زندگينامه ملا احمد نراقى(1185 هجرى قمرى مطابق با 1150 شمسى)

«ملا احمد نراقى»، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدى نراقى»، در سال 1185 هجرى قمرى [1] مطابق با 1150 شمسى در نراق [2] متولد شد.

او از فحول علماى دين، و اكابر مجتهدين شيعه مى‏باشد، كه در علم فقه، اصول، حديث، رجال، نجوم، رياضى، معقول و منقول، ادبيات و شعر تبحّر داشته و علاوه بر علوم متداول عقلى و نقلى در بسيارى از علوم ديگر مهارتى بسزا داشته‏[1] ملا احمد نراقى فردى زاهد، متقى، و در اوصاف حميده و اخلاق فاضله زبانزد خاص و عام بوده و در فخر و فضل او همين بس كه استاد خاتم الفقها مرحوم «شيخ مرتضى انصارى»- اعلى الله مقامه الشريف- بوده است.

صاحب «روضات الجنات» او را اينچنين ستوده:

«… او دريايى موّاج، بحرى متلاطم، استادى ماهر، استوانه اكابر، اديبى شاعر، و فقيهى برازنده، از بزرگان دين و عظماى مجتهدين به شمار مى‏آمد. از دانش پر، و از كودكى صدفى مملو از در بود.

نراقى مجتهدى جامع بود و از اكثر علوم، بويژه اصول، فقه، رياضى و نجوم بهره كامل‏ و كافى داشت …»[2] مرحوم نراقى از علماى طراز اول قرن سيزده هجرى و سر آمد آنان بوده، و در عين داشتن رياست و شهرت، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بى‏بضاعت بسيار كوشا بوده و با شفقت و ملاطفت همواره ملجأ مراجعات بوده.

تلاش بى‏وقفه او در تحصيل علم و كمالات، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدايت، و اهتمام او به نگهدارى از طلاب و اداره زندگى آنها نقشى بسزا در پيشرفت مذهب داشته.

آثار گرانبهاى علمى او در زمينه ‏هاى گوناگون، نشانه جامعيت اوست. و ويژگى ديگر او در پديدآوردن اين اثرهاى ارزنده، پيروى و متابعت او از پدرش مى‏باشد، زيرا با تلاش او تصانيف پدرش به دنياى علمى معرفى شد.

پدرش مرحوم ملا مهدى نراقى در فقه كتاب «معتمد الشيعه» را تأليف نمود و او كتاب «مستند الشيعه» را. پدر كتاب «مشكلات العلوم» را در فنون مختلف به رشته تحرير در آورد، و پسر كتاب «خزائن» را در تكميل آن. پدر در علم اخلاق كتاب شريف «جامع السعادات» را بنگاشت، و پسر كتاب «معراج السعادة» را. او همچنين بسيارى از آثار مرحوم پدر را شرح نموده و بدين وسيله همواره نام و ياد او را در خاطره‏ها زنده نگه داشت، و به ادعاى بسيارى باعث شهرت پدر گرديد.

تأليفات مرحوم نراقى، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنايت و مراجعه علما بوده، به طورى كه فقيه بزرگ شيعه مرحوم «سيد كاظم يزدى» صاحب «عروه»- رضوان الله تعالى عليه- هميشه سه كتاب مهم فقهى در نزدش عزيز و مورد مراجعه بوده كه يكى از آنها مستند مرحوم نراقى است [1] مرحوم نراقى از روحى لطيف و ذوقى سرشار برخوردار بوده، و اشعار عرفانى و اخلاقى بسيارى سروده كه حاوى مضامين توحيدى است و در دو ديوان به نام او جمع‏آورى شده.

يكى «ديوان اشعار» و ديگرى ديوان مثنويات او كه به نام «طاقديس» مشهور است و بارها در ايران چاپ شده.

كتاب طاقديس كه به سبك و روش مثنوى ملاى رومى است، شامل قصص و داستانهاى اخلاقى و تربيتى است كه با نظمى شيوا و دلنشين به رشته تحرير در آمده. او در اشعارش به صفايى تخلّص مى‏كرده. از اشعار نغز اوست:

ساقى به ياد يار بده ساغرى ز مى‏   از آن گنه چه باك كه باشد به ياد وى‏
من ژنده پوش يارم و دارم به جان او   ننگ از قباى قيصر و عار از كلاه كى‏
تا كى دلا به مدرسه طامات طرهات‏   بشنو حديث يار دو روزى ز ناى نى‏
واعظ مگو حديث بهشت و قصور و حور   ما توسن هوا و هوس كرده‏ايم پى‏
ما عندليب گلشن قدسيم باغ ما   ايمن بود ز باد خزان و هواى دى‏
زاهد برو چه طعنه مستى زنى كه هست‏   مست از خيال دوست صفايى نه مست مى‏
 

[3]

يا رب ز بخت ماست كه شد ناله بى‏اثر   يا هرگز آه و ناله و زارى اثر نداشت‏
زان بى نشان ز هر كه نشان جستم اى عجب‏   ديدم چو من ز هيچ نشانى خبر نداشت‏
گفتم علاج غم به دعاى سحر كنم‏   غافل از اينكه تيره شب ما سحر نداشت‏
دردا كه دوش طاعت سى سال خويش را   دادم به مى‏فروش به يك جرعه برنداشت‏
دنيا و آخرت همه دادم به عشق و بس‏   شادم كه اين معامله يك جو ضرر نداشت‏
گر ترك عشق كرد صفايى عجب مدار   بيچاره تاب محنت از اين بيشتر نداشت‏
 

[4]

اى خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمى‏   تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسايم دمى‏
اين خمار كهنه ما را كجا باشد علاج‏   از سبو يا خم دريغا گر ز مى بودى يمى‏
زخم دل را مرهمى جستم طبيبى ديد و گفت‏   زخم شست قاتلى هست اين ندارد مرهمى‏
آدمى زادى كه مى‏گويند، اگر اين مردمند   اى خوشا جايى كه در آنجا نباشد آدمى‏
 

[5]

نقش مرحوم حاج ملا احمد نراقى در جنگ دوم با روسيه تزارى:

مرحوم نراقى در عهد قاجاريه و در دوران پادشاهى فتحعلى شاه قاجار مى‏زيسته.

دوره قاجاريه از شگفت‏انگيزترين ادوار تاريخ ايران است. دوره‏اى است كه قدرتهاى بزرگ جهان از اقصى نقاط دنيا به علل گوناگون چشم به آن دوخته بودند.

و ايران مركزى شده بود كه تمام قدرتها دور آن دايره زده بودند[6].

روسها قسمتى از نواحى شمالى ايران را اشغال كرده، و به بدترين وضع با اهالى آنجا رفتار مى‏كردند.

پس از شكست ايران در جنگهاى اول با روسيه (1230 مطابق با 1815 ميلادى) و از دست دادن برخى از ولايات و نقاط سرحدى ايران و بدرفتارى روسها با سكنه آن نواحى، در مردم حالت انتقامجويى و آمادگى براى مقابله فراهم شد. مؤلف كتاب «تاريخ سياسى و ديپلماسى» در اين زمينه مى‏نويسد:

«اجحافات و رفتار بى رويه مأمورين دولت روس كه باعث تنفّر مردم در ايالات متصرفه گرديده و از همان سال 1230 سكنه اين نواحى را تكان داد و بالاخره در سال 1241 مبدل به يك شورش و هيجان عمومى گرديد»[7].

«… ظلم و فجايع دولت روسيه علماى مسلمان را در مشاهد متبركه سخت مضطرب و نگران ساخته بود …»[8] افكار مردم به حد اعلا بر ضد روسيه تهييج شده بود. ملت و روحانيون و اغلب زمامداران تقاضاى اعلان جنگ بر ضد دولت روسيه داشتند. در تاريخ 5 ذيحجه 1241 (11 ژوئيه 1829) «آقا سيد محمد مجتهد» به همراهى يكصد تن از روحانيون وارد سلطانيه شد. دسته ديگرى از اهالى به سرپرستى «ملا احمد نراقى» نزد فتحعليشاه آمدند و به تظاهرات پرداختند[9]

و نتيجه اين شد كه: در اثر حمله نيروهاى ايران به قواى روس كه از ذيحجه 1241 تا آخر محرم 1242 انجام گرفت تمام نواحى كه مطابق «معاهده گلستان» تسليم روسها شده بود از جانب قواى ايران اشغال گرديد.

 پدر مرحوم نراقى:

پدر او «حاج ملا مهدى بن أبي ذر نراقى» معروف به «محقق نراقى» است، كه در سال 1209 هجرى وفات يافته و در نجف اشرف مدفون است.

او از اكابر علماى شيعه، مجتهد، حكيم، عارف، رياضى‏دان و در جامعيت و احاطه و تخصص در علوم نقلى و عقلى كم نظير است.

«ميرزا أبو الحسن مستوفى» كه معاصر مرحوم نراقى است ضمن بيان شخصيت نراقى از او به: فيلسوف به حق، حكيم مطلق، جامع معقول و منقول المولى الاعظم و الحبر الاعلم، استاد البشر و … تعبير كرده‏[10] عمده تحصيلات محقق نراقى در اصفهان بوده و از اساتيدى بزرگ همچون «ملا اسماعيل خواجويى»، «حاج شيخ محمد هرندى»، «ملا مهدى هرندى» و «آقا ميرزا نصير اصفهانى» بهره جسته است و سپس از محضر اساتيد بزرگ كربلا و نجف چون «آقا محمد باقر بهبهانى» و «شيخ يوسف بحرانى» (صاحب حدائق) هم استفاده كرده.

و پس از مراجعت به ايران در كاشان مسكن گزيده و به بركت وجود شريفش، آن شهر، دار العلم و دار التحصيل و مجمع علما گرديده است.[11] مرحوم ملا مهدى نراقى داراى تأليفات زيادى در زمينه فقه، اصول، فلسفه، كلام، تفسير، ادبيات، رياضى، و نجوم مى‏باشد كه در اكثر كتب تراجم و رجال به آنها اشاره شده.

آقاى «حسن نراقى» در مقدمه كتاب «قرة العيون» كه با تصحيح و تعليق و مقدمه آقاى «سيد جلال الدين آشتيانى» بوسيله دانشگاه فردوسى مشهد چاپ شده، فهرست تفصيلى آثار ايشان را با اشاره به نسخه‏هاى آنها، نگاشته ‏اند.

اساتيد مرحوم نراقى:

مرحوم ملا احمد نراقى تحصيلات خود را ابتدا نزد پدر بزرگوارش در كاشان شروع نمود، و پس از مدتى تلمّذ و بهره‏جويى از محضر درس پدر، با فراست ذهن و ذكاوت خدادادى به مرتبتى نائل شد كه خود، حوزه درس برقرار كرد. او ابتدا دروس سطح مثل «معالم» و «مطوّل» را تدريس مى‏نموده و طلاب علوم دينى را جمع و با ايشان به مذاكره و مباحثه مى‏پرداخته كه اين طريق تأثيرى بسزا در پيشرفت علمى او داشته. تا اينكه همراه پدر، سفرى به عتبات عاليات رفته و با پدر خود به درس «آقا محمد باقر وحيد بهبهانى» حاضر شده و مدتى بهره جسته [1].

در سال 1212 بار ديگر به عراق رفته و در شهر مقدس نجف مدتى نزد «سيد بحر العلوم» و سپس در محضر «شيخ جعفر نجفى كاشف الغطا» و در كربلا نزد «ميرزا محمد مهدى موسوى شهرستانى» و «آقا سيد على طباطبايى» (صاحب رياض) تلمّذ نموده و يكى از اجلّه علما و مشاهير فقها گرديده و به نراق مراجعت نموده است.

و پس از فوت پدرش در سال 1209 هجرى مرجعيت عامه به او منتقل شده و مورد توجه عموم قرار گرفته و رئيس على الاطلاق گرديده است.[12]

مشايخ روايتى او:

مرحوم نراقى از جماعتى از علماء و بزرگان- رضوان الله تعالى عليهم- روايت مى‏نمايد از جمله:

  • 1- والد ماجدش مرحوم ملاّ مهدى بن أبي ذر نراقى
  • 2- علامه سيد مهدى بحر العلوم.
  • 3- ميرزا محمد مهدى موسوى شهرستانى‏
  • 4- شيخ جعفر نجفى كاشف الغطا.
  • 5- سيد على طباطبايى (صاحب رياض).

او به واسطه پدرش از «شيخ يوسف بحرانى»، از «ملا رفيع گيلانى»، از «ملا محمد باقر مجلسى» روايت مى‏نمايد.[13]

شاگردان او:

عده‏اى از مفاخر و بزرگان از حوزه درس مرحوم ملا احمد نراقى استفاده كرده‏اند از جمله:

  • 1- خاتم الفقها مرحوم حاج شيخ مرتضى انصارى.
  • 2- مرحوم آقا محمد باقر هزار جريبى.
  • 3- مرحوم ملا محمد على آرانى كاشانى.
  • 4- حاج سيد محمد شفيع جاپلقى.

و بسيارى از اجلاّى وقت از تلامذه او بوده و از وى اجازه روايت داشته‏اند.

صورت اجازات مؤلف از بيست مورد متجاوز است كه عينا به خط مولف يا صاحبان اجازات نزد فاضل معاصر جناب آقاى «حسن نراقى» كه يكى از احفاد مرحوم نراقى است باقى است.[14]

 

تأليفات مرحوم نراقى:

آثار بسيارى از مرحوم ملا احمد نراقى به يادگار مانده كه قسمت عمده آنها بارها چاپ و مورد استفاده همگان قرار گرفته.

تصنيفات و تأليفات مرحوم نراقى در مصادر مختلف تا قريب 23 عنوان معرفى شده و بر اساس دستخط مرحوم نراقى كه به وسيله آقاى حسن نراقى در مقدمه كتاب طاقديس چاپ انتشارات امير كبير گراور شده تأليفات آن مرحوم تا سال 1228 هجرى قمرى يعنى زمان كتابت آن به 18 جلد مى‏رسد.

اما با توجه به آنچه مرحوم «شيخ آقا بزرگ» در كتاب گرانقدر «الذريعه» گرد آورده و تعداد معدودى كه در ساير مصادر معرفى شده و در دسترس مرحوم شيخ آقا بزرگ نبوده تأليفات آن بزرگوار به قريب 35 جلد مى‏رسد كه ذيلا اسامى آنها درج مى‏شود:

  • 1- اجتماع الامر و النهى.
  • 2- اساس الاحكام في تنقيح عمد مسائل الأصول بالاحكام (شرح شرايع الاسلام مرحوم محقق).
  • 3- اسرار الحج (در سال 1331 چاپ شده).
  • 4- حجية المظنة.
  • 5- الخزائن: مجموعه‏اى است علمى و ادبى، داراى مطالبى مهم در زمينه‏هاى: فقه، تفسير، حديث، تايخ، لغت، نجوم، هيئت، رياضى، عرفان، طب، و علوم غريبه: اعداد، جفر، صنعت، كيميا و همچنين حاوى اشعار و غزليات لطيف و ادبى و حكايت شيرين و خواندنى.
  • اين كتاب به زبان فارسى به منزله تتميم و ذيل براى «مشكلات العلوم» مرحوم پدرش تأليف شده.
  • 6- ديوان صفايى نراقى: همانطور كه قبلا ذكر شد مرحوم نراقى به صفايى تخلّص داشته.و اين ديوان غير از مثنويات اوست كه به نام طاقديس خواهد آمد.
  • 7- رسالة الاجازات. شامل: اجازه‏هاى مرحوم نراقى به شاگردانش و اجازات مشايخش 8- رساله عمليه (فارسى در عبادات).
  • 9- سيف الامة و برهان الملة: كتابى است فارسى در رد شخصى بنام «هانرى مارتين» [1] معروف به «پادرى» كه مسيحى بوده و شبهاتى در دين اسلام وارد كرده كه منجر به تأليف‏ اين كتاب شد. اين كتاب دوبار در ايران چاپ شده و در اول آن فهرستى مبسوط به قلم فرزند مصنف ملا محمد نراقى متوفاى 1297 نوشته شده.
  • 10- شرح تجريد الأصول: متن آن از پدرش مى‏باشد. اين كتاب در 7 جلد نگارش يافته و شامل همه مباحث علم اصول است.
  • 11- شرح حديث جسد الميت و انه لا تبلى الا طينته.
  • 12- شرح رساله‏اى در حساب (كه متن آن را مرحوم پدرش نوشته است).
  • 13- شرح محصل الهيئة. (متن آن نيز از مرحوم ملا مهدى نراقى پدر مصنف است).
  • 14- طاقديس. شامل اشعار عرفانى و اخلاقى به سبك مثنوى مولوى و به زبان فارسى لطيف. اين كتاب هم اكنون به همت آقاى حسن نراقى به وسيله انتشارات امير كبير منتشر مى‏شود.
  • 15- رساله‏اى در عبادات. ظاهرا اين كتاب غير از رساله عمليه‏اى است كه نام آن تحت شماره 9 ذكر شد. و مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه به طور مستقل آن را ذكر كرده است.
  • 16- عوائد الايام من امهات ادلة الاحكام. مشتمل بر 88 عائدة و آخرين عائدة آن در تراجم روات احاديث است و مرحوم شيخ انصارى بر آن حاشيه زده‏اند.
  • 17- القضا و الشهادات.
  • 18- مستند الشيعه في احكام الشريعة: كتاب فقهى و استدلالى مرحوم نراقى كه در شهر كاشان ده سال قبل از وفاتش پايان يافته، يعنى سال 1234 هجرى قمرى.
  • 19- مشكلات العلوم: اين كتاب غير از مشكلات العلوم پدرش و غير از كتاب خزائن مى‏باشد.
  • 20- مفتاح الاحكام في اصول الفقه.
  • 21- مفتاح الأصول.
  • 22- مناهج الاحكام: در اصول فقه شامل 2 جلد، جلد اول مباحث الفاظ و جلد دوم در ادله شرعيه.
  • 23- رسالة في منجزات المريض.
  • 24- وسيلة النجاة: شامل دو رساله: يكى بزرگ و ديگرى كوچك در دو جلد كه به در خواست فتحعليشاه نوشته شده.
  • 25- هداية الشيعه: رساله‏اى است در فقه.
  • 26- خلاصة المسائل: رساله‏اى است در زمينه مسائل طهارت و صلات.
  • 27- الرسائل و المسائل [1]: فارسى است در جواب سؤالات، در اين كتاب از كتابهاى پدرش و از كتاب «كشف الغطاء» تأليف استادش مرحوم شيخ جعفر نجفى مطالبى نقل مى‏كند. اين كتاب در دو جلد است. جلد اول آن مسائلى است كه فتحعليشاه قاجار و غيره از او سؤال كرده‏اند و جلد دوم در بيان بعضى از مسائل اصولى و حل بعضى از مشكلات است. تاريخ كتابت آن 1230 مى‏باشد.
  • 28- معراج السعادة (كتاب حاضر).
  • 29- حاشيه اكر ثاؤدوسيوس، [2] به نقل مؤلف «تاريخ كاشان» (و بر اساس دستخط خود مرحوم نراقى كه در مقدمه كتاب طاقديس گردآورى شده).
  • 30- جامع المواعظ. (به نقل مؤلف «تاريخ كاشان» و مؤلف «مكارم الاثار»، ج 4، ص 1236).
  • 31- مناسك حج، (بر اساس دست نويس مرحوم نراقى در مقدمه طاقديس).
  • 32- الاطعمة و الاشربة: فارسى است (به نقل مرحوم سيد محسن امين در اعيان الشيعه، ج 10، ص 184).
  • 33- تذكرة الاحباب: فارسى است در فقه (به نقل مؤلف تاريخ كاشان).
  • 34- كتابى در تفسير. (به نقل مرحوم سيد محسن امين در اعيان الشيعه، ج 10، ص 184).
  • 35- عين الأصول: اولين كتابى است كه مرحوم نراقى تأليف نموده.

لازم به توضيح است كه: مرحوم شيخ آقا بزرگ بعضى از اجازات فاضل نراقى را در الذريعه به عنوان كتابى مستقل ذكر كرده كه از ذكر آنها خوددارى شد، تنها رساله اجازات ايشان كه شامل بيست اجازه است در اين مجموعه ذكر گرديد.

فرزندان مرحوم نراقى:

از مرحوم ملا احمد نراقى دو فرزند پسر بجاى ماند يكى «حاج ملا محمد» ملقّب به «عبد الصاحب» و معروف به «حجة الاسلام» كه صاحب تأليفاتى بوده و بعضى از آنها چاپ شده. وفات او بسال 1297 هجرى قمرى در كاشان در حدود هشتاد سالگى واقع شده‏[15] و ديگرى به نام «نصير الدين» كه داراى تأليفاتى از جمله شرحى بر كتاب كافى مرحوم كلينى است [1].

وفات مرحوم نراقى:

مرحوم نراقى در اثر وباى عمومى، كه كاشان و اطراف آن را فرا گرفته بود، در اول شب يكشنبه بيست و سوم ربيع الثانى سال 1245 هجرى قمرى در نراق چشم از جهان فرو بست.[16] جنازه‏اش پيش از دفن به نجف اشرف منتقل و در سمت پشت سر مبارك مولى الموحدين حضرت على بن أبي طالب- صلوات الله و سلامه عليه- در جانب صحن مطهر مرتضوى در كنار قبر پدرش دفن گرديد.

صاحب «روضات الجنات» از قول بعضى از شاگردان مرحوم نراقى داستانى را نقل مى‏كند كه نمودار علوّ مقام و درجات مرحوم نراقى است.

او مى‏نويسد: در هنگام انتقال جنازه مرحوم نراقى به نجف اشرف در يكى از منازل بين راه به خاطر گرمى شديد هوا مى‏ترسيديم جنازه متعفن شود، جنازه بر زمين و قرّاء در اطرافش مشغول به تلاوت قرآن كريم بودند كه من براى اطلاع از اين موضوع به نزديك جنازه رفتم و در صدد تحقيق بر آمدم اما جز رائحه‏اى طيّب كه گوئيا بوى مشك ناب بود چيزى استشمام نكردم. و اين وضع ادامه داشت تا دم قبر كه اصلا تغييرى در بدن شريفش‏ حاصل نشد.[17] مرحوم «مدرس تبريزى» صاحب «ريحانة الادب» پس از نقل اين داستان از صاحب روضات، داستانى را كه خود شخصا از قول فرد موثّقى از استادش كه مقدارى از شرح لمعه را پيش او خوانده بود شنيده نقل مى‏كند، بدين مضمون كه: استادم آقاى سيد احمد خسروشاهى نقل كرده، وقتى جنازه پدرش آقاى حاج سيد محمد خسرو شاهى را به نجف منتقل كردند خودش به پاس احترام پدر وارد قبر شده كه جنازه را بگذارد، دو جنازه «حاج ملا مهدى» و «حاج ملا احمد نراقى» پدر و پسر را صحيحا و سالما ديده، به طورى كه هيچ آسيبى متوجه آنها نشده.

اين داستان در اواخر قرن سيزده و اوائل قرن چهارده واقع شده. و با اين فاصله زمانى كه از زمان مرگ پدر و پسر گذشته ملاحظه مى‏شود كه اين امرى عجيب و خارق عادت و تنها در اثر خدمات خالصانه دينى حاصل مى‏شود و بس.[18] فاعتبروا يا اولى الابصار


[1] ( 1) ريحانة الادب، ج 6، ص 160.

[2] ( 1) روضات الجنات، ج، 1، ص 95.

[3] ( 1)- كتاب خزائن، ص 219.

[4] ( 2) طاقديس، ص 456.

[5] ( 3) طاقديس، ص 467.

[6] ( 1) مقدمه كتاب ديپلماسى ايران، جلد دوم.

[7] ( 2) ج 1، ص 200.

[8] ( 3) همان مدرك، ص 206.

[9] ( 4) همان مدرك، ص 206.

[10] ( 1)- مقدمه كتاب« قرة العيون» تأليف مرحوم« ملاّ مهدى نراقى» چاپ دانشگاه فردوسى مشهد، ص 52.

[11] ( 2) ريحانة الادب، ج 6، ص 164.

[12] ( 1) مكارم الآثار، ج 4، ص 1236.

[13] ( 1)- ريحانة الادب، ج 6، ص 162.

[14] ( 2) مقدمه خزائن به قلم آقاى على اكبر غفارى

[15] ( 1) ريحانة الادب، ج 6، ص 164. و فوائد الرضويه، ص 41.

[16] ( 2) ريحانة الادب ج 6 ص 162.

[17] ( 1)- روضات الجنات ج 1، ص 98.

[18] ( 2) ريحانة الادب، ج 6 ص 163.

معراج السعادة، مقدمه

زندگینامه عبدالله انصاری«پير هرات»« خواجه عبد اللّه انصارى» (قرن 4-5)

او در روز جمعه، دوم شعبان 396 ه. ق در شهر هرات ديده به جهان گشود، و در جمعه 24 ذى‏الحجه 481 ه. ق به لقاى محبوب شتافت و در زادگاهش مدفون گرديد. وى را به چند واسطه از اعقاب ابو ايّوب انصارى- صحابى بزرگ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم به شمار آورده‏اند.[1]

آن‏گونه كه خود نيز تصريح كرده از حافظه ‏اى بسيار قوى و ذوقى سرشار و طبعى سليم برخوردار بوده و همين باعث شده بود تا مورد حسد بسيارى از معاصران خويش قرار گيرد.

اساتیدومشایخ

خواجه در طول حيات پربار خويش از محضر اساتيد بسيارى، دانشهايى چون: ادبيات، حديث، تفسير، عرفان و … را فراگرفت و تحت نظر مشايخى چند به سير و سلوك و تصفيه باطن پرداخت؛ و از انديشه ‏هاى برخى از انديشمندان بزرگ معاصر خويش بشدّت تأثير پذيرفت. از جمله اساتيد، انديشمندان و مشايخ و عرفايى كه در تكوين شخصيت علمى و عملى وى مؤثّر بودند، مى ‏توان به بزرگان ذيل اشاره كرد:

  • قاضى ابو منصور محمّد بن محمّد ازدىّ،
  • عبد الجبّار بن محمّد جرّاحى،
  • ابو الفضل محمّد بن احمد جارودى،
  • ابو سعيد عبد الرحمن بن احمد بن محمّد سرخسى،
  • يحيى بن عمّار شيبانى سيستانى،
  • ابو سلمه بارودى،محمّد ابو حفص كورنى،
  • احمد بن محمّد بن مالك بزّار،
  • ابو سعيد محمّد بن موسى صيرفى و …

شاگردان

او شاگردان بسيارى را نيز تربيت كرد، علم حديث و تفسير را به شمارى تعليم داد و گروهى نيز به ارشاد او به سير و سلوك پرداختند. مشهورترين دست‏پروردگان مكتب وى عبارتند از:

  • ابو الفضل رشيد الدين ميبدى- صاحب تفسير گرانسنگ عدّة الأبرار-
  • ابو الفتح عبد الملك كروخى،
  • ابو الوقت عبد الأوّل سگزى،
  • عبد الصبور بن عبد السلام هروى،
  • عبد اللّه بن احمد بن سمرقندى،
  • ابو جعفر حنبل بن على بخارى،
  • ابو جعفر محمّد صيدلانى،
  • ابو الفخر جعفر قاينى و …[2]

آثار

طهارت و صفاى باطنى، حافظه بسيار قوىّ، ذوق و قريحه سرشار و بيان جذّاب، عناصرى است كه در شخصيت عظيمى چون خواجه گرد آمده و باعث شد تا آثار متنوّع و گرانسنگى از او بر جاى ماند كه هريك به نوبه خود اثرى است كم‏ نظير.

با يك نگاه بدوى و گذرا مى‏ توان آثار او را به دو دسته تقسيم كرد:

  1. آثارى مانند: الهى‏ نامه، شرح التعرّف لمذهب التصوّف و الأربعين فى دلائل التوحيد كه به قلم خود نوشته است.
  2. آثارى كه يا به املاى اوست و يا تقريرات درسهاى او كه توسّط شاگردانش تحرير شده است؛ همچون: طبقات الصوفية و منازل السائرين.

در اين ميان دو كتاب از ويژگيهاى خاصّى برخوردار بوده و باعث اشتهار خواجه در جهان اسلام شده ‏اند كه اتّفاقا هر دو در يك موضوع- يعنى در سير و سلوك و عرفان عملى- مى‏باشند: امّا يكى- صد ميدان- به پارسى و ديگرى- منازل السائرين- به تازى.

خواجه در صد ميدان به ايجاز و در قالب نثر شيرين و دلنشين پارسى مراحل و منازل سير و سلوك و مقامات سالكان را بيان كرده است. در مطلع كتاب با استناد به سخن مروى از حضرت خضر عليه السّلام مبنى بر اينكه «ميان عبد و مولايش هزار مقام است» چنين مى‏نويسد:

و آن هزار مقام منزلهاست كه روندگان بسوى حقّ مى‏روند تا بنده را درجه‏ درجه مى ‏گذرانند و به قبول و قرب حقّ‏ تعالى مشرّف مى‏ شود، يا خود منزل‏منزل قطع مى‏كند تا منزل آخرين كه آن منزل ايشان را مقام قرب است: و آن قرب آنجا كه برگذرند وى را منزل است و آنجا كه وى را بازدارند آن مقام است همچون فرشتگان را در آسمانها. قوله تعالى: وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ، يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ. و هريكى از آن هزار مقام رونده را منزل است، و يابنده را مقام.

و گويندگان اين علم سه مردانند: يكى اهل تحقيق، و ديگر اهل سماع، و سه ديگر اهل دعوى. محقّق از يافت نور بر سخن وى پيدا، و اهل سماع از سماع بيگانگى بر سخن وى پيدا، و اهل دعوى بر دعوى وحشت و بى‏حرمت بر سخن وى پيدا. اسناد اين علم يافت است، و نشان درستى آن سرانجام آن.

و آن هزار مقام را يك طرفة العين از شش چيز چاره نيست: تعظيم امر و بيم مكر، و لزوم عذر، و خدمت به سنّت، و زيستن به رفاقت، و بر خلق به شفقّت. و هرچند كه شريعت همه حقيقت است و حقيقت همه شريعت، و بناى حقيقت بر شريعت است؛ و شريعت بى‏حقيقت بيكارست، و حقيقت بى‏شريعت بيكار، و كاركنندگان جز از اين دو بيكارست.

و شرط هر منزلى از اين هزار منزل آن است كه به توبه صورت در شوى و به توبه بيرون آيى …

از آشنايى تا دوست دارى هزار مقام است، و از آگاهى تا به گستاخى هزار منزل است، و اين جمله بر صد ميدان نهاده آمده، و اللّه المستعان.[3]

خواجه در صد ميدان معتقد است كه سرآغاز حركت سالك- ميدان اوّل- توبه است و منتهاى سيرش- ميدان صدم- فنا.

و امّا منازل السائرين الى الحقّ المبين: كتابى است با نثر جذّاب عربى كه آن را 27 سال پس از تأليف صد ميدان يعنى به سال 475 ه. ق نگاشته است. جداى از عمق و پختگى مطالب، زبان و … اين دو كتاب در 51 موضوع مشترك و در 49 عنوان متفاوتند.

منازل داراى ده قسم و هر قسم شامل ده باب است. كتاب با قسم بدايات و باب يقظه آغاز و با قسم نهايات و باب توحيد به پايان مى‏رسد.

پير هرات خواجه عبد اللّه انصارى و اثر بى‏بديل او منازل السائرين براى تمامى عرفان‏پژوهان، سالكان إلى اللّه، پيران طريقت و واصلان به حقيقت نامى است ديرآشنا و تداعى‏كننده حالات و كششهاى جذّاب درونى، شوارق و بوارق ملكوتى، تجربيات عميق و انيق باطنى، و مشاهدات دلكش حقايق و زيبائيهاى فراطبيعى.

در صفحات پايانى دستنوشت كتاب جامع الكلّيات اين منازل در قالب نظم چنين آمده است:

اى نكوبختى كه هستى سالك راه وصول‏   ده بود اقسام منزلها كه مى‏يابى نزول‏
زانكه اقسامش بدايات است و ابواب قبول‏   پس معاملات و اخلاق است و بعد از آن وصول‏
اوديه احوال وانگاهى ولايات مقام‏   پس حقايق با نهايات است اى اس فخر انام‏
باز هريك قسم ده منزل بود اندر نظام‏   سير مى‏كن يك‏به‏يك تا محفل دارالسلام‏
قسم اوّل در بدايات است اى ذو الاحترام‏   يقظه و توبه محاسب گشتن‏ات باشد مقام‏
با انابه با تفكّر با تذكّر اعتصام‏   پس فرار است و رياضت پس سماع آمد تمام‏
قسم ثانى را كه هست ارباب ابواب رجوع‏   منزل حزن است و خوف اشفاق آنگاهى خشوع‏
بعد از آن اخبات با زهد و ورع آيد طلوع‏   پس تبتّل با رجا و رغبت اى ذو فتوح‏
قسم ثالث شد رعايت پس مراقب گشتن است‏   حرمت و اخلاص تهذيب استقامت رفتن است‏
پس توكّل كردن و تفويض واثق بودن است‏   خويشتن تسليم اندر كوى جانان كردن است‏
قسم رابع را كه اخلاق است اى اهل صفا   هست منزلهاى آن صبر و رضا شكر و حيا
صدق و ايثار است و خلق است و تواضع اى كيا   پس فتوّت انبساط اى طالب نور و ضيا
قسم خامس را كه گويندش اصول اهل طلب‏   منزل قصد است و عزم است و اراده پس ادب‏
 

انيس العارفين(تحرير منازل السائرين)، ص: 17

پس يقين و انس و ذكر و فقر اى صاحب حسب‏   پس غنا آنگه مقامت شد مراد اى منتجب‏
قسم سادس اوديه هركس در آنجا نازل است‏   گنج و احسان حكمت و علم و بصيرت حاصل است‏
پس فراست بعد از آن تعظيم و الهام دل است‏   پس سكينه و طمأنينه و همّت حاصل است‏
قسم سابع آنكه را احوال خواهد گشت طوق‏   روى جانان بيند از ذرّات عالم تحت و فوق‏
منزلش حبّ است و غيرت پس قلق من بعد شوق‏   پس عطش، وجد و دهش، هيمان و برق آنگاه ذوق‏
قسم ثامن در ولايات است اى جوياى نور   منزلش لحظ است و وقت است و صفاى او سرور
سرّ نفس پس غربت و پس غرق گشتن در بحور   غيبت آنگاهى تمكّن باشد اى اهل حضور
قسم تاسع در حقايق باشد اى صاحب كمال‏   منزلش كشف و شهودست و عيان ذو الجلال‏
پس حيات و قبض و بسط و شكر و صحو و اتّصال‏   بعد از اين نُه منزل عالى‏مقام است انفصال‏
قسم عاشر در نهايات است اى صاحب صفا   منزلت شد معرفت آنگه فنا آنگه بقا
بعد از آن تحقيق و تلبيس و وجود است اى فتى‏   بعد از آن تجريد و تفريد، جمع و توحيد انتها
 

خواجه در مقدّمه منازل در توجيه اينكه چرا با وجود كتابهاى مشابه در عرفان عملى دست به تأليف اين اثر زده چنين مى‏نگارد:

گروهى از اهل هرات و غربا كه اشتياق داشتند تا از منازل سالكان آگاهى يابند، مدّتها از من درخواست مى‏كردند تا در بيان منازل سير و سلوك كتابى تأليف كنم … و من پس از استخاره و استعانت از خداى تعالى، درخواست آنها را اجابت كردم.

گروهى از پيشينيان و متأخّران در اين‏باره كتابهايى نگاشته‏اند كه على‏رغم محسّناتى كه دارند، كافى نيستند. چه برخى از آنها به اصول اكتفا كرده و از تفصيل احتراز كرده‏اند؛ گروهى ديگر به گردآورى حكايات پرداخته امّا آنها را تلخيص نكرده و هدف از آن حكايات را بيان نكرده‏اند.[1]

در واقع منازل در سنامه دقيق و فنّى در شيوه سير و سلوك و عرفان عملى است كه توسّط عارفى به تمام معنا كه خود بدان عمل نموده و تمامى مراحل را سير كرده به زيبايى هرچه تمام و با بيانى سحرانگيز تأليف شده است.

خواجه بر احاديث و منابع روايى تسلّطى چشمگير داشت‏[2]، در غوّاصى در اقيانوس بى‏كرانه آيات الهى متمهّر و در به‏كارگيرى از كشف و برهان متدرّب بود؛ ازاين‏رو در منازل هر باب با ذكر آيه‏اى از قرآن كريم آغاز مى‏شود؛ سپس با بيانى منطقى و منظّم، آميخته به استنادات روايى و اقوال و اشعار عرفا، ويژگيهاى هر منزل و سيركنندگان و واصلان هر مرتبه با نثرى جذّاب، بى‏ايجاز مخلّ و اطناب مملّ تبيين، و همچون تابلوى چشم‏نوازى به تصوير كشيده شده است.

مجموع اين ويژگيهاست كه منازل السائرين را در رديف كتابهاى ماندگار و منابع اصيل عرفانى قرار داده است.

شرح منازل السائرين‏

ويژگيهاى منحصربه ‏فرد منازل السائرين در ميان منابع عرفان عملى- همچون: مواطن العباد، مقامات القلوب، منازل العباد، المواقف و المخاطبات، اللمع فى التصوّف، قوت القلوب، التعرّف لمذهب أهل التصوّف، الرسالة القشيرية و نهج الخاصّ- يعنى: شيوه بيان، نثر جذّاب، ترتيب مباحث، جامعيت، احتراز از تطويل و تبيين مباحث جانبى، برجستگى علمى و عملى مؤلّف و … باعث شد تا از همان زمان مورد توجّه تمامى عرفان‏پژوهان و سالكان و پيران طريقت قرار گيرد، و گروهى در صدد شرح و تعليق آن برآيند، كه از آن جمله اند:

  1. سديد الدين عبد المعطى: ظاهرا نخستين كسى است كه در اوايل سده 7 هجرى منازل را شرح كرده است.[3]
  2. سليمان بن علىّ بن عبد اللّه تلمسانى، متوفّى به سال 690 ه. ق.[4]
  3. احمد بن ابراهيم واسطى، متوفّى به سال 711 ه. ق: با شرح تنزّل السافرين.[5]
  4. عبد الغنى بن عبد الخليل تلمسانى.[6]
  5. شمس الدين تسترى: در اوايل سده 8 هجرى.[7]
  6. محمود بن محمّد درگزينى، متوفّى به سال 743 ه. ق.[8]
  7. شمس الدين محمّد بن ابى بكر معروف به ابن قيّم جوزيه، متوفّى به سال 751 ه. ق: با شرح مدارج السالكين.[9]
  8. كمال الدين عبد الرزّاق كاشانى.

پس از شرح كاشانى، شروح ديگرى نيز نوشته شد، امّا هيچ‏يك همچون شرح او مورد پذيرش اهل فنّ قرار نگرفت. از جمله اين شرحها مى‏توان به شروح ذيل اشاره كرد:

  1. شرح محمود فركاوى، اواخر قرن 8 هجرى: تلخيصى از شرح عبد المعطى است.
  2. شرح جمال الدين يوسف، سده 9 هجرى.
  3. شرح زين الدين ابو بكر خافى هروى، متوفّى به سال 838 ه. ق.
  4. تسنيم المغربين فى شرح منازل السائرين: شرح مزجى و فارسى اثر شمس الدين محمّد بتاركانى طوسى، متوفّى به سال 891 ه. ق‏[10].

كمال الدين عبد الرزّاق بن جمال الدين ابو الغنائم كاشانى، متوفّى به سال 735- يا 736- ه. ق از عرفاى نامى عصر خويش بود. او در ضمن مكتوبى كه به علاء الدوله سمنانى نگاشته، علّت گرايش خود به مباحث عرفانى و ذوقى و اسامى برخى از مشايخ و اساتيدش را چنين بيان كرده است:

و چون در اوايل جوانى از بحث فضليّات و شرعيّات فارغ شده بود، و از آنها بحثها و بحث اصول فقه و اصول كلام، هيچ تحقيقى نگشود، تصوّر افتاد كه بحث معقولات و علم الهى و آنچه بر آن موقوف بود مردم را به معرفت رساند و از اين تردّدها باز رهاند. مدّتى در تحصيل آن صرف شد و استحضار آن به جايى رسيد كه بهتر از آن صورت نبندد، و چندان وحشت و اضطراب و احتجاب از آن پيدا شد كه قرار نماند، و معلوم گشت كه معرفت مطلوب از طور عقل برتر است. چه در آن علوم هرچند حكما از تشبيه به صور و اجرام خلاص يافته‏اند، در تشبيه به ارواح افتاده‏اند. تا وقتى كه صحبت متصوّفه و ارباب رياضت و مجاهده اختيار افتاد و توفيق حقّ دستگير شد.

و اوّل اين سخنان به صحبت مولانا نور الدين عبد الصمد نطنزى- قدّس اللّه تعالى روحه- رسيد، و از صحبت او همين معنى توحيد يافت، و فصوص و كشف شيخ يوسف همدانى را عظيم مى‏پسنديد، و بعد از آن به صحبت مولانا شمس الدين كيشى رسيديم …

… و همچنين به صحبت مولانا نور الدين ابرقوهى، و شيخ صدر الدين روزبهان بقلى، و شيخ ظهير الدين بزغش، و مولانا اصيل الدين، و شيخ ناصر الدين و قطب الدين- ابنا ضياء الدين ابو الحسن- و جمعى بزرگان ديگر رسيدم.[11]

كاشانى در زمينه‏هاى عرفان عملى، اصطلاحات صوفيه، تأويل آيات الهى، تفسير روايات، شرح منابع عرفان نظرى، آثار ارزشمند و قويمى از خود به يادگار گذاشته است كه مهم‏ترين آنها عبارتند از: اصطلاحات الصوفية، شرح منازل السائرين، شرح فصوص الحكم و تأويلات القرآن الكريم.

او در آغاز شرح خود بر منازل السائرين تصريح كرده است كه: برخى از عرفا، دوستان و يارانش از او درخواست كردند تا كتاب منازل را شرح كند؛ و او به دليل دشوارى چنين كارى از پاسخ به درخواست آنها پوزش خواست؛ تا اينكه غياث الدين محمّد بن رشيد الدين فضل اللّه از وزراى بزرگ دربار ايلخانى- كشته به سال 736 ه. ق- فرمان داد تا خواسته آنها را اجابت كند؛ و بدين ترتيب او خود را ملزم ديد تا على‏رغم دشوارى تأليف چنين شرحى، و مشكلات اجتماعى آن دوره، پس از استخاره و استمداد از حضرت حقّ، در صدد شرح اين اثر بى‏نظير برآيد.[12]

عبد الرزّاق در اين شرح بشدّت از شرح تلمسانى متأثّر شده است. در واقع شرح كاشانى، تلخيصى از شرح تلمسانى به همراه افزوده‏هايى از جانب خود اوست، كه البته از حيث عمق و غنا بر شرح تلمسانى ترجيح دارد، امّا نثر آن به روانى نثر شرح تلمسانى نيست.

از جمله امتيازات شرح كاشانى آن است كه متنى از منازل در اختيار او بوده كه اصحّ متون است. چرا كه بر خواجه عرضه شده و اجازه‏اى به دستخطّ خود او- در سال 475 ه. ق- زينت‏بخش آن شده است.

كاشانى در پايان كتاب چنين مى‏نگارد: ازاين‏رو متن منازل را با نسخه يادشده تصحيح كرده، با آرامش خاطر و اطمينان قلب به شرح آن پرداختم، و اين را كرامت و اجازه‏اى از ناحيه او بر شرح كتابش دانستم.[13]

انيس العارفين‏

انيس العارفين تحريرى است فارسى از شرح كاشانى بر منازل السائرين كه به خامه عارفى گمنام كه خود را صفىّ الدين محمّد طارمى معرّفى كرده، نگاشته شده است.

متأسّفانه مترجم هيچ اشاره‏اى به اين مطلب ندارد كه متنى را كه ارائه كرده در واقع ترجمه‏اى از شرح كاشانى است، و اين براى برخى اين توهّم را ايجاد كرده است كه انيس العارفين شرح مستقلّى بر منازل السائرين است.[14]

مترجم آن‏گونه كه در مقدّمه خويش بيان كرده، كتاب را به درخواست عارفى موسوم به‏ محمّد فصيح- كه پيوسته اوقات با بركاتش به تربيت اصحاب فضل و عرفان و تقويت ارباب عقل و ايقان مصروف و معطوف بوده- آماده كرده است.

متن انيس العارفين برخلاف مقدّمه آن- كه از نثرى جذّاب و روان برخوردار است- داراى نثرى مصنوع و متكلّفانه است؛ و اين شايد از آنجا ناشى شده باشد كه:

  1. طارمى نسبت به اهميّت كتاب منازل وقوف كامل داشته و ازاين‏رو از ميان شيوه‏ها و گونه‏هاى ترجمه، ترجمه واژه به واژه را برگزيده است.
  2. افزون بر آن اينكه منازل مملوّ از اصطلاحات فنّى و تخصّصى است كه در غالب موارد يافتن معادل فارسى آنها- حتّى براى مترجمان حرفه‏اى معاصر- بسيار دشوار مى‏نمايد.

نكته پايانى اينكه تا زمان نگارش اين سطور از شرح حال، آرا و ديگر آثار احتمالى مترجم هيچ اطّلاعى بدست نياورديم. جز اينكه در مجلّد شانزدهم فهرست نسخه‏هاى خطّى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، ص 333 در ذيل عنوان عون اخوان الصفا على فهم كتاب الشفاء- كه تلخيصى است از شفاى بو على به قلم فقيه نامدار فاضل هندى- از شخصى به نام محمّد شريف طارمى و فرزندش ظهير الدين بن صفىّ الدين محمّد ياد كرده است، كه اگر مقصود از او مترجم مورد نظر ما- يعنى صاحب انيس العارفين- باشد، مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه او فرزندى به نام ظهير الدين نيز داشته؛ و الله اعلم و علمه اتمّ و اكمل.

در ارتباط با سبك نگارش مترجم ذكر اين نكته ضرورى است كه وى پيوسته از ضمير «او» استفاده كرده، امّا بيشتر آن را براى غير اشخاص- يعنى معانى- به كار برده است؛ و اين خود باعث مى‏شود تا در بدو امر خواننده در فهم مباحث دچار مشكل شود؛ امّا پس از مطالعه چند صفحه و آشنايى با شيوه و سبك نگارش مترجم، مشكل حلّ مى‏شود.

مقدمه کتاب انيس العارفين(تحرير منازل السائرين)//على اوجبى‏ فروردين 77

 


[1] ( 1). شرح منازل السائرين، صص 17- 13.

[2] ( 2). از خود او نقل كرده‏اند كه نزديك به 12000 حديث را در حافظه داشته. ر. ك: شرح عفيف الدين سليمان التلمسانى على منازل السائرين، ص 27.

[3] ( 1). اين اثر توسّط سرژ بوركوى در سال 1954 م در قاهره منتشر شد.

[4] ( 2). اين اثر به كوشش عبد الحفيظ منصور تصحيح و براى نخستين بار در سال 1989 م توسّط دار التركى در تونس منتشر شد؛ و بار ديگر در سال 1413 ه. ق در ايران توسّط انتشارات بيدار به چاپ رسيد.

[5] ( 3). ر. ك: شذرات الذهب، ج 1، ص 24؛ شرح عفيف الدين التلمسانى على منازل السائرين، ص 37؛ كشف الظنون، ج 2، ص 1828؛ مرآة الجنان، ج 4، ص 250 و معجم المؤلّفين، ج 1، ص 139.

[6] ( 4). ر. ك: هدية العارفين، ج 1، ص 590.

[7] ( 5). ر. ك: شرح منازل السائرين( عبد الرزاق القاسانى)، ص 31.

[8] ( 6). ر. ك: شذرات الذهب، ج 6، ص 139؛ كشف الظنون، ج 2، ص 1828 و معجم المؤلّفين، ج 12، ص 199.

[9] ( 7). اين كتاب بارها در مصر، لبنان و سوريه به چاپ رسيده است: ابو طاهر محمّد بن احمد فيشى( متوفّى به سال 747 ه. ق) بر آن تعليقاتى زده است و مصلح الدين معروف به ابن نور الدين( متوفّى به سال 981 ه.

ق) آن را به تركى ترجمه كرده و عايشه بنت يوسف دمشقيه آن را تلخيص نموده و اثر خويش را الإشارات الخفيّة فى منازل العليّة ناميده است.

[10] ( 1). ر. ك: شرح عفيف الدين التلمسانى على منازل السائرين، ص 37.

[11] ( 2). نفحات الانس، ص 487.

[12] ( 1). ر. ك: شرح منازل السائرين( عبد الرزّاق القاسانى)، صص 3- 2.

[13] ( 2). شرح منازل السائرين( عبد الرزّاق القاسانى)، ص 623.

[14] ( 3). به عنوان مثال استاد مشكات در وصف اين اثر مى‏گويد: اين كتاب نفيس- شرح كتاب منازل السائرين خواجه عبد اللّه انصارى است. همچنين ر. ك: آينه پژوهش ش 42 بهمن و اسفند، 1375 صص 13- 11، شرحى مهمّ از انيس العارفين.

عالم عارف جليل مولى حاج سلطان محمّد گنابادى«سلطان على شاه طاب ثراه»

تاريخ ولادت او آن‏چنان‏كه پدرش مرحوم ملّا حيدر محمد با خطّ خود در پشت قرآن نوشته ‏اند و عكس فتوگراف آن در كتاب «نابغه علم و عرفان» آمده است؛ 28 جمادى الاولى سال 1251 قمرى مى‏باشد.

چون آن جناب به سنّ سه سالگى رسيد؛ پدرش به بعضى از شهرهاى ايران و سپس به هند مسافرت كرد و از او خبرى نشد. آن‏ جناب به فراق پدر مبتلا گشت و برادرش ملّا محمد على، او را سرپرستى نمود. چون به سن 6 سالگى رسيد؛ بنا به امر مادر و برادر آموزش قرآن مجيد و كتابهاى فارسى را آغاز كرد؛ و در مدّت پنج ماه توانست در آموختن آنها توفيق حاصل كند. ولى به ادامه تحصيل موفق نشد، و بنا به امر برادرش به كارهاى دنيوى مشغول گشت تا 17 ساله شد؛ دوباره به تحصيل علوم دينى متداول مشغول گرديد.

ابتدا در وطن خود به تحصيل علوم ادبى پرداخت، سپس به مشهد مقدّس رضوى (ع) شتافت؛ جهت تكميل علوم دينى به نجف اشرف و آنگاه جهت درك علوم عقلى و فلسفه به سبزوار رفته و از محضر حكيم عارف و زاهد متألّه، حاج ملّا هادى سبزوارى بهره‏مند شد. مدّتها بطور پيوسته و ناپيوسته در خدمت استاد به تحصيل پرداخت.

پس از آنكه در علوم ظاهرى كامل شد و در آن برترى و مهارت كامل پيدا كرد؛ جذبه‏اى از جذبات حقّ بوسيله حاج ملّا هادى و راهنمائى او در وى پديد آمد و جهت يافتن مقصود خويش به اصفهان مسافرت نمود و خدمت عارف جليل محمّد كاظم سعادت على شاه (تغمّده اللّه بغفرانه) رسيد. و موفّق به گرفتن ذكر قلبى از آن جناب و دخول در طريقت نعمت ‏اللّهى شد.

در بازگشت به گناباد بنا به امر مرشد در مورد اطاعت از فرمان مادرش (كه او را به ازدواج ترغيب مى‏نمود) با دختر حاج ملّا على بيدختى ازدواج كرد و بعد از مدّت كمى شوق تجديد ديدار شيخ را بر آن داشت كه بار ديگر به اصفهان مسافرت كند.

در سال 1284 از طرف سعادت على شاه به اجازه ارشاد و تلقين ذكر قلبى و اوراد مأثوره مفتخر و در طريقت به لقب- سلطان على شاه- ملقّب گرديد.

در سال 1293 شيخ او، رحلت كرد؛ آن جناب در جاى او نشست و شيخ سجّاده‏نشين در طريقه نعمت‏اللّهى گرديده، و مورد توجّه سالكان الى اللّه قرار گرفت.

مقرّ آن جناب بيدخت (از روستاهاى گناباد) محلّ اقامت روى‏آورندگان به آنجا شد، و نام گناباد كه تا آن زمان معروف نبود بعد از اينكه، ايشان در آنجا اقامت گزيدند بتدريج در تمام ايران شهرت يافت؛ و اين خود يكى از بركات وجود آن عالم و عارف بزرگوار در آن شهر بود.

سلطان على شاه «طاب ثراه» در سال 1305 قمرى به حج مشرّف شد و زيارت خانه خدا را انجام داد. او در بازگشت به زيارت عتبات مقدّسه (در عراق) نائل گرديد و با علما و فقهاى شيعه آن بلاد، ملاقات نمود كه از جمله آنان: مرحوم شيخ زين العابدين مازندرانى و فرزندان او و مرحوم مغفور حاج ميرزا حسن شيرازى و ديگران بودند كه همگى، آن جناب را تجليل و تعظيم كرده با احترام با ايشان روبرو شدند.

پس از بازگشت به ايران، مدّتى در تهران توقّف نمود. در اين موقع بيشتر رجال علم و فقه و سياست به حضور ايشان رسيدند پادشاه قاجار ناصر الدّين شاه كه در آن زمان در جاجرود بسر مى‏برد؛ و چون شنيد آن حضرت به تهران وارد شده است؛ پيكى به تهران فرستاد و اظهار علاقه نمود كه با وى ملاقات نمايد و خبر داد كه بزودى جهت ملاقات حضرتشان به تهران خواهد آمد. ولى حضرت سلطان على شاه وقتى اين سخن را شنيد در حركت از تهران شتاب نمود تا قبل از اينكه شاه وارد تهران شود، از تهران برود و گفت: ما فقيريم و همنشينان فقرائيم ما را با پادشاهان چه كار![1] پس به گناباد بازگشت. او بعد از چند سال اقامت در گناباد؛ بار ديگر جهت زيارت مشهد مقدّس رضوى به آن آستان مشرّف گرديد، و در آنجا مسموم گرديد، ولى او را علاج نمودند و خطر رفع شد؛ ليكن تندرستى نخستين را باز نيافت.

حضرت سلطان على شاه جهت تحصيل وسائل معاش به امور كشاورزى مى‏پرداخت. زيرا او معتقد بود؛ براى تأمين وسايل زندگى و معيشت بايد به كسب و كار پرداخت؛ همان‏طور كه شاه سيّد نعمت اللّه ولى، پيروان و مريدانش را به كسب و ترك بيكارى امر مى‏فرمود:

در عين حال كه كار مى‏كرد از مطالعه و تدريس و تأليف و ارشاد مردم و كمك به مساكين و بر آوردن نيازهاى محتاجان، غفلت نداشت.

بلكه او به مداواى بيماران نيز مى‏پرداخت تا جائى كه به مهارت و توانائى در طبّ مشهور گشت. آن حضرت بسيار زاهد و عابد بود، و هيچ‏گاه تهجّد در سحر، از او ترك نشد.

او در بپا داشتن شعائر دينى و مذهبى مانند نماز جماعت، و مجلس ذكر و قرائت قرآن و مراسم سوگوارى اهل بيت (ع) بسيار علاقمند و مشتاق بود و در امور دنيا مانند خوراك و پوشاك به حدّ اقل قانع بود و پيروان و مريدان خويش را نيز به محافظت از آداب دينى امر مى‏فرمود، و هرگاه مى‏ديد يا مى‏شنيد كه بعضى از مريدانش خلاف نموده‏اند؛ نمى‏توانست در امر دين خشم خود را فروبرد و پنهان دارد؛ بلكه به آنان تشدّد كرده با خشونت برخورد مى‏كرد، تا آنجا كه بعضى از مريدانش را كه آداب شرع را رعايت نكرده بودند پس از تذكّر و ياد آورى آنها به رعايت و عدم تأثير ياد آورى طرد نمود. حال كه سخن بدينجا رسيد اگر بخواهيم جهت تكميل مطلب و بطريق ضمنى و استطراد خصوصياتى از طريقه نعمت‏اللّهى را در اينجا ذكر كنيم جاى تعجّب نخواهد بود:

1: سيّد نعمت اللّه ولى، و جانشينان او، تا كنون همه مريدان را به‏ محافظت آداب شرع مقدّس نبوى از قبيل عمل به واجبات و ترك محرّمات، بلكه مكروهات امر نموده‏اند، چه تخليه دل از غير خدا، مستلزم اطاعت از خدا و رسول خدا و اولي‏الامر و پيروى از احكام آنان مى‏باشد. زيرا جائز، بلكه ممكن نيست كسى كه محبّ و دوستدار است؛ خلاف امر محبوب انجام دهد.

هر كه ادّعاى دوستى خدا مى‏كند؛ لازم است از اوامر او، و اوامر رسول او اطاعت نمايد. چه اينكه خدا فرمود: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ‏[2] زيرا مادام كه ظاهر و اعضاء و جوارح انسان به حفظ حدود الهى زينت نيابد؛ دل به آداب روحانى مؤدّب نمى‏شود. ازاين‏رو، هر چه، مخالفت با شرع شريف داشته باشد از قبيل اعتقادات باطل و بدعت‏ها و اعمال نهى‏شده «حتى سماع» در اين طريقه راه نداشته؛ باطل و ممنوع است. مجالس ذكر هم از همه اين امور پاك و منزّه مى‏باشد.

2: اينكه برادران اين طريقه، مأمورند كه بيكارى و گوشه گيرى و رهبانيت را ترك نمايند، و به يكى از شغلهاى دنيوى كه مباح باشد جهت تحصيل معاش رو آورند تا در تأمين معاش خود آنها را از ديگران بى‏نياز سازد؛ چه انسان در دنيا محتاج به خوردن و آشاميدن و پوشش و مسكن است و همه اين‏ها از ضروريّات زندگى دنيا محسوب مى‏گردد و رسيدن به آنها با كسب حلال يا با سرقت، يا گدائى و يا اظهار احتياج به غير حاصل مى‏شود، و هر چه بدون رضاى مالك باشد مثل غصب در حقيقت جزء سرقت محسوب مى‏گردد و هر چه مربوط به طمع است؛ از نوع سؤال و گدائى، به حساب مى‏آيد.

سرقت و گدائى از نظر عقل و شرع و عرف حرام است. تنها كسب حلال و مباح باقى مى‏ماند خواه كشاورزى باشد يا تجارت و يا صنعت يا غير آنها از كسبهاى مختلف حلال. پس بر همه فقراء اين طريقه لازم است كه هر يك به كسبى حلال اشتغال ورزند تا سر بار ديگران نشوند، بلكه لازم است كار آنها طورى باشد كه به ديگران نيز سود برساند.

چون برادران اين طريقه مأمور به ترك انزوا و وارد شدن به اجتماع هستند؛ به اصطلاح صوفيه در آنان بسط بر قبض غالب مى‏گردد[3] چه غلبه قبض بر بسط در سالك الى اللّه عموما بر اثر گوشه گيرى و كناره جوئى از خلق پديد مى‏آيد و داخل شدن در اجتماع و جماعت مردم، موجب بسط مى‏شود، زيرا، براى سالك لازم است كه حقّ را در همه مظاهر مشاهده كند و با همه هستى به نيكى معاشرت و همنشينى نمايد؛ چه دوست داشتن مظاهر الهى سايه و ظلّ دوستى خداست.

چنانكه شيخ جليل سعدى شيرازى گفته است:

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست‏   عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست‏
 

3: از جمله خصوصيّات اين طريقه، مقيّد نبودن به پوشش مخصوص و لباس مشخّص و معيّنى در ظاهر مى‏باشد، مانند خرقه مخصوص و تاج و امثال آن كه در بسيارى از طرق صوفيّه، معمول مى‏باشد، بلكه سيّد نعمت اللّه ولى و جانشينان وى گفته‏اند: براى صوفى تنها لباس تقوى لازم است نه غير از آن، لذا، تعجّبى ندارد از اينكه آنان در ظاهر لباس معيّن نمى‏پوشند كه عبادت خدا و سلوك الى اللّه، با هر لباسى ممكن و جائز است و هيچ تفاوتى بين كسى كه در لباس اهل علم يا در لباس حكومتى يا غير آن باشد؛ نيست. به خلاف بسيارى از سلسله‏هاى صوفيّه كه داراى خرقه مخصوص و تاج مشخّصى مى‏باشند. بگونه‏اى كه هر كس داخل اين سلسله شود حتما بايد به لباس مخصوص مقيّد گردد.

در بعضى از طريقه‏ها تقيّد به لباس، مخصوص مجالس ذكر است (كه در آنجا، لباس مخصوص مى‏پوشند) ولى در طريقه نعمت‏اللّهى اين قيد در مجلس ذكر و غير آن اصلا وجود ندارد.

حضرت مؤلّف جليل نيز چون به اين سيره و روش مقيّد بود؛ و هيچ يك از واجبات بلكه مستحبّات را ترك ننموده؛ و در ترك محرّمات بلكه مكروهات نيز ثابت قدم و استوار بود و خود در دنيا بكار اشتغال داشت لذا پيروان و مريدانش را نيز به اين امور فرمان مى‏داد و شديدا در رعايت و حفظ آنها كوشا بود.

سر انجام ايشان را در شب شنبه 26 ربيع الاول سال 1327 قمرى خفه كرده و غرق ساختند، او شهيد از دنيا رحلت فرمود و (در حرم مطهّر كه اكنون زيارتگاه فقرا و سايرين مى‏باشد) در انتهاى قبرستان بيدخت بالاى تپه مدفون گشت.

پس از آن حضرت فرزند عارف كاملش مولى حاج ملّا على نور على شاه ثانى كه متولّد در 17 ربيع الثّانى 1284 هجرى قمرى مى‏باشد جانشين پدر گرديد، و بدين ترتيب او جاى پدر نشست تا ايشان نيز در تاريخ 15 ربيع الاوّل 1337 قمرى در كاشان مسموم شدند و فرزند جليل ايشان پدر معظّم اينجانب، (سلطان حسين تابنده) مولى حاج شيخ محمّد حسن صالح على شاه كه در 8 ذى‏حجه 1308 قمرى زاده شده بود جانشين آن مرحوم گرديد كه مسند طريقه نعمت‏اللّهى در اين زمان به‏ وجود آن حضرت مزيّن است كه خداوند عمر شريفش را طولانى گرداند[4].

مولى حاج سلطان محمّد تأليفات بسيارى دارد كه بيشتر آنها در احكام و آداب شرع و اخلاق است كه با اصول عرفان مطابقت مى‏كند؛ مانند: سعادت‏نامه، مجمع السّعادة، بيان السّعادة، ولايت‏نامه، بشارة المؤمنين، تنبيه النائمين، التوضيح و الايضاح.

دو تأليف از آنها كه بيان السعادة و ايضاح به عربى مى‏باشد و آثار ديگر به زبان فارسى است. وى غير از كتب نام برده، تأليفات ديگرى هم دارد كه در منطق و نحو مى‏باشد؛ مثل «تذهيب التهذيب» كه حاشيه و شرحى است بر تهذيب المنطق، و حاشيه‏هائى بر اسفار كه همه آنها به عربى است. مهم‏ترين تأليف آن جناب، تفسير قرآن مجيد است كه «بيان السّعادة فى مقامات العبادة» نام دارد و آن از مهم‏ترين تفسيرهايى است كه در قرن اخير نوشته شده است تا آنجا كه فقيه كامل مرحوم حاج آقا محسن مجتهد عراقى و حكيم جليل مرحوم مغفور آخوند ملّا محمّد كاشانى درباره آن گفته‏اند:

«تفسير سلطان، سلطان التّفاسير است» در اين تفسير نكات دقيق عرفانى و فلسفى و ادبى در بيان آيات ذكر شده است كه هيچ كس پيش از او يادآور نشده است؛ همان‏طور كه خود وى، در مقدّمه تفسير نيز به صراحت بيان نموده است.

همه آنچه در تفسير آيات ذكر شده است كلّا مستند به احاديث و اخبارى مى‏باشد كه از مصادر عصمت (ع) روايت شده است.

سلطان على شاه چون به شيخ و مرشدش حاج محمّد كاظم سعادت على شاه، علاقه و ارادت بسيار داشت؛ سه اثر از آثار خود: «سعادت‏نامه، بيان السّعادة، مجمع السّعادات» را به نام ايشان نمود؛ همان‏طور كه مولوى بلخى خراسانى، ديوان خويش را به اسم مرشدش شمس تبريزى نام نهاد، مولى محمّد تقى كرمانى- مظفّر على شاه- ديوان اشعارش را به نام مرشدش مشتاق على شاه پايان بخشيد- كه خدا ايشان را بيامرزاد.

_____________________________________________________________________________________

پاورقی

[1] رسول خدا( ص) فرمود: همنشينى با فقرا از تواضع است( نهج الفصاحة)

[2] آل عمران- 31

[3] قبض نتيجه واردى است كه بعد و انذار و حجاب را نزد سالك ظهور دهد و حالت گرفتگى و اندوه دل را سبب شود بسط عكس قبض و نتيجه واردى است كه قرب و بشارت و رفع حجاب و شهود را در دل ارائه دهد و شادمانى آن، وجود را گسترده سازد.

[4] حضرت شيخ محمّد حسن صالح على شاه در تاريخ ششم مرداد 1345 هجرى شمسى مطابق با نهم ربيع الثّانى سال 1386 هجرى قمرى در زادگاهش بيدخت خرقه تهى كرد و دعوت حق را لبيك گفت و فرزند مقدسش حضرت حاج سلطان حسين تابنده نويسنده اين مقدّمه با لقب رضا على شاه بر مسند ارشاد نشست- آن جناب نيز در تاريخ هيجدهم شهريور ماه 1371 هجرى شمسى خرقه تهى كرد و عالم عرفان را با رحلت خود عزا دار ساخت و اكنون حضرت آقاى حاج على تابنده( محبوبعلى شاه) بموجب فرمانى كه پدر بزرگوارشان حضرت آقاى رضا على شاه قدس سرّه در حيات خود صادر فرموده بود بر مسند هدايت و ارشاد فقراى اين سلسله جلوس فرموده‏اند.

مقدمه ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏1، ص: 58

زندگینامه دکتر سیدحسین نصر

بیوگرافی مختصر
سید حسین نصر در 19 فروردین 1332 (19 فروردین 1312 هجری شمسی) در تهران در خانواده ای از علما و پزشکان برجسته به دنیا آمد. پدرش سید ولی‌الله، مردی با علم و تقوا، پزشک خاندان سلطنتی ایران بود و پدرش پیش از او نیز پزشک خانواده سلطنتی ایران بود. نام «نصر» به معنای «پیروزی» توسط پادشاه ایران به پدربزرگ پروفسور نصر اعطا شد. نصر نیز از خانواده ای صوفی است. یکی از اجداد او ملا سید محمدتقی پشت مشهد از قدیس های معروف کاشان بوده و مقبره وی که در کنار مقبره شاه عباس شاه صفوی قرار دارد تا به امروز مورد زیارت زائران است.

نصر در جوانی در یکی از مدارس نزدیک خانه اش درس می خواند. تحصیلات رسمی اولیه او شامل برنامه درسی معمول فارسی در مدرسه با تمرکز بیشتر در دروس اسلامی و فارسی در خانه و همچنین آموزش به زبان فرانسوی بود. با این حال، برای نصر، ساعت‌های طولانی گفتگو با پدرش، عمدتاً در مورد مسائل فلسفی و کلامی، که با خواندن و واکنش به گفتارهای کسانی که به خانه پدرش می‌آمدند، تکمیل می‌شد، که جنبه‌ای اساسی از اوایل او را تشکیل می‌داد. آموزش و پرورش و از بسیاری جهات الگو و لحن رشد فکری او را تعیین می کند. این وضعیت دوازده سال اول زندگی نصر بود.

 

ورود نصر به آمریکا

ورود نصر به آمریکا در سن 12 سالگی آغاز دوره جدیدی در زندگی او بود که کاملاً متفاوت و در نتیجه با اوایل زندگی او در ایران ناپیوسته بود. او در مدرسه پدی در هایستاون، نیوجرسی تحصیل کرد و در سال 1950 به عنوان مدرس کلاس خود و همچنین برنده جایزه Wyclifte که بالاترین افتخار مدرسه به برجسته ترین دانش آموز همه جانبه بود، فارغ التحصیل شد. نصر در طی چهار سال تحصیل در Peddie به دانش زبان انگلیسی و همچنین مطالعه علوم، تاریخ آمریکا، فرهنگ غرب و مسیحیت دست یافت.

نصر تصمیم گرفت برای کالج به MIT برود. بورسیه تحصیلی به او پیشنهاد شد و اولین دانشجوی ایرانی بود که در مقطع کارشناسی در MIT پذیرفته شد. تحصیلات خود را در MIT در گروه فیزیک با تعدادی از مستعدترین دانشجویان کشور و اساتید برجسته فیزیک آغاز کرد. تصمیم او برای مطالعه فیزیک به دلیل تمایل به کسب دانش در مورد ماهیت چیزها، حداقل در سطح واقعیت فیزیکی بود. با این حال، در پایان سال اول تحصیلی، اگرچه او دانش‌آموز برتر کلاسش بود، اما از فضای علمی سرسام‌آور با پوزیتیویسم ضمنی آن احساس ظلم کرد

علاوه بر این، او متوجه شد که بسیاری از سؤالات متافیزیکی که او با آنها درگیر بوده است، پرسیده نشده است، چه رسد به اینکه پاسخ داده شود. بنابراین، او شروع به شک و تردید جدی کرد که آیا فیزیک او را به درک ماهیت واقعیت فیزیکی هدایت می کند یا خیر. تردید او زمانی تایید شد که فیلسوف برجسته بریتانیایی، برتراند راسل، در یک بحث گروهی کوچک با دانشجویان پس از سخنرانی خود در MIT، اظهار داشت که فیزیک به خود ماهیت واقعیت فیزیکی مربوط نمی شود، بلکه به ساختارهای ریاضی مربوط می شود. به قرائت اشاره گر شوک کشف ماهیت واقعی موضوعی که او برای مطالعه انتخاب کرده بود، همراه با فضای علمی سرسام آور دپارتمانش، نصر را در سال دوم زندگی خود دچار یک بحران بزرگ فکری و معنوی کرد. اگرچه بحران اعتقاد او به خدا را از بین نبرد، اما برخی از عناصر اساسی جهان بینی او را متزلزل کرد، مانند درک او از معنای زندگی، اهمیت دانش و ابزارهای یافتن حقیقت. او آماده شد تا رشته فیزیک و MIT را ترک کند و در جستجوی حقیقت از آمریکا برود. با این حال، نظم و انضباط قوی در او که توسط پدرش تلقین شده بود، مانع از آن شد که به طور کلی تحصیل خود را رها کند. او در MIT ماند و با ممتاز فارغ التحصیل شد، اما دیگر دلش با فیزیک نبود.

نصر که در سال دوم تحصیلی متوجه شد که مطالعه علوم فیزیکی نه او را به درک ماهیت واقعیت فیزیکی می‌رساند و نه به برخی از مسائل متافیزیکی که مورد توجه او بود، می‌پردازد، تصمیم گرفت رشته‌های تحصیلی دیگری را برای خود ببیند. پاسخ می دهد. او شروع به خواندن گسترده و گذراندن دوره های بسیاری در علوم انسانی کرد، به ویژه دوره هایی که توسط پروفسور جورجیو دی سانتیلانا، فیلسوف و مورخ علم معروف ایتالیایی تدریس می شد. 

نصر تحت دستور پروفسور دی سانتیلانا، مطالعه جدی خود را نه تنها در مورد حکمت یونان باستان که در فلسفه فیثاغورث، افلاطون، ارسطو و فلوطین موجود است، بلکه همچنین فلسفه اروپایی، قرون وسطی، کمدی الهی بسیار عرفانی و نمادین دانته، هندوئیسم و ​​یک دین را آغاز کرد. تفکر مدرن غربی همچنین دی سانتیلانا بود که اولین بار او را با نوشته‌های یکی از مهم‌ترین نویسندگان سنت‌گرای این قرن، رنه گنون آشنا کرد.

 نوشته های گنون نقش تعیین کننده ای در پی ریزی شالوده فکری دیدگاه سنت گرای نصر داشت. نصر همچنین این ثروت بزرگ را داشت که به کتابخانه مرحوم آناندا ک. کوماراسوامی، متافیزیکدان برجسته و مورخ هنر سینگالی دسترسی داشت. این کتابخانه مجموعه ای باورنکردنی از آثار در زمینه فلسفه و هنر سنتی از سراسر جهان داشت. در همین کتابخانه بود که نصر برای اولین بار آثار سایر نویسندگان سنت گرا مانند فریتیوف شوون، تیتوس بورکهارت، مارکو پالیس و مارتین لینگز را کشف کرد که قرار بود تأثیر فکری و معنوی شگرف و ماندگاری بر نصر بگذارند.

به گفته نصر، کشف متافیزیک سنتی و فلسفه پرنیس از طریق آثار این شخصیت‌ها بود که بحرانی را که او تجربه کرده بود حل کرد و اطمینان فکری پیدا کرد که از آن زمان هرگز او را رها نکرده است. از آن پس یقین داشت که حقیقتی وجود دارد و به وسیله عقلی که وحی الهی آن را هدایت و روشن می کند، می توان به آن علم دست یافت. عشق دوران کودکی او برای دستیابی به دانش به او بازگشت اما در سطحی بالاتر و عمیق تر. نوشته‌های سنتی شوون با تأکید منحصر به فرد خود بر لزوم تمرین یک رشته معنوی و همچنین دانش نظری، به‌ویژه در تعیین سیر حیات فکری و معنوی نصر از آن زمان به بعد مؤثر بود.

نصر پس از فارغ التحصیلی از MIT، خود را در مقطع کارشناسی ارشد در رشته زمین شناسی و ژئوفیزیک در دانشگاه هاروارد ثبت نام کرد. پس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته زمین شناسی و ژئوفیزیک در سال 1956، به ادامه تحصیل در مقطع دکتری ادامه داد. مدرک تاریخ علم و یادگیری در هاروارد. نصر می خواست به غیر از علوم غربی جدید، انواع دیگری از علوم طبیعت را نیز مطالعه کند و همچنین بفهمد که چرا علم مدرن آنچنان رشد کرده است. او قصد داشت پایان نامه خود را زیر نظر جورج سارتون، از مراجع بزرگ علوم اسلامی، بنویسد. با این حال، سارتون پیش از آغاز پایان نامه خود از دنیا رفت و چون در آن زمان متخصص دیگری در علوم اسلامی در هاروارد وجود نداشت، پایان نامه خود را به سرپرستی سه استاد نوشت. آنها I. Bernard Cohen، Hamilton Gibb و Harry Wolfson بودند.

همچنین در هاروارد بود که نصر مطالعه عربی کلاسیک خود را که از زمان آمدن به آمریکا ترک کرده بود، از سر گرفت. او با عربی فلسفی مبارزه کرد در حالی که از ولفسون و گیب کمک می گرفت. اما تسلط بر زبان عربی فلسفی تنها پس از فراگیری فلسفه اسلامی نزد استادان سنتی ایران پس از بازگشت به وطن در سال 1958 حاصل شد.

نصر در سال های دانشگاه هاروارد به اروپا به ویژه به فرانسه، سوئیس، انگلیس، ایتالیا و اسپانیا نیز سفر کرد و افق فکری خود را وسعت بخشید و ارتباطات مهم و پرباری برقرار کرد. در جریان این سفر به اروپا بود که نصر با برجسته ترین نویسندگان سنت گرا و شارحان فلسفه پرنیس، فریتیوف شوون و تیتوس بورکهارت، ملاقات کرد که تأثیر شگرفی و سهم تعیین کننده ای در زندگی فکری و معنوی او گذاشتند. او همچنین به مراکش در شمال آفریقا سفر کرد، که برای نصر که صوفی گری را به شکلی که قدیس بزرگ صوفی مغرب، شیخ احمد العلوی تعلیم و اجرا کرد، از اهمیت معنوی زیادی برخوردار بود. بنابراین، سال‌ها در هاروارد شاهد تبلور عناصر اصلی فکری و معنوی جهان‌بینی بالغ نصر بود.

نصر در بیست و پنج سالگی با مدرک دکتری فارغ التحصیل شد. مدرک تحصیلی خود را از هاروارد و در راه تکمیل اولین کتاب خود با عنوان علم و تمدن در اسلام. رساله دکتری او با عنوان «مفاهیم طبیعت در اندیشه اسلامی» در سال 1964 توسط انتشارات دانشگاه هاروارد به عنوان مقدمه ای بر آموزه های کیهان شناسی اسلامی منتشر شد. با وجود اینکه به او سمت استادیاری در MIT پیشنهاد شد، نصر تصمیم گرفت برای همیشه به ایران بازگردد.

 

بازگشت به ایران

در ایران، نصر به عنوان دانشیار فلسفه و تاریخ علم در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پیشنهاد شد. چند ماه پس از بازگشت، نصر با زن جوانی از خانواده محترمی که اعضای آن از دوستان نزدیک خانواده او بودند، ازدواج کرد. پنج سال بعد در سن سی سالگی، نصر جوانترین فردی شد که به عنوان استاد تمام در دانشگاه رسید. او از موقعیت و نفوذ خود برای ایجاد تغییرات عمده برای تقویت و گسترش برنامه فلسفه در دانشگاه تهران استفاده کرد که مانند بسیاری از برنامه های دیگر آن، بسیار تحت سلطه و محدود به نفوذ فکری فرانسوی بود.

 نصر حرکت مهم آموزش فلسفه اسلامی را بر اساس تاریخ خود و از منظر خود آغاز کرد و شاگردان ایرانی خود را به مطالعه سایر فلسفه ها و سنت های فکری از دیدگاه سنت خود تشویق کرد. او معتقد است که نمی توان امیدوار بود که سنت فکری خود را از دیدگاه دیگری درک و قدردانی کند، همانطور که نمی توان خود را از چشم شخص دیگری دید. او همچنین آگاهی و علاقه بیشتری به مطالعه فلسفه های شرق در بین دانشجویان و اعضای هیئت علمی ایجاد کرد. از آنجایی که دانشگاه تهران تنها دانشگاه ایران بود که دکترای فلسفه ارائه کرد، این تغییرات توسط نصر تأثیر گسترده‌ای داشت. بسیاری از دانشگاه‌های ایران این تغییرات را در مطالعات فلسفی خود ادغام کردند و تا به امروز دیدگاه نصر مبنی بر اینکه دانشجویان ایرانی به جای مطالعه سنت‌های خود از منظر اندیشه و فلسفه غرب، باید سایر سنت‌های فلسفی را از دیدگاه سنت خود مطالعه کنند، همچنان تأثیرگذار است. شاگردانی که او تربیت کرده و دانش پژوه و استاد فلسفه شده اند، این دیدگاه را قادر ساخته اند تا در ایران نفوذی ماندگار داشته باشد.

نصر به غیر از رشته فلسفه در مقطع دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه برای کسانی که زبان مادری آنها فارسی نبود نیز شرکت داشت. او مؤلفه فلسفی این برنامه را تقویت کرد و شاگردان ممتاز بسیاری از خارج از ایران داشت که نه تنها در زبان فارسی، بلکه گنجینه غنی ادبیات فلسفی و صوفیانه که به زبان فارسی نوشته شده بود، آموزش دیدند. بسیاری از دانش‌آموزانی که در این برنامه آموزش دیده‌اند، از آن زمان به دانشمندان مهمی در این زمینه تبدیل شده‌اند، مانند محقق آمریکایی، ویلیام چیتیک و محقق زن ژاپنی، ساچیکو موراتا.

همچنین نصر از سال 1347 تا 1351 رئیس دانشکده و مدتی معاون علمی دانشگاه تهران شد. وی از طریق این مواضع، تغییرات مهم بسیاری را ارائه کرد که همگی در جهت تقویت برنامه های دانشگاهی در علوم انسانی به طور عام و در فلسفه به طور خاص بود. در سال ۱۳۵۱ از سوی شاه ایران به ریاست دانشگاه آریامهر(شریف) منصوب شد. دانشگاه آریامهر در آن زمان دانشگاه علمی و فنی پیشرو در ایران بود و شاه به عنوان حامی از پروفسور نصر می خواست که دانشگاه را بر اساس الگوی MIT اما با ریشه های محکم در فرهنگ ایرانی توسعه دهد.

در نتیجه یک برنامه قوی علوم انسانی در اندیشه و فرهنگ اسلامی با تأکید خاص بر فلسفه علم اسلامی در دانشگاه آریامهر توسط نصر تأسیس شد. تلاش پیشگام نصر، آریامهر را بر آن داشت تا حدود ده سال پیش یکی از اولین برنامه های تحصیلات تکمیلی در جهان اسلام را در زمینه فلسفه علم بر اساس فلسفه علم اسلامی ایجاد کند. در سال 1352 ملکه ایران، پروفسور نصر را به تأسیس مرکزی برای مطالعه و تبلیغ فلسفه تحت حمایت وی منصوب کرد. از این رو فرهنگستان شاهنشاهی فلسفه ایران تأسیس شد و خیلی زود به یکی از مهم ترین و حیاتی ترین مراکز فعالیت های فلسفی جهان اسلام تبدیل شد و بهترین کتابخانه فلسفه ایران را در خود جای داد و تعدادی از برجسته ترین دانشمندان این رشته را به خود جذب کرد.

هم از شرق و هم از غرب، مانند هنری کوربین و توشیهیکو ایزوتسو. آکادمی همچنین سمینارها و مجموعه سخنرانی های مهمی را که توسط فیلسوفان ارائه شده بود، ترتیب داد.

یکی دیگر از ابعاد بسیار مهم فعالیت های فکری نصر پس از بازگشت به ایران در سال 1958، برنامه او در بازآموزی فلسفه اسلامی از طریق فراگیری آن نزد اساتید به روش سنتی انتقال شفاهی بود. او بیست سال حکمت را نزد برخی از بزرگ‌ترین اساتید وقت ایران، با خواندن متون سنتی فلسفه و عرفان اسلامی، سه روز در هفته در مدرسه سپهسالار تهران و نیز در منازل شخصی در تهران، قم و قزوین فرا گرفت.

 

 از اساتید بزرگوار ایشان در فسفه اسلامی

  • سید محمد کاظم عصار، عالمی که در احکام اسلامی و فلسفه و از دوستان بسیار صمیمی پدر پروفسور نصر بود، بودند. عالم بزرگ
  • و استاد عرفان علامه سید محمد حسین طباطبایی
  • و سید ابوالحسن قزوینی یک مرجع بزرگ در حقوق اسلامی و علوم عقلی که ریاضیات، نجوم و فلسفه را بسیار خوب می دانست.

 نصر چندین متون عمده فلسفه اسلامی را نزد این اساتید از جمله اسفار الاربعة ملاصدرا و شرح منظومه سبزواری خواند و مطالعه کرد و از بینش ها و تفاسیر گرانبهایی که به صورت شفاهی از آنها ارائه شد بهره فراوان برد. به این ترتیب، نصر بهترین آموزش های آموزشی را هم از غرب مدرن و هم از شرق سنتی داشت، ترکیبی نادر که او را در موقعیت بسیار ویژه ای قرار می داد تا بتواند با اقتدار در مورد مسائل متعددی که در مواجهه شرق و غرب دخیل است صحبت کند و بنویسد.

و سنت و مدرنیته، همانطور که به وضوح در نوشته ها و سخنرانی های او نشان داده شده است. نصر چندین متون عمده فلسفه اسلامی را نزد این اساتید از جمله اسفار الاربعة ملاصدرا و شرح منظومه سبزواری خواند و مطالعه کرد و از بینش ها و تفاسیر گرانبهایی که به صورت شفاهی از آنها ارائه شد بهره فراوان برد. به این ترتیب، نصر بهترین آموزش های آموزشی را هم از غرب مدرن و هم از شرق سنتی داشت، ترکیبی نادر که او را در موقعیت بسیار ویژه ای قرار می داد تا بتواند با اقتدار در مورد مسائل متعددی که در مواجهه شرق و غرب دخیل است صحبت کند و بنویسد. و سنت و مدرنیته، همانطور که به وضوح در نوشته ها و سخنرانی های او نشان داده شده است. نصر چندین متون عمده فلسفه اسلامی را نزد این اساتید از جمله اسفار الاربة ملاصدرا و شرح منومه سبزواری خواند و مطالعه کرد و از بینش ها و تفاسیر گرانبهایی که به صورت شفاهی از آنها ارائه شد بهره فراوان برد. به این ترتیب، نصر بهترین آموزش های آموزشی را هم از غرب مدرن و هم از شرق سنتی داشت، ترکیبی نادر که او را در موقعیت بسیار ویژه ای قرار می داد تا بتواند با اقتدار در مورد مسائل متعددی که در مواجهه شرق و غرب دخیل است صحبت کند و بنویسد. و سنت و مدرنیته، همانطور که به وضوح در نوشته ها و سخنرانی های او نشان داده شده است.

پروفسور نصر در طول سال‌هایی که در ایران بود، مطالب زیادی به زبان‌های فارسی و انگلیسی و گهگاه به فرانسوی و عربی نوشت. رساله دکتری او توسط وی به فارسی بازنویسی شد و برنده جایزه کتاب سلطنتی شد. نصر همچنین چاپ انتقادی چند متون مهم فلسفی از جمله آثار کامل فارسی سهروردی و ملاصدرا و متون عربی ابن سینا و بیرونی را به چاپ رساند. علاقه زیاد نصر به فلسفه یکی از بزرگترین فیلسوفان اسلامی متأخر، ملاصدرا، منجر به انتشار ملاصدرا نوشته استادان سنتی فلسفه اسلامی شد. نصر همچنین اولین کسی بود که شخصیت ملاصدرا را به دنیای انگلیسی زبان معرفی کرد.

نصر با کمک ویلیام چیتیک کتابنامه مشروح علوم اسلامی را در سه جلد با حاشیه فارسی و انگلیسی تهیه کرد. او همچنین سه حکیم مسلمان را نوشت و علم و تمدن در اسلام را که در دوران دانشجویی در هاروارد نوشته بود تکمیل و منتشر کرد. هر دوی این کتاب ها خیلی سریع به چندین زبان ترجمه شدند و بارها در ایران تجدید چاپ شدند و در سه دهه گذشته به عنوان کتاب درسی دروس فلسفه و علوم اسلامی در دانشگاه های ایران مورد استفاده قرار گرفته اند. سه حکیم مسلمان، که کل سنت فکری اسلامی را از درون ارائه می کنند، از سه سخنرانی که نصر در سال 1962 به عنوان اولین استاد مدعو در مرکز مطالعات ادیان جهان در دانشگاه هاروارد ایراد کرد، پدید آمد. آرمان ها و واقعیت های اسلام در سال 1966 از نصر برای ایراد سخنرانی های راکفلر در دانشگاه شیکاگو و سخنرانی در مورد برخی از جنبه های رابطه بین دین، فلسفه و بحران محیطی دعوت شد. در نتیجه انسان و طبیعت: بحران معنوی انسان مدرن که به ریشه‌های فلسفی و معنوی این پرسش می‌پردازد و اولین اثری که پیش‌بینی وقوع بحران زیست‌محیطی را داشت، به همین مناسبت نوشته شد. نصر همچنین اسلام و مصائب انسان مدرن، مقالات صوفیانه و حکمت متعالیه صدرالدین شیرازی را مطرح کرد. هم اسلام و هم مصیبت انسان مدرن و هم مقالات صوفیانه بسیار محبوب بوده اند و از زمان اولین ظهور به بسیاری از زبان های اروپایی و اسلامی ترجمه و چندین بار تجدید چاپ شده اند.

نصر در سالهای 1964-1965 یک سال تحصیلی را در دانشگاه آمریکایی بیروت به عنوان اولین استاد آقاخان در مطالعات اسلامی گذراند. نصر علاوه بر آرمان‌ها و واقعیت‌های اسلام، مطالعات اسلامی را نیز مطرح کرد که مجموعه‌ای از مقالات است که چندین جنبه اساسی سنت اسلامی را مورد بحث قرار می‌دهد. این اثر بعدها گسترش یافت و با عنوان زندگی و اندیشه اسلامی منتشر شد. نصر در این دوره در لبنان با چند تن از متفکران و علمای مهم کاتولیک و شیعه نیز دیدار و گفتگو کرد. وی همچنین فرصتی یافت تا با قدیس صوفی، سیده فاطمه یشروتیه، دختر بنیانگذار فرقه یشروتیه، شاخه ای از فرقه صوفی شادلیه، دیدار کند.

نصر با اینکه در ایران زندگی می کرد، ارتباط قوی با آمریکا و بسیاری از دانشگاه های بزرگ کشور داشت. او در سال 1962 و 65 در هاروارد تدریس کرد و سمینارهای کوتاهی را در دانشگاه پرینستون و دانشگاه یوتا برگزار کرد. او همچنین با چندین دانشمند مهم آمریکایی مانند هیوستون اسمیت، استاد فلسفه و دین تطبیقی، ژاکوب نیدلمن، ویراستار اثر معروف، شمشیر گنوسیس که شامل مقالات نصر است، و تعدادی از فیلسوفان کاتولیک و پروتستان و تعدادی از فیلسوفان کاتولیک و پروتستان ارتباط نزدیک داشت.

متکلمان نصر همچنین به برنامه ریزی و گسترش مطالعات اسلامی و ایرانی در چندین دانشگاه مانند پرینستون، دانشگاه یوتا و دانشگاه کالیفرنیای جنوبی کمک کرد. در سال 1977،در سال 1979 در زمان انقلاب اسلامی در ایران، نصر به همراه خانواده خود به ایالات متحده نقل مکان کرد و در آنجا زندگی خود را دوباره بازسازی کرد و موقعیت دانشگاهی را برای تأمین مخارج خود و خانواده اش به دست آورد. در سال 1980، نصر دوباره شروع به نوشتن کرد. او به شدت شروع به کار بر روی تحقیق و متن سخنرانی‌های معتبر گیفورد در دانشگاه ادینبورگ کرد که مدت کوتاهی قبل از انقلاب ایران از آن دعوت شد. نصر این افتخار را داشت که اولین غیرغربی باشد که برای ارائه مشهورترین سلسله سخنرانی در زمینه الهیات طبیعی و فلسفه دین در غرب دعوت شد. 

از این رو، معرفت و امر قدسی، یکی از مهمترین آثار فلسفی نصر است که تأثیر زیادی بر علما و طلاب علوم دینی گذاشت. در میان تنش روزهای سخت و رفت و آمدهای سخت بین بوستون و فیلادلفیا آماده شد. با این حال، نصر فاش می‌کند که نگارش واقعی متن معرفت و امر قدسی، هدیه‌ای از بهشت ​​بوده است. او توانست متون سخنرانی ها را با سهولت و سرعت بسیار عالی بنویسد و در مدت کمتر از سه ماه به پایان برسد. نصر می گوید که انگار از روی متنی که قبلا حفظ کرده بود می نوشت.

در سال 1982، نصر به همراه ایورت کازنز، سردبیر و استاد فلسفه قرون وسطی در دانشگاه فوردهام، و بسیاری دیگر از فیلسوفان و دانشمندان برجسته دین دعوت شد تا در پروژه ای بزرگ برای ارائه دایره المعارف معنویت جهانی همکاری کند. نصر ویرایش دو جلد معنویت اسلامی را که در سال‌های 1989 و 1991 منتشر شد، پذیرفت. هر دو جلد از آن زمان به عنوان مرجع ارزشمندی در زبان انگلیسی برای علاقه‌مندان به این موضوع تبدیل شده‌اند. در سال 1983، نصر در دانشگاه تورنتو در کانادا سخنرانی ویگاند را در مورد فلسفه دین ایراد کرد. او همچنین در تأسیس بخش هرمتیک و فلسفه دائمی در آکادمی دین آمریکا کمک کرد.

نصر به زودی در محافل دانشگاهی آمریکا به عنوان یک سنت گرا و تبیین کننده و مدافع اصلی دیدگاه همیشگی شناخته شد. بسیاری از فعالیت‌های فکری و نویسندگی او از زمان تبعید در آمریکا به همین کارکرد و نیز در زمینه‌های تطبیقی ​​دینی، فلسفه و گفتگوی دینی مربوط می‌شود. او در بسیاری از مناظرات و مباحثات با متکلمان و فیلسوفان برجسته مسیحی و یهودی مانند هانس کونگ، جان هیک و خاخام ایزمار شورچ شرکت کرده است. در سال 1986، نصر نوشته‌های اساسی فریتیوف شوون را ویرایش کرد و در سال 1990 به عنوان حامی مرکز مطالعات اسلام و روابط مسیحی و مسلمان کالج سالی اوکس در بیرمنگام انتخاب شد. علاوه بر این،او اغلب به اروپا سفر می کند و سخنرانی می کند و درگیر فعالیت های فکری می شود. او در آکسفورد، دانشگاه لندن و چند دانشگاه دیگر بریتانیا سخنرانی می کند و یکی از اعضای آکادمی Temenos است. در سال 1994 از او برای ایراد سخنرانی‌های Cadbury در دانشگاه بیرمنگام دعوت شد و اثر مهمی با عنوان دین و نظم طبیعت توسط نصر به همین مناسبت تولید شد.

نصر همچنین به سفر خود به اسپانیا، به ویژه جنوب اسپانیا که هنوز حضور اسلامی دارد و او را بسیار به یاد کشور خود، ایران می اندازد، ادامه می دهد. همچنین در برخی از سفرهای خود به اسپانیا بود که نصر برای سرودن چندین شعر مرتبط با مضامین اسپانیایی الهام گرفت. نصر اخیراً مجموعه ای متشکل از چهل شعر انگلیسی با مضامین معنوی را که در پانزده سال گذشته سروده شده است، تحت عنوان Poems of the Way منتشر کرده است.

اگرچه استاد نصر همچنان برنامه بسیار پر مشغله‌ای برای تدریس و سخنرانی دارد، اما هنوز هم می‌تواند زمان و انرژی زیادی را به نوشتن اختصاص دهد. در سال 1987 دو کتاب از او منتشر شد: هنر و معنویت اسلامی و اسلام سنتی در دنیای مدرن. هنر و معنویت اسلامی که به اهمیت متافیزیکی و نمادین هنر، شعر و موسیقی اسلامی می پردازد، اولین کتاب نصر در این زمینه است. اسلام سنتی در دنیای مدرن چند بعد مهم سنت اسلامی و ارتباط آن با غرب را مورد بحث قرار می دهد. نصر همچنین کتابی با عنوان «راهنمای جوان مسلمان برای دنیای مدرن» به ویژه برای مسلمانان جوان نوشت که به برخی از مشکلات و چالش‌های عمده‌ای که دنیای مدرن پیش روی آنها قرار می‌دهد، می‌پردازد.

اخیراً نصر به همراه محقق انگلیسی فلسفه اسلامی و یهودی، الیور لیمن، اثری دو جلدی به نام تاریخ فلسفه اسلامی را که مشتمل بر مقالاتی است که توسط دانشمندان مهم در این زمینه نوشته شده است، ویراستار به جنبه‌ها و مکاتب مختلف فلسفه اسلامی و آن می‌پردازد. توسعه در نقاط مختلف جهان اسلام علاقه مداوم نصر به علم در آخرین کتاب او در این زمینه، نیاز به علم مقدس، آشکار می شود. همچنین نصر به همراه یکی از شاگردان سابقش، مهدی امین رضوی، یک اثر بزرگ چهار جلدی به نام گلچین فلسفه در ایران را که توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر خواهد شد، منتشر می کند. رضوی همچنین پیش از این، «سنت فکری اسلامی در فارس» را ویرایش کرده است.

یکی دیگر از جنبه های مهم فعالیت های فکری نصر در واشنگتن، مشارکت فعال او در فعالیت های بنیاد مطالعات سنتی است. بنیادی که به اشاعه اندیشه سنتی اختصاص دارد در سال 1984 به ریاست هیئتی به ریاست نصر تأسیس شد. این بنیاد چندین کتاب از جمله فستیوال فریتیوف شوون با عنوان «مذهب قلب» با ویرایش نصر و ویلیام استودارت و «در جست و جوی مقدس: دنیای مدرن در پرتو سنت» منتشر کرده است که نصر به همراه مدیر اجرایی آن را ویرایش کرده است. بنیاد، کاترین اوبراین. In Quest of the Sacred مجموعه ای از مقالات است که توسط برخی از نویسندگان اصلی سنت گرا در یک کنفرانس مهم در پرو ارائه شده است. سازماندهی شده توسط بنیاد و انستیتوی سنتی پرو استودیو. این بنیاد همچنین مجله “سوفیا” را منتشر می کند که حاوی مقالاتی در مورد تفکر سنتی است که توسط مقامات برجسته در این زمینه نوشته شده است. نصر به همراه بنیاد در ساخت مجموعه تلویزیونی مستند بزرگی با موضوع «اسلام و غرب» مشارکت دارد که به برخی از جنبه های مهم و عمیق تر رویارویی تمدن های اسلامی و غربی می پردازد.

سید حسین نصر در در عین حال، او زندگی معنوی بسیار شدیدی دارد که در دعا، مراقبه و تفکر می گذرد و همچنین برای کسانی که از او نصیحت و راهنمایی می کنند، مشاوره معنوی می دهد. سید حسین نصر که از وطن تبعید شده است، خانه خود را در مرکز تجاوز ناپذیر و مقدسی که نه در شرق و نه غرب است، یافته است.

 

منبع: Dr. Seyyed Hossein Nasr Audio Recordings

 

با تشکر فروان از خانم حسنی برای ارسال پست

تاریخ شفاهی دکتر سید حسین نصر

   

 

  • شرح خاندان
  • سفر به امریکا
  • بازگشت وازدواج
  • شاگردی علامه طباطبایی
  • شاگردان
  • استادی دانشگاه
.

   
  • ریاست دانشگاه شریف
  • توضیح جلسات علامه طباطبایی با پرفسور کربن
  • تاسیس انجمن حکمت وفلسفه
.

  • ساخت حسینه ارشاد
  • جلسات شریعتی در حسینه ارشاد
  • ریاست دفتر فرح پهلوی
  • مهاجرت به امریکا
  • استادی دانشگاه در امریکا
  • مسافرت به کشورهای مختلف
  • آرزوی دیدن وطن

زندگينامه دکتر سيد حسين نصر(خود نوشت کتاب در غربت غربي)

{تولد و تحصيل}
دکتر سيد حسين نصر دانشمند و فيلسوف سنت گراي ايراني، در حال حاضر يکي از شخصت هاي فلسفي برجسته جهاني است که آثار فراوان او به بسياري از زبان هاي زنده دنيا ترجمه شده و در اختيار علاقمندان قرار دارد.
دکتر نصر شرح حال خودش را براي مجلدي از مجلدات کتاب «فيلسوفان زنده» نوشته که آن مجلد به خودش اختصاص داشته و الزاما بايد خودش آن شرح حال را مي نوشته است.
ما پيش از اين در کتاب «جريان ها و سازمان هاي مذهبي – سياسي 1320 – 1357» در باره دکتر نصر و نحله اي که از کربن تا جلال و فرديد به آن بستگي داشتند سخن گفتيم. اما اکنون که کتاب خودنوشت او انتشار يافته باز مي توانيم مروري بر آن داشته باشيم.
در بخش نخست اشاره اي به تولد و خاندان خود کرده است. وي به سال 1312 به دنيا آمده و جد پدري اش نصر الاطباء بوده که نام فاميل نصر از او گرفته شده است. پدرش ولي الله متولد کاشان بوده و او هم طبيب و در ضمن اديب و به نوشته او «از پايان دوره قاجار تا دوره پهلوي در رأس نظام آموزشي قرار داشت» که يعني سالها وزير آموزش و پرورش بود. ولي الله همچنين نمايندگي تهران را در دوره نخست مجلس شوراي ملي داشته است.
دکتر نصر شرح مي دهد که از طرف مادر هم از نوادگان شيخ فضل الله نوري است. پدرش در حالي که پنجاه سال داشته با مادر او ازدواج کرده و نصر اولين فرزند آنهاست.
نصر به دليل موقعيت پدرش در يک محيط فرهنگي – سياسي رشد کرده و در واقع در بخش مربوط به نخستين سالهاي کودکي نشان مي دهد که تربيت يافته يک محيط کاملا اشرافي – علمي و در ضمن سياسي بوده است.

 

{در امريکا}
دکتر نصر از سال هشتم دبيرستان براي ادامه تحصيل ايران را به مقصد امريکا ترک مي کند و در دسامبر سال 1945 به نيروريوک مي رسد. جايي که عمويش تقي نصر هم که بعدها وزير دارايي شد در آنجا بود و کارهاي تجاري اين خانواده را سروسامان مي داد.
وي 5/4 سال را در مدرسه پدي سپري کرد که طي همان فاصله پدرش هم در ايران مرد. در اين مدت او به زندگي امريکايي خو گرفته به زبان انگليسي مسلط شده و با مسيحيت هم آشنا گرديد. وي در سال 1950 واردي دانشگاه MIT (يا: مؤسسه تکنولوژي ما ساچوست) شد.
نصر اين زمان فيزيک مي خواند اما در سال دوم گرفتار نوعي بحران عقلي و روحي شده و تمايل او به علوم انساني تشديد شد. از همان جا به مطالعات فلسفي روي آورده و تحت تأثير استاداني که در آن جا بودند و از جمله ژيلسون به دنياي فلسفه وارد شد. مهم ترين مسأله که بعدها هم همچنان ذهن نصر را به خود مشغول کرد بحث ارتباط علم و فلسفه و دين بود.

نصر دوره فوق ليسانس را در هارواد در رشته زمين شناسي و ژئوفيزيک گذراند، اما همچنان به مبحث تاريخ علم و فلسفه علاقمند بوده، هر آنچه را که براي تعميق آن لازم مي ديد به دنبالش مي رفت. اين گرايش، او را به دنبال تاريخ علم کشاند و پايان نامه اش را تحت عنوان نظر متفکران اسلامي در باره طبيعت گذراند. کتابي که بعدها هم به فارسي ترجمه و چاپ شد و جايزه سلطنتي گرفت. يکي از مشاوران اصلي وي در اين رساله ولفسون بود که در عربي و عربي و يوناني و لاتين يد طولايي داشت و جريان فلسفه اسلامي را جريان اصيل مي دانست (ص 46).

سه شخصيت مؤثر در انديشه وي در اين دوره ولفسن، برنارد کوهن و گيب، اسلام شناس معروف بودند. دکتر نصر، زماني که هنري کيسنجر که در دانشگاه هاروارد استاد بود، و طي دو تابستان، برنامه هايي براي برخي از متفکران علوم سياسي و سياستمداران داشت، به عنوان دستيار وي مشغول فعاليت فکري سياسي شد وبه گفته خودش ارتباط نزديکي با او داشت. بعدها هم که کسينجر به ايران مي آمد يکبار با او ملاقات کرد.

در يکي از برنامه هاي تابستاني که استادان و فعالان سياسي از نقاط مختلف دعوت مي شدند جلال آل احمد هم شرکت کرد و اولين بار انديشه غرب زدگي را در آنجا طرح کرد (ص 51). نصر تأکيد مي کند که اين کتاب بعدها تأثير زيادي روي انقلابيون ايران در دهه هفتاد داشت و او هم با جلال در باره آن گفتگو کرد.
در اين بخش که دکتر نصر عنوان سالهاي تحصيل در امريکا را به آن داده از انواع و اقسام استادان و نويسندگاني سخن به ميان مي آيد که روي انديشه نصر تأثير گذاشته اند. وي دو تابستان سالهاي 1957 و 1958 را در مراکش گذرانده و اين اقامت روي حيات عقلاني و معنوي او به شدت تأثير گذاشته است.

 

{علاقه به فلسفه و تاريخ علم و تدريس در دانشگاه تهران}
اين زمان نصر يکپارچه به انديشه هاي فلسفي که بعدها در همان رشته باقي ماند مي پردازد گرچه در حاشيه آن بحث محيط زيست هم براي او اهميت پيدا مي کند و ناخواسته يکي از نخستين کساني مي شود که مبحث محيط زيست را در دنياي جديد طرح مي کنند.
رساله دکتري او هم در هاروارد همچنان بحث از نظريه هاي جهانشناسانه اسلامي بود. نصر مي کوشيد تا مباني فلسفي نظريات جهانشناسانه اي که در دنياي اسلام و ميان فيلسوفان مسلمان بوده شرح کند. وي پس از آن که در سال 1956 در رشته ژئوفيزيک و زمين شناسي فارغ التحصيل شد به تحصيل در تاريخ علم پرداخت، آن هم در مدرسه اي که جرج سارتون آن را به راه انداخته بود. به همين دليل بهره زيادي از او که با علوم اسلامي آشنا بود برد (ص 45).

او در تابستان سال 1958 دکتري خود را گرفته و مصمم مي شود تا به ايران باز گردد. وي همين زمان با سوسن دانشوري ازدواج کرده و اين سال 1337 ش است.
دکتر نصر به استخدام دانشگاه تهران در مي آيد واستاد تاريخ علم و فلسفه شده يکسره از سال 37 تا 57 ش به تدريس در همين حوزه ادامه مي دهد. به تدريج تدريس برخي از دروس ديگر هم به او واگذار مي شود. وي طي اين دوره سالها متمادي هم رياست دانشکده ادبيات را داشت.
آن زمان در دانشگاه تهران درس فلسفه اسلامي هم به صورت محدود وجود داشت و نصر مي گويد که او اين رشته را توسعه داده و واحدهاي جديدي بر آن افزوده است. به تدريج منوچهر بزرگمهر و داريوش شايگان هم به جمع اين استادان افزوده مي شود. دکتر نصر مي گويد که از جمله بهترين شاگردان او در دانشگاه عبارت بودند از: رضا داروي، غلامرضا اعواني، غلامعلي حداد عادل، نصر الله پورجوادي، محسن جهانگيري، و مظفر بختيار. (ص 66).

نصر علاوه بر دانشگاه به عضويت بسياري از انجمن هاي علمي درآمد و اين طرف و آن طرف به سخنراني هم مي پرداخت. وي مي گويد که من در ترويج آنچه امروزه گفتگوي تمدن ها ناميده مي شود، با فيلسوف فرانسوي روژه گارودي همکاري داشتم.
دکتر نصر در اين سالها بيش از پيش به فلسفه اسلامي توجه مي کند. خودش در اين نوشته بارها از آقاي مطهري و آشتياني ياد کرده و همين جا مي نويسد: من بحث هاي فلسفي طولاني اي با بسياري از فيلسوفان سنتي از جمله مرتضي مطهري و سيد جلال الدين آشتياني داشتم.
وي مي گويد که با شريعتي هم بحث هايي داشته و در باره او مي گويد: شريعتي در آن زمان مي کوشيد تا صورتي از اسلام انقلابي و متجدد را به ايرانيان معرفي کند و بسيار متأثر از انديشه هاي جامعه شناسان و فيلسوفان چپ فرانسه بود. ما اغلب در حسينيه ارشاد که يک مرکز جديد مذهبي در تهران بود همديگر را مي ديديم. اما من و مطهري وقتي ماهيت سياسي فعاليت هاي اين مرکز را دريافتيم و غلبه بعضي از سخنراني هاي شريعتي را ديديم که با عقلانيت سنتي در تعارض بودند،… از آنجا استعفا داديم (ص 67).
اکنون که اسناد حسينيه ارشاد چاپ شده مي توان دريافت که نصر در آن دوره فعاليت خاصي نداشته و بعدها که حسينيه تعطيل شد ساواک و دربار پهلوي در انديشه آن بوده اند که نصر را براي سامان دهي مجدد به برنامه هاي حسينيه بکار بگيرند. اين کار به سرانجامي نينجاميد.

کتاب نظر متفکران اسلامي در باره طبيعت به فارسي چاپ شد و جايزه سلطنتي گرفت. کتاب معارف اسلامي در جهان معاصر هم چاپ شد و نشان داد که نصر جانبدار افکار سنتي و نگاهي قديمي به دنياي جديد است و مي کوشد تا علم سنتي شرقي را که در آينه اسلام مي ديد احيا کند.
در اينجا نصر شرحي از کارهاي انتشاراتي که به نوعي متأثر از او بوده، از مکتوبات خودش يا ديگران کرده است سه حکيم مسلمان کتاب ديگر اوست که زماني در امريکا چاپ شد و سپس ترجمه آن در ايران انتشار يافت و کاري بکر و بديع بود.
افزون بر کارهاي علمي، بخشي از کار نصر مديريت در بخش هاي آموزشي بود. وي استادان برجسته اي از کشورهاي ديگر براي دانشگاه تهران آورد که از آن جمله مي توان به ويليام چيتيک و صلاح الصاوري و عده اي ديگر اشاره کرد.

 

{دانشگاه آريامهر و انجمن فلسفه شاهنشاهي}
در سال 1351 دانشگاه آريامهر که بعدها نام دانشگاه صنعتي شريف به آن داده شد تأسيس گرديد و شاه رياست آن را به دکتر نصر سپرد. شاه از او خواست تا آن را مثل مؤسسه تکنولوژي ماساچوست درآورد. دکتر نصر به رغم آن که اين دانشگاه صنعتي بود تلاش کرد تا جاي پاي علوم انساني را هم در آن باز کند و چنين هم کرد.

اقدام مهم ديگر او اين بود که در سال 1352 مؤسسه ديگري را با نام انجمن فلسفه ايراني که مشهور به انجمن فلسفه شاهنشاهي بود تأسيس کرد. اين مؤسسه با حمايت دربار و اساسا شخص فرح تأسيس گرديد و کارش ادامه يافت. در اينجا نصر هيچ تلاشي براي اين که نشان دهد دربار تا چه اندازه در اين فعاليت ها مشارکت داشت نمي کند. اما بلافاصله مي نوسد که من در دهه شصت به شهبانو پيشنهاد کردم که کنگره اي بين المللي در باره معماري سنتي و فلسفه آن با هدف تجديد فلسفه هنر سنتي برگزار کنيم (ص 75). اين کنگره در اصفهان برگزار شد.

دکتر نصر توضيح مي دهد که آشنايي وي با فلسفه اسلامي به صورت جدي از زماني است که به ايران آمده و محمد کاظم عصار در همان سال ورود يعني 1337 ش براي وي و جمعي ديگر متون فلسفي اسلامي را تدريس مي کرده است.
در همين جلسات درس است که نام علامه محمد حسين طباطبائي را مي شنود و سپس با او ملاقات مي کند که شروع يک سلسله فعاليت هاي ديگر هم بود. نيز با مهدي الهي قمشه اي و سيد ابوالحسن رفيعي قزويني هم آشنا مي شود. جواد مصلح، محمود شهابي و ابوالحسن شعراني هم از کساني هستند که او از آنان استفاده مي کند. نصر شرح منظومه ملاهادي سبزواري را نزد عصار مي خواند و به آرامي با نحوه تدريس متون قديمي که با دقت هاي خاص لفظي و کلمه اي همراه است آشنا مي شود. وي تا سال 1353 که عصاردرگذشت، همچنان از او استفاده مي کرد.

 

{همراه با علامه طباطبائي}
نصر شرحي در باره آشنائيش با علامه طباطبائي به دست مي دهد و اين که او چه جايگاه بلندي در فلسفه اسلامي در قم داشت و اثر يگانه اش اصول فلسفه و روش رئاليسم با شرح هاي مشهورترين شاگرد سنتي اش مرتضي مطهري چه اهميت بالايي دارد.

علامه هر آخر هفته يعني پنج شنبه و جمعه را به تهران مي آمد و نصر از محضر او بهره مي برد. گاهي هم نصر براي استفاده بيشتر به قم مي آمد. نصر مي نويسد: معاني باطني اي که او از غزليات حافظ بر من آشکار مي ساخت آن چنان عميق بود که گاه به نظرم مي رسيد ديوارهاي خانه محقر او هم در بيان آن با او همصدا مي شوند (ص 84).

اما آشنايي کربن با علامه طباطبائي هم از طريق نصر بود. کربن هر پاييز به ايران مي آمد و در منزل ذوالمجد طباطبائي جلساتي با علامه طباطبائي براي بحث گذاشته مي شد. مترجم اين مباحث خود نصر بود و گاهي هم شخصي با نام عيسي سپهبدي. داريوش شايگان هم به اين جلسات پيوست. استاد مطهري هم جزو افراد اين جلسه بود. گهگاه هم فروزانفر مي آمد.
نصر اين زمان به کارهاي شيعه شناسي هم علاقه داشت وعلامه را تشويق مي کرد تا کتابي که بعدها به نام شيعه در اسلام ناميده شد تأليف کند. اين کتاب را نصر به انگليسي برگرداند که تاکنون يکي از مهم ترين کتابهاي در نوع خود در ادبيات انگليسي است. ترجمه اين کتاب در قالب فعاليت هايي يک مرکز تحقيقات مربوط به اديان در دانشگاه هاروارد انجام گرفت. در اين زمينه يک گزيده از متون شيعه هم ترجمه و چاپ شد. انتخاب بر عهده علامه طباطبائي و ترجمه از دکتر نصر بود.

نصر آخرين بار علامه طباطبائي را در پاييز سال 1356 ديد. وي مي گويد: من هيچگاه نگاه نافذ ايشان را در لحظه وداع فراموش نمي کنم. اندکي پس از انقلاب… پيامي براي من فرستاد و از اين که من در خارج از ايران در امان هستم ابراز خوشحالي کرد. علامه در زمان مرگ … يکي از دوستانم را فراخواند و از او خواست که به من بگويد: چراغ فلسفه سنتي را روشن نگاه دارم (ص 86).

 

{ارتباط با مطهري و آشتياني و …}
نصر در اينجا شرحي هم در باره ابوالحسن رفيعي قزويني و قمشه اي و عده اي ديگر به دست مي دهد و مرتب روي ارتباطش را استاد مطهري تکيه مي کند و او را به عنوان دوست نزديک خود مي شناساند. وي با اشاره به اين که استاد مطهري با هيچ يک از زبان هاي اروپايي آشنايي نداشت و براي همين نتوانست مستقيم از نوشته هاي فلسفي غربي ها استفاده کند مي گويد که ما همچنين در تعدادي از پژوهش هاي علمي و فعاليت هاي آموزشي با هم مشارکت داشتيم. از اين جمله مشارکت همزمانمان در حسينيه ارشاد و کناره گيري همزمانمان از آن بود. همچنين هنگام تأسيس انجمن فلسفه من با مطهري مشورت کردم و او تا پايان يکي از مشاوران انجمن فلسفه باقي ماند (ص 89).
اين ادعاي نصر چندان مورد قبول منابع ديگر نيست و بسياري معتقدند که مطهري حتي براي يک بار هم حاضر به ايراد سخنراني در آن مرکز نشد.
نصر اشاره مي کند که مطهري در همان زمان کوتاهي که در مقام رياست شوراي انقلاب بود «تلاش کرد تا از شخصيت هاي فکري و فرهنگي تا آنجا که ممکن است محافظت کند. اما اندکي پس از انقلاب ترور شد و تأملات فکري و فلسفي ارزشمندش ناتمام ماند» (ص 90)
نصر شرحي هم از سيد جلال الدين آشتياني به دست مي دهد و کارهاي تأليفي و تصحيحي او که در انجمن فلسفه به چاپ مي رسيد. نيز اشارتي به مهدي حائري دارد که روزگاري دراز در امريکا بود و در باب فلسفه اسلامي تدريس و تحقيق داشت.

نصر در بخش بازگشت به وطن، قسمتي را هم به همکاري طولاني خود با هانري کربن و ايزوتسو اختصاص داده است. کربن يک سنت گرا بود و نصر هم. با اين حال نصر شرح مي دهد که کربن از گنون و آموزه هاي او دور بود و به نحله هاي ديگر دلبستگي داشت. اما نصر تأکيد مي کند که پيوند و همکاري طولاني مدت من و کربن نقش مهمي در زندگي فلسفي من داشت (ص 96). کربن بهت زده از انقلاب ايران در سال 57 مرد.

کربن منادي انديشه سنت گرايي در ايران بود و مي کوشيد تا ايرانيان را با نقد هايي که درغرب بر ضد پوزيتويسم و تجدد وجود دارد آشنا کند. اين گرايش بر احياي فلسفه اسلامي در ايران جديد مؤثر بود. نصر به دنبال آن شرحي از کارهاي ايزوتسو به دست مي دهد، زماني که ايزوتسو به دعوت نصر به عضويت هيئت علمي انجمن فلسفه درآمد.

در اينجا نصر بار ديگر به تأسيس انجمن فلسفه به صورت مستقل پرداخته است جايي که نام دقيق ترش انجمن شاهنشاهي فلسفه بود يا به تعبير نصر به اين نام شناخته مي شد. مرکز ياد شده تحت اشراف فرح تأسيس شد. نصر پيشنهاد دهنده بود و فرح هم پذيرفت. کسي که پيشنهاد کرد آن را شاهنشاهي بخوانند نه حتي سلطنتي ، هانري کربن بود و پس از ارائه پيشنهادها شاه و شهبانو انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران را پذيرفتند. (ص 101 – 102).
نصر مي گويد که کساني عضو هيئت مديره شدند و از ميان فيلسوفان سنتي هم مطهري و آشتياني به عنوان مشاوران انجمن فعاليت داشتند. اين که استاد مطهري جزو مشاوران بوده بايد با اسناد موجود در انجمن مقايسه شود. البته آشتياني همکاري نزديک داشت و برخي از آثارش از جمله منتخاب آثار حکماي اسلامي همانجا چاپ شد. برخي هم پس از انقلاب توسط همان ناشر به چاپ رسيد.

تعدادي فيلسوف هم، خارج از ايران عضو انجمن بودند. نصر رئيس انجمن بود و دکتر هادي شريفي هم قائم مقام. کار تحقيق و پژوهش آغاز شد و انجمن طي چند سال کتابهاي متعددي را به چاپ رساند. همچنين نشريه اي به نام جاويدان خرد منتشر شد که سردبير آن هادي شريفي و پيتر ويلسون بودند.
نصر اشاره مي کند که انجمن فلسفه بعد از انقلاب همچنان به کارش ادامه داد.
مؤسسه بين المللي فلسفه با کمک همين انجمن بود که نشستي را در سال 1354 در ايران برگزار کرد و به اين ترتيب زمينه اي براي همکاري ميان فيلسوفان ايراني و غربي فراهم گرديد.

 

{فعاليت هاي فکري – فرهنگي در خارج از کشور}
نصر بخشي را به فعاليت هاي خارجي خود در زمان حضورش در ايران اختصاص داده و به همکاري هاي خود با دانشمنداني از پاکستان، مصر، لبنان و برخي ديگر از کشورها ازجمله اروپا و امريکا داده است. وي از دوستي و رفاقتش با امام موسي صدر ياد مي کند و اين که در زمان بودن وي در لبنان آنان با يکديگر رفت و آمد داشته و زماني هم که آقاي صدر به ايران مي آمده به او سر مي زده است (ص 110).

ارتباط هاي فرهنگي نصر با دانشمندان ترکيه، هند، ژاپن، استراليا و بسياري از کشورهاي ديگر در بخش هاي بدي آمده است. نصر از تلاش هايي که براي راه اندازي مطالعات ايراني در دانشگاه هاي مختلف داشته و از دربار ايران براي اين کار پول مي گرفته ياد کرده است. بخشي هم به سخنراني هاي فراوان او در دانشگاه هاي مختلف امريکا و اروپا و موضوعات آن که عمدتا مربوط به معرفي فلسفه ايراني و ترويج نگاه سنت گرايي بوده اختصاص داده شده است. بيان ماهيت علم شرقي و تفاوت آن با علم غربي از موضوعات مورد علاقه نصر بوده است. نخستين کتاب وي در اين موضوع کتاب علم و تمدن در اسلام بود که بر اساس گفته وي در همين شرح حال خودنوشت آن را برابر کتابي با عنوان علم و تمدن در چين اثر جوزف نيدهام بود. نصر در آن کتاب به نقد آراي نيدها که نوعي شرق شناسي پوزيتيويستي بود، پرداخته بود.

وي در اين بخش شرحي هم از کارهاي انتشاراتي خود به زبان هاي اروپايي و واکنش هايي که ايجاد کرده پرداخته است.
يکي ديگر از اقدامات او و دايي اش نورالدين کما که از نسل حاج شيخ فضل الله نوري بود و آن زمان سفير ايران در کانادار، ايجاد رابط ميان تهران و دانشگاه مک گيل براي ايجاد مرکزي براي مطالعات اسلامي بود که عامل اجرايي آن دکتر مهدي محقق بود. اين رابطه بعدها ادامه يافت و مثل انجمن فلسفه تا سالهاي پس از انقلاب هم ادامه داشت (118 – 119).#
تا اينجا که صفحه 132 کتاب است و تا آخرين صفحه آن يعني 157 تقريبا 25 صفحه مانده وي هنوز مطلب روشني در باره ارتباط هاي سياسي خود با دربار پهلوي بيان نکرده است.

 

{ همراهي با دربار، غربت غربي يا اقامت دوباره در امريکا}
در فصل پاياني کتاب که عنوانش غربت غربي است يعني همان نامي که به کتاب داده شده وي از آغاز غربت غربي خود يعني زماني که پس از انقلاب اسلامي در سال 1357 / 1979 آواره غرب شد و به مرور توانست جاي پايي در آنجا دست و پا کرده و به تدريج شهرتي به مراتب بيش از آنچه در گذشته داشت به دست آورد، اختصاص دارد. اين زمان او 45 ساله بوده است.
وي در آغاز اين فصل تأکيد مي کند اصلا قصد نوشتن جنبه هاي سياسي و اجتماعي از خاطرات زندگيش را ندارد؛ اما در توجيه مقام هايي که در ايران داشته است مي نويسد:
تمامي مقام هايي که من پذيرفتم نظير رياست دانشکده (ادبيات دانشگاه تهران) و دانشگاه، رياست انجمن شاهنشاهي فلسفه و رايزني فرهنگي، همگي ماهيتي فرهنگي و تعليمي داشتند. البته در کشورهايي نظير ايران هر يک از اين مقام ها، جنبه سياسي دارند اما من بدون پذيرش چنين مقام هايي که در واقع هيچ گاه مانع تدريس يا تحقيق و نوشته هاي فلسفي ام نشدند، نمي توانستم در ايران بمانم و در آن چه به انجام رساندم، موفق شوم (ص 134).
در اينجا نصر اشاره به شکاف ايجاد شده در جامعه ايران در سال 1978 مي کند، همان شکافي که منجر به تحقق انقلاب شد. او خود را جزو آن طبقه اي مي داند که مورد اعتماد دو طرف بوده است و مي گويد که همين امر شهبانو را بر آن داشت تا از من بخواهد که رياست دفتر او را بپذيريم.
به نظرم نصر از معدود کساني بود که مي توانست اين شکاف فرهنگي را در دوران پهلوي حس کند و کرد اما روحيه خاص او و مناسباتش با دربار و نيز تربيت اشرافيش مانع از آن شد که بتواند در اين باره به يک دورانديشي عالمانه برسد. اين در حالي بود که برخي از شاگردانش به آن رسيدند.
بايد گفت، درست زماني که دربار پهلوي تلاش مي کرد تا مثلا شريف امامي را نخست وزير کند به اعتبار آن که از خانواده روحاني بود و با دسته اي از روحانيون آشنايي داشت، فرح هم تصور کرده است که نصر به دليل همين ارتباط مختصر با چند روحاني مي تواند در اين پروسه مورد استفاده (يا سوء استفاده) قرار گيرد، آن هم زماني که ديگر چيزي از آن سفره برجاي نمانده است.

 

{رياست دفتر فرح ؛ چرا؟}
نصر خودش مي گويد که با نصب من در مقام رياست دفتر فرح «مي خواستند تا در آن زمان يک معادله جديد قدرت را ميان دربار و مراجع ديني ايجاد کنند و احساس شد که من از معدود افرادي هستم که مورد اعتماد دو طرف مي باشم» (ص 134).
نصر رياست دفتر فرح را هم از آن روي مي داند که سرپرستي اکثر فعاليت هاي فرهنگي کشور را بر عهده داشت و مي افزايد که آن درخواست را با رغبت قبول کرده است. چرا که از سالها پيش از آن هم با او همکاري داشته است (ص 135).

اندکي بعد از آن ناآراميها آغاز شد و نصر در روزهاي بحراني و به عباراتي پاياني رژيم مقرر شد تا از طرف فرح به عنوان نماينده ايران در افتتاح نمايشگاه هنر ايراني به توکيو برود. نصر بدان دليل که ابتدا در لندن براي دخترش مدرسه اي بيابد و از آنجا به توکيو برود عازم لندن شد. اما با شنيدن خبر تأخير آن نمايشگاه از يک طرف و آشفتگي اوضاع ايران از طرف ديگر همان جا ماند. اين همان رفتني بود که جان وي را از خطراتي که او را تهديد مي کرد نجات داد.

نصر مي نويسد: به خاطر موقعيتي که به عنوان رئيس دفتر فرح داشتم خانه ام غارت شد و کتابخانه و يادداشتهاي تحقيقاتي ام مصادره شدند و از بين رفتند يا دست کم به همراه تمامي اموالم منتقل شدند (ص 136).
نصر خواسته است تا حضور خود را در دربار پهلوي با همان استدلالي که گذشت توجيه کند.
شايد کساني آن توجيه را بپذيرند و کساني نه. اما او مي توانست منصفانه تر در آن باره سخن بگويد تا اگر روزي اسناد و مدارک جديدي در باره نوع مناسبات وي با دربار پهلوي انتشار يافت، تعارضي در اذهان کساني که اين نوشته را خوانده اند و با آن اسناد برابر مي کنند، ايجاد نشود.
از اين پس شرح حال نصر در خارج از ايران و در واقع در غربت غربي است. وي توضيح مي دهد که چگونه زندگي جديد خود را آغاز کرده و در کدام مراکز دانشگاهي به فعاليت پرداخته و عاقبت در دانشگاه جورج تاون واشنگتن استقرار يافته است.

 

{ادامه تفکر سنتي و توليدات جديد}
اين زمان نصر، با ادامه همان گرايش سنت گرايانه خود، يکسره به تحقيق و نگارش و سخنراني و تدريس مي پردازد. آثار زيادي که جمع بندي سخنراني ها و جلسات درس و يا تأليفات مستقل است منتشر مي شود و حتي بسياري از آنها آرام آرام به زبان فارسي هم ترجمه مي شود.
بايد گفت بالا گرفتن جدال هاي شرق و غرب پس از نابودي مارکسيسم و جايگزيني رقابت اسلام و غرب زمينه کارهاي علمي نصر را توسعه داد. اکنون او به عنوان مدافع اسلام سنتي مي کوشد تا با غرب کنار بيايد و همان گونه که زماني آن را با انديشه هاي سلطنتي هماهنگ مي ساخت با آموزه هاي جديد غربي هم تلفيق دهد. با اين حال علاقه وي به اسلام و انديشه هاي ديني از همان نوعي که خودش مي پسنديد، در وي باقي است.
شخصيت نصر را بايد در حد يک اشرافي تربيت شده در يک خاندان کهن اما متجدد وصف کرد، شخصيتي که وي با نبوغ خود آن را پرورش داده و نوآوري هاي فراوان در آن ارائه کرده است.
نصر شرحي از فعاليت هاي علمي خود در سالها ي اخير به دست مي دهد. هميچنين از سفرهايش به کشورهاي مختلف از جمله کشورهاي اسلامي ياد مي کند. سفر به مصر براي وي جنبه معنوي دارد و او در حرم رأس الحسين مي تواند خلاء عاطفي ناشي از جدايي از ايران را تا حدودي جبران کند (ص 151). وي در جاي ديگري هم نوشته است: طي سالهاي غربتم در غرب، قاهره، خانه اصلي روحي من در جهان اسلام بود (ص 26).
نصر از اين که بعد از انقلاب نتوانسته به ايران بيايد ياد کرده اما مي افزايد که به تدريج مقالاتي از او در فارسي انتشار يافته و آثارش به اين زبان ترجمه و منتشر مي شود. وي تأکيد مي کند: شايد هيچ کشور اسلامي ديگري وجود ندارد که به اندازه ايران به فلسفه اسلامي و غربي علاقمند باشد. او مي گويد گرچه به صورت فيزيکي در ايران نيست اما در مجموعه در بسياري از فعاليت هاي علمي شرکت داشته است (ص 153). اين نکته درست است. آثار او در سالهاي اخير موجي ايجاد کرده که دست کم براي کاستن از تأثير انديشه هاي غربگرايانه سروش مؤثر بوده و ريشه هاي فلسفي جامعه ايراني را استوارتر کرده است.
نصر هيچگاه در مباحث فلسفي در حد يک تئوريسين دور از واقع باقي نمانده و همواره تلاش کرده است تا نظريات خود را در عرصه عمل، به صورت تجربي ارائه دهد.
کتاب بسيار عالي او با عنوان «جوان مسلمان و دنياي متجدد» اثري بود که وي براي دانشجويان مسلمان ساکن در غرب نوشت تا با زباني ساده آنان را با انديشه فلسفي غرب و تفاوتش با اسلام آشنا سازد.
نصر در آخرين عبارات کتاب مي گويد که مهم ترين دغدغه او همچنان جستجوي معرفت است و همچنان ورد زبانش همان دعاي سنتي که رب زدني علما.
پايان بخش کتاب کتابشناسي دکتر نصر است که مشتمل بر تمام يا دست کم بسياري از نوشته هاي او از مقاله و کتاب به زبان هاي مختلف است يک کتابشناسي جامع که مي تواند براي علاقمندان به آثار نصر بسيار سودمند باشد.

 

زندگینامه حسين راغب اصفهانى‏

حسين بن محمد بن مفضل، در قياس با شمار آثار و جايگاه علمى و فرهنگى وى در عصر خودش، آگاهيهاى كافى از حيات و چند و چون دانش اندوزى‏اش نداريم. به گمان صفوان عدنان، محقق مفردات، راغب در دروس لغت ابو منصور جبان صاحب كتاب« الشامل» در لغت كه ساكن اصفهان و هم عصر وى بوده شركت مى‏ جسته است، ابو منصور در يك طبقه قبل از راغب قرار مى‏گيرد.

از اوصاف وى چنين بر مى‏آيد كه اهل وعظ و تدريس و تأليف و مناظره بوده و نيز صاحب حسن خلق و خلق. در جوانى عصر صاحب بن عباد وزير مشهور را درك كرده ولى با او مصاحبتى نداشته، امّا با وزير بعدى، ابو العباس ضبّى( احمد بن ابراهيم) كه جانشين صاحب بن عباد گشته و دوستدار علم و علماء بود، مجالست كرده با او و علماء حاضر در مجلس وى، مباحث علمى داشته است.

با بزرگان علمى و ادبى مانند ابو القاسم ابن ابى العلاء رفت و آمد نموده، در مجالس آنان شركت مى‏جسته است، حضور وى در اين جمعها، دلالت بر عدم عزلت گزينيش دارد، اما عدم شهرتش بخاطر اين است كه از حكما محسوب مى‏شده و اهل سنت، نظر مساعدى نسبت به آنها ندارند. گويا خود نيز گمنامى را دوست مى‏داشته و در موارد زيادى از تأليفاتش به عدم مدح خود و پرهيز از پرداختن به اينگونه مسائل، اشاراتى دارد.

بيهقى و شهرزورى درباره راغب مى‏نويسند: از حكماء اسلام بوده و بين شريعت و حكمت جمع نموده و بهره معقول او بيشتر است.« تاريخ حكماء اسلام»،« نزهة الارواح» خوانسارى در روضات الجنات ص 238 او را با القابى اينچنين توصيف مى‏كند:« امام، اديب حافظ، صاحب لغت، ادبيات، حديث، شعر و كتابت، اخلاق و حكمت و كلام و علوم اوائل را مى‏داند و او را مورد قبول خاصه و عامه مى‏شمرد.» در« كشف المحجوب» او را از مشايخ طريقت نيز شمرده است.

مذهب‏

در عقيده وى اختلاف است، ظاهر آن است كه از اهل سنت و جماعت و غير معتزلى بوده، هر چند برخى هم او را معتزلى يا شيعى گفته‏اند، با اينهمه از اهل بيت« عليهم السلام» مطلب نقل مى‏كند و اهل محبت ايشان است. فخر رازى در« تأسيس التقديس» او را از ائمه اهل سنت ناميده و قرين غزالى نموده است. در مذهب فقهى ‏اش مجتهد بوده، نه مقلّد، و قول به شافعى بودن وى درست نيست، زيرا ردى بر برخى آراء آنها دارد.

در خلال مفردات، ردودى نيز بر معتزله دارد، مانند ردّ بر جبايى در مادّه« ختم» و رد بر بلخى در مادّه« خل» و اثبات رؤية الله در قيامت در« رساله الاعتقاد». در همين رساله نيز طعنه ايى بر شيعه دارد.

در مقدمه كتاب محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء كه توسط عمر الطباع وفات راغب را 502 ق ذكر كرده است.

تأليفات‏

قرن چهارم هجرى دوران شكوفايى و نهضت علمى بود. راغب متأثر از اين فضا، در كارنامه خود تأليفات ارزشمندى را ثبت كرده است. 23 اثر با نام او همراه است. برخى از آنها عبارتند از:

مفردات غريب قرآن،

تفسير قرآن كريم( جامع التفسير)،

حلّ متشابهات القرآن( درة التاويل فى متشابه التنزيل)،

تحقيق البيان فى تأويل القرآن،

احتجاج القراء،

المعانى الاكبر،

الرسالة المنبهة على فوائد القرآن،

رسالة فى الاعتقاد،

الذريعة الى مكارم الشريعة،

تفصيل النشأتين و تحصيل السعادتين،

كتاب شرف التصوف،

رساله تحقيق مناسبات الالفاظ،

رساله ‏اى در مراتب علوم.

از نگرش گذرا بر فهرست نگاشته ‏هاى راغب و كتابشناسيها و كتابهاى اسلامى، در مى‏ يابيم وى، بهره‏ اى كلان از كوششهاى علمى خويش را ويژه قرآن و دانشهاى قرآنى ساخته بوده و به ويژه مفردات او از آوازه ‏مندترين و پر تأثيرترين نگارشهاى قرآنى متقدم نزد پسينيان وى به شمار مى‏ رود.

علامّه آيت اللّه العظمى سيد محمد حسينى همدانى‏

علاّمه مفسّر حضرت آيت اللّه العظمى سيد محمد حسينى همدانى نجفى فرزند آيت اللّه سيّد على همدانى، در سال 1322 ق در خانواده علم و تقوى در شهر نجف اشرف متولد شد. پدر ايشان از شاگردان مرحوم ملا حسينقلى همدانى و حاج سيد احمد كربلايى و همدوش و همطراز با مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى و حاج آقا حسين قمى بود و با بزرگانى از جمله مرحوم آقاى شيخ محمد بهارى همدانى حشر و نشر داشت، و مدت 18 سال به طور مرتب ملازم مرحوم آخوند بود و غير از درس و بحث‏هاى رسمى حوزه از سير و سلوك و حالات آموزنده و مفيد آخوند ملاّ حسينقلى همدانى كسب فيض مى‏كرد.

مفسّر بزرگوار پس از هشت سال، با مرحوم پدرش از نجف به ايران مى‏آيد و در آغاز، نزد پدرش درس شروع مى‏كند و مدتى از مرحوم سيد على همدانى و ديگران بهره مى‏برد، تا آنجا كه در سال 1343 ق و پس از گذشت سيزده سال مجددا به نجف باز مى‏گردد و در آنجا به تحصيل ادامه مى‏دهد و چون ميان پدر علاّمه حسينى و مرحوم ميرزاى نائينى علاقه و دوستى ديرينه وجود دارد، فرزند خود را تحت هدايت و سرپرستى ايشان قرار مى‏دهد.

ايشان درس‏هاى باقيمانده سطح را خدمت مرحوم آيت اللّه ميلانى از شاگردان بزرگ مرحوم نائينى و كمپانى و آقا عماد رشتى تمام مى‏كند.

در سال 1345 ق پس از پايان دروس سطح، در دوره پايانى درس اصول مرحوم ميزاى نائينى( م 1355 ق) شركت مى‏كند و استاد از وى مى‏خواهد كه درسها را بنويسد و ايشان ببيند.

وى در اين باره مى‏گويد:« من چند سال، درس مرحوم آيت اللّه نائينى مى‏رفتم. در طول اين چند سال تمام درس ايشان را مى‏نوشتم و هر چند وقت يكبار، نوشته‏ها را كه چند دفتر مى‏شد، خدمت ايشان مى‏بردم و ايشان مطالعه مى‏فرمودند. تمام دوره درس اصول را، تا ابتداى بحث برائت، در مدت هفت هشت سال…» ايشان درباره عظمت علمى و روحى استاد خود در همين مصاحبه، نكات ارزنده‏اى دارند و اهتمام استاد را به تربيت شاگرد، دقت در ارايه مطالب، توجه به ادبيات و نويسندگى و از همه مهم‏تر به دعا و مناجات و راز و نياز و آداب نماز مى‏ستايند و مى‏گويند:« مرحوم آيت اللّه نائينى بنا داشتند براى فريضه ظهر و عصر، حدود يك ربع ساعت كه به اذان مانده بر روى سجاده بنشينند و حال انتظار داشته باشند، تا اذان بگويند و ايشان مشغول نماز شوند.» علامه حسينى به جز درس مرحوم نائينى، در درس فقه و اصول مرحوم حاج شيخ محمد حسين اصفهانى( م 1365 ق)، معروف به كمپانى شركت مى‏كنند. از بحث بيع تا بحث خيارات مدت چهار سال از استاد استفاده مى‏كنند و تحت تأثير قوت روح ايشان قرار مى‏گيرند.

ايشان درباره استاد خود كمپانى در همين مصاحبه مى‏گويند: غير از مهارت و استادى كم نظير مرحوم آيت اللّه شيخ محمد حسين كمپانى در فقه و اصول، در تفسير و بهره‏بردارى از آيات قرآن نيز ابتكارهاى خوب و جالبى داشتند، از جمله مى‏فرمودند:« ما از آيات الهى مى‏توانيم پى به مقام هر يك از انبيا ببريم كه در مقايسه آن با مقام اوصياى الهى حقايقى فهميده مى‏شود…» بنابراين، ايشان افزون بر شاگردى كمپانى در فقه و اصول، شاگردى مرحوم كمپانى را در تفسير داشته و چه بسا متأثر از آموخته‏هاى ايشان در اين دانش عظيم الشأن بوده است.

گذشته از مرحوم كمپانى، ايشان شاگرد بزرگانى چون آقا ميرزا جواد ملكى و بزرگان عرفان عملى بوده است. علاّمه مدتى در خدمت آيت الله ميرزا على آقاى قاضى بوده و محضر ايشان را درك كرده است. مرحوم ميرزا على آقاى قاضى از شاگردان مبرّز مرحوم آقاى سيد احمد كربلايى از عرفاى نامى آن زمان بوده است.

علاّمه حسينى درباره مرحوم قاضى و رابطه خودش با ايشان مى‏گويد:« در سنه 1347 يا 1348[ ه. ق‏] كه من در مدرسه قوام بودم. مرحوم ميرزا على آقاى قاضى به مدرسه قوام تشريف آوردند و از متصدى مدرسه خواستند كه حجره‏اى را در اختيار ايشان قرار دهد. متصدى مدرسه با كمال احترام پذيرفت و يك حجره كوچكى از طبقه فوقانى مدرسه را در اختيار ايشان قرار داد. بعد معلوم شد كه مرحوم ميرزا على آقاى قاضى حجره را به عنوان مكان خلوتى براى تهجد و عبادت مى‏خواستند؛ چرا كه منزل ايشان كوچك بود و ايشان تصور داشتند شب هنگام كه مى‏خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه‏ها هستند؛ به اين جهت اين حجره را تهيه كرده بودند. شب‏ها حدود ساعت دوازده كه معمولا طلبه‏ها به خواب مى‏رفتند تا براى درسهاى فردا استراحتى كرده باشند، شب‏زنده‏دارى و تهجد ايشان در آن حجره كوچك شروع مى‏شد. در آنجا بود كه من شيفته مرحوم ميرزا على آقاى قاضى شدم.

حالت دعا و نيايش ايشان، در آن حجره كوچك، خيلى براى من جالب و زيبا بود. چند ماهى از آمدن ايشان به مدرسه مى‏گذشت كه من رفتم خدمت ايشان و تقاضا كردم كه كتاب« جامع السعادات» مرحوم نراقى را براى من بخوانند و ايشان با كمال بزرگوارى پذيرفتند. قرار شد من در كنار درسهاى ديگر در ساعات فراغت خدمت ايشان برسم. با اين قرار من خدمت ايشان مى‏رسيدم و ايشان درس مى‏فرمودند؛ اما چه درسى، واقعا درس عرفانى بود؛ يك عرفان وجدانى. شنونده يقين مى‏كرد كه آنچه استاد مى‏گويد، خود به يقين دريافته و در وجود خودش پياده كرده است. هنوز شيرينى و لذت آن مدت كوتاه درس را كه خدمت ايشان بودم احساس مى‏كنم. اقرار مى‏كنم كه مرحوم ميرزا على آقاى قاضى بسيار مرد كم‏نظيرى بود. كلام و رفتار و سلوك ايشان بسيار جذاب و دلنشين بود.»

آثار علمى‏

1. تفسير انوار درخشان كه مورد بحث ما در اين مقاله است.

2. شرح اصول كافى در شش مجلد.

3. تقريرات درس مرحوم نائينى كه به چاپ نرسيده است.

اجازات‏

علاّمه حسينى از شخصيت‏هاى بزرگى تصديق اجتهاد و اجازه نقل حديث گرفته‏اند كه سه چهار اجازه ايشان در جلد هيجدهم تفسير انوار درخشان در آغاز كتاب به چاپ رسيده كه به آنها اشاره مى‏كنيم:

1. اجازه از مرحوم ميرزاى نائينى در تاريخ 22 ذى الحجه 1351 ق كه اين تعبيرات درباره ايشان نگاشته شده است:

« عمدة العلماء و الافاضل العظام و ثقة الاسلام المؤيد المسدّد الصفي… فقد حضر ابحاثى الفقهية و الاصولية مدة عديدة حضور تفهم و تحقيق و تعمق و تدقيق، حتى ادرك مناه و نال مبتغاه و بلغ و نال درجة سامية من الاجتهاد، مقرونة بالصلاح و السداد فلجنابه العمل بما يستنبطه من الاحكام على النهج المتداول بين الاعلام.» 2. اجازه از مرحوم شيخ الحكماء محمد حسين اصفهانى معروف به« كمپانى» كه اين تعبيرات را در حق ايشان در تاريخ هشتم محرم الحرام 1351 ق نوشته است:

« السيد السند و المولى المعتمد، صفوة العلماء الاعلام و ثقة الاسلام… حضر على غير واحد و الاعيان و على شطرا من الزمان لتحقيق المبانى الاصولية و تنقيح القواعد الفقهية مراعيا للتأدب بالآداب الدينية و التخلق بالاخلاق الالهية حتى فاز، و للّه الحمد بالمراد و حاز درجة الاجتهاد…» 3. آيت اللّه ميرزا محمد كاظم شيرازى از ديگر اعاظم حوزه علميه نجف، نيز نوشته‏اند:

« إنّ العالم العلم العلاّم و الصفى المهذّب القمقام و تلاد الأمم و ركن الاسلام… ممّن نفر فى عصرنا للتفقه الى مطاف المهاجرين… فأخذ منهم شطرا كافيا و حظا وافيا… فبلغ مرتبة الاستنباط و درجة الاجتهاد و حاز العونين و وفق بالمرتبتين فهو المجتهد العدل الذى يرجع اليه فى مهام الامور فى عصر الغيبة.» تاريخ اين نوشته ربيع الاول 1352 ق است و در ذيل آن مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى اين اجازه را تأييد كرده است.

فضاى فرهنگى و تربيتى‏

علاّمه حسينى همدانى در محيطى آكنده از معنويت و در فضاى روحانى جمعى از بزرگان عرفان و سير و سلوك در دوران معاصر تربيت شد. اساتيد آن زمان اين رشته مرحوم ميرزا على آقاى قاضى و مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى( معروف به كمپانى) بودند. از طرف ديگر پدر بزرگوار ايشان مرحوم سيد على عرب همدانى از شاگردان ملا حسينقلى همدانى و سيد احمد كربلايى بود، بنابراين در اتصال با شخصيت‏هاى بزرگ عرفان و سير و سلوك همچون شيخ محمد بهارى، ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى، شيخ عباس كازرونى و… بودند. قطعا همه اين بزرگان و اساتيد در شخصيّت مرحوم همدانى تأثير داشته‏اند و به ويژه در اثر تفسيرى بزرگ ايشان يعنى تفسير انوار درخشان و اين معنا در سرتاسر تفسير مهشور است. البته اين نكته روشن است كه تربيت شدن انسان بدون استاد امكان‏پذير نيست، چنانكه ياد گرفتن هر دانشى در جهان نياز به استاد دارد. كسى كه طالب راه و سلوك طريق خدا باشد بايد استاد ببيند و راه چاره و خودسازى و مبارزه با نفس را بياموزد، از اين رو، شخصيت‏هاى بزرگ علمى و عرفانى هميشه داراى استاد بوده‏اند و با نظارت و هدايت استاد به مقام و مرتبتى رسيده‏اند.

وفات‏

علاّمه بزرگوار، سرانجام پس از عمرى تلاش و كوشش، تحقيق و تبليغ و نگارش آثار علمى و دينى در سحرگاه يكشنبه 15 جمادى الاول 1417/ هشتم مهر ماه 1375 در سن نود و پنج سالگى بدرود حيات گفت. با رحلت وى در استان همدان سه روز عزاى عمومى و يك روز تعطيل عمومى اعلام شد و سراسر شهر سياه‏پوش گرديد. پيكر پاكش پس از تشييع چند صد هزار نفرى به مشهد مقدس انتقال يافت و در دار الزهد آستان قدس رضوى در جوار مرقد مرحوم شيخ بهايى به خاك سپرده شد.

 

خاطره بسیار خواندنی آقاى سيد محمد حسن قاضى از آیت الحق سید علی آقای قاضی

آقاى سيد محمد حسن قاضى ، فرزند مرحوم آيت الله قاضى مى فرمايند:
مـن خـيـلى جـوان بودم . در نجف برق به تازگى در دسترس مردم قرار گرفته بود. با ورود برق ، راديو هم آمد، ولى چنين نبود كه هر كس برق داشته باشد و بتواند از راديو اسـتـفـاده بـكـنـد. از زمـانـى كه اسم برق و روشنايى را شنيدم ، براى من بسيار جالب و ديـدنـى بـود؛ هـمـچـنـيـن راديو و كيفيت صحبت كردن آن كه اصلا باورمان نمى شد كه چنين چيزى ممكن است .

يكى از افراد فاميل به ما وعده داد كه اگر برويم به منزلشان ، به ما هـم جـريـان بـرق را نـشـان بـدهـد و هم راديو و سر آن را براى ما كشف نمايد. ما هم شايد مـخـفـيـانـه رفـتـيـم مـنـزل آن فـامـيـل و ديـديـم آنـچـه نديده بوديم و آن دستگاه شگفت آور انتقال صوت را، يعنى راديو را هم ديديم و برخى آهنگهايى را كه پخش مى كرد شنيديم . در اين ميان ، نمى دانم به چه مناسبت بحث و صحبت از خدا و پيامبران خدا به ميان آمد و اين شـخـص صـاحـبخانه چنان وانمود كرد كه منكر هم شده است ، حتى حقانيت خدا و معاد را. خيلى شگفت زده شدم و قدرى بحث و مناقشه كردم ؛ ولى فايده اى نداشت . قرار بر اين شد كه روز بعد با مهيا شدن بيشتر، به بحث و مناقشه بپردازيم .

روز بـعد، در صحن مطهر حضرت على عليه السلام كه ميعادگاه همگان بود، در زاويه اى نـشـسـتـه بودم و منتظر فاميل كه بيايد و با هم برويم منزلشان . در اين اثنا و به طور غـيـره مـنتظره پدرم رسيد و پرسيد: منتظر كسى هستى ؟ من كه مى دانستم پدرم از اين فرد فـامـيـل و پـدرش خـوشـش نـمـى آيـد، نخواستم بگويم كه منتظر چه كسى هستم . و ايشان فـرمـودنـد: بيا با من ! و من همراه ايشان به راه افتادم . در صحن مطهر درى هست به سوى بـازار عبادوزها. وارد بازار شديم و رفتيم نشستيم در مغازه يكى از دوستان قديمى ايشان و با هم مشغول صحبت شديم . من گاهى دلم شور مى زد كه نكند فلانى سر وعده بيايد و مـن خـلاف وعـده كـردم بـاشـم . ايـشـان در فـرصـتـى كـه صـاحـب مـغـازه مـشغول صحبت با مشترى بود، به من رو كرد و گفت : او را فراموش ‍ كن ، او نخواهد آمد و حـتـى اگـر بـيـايـد، بحثهاى شما نتيجه اى ندارد جز ضياع وقت .

او با متانت از آن عـبـادوز خـواسـت كـه عـبـاى زيـبـا و مـد آن روز را بـراى مـن بـدوزد و مـن هـم خـيـلى خوشحال شدم و روز بعد رفتم و عبا را گرفتم و ايشان هم ديد و از من پرسيد: از اين عـبا خوشت آمد؟ گفتم : آرى گفت : به اندازه خوشحالى اى كه از غلبه بر فلان حـاصـل مـى شـد، يا كمتر يا بيشتر؟ يك مرتبه من متوجه شدم كه گويا پدر از تمام مـسـائل روز قـبـل آگـاه اسـت و غـرض از رفـتـن بـه خـانـه فـامـيـل و ديـدن بـرق و شـنـيـدن راديـو را بـراى مـا نـقـل مـى كـنـد، بدون كم و كاست ! پرسيدم : چه كسى اين مطلب را براى شما بازگو كرده است ؟ سكوت حاكم شد و چيزى نگفت .

 

دریـای عـرفـان//هادی هاشمیان

زندگینامه عبد الكريم قشيرى نيشابورى‏ « زین الاسلام»

زين الاسلام امام ابو القاسم عبد الكريم بن هوازن بن عبد الملك بن طلحة بن محمد قشيرى نيشابورى از اكابر دانشمندان، نويسندگان، شاعران و صوفيه قرن پنجم هجرى است.

ولادت و زندگى‏

در ربيع الاول سال 376 يا 386 ه در ناحيه استوا( قوچان كنونى) متولد شد. خانواده وى از اعراب بنى قشير بودند كه در خراسان صاحب املاك بودند. پس از فوت پدر به قصد آموختن علم حساب روانه نيشابور شد اما دست تقدير او را به مجلس ابو على دقاق كشانيد و شيفته او گرديد و از كسب علم حساب منصرف و قدم در طريق ارادت و تصوف نهاد.

وى اهل مسافرت نيز بود و يك سفر به مكه و دو سفر به بغداد داشت.

اساتيد

ادبيات عرب را نزد ابو القاسم اليمانى، تصوف را نزد ابو على دقاق، فقه را نزد ابو بكر طوسى و كلام را نزد ابو بكر بن فورك اصفهانى آموخت.

حضور او در مجلس ابو على دقاق به موازات آموختن فقه، حديث و تفسير از محضر اساتيدى همچون احمد بن محمد بن عمر خفاف، ابو نعيم اسفراينى و ابن عبدوس مكى بود. در ميان اسامى اساتيد وى ابو اسحاق اسفراينى، ابو عبد الرحمن سلمى، ابو الحسين بن بشران نيز به چشم ميخورد.

شاگردان‏

مجالس املاء حديث و وعظ او مورد توجه طالبان واقع شده و موجب شهرت وى شد و اساس رياست مذهبى او را در نيشابور بنا نهاد. مدت زيادى از زندگى قشيرى به تربيت شاگردان سپرى شد. بسيارى از دوستداران علم و معرفت نزد وى درس خواندند كه يا در حديث از او اجازه روايت دريافت كردند و يا در طريقت و تصوف جزو مشايخ به شمار آمدند.

وفات‏

قشيرى پس از 89 سال عمر در سال 465 ه بدرود حيات گفت و او را در مدرسه ابو على دقاق( در نيشابور) دفن كردند.

آثار

قشيرى به لحاظ احاطه بر علوم و معارف عصر خود، از تفسير و حديث و كلام گرفته تا تصوف و مقامات سلوك، در مقايسه با ديگر صوفيان آثار برجسته ‏اى به شرح زير دارد:

1- تفسير كبير معروف به« التيسير فى التفسير» كه قبل از سال 410 ه نوشته است.

2- التحبير فى التذكير

3- آداب الصوفيه

4- لطائف الاشارات

5- جواهر

6- عيون الاجوبة فى اصول الاسئلة

7- مناجات

8- نكت اولى النهى

9- نحو القلوب

10- احكام السماع

11- اربعين

12- رساله قشيريه از ميان آثار وى لطائف الاشارت در تفسير قرآن و رساله قشيريه در تصوف شهرت بسزايى يافتند.

 

زندگینامه روزبهان بن ابى نصر بقلى« شيخ روزبهان بقلى»« شيخ شطّاح» « شطّاح فارس»

« روزبهان ابومحمد بن ابى‏نصر بن روزبهان بقلى فسايى شيرازى»، معروف به« شيخ شطّاح» و« شطّاح فارس» عارف اهل فارس بود.

او در سال 522 ق، در خانواده‏اى ديلمى الاصل در فسا به دنيا آمد. اين عارف و دانشمند سده ششم و هفتم كه از سرسلسله روزبهانيان و ديلميان مقيم فارس بوده، چون در فسا به بَقل( سبزى و تره‏بارفروشى) اشتغال داشت، ملقب به« شيخ روزبهان بقلى» بود. در مكتب به آموختن قرآن پرداخت و در محضر دانشمندان عصر به فراگرفتن علوم متداول مشغول شد. از همان اوان زندگى تمايلات عرفانى داشت تا اينكه در 25 سالگى از خلق بريد و در كوه‏هاى اطراف شيراز به عبادت و رياضت پرداخت و حافظ قرآن شد و نزد نخستين مرشد خود، شيخ جمال الدين فسايى رفت.

 

ديگر اساتيد او عبارت بودند از:

1. جاگير( متوفى 591)، از زاهدان كُرد كه در سامره مى‏زيست؛

2. شيخ سراج الدين محمود بن خليفه( متوفى 562) كه خرقه او با دو واسطه به شيخ ابواسحاق كازرونى مى‏رسيد؛

3. شيخ ابوالصفا كه شيخ روزبهان در سفر حج كه مريدانش همراه وى بودند از او خرقه گرفت؛

4. امام فخر الدين نصر بن مريم؛

5. ارشد الدين على نيريزى( متوفى 604)؛

6. صدر الدين سلفى اصفهانى( 478- 576).

او پس از حج به مصر و شام رفت و سرانجام به شيراز بازگشت و باقى روزگار خود را به تدريس، تربيت مريدان و نگارش كتاب گذرانيد.

شيخ روزبهان هر هفته چند نوبت در مسجد عتيق و مسجد سُنقُرى وعظ مى‏كرد. او در اواخر عمر به نوعى فلج دچار شد، اما باز هم با شوق و به كمك مريدان به مسجد مى‏رفت و وعظ مى‏كرد. وى در محرم 606( 21 ماه مه سال 1209 م، 31 ارديبهشت 588 ش) در شيراز درگذشت. مزارش در قبرستان محله باغ نو( درب شيخ) و جنب رباطى بود كه بر اساس كتيبه قدمگاه، خود آن را در 560، در شيراز ساخته بود و بعدها مزارش به اين رباط ملحق شد.

 

 

آثار

ايشان بيش از شصت اثر در علوم ظاهر و باطن داشته كه برخى از آنها موجود است. آثار وى در باره تصوف حدود 21 كتاب است كه برخى از آنها بدين شرح است:

1. الاغانة يا شرح الحجب و الاستار فى مقامات اهل الانوار و الاسرار؛

2. الانوار فى كشف الاسرار؛

3. بيان المقامات؛

4. سير الارواح؛

5. كشف الاسرار و مكاشفات الانوار؛

6. غلطات السالكين؛

7. يواسين؛

8. مشرب الارواح؛

9. رسالة القدس يا قدسية يا رسالة الانس فى روح القدس؛

10. شرح شطحيات؛

11. منطق الاسرار ببيان الانوار؛

12. عبهر العاشقين؛

13. مكتوبات روزبهان؛

14. لطائف البيان فى تفسير القرآن و عرائس البيان؛

15. المكنون فى حقايق الكلم النبوية؛

16. المفاتيح فى شرح المصابيح؛

17. الموشح فى المذاهب الاربعة و ترجيح قول الشافعى بالدليل؛

18. المفتاح فى علم اصول الفقه؛

19. الارشاد فى علم الكلام؛

20. مسالك التوحيد فى علم الكلام؛

21. الهداية فى علم النحو؛

22. كتاب فى التصريف؛

23. حدائق الاخبار؛

24. كتاب الارشاد؛

25. سلوة العاشقين؛

26. ديوان المعارف؛

27. كتاب المناهج؛

28. مقاييس السماع؛

29. تحفة المحبين؛

30. كتاب العقايد؛

31. كتاب العرفان فى خلق الانسان؛

32. لوامع التوحيد؛

33. سلوة القلوب؛

34. صفوة مشارب العشق؛

35. منهج السالكين.

زندگینامه نظام اعرج نيشابورى(متوفای 728 ه.ق)

نظام الدين حسن بن محمد بن حسين خراسانى نيشابورى معروف به نظام اعرج متوفاى بعد از 728 ق 1328 م از حافظان و مقريان صاحب نام دنياى اسلام. گويند خاندان و قبيله او در ديار قم مى زيسته‏اند، امّا او در نيشابور به دنيا آمده و در آنجا پرورش يافته است. فضل، ادب، تحقيق، تبحّر، دقت نظر و جودت قريحه او در ميان متأخرين مشهور بوده است. وى در علوم عقلى صاحب نظر بوده و در فنون زبان و ادبيات عرب دستى توانا داشته است. درباره او نوشته‏اند كه بسيار پرهيزكار و پارسا و اهل تصوّف بوده و برخى او را به تشيع منتسب دانسته‏اند. رويكرد صوفيانه وى در تأليفات او بويژه تفسيرش به روشنى هويداست. و نيز از ديباجه تفسيرش به حسب ظاهر عدم تشيع وى ثابت مى‏شود. وى در عقيده شهرت به مذهب شافعى اشعرى دارد.

 

 

تأليفات‏

از وى آثار بسيارى بر جاى مانده است كه مهمترين آنها كتاب

1- غرائب القرآن و رغائب الفرقان است. ديگر تأليفات وى عبارتند از:

2- اوقاف القرآن

3- البصائر فى مختصر تنفيح المناظر

4- تفسير التحرير كه شرح تحرير مجسطى خواجه نصير طوسى است.

5- لب التأويل در تفسير قرآن

6- توضيح التذكرة كه شرح تذكره خواجه نصير طوسى در علم هيئت بوده است.

7- رساله‏اى در حساب و به زعم بعضى« خلاصة الحساب» شيخ بهايى از همين رساله اخذ شده است

8- شرح شافيه ابن حاجب در علم صرف معروف به شرح نظام.

9- ترجمه فارسى قرآن البته در بعضى نسخ تفسير، عبارتى از مفسر نقل گرديده كه اتمام آن را اوائل صفر سال 730 هجرى در دولت ‏آباد هند، نشان مى‏دهد.

زندگینامه آيت الله محمد هادى معرفت‏

وى در سال 1309( ه ش) در خانواده روحانى در شهر كربلا متولد شد. پدرش شيخ على از خطباى بنام كربلا در آن دوران بود. وى در سن پنج سالگى ايشان را براى سواد آموزى به مكتب فرستاد تا خواندن و نوشتن را بياموزد.

 

اساتید

پس از آن، مقدمات را نزد استاد حاج شيخ على اكبر نائينى و سپس نزد پدرش آموخت. ادبيات و منطق را نزد اساتيد به نام در آن زمان همچون سيد سعيد تنكابنى، آيت ا.. سيد محمد شيرازى و شيخ محمد حسين مازندرانى فرا گرفت. دروس فقه و اصول را نزد شيخ محمد كلباسى، شيخ محمد خطيب و سيد حسن حاج آغا مير قزوينى تلمّذ نموده در اين دوره در كنار تحصيل، به تدريس و تحقيق نيز اشتغال داشته در رشته ‏هاى ادبى و علمى از محضر ايشان استفاده مى ‏نموده‏اند.

پس از مدتى با همكارى گروهى از فضلاى حوزه همچون سيد محمد شيرازى، سيد عبد الرضا شهرستانى و شيخ محمد باقر محمودى دست به تاسيس و نشر ماهنامه‏ايى تحت عنوان« اجوبة المسائل الدينية» زدند كه در آن سئوالهاى دينى مردم پاسخ داده مى‏شد.

در سال 1340( ه- ش) پس از فوت پدرش، براى تكميل تحصيلات خود به نجف اشرف مهاجرت مى‏نمايد. هدف اصلى از اين مهاجرت شركت در جلسات درسى فرهيختگان علم و فقاهت آن دوران همچون سيد محسن حكيم، آيت ا.. سيد ابو القاسم خوئى و امام خمينى( ره) و استفاده از محضر آن بزرگوران بود. ضمن آنكه دروس فلسفه و حكمت متعاليه را نزد اساتيد معروف آن زمان فرا گرفته است. در اين هنگام بود كه انگيزه پرداختن به مسائل قرآنى در كنار فقه و اصول، ايشان را وادار نمود كه تحقيقات خود را به موضوع علوم قرآنى سوق داده، بيشتر اوقات خود را براى اين كار مصروف دارد تا بدآنجا كه پس از مدتى توانست كتاب ارزشمند التمهيد را در 6( شش) مجلد و نيز كتاب التفسير و المفسرون را در دو مجلد تاليف نمايد.

در سال 1351 كه حكومت بعث عراق دستور مهاجرت ايرانيان را صادر نمود به اتفاق خانواده رهسپار ايران شد و در حوزه علميه قم به فعاليت‏هاى علمى خود همچون تدريس و تاليف ادامه داد كه محصول آن تاليف كتاب ارزشمند« صيانة القرآن من التحريف» و ترجمه كتاب« التفسير و المفسرون» مى‏باشد. وى هم اكنون‏ ضمن تدريس در مراكز حوزوى و دانشگاهى، مشغول تاليف كتابى است به نام« التفسير الجامع الاثرى» كه در آن روايات تفسيرى فريقين جمع آورى و مورد نقد و بررسى قرار گرفته و تا كنون يك جلد آن انتشار يافته است.

وى در سال 1386 شمسى در شهر مقدس قم به ملكوت اعلى پيوست.

 

زندگینامه آيت الله علامه سيد مرتضى عسكرى‏

ترجمه و نگارش: دكتر مهدى دشتى استاد دانشگاه علامه طباطبايى

استاد علامه سيد مرتضى عسكرى در هشتم جمادى الثانى سال 1332 ق در شهر سامراء متولد شد و سپس در حوزه علميّه همان شهر به تحصيل پرداخت. سپس در محرم سال 1350 ق به شهر مقدس قم هجرت كرد. در اين شهر دروس سطح اصول و فقه را نزد آية الله مرعشى نجفى رحمه الله و آية الله حاج شيخ محمد حسين شريعتمدارى ساوجى تلمذ كرد. از ديگر اساتيدى كه ايشان در آن دوره به استفاده از محضرشان توفيق يافت، عبارتند از: مرحوم حضرت آية الله العظمى امام خمينى ره در كلام و عقايد، حاج ميرزا خليل كمره‏اى در علم تفسير، آية الله حاج شيخ مهدى شهيد( پايين شهرى) در علم اخلاق و تهذيب نفس.

 

 

گام گذارى در راه اصلاح اجتماعى:

علامه عسكرى در دوران زندگى حوزوى خود در قم، بر اين واقعيت واقف شد كه دروس موجود حوزوى براى جوابگويى كامل به مشكلات و سؤالات و خواسته‏هاى روز افزون اجتماعى نياز به تحولات جدى دارد. بنا بر اين به همراه تنى چند از طلاب همفكر خويش، از جمله مرحوم آية الله سيد محمود طالقانى به بررسى و تجديد نظر در برنامه‏هاى درسى حوزه پرداخت و كوشيد با دوستان خود، در كنار درس‏هاى رسمى حوزه به تحصيل معلوماتى بپردازد كه بتوان با اتكاى به آن براى ايفاى مسئوليت‏هاى خطير در آينده قيام كنند.

در بين درس‏هاى پيشنهادى در اين برنامه تازه، دروس تفسير و حديث شناسى و بررسى تطبيقى عقايد اسلامى وجود داشت كه در كنار دروس معمول فقه و اصول، از اساتيد ذى صلاح بهره مى‏گرفت.

علاوه بر برنامه مذكور، تمرين خطابه و سخنرانى، نويسندگى و تأليف و حضور علمى در كارهاى اجتماعى، و توجه كامل به بررسى و شناخت اوضاع و مسائل روز مسلمانان و نيازهاى ايشان در ايجاد شخصيت‏هاى اسلامى مستحكم براى دستيابى به جامعه اسلامى مطلوب وجود داشت.

البته اين طرح با همه جوانب مثبتى كه در آن وجود داشت و مى ‏توانست جويندگان جوان و مستعد علوم حوزوى را در عمل به وظايف دينى و اسلامى خويش در برابر نيازهاى زمان و خواسته‏هاى نوين عصر مجهز كند، در ابتداى راه ناكام ماند و به دلايلى توفيق نيافت.

پس از اين جريان كه در عصر مرجعيت حضرت آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى رحمه الله مؤسس حوزه علميه قم واقع شد، استاد عسكرى به موطن اصلى خويش يعنى شهر سامراء بازگشت و در آنجا به تحصيل ادامه داد و تا پايان كفايه را از محضر آية الله شيخ حبيب الله اشتهاردى استفاده برد و سپس درس خارج فقه و اصول را به مدت شش سال تا شروع جنگ جهانى دوم پى گرفت.

مرد علم و عمل استاد عسكرى از اواسط دهه دوم حيات علمى خويش، به بررسى سيره و تاريخ و سفرنامه‏ها گرايش يافت و با توجه به گستردگى مطالعات و تنوع اطلاعات، از آنچه براى اقران ايشان معمول و مأنوس بود فاصله گرفت.

اين مطالعات كه با دستيابى به نوشته‏ هاى شاگردان آية الله ميرزاى بزرگ شيرازى در مسئله تنباكو و قضيه رژى در كتابخانه پدر بزرگ ايشان( مرحوم آية الله سيد محمد عسكرى) آغاز شد، وى را با سابقه تهاجمات و حملات استعمارگران غربى به عالم اسلام آشنا ساخت. او با هوشمندى ذاتى خويش توانست اهداف استعمار فرهنگى را شناسايى كند. اين نحوه استعمار گاه به شكلى آشكار( مانند تأسيس مدارس تبشيرى در بلاد اسلامى) و گاه به صورتى پنهان( مانند تربيت و گسيل استاد براى مدارس و دانشگاه‏هاى بلاد اسلامى)، حتى پس از پايان دوره استعمار مستقيم و نظامى، وجود خويش را تحميل مى‏كرد.

به نظر مى‏رسد علامه عسكرى اولين متفكر اسلامى عراق بود كه به حقيقت روش تعليم و تربيتى كه مستشاران اروپايى براى مراكز آموزش و پرورش كشورهاى شرقى طراحى كرده بودند، پى برد. تحقيقات و مطالعات دراز مدت و عميقى كه در اين باره انجام داد او را به فاصله و تفاوت چشمگيرى كه ميان اين روش‏ها در كشورهاى اسلامى و كشورهاى غربى( مانند: آلمان، فرانسه و ژاپن و…) وجود داشت، راهبرى كرد. و از اين راه به يكى از علل اساسى عقب ماندگى شرق كه همانا روش‏هاى بكار رفته در تعليم و تربيت جوانان بوده، دست يازيد. لذا ايشان اين گونه مدارس را« مراكز تربيت كارمند» ناميد، چون معتقد بود محصول اين مدارس، افرادى هستند كه پشت ميزنشينان ادارى و خاضعان در مقابل هجوم استعمارند.

به همين ترتيب، ايشان در جريان مطالعات خود به چالش مهم ديگرى در جوامع اسلامى پى برد و آن جدايى دانشگاه‏ها از حوزه‏هاى علميه بود. در حقيقت اين دو ركن اساسى حيات امت اسلامى، هر كدام در سمت و سويى متفاوت با يكديگر سير مى‏كردند. حوزه ‏ها با تكيه بر مواريث خويش تنها به تربيت مدرس و خطيب مى‏پرداختند و دانشگاه‏ها نيز قبله آمالى جز غرب نداشتند و با مردم مسلمان و ملت خويش بيگانه بودند.

از آنجائى كه چاره‏اى جز شكستن اين جوّ و از ميان بردن اين حالت ايستائى باقى نمانده بود، استاد عسكرى در سامراء و در شرايطى كه جنگ دوم جهانى سايه‏ هاى سنگين خويش را بر مردم و سرزمين عراق فرو افكنده بود، فعاليت خود را آغاز كرد.

نخستين كار فرهنگى ايشان، تشكيل حلقه‏ هاى درس و تدريس و در كنار آن تاسيس مدرسه‏اى با روش تربيتى نوين بود. ايشان با عنايتى ويژه براى آن برنامه‏ريزى كرد و آنرا سرآغازى براى طرح‏هاى گسترده‏تر بعدى قرار داد. در اين مدرسه، صاحبان فضل و فضيلت نظير شيخ ميرزا نجم الدين شريف عسكرى و شيخ حسن كميلى و سيد جعفر شهرستانى و شيخ مهدى حكيم، تدريس مى‏كردند.

البته همچون ديگر مصلحان تاريخ، استاد عسكرى نيز از مخالفت صاحبان افكار قديمى، در امان نماند.

پس از آن، ايشان مصلحت چنان ديد كه همه آثار هجوم تمدن غرب را كه در جوامع اسلامى مشاهده كرده بود، و همچنين نحوه مبارزه و معالجه اين آثار شوم را تدوين كند و اين آغازى براى تأليف كتب ارزنده ايشان بود.

تاسيس مدارس نوين كه تربيت اسلامى را به صورتى تازه عرضه مى‏داشت، مرحله ديگرى از فعاليت ايشان بود. اين مدارس در كنار مراكزى قرار داشت كه متخصصان علوم اسلامى و افراد لايق به جهت انتقال اين علوم به جامعه را تربيت مى‏كرد. بر اين موارد بايد استفاده از نشرياتى كه به طور منظم و مستمر، منتشر مى‏شد، اضافه نمود.

زندگینامه آیت الله شیخ جواد کربلایی(وفات 1390 ه.ش)

 

ولادت و تحصیلات ابتدایی

«شيخ جواد حنايي» معروف به «كربلايي» در سال 1304 هجری شمسی (برابر با 1364قمری) در كربلاي معلّی ديده به جهان گشود.وی تحصيلات خويش را به رسم آن عصر در مكتب‏خانه آغاز كرد و سپس هر چند كه پدرش با رفتن او به حوزه علميه مخالف بود، ولي به دليل علاقه فراواني كه به دروس حوزوي داشت، در 20 سالگي به تحصيل علوم ديني روي آورد.

 

… حاج شیخ جواد حنایی کربلائی پس از 4 سال تحصيل علوم ديني در كربلا، براي گذراندن سطوح بالاتر رهسپار نجف اشرف گرديد. وي در مدّت 20 سال اقامت در نجف اشرف، از محضر استادان بلند مرتبه‏اي همچون آيات عظام «سيد ابوالقاسم خويي»، «آقا سید علی آقا قاضی»، «شيخ حسين حلي»، «سيد عبدالهادي شيرازي»، «سيد محمود شاهرودي» و «سيد محسن حكيم» بهره برد…

 

 

تحصیل در کربلا و نجف

جواد جوان پس از 4 سال تحصيل علوم ديني در كربلا، براي گذراندن سطوح بالاتر رهسپار نجف اشرف گرديد. وي در مدّت 20 سال اقامت در نجف اشرف، از محضر استادان بلند مرتبه‏اي همچون آيات عظام «سيد ابوالقاسم خويي»، «آقا سید علی آقا قاضی»، «شيخ حسين حلي»، «سيد عبدالهادي شيرازي»، «سيد محمود شاهرودي» و «سيد محسن حكيم» بهره برد.

 

اساتيد

مقدمات:

آقا شيخ رشتي و آیة الله سيد عبدالاعلي سبزواري.

سطح:

آیة الله سيد عبدالاعلي سبزواري،

شيخ محمود طالقاني،

شيخ جواد انصاري همداني،

شيخ حسين هاتف،

آقا سيد حسين تهراني.

خارج فقه و اصول:

آیة الله سيد ابوالقاسم خويي،

شيخ حسين حلّي،

سيد عبدالهادي شيرازي،

سيد محمود شاهرودي،

سيد محسن حكيم،

آیة الله سيد حسين بروجردي،

سيد محمد رضا گلپايگاني.

تفسير:

آیة الله سيد عبدالاعلي سبزواري.

اخلاق:

شيخ ذبيح اللّه قوچاني.

عرفان:

آیة الله آقا سید علی قاضی طباطبائی.

 

 

هجرت به ایران تحصیل در قم

وي آنگاه به قصد زيارت حضرت امام رضا(علیه السلام) به ايران سفر كرد و با پافشاري گروهي از دوستان و آشنايان موقتاً در ايران اقامت گزيد؛با تيره شدن روابط ايران و عراق، در ايران ماندگار شد.ایشان در آغاز حضور در ايران، 3 سال از محضر استادان برجسته حوزه علميه قم همچون حضرات آيات عظام «سيد حسين طباطبایی بروجردي» و «سيد محمدرضا گلپايگاني» كسب فيض كرد.

 
 

اقامت در تهران

آیت الله کربلایی سپس به تهران رفت و در اين شهر سكونت گزيد. ايشان افزون بر تدريس علوم حوزوي و پرورش شاگردان به نگارش كتاب هايي در زمينه هاي گوناگون مانند: شرح و ترجمه زيارت هاي منقول از ائمه اطهار عليهم السلام و تقرير دروس اساتيد خويش پرداخته است كه برخي از آن ها به چاپ رسيده است..

 

 
 

آثــار

تولي و تبري، تاريخ خلفاي بني عباس و بني اميه و تحليل آن (به زبان فارسي)؛
الانوار الساطعة في شرح زيارة الجامعة كبيرة، (به زبان عربي، در 5 جلد)؛
شرح زيارت امين اللّه؛
قرة المهج فی زیارة ثامن الحجج(علیه السلام) (شرح زيارت حضرت امام رضا(علیه السلام) به عربی)؛
شرح زيارت ائمة المؤمنين(علیه السلام).

تقرير:
تقرير درس آیة الله سيد ابوالقاسم خويي؛
تقرير درس شيخ حسين حلّي.

ترجمه:
ترجمه اذن دخول در مشاهد مشرفه (از عربي به فارسي).

 

وفات

آیت الله حاج شیخ جواد کربلایی سرانجام در روز 4 آبان سال 1390 و سن 86 سالگی بر اثر بیماری کبد و کلیه ناشی از کهولت سن در بیمارستان بقیة الله(عجل الله تعالی فرجه) تهران چشم از جهان فرو بست.

حکایات آقاجمال گلپايگانى

آقاجمال گلپايگانى

((مرحوم آيه الله صافى )) رضوان الله تعالى عليه كه يكى از علما و رئيس ‍ حوزه اصفهان بود. نقل فرمودند:
((مرحوم حضرت آيه الله آقا جمال گلپايگانى )) رضوان الله عليه از مراجع بودند، درس اخلاق نداشتند، ولى جلساتى داشتند كه ما استفاده هاى اخلاقى مى برديم . از ايشان مطالب زيادى نقل مى كنند از جمله :
آقايى ، كه فرد فاضلى بود مى خواست به مكه معظه مشرف بشود. خدمت ((مرحوم آقا جمال گلپايگانى )) مى آيد كه خداحافظى كند. وقتى كه بر مى خيزد و از محضر آقا برود، آقا به ايشان مى فرمايد: من وقوف اضطرارى نهارى مشعر را كافى مى دانم .
اين آقا كه خود اهل فضل بوده در دل مى گويد: من كه مقلد ايشان نيستم براى من چه تفاوتى مى كند كه ايشان وقوف اضطرارى نهارى مشعر را كافى بدانند، ياندانند به مكه مشرف مى شود، روز عيد، پس از رمى جمرات وقتى به داخل چادر بر مى گردد، جوانى سراسيمه وارد مى شود و با ناراحتى مى گويد:
همه اعمالم خراب شد، چون من همين الان وقوف در مشعر را درك كردم .
مى پرسد: از چه كسى تقليد مى كنى ؟ مى گويد از ((آيه الله آقاجمال گلپايگانى )).
مى گويد: اشكالى ندارد اعمالت صحيح است . جوان تعجّب مى كند، مى گويد من از هركس پرسيدم ، گفته اعمالت باطل است .
مى گويد: خاطرت جمع باشد خودم از ايشان شنيدم كه فرمود: من وقوف اضطرارى نهارى مشعر را كافى مى دانم . در اين جاست كه اين آقا متوجه مى شود كه سخن مرحوم ((آقا جمال گلپايگانى )) در هنگام خداحافظى ، حكمتى داشته و ايشان با ديد باطنى اين جوان و اضطراب و نگرانى او را ديده از اين رو مشكل او را پيشاپيش اينطورى حل كرده بود.

 

زيارت اهل قبور

ايشان فرمودند:
مرحوم ((آقاجمال ))، بسيار به زيارت اهل قبور مى رفت . به طورى كه آقايى از اهل فضل ، با خود مى گويد: اين آقا، مثل اينكه كار مهمترى ندارد، مرجع تقليد است و اين همه مشكلات ، وقت و بى وقت به وادى السّلام مى رود.
روزى همين آقا، به منزل ((آقا جمال )) مى رود، آقا آهسته در گوشش ‍ مى گويد:
ما به وادى السّلام مى رويم تا مبتلا به فلان فلان نشويم .
اشاره مى كند به برخى از امراض روحى آن شخص ، كه مبتلا بوده است .

 

اثرتماس

 

ايشان فرمودند:
ظهر روزى ازروزهاى گرم تابستان ، ((مرحوم آقاجمال )) عبا را به سرانداخته و به طرف وادى السّلام مى رود:
آقايى از اهل فضل ، ايشان را مى بيند و به همراه ايشان به راه مى افتد. از شهر كه خارج مى شوند، احساس مى كند كه در عمودى از هواى خنك و لطيف و معطر قرار گرفته اند.
مرحوم آقا جمال ، برنامه اش اين بود كه وقتى به ((وادى السلام )) مى رسيده ، سر قبر بزرگان علم و تقوا، از جمله ((مرحوم قاضى ))، مى رفته وبعد مى آمده در مكانى كه هيچ اثرى از قبرنبود، مى نشسته و فاتحه و دعا مى خوانده است كه بعد مقبره خود ايشان مى شود .
خلاصه ، از ((وادى السلام )) كه برمى گردند، باز همان هواى خنك و لطيف با ايشان بوده تا اينكه به شهر مى رسند و با شخصى برخورد مى كنند.
بعد از سلام و عليك و احوالپرسى بسيار كوتاه و زودگذر، احساس مى كنند كه اثرى از آن هواى خنك و لطيف نيست .
مرحوم آقا جمال رو مى كند به آن آقايى كه همراهش بوده ، مى گويد: ديدى ، چگونه تماسهاى نامناسب ، اثر خودش را مى گذارد، بنا بر اين معاشرت و تماس افراد، براى شخص سالك نقش مهمى دارد چه با خوبان باشد و چه با بدان در استادى كه انتخاب مى كنيد دقيق باشيد زيرا همنشين و رفيق غافل و مجالست با فساق و فجار و اهل غفلت سريع اثر سوء در او مى گذارد.

 

داستانهایی از مردان خدا//قاسم میر خلف زاده

زندگینامه حجر بن عدی(شهادت 51 ه.ق)

شناخت اجمالى
يكى از قبايلى كه در كوفه مى زيست كنده بود.حجر را به سبب آن كه از اين قبيله بود.حجربن عدى كندى مى گفتند.
چون اهل خير مى گذاشت ،به حجر الخير نيز معروف بود.
پيش اسلام به دنيا آمده بود؛اما در سال هاى آخر عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله توفيق يافت كه مسلمان شود.از اين رو،بهره گيرى وى از حضور پيامبر،چندسالى بيش نبود؛اما پيوسته در عمر خويش ،پيكارگرى در راه حق بود.در جنگ قادسيه در زمان خليفه دوم حضور داشت و فاتح مرج عذاربود.(2)
وى ،عابدى پارسا،مجاهدى ظلم ستيز،آمر به معروف و ناهى از منكر بود و از پيامبر خدا و اميرمؤمنان حديث روايت مى كرد.او شيفته نماز و نيايش ‍ ،مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود.چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود كه او راراهب اصحاب محمدمى گفتند(3).هم در زيبايى چهره ،از خوش سيماترين مردان كوفه بود(4) و هم در زيبايى روح و كمال اخلاقى ،از نوادر روزگار به شمار مى رفت .
گر تولد او را آنچنان كه گفته اند – در عصر جاهليت بدانيم ،هنگامى كه پس ‍ از فتح مكه به اسلام گرويد،حدود 27 سال داشت .هر چند دير اسلام آورد و در سن او در آن هنگام چندان زياد نبود،ولى در عمق ايمان و صداقت عقيده و باور استوار نسبت به دين خدا رسالت پيامبر،از بسيارى از كهن سالان و سابقه داران پيشتر و بارزتر بود.
به تعبير مرحوم سيّدمحسن امين :حجر،از نيكان صحابه بود،فرماندهى شجاع ،بلند همت ،عابد و زاهد ،مستجاب الدعوه ،عارف به خدا،مطيع محض فرمان پروردگار،حق گوى صريح ،ظلم ستيز صبور،بى هراس از شهادت ،ايثارگر در راه خدا واز هواداران خالص اميرالمؤمنين عليه السلام بود.اين كه از سوى حضرت على عليه السلام به فرماندهى سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد،نشانه شجاعت اوست .حاضر بود كه بميرد ،ولى خوارى و ذلت نپذيرد .آغوش به روى شهادت گشود؛اما حاضر نشد از على عليه السلام بيزارى بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد كه پسرش پيش از خودش شهيد شود ،تا مبادا با ديدن تيغ جلاد بالاى سر پدرش ، سست شود و دست از ولاى على بردارد… .(5)
اينها گوشه اى از فضيلت هاى اخلاقى و روحى حجربن عدى است ،كه او را شايسته الگو بودن براى هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان هاى والا ساخته است .

 


همپاى حجر، در حوادث تاريخى
حجر بن عدى پس از افتخار شرف يابى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله وايمان آوردن به آيين او ،پيوسته در راه گسترش اين مكتب و دفاع از آن مى كوشيد، سخنان پيامبر را مى شنيد و به ديگران مى رساند .چون در عراق مى زيست ،از حوادث مدينه كه مركز خلافت بود ،كمى دور بود؛اما در جريان حق و باطل بى تفاوت نبود .
وقتى يار پارسا و انقلابى پيامبر ،ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كردند و آن بزرگ مرد در تبعيد گاهش غريبانه به شهادت رسيد ،حجر بن عدى و مالك اشتر از جمله كسانى بودند كه شاهد جان باختن او بودند و بر پيكر آن صحابى نستوه ،نماز خواندند.(6)
در دوران خلافت عثمان ،حجر بن عدى در كوفه مى زيست . خلاف كارى هاى عثمان گسترش يافته و آوازه آن به همه جا رسيده بود.دوازده نفر از چهره هاى برجسته و پارسا و مقتدر كوفه ،نامه به خليفه نوشتند و ضمن انتقاد از عملكرد نادرست او در امور مسلمانان ،او را نهى از منكر كردند و راه صلاح و اصلاح را به وى يادآور شدند.
حجر بن عدى نيز يكى از نويسندگان اين نامه اعتراض آميز بود.(7)
موضع سياسى حجر، جانبدارى از حق مجسم در وجود على بن ابى طالب عليه السلام بود و با حكمان غاصب هرگز كنار نيامد و در اعلام مواضع خويش بى پروا بود و سازش كارى نداشت .
وى شاهد ماجراهاى تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حكومت بود و خون دل مى خورد، تا آن كه پس از كشته شدن عثمان ، حجر بن عدى فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانى علوى ، همه ظرفيت وجودى خويش را به كار گرفت و با همه توان به ميدان آمد .حتى در عرصه فرهنگ دينى و نقل حديث نيز از راويان معتبرى به شمار مى آمد كه تنها از على عليه السلام روايت مى كرد، نه از ديگران ! و در سروده هاى خويش حتى در ميدان جنگ جمل ، على عليه السلام را وصى راستين پيامبر خدا معرفى مى كرد و از خداوند متعال ، سلامتى آن وجود پربركت و هدايتگر را كه ولى خدا و وصى پيامبر بود، مساءلت مى كرد .
در دوران خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام ،زمانى كه پيمان شكنان از حكومت حق علوى سر بر تافتند و فتنه جمل پيش آمد، آن حضرت ، نماينده اى به كوفه فرستاد تا مردم را براى يارى امام فراخواند.دلباختگان مولا،پاسخى مناسب و حمايتگرانه به فرستاده حضرت دادند و يك به پا خاسته ، اطاعت و همراهى خويش براى پيكار با فتنه انگيزان را اعلام كردند.حجربن عدى نيز يكى از كسانى بود برخاست و گفت : اى مردم ! به نداى امير مؤمنان پاسخ دهيد و سواره و پياده بكوچيد، حركت كنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.(8)
جبهه نبرد صفين ، موقعيت ديگر بود كه حجر توانست با حمايت از امام خويش ، جوهره ناب ايمان خود را به نمايش بگذارد.عملكرد او را در اين مقطع تاريخ ، جداگانه مى آوريم .

 


در حادثه صفين و نهراوان
دلباختگى حجر نسبت به مولايش على عليه السلام بسيار شديد بود.شيفتگى در حد عشق و اطاعت و فرمانبردارى در حد اعلا را به هم آميخته بود.
وقتى نبرد صفين و رويارويى اميرمؤمنان با سپاه معاويه پيش آمد،حجر در طليعه ياران امام و از كوشاترين اصحاب ، چه در حضور در صحنه ، چه در حمايت از امام ، چه بسيج نيرو براى نبرد و چه در ميدان نبرد بود.
در ماه ذحجه كه مصادف با ايام كارزار بود، على عليه السلام يكايك چهره هاى بارز و با نفوذ ياران را به همراه عده اى از رزم آوران به مصاف دشمن مى فرستاد، يك بار مالك اشتر را و بار ديگر حجربن عدى را. در عين حال ، مراقب بود كه فرماندهان و سربازانش از مرز ادب فراتر نروند.در همين نبرد، حجربن عدى و عمروبن حمق ، از شاميان اظهار برائت كرده و لعنتشان مى كرند. امام پيغام داد كه دست از اين كار بردارند. خدمت امام آمدند و گفتند: مگر اين كه ما بر حقيم و آنان باطلند؟ فرمود: چرا، ولى دوست ندارم كه شما ناسزاگو و فحاش باشيد، بهتر است كه زشت كارى هاى آنان را بازگو كنيد، و بهتر آن كه خواستار هدايتشان و صلح و آشتى ميان مسلمانان باشيد.آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان ! پندت را مى پذيريم و به تربيت تو ادب مى شويم !
سپس حجر به امام على عليه السلام گفت :
ما مرد جنگ و پرورده ميدان رزميم ، قبيله ما نيز هم بسيارند و هم شايسته و جنگ آزموده .همه ما نيز گوش به فرمانيم .اگر بدرخشى مى درخشيم .اگر غروب كنى غروب مى كنيم و هر چه فرمان دهى همان كنيم .
حضرت فرمود: آيا همه قبيله تو با تو هم عقيده اند؟گفت : از آنان جز نيكى نديده ام .همه مطيع فرمانيم .امام آنان را ستود، سپس پرچم نبرد قبايل مختلف را بست و حجربن عدى را فرمانده قبيله اش كنده قرار داد.(9)
در هنگامه نبرد، حجربن عدى ولاى خود به امام عليه السلام را نشان داد.پيوسته بر دشمن مى تاخت و هنگام حمله ، چنين رجز مى خواند:
پروردگارا! على را، اين انسان پاك و پرهيزكار را، اين مؤمن هدايت يافته و
پسنديده را بر ايمان نگه دار.او را هادى اين امت قرار بده و آن گونه كه پيامبرت را حفظ كردى ، او را هم نگهبان باش ، كه پيامبر سرپرست ما بود و او را به جانشينى خود پسنديد.(10)
در يكى از صحنه هاى نخست درگيرى در جنگ صفين حجر در لشكر على عليه السلام بود و پسر عمويش كه نام او حجر بود در سپاه معاويه .حجر بن عدى به حجر خير معروف بود و پسر عمويش به حجر شر .
آن دو با هم به نبرد برخاستند و كسانى از دو سوى جبهه به كمك اين دو هماورد آمدند و در اين ميان ، حجر طرفدار معاويه كشته شد و على عليه السلام بر هلاكت او خدا را شكر كرد.
حماسه هاى حجر در نبرد صفين ، از او چهره اى شاخص و دوست داشتنى و دلاور ترسيم كرد.جنگ صفين با حكميت شوم پايان يافت .نتيجه حكميتى كه آميخته به نيرنگ و فريب ، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت .فتنه انگيزى هاى معاويه در قلمرو حكومت امام على عليه السلام اوضاع را متشنج ساخته بود.امام ، ناچار براى فرونشاندن در انديشه بسيج نيرو و سازماندهى دوباره ياران رزمنده بود.مردم كوفه را دوباره به جنگ با شاميان فرا خواند و از بزرگان قبايل خواست كه تعداد نيروهاى رزمى قبيله خود را به آن حضرت گزارش دهند.
حجربن عدى از جمله كسانى بود كه در پاسخ به در خواست امام ، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مكتوب براى حضرتش ‍ نگاشت .(11)
در آن ميان ، فتنه ديگرى سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهى از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود كه با عنوان خوارج نهروان شناخته مى شوند.در جنگ نهروان ، امام على عليه السلام با ياغيان فريب خورده و فتنه جو جنگيد و آنان را از ميان برد. در نبرد نهروان ، حضرت على عليه السلام به سبب رشادت و اخلاص و كاردانى حجر بن عدى ، او را به فرماندهى جناح راست خويش گماشت .(12)
هيچ صحنه اى از رويارويى حق و باطل نبود، كه حجربن عدى در آن حضورى فعال و نقش آفرين در حمايت از جبهه اميرالمؤمنين نداشته باشد.و مگر از يك مسلمان با ايمان و مخلص ، به ويژه آن كه دم مسيحايى پيامبر و نگاه پر جذبه على عليه السلام به او خورده باشد، انتظارى جز اين است ؟

 


در ايام فتنه هاى معاويه
بصيرت و ايمانى كه در حجر بن عدى بود، او را در بروز فتنه هاى كور و آشوب هاى گمراه كننده ، در خط مستقيم ولايت اميرالمؤمنين و دفاع از حق پيش مى برد.اين حركت در مسير پاك ، تا پايان عمرش تداوم داشت .
پس از پايان جنگ نهروان و شكست خوارج ، معاويه پيوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام على عليه السلام مى فرستاد و با شبيخون ، غارت ، ترور، ايجاد ناامنى ، شايعه پراكنى و تفرقه آفرينى براى حكومت علوى مشكل مى آفريد.
امام على عليه السلام از سهل انگارى و كوتاهى و عافيت طلبى گروه زيادى از ياران و واليان خود به ستوه آمده بود.مى خواست باز هم نيرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاويه )برود تا ريشه فتنه ها را بخشكاند؛اما همراهى نكردن مردم ، او را ناكام مى ساخت .
يك بار كه در كوفه مردم را به جنگ فرا خواند و آن گونه كه خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام ، حرف هاى دلسرد كننده و ناروا بر زبان آورند،امام به شدت رنجيد.آن جا بود كه حجربن عدى برخاست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! خداوند روز اندوه براى تو نياورد! فرمان بده تا اطاعت كنيم . به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان هاى ما و همه قبيله ما فدا شود، هرگز بى تابى نخواهيم كرد.(13)ولى …مگر از اين گونه ياران مطيع و گوش به فرمان ، چند نفر براى على عليه السلام مانده بود؟
در يكى از شبيخون هايى كه ضحاك بن قيس بر منطقه قطقطانه زد خبر آن به امام رسيد، حضرت على عليه السلام در جمع مردم كوفه به سخنرانى پرداخت و آنان را براى دفع اى گونه شبيخون هاى دشمن فرا خواند. مردم واكنش سردى از خود نشان دادند؛ اما حجر بن عدى برخاست و ضمن ستايش از شهادت و شوق بهشت و يادآورى اين كه حق ، از سوى خدا يارى مى شود، آمادگى خود را براى عزيمت به آن سامان ابراز كرد و از امام خواست كه جمعى را همراه وى سازد و خدا هم پشتيبانى خواهد كرد.
امام از اين موضع و آمادگى حجر ستايش كرد و فرمود: هرگز مبادا كه خدا تو را از فيض شهادت محرم سازد، من يقين دارم كه تو از مردان شهادت طلبى .
آنگاه حجر، دو شبانه روز در آن سرزمين با مهاجمان بيگانه به نبرد پرداخت .
(14)
اين واقعه را ابن اثير مورخ اين گونه گزارش كرده است :
سال 39 هجرى بود كه معاويه ، ضحاك بن فيس را همراه 3000 نفر گسيل داشت و دستور داد كه از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران على عليه السلام روبه رو شد، غارتشان كند. و چنان كردند، تا به ثعلبيه رسيدند و به يكى از پاسگاه هاى سپاه على عليه السلام شبيخون زدند و تا قطقطانه پيش آمدن . چون خبر به اميرالمؤمنين رسيد، آن حضرت حجربن عدى را با 4000 نفر به سوى آنان فرستاد. با ضحاك در منطقه تدمر روبه رو شدند و كار به درگيرى كشيد. نوزده نفر از سربازان ضحاك و دو نفر از ياران حجر كشته شدند. تاريكى شب كه فرارسيد، ضحاك و سربازانش از آن جا گريختند، حجر و همراهانش نيز بازگشتند. (15)
اين آشوب هاى پراكنده ، از يك سو على عليه السلام را براى سركوبى معاويه مصمم تر ساخته بود، از سوى ديگر سستى ياران او، دشمن را گستاخ ‌تر كرده بود. توطئه ها بيخ گوش كوفه شكل مى گرفت و مردم خسته از جنگ ، به هشدارهاى رهبرى توجهى نداشتند.
وقتى ابن ملجم و وردان و شبيب ، براى كشتن حضرت على عليه السلام همدست شدند، تصميم خود را با اشعث بن قيس در ميان گذاشتند. او كه از دشمنان كينه توز خاندان پيامبر بود و در همه دسيسه ها دست داشت ، با آنان همكارى كرد و در آن شب شوم كه على عليه السلام ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.
آن شب ، حجربن عدى در مسجد خوابيده بود.شنيد كه اشعث به ابن ملجم مى گفت : زودباش ، بجنب ، وگرنه روشنى صبح رسوايت مى سازد. حجر از اين گفت و گو احساس خطر و توطئه كرد. به سرعت از مسجد بيرون آمد و به سمت خانه على عليه السلام روان شد تا آن حضرت را از خطرى كه در كمين او است آگاه سازد. از مسجد به خانه على عليه السلام دو را بود. حجربن عدى از يك راه به سوى خانه امام روان شد و امام از مسير ديگرى راه مسجد را در پيش گرفت و به هم بر نخوردند و… آن حادثه واقع شد و حجر و ديگران ، وقتى به مسجد رسيدند كه كار از كار گذشته بود و مى گفتند:على كشته شد! (16)
اين فاجعه براى حجربن عدى بسيار جانكاه بود. وى با على عليه السلام حال و هواى ديگرى داشت . امام در باره او دعا كرده بود كه شهادت ، روزى او شود و اينك خود امام در بستر شهادت افتاده است و حجر در آستانه از دست دادن پيشواى خود قرار دارد.
يك بار در يك پيش گويى ، اميرمؤمنان به حجر فرمود: چه خواهى كرد اگر روزى تو را بگيرند و بزنند و از تو بخواهند كه مرا لعن كنى ؟گفت : چه كنم يا على ؟فرمود: اگر مجبورت كردند، مرا لعن كن ، ولى از من بيزارى و برائت مجوى ، چرا كه من در دين و آيين خدايم .(17) و حجر، پيش بينى مى كرد كه با رفتن سرور و سالارش ، آن روزگار سخت فرا مى رسد و عرصه بر پيروان راستين حق ، تنگ مى گردد.
اين ديدار و گفت و گو، وقتى بود كه على عليه السلام ضربت خورده و در خانه بسترى بود. روز بيستم رمضان بود. شيفتگان به نوبت به ملاقات على عليه السلام مى آمدند، سلام مى گفتند و جواب مى شنيدند.
امام مى فرمود: پيش از آن كه مرا از دست دهيد، بپرسيد، ولى سؤ التان را كوتاه كنيد، امامتان ضربت خورده است .
حاضران به گريه افتادن و براى مراعات حال او، سؤ ال نمى كردند. حجربن عدى برخاست و احساس خويش را در فقدان پيشواى پرهيزكار و حيدر كرار، در قالب چند بيت شعر بيان كرد. (18) وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنيد، فرمود: چگونه خواهى بود آن گاه كه تو را برائت جستن از من وادار كنند؟
حجر گفت : به خدا قسم يا على ! اگر با شمشير قطعه قطعه ام كنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است كه از تو بيزارى بجويم !
حضرت فرمود: اى حجر! خدا بر هر نيكى توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيك دهد.(19)
امام على عليه السلام به شهادت رسيد.
حجربن عدى ماند و عشقى كه به مولا داشت و عهدى كه براى پايبندى به اين عشق بسته بود، و جامعه اى گرفتار ستمگران جبار، و روزگارى پراندوه و دشوار.
او مصمم بود تا از عشق و ايمان و آرمانش دست نكشد و تغيير اوضاع ، او را به تغيير موضع نكشاند.

 


روزگار تاريك
اين كه حجر بن عدى چرا قيام كرد و در راه مبارزه با چه كسانى شهيد شد؟نيازمند شناخت ويژگى هاى آن دوران و حاكمان فاسد آن روزگار است .
براى رسيدن به مقطع پر شور و حماسى جهاد مقدس حجر، بايد مطالعه اين فصل تاريك از تاريخ را پشت سر گذاشت و هر چند تلخ و رنج آور، اما بايد شناخت ، تا ارزش مبارزه و شهادت حجر، آشكارتر شود.
بدبختى جامعه اسلامى روزى بود كه حكومت اسلامى و سرنوشت مسلمانان در اختيار كسى همچون معاويه ، عمروعاص ، مغيره و زياد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگ ها فاصله داشتند و انبوهى از مردم هم پيرو آنان بودند و از روى ترس يا طمع ، دين فروشى مى كردند. در آن شرايط بود كه كسانى چون حجربن عدى ، ميثم تمار، رشيد هجرى و عمروبن حمق مردانه در مقابل اين شرك نقابدار و نفاق حاكم ايستادند و مبارزات بيدادگرانه اى كه به قيمت جانشان تمام شد، زمينه ساز نهضت جاودانه سيد الشهداء عليه السلام گشتند.
بد نيست گوشه اى از چهره ننگين اين بازيگران عرصه حكومت در آن زمان را بشناسيم ، تا به عظمت كارى كه آن فرزانگان شهيد انجام دادند، بيشتر آگاه شويم .

 


معاويه بن ابى سفيان
مادرش هند، همسر ابوسفيان از زنان بدكاره بود و معاويه را از راه حرام به دنيا آورد.معاويه در دل ، ايمانى به خدا و پيامبر نداشت .با على عليه السلام هم مى جنگيد و بسيارى از بزرگان دين را به شهادت رساند. وقتى نام پيامبر خدا را در اذان مى شنيد، از روى خشم مى گفت : آن قدر تلاش خواهم كرد تا اين نام را براندازم ! دستور داده بود تا در منبرها على بن ابى طالب عليه السلام را لعن كنند و دشنام دهند.
بارها به ابوذرغفارى و اصحاب برجسته پيامبر، توهين كرده بود، او بود كه فرزند شراب خوارش يزيد را پس از خود به خلافت گماشت و با زور، از همه به نفع او بيعت گرفت و دشمنى خود با اهل پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را اوج رساند و در عين حال ، از مكاران و فريب كاران بود و افكار عمومى سرزمين شام را به سود سياست هاى خود، جهت داده بود.

 


عمر و عاص
مادر او نيز از بدكاره هاى مكه بود. مردان متعددى با ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص ، مولد اين روابط گناه آلود بود و چند نفر مدعى بودند كه پدر اويند. خود عمرو عاص نيز هرگز به اسلام ايمان نياورد. تنها با دين بازى مى كرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جازده بود و با اسلام ميانه اى نداشت ، مگر از روى ريا و تظاهر از كينه توز ترين دشمنان على عليه السلام بود كه جنگ صفين و فتنه هاى ديگر را رهبرى مى كرد و دست او در پشت همه دسيسه ها نمايان بود.

 


مغيره بن شعبه
او نيز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت . در سفرى با جمعى همراه بود. از يك لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده كرد و همه آن سيزده نفر را كشت و اموالشان را برداشت و به مدينه آمد و اظهار مسلمانى كرد. در واقع مسلمان شدنش وسيله اى براى حفظ جانش بود. همه عمرش در فسق و فجور و شهوات رانى و شكمبارگى گذشت ، با اين حال ، در حكومت هم به منصب هايى دست يافت . (20)از كسانى بود كه در حمله به خانه حضرت زهرا عليه السلام و صدمه ديدن وى دست داشت .

 


زياد بن ابيه
او نيز ناپاك زاده اى بود كه ابوسفيان با مادرش رابطه نامشروع داشت ، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدت ها معلوم نبود كه پدرش كيست . سرانجام معاويه ادعا كرد كه او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفيان دانستند. (21)فرزند ناپاك او عبيدالله زياد هم حادثه كربلا را آفريد و سيدالشهدا عليه السلام و يارانش را شهيد ساخت .
اين چهار نفر، از عناصر اصلى جريان بودند كه در پديد آمدن بدعت ها و انحراف ها در اسلام و ظلم به اهل بيت و به بازى گرفتن سرنوشت دين و مسلمانان ، نقش عمده اى داشتند و بازيگران سياسى حكومت اموى به شمار مى آمدند.
معاويه ، به على عليه السلام حسادت و دشمنى خاصى داشت و حتى نام او را نمى توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاكى از على عليه السلام ياد مى كرد و ديگران را نيز وامى داشت كه به على عليه السلام ناسزا گويند و او را لعن كنند. خود امير المؤمنين عليه السلام هم به مردم خبر داده بود كه مردى گشاده حلقوم و شكم گنده ، پس از من بر شما مسلط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد كرد. (22)معاويه در خطبه هاى نماز جمعه ، همواره على عليه السلام را لعن مى كرد و به همه مناطق بخشنامه كرده بود كه چنان كنند و اين برنامه سال ها ادامه داشت . پس از 83 سال ، در زمان عمربن عبدالعزيز، آن شيوه زشت برافتاد. (23)
اين ، در شرايطى بود كه مردم حديث پيامبر را شنيده بودند كه فرموده بود: هركس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است .(24)آن هتك حرمت و گستاخى به حريم حضرت امير عليه السلام را معاويه بنيان نهاده بود.
معاويه ، بر پيروان على عليه السلام سخت مى گرفت . سهم شيعيان كوفه در اين سختگيرى ها بيشتر بود. وى ، زياد را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان على عليه السلام را خوب مى شناخت . در پى آنان بود و هر جا مى يافت ، مى كشت و بر دار مى آويخت ، چشم ها را كور مى كرد، دست ها را مى بريد تبعيد مى كرد. در محكمه ها، گواهى هواداران على عليه السلام را نمى پذيرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى كرند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى ساختند. مغيره ، از فرومايه ترين دشمنان اهل بيت عليه السلام بود.

جز به دست يابى به قدرت و حكومت نمى انديشيد و از مهم ترين مهره هاى با نفوذ در ستم به خاندان پيامبر و بر سر كار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على عليه السلام درباره او به عمار ياسر فرمود: او از دين همان مقدار را مى چسبد كه دنيايش را تاءمين كند. (25)فسادهاى اخلاقى و جنايات او، صفحات تاريخ را تيره ساخته است . به حكومت رسيدن او، پاداش خوش خدمتى هايى بود به غاصبان خلافت كرده بود.
آنچه گذشت ، تنها گواشه اى از تيرگى هاى حاكم بر فضاى آن روزگاران بود.
در آن دوره تيره ، حلقوم هاى حق گويان را مى دريدند و بى گناهان را تنها به جرم على دوستى به بند مى كشيدند.

هر چه مرغ حق است ، پر بسته
هر چه مردار خوار، در پرواز
دشمن آزاد و دوستان در بند
سنگ ها بسته است و سگ ها باز
هر چه شير و عقاب و ببر، به بند
هر چه روباه و گرگ و موش ، رها
هر چه خورشيد و ماه ، در پس ابر
رسته خفاش ها و شب پره ها
هر زبان در دهان كه حق مى گفت
دشمن از خشم ، آن دهان را دوخت
هر كسى سر بلند كرد، برفت
هر عقابى كه پر گشود، بسوخت

حجربن عدى ، به عنوان يك مسلمان بيدار و شيعه پر شعور و مدافع حريم ولايت ، با تعهدى كه به اسلام و حق داشت و خون غيرتى كه نسبت به دين در رگ هايش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت ، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سكوت شوم را بشكند و به تكليف قيام در برابر ظلم عمل كند
در بخش بعدى ، گوشه هايى از اين حماسه ها را مى خوانيم .

 


حجر بن عدى و مغيره
به هم اندازه كه حجر بن عدى ، دوستدار و شيفته اميرالمؤمنين عليه السلام و فدايى او بود، مغيره بن شعبه از آن حضرت كينه داشت و آشكارا بر منبر كوفه ، على عليه السلام را لعن مى كرد.
پس از قرارداد صلح امام حسن عليه السلام با معاويه در سال 41 هجرى ، معاويه وقتى به نخيله در نزديكى كوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشكارا اعلام كرد كه همه شرطها و مواد صلحنامه زير پاى من است و هيچ يك وفا نخواهم كرد. مغيره را نيز به امارات كوفه گماشت .
اين حادثه ، براى ياران امام ، از جمله حجربن عدى بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آميز به صلح داشت . يك بار به امام حسن عليه السلام گفت : كاش تو و ما همه مرده بوديم و چنين روزى را نمى ديديم كه ما از صحنه جنگ ، سر شكسته و نا خرسند برگرديم و دشمن خوشحال و پيروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از كلام او ديده شد. امام حسين عليه السلام به او اشاره اى كرد و ساكت شد. امام حسن عليه السلام فرمود: اى حجر! همه همفكر تو نيستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند.صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در كارى است !(26)
اما شور و غيرت دينى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسين عليه السلام رفت و او را به قيام و جنگ تحريك كرد؛اما سيد الشهداء عليه السلام فرمود: ما عهد و پيمان بسته ايم و راهى براى پيمان شكنى نيست .
معاويه كه مغيره را همان سال والى كوفه قرار داده بود، به او توصيه كرد كه بدگويى از على عليه السلام را فراموش نكند و ياران او را تبعيد كند و بر آنان سخت بگيرد. مغيره اين سياست را در تمام مدت هفت سال و چند ماه كه بر سر كار بود، اعمال كرد.
حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى ايستاد و انتقاد مى كرد و مردم را عليه او مى شوراند. مغيره با همه خباثتى كه داشت ، مى كوشيد دست خود را به خون حجر آلوده نكند، ولى پيوسته به او تذكر مى داد و گاهى تهديد مى كرد و از عواقب كارش مى ترساند.
حجر بن عدى مصمم بود كه بر ضد حكومت اموى و دست نشانده هاى آن فعاليت آشكار كند، وى مى ديد كه مغيره ، با بيت المال مسلمانان بازى مى كند، سهم شيعيان را نمى دهد، با فشار و تهديد، مردم را به ناسزاگويى به اميرالمؤمنين را مى دارد،
عناصر ظلم ستيز را از بين مى برد، احكام خدا و سنت پيامبر را دگرگون مى سازد. اينها از نظر حجر، كافى بود كه حكومت و فرمانروايى او را نا مشروع سازد و جهاد بر ضد او را يك تكليف دينى كند.
حجر و برخى ياران سلحشور، وقتى مى ديدند كه مغيره يا ديگرى على عليه السلام را لعن مى كنند، بر مى خواستند و اعتراض كرده ، لعن را به خود آنان بر مى گرداندند. يك بار كه مغيره روز جمعه اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و يارانش او را سنگباران كردند. فورى از منبر پايين آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى پنداشت كه با اين حق السكوت ، مى تواند زبان حجر بن عدى راببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنكه مبارزه او با انگيزه خدايى بود و مال در اين عرصه ، اثر نداشت .
روزى مغيره در اواخر حكومتش در منبر، به على عليه السلام و پيروان او دشنام داد و لعنت كرد. حجر حاضر بود. به پا خاست و فرياد كشيد كه همه ، حتى افراد بيرون از مسجد صدايش را شنيدند. سپس به مغيره گفت : تو گويا نمى دانى كه نسبت به چه كسى بد زبانى مى كنى ؟ به ناسزاگويى اميرالمؤمنين و ستايش از تبهكاران حريص شده اى !
بيش از سى نفر برخاستند و يك صدا گفتند: حجر راست مى گويد!
به نقل ابن اثير، بيش از دو سوم حاضران در مسجد برخاستند و هم صدا با حجر شدند و گفتند: اين حرف هاى به درد ما نمى خورد، دستور بده جيره و سهم ما را كه قطع كرده اى بدهند! (27)
عده اى نزد مغيره رفتند و به كوتاه آمدن او در برابر حجر بن عدى اعتراض ‍ كردند. مغيره در پاسخ آنان گفت : من به اين وسيله حجربن عدى را نابود مى كنم . پس از من اميرى ديگر خواهد آمد. حجر، به خيال اين كه او هم مثل من است ، همين گونه حرف ها را خواهد زد، آن گاه آن امير در اولين فرصت او را دستگير كرده و به بدترين وجهى خواهد كشت . من به آخر عمرم رسيده ام . نمى خواهم در اين شهر، خون نيكان را بريزم كه خودم بدنام و بدبخت شوم و آنان شهيد گردند. (28)
مغيره بر اين اساس ، با حجر بن عدى سياست نرمش و مدارا پيش گرفت و معترض او نشد. در سال 51 هجرى درگذشت زياد با حفظ سمت – كه والى بصره بود – به امارات كوفه نيز منصوب شد.
از آن پس ، بر خورد ميان حجربن عدى و زياد بن ابيه ، شدت يافت و كار به جاهاى باريك كشيد، كه در بخش بعدى خواهيم ديد.

 


حجربن عدى و زياد
پس از مرگ مغيره والى كوفه ، زياد به ولايت كوفه منصوب شد. بصره را نيز تحت فرمان داشت . شش ماه از سال در كوفه مى ماند، شش ماه ديگر را در بصره .
اولين بار كه زياد به عنوان والى وارد كوفه شد، سخنرانى تند و تهديدآميزى بر ضد مخالفان كرد. بارزترين چهره مخالف ، حجربن عدى بود. در سال ها پيش ، حجر و زياد با هم دوست و همفكر بودند، ولى زياد به امويان پيوست .
حجر را خوب مى شناخت و از سوابقش خبر داشت . حجر را به حضور طلبيد و ابتدا با وى به نرمى سخن گفت و افزود: مى دانم كه با مغيره چه رفتارى داشتى و او تو را تحمل مى كرد؛ولى من مثل او نيستم . مى دانى كه زمانى دوستدار على عليه السلام و دشمن معاويه بودم ؛اما آن روزگار گذشته است . امروز به جاى آن ، دوستى و رابطه با معاويه در دل من است . زبان خود را نگهدار، در خانه ات بنشين ، هرچه نياز داشتى بخواه ، ولى مواظب خودت باش ، مبادا كارى كنى كه دستم را به خونت بيالايم ! (29)پس از مدتى تصميم گرفت به بصره برگردد.

عمروبن حريث به جانشينى خود گماشت و عزم سفر كرد؛ولى چون از شورش حجر و مبارزه اش بيمناك بود، به او پيشنهاد كرد كه با وى به بصره رود. حجر نپذيرفت و گفت : بيمارم ، نمى توانم با تو بيايم . زياد گفت : به خدا قسم ، راست مى گويى ، بيمارى دين ، بيمارى دل ، بيمارى عقل ! به خدا قسم ، اگر گزارش ناخوشايندى از تو در يافت كنم ، تو را خواهم كشت ! ببين چه خواهى كرد!
او رفت و عمر بن حريث به جاى او بر مسند نشست . ولى نبض كوفه در دست حجربن عدى و يارانش بود و نمى گذاشتند كارها طبق دلخواه والى پيش برود. كارگزار زياد هم قضيه به زياد نوشت و از او يارى خواست .
حجر و يارانش در مسجد كوفه مى نشستند و مراقب اوضاع بودند. يك بار كه عمربن حريث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سويش سنگ ريزه پرتاب كردند. ناچار پايين آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و جريان را به زياد گزارش كرد و گفت : اگر نيازى به كوفه دارى ، چاره اى بينديش . شيعيان با حجر، رفت و آمد داشتند و دسته جمعى همراه او به مسجد مى آمدند و گاهى تا نصف مسجد از ياران او پر مى شد و نگاه ها به آنان بود. كار به جاى رسيد كه آشكارا از معاويه و زياد بدگويى مى كردند.
عمربن حديث به مسجد آمد. فاصله قصر تا مسجد اندك بود. بزرگان شهر هم حضور داشتند. به سخنرانى پرداخت و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى و يك پارچگى فرا خواند و از تفرقه بر حذر داشت . گروهى از ياران حجر، هماهنگ از جا بر خاستند و تكبيرگويان به سوى او رفتند و در حالى كه از وى بدگويى مى كردند به سويش سنگريزه پرتاب كردند. عمرو پايين آمد و به قصر شتافت و در را بست و در نامه اى جريانات را به زياد نوشت . زياد از وضع كوفه نگران شد و بر آشفت و گفت : اگر من نتوانم از عهده حجر برآيم و كوفه را از چنگش در آورم ، كسى نيستم ! واى بر تو اى حجر! كارى كنم كه عبرت ديگران شوى !
… و تصميم گرفت كه به كوفه برود و مشكل را حل كند.
حجر بن عدى هم خود را براى برخورد با حوادث بعدى آماده ساخته بود و تصميم داشت تا در مقابل آن ستمگران فاسق ، كوتاه نيابد، هر چند جان خويش را در اين راه بگذارد.
زياد به كوفه آمد و در مسجد سخنرانى تند و تهديدآميزى كرد. آنان را كه به عمرو سنگ پرتاب كرده بودند،شناسايى كرد و انگشتانشان را بريد. در پى آن بود كه با حجربن عدى هم برخوردى سخت كند. حجر نيز، آن پارساى دلاور و آن شيعه پاك ، از گفتن حق و افشاى فاسقان حاكم هراسى نداشت . يك بار كه زياد در سخنرانى اش مكرر از معاويه به عنوان اميرالمؤمنين ياد كرد، حجربن عدى كه اين لقب را ويژه و شايسته حضرت على عليه السلام مى دانست نه معاويه ، به زياد اعتراض كرد و گفت : دروغ مى گويى ،چنان نيست . اين صحنه بار ديگر تكرار شد. حجر، مشتى ريگ بر داشت و به سوى او پرتاب كرد و گفت : دروغ مى گويى ، لعنت خدا بر تو! زياد از منبر پايين آمد، نماز خواند سپس به قصر رفت ، حجر هم به خانه اش بازگشت . زياد، سوارانى را براى دستگيرى يا احضار حجر فرستاد. درگيرى هايى چند ميان ياران حجر و سوران زياد در گرفت ؛ولى حاضر نشد پيش زياد برود. زياد،اين ماجرا را نيز به معاويه نوشت .
حجربن عدى در كوفه نفوذ بسيار و ياران مسلح فراوانى داشت و وجود او موى دماغ والى خيره سر بود. يك بار كسانى از سوى والى ماءمور شدند تا نزد حجر بروند و با او صحبت كنند تا دست از آن كارها بردارد و نزد والى برود، ولى حجر به آنان اعتنايى نكرد.
يك بار زياد، در خطبه هاى پيش از نماز جمعه آن قدر حرف زد و طول داد كه وقت نماز گذشت . دوبار حجربن عدى با گفتن الصلاة ، الصلاة اشاره كرد كه وقت نماز مى گذرد، والى اعتنايى نكرد و به سخنرانى ادامه داد. حجر به نماز برخاست و عده اى به او اقتدا كردند. زياد كه چنين ديد،فرود آمد و نماز خواند و به قصر رفت . باز هم نامه اى نوشت و معاويه را از عملكرد حجر آگاهانيد.

معاويه هم در پاسخ نوشت كه : او را دستگير كرده ، به شام بفرست (30)وقتى زياد در مسجد خطبه مى خواند، حجربن عدى و يارانش در گوشه اى -با حضور خود فضاى مسجد را پر مى كرد و حرف هاى مخالفت آميز مى گفتند. زياد، كوفيان و بزرگان شهر را جمع كرد و گفت : شگفتا! بدن هاى شما من ولى دل هاى شما با حجر است . با يك دست زخم مى زنيد و با دست ديگر مرهم مى گذاريد ؟ شما با من هستيد، ولى فرزندان و افراد قبيله تان با حجر؟ هر يك از شما بلند شويد و نزد اين گروه برويد و هر كس برادر و فرزند و خويشاوندانش را از اين جمع جدا كند،
تا كار درست شود. و… چنان كردند و بيشتر آن گروه را از گرد حجر پراكندند.(31)حجر، با ياران اندكى در مسجد ماند. ماءموران به سوى او آمدند تا نزد زياد ببرند و نرفت . نزديك بود كه كار به درگيرى بكشد. زياد از بالاى منبر صحنه را تماشا مى كرد. هواداران حجر، او را در ميان گرفتند و از يكى از درهاى مسجد بيرون بردند. ميان آن دو گروه درگيرى پيش آمد؛اما حجربن عدى از صحنه خارج شد و خود را به قبيله آزاد رساند و شبانه روز آن جا ماند. (32)
از آن پس پنهان شد، چون مى دانست كه زياد، دست از او بر نخواهد داشت . هرچه مى گشتند، او را نمى يافتند.
اولين كسى كه از بزرگان كوفه به ديدار زياد رفت ، محمدبن اشعث بود. زياد از او خواست كه برود و حجر را نزد او آورد.
هر چه بهانه آورد كه ميان من و حجر رابطه اى نيست و… و زياد نپذيرفت و تهديد كرد كه اگر او را نيابى و نياورى ، شكمت را پاره خواهم كرد. محمدبن اشعث ، غمگين و نگران بيرون رفت . در راه جريربن عبدالله را ديد و از او كمك خواست . جرير نزد زياد وساطت كرد كه به محمدبن اشعث كارى نداشته باش ، من خودم حجربن عدى را نزد تو خواهم آورد. او هم پذيرفت ؛ولى تهديد كرد كه او را حاضر نكنى خودت را قطعه قطعه خواهم كرد. او سه روز مهلت خواست . نزد حجر رفت . دوازده تن از ياران حجر نيز با او بودند. حجر به اين شرط پذيرفت نزد زياد برود كه او قول دهد كه او را نزد معاويه بفرستد، تا هر چه نظر او باشد عملى شود. (33)حجربن عدى پس از آن كه زياد، شرط او را پذيرفت ، نزد او رفت . زياد كه بر حجربن عدى دست يافته بود، دوست داشت او را بكشد، ولى امان و پيمانى كه داده بود، مانع شد. دستور داد او را به زندان افكندند. حجر، ده شب در زندان بود، (34)ياران حجر نيز مخفى شدند. زياد، با تلاش بسيار و با كمك چهره هاى سرشناس كوفه و قبايل اطراف ، توانست دوازده نفر از آنان را دستگير كرده ، و به زندان افكند.
پيش از آنان را به شام بفرستد، استشهادى بر ضد آنان فراهم كرد. متنى تنظيم كردند، مبنى بر اين كه حجربن عدى ، از اطاعت خليفه بيرون رفته ، از مردم جدا شده ، خليفه را لعن كرده و به جنگ و فتنه فرا خوانده است ، مردم را دور خود جمع كرده و به بيعت شكنى و كناره گذاشتن معاويه از خلافت تحريك كرده و به خداوند كافر گشته است .
زياد از اين متن خوشش آمد. سران كوفه را واداشت تا امضا كنند. گروهى از مردم را هم وادار كرد آن متن را تاءييد كنند، نوعى پرونده سازى براى از ميان برداشتن يك مخالف !
وقتى پرونده تكميل شد، حجر و يارانش را از زندان بيرون آوردند، همراه با غل و زنجير و با همراهى نزديك به صد نفر از مطمئن ترين سربازان و چند چهره ديگر را براى گواهى دادن نزد معاويه ، آماده حركت به سوى شام شدند. زياد، نامه اى هم ضميمه آن استشهاد كرد و ضمن اشاره به آنچه شاهدان امضا كرده اند و تاءكيد بر فتنه انگيزى و آشوبگرى حجر و يارانش ، تصميم در باره آنان را به خليفه واگذار كرد.
صحنه پرشور و غم انگيزى بود. مردم دور آن آزادگان به زنجير كشيده شده و شيران در بند، جمع شده بودند و ناراحت و گريان بودند و در آن لحظه هم كارى نمى توانستند بكنند. بيم آن مى رفت كه هواداران در هنگام عزيمت آنان دست به تعرض بزنند. زياد، آن گروه را از صبح تا شام در محوطه مسجد كوفه نگه داشت و شبانه حركتشان داد. دختران حجر، بر سر راه او گريان ايستاده بودند. حجربن عدى رو به آنان كرد و گفت :
آن كه خوراك و پوشاك شما بر عهده اوست ، خداست . خدا هم پس از من باقى است . تقوا داشته باشيد و خدا را بپرستيد. اگر كشته شوم ، شهيدم و اگر باز گردم ، مورد احترام . دست خدا بر سرتان باد. و همراه هم زنجيرهاى خود به راه افتاد .(35)
يكى از زنان شيعى ، در ترسيم اين صحنه و اندوه دختر حجر بر فراق پدر، ابياتى سرود، كه مضمون آن چنين است :
اى ماه تابان ، بر آى و بتاب ، مگر نمى بينى كه حجر را مى برند؟
او سوى معاويه مى رود تا او را به شهادت برساند.
پس از حجر، جباران گستاخ ‌تر شده ، در كاخ ‌هاى خود آزادى بيشترى خواهند داشت .
سرزمين ها خشك و بى باران خواهد بود.
اى حجر! سلامت و شاداب باشى . بيم آن دارم كه طاغوت پير شام كه كشتن نيكان را حق خود مى داند، تو را شهيد كند. اگر هم حجر شهيد شود. هر پيشواى قومى از دنيا كوچ خواهد كرد! (36)
اين كاروان ، با تدابير شديد امنيتى راه شام را پيش گرفت . وقتى از منطقه قصربنى مقاتل مى گذشتند، عبيدالله بن حر جعفى كه ساكن آن جا بود گفت : كاش گروه هايى بودند كه به كمك آنان اين دلير مردان را نجات مى داديم . ندا مى داد و افسوس مى خورد و كسى ندايش را پاسخ نگفت .
گروه حجر، با ايمان استوار پيش مى رفتند. هر چند مى دانستند رفتار معاويه با آنان سخت خواهد بود و شهادت را پيش رو مى ديدند، اما خوش حال بودند كه در راه انجام تكليف و مبارزه با باطل ، به اين آزمون بزرگ مبتلا شده اند.
خود را كامياب مى ديدند و پيروز، هر چند در دست ماءموران اموى اسير و دست بسته بودند.
چه زيبا و شكوهنده است در تاريكى شب ها درخشيدن و با مرگ اسير و با مرگ و جهاد خويش ،
به مردم بينش و آگاهى و انديشه بخشيدن
غرور كاذب دشمن به يك تكبير بشكستن
ز پاى ملتى آزرده و در بند
كمند و حلقه زنجير بگسستن
ز پا افتادن ، اما تا توان واپسين از پاى ننشستن .

 

 

به سوى دمشق
گروهى كه بر پيشانى آنان چلچراغ شهادت مى درخشيد و شوق ديدار خدا در دل ها يشان شعله مى كشيد، دست بسته همراه ماءموران به سوى پايتخت حكومت شام روان بودند، تا پس از رسيدن به دمشق ، معاويه در باره آنان تصميم بگيرد.
به منطقه مرج العذراء رسيدند. (37) آن جا در زندان بودند، تا خبر به معاويه برسد و كسب تكليف شود.
برخى بر آنند كه آنان را وارد دمشق نكردند و معاويه آنان را نديد و فقط دستور كشتن آنان را داد؛اما بيشتر بر اين باورند كه آنان را به دمشق هم بردند و دوباره به مرج العذراء برگرداندند.
گروهى كه زياد به شام فرستاده بود، دوازده نفر بودند، به نام هاى :
حجربن عدى ، شريك بن شداد، صيفى بن فسيل ، قبيصه بن ضبيعه ، محرزبن شهاب ، كدام بن حيان ، عبدالرحمان بن حسان ، ارقم بن عبدالله ، كريم بن عفيف ، عاصم بن عوف ، ورقاء بن سمى و عبدالله بن حويه .
دو نفر ديگر را زياد به اين جمع ملحق كرد كه عتبه بن اخنس و سعدبن نمران نام داشتند و مجموعه آنان چهارده نفر شدند.
نامه زياد، همراه استشهاد محلى عليه حجر و يارانش به دست معاويه رسيد. معاويه در اين كه با اين گروه چه كند، ترديد داشت .
از پيامدهاى كشتن آنان بيمناك بود؛چرا كه حجربن عدى سابقه درخشان و شخصيت مشهور و بر جسته داشت . ابتدا درباره كشتن آنان به رايزنى پرداخت ، تا نظر ديگران را بداند. گرچه مردم در اثر تبليغات معاويه ، درخواست كشتن مى كردند، اما برخى از چهره هاى سرشناس تر نظر به گذشت و عفو مى دادند. برخى هم سكوت مى كردند. معاويه به ظاهر همچنان در ترديد بود. نامه اى به زياد نوشت و اين دو دلى خود را به او خبر داد. زياد، بار ديگر نامه اى نوشت ، با اين مضمون كه شگفتا كه در باره آنان هنوز در ترديدى ؟ اگر كوفه را نياز دارى ، حجر و يارانش را ديگر به اين جا بر نگردان .(38)
پيكى كه نامه او را به دمشق مى آورد، سر راه به مرج العذراء عبور كرد و زندانيان را ملاقات نمود و گفت كه حامل نامه اى هستم كه از آن بوى مرگ مى آيد. اگر حرفى ، سفارشى و كارى داريد كه برايتان سودمند باشد بگوييد تا عمل كنم .
حجر گفت : به معاويه پيغام برسان كه ما عهد شكنى نكرده ايم و آن گواهى را دشمنان و بدخواهان تنظيم كرده اند. پيك ، پيام آنان را رساند؛ ولى معاويه گفت : در نظر ما، زياد راست گو تر از حجر است ! (39)
دو نفرى را كه بعدها ضميمه حجر و يارانش كردند، كمى ديرتر به مرج العذراء رسانده بودند. ماءمورى كه خبر آمدن آنان را به شام مى برد، با حجر ديدار كرد. حجر كه در غل و زنجير بود، گفت : به معاويه بگو كه خون هاى ما حرام و كشتن ما نارو است ، به ما امان دادند، كسى از مسلمانان را نكشته ايم كه خونمان به قصاص ريخته شود!
در مجلسى كه معاويه درباره آنان تصميم مى گرفت ، برخى به وساطت پرداختند و درباره تعدادى از آنان در خواست آزادى كردند. معاويه ، شش ‍ نفر از آنان را به سبب در خواست شش نفر از يارانش كه با آن زندانيان دوستى يا خويشاوندى داشتند بخشيد و دستور داد آزادشان كنند. مالك بن هبيره هم در خواست كرد كه پسر عمويم حجر را هم به خاطر من ببخش . معاويه گفت : او سر كرده گروه است و اگر رهايش كنم ، دوباره به كوفه رفته آشوب مى كند، آن گاه مجبور مى شويم تو را به عراق بفرستيم تا او را براى ما بياورى !
او هم رنجيد و از نزد معاويه رفت و خانه نشين شد. (40)

 


در شهادتگاه مرج العذراء
سرزمين مرج العذراء كه بازداشتگاه حجر و ياران او شده بود، از جهتى براى حجر بن عدى عزيز و خاطره انگيز بود بود. در فتح اين سرزمين و گسترش ‍ دامنه اسلام به آن سامان ، حجر بن عدى نقش داشت . در زمان خليفه دوم آن ديار، آغوش به روى اسلام گشود. وقتى حجر را دست بسته به آن جا آوردند و نام آن جا را پرسيد و فهميد، گفت : من اولين مسلمانى بودم كه در اين منطقه تكبير گفتم و خدا را ياد كردم ، اينك دست بسته و اسير مرا به اين جا آورده اند! (41)
شايد اين رفتار با حجر، از پليدى و كينه معاويه با اسلام سر چشمه مى گرفت . او به هيچ ارزش دينى پايبند نبود. نخستين فاتح اين سرزمين را در همان جا زندانى كرد و سرانجام هم همان جا به قتل رساند. اين نوعى دهن كجى به اصول ارزشى اسلام و علاقه اى بود كه حجر بن عدى به اين سرزمين داشت و در آن جا جهاد و فتح كرده بود.
معاويه سه نفر را ماءمور كرد كه به مرج العذراء بروند و آن گروه را به قتل برسانند. يكى از آنان به نام هدبه بن فياض ، يك چشم داشت . كريم بن عفيف ، يكى از ياران زندانى حجر كه نگاهش به او افتاد، گفت : اگر فال بد زدن حقيقت داشته باشد. به نظرم نصف ما كشته مى شويم و نصف ديگر آزاد مى شويم ! و… همان گونه هم شد. (42)
همراه آن سه ماءمور، كسى هم براى رها ساختن آن شش نفر آمده بود. آنان كه از مرگ نجات يافتند عبارت بودند از: عاصم ، ورقاء، ارقم ، عتبه ، سعد و عبدالله .
ماءموران به بقيه گفتند: ماءموريت داريم به شما ابلاغ كنيم اگر از على عليه السلام اظهار برائت كنيد و او را لعن كنيد، رهايتان مى كنيم ، و گر نه كشته خواهيد شد. گفتند: هرگز چنين نخواهيم كرد. آن ماءمور يك چشم وقتى پيش حجر آمد، گفت : اى سر دسته گمراهى و سر چشمه كفر و سر كشى ، اى دوستدار ابو تراب ! معاويه مرا به كشتن تو و يارانت فرمان داده است ، مگر آن كه از كفر خود برگرديد و از على عليه السلام بيزارى بجوييد.
حجر و همراهانش گفتند: صبر بر تيزى شمشير، برايمان آسان تر از چيزى است كه ما را به آن مى خوانيد. رفتن به ديدار خدا و پيامبر و على ، برايمان محبوب تر از ورود به دوزخ است . (43)
بارها از آنان خواستند كه از امير المومنين على عليه السلام بيزارى بجويند تا آزاد شوند؛ولى آنان زير باز نرفتند و پذيراى شهادت در راه عشق مولا شدند.
قبرهايى براى آنان كندند، كفن ها يشان را آماده ساختند.
حجر گفت : مثل اين كه كافريم ، ما را مى كشند و مثل آن كه مسلمانيم ، ما را كفن مى كنند! (44)
غل و زنجيرهايشان را گشودند. آنان همه آن شب را به نماز پرداختند. زمزمه دعا و نمازشان بلند بود و آماده رو به رو شدن با عروس شهادت بودند. شب خوشى داشتند.
صبح شد. باز هم براى آخرين بار، به آنان پيشنهاد شد كه از على عليه السلام بيزارى بجويند. گفتند: خير، ما پيرو و شيفته اوييم و از آنان كه وى از ايشان بيزار بود، بيزاريم .
ماءموران آماده شدند كه آنان را به قتل برسانند.
در آن لحظه ، حجر بن عدى حديثى نقل كرد. گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرموده بود:
اى حجر! در راه محبت على ، با شكنجه كشته مى شوى ، وقتى سرت به زمين برسد، از زير آن چشمه اى مى جوشد و سرت را شست و شو مى دهد.
ياران حجر، بى تاب شهادت بودند و پروانه وار برگرد چلچراغ شهادت مى چرخيدند و هر كدامشان مى خواستند زودتر به اين فيض بزرگ برسند. يكايك در خون خويش تپيدند و داستان جاودانگى در سايه شهادت را نگاشتند، تا آن كه نوبت به حجر رسيد.
هدبه بن فياض ، ماءموريت داشت حجر بن عدى را گردن بزند.
طبق برخى نقل ها، فرزند حجر به نام همام نيز همراه پدر بود. صحنه كشتن پدر در پيش چشمان فرزند، بسيار تكان دهنده و براى حجر نگران كننده بود. حجربن عدى بيم آن داشت كه اگر فرزند كم سن و سالش شاهد آن صحنه فجيع و هولناك باشد. روحيه خود را از دست بدهد و دست از راه حق و مرام اهل بيت بردارد.
به جلاد گفت : اگر به كشتن پسرم همام نيز ماءموريت دارى ، او را زودتر از من به قتل برسان . جلاد نيز چنين كرد. وقتى به حجر گفته شد چرا چنين خواستى و داغدار فرزند نوجوان خويش شدى ، گفت : ترسيدم وقتى شمشير را بر گردن من ببيند وحشت كند و دست از والاى اميرالمؤمنين عليه السلام بردارد و در نتيجه ، در روز قيامت من و او در بهشت برين كه خداوند به صابران وعده داده است ، همراه هم نباشيم . اين بود كه نخواستم او شاهد شهادت من باشد. اين نهايت ايثار و فداكارى در راه حق است و از صحنه هاى نادر به شمار مى رود.
يكى از محققان (45)در ترسيم اين بخش از حادثه ، كه بسيار زيبا و بر خور دار از اوج حماسه است مى نويسد:
سر مطهر آن نوجوان در برابر نگاه هاى پدر بر زمين چرخيد و كنار آن پيكر پاك و خونين قرار گرفت . در حالى كه پدر، اين منظره جانگداز را تماشا مى كرد، دست به آسمان گشود و خدا را بر اين نعمت سپاس گفت ، نعمت جهاد و صبر، نعمت اين كه فرزندش فداى راه حق شد و از عقيده اش دست نشست . پدر كنار جسد فرزند دلبند و شهيدش نشست ، خاك و خون از چهره او پاك كرد و بر پيشانى او بوسه زد، بوسه اى كه عميق ترين رنج هاى يك انسان را همراه داشت . سپس خطاب به فرزند شهيدش چنين گفت :
خداوند رو سفيدت گرداند، همچنان كه مرا نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رو سفيد ساختى .
راستى كه ايمان معجزه مى كند و انسان را در پيشگاه اين همه عظمت روحى و جلوه باطنى و جان روشن و الهى ، خاضع مى سازد. همين روحيه ها و ايمان ها بود كه از سوى پيروان حق و ياران على ابن ابى طالب عليه السلام آشكار مى شد و قدرت اهريمنى امويان را به لرزه مى انداخت .
حجربن عدى ديگر نگران فرزند و باختن روحيه و سست شدن ايمان او نبود و آمادگى كامل براى استقبال از شهادت در راه عقيده داشت ، ولى در آخرين لحظات ، مى خواست باز هم روح بلند خويش را در آستان عظمت خدا به نيايش وا دارد.
حجر، در آستانه شهادت ، از آنان مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند و براى آخرين بار، بندگى خويش را در آستان پروردگار، ابراز كند.
به آنان گفت : بگذاريد وضو بگريم . اجازه دادند. چون وضو ساخت ، گفت : بگذاريد دو ركعت نماز بخوانم ، به خدا سوگند من هرگز وضو نگرفته ام مگر آن كه با آن ، دو ركعت نماز خوانده ام . گذاشتند دو ركعت نماز خواند. به نظر آنان نمازش طولانى شد. گفتند: خيلى طول دادى ، نكند از مرگ ترسيده اى ؟حجر گفت : اگر هم بترسم رواست ، شمشيرى آخته مى بينم و كفنى گسترده و قبرى كنده شده . ولى باور كنيد كه اين كوتاه ترين نمازى بود كه تا كنون خوانده ام !
آن گاه گفت : خدايا! از اين امت به درگاهت شكايت مى آورم . كوفيان بر ضد ما گواهى دادند و شاميان ما را مى كشند.
و افزود: به خدا سوگند، اگر مرا در اينجا مى كشيد، بدانيد كه من نخستين كسى هستم كه در اين سرزمين نداى توحيد سر دادم و نخستين كسى هستم كه در اين جا مرا مى كشند. (46)
به آنان گفت : مرا با همين بند و زنجير بكشيد و خون هايم را مشوييد، مى خواهم معاويه را در قيامت با اين حال ، ديدار كنم . (47)
سرانجام ، حجربن عدى با تيغ همان هدبه يك چشم به شهادت رسيد، در حالى كه مى گفت : حبيبم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا به چنين روزى خبر داده بود.
آن روز، مرج العذراء به خون اين شش شهيد جاودانه رنگين شد:
حجربن عدى ، شريك بن شداد حضرمى ، صيفى بن فسيل شيبانى ، قبيصه بن ضبيعه عبسى ، محرز بن شهاب تميمى ، كدام بن حيان عنزى .
در برخى نقل ها، نام همام ، فرزند نوجوان حجربن عدى را هم آورده اند كه پيش از پدر، او را به شهادت رساندند.
بر پيكر آن شهيدان نماز خواندند و همان جا به خاك سپردند.
اكنون ضريحى قبر آن شش شهيد را در بر گرفته است و در كنار آن مسجدى قديمى است .
مزار حجربن عدى و ياران به خون خفته اش ، سمبل جهاد در راه عقيده و حب اهل بيت و عشق به اميرالمؤمنين و الهام بخش فداكارى در راه حق است .
شهادت حجر بن عدى و يارانش در سال 51 هجرى بود.
خون حجر، به ما چنين مى آموزد:
– فداكارى و قربانى شدن در راه محبت و دوستى ، آسان است .
– شهيدان عشق ، با شهادت خود راه حق و عزت را هموار ساختند.
– مسلمانان راستين ، مصالح دين را بر منافع دنيوى ترجيح مى دهد.
– استوارى بر سر ايمان و عقيده ، خصلت مردان آزاده است .
– برترين جهاد، سخن حق در برابر حكومت ستمگر است .
– دوره باطل گذرا، اما دولت حق ، ابدى است .
آرى …
مسافران رهى سرخ
از اعتياد به بودن
از اعتياد به ماندن
به بال هاى سفيد فرشتگان چو نشستند.
به شوق شهر شهادت
از اين سياهى زندان ، وز اين اقامت در بند
رها شدند و برستند
ز دست بسته خود، دستبند گشودند
ز پاى خسته خود، پاى بند گسستند
و درب هاى قفس را
كه ساليان درازى
به قفل قدرت طاغوت ، بسته بود شكستند
و بندهاى ستم را، به بازوان توانا و لاله گون شهادت
به حكم معجزه خون
زهم دريده ، پريدند،
تا كه شهادت دهند كه هستند (48)

 


بازتاب شهادت
خون پاك شهيد، هم افشاگر جلادان است ، هم الهام بخش رهپويان حق و حماسه سازان در راه ايمان .
حجر، به ديدار خدا شتافت و بار سنگين جهاد تا مرز شهادت را به سر منزل رساند؛اما ننگى جاودان بر معاويه باقى ماند.
پس از شهادت او، عده اى از چاپلوسان دربار معاويه ، به او تبريك گفتند كه يكى از سرسخت ترين دشمنانش در كوفه از ميان رفت ؛اما در همان مجلس ، سخن از صلابت و پايدارى حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو مى كردند.
معاويه لب به سخن گشود و گفت : اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حكومت امويان را تا همه جاى دنيا مى گستراندم ؛ولى … حيف و هيهات ! كجا من امثال حجر را دارم ؟ كسانى كه در راه باورهايشان با تمام صلابت ، فداكارى مى كنند. و پس از درنگى آميخته به غصه و حسرت گفت : روز من باحجر، بسى طولانى خواهد بود!(49) (اشاره اى بود به دادگاه عدل الهى در قيامت ).
زياد در كوفه پس از شهادت حجر، دستور داد خانه اش را ويران كردند. مختار هم كه در كوفه قيام كرد، كسانى را در پى محمدبن اشعث (از عوامل تحويل دهنده حجر به زياد) فرستاد.
او گريخته بود. به دستور مختار خانه اش را ويران كردند و با خشت و گل آن خانه حجر بن عدى را كه زياد خراب كرده بود، بازسازى كردند. (50)
شهادت حجر، بر مردم كوفه تاءثير بسيار گذاشت . از كوفيان نقل شده است كه : نخستين ذلتى كه بر ما وارد شد، شهادت حجر، دعوت زياد به برائت از على عليه السلام و شهادت امام حسين عليه السلام بود. (51)
پس از آن فاجعه ، هر كس آن را مى شنيد متاءثر مى شد. حتى وابستگان به دربار اموى نيز گاهى نمى توانستند حسرت و ناراحتى خود را مخفى كنند. عايشه نيز در اين مورد به معاويه انتقاد كرد و حجر را ستود.
معاويه پاسخ قانع كننده اى براى معترضان نداشت . گاهى استناد به گزارش ‍ زياد از كوفه مى كرد كه حجر را ياغى و فتنه انگيز معرفى كرده بود.
وقتى معاويه به سفر حج رفت ، به مدينه آمد. مى خواست به ديدار عايشه رود. عايشه اجازه نمى داد و اعتراضش يكى بر كشته شدن محمدبن ابى بكر بود، يكى هم بر شهادت حجر، كه هر دو به دست معاويه انجام گرفته بود. معاويه آنقدر عذر خواهى كرد تا عايشه راضى شد. عايشه براى معاويه اين حديث پيامبر را خواند كه فرموده بود: در مرج العذراء گروهى كشته مى شود كه خداوند و آسمانيان به نفع آنان خشمگين مى شوند.(52)
كوفيان ، پيوسته شهادت او را بزرگ مى دانستند و از حوادث تلخ مى شوند.
وقتى خبر به كوفه رسيد، جمعى از بزرگان كوفه در مدينه خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند و گزارش دادند. شهادت وى بر امام حسين عليه السلام نيز بسيار تلخ و گران بود. آن گروه مدتى در مدينه بودند و با سيد الشهدا عليه السلام رفت و آمد مى كردند. مروان بن حكم كه آن روز والى مدينه بود، به معاويه خبر داد. معاويه كه اين گونه فعاليت ها را بر خلاف پيمانى مى پنداشت كه با امام مجتبى عليه السلام بسته بود، نامه اى به امام حسين عليه السلام نوشت و اعتراض كرد.
حسين بن على عليه السلام در نامه اى بلند، پاسخ ياوه هاى معاويه را نوشت . از جمله در آن نامه آمده بود:
آيا تو قاتل حجر و ياران پارسا و عابد او نبودى ؟ آنان كه با بدعت ها سر ناسازگارى داشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و تو آنان را از روى ستم و تجاوز كشتى ، پس از آن كه به آنان امان داده بودى و اين از روى گستاخى بر خدا و سبك شمردن عهد و پيمان بود…. (53)
در سالى كه معاويه پس از قتل حجر به مكه آمده بود، حسين بن على عليه السلام را ملاقات كرد. به امام حسين عليه السلام گفت : آيا خبر دار شدى كه با حجر و يارانش و پيروان او و شيعيان پدرت چه كرديم ؟
امام پرسيد: چه كرديد؟
معاويه از روى طعنه و استهزا گفت : آنان را كشتيم ، كفن كرديم و بر آنان نماز خوانديم و به خاك سپرديم .
حسين بن على عليه السلام خنده اى كرد و فرمود:
اى معاويه ! آنان روز قيامت با تو به دشمنى بر مى خيزند.
ولى … ما اگر پيروان تو را مى كشتيم ، نه كفن مى كرديم ، نه بر آنان نماز مى خوانديم و نه به خاك مى سپرديم (54) (يعنى آنان را مسلمان نمى دانيم !).
مى گويند معاويه بعدها از كشتن حجر و يارانش پشيمان شد؛ ولى … اين پشيمانى سودى نداشت . همواره آن فاجعه را ياد مى كرد و كشتن حجر، همچون كابوسى گريبانگير او بود و تا دم مرگ ، رهايش نمى كرد.
معاويه و زياد، گرفتار عذاب درون و نفرت مردم و مرگى ذليلانه شدند.
ولى شهيدان خطه مرج العذراء، به جاودانگى پيوستند و نامشان سر لوحه دفتر عشق و ديباچه شرف و آزادگى شد.
اينك ، كدام مرد رشيدى است .
تا رشته رسالت او را در دست ، عاشقانه بگيرد؟
اينك … كدام مرد؟

_______________________________________________

1-شماره نخست از سلسله كتاب هاى شهداء الولاء كتاب دكتر لبيب بيضون در سال 1421 در قطع وزيرى ، 175 صحفه از سوى مؤلف محترم در دمشق منتشر شده است ، چاپ ديگر آن از سوى انتشارات بوستان كتاب در قم .
2-نام منطقه اى در شمال دمشق ، حجر و يارانش را در همان جا نيز شهيد كردند و مدفن آنان نيز همان جاست .
3-حاكم نيشابورى ، مستدرك صحيحين ، ج 3، ص 468.
4-الاغانى ، ج 16، ص 89.
5-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 571.
6-ابن حجر، الاصابه ، ج 1، ص 329.
7-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 585.
8-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 231.
9-.وقعه صفين ، ص 104.
10-.همان ، ص 381.
11.ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 340.
12-2.همان ، ص 345.
13-1.الدجات الرفيعه ، ص 423.
14-1.تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 196.
15-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 377.
16-1.شيخ مفيد، ارشاد، ص 17.
17-2.كشى ، رجال ، ص 94.
18-1.آغاز اشعار چنين است :

فيا اءسفى على المولى التقى
ابى الاطهار حيدرة الزكى

192.بحارالانوار، ج 42، ص 290.
20-1.ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 8.
21-1.اين حادثه كه معاويه ، يك زنازاده را به خاندان خود نسبت داد و او را برادر خويش خواند،
به استلحاق معروف است و داستانى دارد و از ننگ هاى ماندگار معاويه به شمار مى رود.
22-2.نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، خطبه 56.
23-1.ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 56.
24- 2. من سب عليافقد سبنى (احمد بن حنبل ، فضائل الصحابه ، ج 2، ص 594.
25-3.نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، حكمت 397.
26-1.اعيان الشيعه ، ج 4، ص 574.
27-1.تاريخ طبرى ، ج 5، ص 254.
28-2.ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 473.
29-1.ابن سعد، طبقات ، ج 6، ص 151.
30-1.الدرجات الرفيعه ، سيد على خان ،ص 427.
31-1.تاريخ طبرى ، ج 5، ص 258؛ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 474.
32-2.ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476.
33-1.تاريخ ابن عديم (جلد مربوط به امام حسين و حجر)، ص 144.
34-2.ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476.
35-1.ابن كثير، البدايه و النهايه ، ج 8، ص 50.
36-

ترفع اءيها القمر المنير
تبصر هل ترى حجرا يسير…؟

(ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 488).
37-نام منطقه اى سرسبز، در حدود 20 كيلومترى دمشق ، كه حجربن عدى فاتح آن سرزمين بود.
38-تاريخ طبرى ، ج 5، ص 272.
39-همان ص 373.
40-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 484.
41-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580.
42-ابن اثير، كامل ، ج 3 ص 485.
43-مروج الذهب ، ج 3، ص 12.
44-الدرجات الرفيعه ، ص 428.
45-سيد محمد بحر العلوم ، در كتاب من مدرسه الامام على عليه السلام ، ص 50.
46-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 485.
47-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580.
48-از نويسنده
49-من مدرسه الا مام على عليه السلام ، ص 52.
50-ابن اثير، كامل ، ج 4، ص 244.
51-الاغانى ، ج 17، ص 153.
52-كنز العمال ، ج 11، حديث 30887.
53-الامامه و السياسه ، ج 1، ص 181.
54-طبرسى ، احتجاج ، ج 2، ص 19؛كشف الغمه ، ج 2، ص 240.

آشنای با اسوه ها (حجر بن عدی)//جواد محدثی

 

حکایات حاج آقا رحيم ارباب

احترام به سيّده

جناب آقاى ((حجة الاسلام والمسلمين سيد محمود بهشتى اصفهانى )) فرمودند: يكى از رفقا ((جناب آقاى سجادى )) كه در خيابان شيخ بهايى قنادى دارند. يك شب براى من تعريف كردند:
ما جهت طلاق دادن يك ((خانم علويه )) كه شوهرش ديوانه شده بود محضر مقدس ((حاج آقا رحيم ارباب )) رضوان اللّه تعالى عليه رفتيم ، هوا خيلى سرد بود و به آن علويه گفتيم كه شما درِ خانه بايستيد تا ما برويم ببينيم آقا نظرشان چيست ؟
وقتى قضيه را خدمت آقاى ارباب عرض كرديم . ايشان فرمودند: من براى اين كار معذورم و ما را راهنمايى كردند كه خدمت ((آية اللّه شمس آبادى )) رضوان اللّه تعالى عليه برويم .
وقتى كه خواستيم مرخص شويم ، ايشان فرمودند: حالا آن علويه كجاست ؟ گفتيم : آقا! خانم جلوى در ايستاده .
تا اين را گفتيم ايشان دستهايشان را بلند كردند و گفتند:
خدايا از جانب من از ((حضرت زهرا)) سلام الله عليها عذر خواهى كن كه ما در اتاق گرم كنار بخارى نشستيم و يك علويه اين مدت در سرما زير برف ايستاد.
مرحوم ارباب اين جمله را سه بار فرمودند و از خدا خواست تا از ((حضرت زهرا)) سلام الله عليها حلاليت بگيرد.

مرحوم ارباب

((حضرت حاج آقاى هاشم زاده )) فرمودند:
يك پولى به مبلغ دو هزارتومان داشتم مى خواستم خمس و سهم امامش را بدهم ، خمس را به فاميل مادرم كه سيد بود دادم ، و سهم امام را آوردم خدمت آقاى ارباب .
وقتى به منزلشان آمدم ، آقا منزل تشريف نداشتند و گفتند آقا تشريف مى آورند. در منزل آقا يك سكوئى بود نشستم تا ايشان تشريف آوردند.
سلام كرده گفتم : آقا من دو هزار تومان داشتم ، كه خمس آن رابه فاميل مادرم كه سيد و بيچاره بود دادم و سهم امام را براى شماآوردم .
يك وقت ديدم عصا را كنار گذاشت . سر اندر پا سه مرتبه به من نگاه كرد و فرمود: شما برويد اينها را هم به مستحقينش بدهيد قبول من است ، قبول اينجانب است و شما وكيل هستيد كه اينها را به مستحقينش ‍ بدهيد.

آتش نمى سوزاند

نقل كرده بودند:
يك روز در محله خود ((مرحوم ارباب )) كه يكى از قصبات اصفهان بود آمدند گفتند: آقا ما با سنگ نان ميپذيم و آن دو سنگ است كه گذاشته ايم و آتش ‍ درست مى كنيم ، يكى از آن سنگها گرم مى شود و ديگرى را هر كارى مى كنيم با اينكه يك بيست و چهار ساعت آتش روشن است ولى گرم نمى شود.
آقا مى فرمايند: برويد سنگ را برداريد بياوريد، آن سنگ را كه سرد بود مى آورند.
آقا فرمايد: سنگ را بشكنيد، سنگ را كه مى شكنند مى بينند وسط اين سنگ يك كرم است يك ذره برگ سبز هم دم دهنش است دارد ميخورد.
آقا به گريه افتاده ، مى گويد: خداوند متعال اين حيوان را وسط اين سنگ حفظش كرده و آتش را بى اثر كرده كه اين حيوان نسوزد.

جواب خدا

((حاج آقاى هاشمى زاده )) فرمودند:
((مرحوم ارباب )) فرمودند: ما يك مرغ داشتيم اين جوجه در آورده بود يكى از جوجه ها توى تخم يك قدرى مانده بود. من مى خواستم به اين حيوان كمك كنم آمدم اين تخم را شكستم نمى دانم كه اين حيوان مرده يامانده ،
نمى دانم فردا جواب خدا را چه بدهم ، كه تو چه كاره بودى كه دست گذاشتى ، آن حيوان خودش مى داند كه چه وقت آن تخم راسوراخ كند.

دو ادّعا

((جناب حاج آقاى ناجى در اصفهان )) فرمودند:
مرحوم ((آيه الله ارباب )) دو سه سال آخرعمرش نابينا شد،ايشان مدارج علميش خيلى بالابود ومتون را از حفظ بود.
يك روز از ايشان پرسيدند كه آقا شما پس ازاين همه عمر آيا ادعايى هم داريد يانه ؟
اين مرد بزرگوار فرموده بودند: من در مسائل علمى ادعايى ندارم ، ولى در مسائل شخصى خودم فقط دو ادعا دارم . يكى اينكه به عمرم غيبت نشنيدم و غيبت هم نگفتم .
دوم : درطول عمرم چشمم به نامحرم نيفتاد و كسى را هم نديدم .
از ايشان گفته بودند كه ايشان فرموده بودند:
برادرم باهمسرش چهل سال منزل ما بودند، در اين چهل سال يك بار همسربرادرم را هم نديدم .

تكميل و تكامل

((حضرت آية اللّه حاج شيخ حيدر على محقق )) فرمودند:
((حاج آقا رحيم ارباب )) يكى از شاگردان خوب مرحوم كاشى بوده ايشان مى فرمودند:
يك روز من ((تخت فولاد)) رفتم ، فرداى آن روز كه سر درس آخوند رفتم مرحوم آخوند فرمودند: آقا رحيم ديروز سر درس نيامدى كجا بودى ؟
من گفتم : بله آقا ديروز رفتم ((تخت فولاد)) زيارت قبور مؤ منين .
تا اين را گفتم : آقا شروع كرد به گريه كردن و فرمود: كدام مؤ من ، اينها دزدهاى بازار بودند، رفتند تخت فولاد مومن شدند، وقتى مُردند افراد با ايمان شدند، آنجا كه عالم تكميل و تكامل نيست .

داستانهایی از مردان خدا//قاسم میر خلف زاده

حکایات وکرامات شیخ حسنعلی نخودکی

حاج شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى

ايشان فرمودند:
يك كسى به ((حضرت زهرا)) سلام اللّه عليها توهين مى كند، ((آشيخ حسن على نخودكى اصفهانى )) او را به درك واصل مى كند، بعد هراسان مى شود كه كجا برود. در همين حال يكى از اولياء خدا، يا ائمه اطهار عليهم السلام يادم رفته پيدا مى شود و ميفرمايد آشيخ حسن على چه مى خواهى ؟
آشيخ فرموده بود، رزق حلال ميخواهم و دوست دارم درنجف باشم . آن بزرگوار فرموده بود نمى خواهد به نجف بروى . برو مشهد آنجا هم مثل نجف است و بيا اين پول حلال را هم بگير برو نخودك . فلان باغ را بخر و در همان جا باش .
آشيخ به نخودك مى آيد و آن باغ را مى خرد و توى باغ درخت هاى مو و انگور مى كارد. در اوقاتى كه فصل انگور ميشود نان وانگور و بقيه سال را با كشمش ، و هيچ چيز از بيرون استفاده نمى كرد.
ايشان فرمودند:
يك رفيق داشتم خدا بيامرزدش به نام ((شيخ زين العابدين )) رضوان اللّه تعالى عليه كه توى ((صحن اسماعيل طلائى )) آن بالا يك حجره داشت . كه با شيخ حسنعلى خيلى در ارتباط بودند و حاج شيخ حسنعلى كتابهاى قديمى به دست مى آورد و شيخ زين العابدين براى ايشان صحافى مى كرد. يكروز شيخ دو كتاب خيلى مهم مى آورد و به ايشان مى دهد تا صحافى كند، مى فرمايد به يك شرط صحافى مى كنم كه يك روز ناهار تشريف بياوريد منزل ما.
آشيخ حسنعلى فرموده بودند: باشد مى آيم . روزها مى گذشت و آشيخ زين العابدين مى گفت : پس آقا چه شد. مى فرمود: مى آيم . تا يك روز در زمان رضاشاه ملعون كه گفتند بيست و چهار ساعت كسى از خانه ها حق بيرون آمدن ندارد، آن روز شيخ با يك طبق نان و چيزى آوردند، و از منزل ما چيزى نخوردند و ايشان خانه هر كس كه ميرفت حتى يك آب جوش هم نمى خورد.

 

زيارت اهل قبور

حضرت ((حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا ابطحى )) اصفهانى فرمودند:
مرحوم ((آيت حق حاج آقا رحيم ارباب )) رضوان اللّه تعالى عيله فرمودند: يك روز جمعه اى ما به تخت فولاد براى زيارت اهل قبور رفتيم ، ديديم ((آقاى شيخ حسن على )) زيارت اهل قبور مى رود، ما خيلى خوشحال شديم كه ايشان را ديديم و سلام عليك و آقا كى تشريف آورده ايد و چطور شد قدم رنجه فرموديد؟
مرحوم شيخ فرمود: براى زيارت دو نفر تخت فولاد آمده ام ، يكى براى ((حسين كشيك چى )) كه حالات ايشان را در كرامات حضرت مهدى عج آورده ام يكى هم براى ((فاضل هندى )). بعد فرمودند من صبح بزيارت نجف و كربلا رفتم و الا ن هم آمده ام اينجا.
من هر چه اصرار كردم كه آقا ظهر تشريف بياوريد برويم منزل .
فرمودند: خير اَلا ن مردم در مشهد منتظرم هستند بعد خداحافظى فرمودند و غيب شدند.

 

ملخ

ايشان فرمودند:
يك شخصى آمد خدمت مرحوم ((حاج شيخ حسن على اصفهانى )) رحمة الله عليه معروف به نخودكى و گفته بود: آشيخ يك سِرى ملخ آمده اند دارند مزرعه مرا مى خورند.
آقا فرموده بود: تو حق فقراء را نمى دهى ، زكات نمى دهى خُب حق فقرا را ملخ ‌ها مى خورند. چون زكات نمى دهى آنها بر مى دارند، آيا قول مى دهى زكات بدهى ؟
گفت : بله آقا.
آقا يك دعا برايش نوشت و فرمود: برو اين دعا را توى آن زمين چال كن و از قول من به آن ملخ ‌ها بگو، ملخ ‌ها شيخ حسن على گفته بلند شويد برويد پاى اين ساقه هاى گندم و علفهاى هرزه زمين را بخوريد، من زكات مى دهم .
من آمدم دعا را در زمين چال كردم و حرف آشيخ حسن على را هم براى ملخ ‌ها گفتم . ملخها از روى خوشه هاى گندم بلند شدند و پاى ساقه هاى گندم نشستند و شروع كردند علفهاى هرزه را خوردن ، علفهاى هرزه را مى خورند و سير مى شوند.
كم كم گندمها رشد كردند و مزرعه ما آن سال محصول بسيار عالى داد و ما هم به قول خودمان عمل كرديم .

 

سركوبى نفس

ايشان فرمودند:
يكى از علماء بزرگ مى فرمودند: ((به شيخ حسنعلى نخودكى )) رحمة اللّه عليه گفتم كه مى خواهم شاگرد شما بشوم مرا قبول كنيد.
فرمود: تو به درد ما نمى خورى . كار ما اينستكه همه اش بزنى توى سر نفس ‍ خبيثت و اين هم از تو بر نمى آيد.
گفتم : چرا آقا بر مى آيد، من اصرار كردم ، فرمودند: خُب از همين جا تا دم حرم با هم مى آئيم اين يك كيلومتر راه تو شاگرد و من استاد.
گفتم : چشم . چند قدم كه رد شديم ديدم يك تكه نان افتاده گوشه زمين ، كنار جوى آب .
شيخ فرمود: برو اون تكه نان را بردار. بياور، ما هم شروع كرديم توى دلمان به شيخ نِق زدن ، آخه اول مى گويند اين حديث را بگو. اين ذكر را بگو. انبساط روح پيدا كنى . اين چه جور شاگردى است . به من مى گويد برو آن تكه نان را بردار بياور.
دور و بَرَم را نگاه كردم ، ديدم دو تا طلبه دارند مى آيند، گفتم حالا اينها با خودشان نگويند اين فقير است . باز با خودم گفتم : حالا حمل به صحت مى كنند، مى گويند نان را براى ثوابش خم شد برداشت .
خلاصه هر طورى بود تكه نان را برداشتم ، دوباره قدرى جلوتر رفتم ديدم يك خيار افتاده روى زمين ، نصفش را خورده بودند و نصفش دم جوى آب بود.
حاج شيخ فرمود: برو اون خيار را هم بياور، چون تر و خاكى هم شده بود، اطرافم را نگاه كردم ، ديدم همان دو طلبه هستند كه دارند مى آيند.
گفتم : حالا آنها نون را مى گويند براى خدا بوده ، خيار را چه مى گويند، حيثيت و آبروى ما را اين شيخ اول كار بُرد، خلاصه خم شدم و برداشتم ، توى دلم شروع كردم به شيخ نِق زدن ، آخه تو چه استادى هستى ، نون را بياور و خيار را بياور.
آشيخ فرمودند: كه ما اين خيار را مى شوييم و نان را تميز مى كنيم ناهار ظهر ما همين نان و خيار است .
خلاصه با اين عمل نفس ما را از بين برد.

 

برادر حاج شيخ

 

((حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج آقا ابطحى اصفهانى )) فرمودند:
((آقاى جلالى )) پيرمردى است كه الا ن 102 سال سن دارد ايشان از ((اصفهان )) از ((زفره )) مى گفت :
((آقاى شيخ حسن على )) يك برادرى داشت كه به او ((ملاحسين )) مى گفتيم . ايشان در ((زفره )) چوب و قند و نفت و چاى و اينها مى فروخت و در قديم يكى از كاسب هاى متدين بود.
مى گفت : يك روز بچه بودم ، تقريباً 10 13 ساله بودم ، يك مرتبه ديدم سر و صدا مى آيد، و گفتند: كه مار ((ملاحسين )) را زده است و مى خواهد فوت كند.
پدرم چون كدخداى معروف محل بود، دويد آمد، ديد يك مار از زير چوبهاى انبارى مغازه بيرون آمده و پاى برادر آشيخ را زده .
پدرم به يكى از كارگرها گفت : برويد يك گوسفند بِكُشيد و غذا كنيد، حالا كه دفنش مى كنيم مردم بر مى گردند غذا بخورند.
يك عده رفتند براى ((ملاحسين )) قبر بكنند، ما هم نگاه مى كرديم كه اين چطور فوت مى كند. يك مرتبه شنيديم كه گفتند: حاج شيخ آمد. حاج شيخ آمد. من ديد، بله حاج شيخ آمد و مردم خيلى خوشحال شدند.
حاج شيخ تا رسيدند، پرسيدند كه برادرم در چه حالى است ؟
گفتند: آقا برادر شما در حال جان دادن است . بالاى سر برادرش آمد و فرمود: چى شده ؟
گفت : مار مرا زده . فرمودند: كجاى پايت را. او نشان داد.
با قلم تراش كه توى جيبش بود، در آورد و يك خَشى روى پاى برادرش زد و بعد پشت قلم تراش را گذاشت پشت رگ گردنش و فشار داد و همين طور دست كشيد تا به آن زخم رسيد، يك قدرى آب زرد از اين پا بيرون زد. و با آب دهانش تر كرد و به ماهيچه پايى كه مار زده بود ماليد، و فرمود: بلند شو خوب شدى .
بعد فرمودند: من اصفهان آمده بودم ، ديدم كه مار تو را زد از اصفهان تا آنجا 15 فرسخ است من گفتم : صله رحم بايد بكنم و تو هم هنوز عمرت به دنيا هست و اين مار تو را زد ناراحت شدم آمدم كه تو را نجات دهم .
برادر حاج شيخ خيلى خوشحال شد و بلند شد نشست . آقا فرمودند: مار كجا بود؟ گفت : كه از اين انبارى آمد. به مردم فرمود: چوبها را بريزيد اين طرف ، چوبها را ريختند اين طرف ، يك سوراخ مار پيدا شد.
فرمودند: اين سوراخ مار است ، بعد اعصايش را زد به سوراخ و فرمود: بيا بيرون ، ما هم ايستاده بوديم و نگاه مى كرديم ديديم سر مار بيرون آمد.
فرمودند: كارت ندارم بيا بيرون ، اين مار تا وسط مغازه آمد، آقا به دم مار زدند و فرمودند: چرا اين را زدى برو اينجا ديگه پيدايت نشود. مار مى خواست برود، اماترسيده بود، چون مردم ايستاده بودند. فرمودند: برويد كنار، مردم رفتند كنار، مار شروع كرد همين طور پرت شدن و خودش ‍ را حركت دادن .
مى گفت : ما دنبال مار تا قبرستان آمديم اين زبان بسته توى قبرستان توى سوراخى رفت و آنجا ناپديد شد.
پدرم به آقا اصرار كرد كه برويم منزل ما ناهار، چون ما گوسفندى كشتيم و ناهارى درست كرده ايم كه اگر برادرتان فوت بكند مردم غذايى بخورند.
آقا فرمودند: نه من بايد بروم . الان مردم در مشهد منتظر هستند و بايد بروم ، يك چاى خورد و يك ساعتى نشست و با ما صحبت كرد و من بچه بودم روى زانويش نشستم . و دست آقا را بوسيدم و يك وقت ديدم آمد توى بيابان و ناگهان ناپديد شد.
همان آقا مى گفت : در همان روزهايى كه آشيخ به زفره آمده بود به من دعايى آموخت و اين قضيه گذشت و من ديگر ايشان نديدم تا اينكه پدرم به مشهد آمد ودر آنجا فوت شد.
من چون تنها پسرش بودم نتوانستم بروم . آن وقتها هم با كاروان بايد مشهد مى رفتيم ، گوسفندهاى زيادى داشتم مى ترسيدم بروم .
از اين قضيه چند سالى گذشت يك مرتبه دوستان به مشهد رفتند و برگشتند، گفتند: ((آقاى شيخ حسن على )) فرمودند: زيارت ((امام رضا)) كه نيامدى ، آيا نمى آيى قبر پدرت را زيارت كنى كه كجا دفن شده ؟
من خيلى ناراحت شدم سال بعد با كاروانى كه به مشهد مى رفت به مشهد آمدم . وقتى كه نزديك قدم گاه رسيديم آمديم پايين وضو بگيريم دو ركعت نماز بخوانيم ، همين كه لباسم را در آوردم و وضو بگيرم باران گرفت و لباسهاى مرا خيس كرد.
من وضو گرفتم و نماز خواندم و كُتَم را پوشيدم متوجّه شدم كه سرما خوردم و تب و لرز مرا گرفت . آمدم مشهد سه روز از توى خانه نتوانستم بيرون بيايم . به دوستان گفتم مرا به حرم ببريد.
من را توى حرم آوردند و آنقدر تب و لرز و ناراحتى داشتم كه نتوانستم طاقت بياورم ، رفقايم فقط مرا كنارى گذاشتند و مشغول زيارت شدند و من ، قدرت اين كه زيارت كنم نداشتم ، همين طور افتاده بودم .
به دوستان گفتم مى گويند ((آقاى شيخ حسنعلى )) اين جا هستند، برويد از اين خادمها خانه شان را بپرسيد اين خادم ها مى دانند خانه اش ‍ كجاست .
سؤ ال كردند و آدرس خانه را گرفتند و گفتم مرا هر طورى هست منزل ايشان ببريد. من هم دو تا عبا و شال بسته بودم و از بس ناراحت بودم دستهاى مرا گرفتند و در خانه مرحوم ((حاج حسنعلى )) آوردند، وقتى كه به درِ خانه رسيديم ، ديديم مردم دسته دسته مى روند و مى آيند، خيلى شلوغ است ما هم سلام كرديم و رفتيم دَم در اتاق نشستيم .
جواب سلام ما را داد، همينطور كه نشسته بوديم مردم هِى مى رفتند حوائجشان را مى گفتند و بيماريشان را مى گفتند و ايشان هم با ذكرى كه داشتند به هر كس 3 تا انجير مى داد و مى فرمودند: كه بهتر مى شوى و شفا پيدا مى كنى .
نوبت من رسيد سلام كردم و گفتم آقا مرا نمى شناسيد؟!
تا اين را گفتم ناراحت شدند و فرمودند: من تو را نمى شناسم پيغام من به شما نرسيد؟ گفتم : شما نمى خواهيد ((امام رضا)) را زيارت كنيد، قبر پدرتان را هم نمى خواهيد ببينيد؟
من خيلى شرمنده شدم ، فرمودند: من به تو هُوَ الفتاح العليم را نياموختم ؟ گفتم : آقا معذرت مى خواهم ، بله پيغام شما به من رسيد.
اما از بس سرفه مى كردم و عرق مرا گرفته بود نمى توانستم صحبت كنم فرمودند: چيه ؟ گفتم : سخت مريضم يك چند روزى است آمده ام و مى خواستم زودتر خدمت شما برسم نتوانستم ، زيارت ((امام رضا عليه السلام )) هم نتوانستم بروم .
سه تا انجير برداشتند و ((قل هو اللّه )) خواندند و فوت كردند و به من دادند، و فرمودند: يكى اش را بگذار دهانت و يكى اش را فردا بخور و يكى را نگه دار براى مواقعى كه بيمار مى شوى .
همين كه اين انجير را خوردم ديدم خيلى گرمم شد، عبا را درآوردم اين يكى و اون يكى خيلى گرمم شد، تا آمدم از در بيرون بروم ديگه كاملاً حالم خوب شد.
و از آن روز به بعد هر وقت سخت مريض مى شدم يك ذره از آن انجير را مى كندم و توى دهانم مى گذاشتم ، فوراً ناراحتيم برطرف مى شد و تا مدتها من انجير را داشتم و من الان عمرم را به واسطه اين مرد دارم ، چون آشيخ دعا كرد كه خدا به من عمر طولانى بدهد و الان 10 20 تا نوه بيشتر دارم .

 

 

معالجه مجنون به وسيله دعا

ايشان فرمودند:
((آقاى كورس )) كه ليسانسيه رياضيات و از فرهنگيان با سابقه و سالها مدير دبيرستان بزرگ نياى مشهد بود شبى در باشگاه فرهنگيان كنار هم قرار گرفتيم و به مناسبتى سخن از مرحوم حاج شيخ به ميان آمد. ((آقاى كورس )) گفت : زمانى كه من دوره دوم دبيرستان رشته رياضى را مى گذراندم دوران رضا خان و رواج بازار بى دينى بود. من هم تحت تاءثير محيط به چيزى جز علوم عصر معتقد نبودم و اعتقادات مذهبى را خرافات مى دانستم .
مادرِ پدرم مبتلا به جنون شد مدتها او را معالجه كردند و نتيجه حاصل نشد. دعانويس و رمّال نبود كه به خانه ما آمد و شد نداشت . اما روز به روز وضع مريض بدتر مى شد تا آنجا كه در زيرزمين خانه او را به ستونى به وسيله طناب بسته بودند.
در آن زمان پدر شاهى بود و ما جراءت آنكه دستور پدر را اطاعت نكنيم نداشتيم .
روزى پدرم دو نفر كارگر و يك مال سوارى حاضر كرد و مادرش را بر الاغ نشاندند و پاهايش را زير شكم الاغ بستند و دو نفر كارگر از دو طرف دستهاى او را گرفتند.
پدرم به من گفت : مريض را ببريد نخودك نام قريه ايست كه اول حاج شيخ آنجا سكنى داشتند منزل ((حاج شيخ حسنعلى )) را سراغ بگيريد و بگوئيد اين مريضه مدتهاست كه مبتلا به جنون حادى است .
من كه به هيچ چيز عقيده نداشتم با خود گفتم كه آخوندها و دعانويسهاى شهر چكار كردند كه آخوند ده بكند ولى چون چاره اى جز اطاعت پدر نداشتم ، راه افتاديم در حاليكه در دل با خود مى گفتم وقتى آنجا رسيدم آن آخوند را دست مى اندازم و مسخره مى كنم .
بالاخره رسيديم به مقصد و درب خانه را كوبيدم . پيرمردى سربرهنه كه عينك به چشم داشت در خانه را باز كرد. سلام كردم او جواب سلام مرا داد ولى عجيب بود، با نگاهش به من گفت ((چلغوز فضله كبوتر را اصفهانيها چلغوز مى گويند تو آمده اى مرا دست بياندازى ؟)) چنان اُبهت اين مرد مرا گرفت كه خاضعانه و متواضعانه موضوع جنون مادربزرگم را به ايشان گفتم .
حاج شيخ دست به جيب كردند و يك خرما و يك انجير در آوردند و فرمودند: اين مريض چيزى مى تواند بخورد؟ عرض كردم بلى . فرمودند: برگردانيد شهر، خرما را در دهان او بگذاريد وقتى كه خواست ببلعد سه ((صلوات بفرستيد)) و بعد انجير را به او بخورانيد وقتى كه مى جود سه ((قل هو الله )) بخوانيد و ضمناً دست و پايش را باز كنيد چون حالش خوب مى شود اگر دست و پايش بسته باشد ناراحت مى شود، ولى يك هفته بعد همان روز و همان ساعت دو مرتبه جنونش عود مى كند، آنوقت يك كاسه چينى بياوريد تا دعا در آن بنويسم و دستورات لازم را بدهم آنوقت بتدريج حالش خوب مى شود و براى هميشه سلامت خود را باز مى يابد.
((آقاى كورس )) مى گويد: از اين ساعت من ديوانه شدم ؛ اين چه دستور و معالجه است كه علم از درك آن عاجز است ! دقيقه شمارى مى كردم تا بخانه رسيديم . به پدر جريان را گفتم و طبق دستور خرما به او خورانده و انجير را كه خورد آثار بهبودى در او پيدا شد. بلافاصله طنابها را باز كرديم يك دفعه گفت : چرا لباسهاى من پاره است ، چرا من خاك آلودم ؟!
يك هفته كاملاً خوب بود و روز موعود و ساعت موعود دو مرتبه حالش ‍ برگشت دست و پاى او را بستيم و خدمت حاج شيخ رسيديم كاسه دعا را مرحمت فرمود و دستورات ديگرى مقرر داشت .
طى حدود بيست روز بتدريج خوب شد و تا پايان عمر سالم بود، هم جسمش و هم عقلش و در اين شهر همين الان كسانى هستند كه ديوانه شدند و حاج شيخ با دعا شفاشان داده و بعضى از تجار و كسبه معتبر بازارند شايد راضى نباشند وَالاّ نامشان را مى گفتم .

 

مدفن حاج شيخ در صحن عتيق

ايشان فرمودند:
مرحوم حاج شيخ مى فرمودند: من پس از اينكه تحصيلاتم تمام شد و رياضات لازم به پايان رسيد و بايستى از اين تاريخ رسيدگى به حوائج خلق شروع مى شد، يكى از دو مشهد مقدس را براى اقامت در زندگى در نظر گرفتم ، يا ((مشهدالرضا مشهد مقدس و يا نجف اشرف )) و در انتخاب يكى از اين دو مردد بودم ، با خود گفتم فعلاً براى مدتى به زيارت مشهد مى روم تا بعداً تصميم نهائى را بگيرم .
در آن روزگار حاج شيخ لباس روحانيت نمى پوشيده اند و به لباس معمول عموم مردم و كلاه نمدى ملبس بوده اند. يكى از دوستانشان اطاقى در صحن كهنه در اختيار ايشان گذاشته بود كه در آنجا مشغول به عبادت بوده اند و گويا روزها دم درب صحن به شغل مهركنى اشتغال داشته اند.
حاج شيخ مى فرمودند: كه شبها درهاى شرق و غرب صحن را از اواخر شب تا اذان صبح مى بستند. در يكى از شبها كه مشغول اذكار بودم و درب اطاقم كه رو به قبله بود باز بود، ديدم درب حرم مطهر از طرف ايوان طلا باز شد گروهى خدام كه شباهت به خدمه معمولى نداشتند و خيلى نورانى و آراسته بودند با گرزهاى نقره وارد صحن شدند و يك كرسى مجلل در كنار ايوان عباسى همانجا كه فعلاً قبر حاج شيخ است گذارند و ((حضرت رضا سلام الله عليه )) تشريف آوردند و بر آن كرسى نزول اجلال فرمودند سپس امر فرمودند دربهاى صحن را از طرف شرق و غرب باز كردند ناگاه گروه بى شمارى از جميع مخلوقات انواع حيوانها، انسانها، طيور ، خزندگان ، چرندگان كه گويا خلق اولين و آخرين هستند از طرف درب شرقى صحن وارد شده و از درب طرف غرب خارج مى شدند و تمامى آنها از مقابل و نزديك حضرت عبور مى كردند و هر كدام در عالم خود عرض ارادت مى نمودند و فرد فرد آنها مورد عنايت خاص قرار مى گرفتند. و ضمناً توضيح مى دادند كه فقط در عالم مكاشفه مى توان احساس كرد كه چگونه ميلياردها موجود در آن واحد مى شود مورد تفقد خاص قرار بگيرند.
و نيز ايشان توضيحاً مى فرمودند كه به مولا على (ع) [قَسَمْ] ديدم گوسفندى با بره اش از حضور حضرت عبور كرد حضرت دستى به دمبه آن بره زدند و او از جا جستن كرد مادرش به علامت عرض سپاس سرى به عنوان ادب بطرف حضرت تكان داد.
بر اثر اين مكاشفه بعدها علويه همسرشان را كه فوت كرد در قسمت درگاه مدرسه مستشار پشت سر قبر فعلى حاج شيخ مدفون ساختند و وصيت فرمودند وقتى كه من وفات كردم مرا در اين نقطه كه محل كرسى حضرت است دفن كنيد.
از اين رو وقتى كه حاج شيخ رحلت فرمودند تمام شهر يكپارچه تعطيل شد حتى اقليتهاى مذهبى ، يهوديان و ارمنى ها هم تعطيل كرده بودند و در آن زمان ارتش شوروى مشهد را اشغال كرده بود و در روز فوت ايشان حالت فوق العاده اعلام كرده و سربازان روسى با مسلسلها در سراسر مسير جنازه به گشت مشغول بودند. استاندار و نيابت توليت آن زمان على منصور بود و به دربار تلگرافاً رحلت حاج شيخ را اطلاع داده بود و براى مدفن ايشان كسب تكليف كرده بود. در جواب تلگراف كرده بودند كه به جز زير قبه مباركه كه معمول نيست ، هر جاى ديگر براى دفن ايشان خواستند بلامانع است ولى آنها كه ماءمور اجراء وصيت حاج شيخ بودند گفتند خود حاج شيخ وصيت كرده اند كه بايد در اين نقطه دفن شوند. اين امر براى آنها كه از قضيه آگاه نبودند باعث تعجب و شگفتى بود، رضوان الله عليه .

 

مردى كه مزار حاج شيخ را تميز مى كرد

من نمى خواستم اين داستان را بنويسم چون فوق العاده خارق العاده است و ممكن است موجب استغراب خوانندگان گردد ولى چون ناقل آن معتبر بود و من خواستم آنچه درباره حاج شيخ شنيده ام تمامى آنها را نوشته باشم بذكر آن مبادرت مى نمايم . برادر بزرگتر من ((مرحوم حاج ابوالقاسم تولائى )) مى گفت :
من غالباً وقتى براى خواندن فاتحه سر قبر مرحوم حاج شيخ مى رفتم مردى را مى ديدم كه با عشق و علاقه بر مزار حاج شيخ نشسته و بوسيله اسيد، اشك شمعهائى كه روى قبر ريخته پاك مى كند و سنگ قبر را مى شويد و مدتها همانجا مى نشيند مثل اينكه با روح حاج شيخ راز و نياز مى كند. حس ‍ تجسس مرا وا داشت روزى از او بپرسم شما با اين مرحوم چه آشنائى داشته ايد و آيا او را ديده ايد؟
گفت اى برادر مپرس ؛ من با او داستانى دور و دراز دارم اين مردم او را نشناخته اند. او گفت : من راننده اتوبوس بودم . روزى از تهران مى آمدم نزديك قدمگاه دو نفر شيخ پيرمرد از من خواستند كه آنها را سوار كنم . من گفتم آخوند سوار نمى كنم چون ممكن است ماشينم خراب شود.
مسافرين به من گفتند: اين حرفها چيست ، دو نفر پيرمرد در بيابان مانده اند آنها را سوار كن . من با اكراه بى ادبانه گفتم خوب برويد آن عقب ماشين بنشينيد. سوار شدند. نزديكيهاى خواجه اباصلت ماشين خاموش شد. من به خيال آنكه گازوئيل نمى كشد ساعتى ماشين را دستكارى كردم درست نشد، اوقاتم تلخ شد كه چرا آخوند سوار كردم .
دفعةً به ذهنم رسيد كه شايد گازوئيل تمام شده است مخزن بنزين را بررسى كردم ديدم ابداً گازوئيل ندارد، خيلى ناراحت شدم .
يكى از آن دو شيخ پيرمرد از من پرسيد: چرا حركت نمى كنيد؟ گفتم مگر شما مكانيك هستيد كه سؤ ال مى كنيد؟
با تغيّر به من گفت از تو مى پرسم كه چرا معطل شده اى ؟ گفتم : آشيخ گازوئيل ندارم . گفت : گازوئيل را كجا مى ريزيد، من باك ماشين را به او نشان دادم .
كنار ماشين ايستاد مثل اينكه دعائى خواند و در باك دميد و به من گفت ماشين را روشن كنيد!
من با تعجّب پشت ماشين نشستم ، روشن شد و آمديم شهر و آن دو نفر رفتند. من فراموش كردم كه ماشين گازوئيل ندارد، به مسافرت رفتم وقتى متوجّه شدم با خود گفتم تا ماشين خاموش نشود گازوئيل نمى زنم . حدود شش ماه با آن ماشين به مسافرت مى رفتم و احتياج به گازوئيل نداشتم . در نتيجه استفاده فراوان كردم و اين راز را به كسى نگفتم . زن گرفتم خانه ساختم ولى يك روز با خود گفتم باك ماشين را بررسى كنم ببينم آن شيخ چه كرده است . در باك را باز كردم ديدم گازوئيل ندارد و افسوس كه از آن ساعت طبق معمول گازوئيل زدم .
چند سالى از ازدواج من گذشته بود ولى اولاد نداشتم . به من گفتند: شخصى در سمرقند هست به نام حاج شيخ حسنعلى دعاى اولاد مى دهد. من رفتم ((سمرقند)) ناگاه ديدم اين همان كسى است كه در بيابان سوار ماشين من شد و موضوع بنزين را بوجود آورد. دعاى اولاد به من داد و مهربانى ها كرد و من امروز چند فرزند به دعاى او دارم و نذر كرده ام تا زنذه هستم همه روزه بر مزار او بيايم و خدمت كنم و اين عمل براى من خيرات و بركاتى در بر داشته است . والله اعلم
بى مناسبت نيست عرض كنم آن دو نفر يكى حاج شيخ و ديگرى ((آخوند ملاحسين يزدى )) بوده اند.
آخوند ((ملاحسين يزدى )) هم مردى وارسته و صاحب دم و نفس و رفيق حاج شيخ بود هر وقت از يزد مى آمد يا در منزل ما بود و يا منزل حاج شيخ ، مردى نورانى و دوست داشتنى بود و تخصص او در شناخت گياهان طبيعى كه از آنها براى معالجات استفاده مى كنند بود.
شخص ثالثى نقل مى كرد كه حاج شيخ با آخوند ملاحسين به كوههاى خلج براى تهيّه گياهان دوائى مى رفتند و او از حاج شيخ بيشتر اطلاعات داشت . من هم به همراه آنها براى كسب معلومات مى رفتم . كوههاى خلج كپچه مار كه مانند افعى است زياد دارد.
اين شخص گفت : مارها قد راست تا كمر ايستاده بودند و دهان باز كرده كه پرنده هاى كوچك را شكار كنند. مرحوم حاج شيخ يك نگاه به آن مارها مى كرد خشك مى شدند و مى افتادند و به من امر مى فرمود كه لاشه بعضى از آنها را كه براى تهيّه برخى دواها لازم بود در كيسه اى مى كردم و با خود به شهر مى آورديم و به خانه حاج شيخ مى بردم .

 

 

داستانهایی از مردان خدا//قاسم میر خلف زاده

نيكى به مورچه

 

ايشان فرمودند:
يكى از دوستان ((حاج آقا مجتهدى )) براى ((حاج آقا محمد صافى )) و ايشان هم براى من تعريف كرد؛
حاج آقا مجتهدى يك اربعين در كوه خضر رياضت كشيدند. كوه خضربالاى مسجد جمكران است كه بيشتر اوليا خدا در اين كوه رياضت ميكشند، آقاى مجتهدى هم چند تا رياضت هايش را در آنجا كشيدند و يك مدتى در قم بودند مى گفت : ايشان وقتى اربعينش تمام شد بنا شد به منزل ما بيايد.

ما رفتيم ايشان را آورديم . وقتى منزل آمدند، جوراب هايشان را در آوردند كه وضو بگيرند. بعد از وضو دستمال شان را از جيب بيرون آورند كه دست و صورتشان را خشك كنند، يك وقت متوجه يك مورچه شدند كه توى جيبشان و توى دستمالشان بود. ايشان وقتى اين مورچه را ديد.

فرمود: اين حيوان را من از آنجا آورده ام الآن بايد پياده اين حيوان را ببرم تا تنبيه شوم كه ديگر هواسم را جمع كنم و اين حيوان را از زندگيش نيندازم . و پياده تا كوه خضر رفتند و برگشتند و سوار وسيله هم نشدند و گفتند: بايد تنبيه شوم تا هواسم را جمع كنم و حيوانى را سرگردان نكنم .
خُب مراعات مى كنند كه خدا اين چيزها را به ايشان مى دهد كه گوشش ‍ همه چيز را مى شنيد و چشمش همه چيز را مى ديد.

 

داستانهایی از مردان خدا//قاسم میر خلف زاده

زندگینامه حضرت ابوالفضائل ابوالفضل عباس(ع)به قلم علّامه محقق حاج شیخ باقر شریف قرشی

فصل اوّل : ولادت و رشد 
پيش از پرداختن به ولادت و رشد ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) به اختصار از دودمان تابناك ايشان كه در ساخت شخصيت و سلوك درخشان و زندگى سراسر حماسه ايشان اثرى ژرف داشتند، سخن مى گوييم .

 

دودمان درخشان 
حَسَب و نَسَبى والاتر و درخشانتر از نسب حضرت ، در دنياى حسب و نسب وجود ندارد. عباس از بطن خاندان علوى برخاسته است ، يكى از والاترين و شريفترين خاندانهايى كه بشريت در طول تاريخ خود شناخته است ، خاندانى تناور و ريشه دار در بزرگى و شرافت كه با قربانى دادن در راه نيكى و سودرسانى به مردم ، دنياى عربى و اسلامى را يارى كرد و الگوهايى از فضيلت و شرف براى همگان بجا گذاشت و زندگى عامه را با روح تقوا و ايمان منوّر ساخت . در اين جا اشاره اى كوتاه به ريشه هاى گرانقدرى كه ((قمر بنى هاشم )) و ((افتخار عدنان )) از آنها بوجود آمد، مى كنيم .

 

پدر 
پدر بزرگوار حضرت عباس ( عليه السّلام ) اميرالمؤ منين ، وصىّ رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) در مدينه علم نبوت ، اولين ايمان آورنده به پروردگار و مصدق رسولش ، همسر دخت پيامبرش ، همپايه ((هارون )) براى ((موسى )) نزد حضرت ختمى مرتبت ، قهرمان اسلام و نخستين مدافع كلمه توحيد است كه براى گسترش رسالت اسلامى و تحقق اهداف بزرگ آن با نزديكان و بيگانگان جنگيد.
تمام فضيلتهاى دنيا در برابر عظمت او ناچيزند و در فضيلت و عمل ، كسى را ياراى رقابت با او نيست . مسلمانان به اجماع او را پس از پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) داناترين ، فقيه ترين و فرزانه ترين كس مى دانند. آوازه بزرگيش در همه جهان پيچيده است و ديگر نيازى به تعريف و توصيف ندارد.
عباس را همين سرافرازى و سربلندى بس كه برخاسته از درخت امامت و برادر دو سبط پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) است .

 

مادر 
مادر گرامى و بزرگوار ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) بانوى پاك ، ((فاطمه دخت حزام بن خالد)) است . ((حزام )) از استوانه هاى شرافت در ميان عرب به شمار مى رفت و در بخشش ، مهمان نوازى ، دلاورى و رادمردى مشهور بود. خاندان اين بانو از خاندانهاى ريشه دار و جليل القدر بود كه به دليرى و دستگيرى معروف بودند. گروهى از اين خاندان به شجاعت و بزرگ منشى ، نامى شدند، از جمله :

1 عامر بن طفيل : عامر برادر ((عمره ))، مادر مادربزرگ ((ام البنين )) بود كه از معروفترين سواران عرب به شمار مى رفت و آوازه دلاورى او در تمام محافل عربى و غير آن پيچيده بود تا آنجا كه اگر هياءتى از عرب نزد ((قيصر روم )) مى رفت در صورتى كه با عامر نسبتى داشت ، مورد تجليل و تقدير قرار مى گرفت وگرنه توجهى به آن نمى شد.

2 عامر بن مالك : عامر جدّ دوّم بانو ((ام البنين )) است كه از سواران و دلاوران عرب به شمار مى رفت و به سبب دليرى بسيارش ، او را ((ملاعب الاسّنة )) (همبازى نيزه ها) لقب داده بودند. شاعرى درباره اش مى گويد:
((عامر با سرنيزه ها بازى مى كند و بهره گردانها را يكجا از آن خود ساخته است )).(4)
علاوه بر دلاورى ، از پايبندان به پيمان و ياور محرومان بود و مردانگى او ضعيفان را دستگير بود كه مورخان در اين باب نمونه هاى متعددى از او نقل كرده اند.

3 طفيل : طفيل پدر عمره (مادر مادر بزرگ ام البنين ) از نامدارترين دلاوران عرب بود و برادرانى از بهترين سواران عرب داشت از جمله : ربيع ، عبيده و معاويه . به مادر آنان ((ام البنين )) گفته مى شد. اين چند برادر نزد ((نعمان بن منذر)) رفتند.
در آنجا ((ربيع بن زياد عبسى )) را كه از دشمنانشان بود، مشاهده كردند. ((لبيد)) از خشم برافروخته شد و نعمان را مخاطب ساخته چنين سرود:
((اى بخشنده خير بزرگ از دارايى ! ما فرزندان چهارگانه ((ام البنين )) هستيم )).
((ماييم بهترين فرزندان عامر بن صعصعه كه در كاسه هاى بزرگ به ديگران اطعام مى كنيم )).
((در ميدان كارزار، ميان جمجمه ها مى كوبيم و از كنام شيران به سويت آمده ايم )).
((درباره او (ربيع ) از دانايى بپرس و پندش را به كار بند)).
((هشيار باش ! اگر از بدگويى و لعن بيزارى ، با او نشست و برخاست مكن و با او هم كاسه مشو)).(5)
نعمان از ربيع روگردان شد و او را از خود دور كرد و به او گفت :
((از من دور شو و به هر سو كه مى خواهى روانه شو و بيش از اين با اباطيلت مرا ميازار)).
((چه راست و چه دروغ ، درباره ات چيزهايى گفته شد، پس عذرت در اين ميان چيست ؟)).(6)
اين كه نعمان فوراً خواسته آنان را برآورد و ربيع را از خود راند، بيانگر موقعيت والاى آنان نزد اوست .

4 عروة بن عتبه :عروه پدر ((كبشه )) نياى مادرى ام البنين و از شخصيتهاى برجسته در عالم عربى بود. به ديدار پادشاهان معاصر خود مى رفت و از طرف آنان مورد تجليل و قدردانى قرار مى گرفت و پذيرايى شايانى از او به عمل مى آمد.(7)
اينان برخى از اجداد مادرى حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) هستند كه متصف به صفات والا و گرايشهاى عميق انسانى بوده اند و به حكم قانون وراثت ، ويژگيهاى والاى خود را از طريق ام البنين به فرزندان بزرگوارش منتقل كرده اند.
پيوند امام با ام البنين 
هنگامى كه امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) به سوگ پاره تن و ريحانه پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) و بانوى زنان عالميان ، فاطمه زهرا( عليها السّلام ) نشست ، برادرش ((عقيل )) را كه از عالمان به انساب عرب بود فراخواند و از او خواست برايش همسرى برگزيند كه زاده دلاوران باشد تا پسر دليرى به عرصه وجود برساند و سالار شهيدان را در كربلا يارى كند.(8)
عقيل ، بانو ام البنين از خاندان ((بنى كلاب )) را كه در شجاعت بى مانند بود، براى حضرت انتخاب كرد. بنى كلاب در شجاعت و دلاورى در ميان عرب زبانزد بودند ولبيد درباره آنان چنين مى سرود:
((ما بهترين زادگان عامر بن صعصعه هستيم )).
و كسى بر اين ادعا خرده نمى گرفت . ((ابوبراء)) همبازى نيزه ها (ملاعب الاسنّه ) كه عرب در شجاعت ، چون او را نديده بود، از همين خاندان است .(9)
امام اين انتخاب را پسنديد و عقيل را به خواستگارى نزد پدر ام البنين فرستاد. پدر خشنود از اين وصلت مبارك ، نزد دختر شتافت و او با سربلندى و افتخار، پاسخ مثبت داد و پيوندى هميشگى با مولاى متقيان ، اميرمؤ منان ( عليه السّلام ) بست . حضرت در همسرش ، خِرَدى نيرومند، ايمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نيكو مشاهده كرد و او را گرامى داشت و از صميم قلب در حفظ او كوشيد.

 

 

ام البنين و دو سبط پيامبر (ص ) 
ام البنين بر آن بود تا جاى مادر را در دل نوادگان پيامبر اكرم و ريحانه رسول خدا و آقايان جوانان بهشت ، امام حسن و امام حسين ( عليهما السّلام ) پر كند؛ مادرى كه در اوج شكوفايى پژمرده شد و آتش به جان فرزندان نوپاى خود زد. فرزندان رسول خدا در وجود اين بانوى پارسا، مادر خود را مى ديدند و از فقدان مادر، كمتر رنج مى بردند. ام البنين فرزندان دخت گرامى پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را بر فرزندان خود كه نمونه هاى والاى كمال بودند مقدّم مى داشت و عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مى كرد.
تاريخ ، جز اين بانوى پاك ، كسى را به ياد ندارد كه فرزندان هووى (10) خود را بر فرزندان خود مقدّم بدارد. ليكن ، ام البنين توجّه به فرزندان پيامبر را فريضه اى دينى مى شمرد؛ زيرا خداوند متعال در كتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنان امانت و ريحانه پيامبر بودند؛ ام البنين با درك عظمت آنان به خدمتشان قيام كرد و حقّ آنان را ادا نمود.

 

اهل بيت و ام البنين 
محبت بى شائبه ام البنين در حق فرزندان پيامبر و فداكاريهاى فرزندان او در راه سيدالشهداء بى پاسخ نماند، بلكه اهل بيت عصمت و طهارت در احترام و بزرگداشت آنان كوشيدند و از قدردانى نسبت به آنان چيزى فروگذار نكردند. ((شهيد)) كه از بزرگان فقه اماميه است مى گويد:
((ام البنين از زنان بافضيلت و عارف به حق اهل بيت ( عليهم السّلام ) بود. محبتى خالصانه به آنان داشت و خود را وقف دوستى آنان كرده بود. آنان نيز براى او جايگاهى والا و موقعيتى ارزنده قايل بودند. زينب كبرى پس از رسيدن به مدينه نزدش شتافت و شهادت چهار فرزندش را تسليت گفت و همچنين در اعياد براى تسليت نزد او مى رفت …)).
رفتن نواده پيامبر اكرم ، شريك نهضت حسينى و قلب تپنده قيام حسين ، زينب كبرى ، نزد ام البنين و تسليت گفتن شهادت فرزندان برومندش ، نشان دهنده منزلت والاى ام البنين نزد اهل بيت ( عليهم السّلام ) است .

 

ام البنين نزد مسلمانان 
اين بانوى بزرگوار، جايگاهى ويژه نزد مسلمانان دارد و بسيارى معتقدند او را نزد خداوند، منزلتى والاست و اگر دردمندى او را واسطه خود نزد حضرت بارى تعالى قرار دهد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختيها و درماندگى ، اين مادر فداكار را شفيع خود قرار مى دهند.
البته بسيار طبيعى است كه ام البنين نزد پروردگار مقرب باشد؛ زيرا در راه خدا و استوارى دين حق ، فرزندان و پاره هاى جگر خود را خالصانه تقديم داشت .

 

مولود بزرگ
نخستين فرزند پاك بانو ام البنين ، سالار بزرگوارمان ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) بود كه با تولدش ، مدينه به گُل نشست ، دنيا پرفروغ گشت و موج شادى ، خاندان علوى را فراگرفت . ((قَمَرى )) تابناك به اين خاندان افزوده شده بود و مى رفت كه با فضايل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گيتى بنگارد.
هنگامى كه مژده ولادت عباس به اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) داده شد، به خانه شتافت ، او را در برگرفت ، باران بوسه بر او فرو ريخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجرا كرد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفت . نخستين كلمات ، بانگ روحبخش توحيد بود كه به وسيله پدرش پيشاهنگ ايمان و تقوا در زمين ، بر گوشش نشست و سرود جاويدان اسلام ، جانش را نواخت :((اللّه اكبر… لا اله الاّ اللّه )). اين كلمات كه عصاره پيام پيامبران و سرود پرهيزگاران است ، در اعماق جان عباس جوانه زد، با روحش عجين شد و به درختى بارور از ايمان بدل شد تا آنجا كه در راه بارورى هميشگى آن ، جان باخت و خونش را به پاى آن ريخت . در هفتمين روز تولد نيز بنا به سنّت اسلامى ، حضرت ، سر فرزند را تراشيد، همسنگ موهايش ، طلا (يا نقره ) به فقيران صدقه داد و همان گونه كه نسبت به حسنين ( عليهما السّلام ) عمل كرده بود، گوسفندى به عنوان عقيقه ذبح كرد.

 

سال تولد 
برخى از محققان برآنند كه حضرت ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى ديده به جهان گشود.(11)

 

 

نامگذارى 
اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) از پس پرده هاى غيب ، جنگاورى و دليرى فرزند را در عرصه هاى پيكار دريافته بود و مى دانست كه او يكى از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عباس (دُژم : شير بيشه )(12) ناميد؛ زيرا در برابر كژيها و باطل ، ترشرو و پرآژنگ بود و در مقابل نيكى ، خندان و چهره گشوده . همان گونه كه پدر دريافته بود، فرزندش در ميادين رزم و جنگهايى كه به وسيله دشمنان اهل بيت ( عليهم السّلام ) به وجود مى آمد، چون شيرى خشمگين مى غرّيد، گردان و دليران سپاه كفر را درهم مى كوفت و در ميدان كربلا تمامى سپاه دشمن را دچار هراس ‍ مرگ آورى كرد. شاعر درباره حضرتش مى گويد:
((هراس از مرگ ، چهره دشمن را درهم كشيده بود، ليكن عباس در اين ميان خندان و متبسم بود)).(13)

 

كنيه ها 
به حضرت عباس ، اين كنيه ها را داده بودند:

1 ابوالفضل :
از آنجا كه حضرت را فرزندى به نام ((فضل )) بود، او را به ((ابوالفضل )) كنيه داده بودند. شاعرى در سوگ ايشان مى گويد: ((اى ابوالفضل ! اى بنيانگذار فضيلت و خويشتندارى ! ((فضيلت )) جز تو را به پدرى نپذيرفت )).(14)
اين كنيه با حقيقت وجودى حضرت هماهنگ است و او اگر به فرض ‍ فرزندى به نام فضل نداشت ، باز به راستى ابوالفضل (منبع فضيلت ) بود و سرچشمه جوشان هر فضيلتى به شمار مى رفت ؛ زيرا در زندگى خود با تمام هستى به دفاع از فضايل و ارزشها پرداخت و خون پاكش را در راه خدا بخشيد.
حضرت پس از شهادت ، پناهگاه دردمندان شد و هركس با ضميرى صاف او را نزد خداوند شفيع قرار داد، پروردگار رنج و اندوهش را برطرف ساخت .

2 ابوالقاسم :
حضرت را فرزند ديگرى بود به نام ((قاسم ))، لذا ايشان را ((ابوالقاسم )) كنيه داده بودند. برخى از مورخان معتقدند قاسم همراه پدر و در راه دفاع از ريحانه رسول اكرم در سرزمين كربلا به شهادت رسيد و پدر، او را در راه خدا فدا كرد.

 

القاب
معمولاً القاب ، ويژگيهاى نيك و بد آدمى را مشخص مى سازد و هر كس ‍ را بر اساس خصوصيتى كه دارد لقبى مى دهند. ابوالفضل را نيز به سبب داشتن صفات والا و گرايشهاى عميق اسلامى ، لقبهايى داده اند، از آن جمله :

1 قمر بنى هاشم :
حضرت عباس با رخسار نيكو و تلا لؤ چهره ، يكى از آيات كمال و جمال به شمار مى رفت ، لذا او را قمر بنى هاشم لقب داده بودند. در حقيقت نه تنها قمر خاندان گرامى علوى بود، بلكه قمرى درخشان در جهان اسلام به شمار مى رفت كه بر راه شهادت پرتو افشانى مى كرد و مقاصد آن را براى همه مسلمانان آشكار مى نمود.

2 سقّا:
از بزرگترين و بهترين القاب حضرت كه بيش از ديگر القاب مورد علاقه اش بود، ((سقّا)) مى باشد. پس از بستن راه آب رسانى به تشنگان اهل بيت ( عليهم السّلام ) به وسيله نيروهاى فرزند مرجانه ، جنايتكار و تروريست ، جهت از پا درآوردن فرزندان رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) قهرمان اسلام ، بارها صفوف دشمن را شكافت و خود را به فرات رساند و تشنگان اهل بيت و اصحاب امام را سيراب ساخت كه تفصيل آن را هنگام گزارش شهادت حضرت بيان خواهيم كرد.

3 قهرمان علقمى :
((علقمى )) نام رودى بود كه حضرت بر كناره آن به شهات رسيد و به وسيله صفوف به هم فشرده سپاه فرزند مرجانه ، محافظت مى شد تا كسى از ياران حضرت اباعبداللّه را ياراى دستيابى به آب نباشد و همراهان امام و اهل بيت ايشان تشنه بمانند. حضرت عباس با عزمى نيرومند و قهرمانى بى نظير خود توانست بارها به نگهبانان پليد علقمى حمله كند، آنان را درهم شكند و متوارى سازد و پس از برداشتن آب ، سربلند بازگردد. در آخرين بار، حضرت در كنار همين رود، به شهادت رسيد، لذا او را ((قهرمان علقمى )) لقب دادند.

4 پرچمدار:
از القاب مشهور حضرت ، پرچمدار (حامل اللواء) است ؛ زيرا ايشان ارزنده ترين پرچمها؛ پرچم پدر آزادگان ؛ امام حسين ( عليه السّلام ) را در دست داشتند.
حضرت به دليل مشاهده تواناييهاى نظامى فوق العاده در برادر خود، پرچم را تنها به ايشان سپردند و از ميان اهل بيت و اصحاب ، او را نامزد اين مقام كردند؛ زيرا در آن هنگام سپردن پرچم سپاه از بزرگترين مقامهاى حساس در سپاه به شمار مى رفت و تنها دلاوران و كارآمدان ، بدين امتياز مفتخر مى گشتند. حضرت عباس نيز پرچم را با دستانى پولادين برفراز سر برادر بزرگوارش به اهتزاز درآورد و از هنگام خروج از مدينه تا كربلا، همچنان در دست داشت . پرچم از دست حضرت به زمين نيفتاد مگر پس از آنكه دو دست خود را فدا كرد و در كنار رود علقمى به خاك افتاد.

5 كبش الكتيبه :
لقبى است كه به بالاترين رده فرماندهى سپاه به سبب حسن تدبير و دلاورى كه از خود نشان مى دهد و نيروهاى تحت امر خود را حفظ مى كند، داده مى شود. اين نشان دليرى ، به دليل رشادت بى مانند حضرت عباس در روز عاشورا و حمايت بى دريغ از لشكر امام حسين ( عليه السّلام ) بدو داده شده است . ابوالفضل در اين روز، نيرويى كوبنده در سپاه برادر و صاعقه اى هولناك بر دشمنان اسلام و پيروان باطل بود.

6 سپهسالار:(15)
لقبى است كه به بزرگترين شخصيت فرماندهى و ستاد نظامى داده مى شود. و حضرت را به سبب آنكه فرمانده نيروهاى مسلح برادر در روز عاشورا بود و رهبرى نظامى لشكر امام را بر عهده داشت ، اين گونه لقب داده اند.

7 حامى بانوان :
از القاب مشهور حضرت ابوالفضل ، ((حامى بانوان (حامى الظعينه ) )) است . ((سيد جعفر حلى )) در قصيده استوار و زيباى خود در سوگ حضرت به اين نكته چنين اشاره مى كند:((حامى الظعينه كجا، ربيعه كجا، پدر حامى الظعينه ، امام متقيان كجا و مُكَدَّم كجا)).(16)
به دليل نقش حساس حضرت در حمايت از بانوان حرم و اهل بيت نبوت ، چنين لقبى به حضرت داده شده است . ايشان تمام تلاش خود را مصروف بانوان رسالت و مخدرات اهل بيت نمود و فرود آوردن از هودجها يا سوار كردن به آنهارا به عهده داشت و در طى سفربه كربلا اين وظيفه دشوار را به خوبى انجام داد.
لازم به ذكر است كه اين لقب را به يكى از جنگاوران و دلاوران عرب به نام ((ربيعة بن مُكَدَّم .)) كه در راه دفاع از همسرش ، شجاعت بى نظيرى از خود نشان داد، داده بودند.(17)
در ميان مردم ((باب الحوائج )) است .
آنان به اين مطلب يقين دارند كه دردمند و نيازمندى قصد حضرت را نمى كند، مگر آنكه خداوند حاجت او را برآورده و درد و اندوهش را برطرف مى سازد و گره مشكلات او را مى گشايد. پسرم ((محمد حسين )) نيز قصد درِ خانه حضرت كرد و رفع مشكلاتش را از او خواستار شد كه دعايش برآورده شد و خداوند رنج و اندوهش را برطرف ساخت .
ابوالفضل نسيمى از رحمتهاى الهى ، درِ رحمتى از درهايش و وسيله اى از وسايل اوست و او را نزد خداوند منزلتى والاست . اين موقعيت ، نتيجه جهاد خالصانه در راه خدا و دفاع از آرمانها و اعتقادات اسلامى و پشتيبانى از سالار شهيدان در سخت ترين شرايط است ؛ دفاع از ريحانه رسول خدا تا آخرين مرحله و جانبازى در راه اهداف مقدسش . اينها برخى از لقبهاى حضرت است كه ويژگيهاى شخصيت بزرگ و صفات نيك و مكارم اخلاق او را بازگو مى كند.(18)

 

شمايل 
حضرت آيتى از جمال و زيبايى بود. رخساره اش زيبا، چهره اش پرشكوه ، اندامش متناسب و نيرومند بود كه آثار دليرى و شجاعت را به خوبى نمايان مى ساخت . راويان او را خوبرو و زيبا وصف كرده اند و گفته اند: ((رشادت اندام و قامت ايشان به حدى بود كه بر اسب نيرومند و بزرگى مى نشست ، ليكن در همان حال پاهايش بر زمين خط مى انداخت )).(19)
به خدا مى سپارمت :
قلب مادر آكنده از محبت به عباس و از زندگى نزد او عزيزتر و گراميتر بود. مادر از چشم حسودان بر او مى ترسيد كه مبادا به او آسيبى برسانند و رنجورش كنند، لذا او را در پناه خداوند متعال قرار مى داد و ابيات زير را درباره اش مى سرود:
((فرزندم را از چشم حسودان نشسته و ايستاده ، آينده و رونده ، مسلمان و منكر، بزرگ و كوچك و زاده و پدر در پناه خداوند يكتا قرار مى دهم )).(20)

 

با پدر 
امام اميرالمؤ منين حال فرزند خود را در كودكى بشدت رعايت مى كرد و عنايتى خاص به او داشت ، خصوصيات ذاتى مبتنى بر ايمان و ارزشهاى عميق انسانى خود را به فرزند منتقل مى كرد و در چهره فرزندش قهرمانى از قهرمانان اسلام را مشاهده مى كرد كه براى مسلمانان صفحات درخشانى از سرافرازى و كرامت به يادگار خواهد گذاشت . اميرالمؤ منين پسر را غرق بوسه مى كرد و فرزند، عواطف و قلب پدر را مسخّر كرده بود.
مورخان نقل مى كنند كه : ((روزى اميرالمؤ منين ، عباس را در دامان خود گذاشت ، فرزند آستينهايش را بالا زد و امام در حالى كه بشدت مى گريست به بوسيدن ساعدهاى عباس پرداخت . ام البنين حيرت زده از اين صحنه ، از امام پرسيد:
چرا گريه مى كنى ؟
حضرت با صدايى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آنچه را بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين شتابان و هراسان پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟
حضرت با آوايى مملوّ از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از ساعد قطع خواهند شد)).
اين كلمات چون صاعقه اى بر ام البنين فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با دهشت و به سرعت پرسيد:
((چرا قطع مى شوند؟))
امام به او خبر داد كه فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول اللّه ( صلّى اللّه عليه و آله ) دستانش قطع خواهند شد. ام البنين به شدت گريست و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش شريك شدند.(21)
سپس ام البنين به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت كه فرزندش فدايى سبط گرامى رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و ريحانه او خواهد بود.

 

رشد 
ابوالفضل العباس ، از بالندگى شايسته اى برخوردار بود و كمتر انسانى از چنين امكان رشدى برخوردار مى گردد. حضرت در سايه پدرش ، (پرچمدار عدالت اجتماعى بر روى زمين ) رشد كرد و از علوم ، تقوا، گرايشهاى والا و عادات پاكيزه او بهره مند گشت ، تا آنكه در آينده نمونه كامل و تصويرى گويا از امام متقيان باشد. مادرش بانو فاطمه نيز در تربيت فرزند اهتمامى شايسته داشت و بذر همه صفات كمال و فضايل و خدادوستى را در زمين بكر وجود فرزند كاشت ، كه بر اثر آن ، حضرت عباس در تمام زندگى خود، طاعت خدا و جلب مرضات او را در سرلوحه كار خود قرار داد.

ابوالفضل ، ملازم برادرانش ريحانه و دو سبط گرامى رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) حسن و حسين ( عليهما السّلام ) سروران جوانان بهشت بود و از آنان اصول فضيلت و بنيادهاى آداب والا را فراگرفت . مخصوصاً هماره با برادرش سيدالشهداء بود و در سفر و حضر از او جدا نمى شد و از رفتار برادرش بشدت اثر گرفت و الگوهاى رفتارى او را در جان خود استوار ساخت و صفات نيك او را در خود متمثل كرد تا آنجا كه جلوه اى كامل از برادر در خصوصيات و ديدگاههايش ‍ شد. امام نيز كه محبت بى شائبه و جانبازى او را نيك دريافته بود او را بر همه اهل بيت خود مقدم مى داشت و خالصانه به او محبت مى ورزيد.

الگوهاى تربيتى والاى ابوالفضل العباس ، او را به سطح مصلحان بزرگ بشريت رساند، مصلحانى كه با جانبازيهاى والا و تلاشهاى مستمر براى نجات بشريت از ذلّت و بندگى و احياى آرمانهاى بلند انسانى ، مسير تاريخ را عوض ‍ كردند.
ابوالفضل از همان آغاز، آموخت كه در راه اعلاى كلمه حق و برافراشتن پرچم اسلام كه خواهان آزاد كردن اراده انسانى و ايجاد جامعه برينى است كه عدالت ، محبت و فداكارى و ازخودگذشتگى بر آن حاكم باشد جان بازى كند. اين اعتقادات بزرگ در جان عباس ريشه داشت و با هستى اش عجين شده بود تا آنجا كه با تمام قوا در راه آنها پيكار كرد. طبيعى بود كه چنين باشد؛ زيرا پدرش ‍ اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) و برادرانش ، حسن و حسين ( عليهما السّلام ) نهال ارزشها را در جانش ‍ غرس كرده بودند؛ بزرگوارانى كه مشعل حرّيت و كرامت را در دست گرفتند و افقهاى روشنى براى ملتهاى روى زمين گشودند، تا آزادى و كرامت خود را باور كنند و حق و عدالت و ارزشهاى والاى انسانى بر آنان حاكم باشد.

 

 

فصل دوّم : عباس (ع ) و ديدگاهها 
ابوالفضل ( عليه السّلام ) دل و انديشه بزرگان را مسخّر خود كرد و براى آزادگان در همه جا و هر زمان سرودى جاودانه گشت ؛ زيرا براى برادرش دست به فداكارى بزرگى زد، برادرى كه در برابر ظلم و طغيان خروشيد و براى مسلمانان عزت جاودانه و عظمتى هميشگى ، به ارمغان گذاشت .
در اينجا، برخى از اظهار نظرهاى بزرگان را درباره شخصيت ابوالفضل ( عليه السّلام ) مى آوريم .

1 امام سجّاد(ع ) 
امام على بن الحسين ، حضرت زين العابدين ( عليه السّلام ) از سروران تقوا و فضيلت در اسلام به شمار مى رود. اين امام بزرگوار هماره براى عمويش عباس ‍ طلب رحمت مى كرد و از فداكاريهايش درباره برادرش حسين ( عليه السّلام ) به نيكى ياد مى كرد و جانبازيهاى بزرگش را مرتّب مى ستود. از جمله سخنان حضرت درباره عمويش ، اين موارد را ذكر مى كنيم : ((خداوند عمويم عباس را رحمت كند كه از خودگذشتگى كرد و نيك از عهده آزمايش برآمد. خود را فداى برادر كرد تا آنكه دستانش بريده شد، خداوند به جاى آنها چون جعفر بن ابى طالب ، دو بال عطا كرد تا بدانها با ملائكه در بهشت پرواز كند. عباس را نزد خداوند متعال منزلتى است كه همه شهيدان در روز قيامت بر او غبطه مى خورند…)).(22)
اين كلمات ، فداكاريهاى ابوالفضل را در راه برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسين ( عليه السّلام ) به خوبى بيان مى كند. حضرت در ايثار و از خودگذشتگى و جانبازى تا جايى پيش رفت كه زبانزد تاريخ و سَمبل فداكارى گشت ، دستان گرامى اش را روز عاشورا در راه برادر داد و تا آخرين لحظه پايدارى كرد تا آنكه به خون خود درغلتيد.
اين فداكاريهاى بزرگ نزد خداوند بى اجر نماند و حضرتش با پاداشها و كرامتهايش به عباس ، او را بر تمامى شهيدان راه حق و فضيلت در دنياى اسلام و غير آن ، برترى بخشيد تا آنجا كه همه بر او غبطه مى خورند.

 

2 امام صادق (ع ) 
امام صادق ( عليه السّلام ) عقل ابداعگر و انديشمند اسلام و چهره بى مانند دانش ‍ بشرى ، همواره از عمويش عباس تجليل به عمل مى آورد و با درود و ستايشهاى عطرآگين از او ياد مى كرد و مواضع قهرمانانه اش در روز عاشورا را بزرگ مى داشت . از جمله سخنانى كه امام درباره قمر بنى هاشم فرموده است ، بيان زير مى باشد:
((عمويم عباس بن على ( عليهما السّلام ) بصيرتى نافذ و ايمانى محكم داشت . همراه برادرش حسين جهاد كرد، به خوبى از بوته آزمايش بيرون آمد و شهيد از دنيا رفت …)).(23)
امام صادق ( عليه السّلام ) از برترين صفات مجسم در عمويش كه مورد شگفتى اوست چنين نام مى برد:

الف ((تيزبينى )):
تيزبينى ، پيامد استوارى راءى و اصالت فكر است و كسى بدان دست پيدا نمى كند، مگر پس از پالودگى روان ، خلوص نيت و از خود راندن غرور و هواهاى نفسانى و عدم سلطه آنها بر درون آدمى .
تيزبينى از آشكارترين ويژگيهاى ابوالفضل العباس بود. از تيزبينى و تفكر عميق بود كه حضرت به تبعيت از امام هدايت و سيدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) برخاست و بدين گونه به قله شرف و كرامت دست يافت و خود را بر صفحات تاريخ ، جاودانه ساخت . پس تا وقتى ارزشهاى انسانى پايدار است و انسان آنها را بزرگ مى شمارد، در برابر شخصيت بى مانند حضرت كه بر قله هاى انسانيت دست يافته است سر بر زمين مى سايد و كرنش مى كند.

ب ((ايمان استوار)):
يكى ديگر از صفات بارز حضرت ، ايمان استوار و پولادين اوست . از نشانه هاى استوارى ايمان حضرت ، جهاد در كنار برادرش ، ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) بود كه هدفش جلب رضايت پروردگار متعال به شمار مى رفت . و همانطور كه در رجزهايش روز عاشورا بيان داشت از اين جانبازى كمترين انگيزه مادى نداشت و همين دليلى گوياست بر ايمان استوار حضرت .
ج ((جهاد با حسين (ع ) )):
فضيلت ديگرى كه امام صادق ( عليه السّلام ) براى عمويش ، قهرمان كربلا، عباس ( عليه السّلام ) نام مى برد، جهاد تحت فرماندهى سالار شهيدان ، سبط گرامى پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) و آقاى جوانان بهشت است . جهاد در راه آرمان برادر، بزرگترين فضيلتى بود كه حضرت ابوالفضل بدان دست يافت و نيك از عهده آزمايش به درآمد و در روز عاشورا قهرمانيهايى از خود نشان داد كه در دنياى دلاورى و شجاعت بى مانند است .

 

زيارت امام صادق (ع ) 
امام صادق ( عليه السّلام ) به زيارت كربلا، سرزمين شهادت و فداكارى رفت و پس ‍ از زيارت امام حسين و اهل بيتش ( عليهم السّلام ) و اصحاب برگزيده اش با شوق به زيارت قبر عمويش ، عباس شتافت و بر سر مرقد بزرگ آن بزرگوار ايستاد و زيارت زير را كه منزلت عباس را نشان مى دهد و بر مكانت او گواهى مى دهد با اين سرآغاز خواند: ((سلام خدا و سلام ملائكه مقرّب و انبياى مرسل و بندگان صالح و همه شهيدان و صديقان پاك ، شبانه روز بر تو باد اى پسر اميرالمؤ منين …)).
امام صادق عمويش عباس را با اين كلمات كه دربردارنده همه مفاهيم و معانى تجليل و بزرگداشت است ، مورد خطاب قرار مى دهد. درود و سلام خداوند، ملائكه ، پيامبران مرسل ، بندگان صالح ، شهيدان و صديقان را بر او مى فرستد و اين بهترين و برترين سلامى است براى پرچمدار كربلا.
سپس عصاره نبوت ، امام صادق ( عليه السّلام ) زيارت خود را چنين پى مى گيرد: ((به تسليم ، تصديق ، وفادارى و فداكاريت در راه جانشين پيامبر مرسل ، سبط برگزيده ، راهنماى عالم ، وصّى ابلاغگر و مظلوم ستمديده ، شهادت مى دهم …)).
در اينجا امام صادق ( عليه السّلام ) بهترين نشانه هايى كه به شهيدان بزرگ تقديم مى شود به عمويش عباس تقديم مى دارد. افتخاراتى از اين گونه :

الف تسليم :
همه امور خود را به برادرش سيدالشهداء سپرد و در همه مراحل و مواقف ، متابعت از او را بر خود واجب كرد تا آنكه در راه او به شهادت رسيد؛ زيرا به امامت برادرش كه مبتنى بر ايمان استوار به خداوند است آگاهى داشت و درستى راه و نيت خالص و راءى اصيل برادر را مى دانست و بدانها باور داشت .

ب تصديق :
عباس ( عليه السّلام ) برادرش ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را در تمامى مواقف و ديدگاهها تصديق كرد و هرگز در درستى و عدالت آرمان او به خود شك راه نداد و يقين داشت برادرش بر حق است و هركه با او سر ستيز دارد در گمراهى آشكار است .
ج وفادارى :
يكى ديگر از صفات نيكى كه امام صادق ( عليه السّلام ) به عمويش ابوالفضل نسبت مى دهد، وفادارى است ؛ هر پيمانى را كه در راه دفاع از برادرش امام حق و حقيقت ابوعبداللّه الحسين ( عليه السّلام ) با خدا بسته بود بجا آورد و در سخت ترين شرايط و مراحل در كنار برادر ايستاد و از او جدا نشد تا آنكه دستانش قطع شد و خود در راهش به شهادت رسيد. وفادارى كه از والاترين صفات است ، از ويژگيهاى اساسى و عناصر حضرت ابوالفضل بود، او آفريده شده بود تا نسبت به دور و نزديكان وفادار باشد.

د فداكارى :
امام صادق ( عليه السّلام ) به فداكارى و جانبازى عمويش در راه برادرش ‍ سيدالشهداء( عليه السّلام ) گواهى مى دهد، حضرت خالصانه براى از بين بردن باطل ، فداكارى كرد و با پيشوايان كفر و باطل به ستيز پرداخت و با برادر در جانبازيهاى بزرگ و بى نظير تاريخ شركت كرد. به قسمت ديگرى از اين زيارت بزرگ توجه كنيم :
((پس خداوند از طرف پيامبرش و اميرالمؤ منين و حسن و حسين صلوات خدا بر آنان باد بر آنچه پايدارى ، خويشتندارى و يارى كردى ، به تو بهترين پاداش بدهد كه بهشت ، بهترين فرجام است )).
اين قسمت شامل تجليل و تقدير حضرت عباس از سوى امام صادق ( عليه السّلام ) است ؛ زيرا با فداكاريهاى بزرگ در راه سالار شهيدان و جانبازى در راه او و تحمل هرگونه سختى در كنار او، شايسته اين بزرگداشت است . حضرت در اين تلاشها و مقاومتها تنها رضاى خدا را مد نظر داشت و خداوند نيز عوض ‍ پيامبرش ، مولاى متقيان ، حسن و حسين سلام اللّه عليهم اين جانبازيها را ارج نهاد و به او بهترين پاداشها را عطا كرد.
امام صادق ( عليه السّلام ) زيارت خود را پى مى گيرد و صفات والاى عمويش ‍ عباس و جايگاهش را نزد خداوند ياد مى كند و مى فرمايد:
((گواهى مى دهم و خدا را گواه مى گيرم كه تو در همان راه پيكارگران ((بدر)) و مجاهدان در راه خدا و صافى ضميران خداخواه در جهاد دشمنانش و مدافعان استوار دوستانش و يارى كنندگان اوليايش ، پيش رفتى و چون آنان كوشيدى ، پس خداوند بهترين ، والاترين و كاملترين پاداشى كه به مطيعان واليان امرش و اجابت كنندگان دعوتش مى دهد، به تو عطا كند…)).(24)

امام صادق ( عليه السّلام ) عقل ابداعگر و انديشمند اسلام گواهى مى دهد و خدا را به شهادت مى طلبد بر اينكه عمويش عباس در جهادش دوشادوش برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسين ( عليه السّلام ) بر همان راه شهيدان بدر پيش رفت ؛ رادمردانى كه با خون پاك خود پيروزى هميشگى اسلام را مسجّل كردند و با يقين به عادلانه بودن آرمان خود و با آگاهى و بصيرت تام ، شهادت را انتخاب كردند و پرچم توحيد و كلمه حق را بر بلنداى تاريخ به اهتزاز درآوردند. ابوالفضل العباس نيز در اين راه درخشان پيش تاخت و براى نجات اسلام از چنگال بى سر و پاى اموى و ابوسفيان زاده كه مى خواست كلمه الهى را محو كند و پرچم اسلام را درهم بپيچد و مردم را به جاهليت نخستين برگرداند، قيام كرد و به شهادت رسيد.
ابوالفضل تحت فرماندهى برادرش ، پدرآزادگان در برابر طاغوت خونريز اموى ايستاد و با پايدارى و قيام آنان بود كه كلمه حق تثبيت و اسلام پيروز شد و دشمنان حق و حقيقت و امام بشدت شكست خوردند.
امام صادق ( عليه السّلام ) زيارت خود را ادامه مى دهد و صفات برگزيده عمويش ‍ عباس را برمى شمارد و پاداش او را چنين ياد مى كند:
((شهادت مى دهم (كه ) حق نصيحت را بجا آوردى و نهايت تلاشت را كردى ، پس خداوند تو را در ميان شهيدان مبعوث كرد و روحت را با روحهاى سعيدان همراه ساخت و در وسيعترين منزل بهشتى جاى داد و بهترين غرفه را به تو عطا كرد و نامت را در ((علّيين )) پرآوازه ساخت و با پيامبران ، شهيدان و صالحان كه چه خوب رفيقانى هستند محشورت كرد.
شهادت مى دهم كه تو سستى نكردى و عقب ننشستى و با بصيرت نسبت به امرت پيش رفتى در حالى كه به صالحان اقتدا كرده بودى و پيامبران را پيروى مى كردى . پس خداوند ما، تو، پيامبرش و اوليايش را در جايگاه برگزيدگان و پاكان جمع كند كه اوست مهربانترين مهربانان )).(25)
در قسمت پايانى زيارت ، متوجه اهميت بى مانند و موقعيت والاى حضرت عباس نزد امام صادق ( عليه السّلام ) مى شويم ؛ زيرا اين قهرمان بزرگوار با نصيحت خالصانه و فداكارى در راه ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله )، امام حسين ( عليه السّلام ) از احترامى خاص نزد امام برخوردار گرديد؛ لذا امام صادق دعا مى كند تا خداوند عمويش را به بالاترين درجات قرب برساند و او را با پيامبران و صديقان محشور كند.

 

3 حضرت حجت (ع ) 
مصلح بزرگ ، حجت خدا و بقية اللّه الاعظم ، امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف قائم آل محمد( صلّى اللّه عليه و آله ) در بخشى از سخنان زيباى خود درباره عمويش عباس ( عليه السّلام ) چنين مى گويد:
((سلام بر ابوالفضل ، عباس بن اميرالمؤ منين ، همدرد بزرگ برادر كه جانش ‍ را فداى او ساخت و از ديروز بهره فردايش را برگزيد، آنكه فدايى برادر بود و از او حفاظت كرد و براى رساندن آب به او كوشيد و دستانش قطع گشت . خداوند قاتلانش ، ((يزيد بن رقاد)) و ((حكيم بن طفيل طايى )) را لعنت كند…)).(26)
امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه صفات والاى ريشه دار در عمويش ، قمر بنى هاشم و مايه افتخار عدنان را چنين برمى شمارد و مى ستايد:
1 همدردى و همگامى با برادرش سيدالشهداء( عليه السّلام ) در سخت ترين و دشوارترين شرايط تا آنجا كه اين همگامى و همدلى ضرب المثل تاريخ گشت .
2 فرستادن توشه آخرت با تقوا، خويشتندارى و يارى امام هدايت و نور.
3 فدا كردن جان خود، برادران و فرزندانش در راه سرور جوانان بهشت ، امام حسين ( عليه السّلام ).
4 حفاظت از برادر مظلومش با خون خود.
5 كوشش براى رساندن آب به برادر و اهل بيتش هنگامى كه نيروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسيدن قطره اى آب به خاندان پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) شده بودند.
4 شاعران 
شاعران آزاده متمسك به اهل بيت ( عليهم السّلام ) شيفته شخصيت ابوالفضل كه در اوج بزرگى و شرافت مى درخشيد، بودند و تحت تاءثير شخصيت بى مانند و صفات والاى او قصايد زيبايى سرودند كه از شاهكارهاى ادب عرب به شمار مى رود. در اينجا پاره اى از آنها و شعرشان را نقل مى كنيم :

1 كميت :
بزرگترين شاعر اسلام ((كميت اسدى )) دلباخته عظمت ابوالفضل بود و در يكى از ((هاشميات )) جاودانه خود چنين سرود: ((… و ابوالفضل خاطره شيرين آنان ، درمان جانها از دردهاست )).(27)
ياد ابوالفضل و ساير اهل بيت ( عليهم السّلام ) نزد هر بزرگ منشى شيرين است ؛ زيرا يادآورى فضيلت و كمال مطلق است . همچنين داروى جانها از بيماريهاى جهل و غرور و ديگر بيماريهاى روحى است .

2 فضل بن محمد:
فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيداللّه بن عباس ( عليه السّلام ) از نوادگان ابوالفضل ، شاعرى آسمانى و شيفته شخصيت نياى بزرگش پرچمدار كربلاست . در قصيده اى چنين مى سرايد:
((ايستادگى عباس را در كربلا روزى كه دشمن از همه سو ديوانه وار هجوم مى آورد، به ياد مى آورم . حمايت از حسين ( عليه السّلام ) نموده و در نهايت تشنگى او را نگهبانى مى كرد و روى نمى گرداند، سستى نشان نمى داد و پروانه وار به گرد وجود برادر مى گشت . هرگز صحنه اى چون رفتارش با حسين فضيلت و شرف بر او باد نديده ام . چه صحنه بى مانندى كه سرشار از فضيلت بود و جانشين او كردارش را تباه نكرده است )).(28)
اين ابيات شجاعت و دليرى بى مانند ابوالفضل ( عليه السّلام ) و نقش درخشان و افتخارآميز او را در حمايت برادرش پدر آزادگان و دفاع از او با خون خود و سقايى خاندان او را به خوبى نشان مى دهد. صحنه اى درخشانتر و زيباتر از اين موضع و حضور بى مانند ابوالفضل در كنار برادرش وجود ندارد. مواضع و شخصيت ابوالفضل بر نواده اش ((فضل )) تاءثيرى شگفت آور دارد و او را شيفته كرده است ؛ پس با قلبى آتشين و جانى سوخته ، طى ابيات لطيفى جدش را چنين مرثيه مى گويد:
((شايسته ترين كس براى گريستن بر او، رادمردى است كه حسين را در كربلا به گريستن واداشت ؛ برادر و فرزند پدرش على ، ابوالفضل آغشته به خون . آنكه در همه حال حق برادرى را بجا آورد و مواسات كرد كه از ثناگويى او عاجزيم و در عين تشنگى ، برادر را بر خود مقدم داشت )).(29)
آرى ، شايسته ترين مردمان براى بزرگداشت و گريستن بر او به سبب مصايب هولناكش ، ابوالفضل سمبل ايستادگى و فضيلت است . امام حسين ( عليه السّلام ) با شهادت برادر، كمرش شكست و بر او به تلخى گريست ؛ زيرا مهربانترين و نيكترين برادر خود را از دست داده بود.

3 سيد راضى قزوينى :
شاعر علوى سيد راضى قزوينى شيفته شخصيت ابوالفضل ( عليه السّلام ) مى شود و چنين او را مى ستايد:
((اى ابوالفضل ! اى سرور فضيلت و ايستادگى و خويشتندارى ! فضيلت جز تو را به پدرى قبول نكرد. كوشيدى و به اوج عظمت و بزرگى دست يافتى ، اما هر كوشنده اى به خواسته اش دست پيدا نمى كند. با عزّت و سرافرازى و علو همّت از پذيرفتن ظلم سرباز زدى و پيكان نيزه ها را مركب خود كردى )).(30)
ابوالفضل ( عليه السّلام ) از بنيانگذاران فضيلت و ايستادگى در دنياى عرب و اسلام به شمار مى رود. حضرتش مراتب كمال را پشت سر گذاشت و به قلّه شرف و كرامت دست يافت و براى رهايى از ذلّت و ظلم ، پيكان نيزه ها را برگزيد.

4 محمد رضا ازرى :
حاج ((محمد رضا ازرى )) در قصيده شيواى خود به ذكر و ستايش از صفات گرامى قمر بنى هاشم كه قلب و عقل آزادگان را تسخير كرده ، پرداخته است و چنين مى سرايد:
((براى كسب ياد و نام نيك بكوش كه نام نيك بهترين سرمايه كريمان است .
آيا ماجراى كربلا را كه غبار پيكارش آسمان را تيره و تار و نبردش گوش ‍ فلك را كر كرده است نشنيده اى ؟! روزى كه خورشيد از شدت گردباد آن تيره شده و امام هدايت به ابوالفضل پناهنده شده بود)).
در نخستين بيت ، ((ازرى )) آدمى را به كسب نام نيك فرامى خواند؛ زيرا تنها سرمايه ماندنى و پايدار همين ذكر جميل است .
در دومين بيت به عبرت گرفتن از واقعه كربلا كه آتش فشان فضايل و رادمرديهاى اهل بيت ( عليهم السّلام ) است ، دعوت مى كند.
در سوّمين بيت ، ((ازرى )) از پناه بردن سبط گرامى پيامبراكرم و ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) به حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) سخن مى گويد.
به ابيات ديگر ((ازرى )) كه در آنها از ياريها و دلاوريهاى عباس در راه برادرش سخن مى گويد توجه كنيم :
((چون شيرى از كنام خود پاسدارى كرد و بر دشمنان شوريد، آرى ، هژبر ((شرى ))(31) از بيشه خود دفاع مى كند. كوبش شمشيرها، چونان تندر و رعدهاى ابر سنگين بود، از شيرمردى كه با چهره خندان با انبوه دشمنان رو به رو مى شود و با غرور سرش را تقديم مرگ مى كند، سرافرازى كه در خانه ستم جايگير نمى شود تا آنكه بر ستارگان چيره شود.
آيا قريش نمى دانست كه او پيشاهنگ هر دشوارى و آزموده سختيها است ؟!)).(32)
اين ابيات بدقّت ، قهرمانيها و نقش درخشان حضرت ابوالفضل در دفاع از برادرش پدر آزادگان را تصوير مى كند و غرّيدن و هجوم چون شير حضرت را به صفوف دشمن و درهم شكستن حيوان صفتانى را كه براى دفاع از گرگان انسان نما جمع شده بودند نشان مى دهد. ابوالفضل بدون توجّه به انبوه دشمنان و سفلگان كه صحرا را پركرده بودند، با چهره اى خندان به پيكارشان مى رفت و در راه كرامت خود و عزّت برادرش به آنان جام مرگ مى نوشاند. قبايل قريش ‍ در اين نبرد بود كه دريافتند، عباس مرد دشواريها و فرزند و دست پرورده على ( عليه السّلام ) است ؛ آنكه بتهايشان را درهم شكسته و جاهليتشان را نسخ كرده و به پذيرفتن اسلام وادارشان كرده بود.
نظرات امامان معصوم و برخى از بزرگان ادب عرب را درباره ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) در همين جا به پايان مى بريم .

 

فصل سوّم : ويژگيهاى روحى 
سرورمان عباس ( عليه السّلام ) دنيايى از فضايل و نيكى بود. هر صفت نيك و گرايش والا را كه بتوان تصور كرد، جزء ذاتيات او بود و همين افتخار او را بس ‍ كه زاده اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) داراى تمامى فضايل دنيا بود. ابوالفضل همه فضيلتها و صفات پدر را به ارث برد تا آنكه نزد مسلمانان سَمبل هر فضيلتى و نماد هر ارزشى والا گشت .
در اينجا به اختصار برخى صفات حضرت را ياد مى كنيم :

 

1 شجاعت
دليرى و شجاعت ، گوياترين نشان مردانگى است ؛ زيرا نشانه قوت و استوارى و ايستادگى در برابر حوادث مى باشد. ابوالفضل اين صفت والا را از پدرش كه شجاعترين انسان هستى است و داييهايش كه از دلاوران نامدار عرب بودند و در ميان ساير قبايل بدين صفت مشهور بودند، به ارث برده بود.
ابوالفضل دنيايى از قهرمانيها بود و آنگونه كه مورخان گفته اند در جنگهاى همراه پدرش هرگز ترسى به خود راه نداد. روز عاشورا نيز آنچنان شجاعتى از خود نشان داد كه زبانزد تاريخ گشت . ابوالفضل در اين روز كه از حماسى ترين روزهاى تاريخ اسلام است ، در برابر انبوه دشمنان كه دشت را پر كرده بودند آنقدر دلاورى نشان داد كه شجاعان قوم را متزلزل و عامه سپاهيان را هراسان كرد و زمين ، زير پايشان لرزيد و مرگ بر آنان سايه افكند تا آنجا كه به حضرتش پيشنهاد فرماندهى كل سپاه را در صورت كناره گيرى از يارى برادرش دادند. ليكن عباس بر آن تمسخر زد و بر ايمان و عقيده اش و دفاع از آرمان مقدسش افزوده شد.
شجاعت و دلاورى حضرت عباس ( عليه السّلام ) در روز عاشورا براى به دست آوردن سودى مادى از اين زندگى نبود، بلكه دفاع از مقدّسّترين آرمانهاى مجسم در نهضت برادرش سيدالشهداء بزرگترين مدافع حقوق محرومان و ستمديدگان به شمار مى رفت .

 

با شاعران 
شاعران از شجاعت ، دليرى ، رادمردى حضرت و شكستى كه يك تنه به سپاه اموى وارد كرد، همواره در شگفت بوده اند و شيفته شخصيت والاى او گشته اند. براى مثال ، شمارى از آنان را كه در اين باب داد سخن داده اند مى آوريم .

الف سيد جعفر حلى :
شاعر علوى ((سيد جعفر حلى )) در قصيده درخشان خود، ترس و هراس ‍ سپاه اموى از پيكارهاى حضرت را چنين تصوير مى كند:
((از شير كارآزموده نبردها، بر سپاهيان اموى ، عذاب فرو ريخت . جز هجوم شيرى خشمگين و غرّان كه خواسته اش را نيك آشكار كرده بود، چيزى آنان را هراسان نكرد. ترس از مرگ ، چهره هاى آنان را اندوهگين كرده بود. اما عباس در آن ميانه خندان بود.
ميمنه و ميسره سپاه را درهم مى ريخت ، آنان را درهم مى كوفت و سرهايشان را درو مى كرد. دلاورى به او حمله نمى كرد مگر آنكه مى گريخت و سرش ، پيشاپيش او حركت مى كرد. اسبان را چنان با نيزه اش رنگ آميزى كرد كه سياه و سپيدشان يكسان شدند. بر شكارش خشمناكانه هجوم نمى آورد مگر آنكه بلاى محتوم را بر او سرازير مى كرد. پيشروى او رنگى از درنگ و هراس ‍ داشت ، گويى براى تسليم پيش مى رود. قهرمانى كه شجاعت را از پدرش به ارث برد و بدان ، دماغ پرباد گمراه زادگان را به خاك ماليد)).
مى بينيد چگونه ((حلى )) هراس فراگير امويان را از هجوم قمربنى هاشم ، قهرمان اسلام وصف مى كند و آشفتگى صفوف آنان را تصوير مى نمايد.
عباس با قلبى آرام و چهره اى خندان به لشكر دشمن مى تازد و از كشته ، پشته مى سازد و اسبان آنان را با خونشان رنگين مى كند. تا جايى كه مى دانيم هرگز كسى شجاعت و دليرى را چنين ترسيم نكرده است و بدون گزافگويى ، عباس همانگونه كه مورخان نوشته اند خسارتهاى سنگينى به اهل كوفه وارد كرد.
((سيد جعفر حلى )) همچنان در وصف شجاعت ابوالفضل ، داد سخن مى دهد و مى گويد:
((قهرمانى كه هنگام سوار شدن بر اسب بزرگ ، گويى كوهى سرافراز، بر اسب نشسته است و شگفتا كه اسبى ، چنين كوهى را خوب تحمل مى كند و رهوار مى تازد! سوگند به برق شمشيرش و من جز به آذرخش آسمانى ، سوگند نمى خورم اگر شهادت او مقدّر نبود، با شمشيرش هستى را مى زدود؛ ليكن اين خداوند است كه هرچه اراده كند، مقدر مى سازد و بر آن حكم مى راند)).(33)
تيغ ابوالفضل صاعقه اى ويرانگر بود كه بركوفيان فرود آمد و اگر قضاى الهى نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى كرد.

 

ب كاشف الغطاء:
امام ((محمد كاشف الغطاء)) شيفته شجاعت ابوالفضل شده و طى قصيده درخشانى او را چنين مى ستايد:
((هنگامى كه عباس خندان به رزمگاه پا مى گذاشت ، چهره هاى امويان را هراس از مرگ ، دژم (اندوهگين ) مى كرد.
به مرگ آورى ، آگاه بود و شمشيرش كارآزمودگان را از پا درمى آورد.
وقتى كه تيرگى و سختى جنگ ، چون شبى تاريك به اوج مى رسيد، مرگبارترين روز دشمنانش آغاز مى شد)).(34)
هراس از ابوالفضل چهره هاى امويان را تيره كرده ، زيرا سرهاى قهرمانان آنان را درو كرد و روحيه آنان را درهم شكست و بارانى از عذاب بر آنان فروباريد.

 

ج فرطوسى :
شاعر دلباخته اهل بيت ، شيخ ((عبدالمنعم فرطوسى )) نور به قبرش ببارد در حماسه جاويدان خود، دليرى و شجاعت ابوالفضل در ميدان نبرد را چنين مى ستايد:
((در هر هجومى در جهاد، كوه است و در استوارى هنگام رويارويى كوهى است . تمامى گُردى و عزت پدرش على در او ريشه دواند و بارور گشت . در هر دلى و جانى ، نقشى از خود به يادگار گذاشته و در هر ديدار، هراسى در روان دشمن افكنده است )).
سپس همو، شكستهاى سنگين سپاه اموى به وسيله ابوالفضل را چنين ترسيم مى كند:
((چون پرچمى برفراز دژى ، بر پشت اسب خود نشست و در تيرگى چون شب جنگ ، ماهوار درخشيد. دلهاى دلاوران از ديدن هيبت او فرو ريخت و چون هوا از پهلوهايشان به درآمد و بدنهاى درهم شكسته شان بر زمين افتاد در حالى كه سرهايشان پرّان بود و او انبوه لشكريان را با يد بيضاى خود به سوى مرگ مى راند)).(35)
شجاعت و دلاورى ابوالفضل ، شاعران بزرگ را شيفته خود كرد و ضرب المثل تاريخ گشت .
آنچه بر اهميت اين شجاعت مى افزايد ((للّه )) بودن آن است . حضرت ، شجاعت خود را در راه يارى حق و دفاع از آرمانهاى والاى اسلام به كار گرفت و هرگز دربند دستاوردهاى مادى زندگى زودگذر نبود.

 

2 ايمان به خدا 
قوت ايمان به خدا و استوارى در آن ، يكى از بارزترين و بنيادى ترين ويژگيهاى ابوالفضل بود. حضرت در دامان ايمان ، مركز تقوا و آموزشگاه خداپرستى و خداخواهى ، تربيت يافت و پدرش ، پيشواى موحّدان و سرور متقيان ، جانش را با جوهر ايمان و توحيد حقيقى پرورش داد و تغذيه كرد. پدر، او را با ايمان مبتنى بر آگاهى و تعمّق در حقايق هستى و رازهاى طبيعت ، تغذيه نمود؛ ايمانى كه خود چنين وصفش كرده بود:
((اگر پرده ها برايم كنار زده شوند، بر يقينم افزوده نخواهد شد)).
اين ايمان ژرف و ريشه دار با ذرّات وجود حضرت عباس عجين شد و او را به يكى از بزرگان تقوا و توحيد بدل ساخت . و بر اثر همين ايمان پايدار و عظيم بود كه ايشان ، خود، برادران و شمارى از فرزندانش را در راه خدا و تنها براى خدا قربانى كرد.
عباس ( عليه السّلام ) با دلاورى به دفاع از دين خدا و حمايت از عقايد اسلامى كه در آستانه تحريف شدن و نابودى در زمان حكومت امويان قرار گرفته بود، برخاست و در اين كار فقط خداوند و رضاى حق و جايگاه اخروى را مد نظر داشت .

 

3 خويشتندارى 
يكى ديگر از صفات برجسته ابوالفضل ( عليه السّلام ) عزّت نفس و خويشتندارى بود. حضرت از زندگى خفت بار زير سايه حكومت اموى ابا داشت ؛ حكومتى كه بندگان خدا را برده خود و اموال بيت المال را دارايى شخصى كرده بود و به دنبال برادرش ، پدر آزادگان كه صلاى عزّت و كرامت در داده بود و مرگ زير سايه هاى نيزه ها را سعادت و زندگى با ظالمان را اندوهبار اعلام كرده بود، دست به قيامى خونين زد و به ميدان نبرد و جهاد پا گذاشت .
ابوالفضل ( عليه السّلام ) در روز عاشورا عزّت نفس و خويشتندارى را با تمام ابعاد و آفاقش مجسم ساخت . امويان او را به شرط كناره گيرى از برادرش ، وعده فرماندهى كل قوا دادند، ليكن حضرت بر آنان تمسخر زد و فرماندهى سپاه آنان را لگدمال كرد و با شوق و اخلاص ، به سوى آوردگاه شتافت و در راه دفاع از حرّيت ، دين و آزادگى خود، كُندآوران را به خاك انداخت و سرها را درو كرد.

 

4 صبر 
يكى از ويژگيهاى ابوالفضل ( عليه السّلام ) شكيبايى و بردبارى در برابر حوادث تلخ و دشوار بود. مصايبى كه در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، كوهها را مى گداخت ، ليكن ايشان همچنان استوار بودند و كمترين سخنى دالّ بر دردمندى بر زبان نياوردند. حضرت همچون برادرش ، سيدالشهداء كه صبرش ‍ از صلابت و سنگينى كوههاى سر به فلك كشيده ، بيش بود و به پيروى از امامش ، خود و اراده اش را تسليم پروردگار بزرگ كرد و هرچه را بر خود و خاندانش نازل شد با چشم رضامندى نگريست . حضرت ابوالفضل ، ستارگان تابناك و اصحاب باوفا را مى ديد كه بر دشت سوزان كربلا چون قربانيها به خون تپيده اند و آفتاب ، آنان را مى گدازد، مويه و فرياد كودكان را مى شنيد كه بانگ ((العطش )) سر داده اند، نوحه بانوان حرم وحى بر كشتگان خود را مى شنيد، تنهايى برادرش ، سيدالشهداء را در ميان كركسهاى كوفه و مزدوران ابن مرجانه كه براى كشتنش بر يكديگر پيشى مى گرفتند تا به رهبرشان نزديك شوند، مى ديد. آرى ، همه اين حوادث سنگين را مى ديد، ليكن امر خود را به خداى متعال واگذار كرده بود و بدون كمترين تزلزلى پاداش را از پروردگارش ‍ درخواست مى كرد.

 

5 وفادارى
يكى ديگر از صفات ابوالفضل كه از برترين و برجسته ترين صفات است ، ((وفادارى )) است . حضرت در اين صفت ، گوى سبقت از همگان ربود و ركوردى جاودانى برجاى گذاشت و به بالاترين حد آن رسيد. نمونه هاى وفادارى حضرت را در اينجا مى آوريم .
الف وفادارى به دين :
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) از وفادارترين كسان به دين خود بود و بشدت از آن دفاع كرد. هنگامى كه اسلام در خطر نابودى قرار گرفت و دشمنان كمر بسته آن امويان با تمام وجود به انكار آن برخاستند و شبانه روز محو آن را وجهه نظر خود قرار دادند و با آن جنگيدند، ابوالفضل به رزمگاه پاگذاشت و در راه دين خود، مخلصانه جهاد كرد تا آنكه كلمه توحيد در زمين برقرار باشد و در آرمانهاى اعتقاديش دستانش قطع گشت و به خون خود درغلتيد.
ب وفادارى به امت :
سرور ما حضرت عباس ( عليه السّلام ) مى ديد كه امت اسلامى در زير كابوس تيره امويان دست و پا مى زند و زندگى مرگبار سراسر ذلت و خوارى را سپرى مى كند. گروهى از مجرمان اموى سرنوشت آنان را در دست گرفته ، ثروتهاى آنان را به باد مى دهند، با مقدرات آنان بازى مى كنند و حتى يكى از سپاسگزاران اموى با وقاحت و بدون شرم و حيا اعلام مى كند كه : (( (منطقه ) سواد؛ باغستان قريش است )) و چه اهانتى به امت بيش از اين .
در برابر وضعيت طاقت فرسا، ابوالفضل وفادارى به امت را در قيام ديد. پس همراه با برادرش و گروهى از رادمردان اهل بيت و آزادگان دلباخته آنان بپاخاست و شعار آزادى از يوغ بندگى امويان را سر داد و رهايى امت اسلامى از بردگى آنان را هدف خود كرد و جهادى مقدّس براى بازگرداندن زندگى كريمانه براى آنان را آغاز كرد و در راه اين هدف والا، خود و تمامى بپاخاستگان به شهادت رسيدند. پس كدام وفادارى به امت مثل اين وفادارى است ؟!
ج وفادارى به وطن :
سرزمين اسلامى در گرداب محنت و رنجهاى توانفرسا در ايام حكومت امويان ، غوطه ور بود. استقلال و كرامت خود را از دست داده بود و به باغستانى براى امويان ، سرمايه داران قريش و ديگر مزدوران بدل گشته بود.
تهيدستى و فقر، همه گير و مصلحان و آزادگان خوار شده بودند و مجالى براى آزادى فكر و نظر نمانده بود. حضرت عباس تحت رهبرى برادرش ‍ سيدالشهداء براى درهم شكستن اين حكومت سياه و فروپاشى پايه هاى آن ، قيام كرد و بر اثر فداكاريهاى آنان بود كه طومار حكومت اموى پس از چندى درهم پيچيده شد؛ در حقيقت بزرگترين وفادارى به وطن اسلامى همين است .
د وفادارى به برادر:
ابوالفضل پيمانى را كه با خداوند براى حفظ بيعت خود با برادرش ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و اولين مدافع حقوق مظلومان و محرومان بسته بود، بدان وفادار ماند. مردمان در طول تاريخ مانند اين وفادارى در حق برادر را نديده اند و قطعاً زيباتر از اين وفادارى در كارنامه وفاى انسانى به ثبت نرسيده است ؛ وفاداريى كه هر آزاده شريفى را به خود جذب مى كند.

 

6 قوّت اراده
((استوارى و قدرت اراده )) از مهمترين و بارزترين صفات بزرگان جاويد تاريخ است كه در كار خود موفق بوده اند؛ زيرا محال است افراد سست عنصر و ضعيف الاراده بتوانند كمترين هدف اجتماعى را محقق كنند يا كارى سياسى را به پايان برند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) در اراده نيرومند و عزم و جزم ، در بالاترين سطح قرار داشت . به اردوگاه حق پيوست و بدون تزلزل يا ترديد، پيش رفت و در عرصه تاريخ به عنوان بزرگترين فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر اين صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاريخ برايش ثبت نمى شد.

 

7 مهربانى 
محبت و مهربانى به محرومان و ستمديدگان بر وجود ابوالفضل مستولى بود و اين پديده به زيباترين شكل خود در كربلا آشكار شد و جلوه كرد؛ سپاه امويان آبشخور فرات را بر اهل بيت بستند تا آنان بر اثر تشنگى بميرند يا تسليم گردند. ابوالفضل كه لبهاى خشكيده و چهره هاى رنگ پريده فرزندان برادرش ‍ و ديگر كودكان را از شدت تشنگى ديد، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت . سپس به مهاجمان حمله كرد، راهى براى خود گشود و براى كودكان آب آورد و آنان را سيراب كرد. در روز دهم محرم نيز بانگ ((العطش )) كودكان را شنيد، دلش به درد آمد و مهر به آنان ، او را از جا كند. مشكى برداشت و در ميان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفت ، با آنان درآويخت و از فرات دورشان ساخت ، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را برطرف كند، ليكن مهربانى او اجازه نداد قبل از برادر و كودكانش سيراب شود، پس آب را فرو ريخت . حال در تاريخ امتها و ملتها بگرديد آيا چنين محبت و رحمتى را جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان خواهيد يافت ؟!
اينها پاره اى از صفات و فضايل ابوالفضل است كه با داشتن آنها چون پدرش به بالاترين قلّه مجد و كرامت دست يافت .

 

 

فصل چهارم : با رويدادها 
ابوالفضل ( عليه السّلام ) از همان كودكى به بعد، همگام حوادث بزرگى بود كه تنشى عميق در بنيادهاى فكرى مسلمانان ايجاد كرد؛ حوادثى نه خرد و نه ساده بلكه بس پيچيده و ريشه دار كه دقيقاً دور كردن اهل بيت از مراكز سياسى جامعه و به زير سلطه درآوردن آنان را هدف قرار داده بود. در اين دوران ، اعمالى در زمينه هاى اقتصادى و سياسى صورت گرفت كه با بسيارى از اصول و دستورات اسلامى مغايرت داشت . جلوه آشكار اين سياستگذارى در حكومت عثمان بود كه بخشيدن مناصب ادارى و امور دولتى به امويان و ((آل معيط)) و راندن بنى هاشم و ياران آنان از فرزندان صحابه از هرگونه مشاغل كليدى را وجهه همت خود كرد.

امويان بر تمامى دستگاههاى دولتى مسلّط شدند و خواسته و ناخواسته ، بحرانهاى حادى در ميان مسلمانان به وجود آوردند. به طور قطع اكثر آنان نه گرايشى به اسلام داشتند و نه كمترين شناختى نسبت به قوانين اسلامى براى ساختن جامعه اى بالنده و مبتنى بر محبت و همكارى و دورى از درجا زدن ، به دست آورده بودند. حكومت عثمان ، سرمايه دارى را در جامعه حاكم كرد، به امويان و برخى از فرزندان قريش امتيازات ويژه عطا كرد و راه گردآورى و انباشتن اموال به طور غيرمشروع را بر آنان گشود. اين سياست كجروانه موجب تنشهايى فراگير، نه تنها در زندگانى اقتصادى مردم ، بلكه در تمام جلوه هاى زندگى مردم گشت و تمام محافل اسلامى را به خرده گيرى از اين سياست واداشت تا آنكه گروههايى از ارتش كه در عراق و مصر به مرزدارى مشغول بودند راه مدينه را پيش گرفتند و از عثمان اعتدال در سياست ، دور كردن امويان از دستگاه حكومت و مخصوصاً بركنارى مستشار و وزيرش مروان بن حكم را كه به صورت آشكار آتش فتنه را در جامعه برمى افروخت خواستار شدند.

عثمان خواسته هاى انقلابيون را برآورده نكرد، تن به راءى اندرزدهندگان و دلسوزانش نداد، همچنان دست به دامان خاندانش شد و نزديكانش را در پناه گرفت و خود تحت اختيار آنان ماند. اخبار كجروى و انجام محرمات الهى توسط دست نشاندگانش ، پياپى به او مى رسيد، اما عثمان راه عذرتراشى را باز كرده بود و اعمال هر يك را به گونه اى توجيه مى كرد و پندگويان را به دشمنى با خاندان خود متهم مى كرد.
هنگامى كه تمامى راههاى مسالمت آميز براى بازداشتن عثمان از ادامه سياستهايش بسته شد، انقلابيون ناچار به كشتن او شدند و عثمان به بدترين شكلى به قتل رسيد.

مورخان مى گويند بهترين فرزندان صحابه ((از جمله محمد بن ابوبكر)) و بزرگان اصحاب و در راءس آنان صحابى بزرگوار و يار همراه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) عمار ياسر، كشتن او را تاءييد كردند و بر عمل آنان صحه گذاشتند.
بدين گونه حكومت عثمان كه از بزرگترين حوادث آن روزگار بود، در برابر چشمان باز و گوشهاى شنواى ابوالفضل به پايان رسيد. حضرت در آستانه شكوفايى و جوانى بود كه ديد چگونه فرصت طلبان اموى قتل عثمان را دستاويز تبليغاتى خودقراردادند،در بوق و كرنا كردند، پيراهن خونين او را بالا بردند و آن را شعارى براى قيام عليه حكومت حق و عادلانه امام اميرالمؤ منين قرار دادند.

بدترين ميراث حكومت وى ، ايجاد فتنه ميان مسلمانان و حصر ثروت ميان امويان و آل معيط و قرشيان دست نشانده آنان دشمنان و مخالفان عدالت اجتماعى بود. آنان به اتكاى همين ثروت بود كه دست به شورشى مسلحانه عليه حكومت امام اميرالمؤ منين كه دنباله طبيعى و امتداد حقيقى حكومت پيامبر بزرگوار( صلّى اللّه عليه و آله ) بود زدند. به هر حال ، ماجراى عثمان را وامى گذاريم و به ذكر بقيه حوادثى كه در زمان ابوالفضل ( عليه السّلام ) روى داد، مى پردازيم .

 

حكومت امام 
مساءله قطعى و مورد قبول همگان انتخابى بودن اميرالمؤ منين به خلافت است . حضرت از طرف تمامى طبقات مردم به خلافت برگزيده شد و در راءس ‍ آنان نيروهاى مسلحى بودند كه حكومت عثمان را سرنگون كردند. آنان با شوق تمام به سوى امام شتافته و ايشان را خليفه بلامنازع معرفى كردند و زمام امور را بديشان سپردند. اين انتخاب مورد قبول مردم تمامى شهرها و مناطق اسلامى واقع شد، تنها اهل شام و چند تن از اهل مدينه مانند ((سعد بن ابى وقاص ، عبداللّه بن عمر)) و برخى امويان كه حكومت امام را آغاز عدالت اجتماعى و پايان انحصار قدرت و ثروت خودشان مى دانستند و سياستهاى امام را مغاير با مطامع خود مى شناختند، از بيعت سرباز زدند و حكومت حضرت را نپذيرفتند. امام نيز طبق فرمان اسلام مبتنى بر آزادى همه مردم چه موافق حكومت و چه مخالف آن به شرط آنكه از اين آزادى سوء استفاده نكنند و دست به فساد و فتنه انگيزى نزنند، بر آنان سخت نگرفت و در تنگنا نگذاشت و از قوه قضائيه و اجرائيه اتخاذ تصميماتى قاطع عليه آنان را خواستار نشد. اين آزادى را بلوا و آشوب طلبى ، شورش مسلحانه عليه دولت و هرگونه توطئه محدود مى كند و در آن صورت است كه دولت اسلامى ملزم به مهار آنان و به كارگيرى قوانين خاص عليه سوء استفاده كنندگان است .
به هر حال ، انتخاب اميرالمؤ منين و بيعت با ايشان با رضايت كامل قاطبه مردم و فرزندان ملتهاى اسلامى روبه رو شد و همگان خشنودى خود را از اين انتخاب و بيعت به گونه اى آشكار كردند كه هيچ يك از خلفاى پيشين يا پس ‍ از حضرت از آن بهره مند نشدند.
به مجرد به دست گرفتن حكومت ، حضرت به شكلى مثبت و فراگير، عدالت خالص و حق ناب را عرضه كرد و هرگونه مصلحت شخصى را كه سود آن به خود يا بستگانش مى رسيد كنار گذاشت و مصالح تهيدستان و بينوايان را بر تمام مصالح ديگر مقدم داشت . خرسندى و سعادت حضرت آن بود كه اقشار مردم را در خير و سعادت و دور از فقر و درماندگى ببيند. در تاريخ شرق هرگز حكمرانى بدين پايبندى به حق و حقيقت و دلسوزى و محبت به محرومان و بينوايان ديده نشده است .
در اينجا ناگزيريم برخى مسايل حكومت امام ( عليه السّلام ) را بيان كنيم ؛ زيرا ارتباطى استوار با سيره و روش فرزندش ابوالفضل ( عليه السّلام ) دارد. از اين زاويه مى توان چشمه جوشانى كه ابوالفضل را سيراب كرد، بهتر شناخت و تربيت والاى فرزند را در دامان چنين پدرى پيشاهنگ عدالت اجتماعى در زمين نيكتر دريافت . در دامان پدر بود كه قربانى شدن در راه خدا و فداكارى را آموخت . همچنين با نگاهى به كارنامه حكومت اميرالمؤ منين ، انگيزه هاى سر باز زدن نيروهاى آزمند و منحرف ، از بيعت با حضرت و ايستادن در برابر ايشان و جنگ با ايشان و پس از شهادتشان با فرزندانش را دريافت .

 

 

شيوه حكومت امام (ع ) 
روش و فلسفه حكومت نزد امام ( عليه السّلام ) درخشان بود و بر اساس رشد و پيشرفت و جان گرفتن ملتهاى اسلامى قرار داشت . به اعتقاد من ، بشريت در هيچ يك از دوره هاى خود، حكومتى مانند حكومت حضرت را كه تا اين حد، عدالت اجتماعى ، سياسى و اقتصادى را وجهه نظر خود قرار داده باشد، به خود نديده است و همسنگ شيوه هاى بى نظيرى كه حضرت در اين زمينه ها ايجاد كرده ، شاهد نبوده است . در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم :

 

1 گسترش آزاديها:
امام ( عليه السّلام ) به ضرورت دادن آزاديهاى عمومى به همه فرزندان امت ، ايمان داشت و آن را از حقوق اوليه آنان مى شمرد و دولت را مسؤ ول ايجاد آزادى و گسترش آن براى يكايك فرزندان ملت مى دانست و گرفتن آزادى را از آنان موجد عقده هاى روانى ، مانع پيشرفت فكرى و اجتماعى مردم ، در جا زدن و سستى و زيانهاى بسيار ديگرى براى آنان مى شناخت . اما حد و وسعت اين آزاديها و ابعاد آنها بدين شرح است :

الف ((آزادى دينى )):
امام ( عليه السّلام ) بر آن است كه مردم در اعتقادات مذهبى و افكار دينى خود آزاد هستند و دولت نبايد آنان را از اعتقادات و سنتهاى مذهبى خود بازدارد. مردم ملزم نيستند در همه امور با مسلمانان همگامى كنند، بلكه در مسايل مدنى خاص و احكام مذهبى ، مى توانند از فقها و شريعت خود پيروى كنند.

ب ((آزادى سياسى )):
مراد ما از اين آزادى ، دادن آزادى كامل به مردم براى تن دادن به مكاتب سياسى مورد علاقه و ميل خود است .
دولت نمى تواند نظر سياسى مخالف اعتقادات سياسى مردم را بر آنان حتم كند و آنان را مجبور به دست كشيدن از نظريات سياسى خاص خود بنمايد، ليكن وظيفه دولت در اين ميان آوردن و بيان كردن دلايلى است كه نادرستى و فساد آن عقيده خاص را آشكار مى كند، حال اگر مردم از آن نظر روگردان شدند و به شاهراه حقيقت رو آوردند كه چه بهتر وگرنه دولت آنان را به خود وامى گذارد، تا وقتى كه دست به فساد و افساد در زمين و ايجاد خلل در آزادى عمومى نزده اند، همان طور كه درباره خوارج اين مطلب اتفاق افتاد؛ آنان تمام بنيادهاى فكرى و بديهيات علمى را زيرپا گذاشتند و در تيرگى و ظلمت جهل و گمراهى فرو رفتند و مردم بى گناه را كشتند و رعب و وحشت ايجاد كردند. امام كه مدتها آنان را به خود واگذاشته بود، پس از اتمام حجت و بستن راه عذر، راه بر آنان بست و چشم فتنه را همانگونه كه خود فرمود بركند و سرچشمه آن را خشكاند. سزاوار ياد كردن است كه از پيامدهاى آزادى سياسى ، آزادى انتقاد از رئيس دولت و تمام اعضاى آن است .
مردم در دلبستگيها و انتقادات خود آزاد هستند. خوارج سخنان امام ( عليه السّلام ) را قطع مى كردند و با انتقادات بى پايه و مبتنى بر جهل و مغالطه خود، ديگران را رنجور مى كردند و حضرت را مورد هجوم تبليغاتى قرار مى دادند، ليكن حضرت عليه آنان دستورى صادر نمى كرد و آنان را به محاكم قضايى نمى فرستاد تا جزاى اعمال خود را ببينند.
بدين گونه بود كه امام گسترش آگاهى عمومى و ساختن شخصيت شكوفاى انسان مسلمان را بر همگان فرض كردند.
اينها برخى جلوه هاى آزادى بودند كه امام اميرالمؤ منين در ايام حكومت درخشان خود ايجاد و تضمين كردند و به خوبى اصالت روش سياسى حضرت را كه همپاى ابداع و پيشرفت است ، نشان مى دهد.

 

2 نشر آگاهى دينى :
امام اميرالمؤ منين به گونه اى مثبت و فعال به نشر آگاهى دينى و گسترش ‍ ارزشهاى اسلامى ميان مسلمانان توجه كرد؛ زيرا سنگ بناى اصلاح جامعه و پايه بهبود روابط همين است . از نخستين دستاوردهاى آگاهى دينى ، از بين رفتن جنايت و دور شدن انحرافات و كجروى از جامعه است . و اگر جامعه از اين انحرافات پاك شود به نهايت شكوفايى و پيشرفت دست يافته است .
به طور قطع ما هيچ يك از خلفا و حاكمان اسلامى را نديده ايم كه اين چنين تربيت دينى و اخلاقى را مدنظر داشته باشند، تنها امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) است كه هماره و در اوضاع مختلف ، اين مهم را فراموش نمى كرد؛ بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه بر ژرفاى جان اثر مى گذارد، آن را مى لرزاند، به راه نيك خويى و نيك جويى سوق مى دهد، زيبايى ، فضايل را در برابر آدمى مى آرايد و زشتى رذايل را عيان مى كند و در نهايت ، پاكباختگانى خداجو مى پروراند. همانگونه كه نيك نفسانى از پاكان و صالحان مسلمان پرورش داد كه در برابر بحران ارزشها و سقوط اخلاقى ايستادند و با تفكر اباحى گرى كه در زمان حكومت امويان شايع شده بود پيكار كردند و بر سر آرمانهاى اسلامى جان باختند؛ از اين سازندگان انديشه اسلامى ، مى توان ((رشيد هَجَرى )) و ((عمرو بن الحمق خزاعى )) را ياد كرد.

 

3 نشر آگاهى سياسى :
يكى از مهمترين اهداف سياسى مورد نظر امام در ايام حكومتش ، نشر آگاهى سياسى در ميان طبقات مختلف جامعه اسلامى بود. مقصود ما از آگاهى سياسى ، آگاه كردن جامعه با تمام وسايل نسبت به مسؤ وليت الهى ، هشيارى در برابر كل مسايل اجتماعى و اوضاع عمومى است ؛ مسلمانان نسبت به امور اجتماعى كه به نحوى بر سير جامعه و پيشرفت آن اثر دارد، مسؤ ولند تا كندى در حركت و تفرقه در صفوف آنان به وجود نيايد و زندگى فردى و اجتماعى آنان دچار ركود نگردد.
اين مسؤ وليت را اسلام بر دوش همگان گذاشته و همه را ملزم به آن دانسته است ؛ پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود:((كلكم راع و كلكم مسؤ ول عن رعيته )).(36)
پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مسؤ وليت سلامت جامعه ، دور داشتن فساد از آن و عمل براى حفظ مسلمانان را بر دوش يكايك مسلمين گذاشته است . از جمله احاديث مهمى كه به ايستادگى در برابر پيشوايان ظلم و ستم ، فرامى خواند، اين حديث نبوى است كه سرور آزادگان براى مزدوران ، بندگان و اوباش ابن مرجانه مى خواند:
((اى مردم ! پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود: هر كس حاكمى جائر و ستمگر را ببيند كه حرام الهى را حلال كرده ، پيمان خدايى را شكسته ، با سنت پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مخالفت كرده و در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز و حق كشى رفتار مى كند، اگر با گفتار يا كردارى او را انكار نكند، پس حق خداوند است كه او را به جايگاه بايسته اش درآورد (و به عاقبت زشتش دچار سازد)…)).(37)
اين حديث شريف از انگيزه هاى سيدالشهداء( عليه السّلام ) براى اعلام جهاد مقدس بر ضد حكومت ستمگر اموى بود كه حرام خدا را حلال كرده ، پيمان الهى را شكسته ، با سنت پيامبر خدا مخالفت كرده بود و در ميان بندگان خدا با جور و حق كشى حكم مى راند.
بيدارى سياسى كه امام اميرالمؤ منين در ايام حكومت خود ميان مسلمانان گسترده بود، شعور و آگاهى انقلابى بر ضد ظالمان و خودكامگان ايجاد كرد و مجاهدان دست پرورده حضرت و آموخته اين روحيه را به نبرد با طاغيان برانگيخت و در راءس آنان پدر آزادگان ، سيدالشهداء و برادرش ، قهرمان بى همتا، ابوالفضل العباس ( عليهما السّلام ) و گروهى تابناك از جوانان اهل بيت ( عليهم السّلام ) و اصحاب گرانمايه آنان قرار داشتند كه براى رهايى مسلمانان از ذلّت و بندگى و بازآوردن زندگى با كرامت ميان مسلمانان بر طاغوت زمان ، يزيد بن معاويه شوريدند.
پيش از اين بزرگان نيز، مصلح بزرگ ((حصير بن عدى كندى ، عمرو بن الحمق خزاعى ، رشيد هَجَرى ، ميثم تمار)) و ديگر بزرگان آزاديخواه و دعوتگران اصلاح اجتماعى ، همين راه را رفتند؛ آنان بر معاوية بن ابى سفيان ، نماينده جاهليت زمان و سردمدار مخالفان اسلام ، شوريدند و درسى را كه از امامشان آموخته بودند، به كار بستند.
به هر حال ، امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) بذر عصيان و شورش عليه ظلم و طغيان را در جانهاى مسلمانان پاشيد و آنان را بر آن داشت تا در برابر سيرى ظالم و گرسنگى مظلوم ، ساكت نمانند و تن ندهند.

 

4 حذف نورچشمى ها:
امام ( عليه السّلام ) در ايام حكومت خود انواع نورچشمى ها و پارتى بازيها را از ميان برد و براى هيچ كس امتيازى خاص قايل نشد. نزديكان با افراد معمولى يكسان بودند و از حقوق و امتيازات يكنواختى برخوردار مى شدند. حضرت به گونه اى بى طرفانه ميان عرب و موالى ، مساوات برقرار ساخت و همه را به يك چشم نگريست . همين باعث شد تا موالى ، دل به حضرت بستند و به امامت ايشان ايمان آوردند. امام انواع تبعيضات نژادى و نورچشمى گرى را برانداخت و ميان مسلمانان بدون توجه به نژاد و قوميت ، مساوات عادلانه قايل شد. اين گونه برابرى در تاريخ ملتها و امتها بى مانند بوده است . مساوات امام ، روح حقيقت و جوهر اسلام را كه از نزد پروردگار عالميان نازل شده بود در خود داشت ؛ اسلامى كه براى وصل كردن آمده است نه فصل كردن ، اسلامى كه اجازه نمى دهد در ميان صفوف مسلمانان رخنه اى براى تسلط دشمنان و تفرقه مسلمين و سست شدن وحدت آنان به وجود بيايد.

 

5 نابود كردن فقر:
فلسفه امام ( عليه السّلام ) در حكومت ، مبتنى بر پيكار با فقر و دور كردن شبح منفورش از مردم است ؛ زيرا فقر، فاجعه اى است كه اخلاق و موهبتهاى انسانى را ويران مى كند و امت ، هيچ يك از اهداف فرهنگى و بهداشتى خود را با وجود فقر نمى تواند تحقق بخشد. فقر، سدّى است ميان امت و خواسته هايى چون پيشرفت ، تحول و آسايش در جامعه . لازم به ذكر است كه از جمله برنامه هاى اسلامى براى حل بنيادى مساءله فقر كه موجب بهزيستى مردم مى گردد، موارد ذيل است :
الف ايجاد مسكن .
ب تاءمين اجتماعى .
ج ايجاد كار.
د از بين بردن استثمار.
ه بستن راههاى رباخوارى .
و از بين بردن احتكار.
اينها برخى از روشهايى است كه اسلام در اقتصاد خود مورد توجه قرار داده است و امام در ايام حكومتش آنها را به كار بست . سرمايه داران قريش تمام امكانات خود را به كار گرفتند تا حكومت امام را كه منافع و مصالح ناچيز و محدود آنان را از بين برده بود، واژگون كنند. در اينجا سخن از روش و فلسفه حكومتى امام را به پايان مى بريم .

 

 

مخالفان امام (ع ) 
در اينجا درنگى كوتاه داريم براى شناخت دشمنان حكومت امام كه هدفى والا نداشتند، بلكه تنها انگيزه آنان از مخالفت ، دستيابى به حكومت براى بهره ورى از ثروتهاى كشورها و حاكميت به ناحق بر گرده مسلمانان بود.

عايشه :
متاءسفانه ، عايشه از امام ، كينه اى ويرانگر و نفرتى سخت داشت . شايد علت آن تا آنجا كه مى دانيم به علاقه همسرش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) به امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) و پاره تن و دخت گرامى و محبوبش بانوى زنان عالم فاطمه زهرا( عليها السّلام ) و دو ريحانه حضرت ، سروران جوانان اهل بهشت امام حسن و امام حسين ( عليهما السّلام ) و ستايش مكرر پيامبر از آنان و منزلت والاى آنان نزد خداوند، برمى گردد. خداوند متعال محبت آنان را بر همه مسلمانان واجب كرد و در قرآن كريم فرمود: ((اى پيامبر! بگو: بر رسالتم از شما جز محبت به قربى چيزى نمى خواهم ))، ليكن در همان وقت با عايشه رفتارى معمولى مى شد و در موارد بسيارى ، حضرت رسول ( صلّى اللّه عليه و آله ) عواطف او را جريحه دار مى كرد؛ حضرت به همسرانش فرمود: ((سگهاى حواءب ، بر كدام يك از شما پارس ‍ خواهند كرد تا از صراط بلغزد)).
همچنين حضرت با اشاره به خانه عايشه فرمود:((شرّ، اينجا زاده مى شود و از اينجا پا مى گيرد)) و موارد ديگرى كه عواطف او را برمى انگيخت .

علت ديگرى كه مى توان براى نفرت عايشه از امام ( عليه السّلام ) ياد كرد، موضع قاطع حضرت در قبال خلافت پدر عايشه ، ابوبكر و تحريم انتخاب او و خوددارى از بيعت با او بود. عايشه پس از سقوط حكومت عثمان قصد آن داشت تا خلافت را مجدداً به قبيله خود (تيم ) بازگرداند و بدين ترتيب بر كل سياست دولت و دستگاههاى آن مسلط گردد و خلافت را تابع خواست و آرزوى خود بگرداند؛ زيرا يقين داشت در صورت دستيابى امام ( عليه السّلام ) به خلافت ، با او چون ديگر شهروندان رفتار خواهد شد و از امتيازى ويژه بهره اى نخواهد داشت ؛ چونكه حكومت حضرت بر طبق كتاب و سنت است و اين معيارها در تمام امور سياسى و اقتصادى در نظر گرفته خواهد شد و حضرت ، مجالى براى اجراى عواطف و هواها نخواهد داد.

عايشه همه اين مسايل را مى دانست ، پس تمرد و عصيان خود را بر ضد حكومت حقِ اميرالمؤ منين اعلام كرد و ((طلحه و زبير)) و ديگر آزمندان و منحرفان از راه حق از قبايل قريش كه از آغاز تابش نور اسلام با دعوت اسلامى به نبرد پرداخته بودند، با او همدست شدند. به هر حال ، عايشه از مهمترين عوامل سرنگونى حكومت عثمان بود و فتوا به وجوب قتلش داده بود. هنگامى كه عثمان در آستانه هلاكت بود، عايشه راه مكه را پيش گرفت ، ولى همچنان در جريان اخبار بود و خبر كشته شدن عثمان را با خوشحالى بسيارى دريافت كرد، ليكن ناگهان با خبر خلافت امام ( عليه السّلام ) شوكه شد و فوراً موضع خود را عوض ‍ كرد و شعار خونخواهى عثمان را سر داد و با حرارت ، فرياد كشيد: ((عثمان مظلومانه كشته شد!! به خدا به خونخواهى او برخواهم خاست !!)) و رياكارانه براو مويه كرد و پيراهن خونين او را برگرفت و آن را شعارى براى شورش بر حكومت مشروع و حق طلبانه امام كه حقوق انسان را مطمع نظر قرار داده بود و مصالح محرومان و ستمديدگان را وجهه همت ساخته بود و ادامه حقيقى حكومت رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) به شمار مى رفت قرار داد.

عايشه در مكه با اعضاى برجسته حزب خود چون طلحه و زبير و ديگر امويان ، انجمنها كرد و به تبادل آرا پرداخت تا كدام شهر را مورد تعرض قرار دهند و در آن پايه حكومت خود را بريزند و از آنجا جنك را عليه امام و سرنگونى حكومت حضرت ، آغاز كنند. پس از كنكاشها و دقت در امور شهرهاى اسلامى ، نظرشان بر آن قرار گرفت تا شهر ((بصره )) را كه در آن يارانى هم داشتند، اشغال كنند. پس از آن ، شورش مسلحانه خود را اعلام كردند و به سوى بصره پيشروى كردند و حيوانهاى آدم نما و واماندگان جامعه كه كمترين آگاهى و شعورى ندارند بدانها پيوستند و يكسره خود را به بصره رساندند. پس از درگيرى سختى ميان آنان و نيروهاى حكومت مركزى در آنجا، توانستند شهر را اشغال كنند و حاكم آنجا ((سهل بن حنيف )) را دست بسته نزد عايشه بياورند.

عايشه دستور داد محاسن سهل را بتراشند و اوباشان و عوانان نيز دستور او را اجراكردندو((سهل ))پس از كهولت سن و بلندى محاسن ،به جوانى بى مو بدل شد.
همين كه خبر شورش عايشه و اشغال بصره به وسيله افرادش به اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) رسيد، حضرت براى جلوگيرى از گسترش فتنه به ديگر شهرهاى اسلامى ، به سرعت با سپاهيانش راه بصره را پيش گرفت تا كانون فتنه را درهم بكوبد و شورشيان را درهم بشكند. سپاه امام از افراد آگاه و بابصيرتى چون صحابى بزرگ ((عمار ياسر، مالك اشتر، حجر بن عدى ، ابن التيهان )) و كسانى تشكيل شده بود كه در بناى اسلام و استوارسازى پايه هاى آن در زمين ، نقشى شايسته داشتند.

سپاهيان امام ، راه بصره را پيش گرفتند و هنگامى كه بدانجا رسيدند، شهر را به وسيله لشكريانى انبوه ، اشغال شده ديدند كه اطاعت و پيروى خود را از عايشه اعلام داشته بودند. حضرت پيكهايى نزد فرماندهى لشكر عايشه چون طلحه و زبير فرستاد و بر آنان صلح را عرضه داشت و براى حفظ خون مسلمانان از آنان خواست تا تن به مذاكراتى با امام بدهند، ليكن شورشيان طرح صلح را رد كردند و بر عصيان خود پافشارى نمودند و با وقاحت اعلام كردند كه به خونخواهى عثمان برخاسته اند، در صورتى كه خودشان حكومت عثمان را واژگون كرده و او را كشته بودند.

هنگامى كه تمامى راههاى صلح و آشتى بسته شد، حضرت ناچار شد آنان را به جنگ بخواند و ميان دو لشكر، جنگ سختى درگرفت كه بر اثر آن ، بيش از ده هزار سپاهى كشته شدند. در فرجام كار، خداوند، امام را بر دشمنانش پيروز كرد، طلحه و زبير كشته شدند، ميدان رزم از كشته هاى دشمن انباشته شد و خداوند در دل زندگان آنان ترسى افكند كه بر اثر آن با خفت و سرشكستگى از ميدان كارزار گريختند.

لشكريان امام ( عليه السّلام ) بر عايشه ، فرمانده كل شورشيان دست يافتند و او را با احترام به يكى از خانه هاى بصره بُردند. امام بدون گرفتن تصميمى خشن عليه عايشه با او به نيكى رفتار كرد و او را (به خوبى همراه عده اى از زنان ) به مدينه فرستاد تا طبق دستور خدا و رسولش در خانه خود بنشيند و از دخالت در امورى كه در برابرش مسؤ وليت ندارد، خوددارى كند.

اين فتنه كه مورخان بدان ((جنگ جمل )) نام داده اند به پايان رسيد و در پس ‍ خود، اندوه و سوگى عظيم در ميان مسلمانان بجا گذاشت ، صفوف متّحد آنان را به هم ريخت و آنان را دچار شرّى بزرگ كرد. به طور قطع انگيزه هاى اين جنگ سالم نبودند و دلايل عايشه و حزبش ، منطقى نبود، بلكه آنان براى بهره ورى مادى و به دليل نفرت شديدشان از حكومت امام كه در آن امتيازات ويژه خود را از دست داده بودند و با آنان چون ديگر مسلمانان رفتار مى شد، دست به اين جنگ نافرجام و فاجعه آميز زدند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) اين جنگ خونين را شاهد بود و به اهداف آن كه براندازى حكومت پدرش پيشاهنگ عدالت اجتماعى در زمين بود واقف شد و كينه هاى قبايل قريش بر او آشكار گشت و دانست كه دين در اعماق جان آنان نفوذ نكرده است ، بلكه آنان براى حفظ جان و مصالح خود به زبان ايمان آورده اند.

 

معاويه و بنى اميه :
در راءس مخالفان حكومت امام و معاندان او، ((معاوية بن ابى سفيان )) و بنى اميه قرار داشتند. خداوند قلوب آنان را از ايمان تهى كرده و آنان را در فتنه درافكنده بود، پس ، از سرسخت ترين دشمنان امام بودند. بنى اميه قبلاً نيز با پيامبر و دعوت او به دشمنى برخاسته بودند و به رسالت حضرت كفر ورزيدند و شبانه روز به توطئه گرى عليه پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) دست زدند، تا آنكه خداوند پيامبرش را عزّت و نصرت داد و آنان را خوار كرد و مغلوب ساخت .

آنان با اكراه نه با ايمان قلبى مسلمان شدند و پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) با بلند نظرى و راءفت و رحمت عظيم خود آنان را پذيرفت و بخشيد و با آنان همچون با ديگر دشمنان رفتار كرد و اگر اين اخلاق والاى حضرت نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى كرد. بنى اميه در دوران پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) قدر و منزلتى شايان ذكر نداشتند، با خوارى مى زيستند و مسلمانان با چشم دشمنى به آنان مى نگريستند و زشتكاريها، دشمنيها و جنگهاى آنان با پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) و نبوتش را بازگو مى كردند. متاءسفانه پس از فاجعه وفات پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) امويان در صحنه اجتماعى ظاهر شدند و بلند آوازه گشتند. اين ظهور و اعتلا به دلايل سياسى خاصى صورت گرفت . ابوبكر، ((يزيد بن ابى سفيان )) را به امارت دمشق گماشت و خود تا بيرون مدينه براى بدرقه و توديع او خارج شد.

مورخان مى گويند: ((ابوبكر تنها براى يزيد، اين كار را كرد و براى ديگر كارگزاران خود چنين احترامى قايل نمى شد)). خود همين مطلب گواه ارزشى است كه ابوبكر به يزيد و خاندانش داده بود. هنگامى كه يزيد هلاك شد، امارت دمشق به برادرش معاويه واگذار شد. معاويه بسيار مورد توجه عمر بود و اخبار بسيارى را كه درباره انحرافات و كجرويهايش به خليفه مى رسيد، به هيچ مى گرفت . به عمر خبر دادند كه معاويه اعمالى مغاير اسلام مرتكب مى شود؛ حرير و ديبا به تن مى كند و در ظروف طلا و نقره غذا مى خورد در حالى كه اين كارها در اسلام حرام است خليفه در توجيه اعمال او و دفاع از او دست به عذرتراشى زد و گفت : ((معاويه كسراى عرب است !!)). كى اين بى سر و پاى راهزن پست ، كسراى عرب بود؟! و به فرض هم كه چنين باشد، آيا او مجاز بود محرمات الهى را مرتكب شود و حسابى پس ندهد؟! خداوند با كسى خويشى و پيوندى ندارد و با همه يك نسبت دارد؛ هر كه از حدود شريعت الهى خارج شود و اعمال ناشايست مرتكب گردد، كيفر خواهد ديد. پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) در اين باره مى فرمايد: ((اگر عصيان كنم ، سقوط خواهم كرد)).(38)

و امام چهارم زين العابدين مى فرمايد: ((خداوند متعال بهشت را براى مطيعان خود آفريد، اگرچه بردگان حبشى باشند و دوزخ را براى عاصيان خلق كرد، اگرچه سروران قرشى باشند)).

به هر حال ، عمر، معاويه را مشمول انواع الطاف و مزايا ساخت و دامنه حكومتى او را گسترش داد و روح بلند پروازى را در او دميد. معاويه نيز در خطه حكومتى خود، سلطنت خواهانه به امارت پرداخت ، بزرگان و سرشناسان را به خود نزديك مى كرد و با انواع بخششها دل و عقل و ايمان آنان را مى خريد و دوستى خود را در دلهاى سفلگان مى نشاند.
عايشه با شورش عليه حكومت امام ( عليه السّلام ) زمينه را براى شورش مسلحانه معاويه عليه حكومت امام كه درخشانترين حكومتى است كه در طول تاريخ در شرق عربى به وجود آمده است آماده كرد و معاويه اين گرگ جاهلى از آن دستاويزى براى تمرد خود ساخت .

معاويه ، خونخواهى عثمان را وسيله اى براى فريب بى سر و پاها قرار داد و امام را متهم كرد كه مسؤ ول خون عثمان است و در همان وقت به دستگاههاى تبليغاتى خود دستور داد بانگ مظلوميت عثمان را سردهند و او را از اعمالى كه خلاف اسلام بود و مرتكب شده بود چه در زمينه هاى اقتصادى و چه سياسى تبرئه كنند.
معاويه با ديپلماتهاى بزرگ و سياست بازان كارآزموده جهان عرب مانند ((مغيرة بن شعبه و عمرو بن عاص )) و مانند آنان مجهز شده بود و اين مشاوران با شناخت عميقى كه از جامعه و احوال آن داشتند، برايش برنامه هاى پيچيده اى ارائه مى كردند تا بر حوادث دشوار، پيروز شود.

 

 

اعلان جنگ
معاويه رسماً از بيعت با امام سرباز زد و اعلان جنگ كرد. در حالى كه مى دانست با برادر رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) وصى ، باب مدينه علم حضرت و كسى كه منزلتش نزد پيامبر همچون منزلت هارون نزد موسى است ، مى جنگد. او با اميرالمؤ منين به جنگ برخاست همانطور كه پدرش ابوسفيان با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگ كرد. سپاهيان معاويه كه راه جنگ با حضرت را پيش گرفته بودند، از عناصر ذيل تشكيل مى شدند:

الف سفلگان :
بى سر و پاها، بى خردان ملتها هستند و مانند چهارپايان و حتى بدتر در هر زمانى مورد استفاده و بهره گيرى حكومت قرار مى گيرند تا اهدافش را برآورده سازند و سرهاى خود را بر باد مى دهند تا پايه هاى حكومت استوار گردد. اكثريت قاطع سپاهيان معاويه همين افراد فريب خورده بودند كه حق را از باطل تشخيص نمى دادند و تبليغات ، آنان را به هر رنگى كه مى خواست درمى آورد. معاويه از آنان پلى ساخت ، تا به مقاصد شريرانه خود دست يابد.

ب منافقان :
منافقان به زبان ، اسلام آورده و كفر و دشمنى با اسلام را در دل خود پنهان كرده بودند و شبانه روز به فتنه انگيزى و توطئه چينى عليه اسلام مشغول بودند، اسلام و مسلمانان بشدت از دست اين تيره ، رنج و محنت كشيدند؛ زيرا آنان هميشه كانون خطر عليه مسلمانان و اسلام بودند. سران و پيش كسوتان منافقان مانند مغيرة بن شعبه ، عمرو بن عاص ، مروان بن حكم و ديگر باغيان كه هماره مترصد فرصتى مناسب براى نابودى اسلام و كندن ريشه هاى آن بودند، به لشكر معاويه ملحق شدند و به معاويه كه بزرگترين دشمن اسلام به شمار مى رفت ، پيوستندو او را يارى كردند و همراه سپاهش به جنگ برادر رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و بزرگترين مدافع اسلام شتافتند. تمام منافقينى كه با پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جنگيده بودند، به معاويه ملحق شدند و از ياران و اعضاى حزب او گشتند و براى جنگ با اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) همدست شدند.

ج سودپرستان :
سودپرستان ؛ يعنى كسانى كه امتيازات و منافع نامشروع خود را در حكومت امام پيشاهنگ عدالت انسانى از دست داده بودند، بخش ديگرى از سپاهيان معاويه بودند. در راءس اين قشر،كارگزاران ، كارمندان و حكام دوران عثمان بودند كه امام به مجرد به دست گرفتن حكومت ، معزولشان كرده بود. آنان كه منافع خود را از دست داده بودند و مى ترسيدند اموال نامشروعى كه از بيت المال اختلاس كرده بودند، مصادره شود، با معاويه همگام شدند تا با حكومت عادلانه امام بجنگند.
اينان برخى از عناصر تشكيل دهنده سپاه معاويه بودند كه مى رفتند تا با فرمانده اسلام و پيشاهنگ عدالت انسانى ، پيكار كنند.

 

 

اشغال فرات
سپاهيان معاويه راه عراق را پيش گرفتند و در منطقه ((صفين )) اردو زدند و آنجا را مركز جنگى خود قرار دادند. فرماندهى كل ، به گروهى از لشكريان دستور داد فرات را اشغال كنند و بر آبشخور آن موانعى قرار دهند تا لشكر امام از دستيابى به آب محروم گردند و از تشنگى بميرند. معاويه اين حركت را سرآغاز پيروزى مى دانست ؛ حركتى كه خبث ذاتى و دنائت طبع او را به خوبى نشان مى دهد. از نظر تمام ملتها و امتها، استفاده از آب ، حق طبيعى هر انسان و حتى حيوان است ، ليكن معاويه و بنى اميه از تمامى سنتها روى گرداندند و آب را به عنوان سلاحى در جنگهاى خود به كار گرفتند. آنان ريحانه رسول خدا و اهل بيت نبوت را در واقعه كربلا از آب منع كردند تا آنكه از شدت تشنگى در آستانه مرگ قرار گرفتند.

هنگامى كه خبر حركت لشكر معاويه به صفين ، به حضرت رسيد، ايشان نيز همان راه را پيش گرفتند همينكه به فرات رسيدند، آنجا را اشغال شده به وسيله سپاهيان معاويه ديدند و نتوانستند به آب دست پيدا كنند.
فرماندهان سپاه حضرت ، نزد ايشان رفتند و از امام اجازه پيكار با دشمن خواستند. حضرت بر آن بود كه قبل از پيكار با سپاهيان معاويه ، آزادى دستيابى به آب را خواستار شوند؛ زيرا ((آب )) در تمام شرايع و اديان براى همگان مباح است و نمى توان از آن منع كرد، ليكن دشمن از پذيرش درخواست امام سرباز زد و بر گمراهى خود پافشارى كرد.

پس از آن ، امام ناگزير به نيروهاى مسلح خود اجازه گشودن آتش جنگ بر دشمن را صادر كرد و آنان با يك حمله ، دشمن را به شكستى سخت دچار كردند و آنان سنگرها و مواضع خود را ترك نمودند و سپاهيان امام ، فرات را اشغال كردند. گروهى از فرماندهان سپاه نزد حضرت رفتند و از ايشان اجازه خواستند تا با دشمن مقابله به مثل كنند و آب را بر آنان ببندند، ليكن امام درخواست آنان را رد كرد و آب را براى آنان مباح ساخت ، همانگونه كه در شريعت الهى براى همگان مباح است . امويان پست اين عمل كريمانه امام را ناسپاسى كردند و پاسخى زشت دادند. آنان آب را بر فرزندان حضرت در كربلا قطع كردند تا آنكه تشنگى ، آنان را از پا انداخت و جگرهايشان آتش ‍ گرفت .

 

 

دعوت امام (ع ) به صلح 
امام بشدت از جنگ و خونريزى بيزار بود، لذا به صلح و موافقت دعوت مى كرد، هياءتهايى نزد پسر هند فرستاد و از او خواست در زمره ديگر مسلمانان درآيد و آنان را از جنگ باز دارد، ليكن معاويه اين درخواست والا را نپذيرفت و بر كجروى و نادرستى خود پافشارى كرد و به دروغ ادعاى خونخواهى عثمان كه بر اثر رفتارهاى نادرست سياسى و ادارى خود به قتل رسيده بود نمود.

 

 

جنگ  
پس از آنكه تمامى تلاشهاى امام براى صلح و حفظ خون مسلمانان شكست خورد، ايشان ناگزير از در جنگ وارد شد؛ جنگى ويرانگر كه غير از معلولان دهها هزار كشته از دو طرف بجا گذاشت و دو سال طول كشيد. گاهى جنگ به اوج خود مى رسيد و زمانى فروكش مى كرد و برخوردهاى كوچكى رخ مى داد. در خاتمه جنگ ، حضرت در آستانه پيروزى كامل و كنترل ميدان نبرد قرار گرفت و آثار شكست در سپاهيان معاويه آشكار گشت و تمامى پايگاههاى نظامى او پراكنده شدند و معاويه قصد گريز داشت كه ابيات ((عمرو بن اطنابه )) به مضمون ذيل به يادش آمد:
((عفت و آزرمم ، پيكارم با قهرمان نيرومند، بخششهايم به آسيب ديدگان و ستايش فزونى كه دريافته ام و سخنم به قلبم هنگامى كه از هراس ، جاكن مى شد و بشدت مى تپيد اين بود: آرام باش ، كه يا پيروز مى شوى و مورد ستايش قرار مى گيرى و يا كشته مى شوى و آرامش مى يابى ، همه اينها مرا به ثبات و پايدارى واداشتند)).(39)
اين شعر همان طور كه خود پس از آن واقعه و در زمان قدرت مى گفت او را به ثبات و ايستادگى فراخواند. البته به نظر ما اين شعر او را به ثبات و صبر فرانخواند؛ زيرا پسر هند، بويى از عفت و آزرم و ديگر مفاهيم ابيات فوق نبرده بود، بلكه ترفندى كه سپاه عراق را دچار تفرقه كرد و ما از آن سخن خواهيم راند او را به پايدارى واداشت .

 

نيرنگ بزرگ
زمان پيروزى حتمى سپاه امام فرا رسيده بود و حضرت در آستانه پيروزى بود و همان طور كه فرمانده كل نيروهاى مسلح سپاه امام ، مالك اشتر مى گفت به اندازه دوشيدن شير گوسفندى فرصت باقى بود تا معاويه كشته شود يا اسير گردد. متاءسفانه در همين لحظات حساس و تعيين كننده ، در لشكر امام ، كودتاى نظامى رخ داد و بخش بزرگى از سپاهيان تمرد كردند. سپاه معاويه قرآنهايى بر سر نيزه ها كرده بودند و مردم را به داورى قرآن ، پايان دادن به جنگ و حفظ خون مسلمانان فرامى خواندند. قسمتى از سپاه امام اين دعوت ويران كننده حكومت امام وافول دولت قرآن را پذيرفتند و پاسخ مثبت دادند. شگفتا! معاويه و پدرش نخستين كسانى بودند كه با قرآن جنگيدند، حال چه شده است كه سپاه معاويه تن به داورى قرآن مى دهد؟!
آيا پسر هند كه براى ارضاى آرزوهاى جاهلى خود و انتقام از اسلام ، شط خون جارى مى كرد و مسلمانان را مى كشت . به قرآن ايمان آورده است و براى حفظ خون مسلمين مى كوشد؟!

نخستين كسى كه اين دعوت فريبكارانه را پذيرفت ، مزدور اموى ((اشعث بن قيس )) بود كه چون سگى پارس كنان به طرف امام دويد و با صداى بلندى كه سپاهيان بشنوند حضرت را مخاطب ساخت و گفت : ((مى بينم مردم از دعوت قوم براى پذيرش داورى قرآن خشنود و راضى هستند، پس چه بهتر كه بنگرى معاويه چه مى خواهد …)).
امام از پاسخ به اين مزدور منافق كه ذاتاً با اسلام سرجنگ داشت ، خوددارى كرد. گروهى از خائنان ، گرد اشعث جمع شدند و در حالى كه حضرت را محاصره مى كردند فرياد مى زدند: ((حرف اشعث را بپذير)).
حضرت ناگزير به خواسته آنان تن داد و آن خائن ، نزد معاويه رفت و از او پرسيد:((چرا اين قرآنها را سر نيزه ها كرده ايد؟)).
معاويه فريبكارانه پاسخ داد:((براى اينكه ما و شما به فرمان خداوند متعال در كتابش گردن نهيم . مردى را كه از او خشنوديد برمى گزينيد و ما نيز مرد مورد رضايت خود را انتخاب مى كنيم ، سپس با آنان عهد مى كنيم تا بر طبق كتاب خداوند رفتار كنند و از آن عدول نكنند، آنگاه هر تصميمى را متفقاً گرفتند، به كار مى بنديم و از آن متابعت مى كنيم )).
اشعث بانگ برداشت و گفت : ((حق همين است )).

اشعث ، در حالى كه بر ضرورت آتش بس و بازگشت به كتاب خدا تاءكيد مى كرد و آن را بازمى گفت ، از نزد معاويه خارج شد. به طور قطع ، شورشى كه اين منافق مزدور، سردمدار آن بود، نتيجه بر سر نيزه كردن قرآن ها نبود، بلكه به زمانى نه چندان كوتاه قبل از آن بازمى گشت . پيوندهاى نهانى ميان اشعث و معاويه و وزير زيرك و فريبكارش ((عمرو بن عاص )) براى تحقق اين توطئه به وجود آمده بود. يكى از دلايلى كه اين نكته را مسجل مى سازد، عدم وجود يك سازمان اطلاعاتى و بازرسى در ميان لشكر امام براى كنترل كسانى كه با لشكر معاويه رفت و آمد دارند، بود. راه باز بود و زد و بندهاى زيادى ميان معاويه با اشعث و برخى از فرماندهان سپاه عراق صورت گرفته بود. معاويه با دادن رشوه هاى كلان و وعده منزلتهاى والا و اموال بسيار، آنان را فريفته و با خود همراه كرده بود.
به هر حال ، امام مجبور به پذيرش ((تحكيم )) گشت . بخشهايى از سپاه حضرت با شمشيرهاى بركشيده و نيزه هاى آماده امام را در ميان گرفتند و فرياد مى زدند: ((حكم تنها از آن خداست )). به تدريج اين ندا، بدل به شعارى براى تمردشان از دستور امام و ايستادن در برابر ايشان گشت . خيلى زود تمرد به شورش تبديل گشت و فتنه ها و تنشهاى بسيارى را موجب شد.

در هر صورت ، امام خودشان يا به وسيله پيكهاى خود درصدد قانع كردن آنان و بازگرداندنشان به راه حق برآمد، ليكن موفق نشد و ديد كه آنان آماده جنگ با حضرت و سرنگونى حكومت مشروع ايشان هستند. ناگزير به خواسته آنان تن درداد و به فرمانده نيروهاى نظامى خود، سردار بزرگ ، ((مالك اشتر)) دستور داد عمليات نظامى را متوقف و از ميدان نبرد عقب نشينى كند. مالك كه ميدان را در كنترل خود داشت و با پيروزى كامل فاصله بسيار كمى داشت . از انجام دستور خوددارى كرد و بر ادامه جنگ تاءكيد ورزيد، ليكن به او خبر دادند كه امام در خطر است و متمردان ايشان را محاصره كرده اند، پس ‍ ناگزير شد كه جنگ را متوقف كند.
بدين گونه مقصود معاويه براندازى حكومت امام برآورده شد و در همان لحظات ، پيروزى بر امام برايش ثبت گشت و به گفته يكى از نويسندگان معاصر، با پيروزى معاويه ، بت پرستى قرشى نيز پيروز شد و پا گرفت .

 

 

تحكيم 
مشكلات و بحرانهاى پياپى در برابر امام قد برمى افراشتند در حالى كه ماهيت شورشيان مزدور را آشكار مى كردند.
آنان بر انتخاب ((ابوموسى اشعرى )) به عنوان نماينده عراقيان پافشارى مى كردند. اشعرى ، علاوه بر نفاق و خبث و پليدى و دشمنى بى مانند با امام ، از كمترين آگاهى و درك وقايع ، نصيبى نداشت و كودن بود. منافقان و شورشيان سپاه امام از او چون پلى براى رسيدن به مقاصد خود؛ يعنى بركنارى امام از زمامدارى و تثبيت معاويه در جايگاه خود، استفاده مى كردند.

امام نتوانست گسترش اين توطئه را در سپاه متوقف كند تا آنجا كه فرماندهان سپاه حضرت ، دستورات و رهنمودهاى لازم را از طرف معاويه و وزيرش عمرو بن عاص دريافت مى كردند و حضرت بكلى از عرصه سياسى كنار گذاشته شد؛ امام دستور مى داد اما كسى اطاعت نمى كرد، سپاه را فرامى خواند، اماپاسخى دريافت نمى داشت و بالا خره سكّان كشتى حكومت در اختيار معاويه قرار گرفت .
((ابوموسى )) به بركنارى امام حكم كرد و عمرو بن عاص به ابقا و تثبيت معاويه دستور داد و بدين گونه بازى تحكيم با بركنارى امام از حكومت و سپردن زمام كار به معاويه ، به پايان رسيد.

مقدس ترين حكومتى كه در شرق پا گرفته بود و اميد مى رفت عدالت سياسى و اجتماعى را ميان مردم حاكم كند، درهم پيچيده شد و گرگهاى خونخوار و درندگان اموى و ديگر قبايل قريش ، آن را برنتافتند و مانع تحقق اهداف و آرمانهاى والاى آن شدند.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) در دوران جوانى ، پرده هاى اين تراژدى بزرگ را مشاهده كرد، قلبش فشرده گشت ، عواطفش لرزيد و اثرى ماندگار بر او گذاشت . مصايبى سنگين براى اهل بيتش به وجود آمده بود و محنتها و دشواريها براى آنها بجا گذاشته بود.

 

شورش خوارج 
يكى ديگر از مصايب امام كه حضرت را رنجور كرد، شورش خوارج بود. اكثريت آنان از بهايم بشر بودند كه معاويه برگرده آنان سوار شد و بدون آنكه خود بدانند از آنان پلى ساخت براى دستيابى به اهداف و آرزوهاى خود، آنان حضرت را وادار به قبول ((تحكيم )) كردند و خواستار توقف جنگ شدند و بر انتخاب ابوموسى اشعرى منافق ، پافشارى كردند. پس از پذيرش تحكيم ، ابوموسى امام را از منصب خود عزل كرد و در همان حال عمرو عاص اربابش ‍ معاويه را در جايگاه خود ابقا كرد. تازه آنان متوجه نيرنگى شدند كه از عمرو عاص و قرآن سر نيزه كردن او، خورده بودند و كوتاهيشان در امر جامعه اسلامى بر آنان آشكار گشت . در حقيقت آنان خود مسؤ ول تمام اين پيامدها بودند، ليكن بر حضرت خرده گرفتند و به خاطر پذيرفتن تحكيم ، امام را تكفير كردند!!

هنگامى كه لشكر امام از صفين حركت كرد و به سوى كوفه آمد، خوارج از همراهى با آن خوددارى كردند و راه ((حروراء)) را در پيش گرفتند و به ((حروريه )) منسوب شدند. آنانكه تعدادشان به گفته مورخان به دوازده هزار تن مى رسيد، ((شبث بن ربعى منافق )) را كه بعدها يكى از سرداران ابن زياد در كربلا شد و با ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) امام حسين ( عليه السّلام ) جنگيد به فرماندهى جنگ و ((عبداللّه بن الكواء عسكرى )) را به امامت جماعت برگزيدند و كار را پس از پيروزى به شورا و بيعت با خدا واگذاشتند و از مهمترين احكامى كه برايش مى جنگيدند، امر به معروف و نهى از منكر معرفى كردند و شعارشان را ((لاحكم الاللّه )) انتخاب نمودند. اما چه زود شعار خود را فراموش كردند و با كشتار بى گناهان و خونريزى و ايجاد خوف و هراس ميان مسلمانان ، حكومت را به شمشير واگذاشتند و تيغ بران را حاكم شناختند.

امام پيكى نزدشان فرستاد و آنان را بر انديشه ناصوابشان سرزنش كرد و راه حق را بدانان نشان داد. اما پيك به نتيجه نرسيد. امام خود، همراه بزرگان اصحابش نزد آنان رفت و با آنان مناظره و محاجه كرد و با دلايل استوار، نادرستى و فساد انديشه و تباهى راهشان را ثابت كرد.

گروهى سخنان حضرت را پذيرفتند و گروهى ديگر بر عقايد خود پافشارى كردند. اعمال فسادآميز آنان روز به روز آنان را از امام دورتر مى كرد و كارها دشوار مى شد. ((خوارج )) دست به ويرانگرى و ايجاد رعب و وحشت و فسادانگيزى زدند، كوفه را ترك كردند و در ((نهروان )) اردو زدند.

صحابى بزرگوار ((عبداللّه بن خباب بن الارت )) كه از صحابيان بزرگوار و جليل القدر بود، بر آنان گذشت و با آنان سخنانى رد و بدل كرد. آنان بر او تاختند و عبداللّه و همسرش را كشتند. شر و فساد آنان در همين حد توقف نكرد، بلكه دست به ايجاد ترس و وحشت ميان مسلمانان زدند.

امام ، ((حارث بن مرّه عبدى )) را نزد آنان فرستاد تا از سبب اين فساد انگيزى پرسش كند، ليكن آنان قصد پيك كردند و او را كشتند. پس از آن ، حضرت ديد كه آنان خطر بزرگى براى حكومت و سرچشمه فتنه و ويرانگرى ميان مسلمانانند پس بايد با آنان پيكار كرد. امام با لشكرى به مصاف آنان رفت و در نبردى هولناك همه را از پا درآورد و تنها نُه نفر جان بدر بردند(40) و بالا خره جنگ نهروان پايان يافت . ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد اين جنگ بود و انگيزه هاى آن از جمله ناخشنودى آنان از عدالت امام و ذوب شدن حضرت در اقامه حق ميان مردم را دريافت .

ناگفته نماند كه ابوالفضل ( عليه السّلام ) در جنگ صفين و نهروان شركت نكرد؛ امام ، او را مانند برخى از فرزندان و اصحاب بزرگ خود براى حفظ جان آنان از رفتن به ميدان بازداشت . يكى از دلايل اين مطلب آن است كه مورخانى كه در باب جنگ صفين و نهروان قلم زده اند، كمترين نقشى براى حضرت عباس در آنها ذكر نكرده اند.

 

 

پيامدهاى دهشتناك
جنگهاى جمل و صفين پيامدهاى بسيار ناخوشايندى براى امام داشت و ايشان را بشدت رنجور كرد كه از جمله موارد ذيل را مى توان نام برد:
1 سرپيچى و نافرمانى كامل در سپاه امام تا آنجا كه هيچ يك از بخشهاى آن مطيع اوامر حضرت نبودند. خودباختگى و شكست روحى ، سراسر سپاه را دربرگرفته بود و آنان در قبال حوادثى كه روى مى داد بشدت زبون شده بودند.
2 معاويه پس از واقعه صفين به تقويت و حفظ لشكر خود كمر بست و در آن روح عزم و اخلاص دميد و يقين پيدا كرد كه بر سپاه امام پيروز خواهد شد.
3 شهرهايى كه تابع حكومت امام بودند در معرض حملات تروريستى گروههاى جنايتكارى قرار گرفتند كه معاويه براى ايجاد ترس در ميان مردم آنان را فرستاده بود. شهرهاى نزديك به پايتخت امام نيز مورد حملات سگهاى تروريست معاويه قرار گرفتند در حالى كه امام نمى توانست از آنها دفاع كند و امنيت و استقرار را در آنها حفظ نمايد، حضرت با حرارت ، سپاهيان را براى حراست از حدود و ثغور وطن از تجاوز فرا مى خواند، ليكن هيچ يك از آنان لبيك نمى گفتند.
4 سپاهيان معاويه ، مصر را اشغال نظامى كردند و آن را از تحت حكومت امام خارج ساختند. حكومت امام دچار شكست و عقبگرد شده و پس از اين حوادث ، شكلى ميان تهى در عرصه حكومت پديدار گشت .

 

 

شهادت امام (ع )
امام محنت كشيده در حومه كوفه ، در ميان انبوه مشكلات و بحرانهايى كه به دنبال يكديگر فرا مى رسيدند، مى ديد كه باطل و تباهى معاويه در حال استوار شدن و نيرومندى است و شر و ناراستى او فراگير مى شود، ليكن او نمى تواند دست به كارى زند تا اوضاع نابسامان اجتماعى را كه هشدارى بود براى غروب حكومت حق و پاگرفتن حكومت ظلم و جور، بهبود بخشد.

رنج و اندوه ، قلب امام را درهم فشرده بود. پس دستان مشتاق را به دعا بلند كرد و با حرارت از خداوند خواست تا او را از اين جهان پرفتنه و باطل راحت كند و به جوار خود منتقل كند. خداوند نيز دعاى حضرت را اجابت كرد؛ گروهى از جنايتكاران خوارج ، در مكه كنفرانسى تشكيل دادند و پس از يادآورى كشته هايشان كه شمشير حق در نهروان ، سرهاى آنان را درو كرده بود و اظهار تاءسف و دريغ بر آنان ، به بحث از مشكلات و فتنه هاى عالم اسلامى و شكافى كه رخ داده بود، پرداختند و به گمان خود، عامل آنها را امام على ( عليه السّلام )، معاويه و عمرو عاص دانستند. پس تصميم گرفتند آنان را ترور كنند و براى اين كار، زمان خاصى در نظر گرفتند. ((عبدالرحمن بن ملجم يهودى زاده )) به شهادت رساندن امام اميرالمؤ منين را به عهده گرفت . ناگفته نماند كه اين كنفرانس در برابر چشم و گوش حكومت محلى مكه تشكيل شد و به احتمال زياد با آن در ارتباط بود و نيروهاى منحرف و مخالف امام ، به ابن ملجم كمك مالى دادند تا حضرت را به شهادت برساند.

به هر حال ، ابن ملجم با انبانى از شر براى اهل زمين و حوادثى ويرانگر براى مسلمانان ، راه كوفه را در پيش گرفت و به مجرد ورود، با مزدور امويان ((اشعث بن قيس منافق )) تماس گرفت و ماءموريت خود را با او درميان گذاشت . اشعث او را به ارتكاب اين جنايت تشويق كرد و انواع كمكها را براى انجام مقصود، در اختيارش گذاشت .
در بامداد شب نوزدهم ماه رمضان ماه مبارك خداوند پيشواى موحدان و سيد متقيان ، راه مسجد را درپيش گرفت تا نماز صبح را ادا كند. به خداوند روى آورد. به نماز خواندن پرداخت و هنگامى كه سر از سجده برداشت ، آن يهودى زاده بر او تاخت و سر مباركش را با شمشير شكافت ؛ سرى كه گنجينه اى از علم و حكمت و ايمان بود و در آن جز انديشه خيرخواهى براى محرومان و درماندگان و گسترش حق و عدالت ميان مردم و نشر احكام الهى ، چيزى نبود.
هنگامى كه حضرت سوزش شمشير را حس كرد، لبخند پيروزى و خرسندى بر لبانش ظاهر شد و گفت :((به خداوند كعبه ، رستگار شدم !)).(41)

اى امام مصلحان ! به راستى كه رستگار شدى ، زندگيت را براى خداوند بخشيدى و خالصانه و موحدانه در راهش جهاد كردى ، آرى ، اى امام متقيان ، رستگار شدى ؛ زيرا در تمامى زندگيت ، نه نيرنگ زدى ، نه فريب دادى و نه مداهنه كردى ، بلكه به سيد رسولان ، پسر عمّت ( صلّى اللّه عليه و آله ) اقتدا كردى و با بصيرتى تمام پيش رفتى ، حقا كه رستگارى بزرگ همين بود.
اى امام فرزانه ! تو رستگار شدى ؛ زيرا دنيا را آزمودى و آن را سراى ناپايدار و فناپذير يافتى ، پس سه طلاقه اش كردى و از لذات زودگذر آن و خوشيهايش روگرداندى و به سوى خداوند شتافتى و آنچه را مى پسنديدى و تو را به آستانش نزديكتر مى كرد، انجام دادى .
حضرت را به خانه اش رساندند، چشمان مردم گريان و دلهايشان پريشان گشت و غم و اندوه وجودشان را فراگرفت .
امام با آرامش و سكينه خاطر، متوجه مبداء هستى شده و در راز و نياز با حضرت حق ، فرو رفته بود و از آن درگاه ، همنشينى و مرافقت پيامبران و اوصيا را خواستار شده بود. سپس حضرت يكايك فرزندان را از نظر گذراند و توجه و محبتى خاص به فرزندش ((ابوالفضل ( عليه السّلام ) )) كرد؛ زيرا از پس پرده غيب دريافته بود كه عباس از برافرازندگان پرچم قرآن خواهد بود و به يارى برادرش ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و بزرگترين مدافع رسالت اسلام برخواهد خاست .

 

 

وصيتهاى جاودانه 
هنگامى كه امام ( عليه السّلام ) نزديك بودن اجل حتمى را دريافت ، فرزندانش را نصيحت نموده و به كار بستن مكارم اخلاق و اعمال نيك را بدانان سفارش كرد و به آنان دستور داد اسلام را در رفتار و روش خود مجسم سازند.
در اينجا برخى از بندهاى وصيت امام را نقل مى كنيم :
الف آراستگى به تقواى الهى كه اساس بناى شخصيت اسلامى است و موجب شكوفايى و آگاهى كامل فرد مى گردد.
ب پايبندى به حق در گفتار و كردار كه بدين وسيله حقوق حفظ مى گردد و عدالت اجتماعى ميان مردم حاكم مى شود.
ج ستيز با ظالم و ايستادگى در برابر او و يارى مظلوم ، كه بدين ترتيب يكى از بزرگترين اهداف اسلام كه آن را دنبال مى كند؛ يعنى ، اقامه عدل ، محقق مى گردد.
د تلاش براى اصلاح ذات البين ، بهبود رابطه ميان اشخاص ، زدودن كينه و نفرت از دلها و آشتى دادن مخالفان كه از برترين و مهمترين اعمال اسلامى است ؛ زيرا بدين گونه جامعه اى مبتنى بر محبت و دوستى ، پا مى گيرد.
ه رعايت حال يتيمان ، پيوند با آنان و برآورده ساختن خواسته هاى آنان ؛ اين اصل از اصول تاءمين اجتماعى و مسؤ وليت اسلامى است كه اسلام آن را در نظام اقتصادى خود ابداع كرده است .
و نيكى به همسايگان و كمك رسانى به آنان ؛ زيرا اين كار موجب گسترش محبت ميان مسلمانان مى گردد و در عين حال از مهمترين روشهاى حفظ وحدت و يگانگى جامعه اسلامى است .
ز عمل كردن به احكام ، سنن و آداب قرآن ، كه بهترين ضامن سلامتى رفتار آدمى و پالايش روح و بالابردن سطح انديشه و عمل اوست .
ح برپاداشتن نمازها در وقت خود به بهترين شكل ؛ زيرا نماز ستون دين و معراج مؤ من است و آدمى را به آفريدگار هستى و بخشنده زندگى ، شرف اتصال مى دهد و در نتيجه او را به بالاترين مرحله كمال مى رساند.
ط حفظ و زنده داشتن مساجد با ياد خدا، اعم از علم يا عبادت ؛ زيرا مساجد از مهمترين مراكز گسترش آداب و فضيلتها ميان مسلمانان است .
ى جهاد در راه خدا با جان و مال براى برپاداشتن بنيادهاى دين ، زنده كردن سنت و ميراندن بدعت .
ك گسترش محبت و دوستى ميان مسلمانان با پيوندها و نيكى كردن و كنار گذاشتن هر آنچه موجب از ميان رفتن وحدت ميان آنان مى گردد، مانند قطع رابطه و پشت كردن به هم .
 برپاداشتن سنت امر به معروف و نهى از منكر؛ زيرا اين عمل به ايجاد جامعه سالمى كه عدالت بر آن حاكم است مى انجامد. ولى ترك آن ، پيامدهاى ناگوارى دارد كه جامعه را به گرداب فتنه و بلا مى اندازد،مانندحاكم شدن فاسقان و اشرار بر مردم كه در آن صورت ، ديگر دعاى مردم به اجابت نخواهد رسيد.
اينها برخى از وصيتهاى حضرت بود كه در بستر مرگ به فرزندانش ‍ سفارش كردند.(42)

 

 

به سوى فردوس برين 
ضربه ناجوانمردانه شمشير ابن ملجم يهودى زاده كه به زهر آغشته بود، در حضرت كارگر افتاد و سمّ در تمام بدن حضرت رخنه كرد. مرگ به سرعت به حضرت نزديك مى شد و امام متقيان با چهره اى خندان ، نفسى آرام ، قلبى تشنه ديدار حق تعالى و روحى راضى به قضا و قدر الهى و بدون آنكه لحظه اى از ذكر خدا و تلاوت قرآن بازايستد، به استقبال آن مى رفت .
فرزندان با قلبهايى شرحه شرحه از مصيبت و با چشمانى خونبار به گرد پدر حلقه زده بودند. امام رو به قبله شد و خدا را ستايش كرد كه روح بلندش در ميان استقبال ملائكه رحمان و ارواح پيامبران و اوصيا، نزد پروردگار شتافت و بهشت از آن شكوفا شد.
اين انديشه والا و عقل محض انسانى و پيشاهنگ عدالت اجتماعى در زمين ، درگذشت . اين امام بزرگوار در جامعه ، غريب زيست و كسى قدر او را نشناخت و به اهداف و آرمانهاى والايش واقف نشد؛ اهدافى كه كمترين آنها، از بين بردن فقر و تهيدستى در زمين و زدودن حاجت و بى نوايى همه انسانها و توزيع نعمتهاى الهى بر آنان بود. گروه جنايتكار از سرمايه داران قريش و ديگر او باش بنى اميه كه نعمتهاى الهى را بازيچه خود و بندگان خدا را برده خود كرده بودند تاب اهداف حضرت را نياوردند و بر او شوريدند، ليكن امام از اهداف خود بازنگشت و در برابر آنان ايستاد و در راه دفاع از ارزشها و اهدافش به شهادت رسيد.

 

 

كفن و دفن 
امام حسن ( عليه السّلام ) با ديگر برادران بزرگوارش ، از جمله ابوالفضل ، با چشمانى خونبار، پيكر مطهر پدر را غسل دادند، كفن كردند و آن را تشييع كردند و در آخرين منزل در نجف به خاك سپردند. خداوند متعال نيز آنجا را قبله زايران و مشتاقان قرار داد و آنجا را به يكى از مقدس ترين مشاهد متبرك تبديل كرد. اينك آن مرقد مبارك با هاله اى از بزرگداشت ، پوشيده شده است و مورد تكريم تمام مسلمانان است .
حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) خلافت پدر، مصايب و مشكلات او و حوادث سنگين دوره زمامدارى امام را شاهد بود و ديد كه پدرش براى اجراى عدالت اجتماعى در زندگى عامه مسلمانان چه رنجها كشيد و منحرفان از اسلام و دشمنان اصلاحات اجتماعى چگونه با حضرتش به ستيز برخاستند و با حكومت مشروعش جنگيدند.
عباس ، اهداف درخشان پدر را كه آنها را اعلام داشته بود، نيك دريافت و بدانها ايمان آورد و در راه آنها جهاد كرد. حضرت همراه برادرش سيدالشهداء به سوى ميدانهاى شرافت و جهاد تاخت ، تا آنكه سيره پدر را براى مسلمانان بازگرداند وروش درخشان اميرالمؤ منين را در عرصه سياست وحكومت زنده كند.

 

 

خلافت امام حسن (ع ) 
امام حسن ( عليه السّلام ) پس از وفات پدر، در حالى كه اوضاع سياسى و اجتماعى بر ضد او بودند، رهبرى دولت اسلامى را به عهده گرفت . اكثريت قاطع سران و فرماندهان نظامى در نهان و آشكار به معاويه گرايش داشتند و او با زر به جنگشان رفته و با اموال خود برده شان كرده بود. انديشه خوارج نيز بسان خوره در ميان بخشهاى مختلف سپاه حضرت ، در حال پيشروى بود و شعار نامشروع بودن حكومت امام حسن و حكومت امام ، اميرالمؤ منين را اعلام مى كرد. لذا مردم چندان استقبالى از بيعت با حضرت نكردند و نيروهاى مسلح نيز از خود حرارتى نشان ندادند، بلكه مجبور به بيعت شدند. اين مساءله امام را نسبت به آنان انديشناك ساخت و به عقيده ناظران سياسى در سپاه امام ، سپاه فرورفته در گرداب فتنه و بددلى بود و خطر آن براى امام بيش از خطر معاويه به شمار مى رفت و به هيچ وجه مصلحت نبود كه امام با چنين سپاه آشفته و ناهمراه به هيچ يك از ميادين نبرد پاگذارد.

به هر حال ، امام زمام حكومت را كه دچار سستى ، آشفتگى ، ضعف ، فتنه و تنش بود، به عهده گرفت . تسلط بر اوضاع اجتماعى و به زير سُلطه درآوردن شهرها به وسيله سپاه ، تنها از دو راه ممكن بود:

راه اول :
برقرارى حكومت نظامى در شهرها، سلب آزاديهاى عمومى ، گسترش ‍ ترس و وحشت و بازداشت مردم با تهمت و گمان ؛ روشى كه شيفتگان قدرت مى پويند و امروزه در ميان ملتهاى خود اجرا مى كنند، اين روش از نظر امامان اهل بيت ( عليهم السّلام ) كمترين مشروعيتى نداشته اگرچه به پيروزى منجر گردد. آنان معتقد به ايجاد و گسترش زندگى آزاد و كريمانه براى مردم و راندن روشهاى انحرافى از آنان بودند.

راه دوم :
بركشيدن طبقه سرمايه دارى و صاحبان نفوذ و دادن امتيازات خاص و پستهاى حساس و بخشيدن اموال به آنان و مقدم داشتن آنان بر گروههاى ملت . اگر امام اين كار را مى كرد و اين راه را برمى گزيد، همه مشكلات حل مى شد، كارها به روال عادى برمى گشت و سپاهيان از تمرّد و سرپيچى دست مى كشيدند، ليكن حضرت از اين روش بكلى دور بود؛ زيرا شريعت خدا آن را روا نمى دارد. روش سياسى امام حسن ( عليه السّلام ) روشن و بدون ابهام بود؛ تمسك به حق و دورى كردن از بيراهه ها اگرچه به پيروزى منجر گردد، راه و رسم آن حضرت بود.

 

 

اعلان جنگ به وسيله معاويه 
معاويه با شناختى كه از لشكر امام و تفرقه و تشتت در آن داشت ، براى اعلان جنگ به ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) پيشقدم شد؛ او پيشاپيش ، بيشتر فرماندهان سپاه امام را با تطميع و وعده هاى خوشايند، از قبيل مقامات بالا و داماد خليفه شدن و غيره ، فريفته و همدست كرده بود و با استفاده از رشوه در سطح وسيع ، موافقت آنان را جلب كرده بود، تا آنجا كه به او قول دادند، امام را هر وقت معاويه بخواهد اسير كنند و به او تحويل دهند، يا حضرت را ترور كنند. اين عوامل او را به پيش انداختن جنگ و حل معضل به سود خود برانگيخت .

معاويه با سپاهيان يكپارچه و سر به فرمان خود راه عراق را در پيش گرفت . امام كه از ماجرا با خبر شد، نيروهاى مسلح خود را جمع كرد و قضيه را به آنان گفت و از آنان خواست براى جهاد و دفع تجاوز به راه بيفتند، ليكن آنان خاموش ماندند و ترس و هراس بر آنان چيره گشت . كسى پاسخ حضرت را نداد؛ زيرا عافيت را برگزيده و از جنگ بيزار بودند. سردار بزرگ ((عدى بن حاتم )) كه در جازدن آنان را ديد از خشم برافروخته شد و به سوى آنان شتافت و آنان را بر اين زبونى ، سرزنش كرد و فرمانبرى مطلق خود را از امام اعلام داشت . سرداران بزرگوارى چون ((قيس بن سعد بن عباده ، معقل بن قيس رياحى و زياد بن صعصعه تميمى )) نيز همبستگى خود را با امام اعلام كردند و سپاهيان را بر روش غيرمنصفانه و به دور از شرافتشان سرزنش كردند و آنان را به جهاد برانگيختند.

امام حسن ( عليه السّلام ) همراه گروههاى مختلف براى مقابله با معاويه خارج شد و در ((نخيله )) اردو زد. در آنجا بخشهايى از سپاه كه جامانده بودند به او پيوستند و حضرت به راه افتاد تا آنكه به ((دير عبدالرحمان )) رسيد و در آنجا سه روز توقف كرد و سپس يكسره مسير خود را پيش گرفت و راه را ادامه داد.

 

 

در مدائن :
امام همراه قسمتهايى از سپاه خود به ((مدائن )) رسيد و در همانجا اردو زد. بحرانها و مشكلات متعدد، حضرت را در بر گرفته بودند. و از سپاه آشفته و خيانتكار خود مصيبتهايى كشيد كه هيچ يك از فرماندهان و خلفاى مسلمين نكشيدند، از جمله :

1 خيانت فرمانده كل :
يكى از بزرگترين مشكلات حضرت در آن شرايط حساس ، خيانت عموزاده اش ((عبيداللّه بن عباس )) فرمانده كل نيروهاى مسلح بود. معاويه قريب يك ميليون درهم به او رشوه داد و اين خائن ترسو نيز با ننگ و خوارى ، شبانه گريخت و به اردوگاه معاويه پيوست . خبر خيانت عبيداللّه ، لشكر را دچار آشفتگى بى مانندى كرد و روح خيانت را در آنان دميد سپس گروهى از سران و فرماندهان نظامى نيز با دريافت رشوه هايى ، به معاويه پيوستند.
خيانت عبيداللّه از بزرگترين ضربه هايى بود كه به سپاه امام خورد و پس از آن ، باب خيانت براى افراد سست عنصر باز شد تا وجدانهاى خود را به معاويه بفروشند. همچنين موجب تضعيف روحيه و خودباختگى سپاهيان گشت . در همان حال ، بزرگترين صدمه اى بود كه به امام خورد؛ زيرا حضرت متوجه شد كه فرماندهان سپاه گروهى خيانتكارند و كمترين پايبندى به دين و وطن ندارند.

2 كوشش براى ترور امام (ع ):
گرفتارى و مصيبت امام از سپاهش در همين حد باقى نماند، بلكه به مراحل بسيار دشوارترى رسيد؛ مزدوران اموى و جانوران خوارج ، دست به عمليات متعددى براى به شهادت رساندن امام زدند كه تمام آنها شكست خورد، اين توطئه ها عبارت بودند از:
الف امام را در حال نماز با تير زدند كه اثرى بر حضرت نداشت .
ب امام را در هنگام نماز خواندن با خنجرى زخم زدند.
ج ران امام را با خنجرى زخمى كردند.
دنيا بر پسر رسول خدا تنگ شده بود و انبوه مشكلات و بحرانها را گرداگرد خود مى ديد و يقين نمود كه يا ترور خواهد شد و خونش به هدر خواهد رفت و يا آنكه حضرت را بازداشت كرده به اسارت نزد معاويه خواهند فرستاد. اين انديشه هاى دور، امام را به شدت نگران كرد.

3 تكفير امام (ع ):
خائنان و مزدوران در سپاه امام همچنان به فتنه گرى و خيانت ادامه مى دادند و امام را با كلماتى گزنده كه بر حضرت گرانتر از زخم شمشير و نيزه بود، مورد اهانت قرار مى دادند. ((جرّاح بن سنان )) چونان سگى پارس كنان به طرف حضرت آمد و با صداى بلند گفت : ((اى حسن ! تو نيز چون پدرت مشرك شدى !!)).
هيچ يك از سپاهيان براى كيفر دادن اين مجرم از جا نجنبيد. اين خائنان از حق روى گردان شدند و راه مستقيم را ترك كردند و به نواده پيامبرشان و فرزند وصى او نسبت كفر و خروج از دين دادند.
چه گمراهى از اين بالاتر؟!

4 غارت وسايل امام (ع ):
اوباش در برابر چشم سپاهيان به حضرت حمله كردند، حتى فرش زير پاى ايشان را كشيدند، رداى حضرت را كندند و ديگر وسايل حضرت را به يغما بردند؛ اما سپاهيان هيچ عكس العملى نشان ندادند.
اينهاپاره اى از حوادث دهشتبارى بودندكه امام را رنجاندند و ايشان را ناچار از پذيرش صلح و كناره گيرى از آن جامعه بيمار در اخلاق و عقيده ساختند.

 

ضرورت صلح 
بر اساس منطق سياست ، صلح امام با معاويه ضرورى بود، همچنانكه از نظر شرعى بر حضرت واجب بود تن به صلح بدهد و در برابر خداوند مسؤ ول اجراى آن بود. اگر حضرت با لشكر شكست خورده روحى و متشتت خود به جنگ معاويه مى رفت ، در اولين تهاجم ، دشمن پيروز مى شد و حضرت موفق نمى شد هيچ پيروزى كسب كند. در آن صورت دو حالت ممكن بود پيش ‍ بيايد:
الف يا آنكه امام شهيد مى شد و يا اسير مى گشت ؛ اگر شهيدمى شد آرمان اسلامى از آن سود نمى برد؛ زيرا معاويه با ديپلماسى پيچيده و مكارانه اش امام را مسؤ ول قتل خودمعرفى مى كردو هرنوع مسؤ وليتى را ازگردن خود ساقطمى نمود.

ب و اگر امام شهيد نمى شد و به اسارت نزد معاويه مى رفت ، قطعاً معاويه او را مى بخشيد و بدين گونه خاندان نبوت را رهين منت خود مى ساخت و مهر ((آزاد شده )) را كه پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) بر پيشانى معاويه و خاندانش زده بود، پاك مى كرد.
به هر حال ، امام حسن ( عليه السّلام ) ناگزير به صلح شد و راهى براى سرباز زدن از آن نماند. صلح بر طبق شرايطى كه به تفصيل همراه با تحليل آن در كتاب ديگرمان ((حياة الامام الحسن ( عليه السّلام ) ))(43) بيان كرده ايم ، برقرار شد. به طور قطع بر اساس معيارهاى علمى و سياسى ، امام در عقد صلح پيروز شدند و آن سوى چهره معاويه را آشكار ساختند.

پس از صلح ، انديشه ها و مقاصد نهفته معاويه عيان گشت و او كينه و دشمنى خود با اسلام و مسلمانان را به همه نشان داد. همينكه كارها بر او راست شد، آشكارا به جنگ اسلام آمد و از بزرگان دين چون صحابى بزرگ ((حجر بن عدى )) انتقام گرفت .
معاويه با جناياتش حوادث جانفرسا و فجايعى براى مسلمانان بجا گذاشت و آنان را به شرّى فراگير دچار ساخت كه در بحثهاى آينده از آن سخن خواهيم گفت .

امام حسن ( عليه السّلام ) بعد از صلح ، كوفه را كه به او و به پدرش نيرنگ زده بود، ترك كرد تا منتظر معاويه و ظلم او باشد و خود با اهل بيت ، برادران و بخصوص بازوى توانمندش ابوالفضل ، يكسره راه مدينه را در پيش گرفت . بازماندگان از صحابه و فرزندانشان به استقبال تازه واردان آمدند و آنان را به گرمى پذيرفتند. امام در آنجا ماندگار شد و علما و فقها گرد ايشان جمع شدند و از سرچشمه معرفت و حكمت ايشان به فراخور حال خود بهره مند شدند. فيض ‍ و بخشش امام ، تهيدستان و بينوايان را نيز فراگرفت و هر يك ، از نعمات حضرت ، نصيبى بردند، مدينه بار ديگر به حالت دوران اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) بازگشت و رهبرى روحى را كه با ترك شهر به وسيله مولاى متقيان از دست داده بودند، بازيافتند.

به هر حال ، ابوالفضل ( عليه السّلام ) آنچه را از سختى و محنت بر برادرش گذشت شاهد بود، غدر و خيانت و پيمان شكنى اهل كوفه را نسبت به برادرش دريافت و اين اوضاع سياسى و اجتماعى ، حقيقت جامعه را بر او آشكار كرد؛ اكثريت قاطع آنان در پى منافع خود گام مى زدند و اثرى از ارزشهاى دينى در وجودشان نبود. در اينجا سخن از برخى از حوادث دهشتناكى را كه ابوالفضل ( عليه السّلام ) شاهد بود، به پايان مى بريم .

فصل پنجم : كابوس هولناك 
پس از صلح با امام حسن ( عليه السّلام ) معاويه كه آمال پليد خود را برآورده مى ديد، رهبرى دولت اسلامى را به عهده گرفت . هدف معاويه از ميان برداشتن حكومت علوى ؛ يعنى حكومت محرومان و ستمديدگان و نمونه زنده و گوياى حكومت پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) بود و با به دست گرفتن خلافت ، تمامى ارزشهاى اسلامى و اهداف والاى اين دين مبين را زير پا گذاشت و آرمانهاى بلند اسلام ، قربانى مطامع بى شرمانه او گشت .
جهان اسلامى ، آسايش ، آرامش و امنيت را از دست داد و دچار كابوس ‍ هولناكى شد كه محنتها و فجايعى در خود داشت و عبوديت و خوارى بر آن سايه افكند. معاويه از همه ارزشها و سنتها روى گرداند و بر مسلمانان به گونه بى سابقه اى حكومت كرد. ناظران سياسى ، پيروزى او را پيروزى بت پرستى با تمام پليديهايش مى دانند.

((سيد على ميرهندى )) مى گويد:((با رسيدن معاويه به خلافت در شام ، حكومت به نخبگان بت پرست پيشين بازگشت و جاى حكومت دموكراسى اسلامى را اشغال كرد و بت پرستى با همه وقاحت و پليديهايش جان گرفت ، گويى كه رستاخيزى تازه و آغازى دوباره براى بت پرستى بود. پرچم حكام اموى و فرماندهان سپاه شام هرجا برافراشته شد، رذالت ، انحراف اخلاقى و كجروى در فضايى وسيع گسترش يافت …)).(44)
مسلمانان در آن حكومت سياه ، دچار مصايب و مشكلات وصف ناپذيرى شدند كه به اختصار، برخى از آنها را ياد مى كنيم :

 

 

نابود كردن آگاهان 
پسر هند به نابود كردن نيروهاى آگاه اسلامى كمر بست و دست به تصفيه هاى خونينى زد و گروهى از آنان را رهسپار ميدانهاى اعدام كرد، از جمله :

1 حجر بن عدى :
((حجر بن عدى كِنْدى )) از بزرگان اسلام و قهرمانان عرصه جهاد و از برجسته ترين طلايگان مجد و سربلندى امت عربى و اسلامى است . او از دست پروردگان زبده و درخشان مكتب اميرالمؤ منين و پايبندان به اهداف و ارزشهاى آن بود. اين يگانه و بزرگ ، زندگى خود را براى خدا فدا كرد و هنگامى كه زياد بن ابيه جنايتكار و تروريست ، رسماً ناسزاگويى به اميرالمؤ منين ( عليه السّلام )، سپيده انديشه و فروغ در اسلام و دومين بنيانگذار بناى اعتقادى اسلام پس از پسر عم و رهبرش پيامبر عظيم الشاءن ( صلّى اللّه عليه و آله ) را برقرار كرد، بر او شوريد.
زياد طاغى و مجرم كه مخالفت ((حجر)) را با سبّ امام دريافت ، خون اين مجاهد بزرگ را مباح كرد و دستگيرش ساخته همراه گروهى ديگر از بزرگان مجاهد اسلام ، تحت الحفظ نزد برادر و همكيش جنايتكارش معاويه پسر هند فرستاد.
دستور اعدام اين رادمردان صادر شد و جلاّدان آن را اجرا كردند و پيكرهاى معطّر از خون شهادت آنان بر ((مرج العذراء)) به زمين افتاد و راه را براى مردم به سوى زندگى كريمانه اى كه ظالمان و خودكامگان در آن سرورى نداشته باشند، روشن كرد.

2 عمرو بن الحمق :
يكى ديگر از شهيدان جاودانه اسلام ، صحابى جليل القدر ((عمرو بن الحمق خزاعى )) است كه از احترام بسيارى نزد پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) برخوردار بود و حضرت در حق او دعا كردند تا خداوند از جوانى بهره مندش سازد. خداوند متعال دعاى پيامبر را اجابت كرد و عمرو در حالى كه به هشتاد سالگى رسيده بود در رخسار مباركش يك تار موى سپيد نيز ديده نمى شد.(45)
عمرو، به ارزشهاى اسلامى واقف و عميقاً به آن مؤ من بود و در راه آنها با تمام وجود، جهاد مى كرد.
هنگامى كه زياد بن ابيه جلاد از طرف برادر نامشروعش ، معاويه ، به امارت كوفه منصوب شد، به جاسوسان و اعوان خود دستور داد تا عمرو را تعقيب و بازداشت كنند؛ زيرا از شيعيان برجسته امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) به شمار مى رفت . عمرو با يار خود ((رفاعة بن شدّاد)) به طرف موصل گريختند و قبل از رسيدن به آنجا در كوهى پنهان شدند تا استراحت كنند. پليس محلى به آنان مشكوك شد و عمرو را دستگير كرد، ليكن رفاعه فرار نمود. پليس ، عمرو را تحت الحفظ نزد عبدالرحمن ثقفى حاكم موصل فرستاد و او نيز از معاويه در باب عمرو دستور خواست . پسر هند دستور داد تا عمرو را با نه تير پيكان پهن (مخصوص شكار جانوران ) از پا درآورند. مزدوران حاكم نيز دستور را اجرا كردند و با اولين تير عمرو به شهادت رسيد، سرش را بريدند و معاويه دستور داد تا آن را در شهر دمشق به گردش درآورند؛ و اين نخستين سرى بود كه در اسلام به گردش ‍ درآمد. سپس پسر هند دستور داد سر عمرو را نزد همسرش ، ((آمنه بنت شريد)) كه در زندان معاويه به سر مى برد ببرند. آمنه ناگهان به خود آمد و سر بريده همسر را در دامان خود يافت ، از هوش رفت و نزديك بود جان بسپارد.
پس از آن او را نزد معاويه بردند و گفتگوى شديدى ميان آنان درگرفت كه دليل مسخ معاويه و تهى شدن او از هر ارزش انسانى است . اين مطلب را به تفصيل در كتابمان ((حياة الامام الحسن ( عليه السّلام ) )) آورده ايم .

3 رشيد هَجَرى :
((رشيد هجرى )) از بزرگان اسلام و اقطاب ايمان است . به شدت نسبت به اميرالمؤ منين و وصى و باب مدينه علم رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) اخلاص مى ورزيد. مزدوران ((زياد)) او را دستگير كرده و دست بسته نزد او آوردند.هنگامى كه رشيد در برابر آن جنايتكارباغى قرا گرفت ،زياد براوبانگ زد:
((دوستت اميرالمؤ منين درباره رفتار ما با تو چه گفته است ؟)).
رشيد بدون توجه به او و با صدق و ايمان پاسخ داد:
((گفته است كه دست و پايم را قطع مى كنيد و مرا دار خواهيد زد)).
آن خبيث پليد براى تكذيب گفته امام ، گفت :
((هان ! به خدا قسم چنان مى كنم كه گفته اش دروغ گردد، او را آزاد كنيد…)).
اعوان زياد، رشيد را آزاد كردند، ليكن مدت كمى نگذشت كه زياد از گفته اش پشيمان شد و دستور داد او را احضار كنند، هنگامى كه رشيد حاضر شد بر او بانگ زد:
((بهتر از آنچه كه دوستت به تو گفته است ، نمى يابيم ، تو اگر بمانى همچنان براى بدخواهى ما مى كوشى . دستها و پاهايش را قطع كنيد!…)).
جلادان به سرعت دستها و پاهاى او را قطع كردند، ليكن اين رادمرد بزرگ بدون توجه به درد جانكاه خود، شروع به برشمردن پليديهاى امويان و ستمهايشان نمود و توده ها را تشويق به شورش بر ضد آنان كرد. ماءموران ، شتابان نزد زياد رفتند و ماجرا را با وى در ميان گذاشتند، او نيز دستور داد زبان رشيد را قطع كنند، زبانش را بريدند و در حالى كه اين مجاهد بزرگ تا آخرين لحظه حيات از اعتقادات و دوستى با اهل بيت دفاع مى كرد، جان سپرد.
اينها پاره اى از بزرگان اسلام بودند كه به وسيله معاويه تصفيه فيزيكى شدند؛ زيرافضايل اهل بيت را كه سرچشمه آگاهى وانديشه اسلامى هستند،نشر مى دادند.

 

 

ستيز با اهل بيت (ع ) 
هنگامى كه كارها براى معاويه راست شد، تمامى سازمانهاى دولتى و وسايل تبليغى خود را براى ستيز با اهل بيت كه ميراث و وديعه گرانبهاى پيامبر در امت و عصب حساس جامعه اسلامى هستند، به كار گرفت . اين گرگ جاهلى ، خطرناكترين وسايل را براى ستيز با آنان به كار بست از جمله :

1 جعل اخبار:
معاويه شبكه اى از مزدوران خود در زمينه جعل اخبار و نسبت دادن آنها به پيامبر، براى كاستن از منزلت و اهميت اهل بيت ، تشكيل داد. جاعلان نيز گاهى اخبارى در فضيلت صحابه براى علم كردن آنان در برابر خاندان وحى مى ساختند كه امام محمد باقر( عليه السّلام ) بيش از صد حديث را در اين زمينه برشمرده است .گاهى اخبارى در مذمت اهل بيت ( عليهم السّلام ) جعل مى كردند.
آنان همچنين احاديثى در مدح و ستايش امويان كه هميشه با اسلام سرستيز داشتند جعل كردند و فضايل دروغينى به آنان نسبت دادند. اين شبكه ويرانگر به همين مقدار اكتفا نكرد، بلكه اخبارى در زمينه احكام اسلامى جعل كردند و متاءسفانه اين مجعولات به كتابهاى صحاح و سنن نيز راه يافت و بخشى از شريعت اسلامى گشت و مصنفان كتب ، متوجه جعلى بودن آنها نگشتند.
گروهى از محققان در اين زمينه دست به تاءليف كتبى زدند، از جمله ((محقق مدقق ؛ جلال الدين سيوطى )) كتابى دارد به نام ((اللئالى المصنوعة فى الاخبار الموضوعة )) و در آن ، احاديث زيادى از اين قبيل را نام برده است .
((علامه امينى )) نيز در اثر ماندگار خود، ((الغدير)) تعداد اين احاديث را تا نيم ميليون ثبت مى كند.
به هر حال ، بزرگترين فاجعه اى كه جهان اسلامى را رنجانيده و مسلمانان را دچار شرى بزرگ كرده ، همين احاديث مجعول است كه چهره تابناك اسلام را مخدوش كرده است و پرده اى ميان مسلمانان و امامان و احاديث صحيح آنها كه از ذخيره هاى اسلام مى باشد، آويخته است .

2 ناسزاگويى به اميرالمؤ منين (ع ):
معاويه رسماً دستور داده بود كه اميرالمؤ منين را سبّ كنند و از كارگزاران و واليان خود خواسته بود آن را ميان مسلمانان اشاعه دهند و اين كار را عنصرى اساسى در استوارى و ماندگارى حكومت خود مى پنداشت .
وابستگان حكومت و وعّاظ السلاطين در پى اجراى خواسته معاويه نه تنها در محافل خصوصى و عمومى ، بلكه در خطبه هاى نماز جمعه و ديگر مناسبتهاى دينى ، به سبّ امام پرداختند، با اين اعتقاد كه شخصيت امام را نابود و نام او را محو كنند، غافل از آنكه :

چراغى را كه ايزد برفروزد

 

هر آن كس پف كند ريشه اش بسوزد

اين سبّ و لعنها به خودشان و ياورانشان و آنانكه بر مسلمانان مسلطشان كرده بودند، بازگشت و امام در گستره تاريخ به عنوان درخشانترين انسانى كه بنيادهاى عدالت اجتماعى را استوار كرد و اركان حق را در زمين برقرار ساخت ، ظاهر شد. از نظر تمام عرفهاى بين المللى و سياسى ، امام به عنوان بزرگترين حاكم شرق و اولين بنيانگذار حقوق محرومان و ستمديدگان و اعلام كننده حقوق بشر، شناخته شد، ليكن دشمنان حضرت ، تفاله هاى بشريت و بدترين آفريدگان بودند كه جنايتشان بر انسانيت نظير ندارد، آنان مانع از آن شدند كه امام نقش ‍ خود را در زمينه بناى تمدن انسانى و تحول زندگانى عامه در تمام زمينه هاى اقتصادى ، اجتماعى و سياسى ، ايفا كند.

 

 

3 آموزشگاههاى كينه پرورى :
معاويه آموزشگاهها و سازمانهاى تعليمى خاصى به كار گرفت تا نوباوگان را با بغض نسبت به اهل بيت ( عليهم السّلام ) كه مركز حساس اسلام هستند، بپرورند. اين دستگاهها نيز به فرزندان نوپاى مسلمين دشمنى با عترت پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) و خاندان وحى را مى آموختند. ولى اين كارها نتايج زودگذرى داشت و خداوند بر عكس ‍ خواسته معاويه اراده كرده بود و آرزوهاى او را به باد داد.

اينك اين اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) است كه وصف او زبانزد دنياست و مكارمش ‍ درهمه زبانها بازگو مى شود و سرود آزادگان در هر زمان و مكانى است . ستاره درخشانى است در آسمان شرق كه به نورش مصلحان راه مى پويند و بر طريقش ‍ پرهيزگاران گام مى زنند. و اين معاويه و امويان هستند كه چون جرثومه فساد، بدانها نگريسته مى شود و جز با خذلان و خوارى و عاقبت به شرّى ، از آنان ياد نمى شود.

معاويه در ميدان سياسى و اجتماعى شكست خورد و برنامه هاى اهل بيت ستيزش ، درون آلوده به گناهان و جنايات او را آشكار كرد و بر همگان روشن شد كه او پليدترين حاكمى است كه در شرق عربى و اسلامى ظاهر شده است .

 

 

گسترش ظلم 
معاويه ظلم و جور را در تمام نقاط عالم اسلامى گسترد، حاكمانى خونخوار بر مسلمانان مسلط كرد و آنان بى رحمانه در ارتكاب جنايت و مردم آزارى پيش رفتند. از همه آنان پليدتر، سنگدلتر و خونخوارتر، ((زياد بن ابيه )) بود كه بر مردم عراق رگبارى از عذاب باريد. زياد همانگونه كه در يكى از خطبه هايش گفته بود با كمترين شك و گمان و اتهامى ، حكم مى كرد و متهمان را بدون هيچ گونه تحقيق به طرف مرگ و اعدام مى راند و در خونريزى به ناحق ، هراسى نداشت و از گستردن سايه هاى هراس و وحشت ميان مسلمانان احساس گناه نمى كرد. در يك جمله ، او در ارتكاب همه محرّمات الهى چون برادر نامشروعش بود.

ظلم و ستم در مناطق اسلامى بيداد مى كرد، تا آنكه مى گفتند:((اگر سعد رها شد، سعيد از پا درآمد)).(46) بيش از همه ، شيعيان اهل بيت ( عليهم السّلام ) در تنگنا بودند. حكومت ، آنان را مخصوصاً مورد ظلم و تجاوزگرى خود قرار مى داد، بسيارى از آنان را در زندانهاى تاريك و اتاقهاى شكنجه محبوس كرد، چشمهاى آنان را از حدقه درآورد و به انحاى مختلف آنان را شكنجه داد. تنها جرم آنان دوستى اهل بيت ( عليهم السّلام ) و دلبستگى به آنان بود.

ابوالفضل ( عليه السّلام ) شاهد ستمها و انتقام گيريهاى وحشتناكى بود كه شيعيان اهل بيت متحمل مى شدند. اين مشاهدات ، بر ايمان او به ضرورت جهاد و قيام مسلحانه بر ضد امويان براى نجات امت ، از محنت و بازگرداندن حيات اسلامى ميان مسلمانان ، افزود.

خلافت بخشى به يزيد:
معاويه بزرگترين جنايت را در اسلام مرتكب شد و خلافت اسلامى را به فرزندش يزيد كه به اجماع مورخان از همه ارزشهاى انسانى عارى بود و سرسپرده گناه و بى بند و بارى و به معناى واقعى كلمه فردى ((جاهلى )) بود، سپرد. يزيد همان طور كه در شعرش گفته بود، نه به خدا ايمان داشت و نه به روز جزا و هنگامى كه اسيران خاندان پيامبر را در دمشق بر او وارد كردند، گفت :
((كلاغ بانگ زد، بدو گفتم چه بانگ زنى و چه بانگ نزنى ، من تقاصم را از پيامبر گرفتم )).(47)
آرى ، طلبهاى امويان را از فرزند فاتح مكه بازپس گرفت ؛ فرزندانش را كشت و خاندانش را اسير كرد.
دفعه ديگر همو گفت : ((از خندف نيستم ، اگر از فرزندان پيامبر انتقام آنچه انجام داده بود، نگيرم )).(48)
آرى ، اين يزيد است كه با الحاد و بى دينى خود، معاويه او را بر گرده مسلمانان سوار مى كند و او نيز با احياى زندگى و فرهنگ جاهلى ، اسلام زدايى فكرى و اعتقادى از زندگى اجتماعى را مد نظر قرار مى دهد و با كشتن و نابود كردن عترت پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) و اسير كردن خاندان عصمت ، حوادثى جانكاه را براى هميشه در ميان مسلمانان به جا مى گذارد.

 

 

ترور شخصيتهاى مسلمان 
معاويه براى هموار كردن زمينه خلافت يزيد و از ميان بردن كسانى كه مى توانستند مورد توجه مسلمانان قرار بگيرند، دست به ترور شخصيتهاى مسلمان كه داراى منزلت والايى ميان مسلمين بودند، زد و افراد ذيل را بر همين اساس ازپا درآورد.

1 سعد بن ابى وقاص :
((سعد بن ابى وقاص )) فاتح عراق و يكى از اعضاى شوراى شش نفره كه عمر آنان را براى خلافت اسلامى كانديد كرده بود، وجودش بر معاويه گران آمد، پس با دادن زهر او را كشت .(49)

2 عبدالرحمان بن خالد:
((عبدالرحمان بن خالد)) از پايگاه توده اى وسيعى ميان شاميان برخوردار بود و هنگامى كه معاويه با آنان مشورت كرد كه خلافت را پس از خود به چه كسى بسپارد، عبدالرحمان را معرفى كردند. معاويه به روى خود نياورد و در نهان براى او توطئه اى چيد. چندى بعد عبدالرحمان بيمار گشت و معاويه به طبيبى يهودى اشاره كرد تا معالجه او را به عهده گيرد و به او زهر دهد. طبيب نيز دستور را به كار بست و عبدالرحمن بر اثر زهر، درگذشت .(50)

3 عبدالرحمن بن ابى بكر:
((عبدالرحمان بن ابى بكر)) از برجسته ترين مخالفان معاويه در زمينه بيعت گرفتن براى يزيد بود و مخالفت خود را آشكار كرده بود. خبر مخالفت او در مدينه و دمشق پيچيده بود. معاويه يك صد هزار درهم براى كسب رضايت عبدالرحمن به عنوان رشوه برايش فرستاد، ليكن او از پذيرفتن رشوه خوددارى كرد و گفت : ((دينم را به دنيايم نمى فروشم )). برخى از منابع برآنند كه معاويه او را مسموم كرد و از پا درآورد.(51)

4 امام حسن (ع ):
وجود امام حسن ( عليه السّلام ) بر معاويه سنگين شده و او به دنبال راهى براى رهايى از آن حضرت بود؛ زيرا در بندهاى پيمان صلح ، عهد كرده بود كه خلافت ، پس از مرگش ، به امام واگذار شود، لذا نزديكان امام را از نظر گذراند تا وجدان يكى از آنان را خريده و او را به كشتن حضرت برانگيزد.
در اين كاوش ، كسى جز همسر امام ، ((جعده بنت اشعث )) خائن را نيافت . اين زن به خاندانى تعلق داشت كه هرگز نجيب زاده اى به عرصه ظهور نرسانده بود و هيچ يك از آنان به ارزشهاى انسانى ، ايمان نداشتند. پس معاويه با عامل خود در مدينه ، مروان بن حكم تماس گرفت و اجراى توطئه را از او خواستار شد. مروان نيز با دادن اموال و وعده ازدواج با يزيد، او را به انجام اين جنايت برانگيخت . ((جعده )) در پى اجراى خواسته جنايتكارانه معاويه ، حضرت را با زهرى قتّال ، مسموم كرد.
حضرت روزه بود و هنگامى كه زهر در ايشان اثر كرد، آن زن خبيث را مخاطب قرار داد و فرمود:
((مرا كشتى ، خداوند تو را بكشد، به خدا! كسى جاى مرا براى تو نخواهد گرفت ، او معاويه تو را فريفت و بازيچه قرار داد، خداوند تو و او را خوار كند…)).
نواده و ريحانه پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) زير بار دردهاى سنگين ، فرسوده شده بود، زهر كارگر افتاده ، چهره حضرت پژمرده و رخسارش زردرنگ شده بود، ليكن همچنان به ذكر خدا و تلاوت آيات قرآن مشغول بود تا آنكه روح عظيم حضرت در ميان استقبال ملائكه رحمان و ارواح پيامبران به سوى پروردگارش ‍ عروج كرد.
امام در حالى درگذشت كه مصايب ومشكلات ،جانشان را رنجور كرده بودند.
پسر هند به حضرت ظلم كرد. خلافت او را غصب كرد، شيعيان او و پدرش ‍ را به زندان افكند يا كشت ، او و پدرش را علناً ناسزا گفت و در پايان با شرنگ ، احشاى امام را پاره پاره كرد.

 

 

غسل و كفن 
سيدالشهداء پيكر مقدس برادر را غسل داد و كفن كرد و تشييع كنندگان و در راءس آنان علويان با چشمانى خونبار جسد مقدس امام را برگرفتند و تا آرامگاه پيامبر تشييع كردند. در آنجا مى خواستند پيكر حضرت را در جوار جدّ بزرگوارش به خاك بسپارند.

 

 

فتنه امويان 
پيكر مقدس را نزديك قبر پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) آوردند، تا آنكه در كنار ايشان به خاك سپرده شود، ليكن امويان و در راءسشان قورباغه فرزند قورباغه ، مروان بن حكم برشوريدند و مقابل تشييع كنندگان فرياد سر دادند: ((آيا حسن در جوار جدش دفن شود، اما عثمان در آن سوى بقيع دفن گردد، محال است چنين باشد…)) و چون سگان به سوى عايشه كه انحراف او را از اهل بيت مى دانستند، شتافتند و بدين گونه او را تحريك كردند:
((اگر حسن در كنار جدش دفن شود، افتخار پدرت و ياورش از بين خواهد رفت …)).
عايشه نيز از جا جهيد، به راه افتاد و در حالى كه صفوف مردم را از هم مى شكافت فرياد مى زد:
((اگر حسن در كنار جدش دفن شود، هر آينه اين ، بريده خواهد شد و به گيسوى خود اشاره كرد…)).
سپس متوجه تشييع كنندگان شد و گفت :
((آن كه را دوست ندارم ، به خانه ام وارد مكنيد…)).
و بدين ترتيب ، كينه خود را نسبت به اهل بيت ( عليهم السّلام ) آشكار كرد.
حال جاى اين پرسش است كه اين خانه از كجا به ملكيت عايشه درآمد، مگر پدرش از پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) نقل نكرد كه مى گفت : ((ما گروه پيامبران نه طلايى به ميراث مى گذاريم و نه نقره اى ))، پس خانه پيامبر بر طبق اين روايت خانه اى از خانه هاى خداست ، كسى مالك آن نمى شود و متعلق به همه مسلمانان است .
بنابراين ، چگونه عايشه اجازه مى دهد پدرش و ياور او (عمر) را در آنجا دفن كنند و اگر عايشه به اين روايت عمل نمى كند و پيامبر چون ديگر پيامبران فرزندانش از او ارث مى برند، در آن صورت اين امام حسن است كه ارث مى برد؛ زيرا نواده پيامبر است ، ولى زنان پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) از خانه ارث نمى برند و از بنا هم آن مقدار كه فقها ذكر كرده اند، ارث مى برند.

به هر حال ، امويان بر فتنه انگيزى و ايجاد بلوا پافشارى كردند و باطن كينه توزانه خود را نسبت به اهل بيت نشان دادند و به مزدوران خويش دستور دادند تا پيكر امام را تيرباران كنند، آنان نيز با كمانهاى خود شروع به تيراندازى كردند و نزديك بود جنگى ميان بنى هاشم و امويان دربگيرد. ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) براى پيكار با امويان و پراكندن آنان پيش تاخت ، ليكن برادرش امام حسين ( عليه السّلام ) براى حفظ وصيت امام حسن ( عليه السّلام ) مبنى بر آنكه نبايد قطره اى خون ريخته شود، او را از انجام هرگونه حركتى بازداشت . پيكر مقدس را به بقيع بردند و در آنجا همراه صفات برجسته بردبارى ، شرف و فضيلت به خاك سپردند و بدين گونه صفحه درخشانى از صفحات نبوت و امامت ، ورق خورد.

ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد حوادث هولناكى بود كه بر سر برادرش امام حسن ( عليه السّلام ) آمد و باعث دل كندن از دنيا و سير شدن از زندگى حضرت گشت و به قيام و جهاد در راه خدا دل بست .

 

 

مخالفت امام حسين (ع ) با معاويه 
هنگامى كه معاويه سياست انحرافى خود و مخالف مصالح مسلمانان و مغاير اهداف آنان را همچنان ادامه داد، سرور آزادگان ، امام حسين ( عليه السّلام ) اعمال معاويه را تقبيح كرد و در تمام ابعاد به رسوا كردن او دست زد و مسلمانان را به قيام بر ضد حكومت او فرا خواند.

سازمان جاسوسى معاويه ، فعاليتهاى سياسى حضرت بر ضد حكومت را به شام گزارش دادند. معاويه به شدت هراسان شد و يادداشت شديداللحنى براى بازداشتن امام از مخالفت و تهديد به اتخاذ تصميمات شديد و سخت در صورت ادامه مخالفت ، به سوى حضرت فرستاد. امام او را با لحنى شديد پاسخ گفت و سياستهايش را يكايك باز نمود و عملكرد مخالف كتاب خدا و سنت پيامبر را بر او خرده گرفت و جنايتهايش نسبت به آزادگان و مصلحانى چون ((حجر بن عدى ، عمرو بن حمق خزاعى و رشيد هَجَرى )) را كه از بزرگان انديشه اسلامى بودند، محكوم كرد.

پاسخ امام از درخشانترين اسناد سياسى است كه در آن هرگونه ابهامى را برطرف كرد، حوادث هولناكى را كه در آن زمان رخ داده بود به تفصيل بيان داشت و موضع انقلابى خود را عليه حكومت معاويه آشكار كرد.(52)

 

 

كنفرانس امام حسين (ع ) در مكه 
امام حسين ( عليه السّلام ) در مكّه كنفرانسى سياسى منعقد ساخت و در آن جمعيت كثيرى از مهاجران ، انصار و تابعين كه در موسم حج حاضر شده بودند، شركت كردند. امام در اين كنفرانس بپاخاست و با بيانى رسا يكايك محنتها و مصايب خود و شيعيان خود را در عهد معاويه ، طاغوت اموى ، برشمرد.
((سليم بن قيس )) قسمتى از خطابه امام را پس از حمد و ستايش خداوند متعال چنين نقل مى كند:
((اما بعد: به درستى كه اين طاغوت معاويه با ما و شيعيان ما رفتارى داشته است كه مى دانيد و ديده ايد و شاهد بوده ايد. من از شما چيزى مى خواهم ، اگر راست بگويم ، تصديقم كنيد و اگر دروغ بگويم ، تكذيبم كنيد. گفته ام را بشنويد، سخنم را بنويسيد، سپس به شهرها و قبايل خود بازگرديد. در آنجا هر كس را مورد اعتماد خود يافتيد، به سوى آنچه از حق ما مى دانيد دعوت كنيد. من مى ترسم اين ديانت مندرس گردد و مغلوب شود و خداوند، نور خود را تماميت خواهد بخشيد اگرچه كافران خوش نداشته باشند …)).
سليم مى گويد: ((امام در اين خطابه تمام آياتى را كه خداوند در حق اهل بيت نازل كرده بود، تلاوت نمود و تفسير كرد و همه گفته هاى پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را در حق خود و خاندانش يكايك برخواند و نقل كرد و پس از هر يك ، صحابه مى گفتند: ((آرى ، به خدا آن را شنيده ايم و گواهى مى دهيم )) و تابعين مى گفتند: ((آرى ، به خدا! آن را صحابى مورد اعتماد و وثوقم ، برايم روايت كرده است )).
سپس حضرت فرمود: ((خدا را بر شما شاهد مى گيرم كه گفته هايم را براى افراد متدين و مورد وثوق خود بازگوييد…)).(53)
اين نخستين كنفرانسى بود كه در آن هنگام ، تشكيل شد. حضرت در آن مَجمع ، سياست معاويه مبنى بر جدا كردن مردم از اهل بيت و پوشاندن فضايل خاندان وحى را محكوم كرد و حاضران كنفرانس را به نشر فضايل و گسترش ‍ مناقب و نقل رواياتى كه از پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) در حق آنان صادر شده است ، دعوت كرد تا مردم نيتهاى پليد معاويه را بر ضد اهل بيت ( عليهم السّلام )؛ اين قلب تپنده امت اسلامى ، بشناسند.

 

 

هلاكت معاويه
معاويه در اضطراب از جناياتى كه مرتكب شده بود و زير بار سنگين گناهان ، به استقبال مرگ رفت ، در حالى كه افسوس مى خورد و مى گفت : ((واى بر من ! از ابن ادبر مقصودش حجر بن عدى بود به خاطر او روز دشوارى در پيش خواهم داشت )).
آرى او، روزى دشوار و حسابى سخت در پيشگاه خداوند دارد؛ نه تنها به خاطر حُجر، بلكه به سبب به ناحق ريختن خون مسلمانان .

او دهها هزار تن از مسلمانان را به كشتن داد و سوگ و اندوه را در خانه ها برقرار كرد.
او بود كه با حكومت اسلامى جنگيد و دولت امويان را كه بندگان خدا را برده خود كرد و بيت المال را اموال شخصى خود ساخت ، به وجود آورد.

او بود كه شريرترين بندگان خدا را چون زياد بن ابيه بر مسلمانان مسلط كرد تا بر آنان ظلم روا دارد و آنان را لگدمال كند. او بود كه پس از خود، يزيد را به خلافت برگزيد تا آن حوادث دهشتناك را در اسلام بيافريند و در ضديت با اسلام و پيامبر چون نياى خود ابوسفيان رفتار كند. او بود كه امام حسن ( عليه السّلام ) را مسموم كرد. و همو بود كه دستور سبّ اهل بيت ( عليهم السّلام ) بر منابر را صادر كرد و آن را بخشى از زندگى عقيدتى مسلمانان قرار داد. به اضافه اعمال نارواى ديگرى كه حساب او را نزد خداوند، سنگين و سخت خواهد كرد.

به هر حال ، معاويه هلاك شد؛ هلاكتى خوار و مورد استقبال ديگران . ديوار ظلم شكست و پايه هاى ستم به لرزه درآمد و سردار بزرگ عراقى ((يزيد بن مسعود نهشلى )) هلاكت معاويه را به مسلمانان شادباش گفت . وليعهد معاويه ؛ يعنى يزيد هنگام مرگ پدر، در آنجا نبود، بلكه در شكارگاهها با عربده هاى مستانه و در ميان نغمه هاى خنياگران و نوازندگان از همه جا بى خبر بود.

در اينجا سخن از حكومت معاويه را كه سنگين ترين كابوس در آن زمان به شمار مى رفت و عالم اسلامى را دچار مصايبى تلخ كرد، به پايان مى بريم .
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد فجايع وحشتناكى بود كه سايه هاى آن ، حكومت مسلمانان را فراگرفته بود.

 

 

 

فصل ششم : با نهضت حسينى 
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان و سيدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه از بزرگترين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مى رود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت .
قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در اين نهضت ، فعالانه شركت كرد و نقشى مثبت ايفا نمود، در تمام مراحل آن با برادرش حسين ( عليه السّلام ) همكارى كرد، تمام اهداف و خواسته هاى رحيمانه و خيرخواهانه اش را براى محرومان و ستمديدگان ، دانست و به آنها ايمان آورد.
عباس ، برجسته ترين عضو اين نهضت درخشان بود. مطيعانه ملازمت برادر را پى گرفت ، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ‍ ايمان آورد، مواضع و آرمانهايش را تصديق كرد و در سير جاودانه اش از مدينه به مكه و سپس به سرزمين كرامت و شهادت ، از برادر جدا نشد. در هر موقف و موضعى از نهضت امام حسين ( عليه السّلام ) عباس همراه و شريك او بود.
در اينجا به اختصار از برخى فصلهاى تاريخى اين نهضت بزرگ كه عباس ‍ چهره برجسته آن بود، سخن مى گوييم .

 

 

حسين (ع ) بيعت نمى كند 
امام حسين ( عليه السّلام ) رسماً از بيعت كردن با يزيد سر باز زد و آن هنگامى بود كه حاكم مدينه ((وليد بن عقبه )) حضرت را شبانه فراخواند. حضرت كه خواسته وليد را مى دانست بازوى توانمندش ، عباس و ديگر جوانان بنى هاشم را براى حمايت خود فراخواند و از آنان خواست بر در خانه وليد بايستند و همينكه صداى حضرت بلند شد، براى نجات حضرت ، داخل خانه شوند. امام وارد خانه وليد شد و مورد استقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد و گفت كه يزيد بيعت اهل مدينه عموماً و بيعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح و تا آنكه مردم جمع شوند مهلت خواست . حضرت مى خواست در برابر آنان مخالفت كامل خود را با خلافت يزيد اعلام كند و آنان را به سرپيچى از حكومت و قيام عليه آن دعوت كند. ((مروان بن حكم )) كه از سران منافقين و پايه هاى باطل بود، حضور داشت و براى آتش افروزى و فتنه انگيزى از جا جهيد و بر وليد بانگ زد:
((اگر حسين اينك بدون بيعت از تو جدا شود، ديگر به چنين فرصتى دست نخواهى يافت ، مگر پس از كشته هاى بسيار ميان شما، او را باز دار و بيعت بگير و اگر مخالفت كرد، گردن او را بزن …)).
نگهبان حرم نبوت ، امام حسين با تحقير در چهره مروان خيره شد و فرمود:
((اى پسر زرقاء! آيا تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى …)).
سپس پدر آزادگان متوجه وليد گشت و عزم و تصميم خود مبنى بر عدم بيعت با يزيد را چنين اعلام كرد:
((اى امير! ما اهل بيت نبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائكه و جايگاه رحمت هستيم . خداوند نبوت را با ما آغاز كرد و با ما ختم كرد. اما يزيد، مردى فاسق ، مى خواره ، كشنده نفس به ناروا و متجاهر به فسق است . كسى چون من با مثل او بيعت نمى كند؛ به زودى خواهيم ديد و خواهيد ديد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت سزاوارتريم …)).(54)
امام در دارالاماره و دژ قدرت حاكم ، بدون توجهى به آنان ، عدم بيعت خود را با يزيد اعلام كرد. حضرت خود را آماده كرده بود تا براى رهايى مسلمانان از حكومت جبار و تروريستى يزيد كه خوار كردن آنان را هدف خود كرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداكارى كند.
امام به فسق و بى دينى يزيد، دانا بود و اگر حكومت او را امضا مى كرد، مسلمانان را به ذلت بندگى دچارمى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عميق گمراهى نهان مى كرد، ليكن حضرت سلام اللّه عليه در برابر طوفانها ايستاد، بر زندگى تمسخر زده ، به مرگ خنديد و براى مسلمانان ، عزتى استوار و كرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم توحيد را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.

 

 

به سوى مكّه 
سرور آزادگان تصميم گرفت مدينه را ترك كند و به سوى مكه برود و آنجا را پايگاهى براى گسترش دعوت و تبيين اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قيام عليه حكومت اموى كه جاهليت را با تمام ابعاد پليد خود مجسم كرده بود، برانگيزد.
حضرت قبل از حركت نزد قبر جدش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) رفت و با صدايى اندوهباردرحاليكه بار مشكلات و بحرانها را بر دوش مبارك داشت ، به گفتگو با روح مطهر ايشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شكايت كرد. سپس براى آخرين ديدار نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع كرد.

اينك كاروان حسينى با تمام افراد خانواده رهسپار مكه شده اند تا به خانه خدا كه بايد براى همگان جاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام كارهاى امام و خاندان او را به عهده دارد و نيك از پس آنها برمى آيد. عباس در كنار برادر، پرچم را به اهتزاز درآورده است و مصمم ، پيش مى رود. امام جاده عمومى را پيش گرفت ، يكى از همراهان به حضرت پيشنهاد نمود مانند ((ابن زبير)) از بيراهه حركت كند و بدين ترتيب از تعقيب نيروهاى دولتى در امان ماند، ليكن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((به خدا سوگند! اين راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنكه خانه هاى مكه را ببينم ، تا خداوند در اين باب آنچه را اراده كند و مرضىّ اوست ، انجام دهد…)).
كاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مكه رسيد و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرود آمد. اهل مكه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احكام دين خود و احاديث پيامبرشان به ديدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و ديگر زايران بيت اللّه از همه نقاط نيز براى زيارت امام نزد ايشان مى رفتند. حضرت براى نشر آگاهى دينى و سياسى در ميان بازديدكنندگان خود چه مكّى و چه غير آن لحظه اى فروگذار نمى كرد و آنان را به قيام عليه حكومت اموى كه قصد به بندكشيدن و خوار كردن آنان را داشت ، دعوت مى كرد.

 

 

هراس حاكم مكّه 
قدرت محلى در مكه از آمدن امام به آنجا و تبديل شهر به مركزى براى دعوت و اعلام نهضت خود، هراسان شد. حاكم مكه ((عمرو بن سعيد اشدق )) طاغوتى كه خود شاهد ازدحام مسلمانان به گرد امام بود و گفته هاى آنان مبنى بر اولويت امام به خلافت و ناشايستگى خاندان ابوسفيان كه حرمتى براى خداوند قايل نبودند، مشاهده مى كرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگين گفت :
((چرا به بيت الحرام آمده اى ؟)).
گويى خانه خدا ملك بنى اميه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتماد به نفس ، پاسخ داد:
((من به خداوند و اين خانه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش يزيد نوشت و او را در جريان آمدن امام به مكه ، رفت و آمد مردم با ايشان و تجمع آنان به دور حضرت ، قرار داد و گوشزد كرد كه اين مساءله خطرى جدّى براى حكومت يزيد، دربردارد.
هنگامى كه يزيد، نامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و يادداشتى براى ((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسين را به سبب تحركش ‍ تهديد كرد و از ابن عباس خواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستيز با يزيد، دخالت كند. ابن عباس در پاسخ ، نامه اى به يزيد نوشت و در آن يزيد را به عدم تعرض به امام نصيحت كرد و توضيح داد كه امام براى رهايى از قدرت محلى مدينه و عدم رعايت مكانت و مقام حضرت ، توسط آنان به مكه هجرت كرده است .
امام در مكه توقف كرد، مردم همچنان به ديدار حضرت مى رفتند و از ايشان مى خواستند تا عليه امويان قيام كند.
نيروهاى امنيّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحركات و فعاليتهاى سياسى ايشان را ثبت مى كردند، آنچه را ميان ايشان و ديدار كنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و همه را براى يزيد به دمشق مى فرستادند تا در جريان امور قرار گيرد.

 

 

تحرّك شيعيان كوفه 
خبر هلاكت معاويه ، شيعيان كوفه را خشنود كرد و آنان شادمانى خود را از اين واقعه ابراز كردند و كنفرانسى مردمى در خانه بزرگترين رهبر خود، ((سليمان بن صرد خزاعى ))، تشكيل دادند و در آن با ايراد خطابه هاى حماسى به تفصيل ، رنج و محنت خود را در ايام حكومت معاويه برشمردند و متفقاً تصميم گرفتند با امام حسين بيعت كرده و بيعت با يزيد را رد كنند.
فوراً هياءتى كه يكى از افراد آن ((عبداللّه بجلى )) بود، برگزيدند تا نزد امام رفته ايشان را به آمدن به كوفه و تشكيل حكومت در آن شهر تشويق كنند. آنان مى خواستند كه امام با حكومت خود، امنيت ، كرامت و آسايش از دست رفته شان در حكومت اموى را به آنان بازگرداند و شهرشان را همانطور كه در زمان اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) بود به پايتخت دولت اسلامى بدل كند.
هياءت نمايندگى به سرعت به مكه رفته و شتابان به حضور امام ( عليه السّلام ) شرفياب شده و خواسته هاى اهل كوفه را عرضه كرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود براى آمدن به كوفه بشتابد.

 

 

نامه هاى كوفيان
اهل كوفه به هياءتى كه نزد امام فرستاده بودند، اكتفا نكردند، بلكه با ارسال هزاران نامه بر عزم خود نسبت به يارى امام تاءكيد نموده و اعلام داشتند كه در كنار ايشان خواهند ايستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند كرد و مجدداً از حضرت خواستند براى آمدن به كوفه بشتابد تا حكومت اسلامى و قرآنى كه نهايت آرزوى آنان است ، تشكيل دهد. همچنين حضرت را در برابر خداوند اگر خواسته آنان را اجابت نكند مسؤ ول دانستند.
امام ( عليه السّلام ) ديد كه حجت شرعى قائم شده و بر ايشان است كه پاسخ مثبتى به آنان دهد.

 

 

فرستادن مسلم به كوفه 
هنگامى كه تعداد هياءتها و نامه هاى تشويق آميز كوفيان براى آمدن حضرت به شهرشان ، بسيار شد، ايشان ناگزير از پذيرفتن خواسته شان گشت . پس ‍ حضرت ، فرد ثقه و مورد اعتماد و بزرگ خانواده و پسر عم خود، ((مسلم بن عقيل )) را كه در فضيلت و تقوا نمونه بود به نمايندگى خود به سوى كوفه فرستاد. ماءموريت مسلم ، مشخص و محدود بود، ايشان موظف بود كوفيان و خواسته آنان را ارزيابى كند و بنگرد كه آيا راست مى گويند و حقيقتاً خواستار حكومت امام هستند، تا در آن صورت امام راه شهر آنان را پيش بگيرد و در آنجا حكومت قرآن را برقرار سازد.

((مسلم )) به سرعت و بى درنگ به سوى كوفه حركت كرد و در خانه يكى از رهبران و رزم آوران شيعه ؛ يعنى ((مختار بن ابى عبيده ثقفى )) كه از آگاهى و بصيرتى تام در امور سياسى و مسايل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد. مختار درهاى خانه اش را بر مسلم گشود و آنجا به مركز سفارت حسينى بدل گشت .

شيعيان كه خبر ورود مسلم را دريافت كردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ايشان خوشامد گفتند و انواع احترامات لازم را تقديم داشتند و پشتيبانى خود را از ايشان اعلام كردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماينده امام حسين ( عليه السّلام ) بيعت كنند.

مسلم خواسته آنان را پذيرفت و دفترى براى ثبت اسامى بيعت كنندگان تعيين كرد. در مدت كمى بيش از هجده هزار تن با حضرت به نيابت از امام ، بيعت كردند. تعداد بيعت كنندگان روز به روز افزايش مى يافت و با اصرار، از حضرت مسلم مى خواستند تا با امام مكاتبه كند و از ايشان بخواهد به سرعت بسوى كوفه بيايد و رهبرى امت را عهده دار شود.
ناگفته نماند كه قدرت محلى كوفه از تمامى رويدادهاى شهر و تحرك شيعيان باخبر بود، ليكن موضع بى طرفانه اتخاذ نموده و از هرگونه واكنشى عليه آنان خوددارى كرده بود.
علت اين بى تفاوتى آن بود كه حاكم كوفه ، ((نعمان بن بشير انصارى )) از ((يزيد)) كه موضعى ضد انصار داشت ، روگردان بود. علاوه بر آن ، دختر نعمان ، همسر مختار ميزبان و همگام مسلم به شمار مى رفت .

طبيعى بود كه مزدوران و وابستگان اموى ، موضع ملايمت آميز و سهل انگارانه نعمان در قبال كوفه را نپسندند، آنان با دمشق تماس گرفتند، يزيد را از مواضع نعمان آگاه كردند، بركنارى او را خواستار شدند و به جاى او تعيين حاكمى دورانديش را كه بتواند قيام را سركوب كند و مردم را به زير يوغ حكومت يزيد بكشد، درخواست كردند. يزيد از دريافت اين اخبار هراسان شد و مشاور مخصوص خود، ((سرجون )) را كه ديپلماتى كارآزموده و مجرّب بود، فرا خواند و قضايا را با او در ميان گذاشت . سپس از او خواست كسى را كه بتواند اوضاع انفجارآميز كوفه را كنترل كند، به او معرفى كند. سرجون نيز ((عبيداللّه بن زياد)) را كه در خونريزى و تهى بودن از هر خصلت انسانى چون پدرش بود، براى امارت كوفه مناسب دانست .

عبيداللّه در آن زمان حاكم بصره بود. يزيد طى حكمى علاوه بر ولايت بصره ، امارت كوفه را نيز به ابن زياد واگذار كرد و بدين گونه تمام عراق تحت سيطره او قرار گرفت . ابن زياد دستورات اكيدى براى رسيدن فورى به كوفه صادر كرد تا بتواند قيام را سركوب كند و مسلم را از پاى درآورد.

 

 

سفر ابن زياد به كوفه
همينكه ابن زياد حكم امارت كوفه را دريافت ، به سرعت راه آن ديار را پيش گرفت و براى سبقت گرفتن از امام حسين در رسيدن به كوفه بدون كمترين درنگى تا نزديكيهاى آن شهر تاخت . در آنجا براى آنكه به كوفيان وانمود كند كه امام حسين است ، لباسهاى خود را تغيير داد و لباس يمنى پوشيد و عمامه اى سياه بر سر گذاشت . اين نيرنگ ، مؤ ثّر واقع شد و مردم به استقبال او شتافتند در حالى كه بانگ ((زنده باد)) سر مى دادند. ابن زياد به شدت نگران شد، از ترس ‍ آنكه مبادا رازش آشكار شود و به قتل برسد، بر سرعت خود افزود تا به دارالاماره رسيد. در آنجا درها را بسته ديد، در را به صدا درآورد. نعمان از فراز ديوار آشكار شد و به گمان آنكه امام حسين پشت در است ، با ملايمت گفت :
((يابن رسول اللّه ! من امانتم را به تو تحويل نخواهم داد، علاقه اى هم به جنگ با تو ندارم )).
پسر مرجانه بر او بانگ زد: ((در را باز كن كه مى خواهم باز نكنى ! شبت دراز باد!)).
يكى از كسانى كه در پس او بود، او را شناخت و بر مردم بانگ زد: ((به خداوند كعبه ! او پسر مرجانه است )).
اين سخن چون صاعقه براى آنان بود. همه آنان در حالى كه از هراس و ترس ، وجودشان پر شده بود، به طرف خانه هاى خود شتافتند. آن طاغوت وارد قصر شد، بر اموال و تسليحات دست گذاشت و مزدوران اموى چون ((عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث )) و ديگر سران كوفه ، دور او را گرفتند و پس از بيان قيام و معرفى اعضاى برجسته آن ، به طرح نقشه هاى هولناك براى سركوب آن پرداختند.
فرداى آن روز، پسر مرجانه مردم را در مسجد اعظم شهر جمع كرد، آنان را از امارت خود بر كوفه آگاه كرد، مطيعان را به پاداش ، وعده داد و عاصيان را به كيفرهاى سخت ، تهديد كرد. سپس دست به گستردن وحشت و ترس ميان مردم زد؛ گروهى را بازداشت كرد و بدون كمترين تحقيقى دستور اعدام آنان را صادر كرد و زندانها را از بازداشت شدگان پر كرد و از اين وسيله براى تسلط بر شهر استفاده نمود.
هنگامى كه مسلم از آمدن ابن زياد به كوفه و اعمال وحشيانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ كوفيان و سرور مطاع آنان ، سردار بزرگ ، ((هانى بن عروة )) كه به دوستى اهل بيت مشهور بود منتقل شد.
((هانى )) به گرمى از ((مسلم )) استقبال كرد و درهاى خانه را بر شيعيان او گشود و در زمينه تصميماتى كه براى استوارى و پشتيبانى نهضت و ستيز با دشمنان آن اتخاذ مى شد، همكارى كرد.

 

 

برنامه هاى هولناك  
پسر مرجانه با طرح و اجراى برنامه هايى در زمينه هاى سياسى ، پيروز شد و اوضاع شهر را كنترل كرد. كوفه پس از آنكه در اختيار مسلم بود، يكسره تغيير جهت داد و به طرف ابن زياد روى آورد. از جمله طرحهاى اجرا شده ابن زياد، موارد ذيل را مى توان نام برد:

 

1 شناسايى مسلم (ع ):
نخستين برنامه پسر مرجانه ، شناسايى فعاليتهاى سياسى مسلم ، دستيابى به نقاط قوت و ضعف نهضت و آنچه در اطراف حضرت مى گذشت بود. براى انجام اين ماءموريت ، ((معقل )) غلام ابن زياد كه فردى زيرك ، باهوش و آگاه به سياست نيرنگ بود، برگزيده شد. پسر مرجانه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با اعضاى نهضت تماس بگيرد و خود را از موالى كه اكثر آنان به دوستى اهل بيت شهرت داشتند معرفى كند و بگويد كه بر اثر شنيدن خبر آمدن نماينده حسين ( عليه السّلام ) به كوفه براى گرفتن بيعت ، به اين شهر پاگذاشته است و همراه خود پولى دارد كه مى خواهد آن را در اختيار مسلم بگذارد تا از آن براى پيروز شدن بر دشمن سود جويد.
((معقل )) در پى اجراى ماءموريت خود به راه افتاد و به كنكاش از كسى كه سفير حسين را بشناسد، پرداخت . ((مسلم بن عوسجه )) را كه از بزرگان شيعه و از رهبران برجسته نهضت بود، به او معرفى كردند. معقل نزد او رفت و به دروغ ، خود را از محبان اهل بيت وانمود كرد و فريبكارانه عطش خود را براى ديدار سفير امام ، مسلم ، نشان داد.
ابن عوسجه فريب سخنان معقل و شيفتگى دروغين او براى ديدن نماينده حسين را خورد و او را نزد مسلم بن عقيل برد. معقل با مسلم بيعت كرد، پولها را به او داد و از آن پس ، به رفت و آمد نزد ايشان پرداخت .
طبق گفته مورخان ، معقل زودتر از همه نزد مسلم مى آمد و ديرتر از همه خارج مى شد و بدين ترتيب به تمام مسايل و امور نهضت واقف شد؛ اعضا و طرفداران پرحرارت آن را شناخت ، از رويدادها با خبر گرديد و تمام ديده و شنيده هاى خود را كلمه به كلمه به ابن زياد منتقل كرد. اين چنين بود كه پسر مرجانه از تمام مسايل مطلع گشت و چيزى بر او پوشيده نماند.

 

2 بازداشت هانى :
ابن زياد دست به خطرناكترين عملياتى زد كه پيروزى او را در اجراى طرحهايش ، تضمين كرد؛ دستور داد ((هانى بن عروه )) بزرگ كوفه و تنها رهبر قبايل ((مذحج )) را كه اكثريت قاطع ساكنين كوفه را تشكيل مى دادند دستگير كنند. اين حركت ، موجى از وحشت و هراس را در كوفيان ايجاد كرد و ضربه سخت و ويرانگرى به نهضت زد. ترس و خودباختگى بر ياران مسلم حاكم شد و آنان دچار شكست روحى شديدى شدند.
به هر حال ، هنگامى كه هانى را نزد ابن زياد آوردند، پسر مرجانه با خشونت و ددمنشى از او خواست فوراً مسلم ، ميهمان خود را تسليم كند.
هانى ، بودن مسلم در خانه اش را منكر شد؛ زيرا اين مساءله در نهايت پنهانكارى و خفا بود. ابن زياد دستور داد جاسوسش معقل را حاضر كنند و همين كه هانى او را ديد، وارفت و سرش را به زير انداخت ، ليكن به سرعت ، دليرى او بر وضعيت مجلس ، پرتو افكند و چون شيرى شرزه غريد و ابن زياد را مسخره كرد و او را تمرد نمود و از تحويل دادن ميهمان بزرگوارش به شدت خوددارى كرد؛ زيرا با اين كار، خوارى و ننگى براى خود ثبت مى كرد. آن طاغوت بر او شوريد و بانگ زد و سپس به غلام خود ((مهران )) دستور داد تا او را نزديك بياورد، پس با عصاى خود به صورت مباركش زد تا آنكه بينى هانى را شكست ، گونه هاى او را پاره كرد و خون بر محاسن و لباسهايش سرازير شد و اين كار را آنقدر ادامه داد تا آنكه عصايش شكست و پس از آن دستور داد هانى را در يكى از اتاقهاى قصر زندانى كنند.

 

3 قيام مذحج :
همينكه خبر بازداشت هانى منتشر شد، قبايل مذحج به طرف قصر حكومتى سرازير شدند. رهبرى آنان را فرصت طلب پست ، ((عمرو بن الحجّاج )) كه از وابستگان و حقيرترين مزدوران اموى بود، به عهده داشت . هنگامى كه به قصر رسيدند، عمرو با صداى بلندى كه ابن زياد بشنود فرياد زد:
((من عمرو بن الحجّاج هستم و اينان سواران و بزرگان مذحج هستند، نه از پيمان طاعت خارج شده ايم و نه از جماعت جدا گشته ايم …)).
در اين سخنان اثرى از خشونت و درخواست آزادى هانى نبود، بلكه سراپا ذلت و نرمش در برابر قدرت و پشتيبانى ابن زباد بود؛ لذا ابن زياد اهميتى بدان نداد و به شريح قاضى كه از وعاظ السلاطين و پايه هاى حكومت اموى بود دستور داد، نزد هانى برود و سپس در برابر مذحجيان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و دستور او را مبنى بر رفتن قبايل مذحج به خانه هايشان به آنان ابلاغ كند. شريح نيز نزد هانى رفت و همينكه هانى او را ديد دادخواهانه فرياد زد:
((مسلمانان ! به دادم برسيد. آيا عشيره ام هلاك شده اند؟ متدينين كجا هستند؟ اهل كوفه كجا هستند؟ آيا مرا با دشمنان خود تنها مى گذارند؟!…)).
سپس در حالى كه صداى افراد خاندان خود را شنيده بود، متوجه شريح شد و به او گفت :
((اى شريح ! گمان كنم اين صداهاى مذحج و مسلمانان هواخواه من باشد. اگر ده تن بر من وارد شوند، مرا نجات خواهند داد…)).
شريح كه آخرت و وجدان خود را به پسر مرجانه فروخته بود، خارج شد و به مذحجيان گفت :
((يار شما را ديدم ، او زنده مى باشد و كشته نشده است )). عمرو بن الحجّاج مزدور و نوكر امويان ، فوراً در پاسخ ، با صداى بلندى كه مذحجيان بشنوند، گفت :
((اگر كشته نشده است ، پس الحمدللّه )).
قبايل مذحج با خوارى و خيانت عقب نشستند گويى از زندان ، آزاد شده باشند و پراكنده شدند.
به تحقيق شكست و عقب نشينى سريع مذحجيان بر اثر زد و بند مخفيانه ، ميان رهبران آنان با پسر مرجانه براى از پادرآوردن هانى بود. و اگر چنين نبود، آنان به زندان حمله مى كردند و او را آزاد مى ساختند. مذحجيان در اوج قدرت خود در كوفه ، رهبرى را كه برايشان زحمت كشيده بود، در دست پسر مرجانه تروريست ، به اسارت رها كردند تا هر طور بخواهد او را مقهور و خوار كند. آنان به حقوق خود در برابر رهبرشان وفا نكردند.

 

4 قيام مسلم (ع ):
همينكه مسلم خبر بازداشت هانى و توهين به اين عضو برجسته نهضت را دريافت كرد، تصميم به آغاز قيام عليه ابن زياد گرفت . پس به يكى از فرماندهان سپاه خود ((عبداللّه بن حازم )) دستور داد تا ياران خود را كه در خانه ها جمع شده بودند، فرا بخواند. نزديك به چهار هزار رزمنده و به قولى چهل هزار تن در حالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر ((يا منصور امت …)) را تكرار مى كردند، نداى حضرت را پاسخ دادند و آماده شدند.
مسلم به آرايش سپاه خود پرداخت ، محبّان و مُخلصان اهل بيت را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزيد و با سپاه به طرف دارالاماره پيشروى كرد. ابن زياد در آن هنگام در مسجد به خطابه پرداخته بود و مخالفان دولت و منكران بيعت يزيد را تهديد مى كرد. همينكه خطابه او به پايان رسيد، بانگ و فرياد انقلابيون را كه خواستار سقوطش بودند، شنيد؛ وحشت زده از ماجرا پرسش ‍ كرد، به او گفتند كه مسلم بن عقيل در راءس جمعيت بسيارى از شيعيان خود به جنگ او مى آيد. آن بزدل ، هراسان شد، از ترس ، رنگ خود را باخت ، دنيا بر او تنگ شد و چون سگى لَه لَه زنان به طرف قصر شتافت ؛ زيرا نيروى نظامى حمايت كننده اى در كنارش نبود، بلكه تنها سى تن از نيروى انتظامى و بيست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امويان معروف گشته ، همراه ابن زياد بودند. بر تعداد سپاهيان مسلم همچنان افزوده مى شد، پرچمها را برافراشته و شمشيرها را بركشيده بودند. طبلهاى جنگ به صدا درآمد و آن طاغوت ، به هلاكت خود يقين كرد؛ زيرا به ركنى استوار پناهنده نشده بود.

 

5 جنگ اعصاب :
ابن زياد به نزديكترين و بهترين وسيله اى كه پيروزى او را تضمين كند، انديشيد و جز جنگ اعصاب و شايعه پراكنى كه به تاءثير آن بر كوفيان آگاه بود، راهى نيافت ، پس به اشراف و بزرگان كوفه كه به مزدورى او تن داده بودند، دستور داد تا در صفوف سپاه مسلم رخنه كنند و بذر وحشت و هراس را بپراكنند. مزدوران نيز ميان سپاه مسلم رفتند و به دروغ پردازى و شايعه پراكنى پرداختند. عمده تبليغات آنان بر محورهاى ذيل مى گشت :

الف :تهديد ياران مسلم به سپاه شام و اينكه اگر همچنان به پيروى از مسلم ادامه دهند، سپاه شام از آنان انتقام سختى خواهد گرفت .

ب :حكومت ، به زودى حقوق آنان را قطع خواهد كرد و آنان را از تمام درآمدهاى اقتصادى شان محروم خواهد ساخت .

ج :دولت ، آنان را به جنگ شاميان گرفتار خواهد كرد.

د:امير، به زودى حكومت نظامى برقرار خواهد كرد و سياست زياد بن ابيه را كه نشانه هاى مرگ و ويرانى را با خود دارد، درباره آنان به كار خواهد بست .
اين شايعات در ميان سپاه مسلم چون توپ صدا كرد، اعصاب آنان را متشنج ساخت ، دلهايشان هراسان و لرزان شد، به شدت ترسيدند و در حالى كه مى گفتند: ((ما را چه كار، به دخالت در امور سلاطين !)) پراكنده شدند. اندك زمانى نگذشته بود كه بخش اعظم آنان گريختند و مسلم با گروه كمى كه مانده بودند، راه مسجد اعظم را در پيش گرفت تا نماز مغرب و عشا را بخواند. باقيمانده سپاه نيز كه وباى ترس آنان را از پا انداخته و دلهايشان پريشان بود، ميان نماز، حضرت را تنها گذاشته و فرار كردند و حتى يك تن ، باقى نماند تا به ايشان راه را نشان دهد و يا به ايشان پناه دهد.
كوفيان با اين كار، لباس ننگ و عار را به تن نموده و ثابت كردند كه محبت آنان نسبت به اهل بيت ( عليهم السّلام ) احساسى زودگذر و در اعماق وجود آنان نفوذ نكرده و آنان پايبند پيمان و وفا نيستند.
مسلم ، افتخار بنى هاشم در كويهاى كوفه سرگردان شد و به دنبال خانه اى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، ليكن جايى نيافت . شهر از رهگذر تهى شده بود. گويى مقرّرات منع رفت و آمد برقرار شده بود. كوفيان درها را بر خود بسته بودند. مبادا جاسوسان ابن زياد و نيروهاى امنيتى ، آنان را بشناسند و بدانند كه همراه مسلم بوده اند و در نتيجه ، آنان را بازداشت و شكنجه كنند.

 

6 در سراى طوعه :
پسر عقيل حيران بود و نمى دانست به كجا پناه ببرد. امواج غم و اندوه او را فراگرفته بود و قلبش از شدت طوفان درد، در آستانه انفجار قرار داشت . دريافت كه در شهر، مردى شريف كه او را حمايت و از او پذيرايى كند، يافت نمى شود. سرگردان ، كوچه ها را پشت سر مى گذاشت ، تا آنكه به بانوى بزرگوارى به نام ((طوعه )) رسيد كه در انسانيت ، شرافت و نجابت سرامد همه شهر بود.
طوعه ، بر در خانه ، به انتظار آمدن پسرش ايستاده بود و از حوادث آن روز بر او بيمناك بود. همينكه مسلم او را ديد به سويش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد. مسلم ايستاد، طوعه به سرعت پرسيد:
((چه مى خواهى ؟!
كمى آب مى خواهم .
طوعه به درون خانه شتافت و با آب بازگشت . مسلم آب را نوشيد و سپس نشست ، طوعه به ايشان شك كرد و پرسيد:آيا آب نخوردى ؟!چرا…
پس به سوى خانواده ات راه بيفت كه نشستن تو شك برانگيز است )).
مسلم ساكت ماند. طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند، باز مسلم ساكت ماند. طوعه كه هراسان شده بود بر او بانگ زد:
((پناه بر خدا! من راضى نيستم بر در خانه من بنشينى )).
همينكه طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با صدايى آرام و اندوه بار گفت :
((در اين شهر، خانه و بستگانى ندارم . آيا خواهان نيكوكارى هستى ، امشب از من پذيرايى كنى ؟ چه بسا پس از اين ، عمل تو را جبران كنم …)).
زن دانست كه اين مرد، غريب است و داراى مكانت و منزلت بالا. و اگر در حق او نيكى كند، در آينده جبران خواهد كرد. پس از او پرسيد:
((اى بنده خدا، قضيه چيست ؟)).
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت :
((من مسلم بن عقيل هستم ، اين قوم به من دروغ گفتند و فريبم دادند…)).
آن بانو خود را باخت و با دهشت و بزرگداشت پرسيد:
((تو مسلم بن عقيل هستى ؟!)).
((آرى …)).
آن بانو با فروتنى به ميهمان بزرگوارش اجازه داد تا به خانه درآيد و بدين گونه شرافت و بزرگى را از آن خود كرد.
طوعه با بزرگداشت ، برگزيده بنى هاشم ، سفير ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) را پناه داد و مسؤ وليت پناه دادن به او را در قبال ابن زياد به دوش گرفت .
طوعه ، مسلم را به اتاقى جز آنكه در آن مى زيست ، راهنمايى كرد و روشنايى و غذا براى ايشان آورد. حضرت از خوردن غذا امتناع كرد. رنج و اندوه ، قلب ايشان را پاره پاره نموده و به فاجعه اى كه انتظارش را داشت ، يقين پيدا كرده بود، به حوادثى كه به سراغش خواهد آمد، مى انديشيد و در فكر امام حسين (كه از او خواسته بود به كوفه بيايد،) غوطه ور بود؛ كوفيان با امام همان خواهند كرد كه با مسلم …
اندك زمانى نگذشت كه ((بلال )) پسر طوعه وارد شد و ديد كه مادرش به اتاقى كه مسلم در آن بود، براى خدمت كردن ، زياد رفت و آمد مى كند. شگفت زده از مادر علت رفت و آمدش را به آنجا پرسش كرد، اما مادر از پاسخ دادن خوددارى نمود و پس از آنكه بلال بر سؤ الش پافشارى كرد، مادر با گرفتن سوگند و پيمان از پسر، براى راز نگهدارى ، ماجرا را به او گفت . آن پست فطرت از خوشحالى در پوست نمى گنجيد و تمام شب را بيدار ماند تا بامداد، شتابان ، جايگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و بدين وسيله به ابن زياد تقرب جويد و جايزه اى دريافت كند.
اين پليد، تمام عرفها، اخلاق و سنتهاى عربى در باب ميهمان نوازى و دور داشتن هر گزندى از او را كه حتى در عصر جاهليت حاكم بود زير پا گذاشت و با حركت خود نشان داد از هر ارزش انسانى به دور است ؛ نه تنها او، كه اكثريت آن جامعه ، ارزشهاى انسانى را زير پا، لگدمال كرده بودند.
به هر حال ، زاده هاشم و سفير حسين آن شب را با اندوه ، اضطراب و تنش ‍ به سر برد. ايشان اكثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود. يقين داشت كه آن شب آخرين شب زندگى اوست . در آن شب لحظه اى خواب او را درربود، در خواب ، عمّ خود اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) را ديد كه به او خبر داد خيلى زود به پدر و عمويش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود كه مسلم يقين كرد كه اجل حتمى ، نزديك شده است .

 

 

7 نشان دادن جايگاه مسلم (ع ):
همينكه سپيده دميد، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مى كرد، به سوى ((دارالامارة )) رهسپار شد تا جاى مسلم را نشان دهد. در آنجا نزد ((عبدالرحمن بن محمد بن اشعث )) رفت ؛ عبدالرحمن ، متعلق به خاندان فرصت طلبى بود كه شرف و نيكى را سه طلاقه كرده بودند. بلال ماجرا را با وى در ميان گذاشت . عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تا ديگرى خبر را نزد ابن زياد نبرد و جايزه را به خود اختصاص ندهد و خودش به سرعت نزد پدرش رفت و خبر بزرگ را به او داد. چهره محمد از خوشحالى برق زد و نشانه هاى خرسندى بر آن ظاهر شد. ابن زياد به زيركى دريافت كه بايد خبر مهمى كه مربوط به حكومت است او را چنين خوشحال كرده باشد، پس سؤ ال كرد:
((عبدالرحمن به تو چه گفت ؟)).
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد:((امير پاينده باد! مژده بزرگ …)).
چه هست ؟ هيچ كس چون تو مژده نمى دهد…
پسرم به من خبر داده است كه مسلم در خانه طوعه است .
ابن زياد از خوشحالى به پرواز درآمد و آمال و آرزوهاى خود را برآورده مى ديد. او در آستانه دستيابى به برگزيده بنى هاشم بود تا وى را براى پيوند دروغين و نامشروع اموى خود، قربانى كند؛ شروع به وعده دادن مال و مقام به ((ابن اشعث )) كرد و گفت :
((برخيز و او را نزد من بياور كه هرچه جايزه و نصيب كامل خواسته باشى ، به تو داده خواهد شد)).
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته پست ابن زياد و دستگيرى مسلم به راه افتاد.

 

 

8 هجوم به مسلم (ع ):
پسر مرجانه ، محمد بن اشعث و عمرو بن حريث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعيين كرد و سيصد تن از سواران كوفه را در اختيار آنان گذاشت . اين درندگان خونخوار كه بويى از شرافت و مردانگى نبرده بودند، به جنگ مسلم كه مى خواست آنان را از ذلت و بندگى و ظلم و ستم امويان برهاند، آمدند.

همينكه آنان به خانه طوعه نزديك شدند، مسلم دريافت كه به جنگش ‍ آمده اند. پس به سرعت اسب خود را زين كرد و لگام زد، زره را بر تن كرد، شمشير بر كمر بست و از طوعه به سبب ميهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد كه پسر ناجوانمردش جاى او را به ابن زياد، گزارش كرده است .

دشمن به خانه ريخت تا مسلم را بگيرد، ليكن ايشان چون شيرى بر آنان تاخت و با ضربات شمشير همه را كه از شدت ترس گيج شده بودند، فرارى داد. كمى بعد باز به طرف حضرت آمدند و ايشان با حمله ديگرى دشمنان را از خانه بيرون كرد و به دنبال آنان خارج شد، در حالى كه با شمشيرش ، سرها را درو مى كرد. در آن روز مسلم قهرمانيهايى از خود نشان داد كه در هيچ يك از مراحل تاريخى ، از كسى ديده نشده است ؛ به گفته برخى مورخان ، چهل و يك نفر را كشت و اين تعداد غير از زخميها بود. از توانمندى حيرت آور ايشان آن بود كه هر گاه يكى از مهاجمان را مى گرفت چون پاره سنگى به بالاى بام پرتاب مى كرد.

به تاءكيد مى گوييم ، در تاريخ انسانيت چنين قهرمانى و نيرومندى ، بى مانند بوده است . و البته اين عجيب نيست ؛ زيرا عموى مسلم ، امام ، اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) نيرومندترين ، دليرترين و استوارترين مردمان است .
بى سر و پاهاى كوفه كه از رويارويى مستقيم با حضرت ، ناتوان شده بودند پرتاب سنگ و گداخته هاى آتشين از روى بامهاى خانه هايشان به طرف مسلم را شروع كردند.
بدون شك اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پيدا مى كرد، مسلم آنان را از پا درمى آورد، ليكن اين جنگ نابرابر در كوچه ها و خيابانها بود. با اين همه ، مهاجمان پليد كوفه شكست خوردند و از مقابله با اين قهرمان يكتا درمانده شدند. مرگ و نيستى در ميان آنان گسترش مى يافت و ابن اشعث ناگزير نزد اربابش ، پسر مرجانه رفت و از او نفرات بيشترى براى جنگ درخواست كرد؛ زيرا از مقابله با اين قهرمان بزرگ ناتوان بود.
طاغوت كوفه حيرت زده از اين درخواست ، رهبرى ابن اشعث را توبيخ كرد و گفت :
((پناه بر خدا! تو را فرستاديم تا يك نفر را براى ما بياورى ، ولى اين صدمات سنگين به افرادت وارد شده است !)).
اين سرزنش ، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستايش قهرمانيهاى پسر عقيل پرداخت و گفت :
((تو گمان كرده اى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه يا جرمقانى از جرامقه حيره (55) فرستاده اى ؟ در حقيقت مرا به جنگ شيرى شرزه و شمشيرى بران در دست قهرمانى بى مانند از خاندان بهترين مردمان فرستاده اى )).
ابن زياد هم نيروى كمكى زيادى در اختيار او گذاشت و او را گسيل داشت .
مسلم ، قهرمان اسلام و فخر عدنان با نيروى تازه نفس به جنگ سختى پرداخت در حالى كه رجز ذيل را مى خواند:
((سوگند خورده ام ، جز به آزادگى تن به كشتن ندهم . اگرچه مرگ را ناخوشايند يافته ام . (در حال محاصره دشمن هرگاه اندكى بگذرد) شعاع خورشيد مى تابد و آب سرد را گرم و تلخ مى كند (كار را بر من دشوار مى سازد) هركس روزى با ناخواسته ناپسندى مواجه خواهد شد.(56) مى ترسم از اينكه مرا دروغگو پنداشته (بگويند او ناتوان بود و دستگير شد) يا او را به حيله گرفتيم )).
آه ! اى مسلم ! اى پسر عقيل ! تو سالار خويشتنداران و آزادگان بودى ، پرچم عزت و كرامت را برافراشتى و شعار آزادى سر دادى ، امّا دشمنانت ، بندگانى بودند كه به پستى و خوارى تن دادند و زير بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كريمانه را به آنان بازگردانى ، ولى آنان نپذيرفتند و با تو به جنگ برخاستند و بدين ترتيب ، انسانيت و بنيادهاى زندگى معنوى را از دست دادند.
ابن اشعث كه رجز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شريفان را شنيد، به قصد فريب به ايشان گفت :
((به تو دروغ نمى گوييم و فريبت نمى دهيم ، آنان عموزادگان تو هستند، نه تو را مى كشند و نه به تو آسيبى مى رسانند)).
مسلم بدون توجه به دروغهاى ابن اشعث ، به شدت پيكار خود را با دشمنان ادامه داده و به درو كردن سرهاى آنان پرداخت آنان از مقابل حضرت مى گريختند و به ايشان سنگ پرتاب مى كردند. مسلم اين حركت ناجوانمردانه را توبيخ كرد و بر ايشان بانگ زد:
((واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، آن طور كه كفار را مى زنند؟! در حالى كه از خاندان نيكان هستم واى بر شما! آيا حق رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و فرزندان او را رعايت نمى كنيد؟!)).

اين دون همتان از همه ارزشها و سنتها به دور بودند و حق رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را كه آنان را از صحرانشينى به بالاترين مرحله تمدن بشرى رساند تا آنجا كه چشمها خيره شد اين چنين ادا كردند كه فرزندان آن حضرت را به بدترين وجه بكشند و زجر دهند.

به هر حال ، سپاهيان ابن زياد از مقاومت در برابر اين قهرمان بزرگ ، ناتوان شدند و آثار شكست بر آنان ظاهر گشت . ابن اشعث درمانده شد، پس ناگزير به مسلم نزديك شد و با صداى بلند گفت :
((اى پسر عقيل ! خود را به كشتن مده ، تو در امانى و خونت به گردن من است …)).
مسلم تحت تاءثير گفته هاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زيرا مى دانست كه ابن اشعث به خاندانى تعلق دارد كه از مهر و وفا و پيمان ، جز نام نمى شناسند؛ لذا حضرت اين چنين پاسخ داد:
((اى پسر اشعث ! تا قدرت جنگيدن دارم ، هرگز خود را تسليم نخواهم كرد. نه ، اين كار محال است )).
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه آن بزدل ، چون سگى لَه لَه زنان گريخت ، تشنگى ، سختى ، حضرت را آزار مى داد تا آنكه ايشان گفتند:
((پروردگارا! تشنگى مرا از پا درآورد)).
سپاهيان با ترس و وحشت ، مسلم را محاصره كردند، ليكن نزديك نمى شدند. ابن اشعث بر آنان بانگ زد:
((ننگ آور است كه شما از يك مرد، اين چنين هراس داشته باشيد، همگى با هم بر او حمله ببريد…)).
آن پليدان بى شرم نيز به حضرت حمله كردند و با شمشيرها و نيزه هايشان ايشان را سخت مجروح كردند، ((بُكير بن حَمران احمرى )) با شمشير، ضربه اى به لب بالاى حضرت زد كه آن را شكافت و به لب زيرين رسيد، ايشان نيز با ضربه اى آن ناجوانمرد را بر خاك افكند.

 

9 اسارت :
زخمهاى بسيار و خونريزى مداوم ، نيروى حضرت را تحليل برد و ديگر نتوانست ايستادگى كند؛ مهاجمان بى سر و پا ايشان را به اسارت درآوردند و براى رساندن خبر اسارت رهبر بزرگى كه براى آزادى شهرشان و حاكميت قرآن در آنجا و رهاندن آنان از ستم امويان ، به كوفه آمده بود؛ به پسر مرجانه بر يكديگر پيشى مى گرفتند.
ابن زياد از خوشحالى مى خواست پرواز كند، دشمنِ خود را در چنگ داشت و نهضت را سركوب كرده بود.
مسلم را نزد بنده و مزدور امويان آوردند، گروهى ازدحام كرده ، به صف تماشاچيان پيوسته بودند؛ آنان كسانى بودند كه با او (مسلم ) بيعت كرده و پيمانهاى وفادارى بسته بودند، ولى از در خيانت وارد شده و با حضرت جنگيدند.
مسلم را تا در قصر آورده بودند، تشنگى به شدت ايشان را مى آزرد، در آنجا كوزه آب سردى ديدند، پس متوجه اطرافيان شدند و گفتند:((مرا از اين آب بنوشانيد)).
مزدور پست و لئيم امويان ، ((مسلم بن عمرو باهلى )) به سرعت گفت :
((مى بينى چقدر خنك است ! به خدا سوگند! از آن قطره اى نخواهى چشيد تا آنكه در آتش دوزخ ((حميم ))، آب جوشان بنوشى )).
اين حركت و مانند آن ، كه از اين مسخ شدگان صادر مى شد، نشان مى دهد كه آنان از هر ارزش انسانى به دور بودند.
به طور قطع اين نشانه گوياى تمامى پليدان بى حيثيت ، از قاتلان پيامبران و مصلحان است . مسلم شگفت زده از اين انسان مسخ شده ، پرسيد:
((تو كيستى ؟)).
((باهلى )) خود را از بندگان و دنباله هاى حكومت دانست و گفت :
((من آنم كه حق را شناخت ، زمانى كه تو آن را ترك كردى ، به خيرخواهى امت و امام پرداخت ، وقتى كه تو نيرنگ زدى . شنيد و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصيان كردى ؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم )).
كدام حق را اين احمق سبك سر شناخته بود! مگر نه اينكه او و اكثريت قاطع افراد جامعه اى كه در آن مى زيستند؛ در گرداب باطل و منكر دست و پا مى زدند. بالاترين افتخار اين بى شرم ، آن است كه سرسپرده پسر مرجانه ، پليدترين مخلوقى كه تاريخ بشرى ، شناخته است مى باشد.
مسلم بن عقيل با منطق نيرومند و فياض خود، چنين پاسخ داد:
((مادرت به عزايت بنشيند! چقدر سنگدل ، خشن و جفاكارى ! تو اى پسر باهله ! به حميم و خلود در آتش دوزخ ، سزاوارتر از من هستى )).
((عمارة بن عقبة )) كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى ، شرمنده شد، پس آب سردى خواست و آن را در قدحى ريخت و به مسلم داد. همينكه حضرت خواست آب را بنوشد، قدح ، پر از خون لبهاى ايشان شد. سه مرتبه آب را عوض كردند و هر بار، قدح پر از خون مى شد؛ سپس حضرت فرمود:
((اگر اين آب روزى من بود آن را مى نوشيدم )).

 

 

10 با پسر مرجانه :
ماه عدنان را بر پسر مرجانه وارد كردند، به حاضران سلام كرد، اما به ابن زياد سلام نكرد. يكى از اوباش كوفه بر حضرت خرده گرفت و گفت :
((چرا بر امير سلام نكردى ؟)).
قهرمان بزرگوار با تحقير او و اميرش ، پاسخ داد:
((ساكت باش اى بى مادر! به خدا سوگند! مرا اميرى نيست تا بر او سلام كنم )).
طاغوت كوفه برافروخته و خشمگين شد و گفت :
((مهم نيست ، چه سلام بكنى و چه سلام نكنى ، تو كشته مى شوى )).
سرمايه اين طاغوت جز ويرانى و كشتار نيست و محال است اين چنين سلاحى ، آزادگانى چون مسلم كه تاريخ اين امت را ساختند و بناى تمدن آن را استوار كردند، بهراساند. در اين ديدار، گفتگوهاى بسيارى بين مسلم و پسر مرجانه صورت گرفت كه حضرت در آنها دليرى ، استوارى ، عزم قوى و ايستادگى خود را در قبال آن طاغوت نشان داد و با دلاورى خود، ثابت كرد كه از افراد يگانه تاريخ است .

 

 

به سوى دوست
پسر مرجانه ناپاك و بى ريشه ، به ((بكير بن حمران )) كه مسلم او را ضربتى زده بود، رو كرد و گفت : ((مسلم را برگير و او را به بام قصر ببر و در آنجا گردنش را خودت بزن تا خشمت فرونشيند و دلت خنك شود)).
مسلم ، با چهره اى خندان مرگ را پذيرا شد و همچنان ، آرام ، استوار، با عزمى قوى و قلبى مطمئن ، تن به قضاى الهى داد.
((بكير)) حضرت را كه مشغول ذكر و ستايش خدا و نفرين بر خونخواران و جنايتكاران بود، به بالاى بام برد، جلاد، ايشان را بر زانو نشاند و گردن ايشان را زد؛ سپس سر و تن حضرت را به پايين انداخت . و اين چنين ، زندگانى قهرمان بزرگى كه در راه دفاع از حقوق محرومان و ستمديدگان و كرامت انسانى و آرمانهاى سرنوشت سازش ، به شهادت رسيد، پايان يافت .
مسلم ، نخستين شهيد از خاندان نبوت بود كه آشكارا در برابر مسلمانان او را كشتند و كسى براى رهايى و دفاع از او، از جاى نجنبيد.

 

 

شهادت هانى 
زاده نيرنگ و خيانت ، پس از قتل مسلم ، دستور داد هانى ، سردار بزرگ و عضو برجسته نهضت را اعدام كنند. او را از زندان درآوردند، در حالى كه در برابر خاندان خود كه چون حشره بودند، فرياد مى كشيد:
((مذحجيان ! به دادم برسيد! عشيره ام ! به دادم برسيد!)).
اگر خاندان او سر سوزنى غيرت و حميت داشتند، براى نجات رهبر بزرگ خود كه چون پدرى براى آنان بود و همه گونه خدمت در حق آنان كرده بود، بپا مى خاستند، ليكن آنان نيز چون ديگر قبايل كوفه ، نيكى و غيرت را سه طلاقه نموده و بويى از شرف و كرامت نبرده بودند.
هانى رابه ميدان گوسفندفروشان آوردند.جلادان در آنجا حكم اعدام را اجرا كردند و بدن هانى در حالى كه با خون شهادت گلگون شده بود، به خاك افتاد.
هانى در راه دفاع از دين ، آرمانها و عقيده اش به شهادت رسيد و با شهادت او درخشان ترين صفحه از كتاب قهرمانى و جهاد در اسلام نوشته شد.

 

 

بر زمين كشيدن اجساد 
مزدوران و بندگان ابن زياد و فرصت طلبان و اوباش ، اجساد مسلم و هانى را در كوچه ها و خيابانها به حركت درآوردند و بر زمين كشيدند. اين كار براى ترساندن عامه مردم و گسترش وحشت ، ميان آنان و توهين به پيروان و ياران مسلم صورت گرفت .
با اين حركت ، نهضت والايى كه گسترش عدالت ، امنيت و آسايش ميان مردم را مد نظر داشت ، به پايان رسيد و پس از شكست قيام ، كوفيان به بندگى و ذلت تن دادند.
طاغوت كوفه به ستمگرى پرداخت ، در آن خطه حكومت نظامى اعلام كرد و چون پدرش زياد بيگناه را به جاى گناهكار مجازات كرد و با تهمت و گمان ، به كشتن اقدام كرد و بالا خره كوفيان را چون گله هاى گوسفند، براى ارتكاب وحشيانه ترين جنايت تاريخ بشرى ؛ يعنى جنگ با نواده پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) امام حسين ( عليه السّلام ) به حركت درآورد.

 

 

فصل هفتم : به سوى سرزمين شهادت 
امام حسين ( عليه السّلام ) مكه را ترك كرد و در آنجا نماند؛ زيرا دانسته بود يزيد گروهى تروريست را براى به شهادت رساندن حضرت اگرچه به پرده هاى كعبه چنگ زده باشد فرستاده است ؛ لذا از اين موضوع انديشناك شد كه مبادا در حرم خدا كه امن است و در ماه حرام ، خونش ريخته شود.
علاوه بر آن ، سفير امام ، مسلم بن عقيل به امام نامه نوشته بود و آمادگى كوفيان براى استقبال از حضرت و جانبازى در راه ايشان براى تشكيل حكومت علوى در آن خطه و پشتيبانى كامل آنان را از حضرت اعلام نموده و امام را به آمدن به كوفه تشويق كرده بود.
امام همراه خانواده و گروهى تابناك از برومندان بنى هاشم كه اسوه هاى مردانگى ، عزم و استوارى بودند و در راءسشان حضرت ابوالفضل قرار داشت ، با پرچمى برافراشته بر سر امام حسين كه از مكه راه كربلا، سرزمين شهادت و وفادارى را پيش گرفتند. حضرت عباس همواره مراقب كاروان و برآوردن خواسته هاى بانوان و فرزندان برادرش بود و با كوششهاى خود، سختى راه را آسان مى كرد و مشكلات آنان را برآورده مى ساخت ، به اندازه ايى كه محبت و توجه او را وصف ناپذير يافتند.
امام با طوفانى از انديشه هاى تلخ ، مسير جاودانى خود را دنبال مى كرد، يقين داشت همان كسانى كه با نامه هاى خود امام را به آمدن تشويق كرده بودند، او و خاندانش را به شهادت خواهند رساند. در راه ، شاعر بزرگ ((فرزدق همام بن غالب )) به خدمت امام مشرف شد و پس از سلام و درود گفت :
((پدر و مادرم به فدايت يابن رسول اللّه ! چه شد كه حج را رها كردى ؟)).
امام تلاش حكومت را براى به شهادت رساندن ايشان به او گفت و ادامه داد:
((اگر عجله نمى كردم ، كشته مى شدم …)).
سپس حضرت سريعاً از او پرسيد:
((از كجا مى آيى ؟)).
از كوفه .
((اخبار مردم را برايم بازگو)).
فرزدق با آگاهى و صداقت ، وضعيت موجود كوفه را براى امام بيان كرد، آن را نااميد كننده توصيف نمود و گفت :
((به شخص آگاهى دست يافته اى . دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنى اميه است ، قضا از آسمان فرود مى آيد، خداوند هر چه اراده كند انجام مى دهد… و پروردگار ما هر روز در كارى است …)).
امام با بيانات ذيل ، سخنان فرزدق را تاءييد كرد، او را از عزم استوار و اراده نيرومند خود براى جهاد و دفاع از حريم اسلام با خبر ساخت و توضيح داد كه اگر به مقصود دست يافت كه چه بهتر والاّ در راه خدا به شهادت رسيده است : ((راست گفتى ، همه كارها، از آن خداست ، خداوند آنچه اراده كند انجام مى دهد و پروردگار ما هر روز در كارى است ، اگر قضاى الهى بر مقصود ما قرار گرفت ، بر نعمتهايش او را سپاس مى گزاريم و براى اداى شكرش از همويارى مى خواهيم و اگر قضاى حق ، مانع خواسته ما گشت ، آنكه حق ، نيّت او و پرهيزگارى طينت او باشد، از جاده حقيقت جدا نشده است )).
سپس حضرت اين ابيات را سرودند:
((اگر دنيا ارزشمند تلقى مى شود، پس خانه پاداش الهى برتر و زيبنده تر است . و اگر بدنها براى مرگ ساخته شده اند، پس كشته شدن آدمى با شمشير در راه خدا، بهتر است . و اگر روزيهاى آدميان مقدّر و معين باشد، پس تلاش كمتر آدمى دربه دست آوردن روزى ، زيباتر است . و اگر مقصود از جمع آورى اموال ، واگذاشتن آنهاست ،پس چراآدمى نسبت به اين واگذاشتنى ها بخل مى ورزد؟)).(57)
اين ابيات ، گوياى زهد حضرت در دنيا، علاقه شديدشان به ديدار خداوند متعال و تصميم استوار و خلل ناپذيرشان بر جهاد و شهادت در راه خداست .
ديدار امام با فرزدق ، تن به ذلت دادن مردم و بى توجهى شان به يارى حق را نشان داد. فرزدق كه از آگاهى اجتماعى و فرهنگى برجسته اى برخوردار بود، امام و ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را ديد كه به سوى شهادت پيش مى رود و نيروهاى باطل براى جنگ با ايشان آماده شده اند، ليكن از همراهى با حضرت و يارى ايشان خوددارى كرد و زندگى را بر شهادت ترجيح داد. اگر حال فرزدق چنين باشد، پس درباره جاهلان و مردم نادان و سياهى لشكر چه بايد گفت ؟!

 

 

خبر شهادت مسلم (ع ) 
كاروان حسينى بدون توقف ، صحرا را درنورديد، تا آنكه به ((زرود)) رسيد، در آنجا حضرت امام حسين ( عليه السّلام )، مردى را مشاهده كرد كه از سمت كوفه مى آيد، لذا به انتظار آمدن او در همانجا توقف كرد، زمانى كه آن مرد امام حسين ( عليه السّلام ) را ديد، از مسير اصلى خارج شده و به راه خود ادامه داد. ((عبداللّه بن سليمان اسدى و منذر بن المُشْمعل اسدى )) كه همراه امام بودند و علاقه ايشان را به پرس و جو از آن مرد دريافتند، به شتاب خود را به او رساندند و اخبار كوفه را از او پرسيدند. در پاسخ آن دو نفر گفت :((قبل از خروج از كوفه ديدم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشتند و ريسمان در پاهايشان انداختند و در بازارها بر زمين كشيدند)).
آنان با آن مرد وداع كردند و شتابان نزد امام آمدند. همينكه حضرت در ((ثعلبيه )) فرود آمد، آنان به ايشان گفتند:
((خداوند تو را مشمول رحمت خود قرار دهد، خبرى داريم ، اگر بخواهى آن را آشكار گوييم و اگر اراده كنى ، آن را نهانى به شما بگوييم )).
حضرت نگاهى به اصحاب بزرگوار خود كرد و سپس گفت :
((اينان محرم رازند)).
[آن دو نفر گفتند]:((سوارى را كه غروب ديروز از رو به رويمان آمد ديديد؟)).
[امام فرمود]:((آرى ، مى خواستم از او پرس و جو كنم )).
[در ادامه به امام عرض كردند]:((به خدا سوگند! اخبار او را براى شما به دست آورديم ، او مردى است از ما، صاحب راءى و صدق و خرد، وى براى ما گفت كه از كوفه خارج نشده بود كه ديد مسلم و هانى را كشتند و اجسادشان را در بازارهاى كوفه بر زمين كشيدند…)).
دلهاى علويان و شيعيان آنان از اين خبر فاجعه آميز، پاره پاره شد، انفجار گريه و مويه ، آنجا را لرزاند و سيل اشك سرازير شد؛ بانوان اهل بيت نيز شريك گريه آنان شدند. و برايشان پيمان شكنى و نيرنگ كوفيان آشكار شد و دريافتند كه اهل بيت به همان سرنوشتى دچار خواهند شد كه مسلم دچار گشت .
امام متوجه فرزندان و نوادگان عقيل گشت و فرمود:
((نظر شما چيست ؟ مسلم كشته شده است )).
آن رادمردان چون شيرانى از جا جهيدند، مرگ را خوار شمردند، زندگى را مسخره كردند، پايدارى خود را بر ادامه راه مسلم اعلام كردند و گفتند:
((نه ، به خدا قسم ! باز نمى گرديم تا آنكه انتقام مسلم را بگيريم يا همچون او به شهادت برسيم )).
پدر آزادگان در تاءييد گفته آنان فرمود:
((پس از آنان ديگر زندگى ارزشى ندارد)).
سپس ابيات زير را برخواند:
((پيش مى روم ، مرگ بر رادمرد ننگ نيست ، اگر نيت حقى داشته باشد و در حاليكه مسلمان است جهاد كند. پس اگر بميرم ، پشيمان نمى شوم و اگر زنده بمانم ، ملامت نمى گردم . همين ننگ تو را بس كه ذليل گردى و تو را به ناشايست مجبور كنند)).(58)
اى پدر آزادگان ! تو استوار، مصمم ، سربلند، باعزم و با چهره اى روشن در راه كرامت به سوى مرگ پيش رفتى و در برابر آن پليدان غرقه در گنداب گناه و رذايل ، سست نشدى ، تن ندادى و ساكت نماندى .

 

 

خبر دردناك شهادت عبداللّه 
كاروان امام بدون درنگ همچنان پيش مى رفت ، تا آنكه به ((زباله ))(59) رسيد. در آنجا خبر جانگداز شهادت قهرمان بزرگ ((عبداللّه بن يقطر)) را به حضرت دادند. امام ، عبداللّه را براى ملاقات با مسلم بن عقيل فرستاده بود، اما ماءموران ابن زياد او را دستگير كردند و تحت الحفظ نزد پسر مرجانه فرستادند. همينكه او را پيش آن پليد پست آوردند، بر او بانگ زد:
((بر بالاى منبر شو و كذّاب مقصودش امام حسين بود پسر كذّاب را لعن كن ، تا آنگاه راءى خود را در باب تو صادر كنم …)).
پسر مرجانه او را مثل ماءموران خود و از سنخ جلادانش مى پنداشت كه ضميرشان را به او فروخته بودند، غافل از آنكه عبداللّه از آزادگان بى مانندى است كه در مكتب اهل بيت ( عليهم السّلام ) پرورده شده اند و براى اين امت ، شرف و افتخار به يادگار گذاشته اند.
قهرمان بزرگ بر منبر رفت ، صدايش را كه صدايى كوبنده و حق خواه بود بلند كرد و گفت :
((اى مردم ! من فرستاده حسين پسر فاطمه ، به سوى شما هستم تا او را يارى كنيد و عليه اين زنازاده ، پسر زنازاده ، پشتيبان حضرت باشيد…)).
عبداللّه سخنان انقلابى خود را پى گرفت و كوفيان را به يارى ريحانه رسول خدا و دفاع از او و ستيز با حكومت اموى كه مسلمانان را خوار كرده و آزاديها و اراده شان را سلب نموده بود، دعوت كرد. پسر مرجانه از خشم ، سياه شد و بر خود پيچيد، پس دستور داد اين بزرگ مرد را از بام قصر به زير اندازند. ماءموران او را بر بالاى قصر بردند و از آنجا به پايين انداختند كه بر اثر آن ، استخوانهاى عبداللّه خرد شد و هنوز جان در بدن داشت كه مزدور پليد ((عبدالملك لخمى )) براى تقرب به پسر مرجانه ، سر عبداللّه را از تن جدا كرد.
خبر شهادت عبداللّه بر امام سنگين بود و ايشان را از زندگى نوميد كرد و دانست كه به سوى مرگ پيش مى رود، لذا دستور داد اصحاب و همراهانى كه عافيت طلبانه همراه امام راه افتاده بودند، جمع شوند، سپس كناره گيرى مردم از يارى امام و جهت گيرى آنان به سوى بنى اميه را باايشان در ميان گذاشت وفرمود:
((اما بعد: شيعيان ما، ما را واگذاشتند، پس هر كس از شما دوست دارد، مى تواند راه خود را بگيرد و برود كه من بيعتم را برداشتم )).
آزمندانى كه براى به دست آوردن غنيمت و دستيابى به مناصب دولتى ، گرد حضرت جمع شده بودند، ايشان را واگذاشتند و پراكنده شدند، تنها اصحاب بزرگوار كه آگاهانه از حضرت پيروى كرده بودند و كمترين طمعى نداشتند با ايشان ماندند.
در آن مرحله تعيين كننده ، امام به صراحت ، واقعيت را با اصحاب خود در ميان گذاشت ، به آنان گفت كه به سوى شهادت مى رود نه سلطنت و قدرت و هر كس با او بماند با كسب رضاى خدا رستگار خواهد شد.
اگر امام از شيفتگان حكومت بود، چنين به صراحت سخن نمى گفت و مسايلى را پنهان مى داشت ؛ زيرا در آن هنگام بيشترين نياز را، به ياور و پشتيبان داشت .
امام در هر موقعيتى ، از اصحاب و اهل بيت خود مى خواست تا از او كناره گيرى كنند و حضرت را واگذارند. علت اين كار آن بود كه همه آگاهانه پايان حركت خود را بدانند و كسى ادعا نكند از واقعيت بى خبر بوده است .
ديدار با حرّ 
كاروان امام صحرا را درمى نورديد تا آنكه به ((شراف )) رسيد. در آنجا چشمه آبى بود. حضرت به رادمردانش دستور داد هرچه مى توانند با خود آب بردارند. آنان چنان كردند و كاروان امام مجدداً به حركت درآمد. ناگهان يكى از اصحاب امام ، بانگ تكبير سر داد، حضرت شگفت زده از او پرسيد:
((چرا تكبير گفتى ؟)).
نخلستانى ديدم .
يكى از اصحاب امام كه راه را مى شناخت ، سخن او را رد كرد و گفت :
((اينجا اصلاً نخلى نيست ، آنها پيكانهاى نيزه ها و گوشهاى اسبانند)).
امام در آن نقطه تاءمل كرد و سپس گفت : ((من هم آنها نيزه ها و گوشهاى اسبان را مى بينم )).
امام دانست كه آنان طلايگان سپاه اموى هستند كه براى جنگ با ايشان آمده اند، پس به اصحاب خود فرمود:
((آيا پناهگاهى نداريم تا بدان پناه ببريم و آن را پشت خود قرار دهيم و با آنان از يك جهت رو در رو شويم ؟)).
يكى از اصحاب كه به راهها، نيك آشنا بود به حضرت گفت :
((چرا، در كنارتان كوه ((ذو حُسَم )) قرار دارد، اگر به سمت چپتان بپيچيد و بر آن دست يابيد و زودتر برسيد، خواسته شما برآورده شده است )).
كاروان امام بدان سمت پيچيد. اندكى نگذشت كه لشكر انبوهى به رهبرى ((حر بن يزيد رياحى )) آنان را متوقف كرد. پسر مرجانه از او خواسته بود ((صحراى جزيره )) را طى كند تا امام را پيدا كرده بازداشت نمايد.
تعداد سپاهيان حرّ به گفته مورخان حدود هزار سوار بود. آنان در ظهر، راه را بر امام بستند در حالى كه از شدت تشنگى در آستانه هلاكت بودند. حضرت بر آنان ترحم كرد و به اصحاب خود دستور داد آنان و اسبانشان را سيراب كنند. ياران امام تمام افراد سپاه دشمن را سيراب كردند و سپس متوجه اسبان شدند و با ظروف مخصوصى ، آنها را نيز سيراب كردند؛ ظرف را در مقابل اسبى مى گرفتند و پس از آنكه چند بار از آن مى نوشيد، نزد اسب ديگر مى رفتند تا آنكه تمامى اسبان سيراب شدند.
امام به آن درندگان پست كه به جنگ حضرت آمده بودند، چنين لطف كرد و از تشنگى كُشنده نجاتشان داد، ليكن اين مروّت و انسانيت امام در آنان اثرى نداشت و آنان بر عكس رفتار كردند، آب را بر خاندان نبوت بستند تا آنكه دلهايشان از تشنگى پاره پاره شد.

 

 

سخنرانى امام (ع ) 
امام ( عليه السّلام ) براى واحدهاى آن سپاه سخنرانى بليغى ايراد كرد و طى آن روشن كرد كه براى جنگ با آنان نيامده است ، بلكه براى رهايى ايشان حركت كرده است و مى خواهد آنان را از ظلم و ستم امويان نجات دهد. همچنين آمدن ايشان به درخواست خود كوفيان بوده است كه با ارسال نمايندگان و نامه ها از حضرت ، براى برپايى حكومت قرآن دعوت كرده اند. در اينجا فقراتى از بيانات آن بزرگوار را نقل مى كنيم :
((اى مردم ! در برابر خداوند بر شما حجت را تمام مى كنم و راه عذر را مى بندم ، من به سوى شما نيامدم مگر پس از رسيدن نامه هايتان و فرستادگانتان كه گفته بوديد: و ما را امامى نيست ، پس به سوى ما روى بياور، چه بسا كه خداوند ما را به وسيله تو بر طريق هدايت مجتمع كند. پس اگر همچنان بر گفته هاى خود هستيد كه من نزدتان آمده ام ، لذا با دادن عهد و پيمانى مرا به خودتان مطمئن كنيد و اگر از آمدن من خشنود نيستيد، از شما روى مى گردانم و به جايى كه از آن به سويتان آمدم ، باز مى گردم )).
آنان خاموش ماندند؛ زيرا اكثريتشان از كسانى بودند كه با حضرت ، مكاتبه كرده و با سفير بزرگ حضرت ، مسلم بن عقيل به عنوان نايب ايشان بيعت كرده بودند.
هنگام نماز ظهر شد، امام به مؤ ذن خود ((حجاج بن مسروق )) دستور دادبراى نماز، اذان و اقامه بگويد. پس از پايان اقامه ، حضرت متوجه حرّ گشت و فرمود:
((آيا مى خواهى با يارانت نماز بخوانى ؟)).
حرّ، مؤ دّبانه پاسخ داد:
((نه ، بلكه به شما اقتدا مى كنيم )).
سپاهيان حرّ به امام و ريحانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) اقتدا كردند و پس از پايان نماز به محل خود بازگشتند. هنگام نماز عصر نيز حرّ با سپاهيان خود آمدند و به نماز جماعت امام پيوستند. پس از پايان نماز، حضرت ، با حمد و سپاس ‍ خداوند، خطابه غرايى به اين مضمون ايراد كردند:
((اى مردم ! اگر تقواى خدا پيشه كنيد و حق را براى اهل آن بخواهيد، مورد رضايت خدا خواهيد بود. ما خاندان نبوت به خلافت سزاوارتر از اين مدعيان دروغين و رفتاركنندگان به ظلم و ستم در ميان شما هستيم . اگر از ما كراهت داشته باشيد و به حق ما جهل بورزيد و نظرتان جز آن باشد كه نامه هايتان از آن حاكى بود، بازخواهم گشت …)).
امام ، آنان را به تقواى خدا، شناخت اهل حق و داعيان عدالت فراخواند؛ زيرا اطاعت از فرمايش امام ، موجب خشنودى خداوند و نجات خودشان است . همچنين آنان را به يارى اهل بيت عصمت ( عليهم السّلام ) كه پاسداران شرف و فضيلت و دعوتگران عدالت اجتماعى در اسلام هستند، ترغيب كرد و آنان را شايسته خلافت مسلمانان دانست ، نه امويان كه خلاف احكام خدا و ستمگرانه ، حكومت مى كردند. در پايان ، حضرت بر اين نكته تاءكيد كرد كه اگر نظر آنان عوض شده است و ديگر قصد يارى امام را ندارند، ايشان از همان راه آمده ، بازگردد.
حرّ، كه از نامه نگاريهاى كوفيان بى اطلاع بود، شتابان از حضرت پرسيد:
((اين نامه هايى كه مى گويى ، چيست ؟)).
امام به ((عقبة بن سمعان )) دستور داد نامه ها را بياورد، او نيز خرجينى آورد كه پر از نامه بود و آنها را مقابل حرّ بر زمين ريخت . حرّ حيرت زده به آنها خيره شد و به امام عرض كرد:
((ما از نويسندگانى كه برايت نامه نوشته اند، نيستيم )).
امام قصدكردبه نقطه اى كه ازآنجاآمده ، بازگردد ولى حرّمانع ايشان شدوگفت :
((دستور دارم همينكه شما را ديدم ، از شما جدا نشوم تا آنكه شما را به كوفه و نزد ابن زياد ببرم )).
اين سخنان تلخ چون نيش ، امام را آزرد و ايشان خشمگين بر حرّ بانگ زد:
((مرگ به تو نزديكتر از انجام اين كار است )).
سپس حضرت به ياران خود دستور دادند بر مركبهاى خود بنشينند و راه يثرب را پيش گيرند. حرّ، ميان آنان و راه يثرب قرار گرفت . امام بر او بانگ زد:
((مادرت به عزايت بنشيند، از ما چه مى خواهى ؟)).
حرّ، سرش را پايين انداخت ، اندكى درنگ كرد و سپس سر خود را بالا گرفت و با ادب به امام گفت :
((ولى من به خدا! جز به بهترين شكل و شايسته ترين كلمات نمى توانم از مادرتان نام ببرم )).
خشم امام فرو نشست و مجدداً پرسيد:
((از ما چه مى خواهى ؟)).
مى خواهم تو را نزد ابن زياد ببرم .
((به خدا! به دنبالت نخواهم آمد)).
در آن صورت ، به خدا تو را وانخواهم گذاشت .
آتش جنگ نزديك بود برافروخته شود كه حرّ بر خود مسلّط گشت و گفت :
((من دستور پيكار با شما را ندارم . تنها دستورى كه به من داده اند بردن شما به كوفه است ، حال كه از آمدن به كوفه خوددارى مى كنى ، راهى پيش گير كه نه به كوفه مى رود و نه به مدينه ، تا من به ابن زياد نامه اى بنويسم ، اميد است كه خداوند مرا مشمول عافيت كند و از درگير شدن با شما باز دارد…)).
امام و حرّ با اين پيشنهاد موافقت كردند و حضرت راه ((عذيب )) و ((قادسيه )) را ترك گفت و به سمت چپ پيچيد و كاروان امام به پيمودن صحرا پرداخت . سپاهيان حرّ نيز به دنبال كاروان حضرت پيش مى رفتند و از نزديك به شدت مراقب آنان بودند.

 

 

خطابه امام (ع )
كاروان امام به ((بيضه )) رسيد. در آنجا امام با بياناتى رسا، حر و سپاهيان او را مورد خطاب قرار داد، انگيزه هاى نهضت خود را برشمرد و از آنان خواست به ياريش برخيزند. در اينجا قسمتهايى از اين خطابه را نقل مى كنيم :
((اى مردم ! پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) فرمود:((هركس سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده ، پيمان خدا را شكسته ، به مخالفت با سنت رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) برخاسته است و در ميان بندگان خدا با گناه و حق كشى حكم مى كند، اگر بر او نشورد و با سخنى يا عملى او را انكار نكند، اين حق خداوند است كه او را به عاقبت شومى دچار كند و به جايگاه بايسته اش درآورد)).
آگاه باشيد! اينان اطاعت شيطان را برگرفته ، اطاعت از رحمان را واگذاشته ، فساد را آشكار كرده ، حدود خدا را معطل داشته ، ((فى ء))(60) را به خود اختصاص داده ، حرام خدا را حلال كرده و حلال خدا را حرام كرده اند. و من به رهبرى جامعه مسلمانان از اين مفسدين كه دين جدّم را تغيير داده اند، شايسته ترم . نامه هايتان رسيد و فرستادگانتان آمدند، كه با من بيعت كرده ايد و مرا تسليم نمى كنيد و تنهايم نمى گذاريد. پس اگر پايبند بيعت خود باشيد، به رشد و هدايت دست خواهيد يافت . من حسين بن على ، فرزند فاطمه دخت رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) هستم . جانم با جان شما و خاندانم با خاندان شماست و براى شما اسوه اى كامل هستم و اگر نپذيريد و پيمان شكنى كنيد و بيعتم را فراموش كنيد، به جانم سوگند! كار تازه اى از شما نيست ؛ شما قبلاً با پدرم ، برادرم و پسر عمويم مسلم نيز همين كار را كرده ايد.
فريب خورده كسى است كه فريب شما را بخورد. بهره خود را از دست داديد و راه خود را گم كرده ايد. هر كس پيمان شكنى كند به خود زيان زده است و بزودى خداوند ما را از شما بى نياز خواهد كرد…)).
پدر آزادگان در اين سخنرانى شيوا، انگيزه هاى قيام مقدس خود را عليه حكومت يزيد برمى شمارد. اين قيام به دلايل شخصى و براى جلب منافع خاص ‍ صورت نگرفته است ، بلكه پاسخى است به يك فريضه و تكليف دينى ؛ فريضه انكار حكومت جابرانه اى كه حرام خدا را حلال مى كند، پيمان او را مى شكند و با سنت پيامبر خدا مخالفت مى كند. اگر كسى چنين حكومتى را شاهد باشد و بر او نشورد انباز و شريك ستمگريهايش خواهد بود.
امام ( عليه السّلام ) عيوب امويان را افشاء نموده و آنان را اينگونه توصيف فرمود كه طاعت شيطان را برگزيده و طاعت رحمان را واگذاشته ، ((فى ء)) را به خود اختصاص داده و حدود و احكام الهى را ترك گفته اند. امام شايسته ترين كس ، براى تغيير اوضاع موجود و بازگرداندن زندگانى درخشان اسلامى به مجراى طبيعى آن ، ميان مسلمانان است .
امام روشن مى كند اگر حكومت را بدست گيرد، مانند يكى از آنان خواهد بود و خانواده اش نيز با خانواده هاى آنان يكسان مى گردد و هيچ امتيازى بر آنان نخواهد داشت .
امام با اين خطابه ، ابهامات را برطرف كرد و هدف خود را آشكار نمود. اى كاش ! آنان چشم بصيرت داشتند!
و چون امام سخنان خود را به پايان رساند، حرّ، حضرت را مخاطب ساخته و گفت :
((خدا را به يادت مى آورم (كه وضع خود را درك كنى )، من گواهى مى دهم كه اگر بجنگى ، كشته خواهى شد…)).
امام پاسخ داد:
((آيا مرا از مرگ مى ترسانى ؟! و آيا روا مى داريد كه مرا بكشيد؟! نمى دانم به تو چه بگويم ، ولى همان را كه برادرِ ((اوس )) به پسر عمويش گفت ، به تو مى گويم ؛ هنگامى كه مى خواست به يارى پيامبر اكرم برود، پسر عمويش به او گفت : كجا مى روى ؟! كشته مى شوى !
آن مرد اوسى پاسخ داد:
پيش مى روم كه مرگ بر رادمرد، ننگ نيست ، اگر نيت نيكى داشته باشد و در حاليكه مسلمان است جهاد كند و با تمام هستى خود با نيك مردان همدردى و جانبازى نمايد و با ننگ مخالفت و از مجرمان جدا شود، پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر بميرم نكوهش نمى شوم . اين خوارى تو را بس كه زنده باشى و به ذلّت تن در دهى )).
هنگامى كه حرّ اين ابيات را شنيد، از حضرت دور شد و دانست كه ايشان بر مرگ و جانبازى براى نجات مسلمانان از مصايب و ستمهاى امويان ، آماده و مصمم است .

 

 

نامه پسر مرجانه به حرّ 
كاروان امام همچنان راه خود را در صحرا ادامه مى داد. گاهى به راست و گاهى به چپ ميل مى كرد. سپاهيان حرّ، آنان را به طرف كوفه سوق مى دادند، و در رفتن به طرف صحرا بازمى داشتند، ليكن كاروان حسينى از رفتن به آن سو امتناع مى كرد. ناگهان سوارى را ديدند كه به سرعت مى تاخت ، پس اندكى درنگ كردند تا او برسد. سوار كه پيك ابن زياد بود خود را به حرّ رساند، به او سلام كرد ولى آن خبيث به امام سلام نكرد و نامه ابن زياد را تسليم او كرد.
حر نامه را گشود و ديد در آن چنين آمده است :
((همينكه نامه و پيك من نزدت آمد، بر حسين سخت بگير و او را در بيابانى بدون حفاظ و آب فرود بياور. به فرستاده ام گفته ام كه تو را ترك نكند و همچنان مراقبت باشد، تا دستورم را انجام دهى ؛ سپس نزد من بازگشته و از حسن اجراى دستور، باخبرم سازد)).
پسر مرجانه از نظر سابق خود مبنى بر دستگيرى امام و اعزام ايشان به كوفه ، اعراض كرده بود. احتمالاً از آن مى ترسيد با آمدن امام به كوفه ، اوضاع آن شهر به نفع امام دگرگون شود؛ لذا بهتر ديد حضرت را در صحرايى دور از آبادى محاصره كند و از اين راه به اهداف خود دست پيدا كند.
حرّ، نامه ابن زياد را بر حضرت خواند و ايشان را كه خواستار ادامه مسير و رسيدن به جايى كه آبادى و آبى باشد، از رفتن بازداشت ؛ زيرا چشمان پيك ابن زياد او را مى نگريست و هر حركت مخالف فرمان اربابش ، پسر مرجانه را ثبت مى كرد.
((زهير بن قين )) كه از بزرگان اصحاب و خاصان امام بود، به حضرت پيشنهاد كرد، با حرّ بجنگند، ليكن حضرت امتناع نمود و فرمود:
((هرگز پيش قدم جنگ با آنان نخواهم بود)).

 

 

در كربلا 
كاروان امام به كربلا رسيده بود. حر به ايشان اصرار كرد در آنجا فرود بيايند. حضرت ناگزير فرود آمدند، سپس متوجه اصحاب شدند و پرسيدند:
((اسم اينجا چيست ؟)).
كربلا…
چشمان حضرت پراشك شد و گفتند:
((پروردگارا! از ((كرب )) و ((بلا))، به تو پناه مى برم )).
امام به فرود آمدن فاجعه كوبنده يقين كرد. پس رو به اصحاب كرد و خبر از شهادت خود و ايشان را چنين بيان كرد:
((اين جايگاه ((كرب )) و ((بلا)) است ، اينجا پايان سفر و محل فرود آمدن ماست و اينجاست كه خونهاى ما به زمين خواهد ريخت …)).
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) همراه جوانان اهل بيت ( عليهم السّلام ) و ديگر اصحاب بزرگوار به نصب خيمه ها براى خاندان وحى و مخدرات نبوت كه ترس بر آنان سايه افكنده بود، شتافت و يقين كرد در اين محل به زودى شاهد حوادث هولناكى خواهد بود.
امام محنت كشيده دستانش را به دعا بلند كرد و به خداوند از محنتهاى بزرگ و عظيم خود چنين شكايت نمود:
((پرودگارا! ما عترت پيامبرت محمد( صلّى اللّه عليه و آله ) هستيم ، ما را از حرم جدّمان بيرون كرده و دور ساختند و بنى اميه بر ما ستم روا داشتند. پروردگارا! حق ما را بگير و ما را بر قوم ستمگر نصرت ده …)).
سپس حضرت ، نزد اصحاب خود آمد و به آنان فرمود:
((مردم ، بندگان دنيا هستند و دين لقلقه زبان آنان است . تا جايى پايبند آن هستند كه روزگارشان بگردد و اگر دچار آزمايش و بلا شوند، دينداران كم خواهند بود)).
چقدر زيبا، اين سخنان طلايى ، واقعيت و گرايشهاى مردم را در تمام مراحل تاريخى نشان مى دهد. آنان بندگان زر و زوراند، و امّا دين و ارزشهاى والا، جايى در اعماق وجود آنان ندارد و همينكه دچار مشكلى يا مصيبتى شدند از دين فرار مى كنند و تنها كسانى همچنان استوار مى مانند كه خداوند قلوب آنان را براى ايمان امتحان كرده باشد، مانند برگزيدگان بزرگوار اهل بيت ؛ يعنى حسين و ياران او.
امام بعد از حمد و سپاس خداوند متعال ، متوجه ياران خود شد و فرمود:
((اما بعد: به راستى بر ما فرود آمده آنچه را كه مى بينيد، دنيا دگرگون و ناشناخته شده است ، نيكى آن روگردان شده و جز اندكى از آن هم مانند باقيمانده آب ظرف و پس مانده غذايى نافرجام باقى نمانده است .
آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل منع نمى كنند؟ شايسته است كه در اين حال ، مؤ من ، مشتاق ديدار خداوند باشد. من مرگ را جز سعادت و زندگى با ظالمان را جز محنت نمى بينم …)).(61)
پدر آزادگان در اين خطابه ، آنچه از رنج و اندوه و مشكلات را كه بر ايشان نازل شده بود برشمرد، اهل بيت و اصحاب خود را از اراده نيرومند خود براى نبرد با باطل و برپايى حق كه در تمام دوران زندگى بدان ايمان داشت ، با خبر ساخت و آنان را با اين بيانات نسبت به آينده و تحمل مسؤ وليت و بينش و بصيرت كارشان توجيه كرد.
اصحاب ، يكدل و يكصدا در حالى كه زيباترين الگوهاى جانبازى و فداكارى را ثبت مى كردند، سخنان امام را با گوش جان شنيده آمادگى خود را براى برپايى حكومت حق اعلام كردند. نخستين كسى كه سخن گفت ، ((زهير بن قين )) از آزادگان يگانه بود كه چنين گفت :
((يابن رسول اللّه ( صلّى اللّه عليه و آله )! سخنانت را شنيديم . اگر دنيا براى ما جاودانه بود و ما براى هميشه در آن مى زيستيم ، باز هم قيام با شما را، بر اين گونه زيستن ترجيح مى داديم …)).
اين كلمات ، شرافت بى مانندى را نشان مى دهد و حرف دل دلباختگان ريحانه رسول اكرم را براى جانبازى در راهش بازگو مى كند. ((بُرير))، يكى ديگر از ياران حضرت (كه در راه خدا جان باخت ) برخاست و گفت :
((يابن رسول اللّه ! خداوند بر ما منت نهاده است تا در كنارت ، پيكار كنيم و اعضاى ما از يكديگر جدا شوند، باشد كه در روز قيامت جدّت شفيع ما گردد…)).
ميان بشريت ، چنين ايمان خالصى يافت نمى شود، ((برير)) يقين دارد فرصت جانبازى در راه حسين ( عليه السّلام ) منتى است كه خداوند بر او نهاده است تا مشمول شفاعت پيامبر اكرم در روز جزا باشد.
يكى ديگر از اصحاب امام ، به نام ((نافع )) برخاست و اعلان نمود كه راه ساير اصحاب را انتخاب كرده و گفت :
((تو نيك مى دانى كه جدت پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) نتوانست محبت خود را در دل همگان جاى دهد و آنان را بدانچه مى خواست برانگيزد. در ميان آنان منافقينى بودند كه به او وعده يارى مى دادند، ليكن نيرنگ در آستين داشتند، با سخنانى شيرين تر از عسل ، پيامبر را نويد مى دادند، با اعمالى تلخ ‌تر از حنظل به مخالفت با ايشان برمى خاستند. تا آنكه خداوند رسولش را به سوى خود فراخواند. پدرت على نيز چنين وضعى داشت ؛ پس گروهى به يارى او برخاستند و همراه ايشان با ((ناكثين ، قاسطين و مارقين )) پيكار كردند تا آنكه اجل حضرت سر رسيد و به سوى رحمت و رضوان حق شتافت . امروز تو نيز در چنين وضعى هستى ؛ پس هر كس پيمان شكنى كند و بيعت خود را فراموش نمايد، جز به خودش ضررى نمى زند. اما تو با ما به هر سو مى خواهى پيش برو؛ چه به سمت شرق و چه غرب ، به خدا قسم ! از قضا و قدر الهى بيمى نداريم و از ديدار پروردگارمان ، ناخشنود نيستيم ، ما با بصيرت و نيتى درست با دوستان تو دوستى و با دشمنانت ، دشمنى مى كنيم …)).(62)
اين بيانات درخشان ، گوياى آگاهى و بينش عميق نافع نسبت به حوادث است . نافع اين نكته را آشكار مى كند كه پيامبر با آن تواناييهاى حيرت انگيز و انفاس قدسيه اش ، نتوانست همه مردم را رهين محبت خود كند و آنان را به رسالت خود مؤ من سازد، بلكه همچنان طايفه اى از منافقين در صفوف مسلمانان باقى ماندند كه به زبان ، اسلام آورده بودند، ليكن خمير مايه آنان با كفر و نفاق عجين شده بود و شبانه روز به مكر و فريب مشغول بودند و به انحاى مختلف ، پيامبر اكرم را آزار مى دادند.
وصى و باب مدينه علم پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله )، امام على ( عليه السّلام ) نيز چنين وضعى داشت و چون پيامبر ميان دو دسته قرار گرفته بود؛ گروهى به او ايمان آوردند و گروهى با وى به ستيز برخاستند.
وضعيت امام حسين نيز چون پدر و جدش است ، گروهى اندك از مؤ منان راستين به او ايمان آورده اند و در مقابل ، گروه بى شمارى از آنان كه خداوند ايمان را از آنان گرفته است ، با حضرت به ستيز برخاسته اند.
به هرحال ،بيشتراصحاب امام ،سخنانى به مضمون كلمات نافع به زبان آوردند و اخلاص و جانبازى خود را نسبت به حضرت بيان كردند. ايشان هم از آنان تشكركرد،برآنان درود فرستاد و برايشان از خداوند طلب رضوان و مغفرت كرد.
گسيل سپاه براى جنگ با امام حسين (ع ) 
با تسلط طلايگان سپاه پسر مرجانه بر ريحانه رسول خدا، خوابهاى پسر زياد تعبير وآرزوهايش برآورده شد. پس در انديشه فرو رفت كه چه كسى را براى فرماندهى كل سپاه خود براى جنگ با امام برگزيند؛ در اين كاوش ذهنى ، كسى را پست تر و پليدتر از ((عمر سعد)) كه آماده انجام هر جنايتى و ارتكاب هر گناهى بود، نيافت . مال پرستى و ديگر گرايشهاى پست عمر را، ابن زياد نيك مى دانست .
پسر مرجانه و عصاره حرامزادگى ، به عمر پيشنهاد كرد براى جنگ با نواده رسول خدا، فرماندهى سپاه را بپذيرد، ليكن پسر سعد از پذيرفتن آن خوددارى كرد و هنگامى كه به بركنارى از حكومت رى كه دلبسته آن بود، تهديد شد، پيشنهاد را پذيرفت و همراه چهار هزار سوار به سمت كربلا حركت كرد. او مى دانست كه به جنگ فرزندان پيامبر كه بهترين افراد روى زمينند، مى رود. لشكر عمر به كربلا رسيد و به سپاهيان موجود در آنجا به فرماندهى حر بن يزيد رياحى ملحق شد.

 

 

خطبه ابن زياد 
طاغوت كوفه دستور داد مردم در صحن مسجد جمع شوند و آنان از ترس ‍ پسر مرجانه ، مانند گوسفند بدانجا هجوم آوردند. هنگامى كه مسجد پر شد، ابن زياد به خطابه برخاست و گفت :
((اى مردم ! شما خاندان ابوسفيان را آزموديد و آنان را آن گونه كه دوست داريد يافتيد. و اينك اين اميرالمؤ منين يزيد است كه او را شناخته ايد، مردى نيك سيرت ، ستوده طريقت ، نيكوكار در حق رعيت و بخشنده در جاى خود است . راهها در زمان او ايمن شده است . پدرش معاويه نيز در عصر خود چنين بود. و اينك پسرش يزيد است كه بندگان را مى نوازد و با دارايى ، بى نياز مى كند، روزى شما را دو برابر كرده و به من دستور داده است كه آن را به شما بگويم و اجرا كنم و شما را براى جنگ با دشمن او، حسين ، خارج كنم ؛ پس بشنويد و اطاعت كنيد…)).(63)
با آنان به زبانى كه مى فهميدند و بر آن جان مى دادند و خود را هلاك مى كردند، سخن گفت ؛ زبان پول كه دلبسته آن بودند. آنان نيز جواب مثبت دادند و براى ارتكاب پليدترين جنايت بشرى ، خود را در اختيار پسر مرجانه قرار دادند.
ابن زياد، ((حصين بن نمير، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ، شبث بن ربعى )) و مانند آنان را به فرماندهى قسمتهاى مختلف سپاه برگزيد و آنان را براى يارى ابن سعد به كربلا روانه كرد.

 

 

اشغال فرات  
آن گروه جنايتكار كه پليديهاى روى زمين را يكجا با خود داشتند، ((فرات )) را اشغال كردند و بر تمام آبشخورهاى آن نگهبان گذاشتند و دستورات اكيدى از فرماندهى كل صادر شد، مبنى بر هوشيارى و كنترل كامل تا قطره اى آب به خاندان پيامبر اكرم كه بهترين خلق خدا هستند، نرسد.
مورخان مى گويند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر ايشان بستند.(64) يكى از بزرگترين مصيبتهاى حضرت ، همين بود كه صداى دردآلود كودكان خود را مى شنيد كه بانگ ((العطش ))، ((العطش )) سرداده بودند. از شنيدن ناله آنان ، و از ديدن صحنه هولناك لبهاى خشكيده اطفال و رنگِ پريده آنان و خشك شدن شيرهاى مادران ، قلب امام درهم فشرده مى شد.
((انور جندى )) اين صحنه فاجعه آميز را چنين تصوير مى كند: ((گرگان درنده از آب بهره مندند، ليكن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چقدر ستم است كه شير، تشنه بماند، در حالى كه سالم است و اعضايش استوار. اطفال حسين در صحرا مى گريند، پروردگارا! پس فريادرسى كجاست )).(65)
خداوند رحم و مروت را از آنان گرفته بود، پس انسانيت خود را منكر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زير پا گذاشتند.
هيچ يك از شرايع و اديان ، اجازه نمى دهند آب بر زنان و كودكان منع گردد و همه مردم را در آن شريك و برابر مى دانند. شريعت اسلامى نيز اين مطلب را تاءييد كرده و آن را حق طبيعى هر انسانى دانسته است . ولى سپاه اموى به دستورات اسلام اهميتى نداد و آب را بر خاندان وحى و نبوت بست .
يكى از مسخ شدگان به نام ((مهاجر بن اوس )) سرخوش از اين پليدى و نامردمى ، متوجه حضرت شد و با صداى بلند گفت :
((اى حسين ! آيا آب را مى بينى كه چگونه موج مى زند؟ به خدا قسم ! از آن نخواهى چشيد تا آنكه در كنارش جان دهى …)).(66)
((عمرو بن حجاج )) نيز گويى به غنيمتى يا مكنتى دست يافته باشد، با خوشحالى به طرف حضرت دويد و فرياد زد:
((اى حسين ! اين فرات است كه سگان ، چهارپايان و گُرازها از آن مى نوشند. به خدا سوگند! از آن جرعه اى نخواهى نوشيد تا آنكه ((حميم )) را در آتش ‍ دوزخ بنوشى )).(67)
اين ناجوانمرد از همان كسانى است كه به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن ايشان به كوفه شدند.
يكى ديگر از اوباش كوفه به نام ((عبداللّه بن حصين ازدى )) با صدايى كه جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و بدين ترتيب به جوايز طاغوت كوفه دست پيدا كند، گفت :
((اى حسين ! آيا به اين آب كه به شفافيت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم ! از آن قطره اى نخواهى نوشيد، تا آنكه از تشنگى بميرى )).
امام دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد:
((پروردگارا! او را با تشنگى بميران و هرگز او را نيامرز)).(68)
اين مسخ ‌شدگان همچنان در تباهى پيش رفتند و در درّه هولناك جنايات و گناهان كه از آن راه گريزى نيست سقوط كردند.

 

 

سقايت عباس (ع ) 
هنگامى كه حضرت ابوالفضل ، تشنگى كشنده اهل بيت و اطفال برادرش را ديد، از درد و خشم آتش گرفت پس آن شخصيّت والا بر آن شد تا براى به دست آوردن آب ، به زور متوسل گردد. سى سوار و بيست پياده همراه اين شهامت مجسم به راه افتادند. با خود بيست مشك آب برداشتند و راه ((شريعه فرات )) را پيش گرفتند. ((نافع بن هلال مرادى )) كه از اصحاب بزرگ حضرت امام حسين بود، پيشاپيش آنان مى تاخت . عمرو بن حجاج زبيدى كه از جنايتكاران جنگ كربلا و مسؤ ول نگهبانى از فرات بود، راه را بر نافع گرفت و از او پرسيد:
به چه كار آمده اى ؟
آمده ايم آبى را كه ما را از آن بازداشته اى بنوشيم .
بنوش ، گوارايت .
آيا من بنوشم ولى حسين و ديگر اصحابش كه مى بينى تشنه باشند؟!
براى آنان نمى شود آب برد، ما را اينجا گذاشته اند تا آنان را از آب منع كنيم .
اصحاب قهرمان امام ، توجهى به او نكردند، سخنان او را به مسخره گرفتند و براى برداشتن آب به سمت فرات رفتند.
((عمرو بن حجاج )) با جماعتى از سپاهيانش بر آنان تاختند، ليكن قهرمان كربلا ابوالفضل و نافع ، حمله آنان را دفع كردند و مشكها را پر نموده و به فرماندهى ابوالفضل ، به مكان خود بازگشتند. در اين درگيرى ، از هيچ طرف ، كسى كشته نشد.
ابوالفضل ، تشنگان اهل بيت را آب نوشاند و آنان را از تشنگى نجات داد. از آن روز، حضرت ملقّب به ((سقّا)) شد، كه از مشهورترين و محبوبترين القاب حضرت است و مردم ايشان را بيشتر با اين لقب مى شناسند.(69)

 

 

امان براى عباس (ع )
((شمر بن ذى الجوشن )) پليد و پست ، از اربابش پسر مرجانه ، امانى براى عباس و ديگر برادران بزرگوارش گرفت به گمان اينكه بدين ترتيب آنان را مى فريبد و از يارى برادرشان بازمى دارد و در نتيجه سپاه امام را تضعيف مى كند؛ زيرا آنان از دليرترين جنگاوران عرب هستند.
شمر، با اين نيت ، پارس كنان به طرف سپاه امام تاخت و در برابر آن ايستاد و فرياد زد:
((خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش كجا هستند؟)).
آن رادمردان چون شيران از جا جهيدند و گفتند:
((اى پسر ذى الجوشن ! چه مى خواهى ؟)).
شمر در حالى كه محبت دروغينى نشان مى داد، چنين مژده داد:
((برايتان امان آورده ام )).
سخن او چون نيشى ، آنان را منزجر كرد، پس با خشم و برافروختگى فرياد زدند:
((خداوند تو را و امانت را لعنت كند! آيا به ما امان مى دهى ، ولى پسر دخت پيامبر خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) امان نداشته باشد؟!)).(70)
آن پليد، سرخورده بازگشت ، پنداشته بود اين بزرگان و برادران امام مانند ياران خودش هستند؛ مسخ ‌شدگانى كه وجدانهاى خود را به ((ثمن بخس )) به ابن زياد فروختند و زندگى خود را به شيطان بخشيدند. ولى ندانست كه برادران حسين ، اسوه هاى تاريخند كه كرامت انسانى را بنا كردند و براى انسان ، افتخار بزرگى به ارمغان آوردند.

 

 

هجوم سپاهيان براى جنگ با امام حسين (ع ) 
عصر پنجشنبه ، نهم ماه محرم ، طلايگان سپاه شرك و كفر، براى جنگ با ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) پيش تاختند. دستورات شديدى از طرف پسر مرجانه براى پايان دادن سريع به پيكار و حل معضل صادر شده بود؛ زيرا بيم آن مى رفت كه سپاهيان ، سر عقل بيايند و دو دستگى در ميان آنان حاصل شود. امام در آن لحظه مقابل خيمه اش ، سر بر شمشير خود نهاده بود كه خواب ايشان را در ربود. بانوى بزرگ بنى هاشم خواهر امام ، ((حضرت زينب ( عليها السّلام ) )) هياهوى سپاهيان و تاختن آنان را شنيد، هراسان نزد برادر رفت و او را از خواب بيدار نمود. امام سر برداشت ، به خواهر نگران خود نگاه كرد و با عزم و استوارى گفت :
((رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله )را در خواب ديدم كه مى گفت :تو به سوى ما مى آيى …)).
بزرگ بانوى حرم از اندوه ، قلبش فشرده شد، فروشكست ، نتوانست خوددارى كند، بر گونه اش نواخت و گفت :
((اى واى بر من !…)).(71)
حضرت ابوالفضل خود را به برادر رساند و عرض كرد:
((آنان به سوى تو مى آيند)).
امام از او خواست علت آمدن آنان را جويا شود و فرمود:
((برادرم ! جانم به فدايت ! سوار شو و نزد آنان برو و از آنان بپرس شما را چه شده و چه مى خواهيد؟)).
امام اين چنين قربان برادر مى رود و همين نشان دهنده مكانت والا و منزلت بزرگ اوست و آشكار مى كند كه حضرت به قله ايمان و بالاترين مرتبه يقين ، دست يافته است .
ابوالفضل ، همراه بيست سوار از اصحاب از جمله : ((زهير بن قين و حبيب بن مظاهر))، به طرف سپاهيان تاخت و خود را به آنان رساند، سپس از آنان انگيزه اين پيشروى را پرسيد، آنان گفتند:
((امير به ما فرمان داده است يا حكم او را بپذيريد و يا با شما پيكار مى كنيم )).(72)
حضرت عباس به طرف برادر، بازگشت و خواسته آنان را با ايشان در ميان گذاشت . حبيب بن مظاهر در همان جا مانده بود و سپاهيان پسر سعد را نصيحت مى كرد و آنان را از عقاب و كيفر خدا بر حذر داشته و چنين مى گفت :
((آگاه باشيد! به خدا قسم ! بدترين گروه ، كسانى هستند كه فرداى قيامت بر خداى عزوجل و پيامبر بزرگوارش ( صلّى اللّه عليه و آله ) وارد مى شوند در حالى كه فرزندان و اهل بيت پيامبر كه شب زنده دارند و شبانه روز به ياد خدا مشغولند و شيعيان پرهيزگار و نيك آنان را به قتل رسانده اند…)).(73)
((عزرة بن قيس )) با بى شرمى پاسخ داد:
((اى پسر مظاهر! تو خودت را پاك و پرهيزكار مى انگارى ؟!)).
قهرمان بى همتا، ((زهير بن قين )) متوجه عزره شد و گفت :
((اى پسر قيس ! از خدا بترس و از كسانى مباش كه بر گمراهى كمك مى كنند و نفس زكيه پاك و عترت رسول خدا و برگزيده پيامبران را به قتل مى رسانند)).
عزره پرسيد: ((تو كه نزد ما عثمانى بودى ، حال چه شده است ؟!)).
زهير، با منطق شرف و ايمان پاسخ داد:
((به خدا قسم ! من نه نامه به حسين نوشتم و نه پيكى نزد او فرستادم و تنها در راه بود كه به او برخوردم . هنگامى كه او را ديدم ، به ياد رسول خدا افتادم و پيمان شكنى ، نيرنگ ، دنياپرستى و آنچه از ناجوانمردى براى حسين در نظر گرفته بوديد را دانستم . پس بر آن شدم تا براى حفظ حق پيامبر كه آن را ضايع كرده بوديد او را يارى كنم و به حزب او بپيوندم )).(74)
سخنان زهير، سرشار از راستى در تمام ابعاد بود و روشن كرد كه به امام براى آمدن به كوفه نامه ننوشته است ؛ زيرا به عثمان گرايش داشت . ولى هنگامى كه در راه با حضرت ، مصادف شد و نيرنگ و پيمان شكنى و نامردمى كوفيان را در حق او دانست ، موضع خود را عوض كرد، از ياران امام شد و بيش از همه به ايشان محبت ورزيد و وفادارى نشان داد؛ زيرا امام نزديكترين كس به پيامبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) بود.
به هر حال ، ابوالفضل ( عليه السّلام ) گفته هاى سپاهيان را براى برادر بازگو كرد، حضرت به او گفتند:
((به سوى آنان بازگرد و اگر بتوانى تا فردا از آنان فرصت بگير. چه بسا امشب را بتوانيم براى خدا نماز بخوانيم ، دعا كنيم و استغفار نماييم ، خداوند مى داند كه نماز را دوست دارم و به تلاوت كتابش و دعا و استغفار بسيار، دلبسته ام …)).
ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) مى خواست با پربارترين توشه ؛ يعنى نماز، دعا، استغفار و تلاوت قرآن ، دنيا را وداع گويد و با دستيابى هرچه بيشتر از آنها به ديدار خداوند بشتابد.
ابوالفضل ( عليه السّلام ) به سوى اردوگاه پسر مرجانه تاخت و خواسته برادرش را براى آنان بازگو كرد. ابن سعد در اين مورد از شمر كه تنها رقيب او براى فرماندهى سپاه به شمار مى رفت و در عين حال تمام كارهايش را زير نظر داشت و بر او جاسوس بود نظر خواهى كرد. عمر از آن مى ترسيد كه در صورت پذيرفتن خواسته امام ، شمر از او نزد ابن زياد بدگويى كند و همچنين هدف عمر آن بود كه در پذيرفتن خواسته امام ، براى خود، شريكى پيدا كند و از بازخواست احتمالى ابن زياد، مبنى بر تاءخير جنگ در امان باشد، ليكن شمر از اظهار نظر خوددارى كرد و آن را به عهده عمر گذاشت تا خود او مسؤ ول عواقب آن باشد. ((عمرو بن حجاج زبيدى )) از اين ترديد و درنگ در پذيرش ‍ خواسته امام به ستوه آمد و با ناراحتى گفت :
((پناه بر خدا! به خدا قسم ! اگر او از ديلمى ها بود و اين خواسته را از شما داشت ، شايسته بود بپذيريد)).(75)
عمروبن حجاج به همين مقدار اكتفا كرد و ديگر نگفت كه او فرزند رسول خداست و آنان بودند كه حضرت را با مكاتبات خود به آمدن به كوفه ، دعوت نمودند.
آرى ، اينها را نگفت ؛ زيرا از آن بيم داشت كه جاسوسان ابن زياد، گفته هايش را به طاغوت كوفه برسانند و در نتيجه دچار حرمان و حتى كيفر گردد. ابن اشعث نيز گفته عمرو را تاءييد كرد. پس عمر سعد با تاءخير جنگ موافقت كرد و به يكى از افراد خود گفت كه آن را اعلام كند. آن مرد نزديك اردوگاه امام رفت و با صداى بلند گفت :
((اى ياران حسين بن على ! تا فردا به شما فرصت مى دهيم ، پس اگر تسليم شديد و به فرمان امير تن داديد، شما را نزد او خواهيم برد و اگر خوددارى كرديد، با شما خواهيم جنگيد)).(76)
نبرد به صبح روز دهم محرّم موكول شد و سپاهيان عمر سعد منتظر فردا ماندند تا ببينند آيا امام تن به خواستهاى آنان مى دهد، يا آنكه دعوت آنان را رد مى كند.
امام (ع ) اصحاب را آزاد مى گذارد 
امام حسين ، ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) شب دهم محرم ، اهل بيت و اصحابش را جمع كرد، خبر شهادت خود را به آنان داد و از آنان خواست راه خود را پيش گرفته ، حضرت را با سرنوشت محتومش تنها گذارند. ايشان مى خواست آنان نسبت به آينده و كار خود بينا و آگاه باشند.
امام در آن شب حساس ، چنين آغاز سخن كرد:
((خداوند را به بهترين وجه سپاس مى گويم و او را در خوشى و ناخوشى ، حمد مى كنم . پروردگارا! تو را سپاس مى گويم كه ما را كرامت نبوت بخشيدى ، قرآن را به ما آموختى ، بينش در دين عنايت كردى ، براى ما گوش و چشم و دل آگاه قرار دادى و ما را از مشركان قرار ندادى .
اما بعد: من اصحاب و خاندانى وفادارتر و بهتر از اهل بيت و اصحاب خودم نمى شناسم . خداوند به همه شما پاداش نيك عنايت كند.
آگاه باشيد! كه من گمان ندارم امروز ما از دست اين دشمنان ، فردايى داشته باشد. من به همه شما اجازه دادم و بيعتم را از شما برداشتم تا با آسودگى و بدون ملامت ، راه خود را پيش بگيريد و برويد. اينك اين شب است كه شما را پوشانده ، پس از آن چون شترى يا چون سپرى (77) استفاده كنيد و هر يك از شما دست يكى از افراد خاندانم را بگيرد خداوند به همه شما جزاى خير دهد و سپس در شهرهاى خود پراكنده شويد تا آنكه خداوند گشايشى دهد. دشمنان تنها مرا مى خواهند و اگر به من دست پيدا كنند، از جستجوى ديگران خوددارى مى كنند…)).(78)
ايمان ناب و عصاره امامت و شخصيت امام در اين خطابه بزرگ ، آشكار ومتجلّى مى گردد. حضرت در اين شرايط حساس و سرنوشت ساز، از هرگونه ابهام گويى و تعقيد، خوددارى مى كند و با صراحت ، آينده محتوم آنان را در صورت بودن با ايشان نشان مى دهد؛ اگر اصحاب و اهل بيت امام بمانند، هيچ سود دنيوى در كار نخواهد بود و يك مسير را بايد بپيمايند؛ كه آن جانبازى و شهادت است .
لذا حضرت از آنان مى خواهد از تيرگى شب ، استفاده كنند و با دلى خوش ‍ و بدون دغدغه بيعت زيرا امام همه را از وفاى به عهد و پيمان و بيعت خود معاف كرده است به هر جا كه مى خواهند بروند و اگر از كناره گيرى از حضرت در روز، شرم دارند، اينك بهترين فرصت است .
امام همچنين تاءكيد مى كند كه تنها هدف اين درندگان خونخوار، اوست و نه ديگرى . و دشمن ، تشنه ريختن خون حسين است و اگر به مقصود خود دست پيدا كند، ديگر با آنان كارى ندارد.

 

 

پاسخ اهل بيت (ع ) 
هنوز امام خطابه خود را به پايان نرسانده بود كه شور و جنبشى در اهل بيت به وجود آمد و آنان با چشمانى اشكبار، همبستگى خود را با امام و جانبازى خود را در راه او اعلام كردند. حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) به نمايندگى از آنان ، امام را مخاطب ساخت و عرض كرد:
((هرگز تو را ترك نخواهيم كرد. آيا پس از تو زنده بمانيم ؟! خداوند هرگز چنين روزى را نياورد!)).
امام متوجه عموزادگان خود، فرزندان عقيل شد و گفت :
((از شما، مسلم به شهادت رسيد، همين كافى است ، برويد كه به شما اجازه رفتن مى دهم )).
رادمردان خاندان عقيل ، چونان شيرانى خشمگين بانگ زدند: ((در آن صورت مردم چه خواهند گفت و ما چه خواهيم گفت ؟! بگوييم : بزرگ و مراد و سرور خود را واگذاشتيم ! بهترين عموزادگان خود را ترك كرديم ! نه با آنان تيرى انداختيم ، نه نيزه اى زديم ، نه شمشيرى زديم و نه مى دانيم آنان چه كردند، نه به خدا قسم ! چنين نخواهيم كرد، بلكه با جان و مال و خانواده ، فداى تو مى شويم و همراهت پيكار مى كنيم تا به همان راهى كه مى روى ما نيز برويم . خداوند زندگى پس از تو را زشت گرداند)).(79)
آنان ، با عزمى استوار، حمايت از امام و دفاع از اعتقادات و اهداف او را برگزيدند و مرگ زير سرنيزه ها را بر زندگى بدون هدف ، ترجيح دادند.

 

 

پاسخ اصحاب  
اصحاب امام و آزادگان دنيا نيز يكايك همبستگى خود را با كلامى آتشين با امام اعلام كردند و گفتند كه آماده جانبازى و شهادت در راه اعتقادات مقدسى هستند كه امام براى آنها مى جنگد.
((مسلم بن عوسجه )) نخستين كسى بود كه سخن گفت :
((هرگز! آيا تو را ترك كنيم ؟! در آن صورت در برابر خداوند به سبب كوتاهى در حقت ، چه عذرى خواهيم داشت ؟!
هان به خدا قسم ! تو را ترك نخواهم كرد مگر آنكه با نيزه ام سينه هاى آنان را بشكافم و با شمشيرم تا وقتى كه دسته آن به دستم است ضربت بزنم و اگر سلاحى براى پيكاربا من نماند با سنگ آنان را پس برانم و در اين راه ،جان دهم )).
اين كلمات ، ايمان عميق او را به ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و آمادگى او را براى جنگ تا شهادت نشان مى دهد.
يكى ديگر از قهرمانان اصحاب امام به نام ((سعيد بن عبداللّه حنفى )) پيوند ناگسستنى خود را با حضرت چنين اعلام كرد:
((به خدا قسم ! تو را وانخواهيم گذاشت تا خداوند بداند در غيبت پيامبر، حق او را در باب تو رعايت كرده ايم . هان ! به خدا قسم ! اگر بدانم هفتاد مرتبه در راهت كشته شوم ، مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد دهند، باز تو را رها نخواهم كرد تا آنكه در راه تو بميرم . حال چرا اين كار را نكنم كه يك شهادت بيشتر نيست و پس از آن كرامتى پايان ناپذير و هميشگى است )).
در قاموس وفا، راست تر و نجيب تر از اين وفادارى يافت نمى شود. سعيد از صميم قلب آرزو مى كند، اى كاش ! او را هفتاد بار بكشند تا بدين گونه حق رسول خدا را در باب فرزندش رعايت كند. حال كه يك مرگ است و به دنبال آن كرامتى جاودانه و هميشگى ، چرا نبايد با آغوش باز، پذيرايش گردد!
((زهير بن قين )) نيز با سخنانى همچون ديگر مجاهدان ، پيوند استوار خود را با حضرت چنين اعلام كرد:
((به خدا قسم ! آرزو داشتم هزار بار در راهت كشته و سوزانده و پراكنده شوم تا آنكه خداوندبدين وسيله ،مرگ را از تو و رادمردان اهل بيت ، دور كند)).(80)
آيا وفادارى اين قهرمانان را مى بينيد و آيا براى آن در تاريخ ، نمونه ديگرى داريد؟!
آنان به قلّه نجابت و شهامت دست يافتند و به بلندايى رسيدند كه ديگران را تصور آن هم نيست و بدين گونه درسهاى درخشانى براى دفاع از حق به همگان دادند.
ديگر اصحاب امام نيز خشنودى خود را از شهادت در راه امام اعلام كردند. حضرت براى آنان پاداشى نيك طلب كرد و تاءكيد نمود كه آنان در فردوس برين و كنار پيامبران