۷۴- ۲ ذکر شیخ ممشاد دینورى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن ستوده رجال، آن ربوده جلال، آن صاحب دولت زمانه، آن عالى‏همّت یگانه، آن مجرّد شده از کینه‏ورى، شیخ وقت ممشاد دینورى- [رحمه اللّه علیه‏]- پیر عهد بود و یگانه روزگار و ستوده به همه کمالى و برگزیده به همه خصالى، و در ریاضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتى بود، و پیوسته در خانقاه بسته داشتى. چون مسافر به در خانقاه رسیدى، او در پس درآمدى و گفتى: «مسافرى یا مقیم؟ اگر مقیمى درآى، و اگر مسافرى این خانقاه جاى تو نیست، که روزى چند بباشى و ما با تو خوى کنیم، آنگاه بروى، و ما را در فراق تو طاقت نبود».

وقتى مردى به نزدیک او آمد و گفت: «دعائى در کار من کن». گفت: «برو به کوى خدا شو تا به دعاى ممشادت حاجت نبود». مرد گفت: «یا شیخ! کوى خدا کجا است؟».

گفت: «آنجا که تو نباشى». مرد برفت و از میان خلق عزلت گرفت و دولت او را دریافت و هم‏نشین سعادت گشت و با حق آرام گرفت تا چنان شد که وقتى [سیلى‏] عظیم آمد، به دینور رسید. خلق همه روى به صومعه ممشاد نهادند. در آن میان آن جوانمرد را دیدند مى‏آمد و سجاده بر روى‏ آب افگنده و آب او را مى‏آورد. چون ممشاد او را بدید گفت: «این چه حالت است؟». جوانمرد گفت: «مرا این دادى و مى ‏پرسى؟ اینک حق تعالى- مرا از دعاء ممشاد و غیر او مستغنى گردانید و بدین جا رسانید که مى ‏بینى».

نقل است که گفت: «چون دانستم که کارهاى درویشان همه حقیقت باشد دیگر با هیچ درویشى مزاح نکردم، که وقتى درویشى نزدیک ما آمد و گفت: ایّها الشیخ! مى‏خواهم که مرا عصیده‏یى کنى، ناگاه بر زبانم برفت که: ارادت و عصیده؟ روى به بادیه نهاد، و همین مى‏ گفت تا در همان بمرد».

نقل است که گفت: «مرا وامى بود و من بدان مشغول‏دل بودم. به خواب دیدم که کسى مى‏گفت: یا بخیل! این مقدار که فراستدى بر ماست. تو خوش فراگیر و مترس، بر تو فراستدن و بر ما دادن! بعد از آن با هیچ قصاب و بقال شمار نکردم».

و او را کلماتى عالى است و سخن اوست که گفت: «اصنام مختلف‏اند. بعضى را از خلق، بت نفس اوست و بعضى را فرزند او و بعضى را مال او و بعضى را زن او و بعضى را حرمت او و بعضى را نماز و روزه و زکات او و حال او، و بت بسیار است. هر یکى از خلق بسته بتى‏اند از این بتان، و فرار از این بتان هیچ‏کس را نیست مگر آن را که نبیند نفس خویش را حال و محل، و هیچ اعتمادش نبود بر افعال خویش. شکر نگوید، بل که چنان باید که هر چه از او ظاهر شود از خیر و شر، بدان از نفس خویش راضى نبود و ملامت‏کننده خویش بود».

و گفت: «ادب به جا آوردن مرید حرمت پیران بود و نگاهداشتن خدمت برادران و از سبب‏ها بیرون آمدن و آداب شرع بر خویشتن نگاهداشتن». و گفت: «هرگز در نزدیکى پیرى نشدم، الا از حال خویش خالى شده، و منتظر برکات او مى‏بودم تا چه درآید؟». و گفت: «هر که پیش پیرى شود براى خطر خویش، منقطع ماند از کرامات در نشست با او».

و سخن اوست که گفت: «در صحبت اهل صلاح، صلاح دل پدید آید، و در صحبت اهل فساد، فساد دل‏ ظاهر شود». و گفت: «اسباب علائق است و تعویق موانع اسباب به مسبوق قضا فراغت. و نیکوترین حال مردان آن است که کسى، افتاده بود از نفس او دید خلق، و اعتماد کرده بود در جمله کارها بر خداى، تعالى». و گفت: فراغت دل در خالى بودن است از آنچه اهل دنیا دست در او زده‏اند از فضول دنیا». و گفت: «اگر حکمت اولین و آخرین جمع کنى و دعوى کنى به جمله احوال سادات اولیا، هرگز به درجه عارفان نرسى، تا سرّ تو ساکن نشود به خداى- تعالى- و استوارى در تو پدید نیاید بر آنچه خداى- تعالى- ضمان کرده است تو را». و گفت: «جمله معرفت صدق افتقار [است‏] به خداى، تعالى».

و گفت: «معرفت به سه وجه حاصل شود: یکى به تفکر در امور که: چگونه آن را تدبیر کرده است؟ و دیگر در مقادیر که چگونه آن را تقدیر کرده است؟ و در خلق [که‏] چگونه آن را آفریده است؟». اگر کسى شرح این سه کلمات بازدهد مجلدى برآید، اما این کتاب جاى آن نیست.

و گفت: «جمع آن است که خلق را جمع گردانید در توحید و تفرقه آن است که در شریعتشان متفرّق گردانید». و گفت: «طریق حق بعید است و صبر بر آن شدید».

و گفت:«حکما که حکمت یافتند به خاموشى یافتند و تفکر». و گفت: «ارواح انبیاء در حال کشف و مشاهده ‏اند، و ارواح صدّیقان در قربت و اطلاع». و گفت: «تصوّف صفاء اسرار است و عمل کردن بدانچه رضاء جبّار است و صحبت داشتن با خلق، بى ‏اختیار». و گفت: «تصوّف توانگرى نمودن است و مجهولى گزیدن که خلق نداند، و دست به داشتن چیزى که به کار نیاید». و گفت: «توکل وداع کردن طمع است از هر چه طبع و دل و نفس بدان میل کند».

از او پرسیدند که: «درویش گرسنه شود، چه کند؟». گفت: «نماز کند». گفتند:«اگر قوّت ندارد». گفت: «بخسبد». گفتند: «اگر نتواند خفت». گفت: «حق- تعالى- درویش را از این سه چیز خالى ندارد یا قوّت یا غذا یا اجل».

و چون وفاتش نزدیک رسید، گفتند: «آخر علت تو چگونه است؟». گفت: «علت را از من پرسید؟». گفتند: «بگو: لا اله الا اللّه».

روى به دیوار کرد و گفت همگى من به تو فانى شد. جزاء آن کسى که تو را دوست دارد این بود؟». یکى گفت: «خداى- تعالى- با تو چه کرد؟» گفت: «سى سال است تا بهشت بر من عرضه مى‏ کند در آنجا ننگرسته ‏ام».

گفتند: «دل خویش چگونه مى ‏یابى؟». گفت: «سى سال است تا دل خویش را گم کرده ‏ام و خواسته‏ ام تا بازیابم، نیافتم. چون درین مدت بازنیافته‏ ام درین حال که جمله صدّیقان دل گم کنند من چگونه بازخواهم ‏یافت؟». این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *