۶۱۶- جاریه حبشیّه، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

شیخ محیى الدّین عبد القادر گیلانى- قدّس اللّه تعالى روحه- فرموده است که: «اوّل بار که از بغداد عزیمت حجّ کردم بر قدم تجرید، و هنوز جوان بودم، تنها مى‏رفتم. شیخ عدى بن مسافر مرا پیش آمد، و وى نیز جوان بود، پرسید که: کجا مى‏روى؟ گفتم: به مکّه. گفت: میل صحبت دارى؟ گفتم: من بر قدم تجریدم. گفت: من نیز بر قدم تجریدم. با هم روان شدیم. در بعضى از روزها دیدیم که جاریه حبشیّه پیدا شد برقع بسته، و پیش من بیستاد و تیزتیز در روى من مى‏نگریست. پس گفت: از کجایى اى جوان؟ گفتم: از عجم. گفت: امروز مرا در رنج افکندى. گفتم: چرا؟ گفت: در این ساعت در بلاد حبشه بودم. مرا مشاهده افتاد که: خداى- تعالى- بر دل تو تجلّى کرد و ترا عطا فرمود آنچه مثل آن عطا نفرمود غیر ترا از آنان که من مى‏دانم. خواستم که ترا ببینم و بشناسم. پس گفت: من امروز در صحبت شمایم و امشب با شما افطار مى‏کنم، و روان شد. وى در یک طرف وادى مى‏رفت و ما در یک طرف.

چون شب شد، طبقى از هوا فرود آمد بر آن شش رغیف با سرکه و سبزى. آن جاریه گفت: الحمد للّه الّذى‏ أکرمنى و أکرم ضیفى. هر شب بر من دو رغیف فرومى‏آمد، امشب براى هر یک دو رغیف فرود آمد. بعد از آن سه ابریق آب فرود آمد، بیاشامیدیم در لذّت و حلاوت به آبى که بر روى زمین مى‏باشد نمى‏مانست. پس در آن شب از ما جدا شد و برفت. چون به مکّه رسیدیم، شیخ عدىّ را در طواف تجلّى واقع شد که بیخود بیفتاد، چنانکه بعضى مى‏گفتند که وى بمرد. ناگاه دیدم که آن جاریه بالاى سر وى ایستاده است و مى‏گوید که: زنده گرداناد ترا آن کس که میرانیده است! سبحان الّذى لا یقوم الحادثات لتجلّى نور جلاله الّا بتثبیته و لا یستقرّ الکائنات لظهور صفاته الّا بتأییده، بل اختطفت سبحات قدسه أبصار العقول و أخذت نفحات بهائه ألباب الفحول.

بعد از آن در طواف مرا تجلّیى واقع شد و از باطن خود خطابى شنیدم، و در آخر آن با من گفتند: اى عبد القادر! تجرید ظاهر را بگذار و تفرید توحید را لازم دار، و از براى نفع مردمان بنشین که ما را بندگان خاصّ هستند که مى‏خواهیم ایشان را بر دست تو به شرف قرب خود برسانیم! ناگاه آن جاریه گفت: اى جوان! نمى‏دانم امروز چه نشان است ترا که بر سر تو از نور خیمه ‏اى زده ‏اند و تا عنان آسمان ملایکه گرد تو درآمده‏اند، و چشم همه اولیا از مقامهاى خود در تو خیره مانده است و همه به مثل آنچه ترا داده‏اند امیدوار شده‏اند. بعد از آن، آن جاریه برفت و دیگر وى را ندیدیم.»

نفحات الأنس//عبدالرحمن جامی

 

۶۰۹- فاطمه بنت المثنّى، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

 شیخ محیى الدّین بن العربى- رضى اللّه عنه- در فتوحات مى‏گوید که: «من سالها بنفس خود خدمت وى کرده‏ام، و سنّ وى آن وقت بر نود و پنج سال زیادت بود و من شرم مى‏داشتم که به روى وى نگرم از تازگى و نازکى رخساره وى. هر که وى را بدیدى پنداشتى که چهارده‏ساله است. و وى را با حضرت حق- سبحانه و تعالى- حالى عجب بود، و مرا بر همه کسانى که از ابناى جنس من به خدمت وى مى‏رسیدند، اختیار کرده بود و مى‏گفت: مثل فلان، کسى ندیده‏ام، وقتى که پیش من مى‏آید به همگى خود مى‏آید و در بیرون هیچ نمى‏گذارد، و وقتى که‏ بیرون مى‏رود به همگى خود بیرون مى‏رود، [و] پیش من هیچ باقى نمى‏گذارد.»

و هم شیخ مى‏گوید که: «از وى شنیدم که مى‏گفت: مرا عجب مى‏آید از کسى که مى‏گوید که حق را- سبحانه- دوست مى‏دارم و به وى شادمانى نمى‏کند، و حال آن که حق- سبحانه- مشهود وى است و چشم وى ناظر به اوست در هر چیزى، یک طرفه العین غایب نمى‏شود. این مردمان چون دعوى محبّت او مى‏کنند و مى‏گریند؟ آیا شرم نمى‏دارند؟ قرب محبّ از همه مقرّبان زیادت است، پس براى چه مى‏گریند؟ پس گفت: اى فرزند! چه مى‏گویى در آنچه من مى‏گویم؟ گفتم: سخن آن است که تو مى‏گویى. بعد از آن گفت: و اللّه مرا تعجّب مى‏آید. حبیب من فاتحه الکتاب را خدمت من فرموده است، و اللّه که هرگز مرا فاتحه از وى مشغول نساخته است، و حجاب من نشده.»

و هم شیخ مى‏گوید: «در میان آن که ما پیش وى نشسته بودیم، ضعیفه‏اى درآمد و شهرى را نام برد که شوهر من به آنجا رفته است و داعیه داشته است که زن دیگر بکند. گفتم: مى‏خواهى که بازآید؟ گفت: آرى. روى به فاطمه کردم و گفتم: اى مادر! مى‏شنوى که چه مى‏گوید؟

گفت:تو چه مى‏خواهى؟ گفتم: قضاى حاجت وى، و حاجت وى آن است که شوهر وى بیاید.

گفت:سمعا و طاعه، حالى فاتحه الکتاب را مى‏فرستم و وى را وصیّت مى‏کنم که شوهر این زن را بیارد. و فاتحه را خواندن گرفت، و من هم با وى خواندم و دانستم که از قرائت فاتحه صورتى جسدانى انشا کرد و وى را فرستاد، و در وقت فرستادن گفت: اى فاتحه الکتاب! مى‏روى به فلان شهر و شوهر این زن را مى‏بینى و وى را نمى‏گذارى تا نمى‏آرى.» شیخ مى‏گوید که: «از فرستادن فاتحه تا آمدن شوهر وى بیش از آن فرصت نشد که قطع آن مسافت توان کرد.»

نفحات الأنس//عبدالرحمن جامی

 

۶۰۰- أمّ على، زوجه احمد بن خضرویه، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

وى از اولاد اکابر بود و مال بسیار داشت. همه را بر فقرا نفقه کرد و با احمد در آنچه بود موافقت نمود. با یزید را و ابو حفص را- قدّس اللّه تعالى روحهما- دیده بود و از بایزید سؤالات کرده بود.

ابو حفص گفته است که: «همیشه حدیث زنان را مکروه مى‏داشتم تا آن وقت که امّ على، زوجه احمد خضرویه، را دیدم. پس دانستم که حقّ- سبحانه- معرفت و شناخت خود را آنجا که مى‏خواهد مى‏نهد.»

بایزید- قدّس سرّه- گفته است: «هر که تصوّف ورزد باید که به همّتى ورزد چون همّت امّ على، زوجه احمد خضرویه، یا با حالى همچون حال او.»

امّ على گفته است که: «خداى- تعالى- خلق را به خود خواند به انواع لطف و نیکویى، اجابت نکردند. پس بر ایشان ریخت بلاهاى گوناگون تا ایشان را به بلا به سوى خود باز گرداند، زیرا که ایشان را دوست مى‏دارد.»

و هم وى گفته است: «فوت حاجت آسان‏تر است از خوارى کشیدن از براى آن.»

زنى از اهل بلخ به وى آمد که: «آمده‏ام که به خداى- تعالى- تقرّب جویم به وسیله خدمت تو.» مر او راگفت: «چرا به واسطه خدمت خداى- تعالى- به من تقرّب نمى‏جویى؟»

نفحات الأنس//عبدالرحمن جامی

 

۶۰۵- تحفه، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

سرىّ سقطىّ گوید- رحمه اللّه تعالى- که: «شبى خوابم نیامد و قلق و اضطرابى عجب داشتم، چنانکه از تهجّد محروم ماندم. چون نماز بامداد کردم، بیرون رفتم و به هرجا که گمان مى ‏بردم که شاید آنجا از آن اضطراب تسکینى شود گذر کردم، هیچ سودى نداشت. آخر گفتم:

به بیمارستان بگذرم و اهل ابتلا را ببینم، باشد که بترسم و منزجر شوم. چون به بیمارستان درآمدم، دل من بگشاد و سینه من منشرح شد. ناگاه کنیزکى دیدم بسیار تازه و پاکیزه، جامه‏هاى فاخر پوشیده، بویى خوش از وى به مشام من رسید. منظرى زیبا و جمالى نیکو داشت، و به هر دو پاى و هر دو دست دربند بود. چون مرا دید، چشمها پرآب کرد و شعرى چند بخواند.

صاحب بیمارستان را گفتم:این کیست؟ گفت: کنیزکى است دیوانه شده. خواجه وى وى را بند کرده مگر باصلاح آید. چون سخن صاحب بیمارستان شنید، گریه در گلوى وى گره شد. بعد از آن این ابیات خواندن گرفت:

معشر النّاس ما جننت و لکن‏ انا سکرانه و قلبی صاحى‏
أغللتم یدىّ و لم آت ذنبا غیر جهدى فى حبّه و افتضاحی‏
أنا مفتونه بحبّ حبیب‏ لست أبغى عن بابه من براح‏
فصلاحى الّذى زعمتم فسادى‏ و فسادى الّذى زعمتم صلاحى‏
ما على من أحبّ مولى الموالى‏ و ارتضاه لنفسه من جناح‏

سخن وى مرا بسوخت و به اندوه و گریه آورد. چون آب چشم من بدید، گفت: اى سرىّ! این گریه است بر صفت او، چون باشد اگر او را بشناسى چنانچه حق معرفت است؟ بعد از آن ساعتى بیخود شد. چون با خود آمد، گفتم: اى جاریه! گفت: لبّیک اى سرىّ! گفتم: مرا از کجامى‏شناسى؟ گفت: جاهل نشدم از آن زمان که وى را شناختم. گفتم: مى‏شنوم که یاد محبّت مى‏کنى، کرا دوست مى‏دارى؟ گفت: آن کس را که شناسا گردانید ما را به نعمتهاى خود، و منّت نهاد بر ما به عطاى خود. به دلها قریب است، و سایلان را مجیب، گفتم: ترا اینجا که محبوس کرده است؟

گفت: اى سرىّ! حاسدان با هم یارى کردند. بعد از آن شهقه‏ اى بزد که من گمان بردم که مگر حیات از وى مفارقت کرد. بعد از آن با خود آمد و بیتى چند مناسب حال خود خواند. صاحب بیمارستان را گفتم: او را رها کن! رها کرد. گفتم: برو هرجا که خواهى! گفت: اى سرىّ! به کجا روم، و مرا جاى رفتن نیست؟ آن که حبیب دل من است مرا مملوک بعض ممالیک خود گردانیده است، اگر مالک من راضى شود بروم، و الّا صبر کنم. گفتم: و اللّه که وى از من عاقل‏تر است.

ناگاه‏ خواجه وى به بیمارستان درآمد و صاحب بیمارستان را گفت: تحفه کو؟ گفت: در اندرون است، و شیخ سرىّ پیش اوست. خرّم شد، درآمد و بر من سلام گفت و مرا تعظیم بسیار کرد. گفتم: این کنیزک اولى‏تر است از من به تعظیم، سبب چیست که وى را محبوس کرده‏اى؟

گفت: چیزهاى بسیار: عقل وى رفته است، نمى ‏خورد و نمى ‏آشامد و خواب نمى ‏کند، و ما را نمى‏گذارد که خواب کنیم، بسیار فکر و بسیار گریه است، و حال آن که تمام بضاعت من وى است. وى را خریده‏ام به همه مال خود، به بیست هزار درم و امید دربسته بودم که مثل بهاى وى بر وى سود کنم از جهت کمالى که در صنعت خود دارد. گفتم: صنعت او چیست؟ گفت: مطربه است. گفتم: چندگاه است که این زحمت به وى رسیده؟ گفت: یک سال.

گفتم: ابتداى آن چه بود؟ گفت: عود در کنار داشت و تغنّى به این ابیات مى‏کرد که:

و حقّک لا نقضت الدّهر عهدا و لا کدّرت بعد الصفو ودّا
ملأت جوانحی و القلب وجدا فکیف ألذّ أو أسلو و أهدا
فیا من لیس لى مولى سواه‏ أراک ترکتنی فی النّاس عبدا

بعد از آن برخاست و عود بشکست و به گریه درآمد. ما وى را به محبّت کسى متّهم داشتیم، و روشن شد که آن را اثرى نبود. از وى پرسیدم که: حال چنین است؟ با دل خسته و زبان شکسته گفت:

خاطبنى الحقّ من جنانی‏ فکان وعظی على لسانی‏
قرّبنی منه بعد بعد و خصّنى اللّه و اصطفانی‏
اجبت لما دعیت طوعا ملبّیا للّذی دعانی‏
و خفت مما جنیت قدما فوقع الحبّ بالأمانی‏

بعد از آن صاحب کنیزک را گفتم: بهاى او بر من است و زیادت نیزمى‏ دهم. آواز برداشت و گفت: وا فقراه! ترا کجا است بهاى او؟ تو مرد درویشى. وى را گفتم: تو تعجیل مکن، تو هم اینجا باش تا من بهاى وى را بیاورم! بعد از آن گریان گریان برفتم.

و به خداى سوگند که از بهاى وى نزدیک من یک درم نبود و شب و روز متحیّر و تنها مانده، تضرّع مى‏کردم و نمى‏توانستم که چشم بر هم زنم، و مى‏گفتم: اى پروردگار من! تو مى‏دانى پنهان و آشکار من، و من اعتماد بر فضل تو کردم، مرا رسوا مگردان! ناگاه یکى در بزد. گفتم: کیست؟ گفت: یکى از احباب. در بگشادم، مردى دیدم با چهار غلام و شمعى با او. گفت: اى استاد! اذن درآمدن مى ‏دهى؟ گفتم: درآى! چون درآمد، گفتم: تو کیستى؟ گفت: احمد بن مثنّى، امشب به خواب دیدم که هاتفى مرا آواز داد که پنج بدره بردار و پیش سرىّ برو و نفس وى را به این خوش کن تا تحفه را بخرد، که ما را با تحفه عنایت است.

چون این بشنیدم، سجده شکر کردم بدانچه خداى- تعالى- مرا داد از نعمت خود.» سرىّ گوید: «بنشستم و انتظار صبح مى‏بردم. چون نماز صبح گزاردم، بیرون آمدم و دست وى گرفتم و به بیمارستان بردم. صاحب بیمارستان چپ و راست مى‏نگریست. چون مرا دید گفت: مرحبا درآى! به درستى که تحفه را نزد خداى- تعالى- قرب و اعتبارى هست که دوش هاتفى به من آواز داد و گفت:

إنّها منّا ببال لیس یخلو من نوال‏ قربت ثم ترقّت و علت فی کلّ حال‏

چون تحفه ما را بدید، چشم پرآب کرد و با خداى- تعالى- در مناجات مى‏گفت: مرا در میان خلق مشهور گردانیدى. در این وقت که نشسته بودیم، صاحب تحفه بیامد گریان. گفتم: گریه مکن که آنچه تو گفتى‏ آورده ‏ام، به پنج هزار سود. گفت: لا و اللّه. گفتم: به ده هزار. گفت: لا و اللّه.

گفتم: به مثل بها سود. گفت: اگر همه دنیا به من دهى قبول نمى‏کنم. وى آزاد است خالصا للَّه، سبحانه. گفتم: قصّه چیست؟ گفت: اى استاد! دوش مرا توبیخ کردند، ترا گواه مى‏گیرم که از همه مال خود بیرون آمدم و در خداى- تعالى- گریختم. اللّهمّ کن لى بالسّعه کفیلا و بالرّزق جمیلا! روى به ابن مثنّى کردم، وى نیز مى‏گریست. گفتم: چرا مى‏گریى؟ گفت: گوییا خداى- تعالى- به آنچه مرا به آن خواند از من راضى نیست. ترا گواه مى‏گیرم که صدقه کردم همه مال خود را خالصا للَّه، سبحانه. گفتم: آیا چه بزرگ است برکت تحفه بر همه؟ بعد از آن تحفه برخاست و جامه‏ هایى که در بر داشت بیرون کرد و پلاس پاره‏اى پوشید و بیرون رفت، و مى ‏گریست. گفتم: خداى- تعالى- ترا رهایى داد، گریه چیست؟ گفت:

هربت منه إلیه‏ و بکیت منه علیه‏
و حقّه و هو سؤلی‏ لا زلت بین یدیه‏
حتّى أنال و احتظی‏ بما رجوت لدیه‏

بعد از آن بیرون آمدیم و چندان که تحفه را طلبیدیم نیافتیم. عزیمت کعبه کردیم، ابن مثنّى در راه بمرد و من و خواجه تحفه به مکّه درآمدیم. در آن وقت که طواف مى‏کردیم آواز مجروحى شنیدیم که از جگر ریش مى‏گفت:

محبّ اللّه فی الدّنیا سقیم‏ تطاول سقمه فدواه داه‏
سقاه من محبّته بکأس‏ فأرواه المهیمن إذ سقاه‏
فهام بحبّه و سما الیه‏ فلیس یرید محبوبا سواه‏
کذاک من ادّعى شوقا إلیه‏ یهیم بحبّه حتّى یراه‏

پیش او رفتم. چون مرا دید گفت: اى سرىّ! گفتم: لبّیک! تو کیستى، که‏ خداى بر تو رحمت کناد؟ گفت: لا إله الّا اللّه! بعد از شناختن ناشناختن واقع شد! من تحفه‏ام، و وى همچون خیالى شده بود. گفتم: اى تحفه! چه فایده دیدى بعد از آن که تنهایى اختیار کردى از خلق؟ گفت: خداى- تعالى- مرا به قرب خود انس بخشید و از غیر خود وحشت داد. گفتم:

ابن مثنّى مرد. گفت: رحمه اللّه، خداى- تعالى- وى را از کرامتها چندان بخشید که هیچ چشم ندیده است، و همسایه من است در بهشت. گفتم: خواجه تو که ترا آزاد کرد با من آمده است.

دعایى پنهان کرد و در برابر کعبه بیفتاد و بمرد. چون خواجه وى بیامد و وى را مرده دید، به روى در افتاد. برفتم و وى را بجنبانیدم، مرده بود. تجهیز و تکفین ایشان کردیم و به خاک سپردیم، رحمهما اللّه تعالى.»

 عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

 

۶۰۴- تلمیذه سرىّ سقطى، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

زنى بود شاگرد سرىّ سقطى، و آن زن را پسرى بود پیش معلّم. معلّم آن پسر را به آسیا فرستاد. وى در آب افتاد و غرق شد. معلّم شیخ سرىّ [را] از آن معنى خبر داد. سرىّ گفت:

«برخیزید و با من بیایید تا پیش مادر وى رویم!» برفتند. شیخ سرىّ- قدّس سرّه- با مادر کودک بنیاد سخن‏ کرد در صبر. بعد از آن در رضا. زن گفت: «اى استاد! مراد تو از این تقریر چیست؟» گفت: «پسر تو غرق شده است.» گفت: «پسر من؟» گفت: «بلى.» گفت: «به درستى [که‏] خداى- تعالى- این نکرده است.» شیخ سرىّ باز در صبر و رضا سخن آغاز کرد. زن گفت: «برخیزید و با من بیایید!» برخاستند و با وى برفتند تا به جوى آب رسیدند. پرسید که: «کجا غرق شده است؟» گفتند: «اینجا.» آنجا رفت و بانگ زد که: «فرزند محمّد!» گفت: «لبّیک اى مادر!» آن‏ زن به آب فرورفت و دست پسر بگرفت و به خانه برد. شیخ سرىّ التفات به شیخ جنید کرد و گفت: «این چیست؟» جنید گفت: «این زن رعایت‏کننده است هر چیزى را که خداى- تعالى- بر وى واجب کرده است. و حکم هر که چنین باشد آن است که هیچ حادثه حادث نشود نسبت به وى، مگر که وى را به آن اعلام کنند. چون وى را به فوت پسر اعلام نکردند، دانست که آن حادث نشده است لاجرم انکار کرد و گفت: خداى- تعالى- این نکرده است.»

نفحات الأنس//عبدارحمن جامی

۵۸۵- رابعه عدویّه، رحمها اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

وى از اهل بصره بود. سفیان ثورى- رضى اللّه عنه- از وى مسائل مى‏پرسید و به وى مى‏رفت و به موعظت و دعاى وى رغبت مى‏ نمود.

روزى سفیان بر وى درآمد و دست برآورد و گفت: «اللّهم إنّی أسألک السّلامه!» رابعه‏بگریست. سفیان پرسید که: «چه مى‏گریاند ترا؟» گفت: «تو مرا به معرض گریه درآوردى.» سفیان گفت: «چون؟» گفت: «ندانسته‏اى که سلامت از دنیا در ترک او است، و تو به آن آلوده ‏اى؟»

رابعه گفته است که: «هر چیزى را ثمره‏اى است، و ثمره معرفت روى به خداى- تعالى- آوردن است.»

و هم وى گفته: «أستغفر اللّه من قلّه صدقى فى أستغفر اللّه.»

سفیان از وى پرسید که: «بهترین‏ چیزى که بنده به آن به خداى- تعالى- تقرّب جوید کدام است؟» گفت: «آن که بداند که بنده از دنیا و آخرت غیر وى را دوست نمى‏دارد.»

روزى سفیان در پیش وى گفت: «وا حزناه!» گفت: «دروغ مگوى! اگر تو محزون بودى ترا زندگانى خوشگوار نبودى.»

و هم وى گفته: «اندوه من از آن نیست که اندوهگینم. اندوه من از آن است که اندوهگین نیستم.»[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۸۴- شمس الدّین محمّد الحافظ الشّیرازى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

وى لسان الغیب و ترجمان الأسرار است. بسا اسرار غیبیّه و معانى حقیقیّه که درکسوت صورت و لباس مجاز باز نموده است. هر چند معلوم نیست که وى دست ارادت پیرى گرفته و در تصوّف به یکى از این طایفه نسبت درست کرده، امّا سخنان وى چنان بر مشرب این طایفه واقع شده است که هیچ کس را آن اتّفاق نیفتاده.

یکى از عزیزان سلسله خواجگان- قدّس اللّه تعالى اسرارهم- فرموده است که: «هیچ دیوان به از دیوان حافظ نیست اگر مرد صوفى باشد.»

و چون اشعار وى از آن مشهورتر است که به ایراد احتیاج داشته باشد، لاجرم عنان قلم از آن مصروف مى‏گردد.

وفات وى در سنه‏ اثنتین و تسعین و سبعمائه بوده است، رحمه اللّه تعالى.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۸۲- شیخ کمال خجندى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

وى بسیار بزرگ بوده است، و اشتغال وى به شعر و تکلّف در آن ستر و تلبیس را بوده باشد، بلکه مى‏ شاید که براى آن بوده باشد که ظاهر مغلوب باطن نشود و از رعایت صورت عبودیّت باز نماند، چنانکه خود مى‏گوید:

این تکلّفهاى من در شعر من‏ کلّمینی یا حمیراى من است‏

على الدّوام به ریاضات و مجاهدات مشغول مى‏بوده. خدمت خواجه عبید اللّه- أدام اللّه بقائه- مى‏فرمودند که: «وى چندگاه در شاش مى‏بوده است. والد من مى‏گفت که: وى در آن مدّت که آنجا بود حیوانى نمى‏خورد. یک بار از وى التماس کردیم که: چه شود که طعامى که در آن گوشت باشد خورده شود؟ مرا گاوى بود به غایت خوب و فربه، خدمت شیخ بر وجه طیبت فرمود که: هرگاه که تو گاو خود را بکشى ما گوشت‏ بخوریم. من بى‏آنکه وى را وقوف باشد، گاو را بکشتم و از آن طعامى مهیّا ساختم. به جهت خاطر من از آن گوشت بخورد.»

در زاویه‏اى که در تبریز داشته خلوتى بوده است که شب در آنجا به سر مى‏برده، و کسى دیگر آنجا کم مى‏رسیده. چون بعد از وفات وى آن را دیده‏اند، غیر از بوریایى که بر آنجا مى‏نشسته یا مى‏خفته، و سنگى که زیر سر مى‏نهاده چیزى دیگر نیافتند. خدمت شیخ زین الدّین خوافى- رحمه اللّه- مى‏گفته است که: «در وقت تحصیل علوم در تبریز به صحبت وى رسیده مى‏شد، مرا به این طریق دلالت مى‏کرد و مى‏گفت که: به نسبت ارادت ما درآى! من گفتم که: مرا نسبت به شما دغدغه‏ها در خاطر مى‏گردد. گفت: بگوى که تا از آن جواب گویم. من هیچ نگفتم، اما در اواخر که به این طریق درآمدم و مرا در آن گشادى شد، دانستم که وى را مرتبه ارشاد- که پیش وى کار توان کرد- بوده است.»

گویند در آن وقت که در سراى مى‏بوده است، موضعى بوده است که در آن وقت که آب طغیان مى‏کرده در آن موضع خرابى بسیار مى‏کرده. چون وقت طغیان آب نزدیک رسیده، آن قصّه را با وى گفته‏اند. فرموده است که: «امسال خیمه مرا در آن موضع بزنید!» خیمه وى را آنجا زده‏اند. در آنجا مى‏بوده است، چندان که وقت طغیان آب گذشته است و در آن موضع هیچ خرابى واقع نشده.

وفات وى در سنه ثلاث و ثمانمائه بوده، و قبر وى در تبریز است و بر لوح قبر وى این بیت نوشته‏اند:

کمال از کعبه رفتى بر در یار هزارت آفرین مردانه رفتى‏

[۱]

 

 

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

۵۸۱- حسن دهلوى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

لقب و نسبت وى نجم الدّین حسن بن علاء السّجزى است. وى کاتب و مرید شیخ نظام الدّین اولیا بوده، به اوصاف و اخلاق مرضیّه متّصف بوده است.

صاحب تاریخ هند گوید که: «در مکارم اخلاق و در لطافت و ظرافت مجالس و استقامت عقل و روش صوفیّه و لزوم قناعت و اعتقاد پاکیزه و در تجرّد و تفرّد از علایق دنیوى و خوش بودن و خوش گذرانیدن بى‏اسباب صورى، همچون اویى کمتر دیده‏ام. و چنان شیرین مجلس و مؤدّب و مهذّب بود که راحتى که از مجالست وى مى‏یافتم از مجالست هیچ کس نمى‏یافتم.»

و هم صاحب تاریخ گوید که: «سالها مرا با امیر خسرو و امیر حسن تودّد و یگانگى بود، نه ایشان بى‏صحبت من توانستندى بود و نه من بى‏صحبت ایشان. و به واسطه من میان هر دو استاد چنان رابطه محبّت و وداد استحکام‏ یافته بود که به خانه‏هاى یکدیگر آمد شد کردندى.»

و هم وى گوید که: «از کمال اعتقادى که امیر حسن را به شیخ نظام الدّین بود، أنفاس متبرّکه شیخ را که در مجالس صحبت شنیده بود در چند جلد جمع کرده است، و آن رافرائد الفوائد نام نهاده و در این روزگار در این دیار دستور ارباب ارادت شده.»

و وى را وراى آن، دواوین متعدّد و صحایف نثر و مثنویّات بسیار است.

فمن رباعیّاته:

دارم دلکى غمین بیامرز و مپرس‏ صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس‏
شرمنده شوم اگر بپرسى عملم‏ اى أکرم اکرمین بیامرز و مپرس‏

و منها ایضا:

یک حرف تو چل صباح عالم را نور یک حرف تو هشت خلد را مایه حور
حرف سیمین چهل ولى را دستور زان چار چهار رکن عالم معمور

نفحات الأنس//عبد الرحمن جامی

۵۸۰- خسرو دهلوى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

لقب وى یمین الدّین است. پدر وى از امراى قبیله لاچین بوده که از اتراک نواحى بلخ‏اند. وى بعد از وفات سلطان مبارک شاه خلجى به خدمت و ملازمت شیخ نظام الدّین اولیا پیوست و ریاضات و مجاهدات پیش گرفت. گویند که چهل سال صوم دهر داشت. و گویند که به همراهى شیخ خود، شیخ نظام الدّین، به طریق طىّ ارض حج گزارده است، و پنج بار حضرت رسالت را- صلّى اللّه علیه و سلّم- در خواب دیده است. و به اشارت شیخ نظام الدّین صحبت خضر را- علیه السّلام- دریافته است و از وى التماس آن نموده که آب دهن مبارک خود در دهان وى کند. خضر- علیه السّلام- فرموده که: «این دولت را سعدى برد.» خسرو با خاطر شکسته به خدمت شیخ نظام الدّین آمده است و صورت حال باز نموده. شیخ نظام الدّین آب دهان خود در دهان وى انداخته است و برکات آن ظاهر شده، چنانکه نود و نه کتاب تصنیف کرده است. و مى‏گویند که در بعض مصنّفات خود نوشته است که: «اشعار من از پانصد هزارکمتر است و از چهارصد هزار بیشتر.» و مى‏گویند که شیخ سعدى را در ایام جوانى دریافته بوده و به آن افتخار مى‏ کرده.

وى را از مشرب عشق و محبّت چاشنیى تمام بوده است، چنانچه (!) در سخنان وى ظاهر است، و صاحب سماع‏ و وجد و حال بوده است. شیخ نظام الدّین مى‏گفته که: «در قیامت هر کسى به چیزى فخر کند. فخر من به سوز سینه این ترک اللّه، یعنى خسرو، خواهد بود.»

وى گفته که: «وقتى در خاطر من افتاد که خسرو نام امراست، چه بودى اگر نام من نام فقرا بودى که در حشر مرا به آن نام خواندندى. و این معنى را به حضرت شیخ عرضه داشت کردم، فرمود که: به وقت صالح براى تو نامى خواسته شود.» خسرو مراقب این معنى مى ‏بود تا آن که روزى شیخ گفت که: «بر من چنین مکشوف شد که ترا در قیامت محمّد کاسه لیس خوانند.

وى شب جمعه فوت شده است، در سنه خمس و عشرین و سبعمائه. و مدّت عمر وى هفتاد و چهار سال بوده است، و در پایان شیخ خودش دفن کرده ‏اند.[۱]

 [۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۷۹- شیخ نظامى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

وى را از علوم ظاهرى و مصطلحات رسمى بهره تمام بوده است، اما از همه دست بازداشته بوده است و روى در حضرت حق- سبحانه و تعالى- آورده، چنانکه مى‏گوید:

هرچه هست از دقیقه ‏هاى نجوم‏//با یکایک نهفته‏ هاى علوم‏

خواندم و سرّ هر ورق جستم‏//چون ترا یافتم ورق شستم‏

همه را روى در خدا دیدم‏//همه را روى در خدا دیدم‏

عمر گرانمایه را از اول تا آخر به قناعت و تقوى و عزلت و انزوا گذرانیده است، هرگز چون سایر شعرا از غلبه حرص و هوا ملازمت ارباب دنیا نکرده، بلکه سلاطین روزگار به وى تبرّک مى‏ جسته ‏اند، چنانکه مى ‏گوید:

چون به عهد جوانى از بر تو //به در کس نرفتم از در تو

«طالبان وصال و مشتاقان جمال حضرت حق را دلیل وجود او هم وجود اوست، و برهان شهود او هم شهود او» مى‏گوید:

همه را بر درم فرستادى‏//من نمى ‏خواستم تو مى‏ دادى‏

چون که بر درگه تو گشتم پیر//زانچه ترسیدنى است دستم گیر

مثنویهاى پنج‏گانه وى که به پنج گنج اشتهار یافته است، اکثر آنها به استدعاى سلاطین روزگار واقع شده، امیدوارى آن را که نام ایشان به واسطه نظم وى بر صفحه روزگار بماند استدعا مى ‏نموده‏ اند. و اکثر آنها، اگر چه به حسب صورت افسانه است، امّا از روى حقیقت کشف حقایق و بیان معارف را بهانه است. یک جا در بیان آن معنى که صوفیّه گفته‏اند که:

پژوهنده را یاوه‏زان شد کلید//کز اندازه خویشتن در تو دید

کسى کز تو در تو نظاره کند//ورقهاى بیهوده پاره کند

نشاید ترا جز به تو یافتن‏//عنان باید از هر درى تافتن‏

و جاى دیگر در همین معنى مى‏ گوید:

عقل آبله پاى و کوى تاریک‏//و آنگاه رهى چو موى باریک‏

توفیق تو گرنه ره نماید//این عقده به عقل کى گشاید

عقل از در تو بصر فروزد//گر پاى درون نهد بسوزد

و یک جا در ترغیب و تحریص بر اعراض از ما سواى حق- سبحانه- و اقبال بر توجّه به جناب کبریاى وى مى‏ گوید:

بر پر از این دام که خونخواره‏اى است‏//زیرکى از بهر چنین چاره‏اى است‏

گرگ ز روباه به دندان‏تر است‏//روبه از آن رست که پردان تر است‏

جهد در آن کن که وفا را شوى‏//خود نپرستى و خدا را شوى‏

تاریخ اتمام اسکندرنامه که آخرین کتابهاى وى است، سنه اثنتین و تسعین و خمسمائه بوده است، و عمر وى در آن وقت از شصت گذشته بوده، رحمه اللّه سبحانه‏][۱]



 

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

۵۷۸- افضل الدّین بدیل الحقائقى الخاقانى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

هر چند وى شاگرد فلکى شاعر است و به شعر شهرت تمام یافته است، چنین گویند که وى را وراى طور شعر طور دیگر بوده است که شعر در جنب آن گم بوده، چنانکه حضرت مولوى- قدّس سرّه- گفته است:

شعر چه باشد بر من تا که زنم لاف از او هست مرا فنّ دگر غیر فنون شعرا

 

و سخنان وى بر این معنى شاهد است، چنانکه مى‏گوید:

صورت من همه او شد صفت من همه او لاجرم کس من و من نشنود اندر سخنم‏

 

نزنم هیچ درى تام نگویند آن کیست‏ چون بگویند، مرا باید گفتن که منم‏

 

و در محلّ دیگر مى‏گوید:

عشق بیفشرد پاى بر نمط کبریا برد به دست نخست هستى ما را ز ما

 

ما و شما را به نقد بیخودیى درخور است‏ زان که نگنجد در او زحمت ما و شما

 

و از این قبیل در سخنان وى بسیار است، و از این‏ها بوى آن مى‏آید که وى را از مشرب صافى صوفیان- قدّس اللّه تعالى اسرارهم- شربى تمام بوده است.

وى در زمان خلافت المستضی‏ء بنور اللّه بوده، و در قصیده‏اى عربى که در مدح بغداد گفته، ذکر وى کرده. و توفّى المستضی‏ء سنه خمس و تسعین و خمسمائه.

وى نیز قصیده رائیّه حکیم سنایى را جواب گفته است و عدد ابیات آن از صد و هشتاد گذشته، و آن را سه مطلع نهاده. مطلع اوّلش این است:

الصّبوح الصّبوح کامد کار النّثار النّثار کامد یار

 

کارى از روشنى چو آب خزان‏ یارى از خوش‏دمى چو باد بهار

 

چرخ بر کار ما به وقت صبوح‏ مى‏کند لعبتان دیده نثار

 

و در آخر قصیده مى ‏گوید:

این قصیده ز جمع سبعیّات‏ ثامن است از غرایب اشعار

 

از در کعبه گر در آویزند کعبه بر من فشاندى أستار

 

زد قفا نبک را قفایى نیک‏ و امرئ القیس را فکند از کار

[۱]

 

 

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

۵۷۵- شیخ فخر الدّین ابراهیم، المشتهر بالعراقى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

وى صاحب کتاب لمعات است، و دیوان شعر وى مشهور است. از نواحى همدان است.در صغر سنّ حفظ قرآن کرده بوده و به غایت خوش مى‏خوانده، چنانکه همه اهل همدان شیفته آواز وى بوده‏ اند. و بعد از آن به تحصیل علوم اشتغال نموده، چنانکه گویند در سن هفده سالگى در بعض مدارس مشهوره همدان به افادت مشغول بوده.روزى جمعى قلندران به همدان رسیدند، و با ایشان پسرى صاحب جمال و بر وى مشرب عشق غالب. چون آن پسر را دید، گرفتار شد. مادام که در همدان بودند .با ایشان بود.

چون از همدان سفر کردند و چند روز بر آمد، بى‏طاقت شد در عقب ایشان برفت. چون به ایشان رسید، به رنگ ایشان برآمد و همراه ایشان به هندوستان افتاد و در شهر مولتان به صحبت شیخ بهاء الدّین زکریّا رسید.

گویند چون شیخ وى را در خلوت نشاند و از چله وى یک دهه گذشت، وى را وجدى‏رسید و حالى بر وى مستولى شد این غزل را گفت که:

نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقى وام کردند

و آن را به آواز بلند مى‏خواند و مى‏گریست. چون اهل خانقاه آن را دیدند و آن را خلاف طریقه شیخ دانستند- چه طریقه ایشان در خلوت جز اشتغال به ذکر یا مراقبه، امرى دیگر نمى‏باشد- آن را بر سبیل انکار به سمع شیخ رسانیدند. شیخ فرمود که: «شما را از این‏ها منع است، او را منع نیست.» چون روزى چند بر آمد، یکى از مقرّبان شیخ را گذر بر خرابات افتاد شنید که آن غزل را خراباتیان با چنگ و چغانه مى‏گفتند. پیش شیخ آمد و صورت حال را باز نمود و گفت:

«باقى شیخ حاکم‏اند.» شیخ سؤال کرد که: «چه شنیدى؟ بازگو!» چون بدین بیت رسید که:

چو خود کردند راز خویشتن فاش‏ عراقى را چرا بدنام کردند؟

شیخ فرمود که: «کار او تمام شد.» برخاست و به در خلوت عراقى آمد و گفت: «عراقى مناجات در خرابات مى‏کنى؟ بیرون آى!» بیرون آمد و سر در قدم شیخ نهاد. شیخ به دست مبارک خود سر او را از خاک برداشت و دیگر وى را به خلوت نگذاشت، و خرقه از تن مبارک خود کشید و در وى پوشانید و بعد از آن فرزند خود را به عقد نکاح وى درآورد. و وى را از فرزند شیخ پسرى آمد، وى را کبیر الدّین لقب کردند.

بیست و پنج سال در خدمت شیخ بود. چون شیخ را وفات نزدیک رسید، وى را بخواند و خلیفه خود ساخت و به جوار رحمت حق پیوست. چون دیگران التفات شیخ را نسبت به وى مشاهده کردند، عرق حسد در ایشان بجنبید. به پادشاه وقت رسانیدند که اکثر اوقات وى به شعر مى‏گذرد و صحبت وى همه با جوانان صاحب جمال است، وى را استحقاق خلافت شیخ نیست. چون شیخ عراقى آن را دانست، عزیمت زیارت حرمین شریفین- زادهما اللّه شرفا- کرد، و بعد از زیارت به جانب روم رفت به صحبت شیخ صدر الدّین قونیوى- قدّس سرّه- و از وى تربیت یافت. جماعتى فصوص مى‏خواندند، استماع کرد و در اثناى استماع آن لمعات را نوشت. چون تمام کرد، به نظر شیخ آورد. شیخ آن را بپسندید و تحسین فرمود.

معین الدّین پروانه، از امراى روم، مرید و معتقد شیخ عراقى بود. به جهت شیخ در توقات خانقاهى ساخت و هر روز به ملازمت شیخ مى‏آمد. روزى به خدمت شیخ آمد و مبلغى زر همراه آورد و به نیازمندى تمام گفت که: «شیخ ما را هیچ کارى نمى‏فرماید و التفاتى نمى‏نماید؟» شیخ بخندید و گفت: «اى امیر! ما را به زر نتوان فریفتن، بفرست و حسن قوّال را به ما رسان!» و این حسن قوّال در جمال دلپذیر بود و در حسن صوت بى‏نظیر، و جمعى گرفتار وى بودند و در حضور و غیبت هوادار وى. چون امیر تعلّق خاطر شیخ را به وى دریافت، فى الحال کسى به طلب وى فرستاد. بعد از غوغاى عاشقان و دفع مزاحمت ایشان وى را آوردند. شیخ با امیر و سایر اکابر استقبال وى کردند. چون نزدیک رسیدند، شیخ پیش رفت و بر وى سلام گفت و کنار گرفت. آنگه شربت خواست و وى را با یاران وى به دست خود شربت داد، و از آنجا به خانقاه‏ شیخ رفتند و صحبتها داشتند و سماعها کردند، و خدمت شیخ در آن وقت غزلها گفت و از آن جمله این غزل است:

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمه او نه فلک اندر تک‏وتاز است‏

و بعد از مدّتى حسن قوّال اجازت خواست و به مقام خود مراجعت کرد.

گویند روزى امیر معین الدّین به طرف میدان مى‏گذشت، دید که شیخ چوگان در دست میان کودکان ایستاده. امیر با شیخ گفت: «ما از کدام طرف باشیم؟» شیخ گفت: «از آن طرف.» و اشارت به راه کرد. امیر روان شد و برفت.

چون امیر معین الدّین وفات یافت، خدمت شیخ از روم متوجّه مصر شد و وى را با سلطان مصر ملاقات افتاد. سلطان مرید و معتقد وى شد و وى را شیخ الشّیوخ مصر گردانید، امّا وى همچنان بى‏تکلّف در بازارها گردیدى و گرد هنگامه‏ها طواف کردى. روزى در بازار کفشگران مى‏گذشت، نظرش بر کفشگر پسرى افتاد شیفته وى شد. پیش رفت و سلام کرد و از کفشگر سؤال کرد که: «این پسر کیست؟» گفت: «پسر من است.» شیخ به لبهاى پسر اشارت کرد و گفت که: «ظلم نباشد که این چنین لب و دندانى با چرم خر مصاحب باشد؟» کفشگر گفت: «ما مردم فقیریم و حرفه ما این است. اگر چرم خر به دندان نگیرد نان نیابد که به دندان گیرد.» سؤال کرد که: «هر روز چه مقدار کار کند؟» گفت: «هر روز چهار درم.» شیخ فرمودکه: «هر روز هشت درم بدهم، گو او دیگر این کار مکن!» شیخ هر روز برفتى و با اصحاب بر در دکّان کفشگر بنشستى، و فارغ البال در روى او نظر کردى و اشعار خواندى و گریستى.

مدّعیان این خبر به سلطان رسانیدند. از ایشان سؤال کرد که: «این پسر را، به شب یا به روز، با خود مى‏برد یا نه؟» گفتند: «نه.» گفت: «با وى در دکّان خلوتى مى‏سازد؟» گفتند: «نه.» دوات و قلم خواست و بنوشت که هر روز پنج دینار دیگر بر وظیفه خادمان شیخ فخر الدّین عراقى بیفزایند. روز دیگر که شیخ را با سلطان ملاقات افتاد، سلطان گفت: «چنین استماع افتاد که شیخ را در دکّان کفشگرى با پسرى نظرى افتاده است. محقّرى به جهت خرجى شیخ تعیین یافت. اگر شیخ خواهد آن پسر را به خانقاه برد.» شیخ گفت: «ما را منقاد او مى‏باید بود. بر وى حکم نتوانیم کرد.»

بعد از آن شیخ را از مصر عزیمت شام شد. سلطان مصر به ملک الأمراء شام نوشت که با جمله علما و مشایخ و اکابر استقبال کنند. چون استقبال کردند، ملک الأمرا را پسرى بود بس با جمال، چون شیخ را نظر بر وى افتاد بى‏اختیار سر در قدم وى نهاد. پسر نیز سر در قدم شیخ نهاد. ملک الأمرا نیز با پسر موافقت کرد. اهل دمشق را از آن انکارى در دل پیدا شد، اما مجال نطق نداشتند. چون شیخ در دمشق مقام ساخت و شش ماه گذشت، فرزند او کبیر الدّین از مولتان بیامد و مدّتى در خدمت پدر به سر برد. بعد از آن شیخ را عارضه‏اى پیدا شد، در روز وفات پسر را با اصحاب بخواند و وصیّتها فرمود و وداع کرد و این رباعى بگفت که:

در سابقه چون قرار عالم دادند مانا که نه بر مراد آدم دادند
زان قاعده و قرار کان روز افتاد نه بیش به کس وعده و نى کم دادند

در هشتم ذوالقعده، سنه ثمان و ثمانین و ستّمائه از دنیا برفت، و قبر وى در قفاى مرقد شیخ محیى الدّین بن العربى است- قدّس اللّه تعالى روحهما- در صالحیّه دمشق، و قبر فرزند وى کبیر الدّین در پهلوى قبر وى، رحمه اللّه تعالى.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۷۴- شیخ مشرف الدّین مصلح بن عبد اللّه السّعدى الشّیرازى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

از أفاضل صوفیّه بود و از مجاوران بقعه شریف شیخ ابو عبد اللّه خفیف، قدّس اللّه تعالى سرّه. از علوم بهره‏اى تمام داشته و از آداب نصیبى کامل. سفر بسیار کرده است و اقالیم را گشته و بارها به سفر حجّ پیاده رفته و به بتخانه سومنات درآمده بود و بت بزرگتر ایشان را شکسته، و از مشایخ کبار بسیارى را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدّین رسیده و با وى در یک کشتى سفر دریا کرده.

و گفته‏اند که وى در بیت المقدس‏ و بلاد شام مدّتى مدید سقّایى مى‏کرد و ۹ آب به مردم مى‏داد تا به خضر- علیه السّلام- رسید، و وى را از زلال انعام و افضال خود سیراب گردانید. وقتى وى را با یکى از اکابر سادات و اشراف فى‏الجمله گفت‏وگویى واقع شد. آن شریف حضرت رسالت را- صلّى اللّه علیه و سلّم- به خواب دید، وى را عتاب کرد. چون بیدار شد، پیش شیخ آمد و عذرخواهى نمود و استرضاى وى کرد.

یکى از مشایخ منکر وى بود، شبى در واقعه چنان دید که: «درهاى آسمان گشاده شد.ملایکه با طبقهاى نور نازل شدند. پرسید که: این چیست؟ گفتند: براى سعدى شیرازى است که بیتى گفته که قبول حضرت حقّ- سبحانه و تعالى- افتاده، و آن بیت این است:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقى دفترى است معرفت کردگار

» آن عزیز چون از واقعه درآمد، هم در شب به در زاویه شیخ سعدى رفت که وى را بشارت دهد.دید که چراغى افروخته و با خود زمزمه‏اى مى‏ کند. چون گوش کشید، همین بیت مى‏ خواند.

وى در شب جمعه ماه شوّال، سنه احدى و تسعین و ستّمائه از دنیا رفته، رحمه اللّه.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۷۳- شیخ فرید الدّین عطّار نیسابورى، قدّس اللّه تعالى سرّه‏(نفحات الأنس)

وى مرید شیخ مجد الدّین بغدادى است. در دیباچه کتاب تذکره الأولیاء- که به وى منسوب است- مى‏گوید که: «یک روز پیش امام مجد الدّین بغدادى درآمدم، وى را دیدم که‏مى‏گریست. گفتم: خیر است. گفت: زهى اسفهسالاران که در این امّت بوده‏اند به مثابه انبیا- علیهم السّلام- که علماء امّتى کأنبیاء بنى اسرائیل. پس گفت: از آن مى‏گریم که دوش گفته بودم: خداوندا! کار تو به علّت نیست، مرا از این قوم گردان یا از نظارگیان این قوم گردان که قسم دیگر را طاقت ندارم. مى‏گریم، بود که مستجاب باشد.»

و بعضى‏ گفته‏اند که وى اویسى بوده است. در سخنان مولانا جلال الدّین رومى- قدّس سرّه- مذکور است که نور منصور بعد از صد و پنجاه سال بر روح فرید الدّین عطّار تجلّى کرد و مربّى او شد.

گویند سبب توبه وى آن بود که روزى در دکان عطارى مشغول و مشعوف معامله بود، درویشى به آنجا رسید و چند بار شى‏ء للَّه گفت. وى به درویش نپرداخت، درویش گفت: «اى خواجه! تو چگونه خواهى مرد؟» عطّار گفت: «چنانکه تو خواهى مرد.» درویش گفت: «تو همچون من مى‏توانى مرد؟» عطّار گفت: «بلى.» درویش کاسه‏اى چوبین داشت زیر سر نهاد و گفت: «اللّه!» و جان بداد. عطّار را حال متغیّر شد و دکّان بر هم زد و به این طریق درآمد.

و گفته‏اند که مولانا جلال الدّین رومى در وقت رفتن از بلخ و رسیدن به نسابور به صحبت وى در حال کبر سنّ رسیده است و کتاب اسرارنامه به وى داده، و وى دایما آن را با خود مى‏داشته و در بیان حقایق و معارف اقتدا به وى دارد، چنانکه مى‏گوید:

گرد عطّار گشت مولانا شربت از دست شمس بودش نوش‏

و در موضعى دیگر گفته:

عطّار روح بود و سنایى دو چشم او ما از پى سنایى و عطّار آمدیم‏

 و آن قدر اسرار توحید و حقایق اذواق و مواجید که در مثنویات و غزلیّات وى اندراج یافته، در سخنان هیچ یک از این طایفه یافت نمى‏شود. جزاه اللّه- سبحانه- عن الطّالبین المشتاقین خیر الجزاء.

و من انفاسه الشّریفه:

اى روى درکشیده به بازار آمده‏ خلقى بدین طلسم گرفتار آمده‏

 و این قصیده بیست بیت زیادت است، و بعضى از اهالى آن را شرحى نیکو نوشته‏اند. و درشرح این بیت چنین مذکور شده که:

یعنى اى آن که روى خود را- که نور ظاهر وجود است- به روى‏پوش تعیّنات و صور درکشیده و پوشیده، به بازار ظهور آمده‏اى، خلقى بدین طلسم صور که بر روى این گنج مخفى کشیده‏اى، به واسطه کثرت تعیّنات مختلفه و آثار متباینه گرفتار بعد و هجران و غفلت و پندار غیریّت گشته، یا خود به واسطه سرایت پرتو جمال آن روى در روى‏پوش مظاهر و صور جمیله گرفتار بلاى عشق و محنت محبّت گشته، بعضى عاشق معنى و بعضى عاشق صورت.

تویى معنى و بیرون تو اسم است‏ تویى گنج و همه عالم طلسم است‏

و عشّاق صورت به وهم خود از معشوق دور افتاده‏اند و نمى‏دانند که عاشق کیستند، و دلرباى ایشان چیست!

میل خلق جمله عالم تا ابد گر شناسندت و گرنه سوى تست‏

 و بر این دستور تمام این قصیده را شرح کرده است، و از جهت اختصار بر این اقتصار افتاد.

و حضرت شیخ در تاریخ سنه سبع و عشرین و ستّمائه بر دست کفار شهادت یافته، و سنّ مبارک وى در آن وقت- مى‏گویند که- صد و چهارده سال بوده. و قبر وى در نشابور است، رحمه اللّه تعالى.

 [۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

۵۷۲- حکیم سنایى غزنوى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

کنیت و نام وى ابو المجد مجدود بن آدم است. وى با پدر شیخ رضى الدّین على لالا ابنا عمّ بوده‏اند. از کبراى شعراى طایفه صوفیّه است و سخنان وى را به استشهاد در مصنّفات خود آورده‏اند، و کتاب حدیقه الحقیقه بر کمال وى در شعر و بیان اذواق و مواجید ارباب معرفت و توحید، دلیلى قاطع و برهانى ساطع است. از مریدان خواجه یوسف همدانى است.

و سبب توبه وى آن بود که سلطان محمود سبکتکین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضى از دیار کفّار از غزنین بیرون آمده بود، و سنایى در مدح وى قصیده‏اى گفته بود مى‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخنى رسید که یکى از مجذوبان از حدّ تکلیف بیرون رفته- که مشهور بود به لاى‏خوار، زیرا که پیوسته لاى شراب خوردى- در آنجا بود، آواز وى شنید که با ساقى خود مى‏گفت: «پر کن قدحى به کورى محمودک سبکتکین تا بخورم!» ساقى گفت: «محمود مردى غازى است‏ و پادشاه اسلام.» گفت: «بس مردکى ناخشنود است. آنچه در تحت حکم وى درآمده است در حیّز ضبط نیاورده، مى‏رود تا مملکت دیگر گیرد.» یک قدح گرفت و بخورد.

باز گفت: «پر کن قدحى دیگر به کورى سناییک شاعر!» ساقى گفت: «سنایى مردى فاضل و لطیف طبع است.» گفت: «اگر وى لطیف طبع بودى به کارى مشغول بودى که وى را به کارى آمدى. گزافى چند در کاغذى نوشته که به هیچ کار وى نمى‏آید، و نمى‏داند که وى را براى چه‏ کار آفریده ‏اند.» سنایى چون آن را شنید، حال بر وى متغیّر شد و به تنبیه آن لاى‏خوار از مستى غفلت هشیار شد و پاى در راه نهاد و به سلوک مشغول شد.

در سخنان مولانا جلال الدّین رومى- قدّس اللّه تعالى سرّه- مذکور است که خواجه حکیم سنایى در وقتى که محتضر بود، در زیر زبان چیزى مى‏گفت. حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت مى‏خواند که:

بازگشتم زانچه گفتم زان که نیست‏ در سخن معنى و در معنى سخن‏

 عزیزى این را شنید، گفت: «عجب حالى است که در وقت بازگشتن از سخن نیز به سخن مشغول بوده است.»

وى همواره منزوى و منقطع مى‏بوده و از مخالطت اهل دنیا معرض. یکى از ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که به ملازمت و زیارت وى رود. شیخ مکتوبى به وى نوشته مشتمل بر بسى لطائف و از آن جمله آن که:

این داعى را عقل و روح در پیش خدمت است، و لیکن بنیه ضعیف دارم که طاقت تفقّد و قوّت تعهّد ندارد. إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوها (۳۴/ نمل). کلاته مندرس چه طاقت بارگاه جبّاران دارد، و شیر زده ناقه چه تاب پنجه شیران آرد؟ بارى- عزّ اسمه- داند که هر بار که سراپرده حشمت ایشان در این خطّه مختصر زدند، حاجت آمده است این ضعیف منزوى‏ را رخت عافیت به عزب‏خانه غولان بردن، و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الیاس سپردن.

اکنون به بزرگیى که ذو الفضل الکبیر با آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشه دل این گوشه گرفته را به تفقّد سایس خود خراب نکند، که جسم حقیر این بنده نه سزاى چشم قریر خداوندى است.

و من مقولاته، قدّس سرّه:

بس که شنیدى صفت روم و چین‏ خیز و بیا ملک سنایى ببین‏
تا همه دل بینى بى‏حرص و بخل‏ تا همه جان بینى بى‏کبر و کین‏
پاى نه و چرخ به زیر قدم‏ دست نه و ملک به زیر نگین‏
زر نه و کان ملکى زیر دست‏ جونه و اسب فلکى زیر زین‏

و ایضا منها:

این جهان بر مثال مردارى است‏ کرکسان اندر او هزار هزار
این مر آن را همى‏زند مخلب‏ و آن مر این را همى‏زند منقار
آخر الأمر بگذرند همه‏ وز همه بازماند این مردار
با همه خلق جهان، گرچه از آن‏ بیشتر گمره و کمتر برهند
تو چنان زى که بمیرى برهى‏ نه چنان چون تو بمیرى برهند

رباعیّات:

دلها همه آب گشت و جانها همه خون‏ تا چیست حقیقت از پس پرده درون‏
اى با علمت خرد رد و گردون دون‏ از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون‏
قایم به خودى، از آن شب و روز مقیم‏ بیمت ز سموم است و امیدت به نسیم‏
با مایه از آب و آتشت باشد بیم‏ چون سایه شدى ترا چه جیحون چه جحیم‏
بر سین سریر سرّ سپاه آمد عشق‏ بر میم ملوک ملک ماه آمد عشق‏
بر کاف کمال کلّ کلاه آمد عشق‏ با این همه یک قدم ز راه آمد عشق‏
مردى که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید
عاشق به ره عشق چنان مى‏باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید
اى نیست شده ذات تو در پرده هست‏ وى صومعه ویران کن زنّار پرست‏
مردانه کنون، چو عاشقان مى در دست‏ گرد در کفر گرد و گرد سرمست‏
اى من به تو زنده همچو مردم به نفس‏ در کار تو کرده دین و دنیا به هوس‏
گرمت بینم چو بنگرم با همه کس‏ سردى همه از براى من دارى بس!
در هجر تو گر دلم گراید به خسى‏ در بر نگذارمش که سازد هوسى‏
ور دیده نگه کند به دیدار کسى‏ در سر نگذارمش که ماند نفسى‏
چون چهره تو ز کوى ما شد پرگرد زنهار به هیچ آبى آلوده مگرد
اندر ره عاشقى چنان باید مرد کز دریا خشک آید و از دوزخ سرد
اى عقل اگر چند شریفى دون شو و اى دل ز دلى بگرد و خون خون شو
در پرده آن نگار دیگرگون شو بى‏چشم درآى و بى‏زبان بیرون شو
اى عشق ترا روح مقدّس منزل‏ سوداى ترا عقل مجرّد محمل‏
سیّاح جهان معرفت، یعنى دل‏ از دست غمت دست به سر پاى به گل‏

و وى را قصیده‏اى است راییّه، زیادت از صد و هشتاد بیت که آن را رموز الانبیاء و کنوز الاولیاء نام نهاده. بسى معارف و حقایق و لطائف و دقایق در آنجا درج کرده، و اوّلش این است:

طلب اى عاشقان خوش‏رفتار طرب اى نیکوان شیرین‏کار
تا کى از خانه؟ هین ره صحرا تا کى از کعبه؟ هین در خمّار
در جهان شاهدى و ما فارغ؟ در قدح جرعه‏اى و ما هشیار؟
زین سپس دست ما و دامن دوست‏ زین سپس گوش ما و حلقه یار

و وى را وراى حدیقه الحقیقه سه کتاب مثنوى دیگر است هم بر وزن حدیقه، امّا مختصر و از آنهاست این ابیات:

اى به پرواز بر پریده بلند خویشتن را رها شمرده ز بند
باز پر سوى لا یجوز و یجوز رشته در دست صورت است هنوز
تا تو دربند حبس تألیفى‏ تخته نقش کلک تکلیفى‏

تاریخ تمامى حدیقه، چنانچه (!) خود به نظم آورده، سنه خمس و عشرین و خمسمائه بوده است، و بعضى تاریخ وفات وى را همین نوشته‏اند، و اللّه اعلم.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۷۰- شیخ اوحد الدّین حامد الکرمانى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

وى مرید شیخ‏ رکن الدّین سنجاسى است، و وى مرید شیخ قطب الدّین ابهرى، و وى مرید شیخ ابو النّجیب سهروردى، قدّس اللّه تعالى ارواحهم. بسیار بزرگ بوده است و به صحبت شیخ محیى الدّین بن العربى رسیده، و شیخ در کتاب فتوحات و بعض رسایل دیگر از وى حکایت کرده است.

در باب ثامن از فتوحات مى‏گوید که: «شیخ اوحد الدّین کرمانى- رحمه اللّه- گفت که:در جوانى خدمت شیخ خود مى‏کردم. در سفر بودیم، و وى در عمارى نشسته بود و زحمت شکم داشت. چون به جایى رسیدیم که آنجا مارستانى بود، درخواست کردم که: اجازت ده که دارویى بستانم که نافع باشد. چون اضطراب مرا دید، اجازت داد. برفتم دیدم که شخصى در خیمه نشسته و ملازمان وى به پاى ایستاده و پیش وى شمعى افروخته‏اند. و وى مرا نمى‏شناخت و من وى را نمى‏شناختم. چون مرا در میان ملازمان خود دید، برخاست و پیش من آمد و دست مرا بگرفت و گفت: حاجت تو چیست؟ حال شیخ را با وى بگفتم. فى الحال دارویى حاضر کرد و به من داد و با من بیرون آمد، و خادم شمع را همراه مى‏آورد. ترسیدم که شیخ آن را بیند و بیرون آید، سوگند بر وى دادم که: بازگرد! بازگشت. پیش شیخ آمدم و دارو آوردم، و آن اکرام و احترام که آن شخص کرده بود با شیخ گفتم. شیخ تبسّم کرد و گفت: اى فرزند! چون اضطراب ترا دیدم مرا بر تو شفقت آمد، لاجرم ترا اجازت دادم. چون آنجا رسیدى، ترسیدم که آن شخص که امیر آن موضع است به تو التفات ننماید و شرمنده شوى، از هیکل خود مجرّد شدم و به صورت وى بر آمدم و در موضع وى بنشستم. چون تو آمدى، ترا گرامى داشتم و کردم آنچه دیدى.»

در رساله اقبالیّه مذکور است که: «شیخ رکن الدّین علاء الدّوله- رحمه اللّه تعالى- گفته است که: آن روز که قافله‏ در منى بود، یکى از مریدان شیخ شهاب الدّین سهروردى- قدّس اللّه تعالى روحه- آنجا بود. به زیارت وى رفتیم. الحقّ بس مردى عزیز بود. ساعتى بنشستیم، و از هر نوع سخنان مى‏رفت. از وى پرسیدیم که ما شنیده‏ایم که شیخ شهاب الدّین- قدّس سرّه- شیخ اوحد الدّین کرمانى را مبتدع خوانده و پیش خود نگذاشته است، راست است؟ آن پیر گفت: بلى، و من در آن مجمع در خدمت شیخ حاضر بودم که کسى ذکر شیخ اوحد الدّین مى‏کرد، فرمود که: پیش من نام وى مبرید! او مبتدع است. اما روز دیگر هم در خدمت شیخ حاضر بودم که با شیخ گفتند که: این سخن را شیخ اوحد الدّین شنیده و گفته که: هر چند شیخ مرا مبتدع گفت، امّا مرا این مفاخرت بس که نام من بر زبان شیخ رفت. و در این معنى بیتى عربى گفته است و آن بیت این است:

ما ساءنی ذکراک لی بمساءه بل سرّنی أنّی خطرت ببالکا

 شیخ شهاب الدّین- قدّس سرّه- خلق وى را تحسین کرد.»

مى‏تواند بود که مراد شیخ شهاب الدّین- قدّس سرّه- به ابتداع وى آن بوده باشد که مى‏گویند وى در شهود حقیقت توسّل به مظاهر صورى مى‏کرده، و جمال مطلق را در صور مقیّدات مشاهده مى‏نموده، چنانکه گذشت که شیخ شمس الدّین تبریزى- قدّس سرّه- از وى پرسید که: «در چه کارى؟» گفت: «ماه را در طشت آب مى‏بینم.» پس شیخ شمس الدّین گفت:

«اگر بر قفا دمل ندارى چرا بر آسمان نمى‏بینى؟» و پیش مولانا جلال الدّین رومى- قدّس سرّه- گفتند که: «وى شاهد باز بود، امّا پاکباز بود.» خدمت مولوى فرمود که: «کاش کردى وگذشتى.» و این رباعى وى هم بر این معنى دلالت مى‏کند:

زان مى‏نگرم به چشم سر در صورت‏ زیرا که ز معنى است اثر در صورت‏
این عالم صورت است و ما در صوریم‏ معنى نتوان دید مگر در صورت‏

و در بعض تواریخ مذکور است که: «چون وى در سماع گرم شدى، پیراهن امردان چاک کردى و سینه به سینه ایشان باز نهادى. چون به بغداد رسید، خلیفه پسرى صاحب جمال داشت. چون آن پسر این سخن بشنید، گفت: او مبتدع است و کافر، اگر از این گونه حرکتى کند وى را بکشم. چون سماع گرم شد، شیخ به کرامت دریافت، گفت:

سهل است مرا بر سر خنجر بودن‏ در پاى مراد دوست بى‏سر بودن‏
تو آمده‏اى که کافرى را بکشى‏ غازى چو تویى رواست کافر بودن‏

پسر خلیفه سر بر پاى شیخ نهاد و مرید شد.»

قال بعض الکبراء- قدّس اللّه تعالى اسرارهم-: «نزد اهل تحقیق و توحید این است که کامل آن کسى بود که جمال مطلق حقّ- سبحانه- در مظاهر کونى حسّى مشاهده کند به بصر، همچنان که مشاهده مى‏کند در مظاهر روحانى به بصیرت. یشاهدون بالبصیره الجمال المطلق المعنوىّ بما یعاینون بالبصر الحسن المقیّد الصّورىّ. و جمال باکمال حقّ- سبحانه- دو اعتبار دارد:

یکى اطلاق که آن حقیقت جمال ذاتى است من حیث هى هى، و عارف این جمال مطلق را در فناى فى اللّه- سبحانه- مشاهده تواند کرد، و یکى دیگر مقیّد و آن از حکم تنزّل حاصل آید در مظاهر حسّیّه یا روحانیّه. پس عارف اگر حسن بیند چنین بیند و جمال را جمال حق داند متنزّل شده به مراتب کونیّه، و غیر عارف را که چنین نظر نباشد باید که به خوبان ننگرد تا به هاویه حیرت درنماند.»

و قال ایضا: «و از اهل طریق کسانى‏اند که در عشق به مظاهر و صور زیبا مقیّدند، و چون سالک در صدد عدم ترقّى باشد و در معرض احتجاب بود، چنانکه بعضى از بزرگان- قدّس اللّه تعالى ارواحهم- از آن استعاذت‏ کرده ‏اند و فرموده ‏اند: نعوذ باللّه من التّنکّر بعد التعرّف، و من الحجاب بعد التّجلّى. و تعلّق این حرکت حبّى نسبت به این سالک از صورتى ظاهر حسّى که به صفت حسن موصوف بود تجاوز نکند، هر چند شهود و کشف مقیّدش دست داده بود. و اگر آن تعلّق ومیل حبّى از صورتى منقطع شود به صورتى دیگر که به حسن آراسته باشد پیوند گیرد و دایما در کشاکش بماند، تعلّق و میل به صورت فتح باب حرمان و فتنه و آفت و خذلان او شود، اعاذنا اللّه- عزّ و جلّ- و سائر الصّالحین من شرّ ذلک.»

حسن ظنّ بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتى از اکابر چون شیخ احمد غزّالى و شیخ اوحد الدّین کرمانى و شیخ فخر الدّین عراقى- قدّس اللّه تعالى اسرارهم- که به مطالعه جمال مظاهر صورى حسّى اشتغال مى‏نموده‏اند، آن است که ایشان در آنجا مشاهده جمال مطلق حقّ- سبحانه- مى‏کرده‏اند و به صور حسّى مقیّد نبوده‏اند، و اگر از بعض کبرا نسبت به ایشان انکارى واقع شده است، مقصود از آن آن بوده باشد که محجوبان آن را دستورى نسازند و قیاس حال خود بر حال ایشان نکنند و جاویدان در حضیض خذلان و اسفل السّافلین طبیعت نمانند. و اللّه تعالى أعلم باسرارهم.

و خدمت شیخ اوحد الدّین را نظمهاى لطیف است، از مثنوى و غیره. در آخر کتاب مصباح الارواح مى‏گوید:

تا جنبش دست هست مادام‏ سایه متحرّک است ناکام‏
چون سایه ز دست یافت مایه‏ پس نیست خود اندر اصل سایه‏
چیزى که وجود او به خود نیست‏ هستیش نهادن از خرد نیست‏
هست است، و لیک هست مطلق‏ نزدیک حکیم نیست جز حقّ‏
هستى که به حقّ قوام دارد او نیست و لیک نام دارد
بر نقش خود است فتنه نقّاش‏ کس نیست در این میان تو خوش باش‏
خود گفت حقیقت و خود اشنید زان روى که خود نمود و خود دید
پس باد یقین که نیست و اللّه‏ موجود حقیقیى سوى اللّه‏

و من رباعیّاته، قدّس اللّه تعالى روحه:

اوحد در دل مى‏زنى آخر دل کو؟ عمرى است که راه مى‏روى منزل کو؟
در دنیى دون بى‏وفا مى‏گردى‏ پنجاه و دو چلّه داشتى حاصل کو؟
جز نیستى تو نیست هستى به خداى‏ اى هشیاران خوش است مستى به خداى‏
گر زانکه بتى بحق پرستى روزى‏ حقّا که رسى ز بت‏پرستى به خداى‏
اسرار حقیقت نشود حل به سؤال‏ نى نیز به درباختن حشمت و مال‏
تا خون نکنى دیده و دل پنجه سال‏ هرگز ندهند راهت از قال به حال‏
ذاتم ز وفاى حرف بیرون ز حد است‏ وز چشمه لطف آب حیاتم مدد است‏
علّت ز احد به اوحد آمد حرفى‏ علّت بگذار کاینک اوحد احد است‏
آن کس که چو حق حقیقت حق بشناخت‏ او کى روزى به گفت‏وگویى پرداخت؟
از بى‏خبرى بود نشان دادن از او گنگ است و کر و کور هر آن کش بشناخت‏

[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۶۹- شیخ شهاب الدّین السّهروردى المقتول، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

نام وى یحیى بن حبش است. در حکمت مشّائیان و اشراقیان متبحّر بوده است، و در هر یک از آن تصنیفات لایقه و تألیفات رایقه دارد، و بعضى وى را منسوب به سیمیا داشته ‏اند. حکایت کنند که روزى با جماعتى از دمشق بیرون آمدند، به رمه‏اى گوسفند رسیدند.

آن جماعت گفتند: «ما را یک سر گوسفند مى ‏باید.» یک سر گوسفند گرفتند و ده درم به ترکمانى، که صاحب گوسفند بود، دادند. وى مضایقه مى‏کرد که: «گوسفندى خردتر از آن بگیرید!» شیخ اصحاب را گفت: «شما بروید و گوسفند را ببرید که من وى را خشنود سازم.» ایشان پیش رفتند. با وى سخن مى‏گفت و دل وى را خوش مى‏کرد تا ایشان دور رفتند، وى هم در پى ایشان برفت. ترکمان در پى وى مى‏رفت و فریاد مى‏کرد. چون به وى رسید، دست چپ وى را بگرفت و بکشید که: کجا مى‏روى؟ دست وى از شانه جدا شد و در دست ترکمان بماند، و خون مى‏رفت. ترکمان بترسید دست وى را بینداخت و بگریخت. آن را برداشت و به یاران رسید. در دست وى مندیلى بود و بس.

امام یافعى مى‏گوید: «بدا کارها که اینهاست! و بدا کسانى که این کارها کنند، و بدا علمى که مفضى به چنین کارها گردد!»

از سخنان وى است: «حرام على الأجساد المظلمه أن یلجن فى ملکوت السّماوات، فوحّد اللّه- سبحانه- و أنت بتعظیمه ملآن. و اذکره و أنت من ملابس الأکوان عریان.»

و از اشعار وى است:

خلعت هیاکلها بجرعاء الحمى‏ وصبت لمغناها القدیم تشوّقا
و تلفتت نحو الدّیار، فشاقها ربع عفت أطلاله فتمزّقا
وقفت مسائله فردّ جوابها رجع الصّدى ان لا سبیل الى اللّقا
و کانّها برق تالّق بالحمى‏ ثمّ انطوى و کأنّه ما أبرقا

در تاریخ امام یافعى مذکور است که: «وى را به خلل در عقیده و اعتقاد مذهب حکماى متقدّمین متّهم مى‏داشته‏اند. چون به حلب رسیده، علما به قتل وى فتوى داده‏اند. بعضى گویند:

وى را حبس کردند و به خناق کشتند، و بعضى گویند: قتل و صلب کردند، و بعضى گویند: وى را مخیّر ساختند میان انواع قتل. وى چون به ریاضت معتاد بود، آن اختیار کرد که وى را به گرسنگى بکشند. طعام از وى باز گرفتند تا بمرد، و عمر وى به سى و شش یا به سى و هشت رسیده بود. و کان ذلک فى سنه سبع و ثمانین و خمسمائه.

و اهل حلب در شأن وى مختلف بودند. بعضى وى را به الحاد و زندقه نسبت مى‏کردند، وبعضى به کرامات و مقامات اعتقاد داشتند و مى‏گفتند که بعد از قتل شواهد بسیار بر کرامت وى ظاهر شد. و این موافق مى‏نماید با آن که شیخ شمس الدّین تبریزى- قدّس سرّه- فرموده که:

«در شهر دمشق شیخ شهاب الدّین مقتول را آشکارا کافر مى‏گفتند. گفتم: حاشا که کافر باشد، که چون به صدق تمام درآمد در خدمت شمس بدر کامل گشت. من سخت متواضع باشم با نیازمندان صادق، اما سخت با نخوت باشم با متکبّران. آن شهاب الدّین علمش بر عقلش غالب بود، عقل مى‏باید که بر علم غالب باشد، و حاکم دماغ که محلّ عقل است ضعیف گشته بود. در عالم ارواح طایفه‏اى ذوق یافتند فرود آمدند و مقیم شدند و از عالم ربّانى سخن مى‏گویند، امّا همان عالم ارواح است که ربّانى پندارند. مگر فضل الهى در آید یا جذبه‏اى از جذبات، یا مردى که او را در بغل گیرد و از عالم ارواح به عالم ربّانى کشد.»[۱]



[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

 

۵۴۴- شیخ صدر الدّین محمّد بن اسحاق القونیوىّ، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

کنیت وى ابو المعالى است. جامع بوده است میان جمیع علوم، چه ظاهرى و چه باطنى، و چه عقلى و چه نقلى. میان وى و خواجه نصیر الدّین طوسى اسئله و اجوبه واقع است، و مولانا قطب الدّین علّامه شیرازى در حدیث شاگرد وى است. کتاب جامع الاصول را به خطّ خود نوشته است و بر وى خوانده و به آن افتخار مى‏کرده، و از این طایفه شیخ مؤیّد الدّین جندى و مولانا شمس الدّین ایکى و شیخ فخر الدّین عراقى و شیخ سعید الدّین فرغانى- قدّس اللّه تعالى ارواحهم- و غیر ایشان از اکابر در حجر تربیت وى بوده‏اند و در صحبت وى پرورش یافته‏اند. با شیخ سعد الدّین حمّویى بسیار صحبت‏ داشته است و از وى سؤالات کرده.

شیخ بزرگ- رضى اللّه عنه- در آن وقت که از بلاد مغرب متوجّه روم بود، در بعض مشاهد خود به وقت ولادت وى، و استعداد و علوم و تجلیّات و احوال و مقامات وى، و هر چه در مدّت عمر و بعد از مفارقت در برزخ و بعد از برزخ بر وى گذشت و خواهد گذشت، مکاشف شد. بل شهد أحوال اولاده الالهیّین و مشاهدهم و مقاماتهم و علومهم و تجلّیاتهم و اسمائهم عند اللّه و حلیه کلّ واحد منهم و احوالهم و اخلاقهم، و کلّ ما یجرى لهم و علیهم الى آخر أعمارهم و بعد المفارقه فى برازخهم و ما بعدها. و چون به قونیّه رسید، بعد از ولادت وى و وفات پدرش، مادرش به عقد نکاح شیخ درآمد، و وى در خدمت و صحبت شیخ تربیت یافت.

وى نقّاد کلام شیخ است. مقصود شیخ در مسأله وحدت وجود بر وجهى که مطابق عقل و شرع باشد، جز به تتبّع تحقیقات وى و فهم آن- کما ینبغى- میسّر نمى‏شود.

وى را مصنّفات است چون تفسیر فاتحه و مفتاح الغیب و نصوص و فکوک و شرح حدیث، و کتاب نفحات الهیّه که بسیارى از واردات قدسیّه خود در آنجا ذکر کرده است، و هر کس که مى‏خواهد که بر کمال وى در این طریق فى‏الجمله اطّلاعى یابد، گو آن را مطالعه کن که بسى از احوال و اذواق و مکاشفات و منازلات خود در آنجا نوشته است.

در آنجا مى‏گوید که: «در سابع عشر شوّال، سنه ثلاث و خمسین و ستمائه در واقعه‏اى طویله حضرت شیخ را دیدم، و میان من و وى سخنان بسیار گذشت. در آثار و احکام اسماى الهى سخنى چند گفتم. بیان من وى را بسیار خوش آمد، چنانکه روى وى از بشاشت آن درخشیدن گرفت. سر مبارک خود را از ذوق مى‏جنبانید، و بعضى از آن سخنان را اعاده مى‏کرد و مى‏گفت:

نملیح! ملیح! من گفتم: یا سیدى! ملیح تویى، که تو را قدرت آن هست که آدمیى را تربیت کنى و به جایى رسانى که چنین چیزها را دریابد، و لعمرى که اگر تو انسانى ما سواى تو همه لا شى‏ءاند. بعد از آن به وى نزدیک شدم و دست وى را بوسیدم و گفتم: مرا به تو یک حاجت دیگر مانده. گفت: طلب کن! گفتم: مى‏خواهم که متحقّق شوم به کیفیّت شهود دایم ابدى تو مر تجلّى ذاتى را، و کنت أعنى بذلک حصول ما کان حاصلا له من شهود التّجلى الذّاتىّ الّذى لا حجاب بعده و لا مستقرّ للکمّل دونه. گفت: آرى، و سؤال مرا اجابت کرد و گفت: آنچه خواستى مبذول است، با آن که تو خود مى‏دانى که مرا اولاد و اصحاب بودند و بسیارى از ایشان را کشتم و زنده گردانیدم، و مرد آن که مرد و کشته شد آن که کشته شد و هیچ کدام را این معنى میسّر نشد. گفتم: یا سیدى! الحمد للّه على اختصاصى بهذه الفضیله، أعلم أنّک تحیى و تمیت، و سخنان دیگر گفتم که افشاى آن نمى‏شاید. آنگاه از آن واقعه درآمدم، و المنّه للّه على ذلک.» میان وى و مولانا جلال الدّین رومى- قدّس سرّهما- اختصاص و محبّت و صحبت بسیار بوده است. روزى مجلس عظیم بود و اکابر قونیّه جمع، و شیخ صدر الدّین بر صدر صفّه بالاى سجّاده نشسته بود. خدمت مولوى درآمد. شیخ سجّاده خویش را به وى گذاشت. مولانا ننشست و گفت: «به قیامت چه جواب گویم که بر سجّاده شیخ چرا نشستم؟» شیخ فرمود که: «بر یک گوشه تو بنشین، و بر یک گوشه من بنشینم.» خدمت مولانا ننشست. شیخ فرمود که:

«سجّاده‏اى که نشست ترا نشاید ما را نیز نشاید.» سجّاده را برداشت و دور انداخت.

خدمت مولانا پیش از وى وفات کرده است و وصیّت نماز خودبه وى کرده.

گویند که شیخ شرف الدّین قونوىّ از شیخ صدر الدّین- قدّس سرّهما- پرسید که: «من أین إلى أین، و ما الحاصل فى البین؟» شیخ جواب داد که: «من العلم إلى العین، و الحاصل فى البین تجدّد نسبه جامعه بین الطّرفین ظاهره بالحکمین.»

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۴۳- شیخ محیى الدّین محمّد بن على بن العربى، قدّس اللّه تعالى سرّه‏(نفحات الأنس)

وى قدوه قایلان به وحدت وجود است، و بسیارى از فقها و علماى ظاهر در وى طعن کرده‏اند و اندکى از فقها و جماعتى از صوفیّه وى را بزرگ داشته‏اند. فخّموه تفخیما عظیما، و مدحوا کلامه مدحا کریما، و وصفوه بعلوّ المقامات، و أخبروا عنه بما یطول ذکره من الکرامات.

هکذاذکره الامام الیافعى- رحمه اللّه- فى تاریخه.

وى را اشعار لطیف غریب است و اخبار نادر عجیب. مصنّفات بسیار دارد. یکى از کبار مشایخ بغداد در مناقب وى کتابى جمع کرده است و در آنجا آورده که: «مصنّفات حضرت شیخ- قدّس سرّه- از پانصد زیادت است، و حضرت شیخ به التماس بعضى از اصحاب رساله‏اى در فهرست مصنّفات خود نوشته است و در آنجا زیادت از دویست و پنجاه کتاب را نام برده، بیشتر در تصوّف و بعضى در غیر آن، و در خطبه آن رساله فرموده که: قصد من در تصنیف این کتب نه چون سایر مصنّفان تصنیف و تألیف بود، بلکه سبب بعض تصنیفات آن بود که بر من از حقّ- سبحانه- امرى وارد مى‏شد که نزدیک بود که مرا بسوزد، خود را به بیان بعضى از آن مشغول مى‏ساختم. و سبب بعض دیگر آن که در خواب یا در مکاشفه از جانب حق- سبحانه و تعالى- به آن مأمور مى‏شدم.»

در تاریخ امام یافعى- رحمه اللّه تعالى- مذکور است که گفته‏اند که وى را با شیخ شهاب الدّین سهروردى- قدّس اللّه تعالى روحهما- اتّفاق ملاقات و اجتماع افتاده است، و هر یک از ایشان در دیگرى نظر کرده، و آنگاه از یکدیگر مفارقت نموده‏ اند بى‏آنکه در میان ایشان کلامى واقع شود. بعد از آن وى را از حال شیخ شهاب الدّین پرسیده ‏اند، گفته است: «رجل مملوّ من قرنه الى قدمه من السّنّه.» و شیخ شهاب الدّین را از حال وى پرسیده‏اند، گفته است که: «هو بحر الحقائق.»

و نسبت خرقه وى در تصوّف به یک واسطه به شیخ محیى الدّین عبد القادر گیلانى- قدّس اللّه تعالى سرّه- مى‏رسد، و نسبت دیگر وى در خرقه به خضر- علیه السّلام- مى‏رسد به یک واسطه. قال- رضى اللّه عنه-: «لبست هذه الخرقه المعروفه من ید ابى الحسن‏ على بن عبد اللّه بن جامع ببستانه بالمقلى خارج الموصل سنه إحدى و ستّمائه، و لبسها ابن جامع من ید الخضر، علیه السّلام. و فى الموضع الّذى ألبسه إیّاها ألبسنیها ابن جامع و على تلک الصّوره من غیر زیاده و نقصان.» و نسبت دیگر وى به خضر مى‏رسد- علیه السّلام- بى‏واسطه. قال- رضى اللّه عنه-:

«صحبت انا و الخضر- علیه السّلام- و تأدّبت به و أخذت عنه فی وصیّه أوصانیها شفاها التّسلیم لمقامات الشّیوخ و غیر ذلک، و رایت منه ثلاثه أشیاء من خرقه العوائد: رایته یمشى على البحر و طىّ الارض و رأیته یصلّى فى الهواء.» و اعظم اسباب طعن طاعنان در وى کتاب فصوص الحکم است، و همانا که منشأ طعن طاعنان یا تقلید و تعصّب است، یا عدم اطلاع بر مصطلحات وى، یا غموض معانى و حقایقى که در مصنّفات خود درج کرده است. و آن مقدار حقایق و معارف که در مصنّفات وى، بتخصیص در فصوص و فتوحات، اندراج یافته است در هیچ کتاب یافت نمى‏شود، و از هیچ کس از این طایفه ظاهر نشده است.

و این فقیر از خدمت خواجه برهان الدّین ابو نصر پارسا- قدّس سرّه- چنین استماع دارد که مى‏گفت که: «والد ما مى‏فرمود که: فصوص جان است و فتوحات دل.» و هرجا که والد بزرگوار ایشان در کتاب فصل الخطاب «قال بعض کبراء العارفین» گفته است، مراد به آن حضرت شیخ است، قدّس سرّه.

روى الشّیخ مؤیّد الدّین الجندىّ فى شرحه لفصوص الحکم عن شیخه الشّیخ صدر الدّین القونیوىّ- قدّس سرّه- انّه روى عن الشّیخ- رضى اللّه عنه- انّه قال: «لمّا وصلت الى بحر الرّوم من بلاد أندلس، عزمت على نفسى أن لا أرکب البحر الّا بعد أن أشهد تفاصیل أحوالى الظّاهره و الباطنه الوجودیّه مما قدّر اللّه- سبحانه- علىّ ولى و منّى إلى آخر عمرى. فتوجّهت الى اللّه- سبحانه-بحضور تامّ و شهود عامّ و مراقبه کامله، فاشهدنى اللّه- سبحانه- جمیع أحوالى ممّا یجرى ظاهرا و باطنا الى آخر عمرى حتّى صحبه ابیک، اسحاق بن محمّد، و صحبتک و أحوالک و علومک و أذواقک و مقاماتک و تجلّیاتک و مکاشفاتک و جمیع حظوظک من اللّه، سبحانه. ثمّ رکبت البحر على بصیره و یقین، و کان ما کان و یکون من غیر إخلال و اختلال.»

[و هم در فتوحات آورده است حکایت از حال خود: «و لقد آمنّا باللّه و برسوله و ما جاء به مجملا و مفصّلا ممّا وصل إلینا من تفصیله و ما لم یصل الینا او لم یثبت عندنا، فنحن مؤمنون بکلّ ما جاء به فى نفس الأمر. أخذت ذلک عن أبوىّ أخذ تقلید، و لم یخطر لى ما حکم النّظر العقلىّ فیه من جواز و إحاله و وجوب، فعملت على ایمانى بذلک حتّى علمت من أین امنت و بما ذا امنت. و کشف اللّه عن بصرى و بصیرتى و خیالى، فرأیت بعین البصر ما لا یدرک الّا به، و رأیت بعین البصیره ما لا یدرک الّا به، و رایت بعین الخیال ما لا یدرک الّا به. فصار الأمر لى مشهودا و الحکم المتخیّل المتوهّم بالتّقلید موجودا، فعلمت قدر من اتّبعته و هو الرّسول المبعوث إلىّ- محمّد، صلّى اللّه‏علیه و سلّم- و شاهدت جمیع الأنبیاء کلّهم من آدم إلى محمّد، علیهم السّلام. و أشهدنى اللّه- تعالى- المؤمنین بهم کلّهم حتّى ما بقى منهم من أحد ممّن کان و هو یکون إلى یوم القیامه خاصّتهم و عامّتهم.

و رایت مراتب الجماعه کلّها، فعلمت أقدارهم و اطّلعت على جمیع ما امنت به مجملا ممّا هو فى العالم العلوىّ و شهدت ذلک کلّه، فما زحزحنى علم ما رایته و عاینته عن إیمانى، فلم أزل أقول و أعمل ما اقوله و اعمله لقول النّبى- صلّى اللّه علیه و سلّم- لا لعلمى و لا لعینى و لا لشهودى. فواخیت‏ بین الایمان و العیان، و هذا عزیز الوجود فى الاتّباع، فان مزلّه الأقدام للأکابر انّما یکون هنا اذا وقعت المعاینه لما وقع به الإیمان، فیعمل على عین لا على إیمان فلم یجمع بینهما ففاته من الکمال ان یعرف قدره و منزلته. فهو و ان کان من أهل الکشف فما کشف اللّه له عن قدره و منزلته، فجعل نفسه فعمل على المشاهده. و الکامل من عمل على الإیمان مع ذوق العیان و ما انتقل و لا أثّر فیه العیان، و ما رأیت لهذا المقام ذائقا بالحال. و ان کنت أعلم ان له رجالا فى العالم، لکن ما جمع اللّه بینى و بینهم فى رؤیه أعیانهم و أسمائهم، فقد یمکن أن أکون رأیت منهم و ما جمعت بین عینه و اسمه.

و کان سبب ذلک إنّى ما علّقت نفسى قطّ الى جانب الحقّ أن یطّلعنى على کون من الأکوان و لا حادثه من الحوادث و انّما علّقت نفسى مع اللّه أن یستعملنى فیما یرضیه و لا یستعملنى فیما یباعدنى عنه و ان یخصّنى بمقام لا یکون لمتّبع أعلى منه، و لو أشرکنى فیه جمیع من فى العالم لمّا نتأثّر لذلک فانّى عبد محض لا أطلب التّفوّق على عباده، بل جعل اللّه فى نفسى من الفرح انى أتمنّى ان یکون العالم کلّه على قدم واحده فى أعلى المراتب، فخصّنى اللّه بخاتمه أمر لم یخطر لى ببالى فشکرت اللّه- تعالى- بالعجز عن شکره مع توفیقى فی الشّکر حقّه، و ما ذکرت ما ذکرته من حالى للفخر لا و اللّه و انّما ذکرته لأمرین: الأمر الواحد لقوله- تعالى-: وَ أَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ‏ (۱۱/ الضحى) و أیّه نعمه أعظم من هذه، و الأمر الآخر لیسمع صاحب همّه فتحدث فیه همّه لاستعمال نفسه فیما استعملتها فینال مثل هذا، فیکون معى و فى درجتى و انّه لا ضیق و لا حرج الّا فى المحسوس.»]

شیخ صدر الدین- قدس سره- در کتاب فکوک مى‏فرماید که: «شیخ ما را نظره‏اى بود مخصوص که چون خواستى که بر حال کسى‏ اطّلاع یافتى نظرى به وى کردى و از احوال اخروى و دنیوى وى خبر کردى.»

در باب چهل و چهارم از فتوحات مذکور است که شیخ مى‏گوید که: «وقتى مرا از من بستدند. روزگارى بر من گذرانیدند که نماز مى‏گزاردم به جماعت و امام بودم، و جمیع اعمال‏نماز چنانچه (!) مى‏بایست به جاى مى‏آوردم و مرا به آن هیچ شعورى نى، نه به جماعت و نه به محلّ آن و نه به هیچ چیز از عالم محسوس. و به اینکه مى‏گویم مرا بعد از افاقت خبر کردند، نه من به خود مى‏دانستم. هر چه از من واقع شده بود، چون حرکات نایم بود که از وى صادر مى‏شود و وى از آن آگاه نه. دانستم که حقّ- سبحانه و تعالى- وقت مرا بر من محفوظ داشته بود و با من چنان کرده بود که با شبلى کرده بود که وى را در اوقات نماز به وى بازمى‏دادند، اما نمى‏دانم که وى را به آن شعور مى‏بود یا نه. آن را با جنید- قدّس سرّه- گفتند، گفت: الحمد للّه الّذى لم یجر علیه لسان ذنب.»

و هم در فتوحات مذکور است که حضرت شیخ این بیت فرموده بود که:

یا من یرانی و لا أراه‏ کم ذا أراه و لا یرانی؟

یکى از اصحاب گفت: چون گفته‏اى لا یرانی، و مى‏دانى که او ترا مى‏بیند؟ بر سبیل بدیهه گفت:

یا من یرانی مجرما و لا أراه اخذا کم ذا أراه منعما و لا یرانی لائذا

و هم در فتوحات آورده است که: «بعد از نماز جمعه طواف مى‏کردم. شخصى دیدم که طواف مى‏کند که وى کسى را مزاحمت نمى‏کرد، و کسى وى را. به میان دو کس درمى‏آمد که ایشان را از هم جدا نمى‏کرد، دانستم که روحى است متجسّد شده. سر راه وى نگاه داشتم و بر وى سلام کردم، و جواب من باز داد و با وى همراهى کردم و میان ما سخنان واقع شد، دانستم که احمد سبتى است. از وى پرسیدم که: چرا از روزهاى هفته روز شنبه را به کسب تخصیص کردى؟ گفت: از آن جهت که خداى- تعالى- روز یکشنبه ابتداى خلق عالم کرد و در جمعه فارغ شد. پس در این شش روز که وى در کار ما بود، من در کار وى بودم و براى حظّ نفس خود کارى نکردم. چون شنبه آمد، آن را براى خود گردانیدم و در وى به کسب مشغول بودم از براى قوت آن شش روز. دیگر از وى سؤال کردم که: در وقت تو قطب زمان که بود؟ گفت: من بودم.

پس مرا وداع کرد و برفت. چون به آنجاى که مى‏نشستم باز آمدم، یکى از اصحاب من گفت که: مردى غریب دیدم که در مکّه وى را ندیده بودم با تو در طواف سخن مى‏کرد، که بود آن و از کجا آمده بود؟ قصّه را باز گفتم. حاضران تعجّب کردند.» و هم در فتوحات مى‏آرد که: «یکى از مشایخ ما را گفتند که: دختر فلان پادشاه که خلق را از وى منفعت بسیار است و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد، بیمار است، به آنجا مى‏باید رفت. شیخ به آنجا رفت. شوهر وى استقبال [کرد] و شیخ را به بالین وى آورد. دید که در نزع است، گفت: زودتر وى را دریابید پیش از آن که برود! شوهرش گفت: چون دریابیم او را؟ گفت: وى را باز خرید! دیت کامل وى را آوردند. نزع و رنج جان کندن در توقّف افتاد، و دختر چشم خود بگشاد و بر شیخ سلام کرد. شیخ وى را گفت: ترا هیچ باک نیست، و لیکن اینجا دقیقه‏اى است که بعد از آن که ملک‏الموت نازل شد خالى باز نمى‏گردد، چاره نیست از بدلى. ما ترا از وى خلاص کردیم، این زمان از ما حق خود مى‏طلبد. باز نخواهد گشت، مگر آن که جانى قبض کند. تو اگر زنده باشى خلق را از تو آسایش بسیار است، و تو بسیار عظیم القدرى و فداى‏ تو نمى‏شاید جز عظیم القدرى. مرا دخترى است که دوست‏ترین دختران من است نزدیک من، وى را فداى تو مى‏سازم. بعد از آن روى به ملک‏الموت کرد و گفت: بى‏آنکه جانى ببرى به نزدیک پروردگار خود نمى‏روى. جان دختر مرا بگیر بدل وى، که وى را از خداى- تعالى- باز خریدم. بعد از آن شیخ پیش دختر خود رفت، و وى را هیچ بیماریى نى و گفت: اى فرزند! روح خود را به من بخش زیرا که تو قایم‏مقام دختر پادشاه نمى‏توانى بود در منفعت. گفت: اى پدر! جان من در حکم تست. ملک‏الموت را گفت: جان وى بگیر! در حال دختر شیخ بیفتاد و بمرد.»

پس شیخ ابن العربى- رضى اللّه عنه- مى‏گوید که: «نزدیک ما آن است که از آن که چیزى بدهند و جان مریض را باز خرند چاره نیست، و لازم نیست که در عوض جان دیگر بدهند، زیرا که ما از خود این مشاهده کرده‏ایم که جان کسى را باز خریده‏ایم و هیچ جان در عوض نداده‏ایم.»

و هم در فتوحات مى‏آرد که: «در سنه ستّ و ثمانین و خمسمائه در مجلس ما حاضر شد یکى از علما که بر مذهب فلاسفه رفتى و اثبات نبوّت، چنانکه مسلمانان کنند، نکردى و انکار خوارق عادات و معجزات انبیا- علیهم السّلام- کردى. و اتّفاقا فصل زمستان بود، و در مجلس منقل آتش افروخته بودند. آن فلسفى گفت که: عامّه مى‏گویند که: ابراهیم را- علیه السّلام- در آتش انداختند و نسوخت، و این محال است، زیرا که آتش بالطّبع محرق است مر اجسام قابله را. پس بنیاد تأویل کرد و گفت: مراد به آتش مذکور در قرآن، آتش غضب نمرود است، و مراد به انداختن ابراهیم در آن آتش، آن است که آن غضب بر وى واقع شد، و مراد به آن که آن آتش وى را نسوخت آن که غضب را بر وى نراند به جهت غلبه ابراهیم بر وى به دلیل و حجّت بود. چون آن‏ فلسفى از کلام خود فارغ شد، بعضى از حاضران مجلس- و ظاهر آن است که شیخ به آن خود را مى‏خواهد- گفت: چه مى‏گویى؟ که ترا صدق آنچه خداى تعالى گفته است که: آتش را بر ابراهیم- علیه السّلام- برد و سلام گردانیدم، بنمایم. و مقصود من از این، رفع انکار معجزه ابراهیم است- علیه السّلام- نه اظهار کرامت خویش. آن منکر گفت که:

این نمى‏تواند بود. گفت: این آتش که در این منقل است همان آتش هست که مى‏گویى بالطّبع محرق است؟ گفت: هست. منقل را برداشت و آتشها را در دامن منکر ریخت، و مدّتى بگذاشت، و به دست خود هر طرف مى‏گردانید و جامه وى نسوخت. باز آن آتش را در منقل ریخت و منکر را گفت: دست خود بیار! چون دست وى به نزدیک آتش رسید، بسوخت. پس گفت: روشن شد که سوختن و ناسوختن آتش به فرمان خداوند است- سبحانه- نه به مجرّد طبع؟ منکر اعتراف نمود و ایمان آورد.»

و هم در فتوحات مى‏آرد که: «شیخ ابو العبّاس حریرى در سنه ثلاث و ستمائه در مصر با من گفت که: با شیخ ابو عبد اللّه قربانى در بازار مى‏رفتم، وى قصریّه‏اى گرفته بود از براى فرزند صغیر خود- و قصریّه ظرفى را گویند از شیشه که در آنجا بول کنند- و جماعتى مردم صالح با من پیوستند. جایى بنشستیم که چیزى خوریم، خاطر بر آن قرار گرفت که به جهت نان خورش قدرى شیره نیشکر بگیریم. ظرفى حاضر نبود، گفتیم آن قصریّه نو است و هیچ ناپاکى در آنجا نرسیده است، شیره شکر را در آنجا کردند. چون بخوردیم و مردمان پراکنده شدند، با ابو عبد اللّه مى‏رفتم و قصریّه در دست وى، ناگاه از آن آواز آمد که: «بعد از آن که اولیاء اللّه در من چیزى خورده باشند، من جایگاه بول و ناپاکى شوم؟ سوگندبه خداى که همچنین نخواهد بود.» از دست وى بجست و بر زمین افتاد و خرد بشکست، و از آن صورت حالتى عجب در ما تصرّف کرد. شیخ- رضى اللّه عنه- مى‏ گوید که: با شیخ ابو العبّاس گفتم که: شما از موعظه آن‏ قصریّه غافل شده‏  اید. مقصود نه آن است که شما توهّم کرده‏اید، بسیار ظرفها که در آنجا بهتر از شما کسان چیزى خورده‏ اند و جایگاه ناپاکى شده، بلکه مقصود تنبیه شما بوده است که بعد از آن که دلهاى شما موضع معرفت خداى- تعالى- شده است، نمى‏باید که آن را موضع اغیار گردانید و در آنجا چیزهایى را که خداى- تعالى- از آن نهى کرده است جاى دهید. و آن که بشکست اشارت به آن است که مى‏باید که پیش حقّ- سبحانه- همچنین شکسته باشید. پس شیخ ابو العبّاس انصاف داد که ما متنبّه نشده بودیم به آنچه تو فرمودى.»

و هم در فتوحات مى‏آرد که: «خال من که پادشاه تلمسان بود، نام وى یحیى بن یعان، در زمان وى شیخى بوده از خلق منقطع که در بیرون تلمسان ساکن شده بود و آنجا به عبادت مشغول مى‏بود. وى را ابو عبد اللّه تونسى مى‏گفتند. یک‏بار از آن موضع خود عزیمت تلمسان کرده بود. یحیى بن یعان وى را در راه پیش آمد، وى را گفتند که: این شیخ [ابو] عبد اللّه تونسى است. اسب خود نگاه داشت و بر شیخ سلام گفت، و شیخ جواب سلام وى باز داد.

یحیى بن یعان جامه‏ هاى فاخر پوشیده بود، گفت: ایّها الشّیخ! با این جامه‏ ها که من وشیده‏ ام نماز روا هست؟ شیخ بخندید. یحیى گفت: چرا مى‏خندى؟ گفت: از نادانى و بى‏عقلى تو، حال تو نمى‏ماند مگر به سگى که در جیفه‏اى افتاده باشد و از آن سیر خورده، و در خون و نجاست وى غلطیده و سر تا پاى وى آلوده شده، چون وى را بول آید پاى خود بردارد

که ناگاه آن بول به وى نرسد! شکم تو از حرام پرست و مظالم عباد در گردن تو بسیار، و تو از آن مى‏پرسى که نماز تو در این جامه‏ها روا هست یا نى! یحیى بگریست و از اسب فرود آمد و ترک سلطنت کرد و ملازم شیخ شد. چون سه روز پیش شیخ بود، شیخ ریسمانى آورد و گفت: ایّام مهمانى تمام شد. برخیز و هیزم مى‏کش و مى فروش! برخاست و ریسمان بستد و هیزم بر سر خود مى‏نهاد و به بازار مى‏آورد، و مردم که وى را به آن حال مى‏دیدند مى‏گریستند، آن هیزم را مى‏فروخت و مقدار قوت خود مى‏گرفت و باقى را صدقه مى‏کرد، و همیشه در شهر خود بود تا درگذشت.

وقتى که کسى از شیخ التماس دعا کردى، گفتى که: التماس دعا از یحیى بن یعان کنید که وى از پادشاهى طریقه زهد پیش گرفت، و اگر چنانچه من به آن مبتلا شدى معلوم نیست که من زهد ورزیدمى.»

شیخ رکن الدّین علاء الدّوله- قدّس اللّه تعالى روحه- به بزرگى و کمال حضرت شیخ- رضى‏اللّه تعالى عنه- در بسیارى از حواشى فتوحات اعتراف نموده است، چنانکه در خطاب به وى نوشته که: «ایّها الصّدّیق، و ایّها المقرّب، و ایّها الولىّ، و ایّها العارف الحقّانى!» و این حواشى حالا به خط وى بر کنار فتوحات موجود است، امّا وى را در آن معنى که حضرت حقّ را وجود مطلق گفته است تخطئه، بلکه تکفیر کرده است، و بعضى از اهالى عصر که سخنان هر دو شیخ را تتبّع بسیار کرده بود و به هر دو اعتقاد و اخلاص تمام داشت، در بعضى از رسایل خود نوشته است که:«در حقیقت توحید میان ایشان خلاف نیست، و تخطئه و تکفیر شیخ رکن الدّین علاء الدّوله مر شیخ را- رضى اللّه [عنه‏]- راجع به آن معنى است که وى از کلام شیخ فهم کرده، نه به آن معنى که مراد شیخ است. زیرا که وجود را سه اعتبار است: یکى اعتبار وى‏ بشرط شى‏ء که وجود مقیّد است، و دوم بشرط لا شى‏ء که وجود عامّ است، و سیم لا بشرط شى‏ء که وجود مطلق است.

آن که شیخ- رضى اللّه عنه- ذات حقّ را- سبحانه- وجود مطلق گفته به معنى اخیر است، و شیخ رکن الدّین علاء الدّوله آن را بر وجود عامّ حمل کرده و در نفى و انکار آن مبالغه نموده، با وجود آن که خود به اطلاق وجود ذات به معنى اخیر اشارت کرده است. چنانچه (!) در بعض رسایل فرموده است که: الحمد للّه على الإیمان بوجوب وجوده و نزاهته عن أن یکون مقیّدا محدودا أو مطلقا لا یکون له بلا مقیّداته وجود چون مقیّد محدود نباشد و مطلقى نباشد که وجود وى موقوف باشد بر مقیّدات، ناچار مطلقى خواهد بود لا بشرط شى‏ء که به هیچ یک از تقیّد و عموم مشروط نباشد، و قیود و تعیّنات شرط ظهور وى باشد در مراتب، نه شرط وجود او فى حدّ ذاته.»

و نزاعى که میان شیخ رکن الدّین علاء الدّوله و شیخ کمال الدّین عبد الرّزّاق کاشى- رحمهما اللّه تعالى- پیش از این مذکور شد، آن نیز از این قبیل تواند بود. و اللّه تعالى اعلم بالسّرائر.

در رساله اقبالیّه مذکور است که: «درویشى در مجلس شیخ رکن الدّین علاء الدّوله پرسید که: شیخ محیى الدّین اعرابى که حقّ را وجود مطلق گفته است، در قیامت به آن معاقب باشد یا نه؟ فرمود که: من این نوع سخنان را قطعا نمى‏خواهم که بر زبان رانم، کاشکى ایشان نیز نگفتندى. چه سخن مشکل گفتن روا نیست، امّا چون گفته شد ناکام تأویل مى‏باید کرد تا درویشان را شبهه در باطن نیفتد و نیز در حقّ بزرگان بى‏اعتقاد نشوند. مى‏دانم که محیى الدّین‏اعرابى از این سخن خواسته که وحدت را در کثرت ثابت کند، وجود مطلق گفته است تا معراج دوم را بیان تواند کرد، که معراج دو است: یکى آن که کان اللّه و لم یکن‏ معه شى‏ء، و دریافتن این آسان است. آن که و الآن کما کان، و شرح این مشکل‏تر است. او خواست که ثابت کند که کثرت مخلوقات در وحدت حقّ هیچ زیادت نکند، وجود مطلق در خاطر او افتاده است. چون یک شقّ او بر این معنى راست بوده است، وى را خوش آمده و از شقّ دیگر که نقصان لازم مى‏آید غافل مانده. پس چون قصد وى اثبات وحدانیّت بوده باشد، حقّ- تعالى- از وى عفو کرده باشد. چه هر که از اهل قبله اجتهادى کرده است در کمال حقّ، اگر خطا کرده است به نزدیک من چون مراد او کمال حق بوده است، از اهل نجات خواهد بود، و مصیب از اهل درجات.»

ولد الشّیخ- رضى اللّه عنه- بمرسیه من بلاد الاندلس، لیله الاثنین، السّابع عشر من رمضان، سنه ستّین و خمسمائه، و توفّى لیله الجمعه، الثّانیه و العشرین من شهر ربیع الآخر، سنه ثمان و ثلاثین و ستّمائه، بدمشق و دفن بظاهرها فى سفح جبل قاسیون. و حالیا آن موضع به صالحیّه مشهور است.

نفحات الأنس، ۱جلد //عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۰۰- شیخ شهاب الدّین سهروردى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

امام یافعى در القاب وى چنین نوشته است که: «أستاذ زمانه، فرید أوانه، مطلع الأنوار ومنبع الأسرار، دلیل الطریقه و ترجمان الحقیقه، استاذ الشّیوخ الأکابر، الجامع بین علمى الباطن و الظّاهر، قدوه العارفین و عمده السّالکین، العالم الرّبانى، شهاب الدّین ابو حفص عمر بن محمّد البکرى السّهروردى، قدّس اللّه تعالى سرّه.»

از اولاد ابو بکر صدّیق است- رضى اللّه تعالى عنه- و انتساب وى در تصوّف به عمّ وى ابو النّجیب سهروردى است، و به صحبت شیخ عبد القادر گیلانى رسیده است و غیر ایشان از مشایخ، بسیارى را دریافته است. و گفته‏اند که مدّتى با بعضى از ابدال در جزیره عبّادان بوده، و خضر را- علیه السّلام- دریافته. شیخ عبد القادر وى را گفته است: «أنت آخر المشهورین بالعراق.»

وى را تصانیف است، چون عوارف و رشف النّصائح و اعلام التّقى و غیرها. عوارف رادر مکّه مبارکه تصنیف کرده است. هرگاه که بر وى امرى مشکل شدى، به خداى- تعالى- بازگشتى و طواف خانه کردى و طلب توفیق کردى در رفع اشکال و دانستن آنچه حق است.

در وقت خود شیخ الشّیوخ بغداد بود، و ارباب طریقت از بلاد دور و نزدیک استفتاى مسائل از وى کردندى. کتب الیه بعضهم: «یا سیّدى! إن ترکت العمل أخلدت إلى البطاله، و إن عملت داخلنى العجب.» فکتب فی جوابه: «اعمل و استغفر اللّه من العجب.»

در رساله اقبالیّه مذکور است که: «شیخ رکن الدّین علاء الدّوله گفته است که از شیخ سعد الدّین حمّویى پرسیدند که: شیخ محیى الدّین را چون یافتى؟ گفت: بحر موّاج لا نهایه له.

گفتند: شیخ شهاب الدّین سهروردى را چگونه یافتى؟ گفت: نور متابعه النّبىّ- صلّى اللّه علیه و سلّم- فی جبین السّهروردیّ شى‏ء آخر.»

ولادت وى در رجب سنه‏ تسع و ثلاثین و خمسمائه بوده است، و وفات وى در سنه اثنتین و ثلاثین و ستّمائه.

 نفحات الأنس، ۱جلد// عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۴۹۶- مولانا شمس الدّین محمّد بن على بن ملک‏داد تبریزى، قدّس اللّه [تعالى سرّه‏](نفحات الأنس)

خدمت مولوى در القاب وى چنین نوشته است: «المولى الأعزّ، الدّاعى الى الخیر، خلاصه الأرواح، سرّ المشکوه و الزّجاجه و المصباح، شمس الحقّ و الدّین، نور اللّه فی الاوّلین و الآخرین.»وى گفته است که:

«هنوز در مکتب بودم و مراهق نشده بودم، اگر چهل روز بر من گذشتى از عشق سیرت محمّدى مرا آرزوى طعام نبودى، و اگر سخن طعام گفتندى به دست و سر منع آن کردمى.»

وى مرید شیخ ابو بکر سلّه‏باف تبریزى بوده است، و بعضى گفته‏اند مرید شیخ رکن الدّین سنجاسى بوده است که شیخ اوحد الدّین کرمانى نیز مرید وى است. و بعضى مى‏گویند که مرید بابا کمال جندى بوده است، و مى‏شاید که به صحبت همه رسیده باشد و از همه تربیت یافته بود. و در آخر حال پیوسته سفر کردى و نمد سیاه پوشیدى، و هرجا که رفتى در کاروانسراى فرود آمدى.

گویند چون به خطه بغداد رسید، شیخ اوحد الدّین کرمانى را دریافت. پرسید که: «در چه کارى؟» گفت: «ماه را در طشت آب مى‏بینم.» مولانا شمس الدّین فرمود: «اگر بر گردن دمّل ندارى چرا بر آسمانش نمى‏بینى؟»

و گویند در آن وقت که مولانا شمس الدّین در صحبت بابا کمال بوده، شیخ فخر الدّین عراقى نیز به موجب فرموده شیخ بهاء الدّین زکریّا آنجا بوده است، و هر فتحى و کشفى که شیخ فخر الدّین عراقى را روى مى‏نمود آن را در لباس نظم و نثر اظهار مى‏کرد و به نظر بابا کمال مى‏رسانید، و شیخ شمس الدّین از آن هیچ چیز را اظهار نمى‏کرد. روزى بابا کمال وى را گفت:

«فرزند شمس الدّین از آن اسرار و حقایق که فرزند فخر الدّین عراقى ظاهر مى‏کند، بر تو هیچ لایح نمى‏شود؟» گفت: «بیش از آن مشاهده مى‏افتد، اما به واسطه آن که وى بعضى مصطلحات ورزیده، مى‏تواند که آنها را در لباسى نیکو جلوه دهد، و مرا آن قوّت نیست.» بابا کمال فرمود که: «حقّ- سبحانه و تعالى- ترا مصاحبى روزى کند که معارف و حقایق اوّلین و آخرین را به نام تو اظهار کند، و ینابیع حکم از دل او بر زبانش‏ جارى شود و به لباس حرف و صوت درآید. طراز آن لباس نام تو باشد.»

گویند که مولانا شمس الدّین در تاریخ سنه اثنتین و اربعین و ستّمائه در اثناى مسافرت به قونیّه رسید. در خان شکرریزان فرود آمد، و خدمت مولانا در آن زمان به تدریس علوم مشغول بود. روزى با جماعتى فضلا از مدرسه بیرون آمد و از پیش خان شکرریزان مى‏گذشت.

خدمت مولانا شمس الدّین پیش آمد و عنان مرکب مولانا را بگرفت و گفت: «یا امام المسلمین! بایزید بزرگتر است یا مصطفى، صلّى اللّه علیه و سلّم.» مولانا گفت که: «از هیبت آن سؤال گوییا که هفت آسمان از یکدیگر جدا شد و بر زمین ریخت، و آتشى عظیم از باطن من بر دماغ زد، و از آنجا دیدم که دودى تا ساق عرش بر آمد. بعد از آن جواب دادم که: مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- بزرگترین عالمیان است. چه جاى بایزید است؟» گفت: «پس چه معنى دارد که مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- مى‏فرماید که: ما عرفناک حقّ معرفتک، و ابو یزید مى‏گوید: سبحانی ما أعظم شأنی! و أنا سلطان السّلاطین نیز گفته است؟» گفتم که: «ابو یزید را تشنگى از جرعه‏اى ساکن شد، دم از سیرابى زد. کوزه ادراک او از آن پر شد و آن نور به قدر روزنه خانه او بود، اما مصطفى را- صلّى اللّه علیه و سلّم- استسقاى عظیم و تشنگى در تشنگى بود، و سینه مبارکش به شرح‏ أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ‏ از انشراح، أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهً* (۹۷/ نساء یا ۱۰/ زمر) گشته بود، لاجرم دم از تشنگى زد و هر روز در استدعاى زیادتى قربت بود.» مولانا شمس الدّین نعره‏ اى زد و بیفتاد.

مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند تا به خود باز آمد، سر مبارک او را بر زانو نهاده بود. بعد از آن دست او را بگرفت و روانه شد، و مدّت سه ماه در خلوتى، لیلا و نهارا، به صوم وصال نشستند که‏ اصلا بیرون نیامدند، و کسى را زهره نبود که در خلوت ایشان در آید.

روزى خدمت مولانا شمس الدّین از مولانا شاهدى التماس کرد. مولانا حرم خود را دست گرفته در میان آورد. فرمود که: «او خواهر جانى من است. نازنین پسرى مى‏خواهم.» فى الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که: «وى فرزند من است. حالیا اگر قدرى شراب دست مى‏داد ذوقى مى‏کردیم.» مولانا بیرون آمد و سبویى از محلّه جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الدّین فرمود که: «من قوّت مطاوعت وسعت مشرب مولانا را امتحان مى‏کردم. از هر چه گویند زیادت است.»

و فرموده است: «از این مشایخ مى‏پرسیم که: لی مع اللّه وقت، این وقت مستمرّ باشد؟

گویند که: نى، مستمرّ نباشد!»

و فرموده که: «شخصى درویشى را از امّت محمّد- صلّى اللّه علیه و سلّم- دعا کرد و گفت: خداى- تعالى- ترا جمعیّت دهاد! گفت: هى هى این دعا مکن! مرا دعا کن که: یا ربّ جمعیّت ازو بردار، خدایا تفرقه‏اش ده! که من عاجز شده‏ام در جمعیّت.»

و فرموده است که: «یکى گفت: در سقایه نام حقّ نباید گفت، قرآن نشاید خواند، مگر آهسته. گفتم: آن را چه کنم که او را از خود جدا نمى‏توانم کرد، شاه از اسب فرونمى‏آید اسب بیچاره چه کند؟»

و بعضى گفته‏ اند که چون خدمت مولانا شمس الدّین به قونیّه رسید و به مجلس مولانا درآمد، خدمت مولانا در کنار حوضى نشسته بود و کتابى چند پیش خود نهاده. پرسید که: «این چه کتابهاست؟» مولانا گفت که: «این را قیل و قال گویند. ترا با این چه کار؟» خدمت مولانا شمس الدّین دست فراز کرد و همه کتابها را در آب انداخت. خدمت مولانا به تأسّف تمام گفت: «هى درویش! چه کردى؟ بعضى از آنها فوائد والد بود که دیگر یافت نیست.» شیخ شمس الدّین دست در آب‏ کرد و یکان‏یکان کتابها را بیرون آورد، و آب در هیچ یک اثر نکرده.

خدمت مولانا گفت: «این چه سرّ است؟» شیخ شمس الدّین گفت: «این ذوق و حال است. ترا از این چه خبر؟» بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند، چنانچه (!) گذشت.

شبى خدمت شیخ شمس الدّین با خدمت مولانا در خلوتى نشسته بودند. شخصى از بیرون در شیخ را اشارت کرد تا بیرون آید. فى الحال برخاست و با مولانا گفت: «به کشتنم‏مى‏خوانند.» بعد از توقّف بسیار، خدمت مولانا فرمود: «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ، تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ.» (۵۴/ اعراف) هفت کس دست یکى کرده بودند و در کمین ایستاده، کاردى راندند.

شیخ نعره‏اى زد، چنانکه آن جماعت بى‏هوش بیفتادند. و یکى از آنها علاء الدّین محمّد بود، فرزند مولانا، که به داغ‏ «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» (۴۶/ هود) اتّسام داشت. و چون آن جماعت به هوش باز آمدند، غیر از چند قطره خون هیچ ندیدند. از آن روز باز تا این غایت نشانى از آن سلطان معنى پیدا نیست. و کان ذلک فی شهور سنه خمس و اربعین و ستّمائه.

و آن ناکسان در اندک زمانى هر یک به بلایى مبتلا شدند و هلاک گشتند. و علاء الدّین محمّد را علّتى عجب پیدا شد و هم در آن ایّام وفات یافت، و خدمت مولانا به جنازه وى حاضر نشد.

و بعضى گفته‏اند که شیخ شمس الدّین در جنب مولانا بهاء الدّین ولد مدفون است. و بعضى گفته‏اند که آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهى انداخته بودند. شبى سلطان ولد در خواب دید که شیخ شمس الدّین اشارت کرد که: «در فلان چاه خفته‏ ام.» نیم‏شب یاران محرم را جمع کرد، و در مدرسه مولانا پهلوى بانى مدرسه، امیر بدر الدّین، دفن کردند. و اللّه تعالى اعلم.

نفحات الأنس، ۱جلد// عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۴۹۵- مولانا جلال الدّین محمّد البلخى الرّومى، قدّس اللّه تعالى سرّه‏(نفحات الأنس)

ولادت خدمت مولانا در بلخ بوده است، در ششم ربیع الاول سنه اربع و ستّمائه.مى‏گویند که بر خدمت مولانا از پنج سالگى باز صور روحانى و اشکال غیبى، یعنى سفره ملایکه و برره جنّ و خواصّ انس که مستوران قباب عزّت‏اند، ظاهر مى‏شده‏اند و متمثّل مى‏گشته.

به خطّ مولانا بهاء الدّین ولد نوشته یافته‏اند که: «جلال الدّین محمّد در شهر بلخ شش‏ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهاى خانه‏هاى ما سیر مى‏کردند. یکى از آن کودکان با دیگرى گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدّین محمّد گفته است:

این نوع حرکت از سگ و گربه و جانوران دیگر مى‏آید. حیف باشد که آدمى به این‏ها مشغول شود. اگر در جان شما قوّتى هست بیایید تا سوى آسمان پریم، و در آن حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان فریاد برآوردند. بعد از لحظه‏اى رنگ وى دیگرگون شده و چشمش متغیّر گشته، باز آمد. گفت: آن ساعت که با شما سخن مى‏گفتم دیدم که جماعتى سبزقبایان مرا از میان شما برگرفتند و به گرد آسمانهاگردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند، و چون آواز فریاد و فغان شما بر آمد، بازم به این جایگاه فرود آوردند.» و گویند که در آن سنّ در هر سه چهار روز یک بار افطار مى‏کرد.

و گویند که در آن وقت که به مکّه مى‏رفته‏اند، در نشابور به صحبت شیخ فرید الدّین عطّار رسیده بود، و شیخ کتاب اسرارنامه به وى داده بوده، و آن را پیوسته با خود مى‏داشته.

خدمت مولوى مى‏فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم، بلکه من آن ذوقم و آن خوشى‏ام که در باطن مریدان از کلام من سر مى‏زند. اللّه! اللّه! چون آن دم را یابى و آن ذوق را بچشى غنیمت مى‏دار و شکرها مى‏گزار که من آنم.»

در خدمت مولوى گفتند: «فلان مى‏گوید که: دل و جان به خدمت است.» فرمود که:

«خمش! در میان مردم این دروغ مانده است که مى‏گویند؟ او آن چنان دل و جان را از کجا یافت که در خدمت مردان باشد؟» بعد از آن روى سوى چلبى حسام الدّین کرد که: «اللّه! اللّه! با اولیاى حق زانو بر زانو باید نشستن که آن قرب را اثرهاست عظیم.»

یکى لحظه از او دورى نشاید که از دورى خرابیها فزاید
به هر حالى که باشى پیش او باش‏ که از نزدیک بودن مهر زاید

و فرموده است: «مرغى که از زمین بالا پرد، اگر چه به آسمان نرسد، امّا این قدر باشد که از دام دورتر باشد و برهد. و همچنین اگر کسى درویش شود و به کمال درویشى نرسد، امّا این قدر باشد که از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاى دنیا برهد و سبکبار گردد که: نجا المخفّفون و هلک المثقلون.»

یکى از ابناى دنیا پیش خدمت مولوى عذرخواهى مى‏کرد که: «در خدمت مقصّرم.» فرمود که: «حاجت به اعتذار نیست. آن قدر که دیگران از آمدن تو منّت دارند، ما ازناآمدن منّت داریم.»

یکى از اصحاب را غمناک دید فرمود: «همه دلتنگى از دل‏نهادگى بر این عالم است. هر دمى که آزاد باشى از این جهان و خود را غریب دانى، و در هر رنگ که بنگرى و هر مزه‏اى که بچشى دانى که با آن نمانى و جاى دیگر روى، هیچ دلتنگ نباشى.»

و فرموده است که: «آزادمرد آن است که از رنجانیدن کسى نرنجد، و جوانمرد آن باشد که مستحقّ رنجانیدن را نرنجاند.»

مولانا سراج الدّین قونیوى صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوى خوش نبوده. پیش وى تقریر کردند که مولانا گفته است که: «من با هفتاد و سه مذهب یکى‏ام.» چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بى‏حرمت کند. یکى را از نزدیکان خود، که‏دانشمندى بزرگ بود، بفرستاد که: «بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته‏اى؟ اگر اقرار کند او را دشنام بسیار بده و برنجان!» آن کس بیامد و برملا سؤال کرد که: «شما چنین گفته‏اید که: من با هفتاد و سه مذهب یکى‏ام؟» گفت: «گفته‏ام.» آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: «با این نیز که تو مى‏گویى هم یکى‏ام.» آن کس خجل شد و بازگشت.

شیخ رکن الدّین علاء الدّوله گفته است که: «مرا این سخن از وى خوش آمده است.»

خدمت مولوى همواره از خادم سؤال کردى که: «در خانه ما امروز چیزى هست؟» اگر گفتى: «خیر است. هیچ نیست.» منبسط گشتى و شکرها کردى که: «للّه الحمد که خانه ما امروز به خانه پیغمبر مى‏ماند، صلّى اللّه علیه و سلّم.» و اگر گفتى: «ما لا بدّ مطبخ مهیّاست.» منفعل گشتى و گفتى: «از این خانه بوى فرعون مى‏آید.»

و گویند که در مجلس وى هرگز شمع بر نکردندى الّا به نادر به غیر از روغن چراغ.

گفتى: «هذا للملوک و هذا للصّعلوک.»

روزى در مجلس وى حکایت شیخ اوحد الدّین کرمانى- رحمه اللّه تعالى- مى‏کردند که:

«مردى شاهد باز بود، امّا پاکباز بود و کارى ناشایست نمى‏کرد.» فرمود: «کاشکى کردى و گذشتى.»

اى برادر بى‏نهایت درگهى است‏ بر هر آنچه مى‏رسى بر وى مایست‏

روزى مى‏فرمود که: «آواز رباب صریر باب بهشت است که ما مى‏شنویم.» منکرى گفت: «ما نیز همان آواز مى‏شنویم، چون است که چنان گرم نمى‏شویم که مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «کلّا و حاشا! آنچه ما مى‏شنویم آواز باز شدن آن در است، و آنچه وى مى‏شنود آواز فراز شدن.»

و فرموده است که: «کسى به خلوت درویشى درآمد. گفت: چرا تنها نشسته‏اى؟ گفت:

این دم تنها شدم که تو آمدى، مرا از حقّ مانع آمدى.»

جماعتى از خدمت مولوى التماس امامت کردند، و خدمت شیخ صدر الدّین قونیوى نیز در آن جماعت بود. گفت: «ما مردم ابدالیم، به هر جایى که مى‏رسیم مى‏نشینیم و مى‏خیزیم. امامت را ارباب تصوّف و تمکین لایق‏اند.» به خدمت شیخ صدر الدّین اشارت کرد تا امام شد.

فرمود: «من صلّى خلف إمام تقىّ فکأنّما صلّى خلف نبیّ.»

خدمت مولانا در سماع بود. درویشى را در خاطر گشت که سؤال کند که: «فقر چیست؟» مولانا در اثناى سماع این رباعى خواند:

الجوهر فقر و سوى الفقر عرض‏ الفقر شفاء و سوى الفقر مرض‏

العالم کلّه خداع و غرور و الفقر من العالم سرّ و غرض‏

از وى پرسیدند که: «درویش گناه کند؟» گفت: «مگر طعام بى‏اشتها خورد، که طعام بى‏اشتها خوردن درویش را گناهى عظیم است.»

و فرموده است که: «صحبت عزیز است. لا تصاحبوا غیر أبناء الجنس!»

و گفته که: «در این معنى حضرت خداوندم، شمس الدّین تبریزى- قدّس سرّه- فرموده که:

علامت مرید قبول یافته آن است که اصلا با مردم بیگانه صحبت نتواند داشتن. و اگر ناگاه در صحبت بیگانه افتد، چنان نشیند که منافق در مسجد و کودک در مکتب و اسیر در زندان.»

و در مرض اخیر با اصحاب گفته است که: «از رفتن من غمناک مشوید، که نور منصور- رحمه اللّه- بعد از صد و پنجاه سال بر روح شیخ فرید الدّین عطّار- رحمه اللّه- تجلّى کرد و مرشد او شد. در هر حالتى که باشید با من باشید و مرا یاد کنید تا من شما را ممدّ باشم در هر لباسى که باشم.»

دیگر فرمود که: «در عالم ما را دو تعلّق است یکى به بدن و یکى به شما، و چون به عنایت حقّ- سبحانه- فرد و مجرّد شوم و عالم تجرید و تفرید روى نماید، آن تعلّق نیز از آن شما خواهد بودن.»

خدمت شیخ صدر الدّین- قدّس سرّه- به عیادت وى آمد. فرمود که: «شفاک اللّه شفاء عاجلا! رفع درجات باشد! امید است که صحّت باشد. خدمت مولانا جان عالمیان است.» فرمود که: «بعد از این شفاک اللّه شما را باد! همانا که در میان عاشق و معشوق پیراهنى از شعر بیش نمانده است. نمى‏خواهید که نور به نور پیوندد؟»

من شدم عریان ز تن او از خیال‏ مى‏خرامم در نهایات الوصال‏

شیخ با اصحاب گریان شدند، و حضرت مولانا این غزل فرمود:

چه دانى تو که در باطن چه شاهى همنشین دارم؟ …

و خدمت مولانا در وصیّت اصحاب چنین فرموده است: «اوصیکم بتقوى اللّه فی السّرّ و العلانیه، و بقلّه الطّعام و قلّه المنام و قلّه الکلام، و هجران المعاصی و الآثام، و مواظبه الصّیام، و دوام القیام و ترک الشّهوات على الدّوام، و احتمال الجفاء من جمیع الأنام، و ترک مجالسه السّفهاء و العوامّ، و مصاحبه الصّالحین و الکرام و انّ خیر النّاس من ینفع النّاس. و خیر الکلام ما قلّ‏ و دلّ. و الحمد للّه وحده.»

سؤال کردند که: «به خلافت مولوى مناسب کیست؟» فرمود که: «چلبى حسام الدّین.» تا سه بار این سؤال و جواب مکرّر شد. چهارم بار گفتند که: «نسبت به سلطان ولد چه مى‏فرمایید؟» فرمود که: «وى پهلوان است. حاجت به وصیّت نیست.» چلبى حسام الدّین پرسید که: «نماز شما را که گزارد؟» فرمود که: «شیخ صدر الدّین.»

و فرمود که: «یاران ما از این‏سو مى‏کشند، و مولانا شمس الدّین آن جانب مى‏خواند. یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللَّهِ! (۳۱/ احقاف) ناچار رفتنى است.»

توفّى- قدّس اللّه تعالى روحه- وقت غروب الشّمس، خامس جمادى الاخرى، سنه اثنتین و سبعین و ستّمائه.

از شیخ مؤید الدّین جندى سؤال کردند که: «خدمت شیخ صدر الدّین در شأن خدمت مولوى چه مى‏گفت؟» گفت: «و اللّه! روزى با خواصّ یاران مثل شمس الدّین ایکى و فخر الدّین عراقى و شرف الدّین موصلى و شیخ سعید فرغانى و غیرهم نشسته بودند. سخن از سیرت و سریرت مولانا بیرون آمد. حضرت شیخ فرمود: اگر بایزید و جنید در این عهد بودندى، غاشیه این مرد مردانه برگرفتندى و منّت بر جان خود نهادندى. خوان‏سالار فقر محمّدى او است. ما به طفیل وى ذوق مى‏کنیم.» همه اصحاب انصاف دادند و آفرین کردند. بعد از آن شیخ مؤیّد گفت: «من نیز از جمله نیازمندان آن سلطانم.» و این بیت را بخواند:

لو کان فینا للألوهه صوره هى أنت لا أکنى و لا أتردّد
 

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

 

۴۹۳- شیخ بهاء الدّین ولد، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

 

بعضى گفته‏اند که وى به صحبت شیخ نجم الدّین کبرى رسیده است و از خلفاى وى است. نام وى محمّد بن الحسین بن احمد الخطیبى البکرى است. از فرزندان امیر المؤمنین ابا بکر است- رضى اللّه تعالى عنه- و مادر وى دختر پادشاه خراسان، علاء الدّین محمّد بن خوارزم شاه بود. حضرت رسالت- صلّى اللّه علیه و سلّم- وى را در خواب اشارت فرمود که:

«دختر خود را به حسین خطیبى نکاح کن!» و بعد از نهم ماه بهاء الدّین ولد متولّد شد. و چون دوساله شد، والد وى نقل کرد، و چون به سنّ تمییز رسید، به تحصیل علوم دینى و معارف یقینى مشغول شد تا کمال وى به جایى رسید که حضرت رسالت وى را در واقعه سلطان علماء لقب‏نهاد.

و چون وى را ظهورى تمام حاصل شد و مرجع خواصّ و عوامّ گشت، جمعى از علما را چون امام فخر رازى و غیره بر وى حسد بجنبید. وى را به خروج بر سلطان وقت متّهم داشتند، وى را از شهر بلخ عذر خواست، و در آن وقت مولانا جلال الدّین خردسال بود. از راه بغداد به مکّه توجّه نمودند. چون به بغداد رسیدند، جمعى پرسیدند که: «اینان چه طایفه‏اند و از کجا مى‏آیند و به کجا مى‏روند؟» مولانا بهاء الدّین‏ فرمود که: «من اللّه و إلى اللّه، و لا حول و لا قوّه إلّا باللّه.» این سخن را به خدمت شیخ شهاب الدّین سهروردى رسانیدند، فرمود که: «ما هذا إلّا بهاء الدّین البلخى.» و خدمت شیخ استقبال کرد. چون برابر مولانا رسید، از استر فرود آمد و زانوى مولانا را ببوسید و به جانب خانقاه استدعا کرد. مولانا گفت: «موالى را مدرسه مناسب‏تر است.» در مستنصریّه نزول کرد، و خدمت شیخ به دست خود موزه وى را کشید. روز سیم عزیمت مکّه مبارکه نمودند و بعد از مراجعت به جانب روم متوجّه شدند. چهار سال در ارزنجان بودند و هفت سال در لارنده. و در لارنده خدمت مولانا جلال الدّین را در سنّ هژده سالگى کدخدا ساختند، و در ثلاث و عشرین و ستّمائه سلطان ولد متولّد شد. و چون سلطان ولد بزرگ شد، هر کس ایشان را نشناختى و با مولانا جلال الدّین بدیدى برادران پنداشتى. و بعد از آن سلطان ایشان را از لارنده به قونیّه استدعا کرد، و مولانا بهاء الدّین ولد آنجا به جوار رحمت حق پیوست.

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۴۶۹- شیخ سعد الدّین حمّویى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

 

نام وى محمّد بن المؤیّد بن ابى بکر بن ابى الحسن بن محمّد بن حمّویه است. از اصحاب شیخ نجم الدّین کبرى است، قدّس اللّه تعالى روحه.

و فى تاریخ الیافعى: کان صاحب احوال و ریاضات، و له اصحاب و مریدون و کلام.سکن سفح قاسیون مدّه ثمّ رجع الى خراسان، فتوفّى هناک.

در علوم ظاهرى و باطنى یگانه است. مصنّفات بسیار دارد چون کتاب محبوب و سجنجل الأرواح و غیر آن. و در مصنّفات وى سخنان مرموز و کلمات‏ مشکل و ارقام و اشکال و دوایر، که نظر عقل و فکر از کشف و حلّ آن عاجز است، بسیار است. و همانا که تا دیده بصیرت به نور کشف منفتح نشود، ادراک آن متعذّر است.

وى گفته است: «بشّرنى اللّه- سبحانه- و قال: من أصغى کلامک بحسن القبول و الاعتقاد فى ذکرى و تعریفى، فقد اندرجت فیه نطفه العلم و المعرفه، و ان التبس علیه فی الحال فقد ثبت له النّصیب فی طور من أطواره.»

شیخ صدر الدّین قونیوى- قدّس اللّه تعالى سرّه- به صحبت وى مى‏رسیده است، مى‏گوید که: «از وى شنیدم که مى‏گفت: مواثیق هفت است و در میثاق‏ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ‏ (۱۷۲/ اعراف) منحصر نیست. آن را با شیخ خود، شیخ محیى الدّین- قدّس اللّه تعالى سرّه- باز گفتم، گفت: کلیّات را مى‏گوید و اگر نه جزئیّات از آن بیش است.»

شیخ مؤیّد الدّین الجندى در شرح فصوص الحکم مى‏گوید که: «شیخ صدر الدّین روزى در مجلس سماع با شیخ سعد الدّین حاضر بود. شیخ سعد الدّین در اثناى سماع روى به صفّه‏اى که در آن منزل بود کرد و به ادب تمام مدّتى بر پاى ایستاد، و بعد از آن چشم خود را پوشید و آواز داد که: أین صدر الدّین؟ چون شیخ صدر الدّین پیش آمد، چشم بر روى وى بگشاد و گفت:

حضرت رسالت- صلّى اللّه علیه و سلّم- در آن صفّه حاضر بودند، خواستم که چشمى که به مشاهده جمال آن حضرت مشرّف شده است، اوّل به روى تو بگشایم.»

وى گفته است که: «وقتى روح مرا عروجى واقع شد و از قالب منسلخ گشت. سیزده روز چنان بماند آنگاه به قالب آمد، و قالب در این سیزده روز چون مرده افتاده بود و هیچ حرکت نمى‏کرد. و روح چون به قالب آمد، و قالب برخاست خبر نداشت که چند روز افتاده است. دیگران که حاضر بودند گفتند: سیزده روز است تا قالب تو چنین افتاده است.»

و ازاشعار وى است- که در کتاب محبوب درج کرده است- این رباعى عربى:

یا راحه مهجتی و نور البصر استیقظ قلبی بک وقت السّحر
ناجیت ضمیر خاطری یا قمری‏ إنّی أنا فیک و أنت لی فی نظری‏

و این رباعیّات فارسى نیز از آن قبیل است:

کافر شوى ار زلف نگارم بینى‏ مؤمن شوى ار عارض یارم بینى‏
در کفر میاویز و در ایمان منگر تا عزّت یار و افتقارم بینى‏
بى‏تو نظرى نیست مرا در کارى‏ بى‏روى تو خوش نیایدم گلزارى‏
در باغ رضاى چون تو زیبا یارى‏ پیدا و نهان روى تو دیدم بارى‏
بى‏تو نه بهشت بایدم نى رضوان‏ نى کوثر و زنجبیل و بحر حیوان‏
با قهر تو دوزخ است دار رضوان‏ با لطف تو دوزخ همه روح و ریحان‏

و این شعر نیز از آن قبیل است:

أنت قلبی و أنت فیه حبیب‏ و لسقم القلوب أنت طبیب‏
لیس فی قلب من یحبّک صدقا غیر ذکراک حاله یستطیب‏
أنت سقمی و صحّتی و شفائى‏ و بک الموت و الحیاه یطیب‏
و إذا ما نظرت فیّ بلطف‏ عن فؤادی و أعینی لا تغیب‏
لک سرّی و مهجتی و ضمیری‏ ساجد شاهد و مالى نصیب‏

عمر وى شصت و سه سال بوده است، و در روز عید أضحى، سنه خمسین و ستّمائه از دنیا رفته است، و قبر وى در بحرآباد است، رحمه اللّه تعالى.

نفحات الأنس، ۱جلد //عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۴۶۷- شیخ نجم الدّین الکبرى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

کنیت وى ابو الجنّاب است، و نام وى احمد بن عمر الخیوقى، و لقب وى کبرى.و گفته‏ اند که وى را کبرى از آن لقب کردند که در اوان جوانى که به تحصیل علوم مشغول بود، با هر که مناظره و مباحثه‏ کردى بر وى غالب آمدى. فلقّبوه بهذا السّبب الطّامه الکبرى، ثم غلّب علیه ذلک اللّقب فحذفوا الطّامه و لقّبوه بالکبرى. و هذا وجه صحیح نقله جماعه من اصحابه ممّن یوثق بهم، و قال بعضهم هو ممدود بفتح الباء الموحّده اى هو نجم الکبراء جمع تکسیر للکبیر، و الصّحیح الاوّل. کذا فی تاریخ الامام الیافعى، رحمه اللّه تعالى.

و وى را شیخ ولى‏تراش نیز گفته‏اند، به سبب آن که در غلبات وجد نظر مبارکش بر هر که افتادى به مرتبه ولایت رسیدى. روزى بازرگانى بر سبیل تفرّج به خانقاه شیخ درآمد. شیخ حالتى قوى داشت، نظرش [بر] آن بازرگان افتاد. در حال به مرتبه ولایت رسید. شیخ پرسید که: «از کدام مملکتى؟» گفت:«از فلان مملکت.» وى را اجازت ارشاد نوشت تا در مملکت خود خلق را به حقّ ارشاد کند.

روزى شیخ با اصحاب نشسته بودند. بازى در هوا صعوه‏اى را دنبال کرده بود. ناگاه نظر شیخ بر آن صعوه افتاد. صعوه برگشت و باز را گرفته پیش شیخ فرود آورد.

روزى تحقیق و تقریر اصحاب کهف مى‏رفت. شیخ سعد الدّین حمّویى را- رحمه اللّه تعالى، که یکى از مریدان شیخ بود- به خاطر گذشت که: «آیا در این امّت کسى باشد که صحبت وى در سگ اثر بکند؟» شیخ به نور فراست دانست، برخاست و به در خانقاه رفت و بایستاد. ناگاه سگى آنجا رسید و بایستاد و دنبال مى‏جنبانید. شیخ را نظر بر وى افتاد، در حال بخشش یافت و متحیّر و بیخود شد و روى از شهر بگردانید، و به گورستان رفت و سر بر زمین مى‏مالید تا آورده‏اند که هرجا که مى‏آمد و مى‏رفت قریب به پنجاه و شصت سگ گرداگرد او حلقه کردندى، و دست پیش دست نهادندى و آواز نکردندى و هیچ نخوردندى و به حرمت بایستادندى. عاقبت بدان‏ نزدیکى بمرد. شیخ فرمود تا وى را دفن کردند و بر سر قبر وى عمارت ساختند.

شیخ در تبریز بر یکى از شاگردان محیى السّنه، که سندى عالى داشت، کتاب شرح السّنّه را مى‏خواند. چون به اواخر رسید، روزى در حضور استاد و جمعى از ائمه نشسته بود و شرح السّنّه مى‏خواند. درویشى درآمد که وى را نمى‏شناخت، اما از مشاهده وى تغیّر تمام به شیخ راه یافت، چنانکه مجال قرائتش نماند. پرسید که: «این چه کس است؟» گفتند که: «این بابا فرج تبریزى است که از جمله مجذوبان و محبوبان حقّ است، سبحانه.» شیخ آن شب بى‏قرار بود. بامداد به خدمت استاد آمد و التماس کرد که: «برخیزید که به زیارت بابا فرج رویم!» استاد با اصحاب موافقت کردند. بر در خانقاه بابا فرج خادمى بود بابا شادان نام، چون آن جماعت را دید، درون رفت و اجازت خواست. بابا فرج گفت: «اگر چنانکه به درگاه خداوند- تعالى- مى‏روند مى‏توانند آمد، گو در آیید!» شیخ گفت: «چون از نظر بابا بهره‏مند شده بودم، معنى سخنش دانستم. هرچه پوشیده بودم بیرون آوردم و دست بر سینه نهادم. استاد و اصحاب موافقت کردند. پس پیش بابا فرج درآمدیم و بنشستیم. بعد از لحظه‏اى حال بر بابا متغیّر شد، و عظمتى در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب درخشان گشت، و جامه‏اى که پوشیده بود بر وى شکافته شد. چون بعد از ساعتى به حال خود باز آمد، برخاست و آن جامه را در من پوشید و گفت: ترا وقت دفتر خواندن نیست. وقت است که سر دفتر جهان شوى. حال بر من متغیّر شد، و باطن من از هر چه غیر حقّ بود منقطع گشت. چون از آنجا بیرون آمدیم، استاد گفت که:

از شرح السّنه اندکى مانده است، به دو سه روز آن را بخوان و دیگر تو دانى. چون با سر درس رفتم، بابا فرج را دیدم که درآمد و گفت: دیروزهزار منزل از علم الیقین بگذشتى، امروز باز با سر علم مى‏روى؟ من ترک درس کردم و به ریاضت و خلوت مشغول گشتم. علوم لدنّى و واردات غیبى نمودن گرفت. گفتم: حیف باشد که آن فوت شود، آن را مى‏نوشتم. بابا فرج را دیدم که از در درآمد و گفت: شیطان ترا تشویش مى‏دهد. این سخنان را منویس! دوات و قلم را بینداختم و خاطر را از همه باز پرداختم.»

امیر اقبال سیستانى- در کتابى که در آنجا همه سخنان شیخ خود، شیخ رکن الدّین علاء الدّوله، قدّس اللّه تعالى سرّه، جمع کرده است- از شیخ نقل مى‏کند که: «شیخ نجم الدّین کبرى به همدان رفت و اجازت حدیث حاصل کرد و شنید که در اسکندریه محدّثى بزرگ هست با اسناد عالى. هم از آنجا به اسکندریّه رفت و از وى نیز اجازت حاصل کرد، و در بازگشتن شبى رسول را- صلّى اللّه علیه و سلّم- در خواب دید و از آن حضرت درخواست کرد که: مرا کنیتى بخش! رسول- صلّى اللّه علیه و سلّم- فرمود که: ابو الجنّاب. پرسید که: ابو الجنّاب مخفّفه؟ فرمود که: لا، مشدّده. چون از واقعه باز آمد، در معنى این وى را این روى نمود که از دنیا اجتناب مى‏باید کرد. در حال تجرید کرد و در طلب مرشد مسافر گشت، و به هر کس که مى‏رسید ارادت درست نمى‏کرد، به سبب آن که دانشمند بود و سر او به هیچ کس فرونمى‏آمد. و چون به ملک خوزستان رسید، در دزپول درآمد و آنجا رنجور شد، و هیچ کس او را مقامى نمى‏داد که آنجا نزول کند. عاجز گشت، از کسى پرسید که: در این شهر هیچ مسلمانى نباشد که مردم رنجور و غریب را جاى دهد تا من آنجا روزى چند بیاسایم؟ آن کس گفت: اینجا خانقاهى‏ هست و شیخى، اگر آنجا روى ترا خدمت کنند. گفت: نام او چیست؟ گفت: شیخ اسماعیل قصرى.شیخ نجم الدّین آنجا رفت.

او را جاى دادند در صفّه مقابل صفّه درویشان، و آنجا ساکن شد و رنجورى وى دراز کشید و مى‏گفت: با این‏همه از رنجورى چندان رنج به من نمى‏رسید که از آواز سماع ایشان، که من سماع را به غایت منکر بودم و قوّت نقل مقام کردن نداشتم. شبى سماع مى‏کردند، شیخ اسماعیل از گرمى سماع به بالین من آمد و گفت: مى‏خواهى که برخیزى؟ گفتم: بلى. دست من بگرفت و مرا به کنار کشید و به میان سماع برد، و زمانى نیک مرا بگردانید و بر روى دیوارم تکیه داد. من گفتم که: در حال خواهم افتاد. چون به خود آمدم خود را تندرست دیدم، چنانکه هیچ بیمارى در خود نمى‏دیدم. مرا ارادت حاصل شد. روز دیگر به خدمت وى رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوک مشغول شدم و مدّتى آنجا بودم. چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم، مرا شبى در خاطر آمد که از علم باطن با خبر شدى، علم ظاهر تو از علم شیخ زیادت است. بامداد شیخ مرا طلب کرد و گفت: برخیز و سفر کن! که ترا بر عمّار یاسر مى‏باید رفت. من دانستم که شیخ بر آن خاطر من واقف شد، امّا هیچ نگفتم و برفتم به خدمت شیخ عمّار و آنجا نیز مدّتى سلوک کردم، و آنجا شبى مرا همین به خاطر آمد.

بامداد شیخ عمّار فرمود که: نجم الدّین برخیز، به مصر رو به خدمت روزبهان! که این هستى را وى به سلّى از سر تو بیرون برد. برخاستم و به مصر رفتم. چون به خانقاه وى در رفتم، شیخ آنجا نبود و مریدان او همه در مراقبه بودند، هیچ کس به من نپرداخت. آنجا کسى دیگر بود، از وى پرسیدم که: شیخ کدام است؟ گفت: شیخ در بیرون است و وضو مى‏سازد. من بیرون رفتم شیخ روزبهان را دیدم که در آب اندک وضو مى‏ساخت. مرا در خاطر آمد که: شیخ نمى‏داند که در این‏ قدر آب وضو جائز نیست، چگونه شیخى باشد؟ او وضو تمام ساخت و دست بر روى من افشاند. چون آب به روى من رسید، در من بیخودیى پیدا شد. شیخ به خانقاه درآمد، من نیز درآمدم و شیخ به شکر وضو مشغول شد. من بر پاى بودم منتظر آن که شیخ سلام باز دهد، او را سلام کنم. همچنان بر پاى ایستاده غایب شدم دیدم که: قیامت قایم شده است، و دوزخ ظاهر گشته، و مردمان را مى‏گیرند و به آتش مى‏اندازند، و بر این راهگذر آتش پشته‏اى است وشخصى بر سر آن پشته نشسته است، و هر که مى‏گوید که: من تعلّق به وى دارم، او را رها مى‏کنند و دیگران را در آتش مى‏اندازند. ناگاه مرا بگرفتند و بکشیدند. چون آنجا رسیدم گفتم:

من تعلّق به وى دارم. مرا رها کردند. من بر پشته بالا رفتم دیدم که شیخ روزبهان است. پیش او رفتم و در پاى او افتادم. او سیلیى سخت بر قفاى من زد، چنانکه از قوّت آن به روى در افتادم، و گفت: بیش از این اهل حقّ را انکار مکن! چون بیفتادم، از غیب باز آمدم. شیخ سلام نماز داده بود. پیش رفتم و در پاى او افتادم. شیخ در شهادت نیز همچنان سیلى بر قفاى من زد و همان لفظ بگفت. آن رنجورى از باطن من برفت. بعد از آن امر کرد مرا که: بازگرد و به خدمت شیخ عمّار رو! و چون بازمى‏گشتم، مکتوبى به شیخ عمّار نبشت که: هر چند مس دارى مى‏فرست تا زر خالص مى‏گردانم و باز بر تو مى‏فرستم.

از آنجا به خدمت شیخ عمّار آمد و مدّتى آنجا بود. چون سلوک تمام کرد، وى را امر فرمود که: به خوارزم رو! وى مى‏گفت: آنجا مردمان عجب‏اند و این طریق را و مشاهده را در قیامت نیز منکرند. گفت: برو و باک مدار! به خوارزم آمد و این طریق را منتشر گردانید، و مریدان بسیار بر وى جمع آمدند، و به ارشادمشغول شد.»

چون کفّار تتار به خوارزم رسیدند، شیخ اصحاب خود را جمع کرد، و زیادت بر شصت بودند، و سلطان محمّد خوارزمشاه گریخته بود. و کفّار تتار پنداشتند که وى در خوارزم است، و به خوارزم درآمدند. شیخ بعض اصحاب را چون سعد الدّین حمّویى و شیخ رضى الدّین على لالا و غیر ایشان طلب داشت و گفت: «زود برخیزید و به بلاد خود روید! که آتشى از جانب مشرق برافروخت که تا نزدیک به مغرب خواهد سوخت. این فتنه‏اى است عظیم که در این امّت مثل این واقع نشده است!» بعضى از اصحاب گفتند: «چه شود که حضرت شیخ دعایى کند، شاید که این از بلاد مسلمانان مندفع شود؟» شیخ فرمود که: «این قضایى است مبرم، دعا دفع آن نمى‏تواند کرد.» پس اصحاب التماس کردند که: «چهارپایان آماده است، اگر چنانچه حضرت شیخ نیز با اصحاب موافقت کند تا در ملازمت ایشان به خراسان متوجّه شوند، دور نمى‏نماید.» شیخ فرمود که: «من اینجا شهید خواهم شد، و مرا اذن نیست که بیرون روم.» پس اصحاب متوجّه خراسان شدند. چون کفّار به شهر درآمدند، شیخ اصحاب باقى مانده را بخواند و گفت:

«قوموا على اسم اللّه، نقاتل فی سبیل اللّه!» و به خانه درآمد و خرقه خود را پوشید و میان‏محکم ببست، و آن خرقه پیش گشاده بود، بغل خود را از هر دو جانب پرسنگ کرد و نیزه به دست گرفت و بیرون آمد. چون با کفّار مقابل شد، در روى ایشان سنگ مى‏انداخت تا آن غایت که هیچ سنگ نماند. کفّار وى را تیرباران کردند. یک تیر بر سینه مبارک وى آمد، بیرون کشید و بینداخت و بر آن برفت.

گویند که در وقت شهادت پرچم کافرى را گرفته بود. بعد از شهادت ده کس نتوانستند که وى را از دست شیخ‏ خلاص دهند، عاقبت پرچم وى را ببریدند. و بعضى گفته‏اند که حضرت مولانا جلال الدّین رومى- قدّس سرّه- در غزلیّات خود اشارت به این قصّه و به انتساب خود به حضرت شیخ کرده، آنجا که گفته است:

ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند نه از آن مفلسکان که بز لاغر گیرند
به یکى دست مى خالص ایمان نوشند به یکى دست دگر پرچم کافر گیرند

و کانت شهادته- قدّس اللّه تعالى روحه- فى شهور سنه ثمان عشره و ستمائه.

حضرت شیخ را مریدان بسیار بوده ‏اند، امّا چندى از ایشان یگانه جهان و مقتداى زمان بوده‏اند، چون شیخ مجد الدّین بغدادى و شیخ سعد الدّین حمّویى و بابا کمال جندى و شیخ رضى الدّین على لالا و شیخ سیف الدّین باخرزى و شیخ نجم الدّین رازى و شیخ جمال الدّین گیلى. و بعضى گفته‏اند که: «مولانا بهاء الدّین ولد والد مولانا جلال الدّین رومى نیز از ایشان بوده است.» قدّس اللّه تعالى ارواحهم.

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۴۶۳- شیخ ضیاء الدّین ابو النّجیب عبد القاهر السّهروردى، قدّس اللّه سرّه(متوفی۵۶۳ه.ق)‏(نفحات الأنس )

در علوم ظاهر و باطن بکمال بوده است. مصنّفات و مؤلّفات بسیار دارد. نسب وى به دوازده واسطه به ابو بکر صدّیق- رضى اللّه عنه- مى‏رسد، و نسبت وى در طریقت به شیخ احمد غزّالى است.

وى در کتاب آداب المریدین گفته است: «و أجمعوا على انّ الفقر أفضل من الغنى، اذا کان مقرونا بالرّضا. فان احتجّ محتجّ بقول النّبیّ- صلّى اللّه علیه و سلّم-: الید العلیا خیر من الید السّفلى، قیل له الید العلیا تنال الفضیله باخراج ما فیها، و الید السّفلى تجد المنقصه بحصول‏الشى‏ء فیها، ففى تفضیل السّخاء و العطاء دلیل على فضل‏ الفقر. فمن فضّل الغنى للإنفاق و العطاء على الفقر کان کمن فضّل المعصیه على الطّاعه لفضل التّوبه.»

در تاریخ امام یافعى مى‏گوید که: «یکى از اصحاب شیخ ابو النّجیب سهروردى- رحمه اللّه- گفت که: روزى با شیخ در بازار بغداد مى‏گذشتم، به دکّان قصّابى رسیدیم. گوسفندى آویخته بود. شیخ بایستاد و گفت: این گوسفند مى‏گوید که: من مرده‏ام نه کشته. قصّاب بیخود بیفتاد. چون به خود باز آمد، به صحّت قول شیخ اقرار کرد و تایب شد.»

توفّى- رضى اللّه عنه- فی شهور سنه ثلاث و ستّین و خمسمائه.

  نفحات الأنس، ۱جلد //عبد الرحمن جامى

 

۴۶۰- عین القضات همدانى، قدّس اللّه تعالى سرّه‏(نفحات الأنس)

کنیت و نام وى ابو الفضائل عبد اللّه بن محمّد المیانجى است، و عین القضات لقب وى است. با شیخ محمّد بن حمّویه صحبت داشته است و با شیخ امام احمد غزالى نیز. و فضائل و کمالات صورى و معنوى وى از مصنّفات وى ظاهر است، چه عربى و چه فارسى. آن قدر کشف حقایق و شرح دقایق که وى کرده است، کم کسى کرده است.

و از وى خوارق عادات چون احیا و اماتت به ظهور آمده، و میان وى و حضرت شیخ احمد مکاتبات و مراسلات بسیار است، و از آن جمله رساله عینیّه است که شیخ به وى نوشته، که در فصاحت و بلاغت و روانى و سلاست توان گفت که آن را نظیرى نیست.

عین القضات در کتاب زبده الحقائق مى‏گوید که: «بعد از آن که از گفت‏وگوى علوم رسمى ملول شدم، به مطالعه مصنّفات حجّه الاسلام اشتغال نمودم و مدّت چهار سال در آن بودم.

چون مقصود خود از آن حاصل کردم، پنداشتم که به مقصود خود واصل شدم، با خود گفتم:

انزل بمنزل زینب و رباب‏ و اربع فهذا مربع الأحباب‏

 و نزدیک بود که از طلب بازایستم و بر آنچه حاصل کرده بودم از علوم اقتصار نمایم، و مدّت یک سال در این بماندم. ناگاه سیّدى و مولایى، الشّیخ الامام، سلطان الطّریقه، احمد بن محمّد الغزّالى- رحمه اللّه تعالى- به همدان که موطن من بود تشریف آورد. و در صحبت وى در بیست روز بر من چیزى ظاهر شد که از من و طلب من غیر خود هیچ باقى نگذاشت، إلّا ما شاء اللّه. و مرا اکنون شغلى نیست جز طلب فنا در آن چیز، و اگر چنانچه عمر نوح یابم و در این طلب فانى سازم هیچ نکرده باشم. و آن چیز همه عالم را فروگرفته است، چشم من بر هیچ چیز نیفتد که روى وى را در آن نبینم، و هر نفسى که نه استغراق من در آن بیفزاید بر من مبارک مباد!»

و هم وى گفته که: «پدرم و من و جماعتى از ائمه شهر ما حاضر بودند در خانه مقدّم صوفى، پس ما رقص مى‏کردیم و بو سعید ترمذى بیتکى مى‏گفت. پدرم بنگریست، گفت:

خواجه احمد غزّالى را- قدّس سرّه- دیدم که با ما رقص مى‏کرد و لباس او چنین و چنین بود، و نشان مى‏داد. بو سعید گفت: مرگم آرزوست. من گفتم: بمیر! در حال بى‏هوش شد و بمرد. مفتى وقت حاضر بود گفت: چون زنده را مرده مى‏کنى، مرده را نیز زنده توانى کرد؟ گفتم: مرده کیست؟ گفت: فقیه محمود. گفتم: خداوندا! فقیه محمود را زنده گردان! در ساعت زنده شد.»

و هم‏ وى گفته: «اى عزیز! کارى که با غیرى منسوب بینى به جز از خداى- تعالى- آن مجازى مى‏دان نه حقیقى. فاعل حقیقى خدا را دان! آنجا که گفت: قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ‏ (۱۱/ سجده)، مجازى مى‏دان! حقیقتش آن باشد که: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها (۴۲/ زمر). راه نمودن محمّد- صلّى اللّه علیه و سلّم- مجازى مى‏دان! و گمراه کردن ابلیس مجازى مى‏دان! یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ* (۹۳/ نحل یا ۸/ فاطر) حقیقت مى‏دان! گیرم که خلق را اضلال، ابلیس مى‏کند، ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ مگر موسى- علیه السّلام- از بهر این مى‏گفت: إِنْ هِیَ إِلَّا فِتْنَتُکَ‏ (۱۵۵/ اعراف).

همه جور من از بلغاریان است‏ که مادامم همى باید کشیدن‏
گنه بلغاریان را نیز هم نیست‏ بگویم گر تو بتوانى شنیدن‏
خدایا این بلا و فتنه از تست‏ و لیکن کس نمى‏یارد خجیدن‏
همى‏آرند ترکان را ز بلغار ز بهر پرده مردم دریدن‏
لب و دندان آن خوبان چون ماه‏ بدین خوبى نبایست آفریدن‏

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى

 

۴۳۶- شیخ احمد غزّالى، قدّس اللّه تعالى سرّه‏(نفحات الأنس)

وى از اصحاب شیخ ابو بکر نسّاج است. تصنیفات و تألیفات معتبر و رسایل بى‏ نظیردارد، و یکى از آنها رساله سوانح است که لمعات شیخ فخر الدّین عراقى بر سنن آن واقع است. چنانکه در دیباچه لمعات مى‏ گوید: «امّا بعد، این کلمه‏اى چند در بیان مراتب عشق بر سنن سوانح زبان وقت املا کرد.»

و یکى از فصول سوانح این است: «معشوق به همه حال خود معشوق است، پس استغنا صفت اوست. و عاشق به همه حال خود عاشق است، پس افتقار صفت اوست. عاشق را همیشه معشوق درباید، پس افتقار همیشه صفت اوست. و معشوق را هیچ چیز درنمى‏باید که خود را دارد، لاجرم صفت او استغناء باشد.

همواره تو دل ربوده‏اى معذورى‏ غم هیچ نیازموده‏اى معذورى‏
من بى‏تو هزار شب به خون در بودم‏ تو بى‏تو شبى نبوده‏اى معذورى‏

» روزى در مجلس وعظ وى قارى این آیت خواند که: «یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا (۵۳/ زمر).» وى گفت: «شرّفهم بیاء الإضافه إلى نفسه، بقوله یا عبادى.» ثمّ أنشد:

و هان علىّ اللّوم فی جنب حبّها و قول الأعادی انّه لخلیع‏
أصمّ إذا نودیت باسمی، و إنّنی‏ إذا قیل لی «یا عبدها» لسمیع‏

روزى کسى از وى حال برادرش حجّه الاسلام پرسید که: «وى کجاست؟»

گفت:«وى در خون است.» سایل وى را طلب کرد در مسجد یافت، از قول شیخ احمد تعجّب نمود و قصّه را با حجّه الاسلام بگفت. گفت: «راست گفت. من در مسأله‏اى از مسائل مستحاضه فکر مى‏کردم.»

یکى از صوفیان از قزوین به طوس رسید. بر حجّه الاسلام درآمد. وى را از حال برادر خود شیخ احمد پرسید، آنچه مى‏دانست گفت. گفت: «با تو از کلام وى هیچ هست؟» گفت:

«آرى.» جزوى داشت پیش آورد، در آن تأمّل کرد و گفت: «سبحان اللّه! ما طلب کردیم و احمد

یافت!»

گویند وقتى که محتضر بود، چهارپایان وى گشاده شدند و رم کردند. پیش وى گفتند، یا به فراست دانست. گفت: «چون ما فرود آمدیم، هر که خواهد گو سوار شو!»

در سنه سبع عشر و خمسمائه از دنیا رفته، و قبر وى در قزوین است.

نفحات الأنس، ۱جلد//عبد الرحمن جامى