خانه / زندگینامه امیرالمومنین علی(ع) / زندگینامه حضرت امیر المومنین علی (ع)به قلم شیخ عباس قمی(کتاب منتهی الامال) قسمت اول از تولد تا شهادت

زندگینامه حضرت امیر المومنین علی (ع)به قلم شیخ عباس قمی(کتاب منتهی الامال) قسمت اول از تولد تا شهادت

بـاب سـوّم درتـاریـخ ولادت و شهادت سیدالاوصیاءوامام اءتقیاء حضرت امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السّلام

فصل اوّل : در ولادت باسعادت امیرالمؤ منین علیه السّلام

مـشـهـور آن اسـت کـه آن حـضـرت در روز جـمـعـه سـیـزدهـم مـاه رجـب بـعـد از سـى سـال از عـام الفـیـل در مـیـان کـعـبـه مـعظمه متولد شده است ،(۱) پدر آن حضرت ابـوطـالب پـسـر عـبـدالمـطـّلب بـوده کـه بـا عـبـداللّه پـدر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم بـرادر اعـیـانـى (پـدرى و مـادرى ) بـوده و مادر آن حـضـرت ، فـاطـمـه بـنـت اسـد بـن هـاشـم بـن عـبـدمـنـاف بـوده و آن حـضـرت و برادرانش اوّل هـاشـمـى بـودنـد کـه پـدر و مـادرشان هر دو هاشمى بودند. و در کیفیت ولادت آن جناب روایـات بـسـیـار اسـت و آنـچـه بـه سـنـدهـاى بـسیار وارد شده آن است که روزى عباس بن عـبـدالمـطّلب با یزید بن قعنب و با گروهى از بنى هاشم و جماعتى از قبیله بنى العزّى در بـرابـرخانه کعبه نشسته بودند ناگاه فاطمه بنت اسد به مسجد درآمد و به حضرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام نـُه مـاه آبستن بود و او را درد زائیدن گرفته بود، پس در برابر خانه کعبه ایستاد و نظر به جانب آسمان افکند و گفت :پروردگارا! من ایمان آورده ام بـه تـو و بـه هـر پـیـغـمـبـر و رسـولى کـه فـرسـتـاده اى و بـه هـر کـتـابـى کـه نـازل گـردانـیـده اى و تـصـدیـق کـرده ام بـه گـفـتـه هـاى جـدّم ابـراهـیـم خـلیـل کـه خـانـه کـعـبـه بـنـا کـرده او اسـت ، پـس سـؤ ال مى کنم از تو به حق این خانه و به حق آن کسى که این خانه را بنا کرده است و به حق ایـن فـرزنـدى کـه در شـکـم مـن است و با من سخن مى گوید و به سخن گفتن خود مونس من گـردیـده اسـت و یـقـین دارم که او یکى از آیات جلال و عظمت تو است که آسان کنى بر من ولادت مرا.

عـبـاس و یـزیـد بـن قـعنب گفتند که چون فاطمه از این دعا فارغ شد دیدیم که دیوارِ عقب خـانـه شـکـافته شد فاطمه از آن رخنه داخل خانه شد و از دیده هاى ما پنهان گردید، پس شکاف دیوار به هم پیوست به اذن خدا. و ما چون خواستیم در خانه را بگشاییم چندان که سعى کردیم در گشوده نشد دانستیم که این امر از جانب خدا واقع شده و فاطمه سه روز در انـدرون کـعـبـه مـانـد اهـل مـکـّه در کـوچـه هـا و بـازارهـا ایـن قـصـّه را نـقـل مـى کـردنـد و زنـها در خانه ها این حکایت را یاد مى کردند و تعجب مى نمودند تا روز چهارم رسید پس همان موضع از دیوار کعبه که شکافته شده بود دیگر باره شکافته شد فـاطـمـه بـنـت اسـد بـیـرون آمـد و فرزند خود اَسَداللّه الغالب على بن ابى طالب علیه السـّلام را در دسـت خـویـش داشـت و مـى گـفـت : اى گـروه مردم ! به درستى که حق تعالى بـرگـزید مرا از میان خلق خود و فضیلت داد مرا بر زنان برگزیده که پیش از من بوده اند؛ زیرا که حق تعالى برگزید آسیه دختر مزاحم را و او عبادت کرد حق تعالى را پنهان در مـوضـعـى کـه عـبـادت در آنـجـا سـزاوار نـبـود مـگـر در حـال ضـرورت یـعـنى خانه فرعون ؛ و مریم دختر عمران را حق تعالى برگزید و ولادت حـضـرت عـیـسى علیه السّلام را بر او آسان گردانید و در بیابان درخت خشک را جنبانید و رُطـَب تـازه از براى او از آن درخت فرو ریخت و حق تعالى مرا بر آن هر دو زیادتى داد و هـمچنین بر جمیع زنان عالمیان که پیش از من گذشته اند؛ زیرا که من فرزندى آورده ام در مـیـان خـانـه بـرگـزیـده او و سه روز در آن خانه محترم ماندم و از میوه ها و طعامهاى بهشت تـنـاول کـردم و چون خواستم که بیرون آیم در هنگامى که فرزند برگزیده من بر روى دسـت مـن بود، هاتفى از غیب مرا ندا کرد که اى فاطمه ! این فرزند بزرگوار را (على ) نـام کـن بـه درسـتـى کـه مـنـم خـداونـد عـلىّ اعـلا و او را آفـریـده ام از قـدرت و عـزّت و جلال خود و بهره کامل از عدالت خویش به او بخشیده ام و نام او را از نام مقدّس خود اشتقاق نـموده ام و او را به آداب خجسته خود تاءدیب نموده ام و اُمور خود را به او تفویض کرده ام و او را بـر عـلوم پـنـهـان خـود مـطـلع کـرده ام و در خـانـه مـحـتـرم مـن مـتـولّد شـده اسـت و او اول کـسـى اسـت کـه اذان خـواهـد گـفـت بـر روى خانه من و بتها را خواهد شکست و آنها را از بـالاى کـعـبـه بـه زیـر خـواهـد انداخت و مرا به عظمت و مجد و بزرگوارى و یگانگى یاد خـواهـد کـرد و اوست امام و پیشوا بعد از حبیب من برگزیده از جمیع خلق من محمد صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم کـه رسـول مـن اسـت و او وصـى او خـواهـد بـود خـوشـا حـال کـسـى کـه او را دوسـت دارد و یـارى کـنـد او را، و واى بـر حال کسى که فرمان او نبرد و یارى او نکند و انکار حق او نماید.(۲)

و در بـعـضى روایات است که چون حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام متولد شد ابوطالب او را بر سینه خود گرفت و دست فاطمه بنت اسد را گرفته به سوى ابطح آمدند و ندا کرد به این اشعار:
شعر :
یارَبِّ یاذَا الْغَسَقِ الدُّجِىِّ

وَالْقَمَرِ الْمبْتَلَجِ الْمضِىِّ

بَیِّنْ لَنا مِنْ حُکْمِکَ المَقْضیِّ

ماذا تَرى فى اِسْمِ ذَا الصَّبِىِّ

؛مـضـمون این اشعار آن است که اى پروردگارى که شب تار و ماه روشن و روشنى دهنده را آفریده اى ، بیان کن از براى ما که این کودک را چه نام گذاریم ؟ ناگاه مانند ابر چیزى از روى زمین پیدا شد نزدیک ابوطالب آمد، ابوطالب او را گرفت و با على علیه السّلام بـه سـینه خود چسبانید و به خانه برگشت چون صبح شد دید که لوح سبزى است در آن نوشته شده است :

شعر :

خُصِّصْتُما بِالْوَلَدِ الْزَّکِىِّ

وَالطّاهِرِ الْمُنْتَجَبِ الْرَّضِىِّ

فَاِسْمُهُ مِنْ شامِخٍ عَلِی

عَلِىُّ اشْتُقَ مِنَ الْعَلِىِّ

؛حـاصـل مـضـمـون آنـکه مخصوص گردیدید شما اى ابوطالب و فاطمه به فرزند طاهر پاکیزه پسندیده ، پس نام بزرگوار او على علیه السّلام است و خداوند على اعلا نام او را از نام خود اشتقاق کرده است .
پـس ابـوطـالب آن حضرت را على نام کرد و آن لوح را در زاویه راست کعبه آویخت و چنان آویـخـتـه بـود تـا زمـان هـشام بن عبدالملک که آن را از آنجا فرود آورد و بعد از آن ناپیدا شد.(۳)

و اخبار در باب ولادت آن حضرت و کیفیت آن بسیار است و مقام را گنجایش بیش ‍ از این نیست و ایـن فـضـیـلت از خـصـایـص آن حـضـرت اسـت ؛ چـه اشـرف بِقاع حَرَمِ مکه است و اشرف مـواضـع حـرم مـسـجد است و اشرف موضع آن کعبه است و احدى غیر از حضرت امیرالمؤ منین عـلیـه السـّلام در چـنـیـن مکانى متولد نشده ، و نیز متولّد نشده مولودى در سیّد ایّام که روز جمعه باشد در شهر حرام که ماه رجب باشد در بیت الحرام سواى امیرالمؤ منین علیه السّلام ابوالائمّه الکرام عَلَیه وَ آلِهِ آلاف السَّلام .
وفى حدیقه الحقیقه :

شعر :

ه ذِهِ مِنْ عُلاهُ اِحْدىَ الْمَع الى

وَعَلی ه ذِهِ فَقِسْ م اسِو اه ا

اى سنائى بقوّت ایمان

مدح حیدر بگو پس از عثمان

با مدیحش مدایح مُطلق

زَهَقَ الْب اطِلَ است و ج اءَ الْحَقّ

در پس پرده آنچه بود آمد

اَسَد اللّه در وجود آمد

وَلَنِعْمَ ما قالَ الْحِمْیَرى :

شعر :

وَلَدَتْهُ فی حَرَمِ الاِل هِ وَاَمْنِهِ

وَالْبَیْتُ حَیْثُ فِن آئُهُ وَالْمَسْجِدُ

بَیْضآءَ طاهِرَهَ الثِّیابِ کَریمَهً

ط ابَتْ وَط ابَ وَلیدُه ا وَالمَوْلِدُ

فی لَیْلَهٍ غابَتْ نُحُوسُ نُجُومِها

وَبَدَتْ مَعَ الْقَمَرِ المُنیرِ الاسْعَدُ

م الُفَّ فی خِرَقِ الْقَوابِلِ مِثْلُهُ

اِلا ابْنُ آمِنَهَ النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ.(۴)

شعر :

على است صاحب عزو جلال و رفعت و شاءن

على است بحر معارف ، على است کوه وقار

دلیل رفعت شاءن على اگرخواهى

بدین کلام دمى گوش خویشتن مى دار

چه خواست مادرش از بهر زادنش جائى

درون خانه خاصش بداد جا جَبّار

زبهر مدخل آن پیشواى خیل زنان

شکافت حضرت ستّار کعبه را دیوار

پس آن مطهّره با احترام داخل شد

در آن مکان مقدّس بزاد مَرْیم وار

برون چه خواست که آید پس از چهارم روز

ندا شنید که رو نام او على بگذار

فداى نام چنین زاده اى بود جانم

چنین امام گزینید یا اوْلِى الابْصار

فصل دوّم : در بیان فضائل امیرالمؤ منین علیه السّلام است

بـر اهـل دانـش و بـینش مخفى نیست که فضائل امیرالمؤ منین على علیه السّلام را هیچ بیان و زبان برنسنجد و در هیچ باب و کتاب نگنجد بلکه ملائکه سموات ادراک درجات او نتوانند کـرد، و فـى الحـقیقه فضائل آن حضرت را اِحْصاء نمودن ، آب دریا را به غرفه پیمودن اسـت . و در احـادیـث وارد شـده کـه مـائیـم کـلمـات پـروردگـار کـه فضائل ما را احصا نمى توان کرد.(۵) وَلَنِعْمَ ما قیلَ:

شعر :

کتاب فضل ترا آب بحر کافى نیست

که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

و بـه هـمـیـن مـلاحـظـه ایـن احـقـر را جرئت نبود که قلم بر دست گیرم و در این باب چیزى نـویـسم لیکن چون حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام معدن کرم و فتوت است رجاء واثق آن اسـت کـه بـر مـن بـبـخـشـایـد و ایـن مـخـتـصـر خـدمـت را قبول فرماید. وَما تَوْفیقى اِلا بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَاِلَیْهِ اُنیبُ.

بـدان کـه فـضـائل یـا نـفـسـانـیـّه اسـت یـا بـدنیّه و امیرالمؤ منین صلى اللّه علیه و آله و سـلامَّکْمَل و اَفْضَل تمام مردم بود بعد از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم در این دو نـوع فـضـایـل به وجوه عدیده . و ما در اینجا به ذکر چهارده وجه از آن اکتفا مى کنیم و به این عدد شریف تبرّک مى جوئیم :

مجاهدت حضرت على علیه السّلام

وجـه اول : آنـکه آن جناب جهادش در راه خدا زیادتر و بلایش عظیم تر بود از تمامى مردم در غـزوات پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم و هیچ کس به درجه او نرسید در این باب ؛ چـنـانـکه در غزوه بَدْر که اول جنگى بود که مؤ منین به آن مُمْتحَن شدند، جناب امیرالمؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام در آن جـنـگ بـه دَرک فـرستاد ولید و شیبه و عاص و حنظله و طعمه و نـوفـل و دیـگـر شـجـاعـان مـشـرکـیـن را و پـیـوسـتـه قـتـال کـرد تـا نـصـف مـشـرکـیـن کـه مـقـتـول گـشـتـند بر دست آن حضرت کشته گردیدند و نصف دیگر را باقى مسلمین با سه هزار ملائکه مُسَوّمین کشتند؛ و دیگر غزوه اُحُد بود که مردم فرار کردند و آن حضرت ثابت ماند و لشکر دشمن را از دور پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم دور مى کرد و از آنها مى کـشـت تـا زخـمهاى کارى بر بدن مقدسش وارد شد با این همه رنج و تَعَب ، آن حضرت را هـول و هـرب نـبـود و پـیـوسـتـه اَبـْطـال رجـال را کـشـت تـا از حـضـرت جـبـرئیـل در مـیـان آسمان و زمین نداى لاسَیْفَ اِلا ذُوالْفِقار وَلا فَتى اِلا عَلىّ شنیده شد.

و دیگر غزوه احزاب بود که حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام عَمْروبن عَبْدَود را کشت و فتح بـر دسـت آن حـضرت واقع شد و پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم در حق او فرمود که (ضـربـت عـلى عـلیـه السـّلام بـهـتر است از عبادت جن و انس ). و دیگر جنگ خیبر بود که مَرحَب یهودى بر دست آن حضرت کشته گشت و دَرِ قلعه را با آن عظمت به دست معجزنماى خـود کـَنـْد و چـهـل گـام دور افـکـنـد و چهل نفر از صحابه خواستند حرکت دهند نتوانستند! و دیـگر غزوه حُنَیْن بود که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم با ده هزار نفر از مـسـلمـیـن بـه جـنـگ رفـت و ابـوبـکـر از کـثـرت جـمـعیت تعّجب کرد و تمام منهزم شدند و با رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم باقى نماند مگر چند نفر که رئیس آنها امیرالمؤ منین علیه السّلام بود، پس آن حضرت اَبُوجَرْوَلْ را کشت تا آنکه مشرکین دلشکسته شدند و فـرار کـردنـد و فـرار کـنـندگان مسلمین برگشتند. و غیر این غزوات از جنگهاى دیگر که اربـاب سـِیَر و تواریخ ضبط نموده اند و بر متتبّع آنها ظاهر است کثرت جهاد و شجاعت و بزرگى ابتلاء آن حضرت در آن غزوات .(۶)

علم على علیه السّلام

وجه دوم : آنکه امیرالمؤ منین علیه السّلام اَعْلَم و داناترین مردم بود و اعلمیّت آن جناب به جهاتى چند ظاهر است .
اوّل : آنکه آن جناب در نهایت فطانت و قوّت حدس و شدّت ذکاوت بود و پیوسته ملازم خدمت حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود و از آن حضرت استفاده و از نور مشکات نـبـوّت اقـتـبـاس مى نمود و این برهانى است واضح بر اَعْلَمیت آن جناب بعد از نبى صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ؛ بـعـلاوه آنـکـه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم در هنگام رحـلت از دنـیـا هـزار بـاب علم تعلیم آن حضرت علیه السّلام نمود که از هر بابى هزار بـاب دیـگـر مـفـتـوح مـى شد؛ چنانکه از اخبار معتبره مستفیضه بلکه متواتره استفاده شده و شـیـعـه و سـنـّى روایـت کـرده انـد کـه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم در حق آن جناب فرمود: اَنَا مَدینَهُ الْعِلْمِ وَعَلِىُّ بابُها.(۷)و معنى آن چنان است که حکیم فردوسى گفته :

شعر :

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى

خداوند امر و خداوند نهى

که من شهر عِلمم عَلیّم در است

درست این سخن قول پیغمبر است

گواهى دهم کاین سخن راز او است

تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست (۸)

دوّم : آنـکـه بـسـیار اتّفاق افتاد که صحابه احکام الهى بر آنها مشتبه مى شد و بعضى غـلط فـتـوى مـى دادنـد و رجـوع بـه آن حـضـرت مـى کـردند و آن جناب ایشان را به طریق صـواب مـى داشـت و هـیـچ گـاهى نقل نشده که آن حضرت در حکمى به آنها رجوع کند و این دلیـل اَعـْلَمـیّت آن حضرت است و حکایت خطاهاى صحابه و رجوع ایشان به آن حضرت بر ماهر خبیر واضح و مستنیر است .

سـوم : مـفـاد حـدیث (اَقْضاکُمْ عَلِىُّ)(۹) است که مستلزم است اعلمیّت را؛ چه قضا مستلزم علم است .

سرچشمه همه علوم ، حضرت على علیه السّلام است

چـهـارم : قـضـیـه اسـتـناد فُضلا و علماى هر فنى است به آن حضرت چنانکه از کلمات ابن ابـى الحـدیـد نـقـل شـده کـه گـفـتـه بـر هـمـه مـعـلوم اسـت کـه اشرف علوم ، علم معرفت و خداشناسى است و اساتید این فن شاگردان آن جناب اند. امّا از شیعه و امامیه پس ظاهر است و مـحتاج به ذکر نیست و اما از عامّه پس استاد این فن از اشاعره ابوالحسن اشعرى است و او تـلمـیـذ ابـوعـلى جـبـّائى اسـت کـه یـکـى از مـشـایـخ مـعـتـزله اسـت و اسـتـاد مـعـتـزله واصل بن عطا است و او شاگرد ابوهاشم عبداللّه بن محمّد حنفیّه است و او شاگرد پدرش و پـدرش مـحـمّد شاگرد پدر خود امیرالمؤ منین است و از جمله علوم ، علم تفسیر قرآن است که تـمـامـى از آن حـضـرت ماءخوذ است و ابن عباس که یکى از بزرگان و مشایخ مفسّرین است شـاگـرد امـیـرالمؤ منین علیه السّلام است و از جمله علوم ، علم نحو است و بر همه کس معلوم اسـت کـه اخـتـراع ایـن عـلم از آن جناب شده و ابوالاسود دُئَلى استاد این علم به تعلیم آن حضرت تدوین این فن نمود، و نیز واضح است که تمام فقهاء منتسب مى نمایند خود را به آن حـضـرت و از قـضایا و احکام آن جناب استفاده مى نمایند و ارباب علم طریقت نیز خود را بـه آن جـنـاب نسبت مى دهند و تمامى دَم از مولى مى زنند و خِرقه که شعار ایشان است به سند متّصل به اعتقاد خود به آن حضرت مى رسانند.(۱۰)

پـنجم : آنکه خود آن حضرت خبر داد از کثرت علم خود در مواضع متعدّده چنانچه مى فرمود: بـپـرسـیـد از مـن از طـُرُق آسـمـان هـمـانـا شـنـاسـائى مـن بـه آن ، بیشتر است از طُرُق زمین .(۱۱) و مـکـرّر مـردم را مـى فـرمـود: سـَلُونـی قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونـی .(۱۲)هـرچـه مـى خـواهـیـد از مـن بپرسید پیش از آنکه من از میان شما مفقود شوم و پـیـوسـتـه مـردم نـیـز از آن حـضـرت مـطالب مشکله و علوم غامضه مى پرسیدندو جواب مى شـنـیـدنـد. واز غـرائب آنـکـه ایـن کـلمـات را بـعـد از آن حـضـرت هـرکـه ادّعـا کـرد در کـمـال ذلّت و خـوارى رسـوا شـد؛ چـنـانـکـه واقـع شـد ایـن مـطـلب از بـراى (ابـن جـوزى )(۱۳) و (مـقـاتـل بـن سـلیـمـان )(۱۴) و (واعـظ بـغـدادى )(۱۵) در عـهـد ناصر عباسى و حکایت رسوا شدن ایشان بعد از تَفَوُّه به این کـلمـات در کـتب سِیَر و تواریخ مسطور است ، و این نیز برهانى شده براى مقصود ما؛ چه آنـکـه نـقـل شـده کـه خـود آن جـنـاب از ایـن مـطـلب خـبر داد فرمود: لا یَقُولُها بَعْدی اِلاّ مُدَّعٍ کـَذّابٌ.(۱۶) هـیچ کس بعد از من بدین کلمه سخن نکند مگر آنکه ادعاى مطلب دُروغ کـرده باشد.و نیز حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام گاهى دست بر شکم مبارک مى نهاد و مـى فـرمـود: اِنَّ هـی هـُنـا لَعـِلْما جَمّا؛ در اینجا علم بسیار جمع شده است و گاهى مى فرمود: وَاللّهِ لَوْ کُسِرَت (ثُنِّیَتْ: نسخه بدل ) لِىَ الْوَسادَهُ لَحَکَمْتُ بَیْنَ اهْلِ التَّوْری ه بِتَوْر یتِهِم (۱۷).

بـالجـمـله ؛ نـقـل نـشـده از احـدى آنـچـه از آن حـضـرت نـقـل شـده از اصـول علم و حکمت و قضایاى کثیره و ما امروز مى بینیم که حکمایى مانند ابن سینا و نصیرالدین محقق طوسى و ابن میثم و مانند ایشان و همچنان علماى اَعلام و فقهاى کِرام چـون عـلامـه و مـحـقـق و شـهـیـد و دیـگـران ـ رضـوان اللّه عـلیـهـم ـ در تـفـسـیـر و تـاءویـل کـلمات آن حضرت از یکدیگر استمداد کرده اند و علوم بسیار از کلمات و قضایاى آن جناب استفاده نموده اند.

دلالت آیه مباهله بر افضلیت على علیه السّلام

وجـه سـوم ـ از وجوهى که دلالت بر فضیلت و اَفضلیّت آن حضرت مى کند آن چیزى است کـه از آیـه مـبارکه (تطهیر) و آیه وافى هدایه (مباهله ) استفاده شده به بیانى که در جـاى خـودش بـه شـرح رفـته و این مختصر را گنجایش بسط نیست . بلى از فخر رازى ، کـلامـى در ذیـل آیـه مباهله منقول است که نقل آن در اینجا مناسب است ، فخر بن الخطیب گفته کـه شـیـعه از این آیه استدلال مى کنند بر آنکه على بن ابى طالب علیه السّلام از جمیع پـیـغـمـبـران بـجـز پـیـغـمـبـر خـاتـم صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم و از جـمـیع صحابه افـضـل اسـت ؛ زیـرا کـه حـق تـعـالى فـرمـوده (وَاَنـْفـُسـَن ا وَاَنـْفُسَکُمْ)(۱۸)؛ بـخوانیم نفسهاى خود و نفسهاى شما را و مراد از (نفس ) نفس مقدّس نبوى نیست ؛ زیرا که دعـوت اقـتـضاى مغایرت مى کند و آدمى خود را نمى خواند؛ پس باید مراد دیگرى باشد و بـه اتـفاق ، غیر از زنان و پسران کسى که به (اَنْفُسَنا) تعبیر از او شده باشد به غـیـر از عـلى بـن ابـى طـالب علیه السّلام نبود، پس معلوم شد که حق تعالى نفس على را نـفـس مـحـمـد گـرفـتـه اسـت و اتـحـاد حـقـیـقـى مـیـان دو نـفـس مـُحـال اسـت ؛ پـس ‍ بـایـد کـه مـجـاز بـاشـد و در (عـلم اصـول ) مـُقـرّر اسـت کـه حـمـل لفـظ بـر اَقـْرَب مـجـازات اَوْلى اسـت از حـمـل بـر اَبـْعـَد، و اَقـْرَب مـجـازات اسـتـواى عـلى اسـت بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه علیه و آله و سلّم در جمیع امور و شرکت در جمیع کمالات مگر آنچه به دلیل خارج شود مانند نبوّت که به اجماع بیرون رفته است و على علیه السّلام در این امر بـا او شـریـک نـیـسـت امـا در کـمـالات دیـگـر بـا او شـریـک اسـت کـه از جـمـله فـضـیـلت رسـول خـداسـت بـر سـایر پیغمبران و جمیع صحابه و مردمان پس على علیه السّلام نیز بـایـد افـضـل باشد. تمام شد موضع حاجت از کلام فخر رازى .(۱۹) وَلنِعْمَ مَا قالَ ابْن حماد رحمه اللّه :

شعر :

وَسَمّاهُ رَبُّ الْعَرْشِ فى الذِّکْرِ نَفْسَهُ

فَحَسْبُکَ ه ذَا الْقَوْلُ اِنْ کُنْتَ ذاخُبْرِ

وَق الَ لَهُمْ هذ ا وَصِیّی وَو ارِثی

وَمَنْ شَدَّ رَبُّ الْعالَمینَ بِهِ اءَزْری

عَلىُّ کَزُرّی مِنْ قَمیصی اِشارَهٌ

بِاَنْ لَیْسَ یَسْتَغْنِی الْقَمیصُ عَنِ الزُّرِّ(۲۰)

ابـن حـمـّاد در هـر یـک از ایـن سـه شـعـر اشـاره بـه فـضـیـلتـى از فـضـایـل امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام نـمـوده در شـعـر اوّل اشاره به آیه مباهله و در ثانى به حدیث غدیر و تعیین کردن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلّم آن جناب را به وصایت و در شعر سوم اشاره کرده به حدیث شریف نبوى که بـه امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام فـرمـوده چـنـانـکـه ابـن شـهـر آشـوب نقل کرده (اَنْتَ زُرّى مِنْ قَمیصی )؛(۲۱) یعنى نسبت تو با من نسب تکمه است با پیراهن و ابن حماد در شعر خود گفته که این تشبیه اشاره است به آنکه همچنان که پیراهن تـکـمـه لازم دارد و مـحـتـاج اسـت به او، پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم هم على علیه السّلام را لازم دارد و از او مستغنى نیست .

سخاوت حضرت على علیه السّلام

وجـه چـهـارم : کـثـرت جـود و سـخـاوت آن جناب است و این مطلب مشهورتر است از آنکه ذکر شـود، روزهـا روزه مـى گـرفـت و شـبـهـا بـه گـرسـنگى مى گذرانید و قوت خود را به دیـگـران عـطـا مـى فـرمـود، و سـوره هـَلْ اَتـى در بـاب ایـثـار آن حـضـرت نازل شده و آیه (اَلّذَینَ یُنْفِقُونَ اَمْو الَهُمْ بِاللَّیْل وَالنَّهارِ سِرًّا وَعَلانِیَهً)(۲۲) در شـاءن او وارد شـده . مـزدورى مى کرد و اجرتش را تصدّق مى نمود و خود از گرسنگى بـر شـکـم مـبـارک سـنگ مى بست و بس است شهادت معاویه که اَعْدا عَدُوّ آن حضرت است به سـخـاوت آن جناب ؛ چه اَلْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْدآءُ. معاویه گفت : در حق او که على علیه السّلام اگر مالک شود خانه اى از طلا و خانه اى از کاه ، طلا را بیشتر تصدّق مى دهد تا هـیـچ از آن نـمـانـد. و چـون آن جناب از دنیا رفت هیچ چیز باقى نگذاشت مگر دَراهِمى که مى خـواسـت خـادمـى از بـراى اهـل خـود بـخـرد و خـطـاب آن حـضـرت بـا اَمـْوال دنـیـویـّه بـه (ی ا بـَیـْضاء وَی ا صَفْراء غَرّى غَیْرى )(۲۳) و جاروب نـمـودن او بـیـت المـال را بـعـد از تـصدّق اموال و نماز گزاردن در جاى او، در کتب سُنّى و شیعه مسطور است .

شیخ مفید رحمه اللّه از سعید بن کلثوم روایت کرده است که وقتى در خدمت حضرت امام جعفر صـادق عـلیـه السـّلام بودم آن حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام را نام برد و مدح بسیار نـمـود آن جـنـاب را تـا آنکه فرمود: به خدا قسم که على بن ابى طالب علیه السّلام هیچ گاهى در دنیا حرام تناول نفرمود تا از دنیا رحلت کرد و هیچ وقت دوامرى از براى او روى نـمـى داد کـه رضـاى خـدا در آن دوامـر باشد مگر آنکه امیرالمؤ منین علیه السّلام اختیار مى کـرد آن امـرى را کـه سـخـت تـر و شـدیـدتـر بـود و نـازل نـشـد بـر رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم نازله و امر مهمى مگر آنکه على عـلیـه السـّلام را بـراى کـشـف آن مـى طـلبـیـد و هـیـچ کـس را در ایـن امـّت طـاقـت عـمـل رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم نـبـود مـگـر امـیـرالمـؤ منین علیه السّلام و عـمـل آن حضرت مانند عمل شخصى بود که مواجه جنّت و نار باشد که امید ثواب و ترس ‍ عـقـاب داشـتـه بـاشـد و در راه خـدا از مـال خـویـش کـه بـه کـدّ یـمـیـن و رشـح جـبـیـن حـاصـل کـرده بـود هـزار بـنـده خـریـد و آزاد کـرد و قـوت اهـل خـانـه آن حضرت زیت و سرکه و عجوه بود و لباس او از کرباس تجاوز نمى کرد و هـرگـاه جـامـه مـى پوشید که آستین آن بلند بود مِقْراضى مى طلبید و آن زیادتى را مى بـرید، و هیچ کس در اهل بیت و اولاد آن حضرت مثل على بن الحسین علیه السّلام در لباس و فقاهت اَشْبَه به او نبود الخ .(۲۴)

زهد حضرت على علیه السّلام

وجـه پـنـجـم : کـثرت زهد امیرالمؤ منین علیه السّلام است و شکى نیست که اَزْهَد مردم بعد از رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، آن حضرت بود و تمام زاهدین روى اخلاص به او دارنـد و آن حـضـرت سـیـد زُهـّاد بـود هـرگـز طـعـامـى سـیـر نـخـورد و مـاءکـول و ملبوسش از همه کس درشت تر بود. نان ریزه هاى خشک جوین را مى خورد و سَر اَنـبـان نـان را مهر مى کرد که مبادا فرزندانش از روى شفقت و مهربانى زیت یا روغنى به آن بـیـالایـنـد و کـم بـود کـه خـورشى با نان خود ضمّ کند و اگر گاهى مى کرد نمک یا سرکه بود.(۲۵)

و در کـیـفـیـت شـهـادت آن حـضرت بیاید که آن حضرت در شب نوزدهم ماه رمضان که براى افـطـار بـه خـانه ام کلثوم آمد، امّ کلثوم طَبَقى از طعام نزد آن حضرت نهاد که در آن دو قـرص جـویـن و کاسه اى از لَبَن و قدرى نمک بود حضرت را که نظر بر آن طعام افتاد بگریست و فرمود: اى دختر! دو نان خورش براى من در یک طَبَق حاضر کرده اى مگر نمى دانى که من متابعت برادر و پسر عمّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را مى کنم تا آنـکـه فـرمود: به خدا سوگند که افطار نمى کنم تا یکى از این دو خورش را بردارى ! پـس امّ کـلثـوم کـاسـه لَبـَن را بـرداشـت و آن حـضـرت انـدکـى از نـان بـا نـمـک تـنـاول فـرمـود و حـمـد و ثـنـاى الهـى بـه جـا آورد و به عبادت برخاست و آن حضرت در مـکـتـوبـى کـه به عُثمان بن حُنَیْف نوشته چنین مرقوم فرموده که امام شما در دنیا اکتفا کـرد بـه دو جامه کهنه و از طعام خود به دو قرص نان ، و فرموده که اگر من مى خواستم غـذاى خـود را از عـَسـَل مـُصَفّى و مغز گندم قرار دهم و جامه هاى خویش ‍ را از بافته هاى حـریـر و ابـریـشـم کنم ممکن بود، لیکن هیهات که هوى و هوس بر من غلبه کند و من طعامم چـنـیـن بـاشد و شاید در حجاز یا در یَمامه کسى باشد که نان نداشته باشد و شکم سیر بـر زمـیـن نـگذارد، آیا من با شکم سیر بخوابم و در اطراف من شکم هاى گرسنه باشد و قناعت کنم به همین مقدار که مرا امیر مؤ منان گویند ولیکن فقرا را مشارکت نکنم در سختى و مـکـاره روزگـار، خـلق نـکـردنـد مرا که پیوسته مثل حیواناتى که همّ آنها به خوردن علف مصروف است مشغول به خوردن غذاهاى طیّب و لذیذ شوم .(۲۶)

بـالجـمـله ؛ اگر کسى سیر کند در خُطَب و کلمات آن حضرت به عین الیقین مى داند کثرت زهد و بى اعتنائى آن جناب به دنیا تا چه اندازه بود.
شـیـخ مـفـیـد روایـت کرده که آن حضرت در سفرى که به جانب بصره کوچ فرمود به جهت دفع اصحاب جَمَل نزول اجلال فرمود در رَبَذه ، حُجّاج مکّه نیز آنجا فرود آمده بودند و در نـزدیـکـى خـیـمـه آن حـضـرت جـمع شده بودند تا مگر کلامى از آن حضرت استماع کنند و مـطلبى از آن جناب استفاده نمایند و آن جناب در خیمه خود به جاى بود. ابن عباس به جهت آنـکـه حـضرت را از اجتماع مردم خبر دهد و او را از خیمه بیرون آورد گفت رفتم به خدمت آن حـضـرت یافتم او را که کفش خود را پینه مى زند و وصله مى دوزد، گفتم که احتیاج ما با آنـکـه اصـلاح امـر مـا کنى بیشتر است از آنکه این کفش پاره را پینه بدوزى ، حضرت مرا پـاسـخ نـداد تا از اصلاح کفش ‍ خود فارغ شد، آنگاه آن کفش را گذاشت پهلوى آن یکتاى دیـگـرش و مرا فرمود که این جفت کفش مرا قیمت کن ؛ من گفتم : قیمتى ندارد، یعنى از کثرت اِنـْدراس و کـهـنـگـى دیـگـر قابل قیمت نیست و بهائى ندارد. فرمود: با این همه چند ارزش دارد؟ گفتم : درهمى یا پاره درهمى ، فرمود: به خدا سوگند که این یک جفت کفش در نزد من بـهـتـر و مـحبوبتر است از امارت و خلافت شما مگر اینکه توانم اقامه و احقاق حقى کنم یا باطلى را دفع فرمایم . الخ .(۲۷)

و از جـمـله کـلمـات آن حـضرت است که به سوى ابن عباس مکتوب فرموده که الحقّ سزاوار است به آب طلا نوشته شود:
اَمـّا بـَعـْدُ، فـَاِنَّ الْمـَرْءَ قـَدْ یـَسـُرُّهُ دَرْکُ م الَمْ یـَکـُنْ لِیـَفـُوتَهُ وَیَسُوئُهُ فَوْتُ م الَمْ یَکُنْ لِیـُدْرِکـَهُ فـَلْیـَکـُنْ سـُروُرُکَ بـِم انـِلْتَ مـِنْ آخـِرَتـِکَ وَلْیـَکـُنْ اَسـَفـُکـَ عـَل ى م اف اتـَک مـِنـْه ا وَم ا نـِلْتَ مـِنْ دُنْی اکَ فَلا تُکْثِرْ بِهِ فَرَحا وَم اف اتَکَ مِنْه ا فَلا تَاءْسَ عَلَیْهِ جَزَعا وَلْیَکُنْ هَمُّکَ فیم ا بَعْدَ الْمَوْتِ؛(۲۸)

یعنى همانا مردم را گاهى مسرور و خشنود مى سازد یافتن چیزى که از او فوت نخواهد شد و در قـضـاى خـدا تـقـدیـر یـافـتـه کـه بـه او بـرسـد و انـدوهـنـاک و بـدحـال مـى کند او را نیافتن چیزى که نمى تواند او را درک کند و نباید که آن را بیابد؛ چـه هم به حکم خدا ادراک آن از براى او مُحال باشد پس باید که سرور و خوشحالى تو در آن چـیـزى بـاشد که از آخرت به دست کنى و غصه و غم تو بر آن چیزى باشد که از فـوائد آخـرت از دسـت تو بیرون رود، لاجرم بدانچه از منافع و فوائد دنیویه به دست آورى زیاده خوشحال مباش و به فراهم آمدن اموال دنیا فرحان مشو و چون دنیا با تو پشت کند غمگین و در جزع مباش و اهتمام تو در کارى باید که بعد از مرگ به کار آید.

ابـن عـبـاس پـس از آنـکـه ایـن مـکـتـوب را قـرائت کـرد گـفـت کـه مـن بـعـد از کـلمـات رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم از هـیـچ کـلامـى نـفـع نـبـردم مثل آنچه از این کلمات نفع بردم !
بالجمله ؛مطالعه این کلمات از براى زهد در دنیا هر عاقلى را کافى و وافى است .

عبادت حضرت على علیه السّلام

وجـه ششم : آنکه حضرت اَعْبَد مردم و سیّد عابدین و مصباح مُتَهَجّدین بود، نمازش از همه کـس بـیـشـتـر و روزه اش فـزونتر بود، بندگان خدا از آن جناب نماز شب و ملازمت در اقامت نوافل را آموختند و شمع یقین را در راه دین از مشعل او افروختند، پیشانى نورانیش از کثرت سـجـود پـیـنـه کـرده بـود و مـحـافـظـت آن بـزرگـوار بـر اداى نـوافـل بـه حـدّى بود که نقل شده در لیله الهریر در جنگ صِفّین بین الصَّفَّیْن نطعى برایش گسترده بودند و بر آن نماز مى کرد و تیر از راست و چپ او مى گذشت و بر زمین مـى آمـد و ابـدا آن حـضـرت را در سـاحـت وجـودش تـزلزلى نـبـود و بـه نـمـاز خـود مـشـغـول بود و وقتى تیرى به پاى مبارکش فرو رفته بود خواستند آن را بیرون آورند بـه طـریـقـى کـه درد آن بـر آن جـنـاب اثـر نـکـنـد صـبـر کـردنـد تـا مـشـغـول نـماز شد آنگاه بیرون آوردند؛ چه آن وقت توجّه کلّى آن جناب به جانب حق تعالى بود و ابدا به غیر او التفاتى نداشت و به صحّت پیوسته که آن جناب در هر شب هزار رکعت نماز مى گزارد و گاه گاهى از خوف و خشیت الهى آن حضرت را غشى طارى مى شد و حـضرت على بن الحُسَین علیه السّلام با آن کثرت عبادت و نماز که او را ذوالثَّفِنات و زین العابدین مى گویند فرموده :
وَمَنْ یَقْدِرُ عَلى عِب ادَهِ عَلىِّ بْنِ ابى طالب علیه السّلام ؟!
یـعـنى که را توانائى است بر عبادت على بن ابى طالب علیه السّلام و چه کسى قدرت دارد که مثل على علیه السّلام عبادت خدا کند؟!(۲۹)

حلم و عفو حضرت على علیه السّلام

وجه هفتم : آنکه آن حضرت اَحْلَم مردم و عفو کننده ترین مردمان بود از کسى که با او بدى کـنـد و صـحـت ایـن مـطـلب مـعـلوم است از آنچه کرد با دشمنان خود مانند مروان ابن الحکم و عـبـداللّه بـن زبـیـر و سـعـیـد بـن العـاص کـه در جـنـگ جـمـل بـرایـشـان مـسـلط شـد و ایـشان اسیر آن حضرت شدند، آن جناب تمامى را رها کرد و مـتـعـرّض ایـشـان نشد و تلافى ننمود و چون بر صاحب هودج عایشه ظفر یافت به نهایت شـفـقـت و لطـف ، مراعات او نمود؛ و اهل بصره شمشیر بر روى او و اولادش کشیدند و ناسزا گـفـتـنـد، چـون بـر ایـشـان غـلبـه کـرد شـمـشـیـر از ایـشـان بـرداشـت و آنـها را امان داد و امـوال و اولادشـان را نـگـذاشـت غـارت کـنـنـد. و نیز این مطلب پر ظاهر است از آنچه در جنگ صِفّین با معاویه کرد که اوّل لشکر مُعاویه سَرِ آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آن مـنـع کـردند بعد از آن ، آن جناب آب را از تصرّف ایشان گرفت و آنها را به صحراى بـى آبـى رانـد اصـحاب آن حضرت گفتند تو هم آب را از ایشان منع فرما تا از تشنگى هلاک شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد، فرمودند: وَاللّه ! آنچه ایشان کردند من نمى کنم و شـمـشـیـر مـُغـنـى اسـت مرا از این کار و فرمان کرد تا طرفى از آب گشودند تا لشکر مُعاویه نیز آب بردارند.(۳۰)

و جـمـع کـثـیـرى از عـلمـاى سـنـّت در کـتـب خـود نـقـل کـرده انـد کـه یـکـى از ثـقـات اهل سنّت گفت : على بن ابى طالب علیه السّلام را در خواب دیدم گفتم : یا امیرالمؤ منین ! شـمـا وقـتى که فتح مکّه فرمودید خانه ابوسفیان را مَاءْمَن مردم نمودید و فرمودید هرکه داخـل خـانـه ابوسفیان شود بر جان خویش ایمن است ، شما این نحو احسان در حق ابوسفیان فـرمـودیـد، فـرزنـد او در عـوض تـلافى کرد فرزندت حسین علیه السّلام را در کربلا شـهـیـد نـمـود و کـرد آنـچـه کرد، حضرت فرمود: مگر اشعار ابن الصّیفى را در این باب نـشنیدى ؟ گفتم : نشنیدم ، فرمود: جواب خود را از او بشنو، گفت : چون بیدار شدم مبادرت کردم به خانه ابن الصّیفى که معروف است به (حیص و بَیص ) و خواب خود را براى او نـقـل کـردم تـا خـواب مـرا شـنـیـد شـهقه زد و سخت گریست و گفت : به خدا قسم که این اشـعـارى را که امیرالمؤ منین علیه السّلام فرموده من در همین شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بیرون نشده و براى احدى ننوشته ام پس انشاد کرد از براى من آن ابیات را:

شعر :

مَلَکْنا فَکانَ الْعَفْوُمِنّا سَجِیَّهً

فَلَمّا مَلَکْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ

وَحَلَّلْتُم قتْلَ الاُسارى وَطالَ ما

غَدَوْنا عَلَى الاَسْرى فَنَعْفُو وَنَصْفَحُ

وَحَسْبُکُم ه ذَا التَّفاوُتُ بَیْنَنا

وَکُلُّ اِنآءٍ بَالَّذی فیهِ یَرْشَحُ(۳۱)

حسن خلق حضرت على علیه السّلام

وجه هشتم :حُسْن خُلق و شکفته روئى آن حضرت است . و این مطلب به حدّى واضح است که دشمنانش به این عیب کردند، عمروعاص مى گفت که او بسیار دِعابَه و خوش طبعى مى کند و عـمـرو ایـن را از قـول عـمـر بـرداشـتـه کـه او بـراى عـذر ایـنکه خلافت را به آن حضرت تـفـویض نکند این را، عیب او شمرد. صَعْصَعْه بن صُوْحان و دیگران در وصف او گفتند: در مـیـان مـا کـه بـود مـثـل یکى از ما بود، به هر جانب که او را مى خواندیم مى آمد و هرچه مى گـفـتـیـم مـى شـنـیـد و هـرجـا کـه مـى گـفـتـیـم مـى نـشـسـت و بـا ایـن حـال ، چـنـان از آن حـضـرت هـیـبـت داشـتـیم که اسیر دست بسته دارد از کسى که با شمشیر برهنه بر سرش ایستاده باشد و خواهد گردنش را بزند.(۳۲)

و نقل شده که روزى معاویه به قیس بن سعد، گفت : خدا رحمت کند ابوالحسن را که بسیار خـنـدان و شـکـفـتـه و خـوش طـبـع بـود، قـیـس گـفـت : بـلى چـنـیـن بـود و رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم نـیز با صحابه خوش طبعى مى نمود و خندان بـود، اى مـعـاویـه ! تـو بـه ظـاهـر چـنـین نمودى که او را مدح مى کنى امّا قصد ذمّ آن جناب نـمـودى واللّه ! آن جـنـاب با آن شکفتگى و خندانى ، هیبتش از همه کس افزون بود و آن هیبت تـقـوى بـود کـه آن سـرور داشـت نـه مـثـل هـیـبـتـى کـه اراذل و لِئام شام از تو دارند.(۳۳)

سبقت حضرت على علیه السّلام در ایمان

وجـه نـهـم : آنـکـه آن حـضـرت اسـبـق نـاس بـود در ایـمـان بـه خـدا و رسـول ؛ چـنانچه عامّه و خاصّه به این فضیلت معترفند و دشمنان او انکار او نمى توانند نمود؛ چنانکه خود امیرالمؤ منین علیه السّلام این منقبت را در بالاى منبر اظهار فرمود و احدى انکار آن نکرد.(۳۴)

از جناب سلمان روایت شده که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
اَوَّلُکُمْ وُرُودا عَلَىَّ الْحوضَ وَاَوَّلُکُمْ اِسْلاما عَلِىُّ بْنُ ابى طالب .(۳۵)
و نـیـز آن حـضـرت بـه فـاطـمـه عـلیـهـاالسـّلام ، فـرمـود: زَوَّجْتُکِ اَقْدَمَهُمْ اِسلاما وَاَکثْرَهُمْ عِلْما.(۳۶)و اَنَس گفته که برانگیخت حق تعالى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در روز دوشنبه و اسلام آورد على علیه السّلام در روز سه شنبه .(۳۷)
و خزیمه بن ثابت انصارى در این باب گفته :

شعر :

م آ کُنْتُ اَحْسِبُ هذَا الاَمْرَ مُنْصَرِفا

عَنْ هاشِمٍ ثُمَّ مِنْها عَنْ اَبى حَسَنٍ

اَلَیْسَ اَوَّل مَنْ صَلّى بِقِبْلَتِهِمْ

وَاَعْرِفُ النّاسِ بِالا ثارِ وَالسُّنَنِ

وَ آخِرُ النّاسِ عَهْدا بِالنَّبِىِّ وَمَنْ

جِبْرِیلُ عَوْنٌ لَهُ فِى الْغُسْلِ وَالْکَفَنِ(۳۸)

شـیـخ مـفـیـد رحمه اللّه روایت کرده از یحیى بن عفیف که پدرم با من گفت : روزى در مکّه با عـبـّاس بـن عـبـدالمـطـّلب نـشـسـتـه بـودم کـه جـوانـى داخـل مـسـجـد الحـرام شـد و نـظـر بـه سـوى آسـمـان افـکـنـد و آن هـنـگـام وقـت زوال بود پس رو به کعبه نمود و به نماز ایستاد، در این هنگام کودکى را دیدم که آمد در طرف راست او به نماز ایستاد و از پس آن زنى آمد و در عقب ایشان ایستاد، پس آن جوان به رکـوع رفـت و آن کـودک و زن نـیز رکوع کردند، پس آن جوان سر از رکوع برداشت و به سـجده رفت آن دو نفر نیز متابعت کردند، من شگفت ماندم و به عبّاس گفتم : امر این سه تن امـرى عظیم است ! عبّاس گفت : بلى ، آیا مى دانى ایشان کیستند؟ این جوان محمّد بن عبداللّه بـن عبدالمطّلب فرزند برادر من است و آن کودک على بن ابى طالب فرزند برادر دیگر مـن اسـت و آن زن خـدیجه دختر خُوَیْلد است ، همانا بدانکه فرزند برادرم محمّد بن عبداللّه مـرا خـبـر داد که او را خدائى است پروردگار آسمانها و زمین است و امر کرده است او را به ایـن دیـنـى کـه بـر طـریـق او مـى رود، و به خدا قسم که بر روى زمین غیر از این سه تن کسى بر دین او نیست .(۳۹)

فصاحت حضرت على علیه السّلام

وجـه دهـم : آنکه آن حضرت افصح فصحاء بود و این مطلب به مرتبه اى واضح است که مـُعـاویـه اذعـان بـه آن نموده چنانچه گفته : واللّه که راه فصاحت و بلاغت را بر قریش ‍ کـسـى غـیـر عـلى نـگـشـوده و قانون سخن را کسى غیر او تعلیم ننموده .(۴۰) و بـلغـاء گـفـتـه انـد در وصـف کـلام آن جـنـاب کـه دوَن کـَلامِ الْخـالقِ و فـوقَ کَلامِ الْمَخْلُوق (۴۱)و کـتـاب (نـهـج البـلاغـه ) اَقـْوى شـاهـدى اسـت در ایـن بـاب و خـدا و رسول داند اندازه فصاحت و دقائق حکمت کلمات آن حضرت را و هیچ کس آرزو نکرده است و در خاطرى نگذشته است که مانند خُطَب و کلمات آن حضرت تلفیق کند و اگر بعضى از علماى سـنّت و جماعت خطبه شقشقیه را از خُطَب آن حضرت نشمردند و منسوب به سید رضى جامع نـهـج البـلاغـه کـردنـد مـطـلبـى دقـیـق در ایـن بـاب مـلحـوظ نـظـر داشـتـه انـد والاّ بـر اهل ادب و خبره پوشیده نیست سخافت قول ایشان ؛ چه علماى اخبار ذکر کرده اند که پیش از ولادت سـیـد رضى رحمه اللّه این خطبه را در کتب سالفه یافتند. و شیخ مفید که ولادتش بـیـسـت و یـک سال قبل از سید رضى رحمه اللّه واقع شده این خطبه را در کتاب (ارشاد) نـقـل کرده و فرموده که جماعتى از اهل نقل به طُرُق مختلفه از ابن عباس روایت کرده اند که امـیـرالمـؤ منین علیه السّلام این خطبه را در رَحْبَه انشاء فرمود و من نیز در خدمت آن حضرت حـاضـر بـودم .(۴۲) و ابـن ابى الحدید و فصحاى عرب و علماى ادب متفقند که سـیـد رضـى رحـمـه اللّه و غـیـر او ابـدا بـه امـثـال ایـن کـلمـات تـَفـَوُّه نـتـوانـنـد کرد.(۴۳)

معجزات حضرت على علیه السّلام

وجه یازدهم : معجزات باهرات آن جناب است :
بدان که معجزه آن است که بر دست بشرى امرى ظاهر گردد که از حدّ بشر بیرون باشد و مـردمـان از آوردن بـه مـثـل آن عـاجـز بـاشند لکن واجب نمى کند که از صاحب معجزه همواره مـعـجـزه اش آشـکـار بـاشـد و هـر وقت که صاحب معجزه دیدار گردد معجزه او نیز دیده شود بـلکـه صـاحـب مـعـجزه چون از درِ تَحَدّى بیرون شدى یا مدّعى از وى معجزه طلبیدى اجابت فـرمـودى و امـرى بـه خـارق عادت ظاهر نمودى . امّا بسیارى از معجزات امیرالمؤ منین علیه السـّلام هـمـواره مـلازم آن حـضـرت بـود و دوست و دشمن نظاره مى کرد و هیچ کس را نیروى انـکـار آن نـبـوده و آنها زیاده از آن است که نقل شود؛ از جمله شجاعت و قوّت آن حضرت است که به اتّفاق دوست و دشمن کَرّار غیر فَرّار و غالب کلّ غالب است . و این مطلب بر ناظر غـزوات آن حـضـرت مـانند بدر و اُحُد و جنگهاى بصره و صِفّین و دیگر حُروب آن حضرت واضـح و ظـاهـر اسـت و در لیـلهُ الهـَریر(۴۴) زیاده از پانصد کس و به قولى نـُهـصـد کـس را با شمشیر بکشت و به هر ضربتى تکبیر گفت و معلوم است که شمشیر آن حـضـرت بـر درع آهـن و (خـُودِ) فولاد فرود مى آمد و تیغ آن جناب آهن و فولاد مى درید و مـرد مـى کـشـت ، آیـا هیچ کس این را تواند یا در خور تمناى این مقام تواند بود؟ و امیرالمؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام در ایـن غـزوات اظـهار خرق عادت و معجزات نخواست بنماید بلکه این شجاعت و قوّت ملازم قالب بشریّت آن حضرت بود.

ابـن شـهـر آشـوب قـضـایـاى بـسـیـار در بـاب قـوّت آن حـضـرت نـقـل نـمـوده مـانـنـد دریـدن آن حـضـرت قـمـاطـ(۴۵) را در حال طفولیّت و کشتن او مارى را به فشار دادن گردن او را به دست خود در اوان صِغَر که در مهد جاى داشت ، و مادر او را حیدره نامید و اثر انگشت آن حضرت در اسطوانه در کوفه و مـشـهـد، اثـر کـف او در تـکـریـت و مـوصـول و غـیـره و اثـر شـمـشـیـر او در صـخـره جـبـل ثـور در مـکـّه و اَثـَر نـیـزه او در کـوهى از جبال بادیه و در سنگى در نزد قلعه خیبر مـعـروف بـوده اسـت . و حـکـایـت قوّت آن حضرت در باب قطب رحى (۴۶) و طوق کـردن آن را در گـردن خـالدبـن الولید و فشار دادن آن جناب خالد را به انگشت سبابه و وسـطـى بـه نـحوى که خالد نزدیک به هلاکت رسید و صیحه منکره کشید و در جامه خویش پـلیـدى کـرد بر همه کس ‍ معلوم است و برداشتن آن جناب سنگى عظیم را از روى چشمه آب در راه صـِفـّیـن و چـنـد ذراع بـسـیـار او را دور افکندن در حالتى که جماعت بسیار از قلع (۴۷) آن عـاجـز بـودنـد و حـکـایـت قـَلْع بـاب خـیـبـر و قـتـل مـرحـب اَشـْهـَر اسـت از آنـکـه ذکـر شـود و مـا در تـاریـخ احوال حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به آن اشاره کردیم .

ابـن شـهـر آشـوب فـرموده چیزى که حاصلش این است که از عجایب و معجزات امیرالمؤ منین عـلیـه السـّلام آن اسـت کـه آن حـضـرت در سـالیـان دراز کـه در خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم جهاد همى کرد و در ایّام خلافت خود که با ناکثین و قـاسـطـیـن و مـارقـین جنگهاى سخت همى کرد هرگز هزیمت نگشت و او را هرگز جراحتى منکر نـرسـیـد و هـرگـز بـا مـبـارزى قـتال نداد الاّ آنکه بر وى ظفر جست و هرگز قِرْنى از وى نـجـات نـیـافـت و در تـحـت هـیـچ رایـت قـتـال نـداد الاّ آنـکـه دشـمـنـان را مـغـلوب و ذلیـل سـاخـت و هـرگـز از انـبوه لشکر خوفناک نگشت و همواره به جانب ایشان هَرْوَله کنان رفـت ؛ چـنـانـکـه روایـت شـده کـه در یـوم خـنـدق بـه آهـنـگ عـَمـْروبـن عـبـدود چـهـل ذراع جـسـتـن کرد و این از عادت خارج است و دیگر قطع کردن او پاهاى عمرو را با آن ثیاب و سلاح که عمرو پوشیده بود، و دیگر دو نیمه کردن مرحب جهود را از فرق تا به قدم با آنکه همه تن او محفوف در آهن و فولاد بود(۴۸) الخ .

دیـگـر فـصاحت و بلاغت آن حضرت است که به اتفاق فُصَحاى عرب و علماى ادب کلام آن جناب فوق کلام مخلوق و تحت کلام خالق است ؛ چنانکه به این مطلب اشاره شد.
دیـگـر عـلم و حـکـمـت آن حـضـرت اسـت کـه انـدازه او را جـز خـدا و رسول کسى نداند و شرح کردن آن نتواند؛ چنانکه به برخى از آن اشاره شد؛ پس کسى کـه بـى مـعـلّمـى و مـدرّسـى به صورت ظاهر در مَعارج علم و حکمت چنان عُروج کند که هیچ آفریده تمنّاى آن مقام نتواند کرد، معجزه آشکار باشد.

دیـگـر جـود و سـخـاوت آن حـضـرت اسـت کـه هـر چـه بـه دسـت کـرد بـذل کـرد و بـا فـاطـمه و حَسَنَیْن علیهماالسّلام سه شب رُوزه با روزه پیوستند و طعام خویش را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و در رکوع انگشترى قیمتى انفاق کرد و حق تعالى در شـاءن او و اهـل بـیـت او سـوره (هـَلْ اَتـى ) و آیـه اِنَّمـا نازل فرمود و گذشت که آن حضرت به رشح جبین و کدّ یمین هزار بنده آزاد فرمود.
و دیـگـر عـبـادت و زهد آن حضرت است که به اتّفاق علماى خبر هیچ کس آن عبادت نتوانست کـرد و در تـمـامـى عـمـر بـه نان جوین قناعت فرمود و از نمک و سرکه خورشى افزونتر نـخواست و با آن قوت آن قوّت داشت که به برخى از آن اشارت نمودیم و این نیز معجزه باشد؛ زیرا که از حدّ بشر بیرون است . و از این سان است عفو و علم و رحمت او و شدّت و نـقـمـت او و شـرف او و تـواضـع او کـه تـعـبـیـر از او مى شود به (جمع بین الاضداد) و (تـاءلیـف بـیـن الاَشـْتـات ) و ایـن نـیـز از خـوارق عـادات و فـضـائل شـریـفه آن حضرت باشد؛ چنانکه سیّد رضى رضى اللّه عنه در افتتاح (نهج البـلاغـه ) بـه ایـن مـطـلب اشـاره کـرده و فـرمـوده : اگـر کـسـى تاءمّل و تدبر کند در خُطَب و کلمات آن حضرت و از ذهن خود خارج کند که این کلمات از آن مـشـرع فصاحت است که عظیم القدر و نافذ الامر و مالک الرّقاب بوده شکّ نخواهد کرد که صـاحـب ایـن کـلمـات بـایـد شـخـصـى بـاشـد کـه غـیـر از زهـد و عـبـادت حـظّ و شـغـل دیـگـر نـداشته باشد و باید کسى باشد که در گوشه خانه خود غنوده یا در سر کـوهـى اعـتزال نموده باشد که غیر از خود کسى دیگر ندیده باشد و ابدا تصوّر نخواهد کـرد و یقین نخواهد نمود که این کلمات از مثل آن حضرت کسى باشد که با شمشیر برهنه در دریاى حَرْب غوطه خورده و تن هاى اَبْطال را بى سر نموده و شجاعان روزگار را به خـاک هـلاک افـکـنـده و پـیـوسـتـه از شـمـشـیـرش خـون مـى چـکـیـده و بـا ایـن حـال زاهـِدُ الزُّهـاد و بـَدَلُ الاَبـْدال بـوده و ایـن از فضایل عجیبه و خصایص لطیفه آن جناب است که مابین صفتهاى متضادّه جمع فرموده انتهى .(۴۹)
وَلَنعمَ ما ق الَ الصَّفِىّ الحلّى فى مدح امیرالمؤ منین علیه السّلام :

شعر :

جُمِعَتْ فى صِفاتِکَ الاَضْدادُ

فَلِهذ ا عَزَّتْ لَکَ الاَنْد ادُ

زاهِدٌ ح اکِمٌ حَلی مٌ شُج اعٌ

ف اتِکٌ ن اسِکٌ فَقی رٌ جَوا دٌ

شِیَمٌ ما جُمِعْنَ فى بَشَرٍ قَطُّ

وَلا حازَ مِثْلَهُنَّ الْعِبادُ

خُلُقٌ یُحْجِلُ النَّسیمَ مِنَ

اللُّطْفِ وَبَاْسٌ یَدوبُ مِنْهُالْجَمادُ

بـالجـمـله ؛ آن حـضرت در جمیع صفات از همه مخلوقات جز پسر عمّش برترى دارد لاجرم وجـود مـبـارکـش انـدر آفـریـنـش مـحـیـط مـمـکـنـات و بـزرگـتـرین معجزات است و هیچ کس را مـجـال انـکـار آن نیست بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى یا آیَهَ اللّهِ الْعُظْمى وَالنَّبَاء الْعَظیمَ. امّا معجزاتى کـه گاهى از آن حضرت ظاهر شده زیاده از حَدّ و عَدّ است و این احقر در این مختصر به طور اجـمـال اشـاره بـه مـخـتـصـرى از آن مـى نـمـایـم کـه فـهـرسـتـى بـاشـد از بـراى اهل تمیزّ و اطّلاع .

از جـمـله مـعـجزات آن حضرت ، معجزات متعلّقه به انقیاد حیوانات و جنّیان است آن جناب را؛ چـنـانـچـه ایـن مطلب ظاهر است از حدیث شیر و جُوَیْرِیَه ابْنِ مُسْهِرْ(۵۰)و مخاطبه فرمودن آن جناب با ثعبان بر منبر کوفه (۵۱) و تکلّم کردن مرغان و گرگ و جرّى با آن حضرت و سلام دادن ماهیان فرات آن جناب را به امارت مؤ منان (۵۲) و بـرداشـتـن غـراب کـفـش آن حـضـرت را و افـتـادن مارى از آن (۵۳) و قضیّه مرد آذربایجانى و شتر سرکش او(۵۴) و حکایت مرد یهودى و مفقود شدن مالهاى او و آوردن جـنـّیـان آنـها را به امر امیرمؤ منان (۵۵) و کیفیت بیعت گرفتن آن جناب از جنّها به وادى عقیق و غیره .(۵۶)

دیگر معجزات آن حضرت است تعلّق به جمادات و نباتات مانند رَدّ شَمْس براى آن حضرت در زمـان رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم و بـعـد از مـمـات آن حـضـرت در ارض بـابل و بعضى در جواز ردّ شمس کتابى نوشته اند و ردّ شمس را در مواضِع عدیده براى آن حـضـرت نـگـاشـتـه انـد.(۵۷) و دیـگـر تـکلّم کردن شمس است با آن جناب در مـواضـع مـتعدّده و دیگر حکم آن حضرت به سکون زمین هنگامى که زلزله حادث شد در زمین مـدیـنـه زمـان ابـوبکر و از جنبش باز نمى ایستاد و به حکم آن جناب قرار گرفت و دیگر تنطّق کردن حِصى در دست حق پرستش و دیگر حاضر شدن آن حضرت به طىّ الارض در نـزد جـنـازه سـلمـان در مدائن و تجهیز او نمودن و تحریک آن حضرت ابوهریره را به طىّ الارض و رسـانـیـدن او را بـه خـانـه خـویش ‍ هنگامى که شکایت کرد به آن حضرت کثرت شوق خویش را به دیدن اهل و اولاد خود.(۵۸)

دیـگـر حـدیـث بـسـاط است که سیر دادن آن جناب باشد جمعى از اصحاب را در هوا و بردن ایـشـان را بـه نزد کهف اصحاب کهف و سلام کردن اصحاب بر اصحاب کهف و جواب ندادن ایـشـان جـز امـیـرالمـؤ مـنین علیه السّلام را و تکلّم نمودن ایشان با آن حضرت و دیگر طلا کـردن آن جـنـاب کـلوخـى را بـراى وام خـواه (۵۹) و حـکم کردن او به عدم سقوط جِدارى که مُشْرِف بر انهدام بود و آن حضرت در پاى آن نشسته بود و دیگر نرم شدن آهن زره در دسـت او چـنـانـچه خالد گفته که دیدم آن جناب حلقه هاى درع خود را با دست خویش اصـلاح مى فرمود و به من فرمود که اى خالد، خداوند به سبب ما و به برکت ما آهن را در دسـت د اوُد نـرم سـاخـت . و دیـگـر شـهـادت نخلهاى مدینه به فضلیت آن جناب و پسر عمّ و برادرش رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و فرمودن پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به آن حضرت که یا على ! نخل مدینه را (صیحانى ) نام گذار، که فضیلت من و تـو را آشـکـار کـردنـد. و دیـگر سبز شدن درخت امرودى به معجزه آن حضرت و اژدها شدن کـمان به امر آن حضرت و از این قبیل زیاده از آن است که اِحْصاء شود و سلام کردن شَجَر و مـدر بـه آن جـنـاب در اراضـى یـمـن و کـم شدن فرات هنگام طغیان آن به امر آن حضرت .(۶۰)

و دیـگـر مـعـجـزات آن حضرت است متعلّق به مَرضى و مَوْتى مانند ملتئم شدن دست مقطوع هـشـام بـن عـدىّ همدانى در حرب صفّین و ملتئم فرمودن او دست مقطوع آن مرد سیاهى که از مـحـبـّان آن جـنـاب بـود و بـه امر آن حضرت قطع شده بود هنگامى که سرقت کرده بود. و دیـگـر سـخـن گـفـتـن جـمـجـمـه یـعـنـى کـلّه پـوسـیـده بـا آن حـضـرت در اراضـى بـابـل و در آن و مـوضـع مـسـجـدى بـنـا کـردنـد(۶۱) و الحال آن موضع در نزدیکى مسجد ردّ شمس در نواحى حلّه معروف است .(۶۲) و در (تـحـیـّه الزّائر) و (هـدیـّه ) بـه مـسـجـد ردّ شـمـس و جـمـجمه اشارتى به شرح رفته (۶۳) و دیـگـر حـکـایت زنده کردن آن سام بن نوح را و زنده گردانیدن اصحاب کهف را در حدیث بساط چنانکه به آن اشارت شد.

و از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـلیـه السـّلام مـنـقـول اسـت کـه وقـتـى رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم مریض شد امیرالمؤ منین علیه السّلام جماعتى از انـصـار را در مـسـجـد دیـدار کـرد و فـرمـود: دوسـت داریـد کـه حـاضـر خـدمـت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم شوید؟ گفتند: بلى ، پس ایشان را بر در سراى آن حـضـرت آورد و اجـازه خـواسـتـه حـاضـر مجلس ساخت و خود بر بالین حضرت مصطفى صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم در نـزد سـر آن بـزرگـوار نـشـست و دست مبارک بر سینه پـیـغـمـبـر صـلى اللّه علیه و آله و سلّم گذاشت و فرمود: اُمَّ مِلدَمٍ! اُخْرُجى عَنْ رَسُولِ اللّهِ صـَلّى اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ. و تب را فرمود که بیرون شو، در زمان تب از بدن پیغمبر صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم بـیـرون شـد و آن حـضـرت بـرخـاسـت و نشست و فرمود: اى پسر ابوطالب ! خداوند چندان ترا خصال خیر عطاء فرمود که تب از تو هزیمت مى کند. وَلَنِعْمَ ما قیلَ: (قائل مَقْصُوره عَبْدى است ).

شعر :

مَنْ ز الَتِ الْحُمّى عَنِ الطُهْرِبِهِ

مَنْ رُدَّتِ الشَّمْسُ لَهُ بَعْدَ الِعِشا

مَنْ عَبَّرَ الْجَیْشَ عَنِ الْمآءِ وَلَمْ

یُخْشَ عَلَیْهِ بَلَلٌ وَلا نَدى (۶۴)

و نیز ابن شهر آشوب رحمه اللّه روایت کرده است از عبدالواحد بن زید که گفت : در خانه کـعـبـه مـشـغـول بـه طواف بودم دخترى را دیدم که براى خواهر خود سوگند یاد کرد به امیرالمؤ منین علیه السّلام به این کلمات :
لا وَحـَقِّ الْمـُنـْتـَجـَبِ بـِالْوَصـِیَّهِ، الْحـاکـِمِ بـِالسَّوِیَّهِ، الْع ادِلِ فـىِ الْقـَضِیَّهِ، الْع الى الْبَیِّنَهِ زَوْج فاطِمَهِ الْمَرْضِیَّهِ م ا کانَ کذَا.
مـن در تـعـجـّب شـدم کـه دختر به این کودکى چگونه امیرالمؤ منین علیه السّلام را به این کلمات مدح مى کند، از او پرسیدم که آیا على علیه السّلام را مى شناسى که بدین تمجید او را یـاد مـى کـنـى ؟ گـفت : چگونه نشناسم کسى را که پدرم در جنگ صِفّین در یارى او کـشـتـه گشت و از پس آن که ما یتیم گشتیم آن حضرت روزى به خانه ما درآمد و به مادرم فـرمـود: چـون اسـت حـال تـو اى مـادر یـتـیـمان ؟ مادرم عرض کرد: به خیر است ؛ پس مرا و خـواهـرم را کـه ایـنـک حـاضـر اسـت بـه نـزد آن حضرت حاضر ساخت و مرض آبله چشم مرا نابینا ساخته بود چون نگاهش به من افتاد آهى کشید و این دو شعر را قرائت فرمود:

شعر :

ما اِنْ تَاَوَّهْتُ مِنْ شَىْءٍ رُزِئْتُ بِهِ

کَما تَاَوَّهْتُ لِلاَطفالِ فیِ الصِّغَرِ

قَدْ ماتَ والِدُهُم مَنْ کانَ یَکْفِلُهُمْ

فیِ النّآئب اتِ وَفیِ الاَسْفارِ وَالحَضَرِ

آنگاه دست مبارک بر صورت من کشید، در زمان به برکت دست معجز نماى آن حضرت چشم من بینا شد چنانکه در شب تاریک شتر رمیده را از مسافت بعیده دیدار مى کنم .(۶۵)

دیگر معجزات آن حضرت است در تعذیب و هلاکت جماعتى که به خصومت و دشمنى آن حضرت قـیـام نـمودند مانند هلاکت مردى که سبّ آن حضرت مى نمود به زیر پاى شتر و کور شدن ابـوعـبداللّه المحّدث که منکر فضل آن حضرت بود و به صورت سگ شدن خطیب دمشقى و به صورت خنزیز شدن دیگرى و سیاه شدن روى مرد دیگر و بیرون آمدن گاوى از شطّ و کـشـتـن خـطـیـب بـدگـو را در واسـط و فشردن آن حضرت گلوى بدگوئى را در خواب و قطران شدن بول مرد بدگوئى و هلاک جمع بسیارى در خواب که آن حضرت را ناسزا مى گـفـتند مانند احمد بن حمدون موصلى و مذبوح شدن همسایه محمّد بن عَبّاد بصراوى و غیر ایـشـان از جماعت دیگر که در دنیا چاشنى عذاب الهى را چشیدند به جهت آنکه آن حضرت را سَبّ مى کردند. و کور شدن مردى که تکذیب آن حضرت مى نمود و تعذیب حارث بن نعمان فـِهـْرى (۶۶) کـه از قـبـولى مـولائیت جناب امیر علیه السّلام سرتافت و کراهت شـدیـد از آن ظـاهـر نـمـود. و احـقـر قضیّه آن را از ثَعْلَبى و سائر ائمّه سنّیّه در (فیض قـدیـر) نـقـل نـمـودم و عـقـد اعـتـراضـات ابـن تیمیّه حرّانى را بر این حدیث شریف مبتور و خرافات او را هباءً منثور نمودم .

و دیـگـر از مـعـجـزات آن حضرت است که بعد از شهادت آن بزرگوار و جمله اى از آنها از قبر شریفش ظاهر شده .
و دیـگر از معجزات آن حضرت اِخبار آن حضرت است از اَخبار غیب که بعد از این به جمله اى از آنها اشارت خواهد شد ان شاء اللّه تعالى .
بـالجـمـله ؛ مـعـجـزات آن حـضـرت واضـح و روشـن اسـت کـه هـیـچ کـس را مـجـال انـکـار آن نیست ، یا اباالحَسَن ! یا امیرالمؤ منین ! بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى ، توئى آن کس کـه دشـمـنـانـت پـیـوسـتـه سـعـى مـى کـردنـد در خـامـوش کـردن نـور فـضـایـل تـو و دوسـتـانـت را یـارائى ذکـر مـنـاقـب نـبـود و بـه جـهـت تـرس و تقیّه کتمان فـضـل تـو مـى نـمـودنـد و بـا ایـن حـال ایـن قـدر از مـعـجـزات و فضائل جنابت بر مردم ظاهر شد که شرق و غرب عالم را فرا گرفت و دوست و دشمن به ذکر مدائح و مناقب رطب اللسان و عذب البیان گشتند. عَرَبیّه :

شعر :

شَهِدَ الاَنامُ بِفَضْلِهِ حَتَّى الْعِد ى

وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْد اءُ

ابـن شـهـر آشـوب نقل کرده که اعرابیّه را در مسجد کوفه دیدند که مى گفت : اى آن کسى که مشهورى در آسمانها و مشهورى در زمینها و مشهورى در دنیا و مشهورى در آخرت ، سلاطین جـور و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند که نور ترا خاموش کنند خدا نخواست و روشنى آن را زیـادتر گردانید. گفتند: از این کلمات چه کس را قصد کرده اى ؟ گفت : امیرالمؤ منین علیه السّلام را، این بگفت و از دیده ها غایب گشت .(۶۷)

به روایات مستفیضه از شَعْبى روایت شده که مى گفت پیوسته مى شنیدم که خُطباى بنى امـیـّه بـر مـنـابـر سـَبّ امـیرالمؤ منین علیه السّلام مى کردند و از براى آن حضرت بد مى گـفـتـنـد بـا ایـن حال ، گویا کسى بازوى آن جناب را گرفته به آسمان بالا مى برد و رفـعـت و رتـبـت او را ظاهر مى نمود. و نیز مى شنیدیم که پیوسته مدائح و مناقب اسلاف و گـذشـتـگان خویش را مى نمودند و چنان مى نمود که مردارى را بر مردم مى نمودند و جیفه اى را ظاهر مى کردند یعنى هرچه مدح و خوبى گذشتگان خود مى کردند بدى و عفونت آنها بـیـشـتـر ظـاهـر مـى شـد و ایـن نـیـز خـرق عـادت و مـعـجـزه آشـکـار اسـت و اگـرنـه با این حـال ، بـایـد فـضـیـلتـى از آن جـنـاب ظـاهـر نـشـود و نـور او خـامـوش شـود بـلکـه بـَدَل مـنـاقـب مـثـالب مـوضـوعـه مـنـتـشـر شـود نـه آنـکـه فـضـائل و مـنـاقـب او شـرق و غـرب عـالم را مملو کند و جمهور مردم و کافّه ناس از دوست و دشـمـن قـهرا مدح او را گویند:(یُریدوُنَ اَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَیَاْبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ.)(۶۸)

از این سان است کثرت نسل و ذَرارى و اولادهاى آن جناب که پیوسته خلفاى جور و دشمنان و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند که ایشان را از بیخ برکنند و نام و نشانى از ایشان بـاقى نگذارند و چه بسیار از علویّین را شهید کردند و به انواع سختیها ایشان را عذاب نـمـودند بعضى را به تیغ و شمشیر و برخى را به جوع و عطش کشتند و کثیرى را زنده در بـیـن اسـطـوانـه و جـِدار و تـحـت اَبـْنـِیـَه نـهـادنـد و بـسـیـارى را در حـبـس و نکال مسجون نمودند(۶۹) و قلیلى که از دست ایشان جستند از ترس جان از بلاد خـویـش غـربـت و دورى اخـتـیـار کردند و در مواضع نائیه و بیابان قفر دور از آبادانى و عـمـران مـتـفرق شدند و مردم نیز از ترس جان خویش و به جهت تقرّب نزد جبابره زمان از ایشان دورى کردند و با این حال ، بحمدللّه تعالى در تمام بلاد و در هر شهر و قریه و در هـر مـجـلس و مـجـمـعـى آن قدر مى باشند که حصر ایشان نتوان نمود و از تمامى ذَرارى پـیـغـمـبـران و اولیـاء و صـالحـان بـلکـه از ذَرارى هر یک از مردمان بیشتر و فزونتر مى باشند و این نیز خرق عادت و معجزه باهره باشد.(۷۰)

خبردادن حضرت على علیه السّلام از امور غیبى

وجـه دوازدهـم : اِخـبـار آن حـضـرت اسـت از اخبار غیبیّه و آن اخبار زیاده از آن است که اِحْصاء شود و این احقر به ذکر چند موردى از آن اشارت مى کنم .
نخستین : کَرّه بعد کَرَّه خبر داد که ابن ملجم (فرق ) مرا با تیغ مى شکافد و ریش مرا از خون سرم خضاب مى کند. و دیگر خبرداد از شهادت امام حسین علیه السّلام به زهر و بسیار وقـت از شـهـادت فـرزنـدش حـسـیـن عـلیـه السـّلام خـبـر مـى داد، و هـنـگـام عـبـور از کربلا مـقـتـل مردان و مقام زنان و مناخ شتران را بنمود و خبر داد براء بن عازب را از درک کردن او زمان شهادت حسین علیه السّلام را و یارى نکردن او آن حضرت را. و دیگر خبر داد از حکومت حـَجـّاج بـن یـوسـف ثـَقَفى و از یوسف بن عمرو از فتک و خویریزى ایشان ، و خبر داد از خـوارج نـهـروان و عـبـور نـکـردن ایـشـان از نـهـر و خـبـر داد از قـتـل ایـشـان ، و از کشته شدن ذى الثّدیه سرکرده خوارج و خبر داد از عاقبت امور جمعى از اصـحـاب خـویـش کـه هـر یـک را چـسـان مـى کـُشـنـد، چنانکه خبر داد از بریدن دست و پاى جویریه بن مسهر و رُشید هَجَرى و به دار کشیدن ایشان را، و خبر داد از کیفیّت شهادت میثم تـمّار و به دار کشیدن او را بر دارى که از نخلى بود که تعیین آن فرمود و بودن آن دار در نـزد خـانـه عـمـروبـن حـریـث . و خـبـر داد بـه کـشـتـه شـدن قـنـبـر و کـمـیـل و حُجر بن عَدى و غیره و خبر داد از نمردن خالد بن عرفطه و رئیس شدن او بر جیش ضلالت و خبر داداز قتال ناکثین و قاسطین و مارقین و خبر داد از مکنون طلحه و زبیر هنگامى کـه بـه جـهـت نـکـث بـیـعـت و تهیّه جنگ با آن حضرت به جانب مکّه خواستند بروند و گفتند خـیـال عـُمـْره داریـم . و نـیـز خـبـر داد اصحاب خویش را که بعد از این طلحه و زبیر را با لشکر فراوان ملاقات کنید. و خبر داد از وفات سلمان در مدائن هنگام رحلت سلمان و خبر داد از خلافت بنى امیّه و بنى عبّاس و اشاره فرمود به اَشْهَر اوصاف و خصایص بعض خلفاء بـنـى عـبـّاس مـانـنـد راءفـت سـفّاح (۱)(۷۱) و خونریزى منصور(۲) و بزرگى سـلطـنـت رشـیـد(۵) و دانـائى مـاءمـون (۷) و کـثـرت نـصـب و عـنـاد مـتـوکـّل (۱۰) و کـشـتـن پـسـر او، او را و کـثـرت تـَعـَب و زحـمـت مـعـتـمـد (۱۵) بـه جـهـت اشـتـغـال او به حروب و جنگ با صاحب زنج و احسان معتضد (۱۶) با علوییّن و کشته شدن مـقـتـدر (۱۸) و اسـتـیلاء سه فرزند او بر خلافت که (راضى ) و (متّقى ) و (مطیع ) بـاشـنـد و غـیـر ایـشـان چـنانکه بر اهل تاریخ و سِیَر مخفى نیست و این اخبار در این خطبه شریفه است که آن حضرت فرموده :

وَیـْلُ له ذِهِ الاُمَّهِ مـِنْ رِجـالِهـِمْ الشَّجَرَهُ الْمَلْعُونَهُ الّتی ذَکَرَها رَبُّکُمْ تَعالى اَوَّلُهُمْ خَضْرآءُ وَ آخِرُهُمْ هَزْمآءُ، ثُمّ یَلی بَعْدَهُمْ اَمْرَ ه ذِهِ الاُمَّهِ رِجالٌ اَوَّلُهُمْ اَرْاَفُهُمْ وَ ث انیهِمْ اَفْتَکُهُمْ و خامِسُهُمْ کـَبـْشـُهـُمْ وَسـابـِعـُهُمْ اَعْلَمُهُمْ وَعاشِرُهُمْ اَکْفَرُهُمْ یَقْتُلُهُ اَخَصُّهُمْ بِهِ وَخامِسُ عَشَرُهُمْ کَثیرُ الْعـَنـآءِ قـَلیـلُ الْغِنآءِ سادِسُ عَشَرُهُمْ اَقْضاهُمْ لِلذِّمَمِ وَ اَوْ صَلُهُمْ لِلّرَحِمِ کَانّی اَرى ث امِنَ عـَشـَرِهـِمْ تـَفـْحُص رِجْلاهُ فی دَمِهِ بَعْدَ اَنْ یَاْخُذُهُ جُنْدُهُ بِکَظْمِهِ مِنْ ولْدِهِ ثَلاثُ رِجالٍ سیرَتُهُمْ سیرَهُ الضَّلالِ.

تا آخر خطبه که اشاره فرموده به کشته شدن مستعصم در بغداد چنانکه فرموده :
لَکـَاَنـّی اَر اهُ عـَلى جـِسـْرِ الزَّوْراءِ قـَتـیـلاً ذلِکَ بـِمـا قَدَّمَتْ یَد اکَ وَاَنَّ اللّه لَیْسَ بِظلا مٍ لِلْعَبیدِ.(۷۲)
و دیـگـر خـبر داد از وقوع فتنه ها در کوفه و کشته شدن یا مبتلا به بلاهاى شاغله شدن سرکردگان ظلم که در کوفه عَلَمْ ظلم و ستم افراشته سازند در آنجا فرموده :
کَاَنّى بِکِ ی ا کُوفَهُ تُمَدّینَ مَدَّا الاَدیمِ الْعُک اظى .
تـا آنـکـه مـى فـرمـاید: وَاِنّی لاََعْلَمُ وَاللّهِ اَنَّهُ لا یُریدُ بِکِ جَبّارٌ بِسُوءٍ اِلاّ رَماهُ اللّه بِق اتِلٍ اَو اِبْتَلا هُ اللّهُ بِشاغِلٍ.(۷۳)

و چـنـیـن شد که آن حضرت خبر داده بود و زیاد بن ابیه و یوسف بن عمرو و حجّاج ثقفى و دیـگـران کـه در کـوفـه بـنـاى تـعـدّى و ظـلم نـهـادنـد ابتلاء آنها و هلاکت و مردن آنها به بدترین حالى در موضع خود به شرح رفته .
و دیگر خبر داد مردم را از عرض کردن معاویه بر ایشان سبّ کردن آن حضرت را، و خبر داد ابـن عـبـّاس را در (ذى قار) از آمدن لشکرى از جانب کوفه براى بیعت با جنابش که عدد آنـهـا هـزار بـه شمار مى رود بدون کم و زیاد، و خبر داد(۷۴) از لشکر هُلاکو و فـتـنـه هـاى ایـشـان ، و در خـطـبـه اى که در وقعه جمل در بصره خواند اشارت فرمود به قـتـل مـردم بـصـره بـه دسـت زنـگـیـان و اخـبـار فـرمـود از دَجّال و حوادث جهان (۷۵) ودیگرخبر داد از غرق شدن بصره چنانکه فرمود:
وَاَیـْمُ اللّهِ لَتـُغـْرقـَنَّ بـَلْدَتـُکـُمْ حـَتـّى کـَانّی اَنْظُرُ اِلى مَسْجِدِه ا کَجُؤ جُوءِطَیْرٍ فی لُجَّهِ بَحْرٍ.(۷۶)
و خـبـر داد ازبـنـاء شـهـر بـغـداد، و دیـگـر خـبـر داد از مـَآل امـر عـبـداللّه بـن زبـیر وَقَوْلُهُ فیه : خَبُّ ضَبُّ یَرُومُ اَمْرا وَلا یُدْرِکْهُ یَنْصَبُ حِب الَهَ الدّینِ لاِصْطِی ادِ الدُّنیا وَهُوَ بَعْدُ مَصْلُوب قُریْشٍ.
و دیگر خبر داد که سادات بنى هاشم چون ناصر و داعى و غیر ایشان خروج خواهند کرد و فـرمـوده : اِنَّ لاَِّلِ مـُحَمّدٍ بالطّالقانِ لَکَنْزا سَیُظْهِرُهُ اللّهُ اذا ش اءَ دُع اهٌ حَتّى تَقُومَ بِإ ذنِ اللّه فَتَدْعُوا اِل ى دین اللّهِ.
و خبر داد از مقتل نفس زکیّه محمّد بن عبداللّه محض در احجار زیت مدینه ؛
فى قولِهِ: اَنَّهُ یُقْتَلُ عِنْدَ اَحْجارِ الزَّیْتِ.
و هـمچنین خبر داد از مقتل برادر محمّد ابراهیم در زمین باخمرا که موضعى است مابین واسط و کوفه آنجا که مى فرماید: بِب اخَمْر آ یُقْتَلُ بَعْدَ اَنْ یَظْهَرَ وَ یُقْهَرُ بَعْدَ اَنَ یَقْهَرَ.
و هم در حق او فرموده :
یَاْتِی هِ سَهْمٌ غَربٌ یَکُونُ فیهِ مَنِیَّتُهُ فَی ابَؤُسَ الّر امى شَلَّتْ یَدُهُ وَ وَهَنَ عَضُدُهُ.
و دیـگر خبر داد از مقتولین فخّ و از سلطنت سلاطین علویه در مغرب و از سلاطین اسماعیلیّه کقوله :
ثُمَّ یَظْهَرُ صاحِبُ الْقَیْرو انِ اِلى قَوْلِهِ مِنْ سُلا لَهِ ذِى الْبَدآءِ المُسَجّى بِالرِّد آءِ.

و خبر داد از سلاطین آل بویه .

وقـَوله فـیـهـِم : وَ یـَخـْرُجُ مـِنْ دَیـْلمان بَنُوا الصَّیّادِ وقوله فیهم : ثُمَّ یَسْتَشْرى اَمْرُهُم حَتّى یَمْلِکُوا الزَّوْر آء وَیَخْلَعُوا الْخُلَف اء.
و خـبـر داد از خـلفـاى بنى عبّاس و على بن عبداللّه بن عبّاس جدّ عبّاسییّن را (اَباالاملاک ) فـرمـود. و در واقـعـه صـفـّیـن کـه مـابـیـن آن حـضـرت و مـُعـاویـه ارسـال رسـل و رسـائل بـود در یـکـى از مـکـتوبات خود آن حضرت از اخبار غیب بسى اخبار فـرمـود از جـمـله در خـاتـمـه آن ، مـعـاویـه را مـخـاطـب داشـتـه کـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم مرا خبر داد: زود باشد که موى ریش من به خون سـرم خضاب گردد و من شهید شوم و بعد از من سلطنت امّت به دست گیرى و فرزندم حسن را از دَر غدر و خدیعت به سمّ ناقع شهید کنى و از پس تو یزید فرزند تو به دستیارى و هـمـدسـتـى پـسـر زانـیه ـ که ابن زیاد باشد ـ حسین پسرم را شهید سازد و دوازده تن از ائمـه ضـلالت از اولاد ابـى العـاص و مـروان بن الحکم بعد از تو والى بر امّت شوند؛ چـنـانـکـه رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب نمودار شد و ایشان را به صـورت بـوزینه دید که بر منبر او مى جهند و امّت را از شریعت باز پس مى برند؛ پس فـرمـود: آنـگـاه جـماعتى که رایات ایشان سیاه و عَلَمهاى سیاه علامت دارند ـ که بنى عبّاس مـراد اسـت ـ خـلافـت و سـلطـنـت را از ایـشـان باز گیرند و بر هر کس از این جماعت که دست یابند از پاى درآورند و به کمال ذلّت و خوارى ایشان را بکشند.
آنـگـاه حـضـرت اخـبـار فـرمـود بـه مـغـیـّبـات بـسـیـار از امـر دجّال و پاره اى از ظهور قائم آل محمّد علیهماالسّلام و در آخر مکتوب مرقوم فرمود: همانا من مـى دانـم کـه ایـن کـاغـذ بـراى تـو نـفـعـى و سـودى نبخشد و حظّى از آن نبرى مگر اینکه فـرحـنـاک شـوى بـه اخـبـار مـن از سلطنت تو و فرزند تو لکن آنچه باعث شد مرا که این مـکـتوب را براى تو نگاشتم آن بود که کاتب خود را گفتم که آن را نسخه کند که شاید شـیـعـه و اصـحـاب مـن از آن نـفـع بـرند یا یک تن از کسانى که نزد تو مى باشند آن را بـخوانند بلکه از گمراهى روى برتابد و طریق هدایت پیش گیرد و هم حجّتى باشد از من بر تو.(۷۷)
مؤ لّف گوید: که شرح غالب این اخبار غیبیّه در این کتاب مبارک و تتمّه آن هر یک در موقع خود مذکور خواهد شد ان شاء اللّه تعالى .

استجابت دعاهاى على علیه السّلام

وجـه سیزدهم : استجابت دعوات آن حضرت است ؛ چنانچه به طُرُق بسیار معتبره ثابت شده نـفـریـن آن حـضـرت در حـقّ بـُسـْر بـن ارطـاه بـه اخـتـلاط عـقـل و اسـتـجـابت دعاى آن حضرت در حق او و نفرین نمودن او در حق مردى که جاسوسى مى کرد و اخبار آن حضرت را به معاویه مى رسانید پس کور شد، و نفرین کرد در حقّ طلحه و زبـیـر کـه بـه کمال ذلّت و زشتى کشته گردند و بمیرند، و دعاى آن جناب در حقّ ایشان مستجاب شد و زبیر را، عمروبن جُرموز در وقت خواب به ضرب شمشیر بکشت و جسدش ‍ را در خاک کرد(۷۸) و طلحه را، مروان بن الحکم تیرى زد و به سبب آن رگ اکحلش گـشـوده گـشـت و در مـیـان بـیـابان در آفتاب سوزان به تدریج خون از بدنش ‍ رفت تا بـمـرد و خـود طـلحـه مـى گـفـت کـه هـیـچ مـرد قـرشـى مثل من خونش ضایع نگشت .(۷۹)

و از روایـات اهـل سـنـت ثـابـت اسـت کـه امیرالمؤ منین علیه السّلام استشهاد فرمود جمعى از صـحـابـه را بـر حـدیـث غـدیـر تـمـامـى شـهـادت دادنـد کـه شـنـیـدنـد رسـول خـدا صـلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود در خُمّ غدیر (مَنْ کُنْتُ مَوْلا هُ فَعَلِىُّ مَوْلا هُ). مـگر چند نفر که کتمان کردند و به اخفاى آن پرداختند، آن حضرت در حقّ ایشان نفرین کرد پس ‍ به دعاى آن حضرت ، سزاى خود یافتند یعنى بعضى به کورى و بعضى به بـَرَص ‍ مـبتلا گشتند و چاشنى عذاب الهى را در دار دنیا چشیدند، مانند انس بن مالک و زید بـن ارقـم و عـبـدالرحـمـن مـدلج و یـزیـد بـن ودیـعـه چـنـانچه در کتاب (اُسد الغابه ) و (تـاریـخ ابـن کـثـیـر) و (انـسـان العیون ) حَلَبى و (مناقب ابن المغازلى ) و (شواهد النبوّه ) جامى و (انساب الاشراف ) بَلاذُرى و (حلیه ) اَبونُعَیْم اصفهانى و دیگر کتب بـه شـرح رفـتـه و عـبـارات ایـشـان را در (فـیـض قـدیـر) ایـراد نـمـوده ام و بـطـلان قـول ابـن روزبـهـان را کـه ایـن روایـات را از مـوضـوعـات روافـض شـمـرده ظاهر ساختم .(۸۰)

یـــارى کـــردن عـــلى عــلیـه السـّلام بـه پـیـامـبـر اسـلام صـلى اللّه علیه و آله و سلّم

وجـه چـهـاردم : اخـتـصـاص آن حـضـرت اسـت بـه فـضـیـلت نـصرت و یارى کردن حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم چنانچه حق تعالى فرموده :
(فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلا هُ وَ جِبْریلُ وَصالِحُ الْمُؤ مِنینَ).(۸۱)
(مـولى ) در اینجا به معنى (ناصر) است و به اتفاق مفسّرین مراد از (صالح المؤ منین )، امـیـرالمؤ منین علیه السّلام است . و نیز اختصاص آن جناب است به اُخوّت و برادرى با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و به پا نهادن بر دوش پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلّم و شـکستن بُتها و به فضیلت (خبر طائر) و (حدیث منزلت ) و (رایت ) و (خبر غدیر) و غیره .
وَلَقَدْ اَحْسَنَ مَنْ قالَ:

شعر :

غیر على کس نکرد خدمت احمد

غم خور موسى نباشد الا هارون

کرد جهانى زتیغ زنده به معنى

از دم تیغش اگرچه ریخت همى خون

صورت انسانى و صفات خدائى

سُبحان اللّه از این مرکّب معجون

ساحت جاهش به عقل پى نتوان برد

نتوان با موزه در گذشت زجیحون

سوى شریعت گراى و مهر على جوى

از بن دندان اگر نه قلبى و واروُن

بـالجـمـله ؛ در کـمـالات نفسانیّه و بدنیّه و خارجیّه ، آن حضرت متمیّز بود از سایرین ؛ چه کـمـالات نـفـسـانـیـه آن جـناب مانند علم و حلم و زهد و شجاعت و سخاوت و حُسن خلق و عفّت و غـیرها به مرتبه اى بود که احدى را معشار آن نبود و دشمنانش ‍ اعتراف به آن مى نمودند و انـکـار آن نـمـى تـوانستند نمود و جوانمردى و ایثار او به مرتبه اى بود که در فراش رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم خـوابید و شمشیرهاى برهنه کفّار قریش را در عوض رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم به جان خود خرید و در غزوه اُحد به اندازه اى جـوانـمـردى و فـتـوّت از آن حـضـرت ظـاهـر شـد کـه از جـانـب ملا اعلا نداى لا سَیْفَ اِلا ذُوالفِقار وَلا فَتى اِلاّ عَلى بلند شد.

شجاعت شگفت انگیز على علیه السّلام

امـّا کـمـالات بـدنـیـّه آن حـضـرت را هـمـه مى دانند که احدى همپایه او نبود، قوّت و زورش ‍ ضـرب المـثـل اسـت در آفـاق و هـیـچ کـس به قوّت او نبوده . به اتفاق دَر خیبر را به دست معجزنماى خویش از جاى کند و جماعتى نتوانستند حرکتش دهند و سنگى عظیم را از سر چاهى بـر گـرفـت کـه لشـکـر از تـحـریکش عاجز بودند، شجاعتش شجاعت گذشتگان را از یاد برده و نام آیندگان را بر زبانهاى مردم فسرده ، مقاماتش در حروب مشهور و حروبش تا قـیـامـت معروف و مذکور است . شجاعى است که هرگز نگریخته و از هیچ لشکرى نترسیده هرگز خصمى در برابر نیامده که از او نجات یافته باشد مگر در ایمان آوردن ، هرگز ضربتى نزده که محتاج به ضربت دیگر باشد، و شجاعى را که آن حضرت مى کشت قوم او افتخار مى کردند به آنکه امیرالمؤ منین علیه السّلام او را کشته ؛ و لهذا خواهر عمروبن عـبـدودّ در مـرثـیـه بـرادر خـویـش اشعارى خواند به این مضمون که اگر کشنده عمرو غیر امیرالمؤ منین علیه السّلام بود من تا زنده بودم بر او مى گریستم امّا چون قاتلش یگانه است در شجاعت و ممتاز است به کرامت ، کشته او را عارى و ننگى نیست . و شجاعى که لحظه اى در مقابل آن حضرت مى ایستاد پیوسته به آن افتخار مى نمود و از قوّت قلب و دلیرى خود مى سرود. پادشاهان بلاد کفر صورت آن جناب را در معبد خود نقش مى کردند و جمعى از مـلوک تـرک و آل بـویـه بـراى تـیمّن و تبرّک صورت او را بر شمشیرهاى خود از جهت ظـفـر و نـصـرت بر دشمن نگاشته و با خود مى داشتند و این بود قوّت و زور او با آنکه نان جو مى خورد و غذا کم تناول مى نمود و ماءکول و ملبوسش از همه کس درشت تر بود و همیشه صائم و قائم و عبادت او دائم بود.(۸۲)

نَسَب شریف حضرت على علیه السّلام

امـّا کـمـالات خـارجـیـّه او یـکـى نسب شریف او است که پدرش ابوطالب سیّد بطحاء و شیخ قـریـش و رئیـس مـکـّه مـعـظـمـه بـوده و کـفـالت نـمـود حـفـظ کـردن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم را از اَوان صـِغـَر تـا ایـّام کـبـر و آن حضرت را از مـشـرکـیـن و کـفـّار، مـحـافـظـت و حـمـایـت مـى نـمـود و تـا او در حـیـات بـود حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم محتاج به هجرت و اختیار غربت نشد تا هنگامى که ابـوطـالب از دنـیـا رحـلت کـرد، بى یار و ناصر شد از مکّه به مدینه هجرت کرد. و مادر امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام فـاطـمـه بـنـت اسـد بـن هـاشـم بـود کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم او را بـه رداى خـویـش تـکـفـین فرمود. پسر عمّ آن حـضـرت سـیـّد الاوّلین والا خرین محمّد بن عبداللّه خاتم النّبییّن صلى اللّه علیه و آله و سـلّم بـود و بـرادرش جـعـفر طیّار ذوالجناحین و عمّش حمزه سید الشهداء(سلام اللّه علیهم اجمعین ) بود.

بـالجـمله ؛ پدرانش ، پدران رسول خدا و مادرانش ، مادران خیر خلق اللّه ، گوشت و خونش بـا گـوشـت و خـون او مـقـرون و نـور روحـش بـا نـور او مـتـصـل و مـضـمـوم ؛ پیش از خلق آدم تا صُلْب عبدالمطّلب و بعد از صُلْب عبدالمطّلب در صـُلْب عـبـداللّه و ابـوطـالب از هـم جـدا شـدنـد و دو سـیـّد عـالم بـه هـم رسـیـدنـد، اوّل مـُنـْذِر و ثـانـى هـادى . و دیـگـر از کـمـالات خـارجـیـه او مـصـاهـرت او اسـت کـه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم تزویج فرمود فاطمه علیهاالسّلام را به او که اشـرف دخـتـران خـویـش و سـیـّده زنـان عـالمـیـان بـود و بـه مـرتـبـه اى رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم او را دوست مى داشت که از براى آمدن او تواضع مـى نـمـود و از جـاى خـویـش بـرمـى خاست و او را مى بوسید و مى بوئید. و معلوم است که مـحـبـّت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فاطمه علیهاالسّلام را نه از جهت آن بود که فـاطمه علیهاالسّلام دختر او بود بلکه از جهت کثرت شرافت و محبوبیت او نزد حق تعالى بود.

شعر :

این محبت ها از محبت ها جداست

حُبّ محبوب خدا حُبّ خداست

بارها رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى فرمود که فاطمه پاره تن من است اذیّت او اذیّت من ، رضاى او رضاى من ، غضب او غضب من است .(۸۳)
دیـگـر از کـمـالات خـارجـیـّه آن حـضـرت حـکـایـت اولادهـاى او اسـت و حـاصـل نـشـد از بـراى احـدى آنـچـه از بـراى آن جـنـاب حـاصـل شـد از شرف اولاد؛ چه آنکه حضرت حسن و حسین علیهماالسّلام که دو اولاد آن جناب انـد دو امـام و سـیـّد جـوانـان اهـل بـهـشـت انـد و مـحـبـّت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم در باب آنها به مرتبه اى بود که بر احدى مخفى نـیـسـت . و دیـگـر جـنـاب عباس و محمّد و حضرت زینب و امّ کلثوم و غیر ایشان که جلالت و مـرتـبـه ایـشـان اوضـح از بـیـان اسـت و از براى هر یک از جناب امام حسن و امام حسین علیه السّلام اولادهائى بود که به نهایت شرف رسیده بودند.

امـّا از امـام حسن علیه السّلام ؛ پس قاسم و عبداللّه و حسن مثنّى و مثلّث و عبداللّه محض ونفس زکـیـّه و ابـراهـیـم قـتـیـل بـاخـمـرى و عـلى عـابـد و حـسـیـن بـن عـلى بـن الحـسـن مـقـتـول فـخّ و ادریـس بـن عـبـداللّه و عـبدالعظیم وسادات بطحانى و شجرى وگلستانه و آل طـاوس و اسماعیل بن ابراهیم بن الحسن بن الحسن بن على علیهماالسّلام ملقب به طباطبا و غـیـر ایـشان رضوان اللّه علیهم اجمعین که در باب اولادهاى امام حسن علیه السّلام اسامى ایشان به شرح خواهد رفت .

و امـّا از جـنـاب امـام حسین علیه السّلام ؛ پس به هم رسید امامان بزرگواران مانند امام زین العـابـدیـن و حـضـرت بـاقـر العلوم و جناب امام جعفر صادق و حضرت امام موسى کاظم و جـناب امام رضا و حضرت محمد جواد و جناب على هادى و حضرت حسن عسکرى و حضرت حجه بن الحسن مولانا صاحب العصر والزّمان صلوات اللّه وسلامه علیهم اجمعین .
اَلْحَمْدُللّهِ الَّذى جَعَلَن امِنَ الْمُتَمسِّکینَ بِوِلا یَهِ اَمیرِالْمُؤْمِنین وَالاَئمَّهِ عَلَیْهِم السَّلام .

شعر :

مَو آهِبُ اللّهِ عِنْدی جاوَزَتْ اءَمَلی

وَلَیْسَ یَبْلُغُها قَوْلى وَلا عَمَلی

لَکِنَّ اَشْرَفُها عِنْدی وَاَفْضَلُها

وَلا یَتی لاَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِىُّ(۸۴)

ی ارَبِّ فَاحْشُرْنى فِى الاخِرَهِ مَعَ النَّبِىَ وَالْعِتْرَهِ الطّاهِرَهِ.

خـاتـمـه : مـَرحـُوم مـَغْفُور خُلد مقام عالِم کامِل جَلیلُ الْقَدْر صاحب تصانیف رائقه آخوند ملا مـُحـمـّد طـاهـر قـمـى کـه در قبرش در شیخان کبیر قم است نزدیک جناب زکریّا ابن آدم قمى رحـمـه اللّه قـصـیده اى گفته در مدح حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام موسوم به (مُونس الابـَرار) و در آن اشـاره کـرده بـه بـسـیـارى از فـضـائل آن بـزرگوار و شایسته است که ما در این کتاب مبارک به چند شعر از آن تبرّک جسته و این فصل را به آن ختم کنیم . فرموده :

شعر :

به خون دیده نوشتیم بر در و دیوار

که چشم لطف ز اَبناى روزگار مدار

مگیر انس به کس در جهان به غیر خدا

بکن اگر بتوانى زخویش نیز کنار

فریب نرمى اَبناء روزگار مخور

که هست نرمى ایشان به رنگ نرمى مار

همیشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه

کنند مثل عروسان حجله نقش و نگار

چه روز ظاهرشان بر صفا و نورانى

درونشان چو شب تیره رنگ ، تیره و تار

همیشه در پى آزار یکدیگر باشند

حسد نموده شعار و نفاق کرده دثار

جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند

دواى علّتشان هست شربت دینار

خورند از سر جرئت حرام از غفلت

نمى کنند لبى تر به آب استغفار

ز روى ذوق چنان مى خورند مال حرام

که اشتران علف سبز را به وقت بهار

به گوششان نشود آشنا حکایت مرگ

اگر کنى به شب و روز نزدشان تکرار

نمى شوند به مردن از آن جهت راضى

که کرده اند عمارت در این شکسته حصار

بهوش باش مرو از پى هوا و هوس

بیا و گوهر ایمان خویش محکم دار

که دیو نفس تو همدست گشته با ابلیس

که از کف تو ربایند این دُرّ شهوار

سرت به افسر عزّت بلند کى گردد

زسر برون نکنى تا علاقه دستار

محل امن مدان این جهان فانى را

برون فرست متاعت از این شکسته حصار

چُه مرغ خانه مقیم زمین چرا شده اى

اسیر خاک مذلّت تو خویش را مگذار

ترا پریدن با قدسیان بود ممکن

بیا و رشته غفلت زبال خود بردار

شود گشوده به رویت درى زخلوت انس

اگر مراقبه سازى شعار و ذکر دثار

خشوع و نیّتِ اخلاص روح اعمال است

عمل چُه دور شد از روح ، طاعتش ‍ مشمار

ریاء و سُمْعه بود زهر در مزاج عمل

بیا و یک سر مو زین دو در عمل مگذار

به غیر یاد خدا هرچه در دلت گذرد

مرض شمار تو آن را و ناتمام عیار

اسیر کاکُل و زُلف بتان مکن خود را

که روزگار شود بر تو تیره چون شب تار

زدیده تا بتوانى بگیر گوهر اشک

که روز حشر بود این متاع را بازار

زکشتزار جهان قانعم به دانه اشک

مرا به دانه خال بتان نباشد کار

نشسته بر سر راهت اجل سِنان بر کف

ببر پناه به دار الامان استغفار

اگرچه در چمن دهر از کشاکش چرخ

چه خاک راه شدم پایکوب هر خس و خار

زمهر یک سرو گردن بلندتر گشتم

زدم به سر چو گل مهر حیدر کرّار

به تاج مِهْر على سر بلند گردیدم

زآسمان گذرد گر سرم ، عجب مشمار

زذوق مهر على آمده به چرخ افلاک

زبهر او شده سرگرم ثابت و سیّار

محبتش نه همین واجب است بر انسان

شده محبت او فرض بر جِبال و بِحار
زمهر او چه عقیق یمن بود معروف

برند دست به دستش زگرمى بازار

على که خواند رسول خداش ، خیر بشر(۸۵)

در او کسى که شک آورد، گشت از کفّار

نماز و روزه و حج کسى نشد مقبُول

مگر به مهر على و ائمّه اطهار

به غیر تیغ کسش آب در گلو نکند

شود چه دشمن شوریده بخت او بیمار

دلى که نیست در او مهر مرتضى ، قلب است

شود به مهر على نقد دل تمام عیار

على است صاحب (۸۶)بدر آنکه در میانه جیش ‍

چُه ماه بَدْر بُد و دیگران نجوم صِغار

على است قاتل عمرو آن دلیر کز خونش

گرفت مذهب اسلام دست و پا بنگار

به نور علم على محو گشت ظلمت جهل

به آب تیغ على شد زمین دل گُلزار

شدى سیاه رخ منکران (۸۷) خرق فلک

اگر شدى به دم تیغ او سپهر دچار

على است عرش مکانى که بهربت شکنى

به دوش عرش (۸۸) نشان نبى گرفت قرار

نمود مدح على را به (هَلْ اَتى ) رَحْم ن

چه کرد از سر اخلاص نان خود ایثار

چه داد از سر اخلاص خاتم (۸۹) خود را

نهاد بر سر او تاج (اِنّما) غفّار

دلیل اگرطلبى بر امامتش یک دم

به چشم دل بنگر بر حدیث یوم الدّار(۹۰)

حدیث منزله (۹۱) را وِرْد خویشتن میساز

کـه مـى کـنـد دل اهل نفاق را افکار

بودامام به حُکم حدیث روز غدیر

بدین حدیث نمایند خاص و عام اقرار

نبى چه وارد خُم گشت بر سر منبر

خلیفه کرد على را به گفته جبّار

نهاد بر سر او تاج والِ مَنْ و الاهُ

گرفت از همه امّتان خود اقرار

ولیک آنکه با صحبت تهنیت کردى

نمود از پس اقرار خویشتن انکار

على است آنکه خدا نفس مصطفى خواندش (۹۲)

جدا نکرد زهم این دو نفس را جبّار

ز اتحاد نگنجد میانشان مویى

میان این دو برادر کجاست جاى سه بار

على که مظهر یَتْلُوهُ ش اهِدٌ آمده است

به غیر او، تو کسى را امام خود مشمار

على است (۹۳) هادى هر قوم و ثانى ثقلین (۹۴)

قدم برون زطریق هدایتش مگذار

على به قول نبى هست چون سفینه نوح (۹۵)

به دامنش چه زنى دست ، خوف غرق مدار

بگیر دامن حیدر که آیه تطهیر(۹۶)

گواه پاکى دامان اوست بى گفتار

بود امام من آن کس که در زمان رَسُول

همیشه بود امیر مهاجر و انصار

نه آن خلاف شعار آنکه حضرت نبوى

نمود بر سر ایشان اُسامه را سردار

بود امام من آن سرورى که در خیبر

نبى نمود ثنایش به خوشترین گفتار

عَلَم (۹۷)چه داد به دست على رسول خداى

شدند مضطرب از بیم ضربتش ‍ کفار

شکسته گشت زیک حمله اش عَساکر کفر

زتیغ او بنمودند همچو تیر فرار

به دستیارى توفیق دَرْ زخیبر کند

چنانچه کاه برون آورند از دیوار

درى که بود گران بر چهل نفر افکند

چهل گزش به پى سر به قوّت جبّار

بود امام رسولى که خواند در موسم

به امر حضرت بارى برائت بر کفار

نه آنکه حضرت جبریل بر زمین آورد

برات غزلش از نزد عالم الاسرار

بود خلیفه حق آنکه در تمامى عمر

زحق (۹۸) جدا نشد و حقّ از او نکرد کنار

بود امام من آن آفتاب بُرج شرف

که کرد از سر اعجاز ردّ شمس دوبار

سخن چه کرد به اخلاص با على خورشید

ربود گوى تفاخر زثابت و سیار

کسى که گفت (سَلونى ) سزد امامت را

نه آنکه کرد به (لَوْلا) به جهل خود اقرار

امام اهل معارف کسى تواند بود

که کرد تربیتش مصطفى به دوش و کنار

همیشه کرد زعلم لَدُنّیش تعلیم

بدو سپرد علوم ظواهر واسرار

نمود نام على را دَرِ مدینه عِلمْ

که تا غلط نکند ابلهى دراز دیوار

به شهر علم ترا حاجتى اگر باشد

بگیر راه درش را و کج مرو زینهار

بُود امام مرا بس على و اولادش

مرا به این و به آن نیست غیر لعنت کار

مرا به سر نبود جز هواى خاک نجف

به مصر و شام و صفاهان مرا نباشد کار

شدم به یارى حق سالها مقیم نجف

که شاید شود آن خاک پاک قبر و مزار

ولیک عاقبت از جور دشمنان کردم

از آن زمین مقدس به اضطرار فرار

به حق جاه محمّد به آبروى على

مرا رسان به نجف اى اِله جنّت و نار

اگرچه جمع بود خاطرم به مهر عَلى

اگر به هند بمیرم و گر به ملک تتار

هر آن کسى که به مهر على بود معروف

یقین کنند از او، منکر و نکیر فرار

کسى که چشم شفاعت زمرتضى دارد

به گوش او نرسد غیر مژده ازغفّار

زبهر دشمن حیدر بود بناى جحیم

به دوستان على دوزخش نباشد کار

گر اتّفاق به مهر على نمودندى

نمى نمود خدا خلق بهر مردم نار

چه حصر کردن فضل على میسر نیست

سخن بس است دگر کن به عجز خود اقرار

کسى که دم زند از فضل بى نهایت او

چه مُرغکى است که از بحر تَر کند منقار

حدیث فضل على را تمام نتوان کرد

اگر مداد(۹۹) شود اَبْحُر و قلم اشجار

گمان مکن که در این گفتگو بود اغراق

چنین به ما خبر آمد ز احمد مختار

فصل سوم : در بیان سبب شهادت آن حضرت و ضربت ابن ملجم مرادى علیه اللعنه

مـشـهـور میان علماى شیعه آن است که در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سنه چهلم از هجرت در وقـت طـلوع صـبح حضرت سیّد اوصیاء على مرتضى علیه السّلام از دست شقى ترین امّت ابـن مـلجـم مـرادى لعین ، ضربت خورد و چون ثُلثى از شب بیست و یکم آن ماه گذشت روح مـقـدّسـش بـه ریـاض جـِنـان پـرواز کـرد و مـدّت عـمـر شـریـفـش شـصـت و سـه سـال بـوده ، ده سـاله بـود که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به پیغمبرى مـبـعـوث گـردیـد و بـه آن حـضـرت ایـمـان آورد و بـعـد از بـعـثـت سـیـزده سـال بـا آن حـضـرت در مـکـّه مـانـد و بـعـد از هـجـرت بـه مـدیـنـه بـا آن حـضـرت ده سـال در مـدیـنـه بـود و پـس از آن بـه مـصـیـبـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم مـبـتـلا شـد و بـعـد از آن حـضـرت سـى سـال زنـدگـانـى فـرمـود، دو سـال و چـهـار مـاه در خـلافـت ابـوبـکـر و یـازده سـال در خـلافـت عـُمـر و دوازده سـال در خـلافـت عـثـمـان بـه سر برد. و خلافت ظاهریّه آن حـضـرت قـریـب بـه پـنـج سـال کـشـیـد و در اکـثـر آن مـدّت بـا مـنـافـقـان مـشـغـول قـتـال و جـدال بـود و پـیـوسـتـه بـعـد از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم مـظـلوم بود و اظهار مظلومیّت خویش مى فرمود و از کثرت نافرمانى و نفاق مردم خویش دلتنگ بود و طلب مرگ از خدا مى نمود وکَرّهً بَعْد کَرّهٍ از شـهـادت خـود بـه دسـت ابـن مـلجـم خـبر مى داد و گاهى مى فرمود که چه مانع شده است بـدبـخـت تـریـن امـّت را کـه مـحـاسن مرا از خون سرم خضاب کند؟ و در آن ماه رمضانى که واقـعـه شـهـادت آن جناب در آن ماه اتّفاق افتاد بر منبر اصحاب خویش رااعلام فرمود که امـسال به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود و در آن ماه یک شب در خانه امام حسن عـلیـه السـّلام و یـک شـب در خـانـه امـام حـسـیـن عـلیـه السّلام و یک شب در خانه جناب زینب علیهاالسّلام دختر خود که در خانه عبداللّه بن جعفر بود افطار مى فرمود و زیاده از سه لقـمـه تـنـاول نمى فرمود، از سبب آن حالت مى پرسیدند مى فرمود: امر خدا نزدیک شده است مى خواهم خدا را ملاقات کنم و شکم من از طعام پر نباشد و بعضى نگاشته اند که یک روز از بالاى منبر به جانب فرزندش امام حسن علیه السّلام نظرى افکند و فرمود: اى ابا مـحـمـّد! از این ماه رمضان چند روز گذشته است ؟ عرض کرد: سیزده روز؛ پس به جانب امام حـسـیـن عـلیـه السّلام نظرى کرد و فرمود: اى اباعبداللّه از این ماه رمضان چند روز مانده ؟ عرض کرد: هفده روز؛ پس حضرت دست بر محاسن شریف خود زد و در آن روز لحیه آن جناب سفید بود و فرمود: وَاللّهِ لَیَخْضِبُه ا بِدَمِه ا اِذِ انْبَعَثَ اَشْق یه ا؛ به خدا قسم که اشقى امّت ، این موى سفید را با خون سر خضاب خواهد کرد! پس این شعر را انشاد فرمود:

شعر :

اُریدُ حَیاتَهُ وَیُریدُ قَتْلی

عَذیرَکَ من خَلیلِکَ مِنْ مُرادٍ(۱۰۰)

وامـّا کـیـفـیـّت مـقـتـل آن حـضـرت چـنـانـکـه جـمـاعـتـى از بـزرگـان نـقـل کرده اند چنین است که گروهى از خوارج که از آن جمله عبدالرّحمن بن ملجم بود بعد از واقـعـه نـهـروان در مکّه جمع شدند و هر روز اجتماعى مى کردند و انجمنى مى ساختند و بر کشتگان نهروان مى گریستند، یک روز در طى سخن همى گفتند: على و معاویه کار این امّت را پریشان ساختند اگر هر دو تن را مى کشتیم این امّت را از زحمت ایشان آسُوده مى ساختیم ؛ مردى از قبیله اشجع سر برداشت و گفت : به خدا قسم که عمرو بن العاص کم از ایشان نـیـسـت بـلکـه اصـل فساد و ریشه فتنه اوست ؛ پس سخن بر این نهادند که هر سه تن را بـایـد کـشـت ، ابـن مـُلجم لعین گفت : على را من مى کشم ؛ حجّاج بن عبداللّه که معروف به (بـُرْک ) بود، کشتن معاویه را به ذمّه خویش نهاد، و (دادویه ) که معروف به عمرو بن بـکـر تـمـیمى است ، قتل عمرو عاص را بر ذمّه نهاد؛ چون عهد به پاى بردند با هم قرار دادند که باید هر سه تن در یک شب بلکه در یک ساعت کشته شوند و سخن بر این نهادند کـه شب نوزدهم ماه رمضان هنگام نماز بامداد که ایشان حاضر مسجد شوند در انجام این امر اقدام نمایند؛ پس یکدیگر را وداع کرده (بُرْک ) طریق شام گرفت و عمرو سفر مصر کرد و ابـن مـلجـم لعـیـن بـه جـانـب کوفه روان شد و هر سه تن شمشیر خود را مسموم ساختند و مـکنون خاطر را مکتوم داشتند و انتظار روز میعاد مى بردند تا گاهى که شب نوزدهم رسید. بـامـداد آن شـب بـُرک بـن عـبـداللّه بـا شـمـشـیـر زهـر آب داده داخـل مـسجد شد و در میان جماعت از قفاى مُعاویه بایستاد آنگاه که معاویه به رکوع یا به سجود رفت تیغ بکشید و بر ران او زده معاویه بانگى در داد و در محراب در افتاد مردمان در هـم رفـتـنـد و (بـرک ) را بـگرفتند و معاویه را به سراى خویش بردند و طبیب حاذق حـاضر کردند چون طبیب زخم او را دید گفت : این ضربت از اثر شمشیر زهر آب داده است و عـِرْق نـکـاح را آسـیـب رسـیـده اسـت اگـر خـواهـى ایـن جـراحـت بـهـبـودى پـذیـرد و نـسـل تـو مـنـقـطع نشود باید با آهن سرخ کرده موضع جراحت را داغ کرد آنگاه مداوا کرد و اگر چشم از فرزند مى پوشى با مشروبات معالجه توان کرد، معاویه گفت : مرا تاب و تـوان نـیـسـت کـه با حدیده محماه صبر کنم و مرا دو فرزندم یزید و عبداللّه کافى است ؛ پـس او را بـا شـراب عـقـاقـیـر مـداوا کـردنـد تـا بـهـبـودى یـافـت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحّت ، امر کرد تا از بهر او در مسجد مقصوره اى بنا کردند و پاسبانان بگماشت تا او را حراست کنند؛ پس (بُرْک ) را حاضر ساخت و فرمان داد تا سـر از تـنـش بـرگـیرند گفت : الامان و البشاره ! معاویه گفت : چیست آن بشارت ؟ گفت : رفیق من رفته است که على را در این وقت بکشد اکنون مرا حبس کن تا خبر رسد اگر على را کـشـتـه انـد آنـچـه خـواهـى بـکـن و اگـرنـه مـرا رهـا کـن کـه بـروم عـلى را بـه قتل رسانم و سوگند یاد کنم که باز به نزد تو آیم که هرچه خواهى در حقّ من حکم کنى ؛ پس بنابر قولى معاویه امر کرد تا او را حبس ‍ کردند تا گاهى که خبر شهادت امیرالمؤ منین علیه السّلام رسید به شکرانه قتل على علیه السّلام او را رها کرد.

امّا عمرو بن بکر چون داخل مصر شد صبر کرد تا شب نوزدهم شهر رمضان برسید پس با شـمـشـیـر مـسـمـوم در مـسـجـد جـامـع درآمـد و بـه انـتظار عمروعاص نشست از قضا در آن شب عـمـروعـاص را قـولنـجـى عارض شد و نتوانست به مسجد رفت ، پس ‍ قاضى مصر را که خارجه بن ابى حبیبه مى گفتند به نیابت خویش به مسجد فرستاد، خارجه به نماز ایستاد عـمـروبـن بـکـر را چنان گمان رفت که پیشنماز عمروعاص است شمشیر خود را کشید و بر خـارجـه بـدبـخـت فرود آورد و او را در خون خود بغلطانید و همى خواست تا فرار کند که مردم او را بگرفتند و به نزد عمروعاص ، او را بردند؛ عمروبن العاص فرمان داد تا او را بـکـشند آن ملعون آغاز جزع نمود و سخت بگریست ، گفتند: هنگام مرگ این گریستن چیست مگر ندانستى که جزاى این کار هلاکت است ؟ گفت : لاواللّه ! من از مرگ هراسان نشوم بلکه از آن مـى گریم که بر قتل عمرو ظفر نیافتم و از آن غمگینم که (بُرْک ) و (ابن ملجم ) به آرزوى خویش رسیدند و على و معاویه را به تیغ خویش گذرانیدند، عمرو گفت تا او را گـردن زدنـد و روز دیـگر به عیادت خارجه رفت و او هنوز حشاشه جانى باقى داشت ، رو بـه عـمـروعـاص کـرد و گـفـت : یـا ابـا عـبـداللّه ! هـمـانـا ایـن مـرد اراده نـداشـت جـز قتل ترا، عمرو گفت : لکن خداوند اراده کرد خارجه را.

امّا عبدالرحمن بن ملجم به قصد قتل امیرالمؤ منین علیه السّلام به کوفه آمد و در محلّه بنى کِنْدَه که قاعدین خوارج در آنجا جاى داشتند فرود شد ولکن از خوارج قصد خویش را مخفى مى داشت که مبادا منتشر شود در این ایّام که به انتظار کشتن امیرالمؤ منین علیه السّلام روز بـه سر مى برد وقتى به زیارت یکى از اصحاب خویش ‍ رفت در آنجا قَط امِ بنت اخضر تیمیّه را ملاقات کرد و او سخت نیکو روى و مشگین موى بود و پدر و برادر او را که از جمله خـوارج بـود امیرالمؤ منین علیه السّلام در نهروان کشته بود از این جهت او را با على علیه السـّلام خـصـومـت بـى نـهـایـت بـود، ابـن مـلجـم را چـون نـظـر بـه جـمـال دل آراى او فتاد یک باره دل از دست بداد؛ لاجرم از در خواستگارى قَطامِ بیرون شد، قطام گفت که چه مَهْر من خواهى کرد؟ گفت : هرچه بگوئى ! گفت : صداق من سه هزار درهم و کـنـیزکى و غلامى و کشتن على بن ابى طالب است ! ابن مُلجم گفت که تمام آنچه گفتى مـمـکـن اسـت جـز قـتـل عـلى کـه چـگـونـه از بـراى مـن میسّر شود؛ قطامِ گفت : وقتى که على مشغول به امرى باشد و از تو غافل باشد ناگهان بر او شمشیر مى زنى و غیلهً او را مى کـشـى پـس اگر کشتى قلب مرا شفا دادى و عیش خود را با من مُهنّا ساختى و اگر تو کشته شوى پس آنچه در آخرت به تو مى رسد از ثوابها بهتر است براى تو از آنچه در دنیا بـه تـو مـى رسـد. ابـن مـلجـم دانست که آن ملعونه با او در مذهب موافقت دارد گفت : به خدا سوگند که من نیز به این شهر نیامده ام مگر براى این کار، قطام گفت که من از قبیله خود جـمـعـى را با تو همراه مى کنم که تو را در این امر معاونت کنند، پس کس فرستاد به نزد وَرْدان بـن مُجالد که از قبیله او بود و او را براى یارى ابن ملجم طلبید. و ابن ملجم نیز در این اوقات که مصمم قتل على علیه السّلام بود وقتى شبیب بن بَجْرَه را که از قبیله اشجع بود و مذهب خوارج داشت دیدار کرد گفت : اى شبیب ! هیچ توانى که کسب شرف دنیا و آخرت کـنـى ؟ گـفـت : چـه کـنـم ؟ ابـن مـلجـم مـلعـون گـفـت کـه در قـتـل عـلى ، مرا اعانت کنى ، شبیب گفت : یابن ملجم ! مادر به عزاى تو بگرید اندیشه مرا هـولنـاک کـرده اى چـگـونـه بدین آرزو دست توان یافت ؟ ابن ملجم گفت : چندین ترسان و بددل مباش ‍ در مسجد جامع کمین مى سازیم و هنگام نماز فجر بر وى مى تازیم و کار او را بـا شـمشیر مى سازیم و دل خود را شفا مى بخشیم و خون خود را باز مى جوئیم . چندان از ایـنگونه سخن کرد که شبیب را قوى دل ساخت و با خود همدست و همداستان نمود و او را با خـود به نزد قَطامِ برد و در این هنگام آن ملعونه در مسجد اعظم بود و قبّه و خیمه از براى او برپا کرده بودند و به اعتکاف مشغول بود،

پس ابن ملجم از اتفاق شبیب با خود، قطام را آگـهـى داد آن مـلعـونـه گـفـت : هـرگـاه کـه خـواسـتـیـد او را بـه قـتل آرید در اینجا به نزد من آئید؛ پس آن دو ملعون از مسجد بیرون شدند و چند روزى به سـر بـردند تا شب چهارشنبه نوزدهم رسید، پس ابن ملجم با شبیب و وَرْدان به نزد قَطام در مـسـجـد حـاضـر شـدند آن ملعونه بافته اى چند از حریر طلبید و بر سینه هاى ایشان مـحـکـم بـبـسـت و شـمـشـیـرهـاى زهـر آب داده را بـداد تـا حـمایل کردند و گفت چون مردان مرد انتها زفرصت برید و چون هنگام رسید وقت را از دست نـدهـیـد؛ آن سـه تـن از نـزد آن مـلعـونـه بـیـرون شـدنـد و در مـقـابـل آن درى کـه حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام از آن داخِل مسجد مى شد، بنشستند و انتظار حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام را مى بردند. و هم در این ایّام که این سه ملعون به این خیال بودند وقتى اشعث بن قیس را دیدار کرده بودند و او را از عزم خویشتن آگاهى داده بودند اشعث نیز اعانت ایشان را بر ذمّه نهاده بود تا در ایـن شـب که لیله نوزدهم بود او نیز حسب الوعده خویش به نزد ایشان آمد. و حُجْر بن عدى رحـمـه اللّه کـه از بزرگان شیعیان بود آن شب را در مسجد به سر مى برد ناگهان به گـوش او رسـیـد کـه اشـعـث مـى گـویـد: یابن ملجم ! در کار خویش بشتاب و سرعت کن در انـجـاح حاجت خویش که صبح دمید و رسوا خواهى گردید. حُجْر از این سخن غرض ایشان را فهمید و با اشعث ، گفت : اى >X.کـار از حـدّ گـذشـت چـون بـه مـسـجـد رسـیـد صـداى مـردم را شـنـیـد کـه بـه قتل آن حضرت خبر مى دهند.

اکـنـون بـیـان کـنـیـم حـال حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن علیه السّلام را در آن شب : از امّکلثوم نقل شده که فرمود چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم به خانه آمد به نماز ایستاد، من براى افطار آن جناب طبقى حاضر گذاشتم که دو قرصه نان جو با کاسه اى از لَبَن و مقدارى از نمک سوده در آن بود چون از نماز فارغ شد، چون آن طبق را نگریست بگریست و فرمود: اى دختر! براى من در یک طَبَق دو نانخورش ‍ حاضِر کرده اى مگر نمى دانى که من مـتـابـعـت برادر و پسر عمّ خود رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى کنم ؟ اى دختر! هـرکـه خـوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حق تعالى بیشتر اسـت ، اى دخـتـر! در حـلال دنـیا حساب است و در حرام دنیا عذاب . پس برخى از زهد حضرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم را تـذکـره فـرمـود آنـگاه فرمود: به خدا سوگند افـطـار نکنم تا از این دو خورش ، یکى را بردارى ؛ پس من کاسه لَبَن را برداشتم و آن حضرت اندکى از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثناى الهى به جا آورد و برخاست و بـه نـمـاز ایـسـتـاد پـیـوسـتـه مـشـغـول رکـوع و سـجـود بـود و تـضـرّع و ابـتـهـال بـه درگاه خالق متعال مى نمود و نقل شده که آن حضرت در آن شب بسیار از بیت خود بیرون مى رفت و داخل مى شد و به اطراف آسمان نظر مى کرد و اضطراب مى نمود و تـضـرّع و زارى مـى کـرد و سوره یس را تلاوت فرمود و مى گفت : اَللّهُمَّ ب ارکْ لى فى الْمَوْتِ ؛ یعنى خداوندا مبارک گردان براى من مرگ را، بسیار مى گفت : اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ ر اجـِعـُونَ و کـلمـه مـبـارکه لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِاللّهِ العَلِىِّ الْعَظیمِ را بسیار مکرر مى کرد و بسیار صلوات مى فرستاد و استغفار مى نمود.

و ابـن شـهـر آشـوب و غیره روایت کرده اند که حضرت در تمام آن شب بیدار بود و براى نماز شب بیرون نرفت به خلاف عادت همیشه خویش .
امّ کـلثـوم عـرض کـرد: اى پـدر! ایـن بـیـدارى و اضـطـراب شـما در این شب براى چیست ؟ فرمود: در صبح این شب من شهید خواهم شد! عرض کرد: بفرمائید جعده به مسجد رود و با مـردم نـمـاز گـزارد، (جـعـده فـرزنـد هـبـیـره است و مادرش امّ هانى خواهر امیرالمؤ منین علیه السـّلام اسـت ) فـرمـود: (بـگـویـئد جعده به مسجد رود و با مردم نماز گزارد)؛ پس بى تـوانـى فـرمـود کـه از قـضـاى الهـى نـمـى تـوان گـریـخـت و خـود آهـنگ رفتن به مسجد نمود.(۱۰۱)

و روایـت شـده کـه در آن شـب آن حـضـرت بیدار بود و بسیار بیرون مى رفت و به آسمان نـظـر مـى افکند و مى فرمود:به خدا قسم که دروغ نمى گویم و دروغ به من گفته نشده ایـن اسـت آن شـبـى کـه مـرا وَعـْده شـهادت داده اند، پس به مضجع خویش ‍ برمى گشت پس زمـانـى کـه فـجـر طـالع شـد (اِبـْن نـَبـّاح ) مؤ ذّن آن حضرت درآمد و نداى نماز در داد، حـضـرت به آهنگ مسجد برخاست چون به صحن خانه آمد مرغابیان چند که در خانه بودند بـه خـلاف عـادت از پـیـش روى آن حـضـرت درآمدند و پر مى زدند و فریاد و صیحه همى کـردنـد بـعـضـى خـواسـتند که ایشان را برانند حضرت فرمود: (دَعُوهُنَّ فاِنَّهُنَّ صَوآئحُ تـَتـْبـَعـُهـا نـَوآئحُ)(۱۰۲) یـعـنـى بـگـذاریـد ایـشـان را بـه حـال خود همانا ایشان صیحه زنندگانند که از پى ، نوحه کنندگان دارند. و به روایتى ام کـلثـوم یـا امـام حـسـن عـلیـه السـّلام عـرض کـرد: اى پـدر! چـرا فـال بـد مـى زنـى ؟ فـرمـود: فـال بـد نـمـى زنـم ولکـن دل شـهـادت مـى دهـد کـه کـشته مى شوم یا آنکه فرمود: این سخن حقّى بود که به زبانم جـارى شـد؛ آنگاه سفارش مرغابیان را به امّکلثوم نمود و فرمود: اى دخترک من ! به حق من بـر تـو کـه ایـنـهـا را رها کنى ؛ زیرا که محبوس داشتى چیزى را که زبان ندارد و قادر نیست بر سخن گفتن ، هرگاه گرسنه یا تشنه شود پس آنها را غذا ده و سیراب کن و اگر نه رها کن بروند و از گیاههاى زمین بخورند و چون به در خانه رسید قلاب ، در کمربند آن حضرت بند شد و از کمر مبارکش باز شد حضرت کمر را محکم بست و اشعارى چند انشاد کرد که از جمله این دو بیت است :

(مـورّخ امـیـن (مـسـعـودى ) گـفـته در خانه آن حضرت از تنه درخت خرما بود و چون خواست بـیـرون برود در باز نمى شد و مشکل شده بود فتح ، آن حضرت در را از جا کند و کنارى نـهـاد و اِزار خـود بـگـشـود و مـحـکـم بـسـت و ایـن دو شـعـر را انـشـاد فـرمـود: اُشْدُدْ…)(۱۰۳)

شعر :

اُشْدُدْ حَی ازیمَکَ لِلْمَوْتِ

فِاَنَّ المَوتَ لا قیک ا

وَلا تَجْزَعْ عَنِ المَوْتِ

اِذ ا حَلَّ بِن ادیک ا

وَلا تَغْتَرَّ بالدَّهْرِ

وَإ نْ ک انَ یُو افیک ا

کَم ا اَضْحَکَکَ الدَّهْرُ

کَذ اکَ الدَّهْرُ یُبْکیک ا(۱۰۴)

مـضـمـون اشعار آنکه : اى على ! ببند میان خود را براى مرگ ، پس همانا مرگ ترا ملاقات خـواهـد نـمـود، و جـَزَع مـکـن از مـرگ وقـتـى کـه نـازل شـود بـه مـنـزل تـو، و مـغـرور مـشـو بـه دنیا هرچند با تو موافقت نماید، همچنان که دهر ترا خندان گردانیده است ، همچنین ترا به گریه خواهد درآورد؛ پس گفت : الهى مرگ را بر من مبارک کن و لقاى خود را بر من خجسته فرماى .

اُمـّکـُلْثـُوم از شـنـیـدن ایـن کـلمـات فـریاد و ا اَبَتاهُ و و اغَوْث اهُ برداشت و امام حسن علیه السّلام از قفاى پدر بیرون رفت چون به آن حضرت رسید عرض کرد همى خواهم با شما بـاشـم ، حضرت فرمود که ترا سوگند مى دهم به حقّى که از براى من است بر تو که برگردى ، امام حسن علیه السّلام به خانه باز شد و با امّ کلثوم محزون و غمگین نشستند و بر احوال و اقوالى که از پدربزرگوار مشاهده کرده بودندمى گریستند.

و از آن سـوى امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام وارد مـسـجـد گـشـت و قـنـدیـل هـاى مـسـجد خاموش بود، آن حضرت در تاریکى رکعتى چند نماز بگزاشت و لختى مشغول تعقیب گشت ، آنگاه بر بام مسجد آمد و انگشتان مبارک بر گوش نهاد و بانگ اذان در داد و چـون آن حـضـرت اذان مـى گـفـت هیچ خانه در کوفه نبود مگر آنکه صداى اذانش ‍ به آنـجـا مـى رسـیـد، آنـگـاه از مـَاءْذَنـه بـه زیـر آمـد و خـداى را تـقـدیـس و تـهـلیـل مـى گـفـت و صـلوات مى فرستاد آنگاه از بام به زیر آمد و این چند بیت را قرائت فرمود:

شعر :

خَلُّوا سَبیلَ المُؤْمِن الُْمجاهِدِ

فی اللّه ذى الکُتُب وَذى المشاهد

فىِ اللّهِ لا یَعْبُدُ غَیْرَ الْواحِد

وَ یُوقِظُ النّاسَ اِلَى الْمَساجِدِ(۱۰۵)

پس به صحن مسجد درآمد و همى گفت : الصَّلوه الصَّلوه و خفتگان را براى نماز از خواب بـرمـى انگیخت و ابن ملجم ملعون در تمام آن شب بیدار بود و در آن امر عظیم که اراده داشت تفکّر مى کرد؛ این هنگام که امیرالمؤ منین علیه السّلام خفتگان را براى نماز بیدار مى کرد او نـیـز در مـیان خفتگان به روى در افتاده بود و شمشیر مسموم خود را در زیر جامه داشت ، چـون امـیـرالمـؤ منین علیه السّلام بدو رسید فرمود: برخیز! براى نماز و چنین مخواب که ایـن خـواب شـیـاطـیـن اسـت ، بـر دسـت راسـت بخواب که خواب مؤ منان است یا به طرف چپ بخواب که خواب حکماء است و بر پشت بخواب که خواب پیغمبران است .

آنـگـاه فـرمـود: قـصدى در خاطر دارى که نزدیک است از آن آسمانها فرو ریزد و زمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم مى توانم خبر داد که در زیر جامه چه دارى ! و از او در گـذشـت و بـه مـحراب رفت و به نماز ایستاد. و امّا ابن ملجم با اینکه کَرّهً بَعْدَ کـَرّهٍ گـوشـزد او گـشـته بود که امیرالمؤ منین علیه السّلام را اَشقاى امّت شهید مى کند و گـاهـى قـَطـامِ را مى گفت مى ترسم من آن کس باشم و بر آرزو نیز دست نیابم . و آن شب تـا بـامـداد در اندیشه این امر عظیم بود عاقبت سیلاب شقاوت او این خیالات گوناگون را چـون خـس و خـاشـاک بـه طـوفـان فـنـا داد و عـزم خـویـش را در قـتـل امـیـرالمـؤ مـنـیـن علیه السّلام درست کرد و بیامد در پهلوى آن استوانه که در پهلوى مـحـراب بـود جـاى گـرفـت ، وَرْدان و شَبیب نیز در گوشه اى خزیدند، چون امیرالمؤ منین عـلیـه السـّلام در رکـعـت اوّل سـر از سـجـده بـرداشـت ، شـبـیـب ابـن بـَجـْرَه اوّل آهـنـگ قـتـل آن حـضـرت کـرد و بانگ زد که : للّهِ الْحُکْم ی ا على لا لَکَ وَلا لا صْحابِکَ؛ یـعـنـى حـکـم خـاص خـداونـد اسـت تـو نـتوانى از خویشتن حکم کنى و کار دین را به حکومت حَکَمَیْن بازگذارى . این بگفت و تیغ را براند شمشیر او بر طاق آمد و خطا کرد. از پس ‍ او، ابن ملجم آمد بى توانى شمشیر خود را حرکتى داد این کلمات بگفت و شمشیر بر فرق آن حـضـرت فـرود آورد و از قـضـا ضـربت او به جاى زخم عمروبن عبدود آمد و تا موضع سجده را بشکافت آن حضرت فرمود:

بِسْمِ اللّهِ وبِاللّهِ وَعَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ فُزْتُ وَرَبِّ الکَعْبَهِ.
سـوگـنـد بـه خـداى کـعـبه که رستگار شدم ! و صیحه شریفه اش بلند شد که فرزند یـهـودیـه ابـن مـلجم مرا کشت او را ماءخوذ دارید، اهل مسجد چون صداى آن حضرت شنیدند در طلب آن ملعون شدند و صداها بلند شد و حال مردم دیگرگون شده بود پس همه به سوى محراب دویدند که آن حضرت در محراب افتاده و فَرْق مبارکش ‍ شکافته شده و خاک برمى گیرد و بر مواضع جراحت مى ریزد و این آیه مبارکه مى خواند:(۱۰۶)

(مِنها خَلَقْن اکُمْ وَفیه ا نُعیدُکُمْ وَمِنها نُخْرِجُکُمْ ت ارَهً اُخْرى .)(۱۰۷)
؛یـعـنى از زمین خلق کردم شما را و در زمین برمى گردانم شما را و از زمین بیرون مى آورم شـمـا را بـار دیـگـر؛ پـس فـرمـود کـه آمـد امـر خـدا و راسـت شـد گـفـتـه رسـول خـدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ؛ مردمان دیدند که خون سرش بر روى و محاسن شریفش جارى است و ریش مبارکش به خون خضاب شده و مى فرماید:

ه ذ ا م ا وَعـَدَنـَا اللّهُ وَرَسـُولُهُ؛ ایـن هـمـان وعـده اسـت کـه خـدا و رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به من داده اند؛ و هم هنگام ضربت ابن مُلجم بر فرق آن حـضـرت زمـیـن بـلرزیـد و دریـاهـا بـه مـوج آمـد و آسـمـانـهـا مـتـزلزل گـشـت و درهـاى مـسـجـد بـه هـم خورد و خروش از ملائکه آسمانها بلند شد و باد سـیـاهـى سـخـت بـوزیـد کـه جـهـان را تـاریـک سـاخـت و جبرئیل در میان آسمان و زمین ندا در داد چنانکه مردمان بشنیدند و گفت :

تـَهـَدَّمـَتْ وَاللّهِ اَرْکـانُ الْهـُدى وَانْطَمَسَتْ اَعْلامُ التُّقى وَانْفَصَمَتِ الْعُرْوَهُ الْوُثْقى قُتِلَ ابـْنُ عـَمِّ الْمـُصـطـَفـى قـُتـِلَ الْوَصـِىُّ الْمـُجْتَبى قُتِلَ عَلِىُّ الْمُرْتَضى قَتَلَهُ اَشْقَى الاَشْقِی اءِ؛
به خدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره هاى علم نبّوت و برطرف شـد نـشـانـه هـاى پـرهـیـزکـارى و گـسـیـخـتـه شـد عـروه الوثـقـاى اِل هـى و کـشـتـه شـد پـسـر عَمِّ محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و شهید شد سیّد اوصیاء على مرتضى شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء.

چـون امّ کـلثـوم ایـن صـدا را شـنـید طپانچه بر روى خود زد و گریبان چاک کرد و فریاد بـرداشـت و ا اَبـَتـاه و ا عـَلیـّاه و ا مـحـمّد اه پس حَسَنَیْن علیهماالسّلام از خانه به سوى مسجد دویدند، دیدند که مردم نوحه و فریاد مى کنند و مى گویند: و ااِم ام اه وَ و ا اَمیرالْمُؤ منین به خدا سوگند که شهید شد امام عابد مجاهد که هرگز اصنام و اوثان را سجده نکرد و اشـبـه مـردم بـود بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم پـس چـون داخل مسجد شدند فریاد و ااَبَتاه و و ا عَلیاه برآوردند و مى گفتند کاش مرده بودیم و این روز را نـمـى دیدیم ؛ چون به نزدیک محراب آمدند پدر بزرگوار خویش را دیدند که در میان محراب در افتاده . و ابوجعده وَ جماعتى از اصحاب و انصار آن حضرت حاضرند و همى خـواهـنـد تـا مگر آن حضرت را بر پا دارند تا با مردم نماز گزارد و او توانائى ندارد، پـس حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام امام حسن علیه السّلام را به جاى خود باز داشت که با مردم نماز گزارد و آن حضرت نماز خویشتن را نشسته تمام کرد و از زحمت زهر و شدت زخـم بـه جانب یمین و شمال متمایل مى گشت ، چون امام حسن علیه السّلام از نماز فارغ شد سـر پـدر را در کـنـار گرفت و همى گفت : اى پدر! پشت مرا شکستى چگونه ترا به این حال توانم دید؟ امیرالمؤ منین علیه السّلام چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! از پس امروز پـدر تـرا رنـجـى و اَلَمى نیست ، اینک جدّ تو محمّد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم و جـدّه تـو خـدیـجـه کـبـرى و مادر تو فاطمه زهرا علیهاالسّلام و حوریان بهشت حاضرند و انـتـظـار پـدر تـرا دارنـد تـو شاد باش و دست از گریستن بدار که گریه تو، ملائکه آسـمـان را بـه گـریه درآورده است ؛ پس با رداى امیرالمؤ منین علیه السّلام جراحت سر را مـحـکـم بـبـسـتند و آن حضرت را از محراب به میان مسجد آوردند و از آن سوى ، خبر شهادت امـیـرالمـؤ مـنین علیه السّلام در شهر کوفه پراکنده شد زن و مرد آن بلده به سوى مسجد شتاب کردند، امیرالمؤ منین علیه السّلام را دیدند که سرش در دامن امام حَسَن علیه السّلام اسـت . و با آنکه جاى ضربت را محکم بسته اند خون از آن مى ریزد و گلگونه مبارکش از زردى بـه سفیدى مایل شده است به اطراف آسمان نظر مى کند و زبان مبارکش به تسبیح و تقدیس الهى مشغول است و مى گوید:
اِل هی اَسْئَلُکَ مُر افَقَهَ الاَنْبِی آءِ وَالاَوْصِیاءِ وَاَعْلى دَرَج اتِ جَنَّهِ الْمَاْو ى .

پس زمانى مدهوش شد و امام حسن علیه السّلام بگریست و از قَطَرات عَبرات آن حضرت که بـر روى پـدر بـزرگـوارش ریـخـت آن حـضـرت به هوش آمد و چشم بگشود و فرمود: اى فرزند! چرا مى گریى و جَزَع مى کنى ؟ همانا تو بعد از من به زهر ستم شهید مى شوى و بـرادرت حـسـیـن به تیغ و هر دو تن به جدّ و پدر و مادر خود ملحق خواهید شد. آنگاه امام حسن علیه السّلام از قاتل پدر پرسش کرد، فرمود: مرا پسر یهودیّه عبدالرّحمن بن مُلْجُم مـُرادى ضـربـت زد و اکنون او را به مسجد درآورند و اشاره کرد به باب کِنْدَه و پیوسته زهـر شـمـشـیر بر بدن آن حضرت سَرَیان مى کرد و آن حضرت را بى خویشتن مى نمود و مـردمـان بـه بـاب کـِنـْدَه مـى نـگریستند و بر امیرالمؤ منین علیه السّلام مى گریستند که نـاگـاه صـدائى از دَرِ مـسـجـد بـلنـد شـد و ابن ملجم را دست بسته از باب کِنْدَه به مسجد درآوردنـد و مـردمان گوش و گردن او را با دندان مى گزیدند و بر رویش مى زدند و آب دهان بر روى نحسش مى افکندند و او را همى گفتند: واى بر تو! ترا چه بر این داشت که امیرالمؤ منین علیه السّلام را کشتى و رُکْن اسلام را در هم شکستى ؟! و او خاموش بود چیزى نـمـى گـفـت و مـردم را هـر سـاعـت آتش خشم افروخته تر مى گشت و همى خواستند او را با دنـدان پـاره پـاره کنند. حُذَیْفه نَخَعى با شمشیر کشیده از پیش روى مى شتافت و مردم را مى شکافت تا او را به حضور حضرت امام حسن علیه السّلام آوردند، چون نظر آن حضرت بر او افتاد فرمود: اى ملعون ! کشتى امیرالمؤ منین و امام المسلمین را به جاى آنکه ترا پناه داد و تـرا بـر دیـگران اختیار کرد و عطاها فرمود، آیا بد امامى بود از براى تو و جزاى نیک هاى او به تو این بود که دادى ؟!.
ابـن مـلجم همچنان سر به زیر افکنده بود و سخن نمى گفت ، پس در آن وقت صداهاى مردم بـه گـریه و نوحه بلند شد، پس امام حسن علیه السّلام پرسید از آن مردى که آن ملعون را آورده بـود، کـه ایـن دشـمـن خـدا را در کجا یافتى ؟ پس آن مرد حکایت یافتن ابن ملجم را بـراى آن حـضـرت نـقـل نـمـود، پس امام حسن علیه السّلام فرمود: حمد و سپاس خداوندى را سـزا اسـت کـه دوسـت خـود را یـارى کـرد و دشـمـن خـود را مخذول و گرفتار نمود. بعد از لختى امیرالمؤ منین علیه السّلام چشم بگشود و این کلمه مى فرمود:

اِرْفـَقُوا ی ا مَلائِکَهَ رَبّى بى ؛ یعنى اى فرشتگان خدا، با من رفق و مدارا کنید. آنگاه امام حـسـن عـلیـه السـّلام بـه آن حـضـرت عـرض کـرد: ایـن دشـمـن خـدا و رسـول و دشـمن تو، ابن ملجم است که حق تعالى ترا بر او نیرو داد و در نزد تو حاضر ساخت . امیرالمؤ منین علیه السّلام به جانب آن ملعون نگریست و به صداى ضعیفى فرمود: یـابـن مـلجـم ! امـرى بزرگ آوردى و مرتکب کار عظیم گشتى ، آیا من از بهر تو بد امامى بـودم کـه مـرا چـنـین جزا دادى ؟ آیا من ترا مَوْرِد مرحمت نکردم و از دیگران برنگزیدم ؟ آیا بـه تـو احـسـان نـکردم و عطاى تو را افزون نکردم با آنکه مى دانستم که تو مرا خواهى کشت لکن خواستم حجّت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بکشد و نیز خواستم که از ایـن عقیدت برگردى و شاید از طریق ضلالت و گمراهى روى بتابى ، پس شقاوت بر تـو غـالب شد تا مرا بکشتى ، اى شقى ترین اشقیاء! ابن ملجم این وقت بگریست و گفت : اَفَاَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فى النّارِ؟ یعنى آیا تو نجات مى توانى داد کسى را که در جهنم است و خـاصّ آتـش اسـت ؟ آنـگاه حضرت سفارش او را به امام حسن علیه السّلام کرد و فرمود: اى پسر! با اسیر خود مدارا کن و طریق شفقت و رحمت پیش دار، آیا نمى بینى چشمهاى او را که از ترس چگونه گردش مى کند و دلش چگونه مضطرب مى باشد؟ امام حسن علیه السّلام عـرض کـرد: ایـن مـلعـون ترا کشته است و دل ما را به درد آورده است امر مى کنى که با او مـدارا کـنـیم ؟! فرمود:

اى فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم ، پس بخوران به او از آنچه خـود مـى خـورى و بـیـاشـام او را از آنـچـه خـود مى آشامى ، پس اگر من از دنیا رفتم از او قـصاص کن و او را بکش و جسد او را به آتش نسوزان و او را مُثْله مکن ـ یعنى دست و پا و گـوش و بـیـنـى و سـایـر اعـضـاى او را قـطـع مـکـن ـ کـه مـن از جـدّ تـو رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم شـنیدم که فرمود: (مثله مکنید اگر چه به سگ گـزنـده بـاشـد).و اگـر زنـده مـاندم من خود داناترم که با او چه کار کنم و من اَوْلى مى باشم به عفو کردن ؛ چه ما اهل بیتى مى باشیم که با گناهکار در حق ما جز به عفو و کرم رفتار دیگر ننمائیم . این وقت آن حضرت را از مسجد برداشته با نهایت ضعف و بى حالى آن جناب را به خانه بردند و ابن ملجم را دست به گردن بسته در خانه محبوس داشتند و مـردمـان در گـرد سـراى آن حـضـرت فـریـاد گـریـه و عـویـل در هم افکندند و نزدیک بود که خود را هلاک کنند و حضرت امام حسن علیه السّلام در عـیـن گـریـه و زارى و نـاله و بى قرارى با پدر بزرگوار خود گفت : اى پدر! بعد از تـو بـراى مـا کـه خـواهـد بـود مـصـیـبـت تـو بـراى مـا امـروز مـثـل مـصیبت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است ، گویا گریه را از براى مصیبت تـو آموخته ایم ؛ پس حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام نور دیده خود را به نزدیک خویش طلبید و دیده هاى او را دید که از بسیارى گریه مجروح گردیده پس به دست مبارک خود آب از چـشـمـان حـسـن عـلیـه السـّلام پـاک کـرد و دسـت بـر دل مـبـارکـش نـهـاد و فـرمـود:

اى فـرزنـد! خـداونـد عـالمـیـان دل تـرا بـه صـبـر سـاکـن فـرماید و مزد تو و برادران ترا در مصیبت من عظیم گرداند و سـاکـن فـرماید اضطراب ترا و جریان آب دیدگان ترا، پس به درستى که خداوند مزد مـى دهـد تـرا بـه قـدر مـصـیـبـت تـو؛ پـس آن حـضـرت را در حـجـره اى نـزدیک مصلاى خود خوابانیدند، زینب و ام کلثوم آمدند و در پیش آن حضرت بنشستند و نوحه و زارى براى آن حـضـرت مـى کـردنـد و مـى گـفـتـنـد کـه بـعـد از تـو کـودکـان اهـل بـیـت را کـه تـربیت خواهد کرد؟ و بزرگان ایشان را که محافظت خواهد نمود؟ اى پدر بـزرگـوار! انـدوه مـا بـر تو دور و دراز است و آب دیده ما هرگز ساکن نخواهد شد! پس ‍ صـداى مـردم از بـیـرون حـجره بلند شد به ناله و آب از دیده هاى آن حضرت جارى شد و نظر حسرت به سوى فرزندان خود افکند و حسنَیْن علیهماالسّلام را نزدیک خود طلبید و ایـشـان را در بـرکـشـیـد و رویـهـاى ایـشـان را مـى بـوسـیـد.(۱۰۸) شـیـخ مـفـیـد(۱۰۹) و شیخ طوسى روایت کرده اند از اصبغ بن نباته که چون حضرت امـیـرالمـ>X.اصـبـغ ! گـریه مکن که من راه بهشت در پیش دارم ، گفتم : فداى تو شوم مى دانم که تو به بهشت مى روى من بر حال خود و بر مفارقت تو مى گریم انتهى .(۱۱۰)

بالجمله ؛پس ساعتى مدهوش شد به سبب زهرى که در بدن مبارکش جارى شده بود چنانکه حـضـرت رسـول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به سبب زهرى که به او داده بودند گاهى مـدهـوش مى شد و گاهى به هوش باز مى آمد، چون امیرالمؤ منین علیه السّلام به هوش آمد امـام حـسـن عـلیـه السـّلام کـاسه اى از شیر به دست آن حضرت داد، حضرت گرفت اندکى تناول فرمود و بقیّه آن را براى ابن ملجم امر فرمود، دیگر باره سفارش کرد به حضرت امام حسن علیه السّلام در باب اَکْل و شُرْبه آن ملعون .
شیخ مفید و دیگران روایت کرده اند که چون ابن ملجم را به حبس بردند ام کلثوم گفت : اى دشـمـن خـدا! امـیـرالمؤ منین علیه السّلام را کشتى ؟ آن ملعون گفت : امیرالمؤ منین را نکشته ام پـدر ترا کشته ام ؛ امّ کلثوم فرمود: امیدوارم که آن حضرت از این ضربت شفا یابد و حق تعالى ترا در دنیا و آخرت معذّب دارد؛ ابن ملجم گفت که آن شمشیر با هزار درهم خریده ام و هـزار درهـم دیـگـر داده ام کـه آن را به زهر آب داده اند و ضربتى بر او زده ام که اگر میان اهل زمین قسمت کنند آن ضربت را هر آینه همه را هلاک کند!(۱۱۱)

ابوالفرج نقل کرده که به جهت معالجه زخم امیرالمؤ منین علیه السّلام اطبّاء کوفه را جمع کردند و عالم تر آنان در عمل جرّاحى شخصى بود که او را اثیر بن عمرو مى گفتند، چون در جـراحـت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السّلام نگریست شُش گوسفندى طلبید که تازه و گرم بـاشـد، چـون آن شـش را حاضر کردند رگى از آن بیرون کشید آنگاه او را در شکاف زخم کرد و در آن دمید تا اطرفش به اَقْصاى جرحت رسید و لختى بگذاشت پس برداشت و در آن نـظر کرد بعضى از سفیدى مغز سر آن حضرت را در آن دید آن وقت به امیرالمؤ منین علیه السـّلام عـرض کرد که وصیت خود را بکن که ضربت این دشمن خدا کار خود را کرده و به مغز سر رسیده و دیگر کار از تدبیر بیرون شده .(۱۱۲)

فـصـل چـهـارم : در وصـیـّت هـاى امـیـرالمـومـنـیـن (ع ) وکـیـفـیـت وفـات وغسل و دفن آن حضرت
از مـحـمّد بن حنفیه روایت شده که چون شب بیستم ماه مبارک رمضان شد اثر زهر به قدمهاى مـبـارک پـدرم رسید و در آن شب نشسته نماز مى کرد و به ما وصیّتها مى کرد و تسلّى مى داد تا آنکه صبح طالع شد، پس مردم را رخصت داد که به خدمتش ‍ برسند، مردمان مى آمدند و سلام مى کردند و جواب مى فرمود و مى فرمود:

اَیُّهـَا النـّاسُ سـَلُونـى قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونـى ؛ سـؤ ال کنید و بپرسید از من پیش از آنکه مرا نیابید، و سؤ الهاى خود را سبک کنید براى مصیبت امـام خـود. مردم خروش برآوردند و سخت بنالیدند. حُجْر بن عَدى برخاست و شعرى چند در مـصـیـبـت امـیـرالمؤ منین علیه السّلام انشاد کرد؛ چون ساکت شد آن حضرت فرمود: اى حُجْر! چـون بـاشـد حـال تـو گـاهى که ترا بطلبند و تکلیف نمایند که از من برائت و بیزارى جـوئى ؟ عـرض ‍ کرد: به خدا قسم ! اگر مرا با شمشیر پاره پاره کنند و به آتش عذاب نـمـایـنـد از تـو بـیـزارى نـجـویـم . فـرمـود: تـو به هر خیر موفق باشى ، خداوندت از آل پیغمبر جزاى خیر دهد. آنگاه شربتى از شیر طلبید و اندکى بیاشامید و فرمود که این آخر روزى من است از دنیا، اهل بیت به هاى هاى بگریستند.(۱۱۳)

نـقـل شـده کـه مـردى ابـن مـلجـم را گـفـت : اى دشـمـن خـداى ! خـوشـدل مـبـاش کـه امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام را بـهـبـودى حاصل شود؛ آن ملعون گفت : پس امّ کلثوم بر چه کس مى گرید، بر من مى گرید یا بر عـلى سـوگـوارى مـى کـند؟ سوگند به خداى که این شمشیر را با هزار درهم خریدم و با هـزار درهـم آن را به زهر سیراب ساختم و هر نقصان که داشت به اصلاح آوردم و با چنان شـمـشـیـر ضـربـتـى بـر عـلى زدم کـه اگـر قـسـمـت کـنـنـد آن ضـربـت را بـر اهل مشرق و مغرب همگان بمیرند!(۱۱۴)

بـالجـمـله ؛چـون شـب بـیـسـت و یـکـم شـد فـرزنـدان و اهل بیت خود را جمع کرد و ایشان را وداع کرد و فرمود که خدا خلیفه من است بر شما او بس اسـت مـرا و نیکو وکیلى است و ایشان را وصیّت به خیرات فرمود و در آن شب اثر زهر بر بـدن مـبـارکـش بـسـیـار ظـاهـر شـده بـود هـر چـنـد خـوردنـى و آشـامـیـدنـى آوردنـد تـنـاول نـفـرمـود و لبهاى مبارکش ‍ به ذکر خدا حرکت مى کرد و مانند مروارید عرق از جبین نـازنـیـنـش مـى ریـخـت و بـه دسـت مـبـارک خـود پـاک مـى کـرد و مـى فـرمـود: شـنـیـدم از رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم که چون وفات مؤ من نزدیک مى شود عرق مى کند جـبـیـن او مـانـنـد مـروارید تر و ناله او ساکن مى شود. پس صغیر و کبیر فرزندان خود را طـلبـیـد و فـرمـود کـه خدا خلیفه من است بر شما، شما را به خدا مى سپارم ؛ پس همه به گـریـه افـتـادنـد، حضرت امام حسن علیه السّلام گفت : اى پدر! چنین سخن مى گوئى که گـویـا از خود ناامید شده اى ؟ فرمود: اى فرزند گرامى ! یک شب پیش از آنکه این واقعه بشود جدّت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم از آزارهاى این امّت با او شـکـایـت کـردم ، فـرمـود: نـفـریـن کـن بـر ایـشـان ، پـس گـفـتـم : خـداونـدا! بـدل مـن بـدان را بر ایشان مسلط کن و بدل ایشان بهتر از ایشان مرا روزى گردان ، پس حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که خداى دعاى ترا مستجاب کرد بعد از سه شب ترا به نزد من خواهد آورد؛ اکنون سه شب گذشته است ، اى حسن ! ترا وصیّت مـى کـنـم به برادرت حسین و فرمود که شماها از من اید و من از شمایم ؛ آنگاه رو کرد به فـرزنـدان دیـگـر کـه غـیر از فاطمه بودند و ایشان را وصیّت فرمود که مخالفت حسن و حسین مکنید، پس گفت حق تعالى شما را صبر نیکو کرامت فرماید امشب از میان شما مى روم و بـه حـبیب خود محمد مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملحق مى شوم چنانچه مرا وعده داده است .(۱۱۵)

شـیـخ مـفید و شیخ طوسى از حضرت امام حسن علیه السّلام روایت کرده اند که فرمود چون پـدر بـزرگـوار مـرا هـنـگـام وفات رسید چنین ما را وصیّت (۱۱۶) کرد که این چـیـزى اسـت کـه وصـیـّت مـى کـنـد بـه آن عـلى بـن ابى طالب برادر و پسر عمّ و مصاحب رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ، اوّل وصیّت من این است که شهادت مى دهم به وحـدانـیـّت خـدا و ایـنـکـه مـحـمـّد صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم بـنـده خـدا و رسـول و بـرگـزیده اوست و خدا او را به علم خویش اختیار کرد و او را پسندید و گواهى مـى دهـم کـه خـدا مـردگـان را از گـور خـواهـد بـرانـگـیـخـت و از اعـمـال مـردم پـرسـش خـواهـد نـمـود و دانا است به آنچه در سینه هاى مردم پنهان است ،

اى فـرزنـد مـن حـسـن ! تـرا وصـیـّت مـى کـنـم بـدانـچـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم مرا وصیّت فرمود و تو کافى هستى از براى وصایت ، چون من از دنیا بروم و امّت با تو در طریق مخالفت باشند ملازم خانه خود باش و بـر خـطیئه خود گریه کن و دنیا را مقصود بزرگ خویش مساز و در طلبش متاز و نماز را در اوّل وقـت آن به پا دار و زکات را در وقت خود به اهلش برسان و در کارهاى شبهه ناک خـامـوش باش و هنگام خشم و رضا به عدل و اقتصاد رفتار کن و با همسایگان نیکو سلوک کـن و مـهـمان را گرامى دار و بر ارباب مشقّت و بلا ترحم کن و صله رحم کن و مسکینان را دوسـت دار و بـا ایـشـان مـجـالسـت کـن و تـواضـع و فـروتـنـى کـن کـه آن افـضل عبادات است و آرزو و آمال خویش را کوتاه کن و مرگ را یاد مى کن و ترک کن دنیا را و طـریـقـه زهد پیش آر؛ زیرا که تو رهینه مرگى و هدف بلائى و افکنده رنج و عنائى و ترا وصیّت مى کنم به خشیت و ترس از خداوند جبّار در پنهان و آشکار و نهى مى کنم ترا از آنـکـه بـى انـدیـشـه و تـاءمـّل در گـفـتـن و کـردن سـرعـت کـنى و در کار آخرت ابتدا و تـعـجـیـل نـمـا و در امر دنیا تاءنى و مسامحه نما تا رشد و صلاح تو در آن بر تو معلوم شـود. و بـپـرهـیـز از جـاهـائى کـه مـحـلّ تـهـمـت اسـت و از مـجـلسـى کـه گـمـان بـد بـه اهـل آن بـرده مـى شـود؛ چه همانا همنشین بد ضرر مى زند همنشین خود را،

اى فرزند من ! از بـراى خـدا کـار مى کن و از فحش و هرزه گوئى زبان خود را زجر میکن و امر به معروف و نهى از منکر کن و با برادران دینى از براى خدا برادرى کن و صالح را به جهت صلاح او دوسـت مـیـدار و بـا فـاسـقـان مـدارا کـن کـه ضـرر بـه دیـن تـو نـرسـانـنـد و در دل ، ایـشـان را دشـمـن دار و کـردار خـود را از کـردار ایـشـان جـدا کـن تـا آنـکـه مـثـل ایـشـان نباشى . و در معبر و راهها منشین و با سفیهان و جاهلان مجادله و ممارات مکن و در مـعـیـشـت خود میانه روى کن و در عبادت خویش نیز به طریق اقتصاد باش و بر تو باد در عـبـادات بـه عبادتى که بر آن مداومت نمائى و طاقت آن داشته باشى و خاموشى اختیار کن تـا از مـفـاسـد زبان سالم بمانى و زاد خویش را در سفر آخرت از پیش فرست و یادگیر نـیـکـوئیـهـا و خـیـر را تـا دانـا بـاشـى و ذکـر کـن خـدا را در هـمـه حـال و بـر خـُردان اهـل خویش رحم کن و پیران ایشان را توقیر و تعظیم کن و هیچ طعامى را مـخور تا آنکه پیش از خوردن از آن ، قدرى تصدق کنى و بر تو باد به روزه داشتن که آن زکات بدن و سپر آتش جهنّم است و با نفس خود جهاد مى کن و از جلیس خود در حذر باش و از دشمن اجتناب جوى و بر تو باد به مجالسى که ذکر خدا در آن مى شود و دعا بسیار کـن . ایـنـهـا وصـیـّتـهـاى مـن است و من در نصیحت تو اى فرزند تقصیر نکردم ، اینک هنگام مـفـارقـت و جـدائى اسـت ، ترا وصیّت مى کنم که با برادر خود محمد نیکوئى کنى ؛ چه او برادر و فرزند پدر تُست و مى دانى که من او را دوست مى دارم و امّا برادرت حُسین ، پس پـسـر مـادر تـو و بـرادر اعیانى تُست و ترا در باب او احتیاج به وصیّت نیست و خداوند خـلیـفـه مـن اسـت بـر شـمـا و از او مـسـئلت مـى کـنـم کـه احوال شما را به اصلاح آورد و شرّ ستمکاران و طاغیان را از شما بگرداند، بر شما است کـه شـکـیـبـائى کـنـیـد و پـاى اصـطـبـار اسـتـوار داریـد تـا امـر خـدا نـازل شـود و فـرح شـمـا در رسـد و نـیـسـت قـوّت و قـدرتـى مـگـر بـه خداوند علىّ عظیم .(۱۱۷)

بـه روایـت سـابـقه چون حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام وصیّتهاى خود را به امام حسن عـلیـه السـّلام نـمـود پـس فـرمـود: اى حـسـن ! چـون مـن از دنـیـا بـروم مـرا غـُسـل ده کـفـن مـیـکـن و حـنـوط کـن بـه بـقـیـّه حـنـوط جـدّت رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم کـه از کـافـور بـهـشـت اسـت و جـبـرئیـل آن را آورده بـود بـراى آن حضرت و چون مرا بر روى سریر گذارید پیش روى سـریـر را حـمـل نـکـنید بلکه دنبال او را بگیرید و به هر سو که سریرم مى رود متابعت کنید و به هر موضع که بایستد بدانید قبر من آنجا است ، پس جنازه مرا بر زمین گذارید و تـو اى حـسـن ، بـر مـن نـمـاز کـن و هـفـت تـکـبـیـر بـگوى و بدان که هفت تکبیر جز بر من حـلال نـبـاشـد الاّ بـر فـرزنـد بـرادرت حـسـیـن کـه او قـائم آل مـحـمد و مهدى این امّت است و ناراحتى هاى خلق را او درست خواهد کرد؛ و چون از نماز بر من فارغ شدى جنازه را از موضع خود بردار و خاک آنجا را حفر کن قبر کنده و لحدى ساخته و تخته چوبى منقّر خواهى یافت که پدرم حضرت نوح براى من ساخته ، پس مرا بر روى آن تخته بگذار و هفت خشت ساخته بزرگ آنجا خواهى یافت آنها را بر روى من بچین ، پس ‍ انـدکـى صـبـر کـن آنـگاه یک خشت را بردار و به قبر نظر کن ، خواهى یافت که من در قبر نـیـسـتـم ؛ زیرا که به جدّ تو رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ملحق خواهم شد؛ چه اگر پیغمبرى را در مشرق به خاک سپرند و وصّى او را در مغرب مدفون سازند البته حق تعالى روح و جسد پیغمبر را با روح و جسد وصّى او جمع نماید و پس از زمانى از هم جدا شـونـد و بـه قـبـرهـاى خـویش برمى گردند، پس آنگاه قبر مرا با خاک انباشته کن و آن مـوضـع را از مـردم پـنـهـان کـن و چـون روز روشـن شـود نـعـشـى بـر نـاقـه حـمـل کـن و بـده بـه کـسى که به جانب مدینه کشد تا مردمان ندانند که من در کجا مدفونم .(۱۱۸)

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام مروى است که امیرالمؤ منین علیه السّلام امام حسن را فرمود: از براى من چهار قبر در چهار موضع حفر کن : یکى در مسجد کوفه ، دوم در میان رَحـْبـَه ، سـوم در نـجـف ، چـهـارم در خـانـه جـُعـْدَه بـن هـُبـَیـره تـا کـس در قـبـر مـن راه نبرد.(۱۱۹)

مـؤ لّف گوید: که این اخفاى قبر براى آن بود که مَب ادا ملاعین خوارج و بنى امیه که در نـهـایـت دشـمـنـى و عداوت آن حضرت بودند بر قبر مطلع شوند و اراده کنند جسد مطهر آن حضرت را از قبر بیرون آورند و پیوسته آن قبر مخفى بود تا زمان حضرت صادق علیه السـّلام که بعضى از اصحاب و شیعیان به توسط زیارت کردن آن حضرت جدّ خود را و نـمـودن قـبر را دانستند و در زمان رشید بر همه ظاهر ولائح شد موضع آن مضجع منوّر به تفصیلى که مقام را گنجایش ذکر نیست .

پس حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام با فرزندان خود فرمود: زود باشد که فتنه ها از هر جانب رو به شما آورد و منافقان این امّت کینه هاى دیرینه خود را از شما طلب نمایند و انـتـقـام از شما بکشند، پس بر شما باد به صبر که عاقبت صبر، نیکو است ؛ پس رو به جـانب حَسَنَیْن علیهماالسّلام نمود فرمود که بعد از من بر خصوص شما فتنه هاى بسیار واقع خواهد شد از جهت هاى مختلفه ، پس صبر کنید تا خدا حکم کند میان شما و دشمنان شما و او بـهـتـریـن حـکم کنندگان است پس به امام حسین علیه السّلام رو کرد و فرمود: اى ابا عبداللّه ! ترا این امّت شهید مى کنند پس بر تو باد به تقوى و صبر در بلاد پس لختى بى هوش شد چون به هوش آمد فرمود: اینک رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و عمّ مـن حـمـزه و بـرادرم جعفر نزدیک من آمدند و گفتند زود بشتاب که ما مشتاق و منتظر توایم ! پس دیده هاى مبارک خود را گردانید و به اهل بیت خود نظر کرد و فرمود که همه را به خدا مى سپارم خدا همه را به راه حقّ و راست دارد و از شرّ دشمنان حفظ نماید، خدا خلیفه من است بـر شـمـا و خـدا بـس اسـت بـراى خـلافـت و نـصرت ، آنگاه فرمود: بر شما باد سلام اى فرشتگان خدا!
ثـُمَّ قـال : (لِمـِثـْلِ ه ذا فـَلْیـَعـْمـَلِ الْع امـِلُونَ)(۱۲۰) (اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَهُمْ مُحْسِنُونَ)؛(۱۲۱)

از بـراى مـثـل ایـن مـقـام و مـنـزلت باید عمل کنند عمل کنندگان ، به درستى که خداوند با پـرهـیزکاران و نیکوکاران است . پس جبین مبارکش در عرق نشست و چشم هاى مبارک را بر هم گذاشت و دست و پاى را به جانب قبله کشید و گفت :
اَشْهَدُ اَنْ لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَحَدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ.
ایـن بـگـفـت و بـه قـدم شـهادت به سوى جنّت خرامید صلوات اللّه علیه و لعنه اللّه على قـاتـِلِه .(۱۲۲)و ایـن واقـعـه هـایـله در شـب جـمـعـه بـیـسـت و یـکـم شهر رمضان سال چهلم از هجرت بود.

پـس در آن حـال صـداى شـیـون و گـریـه از خـانـه آن حـضـرت بـلنـد شـد پـس اهـل کـوفـه دانـسـتند که مصیبت آن حضرت واقع شده از تمامى شهر کوفه صداى شیون و گـریـه بـلنـد شـد مانند روزى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از دنیا رحلت فـرمـوده بـود و نـیـز در آن شـب آفاق آسمان متغیّر گشت و زمین بلرزید و صداى تسبیح و تـقـدیـش فـرشـتـگـان از هـوا شـنـیده مى شد و قبائل جنّ نوحه مى کردند و مى گریستند و مرثیه مى خواندند، پس مشغول غسل آن حضرت شدند.

مـحـمـد بـن الحـنـفـیـّه روایـت کـرده کـه چـون بـرادرانـم مـشـغـول غـسـل شـدنـد امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام آب مـى ریـخـت و امـام حـسـن عـلیـه السـّلام غـسـل مـى داد و احـتیاج نداشتند به کسى که جسد آن حضرت را بگرداند و بدن مبارک هنگام غسل خود از این سوى بدان سوى مى شد و بوئى خوشتر از مُشک و عَنْبَر از جسد مطهرش شنیده مى شد. چون از کار غسل فارغ شدند، امام حَسَن علیه السّلام صدا زد که اى خواهر! بیاور حنوط جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را، پس زینب علیهاالسّلام مبادرت کرد و سهم حنوط امیرالمؤ منین علیه السّلام را که بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سـلّم و فـاطـمـه عـلیـهـمـاالسـّلام بـه جـاى مـانـده بـود و از هـمـان کـافـورى بـود کـه جبرئیل از بهشت آورده بود حاضر ساخت چون آن حنوط را سر بگشودند شهر کوفه را به جمله اى از بوى خوش معطّر ساخت ، پس آن حضرت را در پنج جامه کفن کردند و در تابوت نـهـادنـد و بـه حـکـم وصـیـت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام دنـبـال سـریـر را حـَسـَنـَیـْن عـلیـهـمـاالسـّلام بـرداشـتـنـد و مـقـدم آن را جـبـرئیـل و میکائیل حمل دادند و به جانب نجف که ظَهْر کوفه است شتافتند و بعضى از مردم خـواسـتـنـد که به مشایعت بیرون شوند امام حسن علیه السّلام ایشان را به مراجعت فرمان کـرد. و حـضـرت امـام حـسـین علیه السّلام مى گریست و مى گفت : لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىّ الْعَظیمِ، اى پدر بزرگوار پشت ما را شکستى گریه را از جهت تو آموخته ام .

و محمد بن حنفیّه گفته : به خدا سوگند که من مى دیدم که جنازه آن حضرت بر هر دیوار و عمارت و درختى که مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى کردند نزد جنازه آن حضرت و مـوافـق روایـت (امالى ) شیخ طوسى چون جنازه آن حضرت گذشت به قائم غرّى و آن در قدیم بنائى بود گویا شبیه به میل که آن را عَلَم نیز مى نامیدند پس به جهت تعظیم و احـتـرام آن نـعـش مـطـهـّر کـج و مـنـحـنـى شـد چـنـانـچـه سـریـر اَبـْرَهـَه در وقـت داخـل شـدن عـبـدالمـطـّلب بـر ابـرهـه بـه جـهـت تـعـظـیـم آن جـنـاب ، مـنـحـنـى و کج شد و الحـال بـه جـاى آن قـائم ، مـسـجـدى کـه آن را مـسـجد حنّانه مى نامند و در شرقى نجف به فاصله سه هزار ذرع تقریبا واقع است .

بـالجـمـله ؛ چـون جـنـازه بـه موضع قبر آن حضرت رسید فرود آمد، پس جنازه را بر زمین نـهادند و امام حسن علیه السّلام به جماعت بر آن حضرت نماز کرد و هفت تکبیر گفت و بعد از نـمـاز جنازه را برداشتند و آن موضع را حَفْر کردند ناگاه قبر ساخته و لحد پرداخته ظـاهـر شـد و تـخـته اى در زیر قبر فرش کرده بود که بر آن لوح به خطّ سریانى دو سطر نقش بود که این کلمات ترجمه آن است :
بـِسمِ اللّهِ الرّحمن الرّحیمِ هذا ما حَفَرَهُ نوحٌ النَّبِىُّ لِعَلِىٍ وَصِىِّ مُحَمَّدٍ صلى اللّه علیه و آله و سلّم قَبْلَ الطُّوفانِ بِسَبعِمِاءَه عامٍ.
و بـه روایـتـى نـوشـته بود که این آن چیزى است که ذخیره کرده است نوح پیغمبر براى بـنـده شـایـسـتـه طـاهـر و مـطـهـّر. و چـون خـواسـتـنـد آن حـضـرت را داخل قبر نمایند صداى هاتفى شنیدند که مى گفت فرو برید او را به سوى تربت طاهر و مطهّر که حبیب به سوى حبیب خود مشتاق گردیده است .(۱۲۳)

و نـیـز صـداى مـنـادى شـنیده شد که گفت : حقّ تعالى شما را صبر نیکو کرامت فرماید در مصیبت سیّد شما و حجّت خدا بر خلق خویش .
و از امـام مـحمد باقر علیه السّلام منقول است که حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام را پیش از طـلوع صـبـح در نـاحیه غَرِیَّیْن دفن کردند و در قبر آن حضرت امام حسن علیه السّلام و امـام حـسـیـن عـلیـه السـّلام و مـحـمـد حـنـفـیـه وعـبـداللّه بـن جـعـفـر داخل شدند.

بالجمله ؛ پس از آنکه قبر را پوشیده داشتند یک خشت از بالاى سر آن حضرت برداشتند و در قـبـر نـظـر کـردنـد کـسـى را در قبر ندیدند ناگاه صداى هاتفى را شنیدند که گفت : امـیـرالمؤ منین بنده شایسته خدا بود، حق تعالى او را به پیغمبر خود ملحق گردانید و چنین کـنـد خـداوند با اوصیاء پس از انبیاء حتّى آنکه اگر پیغمبرى در مشرق بمیرد و وصى او در مغرب رحلت نماید خدا آن وصى را با پیغمبر ملحق خواهد ساخت !

صاحب کتاب (مشارق الانوار) از امام حسن علیه السّلام حدیث کرده که حضرت امیرالمؤ منین عـلیه السّلام با حَسَنَیْن علیه السّلام فرمود که چون مرا به قبر گذارید پیش از آنکه خـاک بـر قبر بریزید دو رکعت نماز به جا آورید و بعد از آن ، در قبر نظر نمائید. پس چون آن حضرت را داخل قبر نمودند و دو رکعت نماز گزاردند و در قبر نگریستند دیدند که پـرده اى از سندس بر روى قبر گسترده است امام حسن علیه السّلام از فراز سر آن پرده را بـه یـک سـوى کـرد و در قـبـر نـگـاه کـرد، دیـد کـه رسـول خـدا و آدم صفىّ و ابراهیم خلیل علیهماالسّلام با آن حضرت سخن مى گویند و امام حـسـیـن عـلیـه السـّلام از جـانب پاى آن حضرت پرده را برگرفت دید که حضرت فاطمه عـلیـهـاالسـّلام و حـوّا و مـریـم و آسیه بر آن حضرت نوحه مى کنند. و چون از کار دفن آن حـضـرت فارغ شدند، صعصعه بن صُوْحان عبدى نزد قبر مقدس آن حضرت ایستاد و مشتى از خاک برگرفت و بر سر خود ریخت و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد یا امیرالمؤ منین ! گوارا باد ترا کرامتهاى خدا اى ابوالحسن علیه السّلام به تحقیق که مولد تو پاکیزه بود و صبر تو قوى بود و جهاد تو عظیم بود و به آنچه آرزو داشتى رسیدى و تجارت سـودمـند کردى و به نزد پروردگار خود رفتى و از این نوع کلمات بسیار گفت و بسیار گریست و دیگران را به گریه آورد، پس رو کردند به سوى حضرت امام حسن وامام حسین عـلیهماالسّلام و محمّد و جعفر و عبّاس و یحیى و عون و سایر فرزندان آن حضرت و ایشان را تـعـزیـت گـفـتـنـد و بـه کـوفـه مـراجـعـت کـردنـد. چون صبح طالع شد براى مصلحتى تـابـوتـى از خـانـه حـضـرت بـیرون آوردند به بیرون کوفه ، حضرت امام حسین علیه السّلام بر آن تابوت نماز کرد و آن تابوت را بر شترى بستند و به جانب مدینه روان داشتند.
نـقـل شـده کـه عـبـداللّه بن عباس این اشعار را در مرثیه حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام انشاد کرد:

شعر :

وَهَزَّ عَلِىُّ بالْعِراقَیْنِ لِحیتَهُ

مُصیبَتُها جَلَّتْ عَلى کُلِّ مُسْلِمٍ

وَقالَ سَیَاءتیها مِنَ اللّهِ نازِلٌ

وَیَخْضِبُها اَشْقَى الْبَرِیَّهِ بالدَّمِ

فَع اجَلَهُ بِالسَّیْفِ شَلَّتْ یَمینُهُ

لِشُؤْمِ قَطامِ عِنْدَ ذاکَ ابْنُ مُلْجَمٍ

فَیاضَرْبَهً مِنْ خاسِرٍ ضَلّ سَعْیُهُ

تَبَوّءَ مِنْها مَقْعَدا فى جَهَنَّم

فَفازَ اَمیرُ المُؤْمِنینَ بِحَظِّهِ

وَاِنْ طَرَقَتْ اِحْدى اللَّیالى بِمُعْظَمٍ

اَلا اِنَّمَا الدُّنْیا بَلاءٌ وَفِتْنَهٌ

حَلا وَتُها شیبَتْ بِصَبْرٍ وَعَلْقَمٍ(۱۲۴)

و نیز منقول ست که چون خبر قتل امیرالمؤ منین علیه السّلام را براى معاویه بردند گفت :
اِنَّ الاسـَدَ الَّذى کـانَ یـَفـْتَرِشُ ذِراعَیْهِ فِى الْحَرْبِ قَدْ قَضى نَحْبَهُ ؛ یعنى آن شیرى که چـنـگـالهـاى خود را هنگام حرب بر زمین گسترده مى داشت وداع جهان گفت ؛ پس این شعر را تذکره کرد:

شعر :

قُلْ لِلاَرانِبِ تَرْعى اَیْنَما سَرَحَتْ

وَلِظِّباء بِلا خَوْفٍ وَلا وَجَلٍ(۱۲۵)

شـیخ کلینى و ابن بابویه رحمه اللّه و دیگران به سندهاى معتبر روایت کرده اند که در روز شـهـادت حـضـرت امـیـرالمـؤ منین علیه السّلام صداى شیون از مردم بلند شد و دهشتى عظیم در مردم افتاد مانند روزى که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از جهان برفت و در آن حال پیرمردى اشک ریزان و شتاب کنان بیامد مى گریست و مى گفت :
(اِنـّا للّهِ وَاِنـّا اِلَیـْهِ ر اجِعُونَ) امروز خلافت نبوّت انقطاع یافت پس بیامد و بر دَرِ خانه امـیـرالمـؤ مـنـین علیه السّلام بایستاد و بسیارى از مناقب حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام تـذکـره کـرد و مـردمـان سـاکـت بودند و مى گریستند چون سخن را به پاى آورد، از نظر ناپدید شد مردمان هرچه او را طلب کردند او را نیافتند!(۱۲۶)
مـؤ لّق گوید: که آن پیرمرد حضرت خضر علیه السّلام بود و کلمات او را که به منزله زیـارت حـضـرت امـیرالمؤ منین علیه السّلام است و در روز شهادت آن حضرت ، این احقر در کـتـاب (هـدیـّه ) در بـاب زیـارات آن حـضـرت ذکـر کـردم و ایـن مـخـتـصـر را گـنـجـایش ‍ نقل آن نیست .(۱۲۷)

منتهی الامال//شیخ عباس قمی



۱ـ در تاریخ ولادت آن حضرت گفته شده :
گشته پیدا مثال معنى لفظ

خاته زاد خدا ز بیت اللّه

یـعـنـى چـنـانـچه معنى از لفظ پیدا مى شود امیرالمؤ منین علیه السّلام از خانه خدا پیدا و ظاهر شد
شده تاریخ سال عام الفیل

مبداء لا اِلهِ ا لا اللَّهُ

مـبـداء کـلمـه طـیـّبـه لا اِل هِ اِلا اللّهُ (لام ) اسـت کـه بـه حـسـاب (جـُمـَل ) سـى بـاشـد و ولادت شـریـف آن حـضـرت نـیـز بـعـد از سـى سال از عام الفیل است چنانچه در متن گفته شده .(شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۲ـ (بشاره المصطفى لشیعه المرتضى ) ص ۸ ؛ (حدیقه الشیعه ) ۱/۱۸٫
۳ـ (جلاء العیون ) علامه مجلسى ص ۳۰۶، (بحار الانوار) ۳۵/۱۸ .
۴ـ (روضـه الواعـظـیـن ) فـتـال نیشابورى ۱/۸۱٫
۵ـ (حدیقه الشیعه ) مقدس اردبیلى ۱/۹۳ ـ ۹۴، چاپ انصاریان .
۶ـ ر.ک : (نهج الحق ) علامه حلى ص ۲۴۸ ـ ۲۵۱٫
۷ـ ر.ک : (کشف الیقین ) علامه حلى ص ۴۲ ـ ۷۴٫
۸ـ (شاهنامه فردوسى ) ص ۴، به کوشش : فرشادمهر ، نشر محمد، تهران .
۹ـ (تاریخ الخلفاء) سیوطى ص ۶۶، (کفایه الطّالب ) ص ۲۲۶٫
۱۰ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۱۶ ـ ۳۰٫
۱۱ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ، ص ۲۰۶، خطبه ۱۸۹٫
۱۲ـ (تلخیص الشافى ) شیخ طوسى ۳/۲۲٫
۱۳ـ حکایت ابن جوزى در این مقام به مرتبه اى رسیده که محتاج به ذکر نیست . (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ). (بحارالانوار) ۲۹/۶۴۷
۱۴ـ امـّا حـکـایـت مـقـاتـل بـن سـلیـمـان کـه از جـمـله اجـلّه اعـیـان اهـل سـنـت اسـت از (تـاریـخ ابـن خّلَّکان ) چنین نقل شده که ابراهیم حربى حدیث کرده که روزى مـقـاتل گفت : سَلُونی عَمّادوُنَ الْعَرْش ؛ شخصى به او گفت که چون آدم علیه السّلام حـج گـذاشـت سـر او را کـه تـراشـیـد؟ (جـواب ایـن مـسـاءله بـیـایـد در مـجـلد دوم در ذکـر فـضـائل حـضـرت امـام عـلى النـقـى عـلیـه السـّلام ) مقاتل گفت : این سؤ ال از شما نیست لکن خدا خواست که مرا مبتلا سازد به عجز و ذلّت به سبب عُجْبى که در نفس من به هم رسید.
۱۵ـ و امـّا حـکـایـت واعـظ چـنـیـن است : که در زمان الناصر لدین اللّه العباسى واعظى مشهور به علم رجال و حدیث بود و در پاى منبر او از عارف و عامى مردم بغداد خلقى کـثـیـر جـمـع مـى گـشـت و او حـکـمـاى مـتـاءلّهـیـن و طـلبـه عـلوم عـقـلیـه و اهل کلام را دشمن مى داشت و از همه افزون ، مردم شیعى را بد مى گفت ؛ بزرگان شیعه با هم قرار دادند که مردى را بگمارند هنگامى که واعظ خویشتن را بر سر مَنْبر مى ستاید و شـیعیان را بدگوئى مى نماید از معضلات مسائل و مشکلات و مطالب از وى پرسش کنند و او را شـرمـنـده و در مـیـان مردم رسوا نمایند، از میانه مردى به نام احمد بْن عبدالعزیز را اخـتـیـار نـمـودنـد کـه مـردى شـیـعـى بـود و از عـلم کـلام و مـعـلومـات مـعـتـزله ومـسـائل ادبـیـّه بهره وافى داشت ، یک روز که واعظ بر سر منبر قرار داشت و مردم بسیار نـیـز جمع بودند واعظ آغاز سخن به ذکر صفات قادر ذوالمنن نمود در اثناى وعظ او، احمد بـن عـبـدالعزیز برخاست و از مسائل عقلیّه چیزى چند به قانون متکلّمین از معتزله ، پرسش نـمـود و جـواب هـیـچ یـک را واعـظ نـتـوانـسـت کـه بـگـویـد لاجـرم بـه طـریـق مـحـاجـّه و جدل کلمات خطابه و الفاظ مُسَجَّع و مُقَفّى سخنى چند بر هم مى بافت و مى پرداخت و در پایان کار این کلمات بگفت : اَعْیُنُ الْمُعتَزَلَهِ حُولٌ وَاَصْو اتى فى مَس امِعِهم طُبُولٌ وَکَلامى فـی اءَفـْئِدَتـِهـِمْ نـُصـُولٌ ی ا مـَنْ بـِالاعـتـِز الِ وَیـْحـَکَ کـَمْ تـَحـُومُ وَتـَجـُولُ حـَوْل مـَنْ لا یُدْرِکُهُ الْعُقُولُ کَمْ اَقْولُ کَمْ اَقْولُ خَلّوُا ه ذا الْفُضُولَ؛ یعنى چشمهاى معتزله دو بـیـن و اَحـْول اسـت و بـانـگ مـن در گـوش ایـشـان مـانـنـد طـبـل بـى اثـر است و سخنان من در دلهاى ایشان مانند پیکان تیر کار مى کند، اى کسى که بـر قـانـون اعـتـزال مـى روى واى بـر تـو چـه قـدر دَوْر مـى زنـى و جـولان مـى کـنـى حول کسى را که عُقلا از درک او عاجزند و چند در تفهیم آن همى گوئى من مى گویم من مى گویم (آنگاه گفت ) دست از این فضولى ها بردارید.
مـردمـان چـون ایـن عـبارات مسجع و چرب زبانى را از واعظ دیدند اغلوطه خوردند و احمد را بـانـگ زدنـد کـه خـاموش باش واعظ شاد شد و طربناک و آغاز شطاحى نهاد کَرَّهً بَعْدَ کَرَّهٍ همى گفت : سَلُونى قَبْلَ اءنْ تَفْقِدونى ؛ احمد دیگر باره برخاست و گفت :
اى شیخ ! این چه سخن است که مى گوئى هیچ کس به این کلمه تَنَطُّق نکرده است مگر على بن ابى طالب علیه السّلام و تمام خبر معلوم است و از ذکر تمام خبر این سخن را اراده کرد که آن حضرت فرمود: لا یَقُولُه ا بَعْدی اِلاّ مُدَّع کَذّابٌ؛ واعظ هنوز شاد خاطر و طربناک بود و در پـاسـخ احـمـد هـمـى خـواسـت کـه بـنـمـایـد کـه مـن عـلم رجـال را نـیـز بـه کـمال دانم گفت : کدام على بن ابى طالب ؟ آیا على بن ابى طالب بن المـبـارک النیشابورى را گوئى یا على بن ابى طالب بن اسحاق المروزى یا ابن عثمان القـیـروانـى یـا ابـن سلیمان الرازى ، هفت یا هشت علىّ بن ابى طالب از رُواه احادیث شمار کرد.
ایـن وقـت احـمـد بـن العـزیـز بـرخـاسـت و دو تـن دیگر نیز از یمین و یسار به حمایت احمد بـرخـاستند و دل به مرگ نهادند، پس احمد گفت : اى شیخ ! آهسته باش گوینده این سخن عـلىّ بـن ابـى طـالب علیه السّلام شوهر حضرت فاطمه علیهاالسّلام سیّده نساء عالمیان اسـت اگـر هـنـوز نـمـى شـنـاسـى روشـنـتـر بـگـویـم صـاحـب ایـن قـول آن کـس اسـت کـه وقـتـى مـحـمد بن عبداللّه صلى اللّه علیه و آله در میان اصحاب عقد بـرادرى بـبـسـت او را بـرادر خـویش خواند مُسَجَّل فرمود که على نظیر من است آیا مکانت و مـنـزلت او را هـیچ نشنیدى و مقام رفیع و محلّ منیع او را هیچ ندانستى ؟! واعظ خواست احمد را جـواب گـویـد، آن دیـگـرى از جانب یمین بانگ زد که اى شیخ ! ساکت باش در اسامى مردم محمد بن عبداللّه بسیار است لکن آن کس دیگر است که خداوند در شاءن او فرماید:
م اضَلَّ ص احِبُکُمْ وَم ا غَوى وَم ا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلا وَحْىٌ یُوحى .
و هـمـچـنـان على بن ابى طالب در میان اسامى بسیار است لکن آن کس دیگر است که صاحب شریعت در حق او فرمود: اَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَهِ ه اروُن مِنْ موسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدی ؛
یـعـنى تو وصىّ من هستى و خلیفه من هستى و از براى من چنانى که هارون از براى موسى بـود مگر آنکه پیغمبرى نیست بعد من . هان اى شیخ ! دانسته باش که اسامى بسیار است و کُنْیَت فراوان لکن هر کس را باید به جاى خود شناخت . واعظ روى به جانب او آورد تا او را پـاسخى گوید که آن دیگرى از جانب یسار بانگ زد که اى شیخ ! چندان بیهوده مگوى تو مرد جاهلى باشى و اگر على بن ابى طالب علیه السّلام را نشناسى معذور باشى و این شعر بگفت :
وَاِذ ا خَفیتُ عَلَى الْغَبِىّ فَع اذِرٌ

اَنْ لا تَر انی مُقْلَهٌ عَمْی آءٌ

حاصل مضمون آنکه
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

ایـن وقـت مـجـلس مـضطرب گشت ، عامّه درهم افتادند و سر و مغز یکدیگر با مشت بکوفتند، سـرهـا بـرهـنـه گـشـت و جـامـه هـا بـر تـن چـاک شـد، واعـظ هـول زده از مـنـبـر فـرود آمـد و او را بـه خـانـه بردند در به روى او ببستند. این خبر به دربـار خـلیفه رسید ملازمان سلطان درآمدند و مردم را از جنگ و جوش بازداشتند نماز دیگر النـاصـرلدین اللّه فرمان کرد تا احمد و آن دو نفر دیگر را ماءخوذ داشته محبوس نمودند پـس ‍ از تـسـکین فتنه ها رها دادند. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ). (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱۳/۱۰۷ ـ ۱۰۹
۱۶ـ (بحارالانوار) ۵۷/۳۳۶٫
۱۷ـ (کشف الیقین ) علامه حلّى ص ۵۶٫
۱۸ـ سوره آل عمران (۳)، آیه ۶۱٫
۱۹ـ (تفسیر فخر رازى ) ۸/۸۱، مساءله پنجم .
۲۰ـ (مناقب آل ابى طالب ) ابن شهر آشوب ۲/۲۴۷٫
۲۱ـ (مناقب آل ابى طالب ) ابن شهر آشوب ۲/۲۴۷٫
۲۲ـ سوره بقره (۲) ، آیه ۲۷۴٫
۲۳ـ (کشف الیقین ) علامه حلى ص ۸۷٫
۲۴ـ (ارشاد شیخ مفید) ۲/۱۴۱ ـ ۱۴۲٫
۲۵ـ (کشف الیقین ) علامه حلى ص ۸۵ ـ ۸۸٫
۲۶ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۳۱۸ ، نامه ۴۵٫
۲۷ـ (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۴۷٫
۲۸ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۲۸۴، نامه ۲۲٫
۲۹ـ ر.ک : (کشف الیقین ) علاّمه حلّى ص ۱۱۸ ـ ۱۱۲٫
۳۰ـ ر.ک : (الجـمـل ) شـیـخ مـفـیـد؛ (وقـعـه صـفّین ) نصر بن مزاحم مِنقرى ؛ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۲۳٫
۳۱ـ (روضات الجنّات ) ۴/۳۳، چاپ بیروت .
۳۲ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۲۵٫
۳۳ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۲۵٫
۳۴ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۳۰ .
۳۵ـ (الاستیعاب ) ۳/۱۰۹۱ تحقیق : البجاوى .
۳۶ـ (بحارالانوار) ۴۳/۱۳۳٫
۳۷ـ (الاستیعاب ) ۳/۱۰۹۵٫
۳۸ـ (دفـاع از تـشـیـّع ) تـرجـمـه الفـصـول المـخـتـاره شـیـخ مـفید ص ۴۸۹؛ این اشعاربه افراد مختلفى منسوب شده ، جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به (دفاع از تشیّع ).
۳۹ـ (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۹ ـ ۳۰ .
۴۰ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۲۴ ـ ۲۵ .
۴۱ـ ماءخذ پیشین
۴۲ـ (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۸۴ .
۴۳ـ (شرح نهج البلاغه ) ابن ابى الحدید ۱/۲۰۵ .
۴۴ـ یکى از شبهاى مشهور جنگ صِفّین است .
۴۵ـ حـکـایـت دریدن آن حضرت قماط را: چنان است که جماعتى حدیث کرده اند از فـاطـمه مادر آن جناب که فرمود: چون على علیه السّلام متولّد شد او را در قماط پیچیده و سـخـت بـبـستم ، على علیه السّلام قوت کرد و او را پاره ساخت ! من قماط را دو لایه و سه لایـه نـمـودم او را پاره همى نمود تا گاهى که شش لایه کردم پارچه بعضى از حریر و بـعـضى از چرم بود چون آن حضرت را در لاى آن قماط ببستم باز قوّت نموده آن قماط را پـاره کـرد آنـگاه گفت : اى مادر! دستهاى مرا مبند که مى خواهم با انگشتان خود از براى حق تـعـالى تـبـصـبص و تضرّع و ابتهال کنم . ( شیخ عباس ‍ قمى رحمه اللّه ) (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۲۳
۴۶ـ در بـاب قـُطـْب رَحـى : و مجمل آن حدیث چنین است که وقتى خالد با لشکر خـویـش امـیـرالمـؤ مـنـین علیه السّلام را در اراضى خود دیدار کرد و اراده جسارتى نمود،آن جـنـاب او را از اسـب پـیـاده کرد و او را کشانید به جانب آسیاى حارث بن کلده و میله آهنین آن سنگ را بیرون کرد و مثل طوقى بر گردن او کرد و اصحاب خالد تمام از او بترسیدند و خـالد نـیـز آن جناب را قسم داد که مرا رها کن ، پس حضرت او را رها کرد در حالتى که آن میله آهنین به گردن او بود مثل قلاّده و نزد ابوبکر رفت آهنگران را فرمان کرد تا او را از گـردن خـالد بـیـرون کـنند، گفتند ممکن نیست مگر آنکه به آتش برده شود و خالد را تاب حدید محماه نیست و هلاک خواهد شد و پیوسته آن قلاّده آهنین در گردن خالد بود و مردم از او مـى خـنـدیـدنـد تـا حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام از سفر خویش مراجعت فرمود پس به نـزد آن حـضـرت رفـتـنـد و شـفـاعـت خـالد نـمـودنـد آن حـضـرت قـبـول فـرمـود و آن طـوق آهـن را مـثل خمیر قطعه کرد و بر زمین ریخت ! (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۲۵
امـا قـصـّه فشار دادن آن حضرت خالد را به دو انگشت سَبّابه و وُسْط ى ، معروف است در قضیّه ماءمور شدن خالد به کشتن آن حضرت ، پس خالد تصمیم عزم نمود و با شمشیر به مـسـجـد آمـد و در نـزد آن حـضـرت مـشغول نماز شد تا پس از سلام ابى بکر آن حضرت را بـکـشـد، ابوبکر در تشهّد نماز فکر بسیارى در این امر نموده پیوسته تشهّد را مکرّر مى کـرد تـا نـزدیـک شد که آفتاب طالع شود آنگاه پیش از سلام گفت : اى خالد! مکن آنچه را که ماءمورى و سلام نماز را داد؛ حضرت پس از نماز از خالد پرسید به چه ماءمور بودى ؟ گـفـت : آنـکـه گـردنـت بزنم ، فرمود: مى کردى ؟ گفت : بلى به خدا سوگند اگر مرا نـهـى نـمى کرد. پس حضرت او را گرفته بر زمین زد و موافق روایات دیگر او را با دو انـگشت وُسْطى و سَبّابه فشارى داد که خالد در جامه خود پلیدى کرد و نزدیک به هلاکت رسید، پس آن حضرت به شفاعت عباس عموى خویش دست از او برداشت . الخ . ( شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه ). (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۲۶، تحقیق : دکتر بقاعى
۴۷ـ فـقـیـر گـویـد: کـه تـفـصـیـل ایـن مـعـجـزه در مـجـلّد دوّم در احـوال حـضـرت امـام رضـاعـلیه السّلام بیاید. و مرحوم ملا محمّد طاهر به این مطلب اشاره فرموده در شعر خود:
بُوَد امام امیرى که کند سنگ گران

از روى چشمه به تاءیید حضرت جبّار

به گوش راهب دیر این قضیّه چون برسید

برون دوید شتابان زمعبد کفّار

فتاد چون نظرش بر رخ على بنمود

به دین احمد مختار در زمان اقرار

برفت از پى آن شاه از سر اخلاص

نمود در قدمش نقد جان خود ایثار

۴۸ـ (مناقب آل ابى طالب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۳۳ ـ ۳۳۴ .
۴۹ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص (لب ).
۵۰ـ حـدیـث شـیـر و جـویریه چنان است : که حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام بـه او فـرمـود هـنـگـامـى کـه عـازم خروج به سفر شده بود که اى جویریه در عرض راه شـیـرى بـا تو دچار خواهد شد عرض کرد: تدبیر چیست که از او سلامت جویم ؟ فرمود: او را سـلام بـرسـان و بگو که امیرالمؤ منین علیه السّلام مرا از آسیب تو امان داده است ؛ پس جویریه بیرون شد و چون در اثناى راه شیر را ملاقات کرد سلام رسانید و امان خویش را از حضرت امیرعلیه السّلام بگفت چون شیر این بشنید روى برتافت و همهمه کرد و برفت ، چـون جـویـریـه از سـفـر مـراجـعـت کـرد حـکـایـت شـیـر را بـراى آن حـضـرت نـقل نمود آن جناب فرمود که شیر ترا گفت که وصى محمد صلى اللّه علیه و آله را از من سلام برسان و از دست مبارک پنج عقد شمرده یعنى پنج مرتبه سلام رسانید و به طریق دیـگـر نـیـز ایـن قـضیّه نقل شده لکن این نقل موافق روایت حضرت باقرعلیه السّلام بود. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ) (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۴۰
۵۱ـ قـضیّه ثعب ان : چنان است که روزى حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام بر مـنـبـرکوفه خطبه مى خواند که ثعبانى از نزد منبر ظاهر شد و به آهنگ امیرالمؤ منین علیه السـّلام بـرفراز شد مردمان ترسیدند و مهیّاى دفع آن شدند، حضرت اشاره کرد که به حـال خود باشید؛ پس آن ثعبان به نزدیک آن حضرت شد حضرت سر را به جانب او برد و او دهـان خـود را بـر گـوش آن حـضـرت نـهـاد وصـیـحـه زد و از مـکـان خـود نـازل شـد و مـردم سـاکـت و مـتحیّر بودند و امیرالمؤ منین علیه السّلام لبهاى مبارک خود را حـرکـت داد و آن ثـعـبان اصغاء مى کرد و پائین شده و از دیده ها غایب گشت چنانچه گوئى زمـیـن او را بـلع کرد، پس امیرالمؤ منین علیه السّلام رجوع به خطبه خویش نمود و بعد از فـراغ از خـطـبـه و نـزول از مـنـبـر، مـردم نـزد آن جـاب جـمـع شـدنـد و از حـال ثـعبان پرسش کردند؛ فرمود که حاکمى بود از حُکّام جنّیان قضیّه بر او مشتبه شده بود نزد من آمد و از من استفهام کرد من حکم را یاد او دادم دعا کرد و رفت .
و بدین مطلب اشاره کرده مرحوم ملاّ محمّد طاهر در شعر خود:
بود خلیفه حقّ آنکه بر سر منبر

جواب مشکل ثعبان دهد سلیمان وار

نه جاهلى که چو مشکل شد بر او وارد

زننگ جهل بر او پیچها زدى چون مار

۵۲ـ تـکـلم خـبـرى کـه مـارمـاهـى باشد چنان است که امیرالمؤ منین علیه السّلام روزى در کـنـار فـرات آمـد و ایـسـتـاد و فـرمـود: یـا هناش ! مارماهى سر از آب بیرون کرد حـضـرت فـرمـود: کـیـسـتـى ؟ عـرض کـرد: مـن از اُمـّت بـنـى اسـرائیـل ام کـه ولایـت شـمـا را قـبول نکردم مسخ شدم و بدین صورت درآمدم . (شیخ عباس قمى ).
۵۳ـ قضیه برداشتن کلاغ کفش آن حضرت را: چنان است که صاحب (اَغانى ) از مداینى نقل کرده که یک روز سیّد حمیرى سوار بر اسب در کناسه کوفه بایستاد و گفت : اگـر کـسـى در فـضـیلت على علیه السّلام حدیثى گوید که من آن را نشنیده باشم و به شـعـر درنـیـاورده بـاشـم ، اسـب خویش را با آنچه با من است عطا کنم . جماعتى که حاضر بـودنـد حـدیـث از فـضائل على علیه السّلام کردند و سیّد شعرهاى خویش را که موافق آن حـدیـث بـوده انـشـاد مـى کـرد تـا آنـکـه مـردى روایـت کـرد از ابوالرّعل مرادى که گفت : حاضر خدمت حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام شدم و آن حضرت خـُفّ خـویـش را از بـراى نماز بیرون کرد در زمان مارى میان آن رفت پس چون فارغ شد و کفش خویش را طلبید غرابى از هوا به زیر آمد و آن خُفّ را به منقار گرفت و به هوا برد و از فـراز به زمین افکند آن مار از خُفّ بیرون آمد. سیّد حمیرى گفت که تاکنون این حدیث را نـشـنـیـده بـودم پـس اسـب خـود را و آنـچه به او وعده کرده عطا کرد و اشعار متضمّن این فضیلت انشاد کرد که صدر آنها این شعر است :
اَلا یاقَوم للعَجَب الْعُج اب

لِخفِّ اَبى الحُسَیْن وَللجِب ابِ

(مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۴۳
۵۴ـ حـکایت مرد آذربایجانى چنان است : که آن مرد روزى به خدمت امیرالمؤ منین عـلیـه السـّلام آمد و عرض کرد که مرا شترى سرکش و شموش ‍ است که به هیچ نوع منقاد نمى شود. فرمود: چون بازشوى برو در آن موضعى که شتر صعب تو در آنجا است و این دعـا بـخوان : اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَیْکَ الخ آن مرد مراجعت کرد و به این دعا شتر خود را رام سـاخـت و سـال دیگر بر آن نشست و به خدمت امیرالمؤ منین علیه السّلام آمد از آن پیش سخن کـه گـویـد امـیرالمؤ منین علیه السّلام حکایت رام شدن شتر را به همان نحوکه واقع شده بـود تـقـریـر فـرمـود عـرض کـرد چـنـان مـى نماید که نزد من حاضر بودى و معاینه مى فرمودى .(مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۴۷
۵۵ـ حـکـایـت مـرد یـهودى چنان است : که ابواسحاق سبیعى و حارث اعور روایت کـرده انـد کـه پـیـرمـدى را در کـوفـه دیـدیـم کـه مـى گـریـسـت و مـى گـفـت : صـد سـال روزگـار بـه سـر بـردم وجـز ساعتى عدل ندیدم گفت : چگونه بود؟ گفت : من حجر حـِمـْیَریم و بر دین یهودان بودم از بهر ابتیاع اطعام به کوفه آمدم چون به قبّه که نام مـوضـعـى اسـت در کـوفـه رسـیـدم مـالهاى من مفقود شد به نزدیک اشتر نَخَعى رفتم قصّه خـویـش بـگـفتم ، اشتر مرا به نزد امیرالمؤ منین علیه السّلام برد آن حضرت چون مرا دید فرمود: یا اخا الیهود علم بلایا و منایا و ما کان و مایکون به نزد ما است من بگویم تو از بـهـر چـه آمـدى یـا تـو مـرا خـبـر مـى دهـى ؟ گـفـتـم بـلکـه تـو بـگوى . فرمود: مردم جن مـال تـو را در قـبـه ربـودنـد الحـال چـه مـى خـواهـى ؟ گـفـتـم : اگـر تـفـضـّل کـنـى بر من و مالم را به من برسانى مسلمان شوم ؛ پس مرا خواست و مرا با خود بـرد بـه قـبـّه کـوفـه و دو رکـعـت نـماز گزارد و دعائى نمود پس قرائت فرمود: یُرْسَلُ عَلَیْکُم ا شُو اظُ مِنْ نارٍ وَنْحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ… سوره الرحمان ، آیه ۳۵ آنگاه فرمود: اى مـعـشـر جنّ! شما با من بیعت کردید و پیمان نهادید این چه نکوهیده کارى است که مرتکب شدید. ناگاه دیدم مالم از قبّه برون شد، در زمان شهادت گفتم و ایمان آوردم و اکنون که وارد کـوفـه شـدم آن حـضرت مقتول شده گریه ام از آن است . ابن عقده گفته که آن مرد از قلاع مدینه بود.(مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۴۲
۵۶ـ ر.ک : (مناقب آل ابى طالب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۲۳ ـ ۳۵۲ .
۵۷ـ ر.ک : (مناقب آل ابى طالب ) ۲/۳۵۳ .
۵۸ـ ر.ک : (مناقب آل ابى طالب )۲/۳۶۰ .

۵۹ـ طلا کردن آن جناب کلوخ را: و قضیّه آن چنان است که مردى منافق از مؤ منى مـالى طـلب داشـت و از او طلبکارى مى کرد، امیرالمؤ منین علیه السّلام براى او دعائى کرد آنگاه او را امر کرد تا سنگى و کلوخى از زمین برگیرد و به حضرت دهد، چون آن حضرت آن حـَجـَر و مـدر را گـرفـت در دست او طلاى احمر شد و به آن مرد عطا کرد، پس آن مرد دین خـویـش را از آن ادا کـرد و زیاده از صد هزار درهم براى او به جاى ماند. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ). (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۶۲
۶۰ـ ر.ک : (مناقب آل ابى طالب ) ۲/۳۵۳ ـ ۳۷۲ .
۶۱ـ ر.ک : ماءخذ پیشین ۲/۳۷۲ ـ ۳۷۵ .
۶۲ـ مـسـجـد ردّ شـمـس چـون در جـنـب حـلّه واقـع شـده و اهـل حـلّه نـیـز هـمـیـشـه چـون غـالبـا از امـامـیـّه و مـخـلصـیـن اهل بیت بوده اند، آن مسجد را همیشه معمور و آباد داشته اند بخلاف مسجد جمجمه که در کنار افتاده و از عبور و مرور شیعه دور است لهذا متروک و مهجور شده اندک اندک اسمش هم از میان رفـت بـا آنـکـه جـمـعى از بزرگان علماء مانند ابن شهر آشوب و قطب راوندى و ابن حمزه طـوسـى و غـیـر هـم ، ایـن مـسـجـد شـریـف را در بـاب مـعـجـزات و فضائل امیرالمؤ منین علیه السّلام ذکر کرده اند و شیخ ما علاّمه نورى طاب ثراه در اواخر عـمر خویش وقتى به جهت استکشاف امر این مسجد شریف به جانب حلّه سفر کرد و به زحمت شدیدى در قریه جمجمه که نزدیک حلّه واقع است و در آنجا قبر امامزاده معروف به عمران فـرزنـد امـیرالمؤ منین علیه السّلام واقع است موضع مسجد جمجمه را در باغ آخر قریه از طـرف شـرق پـیـدا نـمـود، و پـیـرمـردان قـریـه از پـیـرمـردان سـابـق نـقـل کـرده انـد کـه قـبـّه آن مـسـجـد را درک کـرده بـودنـد و از مـسـلّمـات اهل آنجا بوده که اگر کسى از آجر اساس آن قبّه که فعلاً معلوم است برداشته و جزء خانه یـا چـاه آب خـود نـمـوده هر دو خراب شده لهذا کسى را جرئت برداشتن آجر آن نیست و اساس بـنـاء مـسـجـد آن مـعـلوم گـشـت بـعـد از آنـکـه خـاکـهـاى آنـجـا را برداشته اند لکن تا به حـال کـسـى در صـدد تـعـمـیـر آن بـرنـیـامـده امـیـد مـى رود کـه بـعـضـى از اهل ثروت که پیوسته در ترویج دین و تشیید مبانى شرع همراهى دارند عِرق غیرت دینى و عـصـبـیـت مذهبى او را محرّک شود تنها یا به اعانت و شراکت راغبین در خیر اقدام نموده این خـانه خراب خداوند را آباد و مُصَلاى امیرالمؤ منین علیه السّلام را معمور و کلمات محو شده آن کـلّه پـوسـیـده را زنـده و مـعـجزه امیرالمؤ منین علیه السّلام را پاینده و جماعت شیعیان را مـفـتـخـر و سـرافـراز نـمـایند و از زراعت بانضارت اِنَّما یَعْمُرُ مَس اجِدَ اللّهِ توشه براى آخرت خویش بردارند. و سالهاى سال اسم خود را باقى و خود را زنده بدارند:
نمرد آنکه ماند پس از وى به جاى

پل و برکه و خان و مهمان سراى

۶۳ـ (تـحـیـّه الزّائر) مـحـدّث نـورى ص ۲۰۹، چـاپ سـال ۱۳۲۷ ه‍ ق ، تـهـران ، (هـدیـه الزّائریـن ) مـحـدّث قـمـى ص ۵۰، چـاپ سال ۱۳۴۳ه‍ ق ، تبریز.
۶۴ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۷۲ ـ ۳۷۳ .
۶۵ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۷۳ .
۶۶ـ حـدیث تعذیب حارث چنان است : که ثَعْلَبى روایت کرده است که از سفیان بن عیینه پرسیدند از تفسیر قوله تعالى سَاَلَ س آئِلٌ که در حق کدام کس وارد شده ؟ گفت کـه سـؤ ال کـردى مـرا از چـیـزى کـه پـیـش از تـو کـسـى سـؤ ال نـکـرده ، پـدرم مرا خبر داد که جناب جعفر صادق علیه السّلام از پدرش روایت کرده که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله به غدیر خم وارد شدند ندا کرد مردم را و چون مـردم جـمـع شـدند دست على بن ابى طالب علیه السّلام را گرفت و گفت : مَنْ کُنْتُ مَوْلا ه فـَعَلِىٌ مَوْلاهُ این امر شایع شد و خبر به شهرها رسید، حارث بن نعمان فِهْرى سوار بر نـاقـه شـد آمـد بـه سـوى حـضرت رسول صلى اللّه علیه و آله در ابطح به آن حضرت رسـید، پس از شتر خویش فرود آمد و او را عقال بست و به خدمت آن حضرت رسید در وقتى کـه آن جـنـاب در مـیـان صـحـابه جاى داشت پس گفت : یا محمد صلى اللّه علیه و آله ! امر کـردى مـا را از جـانـب خـدا کـه شـهـادت بـه وحـدانـیـّت خـدا و رسـالت تـو دهـیـم پـس قـبـول کـردیـم آن را از تـو، و امـر کـردى مـا را کـه پـنـج نـمـاز بـگـزاریـم قـبـول کـردیـم و امـر کـردى کـه زکـات بـدهـیـم قـبـول کـردیـم و امـر کردى که حج بکنیم قـبـول کـردیـم ، پـس بـه ایـنها اکتفا نکردى و راضى نشدى تا آنکه گرفتى دو بازوى پسر عَمَّت را و بلند کردى او را و بر ما زیادتى دادى او را و گفتى هر که من مولاى اویم پـس عـلى مـولاى او اسـت پس آیا این امر از جانب تو است یا از جانب خداوند عزوجلّ؟ حضرت فـرمـود کـه سـوگند یاد مى کنم به حقّ آن خدائى که بجز او خداى به حقّى نیست که این یـعـنـى تـفـضـیـل على علیه السّلام بر شما از جانب حق تعالى است . پس حارث به سوى راحـله خـویـش روانـه شد در حالتى که مى گفت : بار الها! اگر آنچه محمّد مى گوید حق اسـت پـس بـبـاران مـا را سـنـگ از آسـمـان یا بیاور ما را عذاب دردناک ؛ هنوز به راحله خود نـرسـیـده بـود کـه حـق تـعـالى او را هـدف سنگى نمود آن سنگ بر فَرقْش فرود آمد و از دُبـُرش بـیـرون شـد و او را بـکـشـت . پـس حـق تـعـالى نازل فرمود: سَاَلَ س آئِلٌ بِعَذابٍ و اقِعٍ لِلْک افِرینَ لَیْسَ لَهُ د افِعٌ.
و جماعتى بسیار از اساطین ائمّه سُنیّه در کتب خود این حدیث را ایراد کرده اند و جیکانى نیز این حدیث را از حذیفه الیمان ایراد کرده است و (اَبْطَح ) در این روایت ابطح مکّه مراد نیست ؛ چـه آنـکـه ابـطـح مـنـحـصـر در ابـطـح مـکّه نیست بلکه به معنى وادى پهنى است که جاى سـیـل و مـحـلّ سـنـگـریزه هاى باریک باشد، و به همین ملاحظه ابطح مکّه را بطحا و ابطح گـویـنـد نه آنکه از اَعلام شخصیّه باشد، و ائمّه علم لغت به این معنى تصریح نموده اند بـعـلاوه اطـلاقـات عـلماء و اشعار عرب عربآء استعمال ابطح را در این معنى و در وجه هفتم شـعـر ابـن الصـّیـفـى کـه شـاهـد بر این مدّعى است مذکور شد؛ پس اعتراض ابن تیمیّه را وقـعـى نـبـاشـد و هـمچنین سایر خرافات او در قدح این روایت به اینکه سوره س ائِلٌ مکیّه اسـت و جـوابـش آنـکـه در ایـنـجـا حـمـل بـر تـعـدّد نـزول اسـت چـنـانـکـه ایـن احـتـمـال را عـلماء اهل سنّت در بسیارى از مواضع ذکر مى کنند، سیوطى در (کتاب اتقان ) گفته :
(النـّوع الح ادى عـشـر م ا تـکـرّر نـزولهُ صـَرَحَ جـَم اعـهُ مـن المتقدّمین والْمُتاخِرین بانّ مِنَ القرآن م ا تَکَرّر نُزُولهُ)
سـپـس سـیـوطـى از ابـن الحـصـان مـواضع بسیار نقل کرده که سوره و آیات قرآنى در آن تـکـرار یـافـتـه و امـّا اسـتدلال ابن تیمیّه بر نفى تعذیب حارث به آیه مبارکه ( م ا کانَ اللّهُ لِیـُعـَذِّبَهُمْ وَاَنْتَ فیهِم ) سوره انفال ، آیه ۳۳ جوابش آنکه نفى تعذیب على الاطلاق مراد نیست و حق تعالى از پس این آیه فرمود. (وَم آلَهُم اَلاّ یُعَذِّبَهُمُ اللّهُ…) فخر رازى در تفسیر گفته : (وَکانَ الْمَعْنى انّه یُعَذَبُهُم اِذا خَرَجَ الرَّسُولُ مِنْ بَیْنِهِمْ ثُمَ اخْتَلَفوا فى ه ذا الْعَذ اب فَق الَ بَعْضُهُمْ لَحِقَهُمْ ه ذا الْعَذابُ الْمُتَوعّد بِه یَوْمَ بَدْر وَقیلَ بَلْ یَوْمَ فَتح مکّه الخ . (تفسیر فخر رازى ) ۱۵/۱۵۹
و تـمـثـیـل تـعـذیـب حـارث بـه تـعـذیـب اصـحـاب فـیـل مـحـض تـخـدیـع و تـسویل است چه یک کس را بر جماعتى قیاس نتوان کرد و همچنین امرى را که دواعى یا خفاء و کـتـمـان اسـت در آن بـه امـرى کـه تـوفـّر دواعـى اسـت بـر نـقـل آن و ایـن جـواب مـجـمـلى اسـت از خـرافـات (مـنـهـاج السـّنـیـه ) و تفصیل در (فیض قدیر) است . (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
(۱و ۲)- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۹۱ .
۶۸ـ سوره صف (۶۱)، آیه ۸٫
۶۹ـ قـالَ السـیـّدُ مـحـمـّد اشـرف مـؤ لّف (فـضـائل السـّادات ) و فـى کـتـاب (سـیاده الاشراف لبعض الاعلام من الاشراف ) و ممّا یـرغـم انـف الحـسود ما اشتهر انّه لمّا قتل الحسین علیه السّلام کان فى بنى امیّه اثنى عشر الف ولد مـهـورهـم مـن الذَّهـَب والفـِضَّه و لم یـکن للحسین علیه السّلام الاّ ابنه على علیه السـّلام و الان قَلَّ ان یوجد بلدٌ او قریهٌ ولا یوجد فیها جَمّ غفیر و جمع کثیر من الحُسینیّن و لم یـبـق مـن بـنـى امـیّه من ینستفخ النّار بل فنواعن بکره اَبیهم و بذاک ردّ اللّه تعالى على عمرو بن العاص بقوله جلّ شاءنه (اِنَّ ش انِئَکَ هُوَ الاَبْتَر) حیث عابه صلى اللّه علیه و آله عمرو بن العاص باءنّه ابتر منقطع النّسل انتهى .
سـبـط ابـن جـوزى در (تـذکـره ) نـقل نموده که واقدى گفته : منصُور عبّاسى بیست تن از فرزندان امام حسین علیه السّلام را در سردابى حبس کرد در زیر زمین که پیوسته تاریک بـود و شـب روز معلوم نبود و در آن سرداب چاهى و مبالى نبود که بتوان قضاء حاجت نمود لاجـرم سـادات حـَسـَنـى در همان محبس بول و غایط مى نمودند پس رایحه آنها منتشر شد و بـر ایـشـان سـخت مى گذشت و پیوسته قدمهاى ایشان وَرَم مى کرد و بر ایشان به نهایت سـخـتـى امـر مـى گـذشـت و اگـر کـسى از ایشان مى مرد مدفون نمى گشت و آنها که زنده بـودنـد او را مـى نـگـریـسـتـنـد و مـى گـریستند تا تمام هلاک شدند و به روایت طبرى از تشنگى مردند؛ اءلا لَعْنَهُ اللّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظّالِمینَ. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۷۰ـ ر.ک : (بحارالانوار) ۴۲/۲۰ .
۷۱ـ این شماره ها ترتیب خلفاى بنى عباس است (مصحّح ).
۷۲ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۱۰ ـ ۳۱۱٫
۷۳ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۴۲، خطبه ۴۷٫
۷۴ـ ر.ک ؛ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۳۰۶ ـ ۳۰۸٫
۷۵ـ ماءخذ پیشین
۷۶ـ (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۱۶، خطبه ۱۳٫
۷۷ـ (بحارالانوار) ۳۳/۱۵۷ .
۷۸ـ (الجمل ) شیخ مفید ص ۳۹۰٫
۷۹ـ (الجمل ) شیخ مفید ص ۳۸۴٫
۸۰ـ (شـواهـد النـبـوّه ) جـامـى ص ۱۶۷ ـ ۱۶۸، (حـلیـه الاولیـاء) ابونُعیم ۵/۲۶، (اُسـد الغـابه ) ۲/۳۰۷، (مناقب ابن مغازلى ) ص ۲۰ ـ ۲۶، (اءنساب الاشراف ) ۲/۳۵۷، (تـاریـخ ابـن کـثـیـر) ۷/۳۸۴، ذیـل حـوادث سـال چـهـل ه‍ ق . هـمچنین مراجعه شود به (فیض القدیر) که در چهارصد و شصت صفحه توسط دفتر تبلیغات اسلامى قم چاپ شده است .
۸۱ـ سوره تحریم (۶۶)، آیه ۴٫
۸۲ـ ر.ک : (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۹۴ ـ ۱۰۸٫
۸۳ـ ر.ک : (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۱۹۲ ـ ۲۱۶ .
۸۴ـ قـائل ایـن اشـعـار (ابـن شـهـر آشوب ) است . (مناقب ) ابن شهر آشوب ۲/۱۷۵، تـحـقـیـق : دکـتـر بـقاعى .
۸۵ـ اشاره است به حدیث نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم : علىُّ خَیْرُ الْبَشَر مَنْ اَبى فَقَدْ کَفَرَ. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۸۶ـ اشـاره اسـت بـه غـزوه بـدر و ایـن جـنگى بود که دین اسلام به آن قوّت گرفت و لشکر اسلام سیصد و سیزده تن بودند موافق عدد جیش . (محدّث قمى رحمه اللّه )
۸۷ـ رد قول بـعـضـى حـکـمـاء اسـت کـه گـویـنـد خـرق آسـمـان یـعـنـى پـاره شـدن مُحال است .
۸۸ـ اشـاره است به آنکه امیرالمؤ منین علیه السّلام پا بر دوش پیغمبر صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم گـذاشـت و بـر بـام کعبه رفته بتها را بر زمین افکند و شکست . (محدث قمى رحمه اللّه ).
۸۹ـ اشـاره اسـت بـه آنـکه امیرعلیه السّلام در رکوع نماز انگشتر خود را به سائل داد حق تعالى در شاءنش فرستاد (اِنَّم ا وَلیُّکُمُ اللّهُ وَرَسولُهُ…) (محدث قمى رحمه اللّه ).
۹۰ـ اشـاره اسـت بـه آنـکـه چـون آیـه (وَانـْذِرْ عـَشـیـرَتـَکَ الاَقـْرَبـیـنَ) نـازل شـد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم خـویـشـان خـود را کـه چـهـل نفر بودند از آل عبدالمطّلب جمع فرمود و ایشان را به اندک طعامى و شیرى سیر و سیراب فرمود و فرمود به ایشان که کیست با من برادرى کند و اعانت من نماید تا بعد از مـن خـلیفه و وصى من باشد سه دفعه این را فرمود و جز على علیه السّلام هیچ کس جواب نداد و قبول نکرد. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۹۱ـ اشـاره اسـت بـه حـدیث اَنْتَ مِنّى بِمَنْزلَهِ ه ارُونَ مِنْ مُوسى اِلا اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدی (قمى رحمه اللّه ).
۹۲ـ اشاره به آیه (اَنْفُسَن ا) است در مباهله (محدث قمى رحمه اللّه ).
۹۳ـ اشـاره اسـت بـه آیـه (اَنـْتَ مـُنـْذِرٌ وَلِکـُلِّ قـَوْمٍ ه ادٍ) کـه عـلمـاء نقل کرده اند که مراد از هادى ، على علیه السّلام است . (قمى رحمه اللّه )
۹۴ـ اشـاره اسـت بـه حـدیـث ثـقـلیـن کـه شـیـعـه و سـنـى نـقـل کـرده انـد که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که اى مردمان من مى گـذارم در میان شما دو چیز نفیس و سنگین را که قرآن و عترت آن حضرت است که از هم جدا نشوند اگر چنانچه پیروى ثقلین کنید هرگز گمراه نخواهید شد. (قمى رحمه اللّه )
۹۵ـ اشـاره اسـت بـه حـدیـث شـریـف : مَثَلُ اَهْلَ بَیْتی کَسَفینَهِ نُوح مَنْ رَکبَه ا نَجى وَمَنْ تَخَلَفَه ا غَرَقَ. (قمى رحمه اللّه )
۹۶ـ آیـه تـطـهـیـر (اِنَّم ا یـُریـدُ اللّهُ لِیـُذْهـِبَ عـَنـْکـُم الرِجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ و یـُطـَهِّرَکـُمْ تـَطـْهـیـرا) اسـت کـه در شـاءن امـیـرالمـؤ مـنـیـن و فـاطمه و حسنین علیهماالسّلام نازل شده (قمى رحمه اللّه ).
۹۷ـ اشـاره اسـت بـه فـرمـایـش رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم که فـرمـودفـردا عـَلَم را مـى دهـم بـه کـسـى کـه دوسـت دارد خـدا و رسـول را و دوسـت دارنـد خـدا و رسول او را اوست کرّار غیر فرّار چون روز شد على علیه السـّلام را طـلبـید، گفتند: درد چشم دارد و امر فرمود او را آوردند آب دهان به چشمش افکند فى الفور خوب گشت آنگاه عَلَم را به آن حضرت داد. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۹۸ـ اشاره است به حدیث شریف (الْحَقّ مَعَ عَلىّ وَعَلِىّ مَعَ الْحَقِّ) (قمى رحمه اللّه ).
۹۹ـ اشاره است به حدیث نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم : اگر درختان قلم شـود و دریـا مـداد گـردد و جـنـّیـان حـسـاب کـنـنـده و اِنـس نـویـسـنـده بـاشـنـد فـضـائل عـلى بـن ابـى طـالب عـلیه السّلام را احصا نمى توانند کنند. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۱۰۰ـ ر.ک : (مناقب ) ابن شهر آشوب ۳/۳۵۴ ـ ۳۵۶ .
۱۰۱ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۳/۳۵۵ ـ ۳۵۶٫
۱۰۲ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۳/۳۵۶ .
۱۰۳ـ (مروج الذهب ) مسعودى ۲/۴۱۸ .
۱۰۴ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۳/۳۵۶؛ با مختصر تفاوت .
۱۰۵ـ (مناقب ) ابن شهر آشوب ۳/۳۵۶ .
۱۰۶ـ و موافق روایت شیخ مفید و مسعودى : ابن ملجم و شبیب و مجاشع بن وردان ، شمشیرهاى خود را حمایل کردند و مقابل باب سُدّه در کمین امیرالمؤ منین علیه السّلام نشستند هـمـیـن کـه آن حـضـرت داخـل مـسـجـد شـد و صـداى نـازنـیـنـش بـلنـد شـد ی ا اَیُّهـَا النـّاسـُ الصَّل وهُ،کـه شـمـشیرها را بلند کردند و بر آن جناب حمله کردند و گفتند: الْحُکُم للّهِ لا لَکَ،پس شمشیر شَبیب ملعون به در گرفت و به آن حضرت نخورد ولکن شمشیر ابن ملجم بـر فـرق مـبـارک آن جناب رسید و بشکافت و وَرْدان فرار کرد، امیرالمؤ منین علیه السّلام فـرمـود: لا یـَفـُوتَنَّکُمْ الرَّجُل ، پس مردم بر ابن ملجم حمله کردند و بر او سنگ ریزه مى زدنـد و فریاد مى کشیدند که او را بگیرید. پس مردى از هَمْدان ساق پاى او را مضروب و مـغیره بن نوفل حارث بن عبدالمطّلب ضربتى بر صورت او زد که به روى افتاد، پس او را گرفتند و به نزد امام حسن علیه السّلام بردند و شبیب خود را در میان مردم افکند که کـسـى او را نـشـنـاسـد و نـجـات یـافـت و فـرار کـرد تـا بـه مـنـزل خـویـش رسـیـد؛ عـبـداللّه بـن بـَجـْرَه کـه یـکـى از فـرزنـدان پـدرش بـود بـر او داخل شد دید که شبیب وحشتناک است سینه باز مى کند، مگر چه واقع شده ؟ حکایت را براى او نقل کرد، عبداللّه به منزل خویش رفت و شمشیر خود را آورد و بر شبیب ضربتى زد و او را بکشت . معلوم باشد که آنچه از روایات مستفاد مى شود آن است که آن نمازى که حضرت امیرعلیه السّلام در آن ضربت زده شده نافله فجر بود. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
ر.ک : (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۰؛ (مروج المذهب ) ۲/۴۱۲
۱۰۷ـ سوره طه (۲۰)، آیه ۵۵ .
۱۰۸ـ (جـلاء العـیـون ) عـلامـه مـجـلسـى ص ۳۳۶ ـ ۳۴۶، (بـحـارالانـوار) ۴۲/۲۷۶ ـ ۲۸۸ .
۱۰۹ـ و از (فـضـایـل ) شـاذان بـن جـبـرئیل قمى نقل است که اصبغ بن نباته گفت که چون حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام را ضـربـت زدنـد بـه هـمـان ضـربتى که از دنیا رحلت فرمود، مردمان جمع شدند بر دَرِ دارالا مـاره و قصد داشتند کشتن ابن ملجم را، پس امام حسن علیه السّلام بیرون آمد و فرمود: مـعاشر الناس ! پدرم وصیّت فرمود به من که امر ابن ملجم را تاءخیر بیندازم تا وفات او، پـس هـرگاه فوت فرمود او را بکشم و الا پدرم خودش مى داند با او، شما بروید خدا رحـمـت کـنـد شـمـا را؛ پـس مـردم رفتند و من نرفتم . پس دیگر باره حضرت امام حسن علیه السـّلام بـیـرون آمـد و فـرمـود: اى اصـبـغ ! آیـا نـشـنـیـدى قـول مـرا از قـول امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام ؟ گـفـتـم : بـلى ولیـکـن چـون دیـدم حـال او را دوسـت داشـتـم نـظـرى بـر آن حـضـرت کـنـم پـس از او حـدیثى بشنوم پس اجازه دخـول بـراى مـن بـگـیـر رَحـِمـَکَ اللّهُ. پـس حـضـرت داخـل خـانـه شـد و طـولى نـکـشـیـد کـه بـیـرون آمـد و فـرمـود کـه داخـل شـو؛ پـس داخـل خـانه شدم دیدم که امیرالمؤ منین علیه السّلام را دستمالى بر سرش بـسـتـه انـد کـه زردى صـورتش بر زردى آن دستمال غلبه کرده و از شدّت آن ضربت و زیادتى زهر یک ران خود را بر مى دارد و یکى دیگر را مى گذارد، پس فرمود به من : اى اصـبـغ ! آیـا نـشـنـیـدى قـول حـسـن عـلیـه السـّلام را از قـول مـن ؟ گـفـتـم : بـلى ، یـا امـیرالمؤ منین ولیکن دیدم ترا به آن حالت دوست داشتم که نظرى به شما افکنم و حدیثى از شما بشنوم . فرمود به من : بنشین ! پس نمى بینم ترا کـه دیـگـر حـدیـثـى از مـن بـشـنـوى بـعـد از امروز: بدان اى اصبغ که من رفتم به عیادت حـضـرت رسـول صـلى اللّه علیه و آله همچنان که تو الا ن به عیادت من آمدى پس فرمود بـه مـن اى ابـوالحـسن ! بیرون برو و در میان مردم ندا کن الصّلوه جامعه پس برو بالاى منبر و از مقام من یک پله پائین تر بنشین و بگو به مردم :
اَلا مـَنْ عـَقَّ و الِدَیـْهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ عَلَیْهِ، اَلا مَنْ اَبِقَ مَو الی ه فلعنه اللّه عَلَیه ، اَلا مَنْ ظَلَمَ اَجـیـرا اُجـْرَتَهُ فَلَعْنَهُ اللّهِ عَلَیْهِ؛ یعنى هرکه جفا کند با والدین خود، پس لعنت خدا بر او بـاد و هر که بگریزد از مولاى خود، پس لعنت خدا بر او باد، پس هرکه ظلم کند اجیرى را مزد او را، پس لعنت خدا بر او باد. پس من به جا آوردم آنچه امر فرموده بود به من حبیب من رسول خدا صلى اللّه علیه و آله پس برخاست کسى از پائین مسجد و گفت : یا ابا الحسن ! تـکـلّم کـردى بـه سـه کـلمه موجز پس شرح کن آنها را پس من جواب نگفتم او را تا خدمت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله برسیدم و گفتم به او آنچه آن مرد گفت ؛ اصبغ گفت : پس حـضـرت گرفت دست مرا و فرمود: بگشا دست خود را! پس من گشودم دست خویش را پس آن حـضـرت گـرفـت یـکى از انگشتان دست مرا و فرمود: اى اصبغ ! همچنان که من انگشت دست تـرا گـرفتم حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نیز یکى از انگشتان مرا گرفت پس فـرمـود: اى ابوالحسن ! من و تو دو پدران این امّت هستیم هر که ما را جفا کند، پس لعنت خدا بر او؛ من و تو مولاى این امّت هستیم هر که از ما بگریزد، بر او باد لعنت خدا؛ من و تو دو اجیر این امت هستیم هرکه ظلم کند اجرت ما را، پس لعنت خدا بر او پس فرمود: آمین ، من گفتم : آمـیـن ! اصـبـغ گـفـت : پس بى هوش شد آن حضرت پس به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ ! هـنوز نشسته اى ؟ گفتم : بلى اى مولاى من . فرمود: آیا زیاد کنم براى تو حدیثى دیگر؟ گـفـتـم : بـلى ز ادَکَ اللّهُ مـِنْ مـَزیـد اتِ الْخـَیـْر. فـرمـود: اى اصـبـغ ! مـلاقـات کـرد مـرا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در بعض راههاى مدینه و من غم دار بودم به نحوى که غم در صورت من ظاهر بود، فرمود به من اى ابوالحسن ! مى بینم ترا که در غم مى باشى ، آیـا مـى خـواهـى کـه حـدیـث کـنم ترا به حدیثى که دیگر غم دار نشوى بعد از آن هرگز؟ گـفتم : بلى . فرمود: هرگاه روز قیامت شود حق تعالى نصب فرماید منبرى را که بلندى داشته باشد بر منبرهاى پیغمبران و شهیدان پس امر فرماید حق تعالى ترا که بالاى آن منبر بر آئى بیک پله پایین تر از من پس امر فرماید دو ملکى را که بنشینند پائین تر از تـو به یک پلّه ، پس چون بالاى آن منبر قرار گرفتیم باقى نمانند خلق اوّلین و آخرین مـگـر آنـکـه حاضر شوند، پس ندا کند آن مَلَکى که پائین تر از تو نشسته به یک پله : مـعـاشـر النـاس ! هـرکـه مـرا مـى شـنـاسـد که مى شناسد و هر که مرا نمى شناسد پس من بـشـنـاسـانـم خـود را بـه او، مـنـم رضـوان خـازن بـهـشـت ، هـمـانـا خداوند به مَنّ و کرم و فـضـل و جـلال خـود امر فرمود مرا که بدهم کلیدهاى بهشت را به محمد صلى اللّه علیه و آله و مـحـمد صلى اللّه علیه و آله امر فرمود مرا که بدهم آنها را به على بن ابى طالب علیه السّلام پس شماها را شاهد مى گیرم در این باب پس برمى خیزد آن ملکى که پائین تـر از آن مـلک اسـت بـه یـک مـرتـبـه و نـدا مـى کـنـد بـه نـحـوى کـه مـى شـنـونـد اهـل مـوقـف : مـعـاشـر النـاس ! هـرکـه مـرا مـى شـناسد مى شناسد و هرکه نمى شناسد پس بـشـنـاسـانـم خـودم را بـه او ، مـنـم مـالک خـازن جـهـنـّم ، هـمـانـا حـق تـعـالى بـه مـنّ و فـضـل و کـرم و جـلال خـود امـر فـرمـود مرا که بدهم کلیدهاى جهنّم را به محمد صلى اللّه عـلیـه و آله و مـحـمـد صـلى اللّه عـلیه و آله امر فرمود که بدهم آنها را به على بن ابى طـالب عـلیـه السّلام ، پس شما را شاهد مى گیرم در این باب ، امیرالمؤ منین علیه السّلام فـرمـود: پـس مـى گـیـرم مـن کلیدهاى بهشت و دوزخ را، پس پیغمبر صلى اللّه علیه و آله فـرمـود: یـا عـلى ! مـى گـیـرى بـالاى دامـن مـرا و اهـل بیت تو مى گیرند بالاى دامن ترا و شـیـعیان تو مى گیرند بالاى دامن اهل بیت تو را؛ امیرالمؤ منین علیه السّلام فرمود: پس من دسـتـهـاى خـود را بـر هـم زدم و گـفـتـم بـه سـوى بـهـشـت مـى رویـم یـا رسـول اللّه ؟ فرمود: بلى به پروردگار کعبه قَسَم ! اصبغ گفت : پس شنیدم از مولاى خـود ایـن دو حـدیـث را، پس وفات فرمود آن حضرت علیه السّلام . (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۱۱۰ـ (امالى شیخ مفید) ص ۳۵۱ ، مجلس ۴۲، حدیث سوم .
۱۱۱ـ (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۱ .
۱۱۲ـ (مقاتل الطالبیین ) ابوالفرج اصفهانى ص ۲۳ .
۱۱۳ـ (بحارالانوار) ۴۲/۲۹۰، (جلاء العیون ) مجلسى ص ۳۴۷ .
۱۱۴ـ ر. ک : (ارشاد شیخ مفید) ۱/۲۱٫
۱۱۵ـ (بحارالانوار) ۴۲/۲۹۰ .
۱۱۶ـ وَق الَ الْمـسـعـودى فـى (مـُرُوجِ الذّهـب ): (ثـُمَّ دَعـَىَ الْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ علیهماالسّلام فَق الَ لَهُم ا: اءوصیکُم ا بتَقْوَى اللّهِ وَحْدَهُ وَلا تَبْغِیَا الدُّنْیا وَ اِنْ بَغَتکُم ا نـْه ا قـُولا الْحـَقَّ وَارْحَمَا الْیَتیمَ وَاَعینَا الضَعیفَ وکُون ا لِلظّالِم خَصْما وَلِلْمَظْلُومِ عَوْنا وَلا تـَاْخـُذْ کـُم ا فِى اللّهِ لَوْمَهُ لا ئِمٍ، ثُمّ نَظَرَ اِلى ابْنِ الْحَنَفِیَّه فَق الَ: هَلْ سَمِعْتَ م ا قَلْتُ بـهِ اَخـَوَیـْکَ؟ ق الَ: نـَعـَمْ. ق الَ اوصیکُمْ بِمِثْلِهِ..). (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ) (مروج الذهب ) ۲/
۱۱۷ـ (امـالى شـیـخ مـفـیـد) ص ۲۲۰، مـجـلس ۲۶، حـدیـث اول ، (امالى شیخ طوسى ) ص ۷، مجلس اول ، حدیث ۸٫
۱۱۸ـ (بحارالانوار) ۴۲/۲۹۱٫
۱۱۹ـ (فـرحـه الغـرى ) ص ۱۰۰، حـدیـث ۵۱، تـحـقـیـق : ال شبیب الموسوى .
۱۲۰ـ سوره صافات (۳۷)، آیه ۶۱ .
۱۲۱ـ سوره نحل (۱۶)، آیه ۱۲۸٫
۱۲۲ـ (بحارالانوار) ۴۲/۲۹۲ .
۱۲۳ـ (جلاء العیون ) علامه مجلسى ص ۳۶۳ ـ ۳۶۴ .
۱۲۴ـ (وقـایـع الایـّام ) (حـوادث و اعـمال ماه رمضان ) علامه حاج على خیابانى ص ۵۹۲؛ (ناسخ التواریخ ) ۵/۶۴۱، چاپ امیر کبیر.
۱۲۵ـ (ناسخ التواریخ ) ۵/۶۴۲، رحلى ، چاپ امیر کبیر.
۱۲۶ـ (الکـافى ) کلینى ۱/۴۵۴، باب (مولد امیرالمؤ منین علیه السّلام )، حدیث چهارم ، (کمال الدین ) ابن بابویه ۲/۳۸۷ .
۱۲۷ـ (هـدیـّه الزائریـن ) ص ۱۹۴، فصل چهارم ، چاپ تبریز، سال ۱۳۴۳ ه‍ ق
۱۲۸ـ بعد از این در احوال حضرت امام حسن علیه السّلام ذکر مى شود خطبه آن حـضـرت بـه طور اَطْوَل و در آن خطبه شریفه است که هفتصد درهم از آن حضرت باقیماند که مى خواست خادمى براى اهل خود بخرد. الخ (محدّث قمى رحمه اللّه ).

بازدیدها: ۲۲۲۱

حتما ببینید

ازدواج حضرت امیر المومنین علی(ع) با حضرت فاطمه زهرا(ع)(به قلم علامه محمد باقر مجلسی)

و نیز در کشف الغمه ، به نقل از مناقب خوارزمى (۵۶۸ ه ) از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code