۹۷- ۲۵ ذکر امام محمد باقر، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن حجت اهل معاملت، آن برهان ارباب مشاهدت، آن امام اولاد نبى، آن گزیده احفاد على، آن صاحب باطن و ظاهر، ابو جعفر محمد باقر- رضى اللّه عنه- به حکم آن که ابتداء این طایفه از جعفر صادق کرده شد که از فرزندان مصطفى است- علیه الصّلاه و السّلام- ختم این طایفه هم بر ایشان کرده مى‏ آید. گویند که کنیت او ابو عبد اللّه بود و او را باقر خواندندى. مخصوص بود به دقایق علوم و لطایف اشارت، و او را کرامات مشهور است به آیات باهر و براهین زاهر. و مى‏آرند در تفسیر این آیت که فمن یکفر بالطّاغوت و یؤمن بالله فرموده است که: «بازدارنده تو از مطالعه حق طاغوت است، بنگر تا [به‏] چه محجوبى؟ بدان حجاب از وى بازمانده‏ اى. به ترک آن حجاب بگوى که به کشف ابدى برسى؛ و محجوب ممنوع باشد، و ممنوعى نباید که دعوت قربت کند».

نقل است که از یکى از خواصّ او پرسیدند که: «او شب چون مى‏گذراند؟». گفت:«چون از شب لختى برود و او از اوراد فارغ شود، به آواز بلند گوید: الهى و سیدى! شب درآمد و ولایت تصرّف ملوک به سر آمد، و ستارگان ظاهر شدند و خلایق بخفتند و صوت مردمان بیارامید و مردم از در خلق رمیدند و بایستهاى خود بنهفتند و به نوم درها فروبستند و پاسبانان‏ برگماشتند، و آنها که بدیشان حاجتى داشتند فروگذاشتند. بار خدایا! تو زنده‏اى و پاینده‏اى و ببیننده‏اى. غنودن بر تو روا نیست و آن که تو را بدین صفت نداند هیچ نعمت را مقرّ نیست. تو آن خداوندى که ردّ سائل بر تو روا نباشد. آن که دعا کند از مؤمنان، بر درگاه است سائل را بازندارى. بار خدایا! چون مرگ و گور و حساب را یاد کنم چگونه از دنیا بهره‏یى پس از تو خواهم؟ از آن که تو را دانم و از تو جویم، از آن که تو را مى‏خوانم، راحتى در حال مرگ، بى‏برگ و عیشى در حال حساب بى‏عقاب. این مى‏ گفتى و مى‏ گریستى». تا شبى او را کسى گفت: «یا سیّدى چند گویى؟».

گفت: «اى دوست! یعقوب را یک یوسف گم شد، چنان بگریست- علیه السّلام- که چشمهایش سفید شد. من ده کس از اجداد خود یعنى حسین و قبیله او را در کربلا گم کرده‏ام. کم از آن که در فراق ایشان دیده‏ها سفید کنم؟»- و این مناجات به عربى بود. به غایت فصیح، اما ترک تطویل کرده معانى آن را به پارسى آوردیم، تا مکرّر نشود، و به جهت تبرّک ختم کتاب را ذکر او کردیم- این بگفت و جان به حق تسلیم کرد. رضى اللّه عنه و عن اسلافه و حشرنا اللّه مع اجداده و معه، آمّین یا ربّ العالمین و صلى اللّه على خیر خلقه محمد و آله اجمعین و نجّنا برحمتک یا ارحم الرّاحمین.

 تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۱۴۶

۹۶- ۲۴ ذکر شیخ ابو الفضل حسن، [رحمه اللّه علیه‏](تذکره الأولیاء)

آن حامل امانت، آن عامل دیانت، آن عزیز بى‏زلل، آن خطیر بى‏خلل، آن سوخته حبّ الوطن، شیخ ابو الفضل حسن- رحمه اللّه علیه- یگانه زمان بود و لطیف جهان، و در تقوى و محبّت و معنى و فتوّت درجه‏یى بلند داشت، و در کرامت و فراست از اندازه بیرون بود و در معارف و حقایق انگشت نما بود و سرخسى بود و پیر شیخ ابو سعید ابو الخیر او بود.

نقل است که هر وقت که شیخ ابو سعید را قبضى بودى گفتى: «اسب زین کنید تا به حج رویم». به مزار او آمدى و طواف کردى تا آن قبض برخاستى، و نیز هر مرید شیخ ابو سعید که اندیشه حجّ تطوّع کردى او را به سر خاک شیخ ابو الفضل فرستادى. گفتى:«آن خاک را زیارت کن و هفت بار گرد آن طواف کن تا مقصود تو حاصل شود».

نقل است که کسى شیخ ابو سعید را- قدّس اللّه سرّه- پرسید که: «این همه دولت از کجا یافتى؟». گفت: «بر کنار جوى آب مى‏رفتم. پیر شیخ ابو الفضل از آن جانب دیگر مى‏رفت. چشمش بر ما افتاد. این همه دولت از آنجاست».

نقل است از امام خرامى که گفت: «کودک بودم. بر درختى توت شدم، برگ و شاخ آن مى‏زدم، شیخ ابو الفضل مى‏گذشت و مرا ندید. دانستم که از خود غایب است و به دل با حق حاضر، به حکم انبساط سر برآورد و گفت: «بار خدایا یک سال بیش است تا تو مرا دانگى ندادى تا موى سر باز کنم. با دوستان چنین کنند؟» در حال همه اغصان و اوراق درختان زر دیدم. گفت: «عجب کارى؟ همه تعریض ما به اعراض است. گشایش دل را با تو سخنى نتوان گفت؟: بیت‏

گر من سخنى بگفتم از سر مستى‏ اشتر به قطار ما چرا بر بستى؟»

نقل است که در سرخس جوانى بود واله گشته و نماز نمى‏کرد. گفتند: «چرا نماز نمى‏کنى؟». گفت: «آب کجاست؟». دستش بگرفتند و سر چاه بردند و دلو بدو نمودند.

سیزده شبانروز دست در وى زده بود. شیخ ابو الفضل گفت: «او را در خانه باید کرد که دور کرده شرع است».

نقل است که یک روز شیخ لقمان سرخسى نزدیک ابو الفضل آمد، او را دید جزوى در دست. گفت: «در این جزو چه مى‏جویى؟». گفت: «همان چیز که تو در ترک این مى‏جویى؟». گفت: «پس این خلاف چراست؟». گفت: «خلاف تو مى‏بینى، که از من همى‏پرسى که چه مى‏جویى؟ از مستى هشیار شو و از هشیارى بیزار گرد تا خلاف برخیزد، تا بدانى که من و تو چه مى‏ طلبیم؟».

نقل است که کسى به نزدیک شیخ ابو الفضل آمد و گفت: «تو را دوش به خواب دیدم مرده و بر جنازه‏یى نهاده». پیر گفت: «خاموش که آن خواب خود را دیدى که ایشان هرگز نمیرند. الا من عاش باللّه لا یموت ابدا».

نقل است از شیخ ابو سعید ابو الخیر که گفت: «به سرخس شدم. پیر ابو الفضل را گفتم که: مرا آرزوى آن است که تفسیر یحبّهم و یحبّونه را از لفظ تو استماع کنم.

گفت: تا شب درآید، که شب پرده سرّ بود. چون شب درآمد گفت: تو قارى باش تا من مذکّر باشم». گفت: «من یحبّهم و یحبّونه برخواندم. هفتصد تفسیر کرد که مکرر نبود و یکى به یکى مشابه نشد تا صبح برآمد. او گفت شب برفت و ما هنوز از اندوه و شادى ناگفته، و حدیث ما به پایان نرسیده، گفتم: سرّ چیست؟ گفت: تویى. گفتم: سرّ سرّ چیست؟گفت: هم تویى».

نقل است که شیخ را گفتند: «باران نمى‏بارد. دعا کن تا باران بارد». آن شب برفى بزرگ بارید، روزى دیگر گفتند: «چه کردى؟». گفت: «ترینه‏وا خوردم یعنى که: من قطبم، چون من خنک شدم همه جهان که بر من مى‏ گردد خنک شد».

نقل است که او را گفتند: «دعایى کن از براى این سلطان تا مگر به شود، که ستمها مى‏رود». ساعتى اندیشه کرد، آنگاه گفت: «بس خردم مى‏آید این گفتار»- یعنى او را در میان مى‏بینید و از ماضى یاد مى‏کنید و مستقبل را یاد مى‏کنید؟ وقت را باشید- و گفت:«حقیقت دو چیز است: حسن افتقار به خداى و این از اصول عبودیّت است و حسن اقتدا کردن به رسول خداى، و این آن است که نفس را در او هیچ نصیب و راحت نیست».

نقل است که چون وفاتش نزدیک رسید گفتند: «تو را فلان جاى در خاک کنیم که آنجا خاک مشایخ و بزرگان است». گفت: «زنهار! من کیستم که مرا در جوار چنان قوم در خاک کنید؟ بر بالاى آن تل خواهم، آنجا خراباتیان و دوالک‏بازان در خاک‏اند.

در برابر ایشان مرا در خاک کنید که ایشان به رحمت او نزدیکتر باشند. که بیشتر آب تشنگان را دهند». رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۸۱

۹۵- ۲۳ ذکر شیخ ابو سعید ابو الخیر، [رحمه اللّه علیه‏](تذکره الأولیاء)

آن فانى مطلق، آن باقى بر حق، آن محبوب الهى، آن معشوق نامتناهى، آن نازنین مملکت، آن بستان معرفت، آن عرش فلک سیر، قطب عالم ابو سعید ابو الخیر- قدّس اللّه سرّه- پادشاه عهد بود بر جمله اکابر و مشایخ؛ و از هیچ‏کس چندان کرامت و ریاضت نقل نیست که از او، و هیچ شیخ را چندان اشراف نبود که او را. در انواع علوم به کمال بود. و چنین گویند که: در ابتدا سى هزار بیت عربى خوانده بود. و در علم تفسیر و احادیث و فقه و علم طریقت حظّى وافر داشت، و در عیوب نفس دیدن و مخالفت هوا کردن به اقصى الغایه بود، و در فقر و فنا و ذلّ و تحمل شأنى عظیم داشت، و در لطف و سازگارى آیتى بود خاصّه در فقر؛ از این جهت بود که گفته‏اند: «هرجا که سخن ابو سعید رود همه دلها را وقت خوش شود». زیرا که از ابو سعید با وجود ابو سعید هیچ نمانده است و او هرگز «من و ما» نگفت. همیشه «ایشان» گفت. «من و ما به جاى ایشان مى‏گویم تا سخن فهم افتد».

و پدر او ابو الخیر نام داشت و عطّار بود. نقل است که پدرش دوستدار سلطان محمود غزنوى بود، چنان که سرایى ساخته بود و جمله دیوار آن را صورت‏ محمود و لشکریان و فیلان او نگاشته. شیخ طفل بود. گفت: «یا بابا از براى من خانه‏ یى بازگیر».

ابو سعید همه آن خانه را اللّه بنوشت. پدرش گفت: «این چرا نویسى؟». گفت: «تو نام سلطان خویش مى‏نویسى و من نام سلطان خویش». پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد. نقل است که شیخ گفت: «آن وقت که قرآن مى‏آموختم، پدر مرا به نماز آدینه برد.

در راه شیخ ابو القاسم کرکانى که از مشایخ کبار بود پیش آمد، پدرم را گفت که: ما از دنیا نمى‏توانستیم رفت، که ولایت خالى مى‏دیدیم و درویشان ضایع مى‏ ماندند. اکنون این فرزند را دیدم، ایمن گشتم که عالم را از این کودک نصیب خواهد بود.

پس گفت:چون از نماز بیرون آیى این فرزند را پیش من آور. بعد از نماز پدر مرا به نزدیک شیخ برد. بنشستم. طاقى در صومعه او بود نیک بلند، پدرم را گفت: ابو سعید را بر کتف گیر تا قرص را فرودآرد که بر آن طاق است. پدر مرا در گرفت، پس دست بر آن طاق کردم و آن قرص را فرودآوردم. قرص جوین بود گرم، چنان که دست مرا از گرمى آن خبر بود.

شیخ دو نیم کرد. نیمه‏ یى به من داد، گفت: بخور، نیمه ‏یى او بخورد، پدرم را هیچ نداد.

ابو القاسم چون آن قرص بستد چشم پرآب کرد. پدرم گفت: چون است که از آن مرا هیچ نصیب نکردى تا مرا نیز تبرّکى بودى؟ ابو القاسم گفت: سى سال است تا این قرص بر آن طاق است و با ما وعدى کرده بودند که: این قرص در دست هرکس که گرم خواهد شد، این حدیث بر وى ظاهر خواهد بودن. اکنون تو را بشارت باد که این کس پسر تو خواهد بود. پس گفت: این دو سه کلمه ما یاد دار لئن تردّ همّتک مع الله طرفه عین خیر لک ممّا طلعت علیه الشّمس- یعنى اگر یک طرفه العین همت با حق دارى، تو را بهتر از آن که روى زمین مملکت تو باشد- و یک‏بار دیگر شیخ مرا گفت که: اى پسر! خواهى که سخن خدا گویى؟ گفتم: خواهم. گفت: در خلوت این مى‏ گوى، شعر:

من بى‏ تو دمى قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویى‏ یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

همه روز این بیت مى‏گفتم تا به برکت این بیت در کودکى راه حق بر من گشاده شد».

و گفت. «یک روز از دبیرستان مى‏آمدم. نابینایى بود، ما را پیش خود خواند.

گفت: چه کتاب مى‏خوانى؟ گفتم: فلان کتاب. گفت: مشایخ گفته‏اند: حقیقه العلم ما کشف على السّرائر. من نمى‏دانستم حقیقت معنى چیست و کشف چه بود؟ تا بعد از شش سال در مرو پیش [ابو] عبد الله خضرى تحصیل کردم. چون وفات کرد پنج سال دیگر پیش امام قفّال تحصیل کردم چنان که همه‏شب در کار بودمى و همه روز در تکرار. تایک‏بار به درس آمدم چشمها سرخ کرده، قفّال گفت: بنگرید تا این جوان شبانه در چه کار است؟ و گمان بد بردى، پس نشسته گوش داشتم. خود را نگونسار کرده بودم و در چاهى ذکر مى‏گفتم و از چشم من خون مى‏افتاد، تا یک روز استاد از آن معنى با من کلمه‏اى بگفت. از مرو به سرخس رفتم و با بوعلى زاهد تعلق ساختم و سى روز روزه داشتمى و در عبادت بودمى».

و گفت: «یک روز رفتم شیخ لقمان سرخسى را دیدم بر تل خاکستر نشسته، و پاره‏یى پوستین کهنه مى‏دوخت، و چوبى، و ابریشم چند بر او بسته، که: این رباب است؛ و گرداگرد او نجاست انداخته؛ و او از عقلاى مجانین بود. چون چشم او بر من افتاد پاره‏یى نجاست بشورید و بر من انداخت. من سینه پیش او داشتم و آن را به خوشى قبول کردم. گفتم که: پاره‏یى رباب زن. پس گفت: اى پسر! بر این پوستینت دوزم. گفتم: حکم تو راست. بخیه‏یى چند بزد و گفت: اینجات دوختم. پس برخاستم و دست من بگرفت و مى‏برد. در راه پیر ابو الفضل حسن که یگانه عهد بود پیش آمد و گفت: یا ابو سعید راه تو نه این است که مى‏روى. به راه خویش رو. پس شیخ لقمان دست من به دست او داد و گفت: بگیر که او از شما است. پس بدو تعلق کردم. پیر ابو الفضل گفت: اى فرزند صد و بیست و چهار هزار پیغمبر که آمدند مقصود همه یک سخن بود. گفتند: با خلق بگویید که: اللّه یکى است. او را شناسید، او را باشید، کسانى‏ که این معنى دادند، این کلمه مى‏گفتند تا این کلمه گشتند. این کلمه بر ایشان پدید آمد و از آن گفتن مستغنى شدند و در این کلمه مستغرق گشتند. و این سخن مرا صید کرد و آن شب در خواب نگذاشت.

دیگر روز به درس رفتم. ابو على تفسیر این آیت مى‏گفت: قُلِ اللَّهُ، ثُمَّ ذَرْهُمْ‏- بگوى که خدا و باقى همه را دست بدار- و آن ساعت درى در سینه ما گشادند و مرا از من بستدند و امام ابو على آن تغیّر بدید. گفت: دوش کجا بوده‏اى؟ گفتم که: نزدیک پیر ابو الفضل.

گفت: اکنون برخیز که حرام شد تو را از آن معنى بدین سخن آمدن. پس به نزدیک پیر شدم واله و متحیّر، همه این کلمه گشته، چون پیر مرا دید گفت: مستک شده‏اى همى‏ندانى پس و پیش. گفتم: یا شیخ چه فرمایى؟ گفت: درآى و هم‏نشین این کلمه باش، که این کلمه با تو کارها دارد. مدّتى در این کلمه بودم. پیر گفت: اکنون لشکرها بر سینه تو تاختن آورد و تو را بردند، برخیز و خلوت طلب کن. و به مهنه آمدم و سى سال در کنجى بنشستم، پنبه بر گوش نهادم و مى‏گفتم: اللّه اللّه. هرگاه که خواب یا غفلتى درآمدى، سیاهى با حربه آتشین از پیش محراب پدید آمدى با هیبتى، بانگ بر من زدى، گفتى: قل اللّه، تا همه ذرّه‏هاى من بانگ در گرفت که: اللّه اللّه».

نقل است که در این مدت یکى پیراهن داشت. هر وقت که بدریدى پاره‏یى بر وى دوختى، تا بیست من شده بود؛ و صائم الدّهر بودى، هر شب به یک نان روزه گشادى و در این مدّت شب و روز نخفت و به هر نماز غسلى کردى. رو به صحرا نهادى و گیاه مى‏خوردى. پدرش او را طلبیدى و به خانه آوردى و او باز مى‏گریختى و رو به صحرا مى ‏نهادى.

نقل است که پدر شیخ گفت که: «من در سراى به زنجیر محکم کردمى و گوش مى‏داشتمى تا ابو سعید سرباز نهادى، گفتمى که: در خواب شد. من نیز بخفتمى. شبى در نیم‏شب از خواب درآمدم، ابو سعید را ندیدم. برخاستم و طلب مى‏کردم. در خانه نبود و زنجیر همچنان بسته بود. پس چند شب گوش داشتم. وقت صبح درآمدى، آهسته به جامه خواب رفتى؛ وبر وى ظاهر نمى‏کردم. آخر شبى او را گوش داشتم چندان که مى‏رفت من بر اثر آن مى‏رفتم تا به رباطى رسید و در مسجد شد و در فراز کرد. چوبى در پس در نهاد. از بیرون نگاه مى‏کردم. در گوشه آن مسجد در نماز ایستاد. چون از نماز فارغ شد، چاهى بود، رسنى بر پاى خود بست و چوب بر سر چاه نهاد و خویشتن را بیاویخت و قرآن را ابتدا کرد تا سحر ختم تمام کرده بود. آنگاه بر آمد و در رباط به وضو کردن مشغول شد. من به خانه بازآمدم و برقرار خود بخفتم تا او درآمد چنان که هر شب، سر بازنهاد. پس من برخاستم و خود را از او دور داشتم و چندان که معهود بود او را بیدار کردم و به جماعت رفتم. بعد از آن چند شب گوش داشتم، همچنان مى‏ کرد چندان که توانستى، و خدمت درویشان قیام نمودى، و دریوزه کردى از جهت ایشان و با ایشان صحبت داشتى».

نقل است که اگر او را مشکل افتادى، در حال به سرخس رفتى معلق در هوا میان‏ آسمان و زمین، و آن مشکل از پیر ابو الفضل پرسیدى. تا روزى مریدى از آن پیر ابو الفضل پیر را گفت: «ابو سعید در میان آسمان و زمین مى‏آید». پیر گفت: «تو آن بدیدى؟». گفت: «دیدم». گفت: «تا نابینا نشوى نمیرى». و در آخر عمر نابینا شد.

نقل است که پیر ابو الفضل، ابو سعید را پیش عبد الرّحمن سلمى فرستاد تا از دست او خرقه پوشید و نزدیک ابو الفضل بازآمد. پیر گفت: «اکنون حال تمام شد. با میهنه باید شد تا خلق را به خداى خوانى».

نقل است که ابو سعید هفت سال دیگر در بیابان گشت و گل کن مى‏خورد و با سباع مى‏بود، و در این مدت چنان بیخود بود که گرما و سرما در او اثر نمى‏کرد، تا روزى بادى و دمه‏یى عظیم برخاست. چنان که بیم بود که شیخ را ضررى رساند. گفت: «این از سرّى خالى نیست. روى به آبادانى کرد تا به گوشه دهى رسید، خانه‏یى دید، پیر زنى و پیرمردى آتشى کرده و طعامى ساخته بودند. شیخ سلام کرد و گفت: «مهمان مى‏خواهید؟» گفتند: «خواهیم». شیخ در رفت و گرم شد، چیزى بخورد و بیاسود، پشت به دیوار بازنهاد و بیخود در خواب شد، آواز شخصى شنید که مى‏ گفت:«فلان کس چندین سال است تا گل کن مى‏خورد و هرگز هیچ‏کس چنین نیاسود. پس گفتند: برو که ما بى‏نیازیم. به میان خلق رو تا از تو آرایشى به دلى رسد». چون شیخ به مهنه بازآمد خلق بسیار توبه کردند و همسایگان شیخ همه خمر بریختند، تا کار به جایى رسید که گفت: «پوست خربزه که از ما بیفتادى به بیست دینار مى‏خریدند، و یک‏بار ستور ما آب بریخت بر سر خویش مالیدند». و گفت: «ما جمله کتابها در خاک کردیم و بر سر آن دکانى ساختیم. که اگر بخشیدمى یا بفروختمى، دید آن منّت بودى به امکان رجوع به مسئله. پس از آن ما را بماندند که آن نه ما بودیم. آوازى آمد از گوشه مسجد که: أو لم یکف بربّک؟ نورى در سینه ما پدید آمد و حجابها برخاست تا هر که ما را قبول کرده بود دیگرباره به انکار پدید آمد، تا کار بدانجا رسید که به قاضى رفتند و به کافرى بر ما گواهى دادند، و به هر زمین که ما درشدمانى گفتند: به شومى این، در این زمین گیاه نروید. تا روزى در مسجد نشسته بودم زنان بر بام آمدند و خاکستر بر سر من کردند.

آوازى آمد که: أ و لم یکف بربّک؟ تا جماعتیان از جماعت بازاستادند و گفتند: این مرددیوانه شده است، تا چنان شد که هر که در همه شهر بود یک کف خاکروبه داشتى، صبر کردى تا ما آنجا رسیدیم، بر سر ما ریختى».

و گفت: «ما را عزیمت شیخ ابو العباس قصّاب پدید آمد که نقیب مشایخ بود.پیر ابو الفضل وفات کرده بود، در قبضى تمام مى‏رفتم. در راه پیرى دیدم که کشت مى‏کرد، نام او ابو الحسن خرقانى بود، چون مرا بدید گفت: «اگر حق- تعالى- عالم پرارزن کردى و آنگاه مرغى بیافریدى و سوز این حدیث در سینه وى نهادى و گفتى: تا این مرغ عالم از این ارزن پاک نکند تو به مقصود نخواهى رسید و در این سوز و درد خواهى بود، اى ابو سعید! هنوز روزگارى نبود». از این سخن، قبض ما برخاست و واقعه حل شد».

نقل است که به آمل شد پیش ابو العباس قصّاب، مدتى اینجا بود. ابو العباس او را در برابر خود خانه داد، و شیخ پیوسته در آن خانه بودى و به مجاهده و ذکر مشغول بودى و چشم بر شکاف درمى‏ داشتى و مراقبت شیخ ابو العباس مى‏کردى. یک شب ابو العباس فصد کرده بود، رگش گشاده و جامه‏اش آلوده شده، از خانه بیرون آمد. او دوید و رگ او ببست و جامه او بستد و جامه خود پیش داشت تا درپوشید، و جامه ابو العباس نمازى کرد و هم در شب خشک کرد و پیش ابو العباس برد. ابو العباس گفت: «تو را درباید پوشید». پس جامه به دست خود، داد ابو سعید پوشید. بامداد اصحاب جامه شیخ در بر ابو سعید دیدند و جامه ابو سعید در بر شیخ، تعجب کردند ابو العباس گفت: «دوش بشارتها رفته است، جمله نصیب این جوانمرد مهنگى آمد.

مبارکش باد». پس ابو سعید را گفت: «بازگرد و به مهنه رو تا روزى چند این علم بر در سراى تو برند». شیخ با صدهزار فتوح به حکم اشارت بازگشت.

نقل است که ریاضت شیخ سخت بود، چنان که آن وقت که نکاح کرده بود و فرزندان پدید آمده، هم در کار بود، تا به حدى که گفت: «آنچه ما را مى‏بایست که حجاب به کلى مرتفع گردد و بت به کلى برخیزد حاصل نمى‏شد. شبى با جماعت خانه شدم و مادر ابو طاهر را گفتم تا پاى من به رشته‏یى محکم بازبست و مرا نگون کرد و خود برفت و در ببست. و من قرآن مى‏خواندم و گفتم: ختم کنم همچنان نگونسار. آخر خون به‏ روى من افتاد و بیم بود که چشم مرا آفتى رسد. گفتم: سود نخواهد داشت. همچنین خواهم بود. ما را از این حدیث مى‏باید، خواه چشم باش خواه مباش. و خون از چشم بر زمین چکید و از قرآن به فسیکفیکهم اللّه رسیده بودم. در حال این حدیث فروآمد و مقصود حاصل شد».

و گفت: «کوهى بود و در زیر آن کوه غارى بود که هر که در آن نگریستى زهره‏اش برفتى. بدانجا رفتم و با نفس گفتم: از آنجا فروافتى بمیرى، تا نخسبى و جمله قرآن ختم کنى. ناگاه به سجود رفتم. خواب غلبه کرد. فروافتادم. بیدار شدم، خود را در هوا دیدم.زنهار خواستم. حق- تعالى- مرا بر سر کوه آورد».

نقل است که یک روز زیر درختى بید فرودآمده بود و خیمه زده و کنیزکى ترک پایش مى‏مالید و قدحى شربت بر بالینش نهاده، و مریدى پوستینى پوشیده بود ودر آفتاب گرم استاده و از گرما استخوان مرید شکسته مى‏شد و عرق از وى مى‏ ریخت تا طاقتش برسید، بر خاطرش بگذشت که: «خدایا او بنده‏یى و چنین در عزّ و ناز، و من بنده‏یى و چنین مضطرّ و بیچاره و عاجز!» شیخ در حال بدانست. گفت: «اى جوانمرد! این درخت که تو مى‏بینى هشتاد ختم قرآن کردم سرنگونسار از این درخت درآویخته». و مریدان را چنین تربیت مى‏ کرد.

نقل است که رئیس بچه‏یى را به مجلس او گذر افتاد. سخن وى شنید. درد این حدیث دامنش گرفت. توبه کرد و زر و سیم و اسباب مبلغ (!) هر چه داشت همه در راه شیخ نهاد، تا شیخ هم در آن روز همه را صرف درویشان کرد- و هرگز شیخ از براى فردا هیچ ننهادى- پس آن جوان را روزه بر دوام و ذکر بر دوام و نماز شب فرمود، و یک سال خدمت مبرز پاک کردن فرمود و کلوخ راست کردن، و یک سال دیگر حمام تافتن و خدمت درویشان، و یک سال دیگر دریوزه فرمود. و مردمان به رغبتى تمام زنبیل او پر مى‏کردند، از آن که معتقد فیه بود. بعد از آن بر چشم مردمان خوار شد و هیچ‏چیز به وى نمى‏دادند و شیخ نیز اصحاب را گفته بود تا التفات بدو نمى‏ کردند و او را مى‏راندند و جفاها مى‏ کردند و با وى آمیزش نمى‏کردند، و او همه روز از ایشان مى‏رنجید اما شیخ با او نیک بود. بعد از آن شیخ نیز او را رنجانیدن گرفت و بر سر جمع سخن سرد با او گفت و زجر کرد و براند، و همچنان مى‏بود. اتفاق چنان افتاد که سه روز متواتر بود به دریوزه رفت و مویزى بدو نداد و او در این سه روز هیچ نخورده بود و روزه نگشاده بود، که شیخ گفته بود که در خانقاه هیچش ندهند. شب چهارم در خانقاه سماع بود و طعامهاى لطیف ساخته بودند و شیخ خادم را گفت که: «هیچش ندهید» و درویشان را گفت: «چون بیاید راهش ندهید». پس آن جوان از دریوزه بازرسید با زنبیل تهى و خجل و سه شبانروز گرسنه بوده و ضعیف گشته. خود را در مطبخ انداخت، راهش ندادند. چون سفره بنهادند بر سر سفره جایش ندادند. او بر پاى مى‏بود و شیخ و اصحاب در وى ننگریستند.

چون طعام بخوردند شیخ را چشم بر وى افتاد گفت: «اى ملعون مطرود بدبخت! چرا از پى کارى نروى؟». جوان را در آن ضعف و گرسنگى بزدند و بیرون کردند و در خانقاه در بستند. جوان، امید به کلى از خلق منقطع کرده و مال و جاه رفته و قبول نمانده و دین به دست نیامده و دنیا رفته، به هزار نیستى و عجز در مسجدى خراب شد و روى بر خاک نهاد و گفت: «خداوندا! تو مى‏دانى و مى‏بینى چگونه رانده شدم و هیچ کسم نمى‏پذیرد و هیچ دردى دیگر ندارم الّا درد تو و هیچ پناهى ندارم الّا تو». از این جنس زارى مى‏کرد و زمین مسجد را به خون چشم آغشته گردانیده. ناگاه آن حال بدو فروآمد و آن دولت که مى‏طلبید روى نمود- مست و مستغرق شد- شیخ در خانقاه اصحاب را آواز داد که: «شمعى برگیرید تا برویم». و شیخ و یاران مى‏رفتند تا بدان مسجد. جوان را دید روى بر خاک نهاده، و اشک باریدن گرفت. چون شیخ و اصحاب را دید گفت: «اى شیخ این چه تشویش است که بر سر من آوردى و مرا از حال خود شورانیدى؟». شیخ گفت: «تنها مى‏بایدت که بخورى؟ هر چه یافتى ما بدان شریکیم».

جوان گفت اى شیخ از دلت مى ‏آید که مرا آن همه جفا کنى؟». شیخ گفت: «اى فرزند تو از همه خلق امید نبریدى. حجاب میان تو و خدا ابو سعید بود، و در تو خبر از این یک بت نمانده بود. آن حجاب چنین از برابر تو برتوانست گرفت، و نفس تو چنین توانست شکست. اکنون برخیز که مبارکت باد».

نقل است از حسن مؤدّب که خادم خاص شیخ بود که گفت: «در نشابور بودم به بازرگانى. چون آوازه شیخ بشنیدم به مجلس او رفتم. چون چشم شیخ بر من افتادگفت: بیا که بر سر زلف تو کارها دارم- و من منکر صوفیان بودم- پس در آخر مجلس از جهت درویشى جامه‏یى خواست و مرا در دل افتاد که دستار خود بدهم. پس گفتم: مرا از آمل به هدیه آورده‏اند و ده دینار قیمت این است. تن زدم. شیخ دیگر بار آواز داد. هم در دلم افتاد باز پشیمان شدم. همچنین سوم بار، کسى در پهلوى من نشسته بود، گفت:شیخا! خداى با بنده سخن گوید؟.

شیخ گفت: از بهر دستارى طبرى خداى- تعالى- سه بار به این مرد که در پهلوى تو نشسته است سخن گفت و او مى‏گوید: ندهم که قیمت آن ده دینار است و از آمل به هدیه آورده‏ اند. چون این سخن بشنیدم لرزه بر من افتاد. پیش شیخ رفتم و جامه بیرون کردم و توبه کردم و هیچ انکارى در دلم نماند. هر مال که داشتم همه در راه شیخ نهادم و به خادمى او کمر بستم».

نقل است که پیرى گفت: «در جوانى به تجارت رفتم. در راه مرو چنان که عادت کاروانى باشد از پیش برفتم و خواب بر من غلبه کرد و از راه به یکسو رفتم و بخفتم و کاروان بگذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب برآمد. از جاى برفتم. اثر کاروان ندیدم که همه راه ریگ بود. پاره‏یى بدویدم و راه گم کردم و مدهوش شدم. چون به خود بازآمدم یک طرف اختیار کردم، تا آفتاب گرم شد و تشنگى و گرسنگى بر من اثر کرد و دیگر قوّت رفتن نماند. صبر کردم تا شب شد. همه شب رفتم، چون روز شد به صحرایى رسیدم پرخاک‏وخاشاک، و گرسنگى و تشنگى به غایت رسید و گرمایى سخت شد، شکسته‏دل شدم و دل بر مرگ نهادم. پس جهد کردم تا خود را بر بلندى افگنم، و گرد صحرا نگریستم، از دور سبزیى دیدم، دلم قوى شد. روى بدان جانب نهادم چشمه آب بود. آب خوردم، و وضو ساختم و نماز کردم. چون وقت زوال شد یکى پدید آمد، روى بدین آب آورد. مردى دیدم بلندبالاى سفید پوست، محاسن کشیده و مرقعى پوشیده، به کنار آب آمد و طهارت کرد و نماز بگزارد و برفت. من با خود گفتم که: چرا به او سخن نکردى. پس صبر کردم تا نماز دیگر بازآمد. من پیش او رفتم و گفتم: اى شیخ از بهر خدا مرا فریاد رس که از نشابور و از کاروان جدا افتاده و بدین احوال شده، دست من بگرفت. شیر را دیدم که از آن بیابان برآمد و او را خدمت کرد. شیخ دهان به گوش شیر نهاد و چیزى بگفت: پس مرا بر شیر نشاند و گفت: چشم بر هم نه. هرجا که شیر باستد، تو از وى فرودآى. چشم بر هم نهادم. شیر در رفتن آمد و پاره‏ یى برفت و باستاد و من از وى‏ فرودآمدم. چشم باز کردم. شیر برفت. قدمى چند برفتم، خود را به بخارا دیدم. یک روز به در خانقاه مى‏گذشتم، خلقى بسیار دیدم، پرسیدم که: چه بوده است؟ گفتند: شیخ ابو سعید آمدست. من نیز رفتم، نگاه کردم، آن مرد بود که مرا بر شیر نشانده بود. روى به من کرد و گفت که: سرّ مرا تا من زنده‏ام به هیچ‏کس مگو، که هر چه در ویرانى بینند در آبادانى نگویند. چون این سخن بگفت: نعره از من برآمد و بى‏ هوش شدم».

نقل است که اول که شیخ به نشابور مى‏آمد آن شب سى تن از اصحاب ابو القاسم قشیرى به خواب دیدند که: آفتاب فروآمدى. استاد نیز آن خواب دید. روز دیگر آوازه در شهر افتاد که: شیخ ابو سعید مى‏رسد. استاد مریدان را حجت گرفت که: «به مجلس او مروید». چون شیخ ابو سعید درآمد، مریدان که خواب دیده بودند همه به مجلس او رفتند. استاد را از آن غبارى پدید آمد. به زیارت شیخ نیامد و یک روز بر سر منبر گفت که:

«فرق میان من و ابو سعید آن است که ابو سعید خداى را دوست مى‏دارد و خداى- تعالى- ابو القاسم را دوست مى‏دارد. پس ابو سعید ذرّه بود و ما کوهى». این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم. آن کوه و آن ذرّه همه اوست». به استاد رسانیدند که: «شیخ چنین از بهر تو گفته است». استاد را از آن سخن انکارى پدید آمد. بر سر منبر گفت: «هر که به مجلس ابو سعید رود. مهجورى یا مطرودى بود». همان شب مصطفى را در خواب دید که مى‏رفت. استاد پرسید که: «یا رسول اللّه کجا مى‏روى؟». گفت: «به مجلس ابو سعید مى‏روم. هر که به مجلس او نرود مهجورى بود یا مطرودى». استاد چون از خواب درآمد، متحیّر عزم مجلس شیخ کرد. برخاست تا وضو کند. در متوضّا وجود را از بیرون جامه به دست گرفته بود و استبرا مى‏کرد- و وجود را از بیرون جامه به دست گرفتن سنت نیست- پس فراز شد و کنیزک را گفت: «برخیز و لگام و طرف زین بمال». پس بامداد برنشست و عزم مجلس شیخ کرد، و مشغله سگان مى‏آمد که یکدیگر را مى‏دریدند. استاد گفت: «چه بوده است؟». گفتند: «سگى غریب آمده است، سگان محله روى در وى آورده‏ اند

و در وى مى‏افتند». استاد با خود گفت: «سگى نباید کرد و در غریب نباید افتاد و غریب‏نوازى باید کرد. اینک رفتم به خدمت شیخ». از در مسجد درآمد، خلق متعجب بماندند. استاد نگاه مى‏کرد، آن سلطنت و عظمت شیخ مى‏دید. در خاطرش بگذشت که: «این مرد به فضل و علم از من بیشتر نیست. به معامله برابر باشیم، این اعزاز از کجا یافته است؟». شیخ به فراست بدانست. روى بدو کرد و گفت: «اى استاد این حال آن وقت جویند که خواجه نه به سنّت، وجود را گرفته بود و استبرا کند، پس کنیزک را گوید: برخیز و طرف زین بمال». استاد به یک‏بارگى از دست برفت و وقتش خوش گشت. شیخ چون از منبر فرودآمد به نزدیک استاد شد، یکدیگر را در کنار گرفتند، استاد از آن انکار برخاست و میان ایشان کارها بازدید آمد، تا استاد بار دیگر بر سر منبر گفت که: «هر که به مجلس ابو سعید نرود مهجور و مطرود بود، که اگر آنچه اول گفتم به خلاف این بود، اکنون چنین مى‏ گویم».

نقل است که استاد ابو القاسم سماع را معتقد نبود. یک روز به در خانقاه شیخ مى‏گذشت و در خانقاه سماعى بود. بر خاطر استاد بگذشت که: «قوم چنین فاش سر و پاى برهنه کرده، برگردند، در شرع عدالت ایشان باطل بود و گواهى ایشان نشنوند».

شیخ در حال کسى از پس استاد فرستاد که: «بگو: ما را در صفّ گواهان کى دیدى که گواهى بشنوند یا نه؟».

نقل است که زن استاد ابو القاسم که دختر شیخ ابو على دقّاق بود. از استاد دستورى خواست تا به مجلس شیخ رود. استاد گفت: «چادرى کهنه بر سر کن تا کسى را ظنّ نبود که تو کیستى». آخر بیامد و بر بام در میان زنان نشست. شیخ در سخن بود.

گفت: «این از ابو على دقّاق شنیدم، و اینک جزوى از اجزاى او». کدبانو که این بشنید بى‏هوش شد و از بام در افتاد. شیخ گفت: «خدایا بدین بام باز ببر، همان‏جا که بود». معلق در هوا بماند تا زنان بر بامش کشیدند.

نقل است که در نشابور امامى بود. او را ابو الحسن تونى گفتندى و شیخ را سخت منکر بود، چنان که لعنت مى‏کرد و تا شیخ در نشابور بود به سوى‏ خانقاه یک‏بار نگذشته بود. روزى شیخ گفت: «اسب را زین کنید تا به زیارت ابو الحسن تونى رویم».

جمعى به دل انکار مى‏کردند که: «شیخ به زیارت کسى مى‏رود که بر او لعنت مى‏کند؟».

شیخ با جماعتى برفتند. در راه منکرى بیرون آمد و شیخ را لعنت مى‏ کرد. جماعت قصد زخم او کردند. شیخ گفت: «آرام گیرید که خداى بر این لعنت به وى رحمت کند». گفتند:«چگونه؟». گفت: «او پندارد که ما بر باطلیم، لعنت بر آن باطل مى ‏کند از براى خدا». آن منکر چون این سخن بشنید در دست و پاى اسب شیخ افتاد و توبه کرد. گفت: «دیدید که لعنت که براى خدا کنند چه اثر دارد؟». پس شیخ باز راه کسى را بفرستاد تا ابو الحسن را خبر کند که: «شیخ به سلام تو مى ‏آید». درویش برفت و او را خبر کرد.

ابو الحسن تونى نفرین کرد و گفت: «او نزد من چه کار دارد؟ او را به کلیسیا مى‏باید رفت. که جاى او آنجاست». درویش بازآمد و حال بازگفت. شیخ عنان اسب بگردانید و گفت: «بسم اللّه، چنان باید کرد که پیر فرموده است». روى به کلیسیا نهاد. ترسایان به کار خویش بودند. چون شیخ را دیدند، همه گرد وى درآمدند که تا به چه کار آمده است؟- و صورت عیسى و مریم قبله‏گاه خود کرده بودند- شیخ بدان صورت‏ها بازنگریست و گفت: «أ أنت قلت للنّاس: اتّخذونى و امّى الهین من دون اللّه؟- تو مى‏گویى: مرا و مادرم را به خدا گیرید؟- اگر دین محمّد بر حق است همین لحظه هر دو سجده کنند خداى را». در حال آن هر دو صورت بر زمین افتادند چنان که رویهایشان سوى کعبه بود. فریاد از ترسایان برآمد و چهل تن زنّار ببریدند و ایمان آوردند. شیخ رو به جمع کرد و گفت: «هر که بر اشارت پیران رود چنین باشد از برکات آن پیر». این خبر به ابو الحسن تونى رسید. حالتى عظیم بدو درآمد. گفت: «آن چوب پاره بیارید- یعنى محفّه- مرا پیش شیخ ببرید». او را در محفّه پیش شیخ بردند. نعره مى‏زد و در دست و پاى شیخ افتاد و توبه کرد و مرید شیخ شد.

نقل است که قاضى صاعد که قاضى نشابور بود و منکر شیخ بود و شنیده بود که شیخ گفته: «اگر همه عالم خون طلق گیرد ماجز حلال نخوریم». قاضى یک روز امتحان را دو برّه فربه- هر دو یکسان، یکى از وجه حلال و یکى از حرام- بریان کرد و پیش شیخ فرستاد، و خود پیش رفت. قضا را چند ترک مست بدان غلامان رسیدند. طبقى که برّه حرام در آنجا بود از ایشان به زور گرفتند و بخوردند. کسان قاضى از در خانقاه درآمدند و یک بریان پیش شیخ نهادند. قاضى در ایشان مى‏نگریست. به هم برمى ‏آمد.

شیخ گفت: «اى قاضى فارغ باش که مردار به سگان رسید و حلال به حلال خواران».قاضى شرم زده شد و از انکار برآمد.

نقل است که روزى شیخ مستى را دید افتاده، گفت: «دست به من ده». گفت:«اى شیخ! برو که دستگیرى کار تو نیست. دستگیر بیچارگان خداست». شیخ را وقت خوش شد. نقل است که شیخ با مریدى به صحرا بیرون شد. در آن صحرا گرگ مردم خوار بود. ناگاه گرگ آهنگ شیخ کرد. مرید سنگ برداشت و در گرگ انداخت. شیخ گفت:«چه مى‏کنى؟ از بهر جانى با جانورى مضایقه نتوان کرد». و گفت: «اگر هشت بهشت در مقابله یک‏ذرّه نیستى ابو سعید افتد، همه محو و ناچیز گردد». و گفت: «به عدد هر ذرّه راهى است به حق، اما هیچ راه بهتر و نزدیکتر از آن نیست که راحتى به دل سلطانى رسد که ما بدین راه یافتیم».

نقل است که درویشى گفت: «او را کجا جوییم؟». گفت: «کجاش جستى که نیافتى؟ اگر یک‏قدم به صدق در راه طلب کنى، در هر چه نگرى او را بینى».

نقل است که شیخ را وفات نزدیک آمد. گفت: «ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا مى‏آیند تو را مى‏بینند، ما تو را از میان برداریم تا اینجا آیند ما را بینند». و گفت:«ما رفتیم و سه چیز به شما میراث گذاشتیم: رفت و روى و شست‏وشوى و گفت و گوى». و گفت: «فردا صدهزار باشند بى‏طاعت، خداوند ایشان را بیامرزد». گفتند:«ایشان که باشند؟». گفت: «قومى باشند که سر در سخن ما جنبانیده باشند».

نقل است که سخنى چند دیگر مى‏گفت و سر در پیش افگند. ابروى او فرومى‏شد و همه جمع مى‏گریستند، پس بر اسب نشست و به جمله موضعها که شبهاو روزها خلوتى کرده بود. رسید و وداع کرد.

نقل است که خواجه ابو طاهر پسر شیخ به مکتب رفتن سخت دشمن داشتى و از دبیرستان رمیدى. یک روز بر لفظ شیخ رفت که: «هر که ما را خبر آورد که درویشان مسافر مى‏رسند، هر آرزو که خواهد بدهم». ابو طاهر بشنید، بر بام خانقاه رفت. دید که جمعى درویشان مى‏آیند. شیخ را خبر داد. گفت: «چه مى‏ خواهى؟». گفت: «آن که به دبیرستان نروم». گفت: «مرو». گفت: «هرگز نروم». شیخ سر در پیش افگند، آنگاه گفت: «مرو، اما انّا فتحنا از بر یاد گیر». ابو طاهر خوش شد و انّا فتحنا از بر کرد. چون شیخ وفات کرد و چند سال برآمد، خواجه ابو طاهر وام بسیار داشت. به اصفهان شد، که خواجه نظام الملک آنجا حاکم بود. خواجه او را چنان اعزاز کرد که در وصف نیاید و در آن وقت علویى بود، عظیم منکر صوفیان بود. نظام الملک را ملامت کرد که: «مال خود به جمعى مى‏دهى که ایشان وضو نمى‏دانند و از علوم شرعى بى‏بهره‏اند. مشتى جاهل دست‏آموز شیطان شده». نظام الملک گفت: «چه گویى؟ که ایشان از همه چیز خبردار باشند و پیوسته به کار دین مشغول‏اند». علوى شنیده بود که ابو طاهر قرآن نمى‏ داند.

گفت: «اتفاق است که امروز بهتر صوفیان ابو طاهر است و او قرآن نمى‏داند».نظام الملک گفت: «او را بطلبیم که: تو سورتى از قرآن اختیار کنى تا برخواند». پس ابو طاهر را با جمعى از بزرگان و صوفیان حاضر کردند. نظام الملک علوى را گفت:«کدام سوره خواهى تا خواجه ابو طاهر برخواند؟». گفت: «سوره انّا فتحنا». پس ابو طاهر انّا فتحنا آغاز کرد و مى‏خواند و نعره مى‏زد و مى‏گریست. چون تمام کرد آن علوى خجل شد و نظام الملک شاد گشت. پس پرسید که: «سبب گریه و نعره زدن چه بود؟». خواجه ابو طاهر حکایت پدر را از اول تا آخر با نظام الملک گفت. کسى که پیش از هفتاد سال بیند که بعد از وفات او متعرّضى رخنه در کار فرزندان او خواهد کرد و آن رخنه را استوار کند، بین که درجه او چگونه باشد؟ پس اعتقاد او از آنچه گفته بود زیادت شد.

نقل است از شیخ ابو على بخارى که‏ گفت که: «شیخ را به خواب دیدم بر تختى نشسته. گفتم: یا شیخ ما فعل اللّه؟ شیخ بخندید و سه بار سر بجنبانید. گفت: گویى در میان افگند و خصم را چوگان شکست و مى‏زد از این سو بدان سو بر مراد خویش».

و السّلام و الاکرام.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۷۴۵

۹۴- ۲۲ ذکر ابو العبّاس نهاوندى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن محتشم روزگار، آن محترم اخیار، آن کعبه مروّت، آن قبله فتوّت، آن اساس خردمندى، شیخ ابو العباس نهاوندى- رحمه اللّه علیه- یگانه عهد و معتبر اصحاب بود و در تمکین قدمى راسخ داشت و در ورع و معرفت شأنى عظیم داشت.

نقل است که شیخ خود گفت که: «در ابتدا که مرا ذوق این کار بود و درد این طلب جان من گرفت، مرا به مراقبت اشارت شد». و از او مى‏آرند که گفت: «در ابتدا که مرا درد این حدیث بگرفت، دوازده سال على الدّوام سر به گریبان فروبرده بودم تا گوشه دلم به من نمودند». تا وقتى بر زبان او مى‏رفت که عالم همه در آرزو آیند که حق یک ساعت ایشان را بود و من در آرزوى آنم که یک ساعت مرا با من بازدهد و مرا با من باز گذارد تا من خود چه چیزم؟ و از کجاام؟ و این آرزو هرگز برنمى‏آید». و سخن اوست که گفت: «با خداوند- تعالى- بسیار نشینید و با خلق اندک».

و گفت:«آخر درویشى اول تصوّف است». و گفت: «تصوّف پنهان داشتن حال است و جاه را بذل کردن بر برادران».

نقل است که یک روز درویشى نزدیک او آمد و گفت: «شیخا! مرا دعا کن».گفت: «خداوند- تعالى- وقت خوشت بدهاد».

گفت: که «شیخ کلاه‏دوزى دانستى و گاه‏گاه بدان مشغول بودى و هر کلاه که دوختى بیش از یک درم یا دو درم نفروختى؛ و آن‏کس که کلاه او بفروختى یک درم به او دادى تا هر که او را پیش آمدى بدادى آن به نخستین کسى، و یک درم به نان دادى تا بر سر زاویه آمدى و با درویشان بخوردى، و بعد از آن به کار کلاه پیشین باقى بودى، کلاه دیگر بدوختى.

نقل است که شیخ را مریدى بود مال‏دار و زکاتش مى‏بایست دادن. یک روز پیش شیخ آمد و گفت: «ایها الشیخ! زکات به که دهم؟». گفت: «با هر کسى که دلت قرار گیرد».

آن مرد برفت و در سر راه درویشى دید نابینا که تشنه بود و سؤال مى‏کرد و اضطرار ظاهر داشت. دلش بر وى قرار گرفت که: چشم ندارد و استحقاق عظیم دارد، آن زکات، و چیزى به وى بدهم». درستى زر در کیسه داشت، بیرون آورد، به وى داد. نابینا دست زد، و وزن کرد، گران نمود، دانست که زر است، شادمان شد. مرد برفت و بامداد بدینجا گذر کرد که راه گذارش بر وى بود، دید که آن نابینا با نابیناى دیگر مى‏گوید که: «دیروز خواجه‏یى بدینجا گذر کرد و درستى زر به من بداد. برفتم به فلان خرابات و شب تا روز با فلان مطربه دمى عشرت کردم». مرید شیخ چون آن شنید، مضطرب شد و پیش شیخ آمد، و از حال نابینا خواست که بگوید، شیخ کلاهى فروخته بود و بر همان عادت که داشت یک درم با وى داد. گفت: «برو، و هر که تو را نخست کسى پیش آمد به او بده». مرید آن درم بستاند و برفت. در راه نخست کسى که او را پیش آمد علویى بود. زود آن درم شیخ را به او داد و علوى آن درم بستاند و برفت. مرد گفت: «باش تا در عقب او بروم و بنگرم تا او این درم به چه صرف مى‏کند». پس در پى او برفت تا علوى به خرابه رسید. به آنجا درآمد. کبک مرده‏یى از زیرجامه بکشیدو بر آنجا بینداخت و بیرون آمد؛ و مرید گفت: «اى جوانمرد! به خداوند بر تو، که راست گوى تا این چه حال است و این چه کبک مرده که بدینجا انداختى؟». گفت: «بدانکه آنچه بر ما رسیده است اگر بگویم از حق- تعالى- شکایت کرده باشم. اما چون سوگند عظیم دادى به ضرورت بباید گفتن: مردى درویش و عیال دارم و امروز هفت روز است که من و اهل و فرزندان طعام نیافته‏ ایم.

گفتم اگر مرا و اهل مرا صبر باشد طفلان مرا نباشد و این براى ایشان مباح شده است.ببرم تا ایشان بخورند، و مرا ذلّ سؤال سخت مى‏آمد که براى نفس دست پیش غیر آورم و از وى چیزى طلب کنم، و مى‏گفتم: خداوند! تو مى‏دانى، از حال من و فرزندان من باخبرى که اضطرار به کمال رسیده است، و مرا از خلق چیزى طلب کردن خوش نمى‏ آید. من در

این گفتار بودم که تو این درم به من دادى. چون وجه حلال یافتم، برفتم و آن مرغ بینداختم، و اکنون بروم و این درم را در وجه قوتى صرف کنم». و آن مرد تعجب کرد و گفت: «عجب حالى!» پیش شیخ آمد و پیش از آن که با شیخ گوید شیخ گفت: «اى مرد این روشن است، که تو با عوان معامله کنى و با ظالمان خرید و فروخت؛ لاجرم مالى که گرد آید از حرام بود و زکات آن به چنین مرد رود که با شراب دهد. که اصل کار در معامله است و گوش به دخل و خرج داشتن، که هر چه بدهى به جایگاه افتد، چنان که این درم که من از کسب خود پیدا کرده‏ام. تا لاجرم سزاوار علوى شد و حق به مستحق رسید».

نقل است که ترسایى در روم شنیده بود که به میان مسلمانان اهل فراست بسیار است. از براى امتحان از آنجا به جانب دارالسّلام روان شد. مرقع در پوشید و خود را بر شبیه صوفیان به راه آورد و عصا در دست مى‏آمد تا به خانقاه شیخ ابو العبّاس قصّاب درآمد. چون پاى به خانقاه درآورد، شیخ مردى تند بود، چون نظرش بر وى افتاد گفت:«این بیگانه کى است؟ در کار آشنایان چه کار دارد؟». ترسا گفت: «یکى معلوم شد». از آنجا بیرون آمد و رو به خانقاه شیخ ابو العباس نهاوندى نهاد و آنجا نزول کرد.

معلوم شیخ کردند و هیچ نگفت و او را التفات بسیار نمود، چنان که ترسا را از آن حسن خلق او خوش آمد، و چهار ماه آنجا بماند که با ایشان وضو مى‏ساخت و نماز مى‏گزارد، و بعد از چهار ماه، پاى‏افزار در پاى کرد تا برود. شیخ آهسته در گوش او گفت که: «جوانمردى نباشد که بیایى با درویشان نان و نمک‏خورى و با ایشان صحبت دارى و به آخر همچنان که آمده‏اى بر وى. یعنى بیگانه آیى و بیگانه روى». آن ترسا در حال مسلمان شد و آنجا مقام کرد و به کار مردانه برآمد، تا در آن کار به حدّى رسید که چون شیخ وفات کرد اصحاب اتفاق کردند و بر جاى شیخ بنشاندند. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۳۴

۹۳- ۲۱ ذکر ابو القاسم نصرآبادى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن داناى عشق و معرفت، آن دریاى شوق و مکرمت، آن پخته سوخته، آن افسرده افروخته، آن بنده عالم آزادى، قطب وقت ابو القاسم نصرآبادى- علیه الرحمه- سخت بزرگوار بود در علوّ حال، و مرتبه‏یى بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب، و یگانه جهان بود و در عهد خود مشار الیه بود. در انواع علوم خاصّه در روایات عالى و علم احادیث که‏ در آن مصنّف بود، و در طریقت نظرى عظیم داشت، سوزى و شوقى به غایت، و استاد جمیع اهل خراسان بود بعد از شبلى، و او خود مرید شبلى بود، و رودبارى و مرتعش را یافته بود و بسى مشایخ کبار را دیده بود، و هیچ‏کس [را] از متأخّران آن وقت در تحقیق عبادت آن مرتبه نبود که او را بود، و در ورع و مجاهده و تقوى و مشاهده بى‏ همتا بود، و در مکّه مجاور بود. او را از مکّه بیرون کردند از سبب آن که چندان شوق و محبت و حیرت بر او غالب شده بود که یک روز زنّارى در میان بسته بود و در آتشگاه گبران طواف مى‏کرد، گفتند: «آخر این چه حالت است؟».

گفت: «در کار خویش کالیوه گشته‏ام، که بسیارى به کعبه بجستم نیافتم. اکنون به دیرش مى‏جویم، باشد که بویى یابم، که چنان فرومانده‏ام که نمى‏دانم چه کنم؟».

نقل است که یک روز به نزدیک جهودى شد و گفت: «اى خواجه نیم دانگ سیم بده تا از این دکان فقاعى بخورم». القصه چهل بار مى‏آمد و نیم درم مى‏جست و جهود به درشتى و زشتى او را مى‏راند و یک‏ذرّه تغیّر در بشره او ظاهر نمى‏شد و هر بار که مى‏آمد شکفته‏تر و خوش‏وقت‏تر مى‏ بود و آن جهود را از آن همه صبر بر خشونت و درشتى و زشتى او عجب آمد. گفت: «اى درویش تو چه کسى که از براى نیم درم این همه بر جفا و خشونت تحمل کردى که ذره‏یى از جا نشدى؟». نصرآبادى گفت: «درویشان را چه جاى از جاى شدن است؟ که گاه باشد که چیزها بر ایشان برآید که آن بار ایشان را کوه نتواند کشیدن». چون جهود آن بدید در حال مسلمان شد.

نقل است که یک روز در طواف خلقى را دید که به کارهاى دنیوى مشغول بودند و با یکدیگر سخن مى‏گفتند. برفت پاره‏یى آتش و هیزم بیاورد. از وى سؤال کردند که:«چه خواهى کردن؟». گفت: «مى‏خواهم که کعبه را بسوزم تا خلق از کعبه فارغ آیند و به خداى پردازند».

نقل است که یک روز در حرم باد مى‏جست و شیخ در برابر کعبه نشسته بود که جمله استار کعبه از آن باد در رقص آمده بود. شیخ را از آن حال وجد پیدا شد. از جاى برجست و گفت:«اى رعنا عروس سرافراز که در میان نشسته‏اى و خود را چون عروس جلوه مى ‏دهى و چندین هزار خلق در زیر خار مغیلان به تشنگى و گرسنگى در اشتیاق جمال تو جان داده، این جلوه چیست؟ که اگر تو را یک‏بار بیتى گفت، مرا هفتاد بار عبدى گفت».

نقل است که شیخ چهل بار حج به جا آورده بود بر توکّل، مگر روزى در مکّه سگى دید گرسنه و تشنه و ضعیف گشته، و شیخ چیزى نداشت که به وى دهد. گفت: «که مى‏خرد چهل حج به یک‏تا نان؟». یکى بیامد و آن چهل حج را بخرید و به یک‏تا نان و گواه برگرفت، و شیخ آن نان به سگ داد. صاحب واقعه [یى‏] کار دیده آن بدید، از گوشه‏یى برآمد و شیخ را مشتى بزد و گفت: «اى احمق پنداشتى که کار کردى که چهل حج به یک‏تا نان بدادى؟ و پدرم بهشت را به دو گندم بفروخت، که در این یک نان از آن، هزار دانه بیش است». شیخ چون این بشنید از خجلت گوشه‏یى گرفت و سر در کشید.

نقل است که یک‏بار بر جبل الرّحمه [او را] تب گرفت. گرماى سخت بود چنان که گرماى حجاز بود. دوستى از دوستان که در عجم او را خدمت کرده بود به بالین شیخ آمد.

او را دید در آن گرما گرفتار آمده و تبى سخت گرفته، گفت: «شیخا هیچ حاجت دارى؟».

گفت: «شربت آب سردم مى‏باید». مرد این سخن بشنود، حیران بماند، دانست که در گرماى حجاز این یافت نخواهد شد. از آنجا بازگشت و در اندیشه بود. انایى در دست داشت؛ چون بر راه برفت میغى برآمد، در حال ژاله باریدن گرفت. مرد دانست که این کرامت شیخ است. آن ژاله در پیش مرد جمع مى‏شد و مرد در اناء مى‏کرد تا پر شد. به نزدیک شیخ آمد. گفت: «از کجا آوردى در چنین گرمایى؟». مرد واقعه برگفت. شیخ از آن سخن در نفس خویش تفاوتى یافت که: «این کرامت است.». گفت: «اى نفس چنان که هستى هستى؛ آب سردت مى‏باید؟ با آتش گرم نسازى». پس مرد را گفت که: «مقصود تو حاصل شد. برگرد و آب را ببر، که من از آن آب نخواهم خورد». مرد آن آب را ببرد.

نقل است که گفت وقتى در بادیه شدم، ضعیف گشتم و از خود ناامید شدم. روز بود، ناگاه چشمم بر ماه افتاد، برماه نوشته دیدم: «فسیکفیکهم اللّه و هو السّمیع العلیم. از آن قوى‏دل گشتم».

نقل است که گفت: «وقتى در خلوت بودم. به سرّم ندا کردند که: تو را این دلیرى که داده است که لافهاى شگرف مى‏زنى از حضرت ما؟ و دعوى مى‏ کنى در کوى ما؟

چندان بلا بر تو گماریم که رسواى جهان شوى. جواب دادم که: خداوندا! اگر به کرم در این دعوى با ما مسامحت نخواهى کرد، ما بارى از این لاف‏زنى و دعوى کردن، پاى بازنخواهم‏کشید؛ از حضرت ندا آمد که: این سخن از تو شنیدم و پسندیدم». و گفت که:

«یک‏بار به زیارت موسى- صلوات اللّه علیه- شدم. از یک‏یک ذره خاک او مى‏شنودم که ارنى، ارنى». و گفت: «یک روز در مکّه بودم و مى‏رفتم. مردى را دیدم بر زمین افتاده و مى‏طپید. خواستم که الحمدى برخوانم و بر وى دمم تا باشد که از آن زحمت نجات یابد، ناگاه از شکم او آوازى صریح به گوش من برآمد: بگذار این سگ را که او دشمن ابو بکر است، رضى اللّه عنه».

نقل است که روزى مجلس مى‏گفت. جوانى به مجلس او درآمد و بنشست.زمانى بود. از کمان شیخ تیرى بجست و آن جوان نشانه شد، چون جوان زخمى کارى بخورد و آواز داد که: «تمام شد»، از آنجا برخاست و به جانب خانه روان شد. چون نزدیک والده خود شد، رنگ رویش زرد شد. مادرش چون آن بدید پرسید که: «مگر تو را رنجى رسیده است؟». گفت: «خاموش، که کار از آن گذشته است که تو نپندارى باش تا در این خانه شوم ساعتى. حمّالى دو سه بیاور تا مرا بگیرند و به گورستان برند، و پیراهنم را به غسّال بده و قبایم به گور کن، و زخمه ربابم به چشم فروبر و بگوى: چنان که زیستى همچنان بمردى». این بگفت و به خانه درآمد و جان بداد.

نقل است که شیخ را گفتند: «على قوّال شب شراب مى‏خورد و بامداد به مجلس تو آید». شیخ دانست که چنان است که ایشان مى‏گویند اما گوش به سخن ایشان نکردى، تا یک روز شیخ به جایى مى‏رفت. اتفاق در راه على قوّال را دید که از غایت مستى افتاده. شیخ از دور چون آن بدید خود را نادیده آورد تا یکى از آن قوم به شیخ گفت: «اینک على قوّال».

شیخ همان کس را گفت: «او را بر دوش خود برگیر و به خانه خود ببر». چنان کرد.و از او مى ‏آرند که گفت: «تو در میان دو نسبتى: یکى نسبتى به آدم- علیه السّلام و نسبتى به حق. چون به آدم- علیه السّلام- نسبت کردى در میان شهوتها و مواضع آفتها افتادى، که نسبت طبیعت بى‏قیمت بود؛ چون نسبت به حق کردى در مقامات کشف و برهان و عصمت و ولایت افتادى. آن یک نسبت به آفت بشریّت بود و این یک نسبت به حق عبودیّت. نسبت به آدم در قیامت منقطع شود و نسبت عبودیت همیشه قایم، تغیّر بدان روا نباشد. چون بنده خود را به حقّ نسبت کند محلش این بود که ملایکه گویند: أ تجعل فیها و ما للتّراب و ربّ الارباب؟ و چون بنده را به‏خودى‏خود نسبت کند محلش این بود که گویند: یا عباد لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون».

و گفت: «بارهاى گران حق- تعالى- به جز از بارگیران حق- تعالى- نتوانند کشیدن، کما قال النّبى- صلّى اللّه علیه و سلّم- انّ للّه- تعالى- افراسا یرکبهنّ جمیعا». و گفت: «هر که نسبت خویش با حق- تعالى- درست گردانید، نیز هرگز اثر نکند در وى منازعت طبع و وسوسه شیطان». و گفت: «هر که مکنت آن دارد که حق- تعالى- را یاد کند مضطرّ نیست، که مضطرّ آن بود که او را هیچ آلت نبود که بدان خداى- تعالى- یاد کند». و گفت: «هر که دلالت کند در این طریق به علم، مریدان را فاسد گردانید. اما هر که دلالت کند ایشان را به سرّ و حیات، راه نمایدشان به زندگى». و گفت: «گمراه نشد درین راه هیچ‏کس مگر به سبب فساد ابتدا، که ابتداء فساد باشد که به انتها سرایت کند».

و گفت: «چون تو را چیزى پدید آید از حق- تعالى- نگر زنهار تا [به‏] بهشت [و] دوزخ بازننگرى، و چون ازین حال بازگردى، تعظیم آنچه حق- تعالى- تعظیم کرده است به جاى آورى». و گفت: «هر که در عطا راغب بود او را هیچ مقدارى نبود، آن که در معطى راغب بود عزیز است». و گفت: «عبادت به طلب صفع (؟) و عفو از تقصیرات نزدیکتر است از آن که براى طلب عوض و جزاى آن بود».

و گفت: موافقت امر نیکو است و موافقت حق نیکوتر، و هر که را موافقت حق یک لحظه یا یک خطره دست دهد، به هیچ حال بعد از آن مخالفت بر وى نتواند رفت». و گفت: «به صفت آدم- علیه السّلام- خبر دادند، گفتند: و عصى آدم. و چون به فضل خویش خبر دادند، گفتند: ثمّ اجتباه ربّه فتاب علیه». و گفت: «اصحاب الکهف را خداوند- تعالى- در کلام خود به جوانمردى ذکر فرمود که ایشان ایمان آوردند به خداى- عزّ و جلّ- بى‏ واسطه».

و گفت: «حق- تعالى- غیور است، و از غیرت اوست که به او راه نیست مگر بدو». و گفت: «اشیا که دلالت مى‏کنند از او مى‏کنند، که بر او هیچ دلیل نیست جز او». و گفت: «به متابعت سنّت معرفت توان یافت و به اداى فرایض قربت حق- تعالى- و به مواظبت بر نوافل محبت». و گفت: «هر که را ادب نفس نباشد، او به ادب دل نتواند رسید و هر که را ادب دل نبود، چگونه به ادب روح تواند رسید؟ و هر که را ادب روح نبود چگونه به محل قرب حق- تعالى- تواند رسیدن؟ بل که او را چگونه ممکن بود که بساط حق- تعالى- جلّ و علا- را تواند سپردن؟ مگر کسى که او ادب یافته بود به فنون آداب و امین بود در سرّا و علانیه». او را گفتند که: «بعضى مردمان با زنان مى‏ نشینند و مى‏ گویند:

ما معصومیم از دیدار ایشان». گفت: «تا این تن بر جاى بود، امر و نهى بر وى بود و از او برنخیزد، و حلال و حرام را حساب، و دلیرى نکند بر سنتها، الّا آنکه از حرمت او اعراض کرده باشد».

و گفت: «کار، ایستادن است بر کتاب و سنت و دست به داشتن هوا و بدعت و حرمت پیران نگاه داشتن، و خلق را معذور داشتن و به روزه‏ها مداومت کردن و رخصت ناجستن و تاویل ناکردن». گفتند: «آن که پیران را بود تو را هست؟». گفت: ابو القاسم را نیست اما درد بازماندگى از آن هست و حسرت نایافت». و سؤال کردند که: «کرامت تو چیست؟». گفت: «آن که مرا از نصرآباد به نیشابور شوریده کردند و بر شبلى انداختند تا هر سال دو سه هزار آدمى از سبب من- و من در میان نه به خداى- تعالى- رسیدند».

گفتند: «حرمت تو چیست؟». گفت: «آن که من از منبر فروآیم، و این سخن نگویم، که خود را سزاى این سخن نمى‏بینم». گفتند: «تقوى چیست؟». گفت: «آن که بنده پرهیزد از ماسوى اللّه». سؤال کردند از معنى لئن شکرتم لازیدنّکم، گفت: «هر که شکر نعمت حق- تعالى- کند نعمتش زیادت شود و هر که شکر منعم کند محبتش و معرفتش افزون گرداند». و سؤال کردند که: «تو را از محبت چیزى هست؟».

گفت:«راست مى‏گویید و لکن در آن مى‏سوزم». و گفت: «محبت بیرون نیامدن است از درویشى بر هر حالى که باشى». و گفت: «محبتى بود که موجب او از خون رهانیدن بود و محبتى بود که موجب او خون ریختن بود». و گفت: «اهل محبت قایم‏اند با حق- تعالى بر قدمى، که اگر گامى پیش نهند غرق شوند و اگر قدمى بازپس نهند محجوب گردند».

و گفت: «قرب بر حقیقت اللّه است زیرا جمله کفایت از اوست». و گفت: «راحت بنده ظرفى است پر از عتاب». و گفت: «هر چیزى را قوتى است و قوت روح سماع است». و گفت: «هر چه دل یابد، برکات آن ظاهر شود بر بدن، و هر چه روح یابد برکات آن پدید آید بر دل».

و گفت: «زندان تو تن است، چون از وى بیرون آمدى در راحت افتادى، هر کجا خواهى مى‏رو». و گفت: «بسیار گرد جهان بگشتم و این حدیث در هیچ دفترى ندیدم الا در ذلّ نفس». و گفت: «اول تذکر با تمیز بود و آخرش با سقوط تمیز». و گفت: «همه خلق را مقام شوق است و هیچ‏کس را مقام اشتیاق نیست». و گفت: «هر که در حال ایشان بود به حالتى رسد که نه اثر ماند و نه قرار». و گفت: «هر که خواهد که به محلّ رضا رسد، بگو آنچه رضاى خداى- عزّ و جلّ- در آن است بر دست گیرد، و آن را ملازمت کند». و گفت: «اشارت از رعونات طبع است که به سرّ قادر نبود بر آن که آن را پنهان دارد، به اشارت ظاهر شود».

و گفت: «مروّت شاخى است از فتوت، و آن برگشتن است از دو عالم و هر چه در او است». و گفت: «تصوّف نورى است از حق دلالت‏کننده بر حق، و خاطرى است از او که اشارت کندبدو». و گفت که: «رجا به طاعت کشد و خوف از معصیت دور کند و مراقبت به طریق حق راه نماید». و گفت: «خون زاهدان را نگه داشتند و خون عارفان بریختند».

از پیغامبر- صلّى اللّه علیه و سلّم- مروى است که: «بعضى از گورستانها چنان است که در روز قیامت فریشتگان برگیرند و در بهشت افشانند بى‏حساب». رسول- علیه السّلام- فرمود: «بقیع از آن جمله است». مگر به حکم این حدیث شیخ ابو عثمان مغربى- رحمه اللّه علیه- که ذکر ایشان پیش گذشته است، در بقیع از براى خود گور کنده و طیّار ساخته؛ تا چون او را وقت به آخر رسید در اینجا بماندند و مدتى همچنان بود. تا روزى ابو القاسم نصرآبادى آنجا رسید و آن گور بدید. پرسید که: «این خاک از براى که کنده‏اند؟». گفتند: «ابو عثمان مغربى براى خود کنده است». اتفاقا در همان شب شیخ ابو القاسم در بقیع گورى فروبرده بود براى خود، تا او را آنجا دفن کنند و آن را گوش مى‏داشت. شیخ ابو القاسم نصرآبادى یک روز بدید. گفت: «مگر کسى خود را هم اینجا گورى فروبرده بود». شبى در خواب دید که جنازه‏ها در هوا مى‏ بردند و مى‏آوردند. پرسید که: چیست؟ گفتند: «هر که اهل این گورستان نیست که او را اینجا آرند او را از اینجا برگیرند و به جاى دیگر برند، و هر که را جاى دیگر دفن کنند که اهل این گورستان بود او را بدینجا بازآرند. و این جنازه‏ها که مى‏ برند و مى ‏آرند آن است».

پس گفت: «ابو عثمان! این گور که تو فروبرده‏اى که: مرا اینجا دفن خواهند کرد، خاک تو در نیشابور خواهد بود». ابو عثمان را از آن سخن اندک غبارى بنشست. پس چنان افتاد که او را از خانه به در کردند. به بغداد آمد. پس سببى افتاد که از بغداد به رى آمد و باز سببى افتاد که از رى به نیشابور آمد و در نیشابور وفات کرد و بر سر حیره در خاک کردند: و امّا در آن خواب که از شیخ ابو القاسم نقل مى‏کنند ممکن است که آن کسى دیگر است که دیده است نه نصرآبادى و روایت مختلف است.

نقل است که استاد اسحاق زاهد مردى بود که سخن مرگ بسیار گفتى و او زاهد خراسان بود. و شیخ ابو القاسم نصرآبادى بااو داورى کردى و گفتى که: «یا استاد چند از حدیث مرگ کنى و از کجا بدینجا افتاده‏اى، چرا حدیث شوق و محبت نگویى؟». و استاد اسحاق همان مى‏گفت. چون شیخ ابو القاسم را وفات نزدیک رسید، در آن وقت به شهر مدینه بود. یکى از نیشابور بر سر بالین او بود. او را گفت که: «چون به نیشابور بازرسى، استاد اسحاق را بگوى که نصرآبادى مى ‏گوید: هر چه گفتى از حدیث مرگ همچنان، که مرگ صعب کارى است و پیوسته از مرگ مى‏ اندیش و یاد مى‏ کن».

نقل است که چون ابو القاسم وفات کرد، او را در آن گور که شیخ ابو عثمان مغربى کنده بود در آنجا، دفن کردند. نقل است که بعد از وفات یکى از مشایخ او را به خواب دید. گفتند: «اى شیخ! خداى- تعالى- با تو چه کرد؟». گفت: «با من عتابى نکرد چنان که جبّاران کنند و بزرگواران، امّا ندا کرد که: یا ابا القاسم! پس از وصال انفصال؟

گفتم: نه یا ذا الجلال! لاجرم مرا در لحد نهادند، به احد رسیدم». رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۵

۹۲- ۲۰ ذکر شیخ ابو عثمان مغربى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن ادب خورده ریاضت، آن پرورده عنایت، آن بیننده انوار طرایق، آن داننده اسرار حقایق، آن به حقیقت وارث نبى، شیخ وقت [ابو] عثمان مغربى- رحمه اللّه علیه از اکابر ارباب طریقت بود و از جمله اصحاب ریاضت و در مقام ذکر و فکر آیتى بود، و در انواع علم خطره داشت، و در تصوّف صاحب تصنیف بود و بسى مشایخ کبار را دیده بود و با نهرجورى و ابو الحسن الصّائغ صحبت داشته، و امام بود در حرم مدتى، در علوّ حال کس مثل او نشان نداد، و در صحت حکم فراست و قوّت هیبت و سیاست بى‏نظیر بود و صد و سى سال عمر یافت. گفت: «نگاه کردم در چنین عمرى در من هیچ‏چیز نمانده بود که همچنان بر جاى بود که وقت جوانى، مگر امل».

نقل است که در اول بیست سال عزلت گرفت در بیابانها، چنان که در این مدت حسّ آدمى نشیند، تا از مشقت و ریاضت، بنیت او بگداخت و چشمهایش به مقدار سوراخ جوال‏دوزى بازآمد و از صورت آدمى بگشت و بعد از بیست سال، فرمان یافت از حق که: با خلق صحبت کن! با خود گفت: «ابتداى صحبت با اهل خدا و مجاوران خانه وى بود، مبارک‏تر بود». قصد مکّه کرد. مشایخ را از آمدن او به دل‏آگاهى بود، به استقبال او بیرون شدند، او را یافتند به صورت مبدّل شده و به حالى گشته که جز رمق خلق چیزى نمانده. گفتند: «یا ابا عثمان بیست سال بدین صفت زیستى که آدم و آدمیان در پیش کار تو عاجز شدند. ما را بگوى تا خود چرا رفتى و چه دیدى و چه یافتى و چرا بازآمدى؟» گفت: «به سکر رفتم و آفت سکر دیدم و نومیدى یافتم، به عجز بازآمدم. رفته بودم تا اصل برم آخر دست من جزبه فرع نرسید. ندا آمد که: یا با عثمان گرد فرع مى‏گرد و در حال مستى مى‏باش که اصل بریدن نه کار توست و صحو حقیقى در اوست. اکنون بازآمدم». جمله مشایخ گفتند: «یا با عثمان! حرام است از پس تو، به معبّران، که عبارت صحو و سکر کنند که تو انصاف جمله بدادى».

نقل است که گفت: «مرا در ابتداء مجاهده حال چنان بودى که وقت بودى که مرا از آسمان به دنیا انداختندى، من دوست‏تر داشتمى از آن که طعام بایستى خورد یا از بهر نماز فریضه طهارت بایستى کرد. زیرا که ذکر من غایب شدى و آن غیبت بر من دشوارتر از همه رنجها و سخت‏تر بودى، و در حالت ذکر بر من چیزها مى‏رفت که نزدیک دیگران کرامت بود، و لکن آن بر من سخت‏تر از کبیره آمدى، و خواستمى که هرگز خواب نیاید تا از ذکر بازنمانم».

نقل است که گفت: «یک‏بار با ابو الفارس بودم و آن شب عید بود. وى بخفت.مرا به خاطر آمد که: اگر روغن گاو بودى از براى این دوستان خداى- عزّ و جلّ- طعامى بساختمى، ابو الفارس را دیدم که در خواب مى‏گفت که: بینداز این روغن گاو از دست، و همچنین بر طریق تأکید سه بار مى‏گفت. بیدار کردم او را. گفتم: این چه بود که تو مى‏گفتى؟ گفت: در خواب چنان دیدمى که ما به جایى بودیمى بلند و چنانستى که گوییا خواستیم خداى- عزّ و جلّ- دیدن و دلها پر از هیبت گشته، تو در میان ما بودى اما در دست روغن گاو بودى تو را. گفتمى که: بینداز این روغن گاو از دست، یعنى حجاب تو است».

نقل است که گفت: «از غایت حلاوت ذکر نخواستمى که شب به خواب روم.حیلتى ساختمى بر سنگ لغزان به مقدار یک‏قدم در زیر آن وادى، و اگر فروافتادمى پاره پاره شدمى. پس بر چنین سنگى نشستمى تا خوابم نبرد از بیم فروافتادن. وقت بودى که مرا خواب بردى خود را خفته یافتمى ستان بر چنین سنگى خرد و معلّق در هوا، که به بیدارى بر آن دشوارتر توان خفت».

نقل است که یک روزى کسى گفت: «نزدیک ابو عثمان شدم و با خویش گفتم‏ که: مگر ابو عثمان چیزى آرزو خواهد. گفت:پسندیده نیست آن که فراستانم که نیز آرزو خواهم و سؤال کنم؟».

نقل است که ابو عمرو زجّاجى گفت: «عمرى در خدمت شیخ ابو عثمان بودم و چنان بودم در خدمت که یک لحظه بى ‏او نتوانستم بودن. شبى در خواب دیدم که کسى مرا گفت: اى فلان چند با بو عثمان از ما بازمانى؟ و چند با بو عثمان مشغول گردى و پشت به حضرت ما آورى؟ و یک روز بیامدم و با مریدان شیخ بگفتم که: دوش خواب عجب دیده‏ام. اصحاب گفتند هر یکى، که: نیز امشب خوابى دیده‏ایم. اما نخست تو بگوى تا چه دیده‏اى». ابو عمرو خواب خود بگفت. همه سوگند خوردند که: «ما نیز بعینه همین خواب دیده‏ایم و همین آواز از غیب شنیده‏ایم». پس همه در اندیشه بودند که چون شیخ از خانه بیرون آید این سخن با او چگونه گوییم؟ ناگاه در خانه باز شد.

شیخ از خانه به تعجیل بیرون آمد، از غایت عجلت که داشت پاى‏برهنه بود و فرصت نعلین در پاى کردن نداشت. پس روى به اصحاب کرد و گفت: چون شنیدید آنچه گفتند، اکنون روى از ابو عثمان بگردانید و حق را باشید و مرا بیش تفرقه مدهید».

نقل است که امام ابو بکر فورک نقل کرد که: «از شیخ ابو عثمان شنیدم که گفت:اعتقاد من جهت بود در حق- تعالى- تا آن وقت که در بغداد آمدم و اعتقاد درست کردم که او منزّه است از جهت. پس مکتوبى نوشتم به مشایخ مکّه که: من در بغداد به تازگى مسلمان شدم».

نقل است که یک روز ابو عثمان خادم را گفت: «اگر کسى تو را گوید: معبود تو بر چه حالت است، چه گویى؟» گفت: «گویم در آن حالت که در ازل بود». گفت: «اگر گوید در ازل کجا بود؟ چه گویى؟» گفت: «گویم بدان جاى که اکنون هست».

نقل است که عبد الرّحمن سلمى گفت: «به نزدیک شیخ ابو عثمان بودم کسى از چاه آب مى‏ کشید. آواز از چرخ مى‏آمد. مى‏گفت: یا عبد الرّحمن! مى‏دانى که این چرخ چه مى‏گوید؟ گفتم: چه مى‏ گوید؟ گفت: اللّه اللّه».

گفت: «هر که دعوى سماع کند واو را از آواز مرغان و آواز ددها و از باد او را سماع نبود در دعوى سماع دروغ زن است». و سخن اوست که: «بنده در مقام ذکر چون دریا شود. از اوجویها مى‏رود به هر جایى به حکم خداوند و در وى حکم نبود جز خداى تعالى- و همه کون را بیند بدان که او را بود. چنان که هیچ‏چیز در کون از آسمان و زمین و ملکوت بر او پوشیده نماند، تا مورى که در همه کون بجنبند بداند و ببیند، و حقیقت توحید آنجا تمام شود و از ذکر چندان حلاوت بود که خواهد که نیست شود و مرگ به آرزو جوید که طاقت چشیدن آن حلاوت ندارد».

نقل است که استاد ابو القاسم قشیرى گفت: «ابو عثمان چنین بود که طاقت لذّت ذکر نداشت، خویشتن را از خلوت برون انداخت و بگریخت. یک‏بار گفت: کلمه لا اله الّا اللّه باید که ذاکر با علم خود بیامیزد. هر چه در دلش آید از نیک و بد، او به قوه و سلطنت این کلمه، آن همه را دور کند و بدین صمصام غیرت سر آن خیال برگیرد. وراى این همه است حق، تعالى و تقدس».

و گفت: «هر آن‏کس که انس وى به معرفت و ذکر خداى- تعالى- بود، مرگ آن انس وى را ویران نکند، بل که چندان انس و راحت زیاده شود، از آن که اسباب شوریده از میان برخیزد و محبت صرف بماند».

گفت: «به جناب اعظم رفیع، دلیل دو چیز است: نبوت و حدیث. پس نبوت مرتفع شد، ختم انبیا بگذشت، اکنون حدیث بمانده است، و راهش مجاهده و ذکر است. پس این عمر اندک بها را در عوض چنین وصال عزیز دانند، سخت مختصر است و سخت ارزان. پس اى بیچاره! چه آورده است تو را بدان که این اندک بها را اندر بهاى فراق دایم کردن؟ آخر از چه افتادست این جوانمردى بدین جایگاهى؟» و گفت: «هر که خلوت بر صحبت اختیار کند باید که از یاد کردن همه چیزها خالى بود مگر از یاد کردن خداى- تعالى- و از همه ارادتها خالى بود مگر از رضاى خداى- تعالى- و از مطالبت نفس خالى بود به جمله اسباب، که اگر بدین صفت نباشد خلوت او را هلاک و بلا بود».

و گفت: «عاصى به از مدّعى، زیرا که عاصى توبه کند و مدعى در حال دعوى خویش گرفتار آمده بود». و گفت: «هر که صحبت درویش از دست بدارد و صحبت توانگران اختیار کند، او را به مرگ و کورى مبتلا کنند». و گفت: «هر که‏ دست به طعام توانگران دراز کند به شره و شهوت، هرگز فلاح نیابد و در این عذر نیست مگر کسى را که مضطر بود». و گفت: «هر که به احوال خلق مشغول شد حال خویش ضایع کرد». گفتند که: «فلانى سفر مى‏کند». گفت: «سفر او چنان مى‏باید که از هوا و شهوت و مراد خویش کند، که سفر غربت است و غربت مذلّت و مؤمن را روا نیست که خود را ذلیل گرداند». پرسیدند از خلق، گفت: «قالبها است که احکام قدرت بر ایشان مى‏ رود، و دلهاى خلایق را دو روى آفریده شده است: یکى جانب عالم ملکوت و دیگر جانب عالم شهادت و آن معارفى که خطوط از اوج قلوب است بر آن روى است که مقابل ملکوت است و آنگاه عکس آن معارف مقدسه از آن روى بدین روى دیگر زند و آن روى بدین دیگر باززند تا او را از هژده هزار عالم خبر دهد و عکس آن حقایق را که ضیاء نور است چون فروغ بدین روى زند که عالم شهادت است، آن را نام معرفت شود».

سؤال کردند از منقطعان راه که: «به چه چیز منقطع شدند؟». گفت: «از آن که در نوافل و سنن و فرایض خلل آوردند». سؤال کردند از صحبت، گفت: «نیکویى صحبت آن باشد که فراخ دارى بر برادر مسلمان آنچه بر خود مى‏دارى، و در آنچه او را بود طمع نکنى و قبول کنى جفاى او، انصاف او بدهى و از وى انصاف طلب نکنى و مطیع او باشى و او را تابع خود ندانى، و هر چه از وى بر تو رسد تو آن را از وى بزرگ و بسیار شمارى و هر چه از تو بدو رسد احقر و اندک دانى». و گفت: «فاضل‏ترین چیزى که مردمان آن را ملازمت کنند در این طریق، محاسبت خویش است و مراقبت و نگاه داشتن کارها به علم». و گفت: «اعتکاف حفظ جوارح است در تحت اوامر». و گفت: «هیچ‏کس چیزى نداند تا که ضد آن نداند و از براى این است که درست نگردد مخلص را اخلاص، مگر بعد از آن که ریا را دانسته باشد و مفارقت از ریا دانسته بود». و گفت: «هر که بر مرکب خوف نشیند، به یک‏بار نومید شود و هر که بر مرکب‏ رجا نشیند کاهل شود، و لیکن گاه بر آن و گاه بر این و گاه میان این و آن». و گفت: «عبودیّت اتّباع امر است بر مشاهده امر». و گفت: «شکر شناختن عجز خود است از کمال شکر نعمت». و گفت: «تصوّف قطع علایق است و رفض خلایق و اتصال به حقایق». و گفت: «علامت شوق دوست داشتن مرگ است در حال راحت». و گفت: «غیرت از صفات مریدان باشد و اهل حقایق را نبود».

و گفت: «عارف از انوار علم روشن گردد تا بدان عجایب غیب بیند».

و گفت:«مثل مجاهده مرد در پاک کردن دل، چنان است که کسى را فرمایند که این درخت برکن. هر چند اندیشه کند که برکند نتواند. گوید که صبر کنیم تا قوّت یابیم. آنگاه هر چند دیرتر رها کند، درخت قوى‏تر گردد و او ضعیف‏تر مى‏شود و به کندن دشوارتر».

و گفت:«هر که را ایمان بود با اولیا، از اولیاست». و گفت: «اولیا مشهور بود اما مفتون نبود».

نقل است که چون شیخ ابو عثمان بیمار شد، طبیب آوردند، گفت: «مثل اطباء من مثل برادران یوسف است که پرورش‏دهنده، قدرت بود، و برادران تدبیر در کار او مى‏کردند». یعنى تدبیر خلق نیز از تقدیر قدرت است.

نقل است که به وقت وفات سماع خواست، وصیت کرد که: «بر جنازه من، امام ابو بکر فورک بر من نماز کند». این بگفت و وفات کرد. علیه الرّحمه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۳۹

۹۱- ۱۹ ذکر ابو العبّاس سیّارى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن قبله امامت، آن کعبه کرامت، آن مجتهد طریقت، آن منفرد حقیقت، آن آفتاب متوارى، شیخ عالم ابو العباس سیّارى- رحمه اللّه علیه- از ائمه وقت بود و عالم به علوم شرایع و عارف به حقایق و معارف، و بسى شیخ را دیده بود و ادب یافته و اظرف قوم بود، و اول کسى که در مرو سخن از حقایق گفت او بود و فقیه و محدّث، و مرید ابو بکر واسطى بود. و ابتداء حال او چنان بود که: از خاندان علم و ریاست بود و در مرو هیچ‏کس را در جاه و قبول، بر اهل بیت او تقدم نبود و از پدر میراث بسیار یافته، جمله را در راه خدا صرف کرد و دوتاى موى پیغامبر- علیه السلام- داشت، آن را بازگرفت.

حق- تعالى- به برکات آن او را توبه داد، و با ابو بکر واسطى افتاد و به درجه‏یى رسید که امام صنفى شد از متصوفه که ایشان را سیّاریان گویند. و ریاضت او تا حدى بود که کسى او را مغمّزى مى‏کرد، شیخ گفت: «پایى را مى‏مالى که هرگز به معصیت گامى فرا نرفته است».

نقل است که روزى به دکان بقال شد تا جوز خرد، سیم بداد. صاحب دکان شاگرد را گفت: «جوز بهترین گزین». شیخ گفت: «هر که را فروشى همین وصیّت کنى یا نه؟».

گفت: «نه، لیکن از بهر علم تو مى‏گویم». گفت: «من فضل علم خویش به تفاوت میان دو جوز بندهم» و ترک جوز گرفت.

نقل است که وقتى او را به جبر منسوب کردند. از آن جهت رنج بسیار کشید تا عاقبت حق- تعالى- آن بر او سهل گردانید. و سخن اوست که گفت: «چگونه راه توان برد به ترک گناه؟ و آن بر لوح محفوظ بر نبشته بود». و گفت: «بعضى از حکما را گفتند که: معاش تو از کجاست؟ گفت: از نزدیک آن که تنگ گرداند معاش بر آن که خواهد، بى‏علتى، فراخ گرداند

روزى بر آن که خواهد، بى‏علتى». و گفت: «تاریکى طمع مانع نور مشاهده است». و گفت: «ایمان بنده هرگز راست بنایستد تا صبر نکند بر ذلّ، همچنان که صبر کند بر عزّ». و گفت: «هر که نگاه دارد دل خویش را با خداى- تعالى- به صدق، خداى- تعالى- حکمت را روان گرداند بر زبان او».

و گفت: «خطره انبیا راست و وسوسه اولیا را و فکر عوام را و عزم فسّاق را». و گفت: «چون حق- تعالى- بر نیکویى نظر کند بر بنده‏یى، غایبش گرداند در هر حال از هر مکروهى که هست؛ و چون نظر به خشم کند، در او حالتى پدید آید از وحشت که هر که بود از او بگریزد». و گفت: «سخن نگفت از حق مگر کسى که محجوب بود از او».

و از او پرسیدند که: «معرفت چیست؟». گفت: «بیرون آمدن از معارف».

و گفت:«توحید آن است که بر دلت جز ذوق حق نگذرد، یعنى چندان توحید را غلبه بود که هر چه به خاطر مى‏آید به توحید فرومى‏شود و به رنگ توحید برمى‏آید، چنان که در ابتدا همه از توحید برخاست و به رنگ عدد شد، اینجا همه به توحید باز فروشود و به رنگ احد مى‏گردد که کنت له سمعا و بصرا- الحدیث» و گفت: «عاقل را در مشاهده لذّت نباشد زیرا که مشاهده حق فناست که اندر وى لذت نیست».

و از او پرسیدند که: «تو از حق- تعالى- چه خواهى؟». گفت: «هر چه دهد، که گدا را هر چه دهى جاى‏گیر آید». و از او پرسیدند که: «مرید به چه ریاضت کند؟».

گفت:«به صبر کردن بر امرهاى شرع و از مناهى بازایستادن و صحبت با صالحان کردن». و گفت: «عطا بر دو گونه است: کرامت و استدراج: هر چه بر تو بدارد کرامت بود و هر چه از تو زائل شود استدراج». و گفت: «اگر نماز روا بودى بى‏قرآن بدین روا بودى:

اتمنّى على الزّمان مجالا ان یرى فى الحیاه طلعه حرّ

معنى آن است که: از زمانه مجالى همى‏خواستم که در همه عمر خویش آزاد مردى بینم».

چون وفاتش نزدیک رسید، وصیّت کرد که: «آن دو تاره موى پیغامبر را-علیه السلام- که بازگرفته بودم در دهان من نهید». تا بعد از وفات او چنان کردند. و خاک او به مرو است و خلق به حاجات خواستن آنجا مى‏روند و مهمات ایشان از آنجا حاصل شود، و مجرّب است. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۷

۹۰- ۱۸ ذکر شیخ ابو اسحاق شهریار کازرونى‏(تذکره الأولیاء)

آن متّقى مشهور، آن منتهى مذکور، آن شیخ عالم اخلاص، آن محرم حرم خاص، آن مشتاق بى‏اختیار، ابو اسحاق شهریار- رحمه اللّه علیه- یگانه عهد بود و نفسى مؤثر داشت و سخنى جان‏گیر و صدقى به غایت و سوزى بى ‏نهایت، و در ورع کمال داشت و در طریقت دوربین و تیزفراست بود، و از کازرون بود و صحبت مشایخ بسیار یافته بود و تربت شیخ را «تریاک اکبر». مى‏گویند، از آن که هر چه از حضرت وى طلبند حق- تعالى- به فضل خود آن مقصودروا گرداند.

نقل است که آن شب که شیخ به وجود آمده بود، از آن خانه نورى دیدند چون عمودى که به آسمان پیوسته بود و شاخه‏ها داشت و به هر اطرافى شاخى از آن نور مى‏رفت؛ و پدر و مادر شیخ مسلمان بودند اما جدّش گبر بود.

نقل است که در طفلى، پدر، شیخ را پیش معلم فرستاد تا قرآن آموزد و جدّش مانع مى ‏شد و مى ‏گفت: «صنعتى آموختن او را اولاتر باشد»- که به غایت درویش بودند و شیخ مى‏خواست تا قرآن آموزد. شیخ با پدر و مادر و جدّ ماجراها کرد تا راضى شدند؛ و شیخ در تحصیل علم چنان حریص بود که پیش از همه کودکان حاضر مى ‏شد تا بر همه سابق آمد.

و گفت: «هر که در طفلى و جوانى مطیع حق- تعالى- باشد و در پیرى همچنان مطیع، باطن او به نور معرفت منوّر باشد و ینابیع حکمت از دل او بر زبان او روان باشد؛ و هر که در طفلى و جوانى عصیان کند و در پیرى توبه کند، او را مطیع خوانند اما کمال شایستگى حکمت، او را دیر دست دهد و کمتر».

و گفت: «در ابتدا که تحصیل علم مى‏کردم، خواستم تا طریقت از شیخى بگیرم و خدمت و طریق آن شیخ را ملازم باشم. دو رکعتى استخاره کردم و سر به سجده نهادم و گفتم: خدایا مرا آگاه گردان از سه شیخ. یکى عبد اللّه خفیف و حارث محاسبى و ابو عمرو بن على- رحمهم اللّه- که رجوع به کدام شیخ کنم؟ و در خواب شدم. چنان دیدم که شیخ بیامد و اشترى با وى بود و حمل آن خروارى کتاب و مرا گفت: این کتاب‏ها از آن شیخ ابى عبد اللّه خفیف است و تمام با این اشتر از بهر تو فرستاده است.

چون بیدار شدم، دانستم که حواله به خدمت وى است. بعد از آن شیخ حسین اکّار- رحمه اللّه- بیامد و کتابهاى شیخ ابى عبد اللّه پیش شیخ آورد. یقین زیادت شد و طریقت او برگزیدم و متابعت او اختیار کردم».

نقل است که پدرش گفت: «تو درویشى و استطاعت آن ندارى که هر مسافر که برسد او را مهمان کنى. مبادا که در این کار عاجز شوى». شیخ هیچ نگفت تا در ماه رمضان جماعتى مسافران برسیدند و هیچ موجود نبود و شام نزدیک، ناگاه یکى درآمد و ده خروارنان پخته و مویز و انجیر بیاورد. و گفت: «این را به درویشان و مسافران صرف کن». چون پدر شیخ آن بدید ترک ملامت کرد و قوى ‏دل شد و گفت: «چندان که توانى خدمت خلائق مى‏کن که حق- تعالى- تو را ضایع نگذارد».

نقل است که چون خواست که عمارت مسجد کند. مصطفى را- صلّى اللّه علیه و سلّم- به خواب دید که آمده بود و بنیاد مسجد مى‏نهاد. روز دیگر سه صف از مسجد بنیاد کرد. مصطفى را- صلّى اللّه علیه و سلّم- در خواب دید که با صحابه آمده بود و مسجد را فراخ‏تر از آن عمارت مى‏فرمود. بعد از آن شیخ از آن فراخ‏تر کرد.

نقل است که چون شیخ عزم حج کرد در بصره جمعى از مشایخ حاضر شدند و سفره‏یى در میان آوردند. گوشت پخته در آن بود. شیخ گوشت نخورد. ایشان گمان بردند که شیخ گوشت نمى‏خورد، بعد از آن شیخ گفت: «چون ایشان چنین گمان بردند، گوشت‏ نتوان خورد». با نفس گفت: «چون در میان جمع نمودى که گوشت نمى‏خورم، چون خالى شوى به تنها خواهى خورد؟». و عهد کرد که تا زنده بود گوشت نخورد. و خرما نیز نذر کرده بود و نمى‏خورد، و شکر نیز نذر کرده بود و نمى‏خورد. وقتى شیخ رنجور بود، طبیب شکر فرمود. چندان که جهد کردند نخورد، و هرگز از جوى خورشید مجوسى که حاکم کازرون بود آب نخورد.

نقل است که شیخ وصیت کرده بود مریدان را که: «هرگز هیچ‏ چیز تنها مخورید».

نقل است که مریدى اجازت خواست که خویشان را پرسشى کند. شیخ او را اجازت نداد. پس اتفاق چنان افتاد که برفت و خویشان تباهه پخته بودند. وى نیز به موافقت ایشان لقمه‏یى چند بخورد. چون به خدمت شیخ آمد اتفاقا او را با درویشى مناظره افتاد و جرم به طرف وى شد و جامه‏ها که پوشیده بود به غرامت به درویشان داد و برهنه بماند. شیخ چون او را بدید گفت: «تباهه بود که کار تو تباه بکرد».

نقل است که به جهت قوت شیخ قدرى غلّه از قدس آورده بودند و آن را تخم ساخته، و در زمین‏هاى مباح بکشتندى و به قدر حاجت قوت شیخ از آن بودى. و در جامه نیز احتیاطى تمام کرده و تخم آن از حلال حاصل کرده و هر سال زرع کردند وجامه شیخ از آن بودى و گاه بودى که صوف پوشیدى، و به غایت متورّع و متقى بوده است.

نقل است که در ابتداء اصحاب شیخ از غایت فقر و اضطرار گیاه مى‏خوردند چنان که سبزى گیاه از زیر پوست ایشان پیدا بودى، و جامه پاره‏هاى کهنه برچیدندى و نمازى کردندى و از آن ستر عورت ساختندى، و وفات شیخ در روز یکشنبه ثامن ذیقعده سنه ستّ و عشرین و اربعمائه بود. عمر شیخ هفتاد و دو سال بود و گویند هفتاد و سه سال، قدّس اللّه سرّه.

نقل است که دانشمندى در مجلس شیخ حاضر بود. چون شیخ از مجلس پرداخت، دانشمند بیامد و در دست و پاى شیخ افتاد. گفت: «چه بودت؟». گفت: «به وقتى که مجلس مى‏گفتى در خاطرم آمد که علم من از او زیادت است و من قوت به جهد مى‏یابم و به زحمت لقمه‏یى به دست مى‏آورم و این شیخ با این همه جاه و قبول و مال بسیار که بر دست او گذر مى‏کند آیا در این چه حکمت است؟ چون این در خاطر من بگذشت در حال تو چشم در قندیل افکندى و گفتى که آب و روغن درین قندیل با یکدیگر مفاخره کردند، آب گفت: من از تو عزیزتر و فاضل‏تر و حیات تو و همه چیز به من است. چرا تو بر سر من نشستى؟ روغن گفت: براى آن که من رنجهاى بسیار دیدم از کشتن و درودن و کوفتن و فشردن که تو ندیده‏اى و با این همه در نفس خود مى‏سوزم و مردمان را روشنائى مى‏ دهم و تو بر مراد خود روى و اگر چیزى در بر تو اندازند فریاد و آشوب کنى. بدین سبب بالاى تو استاده ‏ام».

و گفت: «آنچه من مى ‏پوشم براى خدا مى‏پوشم». و گفت: «روزى اندیشه کردم که چرا مشغولم به ستدن صدقات، و به درویشان مقیم و مسافر صرف کردم؟ مرا با ستدن و دادن چه کار است؟ مبادا که تقصیرى رود و در قیامت به عتاب و حساب آن درمانم! خواستم که درویشان را بگویم که: تا هرکس باز به وطن خود روند و به عبادت مشغول شوند. در خواب شدم. مصطفى را- صلّى اللّه علیه و سلّم- دیدم که مرا گفت که: یا ابراهیم! بستان و بده و مترس».

نقل است که دو کس به خدمت شیخ آمدند و هریک را از دنیایى‏ طمع بود؛ و شیخ بر منبر وعظ مى‏گفت. در میانه سخن فرمود که: «هر که زیارت ابراهیم کند باید که حسبه للّه را بود و هیچ طمع دنیاوى در میان نباشد، و هر که به طمع و غرض دنیایى پیش او رود هیچ ثوابى نخواهد بود». پس جزوى از قرآن در دست داشت. فرمود که:

«به حق آن خداى که این کلام وى است که آنچه در این کتاب فرموده است از اوامر و نواهى به جاى آورده‏ام». قاضى طاهر در آن مجلس حاضر بود. در خاطرش بگذشت که: «شیخ زن نخواسته است، چگونه او همه اوامر و نواهى بجاى آورده باشد؟». شیخ روى به وى کرد و گفت: «حق- تعالى- این یکى از من عفو کرده است».

و گفت: «وقتها در صحرا عبادت مى‏کنم، چون در سجده سبحان ربّى الاعلى مى‏گویم از رمل و کلوخ آن زمین مى‏شنوم که به موافقت من تسبیح مى ‏کنند».

نقل است که جهودى به مسافرى شیخ آمده بود و در پس ستون مسجد نشسته و پنهان مى‏داشت. شیخ هر روز سفره به وى مى‏فرستاد. بعد از مدّتى اجازت خواست که برود. گفت: «اى جهود چرا سفر مى‏کنى؟ جایت خوش نیست؟». جهود شرم زده شد و گفت: «اى شیخ! چون مى‏دانستى که جهودم این اعزاز و اکرام چرا مى‏کردى؟». شیخ فرمود که: «هیچ سرى نیست که به دو نان نه‏ارزد».

نقل است که امیر ابو الفضل دیلمى به زیارت شیخ آمد. شیخ فرمود که: «از خمر خوردن توبه کن». گفت: «یا شیخ من ندیم وزیرم فخر الملک، مبادا که توبه من شکسته شود؟». شیخ فرمود: «توبه کن، اگر بعد از آن در مجمع ایشان تو را زحمت دهند و فرومانى مرا یاد کن». پس توبه کرد و برفت. بعد از آن روزى در مجلس خمرخوارگان حاضر بود پیش وزیر. الحاح مى‏کردند تا خمر خورد، پس گفت: «اى شیخ کجائى؟». در حال گربه‏یى در میان دوید و آن آلت خمر بشکست و بریخت و مجلس ایشان به هم برآمد. ابو الفضل چون آن کرامات بدید، بسیار بگریست. وزیر گفت: «سبب گریه تو چیست؟». حال خود با وزیر بگفت. وزیر او را گفت: «همچنان بر توبه مى‏باش». و دیگر او را زحمت نداد.

نقل است که پدرى و پسرى پیش شیخ آمدند تا توبه کنند، شیخ فرمود که:«هر که پیش ما توبه کند و توبه بشکند، وى را در دنیا و آخرت عذاب و عقوبت باشد». پس ایشان توبه کردند. اتفاق چنان افتاد که توبه بشکستند. روزى آتشى مى‏افروختند. آتش در ایشان افتاد و هر دو بسوختند.

نقل است که روزى مرغى بیامد و بر دست شیخ نشست. شیخ فرمود که: «این مرغ چون از من ایمن است بر دست من نشست». و همچنین روزى آهویى بیامد و از میان مردم بگذشت تا به خدمت شیخ رسید. شیخ دست مبارک بر سر آهو بمالید و گفت:«قصد ما کرده است». پس خادم را فرمود تا آهو به صحرا برد و رها کرد.

نقل است که از شیخ بوى خوش آمدى که نه بوى مشک و عود بود، هرجا که بگذشتى بوى آن باقى بماندى.

نقل است که روزى مى‏گفت: «عجب دارم از آن‏کس که جامه پاک دارد و آن را به رنگى مى‏کند که در آن شبهت است»- یعنى رنگ نیل- و چون این مى‏فرمود، طیلسانى به رنگ نیل داشت. پس گفت: «رنگ نیل این طیلسان از نیل حلال است که از براى من از کرمان آورده‏اند». و گفت: «هر که حساب خود نکند در خوردن و آشامیدن و پوشیدن، حال وى چون حال بهائم باشد». و گفت: «ذکر حق- تعالى- به دل فراگیر و دنیا را به دست، چنان مباش که ذکر را بر زبان گیرى و دنیا را به دل». و گفت: «بینایى مؤمن به نور دل بود، از آن که آخرت غیب است و نور دل غیب و غیب را به غیب توان دید». و گفت: «کمترین عقوبت عارف آن است که حلاوت ذکر از وى بربایند».

و گفت:«دنیاداران بندگان را به عیب جوارح ردّ کنند و به ظاهر وى نگرند، و حق- تعالى- بندگان را به عیب دل ردّ کند و به باطن وى نگرد. و اذا رأیتهم تعجبک اجسامهم». و گفت: «اى قوم! چه بوده است؟ بازگردید از هر چه هست و روى با خداوند خود کنید که شما را در دنیا و آخرت از وى گزیر نیست». گفت: «امروز در کازرون بیشتر گبرند، و مسلمان اندک‏اند، چنان که ایشان را مى‏توان شمرد. اما زود باشد که بیشتر مسلمان باشند و گبر اندک شوند».

نقل است‏ که بیست و چهار هزار گبر و جهود بر دست او مسلمان شدند.

نقل است که مال‏دارى از لشکرى بود و بارها شیخ را مى‏گفت تا چیزى از دنیا قبول کند. او نمى‏کرد. آخر به شیخ کس فرستاد که: «چندین بنده به نام تو آزاد کردم و ثواب آن به تو دادم». شیخ گفت: «مذهب ما نه بنده آزاد کردن است، بل که آزاد بنده کردن است به رفق و مدارا». و گفت: «مرد آن است که بستاند و بدهد، و نیم مرد آن است که بدهد و نستاند و نامرد آن است که ندهد و نستاند». و گفت: «در خواب دیدم که از مسجد به آسمان معراجى پیوسته بودى، مردم مى‏آمدند و بدان معراج به آسمان مى‏شدند». و گفت: «حق- تعالى- این بقعه را کرامتى داده است که هر که قصد زیارت این بقعه کند مقصودى که دارد دینى و دنیایى حق- تعالى- او را کرامت کند».

گفت: «در این روزى چند در دنیا اگر تو را برهنگى و گرسنگى و ذلّ و فاقه برسد صبر کن، که به زودى بگذرد و به نعیم آخرت رسى». و گفت: «سه گروه فلاح نیابند:بخیلان و ملولان و کاهلان».

و گفت: «جهد کنید که چون از سابقان نتوانید بودن، بارى از دوستان ایشان باشید. المرء مع من احبّ». و گفت: «جهد کن در دنیا تا از غفلت بیدار شوى که در آخرت پشیمانى سود ندارد». و گفت: «در راه که روى، برادران را از خود در پیش دار تا خدا تو را در پیش دارد». و گفت: «هیچ گناه عظیم‏تر از آن نیست که کسى برادر مسلمان را حقیر دارد». و گفت: «مؤمن تا لذّات دنیا ترک نکند لذّت ذکر حق- تعالى- نیابد». و گفت: «حق- تعالى- هر بنده را عطائى داد و مرا حلاوت مناجات داد و هر کسى را انس به چیزى داد و مرا انس به خود داد». و گفت: «بار خدایا همه‏کس تو را مى‏خوانند و مى‏طلبند. تو که را اى؟ و با کیستى؟». پس گفت: «انّ اللّه مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون. حق- تعالى- با آن‏کس است که در خلا و ملا از ذکر وى غافل نشود. چون فرمان وى بشنود در اداى آن بشتابد، و چون نهى بیند از آن بازایستد». و گفت: «جهد آن کن که در میانه شب برخیزى و وضو سازى و چهار رکعت نماز کنى و اگر نفس مطاوعت نکند دو رکعت بکن و اگر نتوانى چون بیدار شوى بگو: لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه».

نقل است که روزى شیرى بسته در پیش رباط مى‏گذرانیدند. شیخ چون بدید گفت: «اى شیر تا چه گناه کرده‏اى که بدین بند و دام گرفتار شدى؟». پس گفت: «اى قوم بر حال خود تکیه مکنید که شیطان را دامهاى بسیار است که ما آن را نمى‏شناسیم. بسى شیران طریقت که در دام شیطان گرفتار شده‏اند». اصحاب بگریستند. و گفت: «خداوندا اگر در قیامت با من نیکویى خواهى کرد مرا بر بالایى بدار و همه دوستان و یاران مرا به من نماى تا خرّم شوند و به فضل و رحمت تو همه با یکدیگر در بهشت شویم و اگر حال به گونه دیگر است مرا به راهى فرست که کس مرا نبیند تا دشمنان من شادمانى نکنند».

و گفت: «هر آن‏کس که هواى شهوت بر وى غالب است باید که زن کند تا در فتنه نیفتد و اگر دیوار و زن پیش من یکسان نبودى زن کردمى». و گفت: «من همچو غرقه‏ام در دریا که گاه‏گاه امید خلاص مى‏دارم و گاه از خوف هلاک مى‏ترسم». و گفت: «حق- تعالى- مى‏فرماید: اى بنده من! از همه عالم اعراض کن و روى به حضرت ما آور که تو را از من در کلّ حال ناگزیر است. تا چند از من گریزى و روى از من بگردانى؟».

و گفت:«بدبخت کسى باشد که از دنیا برود و لذّت انس و مناجات حق- تعالى- نچشیده باشد و هر که این چشید پیوسته سلم سلم مى‏گوید». و گفت: «چگونه نترسد بنده که او را نفس از یک جانب و شیطان از یک جانب؟ و او در میانه عاجز». و گفت: «هر که او را کار دنیا با نظام باشد کار آخرتش بى‏نظام بود و هرگز هر دو حیاتش نیک نبود». و گفت: «هر که بر سلطان دنیا دلیرى کند مالش برود و هر که با صالحان دلیرى کند و مخالفت ایشان ورزد بنیادش برود و ایمانش با خطر باشد». و گفت: «پرهیزید از آن که فریفته شوید بدان که مردم به شما تقرّب کنند و دست شما بوسه دهند،که شما ندانید که در آن چه آفت است». و گفت: «سخى را سر کیسه گشاده باشد و دستهاى وى گشاده و درهاى بهشت گشاده بر وى، و بخیل را سر کیسه بسته باشد و دست وى از عطا دادن بسته و درهاى بهشت بسته بر وى». و گفت: «خداوندا نعمتهاى تو بر ما بیشمار است، از جمله، آن توفیق دادى تا به زبان ذکر تو مى‏کنم و به دل شکر تو مى‏گویم، و تو خداوند قادر کریم و ما بندگان عاجز مسکین. سپاس تو را و شکر تو را، و نعمتها همه از فضل تو است».

و گفت: «هر که دست دراز کند تا برادرى مسلمان را بزند از من نیست.

و گفت:«پیش چهار کس دست تهى مروید؛ پیش عیال و بیمار و صوفى و سلطان».

و گفت:«چون دست خود بینى که به مخالفت مشغول است و زبان به کذب و غیبت، و دیگر جوارح به موافقت هواى نفس، الهام و کشف غطا از کجا حاصل شود تو را؟».

و گفت:«حق- تعالى- عقوبت کند عام را و عتاب کند خاص را، و تا ما دام که عتاب مى‏کند هنوز محبت باقى است».

نقل است که چون کسى به خدمت شیخ آمدى تا طریق سلوک سپرد، شیخ او را گفتى: «اى فرزند تصوّف کارى سخت است. گرسنگى باید کشید و برهنگى و خوارى و با این همه روى تازه دارى، اگر سر این همه دارى به طریقت درآى و اگر نه به کار خود مشغول باش». و گفت: «پیرى گفته است: در اخلاص یک ساعت رستگارى جاوید است و لیکن عزیز است». و گفت: «بترسید و با هیچ‏کس بد مکنید که اگر کسى با کسى بدى کند حق- تعالى- کسى بگمارد تا با وى مکافات آن کند در بدى. کما قال اللّه- تعالى- إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها». و گفت: «حق- تعالى- را شراب است در غیب که در سحر اولیا را بدهد و چون از آن شراب بیاشامند از طعام و شراب مستغنى گردند».

و گفت: «دوست خدا هرگز دوست دنیا نبود و دوست دنیا هرگز دوست خدا نبود».

و شیخ این دعا گفتى: اللّهمّ اجعل هذه البقعه عامره بذکرک و اولیائک و اصفیائک الى الابد و اجعل قوتنا یوما بیوم من الحلال،من حیث لا یحتسب، اللّهم اجعلنا من المتحابّین فیک و من المتباذلین فیک و من المتزاورین فیک، بحرمه نبیّک محمّد المصطفى- صلوات اللّه و سلامه علیه، و انظر الى حوائجه کما ینظر الارباب فى حوائج العبید و الى ما یعمله من الذّنوب. اللّهمّ اغننا بحلالک عن حرامک و بفضلک عمّن سواک و بطاعتک عن معصیتک. یا من اذا دعى اجاب و اذا سئل اعطى، هب لنا من لدنک رحمه و هیّئ لنا من امرنا رشدا. اللّهم اغننا عن باب الاطباء و عن باب الامراء و عن باب الاغنیاء. اللّهمّ لا تجعلنا بثناء النّاس مغرورین و لا عن خدمتک مهجورین و لا عن بابک مطرودین و لا بنعمتک مستدرجین و لا من الّذین یأکلون الدّنیا بالدّین، و ارحمنا یا ارحم الرّاحمین- و صلى اللّه على خیر خلقه محمد و آله اجمعین الطیبین الطاهرین و سلّم تسلیما دائما ابدا کثیرا- برحمتک یا ارحم الراحمین».

و گفت: «الهى! ابراهیم خلیل تو- علیه السلام- از حضرت تو درخواست که: ربّنا انّى اسکنت من ذریّتى بواد غیر ذى زرع عند بیتک المحرّم، ربّنا لیقیموا الصّلاه، فاجعل افئده من النّاس تهوى الیهم، و ارزقهم من الثمرات لعلّهم یشکرون. و دعاى وى اجابت کردى، و اگر من ابراهیم خلیل نیستم، تو ربّ جلیل هستى. من نیز دعا مى‏کنم و از تو در مى‏خواهم: اللّهمّ ان تجعل هذا الوادى القفر و المکان الوعر اهلا عامرا بذکرک و اولیائک من عبادک و اصفیائک. و اگر این مکان مکّه نیست بارى از وادى قفر خالى نیست. از خیراتش خالى مگردان و اهل این بقعه را ایمن گردان در دنیا و آخرت، و از مکر شیطان نگاه دار. اللّهمّ اجعل دعائى مرفوعا و ندائى مسموعا و اجعل افئده من النّاس تهوى الیهم و هممهم واقفه علیه حتّى یتّصل فیه الخیرات و یدوم اقامه الطاعات». و گفت: «من چگونه از حق- تعالى- نترسم و حبیب و خلیل و کلیم- صلوات اللّه علیهم اجمعین- ترسیده بودند و روح- علیه السلام- ترسنده است».

و گفت: «اهل دنیا متاع دنیا دوست مى‏دارند و من ذکر خداى و قرآن خواندن دوست مى‏دارم». و در معنى این حدیث که انّ الشّیطان یجرى مجرى الدّم، گفت:«از آن که شیطان پلید است و خون پلید، پلید در پلید گذرد. اما ذکر حق- تعالى- پاک است و روح پاک، پاک در پاک گذرد». و گفت: «کرامت هرکس آن است که حق- تعالى- بر دست او براند از خیرات، و هر آن‏کس که بر دست وى چیزى رود از خیرات که بر دست دیگرى نرود، آن کرامت وى است».

و پرسیدند که: «دوست نجاست و پلیدى از دوست بازمى‏دارد، چون است که حق- تعالى- بنده مؤمن را به گناه آلوده مى‏کند؟ چه سرّ است در این؟». گفت: «این از جمله حکمت حق- تعالى- است که بنده گناه کند و توبه کند، تا لطف و رحمت حق- تعالى- آشکارا شود و قدر طاعت بشناسد و چون تشنه و گرسنه شود قدر طعام و شراب بداند و چون رنجور شود قدر صحّت و عافیت بداند». و گفت: «عبارت حظّ نفس است و اشارت حظّ روح. عبارت از آن بدن است و اشارت از آن روح». و پرسیدند که: «چون رزق مقسوم است سؤال و طلب از حق- تعالى- چراست؟». گفت: «تا عزّ و شرف مؤمن ظاهر شود کما قال لو اعطیتک من غیر مسئله، لم یظهر کمال شرفک فأمرتک بالدّعاء لتدعونى فاجیبک». و گفت: «لباس تقوى مرقّع است از آن که از دیدن صاحب مرقع امنى و ذوقى حاصل مى‏ شود».

نقل است که روزى شیخ مى‏گذشت و مردم زیارت مى‏کردند. طفلکان نیز زیارت مى‏کردند. گفتند: «یا شیخ کودکان بى‏عقل تو را چگونه مى‏شناسند و زیارت مى ‏کنند؟».

گفت: «از آن که در شب این طفلکان درخواهند، من به دعاى خیر و صلاح ایشان استاده‏ام». و گفت: «نهایت مجاهده آن است که ببخشند هر جدّى که دارند بر آن‏کس که هیچ جدّى ندارد یعنى حق- تعالى- و غایت آن بذل روح است». و گفت: «ایمان خاص است و اسلام عام است». و پرسیدند: «اگر اصحاب سلاطین و متعلقان ایشان چیزى به شیخ آورند و گویند از وجه حلال است قبول فرمایى؟». گفت: «نه، از آن که ایشان ترک صلاح خود کرده‏اند. چون در بند صلاح خود نیند، چگونه صلاح دیگرى نگاه دارند؟» و گفت: «هر که به غیر از حق- تعالى- و خدمت وى‏ عزّتى طلبد، از دنیا نرود تا هم بدان طلب عزّت خوار شود». و شیخ این شعر بسیار خواندى.

مصاحبه الغریب مع الغریب‏ کمن بنّى البناء على الثّلوج‏
فذاب الثّلج و انهدم البناء و قد عزم الغریب على الخروج‏

 کازرونى! دلى دو مهر نورزت، دودل فدلى نبوت، خوش بود مهر آن فرما گشت، گوشت و پوست فبروت؟ و گفت: «باید که اندر میان شب چون روى به حضرت کنى بگویى: اى تو کت لوش چون من هست و اى من کم کس چون تو نیست». و گفتى: «بهت بود ار تویى من الست مکرم فبوادا یکى ردین». و گفت: «باید که پیوسته به تحصیل علوم شرعى مشغول باشى، که اهل طریقت و حقیقت را در همه حال از علوم گزیر نیست. بعد از آن، چون علم آموختى از ریا و سمعت پرهیز کن، و هر چه دانى پنهان مکن و پیوسته در طلب رضاء حق- تعالى- باش، و جهد کن تا آن علم به عمل آورى و اگر نه چون کالبدى بى‏روح. زینهار و صد زینهار تا به علم هیچ‏چیز از حطام دنیا طلب نکنى، و بپرهیز از آن که عمل و علم تو را پیشه بود، که بدان جذب کنى. و مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- فرمود که: هر که به عمل آخرت طلب دنیا کند آبرویش برود و نامش به نیکى نبرند، و نام وى در میان اهل دوزخ ثبت کنند، و هر که به کار دنیا طلب آخرت کند او را در آخرت هیچ نصیب کم نبود؛ و بعد از علم خواندن هیچ‏چیز فاضل‏تر از طلب حلال کردن نیست در طعام و لباس، که عمل حرام خوار قبول نکنند و دعاى وى اجابت نکنند؛ و باید که پیوسته در طلب مسکنت باشى، و ترک زینت و تجمّل کنى.

و بدانکه عزّ تو در طلب طاعت و بندگى حق- تعالى- است؛ و باید که پیوسته قناعت پیش گیرى و مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- فرمود که: بدترین امت من آن گروهند که تنهاى ایشان در نعمت رسته باشد و در بند پرورش اعضا باشند؛ و جهد کن که پیوسته صحبت با صالحان و درویشان دارى که مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- فرمود که: حق- تعالى-پیوسته نگاهدار این امت است تا ما دام که سه کار نکرده باشند: یکى نیکان به زیارت بدان نشده باشند و بهتران مر بدتران را بزرگ نداشته باشند و از اقاربان اهل طریقت و اهل متابعت سنت با امیران و ظالمان میل نکرده باشند. و اگر این افعالها کنند، حق- تعالى- خوارى و درویشى و رسوایى بدیشان گمارد و جبّارى بدیشان مسلط کند تا پیوسته ایشان را مى‏رنجاند؛ و زینهار تا به زنان نامحرم و امردان نظر نکنى، که آن تیرى است از تیرهاى شیطان. و قطعا با اهل بدعت صحبت مکن و پیوسته امر به معروف فرومگذار و نصیحت اصحاب مى‏کن؛ و جهد کن که بامداد و شبانگاه به قرآن خواندن مشغول باشى که رحمت بر خواننده قرآن و مستمع مى‏بارد؛ و جهد کن که بر نماز شب مواظبت نمایى که فضیلت و اثرى عظیم دارد؛ بر تو باد که پیوسته از مردمان عزلت گیرى و در عزلت جهد کن تا شیطان تو را در بیدادیها و رسواییها نیفگند، و اگر نتوانى میان در بند چون مردان و به خدمت خلق خداى مشغول باش».

نقل است که چون وفات شیخ نزدیک، رسید اصحاب جمع شدند در خدمت شیخ و شیخ فرمود که: «به زودى از دنیا رحلت خواهم کرد. اکنون چهار چیز وصیت مى‏کنم، آن را قبول کنید و به جاى آورید که: اول هر آن‏کس که به خلافت به جاى من بنشیند او را با وقار و تمکین دارید و فرمان او برید. و در بامداد مداومت درس قرآن کنید. و اگر غریبى و مسافرى برسد جهد کنید تا وى را به اعزاز و تمکین فرودآرید و رها مکنید که به گوشه دیگر نشیند. و دل با یکدیگر راست کنید».

نقل است که جریده‏اى داشت که نام توبه‏کاران و مریدان و دوستان بر آن نوشته بود. وصیت کرد تا با شیخ در قبر نهادند.

نقل است که بعد از وفات، شیخ را در خواب دیدند. گفتند: «حق- تعالى- با تو چه کرد؟». گفت: «اول کرامتى که با من کرد آن بود که آن کسانى که نامهاى ایشان را در آن تذکره نوشته بودم جمله را بمن بخشید». و شیخ گفتى: «خداوندا! هر آن‏کس که به حاجتى نزدیک من آید و زیارت من دریابد مقصودو مطلوب وى روان گردان و بر وى رحمت کن». قدّس اللّه روحه العزیز.

 تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۸۱

۸۹- ۱۷ ذکر شیخ ابو الحسن حصرى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن عالم ربّانى، آن حاکم حکم روحانى، آن قدوه قافله عصمت، آن نقطه دایره حکمت، آن محرم صاحب سرّى، شیخ ابو الحسن حصرى- رحمه اللّه علیه- شیخ عراق بود و لسان وقت، و حالى تمام داشت و عبارتى رفیع. بصرى بود و به بغداد نشستى و صحبت با شبلى داشتى، و معبّر عظیم بودى و در بغداد با اصحاب خود سماع کردى. در پیش خلیفه او را غمز کردند که: «قومى به هم در شده‏اند و سرود مى ‏گویند و پاى مى‏ کوبند و حالت مى ‏کنند و در سماع مى ‏نشینند». مگر روزى خلیفه بر نشسته بود در صحرا و حصرى باصحاب‏ شدند. کسى خلیفه را گفت: «آن مرد که دست مى ‏زند و پاى مى‏کوبد این است». خلیفه عنان بازکشید. حصرى را گفت: «چه مذهب دارى؟».

گفت:«مذهب بو حنیفه داشتم، به مذهب شافعى بازآمدم و اکنون خود به چیزى مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست». گفت: «آن چیست؟». گفت: «صوفیى». گفت: «صوفى چه باشد؟». گفت: «آن که از دو جهان به دون او به هیچ‏چیز نیارامد و نیاساید».

گفت:«آن‏گه دیگر؟». گفت: «آن که کار خویش بدو بازگذارد که خداوند اوست، تا خود به قضاء خویش تولّى مى‏کند». گفت: «دیگر؟». حصرى گفت: «فما ذا بعد الحقّ الّا الضّلال».چون حق را یافتند به چیزى دیگر ننگرند- خلیفه گفت: «ایشان را مجنبانید که ایشان قومى بزرگ‏اند که حق- تعالى- را نیابت کار ایشان دارند».

نقل است که احمد نصر شصت موقف ایستاده بود، بیشتر احرام از خراسان بسته بود. یک‏بار در حرم حدیثى بکرد، پیران حرم او را از حرم بیرون کردند.

گفتند:«دویست و هشتاد پیر در حرم بودند، تو سخن گویى؟». اندر آن ساعت ابو الحسن از خانه بیرون آمد و دربان را گفت: «آن جوان خراسانى که هر سال اینجا آمدى اگر این بار بیاید نگر تا راهش ندهى». چون احمد به بغداد آمد، بر حکم آن گستاخى به در خانه شیخ شد. دربان گفت: «فلان وقت شیخ بیرون آمد و گفت که او را مگذارید». و راست همان وقت بود که از حرمش بیرون کرده بودند. احمد نصر بیفتاد و بى ‏هوش شد و چند روز هم آنجا افتاده مى ‏بود،

آخر روزى شیخ ابو الحسن بیرون آمد و رو بدو کردو گفت: «یا احمد آن ترک ادب را که بر تو رفته است، باید که برخیزى و به روم شوى و یک سال آنجا خوک بانى کنى؛ و جایگاهى بوده است مسلمانان را در طرسوس. کفّار آن را گرفته‏اند و ویران کرده، پس آنجا برو و به روز خوک‏بانى مى‏کن و به شب بدان جایگاه مى ‏شو، و تا روز نماز مى‏کن، و نگر تا یک ساعت نخسبى، تا بود که دلهاى عزیزان تو را قبول کنند». مرد کار افتاده بود، برخاست و به روم شد و جامه ناز برکشید و کمر نیاز بر میان جان بست و تا یک سال خوک‏بانى کرد چنان که فرموده بود. پس‏بازگشت و به بغداد بازآمد. چون به در خانقاه رسید، دربان گفت: «هین! زودتر باش، که امروز شیخ هفت نوبت بیرون آمده است به طلب تو بى‏قرار». شیخ ابو الحسن چون آواز او بشنید بیرون آمد و او را در بر گرفت و گفت: «یا احمد ولدى و قرّه عینى!». احمد از شادى لبّیک بزد و روى در بادیه نهاد تا حجّى دیگر بکند. چون به حرم رسید پیران حرم پیش احمد بازآمدند و گفتند: «یا ولداه و قرّه عیناه!». جرمش همه این بود که یک حدیث کرده بود، و امروز همه بر در دکانها طامات مى ‏گویند.

نقل است که گفت: «سحرگاهى نماز گزاردم و مناجات کردم و گفتم: الهى راضى هستى؟ که من از تو راضیم. ندا آمد که: اى کذّاب! که اگر تو از ما راضى بودى رضاء ما طلب نکردى». و گفت: «مردمان گویند: حصرى به قوافى نگرید (؟) مرا دردهاست از حال جوانى باز، که اگر از یک رکعت دست بدارم با من عتاب کنند». و گفت: «نظر کردم در ذلّ هر صاحب ذلّى، ذلّم بر جمله زیادت آمد. در آخر نگاه کردم در عزّ هر صاحب عزّى، عزّ من بر عزّ همه زیادت آمد». پس این آیت برخواند: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّهَ فَلِلَّهِ الْعِزَّهُ جَمِیعاً. و گفت: «اصول ما در توحید پنج چیز است: رفع حدث و اثبات قدم و هجر وطن و مفارقت اخوان و نسیان آنچه آموخته‏اى و آنچه نمى‏دانى، یعنى فراموش آنچه دانند و ندانند». و گفت: «بگذارید مرا به بلاى من، نه شما از فرزندان آدم‏اید؟ آن که بیافرید حق- تعالى- او را بر تخصیص خلقت، و به جانى بى‏واسطه غیر او را زنده کرد و ملایکه را بفرمود تا او را سجده کردند. پس به فرمانى که او را فرمود در آن مخالف شد.

چون اول خم دردى بود آخرش چگونه خواهد بود؟ یعنى چون آدم را به خود بازگذارند با همه مخالفت باشد، و چون عتاب حق دررسد همه محبت باشد». و گفت: «با تیغ انکار هر چه اسم و رسم بدان رسد سر برندارى، و ساحت دل را از هر چه معلول و معلوم است خالى نگردانى، ینابیع حکمت از قعر دل تو به ظهور نیاید». و گفت: «هر که دعوى‏ کند اندر چیزى از حقیقت، شواهد کشف براهین او را تکذیب کنند».

و گفت:«نشستن به اندیشه و تفکّر در حال مشاهده یک ساعت، بهتر است از هزار حجّ مقبول».

و گفت: «چنین نشستن بهتر از هزار سفر». و گفت: «بعضى را پرسیدم که: زهد چیست؟

گفت: ترک آنچه در آنى بدان که در آنى».

از او پرسیدند از ملامتى، نعره‏یى بزد و گفت: «اگر در این روزگار پیغامبرى بودى از ایشان بودى». و گفت: «سماع را تشنگى دایم باید و شوق دایم، که هر چند بیش خورد وى را تشنگى بیش بود». و گفت: «چه کنم حکم سماعى را که چون قارى خاموش شود آن منقطع گردد؟ و سماع باید که به سماع متّصل باشد پیوسته چنان که هرگز نگردد». و گفت: «صوفى آن است که چون از آفات فانى گشت، دیگر به سر آن نشود، و چون روى فرا حق آورد از حق نیفتد و حادثه را در او اثر نباشد». و گفت: «صوفى آن است که او موجود نباشد بعد از عدم خویش و معدوم نگردد بعد از وجود خویش». و گفت: «صوفى آن است که وجد او وجود اوست و صفات او حجاب او»- یعنى من عرف نفسه فقد عرف ربّه- و گفت: «تصوّف صفاء دل است از مخالفات». و گفت: «تا ما دام که کون موجود بود تفرقه موجود بود، پس چون کون غایب گشت حق ظاهر شد»- و این حقیقت جمع بود که جز حق نبیند و جز از او سخن نگوید- رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۵۰

۸۸- ۱۶ ذکر شیخ [ابو] على رودبارى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن رنج‏کشیده مجاهده، آن گنج گزیده مشاهده، آن بحر حلم و دوست دارى، شیخ [ابو] على رودبارى- رحمه اللّه علیه رحمه واسعه- از کاملان اهل طریقت بود و از اهل فتوت، و ظریف‏ترین پیران و عالم‏ترین ایشان به علم حقیقت، و در معامله و ریاضت و کرامت و فراست بزرگوار بود؛ و اهل بغداد جمله حضرت او را خاضع بودند و جنید قایل فضل او بود؛ و به همه نوعى به صواب بود و در حقایق زبانى بلیغ داشت؛ و در مصر مقیم بودى و صحبت جنید و نورى و ابن جلّا یافته؛ و او را کلماتى بلیغ و اشاراتى عالى است.

نقل است که جوانى مدتى بر او بود. چون بازمى‏گشت گفت: «شیخ چیزى بگوید». گفت: «اى جوانمرد اجتماع این قوم به وعده نبود و پراگندن ایشان‏ به مشاورت نه». و گفت: «وقتى درویشى بر ما آمد و بمرد، او را دفن کردیم، پس خواستم که روى او را باز کنم و بر خاک نهم تا خداى- تعالى- بر غریبى او رحمت کند. چشم باز کرد و گفت: «مرا ذلیل مى‏کنى پس از آن که ما را عزیز کرده است؟ گفتم: یا سیدى پس از مرگ زندگانى؟ گفت: آرى من زنده، و محبّان خدا زنده باشند. تو را اى رودبارى فردا یارى دهم».

نقل است که گفت: «یک‏چند گاهى من به بلاء وسواس مبتلا بودم در طهارت، روزى به دریا یازده بار فروشدم و تا وقت فروشدن آفتاب آنجا ماندم که وضو درست نمى‏یافتم. در میانه رنجیده دل گشتم. گفتم: خدایا العافیه، هاتفى آواز داد از دریا، که:العافیه فى العلم».

از او پرسیدند که: «صوفى کى است؟». گفت: «صوفى آن است که صوف پوشد بر صفا، و بچشاند نفس را طعم جفا، و بیندازد دنیا از پس قفا، و سلوک کند به طریق مصطفى». و گفت: «صوفى که از پنج روزه گرسنگى بنالد، او را به بازار فرستید و کسب فرمایید». و گفت: «تصوّف صفوت قرب است بعد از کدورت بعد». و گفت: «تصوّف معتکف بودن است بر در دوست و آستانه بالین کردن اگر چه مى‏رانندت».

و گفت:«تصوف عطاء احرار است». و گفت: «خوف و رجا دو بال مردند مانند مرغ، چون هر دو بایستد مرغ بایستد، و چون یکى به نقصان آید دیگر ناقص شود، و چون هر دو نماند مرد در حدّ شرک بود». و گفت: «حقیقت خوف آن است که با خداى از غیر خداى نترسى».

و گفت: «محبّت آن بود که خویش را جمله به محبوب خویش بخشى و تو را هیچ بازنماند از تو».و پرسیدند از توحید، گفت: «استقامت دل است به اثبات، با مفارقت تعطیل و انکار». و گفت: «نافع‏تر یقینى آن بود که حق را در چشم تو عظیم گرداند و ما دون حق را خرد گرداند و خوف و رجا در دل تو ثابت کند». و گفت: «جمع، سرّ توحید است و تفرقه زبان توحید». و گفت: «آنچه بر [تو] ظاهر مى‏گرداند از نعمتها، دلیل است بر آنچه در باطن مى‏دارد از کرامتهاى بى‏نهایت».

و گفت: «چگونه اشیاء بدو حاضر آیند وجمله به ذوات فانى از او مى‏شوند از خویش، یا چگونه از او غایب شوند اشیاء که جمله از او و صفات او ظهور مى‏گیرند، سبحان آن که او را نه چیزى حاضر تواند آمد و نه از او غایب تواند شد». و گفت: «حق- تعالى- دوست دارد اهل همت را، از براى این [که‏] اهل همت او را دوست دارند». و گفت: «ما در این کار به جایى رسیده‏ایم چون تیزى شمشیر، اگر هیچ‏گونه بجنبیم به دوزخ درافتیم». و گفت: «اگر دیدار او از ما زایل شود، اسم عبودیّت از ما ساقط گردد یعنى زنده نمانیم».

و گفت: «کمترین نفسى که آن نفس از اضطرار بود، آن را نهایتى نبود». و گفت: «چنان که خداوند- تعالى- فریضه کرد بر انبیاء ظاهر کردن معجزات و براهین، همچنان فریضه کرد بر اولیاء پنهان کردن احوال و مقامات تا چشم اغیار بر آن نیفتد و کس آن را نبیند و نداند». و گفت: «هر که را در راه توحید نظر افتد برنهاد خود، آن توحید او را از آتش برهاند». و گفت: «چون دل خالى گردد از چپ و راست و نفس از چپ و راست و روح از چپ و راست، از دل حکمت پدید آید و از نفس خدمت و از روح مکاشفت و بعد از این سه چیز، دیدن صنایع او و مطالعه سرایر او و معامله حقایق او».

و گفت: «علامت این چه گفتم چه بود؟ آن که ننگرى از چپ و راست».و پرسیدند از سماع، گفت: «من راضیم بدان که از سماع سر به سر خلاص یابم».

گفتند: «چه گویى در کسى که از سماع ملاهى چیزى بشنود، گوید: مرا حلال است که به درجه‏یى رسیدم که خلاف احوال در من اثر نکند». گفت: «آرى رسیده است و لیکن به دوزخ». پرسیدند از حسد، گفت: «من در این مقام نبوده‏ام، جواب نتوانم داد و اما گفته‏اند:الحاسد جاحد، لانّه لا یرضى بقضاء الواحد». و گفت: «آفت از سه بیمارى زاید: اوّل بیمارى طبیعت، دوّم بیمارى ملازمت عادت، سیّوم بیمارى فساد صحبت». گفتند: «اى شیخ بیمارى طبیعت چیست؟». گفت: «حرام خوردن». گفتند: «ملازمت عادت چیست؟». گفت: «به حرام نگریستن و غیبت شنیدن». گفتند: «فساد صحبت چیست؟».

گفت: «به هر چه پدید آید در نفس، متابعت آن کنى». و گفت: «بنده خالى نیست از چهار نفس: یا نعمتى که آن موجب شکر بود، یا منّتى که موجب ذکر بود، یا محنتى که موجب صبر بود، یا زلّتى که موجب استغفار بود». و گفت: «هر چیز را واعظى است و واعظ دل حیاست و فاضل‏ترین گنج مؤمن حیاست از حق».

پرسیدند از وجد در سماع، گفت: «مکاشفت اسرار است به مشاهده محبوب». و گفت: «طریقت میان صفت و موصوف است، هر که نظر کند به صفت محجوب بود و هر که نظر کند به موصوف ظفر یابد». و گفت: «قبض اول اسباب است فنا را، و بسط اول اسباب است بقا را». و گفت: «مرید آن بود که هیچ نخواهد خود را، جز آن که حق- تعالى- او را خواسته باشد، و مرد آن بود که هیچ نخواهد از کونین به جز از حق، تعالى».

و گفت:«تنگ‏ترین زندانها همنشینى با نااهل است».

و چون وقت وفاتش رسید، خواهرش گوید: «سر بر کنار من داشت، چشم باز کرد و گفت: درهاى آسمانها گشاده است و بهشت آراسته و بر ما جلوه مى‏ کنند که یا باعلى! ما تو را به جایى رسانیدیم که هرگز در خاطر تو نگذشته است، و حوران نثارها مى ‏کنند و اشتیاق مى ‏نمایند و این دل ما مى‏ گوید: بحقّک لا انظر لغیرک عمرى دراز در انتظار کارى به سر بردیم، برگ آن نیست که بازگردیم به رشوتى».

و السّلام.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۵۹

۸۷- ۱۵ ذکر شیخ جعفر خلدى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن صاحب همت، آن ثابت امت، آن کوه حلم، آن بحر علم، آن دولت باز ازلى و ابدى، شیخ جعفر خلدى- رحمه اللّه علیه- عالم زمانه بود و در علم طریقت یگانه بود و از کبراء اصحاب جنید بود و از قدماء ایشان، و در انواع علوم متبحر و در اصناف حقایق متعیّن.

و او را کلماتى عالى است، حواله آن با کسى دیگر کرد. وقتى مى‏گفت: «صد و سى و اند دیوان اهل تصوّف نزدیک من است». گفتند از «کتب محمد ترمذى هیچ هست تو را؟». گفت: «نه، که او را از شمار صوفیان ندانم که او آرایش مشایخ بود و مقبول بود».

نقل است که شصت حج بکرده بود. مریدى داشت، او را حمزه علوى گفتند. شبى حمزه قصد کرد که به خانه شیخ برود. شیخ گفت: «امشب اینجا باش» مگر حمزه طعامى به مرغ در تنور خواست نهاد تا فرزندانش بخورند. گفت: «اگر امشب اینجا باشم فردا نماز بامداد اینجا بباید کرد و بباید بود تا نماز بامداد و چاشتگاه با شیخ بگزارم و دیر شود و طفلان گرسنه بمانند و در بند من‏ باشند». پس گفت: «شیخا! بروم». گفت: «امشب اینجا بباش». گفت: «مهمى دارم». گفت: «تو دانى». به خانه آمد و آن طعام به مرغ در تنور نهاد. پس دیگر روز کنیزک را گفت: «آن طعام بیار». کنیزک آن طعام را از تنور برآورد و در راه که مى‏آمد پایش بر سنگ افتاد و تابه بر زمین افتاد و بشکست و طعام بریخت، مرغ بر راهگذر بیفتاد. حمزه گفت: «بازرو. آن مرغ بیار تا بشویم و بکار بریم».

در این بودند که ناگاه سگى از در درآمد و مرغ را ببرد. گفت: «اکنون چون این همه از دست بشد، بارى برخیزم و صحبت شیخ از دست ندهم». و به نزدیک شیخ آمد. شیخ را چون چشم بر او افتاد گفت: «هر که گوشت پاره دل مشایخ گوش ندارد گوشت او به سگ دهند». حمزه پشیمان شد و توبه کرد.

نقل است که یک روز پیغامبر را- علیه السّلام- به خواب دید. گفت: «تصوّف چیست؟». گفت: «ترک دعوى و پنهان داشتن معنى». و از او پرسیدند که: «تصوّف چیست؟». گفت: «حالتى که در او ظاهر شود عین ربوبیّت و مضمحل گردد عین عبودیّت». و گفت: «تصوّف طرح نفس است در عبودیّت و بیرون آمدن از بشریت و نظر کردن به خداى- تعالى- به کلیّت». و از او پرسیدند از تلوین فقر. گفت: «تلوین ایشان تلوینى براى زیادتى [است‏] از بهر آن که هر که را تلوین نبود زیادتى نبود».

و گفت:«چون درویش را بینى که بسى خورد، بدانکه او از سه چیز خالى نبود: یا وقتى که بر او گذشته است و نه در آن وقت چنان بوده است که باید، یا بعد از این خواهد بود چنان که نه بر جاده بود، یا در حال موافقتى ندارد».

او را پرسیدند از توکل، گفت: «توکل آن است که چیزى بود و اگر نبود، دل در دو حالت یکسان بود، بل که اگر نبود طرب در او بود و اگر بود طرب در او نبود. بل که توکل استقامت است با خداى- تعالى- در هر دو حالت». و گفت: «خیر دنیا و آخرت در صبر یک ساعت است». و گفت: «فتوت حقیر داشتن نفس است و بزرگ داشتن حرمت مسلمانان».

و گفت: «عقل آن است که تو را دور کند از مواضع هلاک».و گفت: «بنده خاصّ باش خداى را تا از اغیار نگردى». و گفت: «سعى احرار از بهر نفس خویش نبود بل که براى برادران بود». و گفت: «شریف همت باش، که به همّت شریف به مقام مردان توان رسید نه به مجاهدات». و گفت: «لذت معامله نیابند با لذت نفس، از جهت آن که اهل حقایق خود را دور کرده‏اند از اهل علایق، و قطع کرده‏اند آن علایق که ایشان را قاطع است از حق، پیش از آن که آن علایق بر ایشان راه بریده گرداند». و گفت: «هر که جهد نکند در معرفت خویش قبول نکنند خدمت او». و گفت: «روح صلاح به هر که رسد لازم گیرد مطالبه نفس به صدق در جمله احوال، و هر که روح معرفت به وى رسد او بشناسد موارد و مصادر کارها، و هر که روح مشاهده بدو رسد مکرم گردد به علم لدنّى».

نقل است که او دعایى داشت آزموده، وقتى او را نگینى در دجله افتاد. آن دعا برخواند. حالى نگاه کرد، نگین در میان کتاب بازیافت. شیخ ابو نصر سرّاج گوید: «آن دعا این بود: یا جامع الناس لیوم لا ریب فیه، اجمع ضالّتى». چون وفاتش نزدیک آمد به بغداد بود و خاک او به شونیزیه است، آنجا که سرى سقطى و جنید.

رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۵۲

۸۶- ۱۴ ذکر شیخ ابو على ثقفى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن پرورده اسرار، آن خو کرده انوار، آن مفتى تقوى، آن مهدى معنى، آن ولىّ صفى، شیخ وقت ابو على ثقفى- رحمه اللّه علیه- امام وقت بود و عزیز روزگار و صحبت ابو حفص و حمدون یافته. و در نشابور تصوّف از او آشکار شد. در علوم شرعى کمال داشت و در هر فنّى مقدّم بود و دست از همه بداشت و به علم اهل تصوّف مشغول شد و در میان صوفیان در سخن آمد. و بیانى نیکو داشت و خلقى عظیم چنان که نقل است: همسایه ‏یى داشت کبوترباز و همه روز او را از آن زحمتى عظیم بودى، که کبوترانش بر بام سراى نشستندى و او سنگ انداختى. روزى شیخ نشسته بود و قرآن همى ‏خواند. همسایه سنگى در کبوتر انداخت. سنگ بر پیشانى شیخ آمد و بشکست وخون بر روى او فرودوید. اصحاب شاد شدند و گفتند: «فردا به حاکم شهر رود و شرّ او را دفع کند که به نزدیک امیر، شیخ مقبول القول است و ما از زحمت او بازرهیم». شیخ خدمتکارى را بخواند و گفت: «در آن بوستان برو و چوبى باز کن و بیاور». چون خادم چوب بیاورد گفت: «اکنون ببر و به کبوترباز ده و بگو: این کبوتران را بدین چوب برانگیز».

نقل است که گفت: «روزى جنازه‏یى دیدم، سه مرد و زنى برگرفته بودند و مى‏بردند. آن سوى جنازه که زن داشت من برگرفتم و به گورستان بردم و نماز کردیم و دفن کردیم. گفتم: شما را هیچ همسایه دیگر نبود که یارمندى کردى؟. گفتند: بود و لیکن این را حقیر داشتندى. گفتم: او کارى کردى؟ گفتند: مخنّث بود. مرا بر وى رحمت آمد. شب را به خواب دیدم که یکى بیامد و روى او چون ماه شب چهارده، لباسى فاخر پوشیده و تبسم همى‏کرد. گفتم: تو کیستى؟ گفت: آن مخنّثم که بر من نماز کردى و دفن کردى. خداى- تعالى- بر من رحمت کرد در آنچه مردمان مرا حقیر داشتند».

و سخن اوست که گفت: «کسى که جمله علوم جمع کند و با جمله طوایف صحبت دارد، هرگز به جایگاه مردان نرسد مگر ریاضت یافته باشد به فرمان شیخى یا امامى یا مؤدّبى ناصح، که هر که را ادب فرماینده نباشد که او را از هر چه مذموم بود نهى کند و امامى فراگرفته نباشد که عیوب اعمال او بدو نموده باشد و رعونات نفس او در چشم او مى‏نهاده، در هیچ معامله‏اى اقتدا بدو روا نباشد». و گفت: «طمع مدار راستى از آن که راستش نکرده باشند، و امید مدار ادب از کسى که ادبش نداده باشند».

و گفت: «هر که با بزرگان صحبت دارد نه از طریق حرمت، محروم ماند از فواید ایشان و از برکات ایشان، و از انوارى که ایشان را بود هیچ بر او پدید نیاید». و گفت: «فروع صحیح نخیزد مگر از اصل صحیح. پس هر که خواهد که افعال او صحیح بود و بر جاده سنّت بود گو: نخست در دل اخلاص درست کن، که درستى اعمال ظاهر از درستى اعمال باطن خیزد». و گفت: «هیچ کار مکنید براى خداى مگر آن که صواب بود و هیچ صواب را بجاى میارید مگر آن که خالص بود و به هیچ خالص قیام منمایید مگر آن به موافقت سنت بود». و گفت: «مرد چنان باید که از این چهار خصلت غافل نماند: یکى صدق قول، دوّم صدق عمل، سیّوم صدق مودّت، چهارم صدق امانت». و گفت: «علم حیات دل است و نور چشم از ظلمت جهل». و گفت: «آفت است اشتغال دنیا چون به کسى روى نهد، و آفت است حسرتهاى دنیا چون روى از کسى بگرداند، و عاقل آن است که هرگز فرونیاید به چیزى که چون روى بدو نهد همه مشغولى بود و چون از کسى روى بازگرداند همه حسرت بود».

و گفت: «واى کسى که بفروخته باشد همه چیزها به هیچ‏چیز و خریده باشد به هیچ‏چیز همه چیزها». و گفت: «روزگارى درآید که زندگانى در او خوش نباشد هیچ مؤمن را، مگر خویشتن را بر فتراک منافقى بندد نعوذ باللّه من شرّ ذلک».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۲

۸۵- ۱۳ ذکر شیخ ابو بکر واسطى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن معظّم مسند ولایت، آن موحّد مقصد عنایت، آن خضر کنز حقایق، آن بحر رموز دقایق، آن وراى صفت قابضى و باسطى، قطب جهان ابو بکر واسطى- رحمه اللّه علیه- کاملترین مشایخ عهد بود، و شیخ الشّیوخ عهد و وقت و عالى‏ترین اصحاب، و بزرگ‏همت‏تر از او، کس نشان نداد، در حقایق و معارف هیچ‏کس قدم از پیش او ننهاد و در توحید و تجرید و تفویض بر همه سابق بود و از قدماء اصحاب جنید. و گویند از فرغانه بود و به واسط نشستى و به همه انواع محمود بود و بر همه دلها مقبول، و تا صاحب نفسى نبود به عداوت او بیرون نیامد. عباراتى غامض داشت و اشاراتى مشکل و معانى بدیع و عجیب و کلماتى بلند، تا هر کسى را مجال نبودى‏ گرد آن گشتن. و در فنون علوم به کمال بود و ریاضت و مجاهدت که او کشید در وسع کس نیاید و توجهى که به خدا داشت در جمله امور، کسى را آن نبود و سخن توحید از او زیباتر کس بیان نکرد.

نقل است که از هفتاد شهرش بیرون کردند که در هر شهرى که آمدى زودش به در کردندى. چون به باورد آمد آنجا قرار کرد و مردم به باورد بر او جمع آمدند. اما کلمات او را فهم نکردند، تا حادثه‏یى افتاد که از آنجا برفت به مرو، و مردم مرو را طبع او قبول کرد. پس عمر آنجا بسربرد.

نقل است که یک روز به اصحاب مى‏گفت: که: «هرگز تا ابو بکر بالغ شده است روز بر وى گواهى نتوان دادن به خوردن، و شب به خفتن». و هم او مى ‏گوید: «در باغى حاضر آمدیم به مهمى دینى، مرغکى بر سر من همى‏ پرید، بر طریق غفلت از راه عبث او را بگرفتم و در دست مى‏ داشتم. مرغکى دیگر بیامد و بالاى سر من بانگ مى ‏کرد.صورت بستم که مگر مادرش است یا جفت، پشیمان شدم و او را از دست خود رها کردم. اتفاق را او خود مرده بود. به غایت دلتنگ گشتم، و بیمارى آغاز کرد. مدت یک سال در آن بیمارى بماندم. یک شب مصطفى را- علیه السلام- به خواب دیدم.

گفتم: یا رسول اللّه! یک سال است تا نماز از قیام به قعود آورده ‏ام و ضعیف گشته و بیمارى اثرى عظیم کرده است. گفت: سبب آن است که شکت عصفور منک فى الحضره بنجشگى از تو شکایت کرد. عذر خواستن فایده نمى‏دارد- بعد از آن گربه‏یى در خانه ما بچه آورده بود و من در آن میان بیمارى، تکیه زده بودم و تفکرى مى‏کردم. مارى دیدم که بیامد و بچه این گربه در دهان گرفت. من عصاى خود بر سر مار انداختم. بچه گربه را از دهان بینداخت، تا مادرش بیامد و بچه خویش برگرفت. من در آن ساعت بهتر شدم و روى به صحت نهادم و نماز به قیام بازبردم. آن شب مصطفى را- علیه السلام- به خواب دیدم. گفتم: یا رسول اللّه! امروز تمام به حال صحت بازآمدم. گفت: سبب آن بود که شکرت منک هرّه فى الحضره. گربه‏یى در حضرت از تو شکر گفت».

نقل است که روزى به اصحاب در خانه نشسته بود و در آن‏ خانه روزنى بود. ناگاه آفتاب در آن روزن افتاد. هزار ذره به هم برآمده بود. شیخ گفت: «شما را این حرکات ذرّه‏ها تشویش مى‏آرد؟». اصحاب گفتند: «نه». شیخ گفت: «مرد موحّد آن است که اگر کونین و عالمین و باقى هر چه هست، اگر همچنین در حرکت آید که این ذرّه‏ها، یک‏ذرّه درون موحّد را تفرقه پدید نیاید اگر موحّد است». و گفت: «الذّاکرون لذکره اکثر غفله من النّاسى لذکره».- یادکنندگان یاد او را غفلت زیادت بود از فراموش‏کننده ذکر او- از آن که چون او را یاد دارد اگر ذکرش فراموش کند زیان ندارد. زیان آن دارد که ذکرش یاد کند و او را فراموش کند، که ذکر غیر مذکور باشد. پس اعراض از مذکور با پنداشت ذکر به غفلت نزدیکتر بود از اعراض بى‏پنداشت، و ناسى را در نسیان و غیبت از مذکور، پنداشت حضور نیست. پس پنداشت حضور، بى‏حضور به غفلت نزدیکتر از غیبت بى‏پنداشت. از آن که هلاک طلّاب حق سزاوار در پنداشت ایشان است. آنجا که پنداشت بیشتر، معنى کمتر و آنجا که معنى بیشتر پنداشت کمتر، و حقیقت پنداشت ایشان به همّت عقل باشد و عقل از همّت حاصل آید، و همّت را به این همّت هیچ مقاربت نباشد و اصل ذکر یا در غیبت یا در حضور، چون غایب از خود غایب بود و به حق حاضر، آن ذکر بود که آن مشاهده باشد، و چون از حق غیبت بود و به خود حضور، آن نه ذکر بود که غیبت بود و غیبت، از غفلت بود».

نقل است که روزى به بیمارستانى شد. دیوانه‏یى را دید که هاى‏هویى مى‏کرد و نعره همى‏زد. گفت: «آخر چنین بندى گران بر پاى تو نهاده‏اند، چه جاى نشاط است؟».گفت: «اى غافل بند بر پاى من است نه بر دل».

نقل است که روزى به گورستان جهودان مى‏رفت و مى‏گفت: «این قومى‏اند همه معذور و ایشان را عذر هست». مردمان این سخن بشنیدند. او را بگرفتند و مى‏کشیدند تا به سراى قاضى، قاضى بانگ بر او زد که: «این چه سخن است که تو گفته‏اى که جهودان معذورند؟». شیخ گفت: «از آنجا [که‏] قضاء تو است معذور نیند، اما از آنجا که قضاء اوست معذورند».

نقل است که‏ شیخ را مریدى بود. روزى غسل جمعه آسان فرا گرفت، پس روى به مسجد نهاد و در راه بیفتاد و رویش مجروح گشت تا لابدّش بیامد و بازگشت و غسل کرد. این سخن با شیخ بگفت. شیخ گفت: «شاد بدان باش که سخت فراگیرند. اگرت فروگذارند از تو فارغ‏اند».

نقل است که شیخ وقتى به نیشابور آمد. اصحاب بوعثمان را گفت که: «شما را به چه فرمایند؟» گفت: «به طاعت دایم، و تقصیر در وى دیدن». شیخ گفت: «این گبرگى محض است که شما را مى‏فرمایند. چرا رغبت نفرمایند به دیدار آفریننده و داننده آن؟».

نقل است که یک‏بار شیخ ابو سعید ابو الخیر قصد زیارت مرو کرد. بفرمود تا کلوخ براى استنجاء در توبره نهادند. گفتند: «شیخا در مرو کلوخ همى‏یابیم. سرّ این چیست؟». شیخ گفت: که: «شیخ ابو بکر واسطى گفته است- و او سر موحّدان وقت خویش بوده است- که: خاک مرو خاکى زنده است روا ندارم که من به خاکى استنجا کنم که زنده باشد و او را ملوّث گردانم».

و از کلمات اوست که: «در راه حق خلق نیست و در راه خلق حق نیست. هر که روى در خود دارد قفاء او در دین بود، و هر که روى در دین دارد قفاء او در خود بود. هر کجا که تویى توست حظ توست و خلاف راه است، و هر کجا که ناکامى توست مجال دین آنجاست». و گفت: «شرع توحید است و حقّ توحید. شرع توحید را گذر به دریاى نبوّت است، و حقّ توحید محیط است. راه شرع بر آلت است چون سمع و بصر، و اثبات تو نسبت به شرک دارد و وحدانیّت از شرک منزّه است. ایمان که رود در کوکبه شرک رود. ایمان پاک است اما غذاء او ظنّ. شرک صورت نبندد و معرفت همچنین و علم و حال، و این خلق در دریاى کینونیّت غرق شده‏اند و اسباب دستگیر ایشان نه، به واسطه انبیا از دریاى خلقیّت و بشریّت بیرون گذرند و در دریاى وحدانیّت غریق شوند و مستهلک شوند. کس از ایشان نشان ندهد. شرع توحید چون چراغ است و حقّ توحید چون آفتاب. چون آفتاب نقاب از جمال جهان‏آراى خود برگیرد، نور چراغ به عالم عدم شود. موجودى بود در عدم. و نور چراغ را با نور آفتاب هیچ ولایت نبود. شرع توحید نسخ‏پذیر است و حقّ توحید نسخ‏پذیر نیست. زبان به دل نسخ شود. مرد به دل رسد، زبان گنگ شود؛ و دل به جان نسخ شود آنگاه هر چه گوید، من اللّه بود؛ و این سخن در عین نیست، در صفت است. صفت بگردد اما عین نگردد. آفتاب بر آب تابد آب را گرم کند. صفت آب بگردد اما عین آب، نگردد. حق- تعالى- در صفت بیگانگان این گفت:اموات غیر احیاء- در صورت زنده‏اند و در صفت مرده- زندگى آن بود که ذات از حیات متمتّع بود و ایشان زیان‏زده حیات خوداند. و از مؤمنان خبر مى‏ دهد: بل احیاء عند ربّهم.

مرد باید که جان بر سر راه نهد و بى‏جان به راه فروشود. این طایفه از معدومان موجودند، و بیگانگان موجودان معدوم‏اند. هر که به خود زنده است مرده است، و هر که به حق زنده است نمیرد. مرگ نه مرگ کالبد است و عدم نه عدم کالبد. آنجا که وجود است جان نامحرم است تا خود به کالبد چه رسد».

و گفت: «شناخت توحید، وجود هیچ‏کس مى ‏نپذیرد و کس را زهره آن نیست که قدم به صحراء وجود نهد چنان که مشایخ گفته‏اند: اثبات التّوجید افساد فى التّوحید و پیرى مى‏ گوید: اکثر ذنبى بمعرفتى ایّاه. هر که با وجود او خطبه وجود خود مى‏خواند بر کفر خود سجل مى‏کند، و هر که با وجود خود خطبه وجود او مى‏خواند بر شرک خود گواهى مى‏دهد. هر که با هستى او هستى خود طلبد کافرست، و هر که با هستى خود هستى او طلبد ناشناخته است. هر که خود را دید او را ندید؛ و هر که او را دید خود را ندید و از خودش یاد نیاید. جان از شادى برید و در پرده عزّت بماند. حق- تعالى- او را از حضرت قدس به خلیفتى فرستاد تا در ولایت انسانیّت او را نیابت مى ‏دارد و او را به خلق مى‏نماید بى‏او، و این کس را نه عبارت بود و نه اشارت و نه زبان و نه دل و نه دیده و نه حرف و نه صوت، و نه فهم و نه خیال و نه شرک. اگر عبارت کند کفر بود و اگر اشارت کند شرک بود و اگر گوید: دانستم، جهل بود و اگر گوید: شناختم،

فزونى بود، و اگر گوید: نشناختم مخذول بود و مطرود. عدمى بود در وجود و وجودى بود در عدم، نه موجود بود در حقیقت و نه معدوم، هم موجود بر حقیقت هم معدوم. عبارت محرم راه توحید نیست، و دانست در راه توحید بیگانه است و توهّم و ظنّ این همه گرد حدث دارد. توحید در عالم قدس خویش پاک است و منزّه از گفت و شنود و عبارت و اشارت و دید و صورت و خیال و چنین و چنان. این همه لوث بشریّت دارد و شناخت توحید از لوث بشریّت منزّه است. وحده لا شریک له این اقتضا مى‏ کند.برقى از شواهب الهیّت بتابد، با بشریّت آن کند که عصاء موسى با سحره فرعون کرد.

و الله غالب على امره. نور الهى همه چیزها را در کنف خود بدارد. گوید شما به صحراء وجود میایید که آتش غیرت همه را بسوزد. ما خود روزى شما را به شما رسانیم. اسرار مشایخ روضه توحید است نه عین توحید، آنجا که ثناء ذکر کبریاء اوست، وجود و عدم خلق هر دو یکى است، آنجا که عزّت است افتقار و انکسار خلق یکى است، آنجا که قدرت است آشکارااند و آنجا که توحید است به نفى خود انکار نتوان کرد، که در انکار خود انکار قدرت است و خود را اثبات نتوانند کرد که فساد توحید بود. نه روى اثبات و نه روى نفى، هم مثبت و هم منفى قدرت تو را جلوه مى‏کند، وحدانیّت معزول مى‏گرداند». و گفت: «در همه آسمانها زبان تهلیل و تسبیح هست و لیکن دل بباید. دل معنیى است که جز در آدم و فرزندان او نیست، و دل آن بود که راه شهوت و نعمت و بایست و اختیار بر تو ببندد و راهبر تو باشد. زبان دل باید، که به خود دعوت کند نه زبان قول. مرد باید که گنگ گویا بود نه گویاى گنگ. مرد آن است که معبودى که در پیراهن وى است قهر کند و جهد در قهر کردن خویش کند، نه در لعنت کردن شیطان. ابلیس مى‏گوید- علیه لعنه-: از چهره ما آینه‏ اى ساختند و در پیش تو نهادند و از چهره تو آینه ‏اى ساختند و در پیش ما داشتند. ما در تو نگریم و بر خود مى‏گرییم و تو در ما مى‏نگرى و برخود مى‏خندى. بارى راه رفتن از او بیاموز، که در راه باطل سر بیفگند و ملامت عالم از او در پذیرفت و در راه خود مرد آمد. تو از دل خود فتوى درخواه که: اگر هر دو کون بر تو لعنت کنند به هزیمت خواهى شد؟ قدم در این راه منه. اگر این حدیث به ملامت هر دو سراى نه ارزد این شربت نوش مکن. اگر در دو عالم به کاه‏برگى به چشم حقارت بیرون نگرى، کلید عهد بازفرستاده باشى، تا هر مویى که بر سر و تن توست از او تبرّا نکنى و او به انکار تو بیرون نیاید، تولّاى تو به حضرت درست نیاید. چیزى مطلب که آن چیز در طلب تو است- یعنى بهشت- و از چیزى هزیمت مشو که آن هزیمت از تو شود- یعنى دوزخ- و تو از او، او را خواه، چون او تو را باشد همه چیزها پیش تو باشد کمر بسته».

و گفت: «هر جزوى از اجزاء تو باید که در حقّ جزوى دیگر محو باشد، که دویى در راه دین شرک است، تا نه زبان داند که دیده چه دید و نه نیز دیده زبان را داند تا راز خود بگوید. تا هر چه نسبت به تو دارد در شواهد الهیّت محو شود، و حدیث محو و فقر مى‏گویند. اینت ظلمى عظیم: دیگر را نفى مى‏کنند و خود را اثبات. نشان آن که مرد را به صحراى حقیقت آورده باشند آن است که پوششها از پیش دیده او برداشته باشند که او وراى همه چیزها باشد نه چیزى وراى او».

و گفت: «گوینده بر حقیقت آن بود که گفت او برسد در او، و او را سخن نماند و از آن سخن گفتن، خود آزاد بود؛ و سخن که روى در حضرت دارد آن بود که مستمع را ملامت نگیرد و مخالف و موافق را میزبانى کند و گوینده را مدد زیادت شود؛ و هر سخنى که مستمع را مفلس نکند و هر دو عالم را از دست وى بیرون نکند، آن سخن به فتواى نفس مى‏گوید. نفسش به زبان معرفت این سخن بیرون مى‏دهد تا او در غرور خود بود و خلق در غرور وى. چنان که حق- عزّ و علا- مى‏فرماید: ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ‏. هر که سخن گوینده به حق نشنود چشمه زندگانى در سینه وى خشک شود چنان که هرگز از آن چشمه حکمت نزاید. هر که از خانه خود بیرون آید و راه باخانه خود بازنداند آن‏کس را سخن گفتن در طریقت مسلّم نیست. درویش به نور دل باید که رود، و به روزگار ما به عصا مى ‏روند زیرا که نابینااند. هر که داند که چه مى‏گوید و از کجا مى‏گوید او را سخن مسلّم نیست. چنان که زنان را حیض است، مریدان را در راه ارادت حیض است. حیض راه مریدان از گفت افتد، و کس بود که در آن بماند و هرگز پاک نشود و کس بود که او را حیض نباشد، همه ایّامش طهر باشد. اما هیچ‏چیز را آن منقبت نیست که سخن را، و سخن صفتى است از صفات ذات. همه انبیاء متکلّم بوده‏اند لیکن ما را سخن با آن‏کس است که دعوى مى‏کند که او را زبان غیب است. مرد باید که گوینده خاموش بود و خاموش گویا، که آن حضرت وراى گفت و خاموشى است. نخست چشمه زبان باید که بسته شود تا چشمه دل بگشاید هزار زبان. خدا ترس با فصاحت بینى در دست زبانیه دوزخ بینى، یکدل خداشناس با نور نبینى در دوزخ. مرید صادق را از خاموشى پیران فایده بیش از گفت و گوى بود».

و گفت: «خلعتى دادند با شرک برآمیخته، چنان که کسى را شربتى دهند با زهر آمیخته، یکى را کرامتى، یکى را فراستى، یکى را حکمتى، یکى را شناختى. هر که عاشق خلعت شد، از آنچه مقصود است بازماند و آن مقامها در عالم شرع است. کسانى را که به نور شرع راه روند، زهد و ورع و توکّل و تسلیم و تفویض و اخلاص و یقین این همه شرع است و منزل راه روان است، که بر مرکب دل سفر کنند و این همه فرّاشانند و بر درگاه روح پرده‏ها برمى‏دارند تا با ابصار روح نزدیکتر شوند. باز آن کسان که بر مرکب روح سفر کنند این افعال و صفات را آنجا گذر نبود، که آنجا نه زهد بود، نه ورع، و نه توکل بود و نه تسلیم، و نه به مانند این روش بود. روش باید که به روح بود. چنان که روح است و نشان‏پذیر نیست، راه وى نیز نشان‏پذیر نیست. هر که تو را از راه خبر مى‏دهد از صفات نفس خبر مى‏دهد، که این حدیث نشان‏پذیر نیست. از طلب پاک است، از نظر پاک است، هر که را بینى که کمر طلب بر میان بسته است هر چند بیشتر طلبددورتر بود. به ایشان نمودند که: کار ما از علت پاک است و نظر از علت است، و طلب شما بر دامن وجود بستم به حکم کرم، و نموده را بر دامن دیده بستم. نموده بود که شما به نظر آوردید، نه نظر علّت دیده بود».

و گفت: «این خلق در عالم عبودیّت فروشدند. هیچ‏کس به قعر نرسید، هیچ‏کس این دریاى عبودیّت را عبور نتوانست کردن. چون سرّ این بدانى آنگاه این بندگى از تو درست آید. راه اهل حقیقت در عدم است. تا عدم قبله ایشان نیاید راه نیابند، و راه اهل شریعت در اثبات است، هر که بود خود نفى کند به زندقه افتد اما در راه حقیقت هر که اثبات خود کند به کفر افتد. بر درگاه شریعت اثبات باید، بر درگاه حقیقت نفى؛ دیده صورت جز صورت نبیند و دیده صفت جز صفت نبیند. و این حدیث وراى عین است و وراى صفت. باید که از دریاى سینه تو نهنگى خیزد ذات خوار و صفات خوار و صورت خوار، و هر صفت که در عالم هست فروخورد. آنگاه مرد روان شود و لا یبقى فى الدّار دیّار. دولت در عدم تعبیه است و شقاوت در وجود، راه عدم در قهر است و راه وجود در لطف، و این خلق عاشق وجودند و منهزم از عدم. از براى آن که نه عدم دانند و نه وجود.

آن که خلق وجود دانند نه وجود است به حقیقت، بل که عدم است و آنچه عدم مى‏دانند نه عدم است. عدم، این جوانمردان به محو اشارت کنند که عدمى بود عین وجود و محوى بود عین اثبات، که هر دو طرف او از عین اثبات پاک است، و وجودى که یک طرف او عین و رقم حیات دارد، لم یکن فکان».

و گفت: «مرید در اول قدم مختار بود، چون بالغ شود اختیارش نماند. علم او در جهل خود بیند، هستى او در نیستى خود بیند، اختیار او در بى‏اختیارى خود بیند، بیان کردن او بیش از این، آفت است. اشارت و عبارت محرم این حدیث نیست. این حدیث نه اشارت نه عبارت نه قال نه حال نه بود نه نابود. اگر خواهى که به مجاهده بدانى ندانى، که در دریاى هند و روم مجاهده است، در دریاى اسلام مشاهده باید. که مجاهده‏یى که در آن مشاهده نبود همچنان‏ باشد که کسى چیزى به بول بشوید. پندارد که پاک شد.

رنگش برود اما همچنان نجس باشد. هر که برون مرد بود درون مرد بود. آنجا که قدم این جوانمردان است همه مریدان مشرک‏اند و بناى راه ارادت مریدان بر شرک است.

ایمان را ضدّ است، و آن کفر است، و توحید را ضدّ است و آن تشبیه است و ضدّ یقین شکّ است، و این همه حجاب است که این همه درگاههایى است که مریدان را بباید گذشت و این زنّارها بباید برید». و گفت: «در کارها که نفس تو موافق باشد با دل، دل برگیر از آن، و هر کارى که در وى خلاف نفس است آنجا دل بنه، و قدم استوار کن تا تو را به خزانه قبول فرستند، اگر چه صورت طاعت ندارد. اولئک یبدّل اللّه سیّئاتهم حسنات». و گفت: «همه چیزهایى که در تصرف اسم آمد و در حیّز وجود، کمتر از ذره‏یى است در قبضه قدرت».

و گفت: «چون حق ظاهر شود عقل معزول گردد. هر چند حق به مرد نزدیک مى ‏شود عقل مى‏گریزد، زیرا که عاجز است. عاجزى را هم ادراک به عاجزى بود، و معرفت ربوبیّت نزدیک مقرّبان حضرت، باطل شدن عقل است، از بهر آن که عقل آلت اقامت کردن عبودیّت است نه آلت دریافتن حقیقت ربوبیّت. و هر که را مشغول کردند به اقامت بندگى و از وى ادراک حقیقت خواستند عبودیّت از او فوت شد و به معرفت حقیقت نرسید». و گفت: «فاضل‏ترین عبادت غایب شدن است از اوقات».

و گفت: «ما پدیدآمدگان ازل و ابدیم و در این شکّ نیست و ازل نشان ربّانى است در وقت ازل الآزال. آن‏گه خلق را به دیدن این خواند». و گفت: «سخن در راه معاملت نیکوست و لیکن در حقایق بادى است که از بیابان شرک جهد، و نکویى است که از عالم بشریت پدید آمد». و گفت: «چهار چیز است که مناسبت ندارد و به حال عارف لایق نبود: زهد و صبر و توکّل و رضا، که این چهار چیز صفت قالبها است و صفت روح ازین منزه است». و گفت: «فرزند ازل و ابد باشى بهتر از آن که فرزند اخلاص و صفا و صدق وحیا». و گفت: «نیست بودن در راه حق، بهتر از آن که به تجرید و توحید نظر بود، و آنجا منزل بود، یا وقوف بود یا مشربگاه سازد». و گفت: «هر که دریافت وحدانیّت و یگانگى واحد، مقصود حق گردد. هر که صفت نعت جلال او دریافت حق مقصود او شود».

و گفت: «هر جنایت که باشد رعایت اصل آن را زیر و زبر کند و هیچ نگذارد». و گفت: خداوند- جلّ جلاله- تو را در مذلت افلاس و درماندگى و شکستگى بیند بهتر از آن که در پنداشت و جلوه عزّ و معاملت». و گفت: «هر که را مقصود جز ذات است آن‏کس مغبون و نگونسار است، و مستحق یکى گفتن آن است که بى‏قصد و بى‏نیّت درآید و نیست راه حق شود و به بقاء آن نیستى خود.آن‏گاه به نقطه یگانگى حق وى قیام کند بى‏نیت که بود، و وجود در این صورت نبندد».

و گفت: «چنان که راست‏گویان راست گفتند در حقایق و اسرار، عارفان دروغ گفتند در حقیقت حق». و گفت: «زشت‏ترین اخلاق آن است که با تقدیر برآویزى، یعنى آنچه تقدیر ازلى باشد تو خواهى که به ضدّ آن بیرون آیى، و آنچه قسمت رفته است خواهى که به تغلّب و آرزو و دعا آن قاعده بگردانى». و گفت: «این قوم بر چهار صفت‏اند: یکى بشناخت و طلب کرد و یافت، و دیگر طلب کرد و نیافت، و دیگرى نیافت و نیز با هیچ آرام نیافت مگر با وى، چهارم نشناخت و طلب نکرد زیرا که او، عزیزتر از آن است که طلب در او رسد و آشکاراتر از آن است که طلب باید کرد». و گفت: «چون سرّ من به وفاء عهد ایستاده بود هیچ باک ندارم از حوادث که در روزگار پدید آید».

و گفت:«هرگاه تاریکى طمع به سرّ درآید، نفس در حجاب افتد از همه حظّهاى نفسانى». و گفت: «معرفت دو است: معرفت خصوص و معرفت اثبات. اما معرفت خصوص مشترک است و شرک (؟) معرفت اسما و صفات و دلایل و نشانها و برهانها و حجابها. و معرفت اثبات آن است که بدو راه نیست و از نعت قدم پدید آید، و چون پدید آید معرفت تو ناچیز و نیست‏ شود، زیرا که معرفت تو محدّث است و چون صفت و نعت قدم تجلّى کند همه محدثات نیست شود».

گفت: «فضل بارى- تعالى- در مقابل کسب تو نبود و مکتسب نیست، زیرا که هر چه مکتسب بود آن را عوضى بود و عوض خارج است از فضل». آن‏گاه گفت: «همه اندیشه‏ها یکى کن. و بر یکى باست و همه نگرستن را با یکى آور، که نظر همه نگرندگان یکى بیش نیست، ما خلقکم و لا بعثکم الّا کنفس واحده» و گفت: «روح از عالم کون خود بیرون نیامده باشد، که اگر بیرون آمده بودى دل به وى اندر آمدى و این سخن هرگز به پیمانه اندر نگنجد». و گفت: «پدیدآرنده چیزها و متولّى کارها پیداتر از کارها است و تو مى‏خواهى که شریک او گردى؟». و گفت: «حجاب هر موجودى به وجود اوست از وجود خود». و گفت: «چون ظاهر شود حق بر اسرار، خوف و رجا زایل شود».

و گفت:«عوام در صفات عبودیّت مى‏گردند و خواصّ مکرّم‏اند به صفات ربوبیّت، تا مشاهده کنند. از جهت آن که عوامّ آن صفات احتمال نتوانند کرد به سبب ضعف اسرار خویش و دورى ایشان از مصادر حق». و گفت: «چون ربوبیّت بر سرایر فروآید، جمله رسوم او محو گرداند و او را خراب بگذارد». و گفت: «چون نظر کنى به خدا جمع شوى و چون [به‏] نفس خود نظر کنى متفرق گردى». و گفت: «خلق را جمع گردانند در علم خویش، متفرّق گردد در حکم و قسمت خویش. بل که جمع در حقیقت تفرقه است و تفرقه جمع». و گفت: «ازل و ابد و اعمار و دهور و اوقات، جمله چون برقى است در نعوت، قال النّبى- علیه السّلام- لى مع اللّه وقت لا یسعنى فیه شى‏ء غیر اللّه، عزّ و جلّ».

و گفت: «شریف‏ترین نسبت‏ها آن است که نسبت جویى به خداى- تعالى- به عبودیّت». و گفت: «افضل طاعات حفظ اوقات است». و گفت: «مخلوق عظیم قدر بود و بزرگ خطر، چون حق او را ادب کند متلاشى شود». و گفت: «هر که گوید: من، با قدرت منازعت کرده است». و گفت: «هر که خداى را پرستد براى بهشت، او مزدور نفس خویش است. هر که خداى را پرستد براى خداى، او از وى جاهل است».- یعنى خداى بى‏نیاز است از عبادت تو، پندارى که براى او کارى مى‏کنى؟ تو کار براى خود مى‏کنى- و گفت: «دورترین مرد از خداى آن بود که خداى را بیش یاد کند، یعنى من عرف اللّه کلّ لسانه، او نباید که یاد کند تا بر زبان او یاد مى‏کند. ذکر حقیقى آن بود که زبان او گنگ شده و غیب بر زبان گویا شده و ذکر او غیر او بود». و گفت: «از تعظیم حرمات خداوند آن بود که بازننگرى به چیزى از کونین و نه به چیزى از طریقهاى کونین».

و گفت:«صفت جمال و جلال مصادمت کردند، از هر دو روح تولد کرد». و گفت: «اگر جان کافرى آشکارا شود اهل عالم او را سجده کنند، پندارند که حقّ است از غایت حسن و لطافت». و گفت: «تن همه تاریک است و چراغ او همه سرّ است. هر که را سرّ نیست او همیشه در تاریکى است». و گفت: «احوال خلق قسمتى است که کرده‏اند و حکمتى است که پرداخته‏اند. حیلت و حرکت را به دریافت آن مجال نیست». و گفت: «بیزارم از آن خداى که به طاعت من از من خشنود شود و به معصیت من از من خشم گیرد، پس او خود در بند من است تا من چه کنم، نه، بل که دوستان در ازل دوستانند و دشمنان در ازل دشمنان». و گفت: «هر که خویش را از خداى بیند و جمله اشیاء را از خداى بیند، بى‏نیاز شود از جمله اشیاء به خدا». و گفت: «حیات و بقاى دلها به خداى است بل که غیبت از خداست به خدا، یعنى تا توانى که تو به آن خدایى، خیال شرک دارى به خداى، فناء فنا از فنا حاصل آید». و گفت: «شرک، دیدن تقصیر است و عثرات نفس، و ملامت کردن نفس را». و گفت: «محبت هرگز درست نیاید تا اعراض را در سرّ او اثرى بود و شواهد را در دل او خطرى، بل صحت محبّت نسیان جمله اشیاء است در استغراق مشاهده محبوب، و فانى شدن محب از محبوب به محبوب». و گفت: «در جمله صفت‏ها رحمت است مگر در محبت، که در او هیچ رحمت نیست، بکشند و از کشته دیت خواهند».

و گفت: «عبودیّت آن است که اعتمادت‏ برخیزد از حرکت و سکون خویش، که هرگاه که این دو صفت از مرد ساقط شود به حقّ عبودیّت رسید». و گفت: «توبه قبول آن است که مقبول بوده باشد پیش از گناه». و گفت: «خوف و رجا دو قهّارند که از بى‏ادبى بازدارند». و گفت: «توبه نصوح آن بود که بر صاحب او اثر معصیت پنهان و آشکارا نماند، و هر که را توبه نصوح بود، بامداد و شبانگاه او از هر گونه که بود باک ندارد».

و گفت:«تقوى آن بود که از تقواى خویش متّقى باشد». و گفت: «اهل زهد که تکبّر کنند بر ابناء دنیا، ایشان در زهد مدعى‏اند. براى آن که [اگر] دنیا را در دل ایشان رونقى نبودى، براى اعراض کردن از آن بر دیگرى تکبّر نکردندى». و گفت: «چه صولت آوردى به زهد در چیزى و به اعراض از چیزى، که جمله آن [را] به نزدیک خداى- تعالى- به پر پشه‏یى وزن نیست». و گفت: «صوفى آن است که سخن از اعتبار نگوید و سرّ او منوّر شده بود به فکرت». و گفت: «بنده را معرفت درست نیاید تا صفت او آن بود که به خداى- تعالى- مشغول گردد و به خداى نیازمند بود»- یعنى مشغولى و نیازمندى او حجاب است- و گفت: «هر که خداى را بشناخت منقطع گشت بل که گنگ شد و هرگه به محلّ انس نتواند رسید، آن‏گه او را وحشت نبود از جمله کون». و گفت: «عوض چشم داشتن بر طاعت از فراموش کردن فضل بود».

و گفت: «قسمتها کرده شده است و صفتها پیدا گشته، چون قسمت کرده شد به سعى و حرکت چون توان یافت؟». و گفت: «هر که را بندگى کردن از او در بخواهند و حقیقت حق- تعالى- بدانستن، از هر دو مقام ضایع بماند».

و گفت:«طلب کردم. معدن دلهاى عارفان، در هواى روح ملکوت دیدم که مى‏پریدند در نزدیک خداى- تعالى- بدو باقى و رجوعشان با او». و گفت: «تا مرد چنان نگردد که از آنجا که سرادقات عرش است تا اینجا که منتهاى ثرى است هر ذره‏یى آینه توحید وى گردد و هر ذره‏یى او را بیند، توحید او درست نیاید».

و گفت: «هر چند بتوانید رضا را کار فرمایید، چنان مباشید که رضا شما راکار فرماید، که محجوب گردید از لذّت رؤیت و از حقیقت آنچه مطالعه کنید»- یعنى چون از رضا لذت یافت از شهود حق بازماند- و گفت: «نگر تا به لذّت طاعت و حلاوت عبادت او غرّه نشوى که آن زهر قاتل است». و گفت: «شاد بودن به کرامات از غرور و جهل است و لذّت یافتن به اتّصال نوعى است از غفلت». و گفت: «مباشید از آن قوم که انعام او را مقابلت کنند به طاعات، و لیکن فرزند ازل باشید، نه فرزند عمل». و گفت: «عمل به حرکات دل شریف‏تر است از عمل به حرکات جوارح، که اگر فعل را به نزدیک حق قیمتى بودى چهل سال پیغامبر- علیه السّلام- خالى نماندى، از آن نگویم: عمل مکن، لیکن تو با عمل مباش». و گفت: «هر که از قسمت یاد آرد، از آنچه او را در ازل رفته از سؤال و دعا فارغ آید». و گفت: «من بدان مؤمنم که حق- تعالى- از من دانست، از آن که بر آن دانسته که من دانم مرا اعتماد نیست».

و گفت: «بنده گوید: اللّه اکبر، یعنى خداى از آن بزرگتر است که با وى از این فعل توان پیوستن یا به ترک این فعل از او توان بریدن، از بهر آن که پیوستن و بریدن با وى به حرکات نیست. لیکن به قضاء سابق ازلى است». و گفت: «چنان که طفل از رحم بیرون آید، فردا دولت مرد و محبت ارباب او از او بیرون آید». و گفت: «مردم بر سه طبقه‏اند: طبقه اول آن قوم‏اند که خداى بر ایشان منت نهاد به انوار هدایت، پس ایشان معصوم‏اند از کفر و شرک و نفاق. و طبقه دوم آن قوم‏اند که خدا بر ایشان منّت نهاد به انوار عنایت، پس ایشان معصوم‏اند از صغایر و کبایر، و طبقه سوم آن قوم‏اند که خدا بر ایشان منّت نهاد به کفایت، پس ایشان معصوم‏اند از خواطر فاسد و از حرکات اهل غفلت». و گفت: «حقیر داشتن فقر و سرعت غضب و حبّ منزلت از دیدن نفس است، و این خلع عبودیّت بود و کوشیدن به الوهیت».

و گفت: «هر که بشناخت او را، غایب شد و هر که غرق شد در بحر شوق او، بگداخت و هر که عمل کرد لوجه اللّه به ثواب رسید، و هر که را سخط دریافت، عذاب بدو فرودآمد». و گفت: «بلندترین مقام خوف آن بود که ترسد که خداى در او نگرد خشمگین، و او را به مقت گرفتار کند و از او اعراض نماید».

و گفت:«حقیقت خوف در وقت مرگ ظاهر شود». و گفت: «علامت صادق آن بود که به تن با برادران پیوسته بود و به دل تنها با خداى». و گفت: خلق عظیم، آن است که با هیچ‏کس خصومت نکند و کس را با او خصومت نباشد از قوّت معرفت». و گفت: «فزع اکبر براى قطیعت بود که ندا کنند که: اى اهل بهشت! خلود و لا موت و اى اهل دوزخ! خلود و لا موت، پس گویند اخسئوا فیها و لا تکلّمون». و گفت: «شرمگین که عرق از وى مى ‏ریزد آن زیادتى بود که در او بود». و گفت: «اختیار بر آنچه در ازل رفت بهتر از معارضه وقت».

و گفت: «آن خلّت که بدو نیکویها تمام شود و به نابودن او همه نیکوییها زشت بود، استقامت است که تو را فراستاند از آنچه نصیب نفس است و گشاده گرداند به آنچه نصیب تو خواهد بود». و گفت: «فراست تو روشنایى بود که اندر دلها بدرخشید و معرفتى بود مکین اندر اسرار که او را از غیب به غیب مى‏برد تا چیزها ببیند، از آنجا که حق- تعالى- بدو نماید، تا از ضمیر خلق سخن همى‏گوید». و گفت: «این قوم را اشارت بود، پس حرکات، اکنون نمانده است جز حسرات»: و گفت: «بى‏ادبى خویشتن را اخلاص نام کرده‏اند و شره را انبساط و دون همتى را جلدى، همه از راه برگشته‏اند و بر راه مذموم مى‏روند. زندگانى در مشاهده ایشان ناخوشى بود و نقصان روح، اگر سخن گویند به خشم گویند و اگر خطاب کنند به تکبر کنند، و نفس ایشان خبر مى‏دهد از ضمیر ایشان، و شره ایشان در خوردن، منادى مى‏کند از آنچه در سرّ ایشان است قاتلهم اللّه انّى یؤفکون». و گفت: «ما مبتلا شدیم به روزگارى که نیست در او آداب اسلام و نه نیز اخلاق جاهلیت و نه احکام خداوندان مروّت».

و گفت: «جوالى فرا گرفتند و پرسگ بکردند، و پاره‏یى فریشته با آن سگ در جوال کردند، هر چندجهد مى ‏کنم و مى ‏کوشم با این سگان برنمى‏آیم تا بارى در آشنایان نیفتند».

و او را پرسیدند از ایمان، گفت: «چهل سال در گبرگى بباید گذاشت تا مرد با ایمان رسد». گفتند: «ایها الشیخ! معنى این چه بود؟». گفت: «آن که تا پیغامبران- علیهم السّلام- را چهل سال نبود ایشان را وحى نیامد، نه آن که ایشان را در آن ساعت ایمان نبود، نعوذ باللّه، لیکن آن کمال نبود به اوّل که بعد از نبوّت ایشان را حاصل شد. امّا که: تو صاحب نفس امّاره باشى- و نفس گبرست به حکم حدیث- تا از گبرگى نفس خلاص نیابى با ایمان حقیقى نرسى». گفتند: «هیچ‏کس از مقام محمّد- علیه السّلام- بگذشت؟». گفت: «خود هیچ‏کس به مقام محمّد نرسید، که هر که دعوى کند که کسى از مقام او بگذشت یا بگذرد زندیق بود، که نهایت درجه اولیا بدایت درجه انبیا است».

گفتند: «کدام طعام مشتهى ‏تر؟». گفت: «لقمه‏یى از ذکر خداى- تعالى- که به دست یقین از مایده معرفت برگیرى در حالتى که نیکوگمان باشى به خداى».

در وقت وفات گفتند: «ما را وصیّتى کن». گفت: «ارادت خداى- تعالى- در خویشتن نگاه دارید». دیگرى وصیّت خواست، گفت «پاس اوقات و انفاس خویشتن را نگاه دار». رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۸۲۶

۸۴- ۱۲ ذکر شیخ ابو الحسن الصّائغ، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن مشرف خواطر و اسرار، آن مقبل اکابر و ابرار، آن سفینه بحر عشق، آن سکینه کوه صدق، آن از کون فارغ، شیخ ابو الحسن الصّائغ- رحمه اللّه علیه- در مصر مقیم بود و از بزرگان اهل تصوّف و یگانه وقت بود، و بوعثمان مغربى گفتى: «هیچ‏کس را نورانى‏تر از بو یعقوب نهرجورى ندیدم و بزرگ‏همت‏تر از ابو الحسن الصائغ».

ممشاد دینورى گفت: «در بادیه ابو الحسن الصائغ را دیدم، نماز مى‏کرد و آن کرگس بر سر او سایه مى ‏داشت».

ابو الحسن راپرسیدند از دلیل کردن شاهد بر غایب. گفت: «استدلال چگونه توان کرد از صفات کسى که او را مثل باشد، بر آن که او را مثل نباشد؟». و از او پرسیدند از معرفت. گفت: «منت دیدن است در کلّ احوال و عجز گزاردن شکر نعمتها به جمله وجود، و بیزارى است از پناه گرفتن و قوّت یافتن از همه چیزها».

و از او پرسیدند که: «صفت مرید چیست؟». گفت: «آن است که حق- تعالى- فرموده است: ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ‏. یعنى زمین با بسط و فراخنایى خود تنگ است بر مریدان، و تن ایشان بر ایشان تنگ گشته است. گرد جهانى مى‏طلبند بیرون هر دو عالم». و گفت: «اهل محبت بر آتش شوق که به محبوب دارند تنعّم مى کنند بیشتر و خوش‏تر از تنعم اهل بهشت».

و گفت: «دوست داشتن تو خویش را، هلاک کردن است خویش را». و گفت: «احوال خود بدو نمى‏بود، چون به استاد، حدیث نفس شد و ساختن طمع گشت»- و این سخن پسندیده است که هر چه نفس را در آن مدخل پدید آید، آن کدورت منى، تصفیه آن را تباه کند- و گفت: «تمنا و امل از فساد طبع است».

رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۵۸

۸۳- ۱۱ ذکر شیخ ابو عمرو نجید، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)

آن عامل جدّ و جهد، آن کامل نذر و عهد، آن فرد فردانیت، آن مرد وحدانیت، آن مطلق عالم قید، شیخ ابو عمرو نجید- رحمه اللّه علیه- از کبار مشایخ وقت بود و از بزرگان اصحاب تصوّف، و در ورع و معرفت و ریاضت و کرامت شأنى عظیم داشت، و از نشابور بود و جنید را دیده و آخر کسى از شاگردان ابو عثمان که وفات کرد او بود. و او را نظرى‏ دقیق است، چنان که نقل کرده‏اند که شیخ ابو القاسم نصرآبادى با او به هم در سماع بود. بو عمرو گفت: «این سماع چرا مى ‏شنوى؟». گفت: «سماع شنویم بهتر از آن که بنشینیم و غیبت کنیم و شنویم». ابو عمرو گفت: «اگر در سماع یک حرکت کرده آید که توانى که نکنى، صدساله غیبت از آن به».

نقل است که چهل سال بود که تا عهد کرده بود که از خداى جز رضاء او نخواهد.دخترى داشت که در حکم [ابو] عبد الرّحمن سلمى بود. وقتى این دختر را عارضه اسهال پدید آمد. جمله اطبّا در علاج او فروماندند. شبى عبد الرّحمن پوشیده را گفت: «داروى این پدرت دارد». گفت: «چگونه؟». گفت: «چنان که اگر گناهى بکند حق- تعالى- این سهل گرداند». دختر گفت: «این از همه عجیب‏تر است». گفت: «پدرت عهد کرده است از چهل سال باز، که از حق- تعالى- جز رضاء حق نخواهد. اگر عهد بشکند و دعا کند، حق- تعالى- شفا دهد». پوشیده نیم شبى در محفّه نشست و نزدیک پدر آمد. گفت: «اى فرزند بیست سال است تا از اینجا رفته ‏اى، هیچ نیامدى. اکنون بدین نیم‏شب چرا آمدى؟». پوشیده گفت: «پدرى دارم چون تو و شوهرى دارم چون [ابو] عبد الرّحمن امام وقت، و زندگانى دوست مى‏دارم تا اوراد عبد الرّحمن و غم‏خوارگى دین خدا از تو مى‏شنوم. و من نیز در میانه خداى را یاد مى‏کنم. اکنون آمده ‏ام تا عهد بشکنى و دعایى بگویى تا حق- تعالى- حال مرا شفا دهد». ابو عمرو گفت: «نقض عهد روا نیست و تو اگر امروز نمیرى فردا بمیرى، و مردنى مرده به. برو اى جان پدر و مرا در گناه مینداز. اگر من به جهت تو عهد بشکنم تو بد فرزندى باشى». دختر گفت: «یکدیگر را وداع کنیم که مرا به دل چنین مى‏آید که مگر اجل من نزدیک است؛ از این علت نرهم». گفت: «بیایم بر جنازه تو نماز کنم». دختر وداع کرد و برفت تا به سراى خود رسید. علّت به صحت بدل گشته بود. تا بعد از وفات پدر به چهل سال دیگر بزیست.و او را کلماتى عالى است: از او مى‏آید که گفت: «صافى نشود قدم هیچ‏کس در عبودیّت، تا آنگاه‏که همه کارهاى خویش جز ریا نبیند و همه حالهاى خویش جز دعوى نداند».

و گفت: «حالى که نه نتیجه علم باشد، اگر چه عظیم و با خطر بود ضرر آن از منفعت آن بر خداوندش زیادت بود». و گفت: «هر که فریضه ضایع کند در وقتى، بر وى لذّت آن فریضه حرام گردانند». و گفت: «آفت بنده در رضاء نفس اوست بدانچه در اوست و هر که در چشم خویش گرامى بود آسان باشد بر او گناه او». و گفت: «هر که دیدار او تو را مهذّب نگرداند، به یقین دان که او مهذّب نیست و ادب نیافته».

و گفت:«بیشتر دعویها که تولّد کند در انتها، از فساد ابتدا بود، که هر که را به ابتدا اساسى درست بوده باشد، انتها هم درست آید». و گفت: «هر که قادر بود در پیش خلق به ترک گفتن جاه، آسان‏تر باشد بر او ترک گفتن دنیا و روى از اهل دنیا بگردانیدن». و گفت: «هر که راست باستاد بدو، [به‏] هیچ‏کس کژ ننگریست و هر که کژ شود بدو، [به‏] هیچ‏کس راست نشود». و گفت: «هر که را فکرتى صحیح بود نطق او از صدق بود و عمل او از اخلاص».

و گفت: «هر که خواهد که بشناسد که چند است قدر معرفت او به نزدیک خداى، گو:بنگر تا چند است قدر هیبت حق در وقت خدمت به نزدیک او». و گفت: «انس گرفتن به غیر اللّه وحشت است». و گفت: «فروترین درجه توکل حسن ظنّ است به خدا».

و گفت:«تصوّف صبر کردن است در تحت امر و نهى». و اللّه اعلم، رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۵۴

۸۲- ۱۰ ذکر شیخ ابو حمزه بغدادى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن سالک طریق تجرید، آن سایر سبیل توحید، آن ساکن حظیره قدس، آن خازن ذخیره انس، نقطه دایره آزادى، وتد عالم ابو حمزه بغدادى- رحمه اللّه علیه- از طایفه کبار بود و از اجلّه ابرار، و در کلام حظّى تمام داشت و در علم تفسیر و روایات و حدیث به کمال، و پیر او حارث محاسبى بود و صحبت سرى یافته بود و با نورى و خیر نسّاج قرین بود و بسى مشایخ بزرگ دیده بود، و از آن قوم بود که خلیفه ایشان را گرفت تا بکشد، پس نورى در پیش رفت تا خداى- تعالى- همه را خلاص داد؛ و در مسجد رصافیّه بغداد وعظ گفتى و امام احمد را چون در مسئله ‏یى اشکال افتادى با او رجوع کردى و گفتى: «در فلان مسئله چه گویى؟». زبانى شافى داشت و بیانى صافى. روزى نزدیک حارث محاسبى درآمد. وى را یافت، جامه‏اى لطیف پوشیده و بنشسته، و حارث مرغى سیاه داشت که بانگ کردى. در آن ساعت بانگى بکرد. ابو حمزه نعره بزد

و گفت:«لبّیک یا سیّدى». حارث برخاست و کاردى بگرفت و گفت: «اضرب فیه» و قصد کشتن وى کرد، مریدان در پاى شیخ افتادند تا وى را از او جدا کنند. ابو حمزه را گفت: «اسلم یا مطرود!». گفتند: «ایّها الشّیخ ما جمله او را از خاصّ اولیاء و موحّدان دانیم. شیخ را این تردد با او از کجا افتاد؟». حارث گفت: «مرا با وى تردد نیست و در وى جز نیکویى نمى ‏بینم و باطن او را به جز مستغرق توحید نمى‏ بینم. امّا چرا وى را چیزى باید گفت که‏ به افعال حلولیان ماند؟ یا از مقالت ایشان در معاملت وى نشان بود؟ مرغى که عقل ندارد و بر مجارى عادت خود بانگى مى‏کند، چرا او را از حق سماع افتد؟ حق- جلّ و علا- متجزّى نه، و دوستان او را جز با کلام او آرام نه، و جز با نام او وقت و حال خوش نه، و وى را به چیزها حلول و نزول نه، اتحاد و امتزاج بر قدیم روا نه». بو حمزه گفت:«اگر چه در میان این همه راحت و لباس‏هاى فاخر نشسته‏اى و مرغى به تمکّن صفوت غرق شده، چرا احوال اهل ارادت بر تو پوشیده است؟». حارث گفت: «توبه کن از این چه گفتى و اگر نه خونت بریزم». در حالت گفت: «ایّها الشّیخ هر چند من در اصل درست بودم اما چون فعلم ماننده بود به فعل قومى گمراه، توبه کردم».

 و از این جنس سخن او بسیار است، تا به جایى که وقتى مى‏گفت که: «ربّ العزه را دیدم جهرا مرا گفت: یا با حمزه! لا تتبع الوسواس و ذق بلاء النّاس».- خداى را آشکارا دیدم. مرا گفت: یا با حمزه! متابعت وسواس مکن و بلاء خلق بچش- و چون این سخن از او بشنودند او را رنج بسیار نمودند، به سبب این سخن بلاى بسیار کشید. اگر کسى گوید: خداى را در آشکارى به حسّ چون توان دید در بیدارى؟ گوییم: بى‏چگونه توان دید. چون بصر او صفت بصر کسى گردد، به بیدارى تواند دید. چنان که در خواب رواست دیدن. اگر گویند: موسى- علیه السلام- ندید، این چگونه باشد؟ گوییم: چنان که کلام خاص به موسى- علیه السلام- رؤیت خاص به محمّد بود- صلى اللّه علیه و سلّم- آن قوم که با موسى- علیه السلام- بودند کلام حق شنودند و به خود نشنیدند، که ایشان را زهره آن نبودى که کلام حق- تعالى- شنیدندى.

بل که به نور جان موسى- علیه السلام- شنودند و بى‏او هرگز نشنیدندى. همچنین اگر کسى [را] از امّت محمّد- صلّى اللّه علیه و سلّم- رؤیتى بود، نه از او بود. آن به نور جان محمّد بود- علیه السلام- نه آن که هرگز صد ولىّ به گرد نبىّ رسد، لیک اگر محمّد- علیه السلام- ولىّ را برگزیند تا به نور او چیزى بیند، دلیل آن نکند که آن‏کس از نبىّ زیادت بود، اما نبىّ را دست آن بود که از آنچه او مى‏خورد، لقمه‏یى امت را دهد، چنان که موسى- علیه السلام- قوم خود را کلام حق بشنوانید و چنان که محمّد- علیه السلام- گفت: «سلام علینا و على عباد اللّه الصّالحین» … چون سلام خاصّ‏ محمّد بود، اگر یکى از امت را به سبب او آن دست دهد، عجب نبود و از جهت این سرّ بود که موسى- علیه السلام- گفت: خداوندا مرا از امت محمّد گردان». و دیگر جواب آن است که: دیدى که موسى- علیه السلام- مى‏ خواسته است، در حقّ خود مى ‏خواسته است و آن چنان در هیجده هزار عالم نگنجد. پس دید بوحمزه بر قدر او بوده باشد چنان که مرید بوتراب نخشبى که حق را مى‏دید و با این همه طاقت دیدار بایزید نیاورد، که چون حق بر قدر بایزید متجلى گشت مرید طاقت آن نداشت تا فروشد، و چنان که صدّیق را یک‏بار متجلى مى ‏شود و جمله خلق را یک‏بار. پس تفاوت در دیدار آمد، لاجرم چون دید موسى- علیه السلام- در عالم نتوانست کشید ندید. اگر در دید تفاوت نبودى، فردا اهل بهشت نور دوال نعلین بلال را سجده نکردندى.

بوحمزه را بسى سخن است در طریق تجرید، که مجرّدترین اهل روزگار او بود.

و گفت: «دوستى فقرا سخت است و صبر نتوان کرد بر دوستى فقر مگر صدّیقى». و گفت: «هر که طریق به حق داند سلوک آن طریق بر او سهل بود و طریق دانستن آن بود که حق- تعالى- او را تعلیم داده بود بى‏واسطه، و هر که طریق به استدلال داند یک‏بار خطا کند و یک‏بار صواب افتد». و گفت: «هر که را سه چیز روزى کردند از همه آفتها برست: شکمى خالى با دلى قانع و درویشى دایم». و گفت: «چون نفس تو از تو سلامت یافت، حقّ وى بگزاردى، و چون خلق از توسلامت یافت حقهاى ایشان بگزاردى».

و گفت: «علامت صوفى صادق آن است که بعد از عزّ خوار شود و بعد از توانگرى درویش شود و بعد از پیدایى نهان گردد. علامت صوفى کاذب آن است که بر عکس این بود». و گفت: «هرگاه که فاقه در رسیدى به من، با خود گفتمى: از که این فاقه به تو آمده است؟پس اندیشه کردمى، کسى را بدان فاقه اولاتر از خود ندیدمى. به خوشى قبول کردمى و با آن مى‏ ساختمى».

گفت: «روزى در کوه لکام بودم. به سه کس رسیدم که دو پلاس پوشیده داشتند و یکى پیراهنى پوشیده از نقره، چون مرا بدیدند گفتند: غریبى؟ گفتم: هر که را مأوى‏گاه او خدا بود، هرگز در غربت نبود. چون این سخن از من بشنودند با من انس گرفتند. پس یکى گفت که: او را سویق دهید. گفتم: من سویق نخورم تا با شکر و قند نباشد. در حال سویقم دادند به شکر و قند چنان که خواستم. پس از صاحب قمیص پرسیدم که این پیراهن از نقره چیست؟ گفت: شکایت کردم با خداى- تعالى- از شپشى که دمار از من برآورده بود، تا مرا این پیراهن در پوشید».

نقل است که او سخنى خوش گفتى. روزى هاتفى آواز داد که: «بس سخنى نیکو گفتى، اکنون اگر خاموش باشى نیکوتر». چنین گویند که دیگر سخن نگفت تا وقت مردن، و خود پس از آن به هفته‏یى بیش نکشید که فرمان یافت. و باز بعضى چنین نقل کنند که روز آدینه سخن مى ‏گفت در مجلس، چیزى بدو درآمد، از کرسى در افتاد و جان تسلیم کرد. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۸

۸۱- ۹ ذکر ابو بکر صیدلانى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن فلک عبادت، آن خورشید سعادت، آن چشمه رضا، آن نقطه وفا، آن شیخ ربّانى، شیخ ابو بکر صیدلانى- رحمه اللّه علیه- از جمله مشایخ و اعلاء ایشان بود، و صاحب جمال بر صفتى که در عهد خویش همتا نداشت. در حالت‏ و در معاملت و در ورع و تقوى و مشاهدت یگانه، و از فارس بود و در نیشابور وفات کرد، و شبلى او را بزرگ داشتى عظیم، و سخن او است که گفت: «در جمله دنیا یک حکمت است و هریک را از آن حکمت نصیب بر قدر کشف او است». و گفت: «صحبت کنید با خداى- عزّ و جلّ- و اگر نتوانید با آن‏کس صحبت کنید که با خدا صحبت کند، تا به برکت صحبت او شما را به خداى رساند و در دو جهان رستگارى باشد». و گفت: هرکه مصاحبت کند با علم، او را چاره نبود از مشاهده امر و نهى».

و گفت: «علم تو را بریده کند از جهل، پس جهد در آن کن، تا تو را بریده نگرداند از خداى، تعالى». و گفت: «وصل بى‏فصل است که چون فصل آمد وصل نماند». و گفت: «هر که صدق نگاه بدارد میان خویش و خداى، صدق او را مشغول گرداند از آن که او را فراغت خلق بود». و گفت: «راه به عدد خلق است». و گفت: «طریق خداى راست و بدو طریق نیست». و گفت: «مجالست خدا بسیار کن و با خلق اندک». و گفت: «بهترین خلق آن قوم‏اند که خیر در غیر نبینند، و دانند که راه به خداى بسیار است به جز از آن راه که خاصّ این کس است، و امّا چنان باید که تقصیر نفس را داند در آنچه او در آن است». و گفت: «چنان باید که حرکات و سکنات مرد، خداى را بود یا به ضرورتى بود که در آن مضطر بود و هر حرکت و سکون که غیر این بود که گفتم، آن هیچ نبود».

و گفت: «عاقل آن است که سخن بر قدر حاجت گوید و هر چه افزون است دست از آن بدارد». و گفت: «هر که را خاموشى وطر نیست، او در فضول است و اگر چه ساکن است». و گفت: «علامت مرید آن است که او را از غیر جنس خویش نفرت بود و طلب جنس کند». و گفت: «زندگانى نیست مگر در مرگ نفس، و حیات دل در مرگ نفس است». و گفت: «ممکن نیست از نفس برون آمدن هم به نفس، و لیکن امکان از نفس برون آمدن به خداى است، و آن راست نشود مگر به درستى ارادت به خدا». و گفت: «نعمت عظیم‏تر، از نفس برون آمدن است‏ زیرا که عظیم‏تر حجابى میان تو و خداى نفس است. پس حقیقت نیست مگر مرگ نفس». و گفت: «مرگ بابى است از ابواب آخرت و هیچ بنده به خدا نتواند رسید مگر بدان درگاه در شود». و گفت: «من چه کنم و جمله خلق دشمن من؟» و گفت: «بر تو باد که مغرور نشوى به مکر و شاید که بود».

نقل است که کسى گفت: «مرا وصیّتى بکن». گفت: «همّت، همّت، که همّت مقدّم همه اشیاء است و مدار جمله اشیاء بر او است و رجوع جمله اشیاء به او است».

چون شیخ وفات کرد، اصحاب گفتند: «لوح بر سر خاک او راست کردیم و نام او بر آنجا نبشتیم هر بار یکى بیامدى و خراب کردى و ناپدید شدى، و لوح ببردى و از آن هیچ‏کس دیگر خراب نکردى». از استاد ابو على دقّاق پرسیدند سرّ این. گفت: «آن پیر در دنیا خود را پنهانى اختیار کرده بود. تو مى‏خواهى که آشکارا کنى؟ حق- تعالى- نهان مى‏کند». و اللّه اعلم بالصّواب.

تذکره الأولیاء// فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۴۷

۸۰- ۸ ذکر شیخ ابراهیم شیبانى، [رحمه اللّه علیه‏](تذکره الأولیاء)

آن سلطان اهل تصوّف، آن برهان بى ‏تکلّف، آن امام زمانه، آن همام یگانه، آن خلیل ملکوت روحانى، آن قطب وقت، شیخ ابراهیم شیبانى- رحمه اللّه علیه رحمه واسعه- پیرى به حقّ و شیخى مطلق بود و مشار الیه و محمود اوصاف، و مقبول طوایف.

و در مجاهده و ریاضت شأنى عظیم داشت و در ورع و تقوى آیتى بود چنان که عبد الله منازل گفت: «ابراهیم حجّت خداى است بر فقرا و بر اهل آداب و معاملات و گردن‏شکن مدّعیان است». و رفیع قدر و عالى ‏همّت بود و جدّى به کمال داشت و مراقبت بر دوام، و همه وقتى محفوظ، چنان که گفت: «چهل سال خدمت ابو عبد الله مغربى کردم.در این چهل سال از مأکولات خلق هیچ نخوردم. در این چهل سال مویم نبالیدو ناخنم دراز نشد و خرقه‏ام شوخگن نگشت، و در این چهل سال در زیر هیچ سقف نخفتم مگر در زیر سقف بیت المعمور».

و گفت: «هشتاد سال است که به شهوت خویش هیچ ‏چیز نخورده ‏ام». و گفت: «به شام مرا کاسه ‏یى عدس آوردند. بخوردم و به بازار شدم. ناگاه به جایى درنگریستم، خمهاى خمر دیدم. گفتند: چه مى ‏نگرى خمهاى مى است! گفتم:اکنون لازم شد بر من حسبت کردن. در ایستادم و خمهاى مى ریختم، و مرد تن زده پنداشت که من کس سلطانم. چون مرا بازشناخت، به نزدیک طولون برد تا دویست چوبم بزدند و به زندانم بازداشتند. مدتى دراز بایستادم. [ابو] عبد الله مغربى آنجا افتاد.شفاعت کرد. پس چون مرا رها کردند چشمش بر من افتاد. گفت: تو را چه افتاد؟

گفتم:سیر خوردن عدس بود و دویست چوب خوردن. گفت: ارزان جستى». و گفت: «شصت سال بود تا نفسم لقمه ‏یى گوشت بریان آرزو مى‏ کرد و نمى‏دادمش، یک روز ضعفى عظیم غالب شد و کاردش به استخوان رسید و بوى گوشت پدید آمد. نفسم فریاد گرفت و بسى زارى کرد که: برخیز و از این گوشت براى خداى اگر وقت آمده است لقمه‏یى بخواه. برخاستم. بر اثر بوى گوشت برفتم و آن بوى از زندان همى‏آمد، چون در رفتم یکى را دیدم که داغش مى‏کردند و او فریاد مى‏کرد و بوى گوشت بریان برخاسته.نفس را گفتم: هلا! بستان گوشت بریان. نفسم بترسید و تن زد و به سلامت ماندن قانع شد».

نقل است که گفت هرگاه که به مکّه رفتمى نخست روضه پیغمبر را علیه السلام، زیارت کردمى. پس به مکه بازآمدمى. آن‏گه به مدینه شدمى، دیگر بار زیارت روضه بکردمى و گفتمى: السّلام علیک یا رسول اللّه، از روضه آواز آمدى که: و علیک السلام اى پسر شیبان». و گفت: «در گرمابه شدم و آبى بود، فرا گذاشتم. جوانى چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد که: تا چند آب بر ظاهر پیمایى؟ یک‏راه آب به باطن فروگذار.

گفتم: تو ملکى یا جنّى یا انسى بدین زیبایى؟ گفت: هیچ‏کدام. من آن نقطه‏ام زیر بى‏بسم‏الله. گفتم: این همه مملکت توست؟ گفت: یا ابراهیم! از پندار خود بیرون آى تا مملکت بینى».

و از کلمات اوست که گفت: «علم فنا و بقا بر اخلاص وحدانیّت گردد و دوستى عبودیّت، هر چه جز این بود آن است که تو را به غلط افگند و زندقه بار آورد».

و گفت:«هر که خواهد که از کون آزاد آید، گو: عبادت خداى- تعالى- به اخلاص کن. هر که در عبودیّت به اخلاص بود از ماسوى اللّه آزاد گردد». و گفت: «هر که سخن گوید در اخلاص و نفس را مطالبه نکند، بدانکه حق- تعالى- او را مبتلا گرداند که پرده او دریده شود در پیش اقران». و گفت: «هر که ترک کند خدمت مشایخ، مبتلا شود به دعاوى کاذبه و فضیحت گردد بدان دعوى‏ها».

و گفت: «هر که خواهد که معطّل گردد و عمل او باطل شود، گو: دست در رخصت زن». و گفت: «سفله آن بود که در خداى عاصى شود».

و گفت: «سفله آن است که از خداى نترسد». و گفت: «سفله آن است که منّت نهد به عطاى خویش بر عطا ستاننده». و گفت: «شرف در تواضع است و عزّ در تقوى و آزادى در قناعت». و گفت: «چون خوف در دل قرار گیرد. موضع شهوات بسوزاند در وى، و رغبت دنیا از وى برآید». و گفت: «توکل سرّى است میان بنده و خداوند و واجب آن بود که به سرّ وى مطلع نگردد جز خداى». و گفت: «از خداى- تعالى- مؤمنان را در دنیا بدانچه ایشان را در آخرت خواهد بود دو چیز است: عوضش ایشان را از بهشت در مسجد نشستن است و عوض ایشان از دیدار حق مطالعه جمال برادران کردن». «گفتند:

«ما را چرا دعایى نمى‏کنى؟». گفت: «من مخالفه الوقت سوء الادب». و کسى از او وصیّتى خواست. گفت: «خداى را یاد مى ‏دار و فراموش مکن، و اگر این نتوانى مرگ را یاد مى‏دار». رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۶

۷۹- ۷ ذکر شیخ ابو الحسن خرقانى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن بحر اندوه، آن راسخ‏تر از کوه، آن آفتاب الهى، آن آسمان نامتناهى، آن اعجوبه ربّانى، آن قطب وقت، ابو الحسن خرقانى- رحمه اللّه علیه- سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم، و پادشاه اهل طریقت و حقیقت، و متمکّن کوه صفت و متعیّن معرفت. دایم به دل در حضور و مشاهده، و به تن در خضوع ریاضت و مجاهده بود، و صاحب اسرار حقایق و عالى‏همّت و بزرگ مرتبه. و در حضرت آشنایى عظیم داشت، و در گستاخى کرّوفرّى داشت که صفت نتوان کرد.

نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت به زیارت دهستان شدى. به سر ریگ- که آنجا قبور شهدا است- چون بر خرقان گذر کردى باستادى و نفس برکشیدى.

مریدان از وى سؤال کردند که «شیخا ما هیچ بوى نمى ‏شنویم». گفت: «آرى که از این دیه دزدان بوى مردى مى‏شنوم، مردى بود نام او على و کنیت او ابو الحسن، به سه درجه از من پیش بود. بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند».

نقل است که شیخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بکردى و روى به خاک بایزید نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى: «بار خدایا! از آن خلعت که بایزید را داده‏اى، ابو الحسن را بویى ده». و آنگاه بازگشتى وقت صبح را به خرقان بازآمدى و نماز بامداد به جماعت به خرقان دریافتى بر طهارت نماز خفتن.

نقل است که وقتى دزدى به سر بازمى‏شده بود، تا پى او نتوانند دیدن و نتوانند برد. شیخ گفته بود: «من در طلب این حدیث کم از دزدى نتوانم بود». تا بعد از آن از خاک بایزید به سر بازمى‏شده بود و پشت بر خاک او نمى‏کرد، تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد که: «اى ابو الحسن! گاه آن آمد که بنشینى». شیخ گفت: «اى بایزید! همى همّتى بازدار، که مردى امّى‏ام و از شریعت چیزى نمى‏دانم و قرآن نیاموخته‏ام». آوازى آمد: «اى ابو الحسن! آنچه مرا داده‏اند از برکات تو بود». گفت: «تو به صد و سى و اند سال پیش از من بودى». گفت: «بلى و لیکن چون به خرقان گذر کردمى، نورى دیدمى که از خرقان به آسمان بر مى‏شدى و سى سال بود تا به خداوند به حاجتى درمانده بودم، به سرّم ندا کردند که: اى بایزید! به حرمت آن نور را به شفیع آر تا حاجت برآید. گفتم:خداوندا! آن نور کى است و کجا است؟ هاتفى آواز داد، که: آن نور بنده خاصّ است و او را ابو الحسن گویند. آن نور را شفیع آر تا حاجت تو برآید. شیخ گفت: چون به خرقان رسیدم در بیست و چهارم روز جمله قرآن بیاموختم». و به روایتى دیگر است که:«بایزید گفت: فاتحه آغاز کن، چون به خرقان رسیدم، قرآن ختم کردم».

نقل است که باغکى داشت. یک‏بار بیل فروبرد، نقره برآمد، دوم بار فروبرد، زر برآمد، سوم بار فروبرد مروارید و جواهر برآمد. ابو الحسن گفت: «خداوندا! ابو الحسن بدین فریفته نگردد. من به دنیا از چون تو خداوندى برنگردم». و گاه بودى که گاو مى‏بستى چون وقت نماز درآمدى شیخ در نماز شدى و گاو همچنان شیار مى‏کردى تا وقتى که شیخ بازآمدى.

نقل است که عمر بو العبّاسان شیخ را گفت: «بیا تا هر دو دست یکدیگر گیریم و از زیر این درخت بجهیم»- و آن درختى بود که هزار گوسفند در سایه او بخفتى- شیخ گفت: «بیا تا هر دو دست لطف حق گیریم و بالاى هر دو عالم بجهیم که نه به بهشت التفات کنیم و نه به دوزخ».

روزى شیخ المشایخ پیش آمد، طاسى پرآب پیش شیخ نهاده بود. شیخ المشایخ دست در آب کرد و ماهى زنده بیرون آورد. شیخ ابو الحسن گفت: «از آب ماهى نمودن سهل است، از آب آتش باید نمودن» شیخ المشایخ گفت: «بیا تا بدین تنور فروشویم تا زنده، کى برآید؟» شیخ گفت: «یا عبد اللّه بیا تا به نیستى خود فروشویم تا به هستى او که برآید؟». شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت.

نقل است که شیخ المشایخ گفت سى سال است که از بیم شیخ ابو الحسن نخفته‏ام و در هر قدم که پادر نهادم، قدم او در پیش دیده‏ام تا به جایى که دو سال است تا مى‏خواهم در بسطام پیش از او به خاک بایزید رسم، نمى‏توانم. که او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پیش از من آنجا رسیده». مگر روزى در اثناى سخن شیخ گفته است: «هر که طالب این حدیث است قبله جمله این است». و اشارت به انگشت کالوج کرد- چهار انگشت بگرفته و یکى بگشوده- آن سخن با شیخ المشایخ مگر بگفته بودند.

او از سر غیرت بگفته است که: «چون قبله دیگر پدید آمد، ما این قبله را، راه فروببندیم». بعد از آن راه حج بسته آمد که در آن سال هر که رفت سببى افتاد که بعضى هلاک شدند و بعضى را بزدند و بعضى نرسیدند، تا دیگر سال درویشى شیخ المشایخ را گفت: «خلق را از خانه خدا بازداشتن چه معنى دارد؟». تا شیخ المشایخ اشارتى کرد تا راه گشاده شد. بعد از آن درویشى گفت: «این بر چه نهیم؟ که آن همه خلق هلاک شدند».

گفت: «آرى، جایى که پیلان را پهلو به هم بسایند سارخکى چند فروشوند، باکى نبود».

نقل است که وقتى جماعتى به سفرى همى‏شدند. بدو گفتند: «شیخا! راه خایف است، ما را دعائى بیاموز تا اگر بلایى پدید آید آن دفع شود». شیخ گفت: «چون بلاء روى به شما نهد از ابو الحسن یاد کنید». قوم را آن سخن خوش نیامد. آخر چون برفتند راهزنان پیش آمدند و قصد ایشان کردند. یک‏تن از ایشان در حال از شیخ یاد کرد و از چشم ایشان ناپدید شد. عیّاران فریاد گرفتند که: «اینجا مردى بود، کجا شد؟ او را نمى‏بینیم و نه بار و ستور او را». تا بدان سبب بدو و قماش او هیچ آفت نرسید و دیگران برهنه و مال برده بماندند. چون مرد را بدیدند به سلامت، به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود. چون پیش شیخ بازآمدند، بپرسیدند که: «براى اللّه را آن سرّ چیست؟ که ما همه خداى را خواندیم کار ما برنیامد، و این یک‏تن تو را خواند، از چشم ایشان ناپدید شد». شیخ گفت: «شما که حق را خواندید به مجاز خواندید، و ابو الحسن به حقیقت.

شما بو الحسن را یاد کنید، بو الحسن براى شما خداى را یاد کند، کار شما برآید؛ که اگر به مجاز و عادت‏ خداى را یاد کنید سود ندارد».

نقل است که مریدى از شیخ درخواست کرد که: «مرا دستورى ده تا به کوه لبنان شوم و قطب عالم را بینم». شیخ دستورى داد. چون به لبنان رسید، جمعى دید نشسته روى به قبله و جنازه‏یى در پیش، و نماز نمى‏کردند. مرید پرسید که: «چرا بر جنازه نماز نمى‏کنید؟». گفتند: «تا قطب عالم بیاید، که روزى پنج بار قطب اینجا امامت کند». مرید شاد شد. یک زمان بود، همه از جاى بجستند. گفت: «شیخ را دیدم که در پیش استاد و نماز بکرد و مرا دهشت افتاد. چون به خود بازآمدم مرده را دفن کردند. شیخ برفت.

گفتم: این شخص که بود؟ گفتند: ابو الحسن خرقانى. گفتم: کى بازآید؟ گفتند: به وقت نماز دیگر. من زارى کردم که: من مرید اویم و چنین سخن گفته‏ام. شفیع شوید تا مرا به خرقان برد که مدتى شد تا در سفرم. پس چون وقت نماز دیگر درآمد، دیگرباره شیخ را دیدم، در پیش شد. چون سلام بداد من دست بدو در زدم و مرا دهشت افتاد و چون به خود بازآمدم خود را بر سر چهار سوى رى دیدم؛ روى به خرقان آوردم. چون نظر شیخ بر من افتاد، گفت: شرط آن است که آنچه دیدى اظهار نکنى، که من از خداى درخواست کرده‏ام تا بدین جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند، و از آفریده مرا هیچ‏کس ندید مگر زنده‏اى و آن بایزید بود».

نقل است که امامى به سماع احادیث مى‏شد به عراق. شیخ گفت: «اینجا کس نیست که اسنادش عالى‏تر است؟». گفت: «نه همانا». شیخ گفت: «مردى امّى‏ام، هر چه حق- تعالى- مرا داد منّت ننهاد و علم خود مرا داد منت نهاد». گفت: «اى شیخ تو سماع از که دارى؟». گفت: «از رسول، علیه السلام». مرد را این سخن مقبول نیامد. شبانه به خواب دید مهتر را- صلى اللّه علیه- که گفت: «جوانمردان راست گویند». دیگر روز بیامد و سخن آغاز کرد به حدیث خواندن. جایى بودى که شیخ گفتى: «این حدیث پیغامبر نیست». گفتى: «به چه دانستى؟». شیخ گفت: «چون تو حدیث آغاز کردى دو چشم من بر ابروى پیغامبر بود- علیه السلام- چون ابرو درکشیدى، مرا معلوم شدى که از این حدیث تبرّا مى‏کند».

عبد اللّه انصارى‏ گوید که: «مرا بند بر پاى نهادند و به بلخ مى‏بردند. در همه راه با خود اندیشه همى‏کردم که: به همه حال بر این پاى من ترک ادبى رفته است. چون در میان شهر رسیدم گفتند: مردمان سنگ بر بام آورده ‏اند تا در تو اندازند. اندر این ساعت مرا کشف افتاد که: روزى سجاده شیخ باز مى‏انداختم سر پاى من بدانجا بازآمد، در حال دیدم که دستهاى ایشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت».

نقل است که چون شیخ بوسعید بر شیخ رسید، قرصى چند جوین بود معدود که زن پخته بود، شیخ او را گفت: «ایزارى بر زبر این قرصها انداز و چندان که مى‏خواهى بیرون مى‏گیر و ایزار برمگیر». زن چنان کرد. نقل است که چون خلق بسیار گرد آمدند، قرص چندان که خادم همى‏آورد دیگر باقى بود، تا یک‏بار ایزار برداشتند، قرصى نماند.

شیخ گفت: «خطا کردى، اگر ایزار برنگرفتى همچنان تا قیامت قرص از آن زیر بیرون مى‏آوردندى». چون از نان خوردن فارغ شدند، شیخ بو سعید گفت: «دستورى بود تا چیزى برگویند؟». شیخ گفت: «ما را پرواى سماع نیست، لیکن بر موافقت تو بشنویم».

به دست بر بالشى مى‏زدند و بیتى برگفتند، و شیخ در همه عمر خویش همین نوبت به سماع نشسته بود. مریدى بود شیخ را ابو بکر خرقى گفتندى و مریدى دیگر. در این هر دو چندان سماع اثر کرد که رگ شقیقه هر دو برخاست و سرخى روان شد. بوسعید سر برآورد و گفت: «اى شیخ وقت است که برخیزى». شیخ برخاست و سه بار آستین بجنبانید و هفت بار قدم بر زمین زد. جمله دیوارهاى خانقاه در موافقت او در جنبش درآمدند. بوسعید گفت: «باش که بناها خراب شوند». پس گفت: «به عزت اللّه که آسمان و زمین موافقت تو را در رقص‏اند». چنین نقل کرده‏اند که در آن حوالى چهل روز طفلان شیر فرا نستدند.

نقل است که شیخ بو سعید گفت: «شبلى و اصحاب وى در سایه طوبى موافقت کردند و من گوشه مرقّع شبلى دیدم در آن ساعت که در وجد بود و طواف همى‏کرد».

پس شیخ گفت: «اى بوسعید! سماع کسى را مسلّم بود که از زبر تا عرش‏ گشاده بیند و از زیر تا تحت الثّرى». پس اصحاب را گفت: «اگر از شما پرسند که: رقص چرا مى ‏کنید؟بگویید بر موافقت آن کسان برخاسته‏ایم که ایشان چنین باشند و این کمترین پایه است در این باب».

نقل است که شیخ بو سعید و شیخ ابو الحسن خواستند که بسط آن یک بدین آید و قبض این یک بدان شود. یکدیگر را در برگرفتند، هر دو صفت نقل افتاد. شیخ بو سعید آن شب تا روز سر به زانو نهاده بود و مى‏گفت و مى‏گریست و شیخ ابو الحسن همه شب نعره همى‏زد و رقص همى‏کرد. چون روز شد، شیخ ابو الحسن بازآمد و گفت:«اى شیخ اندوه به من بازده که ما را با آن اندوه خود خوش‏تر است». تا دیگر بار نقل افتاد. پس بو سعید را گفت: «فردا به قیامت درمیا، که تو همه لطفى، تاب نیارى. تا من نخست بروم و فزع قیامت بنشانم، آنگاه تو درآى». پس گفت: «خدا کافرى را آن قوّت داده بود که چهار فرسنگ کوهى بریده بود و مى‏شد تا بر سر لشکر موسى زند، چه عجب اگر مؤمنى را آن قوّت بدهد که فزع قیامت بنشاند؟». پس شیخ بو سعید بازگشت و سنگى بود بر درگاه، محاسن در آنجا مالید. شیخ بو الحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ را برکندند و به محراب بازآوردند. پس چون شب درآمد بامداد آن سنگ باز به جاى خود آمده بود. دیگرباره به محراب بازبردند. دیگر شب همچنان به درگاه بازآمده بود. همچنین تا سه بار. بو الحسن گفت: «اکنون همچنان بر درگاه بگذارید که شیخ ابو سعید لطف بسى مى‏ کند».

پس بفرمود تا راه از آنجا برانداختند و درى دیگر بگشادند. پس شیخ بو الحسن چون به وداع او آمد، گفت: «من تو را به ولایت عهد خویش برگزیدم که سى سال بود که از حق مى‏خواستم کسى را تا سخنى چند از آنچه در دل دارم با او گویم که کسى محرم نمى‏یافتم که بدو بگویم، چنان که او واشنود، تا که تو را فرستادند». لاجرم شیخ بو سعید آنجا سخن نگفته است زیادتى. گفتند: «چرا آنجا سخن نگفتى؟». گفت: «ما را به استماع فرستاده بودند». پس گفت: «از یک بحر یک عبارت کننده بس».

و گفت: «من‏ خشت پخته بودم چون به خرقان رسیدم، گوهر بازگشتم».

نقل است که شیخ بوسعید گفت بر منبر- و پسر شیخ بو الحسن آنجا حاضر بود- که: «کسانى که از خود نجات یافتند و پاک از خود بیرون آمدند، از عهد نبوّت الى یومنا هذا، به عقدى رسیدند و اگر خواهید جمله برشمرم. و اگر کس از خود پاک شد، پدر این خواجه است». و اشارت به پسر بو الحسن کرد. و استاد ابو القاسم قشیرى گفت: «چون به ولایت خرقان درآمدم، فصاحتم برسید و عبارتم نماند از حشمت آن پیر، تا پنداشتم که از ولایت خود معزول شدم».

نقل است که بوعلى سینا به آوازه شیخ عزم خرقان کرد. چون به وثاق شیخ آمد شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که: «شیخ کجاست؟». زنش گفت: «آن زندیق کذاب را چه مى‏کنى؟». همچنین بسیار جفا گفت شیخ را. که زنش منکر او بودى، حالش چه بودى! بوعلى عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند، شیخ را دید که همى‏آمد و خروارى درمنه بر شیرى نهاده. بوعلى از دست برفت. گفت: «شیخا این چه حالت است؟». گفت: «آرى تا ما بار چنان گرگى نکشیم- یعنى زن- شیرى چنین بار ما نکشد». پس به وثاق بازآمد.

بوعلى بنشست و سخن آغاز کرد و بسى گفت. شیخ پاره‏یى گل در آب کرده بود تا دیوارى عمارت کند. دلش بگرفت. برخاست و گفت: «مرا معذور دار که این دیوار را عمارت مى‏باید کرد و بر سر دیوار شد. ناگاه تبر از دستش بیفتاد. بوعلى برخاست تا آن تبر به دستش بازدهد. پیش از آن که بوعلى آنجا رسد آن تبر برخاست و به دست شیخ باز شد. بوعلى یک‏بارگى اینجا از دست برفت، و تصدیقى عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن، طریقت به فلسفه کشید چنانکه معلوم هست.

نقل است که عضد الدوله را که وزیر بود در بغداد درد شکم برخاست. جمله اطبّا را جمع کردند، در آن عاجز ماندند، تا آخر نعلین شیخ به شکم او فرونیاوردند، حق تعالى شفا نداد.

نقل است که مردى آمد و گفت: «خواهم که خرقه پوشم». شیخ گفت: «ما را مسئله‏یى است، اگر آن را جواب دهى شایسته خرقه باشى». گفت: «اگر مرد چادر زنى در سر گیرد زن شود؟». گفت: «نه». گفت: «اگر زنى جامه مردى هم درپوشد، هرگز مرد شود؟». گفت: «نه». گفت: «تو نیز اگر در این راه مرد نه‏اى، بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردى».

نقل است که شخصى بر شیخ آمد و گفت: «دستورى ده تا خلق را به خدا دعوت کنم». گفت: «زنهار تا به خویشتن دعوت نکنى». گفت: «شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد؟». گفت: «آرى که کسى دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشى».

نقل است که وقتى سلطان محمود وعده داده بود ایاز را: «خلعت خویش را در تو خواهم پوشیدن و تیغ برهنه بالاى سر تو به رسم غلامان من خواهم داشت». چون محمود به زیارت شیخ آمد، رسول فرستاد که شیخ را بگویید که: «سلطان براى تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز براى او از خانقاه به خیمه او درآى». و رسول را گفت: «اگر نیاید این آیت برخوانید: قوله تعالى: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ‏». رسول پیغام بگزارد. شیخ گفت: «مرا معذور دارید». این آیت بر او خواندند.

شیخ گفت: «محمود را بگویید که چنان در اطیعوا اللّه مستغرقم که در اطیعوا الرّسول خجالتها دارم، تا به اولى الامر چه رسد». رسول بیامد و به محمود بازگفت. محمود را رقّت آمد و گفت: «برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم». پس جامه خویش را به ایاز داد و [او] درپوشید، و ده کنیزک را جامه غلامان در بر کرد، و خود به سلاح دارى ایاز پیش و پس مى‏آمد امتحان را. رو به صومعه شیخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شیخ جواب داد اما برپانخاست. پس روى به محمود کرد و در ایاز ننگرید. محمود گفت: «برپاى‏نخاستى سلطان را؟ و این همه دام بود». شیخ گفت: «دام است اما مرغش تو نه‏اى». پس دست محمود بگرفت و گفت: «فرا پیش آى، چون تو را فرا پیش داشته‏اند». محمود گفت: «سخنى بگو». گفت: «این نامحرمان را بیرون فرست».

محمود اشارت کرد تا نامحرمان همه بیرون رفتند. محمود گفت: «مرا از بایزید حکایتى برگو». شیخ گفت «بایزید چنین گفته است که: هر که مرا دید از رقم شقاوت ایمن شد».

محمود گفت: «از قدم‏ پیغامبر زیادت است و بو جهل و بو لهب و چندان منکران او را همى‏دیدند و از اهل شقاوت‏اند». شیخ گفت محمود را که: «ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن، که مصطفى را- علیه السلام- ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست؟ قوله- تعالى- وَ تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ‏». محمود را این سخن خوش آمد. گفت: «مرا پندى ده». گفت: «چهار چیز نگه دار: اول پرهیز از مناهى، و نماز به جماعت، و سخاوت، و شفقت بر خلق خدا». محمود گفت: «مرا دعائى بکن». گفت: «خود در این گه دعا مى‏کنم: اللّهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات».

گفت:«دعاء خاص بگو». گفت: «اى محمود عاقبتت محمود باد». پس محمود بدره‏یى زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرص جوین پیش نهاد. گفت: «بخور». محمود همى‏خاوید و در گلوش مى‏گرفت. شیخ گفت: «مگر حلقت مى‏گیرد؟». گفت: «آرى». گفت: «مى‏خواهى که ما را، این بدره زر تو گلوى ما بگیرد؟ برگیر که این را سه طلاق داده‏ایم». محمود گفت: «در چیزى کن البته». گفت: «نکنم». گفت: «پس مرا از آن خود یادگارى بده».

شیخ پیراهن عودى از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمى‏گشت گفت: «شیخا خوش صومعه‏یى دارى». گفت: «آن همه دارى، این نیز همى‏بایدت؟». پس در وقت رفتن شیخ او را برپاخاست. محمود گفت: «اول که آمدم التفات نکردى، اکنون برپاى مى ‏خیزى؟

این همه کرامت چیست؟ و آن چه بود؟». شیخ گفت: «اول در رعونت پادشاهى و امتحان درآمدى، و به آخر در انکسار و درویشى مى‏روى، که آفتاب دولت درویشى بر تو تافته است. اول براى پادشاهى تو برنخاستم. اکنون براى درویشى برمى‏خیزم». پس سلطان برفت به غزا در آن وقت، به سومنات شد. بیم آن افتاد که شکسته خواهد شد. ناگاه از اسب فرودآمد و به گوشه‏یى شد و روى به خاک نهاد و آن پیراهن شیخ بر دست گرفت و گفت: «الهى! به حق آبروى خداوند این خرقه که ما را بر این کفّار ظفر دهى، که هر چه از غنیمت بگیرم به درویشان دهم». ناگاه از جانب کفّار غبارى و ظلمتى پدید آمد تا همه تیغ در یکدیگر نهادند و مى ‏کشتند و متفرّق مى ‏شدند، تا که لشکر اسلام ظفر یافت و آن شب، محمود به خواب دید که شیخ مى‏گفت: «اى محمود آبروى خرقه ما بردى بر درگاه حق، که اگر در آن ساعت درخواستى، جمله کفّار را اسلام روزى کردى».

نقل است که شیخ یک شب گفت: «امشب در فلان بیابان راه مى‏زنند و چندین کس را مجروح گردانیدند». و از آن حال پرسیدند، راست همچنان بود. و اى عجب! همین شب سر پسر شیخ بریدند و در آستانه او نهادند و شیخ هیچ خبر نداشت. زنش که منکر او بود، مى‏گفت: «چه گویى کسى را که از چندین فرسنگ خبر بازمى‏دهد و خبرش نباشد که سر پسر بریده باشند و در آستانه نهاده؟». شیخ گفت: «آرى، آن وقت که ما آن مى‏دیدیم، پرده برداشته بود و این وقت که پسر را مى‏کشتند، پرده فروگذاشته بودند». پس مادر سر پسر را بدید، گیسو ببرید و بر آن سر نهاد و نوحه آغاز کرد. شیخ نیز پاره‏یى از محاسن ببرید و بر آن سر نهاد. گفت: «این کار هر دو پاشیده‏ایم ما را هر دو افتاده است. تو گیسو بریدى، من نیز ریش ببریدم».

نقل است که وقتى شیخ در صومعه نشسته بود با چهل درویش، و هفت روز بود که هیچ طعام نخورده بودند. یکى بر در صومعه آمد با خروارى آرد و گوسفندى و گفت:«این صوفیان را آورده ‏ام». چون شیخ بشنود گفت: «از شما هر که نسبت به تصوّف درست مى‏تواند کرد بستاند. من بارى زهره ندارم که لاف تصوّف زنم». همه دم در کشیدند، تا مرد آن آرد و آن گوسفند بازگردانید.

نقل است که شیخ گفت: «دو برادر بودند و مادرى، هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدى و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید که آوازى آمد که: برادر تو را بیامرزیدیم و تو را بدو بخشیدیم. او گفت: آخر من به خدمت خداى مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در کار او مى‏کنید؟ گفتند: زیرا که آنچه تو مى‏ کنى ما از آن بى‏نیازیم، و لیکن مادرت از آن بى‏نیاز نیست که برادرت خدمت کند».

نقل است که چهل سال شیخ سر بر بالین ننهاد. همچنین در این مدت نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن کرد. روزى ناگاه بالشى خواست. اصحاب شاد گشتند. گفتند:«شیخا چه افتاد؟». گفت: «بو الحسن استغنا و بى‏نیازى خداى- تعالى- امشب بدید و مصطفى گفته است- صلّى اللّه علیه و سلّم- که هر که دو رکعت نماز بکند و هیچ اندیشه دنیا بر خاطرش نگذرد، در همه گناه از وى بریزد چنان که آن روز که از مادر زاده بود».

احمد حنبل به حکم این حدیث این نماز بگزارد که هیچ اندیشه دنیا بر او گذر نکرد، و چون سلام داد پسر را بشارت داد که: «آن نماز بگزاردم چنان که اندیشه دنیا در نیامد».

مگر این حکایت شیخ را بگفتند. شیخ گفت: «این بو الحسن که در این کلاته نشسته است سى سال است تا به دون حق یک اندیشه بر خاطر او گذر نکرده است».

نقل است که روزى مرقّع‏پوشى از هوا درآمد، پیش شیخ پا بر زمین مى‏زد و مى‏گفت: «جنید وقتم و شبلى وقتم، و بایزید وقتم». شیخ برپاخاست و پا به زمین زد و گفت: «مصطفى وقتم و خداى وقتم»- و معنى همان است که در انا الحقّ حسین منصور شرح دادم که محو بود، و گویند که عیب بر اولیاء نرود از خلاف سنت، چنان که گفت:- علیه السلام- انّى لاجد نفس الرّحمن من قبل الیمن.

نقل است که روزى در حالت انبساط کلماتى مى‏گفت: به سرّش ندا آمد که:«بو الحسنا! نمى‏ترسى از خلق؟». گفت: «الهى برادرى داشتم، او از مرگ همى‏ترسیدى، اما من نترسم». گفت: «شب نخستین از منکر و نکیر ترسى؟». گفت: «اشتر که چهار دندان شود از آواز جرس نترسد». گفت: «از قیامت و صعوبات او ترسى؟».

گفت:«مى ‏اندیشم که فردا چون مرا از خاک برآرى و خلق را در عرصات حاضر کنى، من در آن موقف پیراهن بو الحسنى خود از سر برکشم و در دریاى وحدانیّت غوطه خورم تا همه واحد بود و بو الحسن نماند، موکّل خوف و مبشّر رجا بر من بازننشیند».

نقل است که شبى نماز همى‏کرد، آوازى شنود که: «هان بو الحسنو! خواهى که آنچه از تو مى‏ دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟». شیخ گفت: «اى بار خداى! خواهى تا آنچه از رحمت تو مى‏دانم و از کرم تو مى‏بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ‏کس سجودت نکند؟». آواز آمد: «نه از تو نه از من». و یک‏بار مى‏گفت: «الهى ملک‏الموت را به من مفرست، که من جان به وى ندهم که نه از او ستده‏ام تا باز بدو دهم، من جان از تو ستده‏ام و جز تو به کسى ندهم».

و گفت: «سر به نیستى خود فروبردم چنان که هرگز وادید نیایم، تا سر به هستى تو برآرم چنان که به تو به یک‏ذرّه بدانم». و گفت: «در سرّم ندا آمد که: ایمان چیست؟

گفتم: خداوندا! آن ایمان که دادى، مرا تمام است». و گفت: «ندا آمد که تو مایى و ما تو ما مى‏گوییم: نه! تو خداوندى و ما بنده عاجز؟». و گفت: «از حضرت خطاب مى ‏آمد که:

مترس که ما تو را از خلق نخواسته‏ایم». و گفت: «خداى- عزّ و جلّ- از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى». و گفت: «چون به گرد عرش رسیدم، صف‏صف ملائکه پیش‏باز مى‏آمدند و مباهات مى‏کردند که: ما کرّوبیانیم و معصومانیم. من گفتم: ما هواللّهیانیم. ایشان همه خجل گشتند و مشایخ شاد شدند به جواب دادن من ایشان را». و گفت: «خداوند- تعالى- در فکرت به من بازگشاد که تو را از شیطان بازخریده‏ام، به چیزى که آن را صفت نبود، پس بدانکه او را چون دارى».

و گفت: «همه چیزها را غایت بدانم الّا سه چیز را هرگز غایت ندانستم: غایت کید نفس ندانستم و غایت درجات مصطفى- علیه السلام- و غایت معرفت».

و گفت:«مرا چون پاره خاک جمع کردند. پس بادى به انبوه درآمد و هفت آسمان و زمین از من پر کرد و من خود ناپدید». و گفت: «خداوند ما را قدمى داد که به یک‏قدم از عرش تا به ثرى شدیم و از ثرى به عرش بازآمدیم. پس بدانستیم که هیچ جاى نرفته‏ایم. خداوند ندا کرد که: آن‏کس را که قدم چنین بود او کجا رسیده باشد؟ من نیز گفتم: دراز سفرا که ماییم و کوتاه سفرا که ماییم! چند همى‏گردم از پس خویش؟».

و گفت: «چهار هزار کلام از خدا بشنودم که اگر به ده‏ هزار فرا رسیدى نهایت نبودى که چه پدید آمدى». و گفت: «چنان قادر بودم که اگر پلاس سیه خواستم که دیبایى رومى گردد چنان گردید.سپاس خداى را- تعالى و تقدّس- همچنان است. یعنى دل از دنیا و آخرت ببرم و به خدا بازبرم». و گفت: «آن‏کس که از او چندان راه بود به خدا که از زمین تا آسمان، و از آسمان تا به عرش. و از عرش تا به قاب قوسین، و از قاب قوسین تا به مقام نور، نیک مرد نبود اگر خویشتن را چند پشه‏یى فرانماید». و گفت: «وامى‏ام نیک به آلاء حق»- یعنى همگى من آنچه هست در حقّ محو است به حقیقت و آنچه مانده است خیال است و گفت: «اگر آنچه در دل من است قطره‏یى بیرون آید جهان چنان شود که در عهد نوح، علیه السلام». و گفت: «آنگاه نیز که من از شما بشده باشم و در پس کوه قاف، یکى را از پسران من ملک‏ الموت آمده باشد و جان مى‏گیرد و با وى سختى مى ‏کند، من دست از گور برکنم و لطف خداى بر لب و دندان او بریزم». و گفت: «چیزى از آن خداى در من همى‏کردند، من نیز روى به خدا باز کردم و گفتم: الهى اگر مرا چیزى دهى، چنان ده که از گاه آدم تا به قیامت بر لب هیچ‏کس از تو نگشته بود، گو من بازمانده هیچ‏کس نتوانم خورد».

و گفت: «هر نیکویى که از عهد آدم- علیه السلام- تا این ساعت و ازین ساعت تا به قیامت با پیرى کرد، تنها با پیر شما کرد و هر نیکویى که با پیران و مریدان کرد تنها با شما کرد». و گفت: «هر شب آرام نگیرم نماز شام تا حساب خویش با خداى بازنکنم». و گفت: «کار خویش را به اخلاص ندیدم تا آفریده تنهایى خویشتن را ندیدم». و گفت:

«اگر خداى- عزّ و جلّ- روز قیامت همه خلق را که در زمان من هستند به من بخشد از آنجا که آفتاب برآید تا آنجا که آفتاب فروشود، بدین چشم که در پیش دارم بازننگرم از بزرگ همتى که به درگاه خداوند دارم». و گفت: «عرش خدا بر پشت ما ایستاده بود. اى‏

جوانمردان نیرو کنید و مردآسا باشید که بار گران است». و گفت: «چه گویید در مردى که‏ قدم نه به ویرانى دارد، و نه به آبادانى، و خداى- تعالى- او را در مقامى مى‏دارد که روز قیامت خدا او را برانگیزاند و همه خلق ویرانى و آبادانى به نور او برخیزند، و همه خلق را بدو بخشند، که دعا نکند در این جهان و شفاعت نکند در آن جهان». و گفت: «در سراى دنیا زیر خاربنى با خداوند زندگانى کردن از آن دوست‏تر دارم که در بهشت زیر درخت طوبى، که از او من خبرى ندارم». و گفت: «اینجا نشسته باشم، گاه‏گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد که گویم: دست برکنم و آسمان از جاى برگیرم، و اگر پاى بر زمین زنم به نشیب فروبرم، و گاه باشد که به خویشتن بازنگرم، روى با خدا کنم و گویم با این تن و خلق که مرا هست چندین سلطنت به چه کار آید؟».

و گفت: «چشنده ‏ام و خود ناپدید و شنونده‏ام و خود ناپدید و گوینده‏ام و خود ناپدید». و گفت: «دست از کار بازنگرفته‏ام تا چنان ندیدم که: دست به هوا فراز کردم هوا در دست من شوشه زر کردند و دست بدان فراز نکردم، به سبب آن که کرامت بود، و هر که از کرامت فرا گیرد، آن در بر وى ببندند و دیگرش نبود». و گفت: «فروشوم که ناپدید شوم در هر دو جهان و یا برآیم که همه من باشم. زنهار تا مرده‏دل و قرّاء نباشى». و گفت: «به سنگ سپید مسئله بازپرسیدم. چهار هزار مسئله مرا جواب کرد در کرامت». و گفت: «بدان کسى که من [در] تمنّى نان گستاخى کنم، شما بدانید که او از ملایکه فاضل‏تر است».

و گفت:«شبانروزى بیست و چهار ساعت است، در ساعتى هزار بار بمردم و بیست و سه ساعت دیگر را صفت پدید نیست». و گفت: «در روز مردم به روزه و به شب در نماز بود به امید آن که به منزل رسد و منزل خود من بودم». و گفت: «از آن چهارماهگى باز در شکم مادر بجنبیدم تا اکنون همه چیزى یاد دارم. آن وقت نیز که بدان جهان شده باشم تا به قیامت آنچه برود و آنچه بخواهد رفت به تو بازنمایم». پس گفت: «مردم گویند: فلان کس امام است، امام نبود آن‏کس که از هر چه او آفریده بود خبر ندارد از عرش‏ تا به ثرى و از مشرق تا مغرب». و گفت: «مرا دیدارى است اندر آدمیان و دیدارى است در ملایکه و همچنین در جنّیان و در جهنده و پرنده و همه جانوران، و از هر چه بیافریده است از آنچه به کناره‏هاى جهان است، نشان توانم داد بهتر از آنچه به نواحى و گرد بر گرد ماست». و گفت: «اگر از ترکستان تا به در شام کسى را خارى در انگشت شود آن از آن من است و همچنین از ترک تا شام کسى را قدم در سنگ آید زیان آن مراست، و اگر اندوهى در دلى است، آن دل از آن من است».

و گفت: «شگفت نه از خویشتن دارم، شگفت از خداوند دارم که چندین بازار بى‏آگاهى من اندر اندرون پوست من پدید آورد، پس آخر مرا از آن آگاهى داد تا من چنین عاجز ببودم در خداوندى خداى، تعالى». و گفت: «در اندرون پوست من دریایى است که هرگاه که بادى برآید، از این دریا میغ و باران سر برکند، از عرش تا به ثرى باران ببارد». و گفت: «خداوند مرا سفرى در پیش نهاد که در آن سفر بیابانها و کوهها بگذاشتم، و تل‏ها و رودها و شیب و فرازها و بیم و امیدها و کشتى‏ها و دریاها، از ناخن و موى تا انگشت پاى همه را بگذاشتم. پس بعد از آن بدانستم که مسلمان نیستم. گفتم: خداوند! به نزدیک خلق مسلمانم، و به نزدیک تو زنّار دارم. زنّارم ببر تا پیش تو مسلمان باشم». و گفت: «باید که زندگانى چنان کنید که جان شما بیامده باشد و در میان لب و دندان ایستاده که چهل سال است تا جان من میان لب و دندان ایستاده است».

گفتند: «سخن بگوى». گفت: «این جایگاه که من ایستاده‏ام مى‏توانم گفت؟ اگر آنچه مرا با او است بگویم چون آتش بود که در پنبه افگنى، دریغ مى ‏دارم که با خویشتن باشم در سخن او به زبان خویش گفتن، و شرم مى‏دارم که با او ایستاده باشم، سخن تو گویم». و گفت: «در این مقام که خدا مرا داده است خلق زمین و ملائکه آسمان را راه نیست. اگر بدین جاى چیزى بینم جز از شریعت مصطفى، از آنجا بازپس آیم. که من در کاروانى نباشم که اسفهسالار آن محمّد نباشد». و گفت: «پیرى‏ کراسه‏یى در دست گفت: من سخن ازینجا گویم تو از کجا گویى؟ گفت: وقت من وقتى است که در سخن نگنجد». و گفت: «خلق را اول و آخرى است، آنچه به اوّل نکنند به آخرشان مکافات کنند. خداوند- تعالى- مرا وقتى داد که اول و آخر به وقت من آرزومند است».

و گفت:«من نگویم که دوزخ و بهشت نیست. من گویم که: دوزخ و بهشت را به نزدیک من جاى نیست. زیرا که هر دو آفریده است و آنجا که منم آفریده را جاى نیست». و گفت: «من بنده‏ام که هفت آسمان و زمین به نزدیک من اندیشه من است هر چه گویم ثناء او بود. مرا زبر و زیر نیست، پیش و پس نیست، راست و چپ نیست». و گفت: «درختى است غیب و من بر شاخ آن نشسته‏ام و همه خلق به زیر سایه آن نشسته». و گفت: «عمر من مرا یک سجده است». و گفت: «با خاصّ نتوانم گفت که پرده بدرند، و با عامّ نتوانم گفت که به وى راهى نبرند، و با تن خویش نتوانم گفت که عجب آرد، زبان ندارم که از او با او گویم».

کسى گفت: «از اینجا که هستى بازآى». گفت: «نتوان آمد و ما منّا الّا له مقام معلوم». گفت: «به عرش». گفت: «به عرش چه کنم؟ که عرش اینجاست». گفت: «وقتى بر من پدید آمد، که همه آفریده بر من بگریست». و گفت: «کسى بایستى که میان او و خداى حجابى نبودى تا من بگفتمى که: خداى- تعالى- با محمّد چه کرده بود تا دل و زبانش بشدى و بیفتادى». و گفت: «چون حق- تعالى- با من به لطف درآمد، ملایکه را غیرت آمد، بر ایشان بپوشید و مرا نیست گردانید از آفریده، و از خود با خود مى‏کرد. اگر نه آن بودى که او را بر چنین حکمت است و الّا کرام الکاتبین مرا ندیدندى». و گفت:

«بیست سال است تا کفن من از آسمان آورده است و اندر سر ما افگنده، و ما سر از کفن بیرون کرده و سخن مى‏گوییم». و گفت: «در رحم مادر بسوختم، چون به زمین آمدم بگداختم، چون به حد بلاغت رسیدم پیر گشتم». و گفت: «وقتى چیزى چون قطره آب در دهان من مى‏چکید و بازپوشیده مى‏شد و اگر پوشیده نگشتى من میان‏ خلق نماندمى». و گفت: «همه آفریده او چون کشتى است و ملّاح منم، و بردن آن کشتى مرا مشغول نکند از آنچه من در آنم».

و گفت: «چون حق- تعالى- مرا فکرتى بداد که هر چه او آفریده است در آن بدیدم، در آن بماندم. شغل شب و روز در من پوشید، آن فکرت بینایى گردید، گستاخى و محبت گردید، هیبت و گران بارى گردید، زان فکرت به یگانگى او در افتادم و جایى رسیدم که فکرت حکمت گردید و راه راست، و شفقت بر خلق گردید، بر خلق او کسى مشفق‏تر از خود ندیدم، گفتم: کاشکى بدل همه خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبایستى دید، کاشکى حساب همه خلق با من بکردى تا خلق را به قیامت حساب نبایستى دید. کاشکى عقوبت همه خلق مرا کردى تا ایشان را دوزخ نبایستى دید».

و گفت: «خداوند- تعالى- دوستان خویش را به مقامى دارد که آنجا حدّ مخلوق نبود، و بو الحسن بدین سخن صادق است، اگر من از لطف او سخن گویم خلق مرا دیوانه خواند چنان که مصطفى- علیه السلام- را. اگر با عرش بگویم بجنبد، اگر با چشمه آفتاب بگویم از رفتن بازایستد». و گفت: «حق- تعالى- مرا فرمود که تو را به بدبختان ننمایم، با آن‏کس نمایم که مرا دوست دارد، و من او را دوست دارم. اکنون مى‏نگرم تا که را آورد. هرکس را که امروز در این حرم آورد، فردا او را آنجا با من حاضر کند، و گفتم: الهى نزدیک خود بر. از حق- تعالى- ندا آمد که: مرا بر تو حکم است، تو را همچنان مى‏دانم تا هر که من او را دوست دارم، بیاید و تو را ببیند و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانیم تا تو را دوست گیرد، که تو را از پاکى خویش آفریدم. تو را دوست ندارند به جز پاکان».

و گفت: «چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم، بیامد. پس ایمان و یقین و عقل و نفس بیامدند. دل را به میان این هر چهار درآوردم. یقین و اخلاص را برگرفت، و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسیدم. پس مقامى پدید آمد که از آن خوش‏تر ندیدم.همه حق دیدم. پس آن هر چهار چیز که آنجا برده بودم محتاج من گردانید».

و گفت: «من از هر چه دون حق است زاهد گردیدم. آن وقت خویشتن را خواندم.از حق جواب شنیدم. بدانستم که از حق درگذشتم: لبّیک اللّهم لبیک زدم، محرم گردیدم، حج کردم، در وحدانیّت طواف کردم، بیت المعمور مرا زیارت کرد. کعبه مرا تسبیح کرد، ملایکه مرا ثنا گفتند، نورى دیدم که سراى حق در میان بود چون به سراى حق رسیدم، ز آن من هیچ نمانده بود». و گفت: «دو سال به یک اندیشه درمانده بودم مگر چشم در خواب شد که آن اندیشه از من جدا شد. شما پندارید که این راه آسان است؟».

و گفت: «اگر مرا یابید، بدانها مدهید که بر آب یا بر هوا بروند، و بدانها مدهید که تکبیر اول به خراسان فروبندند و سلام به کعبه بازدهند، که آن همه را مقدار پدید است، و ذکر مؤمن را حد پدید نیست براى خدا». و گفت: «به من رسید که چهارصد مرد از غربااند.

گفتم که: اینان چه‏اند؟ برفتم تا به دریایى رسیدم تا به نورى رسیدم. بدیدم غربا آن بودند که ایشان را به جز خداى هیچ نبود». و گفت: «نخست چنان دانستم که امانتى به ما بر نهاده است. چون بهتر در شدم عرش از امر خدا سبکتر بود از آن، چون بهتر در شدم، خداوندى خویش به ما بر نهاده آمد و شکرى که بار گران است». و گفت: «من شما را از معامله خویش نشان ندهم. من شما را نشان که دهم از پاکى خداوند و رحمت و دوستى او دهم، که موج بر موج بر مى‏زند و کشتى بر کشتى مى‏شکند».

و گفت: «پنجاه سال است که از حق سخن مى‏گویم، که دل و زبان مرا بدان هیچ ترقى نیست». و گفت: «هرگز ندانستم که خداى- تعالى- با مشتى خاک و آب چندان نیکویى کند که با من بکرد، به غیر از مصطفى به من رسید. یقینم بودى که او را باور داشتن واجب است و این بر من معاینه است. به جز حاجت نبود». و گفت: «این که شما از من مى‏شنوید از معامله من است یا از عطاء اوست. مرا از توحید او با خلق هیچ نشاید گفت: که بر جایى بمانید و به مثل چنان بود که پاره آتش در کاه افگنى». و گفت: «من از آنجا آمده ‏ام،باز آنجا دانم شدن به دلیل و خبر، تو را نپرسم. از حق ندا آمد که: ما بعد مصطفى، جبرئیل را به کس نفرستادیم. گفتم: به جز جبرائیل هست، وحى القلوب همیشه با من است».

و گفت:«هفتاد و سه سال با حق زندگانى کردم که سجده بر مخالفت شرع نکردم و یک نفس بر موافقت نفس نزدم، و سفر چنان کردم که از عرش تا به ثرى هر چه هست مرا یک‏قدم کردند». و گفت: «از حق ندا چنین آمد که: بنده من! اگر به اندوه پیش من آیى شادت کنم و اگر با نیاز آیى توانگرت کنم و چون زان خویش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو کنم». و گفت: «علما گویند خداى را به دلیل عقل بیاید دانست. عقل خود به ذات خود نابیناست به خدا، راه ندانست به خداى- تعالى- به خود، او را چون توان دانست؟

بسیارى که اهل خود بودند به آفریده در همى‏گردیدند. مشاهده دست گرفتم و از آفریده ببریدم، راه به خدا نمودم و اینجا که منم آفریده نتواند آمد». و گفت: «همه گنجهاى روى زمین حاضر کردند که دیدار من بر من افگنند، گفتم: غرّه باد آن که به چنین چیزها غرّه شود. از حق ندا آمد که: بو الحسن! دنیا را به تو در نصیب نیست از هر دو سراى تو را منم». و گفت: «خداوند من، زندگانى من در چشم من گناه گردانید». و گفت: «تا دست از دنیا بداشتم هرگز با سرش نشدم، و تا گفتم: اللّه، به هیچ مخلوق بازنگردیدم». و گفت: «پیر گشتم. هنگام رفتن است. هر چه در اعمال بنده آید، من به توفیق خداى بکردم و هر چه عطاء او بود با بندگان، به منت مرا بداد. این سخن گاه از معامله گویم و گاه از عطا. خلق را آنجا راه نیست مرگ را هابزارى که پنجاه سال بو الحسن مرگ را هابزارد تا مرگ مؤمن خوش کردند».

گفت: «خواهید که با خضر- علیه السلام- صحبت کنید؟». صوفى گفت:«خواهم». گفت: «چند سال بود تو را؟». گفت: «شصت سال». گفت: «عمر از سر گیر. تو را او آفریده، صحبت با خضر کنى. تا صحبت من با اوست در تمنّاى من نیست که با هیچ آفریده صحبت کنم». و گفت: «خلق مرا نتوانند نکوهیدن و ستودن، که به هر زبان که‏ از من عبارت کنند من به خلاف آنم». و گفت: «بهشت در فنا برم، تا: بهشتیان را کجا برى؟

و دوزخ در فنا برم، تا: دوزخیان را کجا برى؟» و گفت: «خداى- تعالى- روز قیامت گوید: بندگان مرا شفاعت کن. گویم: رحمت زان تو است، بنده زان تو، شفقت تو بر بنده بیش از آن است که از آن من». و گفت: «وقت به همه چیزى دررسد، و هیچ‏چیز به وقت در نرسد. خلق اسیر وقت‏اند و بو الحسن خداوند وقت. هر چه من از وقت خویش گویم، آفریده از من به هزیمت شود. جان جوانمردان از وقت مصطفى- علیه السلام- تا به قیامت به هستى حق اقرار دهد». و گفت: «به هستى او درنگرستم. نیستى من به من نمود، چون نیستى خود من نگریستم، هستى خود به من به نمود. در این اندوه بماندم تا با دلى که بود از حق ندا آمد که: به هستى خویش اقرار کن. گفتم: به جز تو کى است که به هستى تو اقرار دهند؟ نه گفته‏اى: شهد اللّه؟». و گفت: «چون حق- تعالى- این راه بر من بگشاد، در روش این راه چندان فرق بود که هر سال گفتیا از کفر به نبوّت شدم. چندان تفاوت بود».

و گفت: «روز و شب که بیست و چهار ساعت است مرا یک نفس است و آن نفس از حق و با حق است، دعوى من نه با خلق است. اگر پاى آنجا برنهم که همّت است، به جایى بر رسم که ملایکه حجابت را آنجا راه نبود». و گفت: «دوش جوانمردى گفت: آه، آسمان و زمین بسوخت». شیخ گفت: «آن کسان را که آنجا آورد همه با نور دیدم- بعضى را بیشتر و بعضى را کمتر- گفتم: الهى آنچه در اینان بیافریده‏اى به اینان وانماى. گفت: بو الحسن! حکم دنیا مانده است. اگر اینان را با اینان وانمایم دنیا خراب شود». و گفت: «از خویشتن سیر شدم. خویشتن را فرا آب دادم. غرقه نشدم و فرا آتش دادم بنسوخت. آن که این خلق خورد چهار ماه و دو روز از خلق بازگرفتم، بنمرد. سر بر آستان عجز نهادم، فتوح سر در کرد، تا به جایگاهى برسیدم که صفت نتوان کرد».

و گفت:«به دیدار بایستادم، خلق آسمان و زمین را بدیدم، معامله ایشان مرا به هیچ نیامد بدانچه مى‏دیدم زان‏ او. از حق ندا آمد که: تو و همه خلق نزدیک من همچنانید که این خلق‏ نزدیک تو». و گفت: «من نه عابدم و نه زاهد، نه عالم و نه صوفى، الهى! تو یکى‏اى، من از آن یکى تو یکى‏ام». و گفت: «چه مرد بود که با خداوند این چنین نایستد که آسمان و زمین و کوه ایستاده است؟ هر که خویشتن را به نیک مردى نماید نه نیک است، که نیکى صفت خداوند است». و گفت: «اگر خواهى که به کرامت رسى، یک روز بخور و سه روز مخور، سیّوم روز بخور پنج روز مخور، پنجم روز بخور چهارده روز مخور، اول چهارده روز بخور، ماهى مخور، اول ماهى بخور چهل روز مخور، اول چهل روز بخور، چهار ماه مخور، اوّل چهار ماه بخور، سالى مخور. آنگاه چیزى پدید آید چون مارى چیزى بدهان درگرفته، در دهان تو نهد. بعد از آن هرگز ار تو نخورى شاید. که من ایستاده بودم و شکم خشک بوده، آن مار پدید آمد. گفتم: الهى به واسطه نخواهم. در معده چیزى وادید آمد، بویاتر از مشک، خوش‏تر از شهد، سر بحلق من برد، از حق ندا آمد: ما تو را از معده تهى طعام آوریم و از جگر تشنه آب. اگر آن نبودى که او را حکم است از آنجا خوردمى که خلق ندیدى».

و گفت: «من کار خویش به اخلاص ندیدم تا به جز او کسى را مى‏دیدم. چون همه او را دیدم اخلاص پدید آمد، بى‏نیازى او را درنگرستم، کردار همه خلق پر پشه‏یى ندیدم. به رحمت او نگریستم، همه خلق را چند ارزن‏دانه‏یى ندیدم. ازین هر دو چه آید آنجا؟». و گفت: «از کار خدا عجب بماندم که چندین سال خرد از من ببرده بود و مرا خردمند به خلق مى‏نمود». و گفت: «الهى چه بودى که دوزخ و بهشت نبودى تا پدید آمدى که خداپرست کى است؟». و گفت: «خداوند بازار من بر من پیدا کرد. در این بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نیز دانستنى. چون در این بازار افتادم بازارها از پیش من برگرفت». و گفت: «خداوند بندگى من بر من ظاهر کرد. اول و آخر خویش قیامت دیدم. هر چه به اول به من بداد، به آخر همان داد. از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط گردانید».

و گفت: «از خویشتن بگذشتى، صراط واپس کردى». و گفت: «هرکس را از این خداوند رستگارى بود، ما را اندوه دایم بود. خداى قوّت دهاد تا ما این بار گران بکشیم». و گفت: «عجب بمانده‏ام از کردار این خداوند که از اوّل چندین بازار در درون این پوست بنهاد بى‏آگاهى من، پس آخر مرا از آن آگاه کرد تا من چنین متحیر گردیدم. یا دلیل المتحیرین زدنى تحیّرا». و گفت: «کله سرم عرش است و پایها تحت الثّرى، و هر دو دست مشرق و مغرب». و گفت: «راه خداى را عدد نتوان کرد. چندان که بنده است، به خدا راه است، به هر راهى که رفتم قومى دیدم. گفتم: خداوندا مرا به راهى بیرون بر که من و تو باشیم، خلق در آن راه نباشد. راه اندوه در پیش من نهاد.

گفت: اندوه بارى گران است. خلق نتواند کشید». و گفت: «هر که به نزدیک خدا مرد است نزدیک خلق کودک است و هر که نزدیک خلق مرد است آنجا نامرد است. این سخن را نگه دارید که من در وقتى‏ام که آن را صفت نتوان کرد». و گفت: «هر که این سخنان بشنود و بداند که من خداى را ستوده‏ام، به عزّش بردارند. و هر که پندارد که خود را ستوده‏ام به ذلّش بردارند، که این سخنان من از دریاى پاک است. زان خلق در وى برخه نیست». و گفت: «عافیت را طلب کردم در تنهایى یافتم و سلامت در خاموشى». و گفت: «در دل ندا آمد از خلق که: اى بو الحسن! فرمان مرا ایستاده باش، که من زنده‏ام، که نمیرم تا تو را حیاتى دهم که در آن حیات مرگ نبود، و هر چه تو را از آن نهى کردم دور باش از آن، که من پادشاهى‏ام که ملک مرا زوال نیست. تا تو را ملکى دهم که آن را زوال نباشد». و گفت: «هر که مرا بشناخت به دوستى، حق را دوست داشت، و هر که حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پیوست، و هر که به صحبت جوانمردان پیوست به صحبت حق پیوست». و گفت: «زبان من به توحید گشاده شد. آسمان‏ها و زمین‏ها را دیدم که گرد بر گرد من طواف مى‏کردند و خلق از آن غافل». و گفت: «به دل من ندا آمد از حق که مردمان طلب‏ بهشت مى ‏کنند و به شکر ایمان قیام نکرده ‏اند مرا، از من چیزى دیگر مى‏طلبند». گفت: «مزاح مکنید که اگر مزاح را صورتى بودى، او را زهره نبودى که در آن محلّت که من بودمى درآید». و گفت: «عالم بامداد برخیزد طلب زیادتى علم کند و زاهد طلب زیادتى زهد کند و بو الحسن در بند آن بود که سرورى به دل برادرى رساند». و گفت: «هر که مرا چنان نداند که من در قیامت بایستم تا او را در پیش نکنم، در بهشت نشود. گو: اینجا میا و بر من سلام مکن». و گفت: «چیزى به من درآمد که مرا سى روز مرده کرد از آنچه این خلق بدان زنده‏اند از دنیا و آخرت. آنگاه مرا زندگانیى داد که در آن مرگ نبود». و گفت: «اگر من بر خرى نشینم و از نشابور درآیم و یک سخن بگویم تا قیامت دانشمند بر کرسى ننشیند».

و گفت: «با خلق خدا صلح کردم که هرگز جنگ نکردم، و با نفس جنگى کردم که هرگز صلح نکردم». و گفت: «اگر نه آن بودى که مردمان گویند که: به پایگاه بایزید رسید و بى‏حرمتى کرد، و الّا هر چه بایزید با خدا بگفته است و بیندیشیده، من با شما بگفتمى».- و عجب این است که از او نقل مى‏کنند که گفته است: «هر چه بایزید با اندیشه آنجا رسیده است بو الحسن به قدم آنجا رسیده است»- و گفت: «این جهان به جهانیان واهشتیم و آن جهان به بهشتیان، و قدم برنهادیم جایى که آفریده را راه نیست». و گفت: «چنان که مار از پوست به درآید به درآمدم». و گفت که: «بایزید گفت: نه مقیم و نه مسافر، و من مقیم در یکیى او سفر مى‏ کنم».

و گفت:«روز قیامت من نگویم که من عالم بودم یا زاهد یا عابد. گویم: تو یکیى، من ز آن یکیى تو بودم». و گفت: «بدینجا که من رسیدم سخن نتوانم گفت، که آنچه مراست با او، اگر با خلق بگویم خلق آن برنتابد، و اگر این چه او راست با من، بگوید چون آتش باشد به بیشه درافگنى. دریغ آیدم که با خویشتن باشم و سخن او گویم». و گفت: «تا خداوند- تعالى- مرا از من پدید آورد، بهشت در طلب من است و دوزخ در خوف من؛ و اگر بهشت و دوزخ‏ اینجا که من هستم گذر کنند، هر دو با اهل خویش در من فانى شوند. چه امید و بیم من از خداوند من است و جز او کى است که از او امید و بیم بود؟».

و گفت:«تکبیر فرضى خواستم پیوست. بهشت آراسته و دوزخ تافته و رضوان و مالک پیش من آوردند، تکبیر احرام پیوستم. بینایى من به رجا بود که نه بهشت دیدم و نه دوزخ. رضوان را گفتم: درآى درین نفس، نصیب خویش یابى، فرا در آمد و در سیصد و شصت و پنج رگ من چیزى ندید که از او بیم داشت». و گفت: «هر کسى بر در حق رفتند چیزى یافتند و چیزى خواستند و بعضى خواستند و نیافتند، و باز جوانمردان را عرضه کردند نپذیرفتند و باز بو الحسن نپذیرفت و باز بو الحسن را ندا آمد که: همه چیز به تو دهیم مگر خداوندى، گفتم: الهى! این داد و دهم از میان برگیر که در میان بیگانگان رود»- و این از غیرت بود که: نباید که بیگانگى بود-

و گفت: «اندیشیدم وقتى که: از من آرزومندتر بنده‏یى هست؟ خداوند- تعالى- چشم باطن من گشاده کرد تا آرزومندان او را بدیدم.شرم داشتم از آرزومندى خویش. خواستم که بدین خلق وانمایم عشق جوانمردان، تا خلق بدانستندى که: هر عشق، عشق نبود، تا هر که معشوق خود را بدیدى شرم داشتى که گفتى: من تو را دوست دارم». و گفت: «خلق آن گویند که ایشان را با حق بود و بو الحسن آن گوید که حق را با او بود». و گفت: «سى سال است تا روى فرا این خلق کرده‏ام و سخن مى‏گویم و خلق چنان دانند که من با ایشان مى‏گویم. من خود با حق مى‏گویم. به یک سخن با این خلق خیانت نکردم. به ظاهر و باطن با حق بودم. و اگر محمّد- علیه السلام- از این در درآید، مرا ازین سخن خاموش نباید بود».

و گفت:«پدرم و مادرم از فرزند آدم بود. اینجا که منم نه آدم است و نه فرزندان. جوانمردى [و] راستى با خداى است و بس». و گفت: «به قفا بازخفته بودم، از گوشه عرش چیزى قطره‏قطره مى‏چکید به دهانم، و در باطنم حلاوت پدید مى‏آمد».

و گفت: «به خواب‏ دیدم: من و بایزید و اویس قرنى در یک کفن بودیمى». و گفت: «در همه جهان زنده‏اى ما را دید و آن بایزید بود».

نقل است که روزى این آیت همى‏خواند: قوله- تعالى- إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ.

گفت: «بطش من سخت‏تر از بطش اوست، که او عالم و اهل عالم را گیرد و من دامن کبریائى او گیرم». و گفت: «چیزى بر دلم نشان شد از عشق که در همه عالم کس را محرم آن نیافتم که با وى بگویم». و گفت: «فردا خداى- تعالى- گوید به من: هر چه خواهى بخواه، گویم: بار خدایا تو عالم‏ترى. گوید: همّت تو تو را بدادم، جز آن حاجت خواه. گویم: الهى! آن جماعت خواهم که در وقت من بودند و از پس من تا به قیامت، به زیارت من آمدند و نام من شنیدند و نشنیدند. از حق- تعالى- ندا آید که: در دار دنیا آن کردى که ما گفتیم، ما نیز آن کنیم که تو خواهى». و گفت: «خداى- تعالى- همه را پیش من کند، رسول- علیه السلام- گوید: اگر خواهى تو را از پیش جاى کنم. گویم: یا رسول اللّه! من در دار دنیا تابع تو بودم. اینجا نیز پس‏رو توام. بساطى از نور بگستراند، ابو الحسن و ژنده‏جامگان او بر آنجا جمع آیند. مصطفى را بدان جمع چشم روشن شود. اهل قیامت همه متعجّب بمانند. فرشتگان عذاب مى‏گذرند، مى‏گویند: اینان آن قومند که ما را از ایشان هیچ رنگى نیست». و گفت: «مصطفى- علیه السلام- فردا مردانى را عرضه دهد که در اولین و آخرین، مثل ایشان نبود. حق- تعالى- بو الحسن را در مقابله ایشان آورد و گوید: اى محمّد ایشان صفت تواند، بو الحسن صفت من است».

و گفت: «خداى- تعالى- به من وحى کرد و گفت: هر که ازین رود تو آبى خورد، همه را به تو بخشیدم». و گفت: «روز قیامت من نه آنم که زیارتیان خویش را شفاعت کنم، که ایشان خود شفاعت دیگران کنند». و گفت: «هر که استماع سخن ما کرد و کند، کمترین درجتش آن بود که حسابش نکنند فردا». و گفت: «به ما وحى کردند که همه چیزى ارزانى داشتم غیر الخفیه». و گفت: «گاه بو الحسن اویم، گاه او بو الحسن من است»- معنى آن است: چون‏ بو الحسن در فنا بودى بو الحسن او بودى، و چون در بقا بودى هر چه دیدى همه خود دیدى و آنچه دیدى بو الحسن او بودى. معنى دیگر آن است که:در حقیقت چون الست و بلى او گفت، پس آن وقت که بلى جواب داد، بو الحسن او بود و بو الحسن ناموجود، پس بو الحسن او بوده باشد. معنى این در قرآن است که مى‏فرماید: قوله- تعالى- وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏- و گفت: «نردبانى بى‏نهایت بازنهادم تا به خدا رسیدم. قدم بر نخست پایه نردبان که نهادم به خدا رسیدم» معنى آن است که به یک‏قدم به خدا رسیدن دنى است و چندان نردبان بى‏نهایت نهادن متدّنى، یکى سفر است فى نور اللّه و نور اللّه بى‏نهایت است-

و گفت: «مردمان گویند:خدا و نان، و بعضى گویند: نان و خدا، و من گویم: خدا، بى‏نان. خدا، بى‏آب. خدا، بى‏همه چیز». و گفت: «مردمان را با یکدیگر خلاف است تا: فردا او را ببینند یا نه؟بو الحسن دادوستد به نقد مى‏کند که گدایى که نان شبانگاه ندارد و دستار از سر برگیرد و دامن به زیر نهد، محال بود که به نسیه فروشد». و گفت: «از هر چه دون حقّ است زاهد گردیدم، آنگاه خویش را خواندم و گفت: من در ولایت تو نیایم که مکر تو بسیار است». و گفت: «اگر بر بساط محبّتم بدارى در آن مست گردم در دوستى تو، و اگر بر بساط هیبتم بدارى دیوانه گردم در سلطنت تو. چون نور گستاخى سر برزند، هر دو خود من باشم و منى من توى». و گفت: «روى به خدا باز کردم، گفتم: این یکى شخص بود که مرا به تو خواند و آن مصطفى بود- علیه السلام- چون از او فروگذرى همه خلق آسمان و زمین را من به تو خوانم»- و این بیان حقیقت است به اثبات شریعت- و گفت: «روى به خدا باز کردم و گفتم: الهى خوشى به تو در بود، اشارت به بهشت کردى؟».

و گفت:«خداى- تعالى- در غیب بر من بازگشاد که: همه خلق را از گناه عفو کنم مگر کسى را که دعوى دوستى من کرده باشد. من نیز روى بدو باز کردم و گفتم: اگر از آن‏ جانب عفو پدید نیست ازین جانب هم پشیمانى پدید نیست، بکوش تا بکوشیم که بر آنچه گفته‏ایم پشیمان نیستیم». و گفت: «روى به خدا بازکردم. گفتم: الهى روز قیامت داورى همه بگسلد و آن داورى که میان من و توست نگسلد». و گفت: «چون به جان نگرم جانم درد کند، و چون به دل نگرم دلم درد کند، چون به فعل نگرم قیامتم درد کند، چون به وقت نگرم درد توام کنى. الهى نعمت تو فانى است و نعمت من باقى و نعمت تو منم و نعمت من توى» و گفت: «الهى هر چه تو با من گویى من با خلق تو گویم و هر چه تو با من دهى من خلق تو را دهم». و گفت: «الهى حدیث تو از من نپذیرند».

و گفت- که هیچ‏کس نبود با او نشسته- و مى‏گفت: «تو مرا چیزى گفتى که در این جهان نیاید، و من تو را جوابى دادم که در هر دو جهان نیاید». و چنین بسیار بودى که جوابى همى‏ دادى و کسى حاضر نبودى.

و گفت: «الهى روز بزرگ، پیغامبران بر منبرهاى نور نشینند و خلق نظاره ایشان بود و اولیاء تو بر کرسى‏ها نشینند از نور، خلق نظاره ایشان بود. بو الحسن بر یگانگى تو نشیند تا خلق نظاره تو بود». و گفت: «الهى سه چیز از من به دست خلق مکن: یکى جان من که من جان از تو گرفتم به ملک‏الموت ندهم و روز و شب با من توى. کرام الکاتبین در میان چه کار دارند؟ و دیگر سؤال منکر و نکیر نخواهم، که نور یقین تو با ایشان دهم، تا به تو ایمان نیارند دست وانگیرم». و گفت: «اگر بنده‏یى همه مقامها به پاکى خود بگذارد، هستى حق هیچ آشکارا نشود تا هر چه از او فروگرفته است با او ندهند». و گفت: «الهى مرا در مقامى مدار که گویم: خلق و حق، یا گویم: من و تو. مرا در مقامى دار که در میان نباشم همه تو باشى». و گفت: «الهى اگر خلق را بیازارم همین‏که مرا بینند راه بگردانند، و چندان که تو را بیازردیم تو با مایى».

و گفت: «این راه پاکان است. الهى! با تو دستى بزنم تا به تو پیدا گردم در همه آفریده، یا فروشوم که ناپدید گردم. صدق آن برزیدم، آن نیافتم، که کرامت هر زاهدپرسیدم، و روز و شب بر من بر حذر بود که بر من گذر کرد. خضر- علیه السلام- که آمد در حذر بود (؟)». و گفت: «چون دو بود همتا بود.یکى بود همتا نبود». و گفت: «الهى هر چیزى که از آن من است در کار تو کردم و هر چه از آن تو است در کار تو کردم تا منى [من‏] از میان برخیزد و همه تو باشى». و گفت: «در همه حال مولاى توام و از آن رسول تو و خادم خلق تو». و گفت: «هشتاد تکبیر بکردم یکى بر دنیا دوّم بر خلق سیّوم بر نفس چهارم بر آخرت پنجم بر طاعت، و این را با خلق بتوان گفت و دیگر را مجال نیست».

و گفت: «چهل گام برفتم. به یک‏قدم از عرش تا ثرى بگذاشتم. دیگر آن را صفت نتوان کرد و اگر این با کسى بگویى که میان وى و خداوند حجابى نبود، دل و جانش بشود». و گفت: «الهى اگر میان من و تو حجابى بودى چنین نبودى. کسى بایستى که زندگانیش به خداى بودى تا من صفت تو با او بکردمى که این خلق زنده نه‏اند». و گفت: «اگر این رسولان و بهشت و دوزخ نبودى، من هم از این بودمى که امروز هستم از دوستى تو و از فرمانبردارى تو از بهر تو». و گفت: «چون مرا یاد کنى جان من فداى تو باد، و چون دل من تو را یاد کند، نفس من فداى دل من باد». و گفت: «الهى اگر اندامم درد کند شفاء تو دهى، چون توام درد کنى شفا که دهد؟».

و گفت:«الهى مرا تو آفریدى براى خویش آفریدى. از مادر براى تو زادم. مرا به صید هیچ آفریده مکن». و گفت: «از بندگان تو بعضى نماز و روزه دوست دارند و بعضى حجّ و غزا و بعضى علم و سجّاده. مرا از آن باز کن، که زندگانیم و دوستیم جز از براى تو نبود» و گفت: «الهى اگر تنى بودى و دلى بودى از نور، هم تو را نشایستى، فکیف تنى و دلى چنین آشفته، کى تو را شاید؟». و گفت: «الهى هیچ‏کس بود از دوستان تو که نام تو بسزا برد؟تا بینایى خود بکنم و در زیر قدم او نهم؛ و یا هستند در وقت من؟ تا جان خود فداى او کنم و یا از پس من خواهند بود؟»

و گفت: «الهى مرا بدین‏ خلق چنین نمودى که سر بدان گریبان برکرده‏ام که ایشان برکرده‏اند. اگر بدیشان فرا نمودى که من سر به کدام گریبان بر کرده‏ام چه کردندى؟». و گفت: «خداوندا من در دنیا چندان که خواهم از تو لاف بخواهم زد. فردا هر چه خواهى با من بکن». و گفت: «الهى ملک‏الموت تو را بفرست تا جان من بستاند و من جان او بستانم، تا جنازه هر دو به گورستان برند». و گفت: «الهى گروهى‏اند که ایشان روز قیامت شهید خیزند که ایشان در سبیل تو کشته شده باشند، و من آن شهید خیزم که به شمشیر شوق تو کشته شده باشم، که دردى دارم که تا خداى من بود آن درد مى‏بود؛ و درد را جستم نیافتم، درمان جستم نیافتم اما، درمان یافتم». و گفت: «در همه کارها پیش طلب بود پس یافت، الا در این حدیث، که پیش یافت بود پس طلب». و مریدان را گفتند: «پاى آبله کردید و مردان بى‏آبله رسیدند نامردان را پاى آبله کند و مردان را نشستگاه». و گفت: «بایزید مریدان را گفت که حق گفت: هر که مرا خواهد کرامتها کنم و هر که تو را که بایزیدى خواهد، نیستش کنم که هیچ جایش پدید نیارم؛ اکنون شما چه گویید؟». گفتند: «اگر نیز نیست نکند جان را خواهیم». و گفت: «اگر بنده آفریده در پیش حق بایستد چنان که دو به یکى بود، هنوز آن روش چیزى نیست به مقام مردان». از او پرسیدند که: «دو به یکى چون بود؟». گفت: «چنان که خلق از پیش او برخیزد، او نیز در خویشتن برسد، همى‏خورد و طعم نداند، سرما و گرما برو گذر مى‏کند و خبرش نبود، و چون از خویشتن برسد به جز حق هیچ نبود».

و گفت: «کس بود که به هفتاد سال یک‏بار آگاه نبود، و کس بود که به پنجاه سال، و کس بود به چهل سال و کس بود به بیست سال، و کس بود به هر سال، و کس بود به هر ماه، و کس بود به هر وقت نماز، و کس بود که بر او احکام مى‏راند و او را از این جهان و از آن جهان خبر نبود». و گفت: «آسان آسان نگوییا که: من مردى‏ام. تا هفتاد سال معامله خویش چنان که تکبیر اول‏ به خراسان پیوندى و سلام به کعبه بازدهى زبر تا به عرش و زیر تا به ثرى بینى، همه را همچون بى‏نمازى زنان بینى. آن وقت بدانکه مردى نه‏اى». و گفت: «هر که در دار دنیا دست به نیک مردى به درکند، باید تا از خدا آن یافته بود که: بر کنار دوزخ بایستد به قیامت، و هر که را خداى به دوزخ مى‏فرستد او دست او مى‏گیرد و به بهشت مى‏برد». و گفت: «از خلقان بعضى به کعبه طواف کنند و بعضى به آسمان بیت المعمور و بعضى به گرد عرش، و جوانمردان در یگانگى او طواف کنند». و گفت: «همه‏کس نماز کنند و روزه دارند و لیکن مرد آن مرد است که شصت سال بر او بگذرد که فرشته‏یى بر او هیچ ننویسد که او را از آن شرم باید داشت از حق، و حق را فراموش نکند به یک چشم زخم، مگر بخسبد. آن چه مشاهده بود- که گویند در بنى اسرائیل کس بودى که سالى در سجود بودى و دو سال- در مشاهده این بود که این امت دارد که یک ساعت فکرت این بنده با یک‏ساله سجود ایشان برابر بود».

و گفت: «مى ‏باید که دل خویش چون موج دریا بینى که آتش از میان آن موج برآید و تن در آتش بسوزد، درخت وفا از میان آن سوخته برآید، میوه بقاء ظاهر حاصل شود و چون میوه بخورى آب آن میوه به گذر دل فروشود.فانى شوى در یگانگى او». و گفت: «خداى را بر روى زمین بنده‏یى است که در دل او نورى گشاده است از یگانگى خویش، که اگر هر چه از عرش تا ثرى هست گذر در آن نور کند، بسوزد، چنان که پر گنجشکى که به آتش فرودارى».

دانشمندى گفت: «چیزى پرسیدم، گفت: این زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى که به روزى هفتاد بار بمیرى و به شبى هفتاد بار، و کارش چهل سال چنین زندگانى بود». و گفت: «اینچه در اندرون پوست اولیا بود، اگر چند ذرّه میان دو لب و دندان او بیاید، همه خلق آسمان و زمین در فزع افتد» و گفت: «خداى را بر پشت زمین بنده ‏یى است که به شب تاریک خفته بود و لحاف در سر کشیده، پس ستاره آسمان مى ‏بیندکه در آسمان مى‏گردد، و ماه را همچنین، و طاعت و معصیت همه خلایق مى‏بیند که به آسمان مى‏برند، و مى‏بیند که روزى خلقان از آسمان به زمین مى‏آیند، و ملایکه را مى‏بیند که از آسمان به زمین و از زمین به آسمان مى‏روند، و خورشید را مى‏بیند که در آسمان گذر مى‏کند».

و گفت: «کسى را که همگى او خداوند فرا گرفته بود، از موى سر تا اخمص قدم او، همه به هستى خداى اقرار دهد». و گفت: «مردان خداى- تعالى- همیشه بودند و همیشه باشند». و گفت: «الست بربّکم را بعضى شنیدند که: نه من خداام؟ و بعضى شنیدند که: نه من دوست شماام؟ و بعضى چنان شنیدند که نه همه منم؟».

و گفت:«خداى تعالى به اولیاء خویش لطف کرد و لطف خدا چون مکر خدا بود». و گفت: «هر که از خدا به خدا نگرد خلق را نبیند». و گفت: «مثل جان چون مرغى است که پرى به مشرق دارد و پرى به مغرب و پاى به ثرى و سر بدان جا که آن را نشان نتوان کرد». و گفت: «دوست چون با دوست حاضر آید همه دوست را بیند. خویشتن را نبیند». و گفت: «آن را که اندیشه‏یى به دل درآید که از آن استغفار باید کردن، دوستى را نشاید».

و گفت: «سرّ جوانمردان را خداى- تعالى- بدان جهان و بدین جهان آشکارا نکند و ایشان نیز آشکارا نکنند». و گفت: «اندکى تعظیم، به از بسیارى علم و عبادت و زهد». و گفت: «خداى- تعالى- موسى را- علیه السلام- گفت: لن ترانى، زبان همه جوانمردان از این سؤال و سخن خاموش گردید». و گفت: «چشم جوانمردان بر غیب خداوند بود تا چیزى بر دل ایشان افتد، تا بچشند آنچه اولیا و انبیا چشیده‏اند. دل جوانمردان به بارى در بود که اگر آن بار، بر آفریده نهند، نیست شود و اولیاء خود را خود مى‏دارد تا آن بار بتوانند کشید، و الّا رگ و استخوان ایشان از یکدیگر بیامدى».

و گفت: «چه مردى بود که مثل فتوح او چون مرغى شود که خانه‏اش زرین بود؟ چه مردى بود که حق- تعالى- او را به راهى ببرد که آن راه مخلوق بود». و گفت: «خداى- تعالى- را بر پشت زمین بنده‏یى هست‏ که او خداى را یاد کند، همه شیران بول بیفگنند، ماهیان در دریا از رفتن فروایستند، ملایکه آسمان در هیبت افتند، آسمان و زمین و ملایکه بدان روشن بباشند». و گفت: «همچنین خداى- تعالى- را بندگان‏اند بر پشت زمین که خداى را یاد کنند ماهى در دریا از رفتن بازایستد، زمین در جنبیدن آید، خلق پندارند که زلزله است. و همچنین بنده‏یى هست او را که نور او به همه آفریده برافتد. چون خداى را یاد کند از عرش تا به ثرى بجنبد».

و گفت: «از آن آب محبّت که در دل دوستان جمع کرده است، اگر قطره‏یى بیرون آید همه عالم پر شود که هیچ آب در نشود؛ و اگر از آن آتش که در دل دوستان پدید آورده است ذره‏یى بیرون آید از عرش تا به ثرى بسوزد». و گفت: «سه جاى، ملایکه از اولیا هیبت دارند: یکى ملک‏الموت در وقت نزع، دوّم کرام الکاتبین در وقت نبشتن، سیّوم نکیر و منکر در وقت سؤال». و گفت: «آن را که او بردارد پاکیى دهد که تاریکى در او نبود، قدرتى دهد که هر چه گوید: بباش، بباشد میان کاف و نون».

و گفت:«گروهى را به اوّل خداوند ندانستند که به آخر هم بود. خدا ما را از ایشان کناد؛ و گروهى از بندگان آنهااند که خداى- تعالى- ایشان را بیافرید ندانستند که به اول ایشان را خداوند است تا به آخر؛ و آخر ایشان قیامت». و گفت: «ندا آمد از آسمان که: بنده من آن را که تو مى‏جویى، به اول خود نیست، به آخر چون توان یافت؟ که این راهى است از خدا به خدا. بنده آن بازنیابد».

مردى را گفت: «آنجا که تو را کشتند خون خویش دیدى». پس گفت: «بگو که:آنجا [که‏] مرا کشتند هیچ آفریده نبود، که خون جوانمردان بر وى مباح است».

و گفت:«چون به عمر خویش درنگرستم، همه طاعت خویش- هفتاد و سه‏ساله- یک ساعت دیدم و چون به معصیت نگریستم درازتر از عمر نوح دیدم». و گفت: «تا به یقین ندانستم که رزق من بر اوست دست از کار بازنگرفتم، و تا عجز خلق ندیدم پشت بر خلق نیاوردم». و گفت: «جوانمردى به کنار بادیه رسید. به بادیه فرونگریست و بازپس گردید، و گفت: من اینجا فرونگنجم، یعنى آنچه منم». و گفت: «چنان باید بودن که ملایکه که بر شما موکّل‏اند، با رضا ایشان را واپس فرستى؛ و یا اگر نه، چنان باید بود که شبنگاه دیوان از دست ایشان فراگیرى، و آن چه بباید ستردن بسترى، و آن چه بباید نبشتن بنویسى؛ و اگر نه چنان بودن که شبانگاه که آنجا بازشوند گویند: نه نیکى بودش و نه بدى. خداوند- تعالى- بگوید: من نیکویى ایشان با شما بگویم». و گفت: «مردان خداى را اندوه و شادى نبود، و اگر اندوه و شادى بود هم از او بود». و گفت: «صحبت با خداى کنید، با خلق مکنید که دیدنى خداست و دوست‏داشتنى خدا و آن‏کس که به وى نازید خداست و گفتنى خداست و شنودنى خداست».

و گفت: «کس بود که در سه روز به مکّه رود و بازآید؛ و کس بود که در شبانروزى، و کس بود که در شبى، و کس بود که در چشم زخمى. پس آن که در چشم زخمى برود و بازآید قدرت بود». و گفت: «تا خداى- تعالى- بنده را در میان خلق دارد، فکرتش از خلق جدا نشود، چون دل او را از خلق جدا کند در مخلوقش فکرت نبود، فکرتش با خداوند بود»- یعنى: در دلش فکرت بنماند- و گفت: «خداى- تعالى- مؤمنى را هیبت چهل فرشته دهد و این کمترین هیبت بودش که داده بود، و آن هیبت از خلقان بازپوشد، تا خلقان با ایشان عیش توانند کرد».

و گفت: «اگر کسى اینجا نشسته بود چشمش به لوح برافتد، روا بود و من فرا پذیرم، و لیکن باید که نشانش با من دهد». و گفت: «اگر خداى- تعالى- را به خردشناسى علمى با تو بود؛ و اگر به ایمان‏شناسى راحتى با تو بود؛ و اگر به معرفت‏شناسى دردى با تو بود».

و گفت که: «على دهقان گفت که: مرد به یک اندیشه ناصواب که بکند، دوساله راه از حق تعالى- بازپس افتد». و گفت: «عجب دارم از این شاگردان که گویند: پیش استاد شدیم. و لیکن شما دانید که من هیچ‏کس را استاد نگرفتم، که استاد من خدا بود- تبارک و تعالى- و همه پیران را حرمت دارم».

دانشمندى از او سؤال‏ کرد که: «خرد و ایمان و معرفت را جایگاه کجاست؟».گفت: «تو رنگ اینها را به من نماى تا من جایگاه ایشان با تو نمایم». دانشمند را گریه برافتاد. به گوشه‏یى نشست.شیخ را گفتند: «مردان رسیده کدام باشند؟». گفت: از «مصطفى- علیه السلام- درگذشتى، مرد آن باشد که او را هیچ از این درنیابد. و تا مخلوق باشى همه دریابد»- یعنى از عالم امر باش نه از عالم خلق- و گفت: «مردان از آنجا که باشند سخن نگویند، پس‏تر بازآیند تا شنونده سخن فهم کند». و گفت: «همه‏کس نازد بدانچه داند تا بداند که هیچ نداند، چون بدانست که هیچ ندانست شرم دارد از دانش خود، تا آنگاه‏که معرفتش به کمال باشد».

و گفت: «خداوند را به تهمت نباید دانست و به پنداشت نباید دانست که گویى: دانیش، و ندانیش. خداى را چنان باید دانست که هر چه مى‏دانیش گویى:کاشکى بهتر دانستمى». و گفت: «بنده چنان بهتر بود که از خداوند خویش نه به زندگانى واشود و نه به مرگ». و گفت: «چون خداى- تعالى به سوى خویش راه نماید، سفر و اقامت این بنده در یگانگى او بود و سفر و اقامت او به سرّ بود». و گفت: «دل که بیمار حق بود، خوش بود زیرا که شفایش جز حق هیچ نبود». و گفت: «هر که با خداى- تعالى زندگانى کند دیدنیها همه دیده بود، و شنیدنیها همه شنیده، و کردنیها کرده و دانستنى دانسته». و گفت: «به بارى آسمان و زمین، طاعت با انکار این جوانمردان هیچ وزن نیارد». و گفت: «در این واجار بازارى است که آن را بازار جوانمردان گویند و نیز بازار حق خوانند، از آن راه حق، شما آن را دیده‏اید؟». گفتند: «نه». گفت: «در آن بازار صورتها بود نیکو، چون روندگان آنجا رسند آنجا بمانند و آن صورت کرامت بود و طاعت بسیار و دنیا و آخرت. آنجا بمانند، به خدا نرسند. بنده چنین نیکوتر که خلق را بگذارد و با خدا به خلوت در شود، و سر به سجده نهد و به دریاى لطف گذر کند، به یگانگى حق رسد و از خویشتن برهد، همه بر وى مى ‏راند و او خود در میان نه».

و گفت: «این علم را ظاهر ظاهرى [است‏] و باطنى و باطن‏ باطنى. علم ظاهر و ظاهر ظاهر آن است که علما مى‏گویند، و علم باطن آن است که جوانمردان با جوانمردان مى‏گویند، و علم باطن باطن راز جوانمردان است با حق- تعالى- که خلق را آنجا راه نیست». و گفت: «تا تو طالب دنیا باشى دنیا بر تو سلطان بود، و چون از وى روى بگردانى تو بر وى سلطان باشى». و گفت: «درویش کسى بود که او را دنیا و آخرت نبود، و نه در هر دو نیز رغبت کند که دنیا و آخرت از آن حقیرترند که ایشان را با دل نسبت بود». و گفت: «چنان که از تو نماز طلب نمى‏کند پیش از وقت، تو نیز روزى مطلب پیش از وقت». و گفت: «جوانمردى دریایى است به سه چشمه: یکى سخاوت، دوّم شفقت، سیّوم بى‏نیازى از خلق و نیازمندى به حق». و گفت: «نفس که از بنده برآید و به حق شود، بنده بیاساید. نظر که از خداى به بنده آید بنده را برنجاند». و گفت: «از حال خبر نیست و اگر بود آن علم بود نه حال. یا به حق راه است یا به حق کسى را راه نیست. همه آفریده در بو الحسن جاى گیرد و بو الحسن را در خویشتن یک‏قدم جاى نیست».

و گفت: «از هر قومى یکى بردارد و آن قوم را بدو بخشد. قومى را به دوستى گرفت و از خلق جدا وا کرد». و گفت:«در گوشه‏یى بنشینید و روى به من فرا کنید». و گفت: «مردان که بالا گیرند به پاکى بالا گیرند نه به بسیارى کار». و گفت: «اگر ذره‏یى نیکویى خویش بر تو بگشاید، در عالم کسى نباشد که تو را از وى بباید شنیدن یا بباید گفتن».

و گفت: «علما گویند که: ما وارثان رسولیم. رسول را وارث ماایم که آنچه رسول بود بعضى ما داریم. رسول درویشى اختیار کرد و درویشى اختیار ماست. با سخاوت بود و با خلق نیکو بود و بى ‏خیانت بود، با دیدار بود، رهنماى خلق بود، بى‏طمع بود، شر و خیر از خداوند دید، با خلقش غشّ نبود، اسیر وقت نبود، هر چه خلق از او بترسند نترسید، و هر چه خلق بدو امید دارند او نداشت، به هیچ غرّه نبود، و این جمله صفات جوانمردان است. رسول- علیه السلام- دریایى بود بى‏حد که اگرقطره ‏یى از آن بیرون آید همه عالم و آفریده غرق شود. در این قافله که ماییم، مقدمه حق است، آخرش مصطفى است، بر قفا صحابه‏اند، خنک آنها که در این قافله‏اند و جانهاشان با یکدیگر پیوسته است که جان بو الحسن را هیچ آفریده پیوند نکرد» و گفت: «دعوى کنى، معنى خواهند و چون معنى خواهند و چون معنى پدید آید، سخن بنماند، که از معنى هیچ نتوان گفت». و گفت: «خداى- تعالى- همه اولیا و انبیا را تشنه درآورد و تشنه ببرد».

و گفت: «این نه آن دریاست که کشتى بازدارد، که صدهزار بر خشکى این دریا غرق شوند، بلکه به دریا نرسند اینجا چه بازدارد؟ خدا و بس!». و گفت: «رسول- علیه السلام- در بهشت شود خلقى بیند بسیار، گوید: الهى اینان به چه درآمدند؟ گوید: به رحمت، هر که به رحمت خدا درآید به در شود. جوانمردان به خدا درشوند، ایشان را به راهى برد خدا، که در آن راه خلق نبود». و گفت: «هزار منزل است بنده را به خدا. اولین منزلش کرامات است. اگر بنده مختصر همّت بود، به هیچ مقامات دیگر نرسد». و گفت: «راه دو است: یکى راه هدایت و دیگر راه ضلالت. آنچه راه ضلالت است آن راه بنده است به خداوند، و آنچه راه هدایت است راه خداوند است به بنده. پس هر که گوید: بدو رسیدم، نرسید و هر که گوید: بدویم رسانیدند، رسید».

و گفت: هر که او را یافت بنماند و هر که او را نیافت بنمرد». و گفت: «یک‏ذرّه عشق از عالم غیب بیامد و همه سینه‏هاى محبّان ببویید، هیچ‏کس را محرم نیافت، هم با غیب شد». و گفت: «در هر صدسال یک شخص از رحم مادر بیاید که او یگانگى خداى را شاید». و گفت: «او را مردانى باشند: مشرق و مغرب، على و ثرى، در سینه ایشان پدید نیاید». و گفت: «هر آن دلى که بیرون از خداى در او چیزى دیگر بود اگر همه طاعت است، آن دل مرده است».

گفتند: «دلت چگونه است؟». گفت: «چهل سال است تا میان من و دل جدایى انداخته‏اند». و گفت:«مادر فرزند را چند بار گوید: مادر تو را میراد، بنتواند مرد و لیکن در آن گفت صادق باشد». و گفت: «سه چیز با خدا نگاه داشتن دشوار است: سرّ با حق و زبان با خلق و پاکى در کار». و گفت: « [چه‏] چیز میان بنده و خدا حجاب بتواند کردن مگر نفس؟ همه‏کس ازین بنالیدند به خدا، و پیغمبران نیز بنالیدند». و گفت: «دین را از شیطان آن فتنه نیست که از دو کس: عالمى بر دنیا حریص و زاهدى از علم برهنه». و صوفیى را گفت: «اگر برنایى را با زنى در خانه کنى سلامت یابد، و اگر با قرّائى در مسجد کنى سلامت نیابد». و گفت: «نگر تا از ابلیس ایمن نباشى که در هفتصد درجه در معرفت سخن گوید». و گفت: «از کارها بزرگتر ذکر خداى است و پرهیز و سخاوت و صحبت نیکان».

و گفت: «هزار فرسنگ بشوى تا از سلطانیان کسى را نبینى، آن روز سودى نیک کرده باشى». و گفت: «اگر مؤمن را زیارت کنى باید که ثواب آن به صد حج پذیرفته ندهى که زیارت مؤمن را ثواب بیشتر است از صدهزار دینار که به درویشان دهى. چون زیارت مؤمن کنى به اعتقاد گیرى که خداى- تعالى- بر شما رحمت کرده است».

گفت:«قبله پنج است: کعبه است که قبله مؤمنان است و دیگر بیت المقدس که قبله پیغامبران و امّتان گذشته بوده است، و بیت المعمور به آسمان که آنجا مجمع ملایکه است، و چهارم عرش که قبله دعاست. و جوانمردان را قبله خداست، فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه». و گفت: «این راه همه بلا و خطر است، ده جاى زهرست، یازدهمین جاى شکرست». و گفت: «تا نجویندت مجوى که آنچه جویى چون بیابى به تو ماند و چون تو بود».

و گفت:«بهره‏ مندتر از علم آن است که کار بندى، و از کار بهتر آن است که بر تو فریضه است».

و گفت: «چون بنده عزّ خویش فرا خداى دهد، خداى- تعالى- عزّ خویش بر آن نهد و باز به بنده دهد تا به عزّ خدا عزیز شود». و گفت: «خردمندان خداى را به نور دل بینند و دوستان به نور یقین و جوانمردان به نور معاینه».

پرسیدند که: «تو خداى را کجا دیدى؟». گفت: «آنجا که خویشتن ندیدم».

و گفت: «کسانى بودند که نشان یافت دادند و ندانستند که یافت محال است، و کسانى بودند که نشان مشاهده دادند و ندانستند که مشاهده حجاب است». و گفت: «هر که بر دل او اندیشه حقّ و باطل درآید، او را از رسیدگان نشماریم». و گفت: «من نگویم که کار نباید کرد تو را، اما بباید دانستن که آن چه مى‏کنى تو مى‏کنى یا به تو مى‏کنند؟ آن بازرگانى این است که بنده با سرمایه خداوند مى‏کند. چون سرمایه با خداوند دهى، تو با خانه شوى تو را به اوّل خداوند است و به آخر هم خداوند و در میانه هم خداوند، و بازار تو از او رواست. نى تو، هر که به نصیب خویش بازار بیند او را آنجا راه نیست». و گفت:

«همه مجتهدات از سه بیرون نبود: یا طاعت تن بود یا ذکر به زبان یا فکر دل، و مثل این چون آب بود که به دریا در شود به دریا کجا پدید آید؟ این سه تمام» و گفت: «آنگاه‏که دریا پدید آید جمله معامله او و از آن جمله جوانمردان غرقه شود، جوانمردى آن بود که فعل خویش نبینى». و گفت که: «فعل تو چون چراغ بود و آن دریا چون آفتاب. آفتاب چون پدید آید به چراغ چه حاجت بود؟». و گفت: «اى جوانمردان هشیار باشید که او را به مرقع و سجّاده نتوانید دید، هر که بدین دعوى بیرون آید او را کوفته گردانند، هر چه خواهى، گو: باش. جوانمردى بود که نفس و جانى نبود. روز قیامت خصم خلق خلق است و خصم ما خداوند است، چون خصم او بود داورى هرگز منقطع نشود. او ما را سخت گرفته است و ما او را سخت‏تر». و گفت: «با خداى، بزرگ همّت باشید، که همّت همه چیزى به تو دهد مگر خداوندى و اگر گوید: خداوندى، نیز به تو دهم، بگویى که:دادن و دهم صفت خلق است. بگوى: اللّه بى ‏جاى، اللّه بى‏ خواست، اللّه بى‏ همه چیزى.

مستى آن را نیکو بود که مى‏خورده بود». و گفت: «تا کى گویى صاحب راى و صاحب حدیث، یک‏بار بگوى: اللّه، بى‏خویشتن. یا بگوى: اللّه، به سزاى او». و گفت: «کسانى مى ‏آیند با گناه، بعضى مى‏آیند با طاعت، این نه طریق است که با این هیچ در گنجد،تو هر دو را فراموش کن. چه ماند؟ اللّه! هر که به وقت گفتار و اندیشه خداى را با خویشتن نبیند در این دو جاى به آفت درافتد».

و گفت: «همه خلق در آن‏اند که چیزى آنجا برند که سزاى آنجا بود، از اینجا هیچ‏چیز نتوان برد. از اینجا، آنجا چیزى برند که آنجا غریب بود و آن نیستى بود». و گفت: «امام آن بود که به همه راه‏ها رفته بود». و گفت: «از طاعت خلق آسمان و زمین آنجا چه زیادت پدید آمده است تا از آن تو پدید آید؟ زیادتى کردن چه افزایى؟ از معامله چندان بس که شریعت را بر تو تقاضایى نبود و از علم چندانى بس بود که بدانى که: او تو را چه فرموده است، و از یقین چندان بس بود که بدانى که آنچه تو مى‏ خورى روزى توست، تا نگویى که: این خورم یا آن خورم».

و گفت:«خداى- تعالى- با بنده چندان نیکویى بکند که مقام او به علیّین بود. اگر به خاطر او درآید که: از رفیقان من کسى بایستى تا بدیدى، او را نیک مردى نرسد». و گفت: «آسمان بشمارى، پس خداى را بدانى. بدانکه راه بر تو دراز بود. به نور یقین برو تا راه بر تو کوتاه گردد». و گفت: «بایست و مى‏گوى: اللّه، تا در فنا شوى». و گفت: «بر همه چیزى کتابت بود مگر بر آب، و اگر گذر کنى بر دریا، از خون خویش بر آب کتابت کن تا آن کز پى تو درآید، داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته‏اند». و گفت: «چون ذکر نیکان کنى میغى سپید برآید و عشق ببارد، ذکر نیکان عام را رحمت است و خاص را غفلت».

و گفت: «مؤمن از همه ‏کس بیگانه بود مگر از سه کس: یکى از خداوند، دوّم از محمّد- علیه السلام- سیّوم از مؤمنى دیگر که پاکیزه بود». و گفت: «سفر پنج است: اوّل به پاى، دوّم به دل، سیّوم به همّت، چهارم به دیدار، پنجم در فناء نفس». و گفت: «در عرش نگرستم تا غایت مردمان جویم در او غایتهایى دیدم که مردان خدا در آن بى ‏نیاز بودند.بى ‏نیازى مردان غایت‏ مردان بود، که چون چشم ایشان به پاکى خداوند برافتد، بى‏نیازى خویش بینند». و گفت: «مردانى که از پس خدا شوند چیزى از آن خدا بر ایشان آید.هر چه بدیشان در بود از ایشان فرورفت از زکات و روزه و قرآن و تسبیح و دعا، که از آن خداوند درآمد و جایگاه بگرفت- یعنى که هر طاعت که بعد از آن کنند نه ایشان کنند، بر ایشان برود، که هزار مرد در شرع برود تا یکى پدید آید که شرع در او رود-

و گفت:«صوفى را نود و نه عالم است: یکى عالم از عرش تا ثرى و از مشرق تا مغرب. همه را سایه کند، و نود و هشت را در وى سخن نیست و دیدار نیست. صوفیى روزى است که به آفتابش حاجت نیست، و شبى است بى‏ماه و ستاره که به ماه و ستاره‏اش حاجت نیست». و گفت: «آن‏کس را که حق او را خواهد، راهش او نماید. پس راه بر وى کوتاه بود». و گفت: «طعام و شراب جوانمردان دوستى خدا بود». و گفت: «هرکس که غایب است همه از او گویند. آن‏کس که حاضر است از او هیچ نتوان گفت». و گفت: «خداى- تعالى- بر دل اولیاء خویش از نور بنائى کند و بر سر آن بنا بنائى دیگر و همچنین بر سر این یکى دیگر، تا به جایگاهى که همگى او خدا بود».

و گفت: «خداوند از هستى خود چیزى در این مردان پدید کرده است، که اگر کسى گوید: این حلول بود، گویم: این نور اللّه مى‏خواهد: خلق الخلق فى الظّلمه ثمّ رشّ علیهم من نوره». و گفت: «خداوند بنده را به خود راه بازگشاید، چون خواهد که برود در یگانگى او رود، و چون بنشیند در یگانگى او نشیند. پس هر که سوخته بود به آتش یا غرقه بود به دریا، با او نشیند».

و گفت:«درویش آن بود که در دلش اندیشه نبود. مى‏گوید و گفتارش نبود. مى‏بیند و مى‏شنود و دیدار و شنوایى‏اش نبود. مى‏خورد و مزه طعامش نبود. حرکت و سکون و شادى و اندوهش نبود». و گفت: «این خلق بامداد و شبنگاه درآیند، مى‏گویند: مى‏ جوییم.و لیکن جوینده آن است که او را جوید». و گفت: «مهرى بر زبان بر نه تا نگویى جزاز آن خدا و مهرى بر دل نه تا نیندیشى جز از خدا و همچنین مهرى بر معامله و لب و دندان نه تا نورزى کار جز به اخلاص و نخورى جز حلال». و گفت: «چون دانشمندان گویند:من، تو نیم‏من باش و چون نیم‏من، تو چهار یک باش». و گفت: «تا نباشید، همه شما باشید.

خدا مى ‏گوید: این همه خلق من آفریده‏ام و لیکن صوفى نیافریده‏ام»- یعنى معدوم آفریده نبود و یک معنى آن است که صوفى از عالم امر است نه از عالم خلق-

و گفت:«صوفى تنى است مرده و دلى است نبوده و جانى است سوخته». و گفت: «یک نفس با خدا زدن، بهتر از همه آسمان و زمین». و گفت: «هر چه براى خدا کنى اخلاص است و هر چه براى خلق کنى ریا». و گفت: «عمل چون شیر است. چون پاى به گردنش کنى روباه شود». و گفت: «پیران گفته‏اند: چون مرید به علم بیرون شود، چهار تکبیر در کار او کن و او را از دست بگذار». و گفت: «باید که در روزى هزار بار بمیرى و باز زنده شوى که زندگانى یابى [و] هرگز نمیرى». و گفت: «چون نیستى خویش به وى دهى او نیز هستى خویش به تو دهد». و گفت: «باید که پایت را آبله برافتد از روش، و یا تنت را از نشستن و دلت را از اندیشه. هر که زمین را سفر کند پایش را آبله برافتد، و هر که سفر آسمان کند دل را افتد. و من سفر آسمان کردم تا بر دلم آبله افتاد». و گفت: «هر که تنها نشیند، با خداوند خویش بود و علامت او آن بود که او خداى خویش را دوست دارد».

و گفت:«استاد بوعلى دقّاق گفته است: که از آدم تا به قیامت کس این راه نرفت که راه مغیلان گرفته است. مرا بدین، از اولیاء و انبیا خوار مى‏آمد که اگر آن راه که بنده به خدا شود مغیلان گرفته است، آن راه که از خدا به بنده آید چیست؟». و گفت: «تو را بر تو آشکارى کند، شهادت و معرفت و کرامت وجود بر تو آشکارا کرده بود، تا همه مخلوقات چون خویشتن را بر تو آشکارا کند، آن را صفت نبود». و گفت: «خداى- تعالى- لطف‏ خویش را براى دوستان دارد و رحمت خویش براى عاصیان».

و گفت: «با خداى خویش آشنا گرد، که غریبى که به شهر آشنایى دارد با کسى، آنجا قوى‏دل‏تر بود». و گفت: «هر که دنیا و عمر به سر کار خداى درنتوان کرد گو: دعوى مکن که به قیامت بى ‏بار بر صراط بگذرد».

وقتى به شخصى گفت: «کجا مى‏روى؟». گفت: «به حجاز». گفت: «آنجا چه کنى؟». گفت: «خداى را طلب کنم». گفت: «خداى خراسان کجاست؟ که به حجاز مى ‏باید شد. رسول- علیه السلام- فرمود که طلب علم کنید و اگر به چین باید شدن.نگفت: طلب خداى کنید». و گفت: «یک ساعت که بنده به خدا شاد بود گرامى‏تر از سالها که نماز کند و روزه دارد. این آفریده خدا همه دام مؤمن است تا خود به چه دام واماند». و گفت: «کسى که روز به شب آرد و مؤمنى نیازرده بود، آن روز تا شب با پیغامبر- علیه السلام- زندگانى کرده بود و اگر مؤمن بیازارد آن روز خداى طاعتش نپذیرد». و گفت: «از بعد ایمان که خدا بنده را دهد هیچ نیست بزرگتر از دلى پاک و زبانى راست».

و گفت: «هر که بدین جهان از خدا و رسول و پیران شرم دارد بدان جهان خداى- تعالى- از او شرم دارد». و گفت: «سه قوم را به خدا راه است با علم مجرّد، با مرقّع و سجاده، با بیل و دست. و الّا فراغ نفس مرد را هلاک کند». و گفت: «پلاس‏داران بسیارند. راستى دل مى‏باید. جامه چه سود کند؟ که اگر به پلاس داشتن و جو خوردن مرد توانستى گشتن، خر بایستى که مرد بودندى که همه پلاس را دارند و جو خورند».

و گفت: «مرا مرید نبود زیرا که من دعوى نکردم. من مى‏گویم: اللّه و بس». و گفت: «در همه عمر خویش اگر یک‏بار او را بیازرده باشى باید که همه عمر بر آن همى‏گریى که اگر عفو کند آن حسرت برنخیزد که: چون او خداوندى را چرا بیازردم؟». و گفت: «کسى باید که به چشم نابینا بود و به زبان لال و به گوش کر، که تا او صحبت و حرمت را بشاید». و گفت: «طاعت خلق به سه چیز است: به نفس و زبان و به دل، بر دوام. از این سه باید که به خدا مشغول بود تا که از این بیرون شودو بى‏حساب به بهشت شود». و گفت: «تحیر چون مرغى بود که از مأواى خود بشود به طلب چینه، و چینه نیابد و دیگرباره راه مأوى نداند». و گفت: «هر که یک آرزوى نفس بدهد، هزار اندوهش در راه حق پدید آید». و گفت: «قسمت کرد حق- تعالى- چیزها را بر خلق: اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند».

و گفت: «در راه حق چندان خوش بود، که هیچ‏کس نداند. چون بدانستند همچون خوردن بود بى‏ نمک».حکایت کرده‏اند از شیخ بایزید که او گفت: از پس هر کارى نیکو، کارى بد مکن تا چون چشم تو بدان افتد بدى بینى نه نیکویى». شیخ گفت: «بر تو باد که نیکى و بدى فراموش کنى». و گفت: «جوانمردان دست از عمل بندارند [تا] عمل دست از ایشان بندارند». و گفت: «چون خداوند- تعالى- تقدیرى کند و تو بدان رضا دهى، بهتر از هزار هزار عمل خیر که تو بکنى و او نپسندد».

و گفت: «یک قطره از دریاى احسان بر تو افتد نخواهى که در همه عالم از هیچ گویى و شنوى و کس را بینى». و گفت: «در دنیا هیچ صعب‏تر از آن نیست که تو را با کسى خصومت بود». و گفت: «نماز و روزه بزرگ است لیک کبر و حسد و حرص از دل بیرون کردن نیکوتر است». و گفت: «معرفت هست که با شریعت آمیخته بود، و معرفت هست که از شریعت دورتر است و معرفت هست که با شریعت برابر است. مرد باید که گوهر هر سه دیده بود تا با هر کسى گوید که از آنجا بود». و گفت: «یک‏بار خداى را یاد کردن صعب‏تر است از هزار شمشیر بر روى خوردن».

و گفت: «دیدار آن بود که جز او را نبینى». و گفت: «کلام بى‏مشاهده نبود». و گفت: «جهدمردان چهل سال است: ده سال رنج باید بردن تا زبان راست شود، و ده سال تا دست راست شود، و ده سال تا چشم راست شود، و ده سال تا دل راست شود. پس هر که چهل سال چنین قدم زند و به دعوى راست آید، امید آن بود که بانگى از حلقش برآید که در آن هوا نبود».

و گفت: «بسیار بگریید و کم خندید وبسیار خاموش باشید و کم گویید و بسیار دهید و کم خورید و بسیار سر از بالینى برگیرید و بازمنهید». و گفت: «هر که خوشى سخن خداى ناچشیده از این جهان بیرون شود او را چیزى نرسیده باشد». و گفت: «تا خداوند به مدارا نبود با خلق، به مدارا بود با مصطفى. خردمندان با خدا ناباک‏اند زیرا که او بى‏باک است، و کسى که او بى‏باک بود بى‏باکان را دوست دارد».

و گفت: «این راه راه ناباکان است و راه دیوانگان و مستان. با خدا مستى و دیوانگى و ناباکى سود دارد».و گفت: «ذکر اللّه از میان جان، صلوات بر محمّد از بن گوش». و گفت: «از این جهان بیرون نشوى تا سه حال بر خویشتن نبینى: اول باید که در محبت او آب از چشم خویش بینى، دیگر از هیبت او بول خویش بینى، دیگر باید که در بیدارى استخوانت بگدازد و باریک شود». و گفت: «چنان یاد کنید که دیگر بار نباید کرد»- یعنى فراموش مکن تا یادت نباید آورد- و گفت: «غایب تو باشى، و او باشد. دیگر آن است که تو نباشى همه او بود». و گفت: «سخن مگویید تا شنونده سخن خدا را نبینید، و سخن مشنوید تا گوینده سخن خداوند را نبینید» و گفت: «هر که یک‏بار بگوید: اللّه؛ زبانش بسوخت، دیگر نتواند گفت: اللّه. چون تو بینى که مى‏گوید ثناى خداوند است بر بنده».

و گفت: «درد جوانمردان اندوهى بود که به هر دو جهان درنگنجد و آن اندوه آن است که خواهند تا او را یاد کنند و به سزاى او نتوانند». و گفت: «اگر دل تو با خداوند بود و همه دنیا تو را بود زیان ندارد و اگر جامه دیبا دارى؛ و اگر پلاس پوشیده باشى که دل تو با خداوند نبود تو را از آن هیچ سودى نیست». و گفت: «چون خویشتن را با خدا بینى وفا بود، و چون خدا را با خویشتن بینى فنا بود».

و گفت: «هر که [را] با این خلق کودک بینى با خداوند مرد است و هر که با این خلق مرد است با خداوند مرده است». و گفت: «کس هست که هم بهلند که برگیرد و هم بگذارند که ببیند، و کس هست که اگر خواهد درشود و اگر خواهد بیرون آید، و کس‏ هست که چون در شود بنگذارند که بیرون آید».

و گفت:«خداى- تعالى خلق را از فعل خویش آگاه کرد، اگر از خویش آگاه کردى لا اله الّا اللّه گویى بنماندى، یعنى غرق شوندى». و گفت: «چه گویى در کسى که در بیابان ایستاده بود و در سر دستار ندارد و در پا نعلین و در تن جامه، و آفتاب در مغزش مى‏تابد و آتش از زیر قدمش برمى‏آید، چنان که پایش را بر زمین قرار نبود، و از پیش رفتن روى ندارد و از پس باز شدن راه نیابد و متحیر مانده باشد در آن بیابان». و گفت: «غریب آن بود که در هفت آسمان و زمین هیچ با وى یک تار مویى نبود، و من نگویم که غریبم، من آنم که با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد». و گفت: «آن‏کس که تشنه خدا بود اگر چه هر چه خدا آفریده است به وى دهى سیر نشود».

و گفت: «غایت بنده با خدا سه درجه است:یکى آن است که بر دیدار بایستد و گوید: اللّه؛ و دیگر آن است که بى ‏خویشتن گوید:اللّه: سیّوم آن که از او با او گوید: اللّه». و گفت: «خداى را با بنده با چهار چیز مخاطبه است: به تن و به دل و به مال و به زبان. اگر تن خدمت را در دهى و زبان ذکر را، راه رفته نشود تا دل با او درندهى و سخاوت نکنى. که من این چهار چیز دادم و چهار چیز از او بخواستم: هیبت و محبت و زندگانى با او و راه یگانگى. پس گفتم: به بهشت امید مده و به دوزخ بیم مکن، که از این هر دو سراى مرا توى». و گفت: «مردمان سه گروهند: یکى ناآزرده با تو آزار دارد، و یکى بیازارى بیازارد، و یکى که بیازارى نیازارد»

و گفت:«این غفلت در خلق [از] حق رحمت است که اگر چند ذرّه‏یى آگاه شوند بسوزند». و گفت: «خداى- تعالى- خون همه پیغمبران بریخت و باک نداشت. خدا این شمشیر به همه پیغمبران در افشاند و این تازیانه به همه دوستان زد و خویشتن را به هیچ‏کس فرا نداد. عیّار است، برو تو نیز عیّار باش. دست به دون او فرامده».

و گفت: «خداى- تعالى- هرکس را به چیزى از خویشتن باز کرده است و خویشتن را به هیچ‏کس فرا ندهد. اى جوانمردان‏ بروید و با خدا مرد باشید، که شما را به چیزى از خویشتن بازنکند».

و گفت:«اى بسا کسان که بر پشت زمین مى‏روند و ایشان مردگانند، و اى بسا کسان که در شکم خاک خفته‏اند و ایشان زندگانند». و گفت: «دانشمندان گویند: پیغمبر- علیه السلام- نه زن داشت و یک‏ساله قوت ننهادى، و فرزندانش بودند. گوییم: بلى، آن همه بود و لیکن شصت و سه سال در این جهان بود که دل او از این خبر نداشت. آن همه بر وى مى‏رفت و او که خبر داشت از خدا داشت». و گفت: «از هر جانب که نگرى خداست و اگر زبر نگرى و اگر زیر نگرى و اگر راست نگرى و اگر چپ نگرى و اگر پیش نگرى و اگر از پس نگرى».

و گفت: «هر چه در هفت آسمان و زمین هست به تن تو در است. کسى مى‏باید که بیند». و گفت: «هر که را دل به شوق او سوخته باشد و خاکستر شده، باد محبت درآید و آن خاکستر را برگیرد و آسمان و زمین از وى پر کند. اگر خواهى که بیننده باشى آنجا توان دید و اگر خواهى که شنونده باشى آنجا توان شنید و اگر خواهى که چشنده باشى آنجا توان چشید. مجردى و جوانمردى از آنجا مى‏باید». و گفت: «اگر جایگاهى بودى که آن جایگاه نه او را بودى و یا اگر کسى که آن‏کس نه او را بودى، ما آن گله بر آن جایگاه و با آن‏کس نکردیمى». و گفت: «قدم اوّل آن است که گوید: خدا و چیزى دیگر نه، و قدم دوّم انس است و قدم سیّوم سوختن است».

و گفت: «هر ساعتى مى‏آیى و پشته گناه در گرده، و گاه مى‏آیى پشته طاعت در گرده، تا کى گناه؟ تا کى طاعت؟ گناه را دست به پشت بازنه و سر به دریاى رحمت فروبرده، و طاعت را دست به پشت بازنه و سر به دریاى بى‏نیازى فروبرده. و سر به نیستى خویش فروبر و به هستى او برآور». و گفت: «در شب باید که نخسبم و در روز باید که نخورم و نخرامم پس به منزل کى رسم؟». و گفت: «اگر جبریل در آسمان بانگ کند که چون شما نبوده و نباشد، شما او را به قول صادق دارید، و لیکن از مکر خدا ایمن مباشید واز آفت نفس خویش و از عمل شیطان». و گفت: «تا دیو فریب نماید خداوند ننماید. چون دیو نتواند فریفت خداوند به کرامت فریبد، و اگر به کرامت نفریبد به لطف خویشتن بفریبد، پس آن‏کس که بدیها نفریبد جوانمرد است». و گفت: «در غیب دریایى است که ایمان همه خلایق همچو کاهى است بر سر دریا، باد همى‏آید و موج همى‏زند. ازین کنار تا بدان کنار، و گاه‏گاه از آن کنار با این کنار، گاه به سرّ دریا».

و گفت: «جوانمردى زبانى است بى‏گفتار، و بینایى است بى‏دیدار، تنى است بى‏کردار، دلیلى است بى‏اندیشه، و چشمه‏اى است از دریا و سرّهاى دریا». و گفت: «عالم علم بگرفت، و زاهد زهد بگرفت و عابد عبادت، و با این فرا پیش او شدند. تو پاکى برگیر و ناپاک فراپیش او شو که او پاک است». و گفت: «هر که را زندگانى با خدا بود بر نفس و دل و جان خویش قادر نبود. وقت او خادم او بود و بینایى و شنوایى او حق بود و هر چه در میان بینایى و شنوایى او بود سوخته شود، و به جز حق هیچ‏چیز نماند: قل: اللَّهُ، ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ‏».

و گفت: «اگر کسى از تو پرسد که: فانى باقى را بیند؟ بگو که: امروز در این سراى فنا بنده فانى باقى را مى‏شناسد، فردا آن شناخت نور گردد تا در سراى بقا به نور بقا باقى را بیند». و گفت: «اولیاء خداى را نتوان دید، مگر کسى که محرم بود چنان که اهل تو را نتواند دید مگر کسى که محرم بود. مرید هر چند که پیر را حرمت بیش دارد دیدش در پیر بیش دهد».

و گفت:«هر کسى ماهى در دریا گیرد، این جوانمردان بر خشک گیرند و دیگران کشت بر خشک کنند، این طایفه بر دریا کنند». و گفت: «اگر آسمان و زمین پر از طاعت بود، آن را قدرى نبود، اگر در دل انکار جوانمردان دارد». و گفت: «هزار مرد این جهان تو را ترک باید کرد تا به یک مرد از آن جهان برسى، و هزار شربت زهر باید خورد تا به یک شربت حلاوت بچشى». و گفت: «دریغا هزار بار دریغا، که چندین هزار سرهنگ و عیّار و مهتر و سالار و خواجه و برنا که در کفن غفلت به خاک‏ حسرت فرومى ‏شوند، که یکى از ایشان سرهنگى دین را نمى ‏شاید». و گفت: «زندگانى درون مرگ است، مشاهده درون مرگ است، پاکى درون مرگ است، فنا و بقا درون مرگ است، و چون حق پدید آمد جز از حق هیچ‏چیز بنماند». و گفت: «با خلق باشى، ترشى و تلخى دانى و چون خلقیّت از تو جدا شود زندگانى با خدا بود». و گفت: «زندگانى باید میان کاف و نون که هیچ بنمیرد».

و گفت: «آن کسى که نماز کند و روزه دارد، به خلق نزدیک بود، و آن کسى که فکرت کند، به خدا». و گفت: هفت هزار درجه است از شریعت تا معرفت و هفتصد هزار درجه است از معرفت تا به حقیقت و هزار هزار درجه است از حقیقت تا بارگاه باز بود. هر یکى را به مثل عمرى باید چون عمر نوح، و صفایى چون صفاى محمّد، علیه السلام».

و گفت:«معنى دل سه است: یکى فانى است و دوم نعمت است و سیّوم باقى است. آن که فانى است مأوى‏گاه درویشى است و آن که نعمت است مأواى توانگرى است و آن که باقى است مأواى خدا است». و گفت: «مرا نه تن است و نه دل و نه زبان، پس مأواى این هر سه مرا خدا است».

و گفت: «مرا نه دنیا و نه آخرتى مأواى این هر دو مرا خدا است». و گفت: «بس خوش بود و لکن بیمار که از آسمان و زمین گرد آیند تا او را شفا دهند، بهتر نشود». و گفت: «کارکننده بسیار است و لکن برنده نیست، و برنده بسیار است سپارنده‏ نیست، و آن یکى بود که کند و برد و سپارد». و گفت: «عشق بهره‏یى است از آن دریا که خلق را در آن گذر نیست. آتشى است که جان را در او گذر نیست. آورد بردى است که بنده را خبر نیست در آن، و آنچه بدین دریاها نهند بازنشود مگر دو چیز: یکى اندوه و یکى نیاز».

و گفت: «برخندند قرّایان و گویند که: خداى را به دلیل شاید دانستن. بل که خداى را به خدا شاید دانست. به مخلوق چون دانى؟». و گفت: «هر که عاشق شد، خداى را یافت و هر که خداى را یافت خود را فراموش کرد». و گفت: «هر که آنجا نشیند که خلق ننشیند با خدا نشسته بود و هر که با خدا نشیند عارف است».

و گفت: «هر چه در لوح محفوظ است نصیب لوح و خلق است، نصیب جوانمردان نه آن است که به لوح در است، و خداى- تعالى- همه در لوح بگفت. با جوانمردان چیزى گویند که در لوح نبود و کوهى آن نشاید بردن». و گفت: «این نه آن طریق است که زبانى بر او اقرار آورد، یا بینایى بود که او را بیند یا شناختى که او را شناسد یا هفت اندام را نیز آنجا راه هست.همه از آن او است و جان در فرمان او. اینجا خدایى است و بس». و گفت: «کسانى دیده‏ام که به تفسیر قرآن مشغول بوده‏اند، جوانمردان به تفسیر خویش مشغول بوده ‏اند».

و گفت: «عالم آن عالم بود که به خویشتن عالم بود. عالم نبود آن که به علم خود عالم بود». و گفت: «خداى- تعالى- قسمت خویش پیش خلقان کرد. هر کسى نصیبى خویش [را] برگرفتند. نصیب جوانمردان اندوه بود». و گفت: «درخت اندوه بکارید تا باشد که به برآید و تو بنشینى و مى‏گریى که عاقبت بدان دولت برسى که گویندت: چرا مى‏گریى؟».

گفتند: «اندوه به چه به دست آید؟». گفت: «بدان که همه جهد آن کنى که در کار او پاک روى، و چندان که بنگرى دانى که پاک نه‏اى و نتوانى بود، که اندوه او فروآید. که صد و بیست و چهار هزار پیغامبر بدین جهان درآمدند و بیرون شدند و خواستند که او را بدانند سزاى او، و همه پیران همچنان، نتوانستند». و گفت: «درد جوانمردان اندوه است که به دو عالم درنگنجد». و گفت: «اگر عمر من چندان بود که عمر نوح، من از این تن راستى نبینم، و آن که من از این دانم، اگر خداوند این تن را به آتش فرونیارد، داد من از این تن بنداده باشد».

پرسیدند از نام بزرگ، گفت: «نامها همه خود بزرگ است، بزرگتر در وى نیستى بنده است، چون بنده نیست گردید از خلق بشد، در هیبت یک بود». پرسیدند از مکر، گفت: «آن لطف او است، لیکن مکر نام کرده است، که کرده با اولیاء مکر نبود». پرسیدند از محبت، گفت: «نهایتش آن بود که هر نیکویى که او با جمله بندگان کرده است، اگر با او بکند بدان نیارامد و اگر به عدد دریاها شراب به حلق او فروکند سیر نشود، و مى‏گوید:زیادت هست؟». پرسیدنداز اخلاص، گفت: «هر چه بر دیدار خدا کنى اخلاص بود و هر چه بر دیدار خلق کنى ریا بود، خلق در میانه چه مى‏باید؟ جاى اخلاص خدا دارد».

پرسیدند که: «جوانمرد به چه داند که جوانمرد است؟». گفت: «بدان که اگر خداوند هزار کرامت با برادر او کند و با او یکى کرده بود، آن یکى نیز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نیز برادر او را بود». پرسیدند که: «تو را از مرگ خوف هست؟». گفت: «مرده را خوف مرگ نبود، و هر وعیدى که او این خلق را کرده است از دوزخ در آنچه من چشیدم ذره‏یى نبود؛ و هر وعده که خلق را کرده است از راحت، ذره‏یى نبود در آنچه من چشم مى‏دارم». و گفت: «اگر خداى- تعالى- گوید بدین صحبت جوانمردان چه خواهى؟ من گویم: هم اینان را خواهم».

نقل است که دانشمندى را گفت: «تو خداى را دوست دارى یا خدا تو را؟». گفت:«من خداى را دوست دارم». گفت: «پس برو گرد او گرد که [هر که‏] کسى را دوست دارد پى او گردد».

روزى شاگردى را گفت: «چه بهتر بودى؟». شاگرد گفت: «ندانم». گفت: «جهان پر از مرد همه همچون بایزید». و گفت: «بهترین چیزها دلى است که در وى هیچ بدى نباشد».

روزى یکى را گفتند: «ریسمانت بگسلد چه کنى؟». گفت: «ندانم». گفت: «به دست او ده تا در بندد». و پرسیدند که: «فاوحى الى عبده ما اوحى چه بود؟». گفت: «دانستم آنچه گفت. خداى گفت: اى محمّد! من از آن بزرگترم که تو را گفتم، مرا بشناس. و تو از آن بزرگترى که گفتم، خلق را به من دعوت کن». پرسیدند که: «نام او به چه برند؟».

گفت: «بعضى به فرمان برند و بعضى به نفس و بعضى به دوستى، بعضى به خوف، که سلطان است».

گفتند: «جنید هشیار درآمد و هشیار بیرون رفت و شبلى مست درآمد و مست برفت». گفت: «اگر جنید و شبلى را سؤال کنند و از ایشان پرسند که: شما در دنیا چگونه درآمدید و چگونه بیرون شدید؟ ایشان نه از بیرون شدن خبر دارند و نه از آمدن». هم در حال به سرّ شیخ ندا کردند که: صدقت- راست گفتى- که از هر دو پرسند، همین گویند: که خداى را دانند و از چیزهاى‏ دیگر خبر ندارند.

گفتند: «شبلى گفته است: الهى همه خلق را بینا کن که تو را بینند». گفتند:«دعوى بدتر است یا گناه؟». گفت: «دعوى خود گناه است». گفتند: «بندگى چیست؟».

گفت: «عمر در ناکامى گذاشتن». گفتند: «چه کنیم تا بیدار گردیم؟». گفت: «عمر به یک نفس بازآور و از یک نفس، چنان دان که میان لب و دندان رسیده است». گفتند: «نشان بندگى چیست؟». گفت: «آنجا که منم نشان خداوندى است. هیچ نشان بندگى نیست».

گفتند: «نشان فقر چیست؟». گفت: «آن که سیاه‏دل بود». گفتند: «معنى این چگونه باشد؟». گفت: «یعنى از پس رنگ سیاه رنگى دیگر نبود». گفتند: «نشان توکّل چیست؟». گفت: «آن که شیر و اژدها و آتش و دریا و بالش، هر پنج تو را یکى بود، که در عالم توحید همه یکى بود. در توحید کوش چندان که توانى، که اگر در راه فروشوى، تو پرسود باشى و باکى نبود». گفتند: «کار تو چیست؟». گفت: «همه روز نشسته‏ام و بردابرد مى‏زنم». گفتند: «این چگونه بود؟». گفت: «آن که هر اندیشه که به دون خدا در دل آید آن را از دل مى‏رانم، که من در مقامى‏ام که بر من پوشیده نیست سرّ مگسى، در مملکت براى چه آفریده است؟ و از او چه خواسته است؟ یعنى بو الحسن نمانده است، خبردار حق است. من در میان نیم، لاجرم هر چه در دست گیرم گویم: خداوندا این را نهاد تن من مکن». و گفت: «پنجاه سال است با خداوند صحبت داشتم به اخلاص، که هیچ آفریده را بدان راه نبود. نماز خفتن بکردمى و این نفس را برپاى‏داشتمى، همچنین روز تا شب در طاعتش مى‏داشتم و در این مدت که نشستمى به دو پاى نشستمى نه متمکن، تا آن وقت که شایستگى پدید آمد. که ظاهرم اینجا در خواب مى ‏شد و بو الحسن به بهشت تماشا مى ‏کرد و به دوزخ در مى ‏گردید، و هر دو سراى مرا یکى شد. با حق همى ‏بودم تا وقتى که دوزخ را دیدم. از حق ندا آمد: این آنجایى است که خوف همه خلق پدید است. از آن جاى بجستم و در قعر دوزخ شدم. گفتم: این جاى من است. دوزخ با اهلش به هزیمت شد. نتوان گفتن که چه دیدم. و لیکن مصطفى را- علیه السلام- عتاب کند که: امت را فتنه کردى».

و گفت:«این طریق خدا نخست نیاز بود، پس خلوت، پس اندوه، پس بیدارى». و میان نماز پیشین و نماز دیگر پنجاه رکعت نماز ورد داشتى؛ که خلق آسمان و زمین در آن برخى نبودى. چون بیدارى پدید آمد آن همه را قضا کردن حاجت آمد. گفت: «چهل سال است تا نان نپختم و هیچ ‏چیز نساختم مگر براى مهمان و ما در آن طعام طفیل بودیم. چنین باشد که اگر جمله جهان لقمه کنند و در دهانى نهند از آن مهمانى، هنوز حق او نگزارده باشند و از مشرق تا مغرب بروند تا یکى را براى خدا زیارت کنند هنوز بسیار نبود». و گفت: «چهل سال است تا نفس من شربتى آب سرد یا شربتى دوغ ترش مى‏ خواهد. وى را نداده ‏ام».

نقل است که چهل سال بود تا بادنجانش آرزو بود و نخورده بود. یک روز مادرش پستان در او مالید و خواهش کرد تا شیخ نیم بادنجانى بخورد. همان شب بود که سر پسرش بریدند و بر آستان نهادند، و شیخ دیگر روز آن بدید و مى‏گفت: «آرى، که آن دیگ که ما برنهاده‏ایم در آن دیگ گرم کم از این سر نباید». و گفت: «با شما مى‏گویم که کار من با او آسان نیست و شما مى‏گویید که: بادنجان بخور». و گفت: «هفتاد سال است تا با حق زندگانى کرده ‏ام که نقطه ‏یى بر مراد نفس نرفته ‏ام».

نقل است که شیخ را پرسیدند که: «از مسجد تو تا مسجدهاى دیگر چند در میان است؟». گفت: «اگر به شریعت گیرید همه راست است، و اگر به معرفت گیرید سخن آن شرح‏ها دارد، و من دیدم که از مسجدهاى دیگر نور برآمد و به آسمان شد و بر این مسجد قبّه‏اى از نور فروبرده‏اند و به عنان آسمان در مى‏شد؛ و آن روز که این مسجد بکردند من درآمدم و بنشستم. جبریل بیامد، و علمى سبز بزد تا به عرش خداى، و همچنین زده باشد تا به قیامت». و گفت: «یک روز خدا به من ندا کرد که: هر آن بنده که به مسجد تو درآید، گوشت و پوست وى بر آتش حرام گردد و هر آن بنده که در مسجد تو دو رکعت نماز کند به زندگانى تو و پس مرگ تو، روز قیامت از عبّادان‏ خیزد». و گفت: «مؤمن را همه جایگاهها مسجد بود و روزها همه آدینه و ماهها همه رمضان». و گفت: «اگر دنیا همه زر کند و مؤمن را سر آنجا دهد همه در رضاء او صرف کند، و اگر یک دینار در دست‏کم خوردى کنى، چاهى بکند و در آنجا کند و از آنجا برنگیرد، تا پس از مرگ او میراث خواران برگیرند و سویق کنند و خشتى چند بر سر و روى یکدیگر زنند».

و گفت: «از این جهان بیرون مى‏شوم و چهارصد درم وام دارم، هیچ بازنداده باشم، و خصمان در قیامت از دامن من درآویخته باشند، دو ستر از آن که یکى سؤال کند، و حاجت او روا نکرده باشم». و گفت: «گاه‏گاه مى‏گریم از بسیارى جهد، و اندوه و غم که به من رسد از براى لقمه نان قوم که خورم. و اگر خواهى با تو بگذارم». و گفت: «فردا در قیامت با من گویند: چه آوردى؟ گویم: سگى با من دادى در دنیا که من خود درمانده شده بودم تا در من و بندگان تو درنیفتد، و نهادى پرنجاست به من داده بودى من در جمله عمر در پاک کردن او بودم». و گفت: «از آن ترسم که فردا در قیامت مرا بینند، بیارند و به گناه همه خراسانیان عذابم کنند». و گفت: «بیامدمى و به کنار گورستان فرونشستمى، گفتمى: تا این غریب با این زندانیان دمى فرونشیند». و گفت: «على گفت- رضى اللّه عنه- الهى! اگر یک روز بود پیش از مرگ مرا توبه ده».

و گفت: «مردمان دعا کنند و گویند:خداوندا! ما را به سه موضع فریاد رس: یکى در وقت جان کندن، دوّم در گور، سیّوم در قیامت. من گویم: الهى! مرا به همه وقتى فریاد رس».

نقل است که گفت: «یک شب حق- تعالى- را به خواب دیدم. گفتم: شصت سال است تا در امید دوستى تو مى‏گذارم و در شوق تو باشم. حق- تعالى- گفت: به سالى شصت طلب کرده‏اى، و ما در ازل الآزال در قدم دوستى تو کرده‏ایم». و گفت: «یک‏بار دیگر حق- تعالى- را به خواب دیدم که گفت: یا بو الحسن! خواهى که تو را باشم؟

گفتم: نه، گفت: خواهى که مرا باشى؟ گفتم: نه. گفت: یا ابا الحسن! خلق اولین و آخرین در اشتیاق این بسوختندتا من کسى را باشم، تو مرا این چرا گفتى؟ گفتم: بار خدایا این اختیار که تو به من کردى از مکر تو ایمن کى توانم بود؟ که تو به اختیار هیچ‏کس کار نکنى».

و گفت: «شبى به خواب دیدم که مرا به آسمان بردند. جماعتى را دیدم که زار زار مى‏گریستند از ملایکه. گفتم: شما کیستید؟ گفتند: ما عاشقان حضرتیم. گفتم: ما این حالت را در زمین تب و لرز گوییم و فسره، شما نه عاشقانید. چون از آنجا بگذشتم ملایکه مقرّب پیش آمدند و گفتند: نیک ادبى کردى آن قوم را که ایشان عاشقان حضرت نبودند به حقیقت. عاشق آن کسى مى‏باید که از پاى سر کند و از سر پاى، و از پیش پس کند و از پس پیش، و از یمین یسار کند و از یسار یمین. که هر که یک‏ذرّه خویش را بازمى‏یابد یک‏ذرّه از آن حضرت خبر ندارد. پس از آنجا به قعر دوزخ فروشدم. گفتم: تو مى‏دم تا من مى‏دمم، تا از ما کدام غالب آید!».

و گفت: «در خواستم از حق- تعالى- که مرا به من نماى چنان که هستم. مرا به من نمود با پلاسى شوخگن، و من همى‏درنگرستم و مى ‏گفتم: من اینم؟ ندا آمد: آرى. گفتم: آن همه ارادت و خلق و شوق و تضرّع و زارى چیست؟ ندا آمد که: آن همه ماییم، تو اینى». و گفت: «چون به هستى او درنگرستمى، نیستى من از هستى خود سر برآورد. چون به نیستى خود نگرستم هستى خود را نیستى من برآورد. پس ماندم، در پس زانوى خود بنشستم، تا دمى بود. گفتم:این نه کار من است».

نقل است که چون شیخ را وفات نزدیک رسید گفت: «کاشکى دل پرخونم بشکافتندى و به خلق نمودندى، تا بدانندى که با این خداى بت‏پرستى راست نخواهد آمدن». پس گفت: «سى گز خاکم فروتر برید که این زمین زبر بسطام است، روا نبود و ادب نباشد که خاک من بالاى خاک بایزید بود». و آنگاه وفات کرد. پس چون دفنش کردند، شب را برفى عظیم آمد، دیگر روز سنگى بزرگ سپید بر خاک او نهاده دیدند و نشان قدم شیر یافتند. دانستند که آن سنگ را شیر آورده است. و بعضى گویند: شیر را دیدند بر سر خاک او طواف مى‏ کرد، و در افواه است که: شیخ گفته است که: «هر که دست برسنگ خاک ما نهد و حاجت خواهد روا شود». و مجرّب است. از بعد آن شیخ را دیدند در خواب. پرسیدند که: «حق- تعالى- با تو چه کرد؟». گفت: «نامه‏یى به دست من داد. گفتم: مرا به نامه چه مشغول مى‏کنى؟ تو خود پیش از آن که بکردم دانسته‏اى که از من چه آید و من خود مى ‏دانستم که از من چه آید. نامه به کرام الکاتبین رها کن که چون ایشان نبشته ‏اند ایشان مى‏خوانند و مرا بگذار نفسى با تو باشم».

نقل است که محمّد بن الحسین گفت: «من بیمار بودم و دل اندوهگن از نفس.آخر شیخ مرا گفت: هیچ مترس در آخر کار، از رفتن جان است که گویى: همى‏ ترسم؟

گفتم: آرى: گفت: اگر من بمیرم پیش از تو، آن ساعت حاضر آیم نزدیک تو در وقت مردن تو، و اگر همه سى سال بود. پس شیخ فرمان یافت و من بهتر شدم». نقل است که پسرش گفت: «در وقت نزع، پدرم راست بایستاد و گفت: درآى و علیک السلام». گفتم:

«یا پدر که را بینى؟». گفت: «شیخ ابو الحسن خرقانى که وعده کرده است، از بعد چندین گاه، و اینجا حاضر است تا من نترسم و جماعتى از جوانمردان نیز با او به هم این بگفت: و جان بداد. رحمه اللّه علیه».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۳۰۷

۷۸- ۶ ذکر شیخ ابو على دقّاق، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن استاد علم و بیان، آن بنیاد کشف و عیان، آن گمشده عشق و مودّت، آن سوخته شوق و محبّت، آن مخلص درد و اشتیاق، شیخ وقت ابو على دقّاق-رحمه اللّه علیه و قدّس اللّه سرّه العزیز- امام وقت بود و شیخ عهد و سلطان طریقت و پادشاه حقیقت، و زبان حق بود. در احادیث و تفسیر، و بیان و تقریر، و وعظ و تذکیر، شأنى عظیم داشت، و در ریاضت و کرامت آیتى بود، و در لطایف و حقایق و مقام و حال متعیّن.

مرید نصرآبادى بود و بسى مشایخ کبار را دیده بود و خدمت کرده. بزرگان گفته‏اند: «در هر عهدى نوحه‏گرى بوده است و نوحه ‏گر آن وقت بوعلى دقّاق است». آن درد و شوق و سوز و ذوق که او را بوده است، کس را نشان ندهند؛ و هرگز در عمر خویش پشت بازننهاده بود. و ابتدا در مرو بود که واقعه بدو فرودآمد. چنان که به یکى از کبار مشایخ گفت: «در مرو ابلیس را دیدم که خاک بر سر مى‏کرد. گفتم: اى لعین! چه بوده است؟

گفت: خلعتى که هفتصد هزار سال است تا منتظر آن بودم و در آرزوى آن مى‏سوختم، در بر پسر آردفروشى انداختند».

شیخ بوعلى فارمدى با کمال عظمت خویش مى ‏گوید: «مرا هیچ حجّت فردا نخواهد بود، الا آن که گویم هم نام بوعلى دقّاق‏ام» و استاد بوعلى مى‏گوید: «درخت خودرو است که کسى او را نپرورده باشد، برگ بیاورد و لیکن بار نیارد و اگر بار بیاردبى ‏مزه آرد. مرد نیز هم چنین باشد، چون او را استاد نبوده باشد از او هیچ‏چیز نیاید».

پس گفت: «من این طریق از نصرآبادى گرفتم، و او از شبلى، و او از جنید، و او از سرى، و او از داود، و او از معروف، و او از تابعین». و گفت: «هرگز نزدیک استاد ابو القاسم نصرآبادى نرفتم تا غسل نکردم». و به ابتدا که او را در مرو مجلسى نهادند، به سبب آن بود که بوعلى شبوى پیرى بود به شکوه. گفت: «ما را از این سخن نفسى زن». استاد گفت: «ما را آن نیست». گفت: «روا باشد که ما نیاز خویش به تو دهیم، تو را بر نیاز ما سخن گشاده گردد». استاد سخن گفت، تا از آنجا کار را در پیوست.

نقل است که بعد از آن که سالها غایب بود، سفر حجاز و سفرهاى دیگر کرده بود و ریاضت‏ها کشیده، روزى برهنه به رى رسید و به خانقاه عبد اللّه عمر- رضى اللّه عنهما- فرودآمد. کسى او را بازشناخت و گفت: «استاد است».

پس خلق بر او زحمت کردند.بزرگان گرد آمدند تا درس گوید و مناظره کند. گفت: «این خود صورت نبندد، و لکن ان‏شاءالله که سخنى چند گفته شود». پس منبر نهادند. و هنوز حکایت مجلس او کنند که آن روز چون بر منبر شد اشارت به جانب راست کرد و گفت: «اللّه اکبر». پس روى به مقابله کرد و گفت: «رضوان من اللّه اکبر» پس اشارت به جانب چپ کرد و گفت: «و اللّه خیر و ابقى». خلق به یک‏بار به هم برآمدند و غریو برخاست تا چندین جنازه برگرفتند.

استاد در میان آن مشغله‏ها از منبر فرودآمده بود. بعد از آن او را طلب کردند، نیافتند. به شهر مرو رفت تا آنگاه به نشابور افتاد. درویشى گفت: «روزى به مجلس او درآمدم به نیّت آن که بپرسم از متوکّلان؛ و او دستارى طبرى بر سر داشت. دلم بدان میل کرد.

گفتم: ایها الاستاد! توکل چه باشد؟ گفت: آن که طمع از دستار مردمان کوتاه کنى؛ و دستار در من انداخت».

و گفت: «وقتى بیمار بودم. مرا آرزوى نشابور بگرفت. به خواب دیدم که قایلى گفت که: تو ازین شهر نتوانى رفت که جماعتى از پریان را سخن تو خوش آمده است و به مجلس تو هر روز حاضر باشند. تو از بهر ایشان بازداشته‏اى درین شهر».

نقل است که در میان مردمان چون چیزى افتادى که دل مردمان بدان مشغول‏ شدى، استاد گفتى: «این از غیرت حق است. مى‏خواهد که آنچه مى ‏رود نرود».

نقل است که یک روز بر سر منبر ملامت آدمى مى ‏کرد که: «چه سودست؟ که حسود و معجب و متکبر! و آن چه بدین ماند». سائلى گفت: «با این همه صفات ذمیمه که آدمى دارد اما جاى دوستى دارد». استاد گفت: «از خدا بترسید که مى گوید: یحبهم و یحبّونه».

نقل است که روزى بر سر منبر مى‏گفت: «خدا و خدا و خدا». کسى گفت:«خواجه خدا چه بود؟». گفت: «نمى‏دانم». گفت: «چون نمى‏دانى چرا مى‏گویى؟». گفت:«این نگویم چه کنم؟».

نقل است که درویشى در مجلس او برخاست و گفت: «درویشم و سه روز است تا چیزى نخورده‏ام». و جماعتى از مشایخ حاضر بودند، او بانگ بر او زد که: «دروغ مى‏گویى که فقر سرّ پادشاه است و پادشاه سرّخویش به جایى ننهد که او با کسى گوید و عرضه کند به عمرو و به زید».

نقل است که مردى فقّاعى بود. بر در خانقاه استاده. به وقت سفره بیامدى و چیزى از آن فقّاع بیاوردى و بر سفره نشستى و فقّاع به صوفیان دادى، و چون سیر بخوردندى، آنچه فاضل آمدى ببردى. روزى بر لفظ استاد برفت که: «این جوانمرد وقتى صافى دارد». شبانه استاد به خوابش دید. گفت: جایى بالا دیدم. جمله ارکان دین و دنیا جمع شده و میان من و ایشان بالایى بودى و من بدان بالا بازشدم. مانعى پیشم آمد تا هر چند خواستم که بر آنجا روم نتوانستم شد. ناگاه فقّاعى بیامدى و گفتى. «بوعلى دست به من ده. که در این راه شیران پس روباهانند» سپس دیگر روز استاد بر منبر بود فقّاعى از در درآمد. استاد گفت: او را راه دهید، که اگر دوش دستگیر ما نبودى ما از بازماندگان بودیم». فقّاعى گفت: «استاد! هر شب ما آنجا آییم. به یک شب که تو آمدى ما را غمزى کردى؟».

نقل است که روزى یکى درآمد که: «از جاى دور آمده‏ام نزدیک تو اى استاد!».گفت: «این حدیث به قطع مسافت نیست. از نفس خویش گامى فراتر نه که همه مقصودها تو را به حاصل است». نقل است که یکى درآمد و شکایت کرد از دست شیطان. استاد گفت: «درخت [تعلّق‏] از میان برکن، تا گنجشک بر آن ننشیند، که تا آشیان دیو در او بود، مرغان شیطان بر او مى ‏نشینند».

نقل است که بازرگانى بود خشگو نام، مگر رنجور شد، شیخ به عیادت او آمد.گفت: «اى فلان! چه افتاده است؟» گفت: «نیم شبى برخاستم تا وضو سازم و نماز شب کنم. تابى در پشتم افتاد و دردى سخت پدید آمد و تب درپیوست». استاد گفت: «تو را با فضول چه کار تا نماز شب کنى؟ تا لاجرم به درد پشت مبتلا گردى. تو را مردار دنیا از خود دور باید کرد. کسى که سرش درد کند او را طلایى بر پاى نهند، هرگز به نشود؛ و چون دست نجس بود، او آستین شوید، هرگز پاک نگردد».

نقل است که یک روز به خانه مریدى شد- و آن مرد دیرگاه بود تا در انتظار او بود- چون شیخ درآمد گفت: «اى شیخ یک سخن بگویم؟». گفت: «بگوى». گفت:«کى خواهى رفت؟» گفت: «اى بیچاره هنوز وصال نایافته آواز فراق بلند کردى؟».

نقل است که روزى صوفیى پیش استاد نشسته بود. عطسه داد. گفت: «یرحمک ربّک». صوفى در حال پاى‏افزار در پاى کردن گرفت بر عزم رفتن. گفتند: «حال چیست؟». گفت: «چون زبان شیخ بر ما به رحمت گشاده شد، کارى که بایست برآمد.چه خواهد بود بیش از این؟». این بگفت و برفت.

نقل است که روزى استاد نشسته بود و مرقّعى نو زیبا درپوشیده، و در عهد شیخ ابو الحسن برنودى یکى بود از عقلاء مجانین. از در خانقاه درآمد پوستینى کهنه آلوده پوشیده. استاد به طیبت مى‏گفت- و در مرقع خویش مى‏نگریست- که: «بو الحسن به چند خریده‏اى این پوستین؟». شیخ نعره بزد و گفت: «بوعلى رعنایى مکن، که این پوستین به همه دنیا خریده‏ام و به همه بهشت بازنفروشم». استاد سر در پیش افگند و زار بگریست؛ و چنین گفتند که: «دیگر هرگز با هیچ‏کس طیبت نکرد».

نقل است که استاد گفت: «روزى درویشى در خانقاه درآمد که: گوشه‏یى با من‏ پردازید تا بمیرم، او را خانه پرداختیم. در آنجا شد و چشم در گوشه‏یى گذاشت و مى‏گفت: اللّه اللّه، و من پنهان گوش مى‏ داشتم. گفت: اى ابو على! مرا مبشول. برفتم و بازآمدم. او همان مى‏گفت تا جان بداد. کسى به طلب غسّال و کرباس فرستادیم، تا نگاه کردیم او را هیچ جاى ندیدیم. حیران فروماندیم. گفتم: این کس را به من نمودى خداوندا! به زندگى بدیدمش و به مردگى ناپدید شد. او کجا شد؟» هاتفى آواز داد که: «چه جویى کسى را که ملک‏الموت جست، نیافت. حور و قصور جستند، نیافتند».

گفتم: «خداوندا او کجا رفت؟». آواز آمد: «فى مقعد صدق عند ملیک مقتدر».

استاد گفت: «وقتى پیرى را دیدم، در مسجدى خراب، خون مى‏گریست، چنان که زمین مسجد رنگ گرفته بود. گفتم: اى پیر با خویشتن رفقى بکن، تو را چه افتاده است؟ گفت: اى جوانمرد طاقتم برسید در آرزوى لقاء او». و گفت: «خداوندى بر بنده خود خشم گرفت، شفیعان فرا کرد تا او را عفو کرد و بنده همچنان مى‏گریست. شفیع گفت: اکنون این گریستن بر چیست؟ او تو را عفو کرد،

خداوند گفت: او رضاء من مى‏جوید و او را اندر آن راه نیست. بدان همى ‏گرید».

نقل است که یک روز جوانى از در خانقاه درآمد و بنشست. گفت: «اگر کسى را اندیشه معصیتى به خاطر درآید، طهارت را هیچ زیان دارد؟» استاد بگریست و گفت:«سؤال این جوانمرد را جواب بگویید». زین الاسلام گفت: «مرا خاطرى درآمد. لکن از استاد شرم داشتم که بگویم. طهارت ظاهر را خلل نکند اما طهارت باطن را بشکند».

نقل است که گفت: « [مرا] درد چشم پدید آمد چنان که از درد مدتى بى‏قرار شدم، و خوابم نیامد، ناگاه لحظه‏یى در خواب شدم. آوازى شنیدم که أ لیس اللّه بکاف عبده؟پس بیدار شدم، دردم برفت و دیگر هرگز درد چشم نبود».

یک روز استاد بو سعید خرگوشى و استاد بوعلى را از حمام بازآورده بودند. و هر دو بیمار بودند. استاد بوعلى بدو گفت: «چه بود اگر همچنین هر دو به سلامت نشسته باشیم تا وقت نماز درآید. و به تعجب بماندم که: چندین بار طهارت مى‏باید کرد» و ایشان هر دو را یک علت بود بوسعید دهان بر گوش استاد نهاد و گفت:«راست بدان ماند که ستیزه همى‏ کند، لیکن هر چه از او بود، خوش بود».

نقل است که گفت: «وقتى در بیابانى پانزده شبانه روز گم شدم. چون راه بازیافتم لشکریى دیدم که مرا شربتى آب داد. زیان‏کارى آن شربت آب، سى سال است که هنوز در دل من مانده است».

نقل است که بعضى را از مریدان که سخت‏تر بودندى، ایشان را در زمستان به آب سرد غسل فرمودى و بعضى را که نازک‏تر بودندى با ایشان رفق کردى و گفتى. «با هر کسى کار به قدر وسع او توان کرد». و گفتى: «کسى که بقالى خواهد کرد، او را به خروار اشنان باید اما اگر جامه خواهد شست او را ده ستیر اشنان تمام بود». یعنى: علم آن قدر تمام است که بدان کار کنى، اما اگر براى فروختن آموزى هرگزت کار برنیاید، که مقصود از علم عمل است و تواضع. چنان که نقل است که: روزى به مرو به دعوتش خواندند. در راه که مى‏رفت از خانه‏یى ناله پیرزنى مى‏آمد که مى‏گفت: «بار خدایا مرا چنین گرسنه بگذاشته‏اى و چندین طفل‏ بر من گماشته‏اى، آخر این چه چیز است که تو با من مى‏کنى؟». شیخ برگذشت و چون به دعوت رسید، بفرمود تا طبقى بیاراستند.

خداوند دعوت شادمان شد که: «امروز شیخ زلّه خواهد کرد تا به خانه برد»- و او را نه خانه بود و نه اهل- چون بیاراستند، برخاست و بر سر نهاد و بر در سراى آن پیرزن ببرد و بدیشان داد. ببین تا این چه شکستن و نیاز بوده باشد؟ و یک روز مى‏گفته است: «اگر فردا مرا به دوزخ فرستند کفّارم سرزنش کنند که: اى شیخ چه فرق است میان ما و تو؟ من گویم: جوانمردى باید. آخر مرا روز با زارى بوده باشد. و لیکن سنت خدا این است.

فلمّا اضاء الصّبح فرّق بیننا و اىّ نعیم لا یکدّره الدّهر؟

عجب اینست با سخنى چنین، هم او مى‏گوید که: « [اگر] بدانمى که روز قیامت قدمى وراء من خواهد بود، از هر چه کرده‏ام روى بگردانمى»- اما شاید که در آن وقت که این گفته باشد او را با او داده باشند تا همه محو محض عبودیّت بود و در این وقت او را از میان برداشته باشند، و بر زبان او سخن مى‏رانده تا محو ربوبیّت بوده باشد- چنان که نقل است که یک روز عید به مصلّى، خلقى انبوه حاضر بودند. او را خوش آمد، گفت:«به عزّت تو، اگر مرا خبر باشد که از ایشان کسى پیش از من تو را بیند، بر فور بى‏ هیچ‏ توقفى جان از من برآید». و امّا شاید که چون آنجا زمان نباشد، از پیش و پس، و از پس دیدن نباشد. شرح این سخن دراز است: لیس عند اللّه صباح و لا مساء.

و او را کلماتى عالى است: و گفت: «نگر تا از بهر او با هیچ آفریده خصومت نکنى، که آنگاه دعوى کرده باشى که تو آن تویى. و تو آن خود نیستى، تو را خداوندى است. شغل خویش بدو بازگذار تا خود خصمى ملک خویش، او کند». و گفت: «چنان باش که مرده باشى و سه روز برآمده». و گفت: «هر که جان خود را جاروب در معشوق نمى ‏کند او عاشق نیست».

و گفت: «هر که را به دون حق انس باشد در حال خود، ضعیف باشد و هر که‏ جز از وى گوید در مقال خود، کاذب باشد».

و گفت: «هر که نیّت مخالفت پیر کند، بر طریقت بنماند و علاقه ایشان بریده گردد هر چند در یک بقعه باشند؛ و هر که صحبت پیرى کند آنگاه به دل اعتراض کند عهد صحبت بشکست و توبه بر وى واجب شد»- با آن که گفته‏اند: حقوق استاد را توبه نباشد- و گفت: «ترک ادب درختى است که راندن بار آرد. هر که بى‏ادبى کند بر بساط پادشاهان، به درگاه فرستند و هر که بى‏ادبى کند بر درگاه، با ستوربانى فرستند».

و گفت: «هر که با او صحبت کند بى‏ادب، جهل او او را به کشتن سپارد زود». و گفت: «هر که را ایستادگى نبود با خداى در بدایت، نتواند نشست با او در نهایت؛ و در نهایت ایستادگى از راه مجاهده، نشستنى دست دهد از راه مشاهده». و گفت: «خدمت که بود بر درگاه بود. بر بساط، مشاهده بود به نعت هیبت، بعد از آن افسردگى بود از استیلاء قربت، بعد از آن فنا بود از خود در تمامى غیبت، و از بهر این است که احوال مشایخ در نهایت از مجاهده به سکون بازمى ‏گردد و اوراد ظاهر ایشان برقرار نمى‏ ماند».

و گفت: «چون مرید مجرّد بود در بدایت از همّى، و در نهایت از همّتى، او معطّل بود»- و همّ آن است که مشغول گرداند ظاهر او را به عبادت، و همّت آن است که جمع گرداند باطن او را به مراقبت- و گفت: «شادیى طلب تمام‏تر از شادى وجدان، از بهر آن که شادى وجدان را خطر زوال است و در طلب امید وصال». و گفت: «این حدیث نه به علّت است و نه از جهد، و لیکن طینت است، کما قال اللّه یحبهم و یحبّونه- گفت ایشان را دوست داریم و ایشان ما را دوست دارند- و در میان، ذکر طاعت و عبادت نکرد ومحبت مجرّد یاد کرد از علت». و گفت: «مصیبت ما امروز بیش از مصیبت اهل دوزخ خواهد بود فردا، از بهر آن که اهل دوزخ را فردا ثواب فوت خواهد شد، و ما را امروز به نقد وقت مشاهده خدمت حق فوت مى‏شود؛ و تو فرق مى‏کن میان این دو مصیبت». و گفت: «هر که‏ ترک حرام کند، از دوزخ نجات یابد، و هر که ترک شبهت کند به بهشت رسد و هر که ترک زیادتى کند به خداى رسد». و گفت: «بدین حدیث نتوان رسید به مردى، هر که در این حدیث رسید، از اینجا خلاص نتوان یافت به مردى». و گفت: «آن آرایش که گاه‏گاه به مردم درآید، بى‏سببى از اطلاع حق بود که متجلى شود روح را». و گفت: «اگر بنده مطیع خداوند بود در جمله عمر مگر نفسى، و او را در حظیره قدس فرودآرند چون حسرات آن نفس بر او کشف کنند، آن بهشت بر وى دوزخ گردد؛ و اگر در جمله عمر طاعت نچشیده بود مگر نفسى، اگر او را در دوزخ کنند و کشف گردانند بر او این یک نفس، آتش فرومیرد و دوزخ بر او بهشت شود». و گفت: «هر که حاضر است اگر سرّ خویش اختیار کند بدان مطالبت کنند و اگر غایب است که اختیار کند، نپرسند».

و گفت: «اگر عقوبت کند اظهار قدرت بود و اگر بیامرزد اظهار رحمت بود و همه‏کس بیش نرسد». و گفت: «غربت آن نیست که برادران، یوسف را به درمى چند بفروختند.غریب آن مدبر است که آخرت را به دنیا فروشد».

 و گفت: «باید که هر که این آیت بشنود: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً- الآیه- به جان درباختن بخیلى نکند». و گفت: «ایّاک نعبد تو را نگاه داشتن شریعت است و ایّاک نستعین امر به حقیقت است». و گفت: «چون حق- تعالى تن‏هاى شما را بخریده است به بهشت، به دیگرى مفروشید که بیع درست نباشد و اگر باشد سود نکند». و گفت: «سه رتبت است:

سؤال و دعا و ثنا، سؤال آن را که دنیا خواهد، دعا آن را که عقبى خواهد، ثناء آن را که مولى خواهد». و گفت: «مراتب سخاوت سه قسم است: سخاوت وجود و ایثار. هر که حق را بر نفس خود برگزیند صاحب سخاوت است و هر که حق را بر دل خود برگزیند صاحب جود است و هر که حق را بر جان خود برگزیند صاحب ایثار است». و گفت: «هر که از حق خاموش گردد دیوى بود گنگ». و گفت: «بر شما باد که حذر کنید از صحبت سلاطین، که ایشان را رأى‏چون رأى کودکان بود و صولت چون صولت شیران».

و گفت:«شیوه سلاطین آن است که از ایشان صبر نیست، و با ایشان طاقت نیست». و گفت: «معنى و لا تحمّلنا ما لا طاقه لنا به، پناه خواست از فراق». و گفت: «تواضع توانگران درویشان را دیانت است و تواضع درویشان توانگران را خیانت». و گفت: «اگر ملایکه طالب علم را پر بگسترانند، آن که طالب معلوم بود خود چگونه بود؟». و گفت: «اگر طلب علم فریضه است، طلب معلوم فریضه‏تر». و گفت: «مرید آن است که در عمر خویش نخسبد و مرد آن که یک ساعت نخسبد و پیغامبر چنین بود- علیه السلام- چون از معراج بازآمد هرگز دیگر نخفت زیرا که همه دل‏شده بود». و گفت: «ابراهیم- علیه السلام- اسماعیل را گفت: اى پسر در خواب دیدم که تو را قربان همى‏باید کرد. گفت: اى پدر اگر نخفتیى آن خواب ندیدى». و گفت: «دیدار در دنیا به اسرار بود و در آخرت به ابصار».

و گفت:«ارادت و همّت امانت حق است پیش ارباب بدایات و اصحاب نهایت. ارباب بدایت به ارادت طاعت مجاهده توانند کرد و اصحاب نهایت به همّت به مکاشفه و مشاهده توانند رسید؛ و همّت چون کیمیاست طالب مال را، و همّت قرارى است بى‏آرام که هرگز ساکن نشود نه در دنیا و نه در آخرت». و گفت: «جهد توانگران به مال است و جهد درویشان به جان». و گفت: «صحبت کردن با اژدها آسان‏تر که با درویشى که همه بخیل است». و گفت: «بزرگترین همه چیزها نشستن بر بساط فقر است و ترک گرفتن آفاق به کلّى، چنان که او را نه معلومى بود، نه جاهى، نه مالى، نه چیزى». گفتند: «هرکس که بدین صفت بود، او را هیچ ثواب بود؟». گفت: «آن چه مردمان مى‏پوشند او مى‏پوشد و آنچه مى‏خورند او مى‏خورد و لیکن به سرّ از ایشان جدا بود». و گفت: «وقت تو آن است که آنجااى، اگر وقت تو دنیاست به دنیایى و اگر عقباست به عقبایى، و اگر شادى است در شادیى و اگر اندوه است در اندوهى».

و گفت: «چنان که تو را از شکم مادر بیرون آورد از میان نجاست و شیر پاک خالص‏ غذاى تو گردانید و تو را به پاکى پرورش داد همچنان از دنیا بیرون بردت از میان گناه و معاصى و شراب رحمت و مغفرت و عزّت چشاند، و پاک گرداند و در بهشت فرودآرد پاک از همه آفتى». و گفت: «خداى- تعالى- عاصیان را دوست مى‏دارد، خطاب مى‏کند سیّد المرسلین را- صلوات اللّه و سلامه علیه-که: نماز شب کن تا مقام شفاعت یابى، به نیّتى که مادران شب دایه را بیدار کنند تا شیر به فرزند دهند».

گفتند: «فتوت چیست؟». گفت: «حرکت کردن از براى دیگران و از پیغمبر بود- علیه السلام- که فردا همه خواهند گفت: نفسى نفسى، او خواهد گفت: امّتى امّتى». و گفت: «جمع اثباتى است بى‏نفى و تفرقه نفیى است بى‏اثبات، و تفرقه آن بود که به تو منسوب بود و جمع آن که از تو برده باشد». و گفت: «فقر عطاى حق است، هر که به حقّ آن قیام نکند به سبب آن که از او شکایت کند، آن سبب عقوبت او گردد». و گفت: «اگر توبه از بیم دوزخ یا امید بهشت مى‏کنى، بى‏همتى است. توبه بر آن کن خدایت دوست دارد: ان اللّه یحبّ التّوّابین». و گفت: «توکل صفت انبیا بود و تسلیم صفت ابراهیم و تفویض صفت پیغمبر ما- صلّى اللّه علیه و سلم- صاحب توکل به وعده آرام گیرد و صاحب تسلیم به علم، و صاحب تفویض به حکم، و توکل بدایت باشد و تسلیم وسط و تفویض نهایت». و گفت: «صاحب معرفت باش به خداى تا همیشه شاد باشى».

و گفت:«عالم را روا نبود که خبر دهد مگر آن چه خوانده باشد، و عارف را روا نبود که خبر دهد مگر [آنچه‏] یافته باشد». و گفت: «چنان که ربوبیّت از حق زایل نشود، باید که عبودیّت که صفت بنده است از بنده زایل نشود». و گفت: «اول مقام بنده علم است به خداى و غایتش معرفت خداى و فایده آن مشاهده است؛ و بنده بازنه‏بایستد از معصیت مگر به تهدید و وعید به انواع عقاب، و آزاد آن است که او را از کرم، کشف چیزى کند، بسنده بود او را از زجر و نهى». و گفت: «عقل را دلالت، و حکمت را اشارت، و معرفت را شهادت».

و گفت: «توحید نظر کردن است در اشیاء به عین‏ عدم». و گفت: «به صفاى عبادت نتوان رسید الا به چهار چیز: اول معرفت خداى، دوم معرفت نفس، سوم معرفت موت، چهارم معرفت ما بعد الموت. هر که خداى را بشناخت، به حق او قیام کرد به صدق و اخلاص و صفا و عبودیّت؛ و هر که نفس را بشناخت به شریعت و حقیقت، روى به مخالفت او نهاد، و مخالفت او طاعت است مداوم؛ و هر که موت را بشناخت شایستگى آن ساخته گردانید و آمدن آن را مستعد شد؛ و هر که ما بعد الموت را بشناخت از وعد و وعید در خوف و رجا بماند: فلا یأمن مکر اللّه الّا القوم الخاسرون». و گفت: «نقد در

فعل است تا صفت، و فکرت در صفت تا موصوف، و عبارت نقد است به اشارت و فکرت آن است که اشارت و عبارت بدو نرسد». و گفت: «ما دام که بنده صاحب توحید است، حال او نیکوست از جهت آن که شفیع اعظم توحید است و هر که توحید ندارد کسى شفاعت او نکند؛ و آن که صاحب توحید نبود لا محاله که روزى آمرزیده شود». و گفت: «عارف باش تا متحمّل باشى». و گفت: «قومى را در قبض افگند، از براى آن منکر شدند و جمعى را در بسط بداشت، از این جهت به وحدانیّت مقرّ آمدند».

و گفت:«فراغت ملک است، که آن را غایت نیست». و گفت: «غریب نه آن است که کسى ندارد، غریب آن مدبرى بود که آخرت بفروشد». و گفت: «قبض اوایل فناست و بسط اوایل بقا، هر که را در قبض انداخت باقى گردانید». و گفت: «از آب‏وگل چه آید جز خطا؟ و از خدا چه آید جز عطا؟». و گفت: «عارف همچون مردى است که بر شیر نشیند، همه ‏کس از او ترسند، و او از همه‏ کس بیش ترسد».

نقل است که یک روز در استدراج سخن مى‏گفت. سائل گفت: «استدراج کدام بود؟». گفت: «آن نشنیده‏اى که فلان کس به مدینه کلو بازمى‏برد؟». (!)

نقل است که آخر چندان درد در او پدید آمده بود که هر شبگاهى بر بام خانه شدى- آن خانه که اکنون در برابر تربت اوست و آن را بیت الفتوح گفتندى- چون بر بام شدى، روى به آفتاب کردى و گفتى:

«اى سرگردان مملکت امروز چون بودى؟ و چون گذشتى؟ هیچ جا از اندهگینى از این حدیث و هیچ جا از زیر و زبرشدگان این واقعه خبر یافتى؟». همه از این جنس مى‏گفتى تا که آفتاب فروشدى، پس از بام فرودآمدى.

و سخن او در آخر چنان شد که کسى فهم نمى‏کرد و طاقت نمى‏داشت. لاجرم به مجلس، مردم اندک آمدندى. چنان که هفده هجده کس زیادت نبودندى، چنان که پیر هرى مى‏گوید که: «چون بوعلى دقّاق را سخن عالى شد، مجلس او از خلق خالى شد».

نقل است که در ابتداء حال، غلبات وجدى داشت که هیچ‏کس را ازین حدیث مسلّم نمى‏داشت تا چنان شده بود که پیوسته مى‏گفتى: «بار خدایا! مرا به کاه‏برگى بخش و مرا در کار مورى کن». و در مناجات مى‏گفتى که: «مرا رسوا مکن که بسى لافها زده‏ام از تو بر سر منبر با این چنین گناه کار تو، و اگر رسوام خواهى کرد، بارى در پیش این مجلسیان رسوام مکن. مرا همچنان در مرقّع صوفیان رها کن و رکوه و عصایى به دستم ده که من شیوه صوفیان دوست مى‏دارم. آنگاه مرا با عصا و رکوه و مرقّع به وادیى از وادى‏ هاى دوزخ درده که تا من ابد الابد خونابه فراق تو مى‏خورم و در آن وادى نوحه تو مى‏کنم و بر سر نگوسارى خویش مى‏گریم، و ماتم بازماندگى خویش مى‏دارم، تا بارى اگر قرب توام نبود، نوحه توام بود». و مى‏گفت: «بار خداوندا ما دیوان خویش به گناه سیاه کردیم و تو موى ما را به روزگار سپید کردى. اى خالق سیاه و سفید، فضل کن و سیاه کرده ما را در کار سپید کرده خویش کن». و بازمى‏گفت: «اى خداوند! آن که تو را به تحقیق بداند، طلب تو همیشه کند، و اگر چه، داند که هرگزت نیابد». و گفت: «گرفتم که در فردوسم فرودآوردى و به مقام عالى‏ام رسانیدى، آن را چه کنم، که بهتر از این توانستمى بود، و نبودم».

بعد از وفات استاد را به خواب دیدند و پرسیدند که: «خداى- تعالى- با تو چه کرد؟». گفت: «مرا به پاى بداشت و هر گناه که بدان اقرار آوردم بیامرزید، مگر یک گناه که از آن شرم‏ داشتم که یاد کردمى. مرا در عرق بازداشت تا آنگاه‏که همه گوشت از رویم فروافتاد». گفتند: «آن چه بود؟». گفت: «در کودکى به امردى نگرسته بودم. مرا نیکو آمده بود». و یک‏بار دیگرش به خواب دیدند که عظیم بى‏قرارى مى‏کرد و مى‏گریست. گفتند: «اى استاد چه بوده است؟ مگر دنیا مى‏بایدت؟». گفت: «بلى، و لکن نه براى دنیا یا مجلس که گویم، بلکه براى آن تا میان در بندم و عصا برگیرم و همه روز به یک‏یک در همى‏شوم و خلق را وعظ همى‏کنم که: مکنید، که نمى‏دانید که از که بازمى‏مانید». و دیگرى به خواب دید. گفت: «خداى با تو چه کرد؟». گفت: «هر چه کرده بودم از بد و نیک، جمله گرد کرد بر من به ذرّه ذرّه، پس به کوه درگذاشت». و یکى دیگرش به خواب دید که بر صراط مى‏گذشت، پهناى آن پانصدساله راه بود. گفت: «این چیست؟ که ما را خبر دادند که صراط از موى باریکتر است و از تیغ تیزتر». گفت: «این سخن راست است لیکن به رونده بگردد، رونده‏یى که آنجا فراخ‏تر رفته باشد، اینجا باریکش باید رفت، و اگر تنگ‏تر رفته باشد اینجا فراخ‏تر باید رفت».

نقل است که استاد را شاگردى بود نام او ابو بکر صیرفى. بر سر تربت استاد نشسته بود. گفت: «به خواب دیدم که: تربت از هم باز شدى و استاد برآمدى و خواستى که به هوا برپرد. گفتمى: کجا مى‏روى؟ گفتى: همچنین گویان مى‏روم که ما را در ملکوت اعلى منبرها نهاده‏اند». و چنین نقل کرده‏اند که به مدت یک سال این ابو بکر بعد از نماز دیگر روز آدینه بر سر تربت استاد نشستى- یعنى که: «به مجلس آمده‏ام». و همین ابو بکر را مى‏آرند که گفت: «چون قاضى بو عمر وفات کرد- و او از اقران استاد بود- به خواب دیدم که همى‏رفتم تا به مجلس استاد روم. گفتندى: کجا مى‏روى؟ گفتمى: به ملکوت آسمان اعلى به مجلس استاد. گفتندى: امروز مجلس نیست که قاضى بوعمر درگذشته است».

شیخ ابو القاسم قشیرى حکایت کرد که: «جوانى به نزدیک من آمد و همى‏گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: دوش به خواب دیدم که قیامت بودى و مرا به دوزخ فرستادندى. من گفتمى: که مرا به دوزخ مفرستیدکه به مجلس بوعلى دقّاق رسیده‏ام. مرا گفتندى: به مجلس او رسیده‏ اى؟ گفتم: آرى. گفتند: او را به بهشت برید».

رحمه اللّه علیه

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۷۱

۷۷- ۵ ذکر شیخ ابو العبّاس قصّاب، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن گستاخ درگاه، آن مقبول اللّه، آن کامل معرفت، آن عامل مملکت، آن قطب اصحاب، شیخ وقت، ابو العبّاس قصّاب- رحمه اللّه علیه- شیخ عالم و محترم مشایخ بود و صدّیق وقت بود، و در فتوّت و مروّت پادشاه، و در آفات عیوب نفس دیدن اعجوبه بود؛ و در ریاضت و کرامت و فراست و معرفت شأنى عظیم داشت. او را «عامل مملکت» گفته‏اند، و پیر و سلطان عهد بود و شیخ میهنه را گفت که: «اشارت و عبارت نصیب توست».

نقل است که شیخ ابو سعید را گفت: «اگر تو را پرسند که: خداى- تعالى- شناسى؟ مگو که: شناسم، که آن شرک است و مگو که: نشناسم، که آن کفر است و لیکن چنین گوى که: عرّفنا اللّه ذاته بفضله». یعنى خداى- تعالى- ما را آشناى ذات خود گرداناد به فضل خویش. و گفت: «اگر خواهد و اگر نه، با خداى خوى مى‏باید کرد و اگر نه، در رنج باشد». و گفت: «اگر با تو خیر خواهد، علم را در جوارح تو نگاه دارد و اندام‏هاى تو یک‏به‏یک از تو بستاند و با خویشتن گیرد و نیستى تو به تو نماید تا به نیستى تو هستى او آشکارا شود، به صفات خویش در خلق نگرى، خلق را چون گوى بینى در میدان قدرت، پس گردانیدن گوى خداوند گوى را بود».

و گفت: «هر کسى از وى آزادى طلبند و من از او بندگى، که بنده او در بند او به سلامت بود و آزاد در معرض هلاکت». و گفت: «فرق میان من و شما یک چیز بیش نیست و آن آن است که شما فرا ما گویید و ما فرا او گوئیم، شما از ما شنوید و ما از او شنویم، و شما ما را بینید و ما او را بینیم و الّا ما نیز چون شما مردمیم». و گفت: «پیران آینه تواند. چنان بینى ایشان را که تویى؟». و گفت: «مریدى اگر به یک خدمت درویش قیام نماید آن وى را بهتر بود از صد رکعت نماز افزونى، و اگر یک لقمه از طعام کم خورد، وى را بهتر از آن که همه شب نماز کند». و گفت: «بسیار چیزها را دوست داریم که یک‏ذره آنجا نباشیم». و گفت:

«صوفیان مى‏آمدندى هر کسى به چیزى‏ و به جایى بایستى، و مرا پاى نبایستى. و هر کسى را منى بایستى و مرا من نبایستى، مرا بایستى که من نباشم». و گفت: «طاعت و معصیت من در دو چیز بسته‏اند: چون بخورم مایه همه معصیت در خود بیابم و چون دست بازکشم اصل همه طاعت از خود بیابم». و وقتى علم ظاهر را یاد کرد و گفت: «آن جوهرى است که دعوت صد و بیست و اند هزار پیغامبر در آن نهاده‏اند. اگر از آن جوهر ذره‏یى پدید آید از پرده توحید زود از هستى خویش این همه در فنا رود». و گفت: «نه معرفت است و نه بصیرت و نه نور و نه ظلمت و نه فنا. آن هستى هست است».

و گفت: «مصطفى نمرده است. نصیب چشم تو از مصطفى مرده است».

و گفت:«پادشاه عالم را بندگانى‏اند که دنیا و زینت دنیا به خلق رها کرده‏اند و سراى آخرت و بهشت به مطیعان گذاشته، و ایشان با خداوند قرار گرفته، گویند: ما را خود این نه بس که رقم عبودیّت از درگاه ربوبیّت بر جان ما کشیده‏اند؟ که ما چیزى دیگر طلبیم؟».

و گفت:«خنک آن بنده که او را یاد نمودند». و گفت: «جوانمردان راحت خلق‏اند، نه وحشت خلق، که ایشان را صحبت با خداى بود از خلق و از خداى به خلق نگرند».

و گفت:«صحبت نیکان و بقعه‏هاى گرامى، بنده را به خداى نزدیک نکند، بنده به خدایى خداى نزدیک کند. صحبت با آن دار که باطن و ظاهر به صحبت او روشن شود». و گفت: «حق تعالى- از صدهزار فرزند آدم یکى را بردارد براى خویش». و گفت: «دنیا گنده است و گنده‏تر از دنیا دلى است که خداى- تعالى- آن دل به عشق دنیا مبتلا گردانیده است». و گفت: «هر چند که خلق به خالق نزدیکتر است، نزدیک خلق عاجزتر است».

و گفت:«همه اسیر وقت‏اند، و وقت اوست و همه اسیر خاطرند و خاطر اوست».

و گفت:«دعوت صد و بیست و اند هزار پیغامبر- علیهم السّلام- همه حق است لیکن صفت خلق است، چون حقیقت نشان کند، نه حق ماند و نه باطل». و گفت: «چون من و تو باقى بود، اشارت‏ باشد، و چون من و تو برخاست نه اشارت ماند و نه عبارت». و گفت: «اگر تو را از او آگهى بودى، نیارستى گفت که از او آگهى است». و گفت: «شب و روز بیست و چهار ساعت است، هیچ ساعتى نیست تا او را بر تو آمدنى نیست». و گفت: « [اگر] امر خویش بر تو نگاه دارد دست برده‏اى، و اگر ندارد آدم باید با همه فرزندانش، تا با تو بگریند». و گفت: «اگر کسى بودى که خدایى را طلب کردى جز خداى، خداى دو بودى». و گفت: «خداى را خداى جوید، خداى را خداى یابد، خداى را خداى داند».

و گفت: «اگر خداى یک‏ذرّه به عرش نزدیک‏تر بودى، از آنکه به ثرى، خدایى را نشایستى». و گفت «من با اهل سعادت به رسول صحبت کنم و با اهل شقاوت به خدا». و گفت: «از شما درنخواهم ادب، بیهوده مادرى بود که از فرزند شیرخواره ادب درخواهد.از شما ادب آن درخواهد که با شما به نصیب خویش زندگانى کند». و گفت: «ابلیس کشته خداوند است. جوانمردى نبود کشته خداوند خویش را سنگ انداختن».

و گفت:«اگر در قیامت حساب در دست من کند بیند که چه کنم: همه را در پیش کنم و ابلیس را مقام سازم، و لیکن نکند». و گفت: «هرگز کس مرا ندیده است و هر که مرا بیند از من صفت خویش بیند». و گفت: «یک سجده که بر من براند به هستى خویش و نیستى من، بر من گرامى‏تر از هر چه آفرید و آفریند». و گفت: «من فخر آدم و قرّه العین مصطفى‏ام.آدم فخر کند که گوید: این ذریّت من است. پیغامبر را چشم روشن گردد که گوید: این از امّت من است». و گفت: «وطاء من بزرگ است از او بازنگردم تا از آدم تا محمّد در تحت وطاى من نیارد»- این آن معنى است که شیخ بایزید گفته است: لوائى اعظم من لواء محمّد و شرح این در پیش داده‏ایم-از او پرسیدند که: «زهد چیست؟». گفت: «بر لب دریاى غیب ایستاده بودم، بیلى در دست، یک بیل فروبردم، از عرش تا ثرى بدان یک بیل برآوردم، چنان که دوم بیل را هیچ نمانده بود، و این کمترین درجه زهد است»- یعنى هر چه‏ صورت بود در قدم اول از پیشم برخاست- و گفت: «حق- تعالى- قومى را به بهشت فروآورد و قومى را به‏ دوزخ. پس مهار بهشت و دوزخ بگیرد و در دریاى غیب اندازد». و گفت: «آنجا که خداى بود روح بود و بس». و گفت: «اهل بهشت به بهشت فرودآیند و اهل دوزخ به دوزخ. پس جاى جوانمردان کجا بود؟ که او را جاى نبود، نه در دنیا و نه در آخرت».

نقل است که یکى قیامت را به خواب دید و شیخ را طلب مى‏کرد، در جمله عرصات شیخ را هیچ جاى نیافت. دیگر روز بیامد و شیخ را آن خواب بگفت. شیخ گفت: «آنگاه چنین خوابت را رایگان نگویند. چون ما نبودیم اصلا، ما را چون بازتوان‏یافت؟ و اعوذ باللّه از آن که ما را فردا بازتوان‏یافت».

نقل است که یکى به نزدیک او آمد و گفت: «یا شیخ مى‏خواهم که به حج روم».گفت: «مادر و پدر دارى؟». گفت: «دارم». گفت: «برو رضاء ایشان نگاه دار». برفت و بار دیگر بازآمد و گفت: «اندیشه حج سخت شد». گفت: «دوست پدر! قدم در این راه به صدق ننهاده‏اى. اگر به صدق نهاده بودیش، نامه از کوفه بازرسیدى».

نقل است که یک روز در خلوت بود. مؤذّن گفت: «قد قامت الصّلاه». گفت:

«چون سخت است از صدر، و از درگاه مى‏باید آمد». برخاست و عزم نماز کرد.

نقل است که کسى از او پرسید که: «شیخا کرامت تو چیست؟». گفت: «من کرامات نمى‏دانم. اما آن مى‏دانم که در ابتدا هر روز گوسفندى بکشتمى و تا شب بر سر نهاده مى‏گردانیدمى در جمله شهر، تاتسویى سود کردمى یا نه. امروز چنان مى‏بینم که مردان عالم برمى‏خیزند و از مشرق تا به مغرب به زیارت ما پاى‏افزار در پا مى‏کنند، چه کرامت خواهید زیادت از این؟». رحمه اللّه علیه، و اللّه اعلم بالصّواب.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

 

بازدیدها: ۶۹

۷۶- ۴ ذکر ابو نصر سرّاج، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن عالم عارف، آن حاکم خایف، آن امین زمره کبرا، آن نگین حلقه فقرا، آن زبده امشاج، شیخ وقت ابو نصر سرّاج- رحمه اللّه علیه- امامى به حق بود و یگانه مطلق و متعیّن و متمکّن؛ و او را «طاوس‏ الفقرا» گفتندى، و صفت و نعت او نه چندان است که در قلم و بیان آید و یا در عبارت و زبان گنجد؛ و در فنون علم کامل بود و در ریاضت و معاملات شأنى عظیم داشت، و در حال و قال و شرح دادن به کلمات مشایخ آیتى بود و کتاب لمع او ساخته است؛ و اگر کسى خواهد بنگرد و از آنجا او را معلوم کند، و من نیز کلمه‏اى چند بگویم:

سرى و سهل را، و بسى مشایخ کبار را دیده بود، و از طوس بود. ماه رمضان به بغداد بود و در مسجد شونیزیّه خلوت خانه‏یى بدو دادند و امامت درویشان بدو مسلّم داشتند، تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویح پنج بار قرآن ختم کرد. هر شب خادم قرصى به در خلوت خانه او بردى و بدو دادى، تا روز عید شد. و او برفت.خادم نگاه کرد. آن قرصکها بر جاى بود.

نقل است که شبى، زمستان بود و جماعتى نشسته بودند و در معرفت سخن مى‏رفت، و آتش در آتشدان مى‏سوخت. شیخ را حالتى درآمد و روى بر آن آتش نهاد.خداى را سجده آورد. مریدان که آن حال مشاهده کردند، جمله از بیم بگریختند. چون روز دیگر بازآمدند، گفتند: «شیخ سوخته باشد». شیخ را دیدند در محراب نشسته، روى او چون ماه مى‏تافت. گفتند: «شیخا! این چه حالت است؟» که ما چنان دانستیم که جمله روى تو سوخته باشد». گفت: «آرى کسى که بر این درگاه آب‏روى خود ریخته بود، آتش روى او نتواند سوخت». و گفت: «عشق آتش است، در سینه و دل عاشقان مشتعل گردد و هر چه ما دون اللّه است، همه را بسوزاند و خاکستر مى‏ کند».

از ابن سالم شنودم که گفت: «نیت به خداست و از خداست  و براى خداست، و آفاتى که در نماز افتد از نیت افتد، و اگر چه بسیار بود آن را موازنه نتوان کرد با نیتى که خدا را بود و به خداى بود». و سخن اوست که گفت: «مردمان در ادب بر سه قسم‏اند:

یکى اهل دنیا که ادب به نزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم، و رسم و اسماء ملوک و اشعار عرب است، و دیگر اهل دین که ادب به نزدیک ایشان تأدیب جوارح و حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود، و دیگر اهل خصوص که به نزدیک ایشان ادب طهارت دل و مراعات سرّ و وفاء عهد و نگاه داشتن وقت است و کم نگرستن به خاطرهاى پراگنده، و نیکوکردارى در محل طلب، و وقت حضور و مقام قرب است».

نقل است که گفت: «هر جنازه‏یى که بر پیش خاک من بگذارند مغفور بود، تا در طوس هر جنازه‏یى که آرند نخست در پیش خاک او بدارند به حکم این اشارت، و آنگاه ببرند؛ قدّس اللّه سرّه العزیز و رحمه اللّه علیه.

 

فرید الدین عطار نیشابورى// تذکره الأولیاء

بازدیدها: ۴۸

۷۵- ۳ ذکر شیخ ابو بکر شبلى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن غرق بحر دولت، آن برق ابر عزّت، آن گردن‏شکن مدّعیان، آن سرافراز متّقیان، آن پرتو از عالم حسى و عقلى، شیخ وقت ابو بکر شبلى- رحمه اللّه علیه- از کبار و اجلّه مشایخ بود و از معتبران و محتشمان طریقت؛ و سیّد قوم و امام اهل تصوّف و وحید عصر، و به حال و علم بى‏همتا، و نکت و اشارات و رموز و عبارات و ریاضات و کرامات او بیش از آن است که در حدّ حصر و احصاء آید. جمله مشایخ عصر را دیده بود و در علوم طریقت یگانه، و احادیث بسى نوشته بود و شنوده، و فقیه به مذهب مالک و مالکى مذهب؛ و حجّتى بود بر خلق خداى. که آنچه او کرد به همه نوعى، به صفت درنیاید، و آنچه او کشید در عبارت نگنجد. از اوّل تا آخر مردانه بود و هرگز فتورى و ضعفى به حال او راه نیافت، و شدّت لهب شوق او به هیچ آرام نگرفت. چهل قوصره از احادیث برخوانده بود. و گفت: «سى سال فقه و حدیث خواندم تا آفتابم از سینه برآمد.

پس به درگاه آن استادان شدم که هاتوا فقه اللّه- بیایید و از علم اللّه چیزى بازگویید- کس چیزى ندانست گفت، که نشان چیز از چیزى بود، از غیب هیچ نشان نبود. عجب حدیثى بدانستم که شما در شب مدلهم‏اید و ما در صبح ظاهر. شکر بکردیم و ولایت به دزد سپردیم تا کرد با ما آن چه کرد».

و از جهّال زمانه بسیار رنج کشید و در رد و قبول‏ و غوغاى خلق بمانده بود و پیوسته قصد او کردندى تا او را هلاک کنند چنانکه حسین منصور را که بعضى از سخنان او طرفى با حسین داشت. و ابتداء واقعه او در آن بود که امیر دماوند بود، از بغداد او را نامه‏یى رسید. با امیر رى، او با جمعى به حضرت خلیفه بغداد رفتند و خلعت خلیفه بستدند. چون بازمى‏گشتند، مگر امیر را عطسه‏یى آمد. به آستین جامه خلعت، دهن و بینى پاک کرد. این سخن به خلیفه گفتند که: چنین کرد. خلیفه بفرمود تا خلعتش برکشیدند و قفایش بزدند و از عمل امارتش معزول کردند.

شبلى از آن منتبه شد. اندیشه کرد که: «کسى که خلعت مخلوقى را دستمال مى ‏کند مستحقّ عزل و استخفاف مى‏گردد و خلعت ولایت بر او زوال مى‏آید. پس آن‏کس که خلعت پادشاه عالم را دستمال کند، تا با او چه کنند؟». در حال به خدمت خلیفه آمد. گفت: «چه بود؟». گفت: «ایّها الامیر! تو که مخلوقى، مى‏نپسندى که با خلعت تو بى‏ادبى کنند و معلوم است که قدر خلعت تو چند بود. پادشاه عالم مرا خلعتى داده است از دوستى و معرفت خویش، که هرگز کى پسندد که من آن را به خدمت مخلوقى دستمال کنم؟ پس برون آمد و به مجلس خیر نسّاج شد و واقعه بدو فروآمد. خیر او را نزدیک جنید فرستاد. پس شبلى پیش جنید آمد و گفت: «گوهر آشنائى بر تو نشان مى‏دهند. یا ببخش یا بفروش». جنید گفت: «اگر بفروشم تو را بهاء آن نبود، و اگر بخشم آسان به دست آورده باشى، قدرش ندانى. همچون من قدم از فرق ساز و خود را در این دریا درانداز، تا به صبر و انتظار گوهرت به دست آید». پس شبلى گفت: «اکنون چه کنم؟». گفت: «برو یک سال کبریت‏فروشى کن». چنان کرد. چون یک سال برآمد، گفت: «در این کار شهرتى و تجارتى درست. برو و یک سال دریوزه کن، چنان که به چیزى دیگر مشغول نگردى». چنان کرد تا سر سال را، که در همه بغداد بگشت و کس او را چیزى نداد. بازآمد و با جنید بگفت. او گفت: «اکنون قیمت خود بدانکه، تو مر خلق را به هیچ نیرزى. دل در ایشان مبند و ایشان را به هیچ برمگیر».

آنگاه گفت: «تو روزى چند حاجب بوده‏اى و روزى چند امیرى‏ کرده ‏اى. بدان ولایت رو و از ایشان بحلى بخواه». بیامد و به یک‏یک خانه در رفت. تا همه بگردید. یک مظلمه ماندش. خداوند او را نیافت تا گفت: «به نیّت آن صدهزار درم بازدادم، هنوز دلم قرار نمى‏گرفت». چهار سال در این روزگار شد. پس به جنید بازآمد. و گفت: «هنوز در تو چیزى از جاه مانده است. برو و یک سال دیگر گدایى کن». گفت: «هر روز گدایى مى‏کردم و بدو مى‏بردم. او آن همه به درویشان مى‏داد، و شب مرا گرسنه همى‏ داشت.

چون سالى برآمد، گفت: اکنون تو را به صحبت راه دهم، لیکن به یک شرط که: خادم اصحاب تو باشى. پس یک سال اصحاب را خدمت کردم تا مرا گفت: یا ابا بکر! اکنون حال نفس تو به نزدیک تو چیست؟ گفتم: من کمترین خلق خداى مى‏بینم خود را. جنید گفت: اکنون ایمانت درست شد» تا حالت بدانجا رسید تا آستین پرشکر مى‏کرد و هر کجا که کودکى مى‏دید در دهانش مى‏نهاد که: بگو: اللّه. پس آستین پردرم‏ودینار کرد و گفت: «هر که یک‏بار اللّه مى‏گوید دهانش پرزر مى‏کنم». بعد از آن غیرت در او بجنبید، تیغى برکشید که: «هر که نام اللّه برد، بدین تیغ سرش را بیندازم». گفتند: «پیش از این شکر و زر مى‏دادى، اکنون سر مى‏اندازى؟». گفت: «مى‏پنداشتم که ایشان او را از سر حقیقتى و معرفتى یاد مى‏کنند. اکنون معلوم شد که از سر غفلت و عادت مى‏گویند، و من روا ندارم که بر زبان آلوده او را یاد کنند». پس مى‏رفتى و هر کجا که مى‏دیدى نام اللّه بر آنجا نقش همى‏کردى، تا ناگاه آوازى شنود که: «تا کى گرد اسم گردى؟ اگر مرد طالبى قدم در طلب مسمّى زن». این سخن بر جان او کار کرد چنان که قرار و آرام از او برفت.

چندان عشق قوّت گرفت و شور غالب گشت که برفت و خویشتن را در دجله انداخت، دجله موجى برآورد و او را بر کنار افگند. بعد از آن خویشتن را در آتش افکند. آتش در او عمل نکرد. جایى که شیران گرسنه بودند، خویشتن را در پیش ایشان انداخت، همه از او برمیدند. خویشتن از سر کوهى فروگردانید، باد او را برگرفت و بر زمین نشاند. شبلى را بى‏ قرارى یکى به هزار شد. فریاد برآورد: «ویل لمن لا یقبله الماء و لا النّار و لا السّباع و لا الجبال». هاتفى آواز داد که: «من کان مقبول الحقّ لا یقبله غیره». چنان شد [که‏] در سلسله و بندش کشیدند و به بیمارستانش ببردند. قومى در پیش او آمدند و گفتند: این دیوانه است. او گفت: «من به نزدیک شما دیوانه‏ام و شما هشیار؟ حق- تعالى دیوانگى من و هشیارى شما زیادت کناد، تا به سبب آن دیوانگى مرا قربت بر قربت بیفزاید و به سبب آن هشیارى بعدتان بر بعد بیفزاید». پس خلیفه کسى فرستاد که تعهّد او بکند. بیامدند، و به ستم، دارو به گلویش فرومى‏کردند. شبلى همى‏گفت: شما خود را رنجه مدارید، که این نه از آن درد است که به دارو درمان پذیرد». روزى جمعى پیش [او] رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟». گفتند: «دوستان تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت: «اى دروغ زنان! دوستان به سنگى چند از دوست خود مى‏گریزند؟ معلوم شد که دوست خودید نه دوست من».

نقل است که وقتى او را دیدند پاره‏یى آتش بر کف نهاده، مى‏دوید. گفتند: «تا کجا؟». گفت: «مى‏دوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خداى کعبه پردازند».

و یک روز چوبى در دست داشت هر دو سر آتش در گرفته. گفتند: «چه خواهى کرد؟». گفت: «مى‏روم تا به یک سر این دوزخ را بسوزم و به یک سر بهشت را، تا خلق را پرواى خدا پدید آید».

نقل است که یک‏بار چند شبانروز در زیر درختى رقص مى ‏کرد و مى ‏گفت:«هو! هو!». گفتند: «این چه حالت است؟». گفت: «این فاخته بر این درخت مى ‏گوید:

کوکو! من نیز موافقت او را مى‏گویم: هوهو» و چنین گویند: تا شبلى خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.

نقل است که یک‏بار به سنگ پاى او بشکستند. هر قطره خون که از وى بر زمین مى‏چکید، نقش «اللّه» مى‏شد.

نقل است که یک‏بار به عید سه روز مانده بود. شبلى جوالى سرخ کرد، و به سر فروافگند و پاره‏یى نان در دهان نهاد و پاره‏یى کنب بر میان بست و مى ‏گشت و مى ‏گفت:«هر که را جامه نایافته بود به عید، این کند».

و گفت: «فرج زنان را، اگر به نه ماه نزایند به سالى بزایند، و فرج‏ دکان داران را که هر یکى را به چیزى مشغول کرده‏اند، فرج صوفیان بر سر سجاده و مرقع و استنجا و استبرا را؛ و شبلى از همه چنین دست تهى».

یک‏بار در عید جامه سیاه پوشیده بود و نوحه مى‏کرد. گفتند: «امروز عید است، تو را جامه چرا سیاه است؟». گفت: «از غفلت خلق از خدا». و او خود در ابتدا، قباى سیاه داشت، تا آنگاه‏که پرتو جمال این حدیث بر وى افتاد، جامه سیاه بیرون کرد و مرقّع درپوشید. گفتند: «تو را بدینجا چه رسانید؟». گفت: «سیاهى بر سیاهى تا ما در میان فروشدیم».

نقل است که به اوّل که مجاهده بر دست گرفت، سالهاى دراز شب نمک در چشم کشیدى تا در خواب نشود، و گویند که: هفت من نمک در چشم کرده بود و مى‏ گفت که:«حق- تعالى- بر من اطلاع کرد و گفت: هر که بخسبد غافل بود و غافل محجوب بود».

یک روز شیخ جنید به نزدیک او آمد. او را دید که به منقاش گوشت ابروى خویش باز مى‏کند. گفت: «این چرا مى‏کنى؟». گفت: «حقیقت ظاهر شده است، طاقت نمى‏دارم، مى‏گویم: بود که لحظه‏یى با خویشم دهند».

نقل است که وقتى شبلى همى‏گریست و مى‏گفت: «آه! آه!». جنید گفت: «شبلى خواست تا در امانتى که حضرت الهیّت به ودیعت بدو داده است خیانتى کند، او را به صیاح آه مبتلا کردند». جنید چون این سخن بگفت، چیزى در خاطر مستمعان افتاد. به نور ایمان خبر یافت. گفت: «زنهار! خاطرها از شبلى نگاه دارید که عین اللّه است در میان خلق». چنانکه یک روز اصحاب شبلى را مدح مى‏گفتند که: این ساعت به صدق و شوق او کسى نیست و عالى‏همت و پاک‏روتر از او کسى نیست از روندگان». ناگاه شبلى درآمد و آن چه مى‏گفتند بشنود. جنید گفت: «شما او را نمى‏دانید، او مردود و مخذول و ظلمانى است. او را از اینجا بیرون کنید. اصحاب بیرونش کردند. شبلى بر آن آستان نشست و اصحاب در ببستند؛ و گفتند: «ایها الشیخ! تو مى‏دانى که ما هر چه در حق شبلى گفتیم، راست گفتیم. این چه بود که فرمودى؟».گفت: «آنچه او را مى‏ستودید، هزار چندان است. اما شما او را به تیغ تیز پى مى‏کردید. ما سپرى در آن پیش نهادیم و پى گم کردیم».

نقل است که شبلى‏ سردابه‏ یى داشتى، در آنجا همى‏شدى و آغوشى چوب با خود بردى و هرگاه که غفلتى به دل او درآمدى خویشتن بدان چوب همى‏زدى، و گاه بودى که همه چوبها که بشکستى، دست و پاى خود بر دیوار همى ‏زدى.

نقل است که یک‏بار در خلوت بود. کسى در بزد. گفت: «درآى اى کسى که اگر همه ابو بکر صدّیقى و درنیایى، دوست‏تر دارم».

و گفت: «عمرى است تا مى‏خواهم که با خداوند خویش خلوتى دارم که شبلى در آن خلوت در میانه نبود». و گفت: «هفتاد سال است تا در بند آنم که نفسى خداى را بدانم». و گفت: «تکیه‏گاه من عجز است». و گفت: «عصاکش من نیاز است».

و گفت:«کاشکى گلخن تابى بودمى تا مرا نشناختندى». و گفت: «خویشتن را چنان دانم و چنان بینم که جهودان را». و گفت: «اگر در کارکان! پاى پیچى، و دریافته باشند، آن جرم شبلى بود». و گفت: «من به چهار بلا مبتلا شده‏ام و آن چهار دشمن است: نفس و دنیا و شیطان و هوا». و گفت: «مرا سه مصیبت افتاده است، هریک از دیگر صعب‏تر».

گفتند:«کدام است؟». گفت: «آن که حق از دلم برفت». گفتند: «از این سخت‏تر چه بود؟».

گفت:«آن که باطل به جاى حق بنشست». گفتند: «سیّوم چه بود؟». گفت: «آن که مرا درد این نگرفته است که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم».

نقل است که یک روز در مناجات مى‏گفت: «بار خدایا دنیا و آخرت در کار من کن تا از دنیا لقمه‏یى سازم و در دهان سگى نهم و از آخرت لقمه‏یى سازم و در دهان جهودى نهم، هر دو حجابند از مقصود». و گفت: «روز قیامت دوزخ ندا کند با آن همه زفیر که اى شبلى! و من به رفتن صراط باشم، برخیزم و مرغ‏وار بپرم. دوزخ گوید: قوت تو کو؟ مرا از تو نصیبى باید! من بازگردم و گویم: اینک هر چه مى‏خواهى بگیر.

گوید:دستت خواهم. گویم: بگیر. گوید: پایت خواهم. گویم: بگیر. گوید: هر دو حدقه‏ات خواهم. گویم: بگیر. گوید: دلت خواهم. گویم: بگیر. در آن میان غیرت عزّت دررسد که: یا ابا بکر! جوانمردى از کیسه خویش کن. دل خاصّ ماست. تو را با دل چه کارست‏ که ببخشى؟». پس گفت: «دل من بهتر از هزار دنیا و آخرت است زیرا دنیا سراى محنت [است‏] و آخرت سراى نعمت، و دل سراى معرفت».

نقل است که گفت: «اگر ملک‏الموت جان بخواهد، هرگز بدو ندهم. گویم: اگر چنان است که جانم که داده‏اى به واسطه کسى دیگر داده‏اى تا جان بدان کس دهم. اما چون جان من بى‏واسطه داده‏اى، بى‏واسطه بستان». گفت: «اگر من خدمت سلطان نکرده بودمى، خدمت مشایخ نتوانستمى کرد، و اگر خدمت مشایخ نکرده بودمى، خدمت خداى نتوانستمى کرد».

نقل است که چنان گرم شد که پیراهن خود را بر آتش نهاد و مى‏سوخت. گفتند:«بارى این از علم نیست که مال ضایع کنى». گفت: «نه فتواى قرآن است: انّکم و ما تعبدون من دون اللّه حصب جهنّم؟- خداوند مى‏فرماید: هر چه دل بدان نگرد آن چیز را با تو به آتش بسوزند- دل من بدین نگریست، غیرتى در ما بجنبید. دریغم آمد که دل بدون او چیزى، مشغول کنم».

نقل است که روزى وقتش خوش شده بود، به بازار برآمد و مرقعى بخرید به دانگى و نیم، و کلاهى به نیم دانگ و در بازار نعره مى ‏زد که: من یشترى صوفیّا بدانقین؟»- کى است که صوفیى بخرد به دو دانگ؟-چون حالت او قوّت گرفت مجلسى بنهاد و آن سرّ بر سر عامّه آشکارا کرد و جنید او را ملامت کرد. گفت: «ما این سخن در سردابه‏ها مى‏گفتیم. تو آمدى و بر سر بازارها مى‏گویى؟». شبلى گفت: «من مى‏گویم و من مى‏شنوم. در هر دو جهان به جز از من کى است؟ بل که خود سخنى است که از حق به حق مى‏رود و شبلى در میان نه». جنید گفت: «تو را مسلم است اگر چنین است».

و گفت: «هر که در دل اندیشه دنیا و آخرت دارد حرام است او را مجلس ما». یک روزى مى‏گفت: «اللّه اللّه». بسى بر زبان مى‏راند. جوانى سوخته‏دل گفت: «چرا لا اله الا اللّه نگوئى؟». شبلى آهى بزد و گفت: «از آن مى‏ترسم که چون گویم: لا، و به اللّه نرسیده، نفسم گرفته شود و در وحشت فروشوم». این سخن در آن جوان کار کرد. بلرزید و جان بداد و اولیاء جوان بیامدند و شبلى را به دارالخلافه بردند و شبلى در غلبات وجد خویش چون مستى همى‏رفت. پس به خون بر او دعوى کردند. خلیفه گفت: «اى شبلى! تو چه مى‏گوئى؟». گفت: «یا امیر المؤمنین! جانى بود از شعله آتش عشق در انتظار لقاء جلال حق پاک سوخته و از همه علائق بریده، از صفات و آفات نفس فانى گشته، طاقتش طاق آمده، صبرش گم شده، متقاضیان حضرت در سینه و باطنش متواتر شده، برقى از جمال مشاهده این حدیث بر نقطه جان او جست، جان او مرغ‏وار از قفس قالب بیرون پرید. شبلى را از این چه جرم و چه گناه؟». خلیفه گفت: «شبلى را زودتر به خانه خود بازفرستید که صفتى و حالتى از گفت او بر دلم ظاهر گشت که بیم آن است که از این‏ بارگاه در افتم».

نقل است که هر که پیش او توبه کردى، او را فرمودى که: «برو بر تجرید حج بکن و بازآى، تا با ما صحبت توانى داشت». پس آن‏کس را با یاران خویش به بادیه فروفرستادى بى‏زاد و راحله، تا او را گفتند که: «خلق را هلاک مى‏کنى». گفت: «نه چنین است. بلکه مقصود آمدن ایشان به نزدیک من نه منم، که اگر مراد ایشان من باشم، بت پرستیدن باشد. بلکه همان فسق ایشان را به، که فاسق موحّد بهتر از رهبان زاهد. لیکن مراد ایشان حق است. اگر در راه هلاک شوند به مراد رسیدند و اگر بازآیند، ایشان را رنج سفر چنان راست کرده بازآرد، که من به ده سال راست نتوانم کرد».

نقل است که گفت: «چون به بازار بگذرم بر پیشانى خلق سعید و شقى نبشته بینم». و یک‏بار در بازار فریاد مى‏کرد و مى‏گفت: «آه از افلاس، آه از افلاس». گفتند:

«افلاس چیست؟». گفت: «مجالسه النّاس و محادثتهم و المخالطه معهم»- هر که مفلس بود نشانش آن باشد که با خلق نشیند و با ایشان سخن گوید و آمیزش کند- و یک روز مى‏گذشت و جماعتى از متنعّمان دنیا به عمارت و تماشاى دنیا مشغول شده بودند. شبلى نعره ‏یى بزد و گفت: «دلهایى است که غافل مانده است از ذکر حق، تا لاجرم ایشان را مبتلا کرده‏اند به مردار و پلیدى دنیا».

نقل است که جنازه‏یى مى‏بردند. یکى از پس مى‏رفت و مى‏گفت: «آه من فراق الولد».

شبلى طپانچه بر سر زدن گرفت، و مى‏گفت: «آه من فراق الاحد».

و گفت:«ابلیس به من رسید و گفت: زنهار مغرور مگرداناد تو را صفاء اوقات، از بهر آن که در زیر آن است غوامض آفات».

نقل است که وقتى لختى هیزم تر دید که آتش در زده بودند و آب از دیگر سوى وى مى‏چکید. اصحاب را گفت: «اى مدعیان! اگر راست مى‏گویید که: در دل آتش داریم، از دیده‏تان اشک پیدا نیست».

نقل است که وقتى به نزدیک جنید آمد، مست شوق در غلبات وجد. دست در زد و جامه جنید بشولیده کرد. گفتند: «این چرا کردى؟». گفت: «نیکوم آمد. بشولیدم تا نیکویم نیاید». یک روز در آن مستى درآمد. زن جنید سر به شانه مى‏کرد. چون شبلى را دید، خواست که برود. جنید گفت: «سر مپوش و مرو، که مستان این طایفه را از دوزخ خبر نبود». پس شبلى سخن مى‏گفت و مى‏گریست و جنید زن را گفت: «اکنون برخیز و برو، که او را با او دادند که گریستن بادید آمد».

نقل است که وقتى دیگر بر جنید شد، اندوهگن بود. گفت: «چه بوده است؟».

جنید گفت: «من طلب وجد». شبلى گفت: «لا، بل من وجد طلب».- او گفت: هر که طلب کند، یابد. شبلى گفت: نه هر که یابد، طلب کند-

نقل است که یک روز جنید با اصحاب نشسته بود. پیغامبر را- علیه السّلام- دیدند که از در درآمد و بوسه بر پیشانى شبلى داد و برفت. جنید پرسید که: «یا ابا بکر! تو چه عمل مى‏کنى که بدان سبب این تشریف یافتى؟». گفت: «من هیچ ندانم بیرون آن که هر شب که سنّت نماز دو رکعت به جاى آرم، بعد از فاتحه این آیت بخوانم: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ … تا آخر». جنید گفت: «این از آن یافتى».

نقل است که یک روز طهارت کرده عزم مسجد کرد. به سرّش ندا کردند که:«طهارت آن دارى که بدین گستاخى در خانه ما خواهى آمد؟». شبلى این بشنود و بازگشت. ندا آمد که: «از درگاه ما بازمى‏گردى، کجا خواهى شد؟». نعره‏ها در گرفت. ندا آمد که. «بر ما تشنیع مى‏زنى؟». بر جاى بایستاد خاموش. ندا آمد که: «دعوى‏ تحمّل مى‏کنى؟».

گفت: «المستغاث بک منک». چنان که وقتى درویشى درمانده پیش شبلى آمد. گفت: «اى شیخ! به حق وفاء دین که عنان کارم تنگ در کشیده است. بگو تا چه کنم؟ نومید شوم و از راه برگردم؟». گفت: «اى درویش! حلقه در کافرى مى‏ زنى؟مى ‏نشنوى که فرموده است: لا تقنطوا من رحمه اللّه». گفت: «ایمن گردم؟».

گفت:«حضرت جلال را مى‏آزمائى؟ مى‏نشنوى: فلا یأمن مکر اللّه الّا القوم الخاسرون».

گفت: «از بهر خداى که ایمن نشوم و نومید نباشم، چه تدبیر کنم؟». گفت: «سر بر آستانه در من مى‏زن و ناله مى‏کن تا جانت برآید، تا آنگاه‏که از پیشگاه کارت ندا کنند که: من على الباب؟».

نقل است که از آدینه تا آدینه حصرى را بار دادى. یک جمعه بدو گفت که: «اگر چنان است که از این جمعه تا بدان جمعه [که‏] بر من مى‏آیى، بیرون از خدا چیزى در خاطر تو گذر کند، حرام است تو را با ما صحبت داشتن». نقل است که وقتى در بغداد بود. گفت: «هزار درم مى‏باید تا درویشان را پاى‏افزار خرند و به حج برند». ترسایى برپاى‏خاست و گفت: «من بدهم، لیکن بدان شرط که مرا با خود ببرى». شبلى گفت: «جوانمردا! تو اهل حج نیستى». جوان گفت:

«در کاروان شما هیچ ستور نیست مرا از آن (؟) ستورى گیرید». درویشان برفتند. ترسامیان دربست، تا همه روانه شدند. شبلى گفت: «اى جوان! کار تو چگونه است؟». گفت: «اى شیخ! مرا از شادى خواب نمى‏آید، که من با شما همراه خواهم بود». چون در راه آمدند، جوان جاروب برگرفت و به هر منزل‏گاه جاى ایشان مى‏رفت و خار بر مى‏کند. به موضع احرام رسیدند. در ایشان مى‏نگریست و همچنان مى‏کرد. چون به خانه رسیدند، شبلى جوان را گفت: «با زنّار تو را در خانه رها نکنم». جوان سر بر آستانه نهاد و گفت: «الهى! شبلى مى‏گوید: در خانه‏ات نگذارم». هاتفى آواز داد که: «یا شبلى! او را از بغداد ما آورده‏ایم، آتش عشق در جان او ما زده‏ایم، به سلسله لطف به خانه خویش ما کشیده ‏ایم، تو زحمت خویش دور دار. اى دوست! تو درآى». جوان در خانه شد و زیارت کرد. دیگران درون مى‏رفتند و بیرون مى‏ آمدند و آن جوان بیرون نمى‏آمد. شبلى گفت: «اى جوان بیرون آى». جوان گفت: «اى شیخ بیرون نمى‏گذارد، هر چند در خانه طلب مى‏کنم بازنمى‏یابم، تا خود کار کجا خواهد رسید؟».

نقل است که یک روز با اصحاب در بادیه همى‏رفت. کله سرى دید که بر او نبشته: خسر الدّنیا و الآخره. شبلى در شور شد و گفت: «به عزت اللّه که این سر ولىّ یا سر نبىّ است». گفتند: «چرا مى‏گریى؟». گفت: «تا درین راه، دنیا و آخرت زیان نکنى، بدو نرسى».

نقل است که وقتى به بصره شد. اهل بصره بدو تقرّبى کردند و احسان بى‏شمار کردند. چون بازمى‏گشت، همه به تشییع او بیرون آمدند. او هیچ‏کس را عذر نخواست.

مریدان گفتند: «این خواجگان چندین احسان کردند، هیچ عذرى نخواستى؟». گفت:«آنچه ایشان کردند از دو بیرون نیست: یا از بهر حق کردند یا بهر من. اگر از بهر حق کردند، او بسنده است به مکافات کردن ایشان را، و اگر از بهر من کرده‏اند، من بنده‏ام و کسى که در حق بنده احسان کند مکافات آن بر خداوند بنده بود».

نقل است که گفت: «نیت کردم که هیچ نخورم مگر از حلال. در بیابان مى‏رفتم. درخت انجیر دیدم. دست دراز کردم تا یک انجیر بازکنم. انجیر با من به سخن آمد و گفت: «یا شبلى! وقت خویش نگاه دار که ملک جهودانم».

نقل است که نابینایى بود در شهر، که از بس که نام شبلى شنیده بود، عاشق او شده، او را نادیده. روزى به اتّفاق، شبلى به او افتاد، گرسنه بود. گرده‏یى برگرفت. مرد نابینا از دست او بازستد و او را جفا گفت. کسى نابینا را گفت که: «او شبلى بود». آتش در نابینا افتاد. از پس او برفت و در دست و پاى [او] افتاد و گفت: «مى‏خواهم غرامت آن را دعوتى بدهم». شبلى گفت: «چنان کن». مرد دعوتى ساخت و قرب صد دینار در آن خرج کرد و بسى بزرگان را بخواند که: «شبلى امروز مهمان ماست». چون به سفره بنشستند، کسى از شبلى پرسید که: «شیخا! نشان بهشتى و دوزخى چیست؟».

گفت:«دوزخى آن بود که گرده‏یى براى خداى- تعالى- به درویشى نتواند داد و براى هواى نفس صد دینار در دعوتى خرج کند، چنین که این نابینا کرد؛ و بازنشان بهشتى برخلاف این بود».

نقل است که یک‏بار مجلس مى‏گفت. درویشى نعره‏یى بزد و خویشتن را در دجله انداخت. شبلى گفت اگر صادق است خدا نجاتش دهد. چنان که موسى را- علیه السلام- داد، و اگر کاذب است غرقه گرداندش چنان که فرعون را». یک روز مجلس مى‏گفت. پیرزنى نعره بزد. شبلى را خوش نیامد. گفت: «موتى یا ماوراء السّتر» گفت: بمیر اى در زیر پرده- گفت: «جئت حتّى اموت»- آمدم تا بمیرم- و یک‏قدم برگرفت و جان تسلیم کرد؛ فریاد از مجلسیان برخاست. شبلى برفت، تا یک سال از خانه بیرون نیامد، و مى‏گفت: «عجوزه‏یى پا بر گردن ما نهاد».

نقل است که گفت: «یک روز پایم به پل شکسته فرورفت و آب بسیار بود.دستى دیدم نامحرم که مرا با کنار آورد. نگاه کردم: آن رانده حضرت بود. گفتم: اى ملعون طریق تو دست زدن است نه دست گرفتن. این از کجا آوردى؟ گفت: آن نامردان را دست زنند که ایشان سزاى آن‏اند. من در غوغاى آدم زخم خورده‏ام. در غوغاء دیگرى نیفتم تا دو نبود».

نقل است که به باب الطّاق شد. آواز مغنّیه‏یى شنود که مى‏گفت: وقفت وقفت بباب الطّاق. از هوش بشد و جامه پاره کرد و بیفتاد. برگرفتندش، به حضرت خلیفه بردند. گفت: «اى دیوانه این سماع تو بر چه بود؟». گفت: «آرى شما باب الطاق شنودید، اما ما باب الباق شنودیم. میان ما و شما طایى درمى‏آید». و یک‏بار بیمار شد. طبیب گفت: «پرهیز کن». گفت: «از چه پرهیز کنم؟ از آن که روزى من است یا از آن که روزى من نیست؟ اگر از روزى پرهیز باید کرد، نتوانم و اگر جز از روزى پرهیز مى‏باید کردن، خود آن به من ندهند».

نقل است که وقتى جنید و شبلى با هم بیمار شدند. طبیب ترسا بر شبلى رفت.گفت: «تو را چه رنج افتاده است؟». گفت: «هیچ». گفت: «آخر؟». گفت: «هیچ رنج نیست». طبیب نزدیک جنید آمد. گفت: «تو را چه رنج است؟». جنید از سر درگرفت و یک‏یک رنج خویش برگفت. ترسا معالجه فرمود و برفت. آخر به هم آمدند. شبلى جنید را گفت: «چرا همه رنج خویش را با ترسا در میان نهادى؟». گفت: «از بهر آن تا بداند که چون بادوست این مى‏کنند، با ترساى دشمن چه خواهند کرد؟». پس جنید گفت: «تو چرا شرح رنج خویش ندادى؟». گفت: «من شرم داشتم با دشمن از دوست شکایت کنم».

نقل است که یک‏بار به دیوانه‏ستان در شد. جوانى را دید در سلسله کشیده، چون ماه همى‏تافت. شبلى را گفت: «تو را مردى روشن مى‏بینم. از بهر خدا سحرگاهى سخن من با او بگوى که: از خان و مانم برآوردى و در جهانم آواره کردى و از خویش و پیوندم جدا افگندى و در غربتم انداختى و گرسنه و برهنه بگذاشتى و عقلم ببردى و در زنجیر و بند گرانم کشیدى و رسواى خلقم کردى، جز دوستى تو چه گناه دارم؟ اگر وقت آمد، دستى بر نه». چون شبلى بر در رسید جوان آواز داد که: «اى شیخ! زنهار که هیچ نگویى، که بدتر کند».

نقل است که یک روز در بغداد [مى‏] رفت. فقّاعى آواز مى‏داد: «لم یبق الّا واحد»- جز یکى باقى نماند- شبلى نعره بزد و مى‏گفت: «هل یبقى الّا واحد؟».

و السّلام.

نقل است که درویشى آوازى مى‏داد که: «مرا دو گرده مى‏دهند، کارم راست مى‏شود». شبلى گفت: «خنک تو که به دو گرده کارت راست مى‏شود، که مرا هر شبانگاه هر دو کون در کنار مى‏نهند و کارم بر نمى‏آید». نقل است که یک روز یکى را دید، زار مى‏گریست. گفت: «چرا مى‏گریى؟».

گفت: «دوستى داشتم، بمرد». گفت: «اى نادان چرا دوستى گیرى که بمیرد؟».

نقل است که وقتى جنازه‏یى پیش شبلى نهادند. پنج تکبیر بگفت. گفتند:

«مذهبى دیگر گرفتى؟». گفت: «نه. اما چهار تکبیر بر مرده بود، و یک بر عالم و عالمیان».

نقل است که یک‏بار چند گاه گم شده بود و بازنمى‏یافتند. تا آخر در مخنّث- خانه‏یى بازیافتند. گفتند: «این چه جاى تو است؟». گفت: «خود جاى من این است که چنان که ایشان نه مردند و نه زن در دنیا، من نیز نه مردم و نه زن در دین، پس جاى من اینجاست».

نقل است که روزى مى‏رفت. دو کودک خصومت مى‏کردند براى یک جوز، که یافته بودند. شبلى آن جوز را از ایشان بستد و گفت: «صبر کنید تا من این بر شما قسمت کنم». پس چون بشکست، تهى آمد.آوازى آمد و گفت: «هلا! قسمت کن اگر قسّام تویى». شبلى خجل شد و گفت: «آن همه خصومت بر جوز تهى و این همه دعوى قسّامى بر هیچ؟».

نقل است که گفت: «در بصره خرما خریدم و گفتم: کى است که دانگى بستاند و این خرما با ما به خانقاه آورد؟». هیچ‏کس قبول نکرد. در پشت گرفتم و بردم تا به خانقاه، و بنهادم. چون از خانقاه بدر آمدم آن را کسى ببرد». گفت: «اى عجب! دانگى مى‏دادم تا با من به در خانقاه آورند، نیاوردند. اکنون کسى آمد که به رایگان با من تا به لب صراط مى‏برد».

نقل است که روزى کنیزکى صاحب جمال را دید. با خداوندش گفت که: «این کنیزک را به دو درم مى‏فروشى؟» گفت: «اى ابله! در دنیا کنیزکى به دو درم که فروشد؟».

شبلى گفت: «ابله تویى، که در بهشت حورى به دو خرما مى ‏فروشند».

نقل است که گفت از جمله فرق عالم که خلاف کرده‏اند، هیچ‏کس دنى‏تر از رافضى و خارجى نیامد. زیرا که دیگران که خلاف کرده‏اند در حق کردند و سخن از او گفتند، و این دو گروه روز در خلق به باد دادند». وقتى شبلى را با علویى سخن مى‏رفت.

گفت: «من با تو کى برابرى توانم کرد؟ که پدرت سه قرص به درویشى داد. تا قیامت همى‏خوانند: و یطعمون الطّعام على حبّه، و ما چندین هزار درم و دینار بدادیم و کسى ازین یاد نمى‏کند». روزى شبلى در مسجد بود. مقرى این آیت برمى‏خواند: وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَ‏- اگر خواهیم اى محمّد! هر دولت که به تو دادیم باز ببریم- چندان خویشتن را بر زمین زد که خون از وى روان گشت و مى‏گفت: «خداوندان با دوستان خود خطاب چنین کنند؟».

نقل است که گفت: «عمرى است که مى‏خواهم که گویم: حسبى اللّه، چون مى‏دانم که از من این دروغ است، نمى‏توانم گفت».

نقل است که یکى از بزرگان گفت: «خواستم که شبلى را بیازمایم. دستى جامه از حرام به خانه او بردم که این را فردا چون به جمعه روى درپوشى. چون به خانه بازآمد، گفت: این چه تاریکى است در خانه؟ گفتند: این چنین است. گفت: آن جامه را بیرون اندازید که ما را نشاید».

نقل است که او را دخترى آمد. در همه خانه هیچ نبود. بدو گفتند: «چرا از کسى چیزى نخواهى تا کار مهمان بسازى؟» گفت: «ندانسته‏اى که سؤال بخیلان را کنند و خبر غایبان را دهند؟ اکنون، در آن وقت که این مهمان در این پرده ظلمت مادر بود، لطف حق- تعالى- راتبه معده او همى‏ساخت. اکنون که به صحراء جهان آمد، روزى که بازگیرد؟». چون دانست که شب درآمد- و دل زنان ضعیف باشد- نیم شبى به گوشه‏یى شد و روى به خاک نهاد و گفت: «الهى! چون مهمان فرستادى، بى‏واسطه دست بخیلان کار این مهمان بساز». هنوز این مناجات تمام نکرده بود، از سقف خانه درست‏هاى زر سرخ باریدن گرفت. هاتفى آواز داد و گفت: «خذ بلا حساب و کل بلا عتاب»- بستان بى‏حساب و بخور بى‏عتاب- سر از سجده برآورد و زر به بازار برد تا برگ خانه سازد.

مردمان گفتند: «اى صدّیق عهد! این زر بدین نیکویى از کجاست؟». گفت: «در دار الضّرب ملک اکبر زده‏اند، و دست تصرّف قلّابان بدو نرسیده است».

نقل است که او بس نمک در چشم مى‏کرد، او را گفتند: «آخر تو را دیده به کار نیست؟». گفت: «آنچه دل ما را افتاده است از دیده نهان است». و کسى گفت که: «چون است که تو را بى‏آرام مى‏بینم؟ او با تو نیست و تو با او؟». گفت: «گر بودمى با او بودمى.و لیکن من محوم اندر آن چه اوست».

و گفت: «چندین گاه مى‏پنداشتم که طرب در محبت حق مى‏کنم و انس با مشاهده وى مى‏گیرم. اکنون دانستم که انس جز با جنس نباشد». گفتند: «از چیزها چه عجب‏تر؟». گفت: «دل که خدا را بشناسد پس بیازاردش». گفتند: «مرید کى تمام شود؟».

گفت: «حال او در سفر و حضر یک شود و شاهد و غایب یکرنگ گردد». گفتند:«بوتراب را گرسنگى پدید آمد. باران افتاد، جمله بادیه طعام بود». گفت: «این رفقى بوده است. اگر به محلّ تحقیق رسیده بودى، چنان بودى که گفت: انّى اظلّ عند ربّى فهو یطعمنى و یسقینى».و عبد اللّه زاهد گفت: وقتى در نزدیک شبلى در آمدم. گفتم: ازو پرسم از معرفت.چون بنشستم،

گفت: «به خراسان چه خبر است از خداى؟ آنجا کى است که خداى را مى‏داند؟». من گفتم: «به عراق پنجاه سال طلب کردم، نیافتم یکى را که از خداى خبر دادى». گفت: «بوعلى ثقفى چون است؟». گفتم: «وفات کرد». گفت: «او فقیه بود اما توحید ندانسته بود».

ابو العباس دامغانى گفت: «مرا شبلى وصیت کرد که: لازم تنهایى باش و نام خویش از دیوان آن قوم بیرون کن و روى در دیوار کن تا وقتى که بمیرى».

و گفت:«جنید از شبلى پرسید که: خداى را چگونه یاد کنى که صدق یاد کردن او ندارى؟ گفت: به مجازش چندان یاد کنم که یک بارى او مرا یاد کند؛ جنید از آن سخن از خود بشد.

شبلى گفت: بگذارید، که بر این درگاه، گاه تازیانه و گاه خلعت است».

شبلى را گفتند: «دنیا براى اشغال است و آخرت براى اهوال، پس راحت کى خواهد بود؟». گفت: «دست از اشغال این بدار تا نجات یابى از اهوال آن». گفتند: «ما را خبر گویى از توحید مجرّد بر زفان حقّ مفرد؟». گفت: «ویحک! هر که از توحید خبر دهد به عبارت، ملحد بود، و هر که اشارت کند بدو، ثنوى، و هر که از او خاموش بود جاهل بود و هر که پندارد که بدو رسید بى‏حاصل بود، و هر که اشارت کند که نزدیک است دور بود و هر که از خویشتن وجد نماید او گم کرده است، و هر چه تمییز کند به وهم، و آن را ادراک کند به عقل، اندر تمام‏تر معنیها- که آن همه به شما داده است و بر شما زده است- محدث و مصنوع است چون شما».

گفتند که: «تصوّف چیست؟». گفت: «آن که چنان باشى که در آن روز که نبودى».

و گفت: «تصوّف شرک است از بهر آن که تصوّف صیانت دل است از غیرى و غیر نى». و گفت: «فنا ناسوتى است و ظهور لاهوتى». و گفت: «تصوّف ضبط حواسّ و مراعات انفاس است». و گفت: «صوفى نبود تا وقتى که جمله خلق را عیال خود بیند».

و گفت:«صوفى آن است که منقطع بود از خلق و متّصل بود به حق، چنان که موسى- علیه السلام- که از خلقش منقطع گردانید که و اصطنعتک لنفسى، و به خودش پیوند داد که لن ترانى، و این محل تحیّر است».

و گفت:«صوفیان اطفال‏اند در کنار لطف حق، تعالى». و گفت: «تصوّف عصمت است از دیدن کون». و گفت: «تصوّف برقى سوزنده است و تصوّف نشستن است در حضرت اللّه- تعالى- بى‏غم». و گفت: «حق- تعالى- وحى کرد به داود- علیه السلام- که ذکر ذاکران را و بهشت مر مطیعان را و زیارت مر مسافران را و من خاصّ محبّان را». و گفت: «حبّ دهشتى است در لذتى و حیرتى در نعمت، و محبت رشک بردن است بر محبوب، که مانند تو او را دوست دارد».

و گفت:«محبت ایثار خیر است که دوست دارى، براى آن که دوست دارى». و گفت: «هر که محبّت دعوى کند و به غیر محبوب به چیزى دیگر مشغول شود و به جز حبیب چیزى طلبد، درست آن است که استهزا مى‏کند بر خداى، تعالى». و گفت: «هیبت گدازنده دلهاست و محبّت گدازنده جانها و شوق گدازنده نفسها».

و گفت: «هر که توحید به نزدیک او صورت بندد، هرگز بوى توحید نشنوده است». و گفت: «توحید حجاب موحّد است از جمال احدیت». و یک روز کسى را گفت: «دانى که چرا توحید از تو درست نمى‏آید؟». گفت: «نى». گفت: «زیرا که او را به خود طلب مى‏کنى». و گفت: «معرفت سه است: معرفت خدا و معرفت نفس و معرفت وطن. معرفت خداى را محتاج باشى به قضاء فرایض، و معرفت نفس را محتاج باشى به ریاضت، و معرفت وطن را محتاج باشى به رضا دادن به قضا و احکام او». و گفت: «چون حق خواهد که بلا را عذاب کند در دل عارفش اندازد». از او سؤال کردند که: «عارف کى است؟». گفت: «آن که تاب پشه‏یى نیارد». وقتى دیگر همان سؤال کردند، گفت: «عارف آن است که هفت آسمان و زمین را به یک موى مژه بردارد». گفتند: «یا شیخ! وقتى چنین گفتى و اکنون چنین مى‏گویى؟». گفت: «آنگاه ما ما بودیم، اکنون ما اوست».

و گفت:«عارف را نشان نبود و محبّت را گله نبود و بنده را دعوى نبود و ترسنده را قرار نبود و کس از خداى نتوان گریخت». و از معرفت پرسیدند، گفت: «اولش خدا بود و آخرش را نهایت نبود». گفت: «هیچ‏کس خداى را نشناخته است». گفتند:«چگونه بود این؟».

گفت: «اگر شناختندى، به غیر او مشغول نبودندى». و گفت: «عارف آن است که از دنیا ازارى دارد و از آخرت ردایى، و از هر دو مجرّد گردد از بهر آن که هر که از اکوان مجرد گردد به حق منفرد شود». و گفت: «عارف به دون حق بینا و گویا نبود، و نفس خود را به دون او حافظ نبیند و سخن از غیر او نشنود». و گفت: «وقت عارف چون روزگار بهار است، رعد مى‏غرّد، و ابر مى‏بارد، و برق مى‏سوزد، و باد مى‏وزد، و شکوفه مى‏شکفد، و مرغان بانگ مى‏کنند. حال عارف همچنین است. به چشم مى‏گرید، و به لب مى‏خندد، و به دل مى‏سوزد، و به سر مى‏بازد، و نام دوست مى‏گوید، و بر در او مى‏گردد».

و گفت: «دعوت سه است: دعوت علم و دعوت معرفت و دعوت معاینه». و گفت:«دعوت علم یکى است، به ذات تو خود علم ندانى». و گفت: «عبارت زبان علم است و اشارت زبان معرفت». و گفت: «علم الیقین آن است که به ما رسید به زبان پیغمبران- علیهم السلام- و عین الیقین آن است که خدا به ما رسانیده از نور هدایت به اسرار قلوب بى‏واسطه، و حق الیقین آن است که بدان راه نیست». و گفت: «همت طلب خداوند است و آنچه دون آن است همت نیست». و گفت: «صاحب همت به هیچ مشغول نشود و صاحب ارادت مشغول شود». و گفت: «فقیر آن است که به هیچ مستغنى نشود جز به خدا». و پرسیدند از فقر، گفت: «درویشان را چهارصد درجه است. کمترین آن است که اگر همه دنیا او را باشد و آن نفقه کند و پس در دل او درآید که: کاشکى قوت یک‏روزه بازگرفتمى، فقر او به حقیقت نبود». و گفت: «جمعیت کلّ است به یکى، به صفت فردانیت». و گفت: «شریعت آن است که او را پرستى و طریقت آن است که او را طلبى و حقیقت آن است که او را بینى». و گفت: «فاضل‏ترین ذکرى نسیان ذاکر است در مشاهده مذکور». و گفت: «نشستن با خداى بى‏واسطه سخت است». و گفت: «صابر از اهل درگاه است و راضى از اهل پیشگاه و مفوّض از اهل البیت».

و گفت: «این حدیث مرغى است‏ در قفص، به هر سو که سر برزند بیرون نتواند شد». و گفت: «زهد غفلت است زیرا که دنیا ناچیز است و زهد در ناچیز غفلت بود». و پرسیدند از زهد، گفت:«زهد آن بود که دنیا فراموش کنى و آخرت با یاد نیارى». دیگرى از زهد پرسید،

گفت:«به هیچ زیرا که آنچه تو را خواهد بود ناچار به تو رسد و اگر چه از آن مى‏گریزى و آنچه تو را نخواهد بود هرگز به تو نرسد اگر چه بسى طلب و جدّ و جهد نمایى، پس تو در چیزى زهد مى‏کنى؟ در آنچه تو را خواهد بود یا در آنچه نخواهد بود؟». همچنین از زهد پرسیدند، گفت: «دل بگردانیدن است به خالق اشیاء». گفتند: «استقامت چیست؟».

گفت: «در دنیا قیامت دیدن». و گفت: «استقامت آن بود که هر چه فرماید بدان قیام کنى». و گفت: «علامت صادق بیرون افگندن حرام است از گوشها و دهان».

گفتند: «انس چیست؟» گفت: «آن که تو را از خویشتن وحشت بود».

و گفت:«کسى که انس گیرد به ذکر، کى بود چون کسى که انس او به مذکور بود؟». گفتند:«تحقیق تواند کرد عارف بدانچه او را مى‏رسد و ظاهر مى‏شود؟». گفت: «چگونه چیزى را تحقیق کند که ثابت نبود و چگونه آرام گیرد به چیزى که ظاهر نبود و چگونه نومید گردد از چیزى که پنهان نبود که این حدیث باطنى ظاهر است». و گفت: «هر اشارت که مى‏کند خلق به حق، همه بر ایشان رد کرده است تا آنگاه‏که اشارت کنند از حق به حق.

و ایشان را بدان اشارت راه نیست». و گفت: «چون بنده ظاهر شود در چشم بنده، آن عبودیّت بود و چون صفات حق بر او ظاهر گردد آن مشاهده بود». و گفت: «لحظه حرمان است و خطره خذلان و اشارت هجران و کرامت عذر و خداى مانع از خداى در نزدیک خداى، و این جمله مکر است و لا یأمن مکر اللّه الّا القوم الخاسرون».

و گفت:«در زیر هر نعمتى سه مکر است، و در زیر هر طاعتى شش مکر». و گفت: «عبودیّت برخاستن ارادت توست در ارادت او، و فسخ ارادت و اختیار توست در اختیار او و ترک آرزوهاى توست در رضاء او». و گفت: «انبساط به قول، با خدا ترک‏ ادب است».

وگفت: «انس گرفتن به مردم از افلاس است و حرکت زبان بى‏ذکر خداى، وسواس». و گفت: «علامت قربت انقطاع است از همه چیزى جز حق». و گفت: «جوانمردى آن است که خلق را چون خویشتن خواهى بل که بهتر». و گفت: «خدمت حریّت دل است».

و گفت:«بلندترین منازل رجا حیاست». و گفت: «غیرت بشریت اشخاص راست و غیرت الهیت بر وقت که ضایع کردند از ماسوى اللّه». و گفت: «خوف در وصل سخت‏تر از خوف در مکر». و گفت: «هیچ روز نبود که خوف بر من غالب شد که نه در آن روز درى از حکمت و عبرت بر دلم گشاده شد». و گفت: «شکر آن بود که نعمت نبینى، منعم را بینى». و گفت: «نفسى که بنده در موافقت مولى برآرد، فاضل‏تر و بهتر از عبادات جمله عبّاد از روزگار آدم تا به قیامت». و گفت: «هزار سال گذشته در هزار سال ناآمده تو را نقد است. درین وقت که هستى بکوش تا تو را مغرور نگرداند اشباح»- یعنى در ارواح زمان نیست و ماضى و مستقبل یکى است- و گفت: «هر که یک ساعت در شب به غفلت بخسبد، هزارساله راه آخرت واپس افتد». و گفت: «سهو یک طرفه العین از خداى، اهل معرفت را شرک بود». و گفت: «آن که محجوب شود به خلق از حق، نبود چنان که محجوب شود به حق- تعالى- از خلق، و آن که او را انوار قدس اندر ربوده بود، نبود چون کسى که انوار رحمت و مغفرت او [را] در ربوده بود». و گفت: «هر که فانى شود از حق به حق به سبب قیام حق، به حق فانى شود از ربوبیّت، تا عبودیّت، چه رسد. هر که به حق تلف بود، حق او را خلف بود».

و گفت: «جمعى پدید آمده‏اند که حاضر مى‏آیند به عادت، و مى‏شنوند به رسم و ازین نشستن و شنودن هیچ زیادت نمى‏شود مگر بلا».

حسن دامغانى گوید که: «شبلى گفت: اى پسر بر تو باد به اللّه، دایم مى‏باش به اللّه و از ماسوى اللّه دست بدار. قل: اللّه، ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون».

گفتند: «آسوده‏تر کى باشیم؟». گفت: «آن وقت که او را هیچ ذاکر نبینم به جز خود».- یعنى همه من باشم- و گفت: «اگر دانستمى‏ قدر خداى، هیچ نترسیدمى از غیر خداى». و گفت: «در خواب دو تن را دیدم که مرا گفتند: اى شبلى هر که چنین و چنین کند او از غافلان است». و گفت: «عمرى است تا انتظار مى‏کنم که نفسى برآرم [که‏] پنهان‏ بود از دلم، و دلم آن نداند، نمى‏توانم». و گفت: «اگر همه لقمه ‏یى گردد و در دهان شیرخواره‏یى نهند، مرا بر وى رحم آید که هنوز گرسنه مانده است». و گفت: «اگر همه دنیا مرا باشد به جهودى دهم، بزرگ منّتى دانم او را بر خود که از من پذیرد».

و گفت:«کون را آن قدر نیست که بر دل من بتواند گذشت و چگونه کون بر دل کسى بگذرد که مکوّن را داند».

نقل است که روزى در غلبات وجد بود مضطرب و متحیر؛ جنید گفت: «اى شبلى اگر کار خویش با خدا گذارى راحت یابى». شبلى گفت: «اى استاد اگر خداى کار من با من گذارد آن‏گه راحت یابم». جنید گفت: «از شمشیرهاى شبلى خون فرومى‏چکد». نقل است که روزى کسى مى‏گفت: «یا ربّ». گفت: «تا کى گوئى: یا رب؟ او مى‏گوید: عبدى، آن بشنو که او مى‏گوید». گفت: «آن مى‏شنوم. از آن این مى‏گویم».

گفت: «اکنون مى‏گوى که معذورى». و مى‏گفت: «الهى اگر آسمان را طوق مى‏گردانى و زمین را پایبند مى‏کنى، و جمله عالم را به خون من تشنه گردانى، من از تو برنگردم».

نقل است که چون وفاتش نزدیک رسید، چشمش تیرگى گرفته بود. خاکستر خواست و بر سر کرد و چندان بى‏قرارى در وى پدید آمد که صفت نتوان کرد. گفتند: «این همه اضطراب چیست؟». گفت: «از ابلیسم رشک مى‏آید و آتش غیرت جانم مى‏سوزد، که من اینجا نشسته، او چیزى از آن خود به کس دیگر دهد: و انّ علیک لعنتى الى یوم الدّین. آن اضافت لعنت به ابلیس نمى ‏توانم دید. مى‏خواهم که مرا بود که اگر لعنت است نه آخر که از آن اوست؟ و نه در اضافت اوست؟ آن ملعون خود قدر آن چه داند؟

چرا عزیزان امّت را ارزانى نداشت تا قدم بر تارک عرش نهادندى؟ جوهرى داند قدر جوهر. اگر پادشاه آبگینه یا بلورى بر دست نهد، گوهرى‏ نماید و اگر تره‏فروشى جوهرى خاتم سازد و در انگشت کند آبگینه نماید». و زمانى بیاسود. باز در اضطراب آمد.

گفتند: «چه بود؟». گفت: «دو باد مى‏وزد: یکى باد لطف و یکى باد قهر، بر هر که باد لطف وزد به مقصود رسد و بر هر که باد قهر وزد، در حجاب گرفتار آید. تا آن باد که را دریابد؟

اگر مرا باد لطف در خواهد یافت، این همه ناکامى و سختى بر امید آن بتوانم کشید و اگر باد قهر خواهد دریافت، آنچه به من خواهد رسید، این سختى در جنب آن هیچ نخواهدبود». پس گفت: «بر دلم هیچ گران‏تر از آن نیست که یک درم مظلمه دارم و هزار درم به جاى آن بدادم دلم قرار نمى‏گیرد». آنگاه گفت: «مرا طهارت دهید». طهارت دادندش.

تخلیل محاسن فراموش کردند، به یادشان داد. ابو محمّد هروى گوید: «آن شب به نزدیک شبلى بودم، همه شب این بیت مى‏گفت:

کلّ بیت انت ساکنه‏ غیر محتاج الى السّرج‏

وجهک المأمول حجّتنا یوم یأتى النّاس بالحجج‏

هر خانه که تو ساکن آنى، آن خانه را به چراغ محتاج نبود. آن روى با جمال تو حجّت ما خواهد بود. پس خلق جمع آمدند براى نماز جنازه و به آخر بود. بدانست که حال چیست؟ گفت: «عجبا کارا! جماعتى مردگان آمده‏اند تا بر زنده نماز کنند». گفتند:

«بگو: لا اله الا اللّه». گفت: «چون غیر او نیست، نفى چه کنم؟». گفتند: «چاره نیست، کلمه بگو». گفت: «سلطان محبت مى‏گوید: رشوت نپذیرم». مگر یکى آواز برداشت و شهادتش تلقین کرد. گفت: «مرده آمده است تا زنده را بیدار کند». آخر چون ساعتى برآمد گفتند: «چونى؟». گفت: «به محبوب پیوستم». و جان بداد. و بعد از آن به خوابش دیدند. گفتند: «با منکر و نکیر چه کردى؟». گفت: «درآمدند و گفتند: خداى تو کى است؟. گفتم: خداى من آن است که شما را و جمله فرشتگان را نصب کرد تا پدرم آدم را سجده کردند و من در پشت پدر بودم و در شما نظاره مى‏کردم». گفت: منکر و نکیر با یکدیگر گفتند که: نه تنها جواب خود مى‏دهد بلکه جواب جمله فرزندان آدم‏ بازداد. بیا تا برویم».

نقل است از ابو الحسن حصرى- علیه الرحمه- که گفت: «شبلى را به خواب دیدم. گفتم: با تو چه رفت؟ گفت: مرا حاضر کردند و گفتند: چیزى خواهى؟ گفتم: بار خدایا اگر به جنّت عدنم فرودآرى، عدل تو است، و اگر اهل وصالم گردانى فضل توست». بار دیگر به خواب دیدند. گفتند: «خداى با تو چه کرد؟». گفت: «مرا مطالبت نکرد به برهان بر دعویها که کردم مگر به یک چیز که: روزى گفتم: هیچ زیان‏کارى و حسرت، بزرگتر از آن نیست که از بهشت بازمانى و به دوزخ فروشوى». گفت: «حق- تعالى- گفت: چه حسرت و زیان‏کارى بزرگتر از آن که از دیدار من بازگردند، ومحجوب مانند؟». بارى دیگرش به خواب دیدند، پرسیدند که: «کیف وجدت سوق الآخره؟». گفتند: بازار آخرت چگونه یافتى؟- گفت: «بازارى است که رونق ندارد درین بازار، مگر جگرهاى سوخته و دلهاى شکسته، و باقى همه هیچ نیست که اینها سوخته را مرهم مى‏نهند و شکسته را بازمى‏بندند و به هیچ التفات نمى‏ کنند».

رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۸۳

۷۴- ۲ ذکر شیخ ممشاد دینورى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن ستوده رجال، آن ربوده جلال، آن صاحب دولت زمانه، آن عالى‏همّت یگانه، آن مجرّد شده از کینه‏ورى، شیخ وقت ممشاد دینورى- [رحمه اللّه علیه‏]- پیر عهد بود و یگانه روزگار و ستوده به همه کمالى و برگزیده به همه خصالى، و در ریاضت و خدمت و مشاهدت و حرمت آیتى بود، و پیوسته در خانقاه بسته داشتى. چون مسافر به در خانقاه رسیدى، او در پس درآمدى و گفتى: «مسافرى یا مقیم؟ اگر مقیمى درآى، و اگر مسافرى این خانقاه جاى تو نیست، که روزى چند بباشى و ما با تو خوى کنیم، آنگاه بروى، و ما را در فراق تو طاقت نبود».

وقتى مردى به نزدیک او آمد و گفت: «دعائى در کار من کن». گفت: «برو به کوى خدا شو تا به دعاى ممشادت حاجت نبود». مرد گفت: «یا شیخ! کوى خدا کجا است؟».

گفت: «آنجا که تو نباشى». مرد برفت و از میان خلق عزلت گرفت و دولت او را دریافت و هم‏نشین سعادت گشت و با حق آرام گرفت تا چنان شد که وقتى [سیلى‏] عظیم آمد، به دینور رسید. خلق همه روى به صومعه ممشاد نهادند. در آن میان آن جوانمرد را دیدند مى‏آمد و سجاده بر روى‏ آب افگنده و آب او را مى‏آورد. چون ممشاد او را بدید گفت: «این چه حالت است؟». جوانمرد گفت: «مرا این دادى و مى ‏پرسى؟ اینک حق تعالى- مرا از دعاء ممشاد و غیر او مستغنى گردانید و بدین جا رسانید که مى ‏بینى».

نقل است که گفت: «چون دانستم که کارهاى درویشان همه حقیقت باشد دیگر با هیچ درویشى مزاح نکردم، که وقتى درویشى نزدیک ما آمد و گفت: ایّها الشیخ! مى‏خواهم که مرا عصیده‏یى کنى، ناگاه بر زبانم برفت که: ارادت و عصیده؟ روى به بادیه نهاد، و همین مى‏ گفت تا در همان بمرد».

نقل است که گفت: «مرا وامى بود و من بدان مشغول‏دل بودم. به خواب دیدم که کسى مى‏گفت: یا بخیل! این مقدار که فراستدى بر ماست. تو خوش فراگیر و مترس، بر تو فراستدن و بر ما دادن! بعد از آن با هیچ قصاب و بقال شمار نکردم».

و او را کلماتى عالى است و سخن اوست که گفت: «اصنام مختلف‏اند. بعضى را از خلق، بت نفس اوست و بعضى را فرزند او و بعضى را مال او و بعضى را زن او و بعضى را حرمت او و بعضى را نماز و روزه و زکات او و حال او، و بت بسیار است. هر یکى از خلق بسته بتى‏اند از این بتان، و فرار از این بتان هیچ‏کس را نیست مگر آن را که نبیند نفس خویش را حال و محل، و هیچ اعتمادش نبود بر افعال خویش. شکر نگوید، بل که چنان باید که هر چه از او ظاهر شود از خیر و شر، بدان از نفس خویش راضى نبود و ملامت‏کننده خویش بود».

و گفت: «ادب به جا آوردن مرید حرمت پیران بود و نگاهداشتن خدمت برادران و از سبب‏ها بیرون آمدن و آداب شرع بر خویشتن نگاهداشتن». و گفت: «هرگز در نزدیکى پیرى نشدم، الا از حال خویش خالى شده، و منتظر برکات او مى‏بودم تا چه درآید؟». و گفت: «هر که پیش پیرى شود براى خطر خویش، منقطع ماند از کرامات در نشست با او».

و سخن اوست که گفت: «در صحبت اهل صلاح، صلاح دل پدید آید، و در صحبت اهل فساد، فساد دل‏ ظاهر شود». و گفت: «اسباب علائق است و تعویق موانع اسباب به مسبوق قضا فراغت. و نیکوترین حال مردان آن است که کسى، افتاده بود از نفس او دید خلق، و اعتماد کرده بود در جمله کارها بر خداى، تعالى». و گفت: فراغت دل در خالى بودن است از آنچه اهل دنیا دست در او زده‏اند از فضول دنیا». و گفت: «اگر حکمت اولین و آخرین جمع کنى و دعوى کنى به جمله احوال سادات اولیا، هرگز به درجه عارفان نرسى، تا سرّ تو ساکن نشود به خداى- تعالى- و استوارى در تو پدید نیاید بر آنچه خداى- تعالى- ضمان کرده است تو را». و گفت: «جمله معرفت صدق افتقار [است‏] به خداى، تعالى».

و گفت: «معرفت به سه وجه حاصل شود: یکى به تفکر در امور که: چگونه آن را تدبیر کرده است؟ و دیگر در مقادیر که چگونه آن را تقدیر کرده است؟ و در خلق [که‏] چگونه آن را آفریده است؟». اگر کسى شرح این سه کلمات بازدهد مجلدى برآید، اما این کتاب جاى آن نیست.

و گفت: «جمع آن است که خلق را جمع گردانید در توحید و تفرقه آن است که در شریعتشان متفرّق گردانید». و گفت: «طریق حق بعید است و صبر بر آن شدید».

و گفت:«حکما که حکمت یافتند به خاموشى یافتند و تفکر». و گفت: «ارواح انبیاء در حال کشف و مشاهده ‏اند، و ارواح صدّیقان در قربت و اطلاع». و گفت: «تصوّف صفاء اسرار است و عمل کردن بدانچه رضاء جبّار است و صحبت داشتن با خلق، بى ‏اختیار». و گفت: «تصوّف توانگرى نمودن است و مجهولى گزیدن که خلق نداند، و دست به داشتن چیزى که به کار نیاید». و گفت: «توکل وداع کردن طمع است از هر چه طبع و دل و نفس بدان میل کند».

از او پرسیدند که: «درویش گرسنه شود، چه کند؟». گفت: «نماز کند». گفتند:«اگر قوّت ندارد». گفت: «بخسبد». گفتند: «اگر نتواند خفت». گفت: «حق- تعالى- درویش را از این سه چیز خالى ندارد یا قوّت یا غذا یا اجل».

و چون وفاتش نزدیک رسید، گفتند: «آخر علت تو چگونه است؟». گفت: «علت را از من پرسید؟». گفتند: «بگو: لا اله الا اللّه».

روى به دیوار کرد و گفت همگى من به تو فانى شد. جزاء آن کسى که تو را دوست دارد این بود؟». یکى گفت: «خداى- تعالى- با تو چه کرد؟» گفت: «سى سال است تا بهشت بر من عرضه مى‏ کند در آنجا ننگرسته ‏ام».

گفتند: «دل خویش چگونه مى ‏یابى؟». گفت: «سى سال است تا دل خویش را گم کرده ‏ام و خواسته‏ ام تا بازیابم، نیافتم. چون درین مدت بازنیافته‏ ام درین حال که جمله صدّیقان دل گم کنند من چگونه بازخواهم ‏یافت؟». این بگفت و جان تسلیم کرد. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//شیخ فرید الدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۶۴

۷۳- ۱ ذکر ابراهیم خوّاص، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن سالک بادیه تجرید، آن نقطه دایره توحید، آن محتشم علم و عمل، آن محترم حکم ازل، آن صدّیق توکل و اخلاص، قطب وقت ابراهیم خوّاص- رحمه اللّه علیه- یگانه عهد بود و گزیده اولیاء و بزرگوار عصر؛ و در طریقت قدمى عظیم داشت و در حقیقت دمى شگرف؛ و به همه زبانها ممدوح بود؛ و او را رئیس المتوکّلین گفته‏اند، و قدم در توکّل به جایى رسانیده بود، که به بوى سیبى او بادیه قطع کردى؛ و بسیارى مشایخ را یافته بود و از اقران جنید و نورى بود؛ و صاحب تصنیف در معاملات و حقایق. و او را خوّاص از آن گفتند که زنبیل بافتى. و بادیه بر توکّل قطع کردى، و او را گفتند: «از عجایب اسفار خود ما را چیزى بگوى». گفت: «عجیب‏تر [آن‏] بود که: وقتى خضر از من صحبت خواست. من نخواستم در آن ساعت که به دون حق کسى را در دل حظّ و مقدار باشد». در توکّل یگانه بود و باریک فرا گرفتى و با این‏همه هرگز سوزن و ریسمان و رکوه و مقراض از وى غایب نبودى. گفتند: «چرا دارى؟». گفت: «زیرا که این مقدار در توکّل زیان نکند».

نقل است که گفت: «در بادیه همى‏شدم. کنیزکى را دیدم در غلبات وجد، شورى در وى، سر برهنه. گفتم: اى کنیزک! سر بپوش. گفت: اى خوّاص! چشم نگه دار.

گفتم:من عاشقم و عاشق چشم نپوشد، اما خود بى‏اختیار چشم بر تو افتاد. کنیزک گفت: من مستم، مست سر نپوشد. گفتم: از کدام شراب‏خانه مست شدى؟ گفت: اى خوّاص! زنهار دورم مى‏دارى، هل فى الدّارین غیر اللّه؟ گفتم: اى کنیزک! مصاحبت من خواهى؟ گفت: اى خوّاص! خام طمعى مکن، که از آن نیم که مرد جویم».

نقل است که پرسیدند از حقیقت ایمان. گفت: «اکنون این جواب ندارم از آن که هر چه گویم عبارت بود. مرا باید که به معاملت جواب گویم.

اما من قصد مکّه دارم و تو نیز برین عزمى. در این راه با من صحبت دار تا جواب مسئله خود بیابى». مرد گفت:

«چنان کردم. چون به بادیه فرورفتیم، هر روز دو قرص و دو شربت آب پدید آمدى.

یکى به من دادى و یکى خود را نگه داشتى، تا روزى در میان بادیه پیرى به ما رسید.

چون خوّاص را بدید، از اسب فروآمد و یکدیگر را بپرسیدند و زمانى سخن گفتند. پیر برنشست و بازگشت. گفتم: اى شیخ! این پیر که بود؟ گفت: جواب سؤال تو! گفتم:چگونه؟ گفت: آن خضر بود- علیه السلام- از من صحبت خواست. من اجابت نکردم.ترسیدم که توکّل برخیزد و اعتماد بر دون حق پدید آید».

نقل است که گفت: «وقتى خضر را دیدم- علیه السّلام- در بادیه به صورت مرغى همى‏پرید. چون او را چنان دیدم، سر در پیش انداختم تا توکّلم باطل نشود. او در حال نزدیک من آمد. گفت: اگر در من نگرستى بر تو فرونیامدمى. و من بر او سلام نکردم، که تا نباید که توکّلم خلل گیرد».

و گفت: «وقتى در سفرى بودم. تشنه شدم چنان که از تشنگى بیفتادم. یکى را دیدم که آب بر روى من همى‏زد. چشم باز کردم. مردى را دیدم نیکوروى، بر اسبى خنگ. مرا آب داد و گفت: در پس من نشین- و من به حجاز بودم- چون اندکى از روز بگذشت، مرا گفت: چه مى‏بینى؟ گفتم: مدینه! گفت: فروآى و پیغامبر را- علیه السّلام- از من سلام کن».

گفت: «در بادیه یک روز به درختى رسیدم که آنجا آب بودى. شیرى دیدم عظیم، روى به من نهاد. حکم حق را گردن نهادم. چون نزدیک من رسید، مى‏ لنگید.بیامد و در پیش من بخفت، و مى‏نالید. بنگریستم دست او آماس گرفته بود و خوره کرده. چوبى برگرفتم و دست او بشکافتم تا تهى شد از آنچه گرد آمده بود و خرقه‏یى بر وى بستم؛ و برخاست و برفت. ساعتى بود، مى‏آمد و بچه خود را همى‏آورد، و ایشان در گرد من همى‏گشتند و دنبال مى‏جنبانیدند و گرده‏یى آوردند و در پیش من نهادند».

نقل است که وقتى با مریدى در بیابان مى‏رفت. آواز غرّیدن شیر بخاست. مرید را رنگ از روى بشد، درختى بجست و بر آنجاشد و همى ‏لرزید. خوّاص هم چنان ساکن سجّاده بیفگند و در نماز استاد. شیر فرا رسید، دانست که توقیع خاصّ دارد. چشم در او نهاد، تا روز نظاره مى‏کرد و خوّاص به کار مشغول. پس چنان از آنجا برفت، پشه‏یى او را بگزید، فریاد در گرفت. مرید گفت: «خواجه! عجب کارى است! دوش از شیر نمى‏ترسیدى. امروز از پشه‏یى فریاد مى‏کنى؟». گفت: «زیرا که دوش مرا از من ربوده بودند و امروز به خودم بازداده ‏اند».

حامد اسود گفت: «با خوّاص در سفر بودم. به جائى رسیدیم که آنجا ماران بسیار بودند. رکوه بنهاد و بنشست. چون شب درآمد، ماران برون آمدند. شیخ را آواز دادم و گفتم: خداى را یاد کن. هم چنان کرد، ماران همه بازگشتند. برین حال هم آنجا شب بگذاشتم. چون روز روشن شد، نگاه کردم مارى بر وطاى شیخ حلقه کرده بود. فروافتاد. گفتم: یا شیخ! تو ندانستى؟ گفت هرگز مرا شبى از دوش خوش‏تر نبوده است».

و یکى گفت: کژدمى دیدم بر دامن خوّاص همى ‏رفت. خواستم تا او را بکشم.

گفت: «دست ازو بدار که همه چیزى را به ما حاجت بود و ما را به هیچ حاجت نیست».

نقل است که گفت: «وقتى در بادیه راه گم کردم. بسى برفتم و راه نیافتم. همچنان چند شبانروز به راه مى‏رفتم، تا آخر آواز خروسى شنیدم. شاد گشتم و روى بدان جانب نهادم. آنجا شخصى دیدم. بدوید. مرا قفایى بزد چنان که رنجور شدم. گفتم: خداوندا! کسى که بر تو توکل کند با وى این کنند؟ آوازى شنودم که: تا توکل بر ما داشتى عزیز بودى، اکنون توکل بر آواز خروس کردى. اکنون آن قفا بدان خوردى. همچنان رنجور همى‏رفتم. آوازى شنودم که: خوّاص! از این رنجور شدى؟ اینک ببین. بنگریستم سر آن قفا زننده را دیدم در پیش من انداخته».

و گفت: «وقتى در راه شام برنایى دیدم نیکوروى و پاکیزه لباس.

مرا گفت:صحبت خواهى؟ گفتم: مرا گرسنگى باشد. گفت: به گرسنگى با تو باشم. پس چهار روز با هم بودیم. فتوحى پدید آمد. گفتم. فراتر آ. گفت: اعتقاد من آن است که: آنچه واسطه در میان باشد نخورم. گفتم: یا غلام باریک آوردى! گفت: یا ابراهیم! دیوانگى مکن، ناقد بصیر است. از توکّل به دست تو هیچ‏ نیست. پس گفت: کمترین توکل آن است که چون وارد فاقه بر تو پدید آید، حیلتى نجویى جز بدان که کفایت تو بدو است».

نقل است که گفت: «وقتى نذر کردم که بادیه را بگذارم بى‏زاد و راحله. چون به بادیه درآمدم، جوانى بعد از من همى‏آمد و مرا بانگ همى‏کرد که: السلام علیک یا شیخ! بایستادم و جواب بازدادم. نگاه کردم: جوان ترسا بود. گفت: دستورى هست تا با تو صحبت دارم؟ گفتم: آنجا که من مى‏روم تو را راه نیست. در این صحبت چه فایده یابى؟

گفت: آخر بیابم و تبرّکى باشد. یک هفته هم چنین برفتیم. روز هشتم گفت: یا زاهد حنیفى! گستاخى کن با خداوند خویش که گرسنه‏ام و چیزى بخواه».

خوّاص گفت:«گفتم: الهى! به حق محمّد- علیه السّلام- که مرا در پیش بیگانه خجل نگردانى و از غیب چیزى پدید آورى. در حال طبقى دیدم پرنان و ماهى بریان و رطب و کوزه آب، که پدید آمد. هر دو بنشستیم و به کار بردیم. چون هفت روز دیگر برفتیم، روز هشتم بدو گفتم: اى راهب! تو هم قدرت خویش بنماى که گرسنه گشتم. جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید. دو خوان پدید آمد، پر، آراسته به حلوا و ماهى و رطب، و دو کوزه آب. من متحیر شدم. مرا گفت: اى زاهد! بخور. من از خجالت نمى‏خوردم. گفت: بخور تا تو را بشارت دهم. گفتم: نخورم تا بشارتم ندهى. گفت: بشارت نخست آن است که زنّار مى‏برم.- پس زنار ببرید و گفت: اشهد ان لا اله الا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه- و دیگر بشارت آن است که گفتم: الهى به حقّ این پیر که او را به نزدیک تو قدرى هست و دین وى حق است، طعام فرستى تا من در وى خجل نگردم، و این نیز به برکت تو بود.چون نان بخوردیم و برفتیم تا مکّه، او هم آنجا مجاور بنشست تا اجلش نزدیک آمد».

و مریدى نقل کرد که: «با خوّاص در بادیه بودم. هفت روز بر یک حال همى‏رفتیم. چون روز هشتم بود، ضعیف شدیم. شیخ مرا گفت: کدام دوست‏تر دارى: آب یا طعام؟ گفتم: آب. گفت: اینک از پس پشت است، بخور. بازنگرستم. آبى دیدم چون شیر تازه، و بخوردم و طهارت کردم و او همى‏نگرست و آنجا نیامد. چون فارغ شدم‏ خواستم که پاره‏یى بردارم، مرا گفت: دست بدار که آن آب از آن نیست که توان داشت».

و گفت: «وقتى در بادیه راه گم کردم. شخصى دیدم. فراز آمد و سلام کرد و گفت: تو راه گم کرده‏اى؟ گفتم: بلى! گفت. راه به تو نمایم، و گامى چند برفت از پیش، و از چشم ناپدید شد. بنگرستم، بر شاهراه بودم. پس از آن دیگر راه گم نکردم در سفر، و گرسنگى و تشنگى‏ام نبود».

و گفت وقتى در سفر بودم، به ویرانى در شدم. شب بود. شیرى عظیم دیدم.بترسیدم سخت! هاتفى آواز داد که: مترس که هفتاد هزار فرشته با تو است. تو را نگه مى ‏دارند».

و گفت: «وقتى در راه مکّه شخصى دیدم عظیم منکر. گفتم: تو کیستى؟ گفت: من پرى‏ام. گفتم: کجا مى‏شوى؟ گفت: به مکّه. گفتم: بى‏زاد و راحله؟ گفت: از ما نیز کس بود که بر توکل برود چنان که از شما. گفتم: توکل چیست؟ گفت: از خداى تعالى فراستدن».

و درویشى گفت: «از خوّاص صحبت خواستم. گفت: امیرى باید از ما، و فرمان‏بردارى، اکنون تو چه خواهى؟ امیر تو باشى یا من؟ گفتم: امیر تو باش. گفت: اکنون تو از فرمان من قدم برون منه. گفتم: روا باشد. چون به منزل رسیدیم، گفت: بنشین. بنشستم.

هوایى سرد بود. آب برکشید و هیزم بیاورد و آتش برکرد تا گرم شدیم- و در راه هرگاه که من قصد آن کردمى تا قیام نمایم، مرا گفتى: شرط فرمان دار. چون شب درآمد، باران عظیم باریدن گرفت، شیخ مرقعه خود بیرون کرد، تا بامداد بر سر من ایستاده بود، مرقّعه بر دو دست خود انداخته، و من خجل بودم و به حکم شرط هیچ نمى‏توانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: امروز امیر من باشم. گفت: صواب آید. چون به منزل رسیدیم، او همان خدمت بر دست گرفت. گفتم: از فرمان امیر بیرون مرو! گفت: از فرمان امیر بیرون رفتن آن باشد که امیر خود را خدمت فرمایى. هم بدین صفت با من صحبت داشت تا به مکّه.من آنجا از شرم از او بگریختم تا به منا به من رسید. گفت: بر تو باد اى پسر که با دوستان صحبت چنان دارى که من داشتم».

و گفت: «روزى به نواحى شام مى‏گذشتم. درختان نار دیدم. مرا آرزو کرد. اما صبر مى‏کردم و نخوردم،که انار ترش بود و من شیرین خواستم. پس به وادى رسیدم.یکى را دیدم دست و پاى نه، ضعیف گشته و کرم در افتاده، و زنبوران بر او گرد آمده او را مى‏گزیدند، مرا بر وى شفقت آمد از بیچارگى او. چون بدو رسیدم، گفتم: خواهى که دعا کنم تا مگر از این بلا برهى؟ گفت: نه. گفتم: چرا. گفت: لانّ العافیه اختیارى و البلاء اختیاره و انا لا اختار اختیارى على اختیاره- یعنى عافیت اختیار من است و بلا اختیار دوست. من اختیار خویش بر اختیار او اختیار نکنم- گفتم بارى این زنبوران را از تو بازدارم. گفت: اى خوّاص! آرزوى نار شیرین از خود دور دار. مرا چه رنجه مى‏دارى؟ و خود را دل به سلامت خواه. مرا تندرست چه مى‏خواهى؟ گفتم: به چه شناختى که من خواصم؟ گفت: هر که او را داند هیچ بر وى پوشیده نماند. گفتم: حال تو با این زنبوران چگونه است؟ گفت: تا این زنبوران مى‏گزند و کرمانم مى‏خورند، خوش است».

و گفت: «وقتى در بادیه یکى را دیدم. گفتم: از کجا مى‏آیى؟ گفت: از بلاساغون. گفتم به چه کار آمده‏اى؟ گفت لقمه‏یى در دهن مى ‏کردم. دستم آلوده شده است. آمده‏ام تا به آب‏زمزم بشویم. گفتم چه عزم دارى؟ گفت: آن که شب را بازگردم و جامه خواب مادر راست کنم».

و گفت: «وقتى شنودم که در روم راهبى هفتاد سال است تا در دیرى است، به حکم رهبانیّت نشسته. گفتم: اى عجب! شرط رهبانیّت چهل سال است. قصد او کردم.چون نزدیک او رسیدم، دریچه باز کرد و گفت: یا ابراهیم! به چه آمده‏اى که اینجا من ننشسته‏ام به رهبانى. که من سگى دارم که در خلق مى‏افتد. اکنون در اینجا نشسته‏ام و سگ‏بانى مى‏کنم و شرّ از خلق بازمى‏دارم و الّا من نه آنم که تو پنداشته‏اى. چون این سخن بشنیدم، گفتم: الهى! قادرى که در عین ضلالت بنده‏یى را طریق صواب دهى. مرا گفت: اى ابراهیم! چند مردمان را طلبى؟ برو و خود را طلب و چون یافتى پاسبان خود باش، که هر روز این هوا سیصد و شصت گونه لباس الهیّت درپوشد، و بنده را به ضلالت دعوت کند».

نقل است که ممشاد شبى برخاست، نه به وقت و باز بخفت، خوابش نمى ‏برد.طهارت کردو دو رکعت نماز کرد و بخفت، هم خوابش نمى ‏برد. گفت: یا ربّ! مرا چه مى ‏شود؟ به دلش درآمد که: برخیز و بیرون رو- و برفى عظیم بود- در میان برف مى‏ رفت تا از شهر بیرون شد. تلى بود که هر که توبه کردى آنجا رفتى. بر آن تل شد.

ابراهیم را دید بر آن تل نشسته، پیراهنى کوتاه پوشیده و برف گرداگرد او مى ‏گداخت و خشک مى ‏شد. پس گفت: «اى ممشاد! دست بمن ده. دست بدو دادم. دستم عرق کرد، از حرارت دست او، و بیتى تازى برخواند».

ابو الحسن علوى مرید خوّاص بود. گفت: «شبى مرا گفت: به جایى خواهم رفت.

با من مساعدت مى ‏کنى؟ گفتم: تا به خانه شوم و نعلین در پاى کنم. چون به خانه شدم خایگینه ساخته بودند. پاره ‏یى بخوردم و بازگشتم تا بدو رسیدم، آبى پیش آمد. پاى بر آب نهاد و برفت. من نیز پاى فرونهادم. به آب فرورفتم. شیخ روى از پس کرد، گفت: تو خایگینه بر پاى بسته‏اى. گفتم: ندانم کدام ازین دو عجب‏تر؟ بر روى آب رفتن یا سرّ من بدانستن؟».

نقل است که گفت: «وقتى در بادیه بودم. به غایت گرسنه شدم. اعرابى ‏اى پیش من آمد و گفت: اى فراخ شکم این چیست که تو مى‏کنى؟ گفتم: آخر چندین روز است که هیچ نخورده‏ام. گفت: تو نمى‏دانى که دعوى، پرده مدعیان بدرد؟ تو را با توکل چه کار؟».

و گفت: «یک‏بار نزدیک رى رسیدم و گرسنه بودم. در دلم آمد که: چون اینجا برسم، معارف شهر مرا طعامها آورند. پس در راه مى‏ شدم. منکرى دیدم. احتساب کردم. بدان سبب بسیارم بزدند. گفتم: با چنین جوعى این ضرب در خور بود؟ به سرّم ندا کردند که: به یک تمنّا که با خود کردى که چون به شهر برسم مرا مراعات کنند و طعام آورند تا بخورم، این بخوردى! گفتم: الهى! من توکل بر تو کردم. آوازى آمد که: سبحان آن خدایى که روى زمین از متوکلان پاک گردانید. اندیشه طعام معارف رى و آنگاه توکل؟».

نقل است که: وقتى خوّاص در کار خود متحیر شد. به صحرایى بیرون رفت.خرماستانى دید و آبى روان. آنجا مقام کرد، و از برگ خرما زنبیل مى‏بافت و در آن آب مى‏انداخت. چهار روز همین مى‏کرد. بعد از این گفت:«اکنون بر اثر این زنبیلها بروم تا خود چه بینم؟ و حق را در این چه تعبیه است؟ مى‏رفتم تا پیرزنى را دیدم بر لب آب نشسته، مى‏گریست. گفتم: چه بوده است؟ گفت: پنج یتیم دارم و هیچ ندارم. روزى دو سه بر کنار این آب بودم. آب هر روز زنبیلى چند بیاوردى. آن بفروختمى و بر یتیمان خرج کردمى. امروز نمى‏آرد. بدان سبب گریانم. امروز چه خوریم؟».

خوّاص گفت:«خانه خود را به من نماى». بنمود. خوّاص گفت: «اکنون دل فارغ دار که تا زنده‏ام آن چه توانم از اسباب تو راست دارم».

و گفت: «وقتى طلب معاش خود از حلال مى‏کردم. دام در دریا انداختم. ماهیى بگرفتم. هاتفى آواز داد که: ایشان را از ذکر ما بازمى‏ دارى. معاش دیگر نمى ‏یابى؟

ایشان از ذکر ما برگشته بودند، که تو ایشان را همى کشتى». گفت: «دام بینداختم و دست از کار نیز بداشتم».

نقل است که گفت: «مرا از خداى عمر ابدى مى‏باید در دنیا، تا همه خلق در نعمت بهشت مشغول شوند و حق را فراموش کنند و من در بلاء دنیا به حفظ آداب شریعت قیام مى‏نمایم و حق را یاد مى‏کنم». و گفت: «هیچ‏چیز نبود که در چشم من صعب نمود، الا با او راه گرفتم».

و گفتى: «دستى فارغ و دل ساکن، و هرجا که خواهى مى ‏شو». و گفت: «هر که حق را بشناسد به وفاء عهد، لازم بود آن شناخت را که آرام گیرد با خداى- تعالى- و اعتماد کند بر وى» و گفت: «عالمى بسیارى روایت نیست. عالم آن است که متابعت علم کند و بدان کار کند و اقتدا به سنّتها کند و اگر چه علم او اندک بود». و گفت: «علم به جملگى در دو کلمه مجتمع است: یکى آنکه خداى- تعالى- اندیشه آنچه از دل تو برداشته است در آن تکلف نکنى، و دیگر آنچه تو را مى ‏باید کرد و بر تو فریضه است آن را ضایع نگردانى». و گفت: «هر که اشارت کند به خداى و سکونت گیرد با غیر، حق- تعالى- او را مبتلا گرداند، و اگر از آن با خدا گردد هر بلا که دارد از او دور کند، و اگر با غیر او سکونت او دایم شود، حق- تعالى- رحمت از دل خلق ببرد و لباس طمع در او بپوشد،

تا پیوسته خلق را مطالبت مى‏کند و خلق را بر او رحمت و شفقت نبود، تا کارش به جایى رسد که حیات او به سختى و ناکامى بود و مرگ او به دشوارى و حیرت و رنج و بلا، و آخرت او پشیمانى و تأسّف». و گفت: «هر که چنان بود که دنیا بر او بگرید، آخرت بر او خندان بود، و هر که ترک شهوت کند و آن [را] در دل خود عوض نیابد، در آن ترک، کاذب بوده باشد». و گفت: «هرگه توکل در خویش درست آید، در غیر نیز درست‏ آید». و گفت: «توکل چیست؟ ثبات در پیش محیى الاموات».

و گفت: «صبر ثبات است بر احکام کتاب و سنّت». و گفت: «مراعات، مراقبت آرد و مراقبت اخلاص سرّ و علانیه». و گفت: «محبت محو ارادت است و احتراق جمله صفت بشریت و حاجات». و گفت: «داروى دل پنج چیز است: قرآن خواندن و اندر او نگاه کردن، و شکم تهى داشتن و قیام شب و تضرع کردن به وقت سحرگاه، و با نیکان نشستن». و گفت: «این حدیث در تضرع سحرگاه جویند، اگر آنجا نیابند هیچ جاى دیگر نجویند که نیابند».

نقل است که بر سینه خویش مى‏زد و مى‏گفت: «وا شوقاه به کسى که مرا دید و من او را ندیدم». نقل است که از او پرسیدند که: «تو از کجا مى‏خورى؟». گفت: «از آنجا که طفل در شکم مادر خورد و از آنجا که ماهى خورد در دریا و وحوش در صحرا. قال اللّه تعالى- و یرزقه من حیث لا یحتسب».

پرسیدند که: «متوکل را طمع بود؟». گفت: «از آنجا که طبع است، خاطرها درآید و لیکن زیان ندارد. زیرا که او را قوّت بود بر بیفکندن طمع، به نومیدى از آنچه در دست مردمان است».

و گفته ‏اند که در آخر عمر مبطون گشت. در جامع رى یک شبانروز شصت بار غسل کرده بود و به هر بارى که غسل کردى دو رکعت نماز کردى، باز به قضا بیامدى.یکى در آن حال از او پرسید که: «هیچت آرزو مى‏کند؟». گفت: «پاره ‏یى جگر بریان».

پس آخر در میان آب غسل کرد و جان بداد. او را به خانه بردند. بزرگى درآمد. پاره‏یى نان دید در زیر بالین او. گفت: «اگر این پاره‏ نان ندیدمى، بر او نماز نکردمى، که نشان آن بودى که هم در آن توکل بمرده است و از آنجا عبور نکرده است. مرد باید که بر هیچ صفت نایستد تا رونده باشد، و نه در توکل مقام کند و نه در صفت دگر، که ایستادن روى ندارد».

یکى از مشایخ او را به خواب دید. گفت: «خداى- تعالى- با تو چه کرد؟».

گفت:«اگر چه عبادت بسیار کردم و طریق توکل سپردم و چون از دنیا برفتم با طهارت وضو رفتم، به هر عبادت که کرده بودم، ثواب مى‏دادند. اما به سبب طهارت مرا به منزلى فروآوردند که وراى آن همه درجات بهشت بود. پس ندا کردند که: یا ابراهیم! این زیادتى مکرمت که با تو کردیم، از آن بود که پاک به حضرت ما آمدى. پاکان را درین درگاه محل و مرتبه‏یى عظیم است». رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۱۰۸

۷۲ ذکر حسین بن منصور(حلاج)، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 القسم ‏الثانی، ص: ۱۳۵آن قتیل اللّه، فى سبیل اللّه، آن شیر بیشه تحقیق، آن شجاع صفدر صدّیق، آن غرقه دریاى موّاج، حسین بن منصور حلّاج- رحمه اللّه علیه- کار او کارى عجب بود و واقعات غرایب که خاصّ او را بود، که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدّت لهب فراق، مست و بى‏قرار و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز، و جدّ و جهدى عظیم داشت و ریاضتى و کرامتى عجیب؛ و عالى‏همّت و عظیم قدر بود؛ و او را تصانیف بسیار است به الفاظى مشکل در حقایق و اسرار و معارف و معانى؛ و صحبتى و فصاحتى و بلاغتى داشت که کس نداشت، و وقتى و نظرى و فراستى داشت [که کس را نبود]. و اغلب مشایخ در کار او ابا کردند و گفتند: «او را در تصوّف قدمى نیست». مگر ابو عبد اللّه خفیف و شبلى و ابو القاسم قشیرى- رحمهم اللّه- و جمله متأخّران- الّا ما شاء اللّه- [که او را قبول کردند] و ابو سعید بن ابى الخیر و شیخ ابو القاسم کرکانى و شیخ ابو على فارمدى و امام یوسف همدانى- رحمهم اللّه- در کار او سیرى داشته‏اند، و بعضى در کار او متوقّف‏اند چنان که استاد ابو القاسم قشیرى در حقّ او گفت که: «اگر مقبول بود به ردّ خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول [خلق‏] مقبول نگردد». و باز بعضى او را به سحر نسبت کردند و بعضى اصحاب ظاهر او را به کفرمنسوب کردند؛

و بعضى گویند: «از اصحاب حلول بود» و بعضى گویند: «تولّى به اتّحاد داشت»- امّا هر که بوى توحید بدو رسیده باشد، هرگز او را خیال حلول و اتّحاد نتواند افتاد؛ و هر که این سخن گوید، سرّش از توحید خبر ندارد- و شرح این طولى دارد و این کتاب جاى آن نیست- امّا جماعتى بوده‏اند از زنادقه در بغداد، چه در خیال حلول [و چه‏] در غلط اتّحاد، که خود را حلّاجى گفته‏اند و نسبت بدو کرده‏اند و سخن او فهم ناکرده، بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده‏اند، چنان که دو تن را در بلخ‏ همین واقعه افتاد که حسین را. امّا تقلید در این واقعه شرط نیست؛ و مرا عجب آید از کسى که: روا دارد که از درختى آواز انّى انا اللّه برآید، و درخت در میان نه، چرا روا نبود که از حسین، انا الحقّ برآید؟ و حسین در میان نه! و چنان که حق- تعالى- به زبان عمر سخن گفت- که انّ الحقّ لینطق على لسان عمر- به زبان حسین سخن گفت، و آنجا نه حلول کار دارد و نه اتحاد.

بعضى گویند: «حسین منصور حلّاج دیگر است و حسین منصور ملحد دیگر و استاد محمّد زکریّا بود و رفیق ابو سعید قرمطى، و این حسین ساحر بوده است. امّا حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد». و شیخ ابو عبد اللّه بن خفیف گفته است که: «حسین بن منصور عالمى ربّانى است». و شبلى گفته است که:

«من و حلّاج از یک مشربیم. امّا مرا به دیوانگى نسبت کردند، خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد». اگر او مطعون بودى، این دو بزرگ در حقّ او این نگفتندى، و ما را، دو گواه تمام است.

و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید. و در زىّ اهل صلاح و شرع و سنّت بود که این سخن از وى پیدا شد. امّا بعضى مشایخ او را مهجور کردند از جهت مذهب و دین، و از آن بود که ناخشنودى مشایخ از سرمستى او این بار آورد؛ چنان که اوّل به تستر آمد به خدمت سهل بن عبد اللّه، و دو سال در خدمت او بود.

پس عزم بغداد کرد و اوّل سفر او در هجده‏سالگى بود. پس به بصره شد و با عمرو بن‏ عثمان مکّى افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت. و ابو یعقوب الاقطع دختر بدو داد.

پس عمرو بن عثمان از او برنجید، و از آنجا به بغداد آمد پیش جنید. جنید او را سکوت و خلوت فرمود، و چندگاه در صحبت او صبر کرد و قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود. باز به بغداد آمد، با جمعى صوفیان به پیش جنید و از وى مسایل پرسید.

جنید جواب نداد و گفت: «زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنى». حسین گفت: «آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم، تو جامه اهل صورت‏پوشى». چنان که:

نقل است که: آن روز که ائمّه فتوى‏ دادند که او را بباید کشت، جنید در جامه تصوّف بود و فتوى نمى‏نوشت. خلیفه فرموده بود که: «خطّ جنید باید» چنان که دستار و درّاعه در پوشید و به مدرسه رفت و جواب فتوى نوشت که: «نحن نحکم بالظّاهر»- یعنى بر ظاهر حال کشتنى است و فتوى بر ظاهر است امّا باطن را خداى داند-

پس حسین چون از جنید جواب مسایل نشنید، متغیّر شد و بى‏اجازت او به تستر شد و یک سال آنجا ببود. قبولى عظیم او را پیدا گشت- و او سخن اهل زمانه را هیچ وزن ننهادى- تا او را حسد کردند و عمرو بن عثمان مکّى در باب او نامه‏ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم آن قوم قبیح گردانید. و او را نیز از آنجا دل بگرفت و جامه متصوّفه بیرون کرد و قبا در پوشید و به صحبت ابناء دنیا مشغول شد- امّا او را از آن تفاوت نبود- و پنج سال ناپدید گشت و در این مدّت بعضى در خراسان و ماوراءالنّهر مى‏بود و بعضى به سیستان، باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت و نزدیک خاصّ و عامّ قبول یافت، و از اسرار با خلق سخن مى‏گفت تا او را «حلاج الاسرار» گفتند. پس مرقّع در پوشید و عزم حرم کرد و در این سفر بسیار خرقه پوش با او بودند.

چون به مکّه رسید، یعقوب نهرجورى به سحرش منسوب کرد. پس از آنجا به بصره آمد، باز به اهواز آمد. پس گفت: «به بلاد شرک مى‏روم تا خلق را به خدا خوانم. به هندوستان رفت. پس به ماوراءالنهر آمد. پس به چین [و ماچین‏] افتاد، و خلق را به خدا خواند و ایشان را تصانیف ساخت. چون بازآمد، از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندى. اهل هند او را ابو المغیث نوشتندى، و اهل چین، ابو المعین، و اهل خراسان، ابو المهر، و اهل‏ فارس، ابو عبد اللّه الزّاهد و اهل خوزستان، حلّاج الاسرار، و در بغداد، مصطلم [خواندند] و در بصره، مخبر. پس اقاویل در وى بسیار گشت. بعد از آن عزم مکّه کرد، و دو سال در حرم مجاور گشت. چون بازآمد، احوالش متغیّر شد و آن حالت به رنگى دگر مبدّل گشت، که خلق را به معنى مى‏خواند و کس بر آن وقوف نیافت تا چنین نقل کنند که: او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگارى گذشت بر وى که‏ از آن عجب‏تر نبود.

و او را حلاج از آن گفتند که یک‏بار به انبارى پنبه برگذشت. اشارتى کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیّر شدند.

نقل است که در شبانروزى چهارصد رکعت نماز کردى و بر خود لازم داشتى.

گفتند: «در این درجه که تویى، چندین رنج چراست؟». گفت: «نه راحت در کار دوستان اثر کند و نه رنج. دوستان فانى صفت باشند [که‏] نه رنج در ایشان اثر کند و نه راحت».

نقل است که در پنجاه سالگى گفت که: «تا کنون هیچ مذهب نگرفته‏ام امّا از هر مذهبى آنچه دشوارتر است بر نفس، اختیار کردم. تا امروز که پنجاه‏ساله‏ام، نماز کرده‏ام و به هر نمازى غسلى کرده».

نقل است که در ابتدا که ریاضت مى‏کشید، دلقى داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزى به ستم از وى بیرون کردند، گزنده بسیار در وى افتاده بود. یکى از آن وزن کردند، نیم دانگ بود.

نقل است که گرد او عقربى دیدند که مى‏گردید. قصد کشتن کردند، گفت: «دست از وى بدارید که دوازده سال است که ندیم ماست و گرد ما مى‏گردد».

گویند که رشید خرد سمرقندى عزم کعبه کرد. در راه مجلس مى‏گفت.

روایت کرد که: حلّاج با چهارصد صوفى روى به بادیه نهاد. چون روزى چند برآمد، چیزى نیافتند. حسین را گفتند: «ما را سر بریان مى‏باید». گفت: «بنشینید». پس دست از پس مى‏کرد و سرى بریان با دو قرص به [هر] یکى مى‏داد. چهارصد سر بریان و هشتصد قرص بداد. بعد از آن گفتند: «ما را رطب مى‏باید». برخاست و گفت: «مرا بیفشانید». بیفشاندند. رطب تر از وى مى‏بارید تا سیر بخوردند. پس در راه، هرجا که پشت به خارى بازنهادى، رطب بار آوردى.

نقل است که طایفه‏یى در بادیه او را گفتند: «ما را انجیر مى‏باید». دست در هوا کرد و طبقى انجیر پیش ایشان نهاد. و یک‏بار دیگر حلوا خواستند. طبقى حلواء شکرى گرم پیش ایشان نهاد. گفتند: «این حلواء باب الطّاق بغداد است». حسین گفت: «پیش من چه بادیه و چه بغداد!».

نقل است‏ که یک‏بار در بادیه چهار هزار آدمى با او بودند، برفت تا کعبه، و یک سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد برهنه، تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ مى‏رفت و پوست او باز شد و از آنجا نجنبید. و هر روز قرصى [و کوزه‏یى آب پیش او] بیاوردندى. و او بدان کناره‏ها افطار کردى و باقى بر سر کوزه آب نهادى. و گویند: کژدم در ازار او آشیان کرده بود. پس در عرفات گفت: «یا دلیل المتحیّرین!» و چون دید که هرکس دعا مى‏کردند، او نیز سر بر تل ریگ نهاد و نظاره مى‏کرد، و چون همه بازگشتند، نفسى بزد و گفت: «الها! پادشاها! عزیزا! پاکت دانم و پاکت گویم، از تسبیح همه مسبّحان و تهلیل همه مهلّلان و از همه پندار صاحب پنداران. الهى! تو مى‏دانى که عاجزم از شکر، تو به جاى من شکر کن خود را، که شکر آن است و بس».

نقل است که یک روز در بادیه ابراهیم خوّاص را گفت: «در چه کارى؟».

گفت:«در مقام توکّل قدم درست مى‏کنم». گفت: «همه عمر در عمارت شکم کردى، کى در توحید فانى خواهى شدن؟»- یعنى: اصل توکّل در ناخوردن است و تو در همه عمر در توکّل شکم خواهى بود. فناء در توحید کى خواهد بود؟- پرسیدند که: «عارف را وقت باشد؟». گفت: «نه، از بهر آن که وقت صفت صاحب وقت است و هر که با صفت خویش آرام گیرد، عارف نبود»- معنیش آن است که: لى مع اللّه وقت- پرسیدند که: «طریق به خدا چگونه است؟». گفت: «دو قدم است و رسیدنى: یک‏قدم از دنیا برگیر و یک‏قدم از عقبى، و اینک رسیدى به مولى».

پرسیدند از فقر. گفت: «فقیر آن است که مستغنى است از ماسوى اللّه و ناظر است به اللّه». و گفت: «معرفت عبارت است از دیدن اشیا و هلاک همه در معنى». و

گفت: «چون بنده به مقام معرفت رسد، بر او وحى فرستند و سرّ او گنگ گردانند تا هیچ خاطر نیابد او را مگر خاطر حق». و گفت: «خلق عظیم آن بود که جفاء خلق در او اثر نکند. پس آنگاه خداى- تعالى- را شناخته باشد». و گفت: «توکّل آن بود که تا در شهر کسى را داند اولاتر از خود به خوردن،نخورد». و گفت: «اخلاص تصفیه عمل است از شوائب کدورت». و گفت: «زبان گویا هلاک دلهاى خاموش است». و [گفت: «گفت و گوى در علل بسته است و افعال در شرک، و حق خالى است از جمله [و] مستغنى. قال- اللّه تعالى: وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ، إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ‏». و گفت: «بصائر بینندگان و معارف عارفان و نور علماء ربّانى و طریق سابقان ناجى ازل و ابد و آنچه در میان است، از حدوث است، امّا این به چه دانند؟» لمن کان له قلب، او القى السّمع و هو شهید» و گفت: «در عالم رضا، اژدهایى است که آن را یقین خوانند، که اعمال هجده‏هزار عالم در کام او چون ذرّه‏یى است در بیابان». و گفت: «ما همه‏سال در طلب بلاء او باشیم، چون سلطانى که دایم در طلب ولایت باشد».

و گفت: «خاطر حق آن است که هیچ معارضه نتوان کرد آن را». و گفت: «مرید در سایه توبت خود است و مراد در سایه عصمت». و گفت: «مرید آن است که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او، و مراد آن است که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است». و گفت: «وقت مرد صدف دریاى سینه مرد است. فردا این صدف‏ها را در صعید قیامت بر زمین زنند». و گفت: «دنیا بگذاشتن، زهد نفس است و آخرت بگذاشتن، زهد دل؛ و ترک خود گفتن زهد جان». و پرسیدند از صبر، گفت: «آن است که دست و پاى او ببرند و از دار در آویزند». و عجب آن که این همه با او کردند!

نقل است که روزى شبلى را گفت: «یا با بکر! دست برنه که ما قصد کارى عظیم کردیم و سرگشته کارى شده‏ایم [چنان کارى که خود را کشتن در پیش داریم‏]». چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر بى‏قیاس و مقرّ بى‏شمار پدید آمدند و کارهاى عجایب از او بدیدند. زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند، از آن که مى‏گفت: «انا الحقّ». گفتند: «بگو: هو الحقّ». گفت: «بلى! همه اوست. شما مى‏گویید که: گم شده است؟ بلى که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد». جنید راگفتند: «این سخن که [حسین‏] منصور مى‏گوید، تأویلى‏ دارد؟».

گفت: بگذارید تا بکشند. که روز تأویل نیست». پس جماعتى از اهل علم بر وى خروج کردند و سخن او پیش معتصم تباه کردند و علىّ بن عیسى را که وزیر بود، بر وى متغیّر گردانیدند. خلیفه بفرمود تا او را به زندان بردند یک سال. امّا خلق مى‏رفتند و مسایل مى‏پرسیدند. بعد از آن خلق [را] نیز از آمدن منع کردند. مدّت پنج ماه کس نرفت مگر یک‏بار ابن عطا و یک‏بار [ابو] عبد اللّه خفیف- رحمهما اللّه- و یک‏بار دیگر ابن عطا کس فرستاد که: «اى شیخ! از این که گفتى عذرخواه تا خلاص یابى».

حلّاج گفت: «کسى که گفت، گو: عذر خواه». ابن عطا چون این بشنید، بگریست و گفت:«ما خود چند یک حسین منصوریم؟».

نقل است که شب اوّل که او را حبس کردند، بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند؛ و شب دوّم نه او را دیدند و نه زندان را؛ و شب سیّوم او را در زندان دیدند. گفتند: «شب اوّل کجا بودى؟ و شب دوّم تو و زندان کجا بودیت؟». گفت: «شب اوّل من در حضرت بودم، از آن اینجا نبودم؛ و شب دوّم حضرت اینجا بود، از آن من و زندان هر دو غایب بودیم؛ و شب سیّوم بازفرستادند مرا براى حفظ شریعت. بیایید و کار خود کنید».

نقل است که در شبانروزى در زندان هزار رکعت نماز کردى. گفتند: «چو مى‏گویى که: من حقّم، این نماز که مرا مى ‏کنى؟». گفت: «ما دانیم قدر ما!».

نقل است که در زندان سیصد کس بودند. چون شب در آمد، گفت: «اى زندانیان! شما را خلاص دهم». گفتند: «چرا خود را نمى‏دهى؟». گفت: «ما در بند خداوندیم و پاس سلامت مى‏داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم». پس به انگشت اشارت کرد. همه بندها از هم فروریخت. ایشان گفتند: «اکنون کجا رویم؟ که در زندان بسته است». اشارتى کرد، رخنه‏ها پدید آمد. گفت: «اکنون سر خود گیرید». گفتند: «تو نمى‏آیى؟». گفت:

«ما را با او سرّى است که جز بر سر دار نمى‏توان گفت». دیگر روز گفتند: «زندانیان کجارفتند؟». گفت: «آزاد کردم». گفتند: «تو چرا نرفتى؟» گفت: «حق را با ما عتابى است.

نرفتیم» این خبر به خلیفه رسید. گفت: «فتنه‏یى خواهد ساخت. او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن بازگردد». سیصد چوب بزدند. هر چند مى‏زدند، آوازى فصیح مى‏آمد که: «لا تخف یا بن منصور!». شیخ عبد الجلیل صفّار گوید که: «اعتقاد من در چوب‏زننده بیش از اعتقاد در حقّ حسین [منصور] بود، از آن که تا آن مرد چه قوّت داشته است در شریعت؟ که چنان آواز صریح مى‏شنید و دست او نمى‏لرزید و هم چنان مى‏زد». پس دیگر بار [حسین را] ببردند تا بکشند. صدهزار آدمى گرد آمدند و او چشم گرد همه برمى‏گردانید و مى‏گفت: حق، حق، حق، انا الحقّ».

نقل است که درویشى در آن میان از او پرسید که: «عشق چیست؟». گفت:«امروز بینى و فردا و پس فردا». آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سیّوم روزش به باد بردادند- یعنى عشق این است- خادم در آن حال از وى وصیّتى خواست.

گفت: «نفس را به چیزى که کردنى بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چیزى مشغول گرداند که ناکردنى بود». پسرش گفت: «مرا وصیّتى کن». گفت: «چون جهانیان در اعمال کوشند، تو در چیزى کوش که ذرّه‏یى از آن به از هزار اعمال انس و جنّ بود، و آن نیست الّا علم حقیقت».

پس در راه که مى‏ رفت، مى ‏خرامید، دست‏اندازان و عیّاروار مى‏رفت با سیزده بند گران. گفتند: «این خرامیدن از چیست؟». گفت: «زیرا که به نحرگاه مى‏روم» و نعره مى ‏زد و مى‏گفت: شعر:

ندیمى غیر منسوب الى شى‏ء من الحیف‏ سقانى مثل ما یشرب کفعل الضّیف بالضّیف‏
فلمّا دارت الکأس، دعا بالنّطع و السّیف‏ کذا من یشرب الرّاح مع التنّین بالصّیف‏

گفت: حریف من منسوب نیست به چیزى از حیف. بداد مرا شرابى و بزرگ کرد مرا چنان که مهمان، مهمان را. پس‏ چون دورى چند بگشت، شمشیر و نطع خواست. چنین باشد سزاى کسى که با اژدها در تموز خمر کهن خورد.

چون به زیر طاقش بردند به باب الطّاق، پاى بر نردبان نهاد. گفتند: «حال‏ چیست؟». گفت: «معراج مردان سر دار است». و میزرى در میان داشت و طیلسانى بر دوش. دست برآورد و روى در قبله مناجات کرد و خواست آنچه خواست. پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: «چه گویى در ما که مریدیم و آنها که منکران‏اند و تو را سنگ خواهند زد؟». گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکى. از آن که شما را به من حسن‏الظّنّى بیش نیست، و ایشان از قوّت توحید به صلابت شریعت مى‏جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن الظّنّ فرع».

نقل است که در جوانى به زنى نگرسته بود. خادم را گفت: «هر که چنان برنگرد، چنین فرونگرد».

پس شبلى در مقابله او بایستاد و آواز داد که «أ و لم ننهک عن العالمین؟». و گفت: «ما التصوّف یا حلّاج؟» گفت: «کمترین این است که مى‏بینى» گفت: «بلندتر کدام است؟». گفت: «تو را بدان راه نیست».

پس هر کسى سنگى مى‏انداختند. شبلى موافقت را گلى انداخت. حسین بن منصور آهى کرد. گفتند: «از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردى؟ از گلى آه کردن چه سرّ است؟». گفت: «از آن که آنها نمى‏دانند، معذورند. از او سختم مى‏آید که مى‏داند که:نمى ‏باید انداخت». پس دستش جدا کردند، خنده‏یى بزد. گفتند: «خنده چیست؟».

گفت:«دست از آدمى بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات- که کلاه همّت از تارک عرش در مى‏کشد- قطع کند». پس پایهایش ببریدند. تبسّمى کرد

و گفت:«بدین پاى سفر خاک مى‏کردم. قدمى دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند؛ اگر توانید، آن قدم ببرید». پس دو دست بریده خون‏آلود بر روى در مالید و روى و ساعت را خون‏آلود کرد. گفتند: «چرا کردى؟». گفت: «خون بسیار از من رفت. دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردى روى من از ترس است. خون در روى مالیدم تا در چشم شما سرخ روى باشم‏ که گلگونه مردان خون ایشان است». گفتند: «اگر روى را به خون سرخ کردى، ساعد را بارى چرا آلودى؟». گفت: «وضو مى‏سازم». گفتند: «چه وضو؟». گفت: «رکعتان فى العشق، لا یصحّ وضوؤهما الّا بالدّم»- در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الّا به خون- پس چشمهاش برکندند. قیامتى از خلق برخاست و بعضى مى‏گریستند و بعضى سنگ مى‏انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند. گفت: «چندانى صبر کن که سخنى بگویم». روى سوى آسمان کرد و گفت: «الهى! بر این رنج که از بهر تو مى‏دارند محرومشان مگردان، و از این دولتشان بى‏نصیب مکن.

الحمد للّه که دست و پاى من بریدند در راه تو، و اگر سر از تن بازکنند، در مشاهده جلال تو [بر سر دار مى‏کنند]». پس گوش و بینى ببریدند و سنگ روانه کردند.

عجوزه‏یى پاره‏یى رگو در دست، مى ‏آمد. چون حسین را دید گفت: «محکم زنید این حلّاجک رعنا را، تا او را با سخن اسرار چه کار؟».

و آخرین سخن حسین این بود که: «حسب الواجد افراد الواحد [له‏]». پس این آیت برخواند: «یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِها [وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُ‏»]. و این آخرین کلام او بود. پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند. در میان سر بریدن تبسّمى کرد و جان بداد. مردمان خروش کردند و حسین، گوى قضا به پایان [میدان‏] رضا برد و از یک‏یک اندام [او] آواز مى‏آمد که «انا الحقّ».

روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حال حیات». پس او را بسوختند. از خاکستر او آواز «انا الحقّ» مى‏آمد، و در وقت قتل هر خون که از وى بر زمین مى‏آمد، نقش «اللّه» ظاهر مى ‏گشت.حسین بن منصور با خادم گفته بود که: «چون خاکستر من در دجله اندازند، آب قوّت گیرد چنان که بغداد را بیم غرق باشد. آن ساعت خرقه من به لب دجله بر، تا آب قرار گیرد». پس روز سیّوم، خاکستر حسین را به آب دادند، هم چنان آواز «انا الحقّ» مى‏آمد و آب قوّت گرفت. خادم خرقه شیخ به لب دجله برد. آب باز قرار خود شد و خاکستر خاموش گشت. پس آن خاکستر را جمع کردند و دفن‏ کردند؛ و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود که او را.

بزرگى گفت: «اى اهل معنى! بنگرید که با [حسین‏] منصور حلّاج چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کرد؟». عبّاسه طوسى گفت که: «فرداى قیامت در عرصات، حسین منصور را به زنجیر محکم بسته بیارند، که اگر گشاده بیارند، جمله قیامت را به هم‏ برزند». بزرگى گفت: «آن شب تا روز زیر آن دار نماز مى‏کردم. چون روز شد، هاتفى آواز داد که: اطلعناه على سرّ من اسرارنا، فافشى سرّنا، فهذا جزاء من یفشى سرّ الملوک». او را اطلاع دادیم بر سرّى از اسرار خود [و او فاش کرد]. پس جزاء کسى که سرّ ملوک فاش کند، این است.

نقل است که شبلى گفت: «آن شب به سر تربت او شدم و تا بامداد نماز کردم.

سحرگاه مناجات کردم که: الهى! این بنده تو بود، مؤمن و عارف و موحّد. این بلا با او چرا کردى؟. خواب بر من غلبه کرد. قیامت را به خواب دیدم و خطاب از حق شنیدم که:این از آن با وى کردم که سرّ ما با غیر ما در میان نهاد».

نقل است که شبلى گفت: «او را به خواب دیدم. گفتم: خداى- تعالى- با این قوم چه کرد؟ گفت: هر دو جمع را بیامرزید. آن که بر من شفقت کرد، مرا بدانست و از بهر حق شفقت کرد؛ و آن که عداوت کرد، مرا ندانست و از بهر حق عداوت کرد. بر هر دو قوم [رحمت کرد که‏] هر دو قوم معذور بودند».

بزرگى به خوابش دید ایستاده، جامى در دست و سر بر تن نه. [گفت: «این چیست؟»]. گفت: «او جام به دست سر بریدگان مى‏ دهد».

نقل است که چون او را بر دار کردند. ابلیس آمد و او را گفت: «یکى انا تو گفتى و یکى من. چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟». حسین گفت: «از آن که تو انا به در خود بردى و من از در خود دور کردم. مرا رحمت آمد و تو را لعنت. تا بدانى که منى کردن نیکو نیست و منى از خود دور کردن به غایت نیکوست».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۳۸۰۷

۷۱ ذکر ابو محمّد جریرى، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن ولىّ قبّه ولایت، آن صفىّ کعبه هدایت، آن متمکّن عاشق، آن متدیّن صادق، آن در مشاهده هم بى‏بصرى، شیخ وقت ابو محمّد جریرى- رحمه اللّه علیه- یگانه وقت و برگزیده روزگار بود و در میان اقران خود واقف بود بر دقایق طریقت، و پسندیده به همه نوع، و کامل در ادب؛ و در انواع علوم حظّى وافر داشت و در فقه مفتى و امام عصر بود و در علم اصول به غایت بود، و در طریقت تا حدّى بود که جنید مریدان را گفت که: «ولیعهد من اوست». صحبت سهل عبد اللّه تسترى یافته بود و آداب او چنان بود که گفت: «بیست سال است تا پاى در خلوت دراز نکردم و حسن ادب با خداى اولاتر».

نقل است که یک سال به مکّه مقام کرد که نخفت و سخن نگفت: و پشت بازننهاد و پاى دراز نکرد. ابو بکر کتّانى گفت: «این چنین به چه توانستى کرد؟».

گفت:«صدق باطن مرا بدان داشت تا ظاهر مرا قوّت کرد». چون جنید وفات کرد، او را به جاى وى بنشاندند. گفت: «روزى بازى سپید دیدم، چهل سال به صیّادى برخاستم.

بازش نیافتم». [گفتند: «چگونه بود؟»]. گفت: «روزى نماز پسین درویشى پاى‏برهنه، موى بالیده از در خانقاه درآمد و طهارت کرد و دو رکعت نماز گزارد و سر در گریبان فروبرد. آن شب خلیفه اصحابنا را به دعوت خوانده بود. پیش او رفتم و گفتم: موافقت‏ درویشان مى‏کنى به دعوت؟. سر برآورد و گفت: مرا امشب سر خلیفه نیست. امّا مرا عصیده‏یى مى‏باید، اگر مى‏فرمایى نیک، و الّا تو دانى. این بگفت و سر باز گریبان برد. من گفتم: این مرد مگر نومسلمانى است! که موافقت درویشان نمى‏کند و نیز آرزو مى ‏طلبد.

التفات نکردم و به دعوت رفتم و سماع کردم. چون بازآمدیم، درویش هم چنان سر فروبرده بود. برفتم و بخفتم. رسول را- صلوات اللّه و سلامه علیه- دیدم که مى‏آمد با دو پیر و خلقى بسیار در پى او، پرسیدم که: دو پیر کیستند؟ گفتند: ابراهیم [خلیل‏] و موسى کلیم، وصدهزار نبىّ. من پیش رفتم و سلام کردم. روى از من بگردانید. گفتم یا رسول اللّه! چه کردم که روى مبارک از من مى‏گردانى؟ گفت: دوستى از دوستان ما آرزوى عصیده‏یى کرد، تو بخیلى کردى و به وى ندادى! در حال از خواب درآمدم و گریان شدم. آوازى از خانقاه به گوش من رسید. نگاه کردم. درویش بود که مى‏رفت. در عقب او برفتم. گفتم: اى عزیز! توقّف کن تا آن آرزو بیارم. روى بازپس کرد و بخندید.

گفت:هر که از تو آرزو مى‏طلبد، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر به شفاعت باید، تا تو آن آرزو برسانى؟ این بگفت: و برفت. بیش او را بازندیدم».

نقل است که در جامع بغداد درویشى بود که در زمستان و تابستان او را جز پیراهنى نبودى. از او پرسیدند که: «این چه حال است؟». گفت: «من مولع بودم به جامه نیکو پوشیدن. شبى به خواب دیدم که در بهشت مى‏رفتم. جماعتى را دیدم از فقرا بر مائده‏یى نشسته. خواستم که با ایشان بنشینم. فرشته‏یى دست من بگرفت و گفت: تو از ایشان نه‏اى. این قوم در یک پیرهن [بوده‏] اند. بیدار شدم و نذر کردم که به جز یک پیرهن نپوشم».

نقل است که جریرى مجلس مى‏داشت. جوانى برخاست و گفت: «دلم گم شده است، دعا کن تا بازدهد». جریرى گفت: «ما همه در این مصیبتیم».

و گفت: در قرن اوّل معاملت به دین مى‏کردند. چون برفتند، دین فرسوده گشت.قرن دوّم معامله به وفا کردند. چون برفتند، آن هم برفت. قرن سیّوم معاملت به مروّت کردند. چون برفتند، مروّت نماند. قرن دیگر معامله به حیا کردند. چون برفتند، حیا نماند. اکنون معاملت به رهبت مى‏کنند». و گفت: «هر که گوش به حدیث نفس دارد و [در] حکم شهوات اسیر گردد و بازداشته آید در زندان هوا، خداى- تعالى- همه فایده‏ها بر دل وى حرام کند؛ و هر که از سخن حق مزه نیابد، وى را نیز اجابت نباشد؛ و هر که به دون اندازه خویش رضا دهد، حق- تعالى- او را برکشد زیادت از غایت او».

از او پرسیدند که: «کار دل چیست؟». گفت: «آن اصل، مقاربتى بودکه خداى- تعالى- را مى‏بیند و مشاهده صنع او مى‏کند». گفتند: «توکّل چیست؟». گفت:«معاینه شدن اضطرار». و گفت: «صبر آن است که فرق نکند میان حال نعمت و محنت، به آرام نفس در هر دو حال. و صبر سکون نفس است در بلا». و گفت: «اخلاص ثمره یقین است و ریا ثمره شکّ». و گفت: «کمال شکر در مشاهده عجز است از شکر». و پرسیدند از عزلت. گفت: «بیرون شدن است از میان زحمت‏ها و سرّ نگه‏داشتن اگر بر تو رحمت نکند». و گفت: «محاربه عامیان با خطرات است و محاربه ابدال با فکرت و محاربه زهّاد با شهوات و محاربه تایبان با زلّات و محاربه مریدان با منى و لذّات».

و گفت:«دوام ایمان و پاداشت دین و صلاح تن در سه چیز است. یکى بسنده کردن، دوّم پرهیز کردن، سیّوم غذا نگه‏داشتن است». و گفت: «هر که به خداى- تعالى- بسنده کند، سرّش به صلاح بازآید». و گفت: «هر که از مناهى او پرهیز کند، سرّش نیکو بود و هر که غذاى خود نگه دارد، نفسش ریاضت یابد. پس پاداش اکتفا، صفوت معرفت بود و عاقبت تقوى حسن خلعت بود و عاقبت احتماء تندرستى و اعتدال طبیعت بود».

و گفت:دیدن صحّت اصول به ستودن فروع بود، و درست کردن فروع به عرضه دادن اصول بود؛ و راه نیست به مقام مشاهده اصول، مگر به تعظیم آنچه خداى- تعالى- آن را تعظیم کرده است از وسایل و وسایط، و فروع». و گفت: «چون حق- تعالى- زنده گرداند بنده‏یى را به انوار خویش، هرگز نمیرد تا ابد؛ و چون بمیراند بنده‏یى را به خذلان خویش، هرگز او را زنده نگرداند تا ابد». و گفت: «مرجع عارفان به خداى- تعالى- در بدایت بود و مرجع عوامّ به خداى بعد از نومیدى بود». و گفت: «چون مصطفى- صلّى اللّه علیه و سلّم- نظر کرد به حق، حق را بدید [و باقى ماند] با حق، به حق، بى‏واسطه زمان و مکان.

از جهت آنکه حاصل شد او را حضور آن که او را نه حضور است و نه مکان و نه زمان. از اوصاف خود مجرّد گشت به اوصاف حق، عزّ و علا». و السّلام.

تذکره الأولیاء//عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۳

۷۰ ذکر ابو عبد اللّه محمّد بن خفیف، رحمه اللّه علیه(تذکره الأولیاء)‏

آن مقرّب احدیّت، آن مقدّس صمدیّت، آن برکشیده درگاه، آن برگزیده اللّه، آن محقّق لطیف، قطب وقت، ابو عبد اللّه محمّد بن خفیف- رحمه اللّه‏ علیه- شیخ المشایخ عهد بود و یگانه عالم بود و در علوم ظاهر و باطن مقتدا، و رجوع اهل طریقت در آن عهد به وى بود. بیناییى عظیم داشت و خاطرى صافى و در طریقت مذهبى خاصّ داشت و جماعتى از متصوّفه تولّا بدو کنند؛ و در هر چهل روز تصنیفى از غوامض حقایق مى ‏ساخت و در علم ظاهر بسى تصنیف نفیس داشت، همه مقبول و مشهور؛ و آن مجاهدات که او کرد، در وسع بشر نگنجد؟ و آن نظر که او را بود در حقایق و اسرار، در عهد او کس را نبودى؛ و بعد از وى در پارس خلفى نخاست که نسبت بدو درست کردى؛ و از ابناء ملوک بود؛ و بر تجرید سفرها کرده. رویم و جریرى و ابن عطا و منصور را دیده بود، و جنید را و در ابتدا که درد دین دامن دل او گرفت، چنان شد که در رکعتى نماز ده هزار بار «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» برخواندى و بسیار بودى که بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردى؛ و بیست سال پلاسى پوشیده بود؛ و هر سال چهل چهله داشتى و آن سال که وفات مى‏کرد چهل چهله داشته بود و در چهله آخرت وفات کرد. و پلاس از خود بیرون نکردى.و در وقت او پیرى محقّق بود امّا از علماء طریقت نبود و در پارس مقام داشت-

نام او محمّد ذکیرى- و هرگز مرقّع نپوشیدى. از [ابو] عبد اللّه خفیف پرسیدند که: «شرط مرقّع چیست؟ و داشتن آن که را مسلّم است؟». گفت: «شرط مرقّع آن است که محمّد ذکیرى در پیراهن سپید به جاى مى‏آرد، و داشتن آن او را مسلّم است، و ما در میان پلاسى، نمى‏دانیم تا به جاى توانیم آورد یا نه؟».

و او را خفیف از آن گفتند که: هر شب غذاى او به وقت افطار هفت دانه میویز بود، بیش نه. سبک بار بود و سبک روح و سبک حساب. شبى خادمش هشت میویز بداد. شیخ ندانست و بخورد. حلاوت طاعت به قاعده هر شب نیافت. خادم را بخواند و از آن حال‏ سؤال کرد. گفت: «امشب هشت میویز دارم». شیخ گفت: «تو پس یار من نیستى. بل که خصم من بوده‏اى. اگر یار بودى، شش دادى نه هشت». پس شیخ او را از خدمت مهجور کرد و خادمى دیگر نصب گردانید.

و گفت: «چهل سال است تا مرا قبول است میان خاصّ و عامّ، و چندان نعمت بر ما ریختند که آن را حدّ نبود، و چنان زیستم در این مدّت که زکات بر من واجب نشد». و گفت: «در ابتدا خواستم که به حج روم. چون به بغداد رسیدم، چندان پندار در سر من بود که به دیدن جنید نرفتم. چون به بادیه فروشدم، رسنى و دلوى داشتم. تشنه شدم.

چاهى دیدم که آهویى از وى آب مى‏خورد. چون به سر چاه رسیدم، آب با زیر چاه رفت. گفتم: خداوندا! [ابو] عبد اللّه را قدر از این آهو کمتر است؟. آوازى شنیدم که:این آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود. وقتم خوش شد. دلو و رسن بینداختم و روان شدم. آوازى شنیدم که: یا [با] عبد اللّه! ما تو را تجربه مى‏کردیم تا: چون صبر کنى؟

بازگرد و آب خور. بازگشتم. آب بر سر چاه آمده بود. وضو ساختم و آب خوردم و برفتم. تا به مدینه حاجت به هیچ آب نبود. چون بازگشتم و به بغداد رسیدم، روز آدینه به جامع شدم. جنید را چشم بر من افتاد. گفت: «اگر صبر کردى، آب از زیر قدمت بر آمدى».

و گفت: «در حال جوانى درویشى پیش من آمد و اثر گرسنگى در من بدید. مرا به خانه خواند. و گوشتى پخته بود بوى گرفته، مرا از خوردن آن کراهیّت مى‏آمد و رنج مى‏ رسید. او لقمه مى‏کرد و در دهان من مى‏نهاد و من نمى‏توانستم خورد، تا درویش آن‏ تعزّز در من بدید و شرم زده شد و من نیز خجل شدم. برخاستم و با جماعتى سفر کردم.

چون به قادسیّه رسیدم، راه گم کردیم و هیچ توشه نداشتیم. تا چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم تا حال چنان شد که سگى به قیمت گران بخریدیم و بریان کردیم.

لقمه ‏یى از آن به من دادند. خواستم تا بخورم. حال آن درویش و طعام او یادم آمد. با خود گفتم که: این عقوبت آن است که آن روز آن درویش از من خجل گشت. در حال‏ توبه کردم و بازآمدم و آن درویش را عذر خواستم».

و گفت: یک‏بار شنیدم که در مصر جوانى و پیرى به مراقبت نشسته بودند. آنجا رفتم و بر ایشان سلام کردم سه نوبت، و جواب من ندادند. گفتم: «خدا بر شما که سلام مرا جواب دهید». آن جوان سر برآورد و گفت: «یا ابن خفیف! دنیا اندکى است و از این اندک اندکى مانده است. از این اندک نصیب بسیار بستان. یا ابن خفیف! مگر فارغى که به سلام مى‏پردازى؟». این بگفت و سر فروبرد و من گرسنه و تشنه بودم. گرسنگى و تشنگى را فراموش کردم. همگى من ایشان فروگرفتند. توقّف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم. گفت: «یا ابن خفیف! ما اهل مصیبتیم، ما را زبان پند نبود. کسى باید که اصحاب مصیبت را پند دهد». سه روز آنجا بودم که نه چیزى خوردیم و نه خفتیم. با خود گفتم: چه سوگند دهم تا مرا پند دهد؟ آن جوان سر برآورد

و گفت:«صحبت کسى طلب کن که دیدن او تو را از خداى- تعالى- یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و تو را به زبان فعل پند دهد نه به زبان قول».

و گفت: «یک سال به روم بودم. روزى به صحرا شدم. رهبانى را بیاوردند چون خیالى، و بسوختند و خاکستر او را در چشم کوران کردند. به قدرت خداى- تعالى- بینا شدند؛ و بیماران مى‏خوردند و شفا مى‏یافتند. عجب داشتم که: ایشان بر باطل‏اند. این چگونه بود؟ مصطفى را- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دیدم. گفتم: یا رسول اللّه! این چه حال است؟ فرمود که: اثر صدق و ریاضت است، با آن که در باطل است». اگر در حق بود، چگونه بود؟

نقل است که [گفت:] «شبى پیغمبر را علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دیدم که بیامدى و به سر پاى مرا بیدار کردى و من در وى نگاه مى‏کردم. فرمود که: هر که راهى بشناسد و رفتن آن راه پیش گیرد. پس، از سلوک بازایستد، حق- تعالى- او را عذابى کند که هیچ‏کس از عالمیان را چنان عذاب نکند».

نقل است که پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- بر سر دو انگشت‏ پاى نماز کرده است. و [ابو] عبد اللّه چنان بود که هیچ سنّت از وى فوت نشدى. خواست که هم چنین دو رکعت گزارد. چون یک رکعت بگزارد، دوّم نتوانست گزارد. پیغمبر را- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دید که از محراب درآمد و گفت: «این نماز خاصّ مرا است. تو این مکن».

نقل است که نیم‏شب خادم را گفت که «زنى مرا بخواه». خادم گفت: «در این نیم‏شب کجا روم؟ امّا من دخترى دارم. اگر شیخ اجازت دهد، بیارم». گفت: «بیار». پس خادم دختر را بیاورد. شیخ در حال عقد نکاح کرد. چون هفت ماه بگذشت، طفلى در وجود آمد و وفات کرد. شیخ خادم را گفت: «دختر را بگوى تا طلاق بستاند و اگر مى‏خواهد همچنان باشد». خادم گفت: «اى شیخ! در این چه سرّ است؟». گفت: «آن شب که نکاح کردم، پیغمبر را- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دیدم و خلقى بسیار، درمانده و همه در عرق غرق. ناگه طفلى بیامد و دست پدر بگرفت و چون باد از صراط بگذرانید. من نیز خواستم تا مرا طفلى باشد. چون این طفل بیامد و برفت، مقصود حاصل گشت». بعد از آن نقل کنند که چهارصد عقد نکاح کرده است. از آن که او از ابناء ملوک بود، چون توبه کرد و کار او به کمال رسید، بدو تقرّب مى‏کردند. دو دو و سه سه در عقد مى‏آورد. و یکى چهل سال در عقد او بود، و او دختر وزیر بود.

نقل است که از زنان او پرسیدند که: «شیخ با شما در خلوت چگونه باشد؟».گفتند: «ما از صحبت او هیچ خبر نداریم. اگر کسى را خبر باشد، دختر وزیر باشد». از وى پرسیدند، گفت: «چون خبر شدى که شیخ امشب به خانه مى ‏آید، طعام پاکیزه ساختمى و خود را زینت کردمى. چون بیامدى و آن بدیدى، مرا بخواندى و ساعتى در من نگرستى و زمانى در آن طعام نگه کردى. تا شبى دست من بگرفت و در آستین کشید و در شکم خود مالید. از سینه تا ناف پانزده عقد دیدم. گفت: اى دختر بپرس که این عقدها چیست؟ پرسیدم. گفت: این همه لهب و شدّت صبر است که گره بر گره بسته‏ام از چنین روى و چنین طعام که پیش من مى‏ آورى.این بگفت و برخاست. مرا بیش از این با وى گستاخى نبوده است که او به غایت در ریاضت بودى».

نقل است که او را دو مرید بود. یکى احمد که و یکى احمد مه، و شیخ را با احمد که جانب به بودى. اصحاب را از آن حال غیرت آمد یعنى: «احمد مه کارها کرده است و ریاضت کشیده». شیخ را آن معلوم شد. خواست که با ایشان نماید که: احمد که بهتر است. شترى بر در خانقاه خفته بود. شیخ گفت: «یا احمد مه!». گفت: «لبّیک».

گفت:«این شتر را به بام خانقاه توان برد؟». احمد گفت: «یا شیخ! شتر بر بام چگونه توان برد؟».

شیخ گفت: «اکنون رها کن». پس گفت: «یا احمد که!». گفت: «لبّیک». گفت: «این شتر بر بام بر». احمد در حال میان دربست و آستین فرا پیچید و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوّت کرد. شتر را نتوانست گرفت. شیخ گفت: «تمام شد یا احمد! و معلوم گشت». پس اصحاب را گفت که: احمد از آن خود به جاى آورد و به فرمان قیام نمود و به اعتراض پیش نیامد و در فرمان ما نگریست، نه به کار، که توان کرد یا نه. و احمد مه طویل به حجّت مشغول شد و در مناظره آمد. از ظاهر حال مطالعه باطن مى‏توان کرد».

نقل است که شیخ را مسافرى رسید. خرقه‏یى سیاه پوشیده و شعله‏یى سیاه بر سر. شیخ را در باطن غیرتى آمد. چون مسافر دو رکعتى گزارد و سلام کرد، شیخ گفت:«یا اخى! چرا جامه سیاه دارى؟». گفت: «از آن که خدایانم بمرده‏اند یعنى: نفس و هوا.أ فرأیت من اتّخذ الهه هواه؟». شیخ گفت: «او را بیرون کنید». بیرون کردند به خوارى.

پس فرمود که: «بازآرید». بازآوردند، هم چنان تا چهل بار. بعد از آن شیخ برخاست و بوسه‏یى بر سر او داد و عذر خواست و گفت: «تو را مسلّم است سیاه پوشیدن، که در این چهل نوبت خوارى، متغیّر نشدى».

نقل است که دو صوفى از جایى دور به زیارت او آمدند. شیخ را در خانقاه نیافتند. پرسیدند که: «کجاست؟». گفتند: «به سراى عضد الدّوله». گفتند: «شیخ را به سراى سلاطین چه کار؟ دریغا که ظنّ ما به شیخ بیش از این بود». پس‏ گفتند: «در شهر طوفى کنیم». به بازار شدند، به دکان خیّاطى تا جیب خرقه بازدوزند. خیّاط را مقراض ضایع شده بود. ایشان را گفتند که: «شما گرفته‏اید پس ایشان را به دست سرهنگان به سراى عضد الدّوله فرستادند. عضد الدّوله فرمود تا دست ایشان جدا کنند. شیخ [ابو] عبد الله حاضر بود. گفت: «صبر کنید، که این کار ایشان نیست». ایشان را خلاص داد.

پس با صوفیان گفت: «اى جوانمردان! آن ظنّ شما راست بود. امّا آمدن ما به سراى سلطان جهت چنین کارها است». پس هر دو صوفى مرید او شدند. تا بدانى که هر که دست در دامن مردان زند، او را ضایع نگذارند. و دست او به باد ندهند.

نقل است که شیخ را مسافرى رسید که اسهالش بود، و شیخ آن شب با دست خود طاس او مى‏نهاد و مى‏ستد، و یک ساعت نخفت. تا وقت صبح شیخ یک نفس چشم بر هم نهاد. مسافر آواز داد: «کجایى؟ که لعنت بر تو باد». شیخ در حال برجست ترسان و لرزان، و طاس آنجا برد. بامداد مریدان با شیخ گفتند: «آخر این چه مسافر است که لفظى چنین و چنین گفت؟ و ما را تحمّل و طاقت نماند، و تو تا این غایت صبر مى‏کنى؟». شیخ گفت: «من چنین شنیدم که گفت: رحمت بر تو باد».

و گفت: «حق- تعالى- ملایکه را بیافرید و جنّ و انس را؛ و عصمت و حیلت و کفایت بیافرید. پس ملایکه را گفتند: اختیار کنید. ایشان عصمت اختیار کردند. پس جنّ را گفتند: شما نیز اختیار کنید. عصمت اختیار خواستند کرد، گفتند: ملایکه سبقت نموده ‏اند. کفایت خواستند. پس انسان را گفتند: اختیار کنید. عصمت خواستند، ایشان را گفتند: ملایکه سبقت نمودند. [کفایت اختیار کردند، گفتند: جنّ سبقت گرفته‏اند]. پس حیلت اختیار کردند و به جهد خویش حیلتى مى ‏کنند».

ابو احمد صغیر شیخ را گفت: «مرا وسوسه رنجه مى‏دارد». شیخ گفت: «صوفیان که من دیده‏ام بر دیو سخریت کردندى. اکنون دیو بر صوفى سخریت مى‏کند؟».

و گفت:«صوفى آن است که صوف پوشد بر صفا، و هوا را بچشاند طعم جفا، و دنیا بیندازد از پس قفا». و گفت: «منزّه بودن از دنیا عین راحت‏ است در وقت بیرون شدن از دنیا». و گفت: «تصوّف صبر است در تحت مجارى اقدار، و قرار گرفتن از دست ملک ذو الجلال و قطع کردن بیابان و کوهسار». و گفت: «رضا بر دو قسم بود: رضا بدو و رضا از او، ورضا بدو در تدبیر بود و رضا از او [در] آنچه قضا کند». و گفت: «ایمان تصدیق دل است بدانچه از غیب بدو کشف افتد». و گفت: «ارادت رنج دایم است و ترک راحت».

و گفت: «وصل آن است که به محبوب اتّصال پدید آید از جمله چیزها، و غیبت افتد از جمله چیزها جز حق، تعالى». و گفت: «انبساط برخاستن احتشام است در وقت سؤال». و گفت: «تقوى دور بودن است از هر چه تو را از خداى- تعالى- دور کند». و گفت: «ریاضت شکستن نفس است به خدمت، و منع کردن نفس است از فترت در خدمت». و گفت: «قناعت طلب ناکردن است آن را که در دست تو نیست و بى‏نیاز شدن از آنچه در دست توست». و گفت: «زهد راحت یافتن است از بیرون آمدن از ملک». و گفت: «اندوه تن را بازدارد از طرب». و گفت: «رجا شاد شدن بود به وجود وصل او». و گفت: «فقر نیستى ملک بود و بیرون آمدن از صفات خود». و گفت: «یقین حقیقت اسرار بود و حکمت‏هاى غیب».

پرسیدند که: «عبودیّت کى درست آید؟». گفت: «چون همه کارهاى خود به خداى- تعالى- بازگذارد و در بلاها صبر کند». پرسیدند که: «درویشى که سه روز گرسنه بود، بعد از آن بیرون آید و سؤال کند بدان قدر که او را کفایت بود، او را چه گویند؟». گفت: «او را کذّاب گویند». و گفت: «چیزى مى‏خورید و خاموش مى‏باشید، که اگر درویشى از در درآید همه را فضیحت کند».

نقل است که چون وفاتش نزدیک آمد، خادم را گفت: «من بنده‏یى عاصى بودم.غلى بر گردن من نه، و بندى بر پاى و هم چنان روى به قبله بنشان. باشد که درپذیرد». بعد از مرگ، خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد. هاتفى گفت که: هان! اى بى‏خبر مکن.مى‏خواهى که عزیز کرده ما را خوار کنى؟». و السّلام.

 تذکره الأولیاء// فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۹۸

۶۹ ذکر ابو بکر کتّانى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن صاحب مقام استقامت، آن عالى‏همّت امامت، آن شمع عالم توفیق، آن رکن کعبه تحقیق، آن قبله روحانى، ابو بکر کتّانى- رحمه اللّه علیه- شیخ مکّه بود و پیر زمانه و در ورع و زهد و تقوى و معرفت یگانه بود، و از کبار مشایخ حجاز بود و در طریقت صاحب تصنیف و صاحب تمکین، و در ولایت صاحب مقام، و در فراست صاحب عمل، و در مجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار و در انواع علوم کامل، خاصّه در علم حقایق و معرفت.

صحبت جنید و ابو سعید خرّاز و نورى- رحمهم اللّه- یافته بود، و او را «چراغ حرم» گفتند؛ و در مکّه مجاور بود تا وقت وفات؛ و از اوّل شب تا آخر شب نماز کردى و قرآن‏ ختم کردى، و در طواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود؛ و سى سال در حرم به زیر ناودان نشسته بود که در این مدّت در شبانروزى یک‏بار طهارت کردى و مدّت العمر خواب نکرد.

و به ابتدا از مادر دستورى خواست که به حج رود. گفت: چون در بادیه شدم، حالتى در من پیدا گشت که موجب غسل بود. با خودم گفتم: «مگر به شرط نیامده ‏ام».

بازگشتم. چون به در خانه رسیدم، مادر در پس در نشسته بود به انتظار. گفتم: «اى مادر! نه اجازت داده بودى؟». گفت: «بلى، امّا خانه را بى‏ تو نمى ‏توانستم دید. تا تو رفته‏اى، اینجا نشسته ‏ام، و نیّت کرده بودم که تا بازآیى برنخیزم».

پس چون مادر وفات کرد، روى به بادیه نهاد. گفت: در بادیه درویشى را دیدم مرده، و مى‏خندید. گفتم: «تو مرده ‏اى و مى ‏خندى؟». گفت: «محبّت خداى چنین بود».

ابو الحسن مزیّن گفت: به بادیه فروشدم بى‏زاد و راحله. چون به کنار حوض رسیدم بنشستم و با خود گفتم: «بادیه بریدم بى‏زاد و راحله». یکى بانگى بر من زد که «اى حجّام! لا تحدّث نفسک بالاباطیل!». نگاه کردم. کتّانى را دیدم. توبه کردم و به خداى- عزّ و جلّ- بازگشتم.

و گفت: «مرا اندک غبارى بود با امیر المؤمنین على- علیه السّلام- نه از جهت چیزى دگر، بل که از جهت آن که رسول- صلّى اللّه علیه و سلّم- فرمود که: لا فتى الّا علىّ، شرط فتوّت آن است که- اگر چه معاویه بر باطل بود و او بر حق- کار به وى بازگذاشتى تا چندان خون ریخته نشدى». و گفت: «میان صفا و مروه خانه داشتم. شبى در آنجا مصطفى را علیه الصّلاه و السّلام، به خواب دیدم با یاران او، که درآمدى و مرا در کنار گرفتى. پس اشارت کرد به ابو بکر- رضى اللّه عنه- که: او کى است؟ گفتم:ابو بکر. پس به عمر اشارت کرد. گفتم: عمر. پس به عثمان اشارت کرد. گفتم عثمان.

پس اشارت کرد به على. من شرم داشتم به سبب آن غبار. پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام مرا با على- رضى اللّه عنه- برادرى داد تا یکدیگر را در کنار گرفتیم. پس ایشان برفتند. من و امیر المؤمنین على- علیه السّلام- بماندیم. مرا گفت: بیا تا به کوه ابو قبیس رویم. به سر کوه رفتیم و نظاره کعبه کردیم. چون‏ بیدار شدم خود را به کوه ابو قبیس دیدم و ذرّه‏یى از آن غبار در دل من نمانده بود».

و گفت: «یکى با من صحبت مى‏داشت و عظیم بر من ثقیل بود. چیزى به وى بخشیدم آن ثقل زایل نشد. او را به خانه بردم و گفتم: پاى بر روى من نه! نمى‏نهاد. الحاح کردم تا پاى بر روى من نهاد، و مى‏داشت چندان که آن ثقل زایل شد و به دوستى بدل گشت».

نقل است که کسى گفت: مرا دویست درم از وجه حلال فتوح شده بود. پیش او شدم و بر کناره سجّاده او نهادم. گفتم: در وجه خود صرف کن. به گوشه چشم در من‏ نگریست و گفت: «من [این‏] وقت را به هفتاد هزار دینار خریده‏ام. تو مى‏خواهى که مرا بدین غرّه کنى؟». پس برخاست و سجّاده برفشاند و برفت. هرگز چون عزّ او و ذلّ خود ندیدم آن ساعت که در مها مى ‏چیدم.

نقل است که مریدى از آن او در حال نزع بود. چشم باز کرد و در کعبه نگریست.

اشترى برسید و لگدى زد و چشمش بیرون انداخت. در حال بر شیخ ندا کردند که: «در این حالت غیبى و مکاشفات حقیقى که بدو فرومى ‏آمد، او به کعبه نگریست، ادبش کردند». که در حضور ربّ البیت نظاره بیت کردن روا نبود.

نقل است که روزى پیرى نورانى، ردا افگنده، باشکوه، از باب بنى شیبه درآمد و پیش کتّانى رفت- و او سر در خود کشیده بود- بعد از سلام گفت: «اى شیخ چرا به مقام ابراهیم نروى؟ که پیرى بزرگ آمده است و اخبار عالى روایت مى‏کند، تا سماع کنى». کتّانى سر برآورد و گفت: «اى شیخ! از که روایت مى‏ کند؟»، گفت: «از عبد اللّه، از معمّر از زهرى، از ابو هریره، از پیغمبر، صلّى اللّه علیه و سلّم». گفت: «اى شیخ! دراز اسنادى آوردى. هر چه ایشان به اسناد و خبر مى‏ گویند، من اینجا بى ‏اسناد مى‏ شنوم».

گفت: «از که مى‏ شنوى؟». گفت: «حدّثنى قلبى عن ربّى»- یعنى دلم سخن از خداى، تعالى، مى ‏شنود- گفت: «دلیل چه دارى بدین سخن؟». گفت: دلیل، آن که: تو خضرى».

آن‏گه خضر گفت: «پنداشتم که خداى را- عزّ و جلّ- هیچ ولىّ نیست که من نشناسم. تا ابو بکر کتّانى را دیدم، که‏ من او را نشناختم و او مرا شناخت. دانستم که خداى- تعالى- را دوستان‏اند که مرا شناسند و من ایشان را نشناسم».

نقل است که روزى در نماز، طرّارى بیامد و ردا از کتف شیخ برگرفت و به بازار برد تا بفروشد. در حال دستش خشک شد. او را گفتند: «مصلحت آن است که بازبرى به خدمت شیخ، و شفاعت کنى تا دعا کند و خداى- تعالى- دست به تو بازدهد». طرّار بازآمد و شیخ هم چنان در نماز بود. ردا باز کتف شیخ انداخت و بنشست تا شیخ از نماز فارغ شد. زارى کرد و در قدم وى افتاد و حال بگفت. شیخ گفت: «به عزّت و جلال خداى که نه از بردن خبر دارم و نه از بازآوردن». پس گفت: «الهى! او برده بازآورد.آنچه از او ستده‏اى بازش ده». در حال دستش نیک شد.

نقل است که گفت: «جوانى به خواب دیدم، به غایت صاحب جمال. گفتم. تو کیستى؟ گفت: تقوى. گفتم: کجا باشى؟ گفت: در دل اندوهگنان. پس نگه کردم، زنى سیاه را دیدم به غایت زشت. گفتم: کیستى؟ گفت: خنده و نشاط و خوشدلى. گفتم: کجا باشى؟ گفت: در دل غافلان. چون بیدار شدم، نیت کردم که هرگز نخندم، مگر بر من غلبه کند».

و گفت: «در شبى پنجاه و یک‏بار پیغمبر را- علیه الصّلاه و السّلام- در خواب دیدم. گفتم: چه دعا کنم تا حق تعالى، دل من نمیراند؟ گفت: هر روز چهل بار به صدق بگو: یا حىّ، یا قیّوم! یا لا اله الّا انت! أسألک ان تحیى قلبى بنور معرفتک ابدا».

و گفت: درویشى نزدیک من آمد و مى‏گریست و گفت: ده روز است تا گرسنه ‏ام.با بعضى یاران از گرسنگى شکایت کردم. پس به بازار شدم. درمى‏یافتم در راه که بر آن نوشته بود که: خداى- تعالى- به گرسنگى تو عالم نیست که شکایت مى‏ کنى؟».

و یکى از وى وصیّتى خواست. گفت: «چنان که فردا خداى- تعالى- تو را خواهد بود، امروز تو او را باش». و گفت: «انس به مخلوق عقوبت است و قرب اهل دنیا معصیت و به ایشان میل کردن مذلّت».

و گفت:«زاهد آن باشد که هیچ نیابد و دلش شاد بود به نایافتن، تا جدّ و جهد لازم گیرد و احتمال ذلّ کند به صبر، و راضى باشد تا بدین بمیرد». و گفت: «تصوّف همه خلق است. هر که را خلق بیشتر تصوّف زیادت‏تر». و گفت: «فراست پیدا شدن یقین است و دیدار غیب، آن از اثر ایمان و مشاهده است». و گفت: «محبّت ایثار است براى محبوب». و گفت: «تصوّف صفوت است و مشاهده». و گفت: «صوفى کسى است که طاعت او نزدیک او جنایت بود که از آن استغفار باید کرد».

و گفت: «استغفار توبه است و توبه اسمى است جامع شش چیز: اوّل پشیمانى بر آنچه گذشت. دوّم عزم آن که بیش به گناه رجوع نکند. سیّوم گزاردن هر فریضه که میان او و خداست. چهارم اداء مظالم خلق. پنجم گدازانیدن هر گوشت که از حرام رسته باشد. ششم تن را الم طاعت بچشاند چنان که حلاوت معصیت چشانید».

و گفت: «اوّل وجد حلو است و میانه مرّ و آخر سقم». [و گفت:] «توکّل در اصل متابعت علم است و در حقیقت کامل شدن یقین». و گفت: «عبادت هفتاد و دو باب است: هفتاد و یک در حیاء است از خداى، تعالى». و گفت: «علم به خداى تمام‏تر از عبادت خداى را». و گفت: «طعام مشتهى لقمه‏یى است از ذکر خداى- تعالى- در دهان یقین، که در حالت توحید آن لقمه را از مایده رضا برگرفته باشى با گمان نیکو به کرامت حق».

و گفت: «خداى- تعالى- هرگز بندگان را زبان به دعا گشاده نکند و به عذر خواستن مشغول نگرداند، تا در مغفرت گشاده نکند». و گفت: «چون افتقار به خدا درست شود، عنایت درست شود، از جهت آن که این دو حالت تمام نشوند مگر به یکدیگر». و گفت: «دردى به وقت انتباه از غفلت و انقطاع از حظّ نفسانى و لرزیدن از بیم قطعیت، فاضل‏تر از عبادت جنّ و انس». و گفت: «اعمال جامه بندگى است. هر که او را خداى- تعالى- وقت قسمت از رحمت دور کرد، امروز عمل را ترک گیرد. و هر که نزدیک گرداند، بر اعمال ملازمت کند و خوف پیشه گیرد».

و گفت:«دنیا را بر بلوى قسمت کرده‏اند و بهشت را بر تقوى». و گفت: «از حکم مرید سه چیز است: یکى خوابش در وقت غلبه بود، و خوردنش در وقت فاقه و سخنش در وقت ضرورت». و گفت: «شهوت مهار دیو است. که هر که مهار دیو گرفت، با دیو همنشین گردد». و گفت: «به تن در دنیا باش و به دل در آخرت». و گفت: «چون از خداى- تعالى- توفیق خواهى، ابتدا به عمل کن».

و گفت: «ما دین خداى- تعالى- مبتنى بر سه رکن یافتیم: بر حقّ و بر عدل و بر صدق، حق بر جوارح است و عدل بر قلوب و صدق بر عقل». یعنى: حق جز به ظاهر نتوان دید. کما قال- علیه السّلام- نحن نحکم بالظّاهر. ادریس و ابلیس در عالم باطن بودند. تا ظاهر نشدند، معلوم نشد که ابلیس بر باطل است و ادریس به حق. و عدل بر دل است. قسمت به عدل، دل تواند کرد. به حسب هر یکى؛ و صدق به عقل تعلّق دارد، که فردا که از صدق سؤال کنند، عاقلان را کنند.

و گفت: «وجود عطا از حق، شهود حقّ است به حق. از جهت آن که حق است دلیل بر هر چیزى، و هیچ‏چیز دون حق دلیل نیست بر حق». و گفت: «خداى- عزّ و جلّ را بادى است که آن را باد صبح گویند، که آن باد مخزون است در زیر عرش. وقت سحر وزیدن گیرد و ناله و استغفار برگیرد و به ملک جبّار رساند». و گفت: «شکر کردن در موضع استغفار، گناه بود و استغفار در موضع شکر، گناه»

نقل است که چون کتّانى را وفات نزدیک شد، گفتند: «در حال حیات عمل تو چه بود تا بدین مقام رسیدى؟». گفت: «اگر اجلم نزدیک نبودى، نگفتمى». پس گفت:

«چهل سال دیده‏بان دل بودم. هر چه غیر خدا بود از دل دور مى‏کردم تا دل چنان شد که هیچ‏چیز ندانست جز خداى، تعالى».

 

 تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۵۰

۶۸ ذکر ابو على جوزجانى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن عمده اولیا، آن زبده اصفیا، آن مقبول با همّت، آن مخصوص با کرامت، آن شیخ پنهانى، ابو على جوزجانى- رحمه اللّه علیه- از کبار مشایخ و از جوانمردان طریقت بود، و در مجاهده با کمال؛ و او را تصانیف است در معاملات، معتبر و مشهور؛ و کلماتى مقبول و مذکور؛ و مرید حکیم ترمذى بود. و [سخن اوست که‏] گفت: «قرارگاه خلق میان غفلت است، و اعتماد ایشان بر ظنّ و تهمت؛ و نزدیک ایشان چنان است که کردارشان بر حقیقت است و سخنشان بر اسرار مکاشفت».

و گفت: «سه چیز از عقد توحید است: خوف و رجا و محبّت؛ زیادتى خوف از ترک گناه است به سبب وعید دیدن؛ و زیادتى رجا از عمل صالح بود به سبب وعده دیدن؛ و زیادتى محبّت از بسیارى ذکر بود به سبب منّت دیدن. پس خایف هیچ نیاساید از هرب، و راجى هیچ نیاساید از طرب، و محبّ هیچ نیاساید از ذکر محبوب. پس خوف نارى منوّر است، و رجا نورى منوّر، و محبّت نور الانوار».

و گفت: «از علامت سعادت آن بود که بر بنده گزارد طاعت آسان بود و موافقت کردن سنّت در افعال بر او دشوار نبود و محبّ اهل صلاح بود و با برادران نیکوخوى بود و در راه خداى چیزى بذل تواند کرد و به کار مسلمانان قیام تواند نمود و مراعات اوقات‏ خویش تواند کرد».

و گفت: «بدبخت کسى است که معاصیى ظاهر گرداند که بر وى فراموش باشد». و گفت: «ولىّ آن بود که از حال خود فانى بود و به مشاهده حق باقى، و حق- تعالى- متولّى اعمال او بود، و او را به خود هیچ اختیار نبود و با غیرش قرار نه».

و گفت: «عارف آن است که جمله دل خویش به مولى داده باشد و تن به خلق».

و گفت: «گمان نیکو بردن به خداى غایت معرفت بود و گمان بد بردن به نفس اصل معرفت بود به نفس». و گفت: «هر که ملازمت کند بر درگاه مولى، بعد از ملازمت چه بود جز در گشادن؟ و هر که صبر کند به خداى، بعد از صبر چه بود جز وصول به حق؟» و گفت: «صاحب استقامت باش نه صاحب کرامت، که نفس تو کرامت خواهد و خداى استقامت». و گفت: «رضا سراى عبودیّت است، و صبر در وى، و تفویض خانه او؛ و مرگ بر در است و فراغت در سراى و راحت در خانه». و گفت: «بخل سه حرف است:با، و آن بلاست، و خا، و آن خسران است، و لام، و آن لوم است. پس بخیل بلایى است بر نفس خویش، خاسرى است در نفاق خویش، ملومى است در بخل خویش».

و السّلام.

تذکره الأولیاء//فریدالین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۸

۶۷ ذکر [ابو] عبد اللّه مغربى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن شیخ ملّت، آن قطب دولت. آن زین اصحاب، آن رکن ارباب، آن صبح مشرق یثربى، [شیخ وقت‏] ابو عبد اللّه مغربى- رحمه اللّه علیه- استاد مشایخ بود و از قدماى کبار بود و استاد اولیا و اعتماد اصفیا؛ و خوب ولایتى داشت و در تربیت و مرید داشتن آیتى بود، و حرمت او در دل‏ها بسیار است و خطر بى ‏شمار؛ و در توکّل و تجرید ظاهر و باطن کسى را قدم او نبود و این دو ابراهیم که از او خواسته ‏اند، خود شرح‏ دهنده کمال او بس‏اند: یکى ابراهیم‏ شیبان و دوم ابراهیم خواصّ- رحمهما اللّه- و او را کلماتى رفیع است و عمر او صد و بیست سال بود و کارهاى او عجب بود؛ و هر چیزى که دست آدمى بدان رسیده بودى نخوردى و بیخ گیاه خوردى؛ و مریدانش هرجا که بیخ گیاه یافتندى، پیش او بردندى تا به قدر حاجت به کار بردى؛ و بدین عادت کرده بود، و پیوسته سفر کردى و یاران با وى بودندى و دایم احرام داشتى. چون از احرام بیرون آمدى، باز احرام گرفتى و هرگز جامه او شوخگن نشدى و موى او نبالیدى.

و گفت: سرایى از مادر میراث یافتم. به پنجاه دینار بفروختم و در میان بستم و روى به بادیه نهادم. عربى به من رسید. گفت: «چه دارى». گفتم: «پنجاه دینار». گفت:«بیار». به وى دادم. بگشاد و بدید و به من بازداد. پس شتر را بخوابانید و مرا گفت:«برنشین». گفتم: «تو را چه رسیده است؟». گفت: «مرا از راستى تو دل پرمهر شد». با من به حجّ آمد و مدّتى در صحبت من بود و از اولیاء حق شد».

و گفت: یک‏بار در بادیه مى‏رفتم. غلامى دیدم تروتازه، بى‏زاد و راحله. گفتم:«اى آزاد مرد! بى‏زاد و راحله کجا مى‏روى؟». گفت: «چپ و راست نگه کن تا جز خداى تعالى- هیچ بینى؟».

نقل است که او را چهار پسر بود. هر یکى را پیشه‏یى آموخت. گفتند: «این چه لایق حال ایشان است؟». گفت: «کسبى درآموزم تا بعد از وفات من به سبب آن که: پسر فلانى‏ام. جگر صدّیقان نخورند و در وقت حاجت کسبى کنند».

و گفت: «فاضل‏ترین اعمال عمارت اوقات است به مراقبات». و گفت: «هر که دعوى بندگى کند و او را هنوز مرادى مانده باشد، دروغ‏زن است. که دعوى بندگى از کسى درست آید که از مرادات خویش فانى گردد و به مراد خداوند باقى شود؛ و نام او آن بود که خداوند نهاده بود؛ و نعت او آن بود که به هر چه او را بخوانند، او از بندگى جواب دهد؛ و او را نه اسم بود و نه رسم و نه جواب». و گفت: «خوارترین مردمان درویشى بود که با توانگران مداهنت کند، و عزیزترین خلق آن که جمله را تواضع کند».

و گفت: «درویشان راضى امینان خداى- عزّ و جلّ-اند در زمین و حجّت خدااند بر بندگان، و به برکت ایشان بلا از خلق منقطع گردد». و گفت: «درویشى که از دنیا احتراز کرده است- اگر چه هیچ عمل از اعمال فضایل نمى‏کند یک‏ذرّه از او فاضل‏تر از متعبّدان مجتهد». و گفت: «هرگز منصف‏تر از دنیا ندیدم که تا او را خدمت کنى، تو را خدمت کند، و چون ترک گیرى، او نیز [تو را] ترک کند». و گفت: «زیرک نیست کسى الّا این طایفه که همه سوخته‏اند به سبب زندگى خویش و به سبب آن که یافته‏اند».

و وفات او به طور سینا بود و هم آنجا دفن کردند. رحمه اللّه علیه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۳۸

۶۶ ذکر [ابو] عبد اللّه تروغبدى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن پاکباز ولایت، آن شاه‏باز هدایت، آن سالک بادیه تجرید، آن سابق راه تفرید، آن برکننده بیخ خودى، شیخ [ابو] عبد اللّه تروغبدى- رحمه اللّه علیه- یگانه عهد بود و نشانه وقت؛ و از اجلّه مشایخ طوس بود و از کبار اصحاب بود؛ و در ورع و تقوى و تجرید کامل بود؛ و او را کرامات و ریاضات شگرف است و صحبت ابو عثمان حیرى یافته بود و بسى مشایخ را دیده.

و ابتداى حال او چنان بود که در طوس قحطى افتاد، چنان که آدمى یکدیگر را مى‏خوردند. او یک روز به خانه درآمد، مگر دو من گندم یافت در خنبره‏یى، آتش درش افتاده؛ و گفت: «این شفقت بود بر مسلمانان؟ که ایشان از گرسنگى مى‏میرند و تو گندم در خنبره نهاده‏اى؟». شورى بدو درآمد و روى به صحرا نهاد و ریاضت و مجاهده پیش گرفت.

نقل است که یک روز با اصحاب خویش بر سفره‏یى نشسته بود به نان خوردن.حسین بن منصور از کشمیر مى‏ آمد، قبایى سیاه پوشیده و دو سگ سیاه بر دست. شیخ اصحاب را گفت: «جوانى بدین صفت مى ‏آید، استقبال او کنید که کار او عظیم است».

اصحاب برفتند و او را دیدند که مى ‏آمد، دو سگ بر دست. هم چنان روى به شیخ نهاد.چون شیخ او را بدید، جاى خویشتن بدو داد تا درآمد و سگان را با خود به سفره‏ نشاند؛ و چون اصحاب دیدند که شیخ استقبال او فرمود و جاى خویش بدو داد، هیچ نتوانستند گفت. شیخ نظاره او مى ‏کرد تا خود مى‏ خورد و به سگان مى‏ داد: و اصحاب انکار مى‏ کردند. پس چون نان بخورد، برفت. شیخ به وداع او برخاست. پس چون بازگردید، اصحاب گفتند: «شیخا! این چه حالت بود که سگ را بر جاى خویش نشاندى و ما را به استقبال چنین کس فرستادى که جمله سفره از نماز ببرد!». شیخ گفت: «آرى.سگ او بنده اوست. از پى او مى‏ دود از بیرون مانده، و سگ ما در درون مانده است و ما از پى او مى ‏دویم؛ و بسى فرق بود از کسى که متابع سگ بود تا کسى که سگ متابع او بود. سگ او ظاهر مى ‏توان دید و آن شما بر شما پوشیده [است‏]. این بتر از آن هزار بار».

پس گفت: «در آفرینش، پادشاه او خواهد بود. اگر سگ دارد و اگر ندارد، کار روى بدو خواهد نهاد».

نقل است که از او پرسیدند که: «صفت مرید چیست؟». گفت: «مرید در رنج است، و لکن رنج او سرور و طرب است نه عنا و تعب». و از او پرسیدند از صوفى و زاهد. گفت: «صوفى به خداوند بود و زاهد به نفس». و گفت: «حق- تعالى- هر بنده‏یى را از معرفت خویش به قدر کارى بخشیده است، و بارى از بلا بر ایشان نهاده به مقدار معرفتى که او را بخشیده است، تا معرفت او یارى‏دهنده او بود در بلا». و گفت: «آلاء، مکشوف [است‏] و معانى مستور». و گفت: «هر که فرمان خداى- تعالى- در خردى ضایع کند، خداى- تعالى- او را در بزرگى خوار کند». و گفت: «هر که خدمت کرد در همه عمر خویش یک روز جوانمردى را، برکت خدمت یک‏روزه بدو رسد؛ پس حال کسى چگونه بود که جمله عمر در خدمت ایشان صرف کند». و گفت: «هیچ انس نیست در اجتماع برادران، به سبب وحشت فراق». و گفت: «هیچ‏کس را وسیلتى نیست به خداى جز خداى؛ که به خداى جز خداى وسیلت نیست». و گفت: «هر که دنیا را ترک کند براى دنیا، آن علامت حبّ دنیا بود». رحمه اللّه علیه رحمه واسعه.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۲۹

۶۵ ذکر احمد مسروق، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن رکن روزگار، آن قطب ابرار، آن فرید دهر، آن وحید عصر، آن عاشق معشوق، شیخ وقت احمد مسروق- رحمه اللّه علیه- از کبار مشایخ خراسان بود و از طوس بود، امّا در بغداد نشستى؛ و به اتّفاق همه از جمله اولیاء خداى بود و او را با قطب مدار- [رحمه اللّه‏] علیه- صحبت بود و او خود از اقطاب بود؛ و از او پرسیدند که: «قطب کى است؟». ظاهر نکرد امّا به حکم اشارت چنان نمود که جنید است؛ و او چهل کس را از مشایخ اهل تمکین خدمت کرده بود و فایده گرفته، و در علوم ظاهر و باطن به کمال [بود] و در مجاهده و تقوى به غایت، و صحبت سرى و محاسبى یافته؛ و گفت: «پیرى نزدیک من آمد و سخن پاکیزه مى‏گفت و خاطرى نیکو داشت و گفت: هر خاطرى که شما را درآید با من بگویید». مسروق گفت: «مرا در خاطر آمد که: او جهود است. و این خاطر از من نمى‏رفت. با جریرى گفتم: او را این موافق نیامد. گفتم: البتّه با وى بخواهم گفت. پس او را گفتم: تو گفته‏اى که: هر خاطر که شما را درآید، با من بگویید.

اکنون مرا چنین در خاطر آمد که: تو جهودى. ساعتى سر در پیش انداخت. پس گفت: راست گفتى و شهادت آورد. آن‏گه گفت: [در] همه دین‏ها و مذاهب نگه کردم.

گفتم: اگر با کسى چیزى است، با این قوم است. به نزدیک شما آمدم تا بیازمایم. شما را بر حق یافتم».

و گفت: «هر که به غیر خداى- تعالى- شاد شود، شادى او به جمله اندوه بود، و هر که را در خدمت خداوند انس نباشد، انس او به جمله وحشت بود، و هر که در خواطر دل، به خداى- تعالى- مراقبه به جاى آورد، خداى- تعالى- او را در حرکات جوارح‏ معصوم دارد». و گفت: «هر که محسن شود در تقوى، آسان گردد بر وى اعراض از دنیا».

و گفت: «تقوى آن است که به گوشه چشم به لذّات دنیا بازننگرى و به دل بدان تفکّر نکنى». و گفت: «بزرگ داشتن حرمت مؤمن از بزرگداشت خداوند بود، و به حرمت بنده به محلّ حقیقت تقوى رسد». و گفت: «در باطل نگرستن معرفت از دل ببرد».

و گفت:«هر که را مؤدّب حق بود، کس بر او غالب نتواند شد». و گفت: «دنیا را به وحشت داغ کرده‏اند، تا انس مطیعان خدا به خدا بود نه به دنیا».

و گفت: «مى‏باید که خوف بیش از رجا بود. که حق- تعالى- بهشت را بیافرید و دوزخ؛ و هیچ‏کس به بهشت نتواند رسید تا به دوزخ گذر نکند». و گفت: «بیشتر چیزى که عارف از آن بترسد، خوف از فوت حق بود». و گفت: «درخت معرفت را آب فکرت دهید و درخت [غفلت‏] را آب جهل و درخت توبه را آب ندامت و درخت محبّت را آب موافقت». و گفت: «هرگه که طمع معرفت دارى و پیش از آن درجه ارادت محکم نکرده باشى، بر بساط جهل باشى؛ و هرگه ارادت طلب کنى پیش از درست کردن مقام توبه، در میدان غفلت باشى».

و گفت: «زاهد آن است که جز خداى- عزّ و جلّ- هیچ سببى بر وى پادشاه نگردد». و گفت: «تا تو از شکم مادر بیرون آمده‏اى، در خراب کردن عمر خودى».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۱۳

۶۴ ذکر ابو حمزه خراسانى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن شریف اقران، آن لطیف اخوان. آن متمکّن طریقت، آن متوکّل حقیقت، آن کعبه مسلمانى، ابو حمزه خراسانى- رحمه اللّه علیه- از اجلّه مشایخ بود و از اکابر طریقت؛ و رفیع القدر و عالى‏همّت بود، و در فراست همتا نداشت و در توکّل و تجرید به نهایت رسیده؛ و ریاضت و کرامات او بسیار است و مناقب او بى‏شمار. خلوات شایسته داشت؛ و ابو تراب و جنید را یافته بود.

نقل است که یک‏بار به توکّل در بادیه نذر کرد که: از هیچ‏کس هیچ نخواهد و التفات نکند، و بدین نذر به سر برد بى‏دلو و رسن. [متوکّل‏وار مجرّد برفت. پاره‏یى‏] سیم در جیب داشت که خواهرش بدو داده بود. ناگاه توکّل داد خود طلبید. گفت: «شرم ندارى؟ آن که آسمان را بى‏ستون نگه مى‏دارد، معده تو را بى‏سیم سیر نتواند داشت؟».

پس آن سیم بینداخت و مى‏رفت. ناگاه در چاهى افتاد. ساعتى برآمد. نفس فریاد برآورد. ابو حمزه خاموش بنشست. یکى مى‏گذشت. آنجا سر چاه دید. خاشاکى چند به هم آورد تا سر چاه بگیرد. نفس ابو حمزه زارى کرد و گفت: «حق-تعالى- مى‏ فرماید:وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَهِ».

ابو حمزه گفت: «توکّل از آن قوى‏تر است که به عجز و سالوس نفس باطل شود».

تن زد تا آن‏کس سر چاه استوار کرد؛ و گفت: «آن‏کس که بر بالا نگه مى‏دارد، اینجا هم نگه دارد». روى به قبله توکّل آورد و سر فروبرد؛ و اضطرار به کمال رسید و توکّل بر قراربود. ناگاه شیرى بیامد و سر چاه باز کرد و دست در لب چاه زد و هر دو پاى فروگذاشت.

ابو حمزه گفت: «من همراهى گزند نکنم». الهامش دادند که: «خلاف عادت است.دست در این زن». دست در پاى او زد و برآمد. شیرى دید که هرگز صعب‏تر از آن ندیده بود. آوازى شنید که: «یا با حمزه کیف هذا؟ نجّیناک من التّلف بالتّلف- چون توکل بر ما کردى، ما تو را به دست کسى که هلاکت جان بدو بود نجات دادیم- پس شیر روى در زمین مالید و برفت.

نقل است که روزى جنید مى‏رفت. ابلیس را دید برهنه که بر گردن مردم مى‏جست. گفت: «اى ملعون! شرم ندارى از این مردمان؟». گفت: «کدام مردمان؟ اینها مردمان‏اند؟ مردمان آنهااند که در شونیزیّه‏اند، که جگرم را سوختند». جنید گفت:

«برخاستم و به مسجد رفتم. ابو حمزه را دیدم سر فروبرده. سر برآورد و گفت: دروغ گفت آن ملعون. که اولیاء خدا از آن عزیزترند که ابلیس را بر ایشان اطلاع باشد».

نقل است که او محرم بودى در میان گلیمى. در سالى یک‏بار بیرون آمدى از احرام.

پرسیدند از انس. گفت: «انس دلتنگى پدید آرد از زیستن با خلق». و گفت:«غربت آن است که آن را از اقربا و پیوستگان خویش وحشت بود و از ایشان بیگانه باشد». و گفت: «هر که را وحشت بود از نفس خویش، انس گرفته است دل او در موافقت خداوند خویش، تعالى». و گفت: «هر که دوستى مرگ در دل او جاى گیرد، هر چه باقى است بر وى دوست کنند و هر چه فانى است بر وى دشمن گردانند».

و گفت:توکّل آن است که بامداد برخیزد، از شب یادش نیاید و چون شب درآید، از بامداد یادش‏ نیاید». و از وى وصیّتى خواستند. گفت: «توشه بسیار بساز این ره را که در پیش دارى». و وفاتش در نشابور بود و در جوار ابو حفص حدّاد دفن کردند.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۵

۶۳ ذکر ابو الخیر اقطع، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن پیشرو صف رجال، آن بدرقه راه کمال، آن پیک بادیه بلا، آن مرد مرتبه رضا، آن طلیعه فقر را مطلع، شیخ به حق ابو الخیر اقطع- رحمه اللّه علیه- از کبار مشایخ و اشراف اقران، و محمود همه [بود]؛ و او را آیات و کرامات و ریاضات بسیار است که ذکر آن کردن طولى دارد؛ و صاحب فراستى عظیم بود؛ و از مغرب بود و با ابن جلّا صحبت داشته. و سباع و هوامّ با وى انس گرفته بودند و با شیر و اژدها هم‏قرین بودى و حیوانات پیش او بسى آمدندى.

و گفت: «در کوه لبنان بودم. سلطان در آمد. هر که را مى‏دید، دینارى بر دست او مى‏نهاد. یکى به من داد. پشت دست آنجا داشتم و در کنار رفیقى انداختم. پس به شهر آمدم. چنان اتّفاق افتاد که بى‏وضو کراسه‏یى برگرفته آمد. یک روز در میان بازار همى‏رفتم با اصحاب، چون شوریده‏یى. جماعتى دزدى کرده بودند. در میان بازار بگریختند و همه خلق به هم [بر] آمدند. در صوفیان آویختند. من گفتم: مهتر ایشان منم.ایشان را خلاص دهید که رهزن منم». با مریدان گفت: «هیچ مگویید». آخر او را ببردند و دستش ببریدند. گفتند: «تو چه کسى؟». گفت: «من فلانم». امیر گفت: «زهى آتش که در جان ما زدى». گفت: «باکى نیست، که دستم خیانت کرده است. مستحقّ قطع است».

گفت: «چه کرده است؟». گفت: «چیزى به دستم رسیده است که دستم از آن پاک‏تر بود و آن سیم لشکرى بود؛ و دست به چیزى رسیده است که از دست من پاک‏تر بود و آن مصحف است که بى‏وضو برداشته شد». چون به خانه بازآمد دست بریده، عیال فریاد درگرفت. شیخ گفت: «چه جاى تعزیت؟ که جاى تهنیت است؛ که اگر چنان بودى که دست نبریدندى، دل ما ببریدندى، و داغ بیگانگى بر دل ما نهادندى به دست ما چه بودى؟».

و جمعى چنین نقل کردند که: در دست او آکله افتاد. طبیبان گفتند: «دستش بباید برید». او بدان رضا نداد. مریدان گفتند: «صبر کنید تا در نماز شود؛ که در نماز او را از این الم خبر نبود». و چنان کردند. چون نماز تمام کرد، دست را بریده یافت.

و گفت: یکى در بادیه مى ‏رفت، بى‏زاد و بى‏آب و بى‏آلت سفر. با خود اندیشه کردم که: «او را به جان هیچ کار نیست؟». روى باز کرد و گفت: «الغیبه حرام». از هوش بشدم. چون به هوش بازآمدم، با خود توبه کردم. روى بازپس کرد و گفت: «وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ [وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئاتِ‏]».

و گفت: «دل را صافى نتوان کرد الّا به تصحیح نیّت با خداى- تعالى- و تن را صافى نتوان کرد الّا به خدمت اولیا». و گفت: «دل‏ها را در اصل، آفرینش متفاوت است؛ دلى است که جاى ایمان است و علامت آن شفقت است بر جمله مسلمانان و جهد کردن در کارهاى ایشان و یارى دادن ایشان را در آنچه صلاح ایشان در آن بود؛ و دلى است که جایگاه نفاق است و علامت آن حقد و غلّ و غشّ و حسد است». و گفت:

«دعوى رعونتى است که کوه حمل آن نتواند کرد». و گفت: «هیچ کسى به حالى شریف نرسد مگر به موافقت و فرایض و آداب به جاى آوردن و صحبت نیکان و مفارقت بیگانگان».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۵۰

۶۲ ذکر خیر نسّاج، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن مفتى هدایت، آن مهدى ولایت، آن حارس علم و شرع، آن عارف اصل و فرع، آن معطى محتاج، شیخ وقت خیر نسّاج- رحمه اللّه علیه- استاد بسیار مشایخ بود در بغداد، و پیر وقت خویش؛ و در وعظ و معاملت بیانى شافى داشت و عبارتى مهذّب، و خلقى و حلمى به غایت، و ورع و مجاهده‏یى تمام، و نفسى مؤثّر.

شبلى و ابراهیم خوّاص در مجلس او توبه کردند. شبلى را پیش جنید فرستاد حفظ حرمت جنید را. و او مرید سرى سقطى بود و جنید او را عظیم محترم داشتى. و ابو حمزه بغدادى در شأن او مبالغتى تمام کردى.

و سبب آن که او را خیر نسّاج گفتند، آن بود که از مولودگاه خود سامرّه رفت به عزم حج. گذرش به کوفه افتاد. چون به دروازه کوفه رسید- مرقّعى پاره پاره پوشیده و او خود سیاه رنگ بود چنان که هر که او را دیدى، گفتى: این مرد ابلهى مى‏ نماید- یکى او را بدید. گفت: «روزى چند او را در کار کشم». پیش او رفت و گفت: «تو بنده ‏اى؟».

گفت: «آرى». گفت: «از خداوند گریخته ‏اى؟».

گفت: «آرى». گفت: «تو را نگه دارم تا به خداوند سپارم». گفت: «من خود این مى‏ طلبم». پس او را به خانه برد و گفت: «نام تو خیر است». او از حسن عقیدت که داشت- که المؤمن لا یکذّب- او را خلاف نکرد و بااو برفت و او را خدمت کرد. پس آن مرد خیر را نسّاجى درآموخت، و سالها کار او مى‏کرد. هرگه که گفتى: «اى خیر!»، او گفتى: «لبّیک». تا آن‏گه که آن مرد پشیمان شد، که صدق و ادب و فراست او مى‏دید و عبادت بسیار از او مشاهده مى‏کرد، و گفت: «من غلط کرده بودم. تو بنده من نیستى. هرجا که خواهى مى‏رو». پس او برفت و به مکّه شد تا بدان درجه رسید که شیخ جنید گفت: «الخیر خیرنا»؛ و او دوست داشتى که او را «خیر» خواندندى. گفتى: «روا نباشد که برادرى مسلمان مرا نام نهاده باشد و من آن را بگردانم».

نقل است که گه‏گاهى بافندگى کردى و گاهى به لب دجله رفتى. ماهیان به وى تقرّب جستندى و چیزها آوردندى. تا روزى کرباس زنى مى‏بافت. پیرزن گفت: «اگر من درم بیاورم و تو را نبینم، که را دهم؟». گفت: «در دجله انداز». تا بعد از آن پیرزن درم آورد و او حاضر نبود. در دجله انداخت. چون خیر به لب دجله رفت، ماهیان [آن‏] درم پیش او آوردند. مشایخ چون این حال بشنیدند از وى، نپسندیدند. گفتند: «او را به بازیچه‏یى مشغول کرده‏اند. این نشان حجاب باشد» و تواند بود که غیر او را حجاب باشد امّا او را نه، چنان که سلیمان را علیه السّلام نبود.

و گفت: در خانه بودم. در خاطرم آمد که: جنید بر در است. آن خاطر را نفى کردم.تا سه بار این بر خاطر بگذشت. بعد از آن بیرون آمدم. جنید را دیدم بر در. گفت: «چرا بر خاطر اوّل بیرون نیامدى؟».

و گفت: در مسجدى شدم. درویشى را دیدم. در من آویخت و گفت: «اى شیخ! بر من ببخشاى که محنتى بزرگ در پیش آمده است». گفتم: «چیست؟». گفت: «بلا از من بازستده‏اند، و عافیت به من پیوسته است». گفت: «حالش نگه کردم. یک دینارش فتوح شده بود». و گفت: «خوف تازیانه خداى است تا بندگانى را که در بى‏ادبى خوى کرده باشند،بدان راست کنند». و گفت: «نشان عمل به غایت رسیده آن است که در آن عمل جز عجز و تقصیر نبیند».

نقل است که صد و بیست سال عمر یافت. چون نزدیک وفاتش بود، نماز شام عزرائیل سایه انداخت. سر از بالین برداشت و گفت: «عافاک اللّه! توقف کن، که تو بنده مأمورى و من بنده مأمور. تو را گفته‏ اند که: جان او بردار! و مرا گفته‏ اند که: چون وقت نماز درآید، نماز بگزار! آنچه تو را فرموده‏ اند فوت نمى‏ شود. امّا از آن من فوت مى‏ شود». پس طهارت کرد و نماز گزارد. بعد از آن وفات کرد. همان شب او را به خواب دیدند. گفتند: «خداى- تعالى- با تو چه کرد؟». گفت: «از این مپرسید. و لیکن از دنیاى نجس بازرستم».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطارنیشابوری

بازدیدها: ۱۴

۶۱ ذکر على سهل اصفهانى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن خواجه درویش، آن حاضر بى‏خویش، آن داننده غیوب، آن بیننده عیوب، آن گنجینه دقایق و معانى، شیخ على سهل اصفهانى- رحمه اللّه علیه- بس بزرگ بود و معتبر؛ و از کبار مشایخ بود و جنید را به وى مکاتبات لطیف است؛ و صاحب ابو تراب بود، و سخن او در حقایق عظیم بلند بود؛ و معاملات و ریاضات او کامل است؛ و بیانى شافى داشت در طریقت؛ و عمرو بن عثمان مکّى به زیارت او آمد به اصفهان؛ و سى هزار درم وام داشت. علىّ بن سهل همه بگزارد.

و سخن اوست که گفت: «شتافتن به طاعات از علامات توفیق بود و از مخالفات بازداشتن از علامات رعایت بود و مراعات اسرار از علامات بیدارى [بود] و به دعوى بیرون آمدن از رعنایى بشریّت بود؛ و هر که در بدایت ارادت درست نکرده باشد، در نهایت عافیت و سلامت نیابد».

گفتند: «در معنى یافت سخنى بگو». گفت: «هر که پندارد که نزدیک‏تر است، او به حقیقت دورتر است. چون آفتاب که بر روزن مى‏افتد، کودکان خواهند که تا آن ذرّه‏ها بگیرند. دست در کنند. پندارند که در قبضه ایشان آمد. چون دست باز کنند، هیچ نبینند».

و گفت: «حضور به حق فاضل‏تر از یقین به حق. از آن که حضور در دل بود و غفلت بر آن روا نباشد؛ و یقین خاطرى بود که گاه بیاید و گاه برود؛ و حاضران در پیشگاه باشند و موقنان بر درگاه». و گفت: «غافلان بر حکم خداى- تعالى- زندگانى مى‏کنند و ذاکران‏ در رحمت خداى، و عارفان در قرب خداى». و گفت: «حرام است کسى را که مى‏خواند و مى‏داند، و با چیزى دیگر آرام مى‏گیرد». و گفت: «بر شما باد که پرهیز کنید از غرور به حسن اعمال، با فساد باطن اسرار»- یعنى ابلیس چنین بود-

و گفت: «توانگرى التماس کردم. در علم یافتم؛ و فخر التماس کردم، در فقر یافتم؛ و عافیت التماس کردم، در زهد یافتم؛ و قلّت حساب التماس کردم، در خاموشى یافتم؛ و راحت التماس کردم، در ناامیدى یافتم».

و گفت:«از وقت آدم باز- علیه السّلام تا قیام ساعت، آدمیان از دل مى‏گفتند و مى‏گویند. و من کسى مى‏خواهم که مرا وصیت کند که: دل چیست؟ یا چگونه است؟ و نمى‏یابم». پرسیدند از حقیقت توحید. گفت:«نزدیک است از آنجا که گمانهاست. امّا دور است در حقایق».

نقل است که او گفت: «شما پندارید که مرگ من چون مرگ شما خواهد بود که:بیمار شوید و مردمان به عیادت آیند؟ مرا بخوانند، اجابت کنم». روزى مى ‏رفت، گفت:«لبّیک» و سر بنهاد. شیخ ابو الحسن [مزیّن‏] گفت: در آن حال او را گفتم: «بگو:لا اله الّا اللّه». تبسّمى کرد و گفت: «مرا مى‏گویى که: کلمه بگو. به عزّت او که میان من و او نیست الّا حجاب عزّت» و جان بداد. ابو الحسن مزیّن بعد از آن محاسن خود بگرفتى و گفتى: «چون من حجّامى اولیاء خداى را شهادت تلقین کند؟ وا خجلتاه!» و بگریستى.

رحمه اللّه، تعالى.

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۳۰

۶۰ ذکر عبد اللّه منازل، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن هدف تیر ملامت، آن صدف درّ کرامت، آن مجرّد رجال. آن مشرّف کمال، آن خزانه فضایل، عبد اللّه منازل- رحمه اللّه علیه- یگانه روزگار و شیخ ملامتیان بود؛ و متورّع و متوکّل و معرض هم از دنیا و هم از خلق؛ و مرید حمدون قصّار بود و عالم به علوم ظاهر و باطن؛ و بسیار حدیث نوشته بود و سماع کرده؛ و در وقت او مجرّدتر و پاکیزه‏تر از او کسى نبوده است چنان که:

نقل است که ابو على ثقفى سخن مى‏گفت. در میان سخن، عبد اللّه او را گفت:«مرگ را ساخته باش که از او چاره نیست». ابو على گفت: «تو ساخته باش». عبد اللّه دست در بالین کرد و سر بر او نهاد و گفت «من مردم» و در حال بمرد. بوعلى [را سخن‏] منقطع شد. زیرا که او را علایق بود و عبد اللّه مفرّد [و مجرّد].

و سخن اوست که گفت:«ابو على ثقفى وقتى که سخن گفتى، نه از براى خلق گفتى؛ و از این جهت بود که وقتى سخن او بدو رسید و در این معنى گفت: آفت ماست که از سخن خود انتفاع نمى‏توانیم گرفت، چگونه دیگرى از سخن تو انتفاع گیرد؟». و گفت: «هر چه عبارت کنى به زبان خویش، باید که از حال خود عبارت کرده باشى و نباشى حکایت‏کننده از غیرى».

نقل است که روزى‏ مسئله‏ یى از وى پرسیدند. جواب داد. گفتند: «بازگوى» گفت: «من هنوز در پشیمانى آنم که اوّل چرا گفتم؟». و گفت: «هیچ‏کس فریضه‏یى ضایع نکند از فریضه‏ها الّا که مبتلا گردد به ضایع کردن سنّت‏ها، و هر که به ترک سنّتى مبتلا گردد، زود باشد که در بدعت افتد». و گفت: «فاضل‏ترین اوقات تو آن است که از خواطر و وسواس نفس رسته باشى، و مردمان از ظنّ بد تو رسته باشند». و گفت: «هر که نفس او ملازمت چیزى کند که بدان احتیاج ندارد، ضایع کند از احوال خویش، هم چندان، که از آن گزیر نیست و لا بدّ بدان محتاج است» و گفت: «آدمى عاشق است بر شقاوت خویش»- یعنى همه آن خواهد که سبب بدبختى او بود- و یک روز اصحاب خود را گفت: «شما عاشق شده‏اید بر خویش و بر کسى نیز که بر شما عاشق شده است». و گفت: «عجب از کسى دارم که در حیا سخن گوید و از خداى- تعالى- شرم ندارد».یعنى چون خداى- عزّ و جلّ- را متکلّم مى‏ بیند، چگونه شرم ندارد که در کلام آید؟

و گفت: «هر که را محبّت دادند و فقر، اگر او را خشیت ندهند، او فریفته است». و گفت: «خدمت ادب است نه مداومت بر خدمت؛ که ادب در خدمت عزیزتر است از خدمت». و گفت: «ما به ادب محتاج‏تریم از آن که به بسیارى علم». و گفت: «هر که قدر خویش در چشم خلق بزرگ داند، بر او واجب [است که‏]: چنان کند که نفس او در چشم او خوار گردد. ندیدى که ابراهیم خلیل را- علیه السّلام- خلیل خواند و او گفت:

و اجنبنى و بنىّ أن نعبد الاصنام» و گفت: «احکام غیب در دنیا بر کسى ظاهر نگردد و لیکن فضیحت دعوى ظاهر گردد». و گفت: «هرگز دعوى و تسلیم در یک حال جمع نشود». و گفت: «هر که محجوب گردد به چیزى از علوم، هرگز او عیب خود نبیند». و گفت: «هر فقر که از ضرورت نبود، آن فقر را هیچ فضیلت نبود». و گفت: «حقیقت فقر انقطاع است از دنیا و آخرت، و مستغنى شدن به خداوند دنیا و آخرت». و گفت: «آدمى چگونه از پس و پیش نگه‏ تواند کرد و او غایب است در حال از مقام و وقت خود». و گفت: «تو ظاهرا دعوى عبودیّت مى‏کنى، امّا باطنا سر به اوصاف ربوبیّت برآورده‏اى». و گفت: «عبودیّت اضطرارى است نه اختیارى». و گفت: «هر که طعم عبودیّت چشید، او را عیش نیست».

و گفت: «عبودیّت رجوع کردن است در جمله چیزها به خداى- تعالى به حدّ اضطرار». و گفت: «بنده بنده او بود تا خود را خادمى نمى‏داند. چون خود را خادمى جست، از حدّ بندگى افتاد و ادب از دست داد». و گفت: «هیچ‏چیز نیست درکسى که خوارى بندگى و خوارى سؤال و خوارى ردّ نچشیده است».

و گفت: «حق- تعالى- یاد کرده است انواع عبادت را که: الصَّابِرِینَ وَ الصَّادِقِینَ وَ الْقانِتِینَ وَ الْمُنْفِقِینَ وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحارِ. ختم جمله مقامات بر استغفار کرده است، تا بنده بینا گردد بر تقصیر خویش بر همه افعال و احوال، پس از همه استغفار کند». و گفت: «هر که سایه از نفس خود برگیرد، عیش خلایق در سایه او بود».

و گفت:«تفویض با کسب بهتر باشد از خلوت بى‏کسب». و گفت: «هر که در این حدیث آید از سر ضعف، قوى گردد و فضیحت نشود؛ و هر که از سر قوّت درآید، ضعیف گردد و فضیحت شود». و گفت: «اگر درست شود بنده را یک نفس از همه عمر بى‏ریا و شرک، برکات آن نفس تا آخر عمر با او بماند». و گفت: «عارف آن است که [از] هیچ‏چیزش عجب نیاید».

نقل است که یکى او را دعا کرد که: «آنچه امید دارى، خداى بدهد»، گفت:«امید بعد از معرفت بود، و کو معرفت؟».

و وفات او به نشابور بود، و خاک او در مشهد انبار است. احمد اسود گفت: به خواب دیدم که هاتفى مرا گفت: «عبد اللّه را بگوى که: ساخته باش که تا یک سال دیگر وفات خواهى کرد». بامداد با وى بگفتم. گفت: «این وعده‏اى مدید است و مدّتى بعید. تا سالى که انتظار تواند کرد؟».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۵۰

۵۹ ذکر ابو بکر ورّاق، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

آن خزانه علم و حکمت، آن یگانه حلم و عصمت، آن شرف عبّاد، آن کنف زهّاد، آن مجرّد آفاق، شیخ وقت ابو بکر ورّاق- رحمه اللّه علیه- از اکابر زهّاد و عبّاد بود و در ورع و تقوى تمام؛ و در تجرید و تفرید کمالى داشت و در معاملات و ادب بى‏نظیر [بود] چنان که مشایخ او را «مؤدب اولیاء» خوانده‏اند؛ و کشته نفس و مبارک نفس بود؛ و با محمّد حکیم صحبت داشته بود و از یاران خضرویه بود و در بلخ مى‏بود؛ و او را در ریاضات و آداب تصنیف است؛ و مریدان را از سفر منع کرد [ى‏] و گفتى: «کلید همه برکتى صبر است در موضع ارادت، تا آن‏گه که ارادت تو را درست گردد. چون ارادت درست شد، اوّل برکتها بر تو گشاده گشت».

نقل است که عمرى در آرزوى خضر بود و هر روز به گورستان رفتى و بازآمدى و در رفتن و بازآمدن یک جزوى قرآن خواندى. یک روز چون از دروازه بیرون شد، پیرى نورانى پیش آمد و سلام کرد. جواب داد. گفت: «صحبت خواهى؟». گفت:«خواهم». پیر با او روان شد تا گورستان و در راه سخن با او مى‏گفت و همچنان سخن- گوى مى‏آمد تا به دروازه رسید. چون بازخواست گردید، گفت: «عمرى مى‏خواستى تا مرا بینى. من خضرم. امروز که با من صحبت داشتى؛ از خواندن یک جزو قرآن محروم ماندى. جایى که صحبت خضر چنین است. صحبت دیگران چون خواهد بود؟ تا بدانى که عزلت و تجرید و تنهایى بر همه کارها شرف دارد».

نقل است که فرزندى به دبیرستان فرستاد. یک روز او را دید لرزان و رویش زردشده. گفت: «تو را چه بوده است؟». گفت: «استاد آیتى به من آموخته است که حق- تعالى- مى‏فرماید: یَوْماً یَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِیباً- یعنى آن روز که کودکان را پیر گرداند- از بیم این آیت چنان شدم». پس کودک بیمار شد و هم در آن وفات کرد. پدرش خاک بر سر کرد و مى‏گریست و مى‏گفت: «اى ابو بکر! فرزند تو چنین شد که به یک آیت که بشنید، جان بداد، و تو چندین سال خواندى و ختم کردى و در تو اثر نمى‏ کند!».

نقل است که یکى به زیارت او آمد. چون بازمى‏گشت، از وى وصیّتى خواست، گفت: «خیر دنیا و آخرت دراندکى مال یافتم و شرّ هر دو جهان در بسیارى آن و آمیختن با مردمان».

و گفت: «در راه مکّه زنى دیدم. مرا گفت: اى جوان! تو کیستى؟ گفتم: مردى غریبم. گفت: شکایت مى‏ کنى از وحشت غربت یا انس گرفته‏اى به خداوند خویش؟».

گفت: «چون این بشنیدم چندان قوّتم نماند که گامى از پى او برگیرم. بازگشتم تا او برفت». و گفت: «درى بر من گشادند و گفتند: بخواه. گفتم خداوندا! آن قوم که انبیا بودند و سرور آفریدگان و پیش روان سپاه‏اند، معلوم است که هر بلا و اندوه که بود بر سر ایشان فرودآمد، و تو آن خداوندى که یک‏ذرّه [جز خیر] از تو به کسى نرسد. چه خواهم؟ مرا هم در این مقام بیچارگى خودم رها کن که طاقت بلا نمى‏ دارم».

و گفت: «مردمان سه گروه‏اند: یکى امرا، و دوّم علما، و سیّوم فقرا. چون امرا تباه شوند، معاش و اکتساب خلق تباه شود؛ [و چون علما تباه شوند، دین خلق روى به نقصان نهد؛ و چون فقرا تباه شوند، زهد و همّت در میان خلق تباه شود. تباهى امرا جور و ظلم بود، و تباهى علما میل دنیا بود و متابعت هوا، و تباهى فقرا ترک طاعت و مخالفت رضا». و گفت: «اصل غلبه نفس مقارنه شهوات است. چون‏] هوا غالب شود، دل تاریک گردد و چون دل تاریک شود، خلق را دشمن گیرد و چون خلق را دشمن گرفت، خلق نیز او را دشمن گیرند و او با خلق جفا آغاز کند و جور پیش گیرد».

و گفت: «ازروزگار آدم تا اکنون هیچ فتنه ظاهر نشد مگر سبب آمیختن با خلق؛ و از آن وقت تا امروز کس سلامت نیافت مگر آن که از اختلاط کرانه کرد».و یکى از وى وصیّتى خواست. گفت «سنگى برگیر و هر دو پاى خود بشکن؛ و کاردى بردار و زبان خود ببر». گفت: «که طاقت این دارد؟». گفت: «آن که زبان سرّ او در نطق آید و گوش همّت او از خداى شنود، باید که زبان ظاهر او گنگ شود و گوش صورت او کر بود؛ و این به زبان بریدن و پاى شکستن دست دهد». و گفت: «حکما از پس انبیااند و بعد از نبوّت هیچ نیست مگر حکمتى که احکام امور شرع است، و اوّل‏ نشان حکمت خاموشى است و سخن گفتن به قدر حاجت». و گفت: «خاموشى عارف نافع‏تر بود و کلام او خوش‏تر». و گفت: «خداى- تعالى- از بنده هشت چیز مى‏ خواهد؟

[از دل دو چیز: تعظیم فرمان و شفقت بر خلق خداى؛ و از زبان دو چیز:] اقرار کردن به توحید و رفق کردن با خلق؛ و از اندام دو چیز مى‏ خواهد: طاعت داشتن خداى- تعالى- و یارى دادن مؤمنان؛ و از خلق دو چیز مى‏خواهد: صبر کردن در حکم خداى و حلم با [خلق‏] خدا».

و گفت: «هر که بر نفس خود عاشق شد، کبر و حسد و خوارى و مذلّت بر وى عاشق شد». و گفت: «اگر طمع را گویند که: پدرت کى است؟ گوید: در مقدور شکّ آوردن! و اگر گویند: غایت تو چیست؟ گوید: حرمان». و گفت: « [یکى از بزرگان گفت‏]: شیطان گوید که: من بدین ابلهى نیم که اوّل بار مؤمنى را به کافرى دعوت کنم، که اوّل بار او را به شهوات حلال حریص کنم. چون بر آن حریص شد، هوا بر وى چیره گردد و قوّت گیرد. آن‏گه به معاصى وسوسه کنم تا مرا آسان‏تر بود. آنگه به کافرى وسوسه کنم».

و گفت: «پنج چیز است که همیشه با تواند. اگر صحبت این پنج چیز بدانى، نجات یافتى و اگر ندانى هلاک شوى: اوّل خداى، تعالى؛ پس نفس؛ پس شیطان؛ پس دنیا؛ پس خلق. پس با خداى موافقت [باید] کردن و به هر چه کند پسندگار باشى، با نفس به مخالفت، و با شیطان به عداوت، و با دنیا به حذر، و با خلق به شفقت. اگر چنین‏ کنى، رستى». و گفت: «تا از مخلوق نبرى و از ایشان وحشت نگیرى، به انس حق طمع مدار؛ و تا دل در اشغال گردان دارى، طمع فکرت و عبرت مدار؛ و تا سینه از طلب ریاست و مهترى پاک نکنى، طمع الهام و حکمت مدار». و گفت: «صحبت با عقلا به اقتدا کن و با زهّاد به حسن مدارا و با جهّال به صبر جمیل». و گفت: «اصل آدمیزاد از آب است و خاک. کس بود که آب بر او غالب‏تر بود، او را به لطف ریاضت باید داد که اگر به عنف کند متغیر گردد و به مقصود نرسد؛ و کس بود که خاک بر او غالب‏تر بود لابدّ، او را به لگد باید کوفت و به سختى باید سرشت تا کارى را بشاید». گفت: «حق- تعالى- خواست که آب را بیافریند، از هر الوان رنگ او کرد و از هر طعوم طعم او گردانید. چون همه الوان را بیامیخت تا لون آب گشت، از این معنى کسى لون آب ندانست و چون همه طعم را بیامیخت، [کسى‏] طعم آب نشناخت، تا از خوردن او لذّت و حیات یابند امّا از کیفیّت لذّت او خبر نه. وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍ‏ دلیل این است».

و گفت: «فرح درویشى در دنیا و آخرت است، که در دنیا سلطان را از وى خراج نیست و در آخرت جبّار عالم را با او شمار نه». و گفت: «بامداد برخیزم، خلقان را بینم. دانم که: کى است که حلال خورده است و کى است که حرام؟». گفتند: «چگونه؟».

گفت: «هر که بامداد برخیزد و زبان را به لغو و غیبت و فحش مشغول کند، بدانم که حرام خورده است و هر که بامداد برخیزد و زبان به ذکر خداى- تعالى- و تهلیل و استغفار مشغول دارد، بدانم که حلال خورده است». و گفت: «صدق نگه دار در آنچه میان تو و خداى است، و صبر نگه دار در آنچه میان تو و نفس است». و گفت: «یقین نورى است که بنده بدو منوّر گردد در احوال خویش. پس آن نور برساند او را به درجه متّقیان».

و پرسیدند از زهد. گفت: «زهد سه حرف است: زا و ها و دال. زا ترک زینت است؛ و ها ترک هواء؛ و دال ترک دنیا». و گفت: «یقین فروآرنده است دل را، و کمال این است» و گفت: «یقین بر سه وجه است: یقین به خبر و یقین دلالت و یقین مشاهده». و گفت: «هر که را درست شود معرفت به خداى، هیبت و خشیت بر او ظاهر گردد». وگفت: «شکر نعمت مشاهده منّت است و نگه داشت حرمت».

و گفت: «توکّل فراگرفتن وقت است صافى از کدورت انتظار. چنان که نه تأسّف خورد بدانچه گذشت و نه چشم دارد بدانچه خواهد آمد»- یعنى تا نقد وقت فوت نشود و گفت: «هر که کارها از جهت آسمان بیند، صبر کند و هر که از جهت زمین بیند متحیّر گردد». و گفت: «احتراز کنید از اخلاق بد، هم چنان که از حرام».

نقل است که چون او را وفات رسید، به خوابش دیدند زرد روى و غمگین؛ و زار مى‏گریست. گفتند: «خیر است». گفت: «چگونه خیر باشد؟ که در این گورستان که منم، از ده جنازه یکى بر مسلمانى نمرده است». دیگرى به خواب دید او را. گفت: «خداى- عزّ و جلّ- با تو چه کرد؟». گفت: «در حضرت خود بداشت و نامه‏یى به دست من داد؛ و مى‏خواندم تا به گناهى رسیدم. جمله نامه [چنان‏] سیاه شد که بیش نتوانستم خواند.

متحیّر شدم. ندا آمد که: این گنه را در دنیا بر تو پوشیده ‏ایم. از کرم ما نسزد که در این جهان پرده تو دریم. عفوت کردیم».

 تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۵۳

۵۸ ذکر محمّد بن علىّ التّرمذى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن سلیم سنّت، آن عظیم ملّت، آن مجتهد اولیا، آن منفرد اصفیا، آن محترم حرم ایزدى، شیخ وقت محمّد بن علىّ الترمذى- رحمه اللّه علیه- از محتشمان شیوخ بود و از محترمان اهل ولایت و به همه زبانها ستوده، و آیتى بود در شرح معانى؛ و در احادیث و روایات و اخبار ثقت بود و در بیان معارف و حقایق اعجوبه بود. قبولى به کمال و حلمى شگرف و شفقتى وافر و خلقى عظیم؛ و او را ریاضات و کرامات بسیار است، و در فنون علم کامل و در شریعت مجتهد. و ترمذیان جماعتى به وى اقتدا کنند و مذهب او بر علم بوده است که [او] عالم ربّانى بود؛ و او مقلّد کس نبود که صاحب کشف و اسرار بود و حکمتى به غایت داشت چنان که او را «حکیم الاولیاء» خواندندى؛ و صحبت ابو تراب و خضرویه و ابن جلّا یافته بود، و با یحیى بن معاذ سخن گفته بود. چنان که گفت:«یک روز سخن مى‏گفتم [در] مناظره‏یى. امیر، یحیى شد در آن سخن».

و او را تصانیف بسیار است مشهور و مذکور؛ و در وقت او در ترمذ کسى نبود که سخن او فهم کردى؛ و از اهل شهر مهجور بودى؛ و در ابتدا با دو طالب علم راست شد که به طلب علم روند. چون عزم درست شد، مادرش غمگین گشت و گفت: اى جان مادر! من ضعیفم‏ و بى ‏کس، و تو متولّى کار من. مرا به که مى‏گذارى؟ و من تنها و عاجز». از این سخن دردى به دل او فروآمد. ترک سفر کرد و آن دو رفیق او به طلب علم شدند.

چون چند گاه برآمد، روزى در گورستان نشسته بود و زار مى‏گریست که: «من اینجا مهمل و جاهل ماندم و یاران من بازآیند در علم به کمال رسیده». ناگاه پیرى نورانى بیامد و گفت: «اى پسر! چرا گریانى؟». او حال بازگفت. پیر گفت: «خواهى که تو را هر روز سبقى گویم تا به زودى از ایشان درگذرى؟». گفتم: «خواهم. پس هر روز سبقى مى‏گفت تا سه سال برآمد. بعد از آن مرا معلوم شد که: او خضر بود- علیه السّلام- و این دولت به رضاء والده یافتم».

ابو بکر ورّاق گفت: هر یکشنبه خضر- علیه السّلام- به نزدیک او آمدى و واقعه‏ها از یکدیگر پرسیدندى». و هم او نقل کند که: روزى محمّد بن على الحکیم مرا گفت: «امروز تو را جایى برم». گفتم: «شیخ داند». با وى برفتم. دیرى برنیامد که بیابانى چند دیدم سخت صعب، و تختى زرّین در میان بیابان نهاده در زیر درختى سبز، و چشمه آب؛ و یکى بر آن تخت لباسى زیبا پوشیده. چون شیخ نزد او شد، برخاست و شیخ را بر تخت نشاند. چون ساعتى برآمد، از هر طرف گروهى مى‏آمدند تا چهل تن جمع شدند و اشارتى کردند، از آسمان طعامى ظاهر شد و بخوردند. و شیخ سؤال مى‏کرد از آن مرد و او جواب مى‏گفت، که من یک کلمه از آن فهم نکردم. چون ساعتى برآمد، دستورى خواست و بازگشت و مرا گفت: «رو، که سعیدى گشتى». پس چون زمانى برآمد به ترمذ بازآمدیم. گفتم: «اى شیخ! آن چه جاى بود و آن مردکى بود؟».

گفت: «تیه بنى اسرائیل بود و آن مرد قطب المدار بود». گفتم: «در یک ساعت چگونه رفتیم و بازآمدیم؟» گفت: «یا ابا بکر! چون برنده او بود، تو را با رسیدن کار است نه با چگونگى رسیدن».

نقل است که گفت: «هر چند با نفس کوشیدم تا او را بر طاعت دارم، با وى برنیامدم. از خود نومید شدم. گفتم: مگر حق- تعالى- این نفس را از براى دنیا و دوزخ آفریده است! دوزخیى را چه پرورم؟. به کنار جیحون شدم و یکى را گفتم تا دست و پاى من ببست و برفت. پس به پهلو غلطیدم و خود را در آب انداختم تا مگر غرقه شوم.آب بزد و دست من بگشاد و موجى بیامد و مرا به کنار انداخت. از خود نومید شدم.

گفتم: سبحان اللّه! نفسى آفریند که نه بهشت را شاید و نه دوزخ را. در آن ساعت که از خود ناامید شدم، به برکت آن، سرّ بر من گشاده گشت. بدیدم آنچه مرا بایست. و همان ساعت از خود غایب شدم. تا بزیستم، از برکت آن ساعت [بزیستم‏]».

ابو بکر ورّاق گفت: شیخ روزى جزوى چند از تصانیف خود را به من داد که: «در جیحون انداز». چون در وى نگاه کردم، همه لطایف و دقایق بود. دلم نداد و در خانه بنهادم. گفتم شیخ را که: «انداختم». گفت «چه دیدى؟». گفتم: «هیچ!». گفت: «نه انداخته‏اى. برو و بینداز». مشکلم دو شد: یکى آن که چرا در آب مى‏اندازد؟ و یکى آن که چه برهان ظاهر خواهد؟ بازآمدم و در جیحون انداختم. جیحون دیدم که از هم باز شد و صندوقى سرگشاده بازدید آمد و آن اجزا در آن افتاد. پس سر باز هم آورد و جیحون به قرار بازرفت. عجب داشتم از آن. چون به خدمت شیخ آمدم، گفت: «اکنون انداختى!». گفتم: «ایّها الشّیخ! به عزّت خداى که سرّ این با من بگوى». گفت: «چیزى تصنیف کرده بودم در علم این طایفه، که کشف تحقیق آن بر عقول مشکل بود. برادرم خضر از من درخواست و این صندوق را ماهیى به فرمان او آورده بود؛ و حق- تعالى- آب را فرمان داد تا آن را به وى رساند».

نقل است که یک‏بار جمله تصانیف خود را در آب انداخت. خضر آن جمله بگرفت و بازآورد و گفت: «خود را بدین مشغول مى‏دار».

و گفت: «هرگز تصنیف یک جزو نکردم تا گویند که: تصنیف اوست. و لکن چون وقت بر من تنگ شدى، مرا بدان تسلّى بودى».

نقل است که در عمر خود هزار و یک‏بار خداى- عزّ و جلّ- را به خواب دیده بود.

نقل است که در عهد او زاهدى بزرگ بود و پیوسته بر حکیم اعتراض کردى؛ و حکیم کلبه‏یى داشت در همه دنیا. چون از سفر حجاز بازآمد، سگى در آن کلبه بچه نهاده بود، که آن خانه را درنبود. شیخ نخواست که او را بیرون کند. هشتاد بار مى‏رفت و مى‏آمد تا باشد که به اختیار خود بچگان را بیرون برد. پس همان شب آن زاهد پیغمبر را علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دید که فرمود که: «اى فلان! با کسى برابرى مى‏کنى که از براى سگى هشتاد بار مساعدت کرد با او؟ اگر سعادت ابدى مى‏خواهى، کمر خدمت او دربند»- و آن زاهد ننگ داشتى از جواب سلام حکیم- بعد از آن عمر باقى در خدمت شیخ به سر برد.

نقل است که از عیال او پرسیدند که: «چون شیخ خشم گیرد، شما دانید؟». گفتند:« [دانیم‏]. چون او از ما بیازارد آن روز با ما نیکى بیشتر کند و نان و آب نخورد و گریه و زارى کند؛ و گوید: الهى! من تو را به چه آزردم تا ایشان [را] بر من بیرون آوردى؟ الهى! توبه کردم. تو ایشان را به صلاح بازآور. ما بدانیم و توبه کنیم، تا شیخ را از بلا بیرون آوریم.

نقل است که مدّتى خضر را ندید، تا روزى که کنیزک جامه کودک شسته بود و طشتى پرنجاست [و بول‏] کرده: و شیخ جامه و دستار پاکیزه پوشیده به جامع مى ‏ر فت.مگر کنیزک سبب درخواستى در خشم شد و آن طشت پرنجاست به سر شیخ فروکرد.

شیخ هیچ نگفت، و خشم فروخورد. در حال خضر- علیه السّلام- پیدا گشت و گفت:«بدین بارکشى ما را دیدى».

نقل است که گفتند که: «او را چندان ادب بود که پیش عیال خود هرگز بینى پاک نکرده است». مردى این بشنید. قصد زیارت او کرد. چون او را دید و در مسجد ساعتى توقّف کرد تا از اوراد فارغ گشت. بیرون آمد. مرد بر اثر او بیامد. گفت: «کاشکى بدانستمى که آنچه گفتند، راست است». شیخ به فراست بدانست. روى بدو کرد و بینى پاک کرد. او را عجب آمد و با خود گفت: «آنچه مرا گفتند، یا دروغ گفتند یا این تازیانه‏یى است که شیخ مرا مى‏زند تا سرّ بزرگان نطلبم». شیخ این هم بدانست. روى بدو کرد و گفت: «اى پسر! تو را راست گفتند؛ لیکن اگر خواهى که سرّ همه پیش تو نهند، سرّ خلق بر خلق نگه دار، که هر که سرّ ملوک بگوید هم سرّى را نشاید».

نقل است که در جوانى صاحب جمالى او را به خود خواند. اجابت نکرد. تا روزى خبر یافت که شیخ در باغى است. خود را بیاراست‏ و آنجا رفت. شیخ چون بدانست، بگریخت. زن بر عقب او مى‏دوید و فریاد مى‏کرد که: «در خون من سعى مى‏کنى». شیخ التفات نکرد و به دیوارى بلند بررفت و خود را فروانداخت. چون پیر شد، روزى مطالعه احوال و اقوال خود مى‏کرد. آن حال یادش آمد. در خاطرش آمد که: «چه بودى اگر حاجت آن زن روا کردمى؟ که جوان بودم و بعد از آن توبه کردمى». چون این از خاطر خود بدید، رنجور گشت. گفت: «اى نفس خبیث پر از معصیت! بیش از چهل سال در جوانى این خاطر نبود. اکنون پس از چندین مجاهده، پشیمانى بر گناه ناکرده از کجا آمد؟». عظیم اندوهگین شد و به ماتم نشست.

سه روز ماتم این خاطر بداشت. بعد از سه روز پیغمبر را- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دید. فرمود که: «اى محمّد! رنجور مشو. که نه از آن است که در روزگار تو تراجعى هست، بل که این خاطر تو از آن بود که از وفات ما چهل سال دیگر گذشت و مدّت ما از دنیا دورتر گشت و ما نیز دورتر افتادیم. نه تو را جرمى است و نه حالت تو را قصورى. آنچه دیدى از دراز کشیدن مدّت مفارقت ماست، نه آن که صفت تو در نقصان است».

و گفت: یک‏بار بیمار شدم و از اوراد زیادتى بازماندم. گفتم: «دریغا تندرستى که از من چندین خیرات مى‏آمد، اکنون همه گسسته شد». آوازى شنیدم که: «اى محمّد! این چه سخن بود که تو گفتى. کارى که تو کنى نه چنان بود که ما کنیم. کار تو جز سهو و غفلت نبود و کار ما جز صدق نبود». گفت: «از آن سخن ندم خوردم و توبه کردم».

و گفت: «بعد از آن که مرد بسى ریاضت کشیده [باشد] و بسى ادب ظاهر به جاى آورده و تهذیب اخلاق حاصل کرده، انوار عطاهاى خداى- تعالى- در دل خود بازیابد و دل او بدان سبب سعتى گیرد و سینه او منشرح گردد و نفس او فضاء توحید شود و بدان شاد گردد. لاجرم آنجا ترک عزلت گیرد و در سخن آید و شرح دهد فتوحى که او را در این راه [روى‏] نموده باشد. تا خلق او را به سبب سخن او و به سبب فتوح او از غیب، گرامى دارند و اعزازکنند و بزرگ شمرند. تا نفس آنجا فریفته شود و هم چون شیرى از درون او بجهد و بر گردن او نشیند؛ و آن لذّات که در ابتداى مجاهده در خود یافته باشد، منبسط گردد چنان که ماهى. که از دام بجهد، چگونه در دریا غوص کند و هرگز او را باز دام نتوان آورد؟ نفس، که به فضاء توحید رسد، هزار بار خبیث‏تر و مکّارتر از آن بود که در اوّل. از آن که در اول بسته بود و اینجا گشاده و منبسط است، و در اول از ضیق بشریّت آلت خویش ساخته بود، اینجا از وسعت توحید آلت خود سازد.

پس از نفس ایمن مباش و گوش دار تا بر نفس ظفریابى و از این آفت که گفتم حذر کنى که شیطان در درون نشسته است». چنان که هم محمّد بن على حکیم نقل کرده است که: چون آدم و حوّا به هم رسیدند و توبه ایشان قبول افتاد، روزى آدم- علیه السّلام به کارى رفت. و ابلیس بیامد و بچه خود را- خنّاس نام- پیش حوّا آورد و گفت: «مرا مهمّى پیش آمده است. بچه مرا نگه دار تا بازپس آیم». حوّا قبول کرد. ابلیس برفت.

چون آدم بازآمد، پرسید که: «این کى است؟». گفت: «فرزند ابلیس است که به من سپرده است». آدم او را ملامت کرد [که: «چرا قبول کردى؟» و در خشم شد و آن بچه را بکشت و پاره پاره کرد] و هر پاره‏یى از شاخ درختى درآویخت و برفت. ابلیس بازآمد و گفت: «فرزند من کجاست؟». حوّا احوال بازگفت که: «پاره پاره کرده است و هر پاره‏یى از شاخ درختى آویخته». ابلیس‏ فرزند را آواز داد. او به هم پیوست و باز زنده شد و پیش ابلیس آمد. دیگر بار حوّا را گفت: «او را قبول کن که مهمّى دیگر دارم». حوّا قبول نمى‏کرد. به شفاعت و زارى پیش آمد تا قبول کرد. پس ابلیس برفت و آدم بیامد و از او پرسید که: «چیست؟». حوّا احوال بازگفت: آدم، حوّا را برنجانید

و گفت:«نمى ‏دانم تا چه سرّ است در این که فرمان من نمى‏برى و از آن دشمن خداى مى‏برى و فریفته سخن او مى‏شوى!». پس او را بکشت و بسوخت و خاکستر او نیمه‏یى به آب انداخت و نیمه‏یى به باد برداد [و برفت. ابلیس بیامد و فرزند را طلبید. حوّا حال بگفت و ابلیس فرزند را آواز کرد. آن اجزاء او به هم پیوست و زنده شد و پیش آن ملعون- یعنى ابلیس- بنشست. پس ابلیس دیگر بار حوّا را گفت: «او را قبول کن». حوّا قبول نمى‏ کرد.

گفت: «آدم مرا هلاک کند». پس ابلیس سوگند داد، قبول کرد. آدم بیامد. او را دید، در خشم شد]. هم چنین تا چند نوبت او را به حوّا مى‏سپرد و آدم، حوّا را مى‏ رنجانید و فرزند ابلیس را مى‏کشت. عاقبت الامر آدم گفت که: «خداى داند که چه خواهد بود؟ که سخن او مى‏شنوى و از آن من نه». پس در خشم شد و خنّاس را بکشت و قلیه کرد و یک‏نیمه بخورد و یک‏نیمه به حوّا داد- و گویند: آخرین بار خنّاس را به صورت گوسفندى آورد چون ابلیس بازآمد و فرزند طلبید، حوّا حال بازگفت که: «او را بکشت و قلیه کرد و یک‏نیمه من خوردم و یک‏نیمه آدم». ابلیس گفت: «مقصود من این بود تا خود را در درون آدم راه دهم. چون سینه او مقام من شد، مقصود من حاصل گشت». چنان که حق-تعالى- فرمود: الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ‏.

و گفت: هر که را یک صفت از صفات نفسانى مانده بود، چون مکاتبى بود، که اگر یک درم بر وى باقى بود، او آزاد نبود و بنده آن یک درم بود. امّا آن را که آزاد کرده باشند، بر وى هیچ نمانده [باشد]. این چنین کس مجذوب بود. که حق- تعالى- او را از بندگى نفس آزاد کرده بود از آن وقت که او را جذب کرده بود. پس آزاد حقیقى او بود.

کما قال اللّه- تعالى- اللَّهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ‏. اهل اجتباء آن کسان‏اند که در جذبه افتادند و اهل هدایت آن قوم‏اند که به انابت بدو راه جویند و یابند».

و گفت: «مجذوب را منازل است چنان که بعضى از ایشان را ثلث نبوّت دهند و بعضى را نصفى و بعضى را زیادت از نصف تا به جایى رسد که مجذوبى افتد که: حظّ او از نبوّت بیش از آن مجذوبان بود و او خاتم الاولیاء و مهتر جمله اولیا بود. چنان که محمّد مصطفى- صلىّ‏اللّه علیه و سلّم- مهتر جمله انبیا، و ختم نبوّت بدو بود». و گفت: «آن، مجذوب تواند [بود] که مهدى بود که اگر کسى گوید که: اولیا را [از] نبوّت نصیب چون بود؟، گوییم: پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- گفت: اقتصاد و هدى صالح وسمت حسن یک جزو است از بیست و چهار جزو نبوّت؛ و مجذوب را اقتصاد و هدى صالح تواند بود؛ و پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- فرمود که: خواب راست جزوى است از نبوّت؛ و جائى دیگر گفت: هر که یک درم حرام به خصم بازدهد درجه‏ یى از نبوت بیابد. پس این همه مجذوب را تواند بود و درست‏ترین نشان اولیا آن است که: از اصول علم سخن گویند».

گفتند: «آن چگونه بود؟». گفت: «علم ابتدا بود و علم مقادیر و علم عهد و میثاق و علم حروف. این اصول حکمت است و حکمت علما آن است؛ و این علم بر بزرگان اولیا ظاهر شود و کسى از ایشان قبول تواند کرد که او را از ولایت حظّى بود».

گفتند: «اولیا از سوء خاتمت ترسند؟». گفت: «بلى! ولى از خوف خطرات بود و روزى نبود که حق- تعالى- دوست ندارد که عیش را بر ایشان تیره گرداند». و گفت:«مشغول به ذکر او، چنان بود که از او سؤال نتوان کرد و این مقام بزرگتر از آن است که‏ بلعمیان فهم کنند». گفتند: «بلعمیان کدام قوم‏اند؟». گفت: «آن که ایشان آیات الهى را اهل نه‏اند».

پرسیدند از تقوى و جوانمردى. گفت: «تقوى آن است که در قیامت هیچ‏کس دامن تو نگیرد و جوانمردى آن که تو دامن کس نگیرى». و گفت: «عزیز کسى است که معصیت او را خوار نکرده است و آزاد کسى است که طمع او را بنده نکرده است و خواجه کسى است که شیطان او را اسیر نگرفته است و عاقل کسى است که پرهیزگارى کند براى خداى- تعالى- و حساب نفس خویش کند». و گفت: «هر که در طریقت افتاد، او را با اهل معصیت هیچ انکار نماند».

و گفت: «هر که از چیزى بترسد از او گریزد و هر که از خداى ترسد، در او گریزد». و گفت: «اصل مسلمانى دو چیز است: یکى دید منّت، دوّم خوف قطعیت».

و گفت: «بر هیچ گم‏کرده‏یى آن غم نباید خورد که بر گم‏کرده نیّت، که هیچ کار خیر بى‏نیّت درست نباشد». و گفت: «هر که را همّت او دین بود، همه کارهاى دنیاوى او به برکت همّت او دینى گردد؛ و هر که را همّت او دنیاوى بود، همه کارهاى‏ دینى او دنیاوى شود، به شومى همّت او». و گفت: «هر که بسنده کند به نفقه بى‏ورع، در فسق گرفتار شود، و هر که به اوصاف عبودیّت جاهل بود، به اوصاف ربوبیّت جاهل‏تر بود». و گفت: «تو مى‏خواهى که با بقاء نفس خود حق را بشناسى؟ و نفس تو خود را نمى‏شناسد و نمى‏تواند شناخت. چگونه حق را تواند شناخت؟».

و گفت: «بدترین خصال مرد دوستى کبر است و اختیار در کارها. زیرا که کبر از کسى لایق بود که ذات او بى‏عیب بود و اختیار از کسى درست بود که علم او بى‏جهل بود». و گفت: «صد شیر گرسنه در رمه گوسفند چندان تباهى نکند که یک ساعت شیطان کند، و صد شیطان آن تباهى نکند که یک ساعت نفس آدمى کند با وى». و گفت: «بسنده است مرد را این عیب که شاد مى‏کند او را آن چه زیان کار اوست». و گفت: «حق- تعالى- ضمان رزق بندگان کرده است.بندگان را ضمان توکّل باید کرد». و گفت: «مراقبت آن را باید کرد که هیچ نظر او از تو غایب نیست و شکر کسى را باید کرد که قدم از ملک و سلطنت [او] هرگز بیرون نتوان‏ نهاد». و گفت: «جوانمردى آن بود که راهگذرى و مقیم، پیش تو یکسان بود»

و گفت:«حقیقت محبّت حق- تعالى- دوام انس است به ذکر او». و گفت: «این که مى‏ گویند که:دل نامتناهى است، راست نیست، زیرا که هر دلى را کمالى معلوم است که چون آنجا رسد، بایستد. امّا معنى آن است که: راه نامتناهى است»- و چنان دانم که: بدین سخن صورت دل خواسته‏اند، که دل به معنى نامتناهى است. چنان که در شرح القلب یاد کرده ‏ایم- و گفت: «اسم اعظم هرگز متجلّى نشد الّا در عهد پیغمبر ما، صلوات اللّه و سلامه علیه».

تذکره الأولیاء//فریدالدین عطار نیشابوری

بازدیدها: ۴۳

۵۷ ذکر ابو الحسن بوشنجى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن صادق کار دیده، آن مخلص بار کشیده، آن موحّد یک‏رنگى، شیخ ابو الحسن بوشنجى- رحمه اللّه علیه- از جوانمردان خراسان بود و محتشم‏ترین اهل زمان و عالم‏ترین در علم طریقت. در تجرید قدمى ثابت داشت. ابو عثمان و ابن عطا و جریرى و ابو عمرو را دیده بود؛ و سالها از بوشنج برفت و به عراق مى‏بود. چون بازآمد به زندقه منسوبش کردند. از آنجا باز نشابور آمد و عمر آنجا گذاشت چنان که مشهور شد.

تا به حدّى که روستائیى دراز گوش گم کرد. پرسید که: «در نشابور پارساتر کى است؟». گفتند: «ابو الحسن بوشنجى». بیامد و در دامن او آویخت که: «خر من تو برده‏اى». گفت: «اى جوانمرد! غلط کرده‏اى [که من تو را اکنون مى‏بینم»]. گفت: «تو برده‏اى». درماند. دست برداشت و گفت: «الهى؟ مرا از وى بازخر». در حال یکى آمد و آواز داد که: «او را رها کن، که خر یافتم». بعد از آن روستایى گفت: «اى شیخ! من دانستم که تو نبرده‏اى. و لکن من خود را هیچ آبروى ندیدم بدین درگاه. گفتم تا به نفس تو مقصود من برآید».

نقل است که یک روز بر قاعده صوفیان مى‏رفت. ترکى درآمد و قفایى به وى زد و برفت. مردمان گفتند: «چرا کردى؟ که او شیخ ابو الحسن است و بزرگ روزگاراست». او پشیمان شد و بازآمد و از شیخ عذر مى‏خواست. شیخ گفت: «اى دوست! فارغ باش، که ما این نه از تو دیدیم. که از آنجا که رفت، غلط نرود».

نقل است که در متوضّا بود. در خاطرش آمد که: «این پیرهن به فلان درویش مى‏باید داد». خادم را آواز داد و گفت: «این پیرهن از سر من برکش و به فلان درویش ده». خادم گفت: «اى شیخ چندان صبر کن که بیرون آیى». گفت: «مى‏ترسم که شیطان ره بزند و این اندیشه بر دلم سرد گرداند».

نقل است که از او پرسیدند که: «چگونه‏اى؟» گفت: «دندانم فرسوده شد از نعمت حق که خوردم، و زبان از کار شد از بس شکایت کردن». و پرسیدند که: «مروّت چیست؟». گفت: «دست داشتن از آنچه بر تو حرام است تا مروّتى بود که با کرام الکاتبین کرده باشى».

پرسیدند از تصوّف. گفت: «امروز اسمى است و مسمّى پدید نه؛ و پیش از این حقیقتى بود بى‏اسم». و پرسیدند از تصوّف. گفت: «کوتاهى امل است و مداومت بر عمل». پرسیدند از فتوّت. گفت: «مراعات نیکو کردن و بر موافقت دایم بودن و از نفس خویش به ظاهر چیزى نادیدن که مخالفت باطن تو بود». و گفت: «توحید آن بود که بدانى که او مانند هیچ ذاتى نیست». و گفت: «اخلاص آن است که کرام الکاتبین نتوانند نوشت و شیطان آن را تباه نتواند کرد و آدمى بر وى مطّلع نشود». و گفت: «اوّل ایمان به آخر آن پیوسته است». گفتند «ایمان و توکّل چیست؟». گفت: «آن که نان از پیش خود خورى و لق