرداخت و از محضر درس آنان بهره برد مانند:

  • ۱- پدرش عبد الله بن احمد بن محمد
  • ۲- جدش احمد بن محمد
  • ۳- ابو طاهر بن محمش
  • ۴- قاضى ابو العلاء صاعد
  • ۵- حاکم، ابو عبد الله حافظ

شاگردان‏

علماى فراوانى نیز از محضر درس وى بهره برده‏اند از جمله:

  • ۱- عبد الغافر بن اسماعیل فارسى( ۴۵۱- ۵۲۹ هجرى).
  • ۲- مهدى بن ابى حرب
  • ۳- سید ابو محمد حسینى قاینى‏

تألیفات‏

عبد الغافر بن اسماعیل، شاگرد مشهور حاکم حسکانى در کتاب تاریخ نیشابور مى‏گوید:« من فهرست تصانیف و تألیفات استادم را به خط خودش دیده‏ام که به صد عنوان مى‏رسید و در میان آنها مطالب ارزشمندى بود».

از تألیفات وى مى‏توان به این عناوین اشاره کرد:

  • ۱-شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازله فی أهل البیت صلوات الله و سلامه علیهم‏
  • ۲-فضائل شهر رجب‏
  • ۳-خصائص علی بن أبی طالب علیه السلام فی القرآن‏
  • ۴-تصحیح خبر ردّ الشَّمس و ترغیم النواصب الشُّمُس‏(شُمُس جمع شموس و به معناى متعصب و لجوج است.)

وفات‏

سرانجام قاضى محدث، ابو القاسم عبید الله بن عبد الله حسکانى پس از عمرى خدمت به علوم و معارف محمد و آل محمد صلى الله علیهم اجمعین در حدود سال‏۴۹۰ هجرى دیده از این دنیا فرو بست و به دیار باقى شتافت.

 

بازدیدها: ۵

زندگینامه على بن احمد واحدى( ۴۶۸ ه.ق)

 على بن احمد  واحدى متوفاى سال ۴۶۸ هجرى از علماى بزرگ قرن پنجم به شمار مى‏آید. حرکت فرهنگى و علمى در قرن پنجم در نیشاپور، دوران طلایى خود را مى‏گذراند، در حدیث، فقه، تفسیر و رشته ‏هاى علوم دیگر، علماى بزرگى پرورش یافتند، در حرکت تفسیرى، اهل حدیث و اشاعره، معتزله و شیعه، مفسران بزرگى چون ثعلبى، طوسى و طبرسى و دیگران، تربیت شده تفاسیر مهمى را نگاشتند، حتى، علماى صوفى مسلک و باطنى نیز تفاسیر مهمى مانند حقایق التفسیر ابو عبد الرحمن سلمى و لطائف الاشارات قشیرى را در این قرن ارائه دادند. پرورش واحدى در این شرایط از او انسانى محدث، فقیه، ادیب، شاعر، متکلم و مفسر ساخته بود، که توانست میان علماى برجسته، سرآمد زمان خود گردد.

هر یک از علوم خود را از اساتید فن اخذ نموده بود، فقه، حدیث، ادب، و…، تفسیر را نزد ثعلبى مفسر مشهور، فرا گرفته بود.

 

 

تألیفات‏

 

در تفسیر حداقل سه دوره البسیط در ۱۶ مجلد، الوسیط در ۴ مجلد و الوجیز فى تفسیر القرآن در یک مجلد نگاشته است که بعنوان تفسیر واحدى مشهور شده، یک نسخه خطى از تفسیر وجیز در کتابخانه مدرسه شهید مطهرى تهران به شماره ۲۰۶۲ موجود است. فخر رازى نیز استفاده قابل توجهى از تفسیر واحدى نموده است.

از دیگر تألیفات قرآنى واحدى مى‏توان از:

  • جامع البیان فى تفسیر القرآن،
  • الحاوى لجمیع المعانى( احتمال دارد در بردارنده مجموعه سه تفسیر وى باشد)،
  • مقاتل القرآن( تا پایان قرن هشتم موجود بوده است)،
  • مختصر فى علم فضائل القرآن،
  • رساله فى شرف علم التفسیر( نسخه خطى این رساله در دار الکتب المصریه موجود است.)،
  • نفى التحریف عن القرآن الشریف،
  • معانى التفسیر،
  • مسند التفسیر،

نام برد.

از میان تألیفات قرآنى ایشان، فقط اسباب النزول به شکل چاپى موجود مى‏باشد.

الوجیز فى تفسیر الکتاب العزیز( واحدى)// صفوان عدنان‏ داوودى

 

بازدیدها: ۶

زندگینامه محمد بن جریر طبرى‏(۲۲۴-۳۱۰ ه.ق)

محمد بن جریر طبرى‏

نام وى محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب است. بنابر مشهور در اواخر سال ۲۲۴ ه. در آمل مازندران( طبرستان) بدنیا آمد و در آخر روز شنبه ۲۶ شوال سال ۳۱۰ ه. در بغداد از دنیا رفت و او را در روز یکشنبه در خانه‏اش به خاک سپردند.

وى یکى از افراد پر استعداد و داراى نبوغ افراد بشرى است که نمونه کمى در بین انسانها دارند. سر تا پا عشق به علم و دانش بوده و تمام عمر خود را در راه تحصیل آن صرف کرده و حتى به خاطر باز نماندن از تحصیل علم و دانش، همسر اختیار نکرده است.

خود مى‏گوید: من قرآن را در هفت سالگى حفظ کردم و در سن هشت سالگى امام جماعت شدم و در سن نه سالگى شروع به نوشتن اخبار کردم.

وى درباره شدت عشق و علاقه خود نسبت به علم و دانش مى‏نویسد: من در نزد احمد بن حماد دولابى تاریخ مى‏خواندم و هر روز براى این منظور از شهر رى بنزد احمد که در یکى از روستاهاى اطراف رى ساکن بود مى‏رفتم، و بلافاصله از نزد او به رى مى‏آمدم و مانند دیوانگان سر از پا نشناخته، بدرس حدیث محمد بن حمید رازى حاضر مى‏ شدم.

در حالات او نقل شده که روزى به شاگردانش گفت: آیا حاضرید تفسیرى را که نوشته ‏ام بررسى کرده و تحقیق کنید؟ پرسیدند که چه میزان است؟ گفت: سى هزار ورق گفتند: مطالعه و بررسى این مقدار تفسیر عمر زیادى مى‏طلبد. وى به خاطر آنان تفسیر را در سه هزار ورق خلاصه کرد.

وى به خاطر تحصیل علم و دانش اسلامى، چندین بار سفرهاى طولانى انجام داد. در علاقه و اهتمام او به علم و دانش همین بس که یک ساعت به آخر عمرش مانده در حال بیمارى روایتى که از امام جعفر بن محمّد« علیهما السلام» رسیده بود، شنید و چون آن روایت را تا آن زمان نشنیده بود، فورى قلم و دوات خواست و آن را نوشت. وى علاوه بر علوم اسلامى مانند فقه و اصول و تفسیر، در علوم ادبى و فلسفى و حتى در علم طب و ریاضى و هیئت و تاریخ نیز استاد بود.

بدلیل گستردگى ابعاد شخصیتى و فراوانى مباحث تفسیرى طبرى، کتابشناسى آن را در حد ارائه عنوانها و فهرست بندى مطالب، ارائه خواهیم داد. باشد که مورد استفاده پژوهشگران و علاقمندان مباحث تفسیرى، قرار گیرد.

شخصیت طبرى‏

عناوین و فهرستهاى ذیل مى‏توانند نمایانگر شخصیت ایشان در ابعاد مختلف باشند.

الف)- نسب، مولد، وفات و مدفن طبرى

ب)- اوصاف جسمى و ظاهرى طبرى

پ)- شخصیت اخلاقى و اجتماعى طبرى- زهد- قناعت- اخلاص- ورع و تقوى- بزرگوارى- بزرگمنش- آزاد اندیشى- تواضع- عدم قبول هدیه- عدم اشتغال در پست‏هاى دولتى و…

ت) شخصیت علمى و فرهنگى طبرى- مهارتهاى علمى طبرى- مذهب و اجتهاد طبرى( جریریه)- موقعیت طبرى در برابر حنابله- رافضى بودن طبرى- شیعه بودن طبرى- نسبت الحاد به طبرى- نسبت جهمیه به طبرى- آغاز فراگیرى علوم مختلف

ث) اساتید طبرى بیش از ۲۰ استاد وى ذکر شده است، در کوفه، رى مصر، بصره- بغداد- در فقه- در حدیث- در تاریخ- در تفسیر- در قرائت

ج) شاگردان طبرى- بیش از ۳۳ شاگرد معروف براى او ذکر شده است.

چ) سفرهاى طبرى- عراق- سوریه- فلسطین- مصر- هندوستان

خ) منابع بحث‏هاى مربوط به شخصیت طبرى و دیدگاه علما درباره شخصیت او:

۱- البدایه و النهایه ابن کثیر

۲- تاریخ بغداد خطیب بغدادى

۳- تذکره الحفاظ ذهبى

۴- تهذیب الاسماء و اللغات نووى

۵- روضات الجنات خوانسارى

۶- طبقات الشافعیه سبکى

۷- طبقات الفقهاء شیرازى

۸- طبقات عبادى

۹- طبقات القراء ذهبى

۱۰- طبقات القراء ابن الجزرى

۱۱- معجم الادباء یاقوت حموى

۱۲- وفیات الاعیان ابن خلکان

۱۳- الوافى بالوفیات صفدرى

۱۴- سیر اعلام النبلاء الحوفى

۱۵- ظهر الاسلام احمد امین

۱۶- الفهرست ابن ندیم

۱۷- طبقات المفسرین سیوطى

۱۸- طبقات المفسرین داوودى

۱۹- تاریخ الادب العربى بروکلمان ترجمه عبد الحلیم نجار

۲۰- تاریخ التراث العربى سزگین ترجمه محمود فهمى حجازى

۲۱- کیهان اندیشه شماره ۲۵ ویژه نامه طبرى مقاله آقاى رسول جعفریان

۲۲- کیهان اندیشه شماره ۲۸ ویژه‏نامه قرآن مقاله آقاى عقیقى بخشایشى

۲۳- المفسرون حیاتهم و منهجهم محمد على ایازى

۲۴- دانشنامه و قرآن پژوهى ج ۲ ذیل کلمه طبرى

۲۵- التفسیر و المفسرون دکتر ذهبى

۲۶- مقدمه چاپ جدید کامل تفسیر طبرى ۱۳ مجلد دار الکتب العلمیه.

۲۷- ابن جریر الطبرى و منهجه فى التفسیر محمد بکر اسماعیل فصل اوّل

۲۸- الامام الطبرى دکتر محمد الزحیلى فصل اول

۲۹- یادنامه طبرى( به مناسبت بزرگداشت یکهزار و یکصدمین سالگرد و درگذشت طبرى) مقاله دکتر محمد باقر حجتى فصل اول

۳۰- مقدمه مترجم در ترجمه تفسیر طبرى ج ۱ آقاى محمد باقر خالصى

۳۱- مقاله: شناسائى برخى از تفاسیر عامه، تفسیر طبرى، آقاى محمد على مهدوى‏راد نشریه حوزه شماره ۲۴ دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم

۳۲- خلاصه عبقات الانوار ج ۶( احوال و آثار محمد ابن جریر طبرى)

۳۳-« فهرست مشاهیر ایران» ج ۲

۳۴- السیره و التاریخ دکتر عبد الرحمن حسین العزاوى.

ح) تألیفات طبرى:

نوشته‏ اند که طبرى در چهل سال از زندگى خود روزى ۴۰ ورق مطلب مى‏نوشت. و مى‏گویند از زمان بلوغ تا پایان عمر هشتاد و شش ساله‏اش بطور متوسط روزى ۱۴ صفحه تألیف کرده است.

آثار طبرى‏

آثار طبرى را مى‏توان در چهار دسته تقسیم‏ بندى نمود.

 آثار چاپ شده طبرى

آثار خطى موجود طبرى

آثار مفقود طبرى

آثار منسوب به طبرى

آثار چاپ شده طبرى‏

۱- کتاب اختلاف الفقهاء( آراء فقهاى اربعه)

۲- تاریخ طبرى

۳- تفسیر طبرى

۴- کتاب صریح السنه

آثار خطى موجود در کتابخانه ‏ها

۱- کتاب تهذیب الآثار

۲- کتاب حدیث الهیمان

۳- کتاب رساله البصیر فی معالم الدین

۴- کتاب العقیده

۵- کتاب القراءات‏

آثار ناپدید شده طبرى‏

۱- کتاب اختلاف علماء الامصار فى احکام شرایع الاسلام

۲- کتاب اختیار من اقاویل الفقهاء

۳- کتاب آداب القضاه و المحاضر و السجلات

۴- کتاب آداب المناسک

۵- کتاب الآدر فى الاصول- کتاب الاعتذار

۷- کتاب امهات الاولاد

۸- کتاب آداب النفوس

۹- کتاب بسیط القول فى احکام شرایع الاسلام

۱۰- کتاب البیان عن اصول الاحکام

۱۱- کتاب الخفیف فى احکام شرایع الاسلام( مختصر کتاب اللطیف)

۱۲- کتاب الدلاله على النبوه

۱۳- کتاب ذیل المذیل( تاریخ الرجال المسمى بذیل المذیل)

۱۴- کتاب الرد على ابن عبد الحکم فى ردّه على مالک

۱۵- کتاب الرد على ذى الاسفار

۱۶- کتاب الزکاه

۱۷- کتاب الشّرب

۱۸- کتاب الشروط او کتاب امثله العدول

۱۹- کتاب الشهادات

۲۰- کتاب الصلاه

۲۱- کتاب طرق الحدیث

۲۲- کتاب الطهاره

۲۳- کتاب عباره الرؤیا

۲۴- کتاب العدد و التنزیل

۲۵- کتاب الفتوى

۲۶- کتاب فضائل ابى بکر و عمر

۲۷- کتاب فضائل العباس

۲۸- کتاب فضائل على بن أبیطالب« علیه السلام»

۲۹- کتاب اللباس

۳۰- کتاب اللطیف فى احکام شرایع الاسلام

۳۱- کتاب مختصر الفرائض

۳۲- کتاب فردوس الحکمه

۳۳- کتاب فى القیاس

۳۴- کتاب مختصر مناسک الحج

۳۵- کتاب مراتب العلماء

۳۶- کتاب المسترشد

۳۷- کتاب مسند ابن عباس

۳۸- کتاب المسند المجرد

۳۹- کتاب الموجز فى الاصول

۴۰- کتاب الوصایا

۴۱- کتاب الوقف

آثار منسوب به طبرى‏

۱- کتاب تاریخ صنعاء

۲- کتاب بشاره المصطفى( فى سبه عشر جزءا)

۳- کتاب حدیث الطیر

۴- کتاب الرد على الحرقوصیه

۵- کتاب الرمى بالنشاب‏

 

 

ترجمه تفسیر طبرى‏

« ترجمه تفسیر طبرى»، تفسیرى کهن از قرآن به فارسى، تألیف گروهى از علماى ماوراءالنهر در نیمه دوم قرن چهارم است. این کتاب باآنکه از نظر ساختار و واژگان، ارزشى هم‏سنگ با شاهنامه فردوسى در ادب فارسى دارد، به عللى مهجور مانده است.

مقدمه کتاب ثابت مى‏کند که این اثر، اگر نخستین تفسیر فارسى نباشد، از نخستین ترجمه‏هاى رسمى قرآن است. بنا به گزارش مذکور در ترجمه تفسیر طبرى( ج ۱، مقدمه، ص ۵)، منصور بن نوح سامانى( حک: ۳۵۰- ۳۶۶)، از علماى ماوراءالنهر نخستین بار درباره جواز به فارسى برگرداندن این کتاب استفتا کرد و ایشان- که گویا هجده یا نوزده تن بودند، گفتند که خواندن و نوشتن تفسیر قرآن به فارسى براى کسى که عربى نمى‏داند رواست. این پشتوانه دینى و علمى و نیز اعتبار ادبى کتاب موجب شد که ترجمه آن انتشارى گسترده یابد و اینک کمتر کتابى به فارسى مى‏شناسیم که این اندازه نسخه از آن به‏جا مانده باشد.

مقدمه کوتاه کتاب، اگر چه منبعى مهم و منحصربه‏فرد است، چندان قابل اعتماد نیست. آنچه به چاپ رسیده، ترکیبى از دو نسخه گلستان و پاریس است و بى‏تردید ناسخان در آن تغییراتى داده‏اند. اشکال عمده بر سر کلمات« تفسیر» یا« ترجمه» کتاب به فارسى است؛ اگر« تفسیر» در معناى امروزى به کار رود، موجب نارسایى در متن مقدمه مى‏شود؛ زیرا نوشتن تفسیر قرآن به فارسى هیچ منعى نداشته است و شاید پیش از آن هم تفسیرهایى به فارسى نوشته بوده‏اند؛ اما اگر کلمه تفسیر به معناى« ترجمه» گرفته شود، این عنوان مفهوم مى‏یابد؛ زیرا پیوسته انبوهى از فقیهان، ترجمه قرآن را به زبان دیگر ناروا و بلکه حرام مى‏دانستند؛ ازاین‏رو امیر سامانى براى ترجمه به فتواى همه فقیهان ماوراءالنهر نیاز داشت.

لفظ ترجمه پنج بار در این مقدمه به کار رفته و گویى بیشتر به معناى امروزى آن آمده است؛ به‏ویژه در آغاز مقدمه که سخن از آوردن کتاب طبرى و ترجمه آن به فارسى است؛ اما این امر از تحریفات ناسخان است؛ زیرا کلمه ترجمه در قرن چهارم و ابتداى قرن پنجم منحصرا در معانى شرح و بیان و توضیح و گاه تلخیص به کار مى‏رفته است( براى تفصیل، ر. ک: آذرنوش، ۱۳۷۵ ش، ص ۵۲- ۶۰؛ همو، ۱۳۷۰ ش، ص ۵۵۵- ۵۶۰).

 

دو دلیل عمده بر اثبات این مدعا وجود دارد:

۱. در این کتاب، هر جا که تفسیر و ذکر داستان‏ها و قصص انبیا آمده، با عنوان« ترجمه سوره» آمده که ۹۲ بار تکرار شده است. هرگاه متن قرآن را با وسواس و دقت ترجمه کرده ‏اند، آن را فقط« سوره» نامیده ‏اند؛ مگر هفت بار که به آن ترجمه‏ها عنوان« تفسیر» داده‏اند.

۲. در ترجمه بسیار دقیق حىّ بن یقظان ابن سینا، در سراسر کتاب، هر جا سخنان ابن سینا کاملا ترجمه شده، قطعه را با« تفسیرش» آغاز کرده‏اند و هر جا تفسیر آن سخنان آمده، عنوان« شرحش» دارد( براى شواهد و دلایل دیگر، ر. ک: آذرنوش، ۱۳۷۰ ش، ص ۵۵۶- ۵۵۷).

اگر لفظ ترجمه در مقدمه کتاب نابجا یا به معناى تفسیر به کار رفته باشد، این کتاب ترجمه تفسیر طبرى؛ یعنى ترجمه« جامع البیان» نمى‏تواند باشد؛ زیرا با مقایسه داستان‏ها و روایات بسیارى در این دو کتاب، درمى‏یابیم که میان آن دو هیچ شباهتى وجود ندارد و وجه اشتراکشان همان وجه اشتراک همه تفاسیر است( براى تفصیل، ر. ک: آذرنوش، ۱۳۷۵ ش، ص ۵۰- ۵۴؛ همو، ۱۳۷۰ ش، ص ۵۵۱- ۵۵۵).

همچنین مؤلفان این تفسیر- که بهتر است آن را« ترجمه و تفسیر رسمى» بخوانیم- بارها به استفاده از آثار طبرى( تفسیر طبرى و تاریخ طبرى) اشاره کرده‏اند؛ مجموعا سیزده بار به او ارجاع داده شده و در چهار مورد چنان است که گویى به‏راستى تفسیر طبرى را ترجمه کرده‏اند؛ اما گاه خود عبارت این پندار را نقض مى‏کند؛ مثلا در داستان خضر مى‏گویند که ابن مقفع و اصمعى آن حکایت را در کتاب سِیَر آورده‏اند؛ اما طبرى در این کتاب آن را به وجه دیگرى نقل کرده و ما این را از کتاب سِیَر بیرون آورده‏ایم( طبرى، ج ۲، ص ۴۰۰). در مجموع مى‏توان گفت که این اثر نه ترجمه تفسیر طبرى و نه کتاب معیّن دیگرى است، بلکه دو اثر طبرى: تاریخ و تفسیر، از منابع اصلى مؤلفان بوده و درعین‏حال ایشان از کتاب‏هاى متعدد دیگرى نیز بهره گرفته ‏اند.

نکته مهم دیگر آنکه مؤلفان کتاب ظاهرا هیچ‏گاه منابع خود را دقیقا ترجمه نمى‏کرده‏اند، بلکه مفهوم روایت یا داستان را گرفته، به میل خود بازنویسى مى‏کرده‏اند. حبیب یغمایى، مصحح کتاب، هنگام چاپ آن در ۱۳۳۹ ش، سیزده نسخه( تقریبا همه ناقص) را شناسایى کرده بود( طبرى، ج ۱، مقدمه یغمائى، ص ۶- ۱۱)، بااین‏ همه، هنوز نسخه ‏هاى متعدد دیگرى در ایران و خارج از ایران موجود است، اما چون همه آنها ناقصند و آغاز و انجامشان افتاده است و چون ناسخان متن را غالبا دست‏کارى کرده ‏اند، بازشناسى آنها آسان نیست( براى نمونه‏هایى از آنها، ر. ک: آذرنوش، ۱۳۷۵ ش، ص ۶۳، ۶۹، ۷۳). هیچ‏یک از این نسخه‏ها بیانگر متن کهن تدوین‏شده در ماوراءالنهر نمى‏تواند باشد.

واژگان کهن و سرشار از معنى، اسلوب ساده و بى‏پیرایه، اما مطمئن و قائم‏به‏ذات، این کتاب را اثرى دل‏انگیز و کم‏مانند در ادبیات فارسى کرده است. استوارى نثر کتاب نشان مى‏دهد که نثر درى در قرن چهارم به‏ قدرى توان یافته بوده که توانسته از عهده ترجمه کلام معجز و شرح حکایات و روایاتى که با سنّت‏هاى باستانى‏اش بیگانه بوده، برآید. شیوه بیان و نحوه جمله ‏پردازى در آن به ‏کلى با نثر ترجمه‏ هاى قرآنى متفاوت است؛ عبارات غالبا کوتاهند و جمله‏هاى مرکّب نیز اغلب از دو فراگرد تشکیل یافته‏اند. گویى ذهن نویسندگان هنوز به جملات مرکّب پیچ‏درپیچ خو نگرفته بوده است، اما ارکان جمله، متعلقات نهاد و گزاره به‏شیوه یگانه‏اى نظام نیافته ‏اند؛ در برخى جاها، عبارات به فارسى دوران متأخر شبیهند و هر کلمه و ترکیب با نقش دستورى خود، تقریبا در همان جایى قرار گرفته که خواننده امروزى انتظار دارد. از سوى دیگر، با انبوهى متن مواجهیم که در آنها ترکیب جمله، به‏شیوه دیگر است؛ گاه قیدها و متمم‏ها به آخر جمله انتقال یافته‏اند که معمول‏ترین شیوه است.

همچنین گاه جمله به ترتیبى شگفت( فعل+ فاعل+ مفعول+ قید) نظام یافته است. این ساختار- که در همه متون قرن چهارم دیده مى‏شود- بى‏تردید تحت تأثیر زبان عربى بوده است که مبدأ همه آثار آن قرن است. این ساختارها در همه نسخه‏هاى کتاب یکسان نیست. گاه یک عبارت با ذوق فارسى و گاه با نحو عربى هم‏ساز گشته است؛ ازاین‏رو تا هنگامى که تاریخ نگارش نسخه‏ها تعیین نشده، نمى‏توان درباره تحول جملات نظر قاطع داد. این پریشانى در واژگان کتاب نیز مشهود است؛ مثلا در بخش‏هایى بلند، هرگز الفاظ« ایدر، ایدون، ایدون، همى و…» به کار نرفته و در قطعاتى دیگر مکرر آمده است( براى تفصیل بیشتر، ر. ک: آذرنوش، ۱۳۷۵ ش، ص ۲۵- ۳۲؛ صباغیان، ص ۵۸۷ به بعد؛ تقى‏زاده طوسى، ص ۵۶۱ به بعد؛ محقق، ص ۷۳۷ به بعد).

شیوه کار در این کتاب چنین است که نخست، تعدادى از آیات را، جدا از تفسیر، ترجمه کرده‏اند و به دنبال آن، تفاسیر و بیشتر حکایات مربوط به آن را آورده‏اند؛ بدین‏سان قرآن کریم، ترجمه‏اى مستقل یافته است. نثر این ترجمه، با نثر متن کتاب، کاملا تفاوت دارد؛ زیرا اگرچه مترجمان، مؤیّد به فتواى فقیهان بوده‏اند، در برابر متن مقدّس قرآن کریم چنان دچار تزلزل شده‏اند که یکباره زبان معمول خود را فرو نهاده ‏اند و بر حسب نحو قرآنى، جملاتى ساخته ‏اند که هیچ‏گاه در فارسى به کار نرفته است؛ به ‏عبارت‏ دیگر، به گام اول ترجمه که معادل ‏یابى و واژه ‏پردازى است، بسنده کرده ‏اند. شیوه نگارش آنان نیز پرمعناست؛ زیرا برخلاف آنچه در متن چاپى دیده مى‏ شود، ظاهرا مترجمان هیچ‏گاه ترجمه قرآن را جدا از متن قرآن نقل نمى‏کرده‏اند، بلکه زیر هریک از واژگان قرآن، معادل آن را مى‏نهاده‏اند و بدین‏سان نشان مى‏داده‏اند که از ترجمه به همین مقدار کفایت کرده‏اند. این شیوه، بى‏تردید رایج‏ترین شیوه ترجمه طى هزار سال بوده است.

اما نکته مهم درباره این تفسیر این است که مترجمان هنگام نقل حکایات و روایات به فارسى، گاه ناگزیر شده‏اند که آیه یا آیاتى از قرآن را نیز ترجمه کنند؛ در این موارد، ترجمه بسیار شیوا، به‏دور از نحو عربى و حتى اندکى آزاد است. مقایسه این ترجمه و آنچه در آغاز تفسیرها آورده‏اند، احوال روانى مترجم را باز مى‏نماید( آذرنوش، ۱۳۷۵ ش، ص ۳۶- ۳۹).

 

در این کتاب، سه‏ گونه معادل ‏گذارى کرده ‏اند:

۱. به کار بردن عین کلمه عربى: این‏گونه کلمات یا معادل فارسى نداشته‏اند یا در فارسى رایج بوده‏اند. این‏گونه لغات در این کتاب بیشتر از چهار یا پنج درصد نیست و برخورد معقول با آنها، به‏عنوان نمونه جمع نبستن به شیوه عربى، مى‏توانست فارسى را از تأثرات ناصواب مصون دارد.

۲. گزینش واژه‏هاى فارسى در مقابل واژه‏هاى عربى: این نوع معادل‏گذارى، گسترشى درخور دارد و شاهکار حقیقى این کتاب بشمار مى‏آید. در انتخاب واژه‏هاى فارسى گویى انطباق دوایر معنایى کلمات عربى- فارسى را گاه چندان ملحوظ نمى‏داشته‏اند و شاید پیش‏زمینه‏هاى فرهنگ زردشتى در واژه‏گزینى بى‏تأثیر نبوده است؛ بدین‏سان مثلا« شیطان» به« دیو» و« جن» به« پرى» تبدیل شد. دو سه قرن طول کشید تا این واژه‏هاى قرآنى در بیشتر آثار فارسى، دوباره به‏صورت عربى به کار رفتند.

۳. گرته‏بردارى یا ترجمه لفظ به لفظ ترکیب‏ها و اصطلاحات عربى: این نوع، در فارسى بسیار رایج بوده است( فرشیدورد، ۱۳۵۵ ش، ص ۶- ۱۴؛ همو، ۱۳۵۸ ش، ص ۱۶۲- ۱۶۶)، اما از آنجا که در قرن‏هاى متمادى دیگران از این کتاب تقلید کرده‏اند، ناچار همان برگردان‏هاى غریب و گاه ناهنجار، در ادب ترجمه و تفسیر فارسى تأثیرى عمیق و بدخیم به‏جا گذاشته است. ترجمه مفعول مطلق‏ها، قیدهاى تمیز، حال و غیره که در سراسر ادبیات کهن و معاصر فارسى به چشم مى‏خورد، احتمالا زاییده آن شیوه نخستین است.

 

منابع مقاله‏

آذرتاش آذرنوش،« آیا ترجمه تفسیر طبرى به‏راستى ترجمه تفسیر طبرى است؟»، در یکى قطره باران: جشن‏نامه استاد دکتر عباس زریاب خوئى، به کوشش احمد تفضّلى، تهران ۱۳۷۰ ش؛

همو، تاریخ ترجمه از عربى به فارسى: از آغاز تا عصر صفوى، ج ۱، ترجمه‏ هاى قرآن، تهران ۱۳۷۵ ش؛

فریدون تقى‏زاده طوسى،« برخى نکات دستورى و واژگانى در ترجمه تفسیر طبرى»، در یادنامه طبرى، ویرایش محمد قاسم‏زاده، تهران ۱۳۶۹ ش؛

محمد جاوید صباغیان،« زیان ترجمه در ترجمه تفسیر طبرى»، در یادنامه طبرى؛

محمد بن جریر طبرى، ترجمه تفسیر طبرى: فراهم ‏آمده در زمان سلطنت منصور بن نوح سامانى، ۳۵۰ تا ۳۶۵ هجرى، چاپ حبیب یغمائى، تهران ۱۳۶۷ ش؛

خسرو فرشیدورد،« تأثیر ترجمه در زبان فارسى»، فرهنگ و زندگى، شماره ۲۳، پاییز ۱۳۵۵؛

همو، عربى در فارسى، تهران ۱۳۵۸ ش؛ مهدى محقق،«[ درباره‏] ترجمه تفسیر طبرى»، در یادنامه طبرى.

 

مقدمه ترجمه تفسیر طبرى‏ //  حبیب‏ یغمایى

بازدیدها: ۵

زندگینامه علامه محمدحسین‏ طباطبایى‏ خود نوشت

علامه محمدحسین‏ طباطبایى‏

سید محمد حسین طباطبایى معروف به علامه طباطبایى مفسر بزرگ و مشهور دوران معاصر است. شرح حال خودنوشت ایشان چنین است: در سال ۱۲۸۱ شمسى در تبریز در میان یک خانواده عالِم متولد شدم.

در پنج سالگى مادر و نُه سالگى پدر را از دست دادم. پس از درگذشت پدر به مکتب و پس از چندى به مدرسه فرستاده شدم و تقریباً مدت شش سال مشغول فراگرفتن فارسى و تعلیمات ابتدایى بودم.

اساتید

سال ۱۲۹۷ وارد علوم دینى و عربى شدم و به سال ۱۳۰۴ براى تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمى نجف گردیدم و به مجلس درس مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانى( ره)، مرحوم آیت الله نایینى، مرحوم آیت الله آقاى سید ابوالحسن اصفهانى رفتم.

کلّیات علم رجال را نیز پیش مرحوم آیت الله حجّت کوه کمرى، فلسفه را نزد حکیم و فیلسوف معروف وقت مرحوم آقا سید حسین بادکوبى موفق شدم. منظومه سبزوارى و اسفار و مشاعر ملا صدرا و دوره شفاى بوعلى و کتاب اثولوجیا و تمهید ابن تُرکه و اخلاق ابن مسکویه را خوانده ام. مرحوم بادکوبى امر فرمود که به تعلیم ریاضیات بپردازم و لذا به درس مرحوم آقا سید ابوالقاسم خوانسارى که ریاضیدان زبردستى بود، حاضر شدم.

سال ۱۳۱۴ بر اثر اختلال وضع معاش ناگزیر به مراجعت شده، به زادگاه اصلى خویش( تبریز) برگشتم و ده سال و خُرده اى در آن سامان به سر بردم که حقّاً باید این دوره را در زندگى خود دوره خسارت روحى بشمارم، زیرا بر اثر گرفتارى ضرورى به معاشرت عمومى وسیله تأمین معاش( که از مجراى فلاحت بود) از تدریس و تفکّر علمى( جز مقدارى بسیار ناچیز) بازمانده بودم و پیوسته با یک شکنجه درونى به سر بردم.

در سال ۱۳۲۵ از سرو سامان خود چشم پوشیده، زادگاه اصلى را ترک گفتم و متوجّه حوزه قم گردیده، بساط زندگى را در این شهر گستردم و دوباره اشتغالات علمى را از سر گرفتم و تا کنون که اوایل ۱۳۴۱ مى باشد، روزگار خود را در این سامان مى گذرانم.

در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادى به ادامه تحصیل نداشتم و از این روى هر چه مى خواندم، نمى فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذرانیدم. پس از آن، یک باره عنایت خدایى دامنگیرم شده، عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگى و بى تابى نسبت به تحصیل کمال حسن نمودم. 

علامه طباطبایى این زندگى نامه را در سال ۱۳۴۱ نوشت و حدود بیست سال بعد، در قید حیات بود.

وفات‏

در آبان ۱۳۶۰ مطابق محرم الحرام ۱۴۰۲ به لقاءالله پیوست و در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه( س) به خاک سپرده شد.

آثار

از علامه طباطبایى علاوه بر تفسیر مشهور المیزان آثار زیر بر جاى مانده است:

  • سنن النبى، اصول فلسفه یا روش رئالیسم،
  • کتاب توحید( شامل سه رساله)،
  • نهایه الحکمه، بدایه الحکمه، شیعه در اسلام، قرآن در اسلام،
  • وحى یا شعور مرموز،
  • حکومت در اسلام، اعجاز،
  • على و الفلسفه الالهیه، حواشى بر کتاب کفایه الاصول،
  • حواشى بر کتاب الانصار الاربعه ملاصدرا،
  • تعلیقاتى بر شش جلد اول تا ششم بحارالانوار
  • و رساله‏ هایى که منتشر نشده است.

بازدیدها: ۲۱

حکایت آقای نخودکی در بیانات آیت الله العظمی بهجت

مى گویند: مرحوم شیخ حسنعلى نخودکى اصفهانى دوایى یا دعایى براى همسر استاندار مشهد که مریض بود مى دهد و خوب مى شود. او نزد آقا شیخ مى آید و در ضمن از ایشان مى خواهد که اگر فرمایش دارید بفرمایید؟

اتفاقا استاندار خیابانى را احداث مى کرده که قبر معروف به گنبد سبز در مشهد در مسیر آن بوده است و وى دستور داده بود که فرداى آن روز آن را خراب کنند، آقا شیخ حسن – رحمه الله – به ایشان مى گوید: صلاح نیست این محل را خراب کنید، چون بعضى از بزرگان در آن جا مدفون هستند .

استاندار مى گوید: کارش گذشته ، اگر جنابعالى براى کار شخصى خود فرمایشى دارید بفرمایید. باز ایشان مى گوید: قبر را که بعضى از بزرگان در آن جا هستند احترام کنید و نگذارید خراب کنند .

خود ایشان هم مى آمده و سر قبر فاتحه مى خوانده و مى گفته است : آدم هاى بزرگى در این جا مدفونند.

باز استاندار مى گوید: کارش گذشته ، اصرار نفرمایید، ولى باز براى تشکر از ایشان به خاطر دعا و کارى که کرده بود، مى گوید: اگر کارى براى خودتان بخواهید، در خدمت حاضریم .

سرانجام مرحوم آقا شیخ حسنعلى به او مى فرماید: به شما بگویم شما نمى توانید قبر را خراب کنید و نخواهید کرد.

با این که استاندار دستور داده بود آن جا را خراب کنند و کار تمام شده بود، و فرداى آن روز باید خراب مى شد، استاندار پیش از شروع کار توسط کارگران مجبور مى شود با چادر از شهر بیرون برود و نتوانسته بود حتى به صورت معمولى و عادى از شهر خارج شود، و خراب شدن آن جا هم تعطیل شده بود.

سؤ ال : آیا یک اصفهانى دیگر هم آن جا مدفون است ؟
جواب : بله ، میرزا مهدى اصفهانى .

در محضر آیت الله العظمی بهجت//محمد حسین رخشاد

بازدیدها: ۴

مدفن و مزار حضرت زینب – سلام الله علیها بیانات آیت الله بهجت

حاجى تاج ، واعظ معروف که منبرهاى عجیبى در ایران مى رفت ، در زمان خود او از او نقل کردند: در زینبیه اقامت نموده و منزل کرده بودم ، گفتم : خوب است در حرم بمانیم ، کلیددار حرم را دیدم و کلید را از او گرفتم و شب را در حرم ماندم …

تا این که مى گوید: شنیدم سه بار گفته شد:هذا قبر زینب بنت اءمیرالمؤ منین المکناه باءم کلثوم .
این جا قبر زینب دختر امیرالمؤ منین است که کنیه اش ام کلثوم مى باشد.

البته حضرت زینب که کنیه اش ام کلثوم است ، غیر از ام کلثومى است که در مدینه با پسرش در یک قبر مدفون است ؛ زیرا به فرمان یزید بین ایشان و شوهرش جدایى انداختند، چون عامل یزید مى ترسید که اهل مدینه با بودن حضرت زینب در آن جا شورش کنند،

لذا حضرت زینب – علیها السلام – به اجبار یا با اختیار خود مصر را اختیار کردند. به مصر رفتند و مدفن ایشان در مصر است .

سؤ ال : چرا حضرت زینب به جاى مصر، کربلا را اختیار نکردند؟

جواب : زیرا کربلا در آن زمان هنوز آباد و مسکونى نبود، هر چند در روایت امام سجاد – علیه السلام – آمده است که فرمود . گویا مى بینم که در زمین کربلا قصر، دکان و بازار برقرار شده است و زوار از نواحى مختلف براى زیارت سیدالشهدا علیه السلام – مى آیند!(بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۱۴؛ صحیفه الرضا، ص ۷۷ )

در محضر آیت الله العظمی بهجت//محمد حسین رخشاد

بازدیدها: ۲

دستورالعملی از آیت الله حسن زاده آملی

بسم الله خیر الاسماء
در حیرتم که چه نویسم ؟! روی سخنم با کیست ؟ با خفته است یا با بیدار؟ اگر با خفته است ، خفته را خفته کی کند بیدار؟ و اگر با بیدار است ، بیدار در کار خود است.
و انگهی نویسنده چه نویسد که خود نامه سیاه و از دست خویش ، در فریاد است.
پیری و جوانی چو شب و روز بر آمد
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم.
بدنوع پشمها که رشتیم و بد جنس تخمها که کشتیم
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم.
چون از کشتزارها خود، بی خبرم آسوده می چرم ، آه اگر از پس امروز بود فردایی ! ولیکن به قول شیخ اجل سعدی:

گاه باشد که کودک نادان
به غلط بر هدف زند تیری
کلمه ای چند تقریر شود، و نکاتی اندک تحریر گردد، شاید که دلپذیر افتد.

مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در حق درویشان دعایی
معرفت نفس ، طریق معرفت رب است ، که از سید انبیا و هم از سید اوصیا – صلوات الله علیهما – ماثور است: من عرف نفسه فقد عرف ربه ، هر کس در خویشتن بیندیشد و در خلقت خود تفکر و تامل کند، در یابد که: این شخص محیر العقول ، واجب بالغیر است ، بلکه خود و جمیع سلسله موجودات را محتاج به حقیقتی بیند که طرف و سر سلسله همه است و جز او ته همه ربط محض به اویند و چون معلول ، هر چه دارد، پرتوی از علت است ، تمام اشیا را مرایی جمال حق بیند. و چون معلول به علتش قائم است علت با معلول معیت دارد نه معیت مادی و اقتران صوری ، بلکه معیت قیومی که اضافه اشراقی علت به ما سواهاست. و چون در سلسله موجودات ، اول علت است و با همه و در همه اول اوست ، پس اول ، علت دیده می شود، سپس معلول

دلی کز معرفت نور و ضیا دید
به هر چیزی که دید اول خدا دید
این بنده در ابیاتی گفته است:

من به یارم شناختم یارم
تو به نقش و نگار، یعنی چه ؟
عقل خبیر این لطیفه را از کریمه و هو معکم اینما کنتم

در می یابد، و از گفتار حق سبحانه به کلیمش که انا بدک اللازم یا موسی می خواند، و به سر و رمز اشارت ارسطو که ان الاشیاء کلها حاضرات عند المبدا الاول علی الضروره و البت پی می برد. تا درجه فدرجه به جایی می رسد که می بیند حقیقت امر، فوق تعبیر بهعلت و معلو است. و چون وجود در هر جام قدم نهاد، خیر محض و قدومش ، خیر مقدم است ، و همه خیرات از یک حقیقت فائض شده اند که ان من شی الا عندنا خزائنه ، پس کل الکمال و کمال الکل ، ، مبدا واجب الوجود است ، و عقل بالفطره عاشق آن کمال مطلق است که العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان
و جنت اهل کمال ، همان کمال است که جنت لقاست. در ابیاتی گفته ام:
چرا زهد اندر هوای بهشت است
چرا بی خبر از بهشت آفرین است
بلکه ماسواه ، شتابان به سوی او رهسپارند. در غزلی گفته ام:

معشوق حسن مطلق اگر نیست ماسواه
یکسر به سوی کعبه عشقش روانه چیست
و متاله سبزواری چه نیکو فرموده است:

و کل ما هناک حی ناطق
و لجمال الله دوما عاشق

حالا که عقل به فطر، طالب آن مقام است ، ناچار از موانع باید بر حذر باشد، و اگر رهزنی سد راه شد، لابد باید با او بجنگد تا به مقصود رسد، بلکه بی رهزن نخواهد بود و نتوان بود.
در این مشهد که آثار تجلی است
سخن دارم ولی ناگفتن اولی است
و آن رهزن جز ما، دیگری نیست.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

در ترجیح بندی گفته ام:
زنگ دل را زدای تا یارت
بدهد در حریم خود بارت
به خدای علیم بی همتا
حاجبی نیست غیر زنگارت
خواهش گونه گون نفسانی
کرد در دام خود گرفتارت
شد خدا بینیت ز خود بینی
رفت دینداریت به دینارت
وای بر تو اگر که می خواهی
گرم داری به خویش بازارت
سر تسلیم بایدت بودن
گر بزارت کشند بردارت
اندرین یک دو روزه دنیا
نرسانی به خلق آزارت
تو بهشت و جهنم خویشی
تا چه خواهد که بود اسرارت
گرچه بسیار تو بود اندک
ز اندکت می دهند بسیارت
ای بنده خدای ! به خود آی و در حضور و مراقبت می کوش که:

در خلوتی ز پیرم کافزوده باد نورش
خوش نکته ای شنیدم در وجد و در سرورش
گفتا حضور دلبر مفتاح مشکلاتست
خرم دلی که باشد پیوسته در حضورش
ندانم کدام ذره بی مقدار در خواب غفلت است تا بنی آدم غافل باشد، اگر چه هیچ ذره ای بی مقدار نیست که:

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابش در میان بینی
یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریک الذی خلقک فسویک فعدلک فی ای صوره ما شاء رکبک

قرآن کریم صورت حقیقیه انسان کامل است و صراط مستقیم که یهدی الی الرشد ، یهدی للتی هی اقوم
ره رها کرده ای. از آنی گم
عز ندانسته ای ، از آنی خوار
چز بدست و دل محمد نیست
حل و عقد خزینه اسرار
بیدار باش و از تن اسایی بر کنار باش که:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
کام حیوانی را به بی زبانها گذار، تو که مشمول الرحمن علم القرآن خلق الانسان عمله البیان هستی ، اهل بیان باش ، خاموش باش تا گویا شوی. چشم ببند تا بینا شوی. رسول الله (ص) فرمود: غضوا ابصارکم ترون العجائب.

آب کم جوی ، تشنگی آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
به خویشتن خطاب می کنم: ای همبازی اطفال ! ای سرگرم به قیل و قال ! ای اسیر اصطبل و علف ! ای دور از سعادت و شرف ! ای محبوس در لظای (:: آتش) هوی ! ای محروم از جنت لقاء! عمر به بی حاصلی و بوالهوسی گذشت ، چه شود که به خود آیی و ببینی چه کسی ! بل توثرون الحیوه الدنیا و الاخره خیر و ابقی ، کلا بل تحبون العاجله و تذرون الاخره ندانم چه کسی در خانه دوست رفت و نا امید و برگشت ؟!

یک صبح به اخلاص بیا بر در ما
گر کام تو بر نیامد آن گه گله کن

چه کسی سوز دلش به التهاب آمد و برد (:: خنکای) الیقین عشق التهابش را فرو ننشاند؟
ای که عاشق نئی ، حرامت باد
زندگانی که می دهی بر باد
در به روی هم باز است ، دربان ندارد، تعیین وقت لازم نیست ، هیچ عنوان و رسم نمی خواهد، جز این که:

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

کمال اصفحانی چه خوش گفته است:
بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست
در گشاده است و صلا در داده ، خوان انداخته
رهرو، چه زن باشد و چه مرد، چه آسیه و مریم ، چه جنید و ابراهیم ادهم. به قول عمان سامانی:

همتی باید قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غیرتی باید به مقصد ره نورد
خانه پرد از جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمدن نمودن قطع راه
بر سر رهرو، چه معجر، چه کلاه
سخنی چند در آداب سائر الی الله بیاوریم – که پا در کفش بزرگان کنیم و تشبه به آنان که من تشبه بقوم فهو منهم – آرزو بر جوانان عیب نیست !

۱ – قرآن که صورت کتیبه انسان کامل – اعنی (::مقصودم) حقیقت محمدیه – است ، به اندازه ای که از ان بهره برده ای ، به حقیقت خاتم (ص) تقرب یافته ای ، اقرا و ارقه (::بخوان و بالارو) .
رسول الله (ص) فرمود: ان هذا القرآن مادبه ، فتعلموا مادبته ما التطعتم و ان اصفرا البیوت لجوف اصفر من کتاب الله تعالی. پس ای اخوان صفا و خلان وفا! به مادبه ای ایید که فیها ما تشتهی الانفس و تلذ الاعین.

۲ – ای عبادالرحمن ! تا سوره فرقان از عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض تا آخر سوره ، هر یک دستور العملی کاملی است.

۳ – در باب سیزدهم و باب بیستم ارشاد القلوب دیلمی آمده است که: قال النبی (ص) : یقول الله تعالی: من احدث و لم یتوضا فقد جفانی ، و من احدث و توضا و لم نصل رکعتین فقد جفانی ، و من صلی رکعتین و لم یدعنی فقد جفانی ، و من احدث و توضا و صلی رکعتین و دعانی فلم اجبه فی ما یسال من امر دینه و دنیاه ، فقد جفوته و لست برب جاف.
حالا که در این عمل سهل رخیص چنین نتیجه عظیم و نفیس است ، خوشا حال آن که از علو همت خود بعد از دادی این دستور از حق تعالی مطلبی بخواهد که آن را زوال و نفاد نباشد، اعنی حلوت ذکر و لذت لقا وشرف حضور بخواهد، و زبان حالش این باشد که:

ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است.

۴ – و کلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا یحب المسرفین فضول طعام ، ممیت (::میرانده) قلب است و مفضی (::کشاننده) به سرکشی نفس ‍ و طغیان اوست ، و از جل خصال مؤ من ، جوع (::گرسنگی) است. نه چندان بخور کز دهانت بر آید
نه چندان که از ضعف جانت بر آید

۵ – همان طور که فضول طعام ، ممیت قلب است ، فضول کلام نیز از قلب قاسی بر خیزد. از رسول الله (ص) روایت است: لا تکثروا الکلام بغیر ذکر الله ، فان کثره الکلام بغیر ذکر الله ، قسو القلب ، ان ابعد الناس من الله القلب القاسی.

۶ – محاسبت نفس ، که امام کاظم (ع) فرمود: لیس منامن لم یحاسب نفسه فی کل یوم ، فان عمل حسنا، استزادالله ، و ان عمل سیئا، استغفرالله تعالی منه و تاب الیه.

۷ – مراقبت و این مطلب عمده است. قال الله تعالی: و کان الله علی کل شی رقیبا. و قال النبی (ص) لبعض اصحابه: عبدالله کانک تراه ، فان لم تکن تراه ، فهو یراک.

۸ – الادب مع الله تعالی فی کل حال در باب چهل و نهم کتاب ارشاد القلوب دیملی آمده است: روی ان النبی (ص) خرج الی غنم له و راعیها عریان یفلی ثیابه ، فلما راه مقبلا لبسها، فقال النبی (ص) : امض فلا حاجه لنا فی رعایتک.فقال. و لم ذلک ؟!) فقال: انا اهل بیت لا نستخدم من لا یتادب مع الله و لا یستحیی منه فی خلوته.

۹-العزله. سلامت در عزلت است. با خلق باش و نباش.
هرگز میان حاضر و غائب شنیده ای
من در میان جمع ودلم جای دیگر است

۱۰ – التهجد، و من اللیل فتهجد به نافله لک عسی ان یبعک ربک مقاما محمودا و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا.

۱۱ – التفکر، قال الله تعالی: الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار.

۱۲ – ذکر الله تعالی فی کل حال قلبا و لسانا. قوله سبحانه: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصلا و لا تکن من الغافلین ان الذین عند ربک لا یستکبرون عن عبادته و یسبحونه و له یسجدون.

۱۳ – ریاضت در طریق علم و عمل بر نهجی (شیوه ای) که در شریعت محمدیه (ص) مقرر است و بس ، که علم و عمل برای طیران به اوج کمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.

۱۴ – اقتصاد یعنی میانه روی در مطلق امور حتی در عبادت.

۱۵ – مطلب در دو کلمه است: تعظیم امر خالق ، و شفقت با خلق. فرزانه آن که خواهد تعظیم امر خالق
دیگر که باز دارد از خلق شر و شورش
گفتار بسیار است ، ولی دو صد گفته چون نیم کردار نیست ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
و السلام علی من اتبع الهدی
قم ، حسن زاده آملی
۲۱/۳/۱۳۴۹ه. ش 

منبع: نامه ها برنامه ها

سایت علامه حسن زاده آملی

 

بازدیدها: ۶

زندگی نامه علامه طباطبایی(ره) به قلم علامه حسن زاده آملی

 
زندگی نامه علامه طباطبایی(ره) به قلم علامه حسن زاده آملی
این کلمه پاسخ نامه ایست که بیوگرافی حضرت استاد علامه طباطبائی را، در زمان حیاتش، از من خواسته اند. بسم اللّه الرحمن الرحیم اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَ رَبُّک الْأَکرَمُ الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ. و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب با اهدای تحیت و سلام از این کمترین خوشه چین خرمن اقبال بزرگان حسن حسن زاده آملی، شرح زندگی سراسر سعادت بقیه الماضین و ثمال الباقین، آیت علم و دین، مفسر کبیر و فیلسوف الهی، عارف ربّانی، فقیه صمدانی فخر الاسلام استاد اکبر حضرت علّامه حاج میرزا محمد حسین طباطبائی متّع اللّه الاسلام و المسلمین بطول بقائه الشریف را خواسته اید.
 

تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۸/۱۸

 
با اینکه انجام دادن چنین امر خطیر به شایستگی، از عهده این حقیر خارج است که نه بپارسی نغز یارا است و نه بعربی مبین توانا، باقل با قلم شکسته در فصاحت سحبان چه تواند بنگارد؟! مع الوصف عدم امتثال را مروّت ندیدم و با بضاعت مزجات شمّه ای از آنچه که به سالیانی دراز در روضه رضوان محضر انس و قدس آن قدّیس قدّوسی، و محفل درس و بحث آن معلّم ربّانی، در دفتر خاطرات ضبط کرده ایم و گفتنی است تقدیم می داریم، و بدون تصنّع و تکلّف در إنشاء، کلک را به رفتار ساده اش واگذار، و به اختیارش رهسپار می کنیم بسم اللّه مجریها و مرسیها.

یک دهان خواهم به پهنای فلک تابگویم وصف آن رشک ملک
ور دهان یابم چنین و صد چنین تنگ آید در بیان آن امین
 این قدر هم گر نگویم ای سَنَد شیشه دل از ضعیفی بشکند

در پیرامون این گونه مردان بزرگ که فوق زمان و مکان و از نوابغ دهرند، از چندین بعد باید سخن به میان آورد که کوتاه ترین آن أبعاد بعد زمان و مکان و شرح نحوه تعیش و معاش آنان است و در این بعد مادّی سخن گفتن دور از شأن آن ارواح عرشی است، در این قسمت بهمین گفتار حافظ شیرین سخن اکتفا می کنیم:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بسوقتی به دأب و اقتضای أوان تحصیل، به بؤس بأسایی دچار شدم که ترا طاقت نباشد از شنیدن، دوست دانشمندی که با وی افتخار هم حجرگی داشتم به دیدارم آمد- خدایش ببخشاید- که به تشفی ام آمد و شفا بخشید و نویدم داد که یارا این سختی گوارا بادت که به شهادت تذکره ها، نفوس مستعدّه از تحمل ساعاتی چنین در محنت زمانه، مردان نامدار و اماثل روزگار شدند.
نه در غنچه کامل شود پیکر گل نه در بوته ظاهر شود صورت زر
ز احداث چرخ است تهذیب مردم چو از زخم خایسک تیزی خنجر
آثار هر کس نمودار دارائی اوست:بهترین معرّف آن جناب سیر و سلوک انسانی، و آثار علمی از تدریس و تألیف او است، افاضل حوزه علمیه قم که شاغل کرسی تدریس اصول معارف حقه جعفریه اند از تلامذه اویند، و تفسیر عظیم الشأن المیزان که عالم علم را مایه فخر و مباهات است یکی از آثار نفیس قلمی و أمّ الکتاب مؤلفات او است.
 

تفسیر قرآن با قرآن

 

امام الکلّ فی الکلّ امیر المؤمنین علی- علیه السلام- در وصف قرآن فرمود:کتاب اللّه ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض [۱] بلکه خود قرآن کریم در وصف خود می فرماید:وَ نَزَّلْنا عَلَیک الْکتابَ تِبْیاناً لِکلِّ شَی ءٍ[۲]، اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کتاباً مُتَشابِهاً مَثانِی [۳]، وَ لَقَدْ آتَیناک سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ [۴].

 

بیان مثانی و تفسیر قرآن بقرآن

 

معنی مثانی همانست که امیر- علیه السلام- فرمود: کتاب اللّه ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض، چه مثانی جمع مثنیه اسم مفعول از ثنی بمعنی عطف ولوی یعنی پیچیدن و برگشتن است. مثلا رودخانه که در بعضی از جاهای مسیرش پیچ می خورد و دور می زند و بر می گردد، آن جاها مثانی او است که بسبب این انعطاف قسمت قبل از پیچ رودخانه و قسمت بعد از پیچ آن ناظر یکدیگرند، آیات قرآنی هم با هم این چنین اند که ناظر یکدیگرند یعنی بیان و زبان یکدیگرند. در منتهی الارب گوید: ثنی بالکسر: گشت وادی و گشت کوه.

 
این خلاصه مضمونی از تحقیق رشیق جناب استاد روحی فداه در تفسیر کبیر المیزان در بیان مثانی است. به همین مبنی متین، قرآن کریم را بزبان قرآن کریم تفسیر فرموده است و در آغاز تفسیر به این نکته علیا اشارتی فرمود که خلاصه مفادش این است: حاشا که قرآن نور و تبیان کلّ شی ء باشد و تبیان نفس خود نباشد.
 
این تفسیر شهر حکمت و مدینه فاضله ایست که در آن از بهترین و بلندترین مباحث انسانی و شعب دینی از عقلی و نقلی و عرفانی و فلسفی و حکمت متعالیه و اخلاقی و اجتماعی و اقتصادی و غیرها بحث شده است. مپنداری که این سخنم با نصّ خود آن جناب در دیباچه تفسیر تناقض دارد که فرمود:قد اجتنبنا فیها عن أن نرکن الی حجه نظریه فلسفیه أو إلی فرضیه علمیه، او إلی مکاشفه عرفانیه.که هر دو به حق سخن گفتیم چنانکه باز خود معظم له در آخر دیباچه فرمود:ثم وضعنا ابحاثا مختلفه فلسفیه و علمیه و تاریخیه و اجتماعیه و اخلاقیه الخ، فتبصّر.

 

از زبان مبارک خود استاد

 

در صبح روز سه شنبه بیست و پنجم شعبان المعظم ۱۳۸۷ ه ق- ۷ آذر ۱۳۴۶ ه ش در محضر مبارک جناب استاد علامه طباطبایی مدّ ظله العالی تشرف حاصل کردم، سخن از زمان تحصیل و کارهای علمی معظّم له به میان آمد فرمودند:من انتظار آمدن بهار و تابستان را می بردم چه در آن دو فصل چون شبها کوتاه بود شب را به مطالعه و نوشتن به روز می آوردم و در روز می خوابیدم.

 
سپس درباره تفسیرش فرمودند:من اوّل در روایات بحار بسیار فحص و تتّبع کردم که از این راه کاری کرده باشیم و درباره روایات، تألیفی در موضوعی خاص داشته باشیم، بعد در تلفیق آیات و روایات زحمت بسیار کشیدیم تا اینکه به فکر افتادیم بر قرآن تفسیری نویسیم ولی چنین می پنداشتم که چون قرآن بحر بی پایان است اگر به همه آن بپردازیم مبادا توفیق نیابیم لذا آنچه از قرآن در اسماء و صفات الهی و آیات معاد و از این گونه امور بود جدا کردیم که هفت رساله مستقل در هفت موضوع تألیف کردم، تا اینکه به تفسیر قرآن اشتغال ورزیدیم که اکنون چهارده جلد آن طبع و منتشر شده است.
 
این سخن استاد در آن روز بود و امروز بحمد اللّه تعالی توفیق یافت که تفسیر المیزان را در بیست مجلّد در مدّت بیست سال به اتمام رسانید و در آخر تفسیر تاریخ اتمام را مرقوم فرمود به این عبارت:

 

تاریخ اتمام المیزان و توصیه به طلاب علوم

 

تم الکتاب و الحمد للّه و اتفق الفراغ من تألیفه فی لیله القدر المبارکه الثالثه و العشرین من لیالی شهر رمضان من شهور سنه اثنتین و تسعین و ثلاثمائه بعد الألف من الهجره و الحمد للّه علی الدوام و الصلاه علی سیدنا محمد و آله و السلام.

 
طلّاب عزیز ما سرمشق بگیرند که حضرت علامه طباطبائی شب قدر را به بحث و تحقیق آیات قرآنی احیا می کرد و تفسیرش در این شب فرخنده به پایان رسید، آری این چنین باید بکار بود و به شعر رسا و شیوای شمس الدین محمد بن محمود آملی صاحب نفائس الفنون:به هوس راست نیاید به تمنّی نشود
کاندر این راه بسی خون جگر باید خوردشیخ المشایخ صاحب جواهر قدس سرّه العزیز در آخر کتاب دیات آن فرماید:تمّ کتاب جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام فی لیله الثلاثاء ثلاثه و عشرین من شهر رمضان المبارک لیله القدر التی کان من تقدیر اللّه تعالی فیها ان یتفضّل علینا باتمام الکتاب المزبور من سنه الف و المائتین و الاربع و الخمسین من الهجره النبویه الخ.
 
از جناب صدوق ابن بابویه رضوان اللّه تعالی علیه در احیای شبهای بیست و یکم و بیست و سوم ماه مبارک رمضان که لیالی قدرند در مفاتیح محدث قمی چنین نقل شده است:قال شیخنا الصدوق فیما أملی علی المشایخ فی مجلس واحد من مذهب الإمامیه و من أحیا هاتین اللیلتین بمذاکره العلم فهو أفضل. یعنی افضل اعمال در احیای این دو شب قدر، مذاکره علم است.

 

جناب بادکوبه ای یکی از اساتید بزرگ علامه

 

روزی در محضر مبارکش در ولایت و امامت سؤالاتی عنوان کرده ام تا اینکه سخن از آیه کریمه وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُک لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیتِی قالَ لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ [۵] به میان آمد به حضورش عرض کردم جناب عالی در تفسیر در وجه استفاده آیه بر عصمت امام بیانی از بعض اساتیدتان نام برده اید «و قد سئل بعض أساتیدنا رحمه اللّه علیه عن تقریب دلاله الآیه علی عصمه الامام، فأجاب- الخ»[۶] این استاد کدام بزرگوار است؟ فرمود مرحوم آقا سید حسین بادکوبه ای.

 
راقم گوید که دیگر اساتید ما هم: آیات عظام حاج شیخ محمد تقی آملی و آقا سید محمد حسن قاضی الهی طباطبائی قدّس سرهما از استادشان جناب آقا سید حسین بادکوبه ای بتجلیل و تعظیم نام می بردند. آن جناب آقا سید حسین بن سید رضا بن سید موسی حسینی بادکوبی لاهجی (نه لاهیجی) است در ۱۲۹۳ ه ق در قریه خوددلان بادکوبه متولد شده است وی یکی از اعاظم تلامذه جناب آقا میرزا هاشم اشکوری و آقا میرزا ابو الحسن جلوه و آقا علی مدرس صاحب بدائع الحکم و آخوند خراسانی صاحب الکفایه و شیخ محمد حسن مامقانی- رضوان اللّه تعالی علیهم- و از مفاخر علمای متأخرین و متحلّی بملکات فاضله انسانی بود.
 
در ۲۸ شوّال ۱۳۵۸ ه ق در نجف اشرف به جوار رحمت الهی پیوست و او را تألیفاتی در معقول و منقول است و در طبقات اعلام الشیعه علامه شیخ آقا بزرگ طهرانی- رضوان اللّه علیه-[۷] مذکور است.

 

شرح حکمه الاشراق قطب شیرازی تقریرات درس خواجه است

 

در شب جمعه ۱۳ ذی الحجه ۱۳۸۹ ه ق- ۱/ ۱۲/ ۱۳۴۸ ه ش که با تنی چند از افاضل حوزه از محضر پرفیض استاد علامه طباطبائی استفاضه می کردیم، پس از اتمام جلسه در معیت آن جناب در اثنای راه بودم اظهار داشتند که مرحوم استاد ما آقا سید حسین بادکوبه ای بطور منجّز و قطع می فرمودند که شرح حکمههزار و یک کلمه، ج ۱، ص: ۲۹۹الاشراق قطب (شرح علامه قطب شیرازی بر حکمه الاشراق شیخ سهروردی) تقریرات درس خواجه نصیر الدین طوسی قدّس سرّه است. و خواجه مشرب اشراق داشت، در حکمت اشراقی بود چنانکه در مبحث علم اشارات، به خلاف شرطش در اول کتاب با مبنای مشاء مخالفت کرد، و علم را به طریق اشراق که فاعل بالرضا باشد تقریر کرد.

 

تحصیلات ریاضی جناب استاد طباطبائی مدّ ظلّه العالی

 

و نیز در شب پنجشنبه بیستم ذی القعده ۱۳۹۷ ه ق- ۱۲/ ۸/ ۱۳۵۶ ه ش، بعد از انقضای جلسه در اثنای راه بمناسبتی سخن از ریاضیات به میان آمد فرمودند: استاد ما آسید حسین بادکوبه ای در نجف بما امر فرمود که تحریر اقلیدس را بخوانیم، مدّت دو سال و خورده ای در محضر آقا سید ابو القاسم خوانساری تحریر مذکور و ریاضیات می خواندیم. فرمودند مرحوم آقا سید ابو القاسم خوانساری در ریاضیات بسیار متبحّر بود حتی از دانشگاه سؤالاتی برای او می فرستادند، در معادلات جبر و مقابله یکی از متبحرین بود، تثلیث زاویه کرد ولی به ما یاد نداد، و اخیرا در هند مرحوم شد.

 

مسئله ریاضی در تثلیث زاویه

 

راقم گوید: آنکه فرمود: تثلیث زاویه کرد، یک مسئله ریاضی قابل توجّه است. در اصول اقلیدس و دیگر کتب ریاضی چه در ابتدائیات و چه در متوسطات و نهائیات، مسئله تثلیث زاویه اعمّ از مستوی و مستدیر بطور استقلال که یکی از أشکال مقاله ای باشد عنوان نشده است نه در اصول اقلیدس و نه در اکر مانالائوس و دیگر متوسّطات و نه در مجسطی بطلیموس خواه بتحریر خواجه و خواجه بتحریر مغربی اندلسی (محیی الدین یحیی بن محمد بن ابی الشکر المغربی الاندلسی) هر چند اصول اقلیدس متکفل فروع ریاضیات می باشد و اگر مسئله ای ریاضی در آن عنوانی خاص ندارد و به اصطلاح یکی از اشکال مقاله ای نیست، باید به استبانه أشکال دیگر مربوط به آن مسئله استنباط شود چنانکه در هر فن حکم هر اصل و فروع آن همین است و استاد در ریاضیات کسی است که مثلا بتواند تثلیث زاویه را از آن اصول استخراج کند.

 
پوشیده نماند که سخن در این است که زاویه ای به برهان هندسی تثلیث شود نه اینکه به وسیله آلت نقّاله یا دیگر آلات اندازه گیری زوایا، تثلیث زاویه ای صورت گیرد چه این کار آسان است، مثلا همان طور که به شکل نهم مقاله اولی اصول اقلیدس برهان هندسی بر تنصیف زاویه اقامه شده است، برای تثلیث زاویه نیز برهان هندسی اقامه و ترسیم گردد.
 
تدریس علم هیئت در قم وقتی جناب استاد علامه طباطبائی به اینجانب فرمودند در اوائل که از تبریز به قم آمدم شرح چغمینی را تدریس می کردم.راقم گوید: شرح چغمینی از کتب هیئت است. ماتن آن محمود بن محمد بن عمر چغمینی مؤلف قانونچه در طبّ است، و شارح آن قاضی زاده رومی است.شارح از راصدین رصدخانه سمرقند است و در عمل زیج الغ بیکی سهمی بسزا دارد.این کتاب در ترتیب تدریسی و کلاسیکی فن هیئت از متوسطات است.

 

نصب دائره هندیه در مدرسه حجّتیه قم بعمل علامه طباطبائی

 

اینجانب در دوشنبه ۲۵ ج ۱/ سنه ۱۳۸۳ ه ق برابر با ۲۲ مهر ۱۳۴۲ ه ش بقصد اقامت در قم، از تهران مهاجرت کرده است در همان اوان محصّلین مدرسه حجّتیه قم برایم حکایت کردند که در یک گوشه حوض مدرسه نامبرده جناب علامه طباطبائی، دائره هندیه برای تعیین سمت قبله و تشخیص خط نصف النهار که زوال ظهر از آن در هر روز معلوم می گردد به افق قم، کار گذاشته اند که متأسفانه در حفظ آن کوتاهی شد و چنان اثر علمی عملی ضایع گشت.

 
ترک تبریز و اقامت در قم و استخاره با قرآن
استاد علامه طباطبائی پس از تحصیل مقدماتی و سطوح در تبریز در ۱۳۴۴ ه ق- ۱۳۰۴ ه ش بنجف اشرف مهاجرت کردند و در محضر اساتید بزرگ چون
 
آیات عظام:
 
حاج سید علی آقای قاضی طباطبائی و آقا سید حسین بادکوبی،
و آقا سید ابو الحسن اصفهانی،
و آقا محمد حسین کمپانی
و آقا میرزا حسین نائینی
و آقا سید ابو القاسم خوانساری، بمقامات بلند فنون علمی و عملی نائل آمد و پس از ده سال اقامت در نجف در ۱۳۵۴ ه ق- ۱۳۱۴ ه ش به تبریز مراجعت فرمودند و چند سال در تبریز بتدریس و تألیف و تحقیق اشتغال داشتند تا در سنه ۱۳۶۵ ه ق قصد عزیمت قم فرمودند و تبریز را ترک گفتند و در قم اقامت فرمودند و تفسیر قرآن کریم و تدریس علوم عقلی و اصول معارف حقّه الهیه را در قم تأسیس فرمودند و تاکنون که یکشنبه ۲۵ شعبان المعظم ۱۴۰۱ ه ق- ۷ تیرماه ۱۳۶۰ ه ش است، محفل مبارکش معقل ارباب عقول، و مجلس مقدسش مدرس اصحاب علوم است ادام اللّه تعالی اعوام افاضاته.
 
هر چند بسیاری از افراد حوزه علمیه قم محضر انورش را ادراک کرده اند ولی جمعی را حظّ توفیق حضور بود، و فریقی را نصیب اطّلاع به صورت اصطلاحات، و بعضی را نیل عروج بمعارج علمی، و طایفه ای را میل بسیر و سلوک عملی، و قلیلی را وصول به منقبتین علم و عمل، و در حقیقت بهمان مثابت است که حکیم الهی جناب میرزا ابو الحسن جلوه- قدّس سرّه- در شرح حال خویشتن در نامه دانشوران ناصری ترقیم فرموده است که:بالفعل اکثر طلّاب از شهرهای مختلف که میل به معقول دارند، گرد من جمع اند هر جمعی به خیالی: برخی محض آموختن اصطلاح و طائفه ای به جهت آراستن مجالس، و شرذمه ای به جهت صداقت و ساده لوحی و اعتقاد به عالم تجرد، شرح این طائفه است: ثلّه من الاولین و قلیل من الآخرین، باری:
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجُست اسرار من
وقتی جناب استاد علامه طباطبائی برای این داعی حکایت فرمود که چون از تبریز عزم مهاجرت به قم کردم با قرآن مجید استخاره نمودم این آیه کریمه آمد:هُنالِک الْوَلایهُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیرٌ ثَواباً وَ خَیرٌ عُقْباً. [۸]جناب حاج میرزا سید علی قاضی طباطبائی یکی از اساتید بزرگ علامه طباطبائییکی از اساتید بزرگ جناب استاد علامه طباطبائی مد ظلّه العالی، آیه اللّه العظمی عارف عظیم الشأن فقیه عالیمقام صاحب مکاشفات و کرامات مرحوم حاج سید میرزا علی آقای قاضی تبریزی در نجف بود.
 
علّامه شیخ آقا بزرگ طهرانی- رضوان اللّه علیه- در طبقات اعلام الشیعه[۹] شرح حالش را ذکر کرده است و تنی چند از اساتیدش را نام برده و گفته است:هو السید المیرزا علی آغا بن المیرزا حسین بن المیرزا أحمد بن المیرزا رحیم الطباطبائی التبریزی القاضی عالم مجتهد تقی ورع اخلاقی فاضل و قد دامت المودّه و الصحبه بیننا عشرات السنین فرأیته مستقیما فی سیرته کریما فی خلقه شریفا فی ذاته الخ له تفسیر القرآن من أوّله إلی قوله تعالی: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یلْعَبُونَ [۱۰] الخ و لوالده تفسیر ایضا، و بیتهم بیت فضل و تقی قدیم (انتهی ملخصا).
 
قاضی مذکور از اعجوبه های دهر بود (نجل جلیل او مصداق الولد سر أبیه آقا سید مهدی قاضی طباطبائی- رحمه اللّه علیه- و مرحوم آیه اللّه شیخ محمد تقی آملی- رضوان اللّه علیه- و جناب علامه طباطبائی مد ظلّه العالی، و برادر ماجد آن جناب آیه اللّه آقا سید محمد حسن الهی قاضی طباطبائی- قدس سرّه- هر یک را بر این بنده حقی عظیم است) از آن جناب وقایعی شگفت یادداشت داریم که نقل آنها را به زمان فرصت موکول می کنیم.یکی از کلمات دل نشین مرحوم حاج سید علی قاضی این است که: اگر انسان نصف عمر خود را در پیدا کردن کامل صرف کند جا دارد.
 
آنکه مرحوم شیخ آقا بزرگ در حق مغفور له قاضی فرمود: «فرأیته مستقیما فی سیرته» نکته ای بسیار ارزشمند است چه عمل عمده در سلوک الی اللّه استقامت است، نزولبرکات و فیضهای الهی بر اثر استقامت است، إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ الْمَلائِکهُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کنْتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِیاؤُکمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَهِ وَ لَکمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکمْ وَ لَکمْ فِیها ما تَدَّعُونَ نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ [۱۱].میرزای شیرازی و میرزا حسین قاضی، قدّس سرّهمادر شب پنجشنبه ۲۱ رجب المرجّب ۱۳۸۷ ه ق- ۳/ ۸/ ۱۳۴۶ ه ش، از محضر مبارک استاد علامه طباطبائی با تنی چند از افاضل دوستان استفاده می کردیم، در حاشیه جلسه درس، سخن از استادش مرحوم آقای قاضی و اساتید و شاگردانش به میان آمد از آن جمله فرمودند: آن مرحوم اساتید بسیار دیده است- و چند نفر را نام بردند- تا اینکه فرمودند:
 
پدر او مرحوم حاج میرزا حسین قاضی تفسیر سوره فاتحه و سوره انعام نوشته است و من دیدم ولی اکنون نمی دانم کی دارد و در دست کیست. و فرمودند حاج میرزا حسین قاضی از شاگردان مرحوم میرزای شیرازی بود و چون از نزد میرزا خواست خداحافظی کند و به تبریز برود، مرحوم میرزا به او گفت حالا که می روی شب و روزی یک ساعت به خود بپرداز. بعد از چندی که مرحوم میرزا از دیگران درباره مرحوم حاج میرزا حسین قاضی حال پرسید در جواب گفتند: آقا آن یک ساعت تبدیل به ۲۴ ساعت شد که همواره در مراقبت و حضور و عزلت بود. اما عزلتی که: هرگز میان حاضر و غائب شنیده ای/ من در میان جمع و دلم جای دیگر است.
 
راقم گوید که در صبح روز پنجشنبه ۲۰ شعبان المعظم ۱۳۸۷ ه ق- ۲ آذر ۱۳۴۶ ه ش در قم بحضور شریف مرحوم آیه اللّه حاج سید حسین قاضی طباطبائی پسر عموی آیه اللّه حاج سید علی قاضی- قدّس سرّه- تشرف حاصل کردم، مطالبی از آن جناب یادداشت کردم از آن جمله موضوع مراقبت و حضور دائمی مرحوم سید حسین قاضی و گفتار میرزای شیرازی با ایشان بود چنانکه از استاد علامه طباطبائی نقل کرده ایم.
 
در این واقعه شیرین دل نشین هم باید از تأثیر نفسانی مرحوم میرزای شیرازی سخن گفت و هم از قابلیت مرحوم میرزا حسین قاضی که هم فاعل در فاعلیت تامّ بود و هم قابل در قابلیت. تأثیر نفوس کامله در نفوس مستعدّه این چنین است.محاسبه حروف مشدّده در دوائر أباجدو از جمله مطالبی که افاده فرمودند- چون خود اهل دعا بود و حشر با کتب ادعیه داشت- اینکه همه حروف مشدّده در دوائر اباجد یکی حساب می شود مگر کلمه جلاله که لام مکرر محسوب می گردد و عدد آن ۶۶ است.
 
 
درجات بهشت و آیات قرآن
 
و از جمله آن مطالب اینکه فرمودند در ماده ج م ع مجمع البحرین طریحی از رسول اللّه (ص) روایت شده است که ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی. عرض کردم آقا وقتی از یک شکل هندسی قطاع ۴۹۷۶۶۴ حکم هندسی استفاده و استنباط گردد، چه جای استبعاد که یک حرف قرآن را هفتاد هزار معنی باشد، و این عدد هم شاید به فراخور استعداد مخاطب باشد که بتعبیر امیر المؤمنین علی- علیه السلام- به فرزندش محمد بن حنفیه: اعلم ان درجات الجنّه علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیمه یقال لقارئ القرآن اقرأ و ارق [۱۲] بلکه بتعبیر خود قرآن کریم: 
 
قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً[۱۳] وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکیمٌ [۱۴].شکل قطاع سطحی
 
علامه نظام الدین نیشابوری در شرح مجسطی بطلیموس، در بیان قطاع سطحی گوید:و الدعاوی الواقعه فی هذا الشکل هی ۴۹۷۶۶۴، فانظر فی هذا الشکل الصغیر کیف استلزم جمیع تلک المسائل و لا تعجب من قوله عز من قائل: وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ، الآیه.
 
در شب چهارشنبه ۲۷ ذی الحجه ۱۳۴۷ ه ق، بحضور شریف آیه اللّه استاد علامه طباطبائی تشرّف یافتم تا سخن بدینجا رسید که فرمودند: آقا از این گونه امور حقیقی هر چه داریم از مرحوم آقای قاضی داریم چه آنچه را که در حیاتش از ایشان تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده کردیم، و چه آن طریقی که خودمان داریم از مرحوم قاضی گرفتیم. فتبصّر.
 
 
نقل رؤیا و کلام مرحوم آیه اللّه آملی قدس سرّه درباره علامه طباطبائی مدّ ظلّه العالی
 
در فردای همان شب (چهارشنبه ۲۷ ذی الحجه ۱۳۴۷ ه ق) از قم به تهران رفتم و به محضر مبارک جناب آیه اللّه حاج شیخ محمّد تقی آملی- رضوان اللّه تعالی- علیه مشرّف شدم و خوابی که ایشان را دیده بودم که در عالم رؤیا به من فرمود: «التوحید أن تنسی غیر اللّه» به ایشان عرض کردم، این جمله توحیدیه را که از من شنید این بیت گلشن راز عارف شبستری را در بیان آن برایم قرائت فرمود:
 
نشانی داده اندت از خرابات که التوحید اسقاط الاضافات
اما مرحوم آملی مصراع اول را چنین قرائت فرمود: خبر در داده اندت از خرابات الخ.بعد سخن از مرحوم آقای قاضی و استاد علامه طباطبائی و اخوی محترم ایشان آیه اللّه مرحوم آقا سید محمد حسن الهی به میان آوردم، مرحوم آقای آملی به من فرمودند:آقا اگر کسی باید در تحت تصرف و تعلیم کاملی به جایی برسد و قدمی بردارد، من برای شما بهتر از جناب آقای طباطبائی (یعنی علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان) کسی را نمی شناسم و بیشتر با ایشان مراوده داشته باشید که ایشان و مرحوم سید احمد کربلائی کشمیری در میان شاگردان مرحوم آقای قاضی (آیه اللّه حاج سید علی آقای قاضی طباطبائی تبریزی قدّس سرّه) از همه بهتر بودند و آقای طباطبائی در همان وقت کشفیات بسیار داشتند.
 
 
رساله محاکمات استاد علامه طباطبائی
 
روز جمعه اول ماه ذی القعده ۱۳۹۲ ه ق بحضور شریف جناب استاد علامه طباطبائی مشرف شدم از رساله تذییلات ایشان که محاکمات معظم له بین مکاتبات عارف بزرگوار مرحوم سید احمد کربلائی و حکیم نامدار مرحوم کمپانی قدّس سرّهما، می باشد سخن به میان آمد. این مکاتبات بین علمین نامبرده در معنی یک بیت عارف بزرگوار شیخ عطّار قدّس سره است:
او بسر ناید ز خود آنجا که اوست کی رسد عقل وجود آنجا که اوست
عبارت دیباچه محاکمات جناب ایشان را تبرکا نقل می کنم که روشنگر قلم شیوا و توانای فارسی معظم له و متضمن فوائد چندی است:«بسم اللّه الرحمن الرحیم له الحمد فی الأولی و الآخره و له الحکم و السلام علی عباده الذین اصطفی.
 
 تصدیر: یک سلسله مکاتباتی در میان دو استاد بزرگوارمان:السّید الأجل ابو الحسبین و المکرمتین ذو المنقبتین العارف الفقیه علم المعرفه و طود الفقه و منار العلم و سناد العمل المرحوم الحاج السید احمد الکربلائی- أفاض اللّه علینا من برکاته- و الشیخ الأجل الحکیم المتأله و الفقیه البارع الذی هو من فلک التحقیق دائرها و فی بسیطه التدقیق سائرها و ناظرها الشیخ محمد حسین الاصفهانی الغروی- رفع اللّه درجته السامیه- در معنای بیتی از ابیات شیخ عطار جریان یافته و به مقتضای الکلام یجرّ الکلام دو مبنای معروف حکما و عرفا که هر یک از این دو بزرگوار به تقویت یکی از آنها پرداختند و در روشن ساختن مطلوباستفراغ وسع کامل فرموده اند، نظر به نفاست مطلب و دقّت بحث خالی از اغلاق و غموض نبود بغرض حفظ آثار بزرگان و قضای حق اخذ و تربیت این بنده ناچیز محمد حسین طباطبائی در اوراقی چند بنام تذییلات و محاکمات آورده و در روشن ساختن حق مطلب کوتاهی نکردم.
 
مگر صاحب دلی روزی به رحمت کند در حق درویشان دعائی
 مرحوم سید اصلا اصفهانی بوده ولی نشو و نمای وی در کربلای معلّی بوده و بعد از ادراک و رشد بتحصیل ادبیات پرداخته و چنانچه از انواع مراسلاتی که به شاگردان و ارادت کیشان خویش نگاشته پیدا است قلمی شیوا و بیانی معجزآسا داشته پس از تکمیل ادبیات وارد علوم دینیه گردیده و سرانجام به حوزه درس مرحوم آخوند ملّا کاظم خراسانی- رضوان اللّه علیه- ملحق شده و دوره تعلّم علوم ظاهری را در تحت تربیت ایشان انجام داده و اخیرا در بوته تربیت و تهذیب مرحوم آیه الحق و استاد وقت شیخ بزرگوار آخوند ملا حسین قلی همدانی- قدّس سرّه العزیز- قرار گرفته و سالیان دراز در ملازمت مرحوم آخوند بوده و از همگنان گوی سبقت ربوده و بالاخره در صف اول و طبقه نخستین تلامذه و تربیت یافتگان ایشان مستقر گردید و در علوم ظاهری و باطنی مکانی مکین و مقامی امین اشغال نمود و بعد از درگذشت مرحوم آخوند در عتبه مقدّس نجف اشرف اقامت گزیده و بدرس فقه اشتغال ورزیده و در معارف الهیه و تربیت و تکمیل مردم ید بیضا نشان می داد.
 
جمعی کثیر از بزرگان و وارستگان به یمن تربیت و تکمیل آن بزرگوار قدم در دائره کمال گذاشته پشت پای به بساط طبیعت زده و از سکان دار خلد و محرمان حریم قرب شدند که از آن جمله است سید اجل آیت حق و نادره دهر عالم عابد فقیه محدث شاعر مفلق سید العلماء الربّانیین مرحوم حاج میرزا علی قاضی طباطبائی تبریزی متولد سال هزار و دویست و هشتاد و پنج هجری قمری و متوفای سال هزار و سیصد و شصت و شش هجری قمری که در معارف الهیه و فقه حدیث و اخلاق استاد این ناچیز می باشد- رفع اللّه درجاته السامیه و أفاض علینا من برکاته-.
 
سید بزرگوار صاحب ترجمه در سال هزار و سیصد و سی هجری قمری در عتبه مقدس نجف زندگی مستعار را بدرود گفت و روان پاکش بعالم بالا پرواز کرد- رحمه اللّه علیه-مرحوم شیخ اصلا اصفهانی بوده ولی دفتر عمر را در عتبات عالیه ورق زده پس از تمهید مقدمات علوم در حکمت بدرس حکیم متأله مرحوم شیخ محمّد باقر اصطهباناتی (ره) حضور یافته و در اصول و فقه به حوزه درس مرحوم آخوند ملا کاظم خراسانی- قدّس سرّه- ملحق شده و سیزده سال به استفاده از آن جناب پرداخته و تکمیل یافت و در مرحله تهذیب نفس و تصفیه باطن با مرحوم خلد آشیان عالم نحریر فخر المجتهدین و سند العارفین حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی نزیل قم که از اکابر تلامذه و تربیت یافتگان مرحوم آخوند ملا حسین قلی همدانی بود رابطه و مکاتبه داشته.
 
مرحوم شیخ مردی بود جامع میان علم و عمل و رابط میان تقوی و ذوق، دارای طبعی سیال و لهجه ای شیرین، دیوان اشعار وی معروف است و در فنون مختلفه شعر از قصیده و مدیحه و غزل و رباعی و علمی اشعاری زیاد سروده و در فقه و اصول و حکمت و عرفان مؤلفات زیاد دارد که غالب آنها مثل ضروریات یومی و حیاتی دست بدست می گردد. سیمائی داشت متواضع و زبانی خاموش و صورتی وارفته و غالبا غرق فکر و به خود مشغول بود. زندگانی ساده داشت تا در سال هزار و سیصد و شصت و یک هجری قمری فجأه در خواب در گذشت و بجهان جاودانی شتافت.بسم اللّه الرحمن الرحیم سؤال شیخ عطار در منطق الطیر فرماید:
دائما او پادشاه مطلق است در کمــال عــز خود مستغـرق است
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست    کی رسد عقل وجود آنجا که اوست
 معنی بیت دوم را بیان فرمایید الخ.این بود تصدیر جناب استاد علامه طباطبائی بر رساله محاکماتش بین مکاتبات دو آیت علم و عمل جناب سید احمد کربلائی و جناب شیخ محمد حسین اصفهانی کمپانی- رفع اللّه تعالی درجاتهما- بقلم خود معظم له. در محاکمات دقیقه های لطیف عرفانی و نظرهای بلند فلسفی دارد که اقتحام در آن را مجالی و وقتی وسیع تر باید.

سید احمد کربلائی استاد قاضی و سید احمد کشمیری تلمیذ قاضی

 

سؤالی از گفتار استاد در صدر تصدیرش که فرمود: «یک سلسله مکاتباتی در میان دو استاد بزرگوارمان الخ» پیش می آید، و آن اینکه تاریخ وفات سید احمد کربلائی- رضوان اللّه علیه- چنانکه خود استاد علامه تنصیص فرمودند در ۱۳۳۰ ه ق بود، و ولادت حاجی آقا (استاد علامه طباطبائی مد ظله العالی) در آخر ذی الحجه ۱۳۲۱ ه ق است و برای ادامه تحصیل در ۱۳۴۴ ه ق به نجف اشرف مشرف شد، پس زمان ارتحال مرحوم سید، جناب استاد در حدود نه سال داشت و هنوز به نجف نرفته بود که مرحوم سید در جوار رحمت الهی آرمید، و معظم له در همین تصدیر تصریح فرمود که استادش مرحوم آقای قاضی محضر مبارکش را ادراک کرد و بکمالات صوری و معنوی نائل آمد،

 
بنابراین مقصود آن جناب از اینکه فرمود: «دو استاد بزرگوارمان سید احمد کربلائی و شیخ محمد حسین اصفهانی» چیست؟ظاهرا باید جوابش این باشد که چون مرحوم سید استاد استاد بود، جناب علامه طباطبائی تشرّفا از مرحوم سید تعبیر به استاد فرموده است. و اکنون که بتحریر این مبارک نامه (سه شنبه ۲۷ شعبان ۱۴۰۱- ۹ تیرماه ۱۳۶۰ ه ش) اشتغال دارم حضرت استاد طباطبائی در قم تشریف ندارند تا به مشافهه حضوری بپرسم.
 
و در همان روز مذکور (۴ شنبه ۲۷ ذی الحجه ۱۳۴۷ ه ق) که بمحضر مبارک آیه اللّه حاج شیخ محمد تقی آملی در تهران مشرف شدم و ایشان که فرمودند: «در میان شاگردان مرحوم آقای قاضی، ایشان- یعنی استاد طباطبائی- و مرحوم سید احمد کربلائی کشمیری از همه بهتر بودند» این بنده بحضور استاد آملی عرض کرده است: آقا آیا این سید احمد کربلائی کشمیری همان سید احمد کربلائی معروف است؟ فرمود ایشان غیر از آن آقا بود.
 
آن آقای سید احمد کربلائی را اصلا ما ندیده ایم، که از شاگردان مرحوم ملا حسین قلی همدانی، و از اساتید حاج سید علی قاضی بود، امّا این آقا سید احمد کربلائی کشمیری است و از شاگردان مرحوم قاضی بود و جوان مرگ شده است، و آن آقا سید احمد کربلائی استاد قاضی اصلا اصفهانی بود. آنگاه مرحوم آقای آملی کرامتی از مرحوم آقای کشمیری در گشودن قفل بسته ای حکایت فرمود که در ص ۶۴ دفتر خاطراتم مسطور است. [۱۵]یکی از مؤلفات علامه طباطبائی و سخنی چند از اعاظم علماء در پیرامون ولی اللّه اعظم امیر المؤمنین علی علیه السلامیکی از مؤلّفات صاحب ترجمه (استاد علامه طباطبائی) رساله وجیز بسیار عزیز علی و الفلسفه الإلهیه است.
 
در مقاله ای که جناب استاد بمناسبت تأسیس کنگره هزاره نهج البلاغه در تهران، ترقیم و ارسال بدان کنگره فرمود تکمیل رساله مذکور را تمنّی کرد.در آن مقاله نکته ای بسیار بلند قریب به این مضمون افاده فرمود که در میان جمیع صحابه رسول اللّه (ص) از کسی جز امیر المؤمنین علی- علیه السلام- در بیان معارف حقه الهیه صاحب این همه گفتار بدین صورت که نهج البلاغه نمونه بارز آنست نقل نشده است واحدی نشان نداده است.
 
راقم این سطور متمسّک بذیل عنایت اهل ولایت حسن حسن زاده آملی چند جمله ای دیگر نیز از بعضی از اعاظم دیگر علمای اسلام درباره برهان الحکماء الالهیین امیر المؤمنین حضرت وصی علی- علیه السلام- تقدیم می دارد:
 
۱- خلیل بن احمد بصری استاد سیبویه و واضع علم عروض، متوفی ۱۷۵ ه ق درباره حضرتش گفت: «احتیاج الکل الیه و استغناؤه عن الکل دلیل علی انه إمام الکل».و سئل ایضا: ما هو الدلیل علی انّ علیا امام الکل فی الکل؟ فقال: «احتیاج الکل الیه و غناه عن الکل». (روضات الجنات للخوانساری ره).
 
۲- شیخ رئیس ابن سینا متوفی ۴۲۸ ه ق گوید:عزیزترین انبیا و خاتم رسولان- صلّی اللّه علیه و آله و سلم- چنین گفت با مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینه عقل امیر المؤمنین- علیه السلام- که یا علی: إذا رأیت الناس یتقربون الی خالقهم بانواع البرّ تقرّب الیه بانواع العقل تسبقهم، و این چنین خطاب جز با چنو بزرگی راست نیامدی که او در میان خلق آن چنان بود که معقول در میان محسوس. [۱۶]
 
۳- فخر رازی متوفی ۶۰۶ ه ق در تفسیر کبیر مفاتیح الغیب در ضمن سوره فاتحه در جهر و اخفات بسم اللّه الرحمن الرحیم، جهر را اختیار کرده است و چند وجه دلیل بر جهر آن اقامه کرده است از آن جمله گوید:السابع أن الدلائل العقلیه موافقه لنا و عمل علی بن ابی طالب- علیه السلام- معنا و من اتخذ علیا إماما لدینه فقد استمسک بالعروه الوثقی فی دینه و نفسه. [۱۷]من عبارت تفسیرش را بدون یک حرف تصرف از طبع ترکیه نقل کرده ام.
 
۴- شیخ اکبر محیی الدین عربی متوفی ۶۳۸ در باب ششم فتوحات مکیه در بحث هباء فرماید:فلم یکن اقرب الیه قبولا فی ذلک الهباء إلّا حقیقه محمد (ص) المسماه بالعقل و اقرب الناس الیه علی بن ابی طالب رضی اللّه عنه إمام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین.من این عبارت شیخ اکبر را از فتوحات چاپ بولاق نقل کرده ام [۱۸].
 
۵- ابن ابی الحدید شارح نهج البلاغه متوفی ۶۵۵ ه ق در شرح خطبه ۸۵ نهج آنجا که امام علیه السلام فرماید: بل کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم أزمّه الحق و اعلام الدین و السنه الصدق فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهیم العطاش الخ.گوید:فانزلوهم باحسن منازل القرآن تحته سرّ عظیم و ذلک انه أمر المکلفین بان یجروا العتره فی اجلالها و اعظامها و الانقیاد لها و الطاعه لأوامرها مجری القرآن.قال: فان قلت فهذا القول منه یشعر بأنّ العتره معصومه فما قول اصحابکم فی ذلک؟قلت: نصّ ابو محمد بن متویه (ره) فی کتاب الکفایه علی أن علیا معصوم و أدلّه النصوص قد دلّت علی عصمته و ان ذلک امر اختص هو به دون غیره من الصحابه. [۱۹]آن خلیل گوید: «نیاز همه به علی و بی نیازی علی از همه، دلیل است که علی امام همه است».
 
شیخ رئیس گوید: «علی در میان خلق آن چنان بود که معقول در میان محسوس».فخر رازی گوید: «هر کس علی را امام خود بگیرد به دست آویز استوار چنگ در زده است».شیخ اکبر گوید: «علی امام عالم و سرّ جمیع انبیا است».ابن متویه گوید: «ادله نصوص دالّ است که در میان صحابه فقط علی معصوم بود».این چند کلمه قصار به پیشگاه مقام والای ولایت علوی، شرحی است از هزاران کاندر عبارت آمد.

 

فلسفه الهیه همان دین الهی است

 

جناب استاد علامه طباطبائی مد ظلّه العالی، در صدر آن رساله وجیز عزیز علی و الدین والفلسفه والهیه اصلی به غایت قویم، و مطلبی به نهایت عظیم بعنوان الدین والفلسفه  اهدا فرموده است که: «حقا انّه لظلم عظیم ان یفرق بین الدین الالهی، و بین الفلسفه الالهیه».این کلامی صادر از بطنان عرش تحقیق است که هر کس شنید گفتا للّه درّ قائل. آری دین الهی و فلسفه الهی را جدای از هم داشتن و پنداشتن به راستی ستمی بزرگ است.معلّم ثانی ابو نصر فارابی در آخر کتاب قیم خود بنام تحصیل السعاده بیانی شریف در پیرامون فلسفه دارد که منتهی به این نتیجه ارزشمند می گردد: فیلسوف کامل إمام است.و صدر المتالهین فرمود: «تبا لفلسفه تکون قوانینها غیر مطابقه للکتاب و السنه. »[۲۰]

 
 

سلسله مشایخ سیر و سلوک عرفان عملی حضرت استاد علامه طباطبائی

 

در سنه هزار و سیصد و چهل و پنج هجری شمسی، آیه اللّه جناب آقا سید محمد حسن الهی قاضی طباطبائی، برادر مکرّم استاد علامه طباطبائی- رفع اللّه تعالی درجاته المتعالیه- که در حوزه علمیه قم برای افاده و افاضه رحل اقامت افکنده بودند، این کمترین از محضر انورش بهره مند بود. در روز پنجشنبه چهارم ذی الحجه ۱۳۸۶ ه ق- ۲۵/ ۱۲/ ۱۳۴۵ ه ش) در معیت آن جناب در شیخان قم سخن از سلسله مشایخ سیر و سلوک عرفان عملی معظّم له و حضرت استاد علامه طباطبائی به میان آمد، فرمودند:
 
استاد ما مرحوم قاضی رضوان اللّه علیه (آیه اللّه حاج سید علی قاضی طباطبائی قدس سرّه العزیز) بود، و استاد قاضی مرحوم حاج سید احمد کربلائی، و استاد ایشان مرحوم آخوند مولی حسین قلی همدانی، و استاد ایشان مرحوم حاج سید علی شوشتری، و استاد ایشان ملّا قلی جولا.و بعد از ملّا قلی جولا را نمی شناسیم و نمی دانیم که خود ملا قلی جولا چه کسی بود، و خود حاج سید علی شوشتری هم او را نمی شناخت، زیرا که:
 
مرحوم حاج سید علی شوشتری در شوشتر بود و عالم مبسوط الید آنجا بود. وقتی مرافعه ای درباره ملکی وقفی به میان آمد، عدّه ای مدّعی بودند که این ملک وقف نیست، و وقف نامچه را در صندوقچه ای نهادند و در جای مخصوصی دفن کردند، و آنهایی که مدّعی وقف بودند هیچ مدرکی در دست نداشتند،
 
خلاصه چند روز مرحوم شوشتری در حکم این واقعه حیران بود و طرفین دعوی هم مصرّ بودند و هر روز آمد و رفت می کردند و از مرحوم شوشتری حکم می خواستند، مرحوم شوشتری در همین گیرودار بود که روزی مردی به سویش رفته، در زد کسی دم در آمد و پرسید کیستی آن مرد گفت: به آقا بگو مردی به نام ملّا قلی جولا می خواهد شما را ببیند، وارد خانه شد و در نزد مرحوم شوشتری رفت و گفت آقا من آمدم به شما بگویم که باید از اینجا سفر کنی و به نجف بروی و در همان جا اقامت کنی.بدانکه وقف نامچه این ملک در فلان مکان دفن است و ملک وقف است.
 
مرحوم شوشتری هم ملّا قلی جولا را نمی شناخت، خلاصه دستور داد آن موضع را کندند و وقف نامچه را بدر آوردند، و پس از این واقعه از قضا و مرافعه دست کشید و شوشتر را ترک گفت و در نجف اقامت نمود و در آنجا به درس فقه مرحوم شیخ مرتضی انصاری- رضوان اللّه علیه- می رفت و مرحوم شیخ هم به درس اخلاق او حاضر می شد، تا اینکه مرحوم آخوند ملا حسین قلی همدانی دنبال حقیقت را گرفت و هادی می طلبید، از همدان در آمد چندی در نزد عالمی بسر برده از او چیزی نیافت، به سوی نجف رخت بربست، در محضر مرحوم شوشتری و انصاری حاضر شد و از هر دو کمال استفاضه نمود.
 
چون شیخ انصاری از دنیا رحلت کرد آخوند همدانی در پی نوشتن مطالب اصولیه و فقهیه مرحوم شیخ انصاری شد، مرحوم شوشتری او را منع کرد و گفت این کار تو نیست، دیگران هستند این کار را بکنند، شما باید مستعدّین را دریابید، پس مرحوم آخوند ملّا حسین قلی- أعلی اللّه مقامه- در پی تربیت قابلین شد به طوری که بعضی را از صبح تا طلوع آفتاب و عده ای را از طلوع آفتاب تا مقداری از برآمدن روز و هکذا حتی بعضی را در سر شب و بعضی را در آخر شب تا اینکه توانست سیصد نفر را به طوری تربیت کند که هر یک از اولیاء اللّه شدند، از آن جمله است:
 
مرحوم شیخ محمد بهاری، مرحوم سید احمد کربلائی، مرحوم میرزا جواد ملکی تبریزی، مرحوم شیخ علی زاهد قمی، مرحوم سید عبد الغفار مازندرانی.این بود قسمتی از افادات استاد الهی طباطبائی در آن روز شیخان قم درباره سلسله مشایخ سیر و سلوکشان.
 
هدف سفرای الهی تعلیم و تأدیب بشر استاین بنده ناچیز حضرت استاد علامه طباطبائی- افاض اللّه تعالی علینا برکات انفاسه الشریفه- را در تعلیم و تأدیب چنان یافته است که معلم ثانی ابو نصر فارابی در کتاب تحصیل السعاده در این دو رکن رکین و دو اصل اصیل أعنی تعلیم و تأدیب افاده فرموده است:
 
و التعلیم هو ایجاد الفضائل النظریه فی الأمم و المدن، و التأدیب هو طریق ایجاد الفضائل الخلقیه و الصناعات العلمیه فی الأمم. و التعلیم هو بقول فقط، و التأدیب هو أن یعود الأمم و المدنیون الافعال الکائنه عن الملکات العلمیه بان تنهض عزائمهم نحو فعلها و أن تصیر تلک و افعالها مستولیه علی نفوسهم و یجعلوا کالعاشقین لها. [۲۱]
 
هر یک از تألیفات جناب استاد علامه طباطبائی در این دو اصل مذکور حائز اهمیت بسزا و حاوی نقّادیهای دقیق و عمیق است. به حقیقت آن جناب در تعلیم و تأدیب نفوس مستعدّه در دانشگاه معارف عالیه حقه الهیه أعنی حوزه علمیه قم، در زمانی که علائق به امور طبیعی و لذائذ مادّی دامنگیر اکثر شده است، لطفی است از جانب خداوند متعال که ارزانی داشته شد تا حجت بر همگان تمام باشد، ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء و اللّه ذو الفضل العظیم.
 
معظم له از شجره علم و تقوی است و چندین پشت از اسلاف آن جناب همه از اماثل و افاضل عصر خود در منقبتین علم و تقوی بودند رضوان اللّه علیهم اجمعین.
 
 
آثار عمده قلمی جناب علامه طباطبائی از نظم و نثر:
 
 
همه آثار آن جناب علم است و فکر، همه حقیقت است و معرفت، همه بحث است و فحص، همه عشق است و عقل، همه قرآن است و حدیث، و و و.هر که سخن با سخنی ضم کند
قطره ای از خون جگر کم کند
  • ۱- تفسیر عظیم الشأن المیزان در بیست مجلّد که أمّ الکتاب در مؤلفات او است.
  • ۲- اصول فلسفه و روش رئالیسم.
  • ۳- حاشیه بر اسفار صدر المتألهین که با اسفار چاپ دوم بطبع رسیده است.
  • ۴- مصاحبات با استاد کربن.
  • ۵- رساله در حکومت اسلام.
  • ۶- حاشیه کفایه که در دست طبع و نشر است.
  • ۷- رساله در قوه و فعل.
  • ۸- رساله در اثبات ذات.
  • ۹- رساله در صفات.
  • ۱۰- رساله در افعال.
  • ۱۱- رساله در وسائط.
  • ۱۲- الانسان قبل الدنیا.
  • ۱۳- الانسان فی الدنیا.
 
الانسان قبل الدنیا و فی الدنیا و بعد الدنیا
 
 
از جمله مؤلفات جناب استاد علامه طباطبائی سه رساله شریف گرانقدر به نامهای: الانسان قبل الدنیا، و الانسان فی الدنیا، و الانسان بعد الدنیا است.همان طور که در صدر این رساله گفته ایم امّ الکتاب آن جناب تفسیر عظیم الشأن المیزان است که بسیاری از امّهات مسائل رسائل او را حائز است، مثل رساله ولایت که تفسیر آیه یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیکمْ أَنْفُسَکمْ [۲۲] حائز آنست. و یا رساله الانسان بعد الدنیا که تفسیر آیه کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً[۲۳] حائز آنست مع ذلک رسائل مفرده را اهمیتی است که همّ واحد در تصنیف و تدوین آن اعمال شده است لذا به رسائل علماء اقبال و اعتنایی دیگر است.
 
مناسب است در این مقام از دانشمند نامور فلکی کامیل فلاماریون فرانسوی یادی شود. فلاماریون را در موضوعات مختلفه مصنّفات سودمند و ارزشمند است از آن جمله کتابی به نام مرگ و راز آن(La mort ET son Mystere) که در سه جلد، اوّلی پیش از مرگ(Avant Lamort) و دومی گرداگرد مرگ Lamort) (Autourde و سوّمی پس از مرگ(Apres Lamort) است.این کتاب فلاماریون را عالم مصری محمد فرید وجدی به عربی ترجمه کرده است و آن را علی أطلال المذهب المادّی نام نهاده است که مانند اصل آن بسیار مفید است.ظاهرا جناب استاد در تسمیه رسائل یاد شده باید ناظر به کار فلاماریون باشد و باید از خود آن جناب پرسید.
 
  • ۱۴- انسان بعد الدنیا.
  • ۱۵- رساله در نبوت.
  • ۱۶- رساله در ولایت.
  • ۱۷- رساله در مشتقات.
  • ۱۸- رساله در برهان.
  • ۱۹- رساله در مغالطه.
  • ۲۰- رساله در تحلیل.
  • ۲۱- رساله در ترکیب.
  • ۲۲- رساله در اعتبارات.
  • ۲۳- رساله در نبوت و منامات.
  • ۲۴- منظومه در رسم خط نستعلیق.
  • ۲۵- علی و الفلسفه الالهیه.
  • ۲۶- قرآن در اسلام.
  • ۲۷- شیعه در اسلام.
  • ۲۸- محاکمات بین دو مکاتبات.
  • ۲۹- بسیار از مقالات علمی که در مجلات علمی منتشر شده است.
  • ۳۰- بدایه الحکمه.
  • ۳۱- نهایه الحکمه.
 
این دو کتاب اخیر (بدایه و نهایه) از متون فلسفی بسیار مهم است، که عالی ترین سیر تکاملی فلسفی الهی از قلم وزین و سنگین چون صاحب المیزان تدوین شد که بحمد اللّه تعالی اکنون در حوزه علمیه قم از کتب درسی طالبان حکمت است.آن کس که ز کوی آشنایی استداند که متاع ما کجائی است
 

خاتمه:

 

این چند سطر را بطور عجاله به اندازه درایت خودم از معظم له تحریر و بحضور ارباب فضل تقدیم داشتم و مقرّم که حق ترجمه را در حق صاحب ترجمه ایفا نکرده ام. هر چند:مرد را صد سال عمّ و خال اویک سر موئی نداند حال اوولی باز امید است که در فرصت بیشتر وظیفه قدرشناسی ام را نسبت به ساحت مقدّس آن جناب و برادر مکرم او حضرت آیه اللّه جامع المعقول و المنقول آقا سید محمد حسن الهی قاضی طباطبائی قدّس سرّه العزیز و روحی له الفداء که آن هر دو سرور و مولایم بر این بنده کمترین ناچیز، حقوق تعلیم و تأدیب بسیار دارند، به پیشگاه مردم صاحبدل عرضه بدارم.

 
امیر المؤمنین (ع) فرمود: لقد علّمنی رسول اللّه (ص) ألف باب یفتح کل باب ألف باب [۲۴].و عن زراره و أبی بصیر عن الباقر و الصادق علیهما السلام قالا علینا أن نلقی إلیکم الأصول و علیکم أن تفرّعوا[۲۵].من از مدح و ثنای، مجد و سنای آن جلسه های صبح سعادت که سالیانی دراز در حضور باهر النور استاد تعلیم و تأدیب علّامه طباطبائی، ابواب رحمت از القای اصول معارف الهیه به روی ما گشوده می شد، ناتوانم.
 
جزاه اللّه عن الاسلام و المسلمین خیر جزاء العاملین، قوله سبحانه: إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا.دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعواهم أن الحمد للّه رب العالمین.
 
قم، حسن حسن زاده آملی۲۸ شعبان المعظم ۱۴۰۱ ه ق۱۰ خرداد ۱۳۶۰ ه ش [۲۶]
____________________
پی نوشت ها
  • [۱] « نهج البلاغه»، خطبه ۱۳۱.
  • [۲] سوره نحل( ۱۶): ۹۰.
  • [۳] سوره زمر( ۳۹): ۲۶.
  • [۴]  سوره حجر( ۱۵): ۸۸.
  • [۵] سوره بقره( ۲): ۱۲۵.
  • [۶] « المیزان» ج ۱، ص ۲۷۷.
  • [۷] « نقباء البشر» ص ۵۸۴.
  • [۸] « سوره کهف( ۱۸): ۴۴.
  • [۹] « نقباء البشر»، ص ۱۵۶۵.
  • [۱۰] سوره انعام( ۶): ۹۲.
  • [۱۱] ؛سوره فصلت( ۴۱): ۳۱- ۳۴.
  • [۱۲] « وافى»، ج ۱۴، ص ۶۵، رحلى.
  • [۱۳] سوره کهف( ۱۸): ۱۱۰.
  • [۱۴] سوره لقمان( ۳۱): ۲۸.
  • [۱۵] ؛بالاخره در همین روز( سه‏شنبه ۹ تیر ۶۰) به وسیله دوست فاضل صاحب‏دلى که در تهران تشریف داشتند از استاد علّامه طباطبائى تلفنى در این موضوع سؤال شد، در جواب فرمودند:« حق با فلانى( یعنى اینجانب) است، و تعبیر به استاد از جهت همان استاد استاد بودن مرحوم سیّد است».
  • [۱۶] « رساله معراجیه» ص ۱۵.
  • [۱۷] « مفاتیح الغیب» ج ۱، ص ۱۶۱، رحلى.
  • [۱۸] « فتوحات مکیه» ج ۱، ص ۱۳۲، باب ششم، چاپ بولاق.
  • [۱۹] « شرح نهج البلاغه» ج ۱، ص ۳۴۱، چاپ سنگى.
  • [۲۰] « اسفار» ج ۴، ص ۷۵، رحلى، چاپ سنگى.
  • [۲۱] « تحصیل السعاده» ص ۲۹، چاپ حیدرآباد دکن.
  • [۲۲] ؛سوره مائده( ۵): ۱۰۵.
  • [۲۳] سوره بقره( ۲): ۲۱۳.
  • [۲۴] « بحار» ج ۷، ص ۲۸۱، چاپ کمپانى.
  • [۲۵] « مجمع البحرین»، ماده« فرع».
  • [۲۶] حسن‏ زاده آملى، حسن، هزار و یک کلمه، ۷جلد، بوستان کتاب(مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم) – قم، چاپ: دوم، ۱۳۸۱ ه.ش.
  •  
  •  
  • منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه

بازدیدها: ۶۱

زندگینامه حیدرعلی تهرانی «عابد نهاوندی» «معجزه»

حیدرعلی تهرانی (عابد نهاوندی) (۱۲۹۱ش-۱۳۷۶ تهران)، متخلص به معجزه، زاهد، و شاعر دوران معاصر.

او فرزند ارشد حکیم حاج مرشد چلویی در سال ۱۲۹۱ش در تهران به دنیا آمد. در آغاز جوانى در راه سیر و سلوک عرفانى گام نهاد و در وادى تصوف وارد گردید. وى از هشتاد سال عمرش شصت سال را در تصوف سپرى کرد و چون ذوق و قریحه شاعرى داشت با زبان شعر، افکار و اندیشه‌‏هاى عرفانى خود را بیان مى‌‏نمود.

وی خود در مقدمه‌اش بر کتاب منظوم نهج‌البلاغه می‌نویسد: «بنده امیدوار یکی از دلدادگان علی(ع) و بیاناتش هستم که به مقدار درک خود در حق آن حضرت معرفت پیدا نمودم و تا خود را شناخته‌ام مهر و عشقی از ائمه اطهار(ع) همواره در خود احساس کرده گاه‌وبیگاه به سرودن اشعار مشغول بوده‌ام و چند جلد کتاب در این زمینه به طبع رساندم اکنون در آستانه هشتادسالگی با جسم و چشمی ضعیف بخش‌هایی از کتاب نهج‌البلاغه حضرت علی(ع) که شامل ۶۴ خطبه و ۱۴۰ کلمه قصار است را با کمال سادگی منظوم ساختم به امید آنکه هم خود از آن بهره‌مند شوم و هم خدمتی به اهل ذوق و دوستان آن امام همام کرده باشم»

آثار

وی دارای متجاوز از ۴۰ اثر در عرفان و علوم و معارف الهی به‌صورت نظم و نثر است که اغلب آن‌ها به چاپ رسیده است.

از آثار او کتاب‌های:

  1.  باب الولایه،
  2. قدرت‌نمایی علی(ع)،
  3. معجزه حافظ،
  4. گلچین سعدی،
  5. شرح مخمس،
  6. حدیقه العرفان،
  7. نظم نهج‌البلاغه،
  8. لمعات عشق (در مدح و منقبت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها) و آثار دیگری است که منتشر و در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

وفات

او در اسفندماه ۱۳۷۶ در تهران دار فانی را وداع گفته است،

عنایت حضرت رضا (ع) به حیدر آقا معجزه تهرانی:

حضرت استاد حسن رمضانی خاطره‌ای از استاد عرفان عملی خود «حیدر آقا معجزه» بیان کرد و گفت: روزی حضرت آیه ‌الله جوادی آملی از بنده خواستند تا حیدر آقا معجزه را بیشتر به ایشان معرفی کنم. در پاسخ گفتم: خاطره‌ای را نقل می‌کنم که برای حضرتعالی از این خاطره خیلی از مسائل روشن می‌شود:

 حیدر آقا معجزه (ره) می‌فرمود: من با مرحوم آیه ‌الله شاه آبادی (استاد امام خمینی) ارتباط داشتم و از ایشان بهره می‌بردم.

آرزو داشتم یک سفر به مشهد مقدس داشته باشم که تا آن زمان، به علت مشکلات مالی و فقر، توفیق دست نداده بود.
بر اثر عشق به حضرت رضا علیه‌السلام به میدان خراسان می‌رفتم که اتوبوس ‌های مشهد مقدس از آنجا حرکت می‌کردند. به اتوبوس ‌ها نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم و گاهی گرد و غبار آنها را دست می‌کشیدم و به سر و صورت خود می‌مالیدم و تبرک می‌کردم.

تا اینکه مقدمات تشرّف ما به مشهد فراهم شد و یک نفر هزینه سفر ما را فراهم کرد.

خدمت آقای شاه‌آبادی رسیدم و با خوشحالی تمام عرض کردم: آقا! من می‌خواهم مشهد بروم. فرمایش و سفارشی دارید، بفرمایید.

 مرحوم آیه الله شاه‌آبادی فرموده بود: چون اولین بار است که با این عشق و علاقه به مشهد مشرف می‌شوید یقیناً برای حضرت رضا علیه‌السلام عزیزید؛ لذا هر چه می‌خواهی بخواه منتها مواظب باش «چیز» بخواهی نه «ناچیز»! (امور دنیوی نخواه)

به مشهد مشرف شدم و بالا سر حضرت رضا علیه‌السلام که رسیدم یاد فرمایش آقای شاه‌آبادی افتادم. به امام رضا عرض کردم: آقا! آقای شاه‌آبادی فرمودند از شما چیزی بخواهم که ارزش داشته باشد. ناچیز نخواهم. آقا! من می‌خواهم هر کتابی را که باز کردم بفهمم.

 بعد زیارت را شروع کردم و نماز زیارت را خوانده بودم و سر به سجده بودم که حالت خاصی به من دست داد؛ دیدم آقا تشریف می‌آورند به طرف من و دو نفر خادم هم حضرت را همراهی می‌کنند.

جلو آمدند و آن دو خادم یک ظرف بزرگ پاتیل را آوردند و گذاشتند کنار من که صدایش مرا متوجه به خود کرد. نگاه کردم دیدم داخلش پر از کره است. از طرفی هم حضرت ایستادند و مرا نگاه می‌کنند. من هم اصلا نمی‌توانستم حرف بزنم.

 حضرت دستشان را به جیب کردند و مقداری اسکناس درآوردند و شروع به ورق زدن کردند. وسط‌ آنها یک اسکناس مچاله شده و کهنه یک تومانی در آوردند و به من دادند و رفتند. من هم همانطور مانده بودم که این چه بود و چی شد و … که از این حالت به حالت طبیعی برگشتم.

سفر ما به انجام رسید و برگشتیم تهران و خدمت آقای شاه‌آبادی رسیدم و واقعه را خدمت ایشان عرض کردم.

 آیه ‌الله شاه‌آبادی فرمود: آن پول یک تومانی مچاله شده، حظّ تو از علم رسمی است. از علم رسمی قیل و قال بهره‌ات همان اندازه است. و اما آن کره که داخل ظرف بود لبّ علم است. لبّ علم توحید را به تو دادند.»

و واقعا چنین بود. مشکلات عبارات محی‌الدین ابن عربی، دقائق و ظرایف مثنوی، مسائل مختلفی که از اهل معرفت نقل می‌شد را چنان استادانه و ماهرانه حل می‌کرد که تعجب می‌کردیم و به صداقت این مکاشفه یا رویا پی ‌بردیم. مغز عرفان و توحید را به ایشان چشانده بودند.

هر که را داغ عشق بر جان نیست
هرگز آگه ز درد هجران نیست

آری آری به غیر اهل صفا
کسی آگه زعشق جانان نیست

بهتر از بوی عطر گیسویش
گل خوشبوی در گلستان نیست

جز دل ما و گیسوی دلدار
گو به میدان عشق و چوگان نیست

دل مجموع کی به خود بیند
آن که چون زلف او پریشان نیست

آن که از سر عشق بی خبر است
با خبر از مقام عرفان نیست

گر چه از چشم ما بود پنهان
از دل آن دلنواز پنهان نیست…

 

بازدیدها: ۶۴

زندگینامه عبدالعزی بن عبدالمطلب«ابولهب»

ابولهب
عبدالعزی بن عبدالمطلب . عم  رسول صلوات الله علیه . و این کنیت را مسلمانان به وی داده اند. بلعمی مترجم تاریخ طبری گوید: هیچکس نبود از عمان و عم زادگان پیغمبر علیه السلام از بنی هاشم و بنی عبدالمطلب که نه فرمان پیغمبر کردندی اگر چه نه بر دین او بودند مگرعمش ابولهب و نام او عبدالعزی بود و کنیتش ابولهب بود… و از همه هاشمیان و عمان پیغمبر صلی الله علیه و سلم ابولهب بتر بود… [ وآنروز که پیامبر علیه السلام ] بکوه صفا شد. و بانگ کرد چنانکه همه مکیان شنیدند و از هر بنگاهی از قریش بر او گرد آمدند آنگاه پیغمبر صلی اللخه علیه و سلم ایشان را گفت یا معشرالقریش بگوئید که تا امروز در میان شما چه بودم همه گفتند امین و راستگوی بودی .

گفت اگر امروز گویم که شما را سپاهی آید یا فزونی یا سختی رسد شما مرا استوار دارید یا نه ایشان گفتند ما از تو دروغی ندیدیم پس گفت من همی گویم که رسول خدایم بمن بگروید و متابعت من کنیدچون این راستی از من شناسید و مرا مصدق و امین دارید اگر بمن نگروید خدای تعالی شما را عذاب کند. ابولهب آنجا ایستاده بود گفت شه بر تو باد ای محمدی بدین دین که آوردی و بدین که مارا گفتی و خواندی .

ما ایمان بتو و خدای تو نیاوریم و بازگشت و قوم بازگشتند و گفت بروید که او حاشا دیوانه است و نداند که چه میگوید پس خدای تعالی سوره تبت در شان ابولهب بفرستادو پیغمبر صلی اللخه علیه و سلم دعوت آشکارا کرده و مردمان آشکارا بگرویدندی و اندر خانه کعبه بنشستندی و آنها که یاران او بودند همه بر او گرد آمدندی و بزرگتر حلقه بمزگت حلقه او بودی …

پس مشرکان گفتند که ما را حیلت آن است که ما از محمد و متابعان او جدا شویم و از بنی هاشم نیز جدا شویم و با ایشان نیامیزیم وسخن نگوئیم و از ایشان زن نخواهیم و بدیشان زن ندهیم تا ایشان در مکه ذلیل شوند و برخیزند و بروند.

پس بیامدند و از هر قبیله دو مرد بمزگت اندر گرد کردند و حجتی بنوشتند و هرکسی خط خوش بدان بنهادند بدان شرط که گفتند و همه اهل مکه را برآن گواه کردند پس آن صفحه را بر در خانه کعبه فرو آویختند تا همه بدیدندو دانستند و مسلمانان سوی پیغمبر شدند و همه قریش از دیگر سوی ، مگر ابوطالب . و ابولهب سوی قریش بود و از ابوطالب جدا شد. و این کار بر ابوطالب و بنی هاشم سخت گران آمد و بر مسلمانان که کس بمزگت اندر با ایشان سخن نگفتی و کس با ایشان خرید و فروخت نکردی تا هشت ماه بر این برآمد…

و مردی روایت کند از بنی کنده گفت یک سال آنگه که من کودک بودم و بمکه آمده بودم و بحج کردن ، مردی را دیدم گیسودراز و نیکوروی بر سرما ایستاد، فصیح و باهیبت و سخنان او شیرین و بردل مردمان نزدیک و دین بر ما عرضه کرد و ما را بخدای خواند و از بت پرستی نهی کرد و از پس او مردی با رویی دراز و مویی سرخ و چشمی احول ردائی عربی برافکنده که ازآن زشت تر مردی ندیدم ، گفت ای مردمان از این مرد پرهیز کنید که او دیوانه و دروغزن است و سخن او مشنویدو از دین خود دست باز مدارید پس من پدر را گفتم این مرد کیست گفت این پیغمبر قریش است محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب و مردمان را به دین خویش همی خواند.

گفتم این دگر کیست گفت عم خ او ابولهب و هرکجا او شود چون شیطانی از پی او شود و او را دروغزن گوید پیش خلق…و [ بغزوه بدر ] ابولهب بیمار بود سخت و نتوانست رفت و خواسته بسیار داشت [ در کاروان ] و او را بر مردی از مهتران وام بود [ چهار هزار درم ]، نام او عاص بن هشام بود از مهتران بنی مخزوم بود. و عاص بدل ِ خویش یکی فرستاده بود.

پس ابولهب او راگفت اگر تو به تن خویش بروی بدَل ِ من ، آن چهار هزار درم بتو بخشم پس عاص به تن خویش رفت با جماعتی از بنی مخزوم از خویشان و مولایان خویش . و از مهتران کس نمانده بود مگر صفوان بن امیه و ابولهب و طالب بن ابی طالب و ابی سفیان [ و آنگاه که حسان خزاعی چون ناعی از بدر پیش از دیگران بمکه شد و خبر شکست و کشته شدن و اسارت مهتران قریش و دیگر قبائل بگفت ] ابوالهب بیمار بود چون این خبر بشنید از غم شکمش فرو شد دیگر روز بر تنش آبله سیاه برآمد چون طاعون و تنش پاره پاره گشت و بمرد و کس بدو دست نتوانست نهاد و سه روز بخانه اندر بود و گنده و تباه شد، بگورش نتوانستند بردن پس پسرش عتبه خانه بسرش فرود آورد و بزیر خاک کرد بگذاشت . – انتهی

.و گویند دشمنانگی ابولهب را بارسول صلوات الله علیه بیشتر سبب زن وی ام جمیل بنت حرب بن امیه خواهر بوسفیان بود. و برخی وفات ابولهب را به سال هشت از هجرت گفته اند. و میرخوند در حبیب السیر گوید. آنگاه که عبدالمطلب را در خواب جای چاه زمزم بنمودند و او بر اثر آن خواب بر سر چاه شد و چاه زمزم را که عمروبن حارث جرهمی انباشته بود از نوحفر کرد دو آهوبره از زر ریخته با چند دست سلاح در آن مدفون یافت و بیرون کرد و بر دو قسم کرد آهوبره ها قسمی و اسلحه را قسمی دیگر و بنام خود و خانه کعبه قرعه زد وآهوبره ها بنام خانه برآمد.

عبدالمطلب آهو بره ها را از درخانه در آویخت و آنها را غزال کعبه گفتندی و آن دو غزال دیری در کعبه را مزین داشتند تا شبی جمعی با اتفاق ابولهب آن دو آهو بره بدزدیدند و بفروختند ودر کار عیش و طرب کردند و نزدیک ماهی این خبر پنهان ماند تا عباس بن عبدالمطلب برآن وقوف یافت و بسمع قریش رسانید و قریشیان مباشرین سرقت راگرفته و هر یکی را بتادیبی مناسب مودب کردند. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج ۱ ص ۱۱۸ شود.

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۱۳

زندگینامه بولس پزشک یونانی سده اول۶۴۰میلادی

بُولُس / فُولُس اَجانیطی یا قَوابِلی ، نام و «شهرت » عربی ـ اسلامی پزشک و مؤلف یونانی پائولُس /پائولوس آیگینایی که در سده اول / هفتم در اسکندریّه (مصر) رونق داشت . از زندگی و احوال بولس آگاهیهای دقیقی در دست نیست . از نسبتِ «اَجانیطی » بر می آید که از اهالی جزیره آیگینا/اژین (در خلیج سارونیک در دریای اژه ) بود.

در اسکندریه سُکنی گزید، در مکتب یونانی اسکندرانی دانش پزشکی آموخت و در ۶۴۰ میلادی که اسکندریه به دست مسلمانان افتاد، در آنجا به پزشکی اشتغال داشت و ظاهراً پس از استیلای مسلمانان نیز در آنجا ماند (سزگین ، ج ۳، ص ۱۶۸). کَمبِل ، بی ذکر مأخذِ خود، تاریخ زندگی او را ۶۱۵ـ۶۹۰میلادی نوشته است (ص ۱۱). «شهرت » یا لقب «قوابلی » او (از قوابل ، جمعِ قابِله «ماما»)، به گزارش قفطی (ص ۲۶۱ـ۲۶۲، به صورت نادرستِ «فولیس »)، به سبب خُبرت او در زایمان و بیماریهای زنان بود؛ «ماماها نزد او می رفتند و درباره اموری که پس از زایمان برای زنان پیش می آمد از او سؤال می کردند» (نیز رجوع کنید به نوشته های او درباره زنان آبستن ، بیماریهای زنان ، و کودکان ).

بولس واپسین پزشک و دانشنامه پزشکی نویس یونانی (وابسته به مکتب پزشکی ـ جرّاحی اسکندریه ) بود. پزشکانی مانند اُریباسیوس (۳۲۶ـ۴۰۴میلادی ) و بولس ، گرچه به پیشرفتی در بعض زمینه های پزشکی و جرّاحی نایل شدند، ولی هنر و خدمت عمده آنان در گردآوری ، ترکیب و تلخیص دانسته های پیشینیان یونانی ـ بویژه بُقراط ، دیوسکوریدس ، جالینوس و آرخیگنس ـ و تألیف آنها به صورت «کُنّاش » (به اصطلاح امروزی ، «دایره المعارف ») بود (کمبل ، ص ۱۰ ـ۱۲؛ سزگین ، همانجا؛ زندگینامه علمی دانشوران ، ذیل « Paul of Aegina »).

نسخه هایی خطی از ترجمه لاتینی برخی از تألیفهای بولس به جای مانده است (کمبل ، ص ۱۲، پنج تا از آنها را ذکر کرده است ). مهمترین آنها، که به چاپ هم رسیده (ویرایش و چاپ نخستین ، ونیز ( ایتالیا ) ، ۱۵۲۸میلادی )، Epitome medicae libri septem (لفظاً به معنای «خلاصه پزشکی در هفت کتاب ( = باب ، فصل ، مقاله ) ») است .

دانشمند و ترجمان نامور، حُنین * بن اسحاق (۱۹۴ـ۲۶۰) آن را با عنوانِ الکُنّاش فی الطّب (معروف به کُنّاش الثُریّا ، به روایتِ قِفطی ، ص ۲۶۲) به عربی ترجمه کرد، که ظاهراً متن کامل آن تاکنون به دست نیامده است ، ولی بسیاری از مطالب آن را برخی از حکیمانِ سپسین نقل کرده اند ـ مثلاً، محمدبن زکریای رازی بویژه در الحاوی (۳۰۳ بار؛ رجوع کنید به سزگین ، ج ۳، ص ۱۶۹ـ ۱۷۰)، ابوریحان بیرونی در الصیدَنه (بیش از ۱۰۷ بار؛ رجوع کنید به چاپ زریاب ، فهرست ، ص ۷۵۱ـ۷۵۲) و علی بن حسین انصاری شیرازی (زین الدین عطّار) به ترجمه فارسی در اختیاراتِ بدیعی (با نامِ «فولس »، دست کم ۲۶ بار، به شمارش ه .اعلم ).

 

این تألیفهای درجه دوم بولس ، به ترجمه عربی ، در بعض مآخذ مذکور است :

کتاب فی عِلَل النساء (قفطی ، همانجا)؛

تدبیر الحَوامل (رازی ، ج ۵، ص ۵۴، از آن نقل کرده است )؛

کتاب فی تَهزیل السِّمان («اندر لاغرسازی فربهان »؛

منقول در رازی ، ج ۶، ص ۲۴۲ـ۲۴۳)؛

تدبیر الصَّبی و عِلاجُهُ (به گزارش ابن ابی اُصیبعه ، ج ۱، ص ۱۰۳).

همچنانکه بولس خود در مقدمه کُنّاش فروتنانه می گوید، جز در چند مورد، نوآوری و ابتکاری نکرده بلکه مجموعه ای از گزیده هایی از آثار جالینوس ، از «شانزده کتاب ( =باب ، مقاله ) پزشکی » معروف به > چهار کتاب < اَطیوسِ آمِدی (یعنی آئتیوسِ آمِدی ؛ شکوفاییش در حدود ۸۱/۵۴۰؛ رجوع کنید به زندگینامه علمی دانشوران ، ذیل « Aحtius of Amida »)، و از کنّاش هفتاد جلدی (معروف به کتاب السَّبعین ) اُریباسیوس فراهم آورده است (کمبل ، همانجا؛ زندگینامه علمی دانشوران ، ذیل « Paul of Aegina »).

 

موضوعهای هفت «کتاب » کناش بولس چنین است :

کتاب ۱: بهداشت و رژیم غذایی ؛ کتاب

۲: تَبها؛ کتاب

۳: بیماریها به ترتیب اعضا، از سر تا پا؛ کتاب

۴: بیماریهای پوستی ، کِرمهای روده ؛ کتاب

۵: زهرها و پادزهرها؛ کتاب

۶: جرّاحی ؛ و کتاب

۷: خواص داروها. نوآوریهای مهم بولس در کتاب ۶ است ، شامل یکی از مشروحترین توصیفهای جراحی چشم و شرحی ممتّع از عملها و روشها و تدابیر جراحی یونانی . برخی از پزشکان نامدار دوره اسلامی ـ مثلاً حنین بن اسحاق در کتاب المسائل فی العین و جز آن ، و ابوالقاسم خَلَف بن عباس زَهراوی * در التصریف لِمَن عَجِزَ عَن التصنیف ـ عمده مطالب جراحی خود را از کتاب ششم مزبور برگرفته اند (کمبل ، زندگینامه علمی دانشوران ، همانجاها).

رویهمرفته ، بولس یکی از بزرگترین و مهمترین مآخذ حکیمان دوره اسلامی بوده است . مع ذلک ، پزشک نامدار ایرانی ، علی بن عباس مجوسی (پزشک عضدالدوله دیلمی ، ۳۳۸ـ ۳۷۲) از کنّاش بولس چنین انتقاد کرده است (ج ۱، ص ۳ـ ۴): «… فولس الاجنیطی کتابهایی تألیف کرده که … خواسته است ( در آنها ) همه آنچه بدان ( در صناعتِ پزشکی ) نیاز است تبیین کند… اما در کتاب خود از اُمور طبیعی ( یعنی «اَسْطَقِسها از مزاجها و خِلطها و اندامها و قوّتها و کُنشها و روانها» ) جز اندکی بحث نکرده است ، ولی درباره سببها و نشانها ( یِ بیماریها ) و انواع درمان با دَست ( = جراحی ) و درمان با دارو مبالغه کرده ( = سنگ تمام گذاشته ) است . ( ضعف تألیفات او در این است که ) وی هیچ موضوعی را به طریقی ( = روشی ) از روشهای ( معمول ) آموزشی ذکر نکرده است .»


منابع :
(۱) ابن ابی اصیبعه ، عیون الانباء فی طبقات الاطبّاء ، چاپ آوگوست مولر، کونیگسبرگ و قاهره ۱۸۸۲ـ۱۸۸۴؛
(۲) محمد بن احمد ابوریحان بیرونی ، کتاب الصیدنه فی الطب ، چاپ عباس زریاب ، تهران ۱۳۷۰ ش ؛
(۳) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمدتقی میر، تهران ۱۳۷۱ ش ؛
(۴) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن ۱۳۷۴ـ۱۳۹۰/۱۹۵۵ـ ۱۹۷۱؛
(۵) علی بن یوسف قفطی ، تاریخ الحکماء، و هو مختصر الزوزنی المسمی بالمنتخبات الملتقطات من کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء ، چاپ لیپرت ، لایپزیگ ۱۹۰۳؛
(۶) علی بن عباس مجوسی ، کامل الصناعه الطبیه ، بولاق ۱۲۹۴؛

(۷) Donald Campbell, Arabian medicine and its influence on the Middle Ages …, London 1920, repr. Amsterdam 1974;
(۸) Dictionary of scientific biography , ed. Charles Coulston Gillispie, New York 1981, s.vv. “Aحtius of Amida” (by Fridolf Kudlien), “Paul of Aegina” (by Phillip Drennon Thomas);
(۹) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , vol. III: Medizin, Pharmazie, Zoologie, Tierheilkunde bis ca. 430 H. , Leiden 1970.

دانشنامه جهان اسلام  جلد : ۴

بازدیدها: ۸

زندگینامه محمدبن جریر طبرى

روش تفسیر قرآن به منقولات : ازمفسر محقق محمدبن جریر طبرى

پیدایش مقام علمى طبرى مـنابعى که به شرح حال پیشواى مفسران , محمد بن جریر طبرى پرداخته اند تاریخ ولادت او را در اواخـر سـال ۲۲۴ یا آغاز ۲۲۵ ذکر کرده اند و محل ولادت او, شهر آمل , مرکزاستان طبرستان بوده است .

هر چند نسبت دادن خصوصیات فرد به ویژگیهاى محیط ماده و طبیعى او, کارى منطقى به نظر نمى آید, لکن واقعیت ملموس ما را بر آن مى دارد که نمونه هایى از ویژگیهاى طبیعى سرزمینى را کـه طـبـرى در آن , رشـد یـافته و خود, آن را بیان کرده , پیدا کنیم , چنان که در آینده آن را شرح خواهیم داد.

تـاریـخ نویسان جغرافیدان مى گویند: علت نامگذارى سرزمین طبرستان [تبرستان ] این است که سرزمینى کوهستانى و چشمه سار بوده و مردمى جنگجو داشته و سلاح دستى آنان غالبا طبر [تبر] بـوده اسـت و سـرزمینى که چنین وضعیتى داشته باشد, ناگزیر مردمش سخت کوش و صبورند, یعنى حالات روحى شان هم مانند ظاهر مادى آنان است .

چـنـیـن بـر مى آید که مردم این سرزمین , پیروان سر سخت اهل بیت (ع ) بوده اند و این موضوع را بسیارى از جغرافیدانان عرب نقل کرده اند, لکن ما در این جا به ذکر داستانى که قهرمان آن طبرى بوده و یکى از شاگردانش نقل کرده قناعت مى کنیم : عـبـدالـعزیز پسر محمد طبرى گوید: گروهى از دوستان ما به من خبر دادند که روزى ,پیرمرد مـسـنـى را دیـدنـد که پیش طبرى آمد.

او به احترام وى تمام قد بلند شد و او را گرامى داشت و سپس گفت : ایـن مـرد به خاطر من , کار سختى را متحمل شده که حق بسیارى به گردن من پیدا کرده است : مـن وقـتى وارد سرزمین طبرستان شدم که در آن سرزمین , سب و لعن ابوبکر و عمررواج داشت .

[اهل سنت ] از من خواستند که فضایل آنها را بیان کنم .من این کار را انجام دادم , اما حاکم آن جا از این عمل ناخشنود شد و به جستجوى من پرداخت .
این شیخ که از قضیه آگاه شده بود به من خبر داد که تو را مى جویند, من پنهانى از شهر گریختم .وشیخ به دست حاکم افتاد و به خاطر من هزار ضربه شلاق بر او زدند.

اگـر شـرح حـال بسیارى از بزرگان ما را اساطیر و داستانهاى افسانه اى در برگرفته بدان سبب اسـت کـه اغـلب این داستانها مفهومى را داراست که از شخص مورد نظر انتظارمى رود و هر چند داستانهایى خیالى است , اما از یک واقعیت حکایت مى کند.

روایتى که درباره طبرى , دورانى که هنوز در شکم مادر بوده , از زبان خودش چنین نقل شده است : پدرم در باره من خواب دیده بود که من پیش روى رسول خدا ایستاده ام درحالى که فلاخنى پر از سـنـگ در دسـت دارم و جلو روى آن حضرت تیراندازى مى کنم وچون خواب خود را براى مفسر نـقـل کـرد, او گـفـت : این پسر تو, وقتى که بزرگ شود جزءعلماى دین و مدافعان شریعت نبوى خواهد بود, از این رو, پدرم از همان دوران کودکى ام مرا بر طلب علم کمک فراوان مى کرد.

ایـن خـواب اشاره است به آنچه از این فرزند انتظار مى رود, زیرا نشانى از دیانت محیطى است که این جوان با استعداد در آن رشد و نمو مى کرده است .

در خواب دیدن پیامبر جز به بخشى از عمرش که آن را در راه خدا گذرانده تعبیرنمى شود.
به هر حال , طبرى خود, خطوط این پایه گذارى دینى را براى ما ترسیم کرده ,چنین مى گوید: در سن هـفـت سـالـگـى قرآن را حفظ کردم و در هشت سالگى براى مردم نماز خواندم و در نه سالگى به نوشتن حدیث پرداختم .
هنگامى که محمد بن جریر طبرى به حد بلوغ رسید, سفرهاى علمى خود را از دورترین نقطه شرق اسلامى به سوى غرب آن آغاز کرد.

نقطه اى که این مسافرتها در آن آغاز شد,سرزمین رى و نواحى آن بـود, بـه آن جـا مسافرت کرد تا علم حدیث را از محمد بن حمیدرازى و مثنى بن ابراهیم ابلى بیاموزد و خودش چنین مى گوید: ما حدیث را از ابن حمید مى نوشتیم و او هر شب چندین مرتبه پیش ما مى آمد و آنچه نوشته بودیم از ما مى پرسید و مجددا آنها را بر ما مى خواند.

چیز دیگرى که در منطقه رى براى طبرى میسر شد این بود که علم تاریخ را از محمد بن احمد بن حماد دولابى آموخت , در حالى که براى حضور منظم در جلسات درس حدیث ابن حمید نیز سعى فراوان داشت .

در این باره طبرى خود مى گوید: پـیـش احـمـدقـمـاد دو لابـى کـه در یـکـى از دهـات رى بـود مـى رفـتـیم و همین که درس تـمـام مـى شـد,مـانـنـد دیـوانـگان دوان دوان برمى گشتیم تادر جلسه درس ابى حمید شرکت کنیم .
روایات حاکى از آن است که طبرسى بیشتر از صد هزار حدیث از ابن حمید نوشته بوده است .

مـرحـله دوم زندگانى علمى در عراق آغاز شد.این دو دوره براى آموختن حدیث به بغدادمى رود تـااز احـمـد بن حنیل استفاده اما پیش از آن که به بغداد برسدمتوجه مى شودکه ابن حنین از دنیا رفـته است .

لذاازآن جامنصرف میشود وبه واسطمى رود ودرآن جا ازگروهى حدیث مى آموزد واز آن جـا عـلـم قرائت را از سلیمان طلحى وحدیث رااز گروهى آموخت که فاضلترین آنان ابوکریب محمد بن علاءهمدانى از بزگترین علماى سختکوش حدیث بود,چنان که طبرسى دریک برخورد او باشاگردانش چنان مى گوید : روزى بادانشجویان علم حدیث ,به در خانهاش رفتیم ,سرش رااز دریچه خانه اش بیرون آورد,وقتى دیـد کـه دانـشجویان اجازه ورود مى خواهند, فریاد زد: کدام یک ازشما آنچه ازمن نوشته اید حفظ دارید؟ دانشجویان به یکدیگر نگاه کردند وآنگاه به من نظر انداختندوگفتند :آیا توهر چه نوشته اى حـفـظ دارى ؟گـفتم آرى .

روبه استاد کردند و گفتند:ازاین بپرس .وقتى از من سئوال کرد من پـاسـخ اورادرسـت گفتم پس سئوالات زیادى ازمت کردباحدى که موقعیت مراپسندید وگفت وارد شوپس من وارد شدم واز احادیث خود به من آموخت .
چنان که نقل مى شودبیشتر از صدهزار حـدیـث از ابـوکـریت شنید.

طبرى دربغداد توقف مى کند وعلم قرائت رااز احمد بن یوسف تغلبى مـى آمـوزد وفـقـه شـافـعـى راازحـسـن بـن مـحـمد صباح زعفرانى وابوسعید اصطرانى فرامى گـیرد.
طبرى در بغداد علم لغت وشعر رااز بزرگانى فراگرفت که تاریخ نام بعضى از آنها رابراى مـاثـبـت کـرده اسـت ازجـمـلـه ثـعـلـب مـى گـوید: مدتها پیش از آن که مردم زیادى دور مرا بگیرند,ابوجعفر طبرى اشعار شعرا را پیش من آموخت .

استاد به شاگردش مى بالد چنان که روایت ابـوبـکـر بـن مجاهد به آن اشاره مى کند او مى گوید:ابوالعباس روزى ازمن سئوال کرد:در نواحى شـرق بـغـداد چـه کـسـى از دانـشـمـنـدان عـلـم نـحـو نزد شما باقى ماندهاست ؟گفتم علما هـمـه مـردهـانـد.

گـفـتـایـا سـرزمـیـن شـمااز علما بکلى خالى شده است ؟گفتم آرى گفت اوازدانـشـمـنـدان بـزرگ مـذهـب سـخـت گـیـر وبـداخلاق بودوکمتر به مهارت علمى کسى گـواهـى مـى داد.
طـبـرى پـس از بـغـداد بـه مـقـصـد شـام بـیـرون رفت ودرانجا باعباس بن ولـیـدبـیـروتـى مـقرى برخورد وتمام قرآن رابه روایت شامیان از او آموخت .

در بیان اخبار ى که دربـاره طـبـرى وارد شده وتمام زندگانى اورادر بر مى گیردتعداد بسیار کمى ابین اخبار حاکى ازانتقال واقامت او به شهرشام است وامااخبارى نیز به ما رسیده که اشاره به این داردکه اودر سال ۲۰۳,اوایل دوران احمدبن طولون به مصر رسیده ومدتى در فسط ط زیسته وسپس از آن جا به شام عزیمت کرده است این اخبار حاکى از آن است که وى در سال۲۵۶ از شام به مصر برگشته ودرآن جابامالک نزد شاگردان عبداللّه بن وهب تعلیم یافته وفقه شافعى رانزد بزرگان آنها از جمله ربیع بن سلیمان مرادى ومحمد بن عبداللّه بن حکم وبرادرش عبدالرحمان واسماعیل بن ابراهیم مزنى آموخته واسماعیل در تعداد ازمسائل از جمله مساله از جمله مساله اجماع بااو مخالفت کرده است .

سرانجام طبرى پس از آن که در بغداد به تحصیل فقه مذهب شافعى پرداخت وتحقیقات خود رادر مصر به پایان رسانده از میان آراى فقها نظیر اى رابرظبق اجتهاد خودبرگزید.

طـبـرى دربـاره اسـتـقـبـال عـلـمـى کـه در مصر از وى مى شوداظهار مى داردکه وقتى داخل مصرشدهمه علماى مصر به ملاقاتش آمدند ودرباره تحقیقات علمى اش اوراآزمایش کردند.

از جـمـلـه کسانى که آن زمان درآن جابودندابوالحسن على بن سراج مصرى است که مردى ادیب وبـافـضـیلت بودوهر اهل علمى که داخلش شهر مسلط مى شد به جستجوى اومى پرداخت وچون آوازه طـبـرى در مصر پیچید ,ابن سراج به دیدار او آمد ودید ودانش گسترده است وبه هر سوالى پـاسـخ مـنـاسب مى دهد ازجمله درباره شعر طرماح بن حکیم از او سوال کرد وبا این که در مصر کـسـى ایـن شـعر رادر خاطر -نداشت امادیدطبرى آن راحفظ دارد.

ازاو خواست که به وى کمک کندوواژه هاى مشکل آن راتفسیر کند(اوپذیرفت )شیخ هم از بیت المال در جامع شهر به او کمک مـى رساند ونیز در مصر به عالم تازه وارد محمدبن اسحاق بن خز یمه بر خورد کردونوشته اورا در سیره خواند وآن رااز منابع کتاب تاریخ خود قرار داد.

پـس از مـصـر بـه بغداد واز آن جا به طبرستان مى رود.
ومرتبه دوم به بغداد باز مى گرددوسپس مـى شـنـویم که در سال ۲۹۰ ه در طبرستان مى زیسته است وآنگاه چیزى نمى گذرد که بغداد به سوى خود مى کشد وازآن تاریخ به این شهر رفته وتااواخر زندگى اش درآن جامانده است .

زمینه هاى فکرى طبرى زمـانى مى توانیم به احاطه علمى وموقعیت فکرى دانشمندى دست یابیم که احاطه به شرایط پایه ریزى علمى وراههاى نتیجه گیرى از آن ونیز روشهاى علمى شاگردانش براى مامیسر باشد.

هـمه این مسائل از کزارشهاى که درباره صبرى نقل شده به قدرکافى براى ماآماده است مادر این جابه روایاتى مى پردازیم که مهمترین اصول فکرى در شخصیت علمى طبرى روشن ومشخص مى سازد:

الف – فهم واندیشه او درباره قرائت و علوم قرآنى :روایات موجود است که موضوع دانش اورادرعلم قرائت وبرجستگى اورادر تلاوت قرآن روشن مى سازد: ابـوعـلـى طـومـارى مى گوید در شب ماه رمضان هنگام مراسم نماز تراویج جلوى روى ابوبکربن مجاهد چراغدار بودم .
یکى ازشبهاى دهه آخر ماه رمضان از خانه اش خارج شد و ما همراهش بودیم و چـون به مسجدش داخل نشد و از آن جا عبور کرد تا این که بردر مسجد طبرى ایستاد و طبرى مـشغول خواندن سوره الرحمان بود.
ابوبکرایستاد و قرائت طولانى او را گوش کرد و پس از اتمام به جـانـب مسجد خودبرگشت .
آن جا به او گفتم :استاد مردم رابه انتظار گذاشتى وبراى شنیدن قـرائت ایـن مـردآمدى ؟کفت اى ابوعلى ساکت باش !گمان نمى کنم خداوند انسانى راکه چنین خوب قرآن تالاوت کندآفریده باشد.

شـاگـردش عـبدالعزیز طبرى مى گوید:به دلیل شیرینى تجوید که در قرائت قران طبرى وجود داشـت مـردم ازدور ونـزدیک براى نماز خواندن پشت سراو حاضر مى شدند وقرائت و تجوید او را استماع مى کردند.

 قابل توجه ادامه مطلب به علت اشکال در سی دی قابل کپی وانتشارنمی باشد

روشهای تفسیر قرآن // سیدرضا مودب

بازدیدها: ۴

زندگینامه ابوعبیده معمر بن مثنى

 ابوعبیده و کتاب او مجاز القرآن

مـا هـمـواره علاقه مندیم , سعى و کوشش مسلمانى را که در راه خدمت به اولین کتاب مسلمانان یـعنى (قرآن ) انجام مى دهد و نیز همه جوانب زندگى او را تا آنجا که منابع ومصادر از وى سخنى بـه مـیان آورده اند آشکار ساخته و مورد بررسى قرار دهیم , در غیراین صورت ما تصورى درست و هـمـه جـانبه اى از آنها به دست نخواهیم آورد و جز اندکى از زندگى آنها براى ما روشن و قطعى نـخـواهـد بـود.

بـنـابر این مى توان گفت که مهارتها وگرایشهاى فکرى یک فرد بدون تردید در تـالیفات علمى او منعکس مى شود, از این روست که تفاسیر قرآن , در ترسیم تصورات ذهنى مفسر از ارزش والایى برخوردار است و مفسر نیز به نوبه خود اگر فرهنگ و اندیشه او به شخصیت علمى وى بـى نـیـازى بخشد,آخرین تفسیر او منبعى با ارزش در تاریخ اندیشه عصر و زمانى مى شود که تـفـسـیر خود رادر آن تالیف کرده است .

بنابر این اهمیت دادن به دانش و مهارت مفسر و بررسى آثارزندگى و فعالیتهاى گوناگون وى ما را به شناختى آگاهانه از شیوه او در تفسیر قرآن و راه وروش او در تفهیم و تفهم مى رساند.

به اعتقاد من , هیچ مفسرى به اندازه ابوعبیده معمر بن مثنى – که محور بحث ماست -نیازمند این نیست که همه دقایق زندگى او مورد تفحص و بررسى قرار گیرد, زیرا او ازجهاتى مهم بود: اولا, فارسى زبانى بود متعصب و ضد عرب , ثانیا, یهودى زاده بود, وثالثا, او مسلمانى بود که علوم و معارف گسترده اى را بخوبى مى دانست اهمیت این مرد هنگامى که به عنوان یک مفسر به تفسیر کـتـاب خـدا مى پردازد, از همه این جهات ناشى مى شود, از این رو ما تلاش خود را اخبارى که در منابع عربى درباره ابوعبیده ذکر شده است متمرکزمى کنیم .

ابـوعـبیده در سال ۱۱۰ هجرى متولد شد.قفطى در این مورد خبرى ذکر کرده که خلاصه اش این اسـت : امـیـر جـعفر بن سلیمان از ابوعبیده راجع به زبان ولادتش سوال کرد, او گفت : پاسخ این سوال را, عمر بن ابی ربیعه مخزومى پیش از من داده است .
هنگامى که از وى سوال شد, چه وقت تولد یافتى ؟ پاسخ داد: در شبى که عمر بن خطاب از دنیا رفت , و من نیز در شبى که حسن بن ابى الـحـسن بصرى مرد تولد یافتم و آن شبى از سال ۱۱۰ هجرى بود.
بنابر این سال تولد من و عمر بن ابى ربیعه یکى است .ولـى علان شعوبى مى نویسد: ابوعبیده در سال ۱۱۴ هجرى متولد شده و نظیر این اختلاف نظر را در تـاریـخ فـوت او نیز مى بینیم , و به هر حال این بحث تاثیرى بر آنچه مادرصدد بیان آن هستیم , ندارد.
عـلان شعوبى شخصا ادعا کرده که ابوعبیده ملقب به سبخت , از مردم ایران و عجمى الاصل بوده است .
سیرافى نقل مى کند که چون از اصالت ابوعبیده سوال شد, گفت : پدرم به من خبر داد که پدرش در با جروان یهودى بود, و ابن خلکان معتقد است : باجروان نام قریه اى ازتوابع بلخ است , چنان کـه نـام شـهرى در ارمنستان , از توابع سروان نیز مى باشد.
او این قول را که ابوعبیده از اهالى این شهر باشد, ترجیح مى دهد.
در هـر صـورت زادگـاه او خـواه شـهـر بـوده یا روستا, هر دو از توابع ایران است و در صورتى که ابـوعبیده یهودى زاده و عجمى الاصل بوده باشد, غلام بنى عبیداللّه بن معمر تیمى ازعشیره مره بن کعب بن لوى بوده , یعنى تربیت شده عرب است .

ایـن قـبیل اخبار متفرقه اطلاعات کمى از بدو پیدایش و تولد ابوعبیده در اختیار, گذشته است و علاوه بر آنها اخبارى که وضعیت خانوادگى و یا چگونى دوران کودکى او را درایران براى ما بیان کـند و نیز بگویند که زندگى علمى او در عراق چگونه سپرى شده است , وجود ندارد جز یک خبر ضـعـیـفـى که یاقوت حموى آورده , به این مضمون که ابان بن عثمان بن یحى بن زکریاى لولوى اسـتـاد ابوعبیده و ابن سلام جمعى نیز بوده است واین دو شاگرد اشعارى را از استادشان (آبان ) نـقل کرده اند و نیز مفاد خبر دیگرى که یاقوت نقل مى کند, این است که ابوعبیده لغت را از یونس بن حبیب وابو عمرو بن علاءفرا گرفته و او این خبر را به هشام بن عروه اسناد داده است .

ولى روى هم رفته اقوال متضمن و موید وسعت دانش و اطلاعات اوست , و سخن جاحظ در باره او براى ما کافى است که مى گوید: در میان اصحاب اجماع و غیر آنها,فردى داناتر از او در همه علوم نبود قول یزید بن مره گفته جاحظ را بیشتر تاکید مى کندآنجا که مى گوید: از ابوعبیده درباره هیچ دانشى سوال نمى شد مگر این که سوال کننده گمان مى کرد وى به علوم دیگر (جز علم نحو) آشنا نیست و به هیچ علمى بیشتر از این علم نپرداخته است .

اگر به منابع اولیه دانشها و مهارتهاى ابوعبیده مراجعه کنیم , او را به مدرسه منبع وابسته خواهیم یافت :

۱ – فرهنگ یهود که آن را از نیاکانش به ارث برده بود.
۲ – فرهنگ ایرانى که آن را در وطنش آموخته بود.
۴ – و بالاخره دانش عربى که براى تحصیل آن تلاش کرد تا این که به آن شهرت یافت .
اگـر تـمام کتابهاى ابوعبیده سالم و محفوظ مانده بود, قادر بودیم که ابعاد شخصیت علمى او را بـروشـنـى به تصویر کشیم .

بنابر این , براى ما به آسانى مقدور نیست که از میزان دانشى که وى از ناحیه یهود به دست آورده است , آگاه شویم و به عنوان مثال همین دانش را در کتاب مجاز القرآن وى کـه کاملا خالى از اسرائیلیات است , توضیح دهیم ویاقوت حموى نیز تمام تالیفات ابوعبیده را ذکـر نـکرده است و در میان کتابهایى هم که ازاو به ثبت رسانیده , کتابى که در زمینه اسرائیلیات تالیف کرده باشد, وجود ندارد.

ولى در مورد دانش ایرانى ابوعبیده , آثار و شواهد کاملى که دال بر این دانش اوست وبسیارهم در آن غـلو کرده , وجود دارد.

او این دانش را در بدگویى از عرب و تعصب عجمى خود به کار گرفته بـود, و بـه هـمـیـن جهت وى یکى از روساى شعوبیین به شمارمى آمد.

ابن ندیم در الفهرست , نام برخى از کتابهایى را که وى در آنها به بدگویى از عرب پرداخته , ذکر کرده و نوشته است : ابوعبیده مـعـایـب عرب را منتشر و آنان را مفتضح ورسوا مى ساخت .
از جمله کتاب لصوص العرب و ادعیاء الـعرب را بر ضد عرب نوشت واز سوى دیگر کتابى در فضیلت ایرانیان تالیف کرد و به وسیله آن به عـرب فـخـرمـى فـروخـت .
او تالیف دیگرى در اخبار مربوط به ایرانیان دارد, و سعودى در مروج الـذهـب از آن نام مى برد, در این کتاب ابوعبیده سلسله سلاطین ایران و جانشینانشان و نیز اخبار وسـخـنـان و تـیره هاى مختلف آنان و همچنین شهرها و دهستانهایى که بنا کردند و نهرهایى که کندند, و خانواده هایشان و نام و نشان هرگز: از آنان , از قبیل شهارجه و دیگران راتوصیف مى کند و هدف ابوعبیده از نوشتن این گونه کتابها این بود که برترى خود را برعرب – که کشورش را فتح کرده و آن را به نور اسلام روشن ساخته بودند – به اثبات برساند.
ابـن قـتـیـبه یکى از روشهایى را که ابوعبیده در بد نام کردن عرب دنبال مى کرد, براى ماترسیم کـرده اسـت .
او آنـچـه عرب بدان افتخار مى کرد, به استهزاء مى گرفت .
عرب به قوس حاجب [نام شخصى است ] فخر مى ورزید و به وفادارى او عزت مى جست ,وابوعبیده کار حاجب را کوچک و کم ارزش شمرده است .
او قول شاعر عرب :

ایا ابنه عبداللّه وابنه مالک
ویا ابنه ذى البردین والفرس والورد

اى دخـتـر عـبـداللّه و دخـتـر مالک و اى دختر صاحب دو عباى پشمین و اسب و گله شتر را با تـمـسخر نقل مى کرد و از این که آنها خود را مى ستایند که پدرانشان داراى عباب پشمى و اسب و گله شتر هستند, اظهار شگفتى مى کرد.

ابـوعبیده در آن کتاب به مقایسه شاهان ایران و تاج و تخت آنان مى پردازد و نقل مى کند که خسرو پـرویـز نـهـصـد و پـنـجـاه پیل در اصطبلهایش داشت , و هزار کنیز در خدمت او بودند ودر اتاق مخصوص وى که مشرف بر وارد شوندگان بود, هزار ظرف طلا وجودداشت .

شـیـوه دیـگـرى که ابوعبیده – و دیگر شعوبیین (ملى گرایان ) – در بدگویى از عرب بدان روى آورده بودند, جعل داستانهاى زشت در شرح اشعار یا مثالهاى عرب بود.

راه و روش سـومى که در کار او مشاهده مى کنیم این است که ابوعبیده مطلبى را به غیرگوینده آن نـسبت مى داد, و هدف او و همسلکانش به فساد کشاندن فرهنگ و ادب عرب و محو نشانه هاى آن بـود تـا این که فرهنگ قابل اعتمادى براى عرب باقى نماند و عزتى راکه عرب به خاطر میراث شـعـرى خود ذخیره کرده بود از میان ببرد, اشعارى که دربردارنده مفاخر عرب و حافظ انساب و جـنـگهایشان و بازگو کننده برداشتها و افکار عرب و نشان دهنده وضعیت محیط و اجتماعى آنها بود و ابوعبیده درباره این دو بیت شعر:

هینون لینون ایسار ذووکرم
سواس مکرمه ابناء ایسار فرزندان عمرو غنوى

, هرمخو, ثروتمند صاحب کرم بزرگ برورده و غنى زاده اند

ان یسالوا الخیر یعطوه وان خبروا
فى الجهد ادرک منهم طیب

اخبار اگـر از آنـان طـلـب خـیر شود, آن را عطا کنند و چنانچه از تلاش و کوشش آنان خبر داده شود خبرهاى خوبى از آنان دریافت شود.
مـى گـوید: این شعر از عرندس کلابى است که در آن بنى عمرو غنویین را مى ستاید, ولى اصمعى مـنـکـر ایـن نـسبت است و مى گوید: محال است که کلابى , غنوى را مدح کند زیراآنها با یکدیگر دشمن بودند.

با توجه به ناپدید شدن کتابهایى که شعوبیه براى بدنام کردن عرب نوشته بودند – ازجمله تالیفات ابـوعبیده – معلوم مى شود مهمترین علت نابودى آنها این بوده است که مسلمانان , ملى گرایان را گـرایـشـى ضـد اسلامى به شمار مى آوردند, از این رو از بازگوکردن آنها اجتناب مى ورزیدند و افـرادى مانند جار اللّه زمخشرى که اسلامشان درست است از این گرایش بیزارى جسته اند, او در مـقدمه کتاب خود, المفصل , خداوند را به خاطر این که او را بر فطرت طرفدارى از عرب و تعصب داشتن نسبت به آنها آفریده , و اورا از پیوستن به گروه ملى گرایان مبرا ساخته , سپاس مى گوید: آنـچـه ذکـر آن گـذشـت آثار دانش فارسى ابوعبیده بود و چیزى که باقى مى ماند این است که با دانـش عـربـى او آشـنـا شـویـم .

ابـن قتیبه در کتاب خود, المعارف , درباره او مى نویسد:بیگانگى ابـوعـبیده با عرب و اخبار وقایع آن محسوس تر بود.
سیرافى مى گوید: ابوعبیده داناترین مردم به انساب عرب و جنگهاى آنان بود, او کتابهاى بسیارى درباره جنگهاى عرب دارد, مانند کتاب مقاتل الفرسان , و نیز کتابهایى درباره جنگهاى معروف عرب نوشته است .

مـبـرد, اصمعى و ابوعبیده را با یکدیگر مقایسه مى کند و او معتقد بود ابوعبیده و اصمعى قهرمان شـعر و غرائب معانى بودند ولى ابوعبیده در علم انساب بر اصمعى برترى داشت و اصمعى در علم نحو از ابوعبیده داناتر بود.

ابـن مناذر, دانش لغویین بزرگ قرن سوم هجرى را مقایسه مى کند و عقیده دارد که اصمعى ثلث (۱۳) لـغات و ابوعبیده نصف لغات و ابو زید دو ثلت (۲۳) آنها را پاسخگومى باشند.
این عبارت ابن مـنـاذر بر خلاف ظاهرش تفسیر شده است و گفته اند: منشا این تفاوت , کمى و زیادى دانش آنان نـبـود, بلکه منشا آن وسعت فراگیرى و حفظ و اظهارنظردر لغت و محدودیت در این مورد بوده اسـت , بـرخـى از آنـان مانند اصمعى در امرفراگیرى لغت دچار زحمت و فشار بودند.

ابوعبیده – چـنـان کـه ابـوالـطـیب گوید – از میان این سه نفر داناترین آنها نسبت به جنگها و اخبار عرب , و جامعترین فرد در علوم عربى بود, فراء درباره ابوعبیده مى گوید: او کاملترین مردم و داناترین آنان به جنگهاى عرب ومذاهب آنهاست .

از ابـوعبیده نقل شده است که مى گفت : در جاهلیت و اسلام هیچ گاه دو اسب سوار, با هم روبرو نـشـده انـد جـز ایـن کـه مـن نوع اسب آنها و سوارکاران آن دو را مى شناسم , و این سخن با وجود اغراق آمیز بودنش بدون تردید بر دانش وسیع او نسبت به اخبار عرب دلالت مى کند.

قفطى نقل مى کند که ابوعبیده گفت : مثالهایى را که بر روى برگه هاى کاغذ نوشته شده بود به جعفر بن سلیمان دادم , از من سوال شد چه تعداد است , گفتم : چهارده هزار مثال .

قفطى با اظهار تـعجب از این احاطه علمى و مهم دانستن آن چنین مى گوید: بنگر به این گستردگى دانش در نقل مثالها و بین آنچه ابوعبید قاسم بن سلام نقل کرده است , زیرا اوپس از کوشش زیاد هزار مثال آورده است .
شـایـد بـهترین دلیل بر وسعت دانش عربى ابوعبیده کتاب او النقائض بین جریر والفرزق باشد.
او اشـعارى را که میان جریر و فرزدق رد و بدل شده و در جواب یکدیگر گفته اند,در این کتاب ذکر کـرده و برخى از اشعار مشکل و کلمات نامانوس را تفسیر کرده و شروع کاملى بر جنگهاى عرب و وقایع مهم آن که بعدا جزو منابع عربى به حساب آمده , نوشته است .

این کتاب نشانه وسعت دانش و اطلاع ابوعبیده از ادب و شعر و تاریخ عرب وقبایل و انساب آنهاست , بدون تردید به خاطر همین شـهـرت عـلـمى ابوعبیده در دانش عربى بود که هارون الرشید او را در سال ۱۸۸ ه.ق از بصره به بغداد آورد و در آن جابرخى از کتابهاى ابوعبیده را آموخت .

بـویـژه در فـرهنگ اسلامى – چنان که یاقوت حموى گوید – ابوعبیده را اولین کسى مى یابیم که درباره غرائب و الفاظ مشکل حدیث کتاب نوشته است .
دارقطنى در باره وى گفته است : ابوعبیده شخص بدى نیست هر چند او متهم به داشتن برخى از عقایدخوارج و بدعتگذارى است .

او با آن که به دانش عربى کاملا مسلط بود پاره اى نقاطضعف نیز داشت , به عنوان مثال او خوش بیان نبود به طـورى کـه بـاهلى صاحب کتاب المعانى مى گوید: هرگاه دانشجویان در مجلس درس اصمعى حـضـور مـى یـافـتند, دانشى که از او کسب مى کردند مانند سرگینى بود که از بازار در به دست مـى آوردنـد ولـى هرگاه براى کسب علم نزد ابوعبیده مى رفتند, مثل این بود که درى را از میان سرگین برمى گرفتند, و علتش این بود که اصمعى از بیان خوبى برخوردار بود و اشعار و مطالب کـم ارزش را به گونه اى توصیف مى کرد که زشت را در نظر مخاطب زیبا جلوه مى داد, هرچند با ایـن وصـف بـهـره عـلمى چندانى عاید [مخاطب ] نمى شد, ولى ابوعبیده با وجود آن علوم زیادى مـى دانـسـت و مى توانست بهره زیادى از دانش خود به دیگران برساند, بیان خوبى نداشت و اشعار عـربى را شکسته و نادرست مى خواند, و آنها را با ذوق شعرى وبرداشت خود تفسیر نمى کرد, و در تفسیر شعر دچار اشتباههایى مى شد.قفطى نقل مى کند.
این شعر جریر که :

طرب الحمام بذى الاراک فهاجنى
لازلت فى فنن وایک ناضر

 آواز کبوتر در ذى الاراک مرا به هیجان آورده , من هنوز در میان باغستانها و درختان انبوه شاد و با طراوتم بر عماره بن عقیل بن بلال بن جریر خوانده شد, تا به این شعر او رسیدند: اما الفواد فلایزال موکلا—– بهوى جماعه او بریا العاقر اما دلم همواره در هواى حمامه یا بیابان عاقر است تـوزى از عماره پرسید, منظور از حمامه و عاقر چیست ؟ عماره گفت : رفیق شماابوعبیده چه مى گوید؟: پاسخ داد, او مى گوید: منظور, دو زن هستند, عماره خندید وگفت : آنها دو توده شن در جـانـب راسـت و چـپ خـانه من است .

علاوه بر این ابوعبیده خود اشعار رکیکى مى سرود, و از چـیـزهـایـى که بر او عیب گرفته مى شد این بود که هرگاه سخن مى گفت یا قرآن مى خواند به اشـتـبـاه خود اطمینان داشت و مى گفت : علم نحو غیرقابل اطمینان است .

از این رو – چنان که ابـن نـدیم نقل مى کند – قرآن را با نگاه خودمى خواند زیرا او دریافته بود که اگر قرآن را با صداى بلند بخواند, در قرائت آن اشتباه مى کند.

بـدون تردید همین علومى که ابوعبیده آموخته بود به او شایستگى این را داد که همراه اصمعى به دربـار هـارون الـرشید راه یابد, ولى هارون , اصمعى را براى همنشینى با خودانتخاب کرد, زیرا او خـوش صـحـبـت تـر و براى مجالست با سلاطین شایسته تر بود, و ازبابت همین انتخاب مى بینیم ابوعبیده و اصمعى بر ضد یکدیگر زیاد شعر گفته اند, و هریک به مخالفت با دیگرى پرداخته است و حق این است که در وراى این اختلاف یک حقیقت بزرگ نهفته است و آن این است که هر یک از این دو نفر (ابوعبیده واصمعى ) درعصر خود نماینده دو طرز تفکر متفاوت بودند.

اصمعى به دلیل عرب بودنش مروج اندیشه عربیت بود و در راه نشر آن تلاش مى کرد, اودر صحت آنچه نقل مى کرد, دقت داشت و جز نقل صحیحترین لغات را تجویز نمى کرد.
اصمعى از بیم این که مبادا اشتباه کند, از پاسخ گفتن به مسائل قرآن و حدیث اجتناب مى ورزید, و اشعارى را که هجو و دشـنـام در آنـها بود, اظهار نمى کرد و گویى معتقد بود که این کارها دین او را فاسد مى کند یا به نـظر وى هجو کردن افراد موجب پایین آمدن ارزش و احترام هجو شدگان یا قبیله آنها مى شود و این امر به عربیت که مایه عزت او بود, لطمه مى زدند.

ولـى ابـوعـبـیـده نماینده طرز تفکر شعوبیه و فردى عجمى بود و عرب نزد او حرمتى نداشت , به طورى که زبان به دشنام آنان و ذکر معایبشان مى گشود.
وانگهى باآزاداندیشى قرآن را تفسیر به راى مى کرد, و اصمعى به خاطر این عمل , او را موردمواخذ قرار مى داد, چنان که بزودى در پایان همین بحث تفصیل گفتار وى خواهد آمد.

از این رو جماعت عرب گرد اصمعى مى چرخند و به حمایت از او و عقیده اش مى پردازند.
شعوبیها پـیـرامون ابوعبیده گرد مى آیند و به دفاع و پشتیبانى از وى برمى خیزند, و بدین وسیله با مکر و حیله خود را به دربار سلاطین مى رسانند و مى بینیم اسحاق بن ابراهیم موصلى – که ایرانى است – به فضل بن ربیع مى گوید: 

علیک ابا عبیده فاصطغه
فان العلم عند ابى عبیده

بر تو باد به ملازمت با ابوعبیده او را برگزین چرا که علم در نزد ابوعبیده است .
وقدیه وآثره علیه —– ودع عنک القریدبن القریده و ابـوعـبیده را مقدم بدار و او را بر بوزینگک ترجیح بده و بوزینگک پسر بوزینگک را ازخود طرد کن .

مقصود وى از کسى که در بیت دوم هجو کرده اصمعى است .
ابو نواس , شاعر شعوبى , ابوعبیده را بر اصمعى مقدم مى دارد و دلیلش این است که ابوعبیده کسى بـود کـه اگـر بـه او امکان مى دادند, اخبار اولین و آخرین را براى مردم بیان مى کرد ولى اصمعى بلبلى بود که با آواز خود آنان را به وجد مى آورد.

ابوالفرج اصفهانى نقل مى کند که اسحاق موصلى از معایب اصمعى نزد هارون الرشید پرده برداشت و او رااز کم سپاسى و بخل و فرومایگى اصمعى و ایـن کـه نـیـکـى در نـزد او فزونى نمى یابد, با خبرساخت , ولى ابوعبیده را نزد هارون به وثاقت و راسـتـگویى و گذشت و نظر بلندى ودانش توصیف کرد و نظیر این شماتت را نزد فضل بن ربیع (والى بصر) نیز انجام داده .

اوپیوسته از اصمعى بدگویى مى کرد تا این که منزلت وى را پایین آورد و او را از چشم خلفاانداخت و آنان کسى را نزد ابوعبیده فرستادند و او را به دربارشان آوردند.

اصمعى احساس مى کرد که شعوبیه و برامکه پشت سر ابوعبیده هستند و آنان از طریق شخص او با عربیت مبارزه مى کنند, از این رو در مذمت برامکه مى گوید:

اذا ذکر الشوک فى مجلس
اضاءت وجوه بنى برمک

وقتى که در مجلسى از شرک سخنى به میان آید چهره هاى برامکه , باز و روشن مى شود.

وان تلیت عندهم آیه
اتوا بالاحادیث عن مزدک

واگر آیه اى از قرآن نزد آنان تلاوت شود, آنان سخنان مزدک را به میان مى آورند.
ابوعبیده علاوه بر شعوى بودنش , اوصاف دیگرى را نیز در خود جمع کرده بود, که موجب کنیم و نفرت مردم از او شده بود.
او مردى ژولیده بود و بانک زبان تکلم مى کرد,نسبش مشکوک و دین و اعتقادش نادرست بود و به مذهب اباضیه که از خوارج هستند,گرایش داشت .
ابوحاتم سجستانى مـى گـویـد: چـون من از خوارج سجستان بودم , ابوعبیده مرا مورد لطف و احترام قرار مى داد.
او مـردى بـد دهان بود و همه مردم بصره براى حفظآبرویشان خود را از او پنهان مى کردند.
اصمعى هـرگاه مى خواست وارد مسجد شودمى گفت : ببینید او یعنى ابوعبیده در مسجد نیست ! زیرا از بد زبانى او مى ترسید.
چون ابوعبیده از دنیا رفت هیچ کس بر جنازه او حاضر نشد, زیرا کسى از شر زبـانـش در امـان نـمانده بود.
ابوعبیده در سن پیرى و در حال تصنیف و تالیف مرد و گفته شده تالیفات وى نزدیک به دویست کتاب بوده است .
در تاریخ فوت او اختلاف نظر زیادى دیده مى شود: صولى گوید: ابوعبیده در سال ۲۰۷ه.ق از دنیا رفـت , دیـگرى گوید: او ۹۳ سال عمر کرد.
در کتاب ابن عفیر از قول پدرش آمده است : ابوعبیده مـعـمـر بن مثنى تیمى در سال ۲۱۱ه.ق وفات یافت .
قول دیگر این است که در سال ۲۱۰ه.ق مرده است .اقوال دیگرى نیز وجود دارد: برخى گفته اند: فوت او در سال ۲۰۸ه.ق بوده است و نیز گفته شـده ابـوعـبـیـده در سال ۲۱۳ه.ق از دنیا رفته و۹۸ سال سن داشته است .بنابر این تاریخ فوت او منحصرا بین سالهاى ۲۰۸ه.ق تا۲۱۳ه.ق بوده است .

از مـیـان کـتـابـهـایى که ابوعبیده در زمینه مطالعات اسلامى تالیف کرده مى توانیم سه مجلدرا جـداگـانـه نام ببریم , آنها عبارتند از: غریب القرآن , مجاز القرآن و غریب الحدیث , جزکتاب مجاز القرآن , کتب دیگر وى محفوظ نمانده , که بخشى از آن پس از انجام تحقیق برروى آن , منتشر شده است و بقیه آن همچنان به صورت نسخه خطى موجود است .

ایـن بـود آنـچـه بر له یا علیه ابوعبیده گفته شده بود, مردى که علوم بسیارى را فرا گرفت وبه خـاطر این که یهودى زاده و عجمى الاصل و داراى مسلک شعوبى بود و با توجه به شرح حال او که گذشت ناگزیر بود هنگامى که به تفسیر اولین کتاب مسلمانان (قرآن )مى پرداخت , عکس العمل شدیدى از خود نشان دهد.

سوال ما این است که هدف این مرد از تفسیر قرآن کریم چه بوده ؟ و آیا کتاب مجاز القرآن را با نبوغ فـطـرى خود تالیف کرده و اصالت دارد؟ اگر چنین است نشانه هاى آن چیست ؟و بالاخره بازتاب علمى تالیفش چه بوده ؟ و چرا درباره آن اختلاف نظر وجود دارد تاآنجا که برخى از علما کتاب او را از اولین کتبى بر شمرده اند که در علم بلاغت نوشته شده است .
روش ابوعبیده در کتاب خود مجاز القرآن همان بازتاب و جنجالى که آثار ابوعبیده در زمان ما به راه انداخته , در گذشته نیز به دنبال داشته اسـت و شـایـد این بازتاب حاکى از اصالت کارى باشد که او در زمینه مطالعه وبررسى قرآن انجام داده اسـت .

بـراسـتـى جا داشت پیرامون شخصیت وى گفتگو شود.اوکه در اصل فارسى زبان و یـهـودى زاده و شـعوبى و مخالف عرب بود, پیروانى داشت که نزد سلاطین عرب نیز از او حمایت مى کردند.

ابوعبیده بسیار ناسزاگو و بد زبان بوداطلاع وى از اخبار و انساب عرب در این امر به او کمک مى کرد, بعلاوه , چنان که نقل شده که خوارج انقلابى بود ولى با وجود همه اینها بسیار زیرک بـود و زبـان و عـلـوم عربى را بخوبى درک مى کرد و دوست و دشمنى بر این اتفاق داشتند, بدون تـردیـد هـمـیـن خـصـوصـیـت ایـن شایستگى را به ابوعبیده داده بود که او با روحیه اى علمى , واقـع گـرابـیـطـرف و جـسـورانـه , بـه پـژوهـش در مـطـالعات قرآنى بپردازد, و در عین حال روحـیـه امانتدارى را که لازمه یک بحث صرفا علمى است , دارا بود و به صداقت و نوآورى شناخته مـى شد, همین نگاه گذرا براى ما کافى است که به بررسى کتاب مجاز القرآن ابوعبیده بپردازیم , آنچه در بدو امر سوال برانگیز مى باشد, این است که آیا این کتاب به بحث در بلاغت قرآن مى پردازد یا چیزى جز این است ؟ ما بیطرفانه سعى خواهیم کردنظر قطعى را در این مورد بیان کنیم .

در روایتى تاریخى که شرایط تالیف کتاب مجاز القرآن و هدف از تالیف آن را تشریح مى کند چنین آمده است : ابـوعـبیده گوید, در سال ۱۸۸ ه.ق فضل بن ربیع حاکم (سابق ) بصره که در بغداد به سرمى برد بـرایـم پـیـغـام فرستاد که نزد او بروم .من به بغداد رفتم و اذن دخول طبیدم .پس ازکسب اجازه آن گاه وارد بر او شدم .مجلس او بزرگ و با قالى یکپارچه اى فرش شده بود.
او در جایگاه مخصوص خـود که از بلندى جز با صندلى نمى شد روى آن رفت , نشسته بود.من به عنوان وزارت بر او سلام کـردم .
او پـاسـخ سلام مرا داد و به من لبخند زد و از من خواست نزدیکش بنشینم .
من در کنار او نشستم و او مرا مورد لطف قرار داد و با گشاده رویى حال مرا پرسید و گفت : شعرى برایم بخوان , خـوانـدم و او بـه وجـد آمد و خندید وبسیار خوشحال شد.
سپس مردى که به نظر مى رسید جز و نـویـسـندگان است وارد شد.
اورا در کنار من نشانده و به او گفت : آیا این شخص را مى شناسى ؟ جواب داد: این ابوعبیده علامه مردم بصره است .
فضل بن ربیع افزود: ما او را به این جا آورده ایم تا از دانش وى استفاده کنیم .
آن مرد برایش دعا کرد و از او به خاطر این کارش تقدیر به عمل آورد.
آن گاه مرد رو به من کرد و گفت : من مشتاق دیدن تو بودم و سوالى داشتم , آیا اجازه مى دهى تو را از آن آگاه سازم ؟

گفتم : بفرمایید.
گـفـت : خـداوند عز وجل فرموده : ظلعها کانه رؤس الشیاطین , شکوفه آن درخت مانندسرهاى شـیـاطـین است .
(صافات / ۶۵) (و شکوفه هاى درخت زقوم را به کله هاى شیاطین تشبیه کرده اسـت ) و وعـد و وعـیـد بـایـد با چیزى باشد که مردم نظیر آن را بشناسندو حال این که کله هاى شیاطین را مردم ندیده اند.
گـفـتم : خداوند با عرب به اندازه معناى کلام خودشان سخن گفته است .
آیا نشنیده اى قول امرء القیس را که مى گوید:

ایقتلنى والمشر فى مضاجعى
ومسنونه زرق کانیاب اغوال

آیـا او مـى خـواهـد مرا بکشد و حال آن که شمشیر بران و نیزه اى که مانند نیش غول تیزشده , در بستر همراه من است .

او در این شعر نیزه را به نیش غول که عرب هرگز آن را ندیده تشبیه کرده است , ولى چون از غول هراس داشتند, یکدیگر را به آن تهدید مى کردند.
فـضـل و کسى که سوال کرد گفتار مرا نیکو شمردند و از همان روز تصمیم گرفتم درباره قرآن کتابى در همین موضوع و موضوعات نظیر آن که هر کس قرآن را آموخته احتیاج بدان دارد, تالیف کـنم و چون به بصره مراجعت کردم کتاب مجاز القرآن را به رشته تحریردر آوردم .

و از هویت مرد سـائل کـه پرسیدم , به من گفتند: او ابراهیم بن اسماعیل کاتب ازنویسندگان و همنشینان وزیر است .ایـن روایـت دلالت بر این دارد که سوال کننده که یکى از نویسندگان و علماى علم بیان به شمار مى رفت , در برابر این تشبیه قرآنى که مشبه به در آن نامحسوس است .وادار به تامل و درنگ شود, و از این جا بود که ابوعبیده دریافت که بى اطلاعى از روشهاى عرب در تعابیر و بیان مطالب , بابى از فتنه است که راه را براى تحریف معنوى باز مى کند.

ازاین رو او شخص سائل را به شعر عرب که از قبیل تشبیه موجود در قرآن بود, ارجاع مى دهد, بلکه ما مى بینیم در زمان ابوعبیده خود این آیه دسـتـاویـزى بـراى بـدگویى ملحدان از قرآن بوده است و جاحظ که از ادبا و متکلمان بصره بود, متعرض آنان شده وبه دفاع از لفظ و معناى این آیه پرداخته است .

بـنـابـر ایـن هدفى که ابوعبیده را به تالیف کتاب مجاز القرآن واداشت این بود که با آگاه ساختن مـسـلـمانان از شیوه هاى قرآن , در درک مفاهیم قرآن کریم به آنان کمک کند, زیرابه عقیده وى جهل و بى خبرى نسبت به آنها, فهم معانى قرآن را به خطر مى اندازد, وتلاش توام با نوآورى او در بررسى و مطالعه این موضوع در راستاى هدف یاد شده بود.
اکنون بشنویم آنچه خود وى در مقدمه مجاز القرآن مى گوید: مضمون یکى از آیات قرآن این است که : قرآن به زبان عربى آشکار نازل شده است , ودر آیه دیگرى مـى فـرمـایـد: ومـا ارسـلـنا من رسول الا بلسان قومه , ما هیچ پیامبرى رانفرستادیم مگر به زبان قـومـش .(ابـراهـیـم / ۴).
پـس عـرب پـیـش از اسلام و کسانى که زمان وحى و نزول قرآن را بر پیامبر(ص ) درک کرده بودند نیاز نداشتند از معانى قرآن سوال کنند, چرا که آنان عرب زبان بودند و قرآن را مى فهمیدند, و بى نیاز بودند از این که ازمعانى قرآن و وجوده اعراب و کلمات نا ماموس و معانى کلام عرب که در آن وجودداشت , سوال کنند.
ما گرچه با ابوعبیده موافق نیستیم در این که عربهاى اولیه , از معانى قرآن سوال نمى کردند, اعم از مـطلق معانى یا خصوص معانى نحوى یعنى ترتیب کلمات , ولى اصل مطلب درست است کـه قـرآن شـیـوه اى از تـعـبـیـر در زبان عربى است , لذا مى بینیم بعداابوعبیده از عقیده خود بر مـى گردد و در زمینه شیوه هاى بیانى عرب و چگونگى مطابقت بیان قرآن با آنها به تفصیل بحث مى کند, [و مواردى از مجازهاى قرآن در تعابیرش را بیان مى کند:]

۱ – از جـمله موارد مجازى که امکان تاویل آن وجود دارد, آیه شریفه : وانطلق الملا منهم ان امشوا واصبروا, سرکردگان آنان بیرون آمدند و گفتند: بروید و مقاومت کنید (ص /۶) است که در آن بـه نـقـل عملى که سران شرک یکدیگر را بدان سفارش کردند, اکتفاشده و تقدیرش : وتوا صوا ان امـشـوا یا تنادوا ان امشوا یا نظیر اینهاست .در آیه دیگرى ازقول کفار آمده است : ماذا اراد اللّه بهذا مثلا, منظور خداوند از این مثل چه بوده است ؟(بقره /۲۶) و در پاسخ آنان به این سخن خداوند که یـضل به کثیرا, خدا جمع زیادى را باآن گمراه مى کند اکتفا شده و تقدیر آیه : قل یا محمد نضل به کثیرا است .

۲ – موردى که چیزى از آیه حذف شده و در تقدیر است مانند آیه : وسئل القریه التى کنافیها والعیر التى اقبلنا فیها, (یوسف / ۸۲) که تقدیرش : واسئل اهل القریه التى …ومن فى العیر.
مى باشد از اهل آبادى و کسانى از قافله اى که ما در آن بودیم جویا شوپدیده اضداد را انکار مى کنند.و شخصى مانندابن بـرخـى از لـغـویین مانند ابن درستویه فارس نظر آنان را رد و نقض مى کند و بانعشان مى شود.
دو تفسیر متضادى که در مورد بعضى از آیات یافت شده بود, منجر به این مساله (اضداد) گردید.
بـه عـنـوان مثال , کلمه امه به فرد نیکوکارى گفته مى شود که در نیکى به دیگران سرشناس و مـقـتـد است , در حالى که همین کلمه به کسى که در آیین خود جداى از دیگران باشد نیز گفته مـى شـود, و بـراى ایـن کـلمه قرآنى که خداوند فرموده : کان الناس امه واحده فبعث اللّه النبیین مبشرین ومنذرین , (بقره / ۲۱۳), دو تفسیر متضاد ذکر مى شود:برخى از مفسران مى گویند معناى آیه این است که همه مردم مومن بودند, و برخى دیگرمى گویند, معنایش این است که همه مردم کافر بودند و هر کدام به عقیده خود استدلال مى کنند.

جـمعى از لغویین از جمله : مبرد, اصمعى , ابوحاتم سجستانى و ابن انبارى اقدام به نوشتن کـتـاب دربـاره ایـن موضوع (اضداد) کرده اند ولى نام ابوعبیده زیاد به چشم مى خورد و این خود اشـاره بـه فضل و برترى او در آگاه ساختن دیگران با این مساله دارد.
او در این زمینه نیز از انتقاد مـصون نبوده و ابوحاتم سجستانى در بهترین حالات خود,راى ابوعبیده را با احتیاط تثبیت کرده است .
ابوعبیده درباره معناى کلمه خاف مى گوید: خاف از ریشه خوف و به معناى یقین است , و در مورد آیه شریفه : فان خفتم الا تعدلوا, (نساء/ ۳) مى گوید, منظور این است که اگر براى شما یقین حـاصـل شد که نمى توانید به عدالت رفتار کنید.

ولى من خود یقین به این گفته ام ندارم , زیرا آن آیه قرآن است و ما آن را از قول پروردگار عالم نقل مى کنیم ونمى دانیم مقصود خداوند چیست و شاید منظور آن گونه که گمان مى شودنباشد.

ابـو حـاتـم بـار دیگر از ابوعبیده بشدت انتقاد مى کند: ابوعبید در باره عسعس در آیه :واللیل اذا عـسـعـس , (تکویر/ ۱۷) مى گوید: عسعس به معناى اقبل (روآورد) است , وحال آن که گفته مـى شـود به معناى ابر است , و قسم به شب هنگامى که پشت کند و به آخر برسد و ابوعبیده به شعر علقمه بن قرط تیمى استناد کرده که او این کلمه را به معناى رو آوردن به کار برده است :

مدرعات اللیل لما عسعسا
وادرعت منه بهیما حندسا

زنهایى که وقتى شب فرا مى رسد آن را زیره خود قرار مى دهند و از تاریکى شب براى خود بعنوان پوشش استفاده مى کنند.
ابوحاتم مى گوید: ادعاى بزرگى به گردن گرفته و گمان نمى کنم عسعس در آن آیه معنایى بیشتر از سیاه شدن داشته باشد, این کلمه در همه مواردى که ذکر شده به معناى اظلم و اسود (تاریک شد) است , و هر چه از این باب در قرآن وجود دارد بهتر است از تفسیر کردن آن خوددارى شود وامکان خطا و اشتباه در آنچه از قرآن نباشد کمتراست .
ابـوحـاتـم سـومین موردى که از روى تردید و عدم اطمینان از ابوعبیده نقل مى کند, کلمه اسر اسـت .
او گـفـتـه اسـت اسـررت الشئ به معناى اخفیته (آن را پنهان کردم ) است وبه معناى اظـهـرتـه (آن را آشـکـار سـاختم ) نیز مى باشد.
و در مورد این آیه شریفه : واسرواالندامه لما راو العذاب , مى گفت به معناى اظهرو الندامه است , و من به گفته وى در این مورد اطمینان ندارم .و خدا داناتر است .
برخى گمان کرده اند که فرزدق گفته است :

فلما راى الحجاج جرد سبفه
اسر الحرورى ماکان اضمرا

 وقـتـى کـه آن خارجى مذهب , دید: حجاج شمشیرش را از نیام کشید.
آنچه بدان اعتقادداشت و کتمان کرده بود, بر ملا ساخت .
و به گفته او نیز در باره قرآن , اعتماد و یقین ندارم , شاید گفته است : الذى کان اظهرا, یعنى آنچه بـه آن اعتقاد داشت کتمان کرد.
آمیختگى در شعر فرزدق زیاد به چشم مى خوردولى در کلام دو هـمـتـاى او جـریـر و اخـطـل چـنـیـن چـیـزى نـیست پس اعتمادى به سخن وى درباره قرآن ندارم .
امـا ابـن جـریـر طـبرى امام مفسران هنگامى که به نقد و بررسى بحث ابوعبیده در الفاظ متضاد مـى پـردازد, مـى بینیم که به دانش عربى او اعتراف کرده و صرفا به اظهار نظرمخالف خود اکتفا مـى کـند.

طبرى گوید: برخى از کسانى که با کلام عرب آشنانید, وراءرا از کلمات متضاد قرار داده اند و گمان کرده اند که این کلمه هم براى آنچه پیش رو است به کار مى رود و هم آنچه پشت سر مى باشد و براى تایید این پندار خود به قول شاعراستشهاد کرده اند که گفته است :

ایرجوا بنو مروان سمعى وطاعتى
وقومى تمیم والفلاه ورائیا

آیـا مروانیان امید دارند که من از آنان پیروى کنم و حال آن که قوم من : بنى تمیم و بیابان پنهاور پیش منند؟ که ورائى به معناى امامى (پیش روى من ) مى باشد, و از وجه صحیح آنان غافل مانده اند.
از این رو بـه کـسـى کـه نزد شماست هو ورائى (او نزد من است ).
گفته مى شودکه شما مقابل او قرار داریـد و او را مـشـاهده مى کنید همان طور که او شما را مى بیند, پس چون چنین است , گویى او پشت سر شما و شما پیش روى او هستید.
برخى از عربى دانان کوفى جایز نمى دانند در مورد کسى که نزد شماست گفته شود هوورائى , و نـه هـوامـامـى (او نـزد مـن اسـت ) هـرگاه آن کس پشت سر شما باشد.

آنان مى گویند: چنین گـفـتـه اى در مـورد اوقـات و زمانها از قبیل روزها و…جایز است مانند این که بگویى : ورائک برد شدید و: بین یدیک حر شدید پشت سرت سرمایى سخت و پیش رویت گرماى سخت است و تو از دنـبـال آن مـى آیـى , ایـن عبارت جایز است , زیرا گرماچیزى است که مى آید و در حرکت است و گـویى هرگاه آن از دنبال تو بیاید پشت سرت قرار گرفته است و هرگاه تو به سمت آن بروى و بـدان بـرسـى آن پـیـش روى تو قرارمى گیرد, طبرى مى گوید: از این رو است که دو وجه جایز است.

بحث ابوعبیده درباره عربیت قرآن در دو زمینه است :

۱ – در زمـیـنه ترکیب , یعنى روش قرآن در بیان مطالب بر همان سبکى که در میان عرب معمول بود.
۲ – در زمینه الفاظ, به این معنا که او خواسته است خالص بودن عربیت الفاظ قرآن راثابت کند.
او در رد هرگونه شبهه اى در مورد عربیت قرآن حساسیت شدیدى داشت .
ابوعبیده مى گوید: قرآن به زبان عربى آشکار نازل شده و هر کس خیال کند کلامى غیرعربى در آن وجود دارد سخن گزاف گفته است و کسى که گمان کند کلمات آن به لغت نبطى اسـت گـنـاه بزرگى مرتکب شده است .
البته گاهى دو لفظ [در قالب و معنا] بایکدیگر نزدیک و موافقند و حال آن که ممکن است یکى از آن دو عربى و دیگرى فارسى یا غیر آن باشد, از این قبیل اسـت کـلـمـه اسـتـبرق که به معناى پارچه ابریشمى ضخیم است و در فارسى به آن استبوک گویند و کلمه فرند (شمشیر جوهر داد) درزبان فارسى که در عربى به آن جور گویند و امثال اینها زیاد است .

این بحث و جدل درباره عربیت قرآن جو فعالى را برانگیخته بود.
عموم علما گفته اند: به دلیل آید: انـا جـعلناه قرآنا عربیا, ما آن را قرآنى فصیح و عربى قرار دادیم , (زخرف / ۳) وبلسان عربى مبین , آن را به زبان عربى آشکار نازل کرد (شعراء/ ۱۹۵), در کتاب خداى سبحان چیزى غیر از لغت عرب وجـود نـدارد.

ولـى بـرخـى ادعـا کـرده اند که در قرآن کلماتى هست که عربى نیست , تا آنجا که گـفـتـه انـد: از زبـان رومـى و قـبـطى (زبـان مـردم قـدیم مصر) ونبطى لغاتى در قرآن وجود دارد.
ابـن فـارس در کـتـاب خود فقه اللغه از آنچه ابوعبیده در کتاب مجاز القرآن گفته , تبعیت کرده اسـت , ولى سیوطى میان معرب و کلماتى که از زبانهاى دیگر وارد عربى شده اند,فرق گذاشته و گفته است : فرق این گونه کلمات با معرب این است که بر خلاف آنها براى معرب غیر از لفظ عجمى که عرب آن را اسـتـعمال کرده نام دیگرى در لغت عرب وجود دارد, بر خلاف کلماتى که معرب نشده وارد زبان عرب شده اند.

بـرخـى از لـغـویـین معتقدند ممکن است یک لفظ در چند زبان با هم مشترک باشد, ابن جنى در الخصائص مى گوید: گفته مى شود تنور لفظى است که زبان همه مردم چه عرب و چه غیر عرب در آن مشترک است , این لفظ از این رو عربى نیز مى باشد که از زبان دیگرى به زبان عربى منتقل نشده است , و این صرفا توافقى است که میان زبانهاى مختلف صورت گرفته است .

سیوطى بعید دانسته است که این لفظ در اصل از یک زبان بوده و سپس به همه زبانهامنتقل شده باشد و مى گوید دلیل آن این است که ما نظایر آن را در زبانهاى دیگرنمى شناسیم .
سیوطى معرب را این گونه تعریف مى کند: مغرب لفظى است که براى معنایى غیر ازمعناى لغوى خود وضع شده و عرب آن را استعمال کرده است .

ابوعبید قاسم بن سلام گوید: مفسران در مورد لـغـات عـجـم در قـرآن اخـتلاف دارند, از ابن عباس و مجاهد وابن جبیر و عکرمه و عطاء و دیگر مـفـسـران روایت شده که بسیارى از کلمات دیگر را نیزغیر عربى دانسته اند.این نظر دانشمندان فقیه است .

سیوطى مى گوید: عربى دانان اعتقاد دارند که از کلام غیر عرب چیزى در قرآن وجودندارد, زیرا خداوند متعال مى فرماید: قرآنا عربیا, (زخرف / ۳), بلسان عربى مبین ,(شعراء/ ۱۹۵).ولى ابوعبید قاسم بن سلام گفته است : به نظر من حق این است که میان قول هر دو گروه جمع گـردد و راهـش ایـن است که بگوییم این گونه کلمات در اصل چنان که مفسران گفته اند غیر عـربـى اسـت , جز این که وارد زبان عرب شده و او آنها را به زبان خود تغییرداده و معرب ساخته , سپس الفاظ غیر عربى به صورت عربى در آمده و سپس از آن که قرآن نازل شده این قبیل کلمات بـا کـلام عـرب در آمیخته است , بنابر این هم کسانى که گفته اند آنها عربى است و هم کسانى که معتقد به غیر عربى بودن آنها هستند, درست مى گویند نـتیجه این بحث این شد که یک لفظ غیر عربى که وارد زبان عرب مى شود یا بکلى تغییرمى کند و کـامـلا تـسلیم منطق عرب مى شود و یا با حفظ معناى خود نامى عربى مى گیرد, وبه این ترتیب بـراى لـغـت وارد شـده به زبان عربى , راهى غیر از این متصور نیست و تمام سر و صداهایى که در گـذشـته پیرامون کتاب مجاز القرآن بلند شده بود براى این بود که آیااین کتاب در زمینه بلاغت عـربـى نـوشته شده است یا در زمینه تفسیر قرآن ؟! و دیدیم که عده زیادى آن را مورد انتقاد قرار دادنـد و گـفـتند ابوعبیده قرآن را به راى خود تفسیر کرده است وعده کمى آنان مجاز القرآن را کـتـابـى در بلاغت دانسته اند, مانند ابواسحاق شیرازى متوفاى ۴۷۶ ه.در کتابش اللمع فى اصول الفقه , و شاید ابن قتیبه در قرن سوم تلویحا نه با صراحت اشاره کرده که مجاز القرآن از کتب بلاغى اسـت .

در آن زمان اونتایجى را که ابوعبیده از بیان اسلوب عرب که قرآن نیز بر همان اسلوب نازل شـده و بـه آنـهـا دسـت یافته بود با بى شمرد که جاهلان براى به تمسخر گرفتن اسلوب قرآن از آن وارد مـى شوند.

اما معاصران زمان ما در اظهارنظر پیرامون کتاب ابوعبیده به چند دسته تقسیم شده اند: استاد ابراهیم مصطفى آن را کتابى در نحو شمرده و از نسلهاى جدیدخواسته است که آن را بـدقـت بـررسـى و مـطالعه کنند, در حالى که دکتر طه حسین آن راکتابى دانسته که به لغت مى پردازد نه به بلاغت , و امین الخولى اظهارنظر کرده که مجازالقرآن کتابى در تفسیر است , ولى چـنـان کـه از بررسى موضوعات این کتاب و انگیزه تالیف آن روشن شده , این کتاب در زمینه یک مـساله اساسى تالیف شده است و آن اثبات عربیت قرآن در مفردات و آیات و مقایسه آنها با اقوال یا اشعارى است که ابوعبیده ازعرب آموخته بوده است , بنابر این مجاز القرآن کتابى در تفسیر لغوى اسـت و در آن لـغت و نحو و قرائت وجود دارد ولى در عین حال بحث از تعبیرات قرآن بر همه آنها برترى دارد.

روشهای تفسیر قرآن//سیدرضا مودب

بازدیدها: ۵

زندگینامه ابـو زکـریـا فـراء مفسر ونحوی

از زمـانـى کـه مسلمانان کتاب مقدس خویش (قرآن ) را در اختیار گرفتند, این کتاب ازخدمات تـحـقـیقى و پژوهشى دانشمندان علوم مختلف بهره مند بوده است و آنان باکوششى داوطلبانه و قـابـل تـقـدیر در تبیین مفاهیم قرآن و آشکار ساختن زیبایى اسلوب آن و نیز کشف اسرار جماعت لـغـویین مسلمان , مشارکت داشته اند.

ما اکنون به بحث درباره یکى از دانشمندان برجسته , یعنى ابـوزکـریـا فـراء مـى پـردازیم که امیر در نحو بود, چنان که ثعلب [نحوى ] نیز این لقب را براى او مى پسندد.

مـا از دوران کـودکـى و خـانـواده او اطلاعى نداریم , جز این که مى دانیم پدر او زیاد دست بریده , دسـتش در جنگ با حسین بن على (ع ), قطع شد.

زیاد غلام ابوثروان و او غلام بنى عبس بود, بنابر ایـن فـراء فـرزنـد یکى از بردگان بوده است .
ابن ندیم مى نویسد: فراء غلام بنى منقر و زادگاهش کـوفـه بـود.

بـه هـر حـال نشو و نما در عالم بردگى یکى از عوامل برترى علمى او بوده است زیرا طـبیعى بود که موالى در جامعه آن روز عرب احساس حقارت مى کردند, شاید همین احساس بود کـه مـوجـب شـد آنـان نبوغ و استعدادشان را درزمینه هاى مختلف آشکار سازند, و بدین سان در مـى یـابیم که این عامل , نقشى اساسى درزندگى بسیارى از موالیان ایفا مى کند و آنان را به کار و آرزوى دستیابى به عالیترین مناصب در حکومت عرب وا مى دارد.
از جمله مطالبى که راجع به خاندان فراء مى دانیم این است که افراد خوب و بد در آن وجود داشته اسـت .

او خـود داراى پسرى زیرک اما شرور بود که با فرومایگان رفاقت مى کرد, و محمد بن حسن شـیـبانى فقیه , پسر خاله فراء بوده است .این مقدار اطلاعاتى بود که ما او وضعیت خانوادگى فراء داشتیم .

امـا اسـاتـیـد وى :

کـتـب تراجم نوشته اند که او از قیس بن ربیع

و مندل بن على

و على بن حمزه کـسـائى

و ابوبکر بن عیاش

و سفیان عیینه حدیث نقل کرده

و علوم عربى و فقه وحدیث را از آنان آموخته است .

در لغت و نحو بیشتر نزد یونس بن حبیب بصرى تلمذکرده است ولى بصریون این را انـکـار مى کنند, و آنچه در خصوص قرائت فرا گرفته بودتنها از ابوبکر بن عیاش و على بن حمزه کـسـائى و مـحـمـد بن حفص حنفى بود.

فراء مى خواست که علم کلام را به طور کامل بیاموزد و جـاحظ در این باره مى گوید: من درسال ۲۰۴ ه.ق , هنگامى که مامون به بغداد رفته بود, وارد آن جا شدم , فردا نسبت به من ابراز علاقه کرد و مى خواست که چیزى از علم کلام فرا گیرد ولى ذوق و اسـتعدادى دراین علم نداشت .

با وجود این که فراء چیزى از علم کلام را درک نکرد, گرایش به مـعـتـزلـه پـیـدا کـرد.و در کـتـابـهـایش به بحث از فلسفه مى پرداخت و از اصطلاحات فلاسفه پـیـروى مـى کرد, و شاید ملقب شدن وى به فراء به خاطر موشکافى و دقت در کلام بوده است .

این مطلبى است که ابوالفضل فلکى در کتاب خود الالقاب گفته است .فـراء بـه سـطـحـى از عـلـوم مختلف دست یافته بود که ثمامه بن اشرس (معتزلى ) در وصف وى مى گوید: من چون هیبت علم را در او دیدم در محضرش نشستم و او را دریایى ازلغت و شخصى منحصر بفرد در نحوه و فقیهى عارف به مسائل مورد اختلاف امت , درفقه و فردى ماهر در نجوم و آگـاه به طب و آشناى با جنگها و اشعار عرب یافتم .

فراء باخلفا و حکام وقت رابطه داشت و همین امر موجب ترقى و ثروت او شده بود و زندگانى او را تضمین مى کرد.
او با هارون الرشید نیز رابطه داشت و شاید این ارتباط به کمک استادش کسانى بر قرار شده بود.قـطـرب نـقـل مـى کند که فراء بر هارون وارد شد و چون لب به سخن گشود مرتکب چنداشتباه گـشت .

جعفر بن یحیى به هارون گفت اى فرمانرواى مومنان , فراء به هارون به فراءگفت : آیا تو به اشتباه سخن گفتى ؟ فراء پاسخ داد: یا امیر المومنین طبع بادیه نشینان سخن گفت بر فصاحت و درسـت گـفـتن و طبع مردمان شهرنشین بر اشتباه گفتن است , و من هرگاه مواظبت کنم , اشتباه نمى کنم ولى چون به طبع خویش برگردم دچار اشتباه مى شوم , هارون سخن وى را نیکو شـمـرد, در این باره تصور مى رود که سبب لکنت زبان فراء به واسطه حضور هارون بوده که او در سـخـن خود اشتباه کند, زیرا اولین بار بود که اوبا خلفا و حکام تماس مى گرفته و تواضع در برابر خـلـیـفـه او را دچار لکنت زبان کرده است .

از این رو, وى علت غلطگویى خود را بیان کرد و دلیل خـوبـى آورد.به این ترتیب ,فراء با خلیفه عباسى هارون رابطه بر قرار کرد و از این طریق به مقام و مـوقـعـیت و ثروتى دست یافت و به ادامه این رابطه نیز تمایل داشت و نیز مى بینیم که او به دربار هـارون رفـت و آمـد مـى کـرد و تـوسـط او بـا ثـمـامه بن اشرس – کسى که مامون مقام علمى او رامى شناخت و دستور مى داد او را به حضور بیاورند – ملاقات مى کرد.

تـمـام و مـنـزلـتى را که فراء نزد مامون پیدا کرد مى توان از خبرى که ابو بریده وضاحى آن رانقل مى کند, به دست آورد.خلیفه مسلمین مامون به فراء سفارش کرد کتابى تالیف کندکه اصول نحو و آنـچـه از عـرب شـنیده شده در آن گرد آمده باشد, آن گاه دستور دادحجره اى در دربار به او اختصاص دهند و به منظور برآوردن نیازهایش کنیزان و غلامانى در اختیار وى بگذارند تا او بدون تعلق خاطر به چیزى به کار خویش بپردازد.

آنها پیوسته در خدمت وى بودند و حتى هنگام نماز را بـه او اطلاع مى دادند.مامون نویسندگان وکارگزاران و کارپردازان خود را ملزم کرده بود که با فراء همکارى کنند, نویسندگان درنوشتن کتاب به او کمک مى کردند تا این که کتاب الحدود را تـصنیف کرد و مامون دستور داد تا نوشته هایش را جزء کتابخانه ها قرار دهند, و پیداست که تالیف الـحـدودبـعـد از مـراحلى از قبیل تقریر و مناظره پیرامون موضوع کتاب صورت گرفته است , چـنـان کـه ابـن نـدیـم در خـبـرى از ابوالعباس ثعلب نقل مى کند: علت املاى الحدود این بود کـه گروهى از شاگردان کسائى نزد او رفتند و از وى تقاضا کردند که اشعار نحوى را بر آنان املاء کـنـد, او پذیرفت و چون جلسه بعدى تشکیل شد, به یکدیگر گفتند اگر این کار به همین منوال ادامـه یـابد کودکان هم علم نحو را فرا مى گیرند.

بهتر است او را از تدریس نحو باز داریم , و چون سـخـن آنـان بـه گوش فراء رسید خشگمین شد و گفت : شما از من تقاضاى املاى نحو را کرده بودید و چون به این کار پرداختم در مجلس درس حاضرنشدید, به خدا سوگند تا زمانى که دو نفر در مـجـلـس درس حـضـور یابند نحو را به آنهااملاء خواهم کرد, و به این ترتیب او شانزده سال به املاى نحو پرداخت و ما مباحث این کتاب را در فهرست ابن ندیم مى یابیم .

مامون , نسبت به فراء و دانش او اعتماد داشت , او را معلم فرزندان خود کرد وى نیز درزمان مامون بـا عبداللّه بن طاهر ارتباط یافت و کتاب البهى را که درباره تلفظ اشتباه الفاظ وکلمات بین مردم بود براى او تالیف کرد.بـدین سان در مى یابیم که فراء روابط خود را با دولتمردان و روسا گسترش داد و کتابهاى علمى خـویـش را براى آنها تالیف کرد, کتابهایى که ما عناوین آنها را در ماخذى که به شرح زندگى وى پـرداخـته اند, خواهیم یافت , ولى آنچه در این بحث براى ما اهمیت دارد,کتابهایى است که فراء در زمـیـنـه مطالعات قرآنى نوشته است .

همچنان که تذکره نویسان کتب زیر را در ردیف تالیفات وى ذکر کرده اند:

۱ – المصادر فى القرآن

۲ – الجمع والتثنیه فى القرآن

۳ – الوقف والابتداء

۴ – اختلاف اهل الکوفه والبصره والشام فى المصاحف

۵ – معانى القرآن (که موضوع بحث ماست ).

ابـوالـعـبـاس ثـعـلـب دربـاره چـگـونـگى تالیف این کتاب مى گوید: فراء کتاب معانى القرآن را بـه شـاگردانش املا کرد که یکى از پیروان او به نام عمر بن بکیر که ندیم حسن بن سهل بودبراى فـراء نـامه اى نوشت به این مضمون که امیر حسن بن سهل چیزهایى از قرآن از من سوال مى کند و مـن پـاسـخى براى گفتن ندارم , اگر موافق هستى , اصولى را براى من گردآورى کن یا در این مـورد کـتـابى بنویس که بدان مراجعه کنم [مفاد] و آن را انجام دهم .

فراء شاگردانش را به گرد خـویش فرا خواند و گفت : بیایید تا کتابى در مفاهیم قرآن بر شما املاکنم و روزى را براى شروع ایـن کـار تـعـیین کرد و در مسجد بود که مردى در آن جا مشغول گفتن اذان بود و با مردم نماز مى گزارد فراء به او گفت : سوره فاتحه را قرائت کن تا ما آن راتفسیر کنیم و سپس به تفسیر همه سوره قرآن بپردازیم .
مرد سوره فاتحه را خواند و فراءآن را تفسیر کرد.ابوالعباس مى افزاید پیش از او کسى مانند فراء چنین تفسیرى نکرده بودو گمان نمى کنم کسى (در تفسیر) بر او برترى داشته باشد.

سـلـمـه بـن عاصم و ابا نصر بن جهم دو نفر از نویسندگان فراء در املا کردن کتاب معانى القرآن شـرکـت داشـتـنـد و یـاقوت [حموى در معجم البلدان ] از قول بریده و ضاحى مى نویسد: ما قصد داشـتـیـم کـسانى که براى املاى کتاب معانى القرآن اجتماع کرده بودند.

بشماریم ولى به خاطر کثرتشان نتوانستیم عده آنها را به طور دقیق ثبت کنیم و چون فراءاز املا کردن این کتاب فراغت یـافـت , نـویـسندگان آن را براى خود ذخیره کردند تا به این وسیله براى خود مال و ثروتى کسب کـنـنـد و گـفـتـنـد: این کتاب را به کسى نشان نمى دهیم جز آنهایى که بخواهند آن را برایشان بـنویسیم و در ازاى هر پنج ورق یک درهم بپردازند,مردم به فراء شکایت کردند, او نویسندگان را فـراء خـوانـد و با آنان در این باره صحبت کردو گفت : به مردم نزدیک شوید تا براى آنها سودمند بـاشـیـد و خودتان نیز نفع ببرید, ولى آنان از گفته وى سرپیچى کردند.

آن گاه فراء [ناگزیر] به مردم اعلان کرد که مى خواهدکتاب معانى القرآن را با شرحى کاملتر و بیانى مبسوطتر از گذشته املا کند.از آن پس درمسجد نشست و به املاى آن پرداخت و پیرامون سوره حمد صد ورق مطلب بـیان داشت , با این عمل طولى نکشید که نویسندگان نزد فراء آمدند و گفتند: آنچه مردم (ازاین کـتـاب ) بـخواهند در اختیار آنان قرار مى دهیم و از آن پس در برابر هر ده ورق که مى نوشتند یک درهم مى گرفتند.این گونه بینش فراء نسبت به دوستاران دانش , ما را به بحث از خلق و خو و مشى ادبى او[در علم نـحو] وامى دارد.همان طور که وى در برابر نویسندگان چنان موضع قاطعى اتخاذکرد مى بینیم کـه نـظـیـر همین موضع را در برابر علماى نحو که قصد داشتند از تعلیم نحو به مردم خوددارى کنند, اتخاذ مى کند.

پیش از این خبرى را که ابوالعباس ثعلب نقل کرده بود, ذکر کردیم و گفتیم که عده زیادى از شاگردان فراء از حضور در درس خوددارى مى کردند, زیرا او نحو را به طور ساده و روان به افراد مبتدى تعلیم مى داد و افرادى بودندکه نمى خواستند دیگران نحو را بیاموزند و فراء چـون چـنین دید, بر املا کردن نحو پافشارى مى کرد و مى گفت : حتى اگر دو نفر از شاگردانم در درس حضور یابند درس رااملا خواهیم کرد و به این ترتیب شانزده سال به این کار ادامه داد.

او معتقد بود نباید علم تنها در انحصار گروهى از مسلمانان باشد, چرا که زکات علم , نشر و دادن آن است .ازسوى دیگر این اخبار بیانگر این است که علم فراء به قدرى مورد استقبال مردم قرارگرفته بـود کـه آنـان براى به دست آوردن تالیفات وى بر یکدیگر سبقت مى جستند ونویسندگان از آنها بهره بردارى مادى مى کردند.

تذکره نویسان درباره زندگى فراء مى نویسند: او بیشتر در بغداد اقامت داشت و از اموالى که کسب مى کرد مقدارى را ذخیره مى ساخت و چون پایان سال مى شد به کوفه مى رفت و به مدت چهل روز در آن جا با خانواده اش به سر مى برد و اموالى را که جمع کرده بوددر میان خویشاوندانش تقسیم , و بـه آنـان احـسـاس و نـیـکـى مـى کـرد.و مى توان گفت که او بااین کار نیکش فردى متدین و پرهیزگار بوده است .

فراء گرچه به زیور پاره اى از خصایل نیک آراسته بود ولى از آنجا که انسان بى عیب نیست ناگزیر نشانه هایى از نقصان و عیب در او وجود داشت و چنان که نقل شده اومتکبر, خود بین و مغرور بود و نسبت به سیبویه عناد و تعصب زیادى داشت , در عین حال کتاب او را پیوسته همراه داشت و در نحو بدان استناد مى کرد.

در شـعـر جز سه بیت از فراء بیش نقل نشده و شاید او پس از ارتباط یافتن با خلفا, نتیجه تجارب و عقاید خود را در قالب این اشعار بیان داشته است :

لن ترابى تلک العیون بباب
لیس مثلى یطیق ذل الحجاب

چـشـمـان مردم هرگز مرا بر در خانه اى نخواهید کسى چون من قدرت تحمل اهانت دربانان را ندارد

یاامیرا على جریب من الارض
له تسعه من الحجاب

 اى کسى که بر مقدارى از زمین حکومت مى کنى , که نه نفر از دربانان …

جالسا فى الخراب یحجب فیه —– ما راینا اماره فى خراب در ویرانه نشسته در آن جا دربانى مى کنند, ما فرمانروایى در ویرانه را هرگزندیده ایم مرگ فراء فرا مى رسد و او در سال ۲۰۷ ه .ق در سن شصت و هفت سالگى از دنیامى رود.

سلمه بن عاصم شاگرد او مى گوید: هنگامى که فراء در بستر بیمارى افتاده بود بر او واردشدم در حالى که او درک و عقل خود را از ست داده بود, مى گفت : اگر نصب باشد نصب است و اگر رفع باشد, رفع است , و بدین سان عالمى که در طول زندگانى خود به نحوولغت پرداخته و هدف او به کار گرفتن آن در خدمت به قرآن بود همه عمرش را وقف این کار کرد.

روش فراء در تفسیر قرآن نـکته بسیار قابل توجهى که در روش تفسیرى فراء وجود داشته و براى ما قابل درنگ است اهمیت دادن زیـاد وى به قرائت است , و اهتمام به قرائت از اصیل ترین روشهاى عملى در مطالعات قرآنى اسـت و مـقصود از بررسى این روش عملى تصحیح قرائت وضبط درست آن است , چرا که تحریف لـفظى و به دنبال آن تحریف معنوى قرآن از تغییرقرائت ناشى مى شود, بنابر این اهتمام به صحت تـلـفـظ, هـمـزمـان بـا اهتمام در سلامت معناى آیات قرآن موجب حفظ و نگهدارى نص قرآن از هرگونه شبهه و تحریف است .

ایـن روش عملى در قرائت به موازت ارزش آن در توثیق نص قرآن و نگهدارى آن ازتحریف , داراى ارزش حیاتى و عملى قابل ملاحظه اى است , بویژه در زمانى که کتابت رواج نداشت و اعتماد مردم تنها به ذهن و حافظه خودشان بود.

اهتمام به قرائت به طور منطقى مستلزم اهتمام ورزیدن به صنعت نحوى در متن قرآن است , زیرا اهمیت دادن به ضبط دقیق حروف آخر کلمات اساس معناست , پس ضبطکلمه هم متوقف بر این مـعـنـاسـت : هر فاعلى مرفوع و هر مفعولى منصوب و هر اسمى که اسباب جر در آن باشد, مجرور است و همچنین است سایر ابواب نحوى …. بنابر این ,توجه نحویین به اعراب قرآن قبل از هر چیز به مـنـظـور خدمت به معناى قرآن و روشن شدن آن بوده است و من در تحلیل نصوص قرآن تلاشى خـالصانه تر و صادقانه تر ازتلاش نحویون که در راه خدمت به نص قرآن بخصوص و متون عربى به طـور عـمـوم ,داشته از سراغ ندارم .

البته آنان گاهى چهار اشتباه جزئى نسبت به نصوص شده اند ولـى تـردیدى نیست که تلاش خالصانه نحویین در زیبابیان کردن نص قرآن و مقاصد عالیه آن در روشـن سـاخـتن مفاهیم چیزى است که جا دارد بدان مباهات شود, تلاشى که [هرگز]آمیخته با کـلام جعلى و پر زرق و برق نیست , بلکه همراه با بررسى عمیقى است که ما رامتوجه متن صحیح مى کند و به اشتباهات متون مى پردازد و آنچه در سبک آنها نیاز به تصحیح است , تصحیح مى کند.

تاریخ تدوین کتاب معانى القرآن در نـسـخه خطى که نزد من است و از نسخه موجود در کتابخانه عثمانیه نور,عکس بردارى شده , تاریخ کتابت آن قرن چهارم هجرى ذکر شده است .
این نسخه ازابتداى سوره زمر تا آخر قرن را در بردارد و از طریق همین نسخه مى کوشیم با روش ابوزکریا فراء آشنا شویم .

از آغاز این تفسیر اهتمام به قرائت که قبلا بدان اشاره کردیم , به چشم مى خورد.
۱ – الف – او در مورد آیه : یخربون بیوتهم بایدیهم وایدى المؤمنین , (حشر/۲) مى نویسد:قراء جز ابو عبدالرحمن سلمى بر یخربون اجماع کرده اند و او یخربون قرائت کرده است , و قرائت همه آنان صـحـیـح اسـت , گـرچه جمع کردن میان قرائت قراء نزد من پسندیده تر است , وعلت این که فراء قـرائت اجـمـاعـى را تـرجیح مى داد و بهتر مى دانست این بود که به اعتقاد وى قاریان از محدثنى پیروى مى کنند که به تاویل قرآن داناترند.

ب – فـراء مـعـتـقـد بود که آن قرائتى صحیح است که موجب تغییر معنا نشود, ولى او, براى حفظ امانت علمى اصرار داشت که کسى تاکنون چنین قرائتى نکرده است .
به عنوان مثال او در مورد آیه : الذین یجتنبون کبائر الا ثم والفواحش , مى گوید: یحى بن وثاب کبیرخوانده و از ابن عباس نقل شـده که منظور از کبیر الاثم (گناه بزرگ ) شرک است و این تفسیر موافق قرائت کسى است که آن را بـه صـورت مـفـرد خوانده است .

ولى عموم قراء,کبائر الاثم والفواحش , قرائت کرده اند, آنان کـبـائر را شـى ء کـلـى در نظر گرفته اند با این که در اصل یک چیز است , به نظر من کسانى که کـبائر قرائت کرده اند بهتر است الفواحش را جر دهند, یعنى آن را به کسر (الفواحش ) بخوانند, زیـرا عـمـوم قـراء آن را به فتحه خوانده اند تا کبائر به مجموع الاثم والفواحش , اضافه شده باشد, سپس مى گوید:کسى از قراء ندیدم که الفواحش به کسر بخواند.

۲ – چنان که گفتیم فراء به خاطر تاثیر مهم قرائات در معنا به آنها اهتمام مى ورزید.
الـف – از این رو همیشه دوست داشت قرائات را از لحاظ معنوى توجیه کند و در پى قرائت , زیبایى مـعـنا و حلاوت مضمون را نمایان سازد, و ما این مطلب را در ضمن مثال دنبال مى کنیم : خداوند مـتعال فرموده : قل ارایتم ماتدعون من دون اللّه ارونى , به آنها بگو به من خبر دهید معبودهایى را کـه غـیر از خدا پرستش مى کنید, نشان دهید (احقاف / ۴).
سپس فرموده : ماذا خلقوا من الا رض , چه چیزى از زمین را آفریده اند؟) و نفرمود: ماذاخلقت وماذا خلقن , زیرا منظور خداوند بتهایند و از ایـن رو کـه آنـهـا نـیـز مـانـند سلاطین ودیگران مورد خطاب , ستایش , مراجعه و تعظیم قرار مـى گرفتند, آنها را به منزله انسان وامثال او قرار داده است .
فراء به سب قرائت ابن مسعود بر این معنا تاکید دارد و مى گوید:عبداللّه بن مسعود من تدعون من دون اللّه , قرائت کرده و از بتها تعبیر به من کرده است ودر این تعبیر, بتها به قول و عمل به طور صریح به انسان تشبیه شده اند.

ب – فـراء در تـوجـیـه مـعـنوى قرائات از یکى از وسایل مهم تفسیر یعنى از شان نزول آیات کمک مـى گرفت .
به عنوان مثال , آیه : الیس اللّه بکاف عبده , را یحى بن وثاب و ابوجعفرمدنى , الیس اللّه بـکاف عباده , به لفظ جمع قرائت کرده اند, در حالى که دیگر مسلمانان آن را به لفظ مفرد (عبده ) خـوانـده انـد, وفـراء در تـفـسیر قرائت مسلمین ذکر مى کند که قریش به پیامبر(ص ) گفتند: آیا نـمـى ترسى که خدایان ما تو را به خاطر نکوهش از آنها,بفریبند؟ آن گاه خداوند متعال این آیه را نـازل کرد که : الیس اللّه بکاف عبده , (زمر/۳۶),آیا خدا براى (حفظ و نجات ) بنده اش محمد(ص ) کافى نیست ؟ پس چگونه تو را ازغیر او مى ترسانند.
سـپس فراء با نگرش کلى خود که نسبت به داستانهاى قرآن دارد, قرائت دیگر را توضیح مى دهد و مـى گوید: کسانى که عباده خوانده اند, گفته اند: مقصود پیامبرانند که امتهایشان آنان را تهدید مى کردند, چنان که قرآن سخن قوم هود را نقل مى کند که به اوگفتند: ان نقول الا اعتراک بعض ءالـهـتـنـا بـسـوء, تنها چیزى که درباره تو مى گوییم این است که بعضى از خدایان ما به تو زیان رسـانـده انـد (هـود/ ۵۴), پس خداوند متعال که فرموده :الیس اللّه بکاف عباده , منظور از عباد محمد(ص ) یا پیامبران پیش از اویند و هر دوقرائت صحیح است .

۳ – فراء و علم نحو:

الـف – فـراء گـاهـى بـراى زیبایى معناى لفظ وجهى را نیکو مى شمرد.
او در مورد آیه :والسموات مـطـویـات بـیمینه : و آسمانها پیچیده در دست اوست (زمر/۶۷) مى گوید:رفع سموات به باى بیمینه است و گویى خداوند فرموده : والسماوات فى یمینه و دراین صورت بهتر این است که مطویات منصوب وحال باشد.

ب – فـراء گاهى در تحقیق و بررسى صنعت نحو, در پى بیان وجوهى است که ناخودآگاه موجب فـاسد شدن معنا مى شود و در مورد آیه : فاعبد اللّه مخلصا له الدین , خدا را پرسش کن و دین خود را بـراى او خـالص گردان (زمر/۲), مى گوید: الدین منصوب است به مخلصا, سپس وجه دیگرى ذکـر مـى کـنـد که در آن الدین مرفوع به له است و محلصالازم است نه متعدى و گویى چنین اسـت : اعـبـد اللّه مطیعا فله الدین , ولى این توجیه نحوى سیاق معنا را بر هم مى زند, بلکه مى توان گـفت , موجب تکرار معنا مى شود بدون این که چیزى بر آن بیفزاید, زیرا آیه بعد که مى فرماید: الا للّه الدین الخالص , معنایش کاملاهمان است که فراء در قرائت به رفع اراده کرد است .بنابر این اگر او به سیاق بین دو آیه توجه مى داشت این وجه دوم را ذکر نمى کرد.

ج : عـلاوه بـر ایـن کـه مـا ماخذى را براى وجوه نحوى فراء مى یابیم , گاهى مى بینیم که اوداراى دیدگاهى جالب نیز مى باشد و به عنوان مثال در مورد آیه : واذا مس الا نسان ضر دعاربه …
نسى ما کـان یـدعـوا الیه , هنگامى که انسان را زیانى نمى رسد پروردگار خود رامى خواند…
ولى هرگاه نـعمتى به او عطا شود کسى را که مى خواند به فراموشى مى سپارد (زمر/ ۸) مى گوید: مقصود از ما خداوند متعال است و با روش محاوره اى به بیان استعمال ما به جاى من مى پردازد که : اگـر بگویید چرا قرآن نسى من کان یدعوا, نگفت ؟ پاسخ من این است که لفظ ما گاهى به جاى مـن بـه کار رفته است .چنان که خداوند متعال فرماید: قل یا ایها الکافرون لا اعبدما تعبدون ولا انـتـم عـابـدون مـا اعبد, و منظور از ما در ما اعبد خداوند متعال است .
خداونددر جاى دیگرى مى فرماید: فانکحوا ما طاب لکم من النساء, که به جاى من لفظ ما به کار رفته است .و نظیر این است آیه : ان تسجد لما خلقت بیدى , یعنى لمن خلقت .
مـمکن است منظور از ما در نسى ما کان یدعوا الیه , چیزى باشد که به خاطر آن چیز قبلاخدا را مى خواندند.
به هر حال شما مخیرید ضمیر الیه را به ما یا به من برگردانید,هر دو وجه صحیح اسـت , و چنان که مشاهده مى شود بنابر هر دو و وجه معنا نیز جالب است .
حتى با وجه دوم که فراء آن را ذکـر کرده است .این آیه اشاره دارد به خواسته مردم ز مجسم ساختن حال حسرت و تضرع و خـوارى انـسـان فـرامـوشـکـار کـه در هـنگام زیان رسیدن به او به خدا پناه مى برد ولى در موقع برخوردارى از نعمتهاى الهى او را به فراموشى مى سپارد.

۴ – حـقـیـقت این است که فراء مرد معنا بود, در آن دقت مى کرد و دقت و تامل از کسى مانند فراء عجیب نیست , او سخن را اندیشمندانه ادا مى کرد و از سوالى که : چگونه خداوند فرموده : ولا یرضى لـعـباده الکفر, خداوند هرگز کفر را براى بندگانش نمى پسندد(زمر/۷), در حالى که آنها کافر شـدنـد؟ پـاسـخ مـى دهد: تقدیر آیه : لا یرضى ان یکفروااست , یعنى خدا (عمل ) کافر شدن آنها را نمى پسندد, نه این که معنایش خود کفر به معناى اسمى باشد.

۵ – فـراء در بـرابر شیوه هاى قرآنى دقتهاى جالب و اساسى داشت که حالى از هشیارى سرشار وى بود: الـف – او در بـیان شیوه ضمیر آوردن در قول خداى متعال : فاثرن به نقعا: (عادیات / ۴)مى گوید: مـقصود از به , بالوادى (در بیابان ) است , هر چند قبلا ذکر نشده است و این استعمال جایز است زیـرا گرد وغبار فقط از مکان بلند مى شود و هرگاه نام چیزى شناخته شده باشد, ضمیر کنایه از آن آورده مى شود, هر چند ذکرى از آن چیز به میان نیامده باشد.
خـداونـد در سـوره قـدر مى فرماید: انا انرلناه فى لیله القدر, ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم [قـدر/ ۱].این آیه ابتداى سوره است و در هیچ سوره دیگرى ابتدا به ضمیر نشده مگر پس از آن که در آیـات قـبل ذکرى از مرجع آن به میان آمده است , مانند: خم , والکتاب المبین انا انزلناه …, و در جـاى دیـگر خداوند مى فرماید: انى احببت حب الخیر عن ذکر ربى حتى توارث بالحجاب , گفت مـن این اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم تاخورشید در حجاب پنهان شد (ص / ۳۲), و مقصود از ضمیر در توارث خورشیداست و قبلا ذکرى از آن به میان نیامده است . 

ب – فراء از زیبایى تکرار کلمات در خصوص تعبیرهاى قرآنى و به طور کلى به کارگیرى این روش در کلام عرب , پرده بر مى دارد.
او در مورد آیه : کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون , مى گوید: عرب به منظور تشدید کردن و ترساندن , کلمات را تکرار کرده است واین آیه از همین باب است , و در آیه : لترون الجحیم ثم لترونها, نیز تکرار فعل براى تشدید است .

ج – فـراء شیفته آهنگ تعابیر قرآن بود, از این رو تاملات وى در برابر نصوص قرآن وتوجهش به آن آهـنـگ در شـیوه هاى کلامى قرآن زیاد بود.
او مى گوید: مقصود از قصر درآیه : انها ترمى بشرر کـالـقـصـر, الـبته آن آتش شراره اى پرتاب مى کند مانند قصرى بزرگ (مرسلات / ۳۲) منظور از قـصـر بنایى از بناهاى بزرگ عرب است و مفرد و جمع آن عربى (فصیح ) هستند.
خداوند متعال مـى فـرمـایـد: سـیـهـزم الـجـمـع ویولون الدبر, بزودى همه کفار شکست مى خورند و پا به فرار مـى گذارند (قهر/ ۴۵) منظور از یولون الدبر, ادبار وپشت کردن کفار است .
گویى قرآن مطابق آنـچه عرب دوست مى داشت , یعنى هماهنگى مقاطع آیات , نازل شده است , چنان که مى بینیم در سوره قهر مى فرماید: الى شیى ء نکر,وکاف نکر را هماهنگ با دیگر آیات این سوره مضموم و تلفظ آن را ثـقـیـل ساخته است ,و در جاى دیگر مى گوید: فحاسبناها حسابا شدیدا وعذبناها عذابا نکرا, (طـلاق / ۸), وقـراء اتـفـاق نـظـر دارنـد کـه قرائت این آیه آسان و روان ولى آیه نخست سنگین و دشـواراست , و نظیر این است که : والشمس والقمر بحسبان : (رحمن / ۵), و نیز مى گوید: جرآءمن ربک عطاء حسابا, (نبا/ ۳۶) به این ترتیب مقاطع آیات هماهنگ با یکدیگر آمده است و این هماهنگى و نـظـم در آبات قرآن بیش از آن است که در این کتاب بیان شود و شماخواننده عزیز ان شااللّه , به ذکر همین چند مورد اکتفا خواهید کرد.

۶ – فـراء در تفسیر کلمات قرآن , آنچه در تفاسیر یا در کلام عرب , یعنى لغویین نقل شده است ذکر مى کند.
الف : به عنوان مثال , او در مورد قول خداى متعال : وحاق بهم , (نحل / ۳۴), مى گوید: این جمله در کلام عرب به معناى عاد علیهم (به آنها برگشت ) مى باشد و در تفسیر آمده است : حاق بهم , یعنى احاطبهم ونزل بهم , (آنها را احاطه کرد و بر آنها نازل شد).و نیز مى گوید: کلمه زخرفا, (زخرف / ۳۵) به معناى طلا است , و در تفسیر آمده است :نجعلها لهم مـن فـضـه ومـن زخـرف مـا بـراى آنها خانه هایى از طلا و نقره قرار مى دهیم فراءدر این گونه تفسیرها, بازگو کننده نظر صحابه و تابعین یا بیان کننده تفسیر لغویین بارعایت اختصار است .

ب – در عـیـن حال او با ذکر شان نزول یا رویدادهاى تاریخى نقل شده پیرامون آیات قرآن , از خود علاقه زیادى درباره روشن ساختن معناى آیه , نشان مى دهد, وى به دنبال بحث از آیه : وقال الذین کـفـروا لـلـذین آمنوا لوکان خیرا ماسبقونا الیه , کافران درباره مومنان گفتند.اگر (اسلام ) چیز خـوبـى بـود هـرگـز آنها بر ما پیشى نمى گرفتند, (احقاف /۱۱),مى گوید: چون قبایل مزینه , جهینه و غفار به اسلام گرویدند, قبیله هاى بنى عامرو غطفان و اشجع و اسد گفتند: اگـر اسلام آوردن خوب بود, چوپانان هرگز بر ماپیشى نمى گرفتند.این است تعبیر قول خداى متعال : لو کان خیرا ماسبقونا الیه .
و در مورد آیه : قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى , بگو من هیچ پاداشى از شما بررسالتم درخواست نمى کنم , جز دوست داشتن نزدیکانم (شورى / ۲۳).
ذکر کرده است که انصار هزینه اى بـراى پـیـامبر جمع آورى کردند تا در ازاى رنج و زحمتى که از ناحیه اصحاب بر آن حضرت وارد مى شد از آن استفاده کند.آنها, آن را نزد پیامبر(ص ) آوردندگفتند: خداوند متعال ما را به وسیله تو هدایت کرد و تو فرزند برادر (مهاجر) ما هستى .
این مال را بگیر و صرف مخارج خود کن حضرت از قبول آن خوددارى کرد و خدا آیه مورد بحث را نازل فرمود که : اى پیامبر به آنان بگو من در برابر رسـالـتـم مـزدى از شمامطالبه نمى کنم , جز این که شما خویشان و نزدیکان مرا دوست بداریید.
ابن عباس گفته است : منظور از قربى خویشاوندان رسول خدا(ص ) از قریش هستند.
فـراء بـعد از روش تفسیرى خویش , خود را در چارچوب نوشته هاى آن دسته از مفسران که به نقل مطالب پرداخته اند, محدود ساخته است , زیرا او مطالبى را از تفاسیر آنها نقل وشان نزولهایى را که نقل شده , ذکر مى کند.

۷ – فراء با معتزله دمساز بود, و شما – در پى جانبدارى او از مکتب اعتزال – گرایش به آزادى اراده انسان را در تفسیرش مى بینید – ولى نه با پا فشارى یک فرد کلامى – و بدون این که او تفسیر را در خـدمـت افکار و گرایشهاى خود قرار دهد, تفسیر او, تفسیرى ساده و بى آلایش است .
و در تفسیر آیـه : فاطهمها فجورها وتقواها, (شمس / ۸) مى گوید: یعنى خداوند راه خیر و شر را به نفس آدمى مـعـرفى کرد, و این آیه نظیر آیه : وهدیناه النجدین ,و او را به خیر و شر هدایت نمودیم (بلد/ ۱۰), است .
فراء ذر تفسیرش آیات مربوط به صفات پروردگار را به گونه اى شرح مى دهد که هیچ عقیده اى را مخدوش نمى سازد.
او در تفسیر آیه : یداللّه فوق ایدیهم , (فتح / ۱۰) مى گوید:یعنى در وفاى به عهد دست خدا بالاى دست آنهاست .
پـس روش فـراء در تـفـسیر, ابتدا و قبل از هر چیز به فرهنگ اصیل عرب متکى است ,فرهنگى که عـناصر مختلف آن از اولین کتاب عربى یعنى قرآن و پس از آن حدیث الهام مى گیرد و در مرحله بعد بر تفاسیر منقوله از رسول خدا(ص ) و صحابه و تابعین استواراست .
سپس زبان و ادبیات و تاریخ عرب را مى توان نام برد که فراء با تکیه بر همه اینها و اهتمام و توجه او در قـدم اول بـه تـصـحیح قرائت و ضبط صحیح آن اقدام به تفسیر آیات قرآن مى کرد.او در درک اسرار زیبایى کلام در تعبیرات قرآن داراى حواسى روشن و سالم بود.

روشهای تفسیر قرآن//سیدرضا مودب

بازدیدها: ۲۷

زندگینامه عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب «ابن عباس» (پدرعلم تفسیر)

اسـلام هـدفش تامین سعادت دنیا و آخرت مردم است و قرآن راههاى نیل به آن را براى آنان بیان کـرده و رسـول خـدا(ص ) نیز آنها را در قول و عمل روشن ساخته است , و تفسیربه عنوان یکى از وسـایـل در ایـن راه مطرح بوده است که معلم اول اسلام یعنى رسول اکرم (ص ) به بهترین وجه از عهده آن برآمد, وچون مشیت خداوند این بود که پیامبر(ص )رسالت پروردگار را به پایان برساند و به رفیق اعلى بپیوندد, پس از رحلت رسول خدا(ص ) شاگردان حضرت از صحابه آیین او را ترویج و تعالیم عالیه اسلام را منتشرمى کردند, با این تفاوت که روش آنها در تفسیر روشى عملى بود.

و این بدان علت بود که مسائل اسلامى صحابه را در زمان فراگیر شدن پرتو اسلام سرگرم ساخته بـوده آنـان مـصـاحـب رسـول خـدا و شاهد حوادث بودند و در قول و عمل از آن حضرت متابعت مى کردند, و چون پیامبر(ص ) رحلت فرمود و برخى از صحابه ازشهرهاى اسلامى پراکنده شدند و برخى امور خلافت را بر عهده گرفتند, با راهنمایى آیات قرآن و سنت نبوى و در صورت فقدان هر یـک از آن دو بـا بـهـره گـیرى از راى خلیفه وشورا به اجراى عملى احکام اسلام مشغول شدند و فرصت زیادى براى این که قرآن را باروش غیر عمل تفسیر کنند, در اختیار نداشتند.

ولـى نـوجوانى بلند پرواز – هنگامى که به درجه اى از رشد عقلى دست یافت – نور اسلام و حوادث آن , قـرآن و حـدیـث , نـبـرد مـیان شرک و توحید, پیروزى یاران اندک رسول خدا(ص ) و شکست جـمـعـیـت انبوه جبهه شرک , او را شگفت زده کرد.

او زمانى به سن بلوغ رسید که اسلام در شبه جزیره عربستان گسترش مى یافت و حاکمیت نیرومنداسلامى از حالت ضعف و هرج و مرج خارج مـى شد تا [آنجا که توانست ] قدرت دوامپراتور بزرگ جهان , یعنى ایران و روم را زیر پا گذارد, در ایـن شـرایـط دلهاى تیره شده ازقساوت و خشونت جاهلیت تصفیه مى گشت و سپاه مسلمانان با شـتـاب , شـرق و غـرب عـالـم را در مـى نوردید, هر کجا را که فتح مى کرد پرتو اسلام را در آن جا مـى گستراند, البته نباید از یاد ببریم که این جوان یعنى ابن عباس با قهرمان این حوادث [یعنى پـیـامـبر(ص )]رابطه خویشاوندى داشت و میدان وقوع این رویدادهاى بزرگ زادگاه این جوان و محل نشوونهاى او بود.
هـنگامى که رسول خدا(ص ) رحلت فرمود, ابن عباس هفتده سال از عمرش مى گذشت .

او در آن زمـان به آموختن قرآن رو آورد و آن را در تمام ابعاد فرا گرفت وبحق در میان نسل معاصر خـود و نـسـلـهـاى بعدى تا به امروز تحفه روزگار به شمار مى رود,زیرا او پس از رسول اللّه (ص ) نمایانگر نیاز نسل به اسباب و وسایلى بود که با کمک آنهاقادر به فهم قرآن و متشابهات آن باشند, اگـر چـه از هـنـگـام ظـهور اسلام تا آن زمان قدرى فاصله شده بود.[لکن ] ابن عباس , نخستین جوینده این اسباب و وسایل به شمارمى رفت .
هـنـگـامـى کـه وفات رسول خدا(ص ) روى داد و مسلمانان را در ماتم و اندوه فرو برد,ابن عباس رهسپار مدینه , محل دلیران و قهرمانان اسلام شد.

عکرمه از ابن عباس نقل مى کند که گفت : چون رسـول خـدا(ص ) بـه جـوار حـق شـتافت , به مردى از انصار گفتم :اکنون باید سوالات خود را از اصحاب رسول اللّه که تعدادشان هم زیاد است بپرسیم .آن مرد گفت : شگفتا.

آیا تو مردم را نیازمند خود مى بینى ؟ این را گفت و از من جدا شد, ولى من خود مصمم بودم که از اصحاب سوال کنم , و هـرگـاه مى شنیدم کسى حدیثى را نقل کرده به خانه او مى رفتم …
ابن عباس در ادامه مى گوید: گـاهـى جـلـو خانه آن شخص انصارى رداى خود را زیر سر مى گذاشتم و دراز مى کشیدم و باد, گرد و خاک را روى من پراکنده مى ساخت , با این حال منتظر مى ماندم تا صاحب خانه بیرون آید و چـون چـشـمـش بـه من افتاد, مى پرسید: اى پسر عموى رسول خدا(ص )! چه چیز تو را به این جا کـشـانـده اسـت ؟ چـرا پیغام ندادى تا من نزد تو آیم ؟ در پاسخ مى گفتم که من باید نزد تو بیایم , وسـپـس حدیثى را که شنیده بودم از وى سوال مى کردم , آن مرد انصارى هنوز زنده بود تااین که یـک روز در حالى که مردم در اطراف من اجتماع کرده بودند و از من سوال مى کردند مرا ملاقات کرد, به آنها گفت : این جوان خردمندتر از من است ! 

ابن عباس در بیشتر موارد بیان مى کرد که عمده دانش اصحاب رسول اللّه (ص ) را نزد این طایفه از انصار یافته است , و چنان که دیدم او بر در خانه آنان مى خوابید و اگرمى خواست وارد خانه شود و بـه او اجـازه ورود مـى دادند, چرا که هدف ابن عباس از این کار جلب رضایت و میل رغبت صاحب خانه بود, و این فروتنى روش او در کسب دانش بود.

از ابن عباس روایت شده که گفت : همواره مشتاق بودم که در مورد دو نفر از همسران پیامبر(ص ) کـه خـداونـد مـتـعال درباره آن دو فرموده است : ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبکها, اگر از کار خودتان توبه کنید (به نفع شماست ) زیرا دلهایتان از حق منحرف گشته است (تحریم / ۴) از عمر سوال کنم , آنها چه کسانى بودند؟ تا این که او آهنگ سفر حج کرد و من نیز همراهش به حج رفتم .
ابـن عـبـاس پـیـوسـته نسبت به به عمر ابرازمحبت و فروتنى مى کرد براى وضو ساختن آب روى دستهاى او مى ریخت تا این که فهمید آن دو زن حفصه و عایشه بوده اند.

و بـه این ترتیب در مى یابیم که ابن عباس [تا چه حد] براى کشف علت نزول آیات وشناخت کسانى کـه آیات درباره آنان نازل شده به تفحص مى پردازد و در تعقیب این هدف به درجه اى مى رسد که چـون بـه سـیره ابن اسحاق , قدیمى ترین ماخذى که در زمینه شان نزول آیات در دسترس ماست , مـراجـعـه مـى کـنـیـم مـى بینیم نام ابن عباس بیش ازدیگران به چشم مى خورد, به عنوان مثال ابـن عـبـاس مـى گـویـد: هـشت آیه از آیات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است .

یا مـناسبتها و علل نزول آیاتى از سوره کهف را نقل مى کند , و مى بینیم هنگامى که او آیات را شـرح و تفسیر مى کند, با بیان شان نزول , معناى آنها را روشن مى سازد.
از ابن عباس نقل شده که : چون خداوند این دو مثال را یعنى آیه : مثلهم کمثل الذى استوقد نارا…
, آنها (منافقان ) مانند کسى هـستند که آتشى افروخته (بقره /۱۷) او کصیب من السماء…, یا همچون بارانى از آسمان …(بقره / ۱۹)در سـه آیه پشت سر هم براى منافقان بیان فرمود آنان گفتند: خداوند برتر و با شکوهتر ازاین اسـت کـه ایـن گونه مثال بزند, آن گاه خداوند آیه : ان اللّه لایستحیى ان یضرب مثلا مابعوضه …, خداوند از این که مثال (به موجودات ظاهرا کوچکى مانند) پشه و…بزند شرم نمى کند (بقره / ۲۶) تا اولئک هم الخاسرون (بقره / ۲۷) نازل فرمود.

مروان بن حکم آیه : لا تحسبن الذین یفرحون بما اتوا ویحبون ان یحبدوا بمالم یفعلوا فلاتحسبنهم بمفازه من العذاب ولهم عذاب الیم , گمان مبر آنها که از اعمال (زشت ) خودخوشحال مى شوند و دوسـت دارنـد در بـرابـر کار نیکى که انجام نداده اند مورد ستایش قرار گیرند از عذاب (الهى ) بـرکـنـارنـد (بـلکه ) براى آنها عذاب دردناکى است (آل عمران /۱۸۸).

قرائت کرد, سپس به رافع گـفـت : اى رافـع نزد ابن عباس برد و به او بگو: چنانچه هرکس از ما که از عمل خویش خوشحال بـوده و دوسـت داشـتـه در برابر کار نیکى که انجام نداده مورد ستایش قرار گیرد, معذب باشد, خداوند باید همه ما را عذاب کند.
ابـن عـبـاس گـفت : چه شده است شما را که این گونه مى اندیشید؟ پیامبر(ص ) به هنگام دعوت یـهود, از موضوعى از آنان سوال کرد و آنها آن را کتمان کردند و از موضوع دیگرى به حضرت خبر دادنـد, و بـه پـیـامـبـر(ص ) وانمود کردند که با کتمان خود دعوت خدا را اجابت کرده اند.
سپس ابـن عـباس این آیه را خواند: واذ اخذ اللّه میثاق الذین اوتواالکتاب …, و (به خاطر بیاورید) هنگامى که خداوند از اهل کتاب پیمان گرفت که …(آل عمران / ۱۸۷).

ابـن عـبـاس در بـعـد ابـزار تـفـسـیـر قـرآن تا آنجا مهارت یافته بود که آیات مکى و مدنى قرآن رامى شناخت و تشخیص مى داد.((۱۴))

ترتیب نزول همه سوره ها قرآن از او نقل شده که مى گوید: اولـیـن سـوره اى کـه نـازل شـد, اقرا باسم ربک الذى خلق …وپس از آن یا ایهاالزمل , سپس یا ایها الـمـدثر, سپس تبت یدا ابى لهب …, تا آخر, شان نزول آیات رابخوبى موشکافى کرده بود, به طورى که مى دانست کدام آیات در سفر و یا در حضرنازل شده است , به عنوان مثال مى گوید: آیه : فـمـن کـان منکم مریضا اوبه اذى من راسه …
, واگر کسى بیمار بود و یا ناراحتى در سر داشت , (بـقره / ۱۹۶) در حدیبیه نازل شده است و آیه : یا ایها الناس اتقوا ربکم ان زلزله الساعه شیی ء عـظیم …ولکن عذاب اللّه شدید, اى مردم از پروردگارتان بترسید که زلزله رستاخیز امر عظیمى اسـت …ولـى عـذاب خـدا شـدید است ! (حج / ۱ و ۲), در بین راه که رسول خدا(ص ) براى شرکت درغزوه بنى مصطلق مى رفت نازل شد.

ابـن عـبـاس آیـاتى را که در روز یا شب نازل شده بود مى شناخت , از این رو مى گوید: سوره انعام هـنـگـام شب در مکه نازل شده است , او بر اولین و آخرین آیه و سوره اى که نازل شده بود, احاطه داشـت و مى گفت : اولین آیه اى که درباره جنگ نازل شد, آیه : اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا…, به آنان که جنگ بر آنها تحمیل شده اجازه جهاد داده شده است …, (حج / ۳۹).او مى گوید: آخـرین آیه اى که بر رسول خدا(ص ) نازل شده ,آیه ربا , و اولین آیاتى که از قرآن نازل شده , آیـات اقـرا بـاسـم ربک .., وآخرین سوره اى که نازل شده , سوره اذا جاء نصراللّه والفتح بوده است .

عـلم به ناسخ و منسوخ آگاهى داشتن از شان نزول آیات مربوط مى شود, زیرا بیشتر آیات منسوخ نزولشان مقدم بر آیات ناسخ است و ابن عباس در تفسیر قرآن از این وسیله کمک جسته است .
على (ع ) از ابن عباس نقل فرموده که گفت : اولین آیه اى که از قرآن نسخ شده آیه قبله بوده است , و ایـن بدان خاطر بود که چون رسول خدا(ص ) به مدینه مهاجرت کرد و بیشترساکنان آن یهودى بـودنـد, خـداونـد به پیامبر(ص ) دستور داد به جانب بیت المقدس نمازبگزارد, یهود از صدور این فـرمـان خـوشـحـال شـدنـد, و در پـى آن رسول خدا(ص ) ده ماه واندى رو به بیت المقدس نماز مـى گـزارد, ولـى حضرت قبله ابراهیم (ع ) را دوست مى داشت , از این رو همواره دعا مى کرد و به آسمان مى نگریست تا این که خداوند تبارک و تعالى آیه : قد نرى تقلب وجهک فى السماء فلنو لیک قـبـلـه تـرضیها فول وجهک شطر المسجدالحرام وحیث ماکنتم فولوا وجوهکم شطره , نگاههاى انتظارآمیز تو را به سوى آسمان (براى تعیین قبله نهایى ) مى بینیم , اکنون تو را به سوى قبله اى که از آن خـشنود باشى , بازمى گردانیم , روى خود را به جانب مسجد الحرام کن , و هر جا باشید روى خـود را بـه جـانـب آن بـگـردانـید (بقره / ۱۴۴).

یهود از تغییر دوباره قبله دچار تردید شدند و با خـودگـفـتـنـد: چـه خـبـر مـوجـب شـد کـه مسلمانان از قبله آنان روى بر گردانند.
آن گاه خـداونـدعزوجل این آیه را نازل فرمود: قل للّه المشرق والمقرب فاینما تولوا فثم وجه اللّه , مشرق ومـغرب از آن خداست و به هر سو رو کنید, خدا آن جاست ((۲۲))(بقره / ۱۱۵).

على بن ابى طلحه از ابن عباس نقل کرده است که آیه : فاعفوا واصفحوا حتى یاتى اللّه بامره ان اللّه على کل شی ء قدیر, شـما آنها را عفو کنید و گذشت کنید تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را بفرستد, خداوند بر هر چیزى تواناست (بقره / ۱۰۹) به وسیله آیه : فاقتلواالمشرکین حیث وجد تموهم , مشرکان را هر کجا یافتید به قتل برسانید (توبه / ۵).نسخ ‌شده است .

وسـیـلـه دیـگرى که ابن عباس در تفسیر از آن مدد جسته , اشعار عربى است .

او در موقع تفسیر با مـهارت این وسیله را به کار مى گرفت و هوش و ذکاوت فوق العاده و حافظه قوى و سرشارش در این امر به او کمک مى کرد.
او خود مى گوید: آنچه مى شنیدم هرگز از یادنمى بردم و آن را باز گو مـى کـردم , گـاهـى کـه صـداى زنـى نـوحه گر را مى شنیدم , از آنجا که دوست نداشتم آنچه را مى گوید حفظ کنم گوشهایم را مى بستم .

عمر بن ابو ربیعه قصیده خود را:

امن آل نعم انت غاد فمبکر
غداه غد ام رائح فمهجر آیا تو از قبیله نعم

صبح زور فردا مى آیى , یا در گرماى شدید میانه روز تـا آخـر بر ابن عباس مى خواند, او بلافاصله دو باره قصیده وى را بازگو مى کرد, با این که تنها یک بار آن را شنیده بود.
آنچه در این روایت گفته شده اشاره به ماهیت حافظه ابن عباس و نیرومندى آن دارد.
استشهاد ابن عباس به شعر از دانش ادبى او ناشى مى شد تا آنجا که او را در زمان خویش از آگاهان و صاحب نظران در جهان ادب مى شناسیم .
آنچه نشانه تتبع ابن عباس در ادب معاصر خود مى باشد سـخـنـى اسـت کـه عـمر این ابى ربیعه از وى نقل مى کند که گفته است :آیا این شخص مغیرى [منسوب به قبیله مغیره ] پس از ما چیزى پدید آورده است ؟ 

عمر به ابن عباس مى گوید: آیا از شاعر برتر عرب هم شعر نقل مى کنى ؟ ابن عباس پرسید او کیست ؟ عمر گفت : کسى که مى گوید:

ولو ان حمدا یخلد الناس اخلدوا
ولکن حمد الناس لیس بمخلد

ابن عباس بلافاصله گفت : او زهیر است .

حطیئه [شاعر بزرگ عرب ] رو به ابن عباس مى کند و درباره هجو کردن مردم از او فتوامى خواهد.
ابن عباس فتوا مى دهد که این کار حرام است .
سپس ابن عباس از بزرگترین شاعران گذشته از او سـوال مـى کـند …و از قرار معلوم گرایش ادبى ابن عباس نزدیاران و شاگردانش معروف بـوده , چـنـان که ابوالفرج اصفهانى نقل مى کند: مردى رو کرد به ابن عباس و پرسید: بزرگترین شاعر کیست ؟ ابن عباس گفت : اى ابو اسود دئلى به او اطلاع ده .
ابو اسود گفت : او کسى است که مى گوید:

فانک کاللیل الذى هو مدرکى
وان خلت ان المنتاى عنک واسع

همانا تو مانند شب هستى که مرا در بر مى گیرد هر چند گمان مى کنم فاصله میان من و توزیاد است .
ابـن عباس ذوق شعرى سرشارى است و شعر خوب را مى پسندید و این سخن اوست که مى گوید: این کلمات شبیه سخن و کلام پیامبران است :

ستبدى لک الا یام ما کنت جاهلا
ویاتیک بالاخبار من لم تزود

روزگار بزودى آنچه را نمى دانستى آشکار مى کند و کسى که توشه اى نطلبیده خبرها رابراى تو مى آورد.

بـلـکـه خود او شعر مى گفت , عمر بن ابى ربیعه یک مصراع بیت : تشط غدا دارجبیراننافردا خانه هـمـسایگان ما, دور مى شود را خواند و ابن عباس بلافاصله مصراع دیگر آن راآورد: وللدار بعد غد ابعد وپس فردا دورتر مى شود.
عـمـر بـه ابن عباس گفت : همین طور است که گفتى , خدا تو را رستگار کند, آیا این بیت شعر را شنیده بودى ؟ ابن عباس گفت : خیر, ولى شایسته است مصراع دیگرش چنین باشد.
محمد بن مصعب شعرى براى ابن عباس سرود و گفت :

ما اکثر العلم وما اوسعه
من ذا الذى یقدر ان یجمعه علوم

چه بسیار و گسترده اند چه کسى قادر به جمع آورى آنهاست …

 ان کنت لا بد له طالبا؟
محاولا فالتمس انفسعسه

اگر ناگزیرى که در طلب دانش بکوشى پس سودمندترین آن را طلب کن پـس از بـیـان ایـن مطالب جاى تعجب نیست هرگاه مى بینیم ابن عباس تفسیر را در قالبى ادبى شـکـل مـى دهد, از قبیل این که مى گوید: خداى معبود است و آن گاه آیه : افرایت من اتخذ الهه هـواه , آیـا دیـدى کـسـى کـه مـعـبـود خود را هواى نفس خویش قرار داد(جاثیه /۲۳) را قرائت مى کند.

و در تفسیر آیه : احل لکم لیله الصیام الرفث الى نسائکم , مى گوید: منظور از رفث آمـیزش جنسى است ولى خداوند آن را با کنایه بیان فرموده است .
و در مورد آیه : الشیطان یعدکم الفقر ویامرکم بالفحشاء واللّه یعدکم مغفره منه وفضلا, مى گوید: در این آیه دو وعده از جانب خداوند وجود دارد و دو وسوسه از جانب شیطان .
شیطان تهدید به فقر مـى کـنـد و مـى گوید: مال خود را انفاق نکن و براى خویش باقى گذار,زیراخودت بدان احتیاج دارى , و بـه فـحشاء و زشتیها دعوت مى کند.
ولى خداوند به شماوعده آمرزش گناهان و فزونى یافتن روزى را مى هد.
جنبه ادبى تفسیر ابن عباس بود که افکار واحساسات مردم را تحت تاثیر قرار مى داد.
شخصى به نام شـقـیـق مى گوید: ابن عباس را در زمانى که از مراسم حج باز گشته بود, دیدم او سوره نور را بر فـراز مـنـبـر خـوانـد و تـفـسـیر کرد به گونه اى که اگر رومیان تفسیر او را شنیده بودند اسلام مى آوردند.

مردى که تفسیر سوره نور را از ابن عباس شنیده است , مى گوید: دوست داشتم به خاطرشیرینى کلامش لبهاى او را ببوسم .
و سعد بن جبیر نیز مى گوید: هنگامى که از ابن عباس حدیث مى شنیدم , اگر به من اجازه مى داد لبهاى او را مى بوسیدم .

ابن عباس از این رو به شعر روى آورده بود که عادات مردم جاهلیت را در آنـهـا مورد مطالعه و بررسى قرار دهد, چه عاداتى را که اسلام ممنوع و مردود دانسته بود یا آنهایى را که اصلاح کرده بود.

ابن عباس در پاسخ مردى که از مساله طلاق در میان عرب سوال کرده بود.
گفت : رسم عرب این بـود کـه اگر مردى همسرش را طلاق مى داد تا دوبار حق رجوع به او را داشت ولى چنانچه براى سـومـین بار او را طلاق مى داد, حق بازگشت و زندگى دوباره با او رانداشت و با توجه به همین عادت جاهلى بود که اعشى شاعر عرب گفته است :

ایا جارتا بینى فانک طالقه
کذاک امور الناس غاد وطارقه

اى همسرم از من جدا شو, همانا تو رها شده اى کارهاى مردم این چنین مى آید ومى رود

وبینى فقد فارقت غیر ذمیمه
وموموقه منا کما انت وامقه

و مـفارقت کن که در این صورت بدون نکوهش جدا شده اى و نزد ما محبوب میمانى چنان که تو دوست دارى

فبینى فان البین خیر من العصا
وان لا ترى لى فوق راسک بارقه

مفاوقت کن , زیرا مفارفت بهتر از این است که با من مخالفت کنى و پیوسته زننده اى بالاى سرت باشد.
ابـن عـبـاس در تـفـسـیـر قـرآن از ایـن شـنـاخـت و آگـاهـى نـسـبت به عادات و رسوم عرب , کمک مى گرفت , از عطاء خراسانى نقل شده که ابن عباس درباره آیه : یا ایها الذین امنوا لا یحل لکم ان ترثو النساء کرها…, اى کسانى که ایمان آورده اید, براى شما حلال نیست که اززنان از روى اکراه (و ایجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببرند…(انبیاء/ ۱۹) گفته است : درجاهلیت معمول بود که هرگاه مـردى پـدر و یـا خـویـشاوند نزدیکش از دنیا مى رفت ,سزاوارتر که همسر او (نامادرى خود) را به ازدواج خود در آورد, و چنانچه مهر او سبک بود او را نگه مى داشت و در غیر این صورت او را حبس مى کرد تا مهر خود را ببخشد تابمیرد و اموالش به او برسد.

ابـن عـبـاس بـه مـنـظـور پـژوهـش در مـعـناى الفاظ قرآن به شعر روى مى آورد, او مىگفت:اگرخواستید از الفاظ نا مایوس قرآن از من بپرسید, آن را در شعر طلب کنید, زیرا شعر سندعرب است .

از نافع بن ابى نعیم روایت شده که از عبداللّه بن عباس راجع به معناى قول خداوند: وفومها, سوال شد, گفت : منظور گندم است , آیا سخن احیحه بن جلاح را نشنیده اى که مى گوید: قد کنت اغنى الناس شخصا واحدا—– ورد المدینه عن زراعه فوم غنى ترین فرد مردم تنها من بوده ام که زراعت گندم را به شهر آوردم نـافـع بـن ازرق از ابن عباس پرسید مقصود از سنه در قول خداى عزوجل : لا تاخذه سنه ولا نوم , (بقره / ۲۵۵) چیست ؟ گفت : منظور چرت زدن است , چنان که زهیر بن ابى سلمى گوید: 

لا سنه فى طول اللیل تاخذه
ولا ینام ولا فى امره فند

در طول شب نه چرت به سراغ او مى آید و نه مى خوابد و نه در کارش سستى و ناتوانى است شـاید بیشترین مطالبى که در این باب از ابن عباس روایت شده , سوالات نافع بن ازرق است که در خـلال آنـها از ابن عباس خواسته است آیاتى از قرآن را برایش تفسیر کند ومصادیقى از کلام عرب بـراى آیـات بیاورد که صاحب اتقان (سیوطى ) آنها را در کتابش ذکر کرده است , هر چند مـطـالب دیگرى بر آنها افزوده ولى در هر حال مشخص کرده که ابن عباس در تفسیر قرآن به شعر عرب توجه داشته و آنها را مورد استشهاد قرارمى داده است .

دانـش ادبى ابن عباس بزرگترین وسیله اى بود که مى توانست مشکلات لغات قرآن را به کمک آن حـل کـند و با هوشیارى معناى مورد نظر را از لفظ متضاد با آن دریافت دارد,مانند لفظ بلاء در آیـه : وفى ذلکم بلاء من ربکم عظیم , و در این , آزمایش سختى از طرف پروردگار براى شما بود (بقره / ۴۹).
عـلـى بـن ابـى طـلحه مى گوید که ابن عباس گفته است : منظور از بلاء در آیه شریفه نعمت است , او معناى یک لفظ را در تمام قرآن جستجو مى کند.

ضحاک ازابن عباس روایت کرده کـه وى در باره آیه : فانزلنا على الذین ظلموا رجزا من السماء,(بقره /۵۹) گفته است : کلمه رجز در همه قرآن به معناى عذاب است .

و در آیه :فذبحوها وما کاروا یفعلون , گاو را سر بریدند امـا نـمى خواستند این کار را انجام دهند.
(بقره / ۷۱) مى گوید: یعنى مى خواستند انجام ندهند و آنـچـه درباره نکشتن گاو اراده کرده بودند, تحقق نیافت , و هر جا در قرآن کاد یا کادوا یا لو بـاشـد, بـدیـن مـعناست که آن کار انجام نمى شود, مانند آیه : اکاد اخفیها, مى خواهم آن را پنهان سازم (طه /۱۵).

ابـن عـباس با استفاده از همین دانش لغوى بود که توانست الفاظ غریب و نامانوس را درتمام قرآن شـرح و تـفـسیر کند.
سیوطى درباره ابن عباس مى گوید: از او روایاتى با سندقطعى و صحیح در تفسیر همه لغات مشکل قرآن وارد شده است .و اگر نتوان گفت همه را لااقل بخش قابل توجهى از آنها را شامل مى شود.

ابـن عـباس مى گوید: من تمام قرآن بجز لغات حنانا, اواه و رقیم مى دانم روشن است که این سخن مربوط به زمانى است که او معناى آنها را نمى دانسته ولى بعدا آنها راآموخته است .
به هـر حـال ایـن مطالب و آمار و ارقام , حاکى از اقتدار ابن عباس به شناخت کلمات دور از فهم قرآن است : و بیانگر این است که وى الفاظى را که از معناى آنها آگاهى نداشت مد نظر قرار مى داد, آن گاه به سخنان اعراب گوش فرا مى داد تا از معناى آنهااطلاع حاصل کند.
از ابن عباس نقل شده که گفته است : من معناى کلمه یحور را نمى دانستم تا این که شنیدم زن عـربـى به دختر خردسالش گفت : حورى یعنى برگرد.

او در مورد قول خداى سبحان : انا فتحنا لک فتحا مبینا: (فتح /۱) گوید: من این آیه را قرائت مى کردم ونمى دانستم معنایش چیست , تـا ایـن کـه بـا دختر مشرح ازدواج کردم و از او شنیدم که گفت :فتح اللّه بینى وبینک , یعنى خدا میان من و تو داورى کرد.
ابـن عباس به کمک همین دانش لغوى (ادبى )اش توانست در هنگام تفسیر, لغت اصیل قریش را از لـغـات دیگر قبایل عرب متمایز سازد.

به عنوان مثال وى در مورد آیه : وکنتم قوما بورا, مى گوید: بـور دو لـغـت قبیله ازد عمان به معناى فاسد و در کلام عرب به معناى نابودى است , چـنـان که گفته مى شود: اصبحت اعمالهم بورا, یعنى اعمالشان نابود شد, واصبحت دیارهم بورا, یعنى خانه هایشان ویران و نابود شد.
از ابن عباس نقل شده است : وانتم سامدون , (نجم /۶۱) در زبان یمنى به معناى این است که شما از عـذاب الـهى غافلید.

و نیز در مورد قول خداى متعال : اتدعون بعلا,(صافات / ۱۲۵) گفته است : بعلا در زبان مردم یمن به معناى بتى بود که پرستش مى شد.ابن عباس مى گوید: کلمه وزر به لغت قبیله هذیل به معناى نوه است .

او در موردآیه : فى الـکـتـاب مسطورا, (اسراء/۵۸) گوید: مسطوراء به معناى مکتوبا (نوشته شده ) ولغتى حمیرى اسـت , زیـرا آنـان کـتاب را اسطور مى نامیدند بلکه مى توان گفت ابن عباس در جستجوى کلماتى بود که از زبان دیگرى وارد زبان عربى شده بود و اومعناى آنها را مى دانست .
سـعـید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که وى در مورد آیه : ان ناشئه اللیل (مزمل /۶)گفته است : در زبان حبشى هرگاه کسى در شب بپاخیزد گویند: نشا.

از ابـن عـباس راجع به قسوره در آیه : فرت من قسوره , (مدثر/ ۵۱) سوال شد گفت منظوراز آن اسـد اسـت کـه در فـا شـیـر و در زبـان قـبـطى اریـا و در زبـان حـبـشى به آن قسوره گویند.

و نـیز از ابن عباس راجع به آیه : یود احدهم لویعمر الف سنه , هر یک از آنان دوست داردهزار سال عـمـر کند (بقره / ۹۶), گفته است این همان سخن ایرانیان است که مى گفتند:سال زه نوروز, مهرگان جر عـلاوه بـر ایـن , ابن عباس قرآن را با قرآن تفسیر مى کرد, او در مورد آیه : ربنا امتنا اثنتین واحییتنا اثـنـتین , پروردگارا! ما را دوبار میراندى و دوبار زنده کردى (مؤمن / ۱۱)مى گوید: منظور این اسـت کـه شـما کافران پیش از این که خداوند شما را بیافریند خاک بودید و این حالت مرده است , سپس شما را خلق و زنده مى کند, این یک بار زنده کردن است آن گاه شما را مى میراند و به گور بـاز گـردانده مى شوید و این میراندن دوباره است ,و سپس شما را در قیامت بر مى انگیزاند و این زنـده ساختن دوباره است , پس دوبار زنده مى کند و مى میراند و همین معنا مقصود خداوند است آنجا که مى فرماید: کیف تکفرون باللّه وکنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون , چـگـونـه به خداوند کافرمى شوید در حالى که شما اجسام بى روحى بودید و او شما را زنده کرد, سـپـس شـمـا رامـى مـیـرانـد, و بـار دیـگـر شـمـا را زنـده مـى کـنـد, سـپـس بـه سوى او باز مى گردید(بقره /۲۸).

ابن عباس به منظور واضح ساختن معنا و آشکار کردن آن از شیوه اضافات تفسیرى پیروى مى کرد.او در مورد آیه : هم درجات عنداللّه واللّه بصیر بما یعملون , هر یک از آنهابراى خود درجه و مقامى در پـیـشگاه خداوند دارند و خداوند به آنچه انجام مى دهندبیناست (آل عمران / ۱۶۳), مى گوید: آنها به خاطر اعمالشان براى خود درجه و مقامى در نزد خدا دارند….

ابن عباس با دقت نظر خویش در فهم متن قرآن به تدبر در روح کلام مى پرداخت , او درتفسیر آیه : قـالـوا ادع لـنا ربک یبین لنا ماهى ان البقر تشابه علینا وانا ان شاءاللّه لمهتدون , گفتنداز خدایت بخواه براى ما روشن سازد بالاخره چگونه گاوى باشد, زیرا این گاو برا مامشتبه شده ! و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد (بقره /۷۰), مى گوید: اگر بنى اسرائیل پست ترین گاو را ذبح کرده بـودنـد بـدان اکـتـفـا مى شد ولى آنان در انتخاب آن سختگیرى کردند, خداوند هم بر آنها سخت گـرفت .به خاطر همین ویژگى ابن عباس بود که على (ع ) درباره وى فرموده است : او از پس پرده نازکى عالم غیب رامى دید.

ابـن عباس هنگامى که با ابزار دانش خود به تفسیر قرآن مى پرداخت , در چهارچوب روایات منقول تفسیر مى کرد.
او هرگاه مورد سوال واقع مى شد, پاسخ آن را از قرآن مى گفت و چنانچه در قرآن نبود و از رسول خدا(ص ) چیزى در باره آن شنیده بود, ازقول آن حضرت نقل مى کرد,و از تفسیر به راى بیم داشت .

او مى گوید: این همان کتاب خدا و سنت رسول اللّه (ص ) است و کسى که چیزى را از خود بدان بیفزاید,نمى دانم آن را از کارهاى نیکش خواهد یافت یا از گناهانش ؟

از ایـن رو اسـت کـه تـفـسیر او را از آیات مربوط به صفات خداوند یا آیاتى که به ظاهرشان دلالت برجسمانیت او دارند.تفسیرى خالص و شیوا و هماهنگ با طبیعت لغت نویسان مى یابیم .
ابن عباس در تفسیر آیه : اللّه یستهزى ء بهم , (بقره / ۱۵), مى گوید, یعنى خداوند آنان رااستهزا مى کند, زیرا از آنها انتقام مى گیرد.و آیه : واللّه غنى حلیم , (بقره / ۲۶۳), رااین گونه تفسیر مى کند: غنى کسى است که در کمال بى نیازى و حلیم کسى است که در کمال بردبارى به سر مى برد.

ابـن عـباس در برخى از آیات قرآن درنگ مى کرد و چیزى در مورد آن نمى گفت .ازابوملیکه نقل شـده کـه گـفـت : مـردى راجـع به روزى که به اندازه هزار سال و نیز روزى که در آیه : یوم کان مقداره خمسین الف سنه , (معارج / ۴) به اندازه پنجاه هزار سال است , ازابن عباس سوال کرد, او در پـاسـخ گفت : اینها دو روز هستند و خداوند متعال که در کتاب خود از آنها سخن به میان آورده , دانـاتـر بـه آن دو اسـت .

بـنـابـر این ابن عباس ترسیم کننده فرهنگ قرآنى و روش رسول خدا(ص ), در آنچه خداوند که برخى از علوم را به خود اختصاص داده است , مى باشد.مـطـلب دیگرى که در روشن تفسیرى ابن عباس وجود دارد, موضع او در برابر اهل کتاب و کمک گـرفتن از آنها در تفسیر داستانهاى قرآن است , او مى گوید: چگونه شما مسلمانان چیزى از اهل کـتـاب سـوال مـى کنید و حال آن که کتاب شما قرآنى است که خداوند آن رابر پیامبر(ص ) نازل کـرده و در دسـتـرس شما قرار داده و تازه ترین کتابى است که کهنه شدنى نیست ! آیا خداوند دو کـتـاب خـود به شما خبر نداده است که آنها تورات و انجیل راتحریف کردند و با دست خود کتاب دیـگـرى نـوشـتند و گفتند این همان کتابى است که ازجانب خدا نازل شده است تا بدین وسیله بـهـاى نـاچیزى به دست آورند؟! آیا خداوندشما را از علمى که با پرسش از آنان به دست مى آورید نـهـى نـمى کند؟ به خدا سوگندهرگز کسى از آنان را ندیدم که از آنچه خداوند در قرآن بر شما نازل کرده است از شماسوال کند.

ولى با وجود این , برخى از روایاتى که ما در اختیار داریم موید این است که ابن عباس به اهل کتاب مراجعه مى کرده است .
مردى از بنى تمیم روایت مى کند که ابن عباس به ابوالخلد نامه نوشت و راجع به [میوه ]درختى که آدم از آن خـورد و نـیـز درختى که در کنار آن توبه کرد, از او پرسید.
ابوالخلد درپاسخ وى نوشت : درخـتـى که آدم از نزدیک شدن به آن نهى شده بود سنبله و درختى که نزد آن توبه کرد, درخت زیـتـونـه بـود.

ابوالخلد مورد ستایش مردم بود, زیرا اوکتابهاى آسمانى را قرائت مى کرد و دخـتـرش مـیمونه مى گوید: پدرم قرآن را در ظرف یک هفته و تورات را در مدت شش روز ختم مـى کرد.
او تورات را با نگاه خود مى خواند, وچون روز ختم آن فرا مى رسید, گروهى از مردم نزد وى جـمع مى شدند و او مى گفت :گویى هنگام ختم تورات رحمت خداوند نازل مى شود.

اسـحـاق بن عبداللّه حارث ازقول پدرش نقل مى کند که ابن عباس از کعب [الاخبار] راجع به قول خداى متعال :یسبحون اللیل والنهار لا یفترون , شب و روز تسبیح مى گویند و ضعف و سستى به خودراه نمى دهند (انبیاء/ ۲۰) و آیه یسبحون له باللیل والنهار وهم لا یسلمون , شب و روزبراى او تـسـبیح مى گویند و خسته نمى شوند (فصلت / ۳۸) سوال کرد, او گفت : آیاچشمت براى دیدن اشیا و نفست تو را به رنج و زحمت مى اندازد؟ ابن عباس گفت : خیر.
کعب گفت : تسبیح خداوند نیز به آنان الهام شده , چنان که دیدن و نفس کشیدن به تو الهام شده است .

آرى , جـلساتى تشکیل مى شد که کعب الاحبار و ابن عباس در آنها به بحث و مذاکره درباره تورات مـى پـرداختند, عکرمه گوید: ما نزد عبداللّه بن عمر و ابن عباس نشسته بودیم که پرنده اى با سر و صـدا از بـالاى سـرمان عبور کرد.

مردى از میان ما گفت : خیر باشد,خیر باشد, ابن عباس گفت : خـیـر و شـتـرى در کـار نـیـسـت , کـعب به ابن عباس گفت : تو درباره طیره (فال بد زدن ) چه مى گویى ؟ ابن عباس : دوست دارى چه در مورد آن بگویم ؟ لا طیر الا طیر اللّه ولا خیر الا خیر اللّه ولاحول ولا قـوه الا بـاللّه , هیچ خیر و شرى جز آنچه خدا بخواهد وجود ندارد و هیچ قدرت وحرکت و نیرویى نیست جز به یارى خداوند.کعب گفت : این کلمات در کتاب تورات وجود دارد.

درباره آغاز آفرینش و داستانهاى قرآن روایات بسیارى از ابن عباس نقل شده که ممکن نیست وى به اهل کتاب مراجعه نکرده باشد بخصوص آنجا که این داستانها را به تفصیل بیان مى کند.
اکـنـون رجـوع ابن عباس به اهل کتاب و درخواست او از مسلمانان مبنى بر عدم مراجعه به آنها را چـگـونـه سـازگار بدانیم ؟ حقیقت این است که میان آنچه ابن عباس مى گوید و آنچه انجام داده اخـتـلافى وجود ندارد, زیرا هنگامى که او به منظور توضیح خواستن به اهل کتاب رجوع مى کند, مانند مراجعه دانشمندى است که گوش خود را براى آنچه گفته مى شود عاریه مى دهد, آن گاه خرد و اندیشه خویش را در آنچه شنیده به کار مى گیرد وپس از کنار زدن مطالب ساختگى و دور از واقـعیت آن را بر مى گزیند.

او با این سخن خودکه : علوم بیش از آنند که بتوانید بر آنها احاطه پـیـدا کـنید, پس بکوشید بهترین آنها را فرارگیرید پایه و اساس گزینش علم را گذارده است .
محمد بن مصعب براى ابن عباس چنین سروده است :

ما اکثر العلم وما اوسعه
من ذا الذى یقدر ان یجمعه

علوم چه بسیار و گسترده اند چه کسى قادر به جمع آورى آنهاست .

ان کنت لابد له طالبا
محاولا فالتمس انفعه

بـلکه مى توان گفت , موضع ابن عباس در برابر اهل کتاب , او را عزت دینى مى دهد و وى را داراى کـرامت نفس و سخاوتمند در دانش خویش , معرفى مى کند, روایت شده که مردى براى ابن عباس خبر آورده که کعب الاحبار گمان کرده که خورشید و ماه را در روزقیامت مانند دو گاو پى شده مى آورند و در آتش مى افکنند, ابن عباس خشمگین شد وگفت : کعب الاحبار دروغ گفته است , و ایـن جـمـلـه را سـه بـار تـکرار کرد, علاوه بر این افزود: این عقیده مربوط به دین یهود است و او مى خواهد آن را در اعتقادات اسلام واردسازد.

پس از آن کعب از ابن عباس معذرت خواهى کرد و پوزش طلبید.و نـیـز از هـمین قبیل است روایتى که مى گوید: در محضر ابن عباس سخن از ظلم به میان آمد, کعب گفت : من در تورات نیافته ام که ظلم و ستم خانه ها را خراب مى کند.

ابن عباس گفت : من آن را در قـرآن بـه تـو نـشـان مـى دهـم , آنـجـا که خداى عزوجل مى فرماید: فتلک بیوتهم خاویه بماظلموا,این خانه هاى آنهاست که به خاطر ظلم و ستم شان خالى مانده (نمل / ۵۲).

چـنان که ملاحظه مى کنید, این است حقیقت موضع ابن عباس در برابر اهل کتاب , و اوهرگاه به پرهیز از مراجعه به اهل کتاب دعوت مى کرد به خاطر فساد و تباهى بود که ازاین رهگذر بر عقل و اندیشه توده مردم وارد مى شد ولى دانشمندان امثال ابن عباس انگیزه هاى دارند که در سخنى که به آنان القا مى شود کاملا تامل و درنگ مى کنند پیش ازآن که آن را تصدیق کنند.

دانـش دیـگـرى که ابن عباس در تفسیر قرآن به کار برد, جغرافیا بود و آنچه در این امر به اوکمک کـرد ارتـبـاط وى بـا خـلـفا و شناخت او نسبت به مرزهاى دولت اسلامى بود, وچیزى که موجب شد او از این دانش نیز بهره فراوان ببرد, مسافرت او به شهرهاى میان مکه و مدینه و سپس حـاکـمیتش بر بصره و لشکرکشى او به افریقا همراه عبداللّه بن سعددر سال بیست و هفت هجرى بود , بلکه در خلال سفرهایى که به نواحى مختلف جزیره العرب به منظور کسب علم داشت به طور کامل از دانش جغرافیا برخوردارشد.

ابـن عـباس به اطلاع یافتن از سرگذشت هر اسم و مکان یا محلى که در قرآن تلویحا یا باصراحت ذکرى از آن به میان آمده بود, بسیار اهتمام مى ورزید.
او مى گوید: منظور ازاحقاف که در قرآن ذکـر شده , شنزارى است که بین عمان و حضرموت قرار دارد.

و بحق کم نظیر است تفسیر عـلـمى ابن عباس از این آیه : تولج اللیل فى النهار وتولج النهار فى اللیل , شب را به روز و روز را به شب در مى آورى (آل عمران / ۲۷) او در تفسیر آیه مى گوید: یعنى آنچه از روز کم شود, خداوند آن را در شب و آنچه از شب کاسته مى شوددر روز قرار مى دهد.و بـدیـن سان بود که ابن عباس با معلومات گسترده خویش اهتمام مى ورزید که به آنچه درقرآن هـسـت آگـاهى یابد تا آنجا که مى گوید: چون به آیه اى از کتاب خدا (قرآن )مى پرداختم دوست داشـتـم آنـچـه را مـن از آن مـى دانـستم , همه مسلمانان بدانند.

ابن عباس در بیان میزان تـواتـمـنـدى خـود در تـفـسـیـر مـى گوید: اگر افسار شترى از من مفقودشود, آن را در قرآن مـى یـابم .(اگر ابن عباس از علوم مختلف بهره مند نبود ونمى توانست همه آنها را در تفسیر قرآن به کار گیرد.این سخن را نمى گفت .

عبیداللّه بن عبداللّه بن عتبه این دانش و مهارت ابن عباس را که در تفسیر به او کمک مى کرد, این گـونـه براى ما توصیف مى کند: او از جهاتى بر مردم برترى داشت , از نظربهره مندى وى از علوم پـیـشـیـن و قـدرت فهم و ذکاوت او در مواردى که احتیاج بود وى اظهار نظر کند, و نیز از نظر, بـردبـارى , نـسـب و تـحـلیل مسائل , و من ندیدم کسى را که نسبت به احادیث رسول خدا(ص ) و داوریـهـاى ابوبکر و عمر و عثمان و در راى و نظر وشعر, زبان عرب , تفسیر قرآن , ریاضى و علم به واجبات , داناتر از ابن عباس باشد, و درمواردى که هر کس اظهار نظر مى کرد و لازم بود ابن عباس نـیـز نظر خود را ابراز دارد, هیچ رایى بهتر و استوارتر از راى او نبود.

ابن عباس روزها مى نشست و یـک روز فـقـط مـسـائل شـرعـیه مردم را بیان مى کرد, یک روز تفسیر مى گرفت , روزى درباره جنگهاى پیامبر, یک روز درباره شعر و روزى دیگر راجع به جنگهاى عرب صحبت مى کرد.

هرگز ندیدم دانشمندى در مجلس او بنشیند و در برابر وى خصوع نکند و یا سوال کننده اى از وى سوالى بپرسد و پاسخ آن را دریافت نکند.ابـن عـباس خود را وقف علم کرده بود, و بینایى خود را در این راه از دست داده بود ولى با این حال به کسب دانش ادامه مى داد و براى به دست آوردن آن مى کوشید.

عبیداللّه بن ابى از على بـن ابـى رافـع نـقل مى کند که گفت : ابن عباس با فردى که به همراه داشت نزدابو رافع (پدرم ) مى آمد و سوال مى کرد, پیامبر(ص ) در فلان روز چه کرد؟ و آنچه او درپاسخ ابن عباس مى گفت , همراهى او آن را مى نوشت .

از این رو ابن عباس همواره مورد ستایش و احترام صحابه پیامبر(ص ) و تابعین آن حضرت بود و نام او در کتابهاى مختلف تفسیر که با روشها و گرایشهاى سیاسى و مذهبى متفاوت نوشته شده , زیاد به چشم مى خورد وشاید کثرت مطالبى که جعل و به ابن عباس نسبت داده شده نشان دهنده این بـاشـد کـه او نـزد کسانى که اقدام به جعل آن مطالب مى کردند, عظمت داشته و آنان خواسته اند کالاى خود را به کسى نسبت دهند که ازشهرت علمى برخوردار بوده است .

روشهای تفسیر قرآن // سیدرضا مودب

بازدیدها: ۱۹

گشایش هشت در بهشت

شیخ بهایى (رحمه الله ) در کتاب نفیسش موسوم به اربعین ، حدیثى از امام باقر (ع ) نقل کرده که : شخصى به نام شیبه هذلى نزد پیغمبر (ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا! من پیر شده ام و سن من بالا رفته است و مرا توانایى به عمل نماز و روزه و حج و جهاد که خود را به آنها عادت داده ام نمانده است ، پس اى رسول خدا! دستورى سبک یادم ده تا خداى مرا از آن بهره رساند.

پیغمبر (ص ) فرمود: گفتارت را دوباره بازگو کن ! شیبه سه بار سخنش را بازگو کرد. رسول خدا (ص ) گفت : در گرداگرد تو درخت و کلوخى نیست مگر این که از رحمت تو به گریه افتاد.

چون نماز صبح را گزاردى ، ده بار بگو: سبحان الله العظیم و بحمده و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم که البته خداى عزوجل تو را به گفتن آن از کورى و دیوانگى و بیمارى خوره و تنگدستى و نادارى و رنج پیرى نگاه مى دارد.

شیبه مى گفت : اى رسول خدا! این از براى دنیاى من است ، از براى آخرت چه باید کرد؟ رسول خدا (ص ) فرمود: بعد از هر نماز مى گویى : اللهم اهدنى من عندک ، و اءفض على من فضلک ، وانشر على من رحمتک و اءنزل على من برکاتک .

شیبه این کلمات را بگرفت و برفت . پس رسول خدا (ص ) فرمود: اگر بدین دستور عمل کند و به عمد آن را ترک نگوید، درهاى هشتگانه بهشت به رویش گشوده شود، از هر کدام که خواهد داخل بهشت شود.

پندهای حکیمانه علامه حسن زاده آملی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۶

میرداماد و آتش شهوت

در کتابی که فیلسوف بزرگ، عارف عامل، علامه طباطبائی صاحب تفسیر المیزان مقدمه‌ای بر آن نگاشته بود خواندم:

عباس صفوی در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصبانی شده و خشمگین می‌شود، در پی غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمی‌گردد، خبر بازنگشتن دختر که به شاه می‌رسد، بر ناموس خود که از زیبائی خیره کننده‌ای بهره داشت سخت به وحشت می‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تکاپو افتاده ولی او را نمى‌یابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب می‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادی که طلبه‌ای جوان و فاضل بود می‌رود، در حجره را می‌زند، محمدباقر در را باز می‌کند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او می‌گوید از بزرگ زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت کنی ترا به سیاست سختی دچار می‌کنم . طلبه جوان از ترس او را جا می‌دهد، دختر غذا می‌طلبد، طلبه می‌گوید جز نان خشک و ماست چیزی ندارم، می‌گوید بیاور . غذا می‌خورد و می‌خوابد.

وسوسه به طلبه جوان حمله می‌کند، ولی او با پناه بردن به حق دفع وسوسه می‌کند، آتش غریزه شعله می‌کشد، او آتش غریزه را با گرفتن تک تک انگشتانش به روی آتش چراغ خاموش می‌کند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه می‌افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمی‌دادند، ولى دختر از حجره بیرون آمد، چون او را یافتند با صاحب حجره به عالی قاپو منتقل کردند .

عباس صفوی از محمدباقر سئوال می‌کند دیشب، در برخورد با این چهره زیبا چه کردی؟ وی انگشتان سوخته را نشان می‌دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم می‌گیرد، چون از سلامت فرزندش مطلع می‌شود، بسیار خوشحال می‌شود، به دختر پیشنهاد ازدواج با آن طلبه را می‌دهد، دختر نیز که از شدت پاکی آن جوانمرد بهت زده بود، قبول می‌کند. بزرگان را می‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقیر مازندرانی می‌بندند و از آن به بعد است که او مشهور به میرداماد می‌شود و چیزی نمی‌گذرد که اعلم علمای عصر گشته و شاگردانی بس بزرگ هم چون ملا صدرای شیرازی صاحب اسفار و کتب علمی دیگر تربیت می‌کند .

منبع:
عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، جلد ۸ ، حسین انصاریان

بازدیدها: ۶۰

زندگینامه مجدالعلی بوستان

بوستان ، مَجدالعُلی ، ادیب و نویسنده معاصر. در هفدهم ذیعقده ۱۳۱۷ در محله نوغان مشهد متولد شد. پدرش ، شیخ حسن امام ، در جوانی درگذشت . پدربزرگش ، شیخ عبدالحسین مجتهد درودی ، از علما و زهاد مشهد و جدش ، ملا مهرعلی درودی نیشابوری ، از روحانیون بنام و مبارز نیشابور در دوره قاجاریه بود که به اشارت دربار قاجار شهید شد. مجدالعلی پس از گذراندن دوران مکتب ، مبانی عربی و دیگر دانشهای ادب عربی مرسوم زمان را نزد عبدالجواد ادیب نیشابوری و مقدمات علوم معقول و منقول را نزد علمای آن زمان در مشهد آموخت .

در سالهای ۱۳۳۳ـ۱۳۳۴ نزد میرزا حسین تهرانی ، یکی از شاگردان صدرالاطبا، ضمن آموختن مقدمات طب قدیم ، زبان فرانسوی را فرا گرفت . وی روزنامه ادبی ، علمی و تاریخی بوستان را در مشهد تأسیس کرد که نخستین شماره آن در تاریخ سه شنبه پانزده مهرماه ۱۳۰۳ منتشر شد (صدر هاشمی ، ج ۲، ص ۲۵). در همان سال ، همراه با جلال الممالک ایرج میرزا (متوفی ۱۳۴۴) به تهران عزیمت کرد و در محضر حاج میرزا مهدی آشتیانی (متوفی ۱۳۳۲ ش ) و آقاضیاءالدین دُری اصفهانی (متوفی ۱۳۳۴ش )به تحصیل حکمت مشغول شد.

پس از آبان ۱۳۰۵، مدتی اندک ، انتشار روزنامه بوستان را در تهران ادامه داد (همانجا) و نام همین روزنامه بعدها به هنگام اخذ شناسنامه ، نام خانوادگی او گردید (او پیشتر به «کمال خراسانی » شهرت داشت ). نام «مهرداد» هم در شناسنامه او به مجدالعلی افزوده شد.

در تهران با دختر حسن وحید دستگردی ، ادیب و شاعر نامور، ازدواج کرد. در ۱۳۰۶ش برای تصدی مسند قضا در عدلیه انتخاب شد و ۴۳ سال در رده های مختلف قضا از دادگاههای بدوی تا دیوان عالی کشور خدمت کرد. سه سال رئیس دادگستری سمنان بود و چون با برخی از تبعیدشدگان دوره رضاشاه از جمله آیت الله محمد صالح حائری مازندرانی (متوفی ۱۳۹۱)، تماس داشت ، مدتی در زندان سمنان محبوس شد تا اینکه به پایمردی بازرس عدلیه ، عبدالعلی لطفی (وزیر دادگستری مصدق )، از بند رهایی یافت .

 

 آثار:

مجدالعلی شعر نیز می سرود و عضو انجمن ادبی حکیم نظامی و انجمن فرهنگستان ایران بود و دو دفتر از اشعارش در دست است که بیشتر در زمینه های عرفانی ، اجتماعی و تربیتی است . در تصحیح دیوان بابا طاهر با وحید دستگردی و عبرت نائینی و محمود عرفان همکاری داشت .

مقالات متعددی از او در زمینه های ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و حقوقی در بعضی از روزنامه های مشهد نظیر مهر منیر، بهار، چمن ، سعادت بشر، خورشید و فکرآزاد و نشریات تهران از جمله ارمغان ، وحید و یغما به طبع رسیده که در برخی از آنها امضاهای مستعار «عمید جلال »، «بنده خدا» و «عبدالله » را به کار برده است .

دستور شرق که برای تعلیم دستور زبان فارسی در مدارس ابتدایی خراسان تدوین شده است ؛

رساله خرافات که بدون امضا در روزنامه رستاخیز ایران در ۱۳۳۳ش به چاپ رسید؛

طریقه ترجمه که مجلد نخست آن در ۱۳۱۳ش و سپس ۱۳۱۶ش چاپ شد (مشار، ج ۵، ستون ۱۸۸) و مجدالعلی آن را خاصّ طبقه جوان تألیف کرد؛

پندنامه منظوم یا پند مادر به دختر ، چاپ تهران ۱۳۰۶ش (همانجا)؛

تذکره منتهیان یا مجلد دوم طریقه ترجمه که بخش اعظم آن در مجله ارمغان (سال شانزدهم به بعد) به طبع رسید.

آثار چاپ نشده وی بدین قرار است :

اوهام خواص ، در شرح غلطهای مشهور؛

شرح حال و آثار شیخ علاءالدوله سمنانی ؛

شرح حال و آثار سیدحسن مشکان طبسی ؛

مجموعه ترجمه احوال و آثار بزرگان ایران و اسلام . یادداشتهای فراوان او در حاشیه کتابهایی که مطالعه کرده ، نیز بس ارزشمند است .

مجدالعلی بوستان ، روز پنجشبنه دوم اسفند ۱۳۶۳، در تهران درگذشت و بنا به وصیتش در گورستان روستای سوهانک شمیران به خاک سپرده شد.

___________________________________


منابع :
(۱) علاوه بر اطلاعات شخصی مؤلّف ؛
(۲) محمد صدر هاشمی ، تاریخ جراید و مجلات ایران ، اصفهان ۱۳۶۳ـ۱۳۶۴ ش ؛
(۳) خانبابامشار، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی ، تهران ۱۳۴۰ـ۱۳۴۴ ش .

/ بهمن بوستان /

دانشنامه جهان اسلام نویسنده : موسسه دائره المعارف الفقه الاسلامی    جلد : ۴ 

بازدیدها: ۴

زندگینامه عمار بن یاسر به قلم ابن ابی الحدید

عمار بن یاسر، نسب و برخى از اخبار او

وى عمار بن یاسر بن عامر بن کنانه بن قیس عنسى مذحجى است . کنیه اش ابوالیقظان و همپیمان بنى مخزوم است . اینک بخشى و گزینه یى از اخبار او را از کتاب الاستیعاب ابى عمر بن عبدالبر محدث نقل مى کنیم .

ابوعمر مى گوید: یاسر، پدر عمار، عربى قحطانى از خاندان عنس قبیله مذحج است و پسرش عمار وابسته و از موالى بنى مخزوم است و چنین بود که پدرش یاسر همراه دو برادر خود به نام مالک و حارث در جستجوى برادر دیگرشان به مکه آمدند. حارث و مالک به یمن برگشتند ولى یاسر در مکه ماند و با ابوحذیفه بن مغیره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم همپیمان شد. ابوحذیفه یکى از کنیزان خود را که نامش سمیه بود به ازدواج یاسر درآورد که براى او عمار متولد شد. ابوحذیفه عمار را آزاد کرد و از همین جاست که عمار وابسته بنى مخزوم است در حالى که پدرش عربى آزاد و بدون وابستگى به کسى است .

در این مورد اهل سیره اختلافى ندارند، به مناسبت همین پیمان و وابستگى که میان بنى مخزوم و عمار بوده است پس از اینکه غلامان عثمان عمار را چندان زدند که گفته اند فتق گرفت و یک دنده از دنده هایش را شکستند. بنى مخزوم بر عثمان خشم گرفتند و جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بمیرد در قبال خونش کسى جز عثمان را نخواهیم کشت .
ابوعمر مى گوید: عمار بن یاسر از کسانى که در راه خدا شکنجه شده است و سرانجام عمار با زبان خود آنچه را ایشان مى خواستند گفت در حالى که دلش مطمئن به ایمان بود و این آیه که مى فرماید مگر کسى که مجبور شود و دلش مطمئن به ایمان باشد  در مورد او نازل شده است . این موضوعى است که مفسران بر آن اجماع دارند.
سپس عمار به حبشه هجرت کرد و به هر دو قبله نماز گزارد و او از نخستین مهاجران به مدینه بود. سپس در جنگ بدر و همه جنگهاى دیگر شرکت جست و سخت کوشش و پایدارى کرد و پس از رحلت رسول خدا (ص ) در جنگ یماهه هم حاضر شد و در آن جنگ هم پایدارى کرد و یک گوش او در آن جنگ قطع شد.

ابوعمر مى گوید: واقدى ، از عبدالله بن نافع ، از پدرش ، از عبدالله بن عمر روایت مى کند که مى گفته است روز جنگ یماهه عمار را دیدم بر فراز صخره یى از کوه برآمد و فریاد مى کشد اى گروه مسلمانان ! آیا از بهشت مى گریزید؟ من عمار بن یاسرم پیش من آیید. در همان حال به گوش بریده اش مى نگریستم که روى زمین مى جهید و او سخت ترین جنگ را انجام مى داد. ابوعمر مى گوید: عمار شخصى بیش از اندازه کشیده قامت و داراى چشمانى شهلا و فراخ ‌شانه بود و مویهاى سپید خویش را رنگ نمى کرد.

(ابوعمر) گوید: به ما خبر رسیده که عمار گفته است من همسن رسول خدا (ص ) هستم و هیچ کس از این نظر از من به او نزدیکتر نیست . ابن عباس در تفسیر این آیه که خداوند متعال مى فرماید آیا آن کس که مرده بود و او را زنده اش ساختیم و براى او پرتوى قرار دادیم که در پناه آن میان مردم راه مى رود گفته است : مقصود عمار یاسر است و این گفتار خداوند خداوند متعال که مى فرماید همچون کسى است که مثل او در تاریکیهاست و از آن بیرون نیست  یعنى ابوجهل بن هشام .

همچنین گوید: پیامبر (ص ) فرموده اند همانا سراپاى وجود عمار تا سر استخوانهایش انباشته از ایمان است و به صورت تا گودى کف پایش نیز روایت شده است .
ابوعمر بن عبدالعزیز از عایشه نقل مى کند که مى گفته است : هیچیک از اصحاب پیامبر نیست که اگر بخواهم درباره اش چیزى بگویم مى توانم بگویم جز عمار بن یاسر که خود شنیدم پیامبر (ص ) مى فرمود او سراپا تا گودى کف پاهایش انباشته از ایمان است .

ابوعمر همچنین مى گوید: عبدالرحمن بن ابزى  مى گفته است : هشتصد تن از کسانى که در بیعت رضوان شرکت کرده بودیم در جنگ صفین همراه على علیه السلام بودیم که از جمع ما شصت و سه نفر کشته شدند و عمار بن یاسر در زمره ایشان بود.

ابوعمر مى گوید: از خالد بن ولید نقل شده است که پیامبر فرموده اند هر کس عمار را دشمن بدارد و با او کینه توزى کند، خدایش ‍ او را دشمن مى دارد، خالد مى گفته است من از آن روز همواره او را دوست مى دارم .

ابوعمر مى گوید: از على بن ابى طالب علیه السلام روایت شده که مى گفته است : روزى عمار آمد و براى شرفیابى به حضور پیامبر اجازه خواست ؛ پیامبر (ص ) که صداى او را شناخته بود فرمود خوشامد و آفرین بر پاکیزه یى که خویشتن را پاکیزه مى دارد یعنى عمار اجازه دهیدش .

ابوعمر مى گوید: انس از پیامبر (ص ) روایت مى کند که فرموده است بهشت مشتاق چهار تن است على و عمار و سلمان و بلال .
سپس مى گوید: فضایاى عمار براستى بسیار است که آوردن آن سخن را به درازا مى کشاند. گوید: اعمش ، از ابوعبدالرحمن سلمى نقل مى کند که مى گفته است : همراه على علیه السلام در جنگ صفین شرکت کردیم ، عمار بن یاسر را دیدم که به هیچ وادى و جانبى حرکت نمى کرد مگر اینکه اصحاب محمد (ص ) در پى او حرکت مى کردند، گویى او براى ایشان نشانه یى بود و خودم از او شنیدم که در آن روز به هاشم بن عتبه مى گفت ؛ اى هاشم ! پیش برو که بهشت زیر درخشش شمشیر است و این بیت را مى خواند.

امروز یاران را که محمد و حزب اویند دیدار مى کنم 
به خدا سوگند. اگر ما را شکست دهند و به نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانیم که ما بر حق هستیم و ایشان بر باطل اند. و سپس این ابیات را خواند:

ما شما را در مورد تنزیل قرآن فرو کوفتیم
و امروز در مورد تاءویل آن بر شما ضربه مى زنیم …

گوید: من یاران محمد (ص ) را ندیده بودم که در هیچ جا آن چنان کشته شوند.
گوید: ابومسعود بدرى و گروهى که هنگام احتضار حذیفه حضور داشتند سخن از فتنه پیش آمد. ابومسعود و دیگران به حذیفه گفتند چون میان مردم اختلاف پدید آید ما را به پیروى از نظر چه کسى فرمان مى دهى ؟ گفت بر شما باد به پسر سمیه که او تا گاه مرگ از حق جدا نمى شود یا آنکه گفت : او تا هنگامى که باشد همراه حق حرکت مى کند.

ابن عبدالبر مى گوید: برخى هم این حدیث را به طور مرفوع از حذیفه نقل کرده اند.
ابوعمر مى گوید: شعبى ، احنف نقل مى کند که مى گفته است : در جنگ صفین عمار حمله کرد، ابن جزء سکسکى و ابوالغادیه فزارى بر او حمله کردند، ابوالغادیه بر او نیزه زد، ابن جزء سر او را برید.

مى گویم : در این مورد خود ابوعمر بن عبدالبر که خدایش رحمت کناد!
گوناگون سخن گفته است . او در بخش کنیه ها در کتاب استیعاب خود ابوالغادیه را نام برده و گفته است جهنى است و جهینه شاخه یى از قبیله قضاعه است . حال آنکه اینجا او را فزارى شمرده است و باز در همان بخش کنیه ها گفته است که نام ابوالغادیه یسار و گفته شده است مسلم بوده است .

این قتیبه در کتاب المعارف از قول خود ابوالغادیه روایت مى کند که مى گفته است : خودش عمار را کشته است . او مى گفته نخست ، مردى بر عمار نیزه زد که کلاهخود از سرش افتاد و من ضربتى زدم و سرش را جدا کردم ؛ ناگاه دیدم سر عمار است . چگونگى این قتل با آنچه ابن عبدالبر روایت کرده است تفاوت دارد.

ابوعمر مى گوید: وکیع ، از شعبه ، از عبد بن مره ، از عبدالله بن سلمه نقل مى کند که مى گفته است : گویى هم اکنون روز جنگ صفین است و به عمار مى نگرم که روى زمین دراز کشیده بود و آب مى خواست ، براى او جرعه یى شیر آوردند نوشید و گفت امروز یاران را دیدار مى کنم و همانا پیامبر (ص ) با من عهد فرموده و گفته است آخرین آشامیدنى من در این جهان جرعه یى شیر است .

سپس دوباره آب خواست زنى که داراى دستهاى بلندى بود ظرف شیرى با آب آمیخته براى او آورد و عمار چون آن را آشامید گفت : سپاس خداوند را بهشت زیر پیکان نیزه ها قرار دارد. به خدا سوگند، اگر چنان ما را فرو کوبند که به نخلستانهاى هجر عقب بنشانند هر آینه مى دانیم که ما بر حق هستیم و آنان بر باطل اند. سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد.

ابوعمر مى گوید: حارثه بن مضراب  روایت مى کند و مى گوید نامه یى را که عمر براى مردم کوفه نوشته بود خواندم و چنین بود:
اما بعد، من عمار را به عنوان امیر و عبدالله بن مسعود را به عنوان معلم و وزیر پیش شما فرستادم و آن دو از زمره یاران نجیب محمد (ص ) هستند، سخن آن دو را بشنوید و به آن دو اقتداء کنید و من با نیازى که به وجود عبدالله بن مسعود داشتم شما را بر خودم ترجیح دادم و برگزیدم .

ابوعمر مى گوید: عمر بن خطاب از این جهت گفته است آن دو از نجباى اصحاب پیامبرند، که رسول خدا (ص ) فرموده است هیچ پیامبرى نیست که مگر هفت یاور نجیب و فقیه و وزیر به او عنایت مى شود و به من چهارده تن عنایت شده است حمزه و جعفر و على و حسن و حسین و ابوبکر و عمر و عبدلله بن مسعود و سلمان و عمار و اباذر و حذیفه و مقداد و بلال .

ابوعمر مى گوید: اخبار در حد تواتر رسیده است که پیامبر (ص ) فرموده است عمار را گروه ستمگر خواهد کشت و این از اخبار غیبى و نشانه هاى پیامبرى آن حضرت (ص ) و از صحیح ترین احادیث است .

جنگ صفین در ربیع الاخر سال سى و هفت بود. على علیه السلام عمار را در جامه هایش بدون اینکه او را غسل دهد به خاک سپرد.
مردم کوفه روایت مى کنند که على علیه السلام بر جنازه عمار نماز گزارده است و مذهب ایشان در مورد شهیدان همین گونه است که آنان را غسل نمى دهند ولى بر آنان نماز گزارده مى شود.

ابوعمر بن عبدالبر مى گوید: سن عمار روزى که کشته شد نود و چند سال بود و نیز گفته شده است : نود و یک یا نود و دو یا نود و سه سال داشته است . 

 

خطبه۱۸۳شرح ابن ابی الحدید

بازدیدها: ۶

زندگینامه معین الدین فراهى هروى«ملا مسکین»

نامش مولى معین و یا منلا معین الدین فراهى هروى عارف کامل و واعظ شهیر هرات است. تاریخ تولد وى به درستى معلوم نیست و زندگى کودکى و جوانى وى در تذکره‏ها نیامده است. تنها در کتابهاى روضه الصفا مجلد هفتم و الذریعه بنقل از روضه الصفا و کشف الظنون بطور اختصار از وى نامى برده شده است.

وى بقول صاحب روضه الصفا از علماء و عرفاء زمان سلطان حسین بایقرا مى‏بود (۹۱۱) و مردى زاهد و پارسا بوده است و از دنیا و بهرهاى آن گریزان، مدتى امامت جماعت مسجد جامع هرات را بر عهده داشت و لکن شغل وى ارشاد و هدایت مردم از راه وعظ و درس و بحث بوده است.

گویند منصب قضا را رد کرد و از تصدّى آن سر باززد.برادرش منصب قضا داشت و پدرش نیز مردى فاضل و با ذوق و ادیب بود در مواردى چند بمناسبت مقام از اشعار پدرش درین کتاب آورده است.

و چنانکه از سیاق اشعار خود و پدرش معلوم مى‏شود خانواده ذوق و ادب بوده‏اند، ظاهرا خود دیوانى داشته است که اکنون در دست نیست.

وفات

هم خود و هم پدرش مسکین تخلّص کرده‏اند.وى بنا بر قولى به سال ۹۰۸ ه. ق. درگذشت و در مقبره خواجه عبد اللّه انصارى به نزدیک مقبره برادرش مدفون گردید.

آثار

از جمله کتب و رسائلى که بدو نسبت داده ‏اند و بجز قسمتى از آنها که بصورت قلمى و چاپى در دست است چیزى دیگر موجود نیست،

عبارت است از:

۱- معارج النبوّه در سیرت حضرت رسول.

۲- قصص حضرت موسى (ع) که بقول صاحب الذّریعه نسخه از آن در کتابخانه شیخ مهدى شرف الدین تسترى موجود است.

۳- اربعین در چهل حدیث نبوى (روضه الواعظین).

۴- تفسیر سوره فاتحه الکتاب.

۵- بحر الدرر که ظاهرا کتاب بزرگ تفسیر قرآن اوست.

۶- حدائق الحقائق (کتاب حاضر) در تفسیر سوره یوسف.

این کتاب دو مرتبه بطبع رسیده است دفعه اول بنام احسن القصص جوینى معروف شده است و بدستور بهرام میرزا به سال ۱۲۷۸ چاپ و نشر شده است.و دفعه دوم در هند لکهنو ۱۳۰۹ ق. بچاپ رسیده است.

و هر دو نسخه مطبوع مذکور ناقص است و ما قسمتى که ناقص بود در این چاپ اضافه نمودیم، وى در مقدمه این کتاب گوید: دوستان از من خواهش کردند که تفسیر کاملى بر قرآن کریم بنگارم و این بنده در مقام اجابت مسئول آنها شروع بدین کار مهم کردم لکن چنین مقرر شد که ابتداء جهت اهل ذوق و عرفان سوره یوسف را جداگانه تفسیر و به رشته تحریر درآورم و سپس قصّه موسى را و …

از تفسیر بزرگ وى جز قسمتى (از اول سوره الملک تا آخر قرآن) چیزى در دست نیست و در تذکرها و فهارس مربوطه نامى از موجودیّت آنها برده نشده است.

تنها کتاب کامل و معروف وى که مورد توجه واقع شده است همین تفسیر حدائق است و بطور کلى در ازمنه گذشته به داستان و قصّه حضرت یوسف توجّه بسیار شده است و این امر ظاهرا هم از جهت مذهبى بوده است و هم از این لحاظ که قصّه یوسف قصّه عشقى و داستان شیوا و جالب است و همین امر موجب شده است که باین قصّه شاخ و برگ زیادى داده شود و از صورت یک واقعیت تاریخى خارج شود. و چنانکه ملاحظه مى‏شود بسیارى از نامها که در این قصّه آمده است بطور قطع نمى‏تواند اصالت تاریخى داشته باشد چه آنکه بسیارى از این نامها از نامهاى اسلامى است که از لحاظ تاریخى با نامهاى عبرى و چند قرن قبل از ظهور حضرت موسى وفق‏ نمى‏دهد مضافا بر آنکه نگارنده این سطور بسیارى از کتب مربوطه را مطالعه و کتاب عهد عتیق را نیز بارها بررسى کردم و به کتب تاریخى یهود نیز مراجعه کردم و ریشه بسیارى از نامها را نتوانستم بدست آورم از جمله کلماتى که ریشه آن نامعلوم است کلمه زلیخا زن عزیز مصر است که بجز در داستان و قصّه‏هاى اسلامى و داستانهاى منظوم یوسف و زلیخا جاى دیگرى دیده نشده است و در قرآن هم بنام «امرأه عزیز» آمده است.

 

مقدمه کتاب تفسیر حدائق الحقائق// معین الدین فراهى هروى(ملا مسکین)، 

بازدیدها: ۲۳

زندگینامه آیت الله اکبر بهرمانی «هاشمی رفسنجانی»

 

 

تولد ، تحصیل و مهاجرت

آیت الله اکبر هاشمی بهرمانی ، معروف به « هاشمی رفسنجانی» روز شنبه ، سوم شهریور ماه سال ۱۳۱۳ هجری شمسی مطابق با ۱۴ جمادی الاولی ۱۳۵۳ هجری قمری و ۴ آگوست ۱۹۳۴میلادی، در روستای بهرمان از جلگه نوق شهرستان رفسنجان و در خانواده‌ای متدین به دنیا آمد. ایشان یکی از ۹ فرزند میرزاعلی هاشمی بهرمانی و ماه‌ بی‌بی صفریان است. پدرش با اینکه تحصیلات حوزوی داشت ، از باغداران و کشاورزان منطقه بود.

نام خانوادگی «هاشمی» برای خانواده ایشان، با آن‏ که سیّد نیستند، به این دلیل انتخاب شده که نام جدّ پدری شان «هاشم» بوده است که در سرتا سر منطقه، املاک و امکانات زیادی داشته است. اکبر هاشمی تحصیلات را، از سن ۵ سالگی در مکتب خانه آقا سید حبیب آغاز نمود و در مکتبخانه «زن ملا عبدالله» ادامه داد، اما در ۱۴ سالگی به خاطر ظرفیت های کم و امکانات محدود روستا و با هدف ادامه تحصیل در حوزه علمیه، آهنگ مهاجرت به قم نمود.

سکونت استیجاری در منزل اخوان مرعشی و همسایگی با امام راحل در کوچه یخچال قاضی، برای این نوجوان مهاجر از روستا که استعداد و علاقه وافری به تعلیم و تعلم داشت، فرصتی استثنایی بود تا خوشه چین خرمن علم استادان وقت حوزه علمیه قم، چون آیات عظام : سید حسین طباطبایی بروجردی، سید محمد محقق داماد، محمدرضا گلپایگانی، سید محمد کاظم شریعتمداری، عبدالکریم حائری یزدی، شهاب ‌الدین نجفی مرعشی، محمد حسین طباطبائی، حسینعلی منتظری و به ویژه امام خمینی (ره) شود.

فضای سیاسی قم و سراسر کشور، مخصوصا در سال های ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ و مسایل مربوط به ملی شدن نفت، فداییان اسلام، ماجراهای آیت الله کاشانی و دکتر مصدق و حرکت تدریجی جامعه به سوی بیداری، اکبر هاشمی را که یک جوان طلبه بود ، به کانون مسایل کشاند، به گونه ای که خاطرات تلخ و شیرین بسیاری از آن سالها داشت.

 

خاطره ای با آیت الله العظمی بروجردی

آیت الله هاشمی رفسنجانی با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین سال های اول حضور در حوزه علمیه قم ، در باره یک برخورد تشویق کننده آیت الله العظمی بروجردی می گفت: « آنچنان حافظه من قوی بود که در دوران تحصیل در همان نوق ، تقریباً همه اشعار شش کلاس را حفظ کرده بودم و از اول تا آخر را بدون درنگ می‌خواندم. وقتی به قم آمدم ، در سال دوم وارد ادبیات نسبتاً‌ پیشرفته‌تر حوزه شدیم.

کتاب« الفیه بن مالک » را که هزار بیت شعر دارد ، حفظ بودم. آدم اگر آن کتاب را حفظ کند، بر ادبیات مسلط می‌شود. در منطق هم یک متن مختصر به نام «تهذیب المنطق» از تفتازانی داشتیم که آن را هم حفظ کرده و علم منطق را با متن آن از بر بودم. حفظ کردن قرآن، جزء آرزوهایم بود. هر وقت می‌رفتیم جایی ، دعا می‌کردم و از خدا می‌‌خواستم بتوانم حافظ قرآن شوم.

شنیده بودم آقای بروجردی به کسانی که قرآن و اشعار را حفظ کرده باشند، جایزه می‌دهد. اواخر سال دوم تا اوایل سال سوم تحصیلی حوزه در یک جلسه روضه پیش آیت‌الله بروجردی رفتم و نامه‌ای به دست ایشان دادم. ایشان همانجا نامه را خواندند و گفتند: الان حاضری امتحان بدهی؟ گفتم: بله. دو زانو نشستند و شال کمرشان را تنظیم کردند و از هر سه موضوع سوال کردند. از الفیه شعر سختی را پرسیدند و خواندم. از قرآن هم بخشی از آیه «مَا نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهَا»‌ (سوره بقره آیه ۱۰۶) را خواندند، و گفتند ادامه بده و من ادامه دادم.

سپس نوبت به تهذیب المنطق تفتازانی رسید، فرمودند: از کلیات خمس به بعد بخوان.آنقدر خواندم که فرمودند کافی است! آیت‌الله بروجردی در همان جلسه از جیب خود پولی درآوردند و فکر می‌کنم ۲۵ یا ۲۰ تومان به من دادند. دستور دادند برای من شهریه مقرر کنند. آن موقع شهریه را به طلبه‌هایی می‌دادند که به لمعه رسیده باشند ، ولی به خاطر همین امتحان، هنوز سیوطی می خواندم که به من ماهی ۹ تومان شهریه دادند. یکی از اعضای دفترشان (آقای حاج محمد حسین اعلم) می‌خواستند محبت کنند که مرا به دفترشان بردند و یک دست لباس مستعمل به من دادند که به من برخورد ، گریه کردم و عبا را انداختم و رفتم.» (گفت‌وگوی آیت‌الله هاشمی با جمعی از نوجوانان گروه کودک و نوجوان شبکه اول سیما ، برنامه نیمرخ، ۳ تیر ۱۳۷۷)

 

آغاز کارهای فرهنگی

بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت قانونی و حصر دکتر محمد مصدق در احمد آباد مستوفی، هاشمی رفسنجانی که در جریان مسایل کلی و جزئی جامعه قرار گرفته بود ، به خوبی درک کرد که درمان بسیاری از دردها ، آگاهی عمومی جامعه و به خصوص خواص، از برنامه های مشترک استعمار و استبداد برای بسط بستر جهل و اشاعه خرافات و فراگیری بی خبری است. در روزگاری که مطالعه روزنامه و نشریه، به عنوان سوغات غرب، برای طلبه ها ، مانند بسیاری از مظاهر تجدد، چون بلندگو و رادیو ، عیب بود، دست به انتشار نشریه ای با عنوان « مکتب تشیع» زد که در سراسر کشور پیش فروش می شد.

همزمان با تحقیق برای نگارش مقاله جهت درج در نشریه، به دو موضوع از همکاری استبداد و استعمار ، یعنی موضوع فلسطین و عقب ماندگی ایران رسید که پایه های دو کتاب ماندگار در تاریخ ایران و اسلام شد.، دو کتاب با عناوین « سرگذشت فلسطین» و « امیر کبیر» که هر دو با مقدمه هایی چون « کارنامه سیاه استعمار» و « قهرمان مبارزه با استعمار» چنان آب در خوابگاه مورچگان داخلی و خارجی ریخت که زندان ها و شکنجه های عجیب و غریب مترجم و نویسنده کتاب ها، یعنی آیت الله هاشمی رفسنجانی را به همراه داشت. دو کتابی که امام خمینی خواندن آنها را به مراجع ، علما و طلبه های حوزه های علمیه توصیه می نمود و دکتر مصدق با بیان این جمله که « از کتاب سرگذشت فلسطین بسیار استفاده نمودم و حیفم آمد که این کتاب در گوشه‌ ای بماند و مورد استفاده قرار نگیرد. » برای خرید آن چک می کشد تا « ز آن بیشتر ابتیاع فرمایند و آن را در معرض استفاده عموم قرار دهند.»

 

 

فعالیت ها:
آیت الله هاشمی رفسنجانی در دوران پیروزی انقلاب اسلامی از اعضای موثر و برجسته شورای انقلاب بوده و سپس فعالیت های خود را در عرصه های گوناگون پی گیری کرده اند ، از جمله :

  1. عضو شورای ۵ نفره انقلاب
  2. عضو کمیته حل مشکل سوخت
  3. عضو کمیته استقبال از امام
  4. عضوشورای فقهی و از موسسین حزب جمهوری
  5. عضو و موسس جامعه روحانیت مبارز
  6. سرپرست وزارت کشور
  7. نماینده مردم تهران در دوره های اول تا سوم مجلس شورای اسلامی
  8. رئیس مجلس شورای اسلامی
  9. امام جمعه موقت تهران از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۸
  10. نماینده امام در شورای عالی دفاع
  11. سخنگوی شورای عالی دفاع
  12. فرمانده دفاع مقدس ازسال ۱۳۶۲
  13. جانشین فرماندهی کل قوا
  14. نماینده مردم تهران در دوره های اول تا پنجم مجلس خبرگان رهبری
  15. نایب رئیس مجلس خبرگان در پنج دوره
  16. رئیس مجلس خبرگان رهبری در دوره چهارم
  17. رئیس جمهور دوره های پنجم و ششم
  18. عضو هیات موسس دانشگاه آزاد اسلامی
  19. عضو هیات امنای دانشگاه آزاد اسلامی
  20. رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۹۵
 
 
خانواده

در سال ۱۳۳۷ با خانم عفت مرعشی ، دختر « حجت الاسلام آقا سید محمد » ازدواج کرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی در باره همسر و فرزندانشان ، گفته بودند: « همسرم از خانواده‌ای روحانی، از فامیل بزرگ مرعشی و نوه حضرت آیت الله سید کاظم طباطبائی یزدی، صاحب کتاب عروه الوثقی است که جایگاه معتبری در همه حوزه‌ها دارد. ، ثمره این ازدواج پنج فرزند به ترتیب: (فاطمه، محسن، فائزه، مهدی، یاسر) هستند.

بچه‌های ما در کار سیاست نیامدند. اما حُسن یا اشکالی وجود دارد که خیلی بی‌رودربایستی برخورد می‌کنند. مخفی‌کاری و ریاکاری نمی‌کنند و هر چه هستند، نشان می‌دهند. به معنای مصطلح وارد سیاست نشدند، ولی وارد میدان شدند. دخترانم یکی وارد کار ورزش و دیگری وارد بنیاد بیماران خاص شدند و با پسران آقای لاهوتی که یکی پزشک و دیگری دندانپزشک است، ازدواج کردند که قرار این ازدواج در آخرین زندان – زندان اوین که در آنجا هم بند بودیم – گذاشته شد.»

از پسرانش ، محسن که در اروپا جزو انجمن اسلامی بود و زمینه سیاسی داشت ، به ایران آمد، مشغول کار در موشک‌سازی شد. رشته‌اش مربوط به بدنه موشک‌سازی بود و به همین خاطر تحصیلش را نیمه‌کاره رها کرد و به کشور برگشت . کارش را با صنایع موشکی سپاه شروع کرد و سپس به بازرسی رئیس جمهوری رفت در سال ۱۳۷۶ ، رئیس متروی تهران و منشا خدمات بسیاری در تهران شد .

همزمان مسئول دفتر پدر در مجمع تشخیص مصلحت نظام بود و در سال ۱۳۹۲ ، به عنوان معاون عمرانی دانشگاه آزاد ، به این مرکز بزرگ علمی و آموزشی کشور رفت. در سال ۱۳۹۶ در پنجمین دوره انتخابات شورای اسلامی شهر تهران شرکت کرد که با اعتماد بی سابقه مردم تهران، ری و شمیرانات ، به عنوان نفر اول وارد شورا شد و توسط اعضای ، به عنوان رئیس شورای اسلامی شهر تران انتخاب شد.

مهدی هاشمی دومین پسر و چهارمین فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی است که ۲۹ شهریور ۱۳۴۸ در تهران به دنیا آمد. دانش آموز دبیرستان نیکان بود که با کسب رتبه ۲۹ کنکور سراسری, نفر اول رشته مهندسی برق دانشگاه تهران شد. وی همچنین به عنوان بسیجی به جبهه رفت و از جانبازان شیمیایی است. در سال های بعد از جنگ و پس از تحصیلات دانشگاهی ، به خاطر علاقه به صنعت ، به ویژه صنایع دریایی ، وارد این بخش شد و به دنبال سکوسازی و لوله‌های کف آب و حفاری در دریا رفت و سرانجام به پارس جنوبی و عسلویه رسید .بعدها به سازمان بهینه سازی سوخت رفت که گامی بزرگ برای صرفه‌جویی و محیط‌زیست است.

یاسر که آخرین فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی و متولد۵ مرداد ۱۳۵۰ است، تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان نیکان گذراند و با شرکت در کنکور سراسری تحصیلات عالیه خود را در دانشگاه های تهران و علم و صنعت با اخذ مدرک فوق لیسانس MBA ادامه داد.او سالها رئیس دفتر پدر در هیئت امنای دانشگاه آزاد اسلامی و مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام بود.

 
 
آغاز مبارزه

از تاسوعای سال ۱۳۷۸هجری قمری که مطابق با ۴ مرداد ۱۳۳۷ با سخنرانی غرّا علیه سلطنت در همدان، وارد میدان مبارزه علیه طاغوت شد. پس از آن ۷ بار و مجموعاً ۴ سال و ۵ ماه به جرم فعالیت مخفیانه علیه حکومت پهلوی ، .بازداشت و زندانی و شکنجه شد و حتی علی رغم معافیت، به سربازی اجباری رفت، اما دست از مبارزه و ترویج اندیشه های امام راحل و افزایش آگاهی مردم برنداشت.

با تبعید امام خمینی، نقش هاشمی برای سر و سامان دادن به مبارزه و مبارزان و جلوگیری از انحراف نهضت روحانیت پررنگ‌تر شد. به گونه ای که هم برای سخنرانی به هیات های مذهبی تهران و هم در جمع هواداران جریان های سیاسی در داخل می رفت و هم برای رفع اختلافات مبارزان خارج از کشور، به عراق ، لبنان ، اروپا ، آمریکا و حتی شرق دور سفر می کرد که معمولاً بعد از هر سفری، توسط ساواک بازداشت و زندانی می شد.

در آخرین محکومیت که با اعتراض علما و مراجع قم و نجف، حکم اعدامشان به زندان تبدیل شد، پس از سه سال تحمل بدترین رفتارها در زندان های قرل قلعه؛ اوین ؛ قزل حصار ، قصر و کمیته مشترک ضد خرابکاری، در آذر ماه ۱۳۵۷ به دریای خروشان ملت در راهپیمایی های شورانگیز پیوست.

 

مبارزات قبل از انقلاب

با تبعید امام خمینی، نقش هاشمی برای سر و سامان دادن به مبارزه و مبارزان و جلوگیری از انحراف نهضت روحانیت پررنگ‌تر شد. به گونه ای که هم برای سخنرانی به هیات های مذهبی تهران و هم در جمع هواداران جریان های سیاسی در داخل می رفت و هم برای رفع اختلافات مبارزان خارج از کشور، به عراق ، لبنان ، اروپا ، آمریکا و حتی شرق دور سفر می کرد که معمولاً بعد از هر سفری، توسط ساواک بازداشت و زندانی می شد.

در آخرین محکومیت که با اعتراض علما و مراجع قم و نجف، حکم اعدامشان به زندان تبدیل شد، پس از سه سال تحمل بدترین رفتارها در زندان های قرل قلعه؛ اوین ؛ قزل حصار ، قصر و کمیته مشترک ضد خرابکاری، در آذر ماه ۱۳۵۷ به دریای خروشان ملت در راهپیمایی های شورانگیز پیوست.

به هر حال یکی از وجوه شخصیتی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، بعد قرآنی ایشان است که علاوه بر سخنرانی‌ها و خطبه‌هایی که در موضوعات قرآنی و تبیین معارف اسلامی داشتند، دو اثر ماندگار و علمی ارزشمند باقی گذاشتند که برای پژوهشگران علوم قرآنی و حوزوی بسیار قابل استفاده و منشأ اثر است.

کتاب بیست و یک جلدی« تفسیر راهنما» و اثر بی نظیر و ۳۳ جلدی «فرهنگ قرآن» ماحصل یادداشت‌های زندان اوین هستند که از دی ماه سال ۱۳۵۴ آغاز می‌شوند و تا پیروزی انقلاب ادامه می‌یابند. مجموع یادداشت‌های ایشان در ۲۲ دفتر دویست برگی نوشته شده بود و برای حفظ و نگهداری آنها از دستبرد ساواک و یا مأموران زندان، هر بار که عیال آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به ملاقات ایشان می‌رفت، دفترهای نوشته شده را می‌گرفت و دفتر جدید تحویل می‌داد و بهترین دل مشغولی آقای هاشمی رفسنجانی در زندان همین تدوین و فیش‌برداری های قرآنی بود که در مجموع ۳۲ هزار برداشت با ۸ هزار عنوان، پایه‌های اولیه و اصلی این دو اثر را تشکیل می‌داد.

آیت‌الله هاشمی رفسنجانی درخصوص شیوه کارشان گفته بودند: «آیات قرآن را از آغاز یکایک مطالعه می‌کردم و نکته‌های قابل استفاده را در فیش‌های کوتاه و گویا، یادداشت می‌کردم و در کنار همان جمله‌های کوتاه ، نمایه‌سازی هم می‌کردم تا بعدها تفکیک اطلاعات بدست آمده به سرعت و راحتی انجام گیرد و هر موضوعی جایگاه خود را در تدوین نهایی پیدا کند.»

پس ازانتشار اولین مجلد از فرهنگ قرآن، آیت الله هاشمی رفسنجانی با شوق و شور زاید الوصفی نوشت : « اینک زورق کوچک خود را نزدیک کرانه اقیانوسی عظیم می‌بینم و در افق بسیار خیره کننده‌ای هستم که روزی از دور کورسویی می‌نمود. چه منظره زیبایی! و چه کرانه امیدبخش و نشاط آفرینی! اینک با تحقق آرزوی دیرینه‌ام، در من شعفی وصف ناپذیر پدید آمده است.« فرهنگ قرآن» اسم محبوب و عزیزی است که سال‌های سال وجودم را تسخیر کرده و اندیشه‌ام را نوازش داده است.»

 

نخستین مسولیت های رسمی مبارزاتی

اگرچه هاشمی رفسنجانی از نخستین روزهای مبارزه ، امین امام خمینی بودند و حتی در جریان کاپیتولاسیون، از طرف امام ، برای جمع آوری اسناد به تهران رفته بود، اما نخستین مسولیت های رسمی مبارزه را ماهها قبل از پیروزی انقلاب پذیرفت.

به انتخاب امام و به همراه چهار روحانی دیگر عضو شورای انقلاب شد که تا پس انقلاب هم هم عضو آن شورا و حتی سرپرست وزارت کشور برای برگزاری اولین انتخابات ریاست جمهوری در ایران بود.

مجددا به انتخاب امام ، تنها روحانی عضو هیات حل مشکل سوخت بود که دکتر بازرگان که رئیس این هیات بود، پس از مشاهده تاثیر کلام هاشمی در کارگران و اعتصاب کنندگان شرکت نفت، گفته بود: « الان راز عضویت یک روحانی در یک جمع تخصصی و سیاسی را می فهمم.»

مسولیت های دیگرشان در روزهای قبل از پیروزی، عضویت در هیات استقبال از امام و مدیریت تعصب روحانیون در مسجد دانشگاه تهران بود.

 

پیروزی انقلاب اسلامی

بعد از ورود امام به کشور، انبوهی از مسولیت ها، فرصتی باقی نگذاشته بودند تا هاشمی که چون مریدی سالها مشتاق مراد خویش بود، به دیدار معمار کبیر انقلاب برود. هاشمی رفسنجانی در این باره می گوید: « فردای س از ورود امام به وطن ، یعنی ۱۳ بهمن ۱۳۵۷ ، وقتی پس از فراق طولانی، در مدرسه رفاه به خدمت ایشان رسیدیم، هنوز شیرینی آن کلام همراه با عتاب و عطوفتشان را در دل دارم که «کجایی؟! دو روزه اینجاییم و شما را نمی‌بینیم؟» و من مؤدبانه جواب دادم :کارهای زیاد و خطیر است و مسئولیت‌ها سنگین.»

امام روز چهاردهم بهمن ، ایشان و شهید مطهری را مسئول اداره محتوای برنامه های رادیو و تلوزیون کرده بود و سرانجام روز ۱۶ بهمن، جلوی دوربین ها و در کنار امام عزیز، حکم نخست وزیری مهندس بازرگان را قرائت کرد که کم کم شهرتشان چون آفتاب عالمگیر شد.

عضویت در شورای انقلاب، سرپرستی وزارت کشور، عضویت در شورای مرکزی جامعه روحانیت ، عضویت در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی، عضویت در مجلس خبرگان ، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی ، ریاست قوه مقننه ، عضویت در شورای عالی دفاع و مسئولیت و عضویت در چندین نهاد تصمیم ساز و تصمیم گیر نظام، مخصوصاً بعد از شهادت تدریجی برخی از همسنگران مبارزه، آیت الله هاشمی رفسنجانی را کانون مراجعات کرده و شگفتا که این مسئولیت های متعدد با اعتماد روز افزون امام راحل همراه بود که اوج آن در در تعابیر پیامی می بینیم که پس از ترور نافرجام آن مرد بزرگ بر قلم آورده بودند:

 

 

جناب حجت الاسلام مجاهد متعهد، آقای هاشمی عزیز

مرحوم مدرس که به امر رضا خان ترور شد، از بیمارستان پیام داد: «به رضا خان بگویید من زنده هستم». مدرس حالا هم زنده است. مردان تاریخ تا آخر زنده هستند. بدخواهان باید بدانند هاشمی زنده است چون نهضت زنده است…من به آقای هاشمی- فرزند برومند اسلام تبریک می‏گویم که در راه هدف تا نزدیک شهادت به پیش رفت و سلامت و ادامه خدمت ایشان را از خدای تعالی خواستارم. (صحیفه امام، ج‏۷، ص: ۴۹۵ و ۴۹۶)

 

دفاع مقدس و هاشمی رفسنجانی

شورای عالی دفاع یا به اصطلاح « اتاق فرمان جنگ»مرکز تصمیم گیری های کلان درباره نحوه مقابله با متجاوزان بود، تصمیماتی که خروجی نهایی آن پیروزی افتخارآفرین کشورمان و شکست خفت بار صدام و همپیمایانش در پایان جنگ ۸ ساله بود.

در میان اسامی تصمیم گیرندگان و صاحبان فکر و ایده‌های اثرگذار در دفاع مقدس، نام یکی از فرماندهان همواره خودنمایی می کند. این فرمانده بر اساس لیاقت و تدبیر بالای خود توانست نظر امام راحل را به خود جلب کند و بر اساس حکم بنیانگذار انقلاب اسلامی فرماندهی جنگ را در دست بگیرد.

وقتی حزب بعث به ایران عزیز حمله کرد، هاشمی رفسنجانی بلافاصله در ستاد ارتش حاضر شد و همیشه از اولین جلسه خویش با خلبانان نیروی هوایی پس از بمباران فرودگاه های کشور با افتخار یاد می کرد که فرزندان ایران به ما می گفتند:« اگر تصمیم نظام بر عدم جنگ است، لااقل به ما فرصت بدهید تا از حیثیت نیروی هوایی ، ارتش ، مردم و ایران دفاع کنیم.»

آیت الله هاشمی رفسنجانی به چیزی جز «دفع تجاوز دشمن» و «حفظ تمامیت ارضی» ایران فکر نمی کرد و چاره کار را دمیدن روح ایستادگی در ملت ایران و بکارگیری توان نیروهای مسلح علیه قوای ارتش متجاوز بعثی می دانست و در تبیین دیدگاه امام خمینی برای سازماندهی یک «دفاع مردمی» تلاش و کوشش بسیاری کرد. از موفق ترین خطیبان نماز جمعه بود که اندیشه دفاعی اسلام را برای مردم در خطبه های تحلیلی نماز جمعه بیان می کرد و مردم را تشویق به حضور داوطلبانه در میدان های دفاع از کشور می کرد.

با تشکیل شورای عالی دفاع، امام راحل آیت الله هاشمی رفسنجانی به عنوان یکی از نمایندگان امام خمینی در این شورا برگزیده شد. حضور او در شورای عالی دفاع موجب شده بود تا با واقعیات مسائل سیاسی و صحنه واقعی جنگ به طور مستمر درگیر باشد. اما نقش مهم تر هاشمی از لحظه فتح خرمشهر در سوم خرداد ۱۳۶۱ به بعد و در تداوم جنگ نمایان می شود. در تصمیم گیری برای چگونگی ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، او از کسانی است که معتقد به داشتن دست بالاتر نسبت به عراق برای خاتمه دادن به جنگ از طریق مذاکره سیاسی است.

گرچه وی معتقد است که نظامیان، بویژه مرحوم تیمسار قاسمعلی ظهیرنژاد رئیس ستاد مشترک ارتش، امام را در دو جلسه شورای عالی دفاع که پس از فتح خرمشهر در محضر امام خمینی منعقد شد،قانع به عبور از مرز تا پدافند در ساحل اروندرود کردند، ولی هاشمی رفسنجانی رسیدن به این مانع طبیعی دفاعی را امکانی برای یافتن موقعیت نظامی برتر نسبت به ارتش عراق برای پایان دادن شرافت آمیز به جنگ تحمیلی از طریق”مذاکره” و “مصالحه”و “تحمیل شرایط ایران” بر صدام حسین می دانست.

با ناکامی در عملیات رمضان و بروز اختلاف بین فرماندهان ارتش و سپاه، هاشمی رفسنجانی به صحنه عملیات نزدیک تر شد. از آنجا که فرماندهان ارتش و سپاه، بسیاری از مشکلات و معضلات خود را برای هاشمی به عنوان فردی نزدیک به امام خمینی مطرح می کردند، او در پی هماهنگی بیشتر بین این دو نهاد نظامی برآمد. با افزایش ناهماهنگی ها بین ارتش و سپاه و تداوم عملیات های ناموفقی مثل والفجر مقدماتی، امام خمینی به این نتیجه رسید که ا فردی را به عنوان هماهنگ کننده نیروهای مسلح برگزیند تا ظرفیت های سپاه و ارتش در هماهنگی با یکدیگر، بهتر علیه قوای دشمن بکار رود. بر همین اساس ایشان طی حکمی در ۳۰ بهمن ماه سال ۱۳۶۲ هاشمی رفسنجانی را به سمت فرمانده عملیات های موسوم به والفجر و در واقع فرماندهی جنگ منصوب کردند.

با صدور این حکم، هاشمی رفسنجانی قرارگاه خاتم الانبیاء را تشکیل داد و حضور بیشتری در مناطق عملیاتی پیدا کرد. قبل از آغاز عملیات خیبر،در جلسات فرماندهان رده های مختلف عملیاتی ارتش و سپاه با آقای هاشمی رفسنجانی مشخص شد که ایشان ذهنی منظم داشته و دارای دقت بالایی در اخذ دیدگاه های نظامی است و در باره طرح های عملیاتی فقط شنونده نیست، بلکه در باره چرایی هر تصمیم بحث می کند و سوالات دقیقی را مطرح می نماید.

هاشمی رفسنجانی در اثنای جنگ با توجه به “واقعیات صحنه عملیات” و شناختی که از “قابلیت ها و توان خودی” و نیز “توان و ظرفیت های ارتش عراق”بدست آورده بود، و با توجه به “حمایتی” که قدرت های بزرگ و بویژه کشورهای پولدار عربی مثل عربستان از صدام حسین می کردند، یک تعریف عملیاتی از شعار “جنگ جنگ تا پیروزی”که امام خمینی به دنبال آن بود، ارائه داد و به دنبال “کوتاه کردن دوران جنگ” و پایان دادن به مخاصمه بود.هاشمی”پیروزی” را تصرف یک منطقه استراتژیک از خاک عراق مثل بصره یا مناطق نفت خیز جنوب عراق می دانست تا بتوان از موضع قدرت،باقیمانده سرزمین های ایران را آزاد کرد و جنگ را از طریق “مذاکره سیاسی”به پایان برد و راه را برای پیشرفت و آبادانی دو کشور باز کرد.

با همین دیدگاه بود که ایشان از طرح ریزی عملیات خیبر و بدر که بر اساس آن، قوای ایران به کنار رودخانه دجله می رسیدند و چاه های نفت جزایر مجنون را در اختیار می گرفتند، استقبال کرد. رفسنجانی قبل از انجام عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ در جمع فرماندهان ارتش و سپاه در قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء طی بیانات جامعی ، در نهایت مطالبی به این مضمون گفت: شما این عملیات را با موفقیت انجام دهید و راه بصره به بغداد را مسدود کنید، ما جنگ را پایان می دهیم.

همین استراتژی را تا آخر جنگ دنبال کرد و به دنبال انجام یک “عملیات سرنوشت ساز” بود تا بتواند جنگ را با دست بالا خاتمه دهد.

تقویت بنیه دفاعی کشور یکی از برنامه های هاشمی در مقام فرماندهی جنگ بود ، چراکه در بین سیاستمداران و روحانیان، مسلط ترین فرد به مسائل نظامی و برنامه های عملیاتی بود. به همین دلیل بود که به تامین موشک های زمین به زمین و ساحل به دریا برای نیروهای مسلح روی آورد و موفق شد که با دیپلماسی، تعداد معدودی موشک دریافت کند.ایشان می دانست که با تعداد معدودی موشک نمی توان با قدرت هوایی و موشکی فزاینده عراق که متکی به منبع قدرت های بزرگ مثل روسیه و چین و فرانسه است، مقابله کرد، لذا بلافاصله صنایع موشکی سپاه و جهاد را حتی با عضویت فرزندش ؛ محسن ؛ که مشغول تحصیل در خارج از کشور بود ، بنیانگذاری کرد که باید ایشان را پدر صنایع و قدرت موشکی ایران به حساب آورد ، چراکه بکارگیری و ساخت انواع موشک های اسکاد، کرم ابریشم و ضد تانک تاو ثمره این همت بلند است. همچنین از هر فرصتی برای بازسازی توان موشکی ایران بویژه موشک های ضد هوایی هاوک و تامین قطعات هواپیماهای جنگنده استفاده می کرد.با این سیاست بود که توانست با توجه به نیاز آمریکایی ها و فرانسوی ها به آزاد سازی گروگان های خود در لبنان، مقادیر قابل توجهی قطعات و موشک هاوگ و نیز موشک تاو را در سال ۱۳۶۴ تهیه کند که اقدام موثری در ماجرای مک فارلین بود.

در چهار سال آخر جنگ، آقای هاشمی رفسنجانیبه همراه سایر مسئولین کشور،ظرفیت کشور را به جبهه ها سرازیر کرد. در همین دوران بود که عملیات هایی مانند فتح فاو، کربلای ۴ و شلمچه(کربلای۵) و نیز عملیات والفجر۱۰ از سال ۱۳۶۴ تا ابتدای سال ۱۳۶۷ انجام شد. با گسترش جنگ و فراگیر شدن آن در حمله به شهرها و توسعه جنگ شیمیایی و افزایش حملات عراق به بنادر نفتی ایران و نفتکش ها در خلیج فارس، امام خمینی در ۱۲ خرداد ماه سال ۱۳۶۷ آیت الله هاشمی رفسنجانی را به سمت «جانشین فرمانده کل قوا» با تمام اختیارات منصوب کرد تا ایشان بتواند تمامی امکانات دولت و نیروهای مسلح را در مقابله با ارتش بعثی عراق بکار گیرد که ایشان هم نخست وزیر را به سمت رئیس ستاد فرماندهی کل قوا و برخی از وزرا و فرماندهان جنگ را در مسئولیت های ستاد فرماندهی کل قوا بکار گرفت.

مهمترین نقش آیت الله هاشمی رفسنجانی را باید در خاتمه دادن به جنگ تحمیلی در سال ۱۳۶۷ دانست. اواخر دوران جنگ، تقریبا هیچ یک از مسئولین طراز اول کشور حرفی از پایان دادن به جنگی که دیگر فرسایشی شده بود، نمی زدند، ولی هاشمی رفسنجانی پس از انتصاب به سمت جانشین فرمانده کل قوا، از فرماندهان جنگ خواست تا طرح خود را برای تداوم و پیروزی در جنگ ارائه کنند.

از دولت هم خواست تا چگونگی توان خزانه کشور برای پشتیبانی از نیروهای حاضر در صحنه عملیات را به تصویر بکشد. نامه تکان دهنده فرمانده کل سپاه و نوشته رییس سازمان برنامه و بودجه بیانگر آن بود که پیروزی نظامی به این زودی ها امکان پذیر نیست . از سوی دیگر معلوم بود که آمریکا و سایر قدرت های بزرگ نخواهند گذاشت که جمهوری اسلامی ایران پیروز مطلق و بلامنازع میدان جنگ با عراق باشد. حضور گسترده ناوهای جنگی آمریکا در خلیج فارس از سال ۱۳۶۶ و حمله به سکوهای نفتی ایران و سرنگونی هواپیمای مسافری ایران نیز بیانگر این موضوع بود.

در اینجا بود که پس از چهار ماه شکست پی در پی در جبهه ها و به اسارت درآمدن نزدیک به ۱۷ هزار نفر از رزمندگان، آقای هاشمی رفسنجانی آماده یک فداکاری بزرگ شد و به امام خمینی پیشنهاد کرد که ایشان مسئولیت خاتمه یافتن جنگ از طریق پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را می پذیرد و خود را قربانی رسیدن به صلح برای ملت ایران می کند.ولی امام خمینی که همیشه صادقانه و شفاف، واقعیات اوضاع و مشکلات کشور را برای مردم بیان می کرد، شخصا با پذیرش آتش بس، به جنگ ۸ ساله پایان دادند.

ریاست جمهوری

آیت الله هاشمی رفسنجانی را می‌توان به جرات مرد روزهای سخت ایران دانست . از همراهی وی با بنیانگذار جمهوری اسلامی در روزهای مبارزه وانقلاب تا قبول مسئولیت در تمامی دوران جمهوری اسلامی ثابت می‌کند که برای ایران مردی تکرار ناشدنی است.

همین قدرت و توانایی در مدیریت شرایط سخت بود که وی را در سال ۶۸ و درست یک سال پس از اتمام جنگ و بعد از فقدان امام خمینی(ره) به قبول مسئولیت ریاست جمهوری وادار کرد تا وظیفه بازسازی اقتصادی را بر عهده گیرد که ۸ سال جنگ لطمه‌های بزرگی به آن زده بود.

بر همین اساس دولت سازندگی در سال‌های اول پس از جنگ برسرکار آمد. دولت اول آیت الله هاشمی رفسنجانی ازنظر اقتصادی با کسری بودجه شدید نزدیک به ۵۰ ‌درصد مواجه بود، اما توانست بودجه را در طول دورانی هشت ساله به توازن برساند. از سوی دیگر، ترکیب بودجه و هزینه‌های دولت به نفع طرح‌ها و هزینه‌های عمرانی تغییر کرد و این رویکرد افتتاح و راه‌اندازی طرح‌های بزرگ عمرانی در هشت سال ریاست‌جمهوری وی را به دنبال داشت.

پس از پایان یافتن جنگ ، یکی از اولویت‌های کشور، بازسازی کشور و ترمیم زیر ساخت‌ها و خسارت‌های ناشی از جنگ تحمیلی بود، بر این اساس ، دولت سازندگی، بازسازی ویرانی‌های جنگ و توسعه اقتصادی را در اولویت کاری خود قرار داد و برنامه‌های داخلی خود را بر پایه سیاست تعدیل و توسعه صادرات (در مقابل جایگزینی واردات) خصوصی‌سازی و جذب سرمایه‌های خارجی بنیان نهاد و سیاست خارجی‌اش را بر تنش‌ زدایی استوار کرد.

از مهمترین فعالیت‌های اقتصادی صورت گرفته در دولت سازندگی، تدوین و اجرای اولین برنامه پنج ساله توسعه اقتصادی بعد از انقلاب بود. سیاست باز اقتصادی و وضع قوانین ضد انحصار از جمله اقدامات مؤثر وی بوده است. آیت الله هاشمی رفسنجانی تفکر اقتصادی دولت خود را بر مبنای حضور افراد فنی و مسلط به حوزه اقتصاد یا همان تکنوکرات‌ها پیش برد، به گونه ای که در دولت اول و دوم ، تلاشی صورت گرفت تا در زمینه اجرایی و عملیاتی، مدیریت کشور از سمت چهره‌های صرفا سیاسی به سمت افراد با تجربه فنی و اجرایی لازم در هر حوزه منتقل شود. این عمل سبب شد تا کشور در بخش‌های عمرانی و زیر ساختی با نظر سیاسی مدیریت نشود، بلکه حرف اول را دیدگاه فنی و کارشناسی بیان می کرد.

از سوی دیگر، به جهت نیاز ارزی کشور برای انجام این حجم بالای کار، استفاده از فاینانس و وام‌های خارجی به عنوان اهرم‌های مالی برای راه انداختن و سرعت بخشیدن به پروژه‌ها در داخل کشور در این دوران ضرورت پیدا کرد.

شرکت‌های داخلی نیز در این دوره زمانی کمک مهمی برای راه افتادن چرخ‌های اولیه عمران کردند. البته در بخش‌های مهمی مانند نفت و گاز که در آن مقطع توان مهندسی بالایی در کشور وجود نداشت، احیای ظرفیت‌های عقب افتاده از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود و همه این موارد در کنار هم سبب شد تا فرآیند همزمان سازندگی در بخش‌های مختلف آغاز شود.

به گفته وی به‌کارگیری سیاست‌های تثبیت، سبب شد نرخ تورم از ۴۹.۴ به ۲؛ ۳۲ ‌درصد در سال۱۳۷۵ کاهش یابد و در عین حال رشد تولید ناخالص داخلی از ۵؛۴ به ۵.۲ درصد، رشد سرمایه‌گذاری از ۳.۲ به ۸.۳ درصد بالغ شود. همچنین نرخ بیکاری از۱۶درصد پس از جنگ به ۹‌درصد در سال ۱۳۷۶ تقلیل یافت. افزایش تراز بازرگانی خارجی به ۷.۴ میلیارد دلار، کاهش کل بدهی‌های خارجی و بهبود ساختار سررسید بدهی‌ها از دیگر موفقیت‌های دوران سازندگی بوده است.

در این دوران بیش از ۶۰ سد مخزنی ساخته شد و توسعه شبکه‌های آبیاری و زهکشی و سایر اقدامات بخش کشاورزی سبب شد که محصولاتی نظیر گندم و محصولات زراعی رشد سالانه‌ای حدود ۶۰‌درصد را تجربه کنند.

همچنین در مسیر سازندگی، بنگاه‌های تولیدی و کارخانجات و بخش خصوصی رشد بیشتر و سریع‌تری پیدا می‌کنند، رشدی که بنیان اصلی رشد اقتصادی کشور را هم فراهم کرد. این رشد در ادامه خود افزایش اشتغال، توسعه تولید داخلی، افزایش منابع مالی و نتیجتاٌ مصرف بیشتر را هم ایجاد کرد. از همین رو کاهش بیکاری ناشی از افزایش عمران و تولید سبب شد تا توزیع درآمد در گستره بزرگتری از جامعه اتفاق بیافتد.

اقدامات دولت سازندگی در بازسازی کشور و ایجاد زیر ساخت‌های اقتصادی و فرهنگی ، پیامدهای مثبتی را در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجنماعی کشور بر جای گذاشت .

اجرای برنامه توسعه اول در این دوران , علاوه بر رونق بخشیدن به فعالیت‌های اقتصادی ، باعث ایجاد تحرک در سرمایه‌گذاری , تولید و اشتغال و تأمین رشد متوسط سالیانه ۳/۷درصد تولید ناخالص داخلی شد و بازسازی خسارت خرابی‌های جنگ تا حدی ترمیم کرد. برنامه دوم توسعه نیز از جهت ساختاری و ماهیت تفاوت زیادی با برنامه اول نداشت و به نوعی ادامه آن محسوب می‌شد و در این برنامه نیز رشد و توسعه اقتصادی به عنوان اصلی‌ترین هدف در نظر گرفته شده بود.

ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام

هنوز هشت سال ریاست جمهوری آیت الله هاشمی رفسنجانی به پایان نرسیده بود که آیت الله خامنه ای در اسفند ماه ۱۳۷۵ با حکم جدیدی، ایشان را به عنوان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام برگزید. اگرچه پیش از آن هم در چندین دوره ریاست این مجمع را بر عهده داشت، اما این حکم موارد مهمی داشت که می توان گفت تدوین سیاست های کلی ، داوری در اختلافات شورای نگهبان و مجلس شورای اسلامی و حل معظلات کشور ، فصلی دیگر از مدیریت جامع و فراجناحی آیت الله هاشمی رفسنجانی را رقم زد.

اما همین دوران که دو دولت با دورویکرد متفاوت روی کار آمده بودند، فرصتی به تندروها داده بودند که به مصداق پیش بینی تاریخی امام راحل که « حتمال قوی می‌دهم که پس از من برای انتقام‌جویی از من به بعضی از نزدیکان و دوستانم تهمت‌ها که من آن را ناروا می‌دانم، بزنند و به آتشی که باید من را بسوزاند ، آنان را بسوزانند و احیاناً به صورت دفاع از من انتقام مرا از آنان بگیرند.» (صحیفه امام خمینی ،جلد ۱۷ ،صفحه ۹۰ ) ، با بیشترین توهین ها و تهمت ها ، آیت الله هاشمی رفسنجانی را نواختند!! و کار به جایی رسید که شخصی در مقام رئیس جمهور ، در تلوزیون زبان به دروغ گشود و خیلی ها با سکوت خویش، آن جمله معروف هاشمی رفسنجانی را در تاریخ مظلومیت مردان راستین جاودان کردند که « «روزی در جمع یاران به بهشتی گفتم این تهمتهای تلخ آزارت نمی دهد؟. نگاهم کرد و گفت: این آسیاب به نوبت است ،نوبت تو هم خواهد رسید.»

سال ۸۹ که امواج سیاسی بعضی ها را سوار بر خویش کرده بود و هرچه دلشان می خواست ، می گفتند، آیت الله هاشمی باز دست به قلم برد و نگاشت: « اینک ۳۰ سال از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذرد و بقایای فکری دین‌زدایی و روحانیت‌ستیزی که در بهار هوشیاری مردم ایران، چون مارهای افسرده سر در خاک انتقام فرو برده بودند، در پاییز بداخلاقی‌های سیاسی و اختلافات سلیقه‌ای، پوست‌اندازی کرده و سر برآورده‌اند و خاکریز به خاکریز جلو می‌آیند و شاهدیم که پس از توهین و تهمت به سران روحانی عرصه سیاست در ۳۰ سال گذشته، به فضلا، علما و مراجع قم رسیده‌اند. تأسف‌آور است که این بار برای توهین و تهمت، لباس رشیدی مطلق‌ها را درآورده و خرقه دوستی و ارشاد پوشیده‌اند، رندانه با چراغی که دروغ را اخلاق، تهمت را مبارزه و توهین را جهاد می‌دانند، مزوّرانه پشت خاکریزی پناه گرفته‌اند که مطمئناً آخرین و بالاترین هدف آنها خواهد بود.»

صبر سیاسی آیت الله هاشمی رفسنجانی میوه شیرینی به نام «آگاهی» داد تا مردی که ۸ سالتمام تحت شدید ترین ومسموم ترین تبلیغات سیاسی بودند، حتی پس از رد صلاحیت ، گوش هوش به سخنان ایشان بسپارند که نتیجه آن انتخاب دولت اعتدال در سال ۱۳۹۲ و انتخاب معنا دار آیت الله هاشمی رفسنجانی به عنوان نفر اول پنجمین دوره انتخابات مجلس خبرگان رهبری دراستان تهران انتخاب شوند و در تاریخ ماندگار شود که ریاست و نایب رئیس مجلس خبرگان رهبری، نتیجه هوشمندی مرد و مسئولان در مقاطع مختلف بود.

تالیفات

  1. سرگذشت فلسطین، اکبر هاشمی رفسنجانی، اکرم زعیتر، ناشر: بوستان کتاب قم

  2. کارنامه و خاطرات، اکبر هاشمی رفسنجانی، عباس بشیری، محسن هاشمی رفسنجانی، ناشر: دفتر نشر معارف انقلاب

  3. آزاداندیشی اسلامی و روشنفکری اسلامی، اکبر هاشمی رفسنجانی، ناشر: برد

  4. جایگاه مساجد در نظام اسلامی از منظر قرآن، اکبر هاشمی رفسنجانی، ناشر: زینی

  5. فرهنگ قرآن، اکبر هاشمی رفسنجانی، ناشر: بوستان کتاب قم

  6. تفسیر راهنما ۲۳جلد، اکبر هاشمی رفسنجانی، ناشر: بوستان کتاب قم

  7. جهان در عصر بعثت، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمدجواد باهنر، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی

  8. امیرکبیر: قهرمان مبارزه با استعمار، اکبر هاشمی رفسنجانی، ناشر: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی

  9. همبستگی امت اسلامی (مجموعه سخنرانی‌ها در کنفرانس بین‌المللی وحدت اسلامی)، اکبر هاشمی رفسنجانی، سیدجلال میرآقایی (گردآورنده)، ناشر: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی

  10. سماحه الشیخ الهاشمی الرفسنجانی فی عصر المجابهه: مذاکرات المخاض السیاسی، عبدالرحیم حمرانی، اکبر هاشمی رفسنجانی

عروج

سرانجام این کوه صبر و مقاومت که از سال ۱۳۶۰ تا ۱۸ دیماه ۱۳۹۵ خاطرات هر روزشان را می نوشت ، پس از عمری جهاد و مبارزه، عصر روز یکشنبه، ۱۹ دی ماه به دیار باقی شتافت و پس از دو شب وداع تاریخی مردم با پیکرشان در حسینیه جماران، صبح روز سه شنبه ، ۲۱ دی ماه، بعد از یک تشییع جنازه میلیونی از دانشگاه تهران تا بهشت زهرا، در جوار امام راحل و در مضجع شریفش به خاک سپرده شد.یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.(۱)

۱- مرکز اسناد آیت االه هاشمی رفسنجانی

۲ – سایت ویکی پدیا

بازدیدها: ۸

زندگینامه شیخ صدرالدین محمد بن اسحاق القونوى(۶۰۷- ۶۷۳ه.ق) «شیخ کبیر»

وى ابو المعالى صدر الدین محمد بن اسحاق بن یوسف بن على قونوى (۶۰۷- ۶۷۳) ملقب به شیخ کبیر است. از علماى نامى و عرفاى عالى مقام و مشایخ بزرگ قونیه بوده پدرش در کودکى او وفات کرد و مادرش به ازدواج شیخ اکبر محیى الدین ابن العربى در آمد، بدین وسیله صدر الدین نیز در تحت تربیت ناپدرى و دیگر از بزرگان عرفان در آمد و در کنار سلوک و ریاضت به کسب علوم ظاهرى هم پرداخت و در اندک زمانى جامع فقه و حدیث و علوم ظاهرى و عقلى و نقلى گردید به طورى که در تمام آنها وحید عصر و مرجع استفاده علماى ظاهر و استفاضه بزرگان وقت بوده است، قطب الدین شیرازى از شاگردان وى بوده، حضرت شیخ با سعد الدین حمویى ملاقات و رابطه محبت و وداد با یکدیگر داشته‏ اند. وى با خواجه نصیر الدین طوسى در مسائل حکمت مکاتبات فراوانى داشته و مورد تمجید خواجه بوده است. با مولاناى روم نیز کمال یگانگى را داشته و وظایف تجلیل و احترام تمام در حق یکدیگر معمول مى ‏داشته ‏اند.

شمس الدین احمد افلاکى در کتاب مناقب العارفین آورده که: حضرت چلبى حسام الدین از خداوندگار ما (حضرت مولانا) پرسیده بود که نماز شما را که بگزارد؟

فرمود که خدمت شیخ صدر الدین اولى است چه تمامت اکابر علما و قضاه را طمعى بود که نماز کنند، میسرشان نشد و آن عنایت، خاصه آن یگانه گشت.

باز گوید: بزرگى را عزاى عظیم واقع شده بود و کافه افاضل و شیوخ کبار و امراى مختار آن جایگاه حاضر آمده بودند. تا وقت نماز شام حضرت مولانا در معانى و دقایق گرم شده بود. به اتفاق تمام التماس نمودند که خداوندگار امامتى کند، فرمود که ما مردم ابدالیم، به هر جایى که باشد مى‏ نشینیم و مى‏ خیزیم، امامتى را ارباب تصوف و تمکن لایق‏اند. خدمت شیخ صدر الدین   رحمه الله را اشارت کرد تا امام جماعت شد و بدو اقتدا کرده و فرمود: من صلى خلف امام تقى فکأنما صلى خلف نبى.

شیخ نور الدین پدر کمال خرساف رحمه الله که از معتبران اعیان بود روایت کند:

در اول حال که مرید شیخ صدر الدین شده بودم، ذکر شنیده و به خدمت آن بزرگ تردد مى‏نمودم. سنت شیخ چنان بود که بعد از نماز جمعه تمام علما و فقرا و امرا، بر موجب «فانتشروا فى الارض و ابتغوا من فضل الله» در زاویه جمع آمدندى و خدمت شیخ مسأله، و اما نکته مى‏گفت تا در کشف آن بحثها مى‏کردند و غلبه عظیم مى‏شد و شیخ اصلا نمى‏گفت. عاقبت سخنى مى‏فرمود تا بحث منقطع مى‏شد.

روزى در خدمت شیخ، اکابر بسیار نشسته بودند، ناگاه از دور حضرت مولانا پیدا شد. شیخ برخاست و با جمیع اکابر استقبال مولانا کرده، همانا که بر کنار صفه بنشست. شیخ بسیار تکلف کرد که بر سر سجاده نشنید. فرمود نشاید، به خدا چه جواب گویم؟ شیخ گفت تا در نیمه سجاده حضرت مولانا نشیند و در نیمه دیگر بنده. گفت نتوانم به حق (تعالى) جواب آن گفتن. شیخ گفت سجاده‏اى که به جلوس خداوندگار به کار نیاید به ما نیز نمى‏ آید.

سجاده را در نور دید و بینداخت. بعد از آن هرگز حضرت مولانا سخنى نفرمود و صامت گشته، چندانى بنشست که حاضران مجلس حیران و سکران شدند … ناگاه مولانا الله بگفت و برخاست و «وفقکم الله» گویان روان شد.

جامى در کتاب نفحات الانس آورده که کنیت وى ابو المعالى است، جامع بوده میان جمیع علوم- چه ظاهرى و چه باطنى و چه نقلى و عقلى-. میان وى و خواجه نصیر الدین طوسى اسئوله و اجوبه واقع است و مولانا قطب الدین علامه شیرازى در حدیث شاگرد وى است و کتاب جامع الاصول را به خط خود نوشته است و بر وى خوانده و به آن افتخار مى‏کرده. و از این طایفه شیخ مؤید الدین جندى و مولانا شمس الدین ایکى و شیخ فخر الدین عراقى و شیخ سعید الدین فرغانى قدس الله تعالى ارواحهم و غیر ایشان از اکابر در حجر تربیت وى بوده ‏اند و در صحبت وى پرورش یافته‏ اند.

با شیخ سعد الدین حموى بسیار صحبت داشته است و از وى سؤالات کرده. شیخ بزرگ (محیى الدین) رحمه الله علیه در آن وقت که از بلاد مغرب متوجه روم بود، در بعض مشاهدات خود به وقت ولادت وى، استعداد و علوم و تجلیات و احوال و مقامات وى و هر چه در مدت عمر و بعد از مفارقت در برزخ و بعد از برزخ بر وى گذشت و خواهد گذشت، مکاشف شد. بل شهد احوال اولاده الالهیین و مشاهدهم و مقاماتهم و علومهم و تجلیاتهم و اسمائهم عند الله و حلیه کل واحد منهم و احوالهم و اخلاقهم و کل ما یجرى لهم و علیهم الى آخر اعمارهم و بعد المفارقه فی برازخهم و ما بعدها. و چون به قونیه رسید بعد از ولادت وى و وفات پدرش، مادرش به عقد نکاح شیخ‏درآمد و وى در خدمت و صحبت شیخ تربیت یافت. وى نقاد کلام شیخ است و مقصود شیخ در مسأله وحدت وجود، بر وجهى که مطابق عقل و شرع باشد، جز به تتبع تحقیقات وى- و فهم آن- کما ینبغى میسر نمى ‏شود.

وى را مصنفات بسیار است چون تفسیر فاتحه و مفتاح الغیب و نصوص و فکوک و شرح حدیث و کتاب نفحات الهیه که بسیارى از واردات قدسیه خود را در آنجا ذکر کرده است و هر کس مى‏خواهد که بر کمال وى در این طریق فى الجمله اطلاعى یابد، گو آن را مطالعه کند که بسى از احوال و اذواق و مکاشفات و منازلات خود را در آنجا نوشته است.

در آنجا گوید که در سابع عشر شوال سنه ثلاث و خمسین و ستمائه در واقعه‏ اى طویله حضرت شیخ (محیى الدین قدس سره) را دیدم و میان من و وى سخنان بسیار گذشت. در آثار و احکام الهى سخنى چند گفتم. بیان من وى را بسیار خوش آمد، چنان که روى وى از بشاشت آن درخشیدن گرفت. سر مبارک خود را از ذوق مى‏جنبانید و بعضى از سخنان را اعاده مى‏ کرد و مى‏ گفت: ملیح ملیح.

من گفتم: یا سیدى! ملیح تویى، که تو را قدرت آن هست که آدمى را تربیت کنى و به جایى رسانى که چنین چیزها را دریابد، و لعمرى اگر تو انسانى ما سواى تو همه لا شى‏اند. بعد از آن به وى نزدیک شدم و دست وى را ببوسیدم و گفتم مرا به تو یک حاجت دیگر مانده است. گفت: طلب کن. گفتم: مى‏خواهم که متحقق شوم به کیفیت شهود دائم ابدى تو مر تجلى ذاتى را، و کنت اعنى بذلک: حصول ما کان حاصلا له من شهود التجلى الذاتى الذى لا حجاب بعده و لا مستقر للکمل دونه.

گفت: آرى! و سؤال مرا اجابت‏ کرد و گفت: آنچه خواستى مبذول است، با آن که تو خود مى‏دانى که مرا اولاد و اصحاب بودند و بسیارى از ایشان را کشتم و زنده گردانیدم، مرد آن که مرد و کشته شد آن که کشته شد و هیچ کدام را این معنى میسر نشد. گفتم: یا سیدى! الحمد لله على اختصاصى بهذه الفضیله، اعنى انک تحیى و تمیت. و سخنان دیگر گفتم که افشاى آن نمى‏شاید آنگاه از آن واقعه‏درآمدم. المنه لله على ذاک.

گویند شیخ شرف الدین قونیوى از شیخ صدر الدین قدس سرهما پرسید که: من این الى این و ما حاصل فى البین؟ شیخ جواب داد: من العلم الى العین و الحاصل فى البین تجدد نسبه جامعه بین الطرفین ظاهره ناظره بالحکمین.

مؤید الدین جندى در مقدمه کتاب شرح فصوص الحکم خود، در تمهیدى به ذکر القاب شیخ خود- قونوى- مى‏پردازد و مى‏گوید: او سرور و سند و پیشرو من به سوى خداوند تعالى بود یعنى امام علام، پرچمدار علماى اعلام، شیخ مشایخ اسلام، حجت الهى در میان مردمان، سلطان محققان، پناهگاه عارفان و واصلان، ذخیره الهى در بین جهانیان، امام وارثان محمدى … ابو المعالى صدر الحق و الدین، حیات بخش اسلام و مسلمین محمد بن اسحاق بن محمد بن یوسف القونوى رضى الله عنه و ارضاه به منه. خطبه فصوص را از براى من شرح کرد و در اثناى آن واردى غیبى بر وى وارد گشت و اثرش ظاهر و باطن مرا فرا گرفت سپس در من تصرفى شگفت نمود و مضمون کتاب را به تمامه- در شرح خطبه- مفهوم گردانید و چون این معنى را از من دریافت، گفت: من نیز از حضرت شیخ درخواستم که کتاب فصوص را بر من شرح کند، خطبه را شرح کرد و در اثناى آن در من تصرفى نمود که مضمون تمام کتاب معلومم شد. من از این داستان بسیار مسرور شدم و دانستم که مرا بهره‏اى تمام خواهد بود. پس از آن فرمود: آن را شرحى بنویس. پس در حضور وى- اجلالا لقدره و امتثالا لامره- خطبه را شرح کردم.

و نیز از قول شیخ خود- صدر الدین قونوى- واقعه‏اى را در همین مقدمه کتاب شرح فصوص الحکم نقل مى‏کند و آن این که: روزى در مجلس سماعى که در دمشق‏ تشکیل شده بود، وى (صدر الدین قونوى) با شیخ الشیوخ سعد الدین حموى و شیخ اسماعیل بن سودکین که از شاگردان شیخ اکبر است گرد آمدند. در وقت سماع، در حالى که مردم در حالت وجد و سرور خود بودند، شیخ سعد الدین در صفّه‏اى از مجلس به پاخاست و در حالى که دستهایش را به علامت تعظیم روى سینه گذاشته بود منتظر ماند تا سماع به پایان رسید. سپس در حالى که چشمهاى خویش را همچنان بسته نگاه داشته بود ندا داد که صدر الدین کجاست؟ شمس الدین اسماعیل کجاست؟

صدر الدین قونوى گوید: در آن حال من و شیخ شمس الدین اسماعیل به سویش رفتیم. شیخ با ما معانقه کرد و به سینه‏اش چسباند و چشمهایش را به روى ما گشود و مدتى در ما نگریست و گفت: حضرت رسول (صلّى الله علیه وآله وسلّم) در اینجا حضور داشت و هم چنان که مرا دیدید در حضورش بودم، و چون حضرت بازگشت خواستم چشمهاى خود را که در مشاهده آن حضرت بود به روى شما بگشایم (۲).

صاحب کتاب ریاض العارفین این رباعى را به شیخ صدر الدین قونوى نسبت مى‏دهد و مى‏گوید از او است:

آن نیست ره وصل که انگاشته‏ ایم

و ان نیست جهان جان که پنداشته‏ ایم

آن چشمه که خضر خورده زو آب حیات 

در خانه ماست، لیک انباشته ‏ایم‏

صاحب کتاب طرایق الحقایق پس از ذکر شمه ‏اى از حال شیخ- قدس الله سره- گوید: جلالت قدر ابوالمعالى شیخ صدرالدین محمد بن اسحاق قونیوى قدس سره زیاده از حد تقریر و قدر تحریر است، چنان که مى‏گویند مولانا جلال الدین در مثنوى به این اشعار اشاره به او فرموده:

پاى استدلالیان چوبین بود 

پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده ور 

کز ثباتش کوه گردد خیره سر

وقتى شیخ صدر الدین محمد یکى از وسایل خود را از قونیه به نزد جناب سلطان الحکماء خواجه نصیر المله و الدین محمد طوسى قدس سره القدوسى فرستاد، وى در جواب به این عنوان مرقوم داشته که: خطاب عالى مولانا الاعظم، هادى الامم، کاشف الظلم، صدر المله و الدین، مجد الاسلام و المسلمین، لسان الحقیقه، برهان الطریقه، قدوه السالکین الواجدین و مقتدى الواصلین المحققین، ملک الحکماء و العلماء فى الارضین، ترجمان الرحمن، افضل و اکمل جهان، ادام الله ظله و حرس و بله و طله، به خادم دعا و ناشر ثنا، مرید صادق و مستفید عاشق، محمد طوسى رسیده، بوسیده بر چشم نهاد و گفت:

از نامه تو ملک جهان یافت دلم 

وز لفظ تو عمر جاودان یافت دلم‏

دلمرده بدم چو نامه‏ات برخواندم 

از هر حرفى هزار جان یافت دلم‏

خداى تعالى آن ظل ظلیل را گسترده داراد و آن پرتو تجلى را در میان اهل کمال تابنده و پاینده- به حق حقه-.ما از این مکاتبه و جواب آن پى مى ‏بریم که خواجه نصیر الدین مرد مبالغه گویى نبوده و این القاب و عناوین از جانب او دلیل بارزى است که به حضرت شیخ ارادت مخصوص داشته و واقعا اخلاص مى‏ ورزیده است، و علت این ارادت و اخلاص از جانب خواجه و حضرت مولانا و غیرهما- که چند نمونه نام خواهیم برد- نسبت به شیخ صدر الدین چیزى جز علو مقام و معنویت وى و فضایل ظاهرى و باطنى او نبوده است.

از مکتب این عارف بزرگ، بزرگانى برخاستند که هر یک در نشر علوم و معارف اسلامى سهم بزرگى را دارا هستند. از جمله عفیف الدین است که به حضور شیخ‏ نوشته: العبد حقا، سلیمان بن على، العبد المطلق الممحو العینى، محو عبودیه لذلک الاحاطه … المولویه الصدریه المرکزیه القطبیه جسما، المحیطه عقلا، الجامعه هویه، متع الله الحسن بنشأه کمالها و اوتر (کذا) على عبد ربانیتها سوابغ افضالها …

اجلک ان ابث الیک شوقى

لانک جنه و الشوق نار

شیخ تقى الدین حورانى به حضرت شیخ نوشته: الله ولى الذین آمنوا، العبد الفقیر الحورانى تقبل مواطئى اقدام المولویه المالکیه العالمیه القابلیه العارفیه، مرجع المحققین و قدوه السالکین و امام المعنى و مرشد الطالبین و بغیه القاصدین و منهل الواردین، لسان الحق، حجه الله على الخلق، علم الحقیقه على الحقیقه و موئل سالکى الطریقه، صدر المله و الحق و الدین، افاض الله على الامه بفضله سبحانه همته و اعاد على المله عامه برکته …

و باز براى نمونه نامه‏اى را که شیخ فخر الدین عراقى- صاحب لمعات و شاگرد مکتب او- نوشته است براى خوانندگان عزیز نقل مى‏کنیم:

هذا کتاب کتب الشیخ فخر الدین العراقى الى الشیخ المحقق صدر الدین رضى الله عنه و عنه‏

الحمد لله و سلام على عباده الذین اصطفاه: عشق شور انگیز درد آمیز که دائم محرک سلسله شوق و نزاع و مشعل نایره تحنن و التیاع است، در دل بنده مخلص عراقى، آتش اشتیاق چنان مى‏افروزد و خزف عیش او را چنان مى‏سوزد که تابش آن جز به خاک کوى و آب روى مولانا الامام المبین و القرآن العظیم صدر الشریعه و الطریقه و مظهر الحق و الحقیقه لا زال ملاذا لاهل الطریق و موکلا لاصحاب التحقیق منطفى نشود و عیش مکدر، صافى نگردد.

آن بخت کو که از در تو باز بگذرم 

و آن دولت از کجا که تو باز آیى از درم‏

از شدت حرقت فرقت و طول مدت غربت کار به جان [رسید] و کارد به استخوان، عمر به آخر آمد و ضعف مستولى گشت و آن راز چنان که بود در پرده بماند، هیهات، هیهات، الباب مقفل و الحجاب مسدل، و المفتاح و إن کان معلقا على الباب، لکن وراء الحجاب و … الى کم فرقه و کم اغتراب، فهل اشکو لغیر الله حالى؟ یا سیدى! من خرج عن اهله فهو غریب، و عذاب الغربه شدید، فطوبى لمن لم یعزب عن وطنه و لم یغب عن حضور سکنه، استغنى بمطالعه انوار ذاته عن ملاحظه انوار صفاته، یسافر و هو یقیم على بساط الشهود، و یقطع الطریق بمعاله (کذا) من محل الى محل و من نور الى نور، یتقلب (ینقلب) فى انهار الاسماء و الصفات و یتخطى اطوار المعارج و الارتقاءات، و هو ساکن لا حراک به و لا اضطراب، و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمر مر السحاب، فهناک یسافر مع الرفیق الاعلى فى طریق الاباد و الازال و یتقلب (ینقلب) به (له) فى الغدو و الاصال، لتقلبه فى الشئون و الاحوال قائلا بلسان الحال: …

و صاحب هذا المقام مثل حضره مولائى و سیدى لا یحتاج الى غربه و لا الى اوبه، فاما من لم یصل الى هذا المشهد العزیز- مثل هذا الغریب- فمتحرک دائما الى ان ینتهى عما فیه بدا و یدخل فیما منه خرج، الا الى الله تصیر الامور. میل طبع و حکم شرع، دائم محرک و باعث مى‏باشد بر مراجعت با وطن اصلى و معدن وصل، و آن جناب اظهر و مقام انوار مولانا است، اما هر بار که این بى‏مقدار (قدار) قصد آن دیار مى‏کند و متوجه آن مزار مى‏آید تعویقى دامنگیر مى‏شود که خلاص از آن محال مى‏نماید … امید است مغناطیس سمت عالیه جاذب و محرک آید.

قصه دراز است و عمر کوتاه و یاراى دم زدن نه، به اشارت شیخ رضى الله عنه از بلد روم به مزار شام و قدس افتاد و از آنجا به امر مصطفى علیه الصلوه و السلام به حجاز پیوست، اینجا موقوف اشارت ماند.

گیرم که نیایى و نپرسى حالم 

در خواب خیال خویش بارى بفرست‏

نسبت خرقه

و اما نسبت خرقه وى در تصوف تا جناب معروف کرخى، چنان که صاحب کتاب طرایق الحقایق گوید به این طریق است: ایشان خرقه از دست جناب شیخ اکبر محیى الدین اعرابى قدس سره پوشیده ‏اند و جناب شیخ پوشیده است از شیخ ابو الحسن على بن عبد الله بن جامع، و وى از شیخ محیى الدین گیلانى، و وى از شیخ ابو سعید مبارک بن على المخزومى، و وى از شیخ ابو الحسن على بن محمد بن یوسف القرشى الهکارى، و وى از شیخ ابو الفرج الطرطوسى، و وى از ابو الفضل عبد الواحد بن عبد العزیز التمیمى، و وى از ابو بکر الشبلى، و وى از سید الطایفه ابو القاسم الجنید، و وى از سرى سقطى، و وى از معروف کرخى قدس الله ارواحهم (۳).

در میان تألیفات حضرت شیخ قدس سره وصیت نامه‏اى است به نام: وصیه الشیخ صدر الدین عند الوفاه، ما این وصیت نامه را از آن جهت که معرّف شخصیت و نیز اعتقاد او به حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف است از روى نسخه کتابخانه شهید على پاشا پس از عکس گرفتن تصحیح کرده و ترجمه نمودیم، لذا آن را همراه با ترجمه فارسى ارائه مى‏دهیم تا حاق عقیده و روش این عارف نامدار- که متأسفانه تاکنون چهره معنوى‏اش در آئینه تاریک تاریخ جلوه گر نشده- شناخته شود و این کار، روزنه‏اى باشد که به کانون نور گشوده گردد، باشد که در آینده بیشتر شناخته شود و براى شناختن این شخصیت عظیم اسلامى منتظر مستشرقان و غربى گرایان نباشیم (۴). در هر سطر این‏ وصیت نامه رموزى نهفته است که آن را جز راسخان در علم نخواهند دانست.

 

وصیه شیخ صدر الدین عند الوفاه

بسم الله الرحمن الرحیم یقول العبد الفقیر الى رحمه الله تعالى و رضوانه و لطفه الخالص و عفوه و غفرانه محمد بن اسحق بن محمد بن یوسف بن على کاتب هذه الوصیه مشهدا على نفسه من حضره المؤمنون و من غاب عنه مما یقدر وقوفه على هذه الوصیه انه موقن بان الله تعالى واحد احد فرد صمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد و ان الله تعالى بعثه [بعثه‏] من اختار من صفوته الى خلقه عموما- کنبینا محمد صلى الله علیه و سلم و على آله- و خصوصا- کباقى الرسل- الى طائفه مخصوصه حق، و الجنه حق، و النار حق، و تجسد الاعمال و قبولها [حق، و] الوزن حق، و ان الجمیع صدقوا فیما اخبروا اممهم عن الله تعالى و حکموا به قبل نسخ شرائعهم و تیقنوا ان القیامه حق، و تحول الحق فى الصور الاعتقادیه بحسب الادراک اصل العقائد حق، و النعیم و العذاب المحسوسین و المعنویین حق، و الصراط حق، و البرزخ المتوسطه بین الدنیا و الاخره حق، و تفاصیل ما جاء عن نبینا انه اخبر من احوال الاخره و الجنه و النار و شئون الحق و صفاته و افعاله فى کل موطن حق، و على هذا احیى و علیه اموت.

و اوصى اصحابى و من انتسب الى بالمبادره بعد دفنى فى عموم مقابر المسلمین اول لیله بقرائه سبعین الف مره ذکر لا اله الا الله، ثم ینفرد کل منهم ممن یحضر وفاتى بقول لا اله الا الله سبعین الف مره بحضور و سکینه و وقار ینوى بکل ذلک شرائى من عذاب الله مطلقا و ان یعتقنى الله تعالى من جمیع انواع العذاب و عقوبته و احکام سخطه رجاء الاجابه منه سبحانه بموجب تصدیقنا ما بلغنا فى ذلک عن محمد رسول صلى الله علیه و سلم.

و اوصیهم ایضا ان یغسلونى بمقتضى ما هو مذکور فى کتب الحدیث- لا مقتضى ما هو مذکور فى کتب الفقه- و یکفنونى فى ثیاب الشیخ [محیى الدین رضى الله عنه‏] و فى ازار ابیض ایضا و یبسطوا فى اللحد سجاده الشیخ اوحد الدین الکرمانى رحمه الله علیه و لا یصحبوا جنازتى احدا من قراء الجنائز، و لا یبنوا على قبرى عماره و لا سقفا، بل یبنون نفس القبر بحجاره وثیقه لا غیر و ذلک لئلا یتدثر القبر و یعفو اثره، و یتصدقوا یوم وفتى [وفاتى‏] بالف درهم على ضعفاء الفقراء و المساکین من النساء و الرجال، خصوصا منهم الزمنى و العمیان، و یعطوا شهاب الدین ابرارى من هذا الالف مائه درهم، و الکمال الملازم- الشیخ محمد النخشوانى- مائه درهم ایضا، و تقسموا على الاصحاب لکل واحد بحسب ما یلیق به على نحو ما یتقون علیه.

و یبلغوا سلامى الى ضیاء الدین محمود و یحملوا الیه ببعض ثیایى تذکره، و کذلک بدر الدین عمر، و لکل واحد منهما سجاده من السجادات التى اصلى علیها.

و کتبى الحکمیه تباع و تصدق بثمنها، و ما و فیها من الطبیات و الفقهیات و التفاسیر و الاحادیث و نحوها یکون وقفا بدمشق، و یعطى لمن یتقرب الى الله بحملها الى هنالک و ایصالها الى عفیف الدین وصیه علیها خمس مائه درهم. و تصانیفى یحمل الى عفیف الدین تکون تذکره له منى مع الوصیه ان لا یصف بهذه [الا] على من یرى اهلیه الانتفاع بها.

و اوصى ابنتى السکینه- وفقها الله تعالى على مواظبه الصلوه و سائر الفرائض- دوام الاستغفار و حسن الظن بالله.

و اوصى اصحابى ان لا یخوضوا بعدى فى مشکلات المعارف الذوقیه مجملاتها، بل یقتصروا على تأمل الصریح منها و المنصوص- دون تفقه بتأویل فیما سوى الجلى الصریح- و سواء کان ذلک فى کلامى و [او] کلام الشیخ رضى الله عنه، فهذه مسدود بعدى، فلا یقبلوا کلاما من ذوق احد، اللهم الا من ادرک منهم الامام محمد المهدى [(علیه السلام)‏] فلیبلغه سلامى و لیأخذ عنه ما یخبره به من المعارف لا غیر، و لیقتصروا الان بعد الاقتصار على الصریح و الجلى من کلامى و تصانیفى و تصانیف الشیخ، و لیتمسکوا بالکتاب و السنه و اجماع المسلمین و دوام الذکر و الاشتغال بتفریغ القلب بمواجهه جناب الحق- بموجب ما ذکر فى الرساله الهادیه المرشده- و حسن الظن بالله، و لا تشتغلوا بشى‏ء من العلوم النظریه و غیرها، بل یقتصروا على الذکر و تلاوه القرآن و المثابره على الاوراد الموظفه و مطالعه ما سبقت الاشاره من الصریح الجلى من الاذواق المذکوره.

و من کان متجردا فلیقصد المهاجره الى الشام، فانه سیحدث فى هذا البلاد فتن مظلمه تغیر سلامه الاکثرین منها فَسَتَذْکُرُونَ ما أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ» [المؤمن/ ۴۴] و ان الله حسب من اتقى و سلک سبیل هداه.

و لتذکرونى معشر الاخوان و الاصحاب فى صالح دعائکم و تجعلونى فى حل من کل حق یتعین لکم على شرعا و تطلبوا المحالله من جمیع المعارف، و من عین له قبلى حق مشروع و یتقاضاه صاحبه و لم یحالله، فلیخبر ابنتى سکینه بذلک لترضیه بماشاه.

اقول قولى هذا: استغفر لله لى و لکم، و اتمم وصیتى بقول: سبحانک اللهم و بحمدک لا اله الا انت، استغفرک و اتوب الیک و اغفرلى و ارحمنى انک انت الغفور الرحیم- تمت الوصیه-.

[هو]

وصیت شیخ صدر الدین قونوى هنگام وفات‏

بسم الله الرحمن الرحیم بنده نیازمند به رحمت الهى و رضوان [خشنودى‏] و لطف خالص و عفو و آمرزش او محمد بن اسحاق بن محمد بن یوسف بن على مى‏گوید: نویسنده این وصیت شهادت مى‏گیرد بر خود مؤمنانى را که حضور دارند و کسانى را که غایب‏اند از او- آن مقدار که امکان آگاهى بر این وصیت هست- این که: وى یقین دارد که خداوند متعال واحد احد یگانه و یکتا و صمد [: بى نیاز] ى است که نزاده و زاییده نشده و هیچ کس همتاى او نیست، و این که خداوند متعال هر کس از برگزیدگانش را که خواسته به سوى بندگانش عموما- مانند محمد صلى الله علیه و سلم و على آله- و خصوصا- مانند باقى دیگر فرستادگان- به گروهى مخصوص برانگیخته است حق [: درست‏] است و بهشت و دوزخ حق است و تجسد [شکل یافتن‏] اعمال و قبول آنها حق است و سنجیدن و وزن [اعمال‏] حق است، و این که تمامى [پیغمبران‏] در آنچه که امتشان را از جانب خداوند خبر داده‏ اند و بدان- پیش از منسوخ شدن شریعت هایشان- حکم کرده و یقین داشته ‏اند راست گفتار بوده‏ اند. قیامت حق است و تحول حق تعالى در صورتهاى اعتقادى- به حسب ادراک- که اصل عقاید است حق است و بهشت و عذاب محسوس و معنوى حق است و صراط حق است و برزخ بین دنیا و آخرت حق است و تفصیل آنچه که از پیغمبر ما (صلّى الله علیه وآله وسلّم) رسیده و خبر از احوال آخرت و بهشت و دوزخ داده و همچنین شئون حق تعالى و صفات و افعال او در هر موطن و عالمى حق است و بر این [اعتقاد] زنده هستم و بر این هم مى‏ میرم.

و یاران و خویشاوندان خودم را وصیت مى ‏کنم: پس از آن که مرا در قبرستان عمومى مسلمانان دفن کردند، شب اول [قبر] به خواندن هفتاد هزار مرتبه ذکر لا اله الا الله: سپس هر یک از آنان که وفات مرا حضور دارد، هفتاد هزار مرتبه لا اله الا الله را با حضور و آرامش و سنگین بگوید. به تمام این [گفتن‏] ها، نیت خرید [آزادى‏] مرا از عذاب الهى مطلقا داشته باشد و این که خداوند متعال مرا از تمام انواع عذاب و عقوبت و خشم خود آزادى بخشد و از جانب خداوند سبحان- به موجب تصدیقمان که آنچه در این باره از محمد رسول خدا (صلّى الله علیه وآله وسلّم) به ما رسیده- امید اجابت داشته باشد.

و آنان را باز وصیت مى‏کنم که مرا به موجب آنچه که در کتب حدیث وارد شده غسل دهند نه آنچه که در کتابهاى فقهى گفته شده است، و مرا در لباس شیخ [محیى الدین اعرابى رحمه الله‏] و در لنگى سفید نیز کفن کنند و در گورم سجاده شیخ اوحد الدین کرمانى رحمه الله علیه را پهن کنند و همراه جنازه من هیچ یک از قرآن خوانان جنازه‏ها نباشند و بر قبرم نه ساختمان بنا کنند و نه طاقى بزنند، بلکه خود قبر را با سنگ محکم و سختى استوار کنند- و غیر این نکنند- تا رسم قبر محو نشده و آثارش از بین نرود، و روز وفاتم هزار درهم بر مستمندان ناتوان و بینوایان از زن و مرد- به ویژه بیماران و زمین گیران و کوران- صدقه بدهند، و شهاب الدین ابرارى را از این هزار [درهم‏] صد درهم بدهند و کمال ملازم- شیخ محمد نخشوانى- را هم یکصد درهم بدهند و بر یاران هر یک به حسب آنچه که در خورش هست و بر آن تقوا دارند تقسیم کنند و سلام مرا به ضیاء الدین محمود برسانند و برخى از لباسهاى مرا براى یاد آورى براى او بفرستند. و همین طور بدر الدین عمر را، و براى هر یک آنان سجاده‏اى از سجاده‏هایى که در آنها نماز خوانده ‏ام بفرستند.

و کتابهاى فلسفى ‏ام فروخته شود و پولش صدقه داده شود، و آنچه که در آنها از کتابهاى پزشکى و فقهى و تفسیرى و احادیث و امثال آنها که هست وقف به دمشق است، و به کسى که براى تقرب به خداوند کتابها را به آنجا [: دمشق‏] حمل مى‏ کند- و نیز رساندنش به عفیف الدین- بر آن پانصد درهم وصیت است. و تألیفاتم براى عفیف الدین فرستاده شود تا از جانب من او را یاد آورى‏ اى باشد، با این وصیت که این تألیفات را جز بر کسى که شایستگى بهره بردن از آنها را مشاهده مى‏کند شرح ندهد.

و دخترم سکینه را- که خداوند موفقش بدارد- بر مراقبت نماز و دیگر واجبات و آمرزش مدام خواستن و گمان نیک [در روزى و دیگر امور] به خداوند داشتن وصیت مى‏کنم.

و یاران و اصحاب خویش را وصیت مى‏کنم که پس از من در مشکلات معارف ذوقى- البته بر مجمل و کوتاه آنها- فرو نروند، بلکه بسنده کنند بر اندیشه در آنچه از آن معارف که تصریح دارد و منصوص و روشن است، نه در آنچه که غیر آشکار و صریح است به وسیله تأویل و برگرداندن فهمیدن، خواه آن در مطالب من باشد و یا در مطالب شیخ [محیى الدین‏] رضى الله عنه، چون این [باب‏] پس از من بسته و باز داشته شده است لذا سخنى از ذوق [و مکاشفه‏] هیچ کس نپذیرند، مگر کسى از آنان که امام محمد مهدى (علیه السلام) را درک [: مشاهده‏] کرده باشد، سلام مرا به او برساند و از او- آنچه از معارف را که بیان مى‏کند- فرا گیرد.

و اکنون پس از آنکه بسنده بر صریح و آشکار از سخن و تألیفات من و تألیفات شیخ [محیى الدین‏] کردند، چنگ به کتاب و سنت و اجماع مسلمانان زنند و مداومت بر ذکر و مشغول بودن به خالى کردن دل و توجه به سوى حضرت حق- به موجب‏ آنچه که در رساله هادى مرشد بیان شده- و گمان نیک به خداوند داشته باشند و سرگرم به علوم نظرى و غیر نظرى نشوند بلکه بسنده بر ذکر و تلاوت قرآن و مداومت بر اذکار و اورادى که عهده دارند کنند و مطالعه آنچه که پیش از این بدان اشاره شد، یعنى از صریح آشکار از اذواق [و مکاشفات‏] بیان شده.

و هر کس که مجرد و تنهاست [و گرفتار نیست‏] عزم مهاجرت به شام را کند، چون به زودى در این کشور فتنه و آشوبهاى تاریک و بدى رخ مى‏دهد که سلامتى بیشتر آنان را تغییر مى‏دهد. «زود باشد که آنچه را مى‏گویم به یاد آورید و من کار خویش را به خداوند وا مى‏گذارم که خداى به کار بندگان بیناست» [مؤمن/ ۴۴] و خداوند هر که را که تقوا پیشه کند و راه هدایت او را بپوید کافى و بسنده است.

اى برادران و یاران! در دعاى نیکتان مرا یاد آورید و هر حقى را که شرعا بر گردن من دارید حلالم کنید و از تمام معاریف حلال بودى بطلبید، و هر کس که حقى مشروع بر گردنم اثبات مى‏کند و آن را تقاضامند است و حلال نکرده، دخترم سکینه را بدان حق آگاهى دهید تا به آنچه که مى‏خواهد رضایتش را حاصل نماید.

سخنم این است که مى‏گویم: از خدا طلب آمرزش براى خودم و شما دارم و وصیتم را با این سخن پایان مى‏بخشم: پروردگارا! منزهى و سپاست را مى‏گویم، خداوندگارى جز تو نیست، از تو آمرزش مى‏خواهیم و به سوى تو بازگشت مى‏کنم، مرا بیامرز و رحمتت را شامل حالم فرما که تو آمرزگار و رحیمى.

آثار و تألیفات شیخ کبیر صدر الدین قونوى‏

۱- مفتاح غیب الجمع و الوجود «معروف به مفتاح الغیب» (۵).

۲- النصوص فى‏ تحقیق طور المخصوص.

۳- النفحات الالهیه (۶).

۴- الفکوک فى اسرار مستندات الفصوص (۷).

۵- اعجاز البیان فى تأویل ام القرآن (۸).

۶- شرح حدیث الاربعین.

۷- شرح الشجره النعمانیه فى الدوله العثمانیه.

۸- الرساله الهادیه.

۹- الرساله المفصحه.

۱۰- التوجه الاتم الاعلى نحو الحق جل و علا.

۱۱- شرح اسماء الحسنى.

۱۲- وصایا.

۱۳- شعب الایمان.

۱۴- رساله در بیان مبدأ و معاد.

۱۵- کتاب الالماع ببعض کلیات اسرار السماع.

۱۶- المفاوضات و رساله الهادیه.

و رسالات مختصر دیگر…

____________________________________

(۲) – شیخ سعید الدین فرغانى به نقل از جامى گوید: این فقیر ضعیف بعد از مفارقت خدمت و صحبت شیخ ابو النجیب سهروردى قدس سره، از خدمت مولانا و سیدنا و شیخنا صدر الحق و الدین، وارث علوم سید المرسلین علیه الصلوه و السلام، سلطان المحققین محمد بن اسحق القونیوى رضى الله تعالى عنه و از شرف صحبت و ارشاد و هدایت و اقتباس فضایل و آداب ظاهر و باطن و علوم شریعت و طریقت و حقیقت تربیت یافت و منتفع شد- غایت الانتفاع- [و باز جامى گوید:] و شیخ مؤید الدین جندى در شرح فصوص الحکم گوید که شیخ صدر الدین روزى در مجلس سماع با شیخ سعد الدین حموى حاضر بود. شیخ سعد الدین در اثناى سماع روى به صفّه‏اى که در آن منزل بود کرد و به ادب تمام مدتى بر پاى بایستاد و بعد از آن چشم را پوشید و آواز داد: این صدر الدین؟ چون شیخ صدر الدین پیش آمد، چشم بر روى او بگشاد و گفت: حضرت رسالت (صلّى الله علیه وآله وسلّم) در آن صفه حاضر بودند، خواستم چشمى را که به مشاهده جمال آن حضرت مشرف شده است اول بر روى تو بگشایم.

(۳) – شیخ معروف کرخى که از اقطاب و اولین رکن سلسله علیه ذهبیه رضویه مهدویه است دربان و از اصحاب سرّ حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء بوده و از طریق ایشان آن سلسله به آن حضرت انتساب پیدا مى‏کند، مترجم در این باره در مقدمه کتاب مشارب الاذواق امیر سید على همدانى که شرحى است بر قصیده میمیه (خمریه) ابن فارض مصرى قدس الله سرهما که از انتشارات «مولى» است بطور مستوفى بحث کرده است.

(۴) – و به قول استاد بزرگوار آشتیانى، اکثر دانشمندان مسلمان عرب و غیر عرب به واسطه عدم احاطه به افکار محققان از عرفا و حکما در اظهار نظر پیرامون این قبیل مطالب بدون تعمق و تدبر از دانشمندان و مستشرقان مغرب زمین متأثر شده‏اند. علت اساسى کار را باید در عدم خبرگى و بى‏تمیزى این دانشمندان اسلامى جستجو کرد. غربیها بدون تلمذ نزد متفکران از ارباب عرفان، پیش خود از راه مطالعه صرف در افکار عرفاى اسلامى بحث نمودند، و ممالک اسلامى به واسطه انغمار افکار غربیها و از دست دادن ارباب معرفت، براى فرا گرفتن عرفان و تصوف و فلسفه که اسلافشان مؤسس آن بودند به دانشمندان غربى پناه بردند و به تألیف آثار در زمینه عرفان و فلسفه اسلامى پرداختند و ناشیانه مطالبى به سلک تحریر آوردند و اغلاط و اوهام مستشرقان را به خورد طلاب معارف اسلامى دادند و در نتیجه، کار به جایى رسیده که هر چه به نام فلسفه و عرفان منتشر مى‏کنند مملو از اوهام و حاکى از گرفتارى این مؤلفان در تله و دام خیالات و مجعولات است. واى اگر از پس امروز بود فردایى.

(۵) – این کتاب را محمد شمس الدین حمزه فنارى به عربى شرح کرده که عالى‏ترین شرحى است که بر مفتاح الغیب نوشته شده و میرزا هاشم اشکورى و علماى دیگر قرون بر آن شرح حواشى مختصر و مفصل دارند که از همه مفصل‏تر حواشى مرحوم اشکورى است، مترجم این کتاب- یعنى مفتاح الغیب را- تصحیح کرده و شرح آن را که موسوم به مصباح الانس بین المعقول و المشهود فى شرح مفتاح غیب الجمع و الوجود است تصحیح و ترجمه نموده که توسط انتشارات «مولى» انتشار یافته.

(۶) – این کتاب را که محتوى تمام مکاشفات علمى حضرت شیخ است مترجم تصحیح و ترجمه کرده و توسط انتشارات «مولى» چاپ و انتشار یافته.

(۷) – این کتاب را که به نام کلید اسرار فصوص الحکم است مترجم تصحیح و ترجمه کرده و توسط انتشارات «مولى» چاپ و انتشار یافته.

(۸) – این کتاب که به نام تفسیر فاتحه هم معروف است دوبار در حیدرآباد دکن با تصحیحات قیاسى تصحیح و انتشار یافته و یک بار هم در قاهره توسط عبد القادر احمد عطا به نام التفسیر الصوفى للقرآن در سال ۱۹۶۹- ۱۳۸۹- بدون تصحیح انتقادى به چاپ رسیده و هنوز چاپ منقحى از آن نشده است، مترجم آن را از روى نسخه حیدرآباد ترجمه کرده و در برخى موارد اعتمادى بر ضبط آنها ندارد، اگر موافق تدبیر من شود تقدیر، روزى آن را تصحیح کرده و مانند همین ترجمه که در جلوى خواننده گرامى است، دیده مشتاقانش بدان روشن گردد و تصحیحش بدست مترجم انجام گیرد.

مقدمه اعجاز البیان فی کشف بعض أسرار أم القرآن //أبى المعالى صدرالدین محمد بن اسحاق القونوى مترجم: محمد خواجوى

بازدیدها: ۳۱

زندگینامه ملا خلیل قزوینى

نام و نسب‏

خلیل بن غازى قزوینى، مکنى به ابوحامد، معروف به «ملا خلیلا» و «خلیلاى قزوینى» و «ملا خلیل قزوینى» و ملقب به «برهان العلماء»[۱] است. نقش مهر او را «العلم خلیل المؤمن» گزارش کرده ‏اند[۲] و برخى نام وى را «خلیل الله» نیز ذکر کرده ‏اند.[۳]

چند دانشمند دیگر به نام ملا خلیل در قزوین بوده ‏اند که نباید مصنف این اثر را با آنها اشتباه گرفت: یکى ملا خلیل بن محمد زمان قزوینى (نگارنده رساله اثبات حدوث الإراده) در سال ۱۱۴۸ ق؛[۴] دیگرى ملا خلیل بن حاجى بابا قزوینى، معروف به زرکش؛[۵] و سومى آقا خلیل بن محمد اشرف قاینى اصفهانى (م ۱۱۳۶ ق) ساکن قزوین؛[۶] و دیگرى سید خلیل قزوینى (زنده در ۱۲۳۹ ق) صاحب تفسیر سید خلیل.[۷]

۲/ ۱. تولد و وفات‏

ملا خلیل قزوینى در شهر قزوین، در سوم رمضان سال ۱۰۰۱ ق، چشم به جهان گشود. او در همان شهر، در سال ۱۰۸۹ ق، در سن ۸۸ سالگى دار فانى را وداع گفت.[۸]

۳/ ۱. اساتید

بنا به تصریح افندى، ملا خلیل در اوان سنش، نزد بهاء الدین محمد عاملى معروف به شیخ بهایى (م ۱۰۳۰ ق) و میر محمد باقر استرآبادى معروف به میر داماد (م ۱۰۴۱ ق)، تحصیل علم نموده است. و مصنف، در همین شرح صافی، در شرح حدیث «جنود عقل» مطلبى را از مرحوم شیخ بهایى با تعبیر «استادى شیخ بهاء الدین محمد رحمه الله تعالى» نقل نموده است.

پس از آن نزد مولى حاج محمود رنانى،[۹] زانوى ادب به زمین زده و مشغول فراگیرى علم شده است. پس از آن در مشهد مقدس نزد مولى حاجى حسین یزدى، حاشیه قدیم ملا جلال دوانى را بر شرح تجرید قوشچى (موسوم به شرح جدید) قرائت نموده است. در این زمان با خلیفه سلطان (م ۱۰۶۴ ق) همدرس بود.

یکى دیگر از اساتید ملا خلیل، امیر ابوالحسن قائنى مشهدى است. قزوینى در ایام اقامتش در مکه حواشى قائنى بر کتاب الکافى کلینى را جمع آورى و تدوین نموده است.[۱۰]

آنچه در مصادر از اساتید ملا خلیل یاد شده همین چهار عالم بودند و از دیگر اساتید وى در مصادر یادى نشده است. خصوصا استادى که ملا خلیل تحت تأثیر تعالیم وى بوده و طبق آن حتى با مجتهدان مخالفت مى‏کرده، شناسایى نشده است.

چون اساتیدى که نامشان ذکر شد چنین اندیشه‏ هایى ندارند. شاید با تأمل و دقت در آثار وى بتوان اسامى دیگر اساتید او را به دست آورد.

۴/ ۱. شاگردان‏

عالمان زیادى نزد ملا خلیل قزوینى پیمانه علم و معرفت پر نموده و خوشه چین خرمن فضل و ادب وى شده ‏اند. برخى از شاگردان وى عبارتند از:

  1. امیر محمد مؤمن بن محمد زمان الطالقانى.
  2. ملا محمدباقر بن غازى قزوینى (برادرش).
  3. احمد بن خلیل قزوینى (فرزندش).
  4. ابوذر بن خلیل قزوینى (فرزندش).
  5. مولى سلمان بن خلیل قزوینى (فرزندش).
  6. حاج محمد تقى دهخوارقانى.
  7. مولى محمد باقر بن الحافظ کیجى بیک التبریزى.
  8. مولى على أصغر ابن المولى محمد یوسف قزوینى.
  9. مولى رفیع الدین محمد بن فتح الله واعظ قزوینى.
  10. مولى محمد محسن بن نظام الدین قرشى ساوجى.
  11. مولى محمد تقى بن حیدر على زنجانى.
  12. مولى محمد امین وقارى طبسى بن مولانا عبد الفتاح.
  13. مولى محمد یوسف بن پهلوان صفر قزوینى.
  14. مولى مهدى بن حاج على اصغر قزوینى.
  15. مولى محمد مؤمن بن شاه قاسم سبزوارى.
  16. مولى ابوالوفا بن محمد یوسف مشهور به قاضى قزوینى.
  17. مولى محمد صالح بن محمد باقر روغنى قزوینى.
  18. مولى عاشور بن محمد تبریزى، که کتاب خله المؤمنین را در سال ۱۰۶۳ ق به نام ملا خلیل، تألیف نموده است.[۱۱]

۵/ ۱. تولیت اوقاف رى‏

ملا خلیل در سن ۲۷ سالگى به سمت مدرسى آستانه حضرت عبدالعظیم حسنى علیه السلام و تولیت اوقاف آن آستانه، از سوى همدرس خود خلیفه سلطان- که به وزارت شاه عباس نائل شده بود- منصوب گردید. ولى پس از مدتى از آن سمت بر کنار گردیده و مولى نظام الدین قرشى ساوجى (حدود ۱۰۴۰ ق) به جاى وى منصوب‏ گردید. برخى از شرح حال نویسان، تحریم نماز جمعه از سوى ملا خلیل را علت عزل او از تولیت دانسته‏ اند.[۱۲]

افندى در شرح حالش، متذکر شده که وى را با حاکم تهران و قزوین قصه‏هاى زیادى است که مى‏تواند به ناسازى وى با حاکمان رى و طهران در هنگام داشتن تولیت موقوفات باشد.

۶/ ۱. مهاجرت به مکه‏

ملا خلیل پس از عزل از تولیت آستانه حضرت عبدالعظیم علیه السلام راهى مکه مکرمه مى‏شود. او چند سالى مقیم آن بلده طیبه مى‏گردد، ولى زندگیش در آنجا نیز متلاطم بوده است. در کتاب‏هاى تذکره، مناظرات گوناگونى نقل شده که بین ملا خلیل و عالمان شیعه و سنى در مسائل مختلف رخ داده است. شیخ حر عاملى نقل مى‏کند اولین بار که به مکه مشرف شده ملا خلیل را ملاقات نموده که مشغول حاشیه نوشتن بر مجمع البیان بوده است.[۱۳]

عبدالحى رضوى در کتاب حدیقه الشیعه[۱۴] هنگامى که درباره حج گزارش مى‏دهد، مى‏نویسد که حکام مکه هنگامى که عید قربان مصادف با روز جمعه مى‏شده آن را حج اکبر اعلام مى‏کردند و از این طریق، منافعى عائد آنها مى‏شده است. به همین دلیل آنها گاهى که عید مصادف با روز شنبه مى‏شد، عید اعلام مى‏کردند و این براى شیعیان امر را مشکل مى‏کرد؛ آنها یا باید با آنها همراهى مى‏کردند و در غیر این صورت، حج آنها ناتمام مى‏ماند و آنها محل نمى‏شدند. او از پدرش نقل مى‏کند که ملا خلیل قزوینى به حج مشرف شده و این مشکل مطرح شد؛ او از آنان پیروى نکرده و زمانى که‏ رؤساى آنان متوجه شدند، حکم به قتل او کردند. ملا خلیل در تنورى مخفى شده و به نقطه‏اى از حجاز رفت و تا موسم آینده در آنجا باقى ماند. در وقت آمدن به موسم، در قیافه هیزم‏کش و خارکن در میان قافله به مکه درآمده، حج انجام داد و برگشت.[۱۵][۱۶]

بازگشت به قزوین‏

ملا خلیل پس از اقامت چند ساله در مکه به قزوین بازگشت و تا آخر عمر در این شهر مشغول تدریس و تصنیف بوده است. وى در آخر عمر نابینا مى‏گردد و در سن هشتاد و هشت سالگى دار فانى را وداع مى‏کند. از آثار باقى مانده از ملا خلیل در قزوین مدرسه‏اى در محله آخوند قزوین، معروف به مدرسه آخوند یا مدرسه خلیلا است.[۱۷]

۸/ ۱. مدح شعرا

شعراى قزوین اشعار بسیارى در مدح ملا خلیل سروده‏اند. از جمله محمد ابراهیم سالک قزوینى‏[۱۸] قصیده‏اى سروده با این مطلع:

 

۹/ ۱. مزار و مدفن‏

ملا خلیل در سال ۱۰۸۹ ق چشم از جهان فرو بست و بنا به وصیت، در محل تدریس خود- مدرسه خلیلا- قرار ابدى گرفت. در همین سال ملا رفیعا- شاگرد ملا خلیل- نیز وفات نمود. یکى از شاعران، ماده تاریخ وفات آنها را چنین سروده:

در دریاى دین مولا خلیلا   چو نور از دیده مردم نهان شد
یگانه گوهر بحر معانى‏   رفیعا واعظ دهر از میان شد
     
پى تاریخ شان غواص دل گفت‏   دو در بیرون زیک درج جهان شد[۲۰]
     

در جوار آرامگاه ملا خلیل، سه فرزند وى: سلمان، احمد و ابوذر، نیز آرمیده ‏اند. این مدرسه در آن روزگار، محل حضور دانشمندانى نامى همچون فیض کاشانى، شیخ حر عاملى، ملا رفیعاى واعظ، آقا رضى و … بوده و هم اکنون در اختیار بنیاد ایران‏شناسى شعبه استان قزوین، قرار دارد.

بناى آرامگاه ملا خلیل در