زندگینامه حجر بن عدی(شهادت 51 ه.ق)

شناخت اجمالى
يكى از قبايلى كه در كوفه مى زيست كنده بود.حجر را به سبب آن كه از اين قبيله بود.حجربن عدى كندى مى گفتند.
چون اهل خير مى گذاشت ،به حجر الخير نيز معروف بود.
پيش اسلام به دنيا آمده بود؛اما در سال هاى آخر عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله توفيق يافت كه مسلمان شود.از اين رو،بهره گيرى وى از حضور پيامبر،چندسالى بيش نبود؛اما پيوسته در عمر خويش ،پيكارگرى در راه حق بود.در جنگ قادسيه در زمان خليفه دوم حضور داشت و فاتح مرج عذاربود.(2)
وى ،عابدى پارسا،مجاهدى ظلم ستيز،آمر به معروف و ناهى از منكر بود و از پيامبر خدا و اميرمؤمنان حديث روايت مى كرد.او شيفته نماز و نيايش ‍ ،مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود.چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود كه او راراهب اصحاب محمدمى گفتند(3).هم در زيبايى چهره ،از خوش سيماترين مردان كوفه بود(4) و هم در زيبايى روح و كمال اخلاقى ،از نوادر روزگار به شمار مى رفت .
گر تولد او را آنچنان كه گفته اند – در عصر جاهليت بدانيم ،هنگامى كه پس ‍ از فتح مكه به اسلام گرويد،حدود 27 سال داشت .هر چند دير اسلام آورد و در سن او در آن هنگام چندان زياد نبود،ولى در عمق ايمان و صداقت عقيده و باور استوار نسبت به دين خدا رسالت پيامبر،از بسيارى از كهن سالان و سابقه داران پيشتر و بارزتر بود.
به تعبير مرحوم سيّدمحسن امين :حجر،از نيكان صحابه بود،فرماندهى شجاع ،بلند همت ،عابد و زاهد ،مستجاب الدعوه ،عارف به خدا،مطيع محض فرمان پروردگار،حق گوى صريح ،ظلم ستيز صبور،بى هراس از شهادت ،ايثارگر در راه خدا واز هواداران خالص اميرالمؤمنين عليه السلام بود.اين كه از سوى حضرت على عليه السلام به فرماندهى سپاه در جنگ جمل و صفين برگزيده شد،نشانه شجاعت اوست .حاضر بود كه بميرد ،ولى خوارى و ذلت نپذيرد .آغوش به روى شهادت گشود؛اما حاضر نشد از على عليه السلام بيزارى بجويد و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد كه پسرش پيش از خودش شهيد شود ،تا مبادا با ديدن تيغ جلاد بالاى سر پدرش ، سست شود و دست از ولاى على بردارد… .(5)
اينها گوشه اى از فضيلت هاى اخلاقى و روحى حجربن عدى است ،كه او را شايسته الگو بودن براى هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان هاى والا ساخته است .

 


همپاى حجر، در حوادث تاريخى
حجر بن عدى پس از افتخار شرف يابى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله وايمان آوردن به آيين او ،پيوسته در راه گسترش اين مكتب و دفاع از آن مى كوشيد، سخنان پيامبر را مى شنيد و به ديگران مى رساند .چون در عراق مى زيست ،از حوادث مدينه كه مركز خلافت بود ،كمى دور بود؛اما در جريان حق و باطل بى تفاوت نبود .
وقتى يار پارسا و انقلابى پيامبر ،ابوذر غفارى را به ربذه تبعيد كردند و آن بزرگ مرد در تبعيد گاهش غريبانه به شهادت رسيد ،حجر بن عدى و مالك اشتر از جمله كسانى بودند كه شاهد جان باختن او بودند و بر پيكر آن صحابى نستوه ،نماز خواندند.(6)
در دوران خلافت عثمان ،حجر بن عدى در كوفه مى زيست . خلاف كارى هاى عثمان گسترش يافته و آوازه آن به همه جا رسيده بود.دوازده نفر از چهره هاى برجسته و پارسا و مقتدر كوفه ،نامه به خليفه نوشتند و ضمن انتقاد از عملكرد نادرست او در امور مسلمانان ،او را نهى از منكر كردند و راه صلاح و اصلاح را به وى يادآور شدند.
حجر بن عدى نيز يكى از نويسندگان اين نامه اعتراض آميز بود.(7)
موضع سياسى حجر، جانبدارى از حق مجسم در وجود على بن ابى طالب عليه السلام بود و با حكمان غاصب هرگز كنار نيامد و در اعلام مواضع خويش بى پروا بود و سازش كارى نداشت .
وى شاهد ماجراهاى تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حكومت بود و خون دل مى خورد، تا آن كه پس از كشته شدن عثمان ، حجر بن عدى فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانى علوى ، همه ظرفيت وجودى خويش را به كار گرفت و با همه توان به ميدان آمد .حتى در عرصه فرهنگ دينى و نقل حديث نيز از راويان معتبرى به شمار مى آمد كه تنها از على عليه السلام روايت مى كرد، نه از ديگران ! و در سروده هاى خويش حتى در ميدان جنگ جمل ، على عليه السلام را وصى راستين پيامبر خدا معرفى مى كرد و از خداوند متعال ، سلامتى آن وجود پربركت و هدايتگر را كه ولى خدا و وصى پيامبر بود، مساءلت مى كرد .
در دوران خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام ،زمانى كه پيمان شكنان از حكومت حق علوى سر بر تافتند و فتنه جمل پيش آمد، آن حضرت ، نماينده اى به كوفه فرستاد تا مردم را براى يارى امام فراخواند.دلباختگان مولا،پاسخى مناسب و حمايتگرانه به فرستاده حضرت دادند و يك به پا خاسته ، اطاعت و همراهى خويش براى پيكار با فتنه انگيزان را اعلام كردند.حجربن عدى نيز يكى از كسانى بود برخاست و گفت : اى مردم ! به نداى امير مؤمنان پاسخ دهيد و سواره و پياده بكوچيد، حركت كنيد و بشتابيد و من خودم پيشتاز اين راه خواهم بود.(8)
جبهه نبرد صفين ، موقعيت ديگر بود كه حجر توانست با حمايت از امام خويش ، جوهره ناب ايمان خود را به نمايش بگذارد.عملكرد او را در اين مقطع تاريخ ، جداگانه مى آوريم .

 


در حادثه صفين و نهراوان
دلباختگى حجر نسبت به مولايش على عليه السلام بسيار شديد بود.شيفتگى در حد عشق و اطاعت و فرمانبردارى در حد اعلا را به هم آميخته بود.
وقتى نبرد صفين و رويارويى اميرمؤمنان با سپاه معاويه پيش آمد،حجر در طليعه ياران امام و از كوشاترين اصحاب ، چه در حضور در صحنه ، چه در حمايت از امام ، چه بسيج نيرو براى نبرد و چه در ميدان نبرد بود.
در ماه ذحجه كه مصادف با ايام كارزار بود، على عليه السلام يكايك چهره هاى بارز و با نفوذ ياران را به همراه عده اى از رزم آوران به مصاف دشمن مى فرستاد، يك بار مالك اشتر را و بار ديگر حجربن عدى را. در عين حال ، مراقب بود كه فرماندهان و سربازانش از مرز ادب فراتر نروند.در همين نبرد، حجربن عدى و عمروبن حمق ، از شاميان اظهار برائت كرده و لعنتشان مى كرند. امام پيغام داد كه دست از اين كار بردارند. خدمت امام آمدند و گفتند: مگر اين كه ما بر حقيم و آنان باطلند؟ فرمود: چرا، ولى دوست ندارم كه شما ناسزاگو و فحاش باشيد، بهتر است كه زشت كارى هاى آنان را بازگو كنيد، و بهتر آن كه خواستار هدايتشان و صلح و آشتى ميان مسلمانان باشيد.آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان ! پندت را مى پذيريم و به تربيت تو ادب مى شويم !
سپس حجر به امام على عليه السلام گفت :
ما مرد جنگ و پرورده ميدان رزميم ، قبيله ما نيز هم بسيارند و هم شايسته و جنگ آزموده .همه ما نيز گوش به فرمانيم .اگر بدرخشى مى درخشيم .اگر غروب كنى غروب مى كنيم و هر چه فرمان دهى همان كنيم .
حضرت فرمود: آيا همه قبيله تو با تو هم عقيده اند؟گفت : از آنان جز نيكى نديده ام .همه مطيع فرمانيم .امام آنان را ستود، سپس پرچم نبرد قبايل مختلف را بست و حجربن عدى را فرمانده قبيله اش كنده قرار داد.(9)
در هنگامه نبرد، حجربن عدى ولاى خود به امام عليه السلام را نشان داد.پيوسته بر دشمن مى تاخت و هنگام حمله ، چنين رجز مى خواند:
پروردگارا! على را، اين انسان پاك و پرهيزكار را، اين مؤمن هدايت يافته و
پسنديده را بر ايمان نگه دار.او را هادى اين امت قرار بده و آن گونه كه پيامبرت را حفظ كردى ، او را هم نگهبان باش ، كه پيامبر سرپرست ما بود و او را به جانشينى خود پسنديد.(10)
در يكى از صحنه هاى نخست درگيرى در جنگ صفين حجر در لشكر على عليه السلام بود و پسر عمويش كه نام او حجر بود در سپاه معاويه .حجر بن عدى به حجر خير معروف بود و پسر عمويش به حجر شر .
آن دو با هم به نبرد برخاستند و كسانى از دو سوى جبهه به كمك اين دو هماورد آمدند و در اين ميان ، حجر طرفدار معاويه كشته شد و على عليه السلام بر هلاكت او خدا را شكر كرد.
حماسه هاى حجر در نبرد صفين ، از او چهره اى شاخص و دوست داشتنى و دلاور ترسيم كرد.جنگ صفين با حكميت شوم پايان يافت .نتيجه حكميتى كه آميخته به نيرنگ و فريب ، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت .فتنه انگيزى هاى معاويه در قلمرو حكومت امام على عليه السلام اوضاع را متشنج ساخته بود.امام ، ناچار براى فرونشاندن در انديشه بسيج نيرو و سازماندهى دوباره ياران رزمنده بود.مردم كوفه را دوباره به جنگ با شاميان فرا خواند و از بزرگان قبايل خواست كه تعداد نيروهاى رزمى قبيله خود را به آن حضرت گزارش دهند.
حجربن عدى از جمله كسانى بود كه در پاسخ به در خواست امام ، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مكتوب براى حضرتش ‍ نگاشت .(11)
در آن ميان ، فتنه ديگرى سر برآورد و آن طغيان و شورش گروهى از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود كه با عنوان خوارج نهروان شناخته مى شوند.در جنگ نهروان ، امام على عليه السلام با ياغيان فريب خورده و فتنه جو جنگيد و آنان را از ميان برد. در نبرد نهروان ، حضرت على عليه السلام به سبب رشادت و اخلاص و كاردانى حجر بن عدى ، او را به فرماندهى جناح راست خويش گماشت .(12)
هيچ صحنه اى از رويارويى حق و باطل نبود، كه حجربن عدى در آن حضورى فعال و نقش آفرين در حمايت از جبهه اميرالمؤمنين نداشته باشد.و مگر از يك مسلمان با ايمان و مخلص ، به ويژه آن كه دم مسيحايى پيامبر و نگاه پر جذبه على عليه السلام به او خورده باشد، انتظارى جز اين است ؟

 


در ايام فتنه هاى معاويه
بصيرت و ايمانى كه در حجر بن عدى بود، او را در بروز فتنه هاى كور و آشوب هاى گمراه كننده ، در خط مستقيم ولايت اميرالمؤمنين و دفاع از حق پيش مى برد.اين حركت در مسير پاك ، تا پايان عمرش تداوم داشت .
پس از پايان جنگ نهروان و شكست خوارج ، معاويه پيوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام على عليه السلام مى فرستاد و با شبيخون ، غارت ، ترور، ايجاد ناامنى ، شايعه پراكنى و تفرقه آفرينى براى حكومت علوى مشكل مى آفريد.
امام على عليه السلام از سهل انگارى و كوتاهى و عافيت طلبى گروه زيادى از ياران و واليان خود به ستوه آمده بود.مى خواست باز هم نيرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاويه )برود تا ريشه فتنه ها را بخشكاند؛اما همراهى نكردن مردم ، او را ناكام مى ساخت .
يك بار كه در كوفه مردم را به جنگ فرا خواند و آن گونه كه خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام ، حرف هاى دلسرد كننده و ناروا بر زبان آورند،امام به شدت رنجيد.آن جا بود كه حجربن عدى برخاست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! خداوند روز اندوه براى تو نياورد! فرمان بده تا اطاعت كنيم . به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان هاى ما و همه قبيله ما فدا شود، هرگز بى تابى نخواهيم كرد.(13)ولى …مگر از اين گونه ياران مطيع و گوش به فرمان ، چند نفر براى على عليه السلام مانده بود؟
در يكى از شبيخون هايى كه ضحاك بن قيس بر منطقه قطقطانه زد خبر آن به امام رسيد، حضرت على عليه السلام در جمع مردم كوفه به سخنرانى پرداخت و آنان را براى دفع اى گونه شبيخون هاى دشمن فرا خواند. مردم واكنش سردى از خود نشان دادند؛ اما حجر بن عدى برخاست و ضمن ستايش از شهادت و شوق بهشت و يادآورى اين كه حق ، از سوى خدا يارى مى شود، آمادگى خود را براى عزيمت به آن سامان ابراز كرد و از امام خواست كه جمعى را همراه وى سازد و خدا هم پشتيبانى خواهد كرد.
امام از اين موضع و آمادگى حجر ستايش كرد و فرمود: هرگز مبادا كه خدا تو را از فيض شهادت محرم سازد، من يقين دارم كه تو از مردان شهادت طلبى .
آنگاه حجر، دو شبانه روز در آن سرزمين با مهاجمان بيگانه به نبرد پرداخت .
(14)
اين واقعه را ابن اثير مورخ اين گونه گزارش كرده است :
سال 39 هجرى بود كه معاويه ، ضحاك بن فيس را همراه 3000 نفر گسيل داشت و دستور داد كه از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران على عليه السلام روبه رو شد، غارتشان كند. و چنان كردند، تا به ثعلبيه رسيدند و به يكى از پاسگاه هاى سپاه على عليه السلام شبيخون زدند و تا قطقطانه پيش آمدن . چون خبر به اميرالمؤمنين رسيد، آن حضرت حجربن عدى را با 4000 نفر به سوى آنان فرستاد. با ضحاك در منطقه تدمر روبه رو شدند و كار به درگيرى كشيد. نوزده نفر از سربازان ضحاك و دو نفر از ياران حجر كشته شدند. تاريكى شب كه فرارسيد، ضحاك و سربازانش از آن جا گريختند، حجر و همراهانش نيز بازگشتند. (15)
اين آشوب هاى پراكنده ، از يك سو على عليه السلام را براى سركوبى معاويه مصمم تر ساخته بود، از سوى ديگر سستى ياران او، دشمن را گستاخ ‌تر كرده بود. توطئه ها بيخ گوش كوفه شكل مى گرفت و مردم خسته از جنگ ، به هشدارهاى رهبرى توجهى نداشتند.
وقتى ابن ملجم و وردان و شبيب ، براى كشتن حضرت على عليه السلام همدست شدند، تصميم خود را با اشعث بن قيس در ميان گذاشتند. او كه از دشمنان كينه توز خاندان پيامبر بود و در همه دسيسه ها دست داشت ، با آنان همكارى كرد و در آن شب شوم كه على عليه السلام ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.
آن شب ، حجربن عدى در مسجد خوابيده بود.شنيد كه اشعث به ابن ملجم مى گفت : زودباش ، بجنب ، وگرنه روشنى صبح رسوايت مى سازد. حجر از اين گفت و گو احساس خطر و توطئه كرد. به سرعت از مسجد بيرون آمد و به سمت خانه على عليه السلام روان شد تا آن حضرت را از خطرى كه در كمين او است آگاه سازد. از مسجد به خانه على عليه السلام دو را بود. حجربن عدى از يك راه به سوى خانه امام روان شد و امام از مسير ديگرى راه مسجد را در پيش گرفت و به هم بر نخوردند و… آن حادثه واقع شد و حجر و ديگران ، وقتى به مسجد رسيدند كه كار از كار گذشته بود و مى گفتند:على كشته شد! (16)
اين فاجعه براى حجربن عدى بسيار جانكاه بود. وى با على عليه السلام حال و هواى ديگرى داشت . امام در باره او دعا كرده بود كه شهادت ، روزى او شود و اينك خود امام در بستر شهادت افتاده است و حجر در آستانه از دست دادن پيشواى خود قرار دارد.
يك بار در يك پيش گويى ، اميرمؤمنان به حجر فرمود: چه خواهى كرد اگر روزى تو را بگيرند و بزنند و از تو بخواهند كه مرا لعن كنى ؟گفت : چه كنم يا على ؟فرمود: اگر مجبورت كردند، مرا لعن كن ، ولى از من بيزارى و برائت مجوى ، چرا كه من در دين و آيين خدايم .(17) و حجر، پيش بينى مى كرد كه با رفتن سرور و سالارش ، آن روزگار سخت فرا مى رسد و عرصه بر پيروان راستين حق ، تنگ مى گردد.
اين ديدار و گفت و گو، وقتى بود كه على عليه السلام ضربت خورده و در خانه بسترى بود. روز بيستم رمضان بود. شيفتگان به نوبت به ملاقات على عليه السلام مى آمدند، سلام مى گفتند و جواب مى شنيدند.
امام مى فرمود: پيش از آن كه مرا از دست دهيد، بپرسيد، ولى سؤ التان را كوتاه كنيد، امامتان ضربت خورده است .
حاضران به گريه افتادن و براى مراعات حال او، سؤ ال نمى كردند. حجربن عدى برخاست و احساس خويش را در فقدان پيشواى پرهيزكار و حيدر كرار، در قالب چند بيت شعر بيان كرد. (18) وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنيد، فرمود: چگونه خواهى بود آن گاه كه تو را برائت جستن از من وادار كنند؟
حجر گفت : به خدا قسم يا على ! اگر با شمشير قطعه قطعه ام كنند و در آتشم بسوزانند، برايم بهتر از آن است كه از تو بيزارى بجويم !
حضرت فرمود: اى حجر! خدا بر هر نيكى توفيقت دهد، خدا تو را از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيك دهد.(19)
امام على عليه السلام به شهادت رسيد.
حجربن عدى ماند و عشقى كه به مولا داشت و عهدى كه براى پايبندى به اين عشق بسته بود، و جامعه اى گرفتار ستمگران جبار، و روزگارى پراندوه و دشوار.
او مصمم بود تا از عشق و ايمان و آرمانش دست نكشد و تغيير اوضاع ، او را به تغيير موضع نكشاند.

 


روزگار تاريك
اين كه حجر بن عدى چرا قيام كرد و در راه مبارزه با چه كسانى شهيد شد؟نيازمند شناخت ويژگى هاى آن دوران و حاكمان فاسد آن روزگار است .
براى رسيدن به مقطع پر شور و حماسى جهاد مقدس حجر، بايد مطالعه اين فصل تاريك از تاريخ را پشت سر گذاشت و هر چند تلخ و رنج آور، اما بايد شناخت ، تا ارزش مبارزه و شهادت حجر، آشكارتر شود.
بدبختى جامعه اسلامى روزى بود كه حكومت اسلامى و سرنوشت مسلمانان در اختيار كسى همچون معاويه ، عمروعاص ، مغيره و زياد بود. آن سردمداران امور، از اسلام و قرآن فرسنگ ها فاصله داشتند و انبوهى از مردم هم پيرو آنان بودند و از روى ترس يا طمع ، دين فروشى مى كردند. در آن شرايط بود كه كسانى چون حجربن عدى ، ميثم تمار، رشيد هجرى و عمروبن حمق مردانه در مقابل اين شرك نقابدار و نفاق حاكم ايستادند و مبارزات بيدادگرانه اى كه به قيمت جانشان تمام شد، زمينه ساز نهضت جاودانه سيد الشهداء عليه السلام گشتند.
بد نيست گوشه اى از چهره ننگين اين بازيگران عرصه حكومت در آن زمان را بشناسيم ، تا به عظمت كارى كه آن فرزانگان شهيد انجام دادند، بيشتر آگاه شويم .

 


معاويه بن ابى سفيان
مادرش هند، همسر ابوسفيان از زنان بدكاره بود و معاويه را از راه حرام به دنيا آورد.معاويه در دل ، ايمانى به خدا و پيامبر نداشت .با على عليه السلام هم مى جنگيد و بسيارى از بزرگان دين را به شهادت رساند. وقتى نام پيامبر خدا را در اذان مى شنيد، از روى خشم مى گفت : آن قدر تلاش خواهم كرد تا اين نام را براندازم ! دستور داده بود تا در منبرها على بن ابى طالب عليه السلام را لعن كنند و دشنام دهند.
بارها به ابوذرغفارى و اصحاب برجسته پيامبر، توهين كرده بود، او بود كه فرزند شراب خوارش يزيد را پس از خود به خلافت گماشت و با زور، از همه به نفع او بيعت گرفت و دشمنى خود با اهل پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را اوج رساند و در عين حال ، از مكاران و فريب كاران بود و افكار عمومى سرزمين شام را به سود سياست هاى خود، جهت داده بود.

 


عمر و عاص
مادر او نيز از بدكاره هاى مكه بود. مردان متعددى با ارتباط نا مشروع داشتند و عمروعاص ، مولد اين روابط گناه آلود بود و چند نفر مدعى بودند كه پدر اويند. خود عمرو عاص نيز هرگز به اسلام ايمان نياورد. تنها با دين بازى مى كرد و منافقانه خود را در صف مسلمانان جازده بود و با اسلام ميانه اى نداشت ، مگر از روى ريا و تظاهر از كينه توز ترين دشمنان على عليه السلام بود كه جنگ صفين و فتنه هاى ديگر را رهبرى مى كرد و دست او در پشت همه دسيسه ها نمايان بود.

 


مغيره بن شعبه
او نيز در دل ، اعتقادى به اسلام نداشت . در سفرى با جمعى همراه بود. از يك لحظه غفلت و خواب همسفران استفاده كرد و همه آن سيزده نفر را كشت و اموالشان را برداشت و به مدينه آمد و اظهار مسلمانى كرد. در واقع مسلمان شدنش وسيله اى براى حفظ جانش بود. همه عمرش در فسق و فجور و شهوات رانى و شكمبارگى گذشت ، با اين حال ، در حكومت هم به منصب هايى دست يافت . (20)از كسانى بود كه در حمله به خانه حضرت زهرا عليه السلام و صدمه ديدن وى دست داشت .

 


زياد بن ابيه
او نيز ناپاك زاده اى بود كه ابوسفيان با مادرش رابطه نامشروع داشت ، و از تبار پستى و پلشتى بود. مدت ها معلوم نبود كه پدرش كيست . سرانجام معاويه ادعا كرد كه او برادر من است و از آن پس او را به ابوسفيان دانستند. (21)فرزند ناپاك او عبيدالله زياد هم حادثه كربلا را آفريد و سيدالشهدا عليه السلام و يارانش را شهيد ساخت .
اين چهار نفر، از عناصر اصلى جريان بودند كه در پديد آمدن بدعت ها و انحراف ها در اسلام و ظلم به اهل بيت و به بازى گرفتن سرنوشت دين و مسلمانان ، نقش عمده اى داشتند و بازيگران سياسى حكومت اموى به شمار مى آمدند.
معاويه ، به على عليه السلام حسادت و دشمنى خاصى داشت و حتى نام او را نمى توانست بشنود و همراه با ناسزا و هتاكى از على عليه السلام ياد مى كرد و ديگران را نيز وامى داشت كه به على عليه السلام ناسزا گويند و او را لعن كنند. خود امير المؤمنين عليه السلام هم به مردم خبر داده بود كه مردى گشاده حلقوم و شكم گنده ، پس از من بر شما مسلط خواهد شد و شما را به دشنام بر من و برائت جستن از من وادار خواهد كرد. (22)معاويه در خطبه هاى نماز جمعه ، همواره على عليه السلام را لعن مى كرد و به همه مناطق بخشنامه كرده بود كه چنان كنند و اين برنامه سال ها ادامه داشت . پس از 83 سال ، در زمان عمربن عبدالعزيز، آن شيوه زشت برافتاد. (23)
اين ، در شرايطى بود كه مردم حديث پيامبر را شنيده بودند كه فرموده بود: هركس على را دشنام دهد، مرا دشنام داده است .(24)آن هتك حرمت و گستاخى به حريم حضرت امير عليه السلام را معاويه بنيان نهاده بود.
معاويه ، بر پيروان على عليه السلام سخت مى گرفت . سهم شيعيان كوفه در اين سختگيرى ها بيشتر بود. وى ، زياد را فرماندار كوفه قرار داد. زياد، پيروان على عليه السلام را خوب مى شناخت . در پى آنان بود و هر جا مى يافت ، مى كشت و بر دار مى آويخت ، چشم ها را كور مى كرد، دست ها را مى بريد تبعيد مى كرد. در محكمه ها، گواهى هواداران على عليه السلام را نمى پذيرفتند و نام آنان را از دفتر حقوق محو مى كرند و فشار اقتصادى بر آنان وارد مى ساختند. مغيره ، از فرومايه ترين دشمنان اهل بيت عليه السلام بود.

جز به دست يابى به قدرت و حكومت نمى انديشيد و از مهم ترين مهره هاى با نفوذ در ستم به خاندان پيامبر و بر سر كار آمدن نا اهلان اموى بود. امام على عليه السلام درباره او به عمار ياسر فرمود: او از دين همان مقدار را مى چسبد كه دنيايش را تاءمين كند. (25)فسادهاى اخلاقى و جنايات او، صفحات تاريخ را تيره ساخته است . به حكومت رسيدن او، پاداش خوش خدمتى هايى بود به غاصبان خلافت كرده بود.
آنچه گذشت ، تنها گواشه اى از تيرگى هاى حاكم بر فضاى آن روزگاران بود.
در آن دوره تيره ، حلقوم هاى حق گويان را مى دريدند و بى گناهان را تنها به جرم على دوستى به بند مى كشيدند.

هر چه مرغ حق است ، پر بسته
هر چه مردار خوار، در پرواز
دشمن آزاد و دوستان در بند
سنگ ها بسته است و سگ ها باز
هر چه شير و عقاب و ببر، به بند
هر چه روباه و گرگ و موش ، رها
هر چه خورشيد و ماه ، در پس ابر
رسته خفاش ها و شب پره ها
هر زبان در دهان كه حق مى گفت
دشمن از خشم ، آن دهان را دوخت
هر كسى سر بلند كرد، برفت
هر عقابى كه پر گشود، بسوخت

حجربن عدى ، به عنوان يك مسلمان بيدار و شيعه پر شعور و مدافع حريم ولايت ، با تعهدى كه به اسلام و حق داشت و خون غيرتى كه نسبت به دين در رگ هايش جارى بود، قامت اعتراض برافراشت ، تا آن جو خفقان بار و ستم گستر و آن سكوت شوم را بشكند و به تكليف قيام در برابر ظلم عمل كند
در بخش بعدى ، گوشه هايى از اين حماسه ها را مى خوانيم .

 


حجر بن عدى و مغيره
به هم اندازه كه حجر بن عدى ، دوستدار و شيفته اميرالمؤمنين عليه السلام و فدايى او بود، مغيره بن شعبه از آن حضرت كينه داشت و آشكارا بر منبر كوفه ، على عليه السلام را لعن مى كرد.
پس از قرارداد صلح امام حسن عليه السلام با معاويه در سال 41 هجرى ، معاويه وقتى به نخيله در نزديكى كوفه آمد، در خطبه پس از نماز، آشكارا اعلام كرد كه همه شرطها و مواد صلحنامه زير پاى من است و هيچ يك وفا نخواهم كرد. مغيره را نيز به امارات كوفه گماشت .
اين حادثه ، براى ياران امام ، از جمله حجربن عدى بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود. وى لحن اعتراض آميز به صلح داشت . يك بار به امام حسن عليه السلام گفت : كاش تو و ما همه مرده بوديم و چنين روزى را نمى ديديم كه ما از صحنه جنگ ، سر شكسته و نا خرسند برگرديم و دشمن خوشحال و پيروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از كلام او ديده شد. امام حسين عليه السلام به او اشاره اى كرد و ساكت شد. امام حسن عليه السلام فرمود: اى حجر! همه همفكر تو نيستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند.صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در كارى است !(26)
اما شور و غيرت دينى حجر، او را بى تاب ساخته بود. نزد امام حسين عليه السلام رفت و او را به قيام و جنگ تحريك كرد؛اما سيد الشهداء عليه السلام فرمود: ما عهد و پيمان بسته ايم و راهى براى پيمان شكنى نيست .
معاويه كه مغيره را همان سال والى كوفه قرار داده بود، به او توصيه كرد كه بدگويى از على عليه السلام را فراموش نكند و ياران او را تبعيد كند و بر آنان سخت بگيرد. مغيره اين سياست را در تمام مدت هفت سال و چند ماه كه بر سر كار بود، اعمال كرد.
حجر بن عدى در هر فرصت مناسب در مقابل او مى ايستاد و انتقاد مى كرد و مردم را عليه او مى شوراند. مغيره با همه خباثتى كه داشت ، مى كوشيد دست خود را به خون حجر آلوده نكند، ولى پيوسته به او تذكر مى داد و گاهى تهديد مى كرد و از عواقب كارش مى ترساند.
حجر بن عدى مصمم بود كه بر ضد حكومت اموى و دست نشانده هاى آن فعاليت آشكار كند، وى مى ديد كه مغيره ، با بيت المال مسلمانان بازى مى كند، سهم شيعيان را نمى دهد، با فشار و تهديد، مردم را به ناسزاگويى به اميرالمؤمنين را مى دارد،
عناصر ظلم ستيز را از بين مى برد، احكام خدا و سنت پيامبر را دگرگون مى سازد. اينها از نظر حجر، كافى بود كه حكومت و فرمانروايى او را نا مشروع سازد و جهاد بر ضد او را يك تكليف دينى كند.
حجر و برخى ياران سلحشور، وقتى مى ديدند كه مغيره يا ديگرى على عليه السلام را لعن مى كنند، بر مى خواستند و اعتراض كرده ، لعن را به خود آنان بر مى گرداندند. يك بار كه مغيره روز جمعه اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و يارانش او را سنگباران كردند. فورى از منبر پايين آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى پنداشت كه با اين حق السكوت ، مى تواند زبان حجر بن عدى راببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنكه مبارزه او با انگيزه خدايى بود و مال در اين عرصه ، اثر نداشت .
روزى مغيره در اواخر حكومتش در منبر، به على عليه السلام و پيروان او دشنام داد و لعنت كرد. حجر حاضر بود. به پا خاست و فرياد كشيد كه همه ، حتى افراد بيرون از مسجد صدايش را شنيدند. سپس به مغيره گفت : تو گويا نمى دانى كه نسبت به چه كسى بد زبانى مى كنى ؟ به ناسزاگويى اميرالمؤمنين و ستايش از تبهكاران حريص شده اى !
بيش از سى نفر برخاستند و يك صدا گفتند: حجر راست مى گويد!
به نقل ابن اثير، بيش از دو سوم حاضران در مسجد برخاستند و هم صدا با حجر شدند و گفتند: اين حرف هاى به درد ما نمى خورد، دستور بده جيره و سهم ما را كه قطع كرده اى بدهند! (27)
عده اى نزد مغيره رفتند و به كوتاه آمدن او در برابر حجر بن عدى اعتراض ‍ كردند. مغيره در پاسخ آنان گفت : من به اين وسيله حجربن عدى را نابود مى كنم . پس از من اميرى ديگر خواهد آمد. حجر، به خيال اين كه او هم مثل من است ، همين گونه حرف ها را خواهد زد، آن گاه آن امير در اولين فرصت او را دستگير كرده و به بدترين وجهى خواهد كشت . من به آخر عمرم رسيده ام . نمى خواهم در اين شهر، خون نيكان را بريزم كه خودم بدنام و بدبخت شوم و آنان شهيد گردند. (28)
مغيره بر اين اساس ، با حجر بن عدى سياست نرمش و مدارا پيش گرفت و معترض او نشد. در سال 51 هجرى درگذشت زياد با حفظ سمت – كه والى بصره بود – به امارات كوفه نيز منصوب شد.
از آن پس ، بر خورد ميان حجربن عدى و زياد بن ابيه ، شدت يافت و كار به جاهاى باريك كشيد، كه در بخش بعدى خواهيم ديد.

 


حجربن عدى و زياد
پس از مرگ مغيره والى كوفه ، زياد به ولايت كوفه منصوب شد. بصره را نيز تحت فرمان داشت . شش ماه از سال در كوفه مى ماند، شش ماه ديگر را در بصره .
اولين بار كه زياد به عنوان والى وارد كوفه شد، سخنرانى تند و تهديدآميزى بر ضد مخالفان كرد. بارزترين چهره مخالف ، حجربن عدى بود. در سال ها پيش ، حجر و زياد با هم دوست و همفكر بودند، ولى زياد به امويان پيوست .
حجر را خوب مى شناخت و از سوابقش خبر داشت . حجر را به حضور طلبيد و ابتدا با وى به نرمى سخن گفت و افزود: مى دانم كه با مغيره چه رفتارى داشتى و او تو را تحمل مى كرد؛ولى من مثل او نيستم . مى دانى كه زمانى دوستدار على عليه السلام و دشمن معاويه بودم ؛اما آن روزگار گذشته است . امروز به جاى آن ، دوستى و رابطه با معاويه در دل من است . زبان خود را نگهدار، در خانه ات بنشين ، هرچه نياز داشتى بخواه ، ولى مواظب خودت باش ، مبادا كارى كنى كه دستم را به خونت بيالايم ! (29)پس از مدتى تصميم گرفت به بصره برگردد.

عمروبن حريث به جانشينى خود گماشت و عزم سفر كرد؛ولى چون از شورش حجر و مبارزه اش بيمناك بود، به او پيشنهاد كرد كه با وى به بصره رود. حجر نپذيرفت و گفت : بيمارم ، نمى توانم با تو بيايم . زياد گفت : به خدا قسم ، راست مى گويى ، بيمارى دين ، بيمارى دل ، بيمارى عقل ! به خدا قسم ، اگر گزارش ناخوشايندى از تو در يافت كنم ، تو را خواهم كشت ! ببين چه خواهى كرد!
او رفت و عمر بن حريث به جاى او بر مسند نشست . ولى نبض كوفه در دست حجربن عدى و يارانش بود و نمى گذاشتند كارها طبق دلخواه والى پيش برود. كارگزار زياد هم قضيه به زياد نوشت و از او يارى خواست .
حجر و يارانش در مسجد كوفه مى نشستند و مراقب اوضاع بودند. يك بار كه عمربن حريث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سويش سنگ ريزه پرتاب كردند. ناچار پايين آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و جريان را به زياد گزارش كرد و گفت : اگر نيازى به كوفه دارى ، چاره اى بينديش . شيعيان با حجر، رفت و آمد داشتند و دسته جمعى همراه او به مسجد مى آمدند و گاهى تا نصف مسجد از ياران او پر مى شد و نگاه ها به آنان بود. كار به جاى رسيد كه آشكارا از معاويه و زياد بدگويى مى كردند.
عمربن حديث به مسجد آمد. فاصله قصر تا مسجد اندك بود. بزرگان شهر هم حضور داشتند. به سخنرانى پرداخت و مردم را به اطاعت و فرمانبردارى و يك پارچگى فرا خواند و از تفرقه بر حذر داشت . گروهى از ياران حجر، هماهنگ از جا بر خاستند و تكبيرگويان به سوى او رفتند و در حالى كه از وى بدگويى مى كردند به سويش سنگريزه پرتاب كردند. عمرو پايين آمد و به قصر شتافت و در را بست و در نامه اى جريانات را به زياد نوشت . زياد از وضع كوفه نگران شد و بر آشفت و گفت : اگر من نتوانم از عهده حجر برآيم و كوفه را از چنگش در آورم ، كسى نيستم ! واى بر تو اى حجر! كارى كنم كه عبرت ديگران شوى !
… و تصميم گرفت كه به كوفه برود و مشكل را حل كند.
حجر بن عدى هم خود را براى برخورد با حوادث بعدى آماده ساخته بود و تصميم داشت تا در مقابل آن ستمگران فاسق ، كوتاه نيابد، هر چند جان خويش را در اين راه بگذارد.
زياد به كوفه آمد و در مسجد سخنرانى تند و تهديدآميزى كرد. آنان را كه به عمرو سنگ پرتاب كرده بودند،شناسايى كرد و انگشتانشان را بريد. در پى آن بود كه با حجربن عدى هم برخوردى سخت كند. حجر نيز، آن پارساى دلاور و آن شيعه پاك ، از گفتن حق و افشاى فاسقان حاكم هراسى نداشت . يك بار كه زياد در سخنرانى اش مكرر از معاويه به عنوان اميرالمؤمنين ياد كرد، حجربن عدى كه اين لقب را ويژه و شايسته حضرت على عليه السلام مى دانست نه معاويه ، به زياد اعتراض كرد و گفت : دروغ مى گويى ،چنان نيست . اين صحنه بار ديگر تكرار شد. حجر، مشتى ريگ بر داشت و به سوى او پرتاب كرد و گفت : دروغ مى گويى ، لعنت خدا بر تو! زياد از منبر پايين آمد، نماز خواند سپس به قصر رفت ، حجر هم به خانه اش بازگشت . زياد، سوارانى را براى دستگيرى يا احضار حجر فرستاد. درگيرى هايى چند ميان ياران حجر و سوران زياد در گرفت ؛ولى حاضر نشد پيش زياد برود. زياد،اين ماجرا را نيز به معاويه نوشت .
حجربن عدى در كوفه نفوذ بسيار و ياران مسلح فراوانى داشت و وجود او موى دماغ والى خيره سر بود. يك بار كسانى از سوى والى ماءمور شدند تا نزد حجر بروند و با او صحبت كنند تا دست از آن كارها بردارد و نزد والى برود، ولى حجر به آنان اعتنايى نكرد.
يك بار زياد، در خطبه هاى پيش از نماز جمعه آن قدر حرف زد و طول داد كه وقت نماز گذشت . دوبار حجربن عدى با گفتن الصلاة ، الصلاة اشاره كرد كه وقت نماز مى گذرد، والى اعتنايى نكرد و به سخنرانى ادامه داد. حجر به نماز برخاست و عده اى به او اقتدا كردند. زياد كه چنين ديد،فرود آمد و نماز خواند و به قصر رفت . باز هم نامه اى نوشت و معاويه را از عملكرد حجر آگاهانيد.

معاويه هم در پاسخ نوشت كه : او را دستگير كرده ، به شام بفرست (30)وقتى زياد در مسجد خطبه مى خواند، حجربن عدى و يارانش در گوشه اى -با حضور خود فضاى مسجد را پر مى كرد و حرف هاى مخالفت آميز مى گفتند. زياد، كوفيان و بزرگان شهر را جمع كرد و گفت : شگفتا! بدن هاى شما من ولى دل هاى شما با حجر است . با يك دست زخم مى زنيد و با دست ديگر مرهم مى گذاريد ؟ شما با من هستيد، ولى فرزندان و افراد قبيله تان با حجر؟ هر يك از شما بلند شويد و نزد اين گروه برويد و هر كس برادر و فرزند و خويشاوندانش را از اين جمع جدا كند،
تا كار درست شود. و… چنان كردند و بيشتر آن گروه را از گرد حجر پراكندند.(31)حجر، با ياران اندكى در مسجد ماند. ماءموران به سوى او آمدند تا نزد زياد ببرند و نرفت . نزديك بود كه كار به درگيرى بكشد. زياد از بالاى منبر صحنه را تماشا مى كرد. هواداران حجر، او را در ميان گرفتند و از يكى از درهاى مسجد بيرون بردند. ميان آن دو گروه درگيرى پيش آمد؛اما حجربن عدى از صحنه خارج شد و خود را به قبيله آزاد رساند و شبانه روز آن جا ماند. (32)
از آن پس پنهان شد، چون مى دانست كه زياد، دست از او بر نخواهد داشت . هرچه مى گشتند، او را نمى يافتند.
اولين كسى كه از بزرگان كوفه به ديدار زياد رفت ، محمدبن اشعث بود. زياد از او خواست كه برود و حجر را نزد او آورد.
هر چه بهانه آورد كه ميان من و حجر رابطه اى نيست و… و زياد نپذيرفت و تهديد كرد كه اگر او را نيابى و نياورى ، شكمت را پاره خواهم كرد. محمدبن اشعث ، غمگين و نگران بيرون رفت . در راه جريربن عبدالله را ديد و از او كمك خواست . جرير نزد زياد وساطت كرد كه به محمدبن اشعث كارى نداشته باش ، من خودم حجربن عدى را نزد تو خواهم آورد. او هم پذيرفت ؛ولى تهديد كرد كه او را حاضر نكنى خودت را قطعه قطعه خواهم كرد. او سه روز مهلت خواست . نزد حجر رفت . دوازده تن از ياران حجر نيز با او بودند. حجر به اين شرط پذيرفت نزد زياد برود كه او قول دهد كه او را نزد معاويه بفرستد، تا هر چه نظر او باشد عملى شود. (33)حجربن عدى پس از آن كه زياد، شرط او را پذيرفت ، نزد او رفت . زياد كه بر حجربن عدى دست يافته بود، دوست داشت او را بكشد، ولى امان و پيمانى كه داده بود، مانع شد. دستور داد او را به زندان افكندند. حجر، ده شب در زندان بود، (34)ياران حجر نيز مخفى شدند. زياد، با تلاش بسيار و با كمك چهره هاى سرشناس كوفه و قبايل اطراف ، توانست دوازده نفر از آنان را دستگير كرده ، و به زندان افكند.
پيش از آنان را به شام بفرستد، استشهادى بر ضد آنان فراهم كرد. متنى تنظيم كردند، مبنى بر اين كه حجربن عدى ، از اطاعت خليفه بيرون رفته ، از مردم جدا شده ، خليفه را لعن كرده و به جنگ و فتنه فرا خوانده است ، مردم را دور خود جمع كرده و به بيعت شكنى و كناره گذاشتن معاويه از خلافت تحريك كرده و به خداوند كافر گشته است .
زياد از اين متن خوشش آمد. سران كوفه را واداشت تا امضا كنند. گروهى از مردم را هم وادار كرد آن متن را تاءييد كنند، نوعى پرونده سازى براى از ميان برداشتن يك مخالف !
وقتى پرونده تكميل شد، حجر و يارانش را از زندان بيرون آوردند، همراه با غل و زنجير و با همراهى نزديك به صد نفر از مطمئن ترين سربازان و چند چهره ديگر را براى گواهى دادن نزد معاويه ، آماده حركت به سوى شام شدند. زياد، نامه اى هم ضميمه آن استشهاد كرد و ضمن اشاره به آنچه شاهدان امضا كرده اند و تاءكيد بر فتنه انگيزى و آشوبگرى حجر و يارانش ، تصميم در باره آنان را به خليفه واگذار كرد.
صحنه پرشور و غم انگيزى بود. مردم دور آن آزادگان به زنجير كشيده شده و شيران در بند، جمع شده بودند و ناراحت و گريان بودند و در آن لحظه هم كارى نمى توانستند بكنند. بيم آن مى رفت كه هواداران در هنگام عزيمت آنان دست به تعرض بزنند. زياد، آن گروه را از صبح تا شام در محوطه مسجد كوفه نگه داشت و شبانه حركتشان داد. دختران حجر، بر سر راه او گريان ايستاده بودند. حجربن عدى رو به آنان كرد و گفت :
آن كه خوراك و پوشاك شما بر عهده اوست ، خداست . خدا هم پس از من باقى است . تقوا داشته باشيد و خدا را بپرستيد. اگر كشته شوم ، شهيدم و اگر باز گردم ، مورد احترام . دست خدا بر سرتان باد. و همراه هم زنجيرهاى خود به راه افتاد .(35)
يكى از زنان شيعى ، در ترسيم اين صحنه و اندوه دختر حجر بر فراق پدر، ابياتى سرود، كه مضمون آن چنين است :
اى ماه تابان ، بر آى و بتاب ، مگر نمى بينى كه حجر را مى برند؟
او سوى معاويه مى رود تا او را به شهادت برساند.
پس از حجر، جباران گستاخ ‌تر شده ، در كاخ ‌هاى خود آزادى بيشترى خواهند داشت .
سرزمين ها خشك و بى باران خواهد بود.
اى حجر! سلامت و شاداب باشى . بيم آن دارم كه طاغوت پير شام كه كشتن نيكان را حق خود مى داند، تو را شهيد كند. اگر هم حجر شهيد شود. هر پيشواى قومى از دنيا كوچ خواهد كرد! (36)
اين كاروان ، با تدابير شديد امنيتى راه شام را پيش گرفت . وقتى از منطقه قصربنى مقاتل مى گذشتند، عبيدالله بن حر جعفى كه ساكن آن جا بود گفت : كاش گروه هايى بودند كه به كمك آنان اين دلير مردان را نجات مى داديم . ندا مى داد و افسوس مى خورد و كسى ندايش را پاسخ نگفت .
گروه حجر، با ايمان استوار پيش مى رفتند. هر چند مى دانستند رفتار معاويه با آنان سخت خواهد بود و شهادت را پيش رو مى ديدند، اما خوش حال بودند كه در راه انجام تكليف و مبارزه با باطل ، به اين آزمون بزرگ مبتلا شده اند.
خود را كامياب مى ديدند و پيروز، هر چند در دست ماءموران اموى اسير و دست بسته بودند.
چه زيبا و شكوهنده است در تاريكى شب ها درخشيدن و با مرگ اسير و با مرگ و جهاد خويش ،
به مردم بينش و آگاهى و انديشه بخشيدن
غرور كاذب دشمن به يك تكبير بشكستن
ز پاى ملتى آزرده و در بند
كمند و حلقه زنجير بگسستن
ز پا افتادن ، اما تا توان واپسين از پاى ننشستن .

 

 

به سوى دمشق
گروهى كه بر پيشانى آنان چلچراغ شهادت مى درخشيد و شوق ديدار خدا در دل ها يشان شعله مى كشيد، دست بسته همراه ماءموران به سوى پايتخت حكومت شام روان بودند، تا پس از رسيدن به دمشق ، معاويه در باره آنان تصميم بگيرد.
به منطقه مرج العذراء رسيدند. (37) آن جا در زندان بودند، تا خبر به معاويه برسد و كسب تكليف شود.
برخى بر آنند كه آنان را وارد دمشق نكردند و معاويه آنان را نديد و فقط دستور كشتن آنان را داد؛اما بيشتر بر اين باورند كه آنان را به دمشق هم بردند و دوباره به مرج العذراء برگرداندند.
گروهى كه زياد به شام فرستاده بود، دوازده نفر بودند، به نام هاى :
حجربن عدى ، شريك بن شداد، صيفى بن فسيل ، قبيصه بن ضبيعه ، محرزبن شهاب ، كدام بن حيان ، عبدالرحمان بن حسان ، ارقم بن عبدالله ، كريم بن عفيف ، عاصم بن عوف ، ورقاء بن سمى و عبدالله بن حويه .
دو نفر ديگر را زياد به اين جمع ملحق كرد كه عتبه بن اخنس و سعدبن نمران نام داشتند و مجموعه آنان چهارده نفر شدند.
نامه زياد، همراه استشهاد محلى عليه حجر و يارانش به دست معاويه رسيد. معاويه در اين كه با اين گروه چه كند، ترديد داشت .
از پيامدهاى كشتن آنان بيمناك بود؛چرا كه حجربن عدى سابقه درخشان و شخصيت مشهور و بر جسته داشت . ابتدا درباره كشتن آنان به رايزنى پرداخت ، تا نظر ديگران را بداند. گرچه مردم در اثر تبليغات معاويه ، درخواست كشتن مى كردند، اما برخى از چهره هاى سرشناس تر نظر به گذشت و عفو مى دادند. برخى هم سكوت مى كردند. معاويه به ظاهر همچنان در ترديد بود. نامه اى به زياد نوشت و اين دو دلى خود را به او خبر داد. زياد، بار ديگر نامه اى نوشت ، با اين مضمون كه شگفتا كه در باره آنان هنوز در ترديدى ؟ اگر كوفه را نياز دارى ، حجر و يارانش را ديگر به اين جا بر نگردان .(38)
پيكى كه نامه او را به دمشق مى آورد، سر راه به مرج العذراء عبور كرد و زندانيان را ملاقات نمود و گفت كه حامل نامه اى هستم كه از آن بوى مرگ مى آيد. اگر حرفى ، سفارشى و كارى داريد كه برايتان سودمند باشد بگوييد تا عمل كنم .
حجر گفت : به معاويه پيغام برسان كه ما عهد شكنى نكرده ايم و آن گواهى را دشمنان و بدخواهان تنظيم كرده اند. پيك ، پيام آنان را رساند؛ ولى معاويه گفت : در نظر ما، زياد راست گو تر از حجر است ! (39)
دو نفرى را كه بعدها ضميمه حجر و يارانش كردند، كمى ديرتر به مرج العذراء رسانده بودند. ماءمورى كه خبر آمدن آنان را به شام مى برد، با حجر ديدار كرد. حجر كه در غل و زنجير بود، گفت : به معاويه بگو كه خون هاى ما حرام و كشتن ما نارو است ، به ما امان دادند، كسى از مسلمانان را نكشته ايم كه خونمان به قصاص ريخته شود!
در مجلسى كه معاويه درباره آنان تصميم مى گرفت ، برخى به وساطت پرداختند و درباره تعدادى از آنان در خواست آزادى كردند. معاويه ، شش ‍ نفر از آنان را به سبب در خواست شش نفر از يارانش كه با آن زندانيان دوستى يا خويشاوندى داشتند بخشيد و دستور داد آزادشان كنند. مالك بن هبيره هم در خواست كرد كه پسر عمويم حجر را هم به خاطر من ببخش . معاويه گفت : او سر كرده گروه است و اگر رهايش كنم ، دوباره به كوفه رفته آشوب مى كند، آن گاه مجبور مى شويم تو را به عراق بفرستيم تا او را براى ما بياورى !
او هم رنجيد و از نزد معاويه رفت و خانه نشين شد. (40)

 


در شهادتگاه مرج العذراء
سرزمين مرج العذراء كه بازداشتگاه حجر و ياران او شده بود، از جهتى براى حجر بن عدى عزيز و خاطره انگيز بود بود. در فتح اين سرزمين و گسترش ‍ دامنه اسلام به آن سامان ، حجر بن عدى نقش داشت . در زمان خليفه دوم آن ديار، آغوش به روى اسلام گشود. وقتى حجر را دست بسته به آن جا آوردند و نام آن جا را پرسيد و فهميد، گفت : من اولين مسلمانى بودم كه در اين منطقه تكبير گفتم و خدا را ياد كردم ، اينك دست بسته و اسير مرا به اين جا آورده اند! (41)
شايد اين رفتار با حجر، از پليدى و كينه معاويه با اسلام سر چشمه مى گرفت . او به هيچ ارزش دينى پايبند نبود. نخستين فاتح اين سرزمين را در همان جا زندانى كرد و سرانجام هم همان جا به قتل رساند. اين نوعى دهن كجى به اصول ارزشى اسلام و علاقه اى بود كه حجر بن عدى به اين سرزمين داشت و در آن جا جهاد و فتح كرده بود.
معاويه سه نفر را ماءمور كرد كه به مرج العذراء بروند و آن گروه را به قتل برسانند. يكى از آنان به نام هدبه بن فياض ، يك چشم داشت . كريم بن عفيف ، يكى از ياران زندانى حجر كه نگاهش به او افتاد، گفت : اگر فال بد زدن حقيقت داشته باشد. به نظرم نصف ما كشته مى شويم و نصف ديگر آزاد مى شويم ! و… همان گونه هم شد. (42)
همراه آن سه ماءمور، كسى هم براى رها ساختن آن شش نفر آمده بود. آنان كه از مرگ نجات يافتند عبارت بودند از: عاصم ، ورقاء، ارقم ، عتبه ، سعد و عبدالله .
ماءموران به بقيه گفتند: ماءموريت داريم به شما ابلاغ كنيم اگر از على عليه السلام اظهار برائت كنيد و او را لعن كنيد، رهايتان مى كنيم ، و گر نه كشته خواهيد شد. گفتند: هرگز چنين نخواهيم كرد. آن ماءمور يك چشم وقتى پيش حجر آمد، گفت : اى سر دسته گمراهى و سر چشمه كفر و سر كشى ، اى دوستدار ابو تراب ! معاويه مرا به كشتن تو و يارانت فرمان داده است ، مگر آن كه از كفر خود برگرديد و از على عليه السلام بيزارى بجوييد.
حجر و همراهانش گفتند: صبر بر تيزى شمشير، برايمان آسان تر از چيزى است كه ما را به آن مى خوانيد. رفتن به ديدار خدا و پيامبر و على ، برايمان محبوب تر از ورود به دوزخ است . (43)
بارها از آنان خواستند كه از امير المومنين على عليه السلام بيزارى بجويند تا آزاد شوند؛ولى آنان زير باز نرفتند و پذيراى شهادت در راه عشق مولا شدند.
قبرهايى براى آنان كندند، كفن ها يشان را آماده ساختند.
حجر گفت : مثل اين كه كافريم ، ما را مى كشند و مثل آن كه مسلمانيم ، ما را كفن مى كنند! (44)
غل و زنجيرهايشان را گشودند. آنان همه آن شب را به نماز پرداختند. زمزمه دعا و نمازشان بلند بود و آماده رو به رو شدن با عروس شهادت بودند. شب خوشى داشتند.
صبح شد. باز هم براى آخرين بار، به آنان پيشنهاد شد كه از على عليه السلام بيزارى بجويند. گفتند: خير، ما پيرو و شيفته اوييم و از آنان كه وى از ايشان بيزار بود، بيزاريم .
ماءموران آماده شدند كه آنان را به قتل برسانند.
در آن لحظه ، حجر بن عدى حديثى نقل كرد. گفت : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرموده بود:
اى حجر! در راه محبت على ، با شكنجه كشته مى شوى ، وقتى سرت به زمين برسد، از زير آن چشمه اى مى جوشد و سرت را شست و شو مى دهد.
ياران حجر، بى تاب شهادت بودند و پروانه وار برگرد چلچراغ شهادت مى چرخيدند و هر كدامشان مى خواستند زودتر به اين فيض بزرگ برسند. يكايك در خون خويش تپيدند و داستان جاودانگى در سايه شهادت را نگاشتند، تا آن كه نوبت به حجر رسيد.
هدبه بن فياض ، ماءموريت داشت حجر بن عدى را گردن بزند.
طبق برخى نقل ها، فرزند حجر به نام همام نيز همراه پدر بود. صحنه كشتن پدر در پيش چشمان فرزند، بسيار تكان دهنده و براى حجر نگران كننده بود. حجربن عدى بيم آن داشت كه اگر فرزند كم سن و سالش شاهد آن صحنه فجيع و هولناك باشد. روحيه خود را از دست بدهد و دست از راه حق و مرام اهل بيت بردارد.
به جلاد گفت : اگر به كشتن پسرم همام نيز ماءموريت دارى ، او را زودتر از من به قتل برسان . جلاد نيز چنين كرد. وقتى به حجر گفته شد چرا چنين خواستى و داغدار فرزند نوجوان خويش شدى ، گفت : ترسيدم وقتى شمشير را بر گردن من ببيند وحشت كند و دست از والاى اميرالمؤمنين عليه السلام بردارد و در نتيجه ، در روز قيامت من و او در بهشت برين كه خداوند به صابران وعده داده است ، همراه هم نباشيم . اين بود كه نخواستم او شاهد شهادت من باشد. اين نهايت ايثار و فداكارى در راه حق است و از صحنه هاى نادر به شمار مى رود.
يكى از محققان (45)در ترسيم اين بخش از حادثه ، كه بسيار زيبا و بر خور دار از اوج حماسه است مى نويسد:
سر مطهر آن نوجوان در برابر نگاه هاى پدر بر زمين چرخيد و كنار آن پيكر پاك و خونين قرار گرفت . در حالى كه پدر، اين منظره جانگداز را تماشا مى كرد، دست به آسمان گشود و خدا را بر اين نعمت سپاس گفت ، نعمت جهاد و صبر، نعمت اين كه فرزندش فداى راه حق شد و از عقيده اش دست نشست . پدر كنار جسد فرزند دلبند و شهيدش نشست ، خاك و خون از چهره او پاك كرد و بر پيشانى او بوسه زد، بوسه اى كه عميق ترين رنج هاى يك انسان را همراه داشت . سپس خطاب به فرزند شهيدش چنين گفت :
خداوند رو سفيدت گرداند، همچنان كه مرا نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رو سفيد ساختى .
راستى كه ايمان معجزه مى كند و انسان را در پيشگاه اين همه عظمت روحى و جلوه باطنى و جان روشن و الهى ، خاضع مى سازد. همين روحيه ها و ايمان ها بود كه از سوى پيروان حق و ياران على ابن ابى طالب عليه السلام آشكار مى شد و قدرت اهريمنى امويان را به لرزه مى انداخت .
حجربن عدى ديگر نگران فرزند و باختن روحيه و سست شدن ايمان او نبود و آمادگى كامل براى استقبال از شهادت در راه عقيده داشت ، ولى در آخرين لحظات ، مى خواست باز هم روح بلند خويش را در آستان عظمت خدا به نيايش وا دارد.
حجر، در آستانه شهادت ، از آنان مهلت خواست تا دو ركعت نماز بخواند و براى آخرين بار، بندگى خويش را در آستان پروردگار، ابراز كند.
به آنان گفت : بگذاريد وضو بگريم . اجازه دادند. چون وضو ساخت ، گفت : بگذاريد دو ركعت نماز بخوانم ، به خدا سوگند من هرگز وضو نگرفته ام مگر آن كه با آن ، دو ركعت نماز خوانده ام . گذاشتند دو ركعت نماز خواند. به نظر آنان نمازش طولانى شد. گفتند: خيلى طول دادى ، نكند از مرگ ترسيده اى ؟حجر گفت : اگر هم بترسم رواست ، شمشيرى آخته مى بينم و كفنى گسترده و قبرى كنده شده . ولى باور كنيد كه اين كوتاه ترين نمازى بود كه تا كنون خوانده ام !
آن گاه گفت : خدايا! از اين امت به درگاهت شكايت مى آورم . كوفيان بر ضد ما گواهى دادند و شاميان ما را مى كشند.
و افزود: به خدا سوگند، اگر مرا در اينجا مى كشيد، بدانيد كه من نخستين كسى هستم كه در اين سرزمين نداى توحيد سر دادم و نخستين كسى هستم كه در اين جا مرا مى كشند. (46)
به آنان گفت : مرا با همين بند و زنجير بكشيد و خون هايم را مشوييد، مى خواهم معاويه را در قيامت با اين حال ، ديدار كنم . (47)
سرانجام ، حجربن عدى با تيغ همان هدبه يك چشم به شهادت رسيد، در حالى كه مى گفت : حبيبم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا به چنين روزى خبر داده بود.
آن روز، مرج العذراء به خون اين شش شهيد جاودانه رنگين شد:
حجربن عدى ، شريك بن شداد حضرمى ، صيفى بن فسيل شيبانى ، قبيصه بن ضبيعه عبسى ، محرز بن شهاب تميمى ، كدام بن حيان عنزى .
در برخى نقل ها، نام همام ، فرزند نوجوان حجربن عدى را هم آورده اند كه پيش از پدر، او را به شهادت رساندند.
بر پيكر آن شهيدان نماز خواندند و همان جا به خاك سپردند.
اكنون ضريحى قبر آن شش شهيد را در بر گرفته است و در كنار آن مسجدى قديمى است .
مزار حجربن عدى و ياران به خون خفته اش ، سمبل جهاد در راه عقيده و حب اهل بيت و عشق به اميرالمؤمنين و الهام بخش فداكارى در راه حق است .
شهادت حجر بن عدى و يارانش در سال 51 هجرى بود.
خون حجر، به ما چنين مى آموزد:
– فداكارى و قربانى شدن در راه محبت و دوستى ، آسان است .
– شهيدان عشق ، با شهادت خود راه حق و عزت را هموار ساختند.
– مسلمانان راستين ، مصالح دين را بر منافع دنيوى ترجيح مى دهد.
– استوارى بر سر ايمان و عقيده ، خصلت مردان آزاده است .
– برترين جهاد، سخن حق در برابر حكومت ستمگر است .
– دوره باطل گذرا، اما دولت حق ، ابدى است .
آرى …
مسافران رهى سرخ
از اعتياد به بودن
از اعتياد به ماندن
به بال هاى سفيد فرشتگان چو نشستند.
به شوق شهر شهادت
از اين سياهى زندان ، وز اين اقامت در بند
رها شدند و برستند
ز دست بسته خود، دستبند گشودند
ز پاى خسته خود، پاى بند گسستند
و درب هاى قفس را
كه ساليان درازى
به قفل قدرت طاغوت ، بسته بود شكستند
و بندهاى ستم را، به بازوان توانا و لاله گون شهادت
به حكم معجزه خون
زهم دريده ، پريدند،
تا كه شهادت دهند كه هستند (48)

 


بازتاب شهادت
خون پاك شهيد، هم افشاگر جلادان است ، هم الهام بخش رهپويان حق و حماسه سازان در راه ايمان .
حجر، به ديدار خدا شتافت و بار سنگين جهاد تا مرز شهادت را به سر منزل رساند؛اما ننگى جاودان بر معاويه باقى ماند.
پس از شهادت او، عده اى از چاپلوسان دربار معاويه ، به او تبريك گفتند كه يكى از سرسخت ترين دشمنانش در كوفه از ميان رفت ؛اما در همان مجلس ، سخن از صلابت و پايدارى حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو مى كردند.
معاويه لب به سخن گشود و گفت : اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حكومت امويان را تا همه جاى دنيا مى گستراندم ؛ولى … حيف و هيهات ! كجا من امثال حجر را دارم ؟ كسانى كه در راه باورهايشان با تمام صلابت ، فداكارى مى كنند. و پس از درنگى آميخته به غصه و حسرت گفت : روز من باحجر، بسى طولانى خواهد بود!(49) (اشاره اى بود به دادگاه عدل الهى در قيامت ).
زياد در كوفه پس از شهادت حجر، دستور داد خانه اش را ويران كردند. مختار هم كه در كوفه قيام كرد، كسانى را در پى محمدبن اشعث (از عوامل تحويل دهنده حجر به زياد) فرستاد.
او گريخته بود. به دستور مختار خانه اش را ويران كردند و با خشت و گل آن خانه حجر بن عدى را كه زياد خراب كرده بود، بازسازى كردند. (50)
شهادت حجر، بر مردم كوفه تاءثير بسيار گذاشت . از كوفيان نقل شده است كه : نخستين ذلتى كه بر ما وارد شد، شهادت حجر، دعوت زياد به برائت از على عليه السلام و شهادت امام حسين عليه السلام بود. (51)
پس از آن فاجعه ، هر كس آن را مى شنيد متاءثر مى شد. حتى وابستگان به دربار اموى نيز گاهى نمى توانستند حسرت و ناراحتى خود را مخفى كنند. عايشه نيز در اين مورد به معاويه انتقاد كرد و حجر را ستود.
معاويه پاسخ قانع كننده اى براى معترضان نداشت . گاهى استناد به گزارش ‍ زياد از كوفه مى كرد كه حجر را ياغى و فتنه انگيز معرفى كرده بود.
وقتى معاويه به سفر حج رفت ، به مدينه آمد. مى خواست به ديدار عايشه رود. عايشه اجازه نمى داد و اعتراضش يكى بر كشته شدن محمدبن ابى بكر بود، يكى هم بر شهادت حجر، كه هر دو به دست معاويه انجام گرفته بود. معاويه آنقدر عذر خواهى كرد تا عايشه راضى شد. عايشه براى معاويه اين حديث پيامبر را خواند كه فرموده بود: در مرج العذراء گروهى كشته مى شود كه خداوند و آسمانيان به نفع آنان خشمگين مى شوند.(52)
كوفيان ، پيوسته شهادت او را بزرگ مى دانستند و از حوادث تلخ مى شوند.
وقتى خبر به كوفه رسيد، جمعى از بزرگان كوفه در مدينه خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند و گزارش دادند. شهادت وى بر امام حسين عليه السلام نيز بسيار تلخ و گران بود. آن گروه مدتى در مدينه بودند و با سيد الشهدا عليه السلام رفت و آمد مى كردند. مروان بن حكم كه آن روز والى مدينه بود، به معاويه خبر داد. معاويه كه اين گونه فعاليت ها را بر خلاف پيمانى مى پنداشت كه با امام مجتبى عليه السلام بسته بود، نامه اى به امام حسين عليه السلام نوشت و اعتراض كرد.
حسين بن على عليه السلام در نامه اى بلند، پاسخ ياوه هاى معاويه را نوشت . از جمله در آن نامه آمده بود:
آيا تو قاتل حجر و ياران پارسا و عابد او نبودى ؟ آنان كه با بدعت ها سر ناسازگارى داشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و تو آنان را از روى ستم و تجاوز كشتى ، پس از آن كه به آنان امان داده بودى و اين از روى گستاخى بر خدا و سبك شمردن عهد و پيمان بود…. (53)
در سالى كه معاويه پس از قتل حجر به مكه آمده بود، حسين بن على عليه السلام را ملاقات كرد. به امام حسين عليه السلام گفت : آيا خبر دار شدى كه با حجر و يارانش و پيروان او و شيعيان پدرت چه كرديم ؟
امام پرسيد: چه كرديد؟
معاويه از روى طعنه و استهزا گفت : آنان را كشتيم ، كفن كرديم و بر آنان نماز خوانديم و به خاك سپرديم .
حسين بن على عليه السلام خنده اى كرد و فرمود:
اى معاويه ! آنان روز قيامت با تو به دشمنى بر مى خيزند.
ولى … ما اگر پيروان تو را مى كشتيم ، نه كفن مى كرديم ، نه بر آنان نماز مى خوانديم و نه به خاك مى سپرديم (54) (يعنى آنان را مسلمان نمى دانيم !).
مى گويند معاويه بعدها از كشتن حجر و يارانش پشيمان شد؛ ولى … اين پشيمانى سودى نداشت . همواره آن فاجعه را ياد مى كرد و كشتن حجر، همچون كابوسى گريبانگير او بود و تا دم مرگ ، رهايش نمى كرد.
معاويه و زياد، گرفتار عذاب درون و نفرت مردم و مرگى ذليلانه شدند.
ولى شهيدان خطه مرج العذراء، به جاودانگى پيوستند و نامشان سر لوحه دفتر عشق و ديباچه شرف و آزادگى شد.
اينك ، كدام مرد رشيدى است .
تا رشته رسالت او را در دست ، عاشقانه بگيرد؟
اينك … كدام مرد؟

_______________________________________________

1-شماره نخست از سلسله كتاب هاى شهداء الولاء كتاب دكتر لبيب بيضون در سال 1421 در قطع وزيرى ، 175 صحفه از سوى مؤلف محترم در دمشق منتشر شده است ، چاپ ديگر آن از سوى انتشارات بوستان كتاب در قم .
2-نام منطقه اى در شمال دمشق ، حجر و يارانش را در همان جا نيز شهيد كردند و مدفن آنان نيز همان جاست .
3-حاكم نيشابورى ، مستدرك صحيحين ، ج 3، ص 468.
4-الاغانى ، ج 16، ص 89.
5-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 571.
6-ابن حجر، الاصابه ، ج 1، ص 329.
7-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 585.
8-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 231.
9-.وقعه صفين ، ص 104.
10-.همان ، ص 381.
11.ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 340.
12-2.همان ، ص 345.
13-1.الدجات الرفيعه ، ص 423.
14-1.تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 196.
15-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 377.
16-1.شيخ مفيد، ارشاد، ص 17.
17-2.كشى ، رجال ، ص 94.
18-1.آغاز اشعار چنين است :

فيا اءسفى على المولى التقى
ابى الاطهار حيدرة الزكى

192.بحارالانوار، ج 42، ص 290.
20-1.ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 8.
21-1.اين حادثه كه معاويه ، يك زنازاده را به خاندان خود نسبت داد و او را برادر خويش خواند،
به استلحاق معروف است و داستانى دارد و از ننگ هاى ماندگار معاويه به شمار مى رود.
22-2.نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، خطبه 56.
23-1.ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 56.
24- 2. من سب عليافقد سبنى (احمد بن حنبل ، فضائل الصحابه ، ج 2، ص 594.
25-3.نهج البلاغه ، ترجمه و شرح فيض الاسلام ، حكمت 397.
26-1.اعيان الشيعه ، ج 4، ص 574.
27-1.تاريخ طبرى ، ج 5، ص 254.
28-2.ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 473.
29-1.ابن سعد، طبقات ، ج 6، ص 151.
30-1.الدرجات الرفيعه ، سيد على خان ،ص 427.
31-1.تاريخ طبرى ، ج 5، ص 258؛ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 474.
32-2.ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476.
33-1.تاريخ ابن عديم (جلد مربوط به امام حسين و حجر)، ص 144.
34-2.ابن اثير، كامل ، ج 2، ص 476.
35-1.ابن كثير، البدايه و النهايه ، ج 8، ص 50.
36-

ترفع اءيها القمر المنير
تبصر هل ترى حجرا يسير…؟

(ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 488).
37-نام منطقه اى سرسبز، در حدود 20 كيلومترى دمشق ، كه حجربن عدى فاتح آن سرزمين بود.
38-تاريخ طبرى ، ج 5، ص 272.
39-همان ص 373.
40-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 484.
41-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580.
42-ابن اثير، كامل ، ج 3 ص 485.
43-مروج الذهب ، ج 3، ص 12.
44-الدرجات الرفيعه ، ص 428.
45-سيد محمد بحر العلوم ، در كتاب من مدرسه الامام على عليه السلام ، ص 50.
46-ابن اثير، كامل ، ج 3، ص 485.
47-اعيان الشيعه ، ج 4، ص 580.
48-از نويسنده
49-من مدرسه الا مام على عليه السلام ، ص 52.
50-ابن اثير، كامل ، ج 4، ص 244.
51-الاغانى ، ج 17، ص 153.
52-كنز العمال ، ج 11، حديث 30887.
53-الامامه و السياسه ، ج 1، ص 181.
54-طبرسى ، احتجاج ، ج 2، ص 19؛كشف الغمه ، ج 2، ص 240.

آشنای با اسوه ها (حجر بن عدی)//جواد محدثی

 

زندگینامه عبدالله بن عباس‏(به قلم استاد بهاء الدين خرمشاهى‏ )

ابن عبّاس، ابو العباس عبد الله بن عباس بن عبد المطلب، پسر عم رسول الله( ص)، محدث، مفسّر، فقيه و مورخ صدر اسلام و از اصحاب خاص پيغمبر( ص) و دوست و مشاور خلفاى راشدين و سردار سپاه و استاندار و نماينده و سفير امير المؤمنين على بن ابى طالب( ع). حضرت رسول( ص) به او عنايت و علاقه خاص داشت و در حق او دعاهايى فرموده است كه مشهور است:« اللّهم فقّهه فى الدين و علم التأويل»/« اللّهم فقّهه فى الدين و علّمه التأويل».

او 1660 حديث از رسول اللّه( ص) نقل كرده است. او قرآن شناسى خود را حاصل صحبت و مصاحبت استادش حضرت امير المؤمنين على( ع) مى‏داند. او را حبر الامّة/ بحر الامة، ترجمان القرآن، و رئيس المفسرين لقب داده‏اند.(- دايرة المعارف تشيع، مقاله« ابن عبّاس»، ج 1/ 344). ابن مسعود با همه جلالت قدر و مقام شامخى كه در قرآن شناسى دارد، او را ترجمان القرآن خوانده است.

مجاهد كه خود مفسرى بزرگ است و تفسيرش محفوظ مانده و به طبع رسيده است، در حق او مى‏گويد:« چون تفسير مى‏كرد، همه چيز را واضح و روشن مى‏كرد».

حضرت على( ع) كه بر او به ويژه در تفسير قرآن مقام استادى داشت، در حق او و تفسيرش فرموده است:« كأنّما ينظر الى الغيب من ستر رقيق».( گويى از وراى پرده‏اى نازك غيب را مى‏بيند). قرآن شناسى و تفسير ابن عباس دو ويژگى داشت. نخست نقل نقادانه از اهل كتاب در قصص قرآنى، و ديگر استناد و استشهاد به شعر عربى/ شعر جاهلى.

معروف است كه عمر در مسائل قرآنى و تفسيرى بيش از همه و پيش از همه به ابن عباس مراجعه مى‏كرده است. هم او و هم ابن عباس مراجعه به شعر قديم( قبل از نزول قرآن) عربى يا شعر عهد جاهليت را براى فهم مفردات قرآنى توصيه مى‏كرده‏اند.

آثار

آثار قرآن پژوهى او كه خوشبختانه هر دو باقى مانده است، يكى تفسير اوست. اين تفسير كم حجم است، حدودا برابر با تفسير جلالين، يا نيمى از تفسير بيضاوى. اين اثر به صورت كتاب مدوّنى به دست ما نرسيده است، بلكه در دل تفسير بزرگ طبرى محفوظ بوده است. و بعضى از محققان از جمله فيروزآبادى صاحب لغتنامه معروف قاموس، آن را از ميان تفسير طبرى بر آورده‏اند و به صورت كتابى منسجم مدون كرده‏اند. جمع و تدوين فيروزآبادى از اين تفسير تنوير المقباس من تفسير ابن عباس نام دارد و بارها به طبع رسيده است.

اثر قرآنى مهم ديگر ابن عباس لغتنامه‏اى است سرشار از شواهد شعر جاهلى با مقدارى توضيح تفسيرى. اين لغتنامه پس از تفسيرهاى كوتاهى كه حضرت رسول( ص) درباره بعضى سوره‏هاى قرآنى به دست داده‏اند و خوشبختانه محفوظ مانده و سيوطى آن را به ترتيب سوره‏ها( با نظم قرآنى، ولى نه براى همه سوره‏ها) مرتب كرده و در اتقان آورده است، آرى از هر اثر قرآن پژوهى محفوظ مانده ديگر قديم‏تر است.

نافع بن ازرق و يكى از دوستانش به نام نجدة بن عويمر يك روز كه ديدند ابن عباس فارغ بال در صحن مسجد الحرام نزديك كعبه نشسته است، مدعيانه و براى آنكه به خيال خود عجز ابن عباس را در مسائل قرآنى آشكار كنند، با او سؤالاتى مطرح كرده‏اند و شرح و معناى حدودا دويست كلمه يا تعبير قرآنى را از او پرسيده‏اند. پاسخهاى ابن عباس همه متين و مستند به شعر كهن است. چنانكه گفته شد اين قديم‏ترين واژه‏نامه قرآنى محفوظ مانده است و هم در اتقان سيوطى مندرج است و هم مستقلا تحت عنوان- مسائل نافع بن ازرق به چاپ رسيده است.

گلدزيهر درباره اين كتاب و شيوه بى سابقه ‏اش مى‏گويد:« اين بديع‏ترين شيوه تحقيق لغوى در تفسير قرآن است».(- المذاهب الاسلامية فى تفسير القرآن، ص 69، به نقل از التفسير و المفسرون، محمد حسين ذهبى، ج 1/ 75).

ابو بكر بن انبارى از قول او درباره اين شيوه چنين نقل كرده است:« شعر، ديوان عرب است، هرگاه حرفى از قرآن كه خداوند به زبان عربى نازل فرموده است، بر ما پوشيده و دشوار باشد، به ديوان و سرچشمه آن‏[ شعر قبل از عصر نزول قرآن‏] مراجعه مى‏كنيم و شواهد روشنگرى براى آن مى‏يابيم».( پيشين، ج 1/ 76. همچنين درباره ارزيابى نسبت تفسير منسوب به ابن عباس- پيشين، ص 81- 83). نيز- تفسير ابن عباس؛ مسائل نافع بن ازرق.

بهاء الدين خرمشاهى‏

 

 

زندگینامه عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب «ابن عباس» (پدرعلم تفسير)

اسـلام هـدفش تامين سعادت دنيا و آخرت مردم است و قرآن راههاى نيل به آن را براى آنان بيان كـرده و رسـول خـدا(ص ) نيز آنها را در قول و عمل روشن ساخته است , و تفسيربه عنوان يكى از وسـايـل در ايـن راه مطرح بوده است كه معلم اول اسلام يعنى رسول اكرم (ص ) به بهترين وجه از عهده آن برآمد, وچون مشيت خداوند اين بود كه پيامبر(ص )رسالت پروردگار را به پايان برساند و به رفيق اعلى بپيوندد, پس از رحلت رسول خدا(ص ) شاگردان حضرت از صحابه آيين او را ترويج و تعاليم عاليه اسلام را منتشرمى كردند, با اين تفاوت كه روش آنها در تفسير روشى عملى بود.

و اين بدان علت بود كه مسائل اسلامى صحابه را در زمان فراگير شدن پرتو اسلام سرگرم ساخته بـوده آنـان مـصـاحـب رسـول خـدا و شاهد حوادث بودند و در قول و عمل از آن حضرت متابعت مى كردند, و چون پيامبر(ص ) رحلت فرمود و برخى از صحابه ازشهرهاى اسلامى پراكنده شدند و برخى امور خلافت را بر عهده گرفتند, با راهنمايى آيات قرآن و سنت نبوى و در صورت فقدان هر يـك از آن دو بـا بـهـره گـيرى از راى خليفه وشورا به اجراى عملى احكام اسلام مشغول شدند و فرصت زيادى براى اين كه قرآن را باروش غير عمل تفسير كنند, در اختيار نداشتند.

ولـى نـوجوانى بلند پرواز – هنگامى كه به درجه اى از رشد عقلى دست يافت – نور اسلام و حوادث آن , قـرآن و حـديـث , نـبـرد مـيان شرك و توحيد, پيروزى ياران اندك رسول خدا(ص ) و شكست جـمـعـيـت انبوه جبهه شرك , او را شگفت زده كرد.

او زمانى به سن بلوغ رسيد كه اسلام در شبه جزيره عربستان گسترش مى يافت و حاكميت نيرومنداسلامى از حالت ضعف و هرج و مرج خارج مـى شد تا [آنجا كه توانست ] قدرت دوامپراتور بزرگ جهان , يعنى ايران و روم را زير پا گذارد, در ايـن شـرايـط دلهاى تيره شده ازقساوت و خشونت جاهليت تصفيه مى گشت و سپاه مسلمانان با شـتـاب , شـرق و غـرب عـالـم را در مـى نورديد, هر كجا را كه فتح مى كرد پرتو اسلام را در آن جا مـى گستراند, البته نبايد از ياد ببريم كه اين جوان يعنى ابن عباس با قهرمان اين حوادث [يعنى پـيـامـبر(ص )]رابطه خويشاوندى داشت و ميدان وقوع اين رويدادهاى بزرگ زادگاه اين جوان و محل نشوونهاى او بود.
هـنگامى كه رسول خدا(ص ) رحلت فرمود, ابن عباس هفتده سال از عمرش مى گذشت .

او در آن زمـان به آموختن قرآن رو آورد و آن را در تمام ابعاد فرا گرفت وبحق در ميان نسل معاصر خـود و نـسـلـهـاى بعدى تا به امروز تحفه روزگار به شمار مى رود,زيرا او پس از رسول اللّه (ص ) نمايانگر نياز نسل به اسباب و وسايلى بود كه با كمك آنهاقادر به فهم قرآن و متشابهات آن باشند, اگـر چـه از هـنـگـام ظـهور اسلام تا آن زمان قدرى فاصله شده بود.[لكن ] ابن عباس , نخستين جوينده اين اسباب و وسايل به شمارمى رفت .
هـنـگـامـى كـه وفات رسول خدا(ص ) روى داد و مسلمانان را در ماتم و اندوه فرو برد,ابن عباس رهسپار مدينه , محل دليران و قهرمانان اسلام شد.

عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه گفت : چون رسـول خـدا(ص ) بـه جـوار حـق شـتافت , به مردى از انصار گفتم :اكنون بايد سوالات خود را از اصحاب رسول اللّه كه تعدادشان هم زياد است بپرسيم .آن مرد گفت : شگفتا.

آيا تو مردم را نيازمند خود مى بينى ؟ اين را گفت و از من جدا شد, ولى من خود مصمم بودم كه از اصحاب سوال كنم , و هـرگـاه مى شنيدم كسى حديثى را نقل كرده به خانه او مى رفتم …
ابن عباس در ادامه مى گويد: گـاهـى جـلـو خانه آن شخص انصارى رداى خود را زير سر مى گذاشتم و دراز مى كشيدم و باد, گرد و خاك را روى من پراكنده مى ساخت , با اين حال منتظر مى ماندم تا صاحب خانه بيرون آيد و چـون چـشـمـش بـه من افتاد, مى پرسيد: اى پسر عموى رسول خدا(ص )! چه چيز تو را به اين جا كـشـانـده اسـت ؟ چـرا پيغام ندادى تا من نزد تو آيم ؟ در پاسخ مى گفتم كه من بايد نزد تو بيايم , وسـپـس حديثى را كه شنيده بودم از وى سوال مى كردم , آن مرد انصارى هنوز زنده بود تااين كه يـك روز در حالى كه مردم در اطراف من اجتماع كرده بودند و از من سوال مى كردند مرا ملاقات كرد, به آنها گفت : اين جوان خردمندتر از من است ! 

ابن عباس در بيشتر موارد بيان مى كرد كه عمده دانش اصحاب رسول اللّه (ص ) را نزد اين طايفه از انصار يافته است , و چنان كه ديدم او بر در خانه آنان مى خوابيد و اگرمى خواست وارد خانه شود و بـه او اجـازه ورود مـى دادند, چرا كه هدف ابن عباس از اين كار جلب رضايت و ميل رغبت صاحب خانه بود, و اين فروتنى روش او در كسب دانش بود.

از ابن عباس روايت شده كه گفت : همواره مشتاق بودم كه در مورد دو نفر از همسران پيامبر(ص ) كـه خـداونـد مـتـعال درباره آن دو فرموده است : ان تتوبا الى اللّه فقد صغت قلوبكها, اگر از كار خودتان توبه كنيد (به نفع شماست ) زيرا دلهايتان از حق منحرف گشته است (تحريم / 4) از عمر سوال كنم , آنها چه كسانى بودند؟ تا اين كه او آهنگ سفر حج كرد و من نيز همراهش به حج رفتم .
ابـن عـبـاس پـيـوسـته نسبت به به عمر ابرازمحبت و فروتنى مى كرد براى وضو ساختن آب روى دستهاى او مى ريخت تا اين كه فهميد آن دو زن حفصه و عايشه بوده اند.

و بـه اين ترتيب در مى يابيم كه ابن عباس [تا چه حد] براى كشف علت نزول آيات وشناخت كسانى كـه آيات درباره آنان نازل شده به تفحص مى پردازد و در تعقيب اين هدف به درجه اى مى رسد كه چـون بـه سـيره ابن اسحاق , قديمى ترين ماخذى كه در زمينه شان نزول آيات در دسترس ماست , مـراجـعـه مـى كـنـيـم مـى بينيم نام ابن عباس بيش ازديگران به چشم مى خورد, به عنوان مثال ابـن عـبـاس مـى گـويـد: هـشت آيه از آيات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است .

يا مـناسبتها و علل نزول آياتى از سوره كهف را نقل مى كند , و مى بينيم هنگامى كه او آيات را شـرح و تفسير مى كند, با بيان شان نزول , معناى آنها را روشن مى سازد.
از ابن عباس نقل شده كه : چون خداوند اين دو مثال را يعنى آيه : مثلهم كمثل الذى استوقد نارا…
, آنها (منافقان ) مانند كسى هـستند كه آتشى افروخته (بقره /17) او كصيب من السماء…, يا همچون بارانى از آسمان …(بقره / 19)در سـه آيه پشت سر هم براى منافقان بيان فرمود آنان گفتند: خداوند برتر و با شكوهتر ازاين اسـت كـه ايـن گونه مثال بزند, آن گاه خداوند آيه : ان اللّه لايستحيى ان يضرب مثلا مابعوضة …, خداوند از اين كه مثال (به موجودات ظاهرا كوچكى مانند) پشه و…بزند شرم نمى كند (بقره / 26) تا اولئك هم الخاسرون (بقره / 27) نازل فرمود.

مروان بن حكم آيه : لا تحسبن الذين يفرحون بما اتوا ويحبون ان يحبدوا بمالم يفعلوا فلاتحسبنهم بمفازة من العذاب ولهم عذاب اليم , گمان مبر آنها كه از اعمال (زشت ) خودخوشحال مى شوند و دوسـت دارنـد در بـرابـر كار نيكى كه انجام نداده اند مورد ستايش قرار گيرند از عذاب (الهى ) بـركـنـارنـد (بـلكه ) براى آنها عذاب دردناكى است (آل عمران /188).

قرائت كرد, سپس به رافع گـفـت : اى رافـع نزد ابن عباس برد و به او بگو: چنانچه هركس از ما كه از عمل خويش خوشحال بـوده و دوسـت داشـتـه در برابر كار نيكى كه انجام نداده مورد ستايش قرار گيرد, معذب باشد, خداوند بايد همه ما را عذاب كند.
ابـن عـبـاس گـفت : چه شده است شما را كه اين گونه مى انديشيد؟ پيامبر(ص ) به هنگام دعوت يـهود, از موضوعى از آنان سوال كرد و آنها آن را كتمان كردند و از موضوع ديگرى به حضرت خبر دادنـد, و بـه پـيـامـبـر(ص ) وانمود كردند كه با كتمان خود دعوت خدا را اجابت كرده اند.
سپس ابـن عـباس اين آيه را خواند: واذ اخذ اللّه ميثاق الذين اوتواالكتاب …, و (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه …(آل عمران / 187).

ابـن عـبـاس در بـعـد ابـزار تـفـسـيـر قـرآن تا آنجا مهارت يافته بود كه آيات مكى و مدنى قرآن رامى شناخت و تشخيص مى داد.((14))

ترتيب نزول همه سوره ها قرآن از او نقل شده كه مى گويد: اولـيـن سـوره اى كـه نـازل شـد, اقرا باسم ربك الذى خلق …وپس از آن يا ايهاالزمل , سپس يا ايها الـمـدثر, سپس تبت يدا ابى لهب …, تا آخر, شان نزول آيات رابخوبى موشكافى كرده بود, به طورى كه مى دانست كدام آيات در سفر و يا در حضرنازل شده است , به عنوان مثال مى گويد: آيه : فـمـن كـان منكم مريضا اوبه اذى من راسه …
, واگر كسى بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت , (بـقره / 196) در حديبيه نازل شده است و آيه : يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شيي ء عـظيم …ولكن عذاب اللّه شديد, اى مردم از پروردگارتان بترسيد كه زلزله رستاخيز امر عظيمى اسـت …ولـى عـذاب خـدا شـديد است ! (حج / 1 و 2), در بين راه كه رسول خدا(ص ) براى شركت درغزوة بنى مصطلق مى رفت نازل شد.

ابـن عـبـاس آيـاتى را كه در روز يا شب نازل شده بود مى شناخت , از اين رو مى گويد: سوره انعام هـنـگـام شب در مكه نازل شده است , او بر اولين و آخرين آيه و سوره اى كه نازل شده بود, احاطه داشـت و مى گفت : اولين آيه اى كه درباره جنگ نازل شد, آيه : اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا…, به آنان كه جنگ بر آنها تحميل شده اجازه جهاد داده شده است …, (حج / 39).او مى گويد: آخـرين آيه اى كه بر رسول خدا(ص ) نازل شده ,آيه ربا , و اولين آياتى كه از قرآن نازل شده , آيـات اقـرا بـاسـم ربك .., وآخرين سوره اى كه نازل شده , سوره اذا جاء نصراللّه والفتح بوده است .

عـلم به ناسخ و منسوخ آگاهى داشتن از شان نزول آيات مربوط مى شود, زيرا بيشتر آيات منسوخ نزولشان مقدم بر آيات ناسخ است و ابن عباس در تفسير قرآن از اين وسيله كمك جسته است .
على (ع ) از ابن عباس نقل فرموده كه گفت : اولين آيه اى كه از قرآن نسخ شده آيه قبله بوده است , و ايـن بدان خاطر بود كه چون رسول خدا(ص ) به مدينه مهاجرت كرد و بيشترساكنان آن يهودى بـودنـد, خـداونـد به پيامبر(ص ) دستور داد به جانب بيت المقدس نمازبگزارد, يهود از صدور اين فـرمـان خـوشـحـال شـدنـد, و در پـى آن رسول خدا(ص ) ده ماه واندى رو به بيت المقدس نماز مـى گـزارد, ولـى حضرت قبله ابراهيم (ع ) را دوست مى داشت , از اين رو همواره دعا مى كرد و به آسمان مى نگريست تا اين كه خداوند تبارك و تعالى آيه : قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنو ليك قـبـلـة تـرضيها فول وجهك شطر المسجدالحرام وحيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره , نگاههاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى ) مى بينيم , اكنون تو را به سوى قبله اى كه از آن خـشنود باشى , بازمى گردانيم , روى خود را به جانب مسجد الحرام كن , و هر جا باشيد روى خـود را بـه جـانـب آن بـگـردانـيد (بقره / 144).

يهود از تغيير دوباره قبله دچار ترديد شدند و با خـودگـفـتـنـد: چـه خـبـر مـوجـب شـد كـه مسلمانان از قبله آنان روى بر گردانند.
آن گاه خـداونـدعزوجل اين آيه را نازل فرمود: قل للّه المشرق والمقرب فاينما تولوا فثم وجه اللّه , مشرق ومـغرب از آن خداست و به هر سو رو كنيد, خدا آن جاست ((22))(بقره / 115).

على بن ابى طلحه از ابن عباس نقل كرده است كه آيه : فاعفوا واصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ان اللّه على كل شي ء قدير, شـما آنها را عفو كنيد و گذشت كنيد تا خداوند فرمان خودش (فرمان جهاد) را بفرستد, خداوند بر هر چيزى تواناست (بقره / 109) به وسيله آيه : فاقتلواالمشركين حيث وجد تموهم , مشركان را هر كجا يافتيد به قتل برسانيد (توبه / 5).نسخ ‌شده است .

وسـيـلـه ديـگرى كه ابن عباس در تفسير از آن مدد جسته , اشعار عربى است .

او در موقع تفسير با مـهارت اين وسيله را به كار مى گرفت و هوش و ذكاوت فوق العاده و حافظه قوى و سرشارش در اين امر به او كمك مى كرد.
او خود مى گويد: آنچه مى شنيدم هرگز از يادنمى بردم و آن را باز گو مـى كـردم , گـاهـى كـه صـداى زنـى نـوحه گر را مى شنيدم , از آنجا كه دوست نداشتم آنچه را مى گويد حفظ كنم گوشهايم را مى بستم .

عمر بن ابو ربيعه قصيده خود را:

امن آل نعم انت غاد فمبكر
غداة غد ام رائح فمهجر آيا تو از قبيله نعم

صبح زور فردا مى آيى , يا در گرماى شديد ميانه روز تـا آخـر بر ابن عباس مى خواند, او بلافاصله دو باره قصيده وى را بازگو مى كرد, با اين كه تنها يك بار آن را شنيده بود.
آنچه در اين روايت گفته شده اشاره به ماهيت حافظه ابن عباس و نيرومندى آن دارد.
استشهاد ابن عباس به شعر از دانش ادبى او ناشى مى شد تا آنجا كه او را در زمان خويش از آگاهان و صاحب نظران در جهان ادب مى شناسيم .
آنچه نشانه تتبع ابن عباس در ادب معاصر خود مى باشد سـخـنـى اسـت كـه عـمر اين ابى ربيعه از وى نقل مى كند كه گفته است :آيا اين شخص مغيرى [منسوب به قبيله مغيره ] پس از ما چيزى پديد آورده است ؟ 

عمر به ابن عباس مى گويد: آيا از شاعر برتر عرب هم شعر نقل مى كنى ؟ ابن عباس پرسيد او كيست ؟ عمر گفت : كسى كه مى گويد:

ولو ان حمدا يخلد الناس اخلدوا
ولكن حمد الناس ليس بمخلد

ابن عباس بلافاصله گفت : او زهير است .

حطيئه [شاعر بزرگ عرب ] رو به ابن عباس مى كند و درباره هجو كردن مردم از او فتوامى خواهد.
ابن عباس فتوا مى دهد كه اين كار حرام است .
سپس ابن عباس از بزرگترين شاعران گذشته از او سـوال مـى كـند …و از قرار معلوم گرايش ادبى ابن عباس نزدياران و شاگردانش معروف بـوده , چـنـان كه ابوالفرج اصفهانى نقل مى كند: مردى رو كرد به ابن عباس و پرسيد: بزرگترين شاعر كيست ؟ ابن عباس گفت : اى ابو اسود دئلى به او اطلاع ده .
ابو اسود گفت : او كسى است كه مى گويد:

فانك كالليل الذى هو مدركى
وان خلت ان المنتاى عنك واسع

همانا تو مانند شب هستى كه مرا در بر مى گيرد هر چند گمان مى كنم فاصله ميان من و توزياد است .
ابـن عباس ذوق شعرى سرشارى است و شعر خوب را مى پسنديد و اين سخن اوست كه مى گويد: اين كلمات شبيه سخن و كلام پيامبران است :

ستبدى لك الا يام ما كنت جاهلا
وياتيك بالاخبار من لم تزود

روزگار بزودى آنچه را نمى دانستى آشكار مى كند و كسى كه توشه اى نطلبيده خبرها رابراى تو مى آورد.

بـلـكـه خود او شعر مى گفت , عمر بن ابى ربيعه يك مصراع بيت : تشط غدا دارجبيراننافردا خانه هـمـسايگان ما, دور مى شود را خواند و ابن عباس بلافاصله مصراع ديگر آن راآورد: وللدار بعد غد ابعد وپس فردا دورتر مى شود.
عـمـر بـه ابن عباس گفت : همين طور است كه گفتى , خدا تو را رستگار كند, آيا اين بيت شعر را شنيده بودى ؟ ابن عباس گفت : خير, ولى شايسته است مصراع ديگرش چنين باشد.
محمد بن مصعب شعرى براى ابن عباس سرود و گفت :

ما اكثر العلم وما اوسعه
من ذا الذى يقدر ان يجمعه علوم

چه بسيار و گسترده اند چه كسى قادر به جمع آورى آنهاست …

 ان كنت لا بد له طالبا؟
محاولا فالتمس انفسعسه

اگر ناگزيرى كه در طلب دانش بكوشى پس سودمندترين آن را طلب كن پـس از بـيـان ايـن مطالب جاى تعجب نيست هرگاه مى بينيم ابن عباس تفسير را در قالبى ادبى شـكـل مـى دهد, از قبيل اين كه مى گويد: خداى معبود است و آن گاه آيه : افرايت من اتخذ الهه هـواه , آيـا ديـدى كـسـى كـه مـعـبـود خود را هواى نفس خويش قرار داد(جاثيه /23) را قرائت مى كند.

و در تفسير آيه : احل لكم ليلة الصيام الرفث الى نسائكم , مى گويد: منظور از رفث آمـيزش جنسى است ولى خداوند آن را با كنايه بيان فرموده است .
و در مورد آيه : الشيطان يعدكم الفقر ويامركم بالفحشاء واللّه يعدكم مغفرة منه وفضلا, مى گويد: در اين آيه دو وعده از جانب خداوند وجود دارد و دو وسوسه از جانب شيطان .
شيطان تهديد به فقر مـى كـنـد و مـى گويد: مال خود را انفاق نكن و براى خويش باقى گذار,زيراخودت بدان احتياج دارى , و بـه فـحشاء و زشتيها دعوت مى كند.
ولى خداوند به شماوعده آمرزش گناهان و فزونى يافتن روزى را مى هد.
جنبه ادبى تفسير ابن عباس بود كه افكار واحساسات مردم را تحت تاثير قرار مى داد.
شخصى به نام شـقـيـق مى گويد: ابن عباس را در زمانى كه از مراسم حج باز گشته بود, ديدم او سوره نور را بر فـراز مـنـبـر خـوانـد و تـفـسـير كرد به گونه اى كه اگر روميان تفسير او را شنيده بودند اسلام مى آوردند.

مردى كه تفسير سوره نور را از ابن عباس شنيده است , مى گويد: دوست داشتم به خاطرشيرينى كلامش لبهاى او را ببوسم .
و سعد بن جبير نيز مى گويد: هنگامى كه از ابن عباس حديث مى شنيدم , اگر به من اجازه مى داد لبهاى او را مى بوسيدم .

ابن عباس از اين رو به شعر روى آورده بود كه عادات مردم جاهليت را در آنـهـا مورد مطالعه و بررسى قرار دهد, چه عاداتى را كه اسلام ممنوع و مردود دانسته بود يا آنهايى را كه اصلاح كرده بود.

ابن عباس در پاسخ مردى كه از مساله طلاق در ميان عرب سوال كرده بود.
گفت : رسم عرب اين بـود كـه اگر مردى همسرش را طلاق مى داد تا دوبار حق رجوع به او را داشت ولى چنانچه براى سـومـين بار او را طلاق مى داد, حق بازگشت و زندگى دوباره با او رانداشت و با توجه به همين عادت جاهلى بود كه اعشى شاعر عرب گفته است :

ايا جارتا بينى فانك طالقة
كذاك امور الناس غاد وطارقة

اى همسرم از من جدا شو, همانا تو رها شده اى كارهاى مردم اين چنين مى آيد ومى رود

وبينى فقد فارقت غير ذميمة
وموموقة منا كما انت وامقة

و مـفارقت كن كه در اين صورت بدون نكوهش جدا شده اى و نزد ما محبوب ميمانى چنان كه تو دوست دارى

فبينى فان البين خير من العصا
وان لا ترى لى فوق راسك بارقة

مفاوقت كن , زيرا مفارفت بهتر از اين است كه با من مخالفت كنى و پيوسته زننده اى بالاى سرت باشد.
ابـن عـبـاس در تـفـسـيـر قـرآن از ايـن شـنـاخـت و آگـاهـى نـسـبت به عادات و رسوم عرب , كمك مى گرفت , از عطاء خراسانى نقل شده كه ابن عباس درباره آيه : يا ايها الذين امنوا لا يحل لكم ان ترثو النساء كرها…, اى كسانى كه ايمان آورده ايد, براى شما حلال نيست كه اززنان از روى اكراه (و ايجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببرند…(انبياء/ 19) گفته است : درجاهليت معمول بود كه هرگاه مـردى پـدر و يـا خـويـشاوند نزديكش از دنيا مى رفت ,سزاوارتر كه همسر او (نامادرى خود) را به ازدواج خود در آورد, و چنانچه مهر او سبك بود او را نگه مى داشت و در غير اين صورت او را حبس مى كرد تا مهر خود را ببخشد تابميرد و اموالش به او برسد.

ابـن عـبـاس بـه مـنـظـور پـژوهـش در مـعـناى الفاظ قرآن به شعر روى مى آورد, او مىگفت:اگرخواستيد از الفاظ نا مايوس قرآن از من بپرسيد, آن را در شعر طلب كنيد, زيرا شعر سندعرب است .

از نافع بن ابى نعيم روايت شده كه از عبداللّه بن عباس راجع به معناى قول خداوند: وفومها, سوال شد, گفت : منظور گندم است , آيا سخن احيحة بن جلاح را نشنيده اى كه مى گويد: قد كنت اغنى الناس شخصا واحدا—– ورد المدينة عن زراعة فوم غنى ترين فرد مردم تنها من بوده ام كه زراعت گندم را به شهر آوردم نـافـع بـن ازرق از ابن عباس پرسيد مقصود از سنة در قول خداى عزوجل : لا تاخذه سنة ولا نوم , (بقره / 255) چيست ؟ گفت : منظور چرت زدن است , چنان كه زهير بن ابى سلمى گويد: 

لا سنة فى طول الليل تاخذه
ولا ينام ولا فى امره فند

در طول شب نه چرت به سراغ او مى آيد و نه مى خوابد و نه در كارش سستى و ناتوانى است شـايد بيشترين مطالبى كه در اين باب از ابن عباس روايت شده , سوالات نافع بن ازرق است كه در خـلال آنـها از ابن عباس خواسته است آياتى از قرآن را برايش تفسير كند ومصاديقى از كلام عرب بـراى آيـات بياورد كه صاحب اتقان (سيوطى ) آنها را در كتابش ذكر كرده است , هر چند مـطـالب ديگرى بر آنها افزوده ولى در هر حال مشخص كرده كه ابن عباس در تفسير قرآن به شعر عرب توجه داشته و آنها را مورد استشهاد قرارمى داده است .

دانـش ادبى ابن عباس بزرگترين وسيله اى بود كه مى توانست مشكلات لغات قرآن را به كمك آن حـل كـند و با هوشيارى معناى مورد نظر را از لفظ متضاد با آن دريافت دارد,مانند لفظ بلاء در آيـه : وفى ذلكم بلاء من ربكم عظيم , و در اين , آزمايش سختى از طرف پروردگار براى شما بود (بقره / 49).
عـلـى بـن ابـى طـلحه مى گويد كه ابن عباس گفته است : منظور از بلاء در آيه شريفه نعمت است , او معناى يك لفظ را در تمام قرآن جستجو مى كند.

ضحاك ازابن عباس روايت كرده كـه وى در باره آيه : فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من السماء,(بقره /59) گفته است : كلمه رجز در همه قرآن به معناى عذاب است .

و در آيه :فذبحوها وما كاروا يفعلون , گاو را سر بريدند امـا نـمى خواستند اين كار را انجام دهند.
(بقره / 71) مى گويد: يعنى مى خواستند انجام ندهند و آنـچـه درباره نكشتن گاو اراده كرده بودند, تحقق نيافت , و هر جا در قرآن كاد يا كادوا يا لو بـاشـد, بـديـن مـعناست كه آن كار انجام نمى شود, مانند آيه : اكاد اخفيها, مى خواهم آن را پنهان سازم (طه /15).

ابـن عـباس با استفاده از همين دانش لغوى بود كه توانست الفاظ غريب و نامانوس را درتمام قرآن شـرح و تـفـسير كند.
سيوطى درباره ابن عباس مى گويد: از او رواياتى با سندقطعى و صحيح در تفسير همه لغات مشكل قرآن وارد شده است .و اگر نتوان گفت همه را لااقل بخش قابل توجهى از آنها را شامل مى شود.

ابـن عـباس مى گويد: من تمام قرآن بجز لغات حنانا, اواه و رقيم مى دانم روشن است كه اين سخن مربوط به زمانى است كه او معناى آنها را نمى دانسته ولى بعدا آنها راآموخته است .
به هـر حـال ايـن مطالب و آمار و ارقام , حاكى از اقتدار ابن عباس به شناخت كلمات دور از فهم قرآن است : و بيانگر اين است كه وى الفاظى را كه از معناى آنها آگاهى نداشت مد نظر قرار مى داد, آن گاه به سخنان اعراب گوش فرا مى داد تا از معناى آنهااطلاع حاصل كند.
از ابن عباس نقل شده كه گفته است : من معناى كلمه يحور را نمى دانستم تا اين كه شنيدم زن عـربـى به دختر خردسالش گفت : حورى يعنى برگرد.

او در مورد قول خداى سبحان : انا فتحنا لك فتحا مبينا: (فتح /1) گويد: من اين آيه را قرائت مى كردم ونمى دانستم معنايش چيست , تـا ايـن كـه بـا دختر مشرح ازدواج كردم و از او شنيدم كه گفت :فتح اللّه بينى وبينك , يعنى خدا ميان من و تو داورى كرد.
ابـن عباس به كمك همين دانش لغوى (ادبى )اش توانست در هنگام تفسير, لغت اصيل قريش را از لـغـات ديگر قبايل عرب متمايز سازد.

به عنوان مثال وى در مورد آيه : وكنتم قوما بورا, مى گويد: بـور دو لـغـت قبيله ازد عمان به معناى فاسد و در كلام عرب به معناى نابودى است , چـنـان كه گفته مى شود: اصبحت اعمالهم بورا, يعنى اعمالشان نابود شد, واصبحت ديارهم بورا, يعنى خانه هايشان ويران و نابود شد.
از ابن عباس نقل شده است : وانتم سامدون , (نجم /61) در زبان يمنى به معناى اين است كه شما از عـذاب الـهى غافليد.

و نيز در مورد قول خداى متعال : اتدعون بعلا,(صافات / 125) گفته است : بعلا در زبان مردم يمن به معناى بتى بود كه پرستش مى شد.ابن عباس مى گويد: كلمه وزر به لغت قبيله هذيل به معناى نوه است .

او در موردآيه : فى الـكـتـاب مسطورا, (اسراء/58) گويد: مسطوراء به معناى مكتوبا (نوشته شده ) ولغتى حميرى اسـت , زيـرا آنـان كـتاب را اسطور مى ناميدند بلكه مى توان گفت ابن عباس در جستجوى كلماتى بود كه از زبان ديگرى وارد زبان عربى شده بود و اومعناى آنها را مى دانست .
سـعـيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه وى در مورد آيه : ان ناشئة الليل (مزمل /6)گفته است : در زبان حبشى هرگاه كسى در شب بپاخيزد گويند: نشا.

از ابـن عـباس راجع به قسورة در آيه : فرت من قسورة , (مدثر/ 51) سوال شد گفت منظوراز آن اسـد اسـت كـه در فـا شـيـر و در زبـان قـبـطى اريـا و در زبـان حـبـشى به آن قسورة گويند.

و نـيز از ابن عباس راجع به آيه : يود احدهم لويعمر الف سنة , هر يك از آنان دوست داردهزار سال عـمـر كند (بقره / 96), گفته است اين همان سخن ايرانيان است كه مى گفتند:سال زه نوروز, مهرگان جر عـلاوه بـر ايـن , ابن عباس قرآن را با قرآن تفسير مى كرد, او در مورد آيه : ربنا امتنا اثنتين واحييتنا اثـنـتين , پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى (مؤمن / 11)مى گويد: منظور اين اسـت كـه شـما كافران پيش از اين كه خداوند شما را بيافريند خاك بوديد و اين حالت مرده است , سپس شما را خلق و زنده مى كند, اين يك بار زنده كردن است آن گاه شما را مى ميراند و به گور بـاز گـردانده مى شويد و اين ميراندن دوباره است ,و سپس شما را در قيامت بر مى انگيزاند و اين زنـده ساختن دوباره است , پس دوبار زنده مى كند و مى ميراند و همين معنا مقصود خداوند است آنجا كه مى فرمايد: كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون , چـگـونـه به خداوند كافرمى شويد در حالى كه شما اجسام بى روحى بوديد و او شما را زنده كرد, سـپـس شـمـا رامـى مـيـرانـد, و بـار ديـگـر شـمـا را زنـده مـى كـنـد, سـپـس بـه سوى او باز مى گرديد(بقره /28).

ابن عباس به منظور واضح ساختن معنا و آشكار كردن آن از شيوه اضافات تفسيرى پيروى مى كرد.او در مورد آيه : هم درجات عنداللّه واللّه بصير بما يعملون , هر يك از آنهابراى خود درجه و مقامى در پـيـشگاه خداوند دارند و خداوند به آنچه انجام مى دهندبيناست (آل عمران / 163), مى گويد: آنها به خاطر اعمالشان براى خود درجه و مقامى در نزد خدا دارند….

ابن عباس با دقت نظر خويش در فهم متن قرآن به تدبر در روح كلام مى پرداخت , او درتفسير آيه : قـالـوا ادع لـنا ربك يبين لنا ماهى ان البقر تشابه علينا وانا ان شاءاللّه لمهتدون , گفتنداز خدايت بخواه براى ما روشن سازد بالاخره چگونه گاوى باشد, زيرا اين گاو برا مامشتبه شده ! و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد (بقره /70), مى گويد: اگر بنى اسرائيل پست ترين گاو را ذبح كرده بـودنـد بـدان اكـتـفـا مى شد ولى آنان در انتخاب آن سختگيرى كردند, خداوند هم بر آنها سخت گـرفت .به خاطر همين ويژگى ابن عباس بود كه على (ع ) درباره وى فرموده است : او از پس پرده نازكى عالم غيب رامى ديد.

ابـن عباس هنگامى كه با ابزار دانش خود به تفسير قرآن مى پرداخت , در چهارچوب روايات منقول تفسير مى كرد.
او هرگاه مورد سوال واقع مى شد, پاسخ آن را از قرآن مى گفت و چنانچه در قرآن نبود و از رسول خدا(ص ) چيزى در باره آن شنيده بود, ازقول آن حضرت نقل مى كرد,و از تفسير به راى بيم داشت .

او مى گويد: اين همان كتاب خدا و سنت رسول اللّه (ص ) است و كسى كه چيزى را از خود بدان بيفزايد,نمى دانم آن را از كارهاى نيكش خواهد يافت يا از گناهانش ؟

از ايـن رو اسـت كـه تـفـسير او را از آيات مربوط به صفات خداوند يا آياتى كه به ظاهرشان دلالت برجسمانيت او دارند.تفسيرى خالص و شيوا و هماهنگ با طبيعت لغت نويسان مى يابيم .
ابن عباس در تفسير آيه : اللّه يستهزى ء بهم , (بقره / 15), مى گويد, يعنى خداوند آنان رااستهزا مى كند, زيرا از آنها انتقام مى گيرد.و آيه : واللّه غنى حليم , (بقره / 263), رااين گونه تفسير مى كند: غنى كسى است كه در كمال بى نيازى و حليم كسى است كه در كمال بردبارى به سر مى برد.

ابـن عـباس در برخى از آيات قرآن درنگ مى كرد و چيزى در مورد آن نمى گفت .ازابومليكه نقل شـده كـه گـفـت : مـردى راجـع به روزى كه به اندازه هزار سال و نيز روزى كه در آيه : يوم كان مقداره خمسين الف سنة , (معارج / 4) به اندازه پنجاه هزار سال است , ازابن عباس سوال كرد, او در پـاسـخ گفت : اينها دو روز هستند و خداوند متعال كه در كتاب خود از آنها سخن به ميان آورده , دانـاتـر بـه آن دو اسـت .

بـنـابـر اين ابن عباس ترسيم كننده فرهنگ قرآنى و روش رسول خدا(ص ), در آنچه خداوند كه برخى از علوم را به خود اختصاص داده است , مى باشد.مـطـلب ديگرى كه در روشن تفسيرى ابن عباس وجود دارد, موضع او در برابر اهل كتاب و كمك گـرفتن از آنها در تفسير داستانهاى قرآن است , او مى گويد: چگونه شما مسلمانان چيزى از اهل كـتـاب سـوال مـى كنيد و حال آن كه كتاب شما قرآنى است كه خداوند آن رابر پيامبر(ص ) نازل كـرده و در دسـتـرس شما قرار داده و تازه ترين كتابى است كه كهنه شدنى نيست ! آيا خداوند دو كـتـاب خـود به شما خبر نداده است كه آنها تورات و انجيل راتحريف كردند و با دست خود كتاب ديـگـرى نـوشـتند و گفتند اين همان كتابى است كه ازجانب خدا نازل شده است تا بدين وسيله بـهـاى نـاچيزى به دست آورند؟! آيا خداوندشما را از علمى كه با پرسش از آنان به دست مى آوريد نـهـى نـمى كند؟ به خدا سوگندهرگز كسى از آنان را نديدم كه از آنچه خداوند در قرآن بر شما نازل كرده است از شماسوال كند.

ولى با وجود اين , برخى از رواياتى كه ما در اختيار داريم مويد اين است كه ابن عباس به اهل كتاب مراجعه مى كرده است .
مردى از بنى تميم روايت مى كند كه ابن عباس به ابوالخلد نامه نوشت و راجع به [ميوه ]درختى كه آدم از آن خـورد و نـيـز درختى كه در كنار آن توبه كرد, از او پرسيد.
ابوالخلد درپاسخ وى نوشت : درخـتـى كه آدم از نزديك شدن به آن نهى شده بود سنبلة و درختى كه نزد آن توبه كرد, درخت زيـتـونـة بـود.

ابوالخلد مورد ستايش مردم بود, زيرا اوكتابهاى آسمانى را قرائت مى كرد و دخـتـرش مـيمونه مى گويد: پدرم قرآن را در ظرف يك هفته و تورات را در مدت شش روز ختم مـى كرد.
او تورات را با نگاه خود مى خواند, وچون روز ختم آن فرا مى رسيد, گروهى از مردم نزد وى جـمع مى شدند و او مى گفت :گويى هنگام ختم تورات رحمت خداوند نازل مى شود.

اسـحـاق بن عبداللّه حارث ازقول پدرش نقل مى كند كه ابن عباس از كعب [الاخبار] راجع به قول خداى متعال :يسبحون الليل والنهار لا يفترون , شب و روز تسبيح مى گويند و ضعف و سستى به خودراه نمى دهند (انبياء/ 20) و آيه يسبحون له بالليل والنهار وهم لا يسلمون , شب و روزبراى او تـسـبيح مى گويند و خسته نمى شوند (فصلت / 38) سوال كرد, او گفت : آياچشمت براى ديدن اشيا و نفست تو را به رنج و زحمت مى اندازد؟ ابن عباس گفت : خير.
كعب گفت : تسبيح خداوند نيز به آنان الهام شده , چنان كه ديدن و نفس كشيدن به تو الهام شده است .

آرى , جـلساتى تشكيل مى شد كه كعب الاحبار و ابن عباس در آنها به بحث و مذاكره درباره تورات مـى پـرداختند, عكرمه گويد: ما نزد عبداللّه بن عمر و ابن عباس نشسته بوديم كه پرنده اى با سر و صـدا از بـالاى سـرمان عبور كرد.

مردى از ميان ما گفت : خير باشد,خير باشد, ابن عباس گفت : خـيـر و شـتـرى در كـار نـيـسـت , كـعب به ابن عباس گفت : تو درباره طيرة (فال بد زدن ) چه مى گويى ؟ ابن عباس : دوست دارى چه در مورد آن بگويم ؟ لا طير الا طير اللّه ولا خير الا خير اللّه ولاحول ولا قـوة الا بـاللّه , هيچ خير و شرى جز آنچه خدا بخواهد وجود ندارد و هيچ قدرت وحركت و نيرويى نيست جز به يارى خداوند.كعب گفت : اين كلمات در كتاب تورات وجود دارد.

درباره آغاز آفرينش و داستانهاى قرآن روايات بسيارى از ابن عباس نقل شده كه ممكن نيست وى به اهل كتاب مراجعه نكرده باشد بخصوص آنجا كه اين داستانها را به تفصيل بيان مى كند.
اكـنـون رجـوع ابن عباس به اهل كتاب و درخواست او از مسلمانان مبنى بر عدم مراجعه به آنها را چـگـونـه سـازگار بدانيم ؟ حقيقت اين است كه ميان آنچه ابن عباس مى گويد و آنچه انجام داده اخـتـلافى وجود ندارد, زيرا هنگامى كه او به منظور توضيح خواستن به اهل كتاب رجوع مى كند, مانند مراجعه دانشمندى است كه گوش خود را براى آنچه گفته مى شود عاريه مى دهد, آن گاه خرد و انديشه خويش را در آنچه شنيده به كار مى گيرد وپس از كنار زدن مطالب ساختگى و دور از واقـعيت آن را بر مى گزيند.

او با اين سخن خودكه : علوم بيش از آنند كه بتوانيد بر آنها احاطه پـيـدا كـنيد, پس بكوشيد بهترين آنها را فرارگيريد پايه و اساس گزينش علم را گذارده است .
محمد بن مصعب براى ابن عباس چنين سروده است :

ما اكثر العلم وما اوسعه
من ذا الذى يقدر ان يجمعه

علوم چه بسيار و گسترده اند چه كسى قادر به جمع آورى آنهاست .

ان كنت لابد له طالبا
محاولا فالتمس انفعه

بـلكه مى توان گفت , موضع ابن عباس در برابر اهل كتاب , او را عزت دينى مى دهد و وى را داراى كـرامت نفس و سخاوتمند در دانش خويش , معرفى مى كند, روايت شده كه مردى براى ابن عباس خبر آورده كه كعب الاحبار گمان كرده كه خورشيد و ماه را در روزقيامت مانند دو گاو پى شده مى آورند و در آتش مى افكنند, ابن عباس خشمگين شد وگفت : كعب الاحبار دروغ گفته است , و ايـن جـمـلـه را سـه بـار تـكرار كرد, علاوه بر اين افزود: اين عقيده مربوط به دين يهود است و او مى خواهد آن را در اعتقادات اسلام واردسازد.

پس از آن كعب از ابن عباس معذرت خواهى كرد و پوزش طلبيد.و نـيـز از هـمين قبيل است روايتى كه مى گويد: در محضر ابن عباس سخن از ظلم به ميان آمد, كعب گفت : من در تورات نيافته ام كه ظلم و ستم خانه ها را خراب مى كند.

ابن عباس گفت : من آن را در قـرآن بـه تـو نـشـان مـى دهـم , آنـجـا كه خداى عزوجل مى فرمايد: فتلك بيوتهم خاوية بماظلموا,اين خانه هاى آنهاست كه به خاطر ظلم و ستم شان خالى مانده (نمل / 52).

چـنان كه ملاحظه مى كنيد, اين است حقيقت موضع ابن عباس در برابر اهل كتاب , و اوهرگاه به پرهيز از مراجعه به اهل كتاب دعوت مى كرد به خاطر فساد و تباهى بود كه ازاين رهگذر بر عقل و انديشه توده مردم وارد مى شد ولى دانشمندان امثال ابن عباس انگيزه هاى دارند كه در سخنى كه به آنان القا مى شود كاملا تامل و درنگ مى كنند پيش ازآن كه آن را تصديق كنند.

دانـش ديـگـرى كه ابن عباس در تفسير قرآن به كار برد, جغرافيا بود و آنچه در اين امر به اوكمك كـرد ارتـبـاط وى بـا خـلـفا و شناخت او نسبت به مرزهاى دولت اسلامى بود, وچيزى كه موجب شد او از اين دانش نيز بهره فراوان ببرد, مسافرت او به شهرهاى ميان مكه و مدينه و سپس حـاكـميتش بر بصره و لشكركشى او به افريقا همراه عبداللّه بن سعددر سال بيست و هفت هجرى بود , بلكه در خلال سفرهايى كه به نواحى مختلف جزيرة العرب به منظور كسب علم داشت به طور كامل از دانش جغرافيا برخوردارشد.

ابـن عـباس به اطلاع يافتن از سرگذشت هر اسم و مكان يا محلى كه در قرآن تلويحا يا باصراحت ذكرى از آن به ميان آمده بود, بسيار اهتمام مى ورزيد.
او مى گويد: منظور ازاحقاف كه در قرآن ذكـر شده , شنزارى است كه بين عمان و حضرموت قرار دارد.

و بحق كم نظير است تفسير عـلـمى ابن عباس از اين آيه : تولج الليل فى النهار وتولج النهار فى الليل , شب را به روز و روز را به شب در مى آورى (آل عمران / 27) او در تفسير آيه مى گويد: يعنى آنچه از روز كم شود, خداوند آن را در شب و آنچه از شب كاسته مى شوددر روز قرار مى دهد.و بـديـن سان بود كه ابن عباس با معلومات گسترده خويش اهتمام مى ورزيد كه به آنچه درقرآن هـسـت آگـاهى يابد تا آنجا كه مى گويد: چون به آيه اى از كتاب خدا (قرآن )مى پرداختم دوست داشـتـم آنـچـه را مـن از آن مـى دانـستم , همه مسلمانان بدانند.

ابن عباس در بيان ميزان تـواتـمـنـدى خـود در تـفـسـيـر مـى گويد: اگر افسار شترى از من مفقودشود, آن را در قرآن مـى يـابم .(اگر ابن عباس از علوم مختلف بهره مند نبود ونمى توانست همه آنها را در تفسير قرآن به كار گيرد.اين سخن را نمى گفت .

عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبه اين دانش و مهارت ابن عباس را كه در تفسير به او كمك مى كرد, اين گـونـه براى ما توصيف مى كند: او از جهاتى بر مردم برترى داشت , از نظربهره مندى وى از علوم پـيـشـيـن و قـدرت فهم و ذكاوت او در مواردى كه احتياج بود وى اظهار نظر كند, و نيز از نظر, بـردبـارى , نـسـب و تـحـليل مسائل , و من نديدم كسى را كه نسبت به احاديث رسول خدا(ص ) و داوريـهـاى ابوبكر و عمر و عثمان و در راى و نظر وشعر, زبان عرب , تفسير قرآن , رياضى و علم به واجبات , داناتر از ابن عباس باشد, و درمواردى كه هر كس اظهار نظر مى كرد و لازم بود ابن عباس نـيـز نظر خود را ابراز دارد, هيچ رايى بهتر و استوارتر از راى او نبود.

ابن عباس روزها مى نشست و يـك روز فـقـط مـسـائل شـرعـيه مردم را بيان مى كرد, يك روز تفسير مى گرفت , روزى درباره جنگهاى پيامبر, يك روز درباره شعر و روزى ديگر راجع به جنگهاى عرب صحبت مى كرد.

هرگز نديدم دانشمندى در مجلس او بنشيند و در برابر وى خصوع نكند و يا سوال كننده اى از وى سوالى بپرسد و پاسخ آن را دريافت نكند.ابـن عـباس خود را وقف علم كرده بود, و بينايى خود را در اين راه از دست داده بود ولى با اين حال به كسب دانش ادامه مى داد و براى به دست آوردن آن مى كوشيد.

عبيداللّه بن ابى از على بـن ابـى رافـع نـقل مى كند كه گفت : ابن عباس با فردى كه به همراه داشت نزدابو رافع (پدرم ) مى آمد و سوال مى كرد, پيامبر(ص ) در فلان روز چه كرد؟ و آنچه او درپاسخ ابن عباس مى گفت , همراهى او آن را مى نوشت .

از اين رو ابن عباس همواره مورد ستايش و احترام صحابه پيامبر(ص ) و تابعين آن حضرت بود و نام او در كتابهاى مختلف تفسير كه با روشها و گرايشهاى سياسى و مذهبى متفاوت نوشته شده , زياد به چشم مى خورد وشايد كثرت مطالبى كه جعل و به ابن عباس نسبت داده شده نشان دهنده اين بـاشـد كـه او نـزد كسانى كه اقدام به جعل آن مطالب مى كردند, عظمت داشته و آنان خواسته اند كالاى خود را به كسى نسبت دهند كه ازشهرت علمى برخوردار بوده است .

روشهای تفسیر قرآن // سیدرضا مودب

شرح حال اشعث بن قیس به قلم ابن ابی الحدید

اشعث و نسب و برخى از اخبار او

نام اصلى اشعث، معدى کرب است و نام پدرش قیس الاشج [شکسته پیشانى‏]- و چون در یکى از جنگها پیشانى او شکسته بود اشج نامیده مى‏ شد- پسر معدى کرب بن معاویه بن معدى کرب بن معاویه بن جبله بن عبد العزى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بن حارث بن معاویه بن حارث بن معاویه بن ثور بن مرتع بن معاویه بن کنده بن- عفیر بن عدى بن حارث بن مره بن ادد است.
مادر اشعث، کبشه دختر یزید بن شرحبیل بن یزید بن امرى القیس بن عمرو مقصورپادشاه است.
چون اشعث ژولیده موى در محافل شرکت مى‏ کرد و آشکار مى ‏شد همین کلمه اشعث بر او چنان غلبه پیدا کرد که نام اصلى او فراموش شد. اعشى همدان خطاب به عبد الرحمان بن محمد بن اشعث چنین سروده است: «اى پسر اشج، سالار قبیله کنده من در مورد تو از سرزنش شدن پروا ندارم. تو مهتر پسر مهتر و نژاده‏تر مردمى.»

پیامبر (ص) قتیله خواهر اشعث را به همسرى خود در آوردند، ولى پیش از آنکه به حضور پیامبر برسد آن حضرت رحلت فرمود. اما موضوع اسیر شدن اشعث در دوره جاهلى را که امیر المومنین على به آن اشاره فرموده است، ابن کلبى در کتاب جمهره النسب خویش آورده است و مى‏ گوید: هنگامى که قبیله مراد، قیس اشج را کشتند اشعث به خوانخواهى پدر خروج کرد، و افراد قبیله کنده در حالى که داراى سه رایت بودند بیرون آمدند. فرمانده یکى از رایات کبس بن هانى بن شرحبیل بن حارث بن عدى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بود- هانى پدر کبس معروف به مطلع بود، زیرا هر گاه به جنگ مى ‏رفت، مى‏ گفت: بر فلان قبیله اشراف و اطلاع پیدا کردم. فرمانده یکى دیگر از رایات ابو جبر قشعم بن یزید ارقم بود، و فرمانده رایت دیگر اشعث بود. آنان محل قبیله مراد را اشتباه کردند و با آنان در نیفتادند و بر بنى حارث بن کعب حمله بردند. کبس و قشعم کشته شدند و اشعث اسیر شد و براى آزادى او سه هزار شتر پرداخت شد و در مورد فدیه هیچ شخص عربى نه پیش از او و نه پس از او این مقدار شتر پرداخت نشده است.

عمرو بن معدى کرب زبیدى در این باره چنین سروده است: «فدیه آزادى او دو هزار شتر و هزار شتر دیگر تازه سال و سالخورده بود».

اسارت دوم اشعث در اسلام بوده است. بدین معنى که پیش از هجرت افراد قبیله کنده براى گزاردن حج آمده بودند، پیامبر (ص) دعوت خود را بر آنها عرضه کرد همانگونه که بر دیگر قبایل عرب عرضه مى‏ نمود. افراد خاندان ولیعه که از طایفه عمرو بن معاویه بودند دعوت پیامبر را رد کردند و نپذیرفتند. پس از آنکه پیامبر هجرت فرمودند و دعوت ایشان استوار شد و نمایندگان قبایل عرب به حضور ایشان آمدند، نمایندگان قبیله کنده هم آمدند. اشعث و افراد خاندان ولیعه هم با آنان بودند و مسلمان شدند.

پیامبر (ص) براى خاندان ولیعه بخشى از محصول خوراکى زکات را از ناحیه حضر موت اختصاص دادند و پیامبر زیاد بن لبید بیاضى انصارى را قبلا به کارگزارى آن ناحیه گماشته بودند. زیاد به آنان پیشنهاد کرد بیایند سهم خود را ببرند. آنان از پذیرفتن آن خوددارى کردند و گفتند: ما وسیله انتقال و شتران بارکش نداریم، با شتران بارکشى که دارى براى ما بفرست. زیاد نپذیرفت و میان ایشان کدورتى پیش آمد که نزدیک بود منجر به جنگ شود. گروهى از آنان به حضور پیامبر (ص) برگشتند و زیاد هم نامه‏ اى به محضر ایشان نوشت و از خاندان ولیعه شکایت کرد.

و در همین جریان است که این خبر مشهور از پیامبر (ص) نقل شده است که به خاندان ولیعه فرمود: «آیا تمام و بس مى‏ کنید یا مردى را بفرستم که همتاى خود من است و او جنگجویان شما را خواهد کشت و زن و فرزندتان را به اسیرى خواهد گرفت». عمر بن خطاب مى‏ گفته است: هیچگاه جز آن روز آرزوى فرماندهى نکردم و سینه خود را آکنده از امید کردم که شاید پیامبر (ص) دست مرا بگیرد و بگوید: آن شخص این است، ولى پیامبر (ص) دست على علیه السلام را گرفت و فرمود: «آن شخص این است». آنگاه پیامبر (ص) براى آنان به زیاد بن لبید نامه‏ اى نوشتند و آنان نامه را به زیاد رساندند. و در آن هنگام پیامبر (ص) رحلت فرمودند و چون خبر رحلت آن حضرت به قبایل عرب رسید افراد خاندان ولیعه از دین برگشتند و زنان بدکاره ایشان ترانه‏ ها خواندند و به شادى مرگ پیامبر (ص) بر دستهاى خود حنا و خضاب بستند.

محمد بن حبیب مى‏ گوید: اسلام خاندان ولیعه ضعیف بوده و پیامبر (ص) این موضوع را مى‏ دانسته است و هنگامى که پیامبر (ص) در حجه الوداع بودند چون به دهانه دره رسیدند اسامه بن زید براى بول کردن رفت. پیامبر (ص) منتظر ماند تا اسامه که سیاه پوست و داراى بینى پهن بود باز گردد. بنى ولیعه اعتراض کردند که این مرد حبشى ما را معطل کرده است و ارتداد در جان آنان ریشه داشت.

ابو جعفر محمد بن جریر [طبرى‏] مى‏ گوید: ابو بکر هم زیاد بن لبید را همچنان بر حکومت حضر موت باقى گذاشت و به او فرمان داد از مردم بیعت بگیرد و زکات آنان را دریافت کند. مردم حضر موت همگان با او بیعت کردند، جز خاندان ولیعه، و چون زیاد براى گرفتن زکات از طایفه عمرو بن معاویه بیرون آمد، ماده شتر پر شیر و گرانبهایى را که نامش شذره و از جوانى به نام شیطان بن حجر بود براى زکات انتخاب کرد. آن جوان زیاد را از آن کار باز داشت و گفت: شتر دیگرى را بگیر.

زیاد نپذیرفت و در این مورد لجبازى کرد. شیطان از برادرش عداء بن حجر استمداد کرد. او هم به زیاد گفت: این شتر را رها کن و شترى دیگر برگزین. زیاد نپذیرفت، آن دو جوان هم ایستادگى کردند زیاد بیشتر لج کرد و به آن دو گفت: کارى مکنید که مبادا ناقه شذره براى شما به شومى و نحوست بسوس باشد. در این هنگام آن دو جوان بانگ برداشتند که اى قبیله عمرو آیا باید بر شما ستم شود و آیا زبون مى‏ شوید خوار و زبون کسى است که او در خانه‏ اش خورده و نابود شود. و سپس مسروق بن معدى کرب را ندا دادند و از او یارى خواستند، مسروق هم به زیاد گفت این شتر را رها کن، نپذیرفت و مسروق این سه مصراع را سرود و خواند: «این شتر را پیر مردى که موهاى گونه‏ هایش سپید شده و آن سپیدى بر چهره‏ اش‏ همچون نقش پارچه مى‏درخشد و چون جنگ و گرفتارى پیش آید در آن پیش مى‏رود آزاد خواهد کرد».

مسروق برخاست و آن شتر را آزاد کرد. در این هنگام یاران زیاد بن لبید بر گرد او جمع شدند و بنى ولیعه هم جمع و آشکارا براى جنگ آماده مى‏ شدند. زیاد بر آنان که هنوز در حال آسایش بودند شبیخون زد و گروه بسیارى از ایشان را کشت و غارت برد و اسیر گرفت. گروهى از آنان که گریختند به اشعث بن قیس پیوستند و از او یارى خواستند. گفت: شما را یارى نمى‏ دهم مگر اینکه مرا بر خود پادشاه سازید.

آنان او را بر خود پادشاه ساختند و تاج بر سرش نهادند همانگونه که بر سر پادشاهان قحطان تاج مى‏ نهادند. اشعث با لشکرى گران به جنگ زیاد رفت. ابو بکر به مهاجر بن ابى امیه که حاکم صنعاء بود نوشت با همراهان خود به یارى زیاد بشتابد. مهاجر کسى را به جانشینى خود بر صنعاء گماشت و پیش زیاد رفت. آنان با اشعث رویاروى شدند و او را شکست دادند و وادار به گریز کردند، مسروق هم کشته شد. اشعث و دیگران به حصار معروف به نجیر پناه بردند و مسلمانان آنان را محاصره کردند و مدت محاصره طولانى و سخت شد و آنان ناتوان و سست شدند.

اشعث شبانه پوشیده از حصار پایین آمد و خود را به مهاجر و زیاد رساند و از ایشان براى خود امان خواست و گفت او را پیش ابو بکر ببرند تا او درباره‏ اش تصمیم بگیرد و در قبال این کار حصار را براى ایشان خواهد گشود و هر کس را که آنجا باشد تسلیم آن دو خواهد کرد. و گفته شده است: ده تن از خویشاوندان و وابستگان اشعث هم در امان قرار گرفتند. مهاجر و زیاد او را امان دادند و شرطش را پذیرفتند، او هم حصار را براى ایشان گشود و آنان وارد حصار شدند و هر که را در آن بود فرو آوردند و سلاح‏هاى آنان را گرفتند و به اشعث گفتند آن ده تن را کنار ببر و او چنان کرد.

اشعث و آنان را زنده نگه داشتند و دیگران را که هشتصد تن بودند کشتند و دست زنانى را که در هجو پیامبر (ص) ترانه خوانده بودند بریدند و اشعث و آن ده تن را در زنجیر بستند و پیش ابو بکر آوردند و او اشعث و آن ده تن را بخشید و خواهر خود ام فروه دختر ابو قحافه را که کور بود به همسرى اشعث در آورد و ام فروه براى اشعث محمد و اسماعیل و اسحاق را زایید.

روزى که اشعث با ام فروه عروسى کرد به بازار مدینه آمد و بر هر چهار پا که مى‏ گذشت آنرا مى‏ کشت و مى‏ گفت: گوشت این چهار پا ولیمه عروسى است و بهاى تمام اینها بر عهده من است، و آنرا به صاحبان آنها پرداخت کرد.

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ مى‏ گوید: مسلمانان اشعث را لعن و نفرین مى‏ کردند و کافران هم او را لعن مى‏ کردند و زنان قومش او را یال و زبانه آتش نام نهادند و این نام در اصطلاح آنان بر اشخاص مکار اطلاق مى‏ شد.

این موضوع که من گفتم در نظرم صحیح‏تر از سخنى است که سید رضى در شرح گفتار امیر المومنین على آورده و گفته است: منظور از این عبارت «همانا مردى که قوم خود را بر لبه شمشیر هدایت کند» داستانى است که میان اشعث و خالد بن- ولید رخ داده است و اشعث در یمامه قوم خود را فریب داده و نسبت به آنان مکر ورزیده و خالد آنان را کشته است، و ما در تواریخ ندیده و نمى ‏دانیم که براى اشعث همراه خالد بن ولید در یمامه چنین کارى صورت گرفته باشد یا کارى نظیر آن اتفاق افتاده باشد. وانگهى کنده کجا و یمامه کجاست [یعنى کنده و یمامه از یکدیگر زیاد فاصله دارند]. کنده در یمن است و یمامه از آن قبیله حنیفه و نمى‏ دانم سید رضى که خدایش رحمت کناد این موضوع را از کجا نقل کرده است اما سخنى که امیر المومنین علیه السلام بر منبر کوفه فرمود و اشعث بر او اعتراض کرد چنین بود که على (ع) براى خطبه خواندن برخاست و موضوع حکمین را متذکر شد، و این پس از پایان کار خوارج بود.

مردى از اصحابش برخاست و گفت: نخست ما را از حکمیت منع فرمودى و سپس به آن فرمان دادى و نمى‏ دانیم کدام کار درست ‏تر بود على (ع) دست بر هم زد و فرمود: آرى این سزاى کسى است که دور اندیشى را رها کند. و غرض او این بود که این سزاى شماست که رأى و دور اندیشى را رها کردید و در پذیرفتن پیشنهاد آن قوم براى حکمیت تن دادید و اصرار کردید.

اشعث پنداشت که امیر المومنین مى‏ خواهد بگوید: این سزاى من است که رأى و دور اندیشى را رها کردم، زیرا این سخن دو پهلو است. مگر نمى‏ بینى که اگر سپاه پادشاهى بر او اعتراض کنند و انجام کارى را از او بخواهند که به صلاح نباشد ممکن است، براى تسکین ایشان، بدون آنکه آن کار را مصلحت بداند موافقت کند و چون ایشان پشیمان شوند مى‏ گوید: این سزاى کسى است که رأى درست را رها کند و با حزم و دور اندیشى مخالفت ورزد، و بدیهى است که در این صورت‏ مراد او اشتباه آنان است، هر چند ممکن است خود را هم در نظر داشته باشد که چرا با آنان موافقت کرده است.

و امیر المومنین على (ع) مرادش همان بوده که ما گفتیم، نه آنچه به ذهن اشعث خطور کرده است. و چون اشعث به على علیه السلام گفت: این سخن به زیان تو است نه به سود تو، در پاسخ او فرمود: تو چه مى ‏دانى که چه چیزى به زیان من است و چه چیزى به سود من، نفرین و لعنت خداوند و نفرین کنندگان بر تو باد اشعث از منافقان روزگار خلافت على (ع) و به ظاهر هم از اصحاب او بوده است، همانگونه که عبد الله بن ابى بن سلول در زمره اصحاب پیامبر (ص) بود و، هر یک از این دو به روزگار خویش سر نفاق و مایه آن بوده‏ اند.

اما این گفتار على علیه السلام که به اشعث فرموده است: «اى بافنده پسر بافنده»، موضوعى است که تمام مردم یمن را به آن سرزنش مى‏ کنند و اختصاصى به اشعث ندارد.
و از جمله گفتارهاى خالد بن صفوان درباره یمنى‏ ها این است که چه بگویم چه بگویم درباره قومى که میان ایشان جز بافنده چادر و برد، یا دباغى کننده پوست یا پرورش دهنده بوزینه نیست زنى بر آنان پادشاهى کرد و موشى موجب شکستن، سد و غرق ایشان شد و هدهد سپاه و سلیمان را بر آنان راهنمایى کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

محمد بن ابى بکر(شرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید)

محمد بن ابى بکر و فرزندانش

مادر محمد بن ابى بکر اسماء دختر عمیس بن نعمان بن کعب مالک بن قحافه بن خثعم است .او نخست همسر جعفر بن ابیطالب بود و همراه او به حبشه هجرت کرد و براى جعفر در حبشه عبدالله بن جعفر را(که از شدت بخشندگى به جواد معروف است ) زایید، پس از آنکه جعفر در جنگ موته شهید شد. ابوبکر با اسماء ازدواج کرد و محمد را براى او زایید و پس از آنکه ابوبکر درگذشت على بن ابیطالب علیه السلام با اسماء ازدواج کرد و محمد (ربیب )  و پرورش یافته وى و به منزله فرزند اوست . او از کودکى با شیر آمیخته به دوستى اهل بیت و تشیع تغذیه شده و بر آن پرورش یافته است و براى خود پدرى جز على نمى شناخته است و براى هیچ کس فضیلت على علیه السلام را قائل نبوده است ؛ تا آنجا که على علیه السلام هم مى گفته است : محمد پسر من از صلب ابوبکر است . کنیه محمد، به گفته ابوقیبه ، ابوالقاسم بوده است .  کسان دیگرى غیر از وى کنیه او را عبدالرحمان گفته اند.

محمد از پارسایان قریش بوده است . او از کسانى است که روز جنگ خانه عثمان بر ضد او مردم را یارى داده است . و این مساله که او عهده دار کشتن عثمان بوده یا نبوده مورد اختلاف است . از جمله فرزندان محمد بن ابى بکر قاسم بن محمد است که فقیه و فاضل حجاز بوده است و از فرزندان قاسم عبدالرحمان بن قاسم است که کنیه اش ابومحمد و او هم از فضلاى قریش بوده است . ام فروه هم دختر قاسم بن محمد است که او را ابوجعفر محمد بن على باقر علیه السلام به همسرى برگزیده و او جعفر بن محمد صادق علیه السلام را زاییده است . سید رضى در این قصیده خود به ام فروه اشاره مى کند که مى گوید :(گروهى با کسانى که آنان از ایشان نیستند به ما افتخار مى کنند آن هم به خاندانهاى تیم و عدى به هنگامى که سوابق برشمرده مى شود……. و اگر على نمى بود هرگز بر پشته هاى شرف فرا نمى رفتند و شتران خود را در چمنزار و آبشخورى از آن فرود نمى آوردند…..)

این سخن که او مى گوید : (و اگر على نمى بود…) ناظر به گفتار مامون است که ضمن بیان ابیاتى که در مدح على علیه السلام سروده چنین گفته است :(مرا به سبب محبت ورزیدن به ابوالحسن نکوهش مى کنند و در نظرم این خود از شگفتیهاى این روزگار است .)
بیتى که سید رضى به آن نظر داشته است این بیت مامون است :(اگر على نبود هرگز براى بنى هاشم فرماندهى فراهم نمى شد و در طول روزگار همواره خوار و زبون مى بودند و نسبت به آنان عصیان و ستم مى شد.)

هاشم بن عتبه بن ابى وقاص و نسبت او

هاشم بن عتبه بن ابى وقاص مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب بن مره بن کعب بن لوى بن غالب ، برادر زاده سعد بن ابى وقاص یکى از ده تنى است که به آنان مژده بهشت داده شده است . پدرش عتبه بن ابى وقاص همان کسى است که در جنگ احد دندانهاى میانه رسول خدا صلى الله علیه و آله را شکست و لبها و چهره پیامبر را درید  و رسول خدا صلى الله علیه و آله شروع به پاک کردن خون از چهره خویش کرد و مى فرمود : چگونه ممکن است قومى که چهره پیامبر خود را با خون خضاب مى کند و او آنان را به پروردگارشان فرا مى خواند رستگار مى شوند؟ و خداوند عزوجل در این مورد این آیه را نازل فرمود :(از این کار بر تو چیزى نیست که خداى یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند که آنان ستمگرانند.)

حسان بن ثابت هم در این مورد اشعارى سروده و ضمن آن گفته است :(اى عتیب پسر مالک ! پروردگار من تو را فرو کوبد و پیش از مرگ صاعقه یى بر تو فرو فرستد…)

حسان بن ثابت ضمن این اشعار به عتبه بن مالک (بنده عذره ) است و این بدان سبب است که درباره نسبت عتبه و برادران و نزدیکان اختلاف است و گروهى از نسب شناسان گفته اند : آنان از قبیله عذره و فرزندخواندگان قریش هستند. خبر و داستان ایشان در کتب انساب آمده است .

عبدالله بن مسعود و سعد بن ابى وقاص به روزگار حکومت عثمان در موردى اختلاف پیدا کردند و به ستیز پرداختند، سعد بن ابى وقاص به عبدالله گفت : اى بنده هذیل ساکت با- عبدلله هم به او گفت : این بنده عذره ساکت باش .
هاشم بن عتبه ملقب به مرقال است و چون همواره شتابان به جنگ مى رفته انى لقب به او داده شده است . او از شیعیان على است و هنگامى که به شرح گفتار امیرالمؤ منین در جنگ صفین برسیم خبر کشته شدن هاشم را به تفصیل خواهیم آورد.
اما گفتار امیرالمؤ منین که در این خطبه مى گوید : (براى آنان عرصه مصر را خالى نمى گذاشت ) بدین سبب است که محمد بن ابى بکر که خدایش رحمت کناد همینکه کار بر او دشوار شد مصر را براى شورشیان رها کرد و چنین پنداشت که با گریز خود جانش را نجات مى دهد، و نجات پیدا نکرد او را گرفتند و کشته شد.

گفتار دیگر على علیه السلام هم که مى گوید : (به آنان فرصت نمى داد) یعنى به گونه یى رفتار نمى کرد که آنان فرصتى یابند.
ما اینک نخست کسانى را که على علیه السلام به حکومت مصر گماشته است تا هنگامى که مصر به تصرف معاویه درآید و محمد بن ابى بکر شد نقل مى کنیم . و مطالب خود را در این باره از کتاب ابراهیم بن سعد بن هلال ثقفى یعنى الغارات برگرفته ایم .

حکومت قیس بن سعد بن عباده بر مصر و عزل او 

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ثقفى ، از على بن محمد بن ابى سیف ، از کلبى که براى ما نقل کرد که محمد بن ابى حذیقه بن عتبه بن ربیعه بن عبدشمس که در مصر بود مصریان را براى کشتن عثمان تحریص مى کرد. چون مصریان آهنگ عثمان کردند و او را به محاصره درآوردند محمد بن ابى حذیفه بر کارگزار و حاکم عثمان در مصر که عبدالله بن سعد بن ابى سرح شورش ‍ کرد و او را که از خاندان عامر بن لوى بود از مصر بیرون راند و خود با مردم نماز مى گزارد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح از مصر بیرون آمد و در نواحى مرزى فلسطین مقیم و منتظر شد تا ببیند کار عثمان به کجا مى کشد؛ در این هنگام سوارى پیدا شد. او به سوار گفت : اى بنده خدا چه خبر دارى ؟ خبر مردم در مدینه چگونه بود؟ گفت : مسلمانان عثمان را کشتند.

ابن ابى سرح انالله و اناالیه راجعون گفت و پرسید : اى بنده خدا، پس از آن چه کردند؟ گفت : با پسر عموى پیامبر صلى الله علیه و آله ، یعنى على بن ابیطالب ، بیعت کردند. او باز هم استرجاع کرد. آن مرد به او گفت : چنین مى بینم که کشته شدن عثمان و حکومت على در نظر تو یکى است . گفت : آرى مرد با دقت بر او نگریست و او را شناخت و گفت : خیال مى کنم تو عبدالله بن سعد امیر مصر هستى . گفت : آرى . گفت : اگر ترا به زنده بودن نیاز است براى نجات خویش بشتاب که تصمیم على و یارانش درباره تو یارانت چنین است که اگر بر شما دست یابد شما را مى کشند یا از سرزمین مسلمانان تعبید مى کنند، و هم اکنون امیر مصر اندکى پس از من خواهد آمد. پرسید : چه کسى امیر مصر شده است ؟ گفت : قیس بن سعد بن عباده .

ابن ابى سرح گفت : خداوند محمد بن ابى حذیفه را از رحمت خود دور بدارد! که بر پسر عموى خود ستم کرد و با آنکه عثمان متکفل او بود و او را پرورش داد و نسبت به او نیکى کرد و در امان خود پناه داد براى کشتن او کوشش کرد و مردان را مجهز و گسیل داشت تا عثمان کشته شد و او بر کار گزارش خروج کرد. ابن ابى سرح از آنجا بیرون آمد و خود را به دمشق و پیش معاویه رساند.

ابراهیم مى گوید : قیس بن سعد بن عباده از شیعیان و خیرخواهان على علیه السلام بود و چون على عهده دار خلافت شد به او فرمود : به مصر برو که ترا به حکومت آن گماشتم ؛ اینک بیرون دروازه مدینه برو و افراد مورد اعتماد و کسانى را که دوست مى دارى همراهت باشند جمع کن ، تا هنگامى که وارد مصر مى شوى لشکرى با تو باشد که این موضوع براى دشمن تو مایه بیم و براى دوست تو مایه عزت است و چون به خواست خداوند وارد مصر شدى نسبت به نیکان نیکى کن و نسبت به آشوبگران سخت گیر باش و با عموم مردم مدارا کن ، که مدارا و مهربانى فرخنده است

قیس گفت : اى امیرالمؤ منین ، خدایت رحمت فرماید! آنچه گفتى فهمیدم ، اما سپاه را من براى تو باقى مى گذارم که اگر به آنان نیازمند شدى نزدیک تو باشند و اگر خواستى آنان را به سویى گسیل دارى براى تو آماده باشند و من خود و افراد خانواده ام به مصر مى رویم . اما آنچه در مورد مدارا و احسان که به من سفارش فرمودى از خداوند متعال هم در این باره یارى مى جویم .

گوید : قیس همراه هفت تن از افراد خاندانم خویش بیرون آمد و چون به مصر رسید به منبر رفت و فرمان داد تا نامه یى را که همراهش بود براى مردم بخوانند و در آن نامه چنین آمده بود :از بنده خدا امیرالمؤ منین على به هر کس از مسلمانان که این نامه من بر او بلاغ شود. سلام بر شما باد، نخست همراه شما خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم .

اما بعد، خداوند متعال با تدبیر و قضاى خود و گزینه پسندیده خویش اسلام را دین خود و فرشتگان و پیامبران خویش قرار داده است و پیامبران خود را بدان منظور به سوى بندگان گسیل فرموده است . و از جمله چیزهایى که خداوند با آن این امت را گرامى داشته و فضیلت را ویژه او گردانیده است که محمد صلى الله علیه و آله را براى آنان مبعوث فرموده است و او به ایشان کتاب و حکمت و سنت و فرایض را آموخت و آنان را تادیب کرد که هدایت یابند و جمع کرد تا پراکنده نشوند و پاکیزه شان ساخت تا پاک شوند. و چون آنچه را در این باره بر عهده اش بود انجام داد، خدایش او را به سوى خویش بازگرفت . سلامها و درود و رحمت و رضوان خداوند بر او باد. آن گاه مسلمانان پس از او دو امیر صالح را به خلافت برگزیدند و آن دو به کتاب و سنت عمل کردند و سیرت رسول خدا را زنده داشتند و از سنت تجاوز نکردند و درگذشتند. خدایشان رحمت کناد! پس از آن دو حاکمى به حکومت رسید که بدعتها پدید آورد. امت نخست فرصت اعتراض یافتند و اعتراض کردند و پس از آن خشم گرفتند و تغییرش دادند. آنگاه بیامدند و با من بیعت کردند و من از پیشگاه خداوند طلب هدایت مى کنم و براى تقوى از او یارى مى جویم . همانا براى شما بر عهده ما عمل به کتاب خدا و سنت رسول او و قیام به حق آن و خیر خواهى براى شما در غیاب شماست و در آنچه بر خلاف گویید از خداوند یارى مى طلبیم . و خداى ما را بسنده و بهترین کارگزار است .

همانا قیس بن سعد انصارى را به امیرى شما فرستاد. با او همکارى کنید و او را بر حق یارى دهید. او را فرمان دادم تا نسبت به نیکوکارتان نیکى کنید و بر آشوبگر شما سخت گیرد و با عوام و خواص شما مهربانى و مدارا کند. او از کسانى است که روش او را مى پسندم و به صلاح و خیر اندیشى او امیدوار. از بارگاه خداوند براى خود و شما عمل پاک و پاداش بزرگ و رحمتى فراخ مسالت مى دارم . و سلام و رحمت و برکتهاى خدا بر شما باد!

این نامه را عبدالله بن ابى رافع در صفر سال سى و ششم نوشت .
ابراهیم ثقفى مى گوید : چون نامه خوانده شد قیس بن سعد بن عباده براى خطبه برخاست . نخست ستایش و نیایش خدا را بر زبان آورد و سپس چنین گفت : سپاس خداوندى را که حق او را بیاورد و باطل را نابود کرد و ستمگران را اینک برخیزید و با شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبرش بیعت کنید و اگر ما به کتاب خدا و سنت رسولش عمل نکردیم ما را بر گردن شما بیعتى نخواهد بود.
مردم برخاستند و بیعت کردند و مصر و توابع آن براى قیس استوار شد و او کارگزاران خویش را به نواحى آن گسیل داشت . فقط در یکى از شهرهاى مصر که مردمش موضوع کشته شدن عثمان را گناهى بزرگ مى دانستند و مردى از بنى کنانه به نام یزید بن حارث آنجا بود درنگ پیش آمد. آنان به قیس پیام دادند که ما به حضورت نمى آییم ، تو کارگزاران خود را بفرست که زمین زمین توست ، ولى ما را به حال خود آزاد بگذار تا بنگریم که کار مردم به کجا مى انجامد.

محمد بن مسلمه بن مخلد صامت انصارى قیام کرد و خبر کشته شدن عثمان را براى مردم بازگو کرد و از آنان خواست تا براى خونخواهى عثمان قیام کنند. قیس به او پیام فرستاد : اى واى بر تو، آیا بر من شورش مى کنى ! به خدا سوگند، دوست نمى دارم در قبال کشته شدن تو پادشاهى مصر و شام از من باشد؛ خون خود را حفظ کن . مسلمه بن مخلد پیام داد : تا هنگامى که تو والى مصر باشى من از قیام بر ضد تو خوددارى مى کنم .

قیس بن سعد بن عباده مردى با اندیشه و دور اندیش بود، به کسانى که کناره گرفته بودند پیام فرستاد که شما را مجبور به بیعت نمى کنم و شما را به حال خود رها مى سازم و با شما مدارا مى کنم و دست از شما باز مى دارم و با آنان و مسلمه بن مخلد مدارا کرد و به گرد آورى خراج پرداخت . و هیچ کس با او ستیز نکرد

ابراهیم ثقفى مى گوید : على علیه السلام به جنگ رفت در حالى که قیس حاکم مصر بود و چون از بصره به کوفه برگشت قیس همچنان بر مصر حکومت مى کرد و وجود او بیش از همه مردم بر معاویه گران مى آمد، زیرا مصر و توابع آن به شام نزدیک است و معاویه بیم داشت که مبادا على علیه السلام همراه مردم عراق و قیس هم با مردم مصر بر او حمله کنند و او میان آن دو (به دام ) افتد؛ لذا معاویه پیش از آن که على علیه السلام از کوفه به صفین حرکت کند براى قیس بن سعد بن عباده چنین نوشت :

از معاویه بن ابى سفیان ، به قیس بن سعد. سلام بر تو باد.! همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد، همانا اگر شورش شما بر عثمان به سبب بدعتى بود که دیدید و یا تازیانه یى که زده بود و یا به خاطر آنکه مردى دشنام داد و دیگرى را نکوهش ‍ کرد و یا اینکه نوجوانان خاندان خود را به کارگزارى مى گماشت ، خود نیکو مى دانستید که ریختن خونش روا نیست و آن کار براى شما جایز نمى باشد، ولى مرتکب گناهى بزرگ شدید و کارى سخت ناستوده انجام دادید. اینک اى قیس ! اگر از کسانى بوده اى که مردم را بر کشتن او جمع کرده و کشیده اى ، به سوى خدا توبه کن که توبه پیش از مرگ ممکن است کارساز باشد. اما در مورد سالار تو (على علیه السلام ) یقین پیدا کرده ایم که او مردم را وادار و تحریک به کشتن عثمان کرد و سرانجام او را کشتند. و همانا بیشتر قوم تو از خون عثمان برکنار نیستند. اینک اى قیس ! اگر مى توانى در زمره کسانى باشى که از خونخواه عثمان باشند چنان کن و در این کار از ما بر ضد على پیروى کن . اگر من پیروز شوم تا هنگامى که زنده باشم حکومت (دو عراق )  براى تو و حکومت حجاز نیز براى هر یک از افراد خانواده ات که دوست داشته باشى خواهد بود و افزون از این هم هر چه از من مى خواهى بخواه ، که هر چه بخواهى به تو خواهم داد و تصمیم و راى خود را در آنچه براى تو نوشتم براى من بنویس .

و چون نامه معاویه به قیس رسید خوش داشت که با او امروز و فردا کند و کار خود را براى او آشکار نسازد و شتابى هم در اعلان جنگ به او نکند. از این رو در پاسخ او چنین نوشت .

اما بعد، نامه ات به من رسید و آنچه را درباره عثمان نوشته بودى فهمیدم ، این کار و موضوعى است که من اصلا به آن نزدیک نشده ام . نوشته بودى سالار من کسى است که مردم بر عثمان شورانیده و تحریک کرده است تا او را کشته اند. این هم کارى است که من هرگز بر آن آگاه نبوده ام و تذکر داده بودى که بیشتر افراد خاندان من از خون عثمان برکنار نیستند و حال آنکه به جان خودم سوگند که خویشاوندان من از همه مردم براى اصلاح کار او کوشاتر بودند. اما آنچه که از من خواسته اى که با تو براى خونخواهى عثمان بیعت کنم و چیزهایى که بر من عرضه داشتى فهمیدم و این کارى است که مرا در آن فکر و نظر است و نمى توان در آن مورد شتاب کرد و به هر حال من اینک از تو دست باز مى دارم و از جانب من کارى که ناخوشایندت باشد سر نخواهد زد،تا به خواست خداوند متعال تو بیندیشى و ما هم بیندیشیم . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد

ابراهیم ثقفى مى گوید : همینکه معاویه نامه قیس را خواند که گاه به او نزدیک شده است و گاه فاصله گرفته است (آن را دو پهلو یافت ) و احساس ایمنى نکرد که در این باره خدعه و فریب و نیندیشیده باشد و براى قیس نوشت :

اما بعد نامه ات را خواندم نه چنانت نزدیک دیدم که ترا در حال صلح و دوست پندارم و نه چنانت دور دیدم که در حال جنگ و دشمن پندارم ، ترا همچون ریسمان چاهى ژرف دیدم که چون من با حیله و نیرنگ فریب نمى خورد آن هم در حالى که با او مردان بسیار و لگام اسبان فراوان باشد. اینک اگر آنچه را به تو عرضه داشتم پذیرفتى آنچه به تو خواهم بخشید از آن تو خواهد بود و اگر نپذیرفتى مصر را بر تو آکنده از سواران و پیادگان خواهم کرد. والسلام .

چون قیس نامه معاویه را خواند و دانست که او طول دادن و امروز و فردا کردن از او را نخواهد پذیرفت ، آنچه در دل داشت براى معاویه آشکار ساخت و براى او چنین نوشت : از قیس بن سعد به معاویه بن ابى سفیان :
اما بعد، شگفتا که مرا مردى سست اندیشه پنداشته اى و به فریب دادن من طمع بسته اى که بخواهى مرا به راهى که خود مى خواهى برانى – جز تو دیگرى بى پدر باشد – طمع دارى که من از دایره اطاعت مردى که از همه مردم به حکومت سزاوارتر و از همگان گویا بر حق و رهنمونتر و از همگان به رسول خدا نزدیک تر است بیرون آیم و فرمان مى دهى با اطاعت تو در آیم که از همگان براى حکومت دورتر و گمراه کننده و طاغوتهایى از طاغوتهاى شیطان جمع شده اند. اما اینکه گفته اى مصر را بر من سواران و پیادگان انباشته مى کنى ، اگر من ترا از این کار باز ندارم و فرصت آنرا به دست آورى مرد خوشبختى خواهى بود. و والسلام

و چون این نامه قیس به معاویه رسید ناامید شد و جایگاه او هم در مصر بر او گران آمد. و هر کس دیگر هم که به جاى قیس بود براى معاویه خوشایند و مطلوب نمى نمود، زیرا او از قدرت و شجاعت و دلیرى و سختگیرى قیس بر خود آگاه بود.از این رو معاویه براى مردم چنین اظهار داشت : قیس با شما بیعت کرده است ، براى او دعا کنید. معاویه نامه یى را که در آن ملایمت نشان داده و او را به خود نزدیک ساخته بود براى مردم خواند و نامه یى هم از سوى قیس جعل کرد و براى مردم شام خواند که متن آن چنین بود : براى امیر معاویه بن ابى سفیان ، از قیس بن سعد. اما بعد، همانا که کشتن عثمان حادثه بزرگى در اسلام بود. در کار خود و دین خویش ‍ نگریستم دیدم نمى توانم از قومى پشتیبانى کنم که پیشواى مسلمانان و محترم و پاک و نیکوکار خود را کشتند. اینک در درگاه خداوند سبحان از گناهان خود آمرزش مى خواهیم و از او حفظ دین خود را مسالت مى کنیم . آگاه باش که من با شما از در صلح و سازش ‍ درآمده ام و به تو درباره جنگ با قاتلان امام هدایت مظلوم پاسخ مثبت مى دهم و هر چه دوست مى دارى از اموال و مردان از من بخواه تا به خواست خداوند شتابان براى تو روانه دار. و سلام و رحمت و برکات خدا بر امیر باد.

گوید : در تمام شام شایع شد که قیس با معاویه صلح کرده است . جاسوسان على بن ابیطالب این خبر را به او دادند که آنرا بسیار بزرگ دانست و تعجب نمود. پسران خود حسن و حسین و محمد و عبدالله بن جعفر را خواست و موضوع را به آنان گفت و پرسید : راى شما چیست ؟ عبدالله بن جعفر گفت : کار آمیخته با شک را رها کن به کارى که موجب نگرانى نیست توجه نماى . قیس را از حکومت مصر عزل کن . على فرمود : به خدا سوگند، من این کار و اتهام را در مورد قیس تصدیق نمى کنم .عبدالله گفت : اى امیرالمؤ منین او را از حکومت عزل کن ، اگر آنچه گفته شده است راست باشد او از کار کناره گیرى نخواهد کرد

گوید : در همان حال که ایشان مشغول گفتگو بودند نامه یى از قیس بن سعد بن عباده رسید که در آن چنین نوشته بود :(اما بعد، اى امیرالمؤ منین ، که خدایت گرامى بدارد و عزت دهد، به تو گزارش مى دهم که اینجا مردانى هستند که از بیعت کردن کناره گرفتند و از من خواستند دست از ایشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا کار مردم روبراه شود و ایشان بنگرند و ما هم بنگریم . من چنین مصلحت دیدم که از ایشان دست بدارم و در جنگ با ایشان شتاب نکنم و در این میان نسبت به آنان الفت و مهربانى مى کنم شاید خداوند دلهاى آنان را به راه آورد و از گمراهى آنان را پراکنده سازد. والسلام ).

عبدالله بن جعفر گفت : اى امیرالمؤ منین ! اگر پیشنهاد او بپذیرى که آنان را به حال خود رها کند کار بالا مى گیرد و فتنه ریشه مى دواند و بسیارى از کسانى که مى خواهى به بیعت تو درآیند از بیعت خوددارى مى کنند. به قیس فرمان جنگ با آنان را بده و على علیه السلام براى او چنین نوشت :اما بعد، به سوى قومى که نوشته اى برو، اگر در بیعتى که مسلمانان در آمده اند در آمدند چه بهتر وگرنه با آنان نبرد کن . والسلام

گوید : چون این نامه به قیس رسید و آنرا خواند نتوانست خویشتندارى کند و براى على علیه السلام چنین نوشت :اما بعد، اى امیرالمؤ منین فرمان مى دهى با قومى که از تو دست داشته و به فتنه یى دست نیازیده اید و حال آنکه در صدد جنگ نیستند. پیشنهاد مرا بپذیر و از ایشان دست بدار که راى و مصلحت در رها کردن ایشان است . والسلام .

چون این نامه براى امیرالمؤ منین رسید عبدالله بن جعفر گفت : اى امیرالمؤ منین محمد بن ابى بکر را به مصر گسیل دار تا کار آنجا را کفایت کند و قیس را از حکومت عزل کن . به خدا سوگند، به من خبر رسیده که قیس مى گوید : حکومتى که جز با کشتن مسلمه بن مخلد سر و سامان نگیرد حکومت بدى است .و گفته است : به خدا سوگند، دوست ندارم پادشاهى شام و مصر از من باشد و من مسلمه بن مخلد را بکشم . چون عبدالله بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بکر بود دوست مى داشت براى برادرش حکومت و امارتى فراهم آید و على علیه السلام محمد بن ابى بکر را بر مصر گماشت و این به مناسبت محبت خودش به او و به خواست عبدالله بن جعفر برادرش بود. على علیه السلام همراه محمد بن ابى بکر نامه یى براى مردم مصر نوشت و او حرکت کرد .چون به مصر رسید قیس به او گفت : امیرالمؤ منین را چه شده است و چه چیزى او را دگرگون ساخته است ؟ آیا کسى میان من و او درافتاده است ؟ گفت : نه این حکومت حکومت نو است – میان محمد بن ابى بکر و قیس سعد خویشاوند سببى بود، قریبه دختر ابوقحانه ، خواهر ابوبکر صدیق ، همسر قیس بود.یعنى قیس شوهر عمه محمد بن ابوبکر بود – قیس به محمد بن ابوبکر گفت : نه به خدا سوگند، حتى یک ساعت هم با تو نمى مانم . و هنگامى که على علیه السلام او را از حکومت مصر عزل کرد خشمگین شد و از مصر به مدینه رفت و به کوفه نزد على نرفت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : قیس در عین حال که دلیر و شجاع بود، بخشنده و بسیار با فضیلت نیز بود.على بن محمد ابى سیف ، از هاشم ، از عروه ، از پدرش نقل مى کند که چون قیس بن سعد از مصر بیرون آمد به یکى از خانواده هاى بلقین  رسید و کنار آب ایشان فرود آمد. صاحبخانه ذبیحه اى کشت و براى او آؤ رد و فرداى آن روز هم این کار را تکرار کرد. سپس روز سوم هم به سبب بدى هوا قیس ناچار از ماندن شد و آن مرد براى ایشان همچنان شتر پروار کشت . روز بعد هوا صاف شد و چون قیس خواست از آنجا کوچ کند بیست جامه از جامه هاى گرانبهاى مصرى و چهارهزار درهم پیش همسر آن مرد نهاد و گفت : چون شوهرت آمد اینها را تسلیم او کن . و حرکت کرد.

هنوز ساعتى بیش نگذشته بود که صاحب آن منزل در حالى که سوار بر اسب بود و نیزه اى در دست و آن جامه ها و درهم ها را نیز همراه داشت فرا رسید و گفت : هان اى گروه ! این جامه ها و درهمهاى خود را بگیرید. قیس گفت : اى مرد! برگرد که ما آنرا نخواهیم گرفت . گفت : به خدا سوگند که باید حتما بگیرید. قیس گفت : خدا پدرت را بیامرزد، مگر تو ما را گرامى نداشتى و پنسدیده از ما میزبانى نکردى ؟ اینک خواسته ایم سپاسى از تو داشته باشیم ، در این کار عیبى نیست . آن مرد گفت : ما براى میزبانى و پذیرایى از میهمان خود چیزى نمى گیریم ، به خدا سوگند، هرگز نخواهم گرفت . قیس به همراهان خود گفت : اینک که از گرفتن آن خوددارى مى کند از او پس بگیرید و به خدا سوگند هیچ مردى از عرب از او بر من فضلیت و برترى نیافت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : ابوالمنذر مى گفت : قیس ضمن راه از کنار خانه مردى از قبیله بلى که نامش اسود بن فلان بود گذشت . او قیس ‍ را گرامى داشت و چون قیس خواست از آنجا برود جامه و درهمهایى پیش همسر اسود نهاد. چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد، آن مرد خود را به قیس رساند و گفت : من پذیرایى و میهمانى خود را نمى فروشم . به خدا سوگند، یا باید این را بگیرى یا این نیزه را میان پهلوهایت فرو خواهم . کرد قیس به همراهانش گفت : اى واى بر شما! پس بگیرید.

ابراهیم ثقفى مى گوید : قیس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدینه رسید، حسان بن ثابت که از طرفداران عثمان بود، در مقام سرزنش درآمد و او گفت : على بن ابیطالب ترا از کار برداشت و حال آنکه عثمان را کشته اى ، گناه بر تو باقى ماند و على هم نیکو سپاس گذارى نکرد. قیس او را با بسختى مورد سرزنش قرار داد و گفت : اى کوردل کور چشم ، به خدا سوگند، اگر بیم آن نبود که ممکن است میان عشیره من و عشیره تو جنگ درگیرد گردنت را مى زد. و او را از پیش خود بیرون کرد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : سپس قیس و سهل بن حنیف هر دو از مدینه بیرون آمدند و خود را به کوفه و حضور على رساندند. قیس ‍ موضوع کار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و على علیه السلام سخن او را تصدیق کرد. قیس و سهل هر دو در جنگ صفین همراه على علیه السلام شرکت کردند. ابراهیم مى گوید : قیس مردى کشیده قامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش مو نداشت . او مردى شجاع و کارآزموده بود و تا دم مرگ نیز خیرخواه على و فرزندانش باقى ماند

ابراهیم ثقفى مى گوید : ابوغسان ، از على بن ابى سیف ، براى من نقل کرد که مى گفته است : قیس بن سعد بن عباده به هنگام زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله در سفرى همراه ابوبکر و عمر بود؛ او براى آن دو و دیگران هزینه مى کرد مى بخشید. ابوبکر به او گفت : اینگونه هزینه را اموال پدرت هم پاسخگو نیست ، اندکى دست نگهدار.  چون از آن سفر برگشتند سعد بن عباده به ابوبکر گفت : مى خواهى پسرم را بخیل بار آورى ؟ و حال آنکه ما قومى هستیم که نمى توانیم بخل را تحمل کنیم .

گوید : قیس بن سعد چنین دعا مى کرد : بار خدایا به من ستایش و بزرگوارى و سپاسگزارى ارزانى فرماى ، که ستایشى نباشد، جز به کردارهاى پسندیده ، و بزرگوارى نباشد جز به ثروت . بار خدایا به من وسعت ده که کمى و اندکى در خور من نیست و من هم یاراى تحمل آنرا ندارم .

ولایت محمد بن ابى بکر بر مصر و اخبار کشته شدنش

ابراهیم ثقفى مى گوید : فرمان على علیه السلام به محمد بن ابى بکر که در مصر خوانده شد چنین بود :
(این عهدى است از بنده خدا على امیرالمؤ منین به محمد بن ابى بکر، هنگامى که او را به ولایت مصر گماشت . او را به تقوى خداوند؛ در نهان و آشکار و ترس از خداوند در غیاب و حضور و نرمى و ملایمت بر هر مسلمان و سختگیرى نسبت به هر تبهکار و به دادگرى بر اهل ذمه و انصاف دادن به مظلوم و شدت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه که بتوانند و تا آنجا که در توان اوست ، فرمان مى دهد. و خداوند نیکوکاران را پاداش مى دهد. به او فرمان مى دهد که در این کار چندان فرجام پسندیده و پاداش بزرگ است که ارزش آنرا نمى توان سنجید و کنه آن شناخته نمى شود. و به او فرمانى داده است تا خراج آن سرزمین را همانگونه که در پیش گرفته مى شده است بگیرد و از آن همانگونه که در پیش تقسیم مى شد تقسیم کند؛ و اگر آنان را نیازى باشد که او با او دیدار کند میان آنان در مجلس خود و دیدار با آنان مواسات کند، تا دور و نزدیک نزد او یکسان باشند. و او را فرمان مى دهد که میان مردم به حق حکم کند و به عدالت قیام کند و از هوس پیروى نکند و در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده نهراسد، که خداوند که همراه کسى است که پرهیزکار است و اطاعت او را برگزیند. والسلام .)

این عهد را عبدالله بن ابى رافع ، آزاد کرده رسول خدا، روز اول رمضان سال سى و ششم نوشت .
ابراهیم مى گوید : سپس محمد بن ابى بکر براى ایراد خطبه برخاست و چنین گفت :اما بعد، سپاس خداوندى را که ما و شما را، در مورد اختلاف در حق ، هدایت فرمود، و ما و شما را در بسیارى از چیزها بصیرت داد که نادانان از آن کوردل ماندند.آگاه باشید که امیرالمؤ منین مرا به امور شما ولایت داد و با من چنان عهد کرد که شنیدید، و بیش از این نیز به طور شفاهى مرا سفارش فرموده است . و من تا آنجا که بتوانم هرگز درباره خیر شما کوتاهى نخواهم کرد و توفیق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توکل و به سوى او بازگشت مى کنم . اگر آنچه از رفتار و کردار من دیدید که در راه اطاعت از خداوند و تقوا بود، خدا را بر آن ستایش کنید که او راهنماى به آن است و اگر عملى دیدید که به حق نبرد به من گزارش دهید و مرا به آن مورد عناب قرار دهید که من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن سزاوارید که اعتراض کنید. خداوند ما و شما را به کار پسندیده موفق داراد!

ابراهیم ثقفى مى گوید : یحیى بن صالح ، از مالک بن خالد اسدى ، از حسن بن ابراهیم ، از عبدالله بن حسن بن حسن براى من نقل کرد که على علیه السلام هنگامى که محمد بن ابوبکر را به مصر گسیل داشت نامه خطاب به مردم مصر نوشت که در آن محمد را هم مورد خطاب قرار داد و چنین بود :اما بعد، من شما را در کارهاى نهان و آشکارتان و در هر حالى که باشید به تقوى سفارش مى کنم .  و باید هر کس از شما بداند که این جهان خانه آزمون و فنا شدن است و آن جهان خانه پاداش و جاودانگى است . هر کس بتواند آنچه را که باقى مى ماند بر آنچه نابود مى شود برگزیند چنین کند، که سراى دیگرى جاودانه است و این جهان فانى مى شود. خداوند به ما و شما بینشى در آنچه به ما نشان داده است عنایت فرماید و فهم آنچه را براى ما تفهیم کرده است ارزانى دارد، تا از آنچه به ما فرمان داده است کوتاهى نکنیم و به آنچه از آن ما را نهى فرموده است دست نیازیم .

اى محمد! بدان که هر چه تو به بهره خود از این جهان هم نیازمندى ولى توجه داشته باش ؟ به بهره خود از این جهان هم نیازمندى ولى توجه داشته باش که به بهره خود از آخرت نیازمندترى که چون دو کار براى تو پیش ‍ آید که یکى مربوط به دنیا و دیگرى مربوط به آخرت تو باشد، کارى را آغاز کن که مربوط به امر آخرت باشد. رغبت خود را در خیر بیشتر کن و باید نیت تو در آن پسندیده باشد زیرا خداوند عزوجل به بنده خود به اندازه نیت او عطا میکند و اگر کسى نیکویى کند و نیکوکاران را دوست بدارد و موفق به عمل خیر نشود به خواست خداوند ممکن است همچون کسانى باشد که به آن عمل کرده اند. پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى که از تبوک مراجعت کرد، فرمود : همانا؛ در مدینه کسانى بودن که شما در هیچ مسیرى حرکت نکردید و از هیچ دره یى فرود نیامدید مگر اینکه با شما بودند، فقط بیمارى آنان از همراهى ظاهرى با شما بازداشت مقصود پیامبر صلى الله علیه و آله این بوده است که آنان نیت همراهى با شما را داشتند. و سپس اى محمد! بدان که من ترا به فرماندهى و ولایت بزرگ ترین سپاه خودم که مردم مصر هستند، گماشتم و ترا سرپرست کار مردم کردم . شایسته است که در آن کار بر خود بترسى و از دین خود بر حذر باشى هر چند یک ساعت از روز باشد؛ و اگر بتوانى که پروردگار خودت را براى رضایت خاطر کسى از آفریده هاى او به خشم نیاورى چنین کن ، زیرا خداوند جایگزین همه چیز است و هیچ چیز جایگزین خدا نیست . بر ستمگر سختگیر باشد و براى اهل خیر نرم باش و آنان را به خود نزدیک گردان و ایشان را اطرافیان و برادران خویش قرار بده . والسلام

ابراهیم مى گوید : یحیى بن صالح ، از مالک بن خالد، از حسن بن ابراهیم ، از عبدالله بن حسن بن حسن نقل مى کند که على علیه السلام براى محمد بن ابوبکر و مردم مصر نوشت : اما بعد، شما را سفارش مى کنم به ترس از خداوند و عمل به آنچه شما را از آن مى پرسند و شما دروگر آن هستید و به سوى آن مى روید که خداوند عزوجل مى گوید : (هر کس گرو کارى است که انجام مى دهید)  و خداوند متعال فرموده است : (و خداوند شما را از خودش برحذر مى دارد و بازگشت به سوى خداوند متعال است )  و فرموده است : (سوگند به خداى تو که بدون تردید از همه آنان از آنچه عمل مى کردند خواهیم پرسید)  بنابراین این بندگان خدا، بدانید که خداوند از شما درباره اعمال کوچک و بزرگ شما خواهد پرسید.

اگر عذاب کند این ما هستیم که ستمکارانیم و اگر رحم فرماید و بیامرزد او بخشنده ترین بخشندگان است و بدانید بهترین حالتى که بنده به رحمت و مغفرت خداوند نزدیک است هنگامى است که به فرامین خداوند عمل مى کند و همواره آهنگ توبه دارد. بر شما باد به تقواى خداوند عزوجل که چندان خیر در آن جمع است که هیچ چیز جز آن داراى چنان خیرى نیست . با تقوا چندان خیر به دست مى آید که با چیز دیگر دست یافتنى نیست و خیر دنیا و آخرت با تقوا حاصل مى شود و با هیچ چیز دیگر چنان فراهم نمى شود؛ خداوند سبحان مى فرماید : (و به آنان که تقوا پیشه ساختند گفته شود : که خدا شما چه چیز نازل فرمود؟ گویند : خیر و نیکى براى کسانى که در این دنیا نیکوکارند در همین دنیا هم نیکى است و همانا که سراى آخرت بهتر و سراى متقیان چه نیکو سرایى است )

و اى بندگان خدا! بدانید که مومنان متقى خیر این جهان و آن جهان را برده اند. آنان با اهل دنیا در دنیاى ایشان شریکند و حال آنکه دنیاداران در برکات آخرت با ایشان شریک نیستند. خداوند عزوجل مى گوید : (بگو چه کسى زینتهاى خداوند و روزیهاى پاکیزه یى را که براى بندگانش آفریده است حرام کرده است ؟)

مومنان در دنیا به بهترین صورت سکوت کردند و به بهترین صورت از آن خوردند، با اهل دنیا در دنیاى ایشان شریک بودند، از بهترین چیزها که آنان خوردند و آشامیدند و پوشیدند و از بهترین خانه ها؟ آنان ساکنند ایشان هم بهره مند شدند. بدینگونه لذت اهل دنیا را بردند با این تفاوت که آنان فردا قیامت همسایگان خداى عزوجل هستند. هر چه از خداوند تقاضا کنند تقاضاى آنان رد نمى شود و هیچ لذتى از آنان کاسته نمى شود و همانا در این کار چندان نعمت است که هر کس خردى داشته باشد مشتاق آن مى شود.

و اى بندگان خدا، بدانید که شما هر گاه از خداى بترسید و تقوا را پیشه سازید و حرمت پیامبر خود را در اهل بیت او حفظ کنید او را به بهترین نوع عبادت کرده اید و او را به بهترین یادها یاد کرده اید و او را به بهترین نوع سپاسگزارى کرده اید و او را به بهترین یادها یاد کرده اید و او را به بهترین نوع سپاسگزارى کرده اید و بهترین صبر را پیشه کرده اید و بهترین جهاد را بر عهده گرفته اید؛ هر چند دیگران نماز خود را به ظاهر طولانى تر از نماز شما بگزارند و بیش از شما روزه داشته باشند و البته به شرط آنکه براى خدا متقى تر و براى اولیایى که از آل محمد صلى الله علیه و آله هستند خیرخواه تر و متواضع تر باشند.

اى بندگان خدا! از مرگ و فرارسیدن و زبون سخنان آن برحذر باشید که مرگ کارى بزرگ را با خود مى آورد، اگر پس از آن خیر باشد خیرى است که هرگز شرى همراه آن نیست و اگر شر باشد شرى است که هیچ خیرى همراه آن نیست و روح هیچ کس از کالبدش بیرون نمى رود مگر آنکه خودش ‍ مى داند به چه راهى مى رود، آیا به بهشت مى رود یا به دوزخ ؟ و آیا دشمن خدا است یا دوست اوست . اگر دوست خداوند براى دوستان خود در بهشت فراهم فرموده است مى نگرد، از همه گرفتاریها آسوده مى شود و هر سنگینى از دوش او برداشته مى شود، و اگر دشمن خدا باشد درهاى آتش براى او گشوده و راه رسیدن به آن برایش آشکار مى شود و چون به آنچه خداوند براى دوزخیان آماده ساخته است مى نگرد به همه ناخوشایندها رویاروى و از همه شادیها جدا مى شود. خداوند متعال چنین فرموده است : (آنان را که ستمگر بر خویش بودند چون فرشتگان جانشان را مى گیرند سر تسلیم پیش مى گیرند و مى گویند : ما کار بدى نمى کردیم ، آرى خداوند به آنچه مى کردید آگاه است ، اینک وارد درهاى دوزخ شوید و در آن جاودانه که جایگاه متکبران چه بد جایگاهى است .)

و اى بندگان خدا! بدانید که از مرگ راه گریزى نیست ، از آن بترسید و آمادگى آنرا در خود فراهم سازید که شما به هر حال رانده شدگان مرگید، اگر بر جاى باشید شما را مى گیرد و اگر بگریزید به شما خواهد رسید. او از سایه شما به شما نزدیک تر است و بر موى پیشانى شما گره خورده است ، دنیا پیشینیان شما را در نوردیده است . بنابراین هنگامى که نفسهاى شما درباره شهوتهاى دنیا با شما ستیز مى کند و شما را به سوى آن مى برد. فراوان مرگ را فریاد آرید که مرگ بسنده ترین واعظ است .پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : (از مرگ فراوان یاد کنید که در هم شکننده لذتهاست .)

اى بندگان خدا! بدانید که آنچه به سبب مرگ است سخت تر است ، البته براى کسى که خدایش نیامرزد و بر او رحمت نیاورد. از گور و تنگنا و فشار و تاریکى آن بترسید که گور همه روزه چنین سخن مى گوید : من خانه خاک و خانه غربت و خانه کرمهایم . و گور، گلستانى از گلستانهاى بهشت است ، یا مغاکى از مغاکهاى دوزخ چون مسلمان مى میرد زمین به او مى گوید : درود و خوشامد بر تو باد، تو از کسانى بودى که از راه رفتن تو بر پشت خود احساس خوشى مى کرد. اینک که من عهده دار تو شده ام خواهى دانست که رفتارم با تو چگونه است . آنگاه تا آنجا که چشم او مى بیند برایش گشاده مى شود. و چون کافر به خاک سپرده مى شود زمین مى گوید : درود و خوشامد بر تو مباد! تو از کسانى بودى که خوش نمى داشتم بر پشت من راه روى . اینکه من عهده دار تو شدم خواهى دانست که رفتارم با تو چگونه است . و چندان بر او تنگ مى شود که دنده هایش به یکدیگر مى پیوندند.

و بدانید زندگى سخت که خداوند سبحان فرموده است (همانا او را زندگى سختى است )  منظور عذاب گور است و همانا بر کافر در گور مارهاى بزرگى گماشته مى شوند که گوشت او را تا هنگامى که از گور برانگیخته شود مى گزند و اگر یکى از آن مارها بر زمین بدمد زمین هرگز چنین نمى رویاند.

اى بندگان خدا! بدانید که نفسها و بدنهاى لطیف و ناز پرورده شما که عذاب اندکى آنرا از پاى در مى آورد از تحمل چنین عذابى ناتوان است . پس اگر مى توانید بر جسم و جان خویش رحم کنید و آنرا از چیزى که شما را طاقت و صبر بر آن نیست حفظ کنید و به آنچه که خداوند سبحان دوست مى دارد عمل کنید و هر چه را خوش نمى دارد رها کنید، و هیچ نیرو و توانى جز به یارى خداوند نیست .

اى بندگان خدا! بدانید آنچه پس از گور است سخت تر است از آن ، روزى که در آن کودک پیر و بزرگ فرتوت مى شود (و هر شیر دهنده اى بچه شیرى خود را از بیم فراموش مى کند)  و بترسید (روزى را که دژم و اندوه افزاست )  (و سختى آن همه را در برگیرنده است ) همانا بیم و شر آن روز چنان فراگیر است که فرشتگانى که گناه ندارند و آسمانهاى استوار هفتگانه و کوههاى پابرجا و زمینهاى گسترده از آن مى ترسند (و آسمان شکافته شود و در آن روز سست گردد)  و دگرگون شود (گلگونه و سرخ همچون روغن زیتون گداخته )  (و کوهها همچون آب نما باشد) پس از آنکه سخت و استوار بوده است . و خداوند سبحان مى فرماید : (و در صور دمیده شود و هر کس که در زمین و آسمانهاست مدهوش شود مگر آن کس که خداوند خواهد)  بنابراین ، چگونه خواهد بود حال کسى که خداوند را با گوش و چشم و دست و زبان و شکم و فرج معصیت کرده است ؟ اگر خداى نیامرزد و رحمت نیاورد.

و بدانید که آنچه پس از آن روز است سخت تر و ناگوارتر است ؛ آتشى که ژرفاى آن بسیار و گرمایش سخت و عذاب آن تازه و گرزهایش آهنین و آبش خونابه آمیخته با چرک است . عذاب آن کاسته نمى شود و کسى که در آن ساکن است نمى میرد (تا از عذاب خلاص شود) خانه یى است که خداوند سبحان را در آن رحمتى نیست و دعایى در آن مستجاب و پذیرفته نمى شود. با وجود این ، رحمت خداوند که هم چیز را؛ بر گرفته است از اینکه بندگان را فراگیرد عاجز نیست . (و بهشتى که گستره آن چون گستره آسمان و زمین است )  خیرى است که پس از آن هرگز شرى نخواهد بود و لذت و شهوتى است که هرگز نیستى و پایان نمى پذیرد و انجمنى است که هرگز پراکنده پیدا نمى کند، قومى که همسایه خدا شده اند و غلامان بهشتى برابر ایشان با ظرفهاى زرین که در آن میوه و ریحان است آماده خدمت ایستاده اند. و همانا مردم بهشت در هر جمعه رحمت خداوند جبار را بیشتر مى بینند. آنان که به رحمت خدا نزدیک ترند بر منبرهایى از نور خواهند بود و طبقه پس از ایشان بر منبرهاى یاقوت و طبقه دیگر بر منبرهاى مشک خواهند بود و در همان حال که به رحمت و ثواب خدا مى نگرند و خداوند بر آنان چشم رضا و مرحمت دارد ابرى ظاهر مى شود و بهشتیان را فرامى گیرد و بر آنان چندان نعمت و لذت و شادمانى و خوشى فرو مى بارد که اندازه آنرا جز خداوند سبحان کسى نمى داند. با وجود این آنچه که از آن برتر است رضوان و خشنودى خداوند بزرگ است .

همانا اگر ما را جز اندکى از آنچه بیم داده اند بیم نداده بودند سزاوار بودیم که ترس ما از آنچه طاقت و توان شکیبایى بر آن را نداریم بسیار باشد و اینکه شوق ما نسبت به آنچه که از آن بى نیازى و چاره نیست افزون گردد. اى بندگان خدا! اگر مى توانید ترس خدا را در خود افزون کنید چنین کنید که بندگى و فرمانبرى بنده به اندازه بیم اوست و همانا بهترین مردم در فرمانبردارى از خدا آنان هستند که بیشتر از او مى ترسند.

اى محمد! بنگر نماز خود را چگونه مى گزارى ؟ که تو پیشوایى و براى تو شایسته است در عین حال که آن را به صورت کامل و پسندیده و اول وقت مى گزارى کوتاه و مختصر کنى و هر پیشنمازى که با قومى نماز مى گزارد کمى و کاستى که در نماز او و نماز آن قوم باشد گناهش بر عهده اوست و از نماز آنان چیزى کاسته نمى شود. بدان که هر کار تو تابع نماز توست . هر کس نماز را تباه سازد در تباه کردن چیزهاى دیگر بدتر است . نیکو وضو گرفتن تو از لوازم تکمیل نماز است ، آن را نیکو انجام بده که وضو نیمى از ایمان است . از خداوندى که مى بیند و دیده نمى شود و در فراترین دیدگاه است مسالت مى کنم که ما و ترا از پرهیزگارانى قرار دهد که بر ایشان بیمى نیست و اندوهگین نمى شوند.

اى مردم مصر! اگر مى توانید چنان باشید که گفتارتان مطابق کردارتان و نهانتان چون آشکارتان باشد، آنگونه رفتار کنید و زبانهایتان مخالف با دلهایتان نباشد. خداوند ما و شما را با هدایت محفوظ بدارد و شما را به صراط مستقیم برساند. بر شما باد و که از دعوت و ادعاى این دروغگو، پسر هند، برحذر باشید و تامل و دقت کنید و بدانید که امام هدایت با امام پستى ، و وصى پیامبر با دشمن پیامبر یکسان نیست . خداوند ما و شما را از آن گروه قرار دهد که دوست مى دارد و از آنان خشنود است ! و من خود شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود : (من درباره امت خودم از مؤ من و مشرک بیمى ندارم که مومن را خداوند با ایمانش حفظ مى فرماید و از کردار ناپسندش جلوگیرى مى کند و مشرک را هم با شرک او خوار و زبون مى دارد، ولى از منافقین در گفتار، بر امت خود بیم دارم ، چیزى مى گوید که مى پسندید و کردارى دارد که ناپسند مى دارید.)

و اى محمد! بدان که بهترین فقه پارسایى در دین خداوند است و عمل به اطاعت از اوت و بر تو باد بر تقوى در کارى پوشیده و آشکارت . ترا به هفت چیز سفارش مى کنم که اصول عمده اسلام است : از خدا بترس و در راه خدا از مردم نترس . بهترین گفتارها آن است که کار و عمل آن را تصدیق کند. در یک مساله دو قضاوت مختلف مکن که کارت دچار تناقض شود و از حق منحرف شوى . براى عموم رعیت خود همان چیزى را بخواه که براى خود مى خواهى و آنچه را که براى خود ناخوش مى دارى براى آنان هم ناخوش ‍ بدار. احوال رعیت خود را اصلاح کن و در مورد حق در ژرفناها در آى و از سرزنش سرزنش کننده مترس . با هر کس که با تو رایزنى و مشورت مى کند خیرخواهى کن و خویشتن را سرمشق همه مسلمانان دور و نزدیک قرار بده . خداوند دوستى و صمیمیت ما را صمیمیت و دوستى پرهیزگاران و مخلصان قرار دهد و میان ما و شما را در بهشت رضوان جمع فرماید که بر تختهاى رویاروى بنشینیم . انشاءالله .

ابراهیم ثقفى مى گوید : عبدالله بن محمد بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سیف ، از یاران خود نقل مى کند که چون این نامه را على علیه السلام براى محمد بن ابى بکر نوشت ، محمد همواره آنرا در مد نظر داشت و از آن ادب مى آموخت . همینکه عمروعاص بر او پیروز شد و او را کشت تمام نامه هاى او را گرفت و براى معاویه گسیل داشت و معاویه در این نامه مى نگریست و از آن تعجب مى کرد. ولید بن عقبه که پیش معاویه بود و شیفتگى او را به این نامه دید به او گفت : دستور بده این سخنان را بسوزانند. معاویه گفت : خاموش ‍ باش که تو را رایى نباشد. ولید گفت : آیا این راى و اندیشه است که مردم بدانند سخنان ابوتراب پیش تو است و از آن چیز مى آموزى ؟ معاویه گفت : واى بر تو! آیا به من دستور مى دهى علمى این چنین را بسوزانم ! به خدا سوگند، هرگز علمى را نشنیده ام که از این جامع تر و استوارتر باشد. ولید گفت : اگر این چنین از علم و قضاوت او تعجب مى کنى براى چه با او مى جنگى ؟ گفت : اگر این نبود که ابوتراب عثمان را کشته است هر فتوایى که مى داد به حکم او رفتار مى کردیم .

معاویه آنگاه اندکى سکوت کرد و سپس به همنشینان خود و نگریست و گفت : ما نمى گوییم که این نامه ها از على بن ابى طالب علیه السلام است . بلکه مى گوییم از ابوبکر صدیق است که نزد پسرش محمد بوده است و ما به آن مى نگریم و از آن بهره مند مى شویم .
گوید : این نامه ها همواره در خزائن بنى امیه بود تا هنگامى که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و او بود که آشکار ساخت که این نامه ها از على بن ابیطالب علیه السلام است .

مى گویم : ظاهرا شایسته تر آن است بگوییم : نامه یى که معاویه در آن مى نگریست و از آن تعجب مى کرد و بر طبق آن فتوى و حکم مى داد عهد نامه على علیه السلام به اشتر نخعى بوده است و آن یگانه عهدى است که مردم از آن ادب و قضاوت و سیاست و احکام را مى آموزند و این عهدنامه هنگامى که اشتر مسموم شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت در اختیار معاویه قرار گرفت و او به آن نظر مى کرد و دچار شگفتى مى شد. البته که در آن عهدنامه و نظایر آن است که در گنجینه هاى پادشاهان نگهدارى شود.

ابراهیم ثقفى مى گوید : و چون به على علیه السلام خبر رسید که آن عهد نامه در اختیار معاویه قرار گرفته است سخت اندوهگین شد. بکر بن بکار، از قیس بن ربیع ، از میسره بن حبیب ، از عمرو بن مره ، از عبدالله بن سلمه برایم نقل کرد که مى گفت : على علیه السلام با ما نماز گزارد و چون نمازش تمام شد این ابیات را خواند :(همانا اشتباهى کردم که معذور نیستم ، ولى بزودى پس از آن زیرک خواهم شد و در زیرکى مستمر خواهم بود و کار پراکنده از هم گسیخته را جمع خواهم ساخت .)

گفتیم : اى امیرالمؤ منین ترا چه مى شود؟ فرمود: من محمد بن ابى بکر را بر مصر گماشتم او براى من نوشت که او را علمى به سنت نیست . پس براى او کتابى (نامه اى ) نوشتم که در آن ادب و سنت بود. او کشته شد و آن نامه به تصرف دیگران درآمد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : عبدالله بن محمد، از ابوسیف براى من نقل کرد که مى گفت : محمد بن ابى بکر هنوز یک ماه کام دل در مصر نمانده بود که به گوشه گیرانى که قیس بن سعد با آنان صلح کرده بود پیام فرستاد و گفت : یا به اطاعت ما درآیید یا از سرزمین ما بروید. آنان پاسخ دادند که ما چنین نمى کنیم . ما را آزاد بگذار تا ببینیم کار مردم به کجا مى رسد و در مورد ما شتاب کن محمد نپذیرفت . آنان به مواظبت از خود پرداختند و آماده شدند و از دستور محمد امتناع مى ورزیدند. آنگاه جنگ صفین پیش آمد و آنان نخست از محمد بیم داشتند و چون خبر معاویه و مردم شام و پس از آن موضوع حکمیت به آنان رسید و آگاه شدند که على و عراقیان از شام و نبرد با معاویه به عراق برگشتند بر محمد بن ابى بکر گستاخ شدند و عهد شکنى و ستیز خود را براى او آشکار ساختند. محمد که چنین دید ابن جمهان بلوى را همراه یزید بن حارث کنانى به جنگ آنان فرستاد. آن دو با ایشان جنگ کردند و آنان هر دو را کشتند. محمد بن ابى بکر سپس مردى از قبیله کلب را به جنگ آنان فرستاد که او را هم کشتند. در این هنگام معاویه بن حدیج که از قبیله سکاسک است خروج کرد و مردم را به خونخواهى عثمان فراخواند؛ آن قوم و مردم بسیار دیگرى دعوت او را پذیرفتند و مصر بر محمد بن ابى بکر تباه شد. و چون خبر قیام آن بر ضد محمد بن ابى بکر به على علیه السلام رسید، فرمود : براى مصر جز یکى از این دو تن را شایسته نمى بینم یا دوست خودمان که او را از حکومت مصر درگذشته بر کنار کردیم . – یعنى قیس بن سعد بن عباده – یا مالک بن حارث اشتر. على علیه السلام هنگامى که از جنگ صفین به کوفه برگشت اشتر را به حکومت (جزیره ) که قبلا هم عهده دار آن بود فرستاد و به قیس بن سعد فرمود : فعال تا موضوع حکمیت روشن نشده است سرپرستى شرطه مرا به عهده بگیر و سپس ‍ به حکومت آذربایجان برو. قیس سالار شرطه بود و چون موضوع حکمیت پایان یافت على علیه السلام به اشتر که در نصیبین بود چنین نوشت :
اما بعد، تو از کسانى هستى که براى برپا داشتن دین به آنان پشتگرم هستم و غرور و نخوت گنهکار را با آنان در هم مى شکنم و زبانک  مرزهاى هولناک را با آنان مى بندم ، محمد بن ابى بکر را که بر حکومت مصر گماشتم گروهى بر او خروج کرده اند. او جوانى کم سن و سال است و تجربه یى در مورد جنگها ندارد. پیش من بیا تا در مورد آنچه لازم است بیندیشیم . کسى از یاران مورد اعتماد و خیرخواه خودت را بر منطقه حکومت خویش گمار والسلام

اشتر پیش على علیه السلام آمد و بر حکومت خود شبیب بن عامر ازدى را به جانشینى گماشت . شبیب پدر بزرگ کرمانى است که در خراسان با نصر بن سیار بود.  چون اشتر به حضور على رسید و داستان مصر و خبر مردم آنرا به او فرمود و افزود که کسى جز تو براى حکومت مصر نیست . خدایت رحمت کناد! به مصر برو و من با توجه به راى و اندیشه خودت سفارشى نمى کنم در هر چه که بر تو دشوار آمد از خداوند یارى بخواه و نرمى و شدت را با هم بیامیز و تا هنگامى که مدارا کارساز باشد مدارا کن و هنگامى که جز شدت چاره یى نباشد شدت کن .

اشتر از پیش على علیه السلام بیرون آمد مرکوب و بار و بنه اش را آوردند، جاسوسان معاویه پیش او آمدند و خبر دادند که اشتر به حکومت مصر گماشته شده است . این کار بر او سخت گران آمد که بر مصر طمع بسته بود و دانست که اگر اشتر به مصر برسد از محمد بن ابى بکر بر او سختگیرتر خواهد بود. معاویه به یکى از کارگزاران خراج که بر او اعتماد داشت پیام فرستاد که اشتر حاکم مصر شده است اگر کار او را براى من کفایت کنى تا من زنده باشم و تو زنده باشى خراجى از تو نخواهم گرفت . به هر گونه که مى توانى براى کشتن او چاره سازى کن .

اشتر حرکت کرد چون به قلزم رسید ، یعنى جایى که کشتیها از مصر به حجاز مى روند، توقف کرد. همان مرد که محل خدمتش آنجا بود به اشتر گفت : اى امیر اینجا منزلى است که در آن خوراکى و علوفه بسیار است من هم از کارگزاران خراجم ، اینجا بمان و استراحتى کن . نخست براى او خوراکى آورد که چون آنرا خورد براى او شربت عسل که آمیخته با سم کرده بود آورد و همینکه اشتر آن را نوشید درگذشت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : امیرالمؤ منین على علیه السلام همراه اشتر براى مردم مصر نامه یى نوشت . متن آنرا شعبى ، از صعصعه بن صوحان روایت مى کند که چنین بوده است :از بنده خدا على امیرالمؤ منین به مسلمانان مقیم مصر.

سلام خدا بر شما باد! من همراه شما پروردگار را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد، من بنده یى از بندگان خدا را پیش شما فرستادم که به هنگام بیم و روزهاى خطر نمى خوابد و براى گریز از پیشامدهاى ناگوار هرگز از جنگ با دشمن باز نمى ایستد، از پیشروى فرو گذار نیست و در تصمیم گرفتن سرگشته نیست . او از دلیرترین بندگان خداوند و از نژاده ترین ایشان است . او براى تبهکاران از شعله آتش زیانبخش تر است و از همه مردم از ننگ و عار دورتر. او مالک بن حارث اشتر است . شمشیر برنده یى که نه کند است و نه سست ضربت . در صلح بردبار و در جنگ استوار است .

داراى اندیشه اصیل و صبر جمیل است . سخنش را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید؛ اگر به شما فرمان حرکت مى دهد حرکت کنید و اگر فرمان دهد که مقیم باشید اقامت کنید که او جز به فرمان من حرکت و درنگ نمى کند. من شما را با فرستادن او پیش شما بر خویشتن برگزیدم و این به منظور خیرخواهى براى شما و سختگیرى بر دشمن شماست . خداوندتان با هدایت محفوظ و با تقوى پایدار بدارد و ما و شما را به انجام آنچه خوش مى دارد و مى پسندد موفق بدارد. و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ابراهیم مى گوید : جابر از شعبى روایت مى کند که مى گفته است : که مالک چون بر گردنه افیق رسید  درگذشت . ابراهیم مى گوید : و طبه بن علاء بن منهال غنوى ، از پدرش ، از عاصم بن کلیب از پدرش نقل مى کند که چون على علیه السلام اشتر را به حکومت مصر فرستاد و این خبر به معاویه رسید کسى را روانه کرد که از پى او مصر برود و به او فرمان غافلگیر کردن و کشتن او را داد. او همراه خود دو توشه دان داشت که در هر دو آشامیدنى بود. او خود را به اشتر رساند و با او همنیشینى مى کرد. اشتر روزى از او آب خواست که او از یکى از آن توشه دانها به او آب داد و چون روز دیگر از او آب خواست از توشه دان دیگر آبش داد که در آن زهر بود. اشتر همینکه آب را نوشید گردنش خم شد و درگذشت و چون به تعقیب و جستجوى آن مرد بر آمدند از دست ایشان گریخت .

ابراهیم مى گوید : محرز بن هشام ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبى نقل مى کند که مى گفته است : معاویه یکى از بردگان آزاد کرده خاندان عمر را بر اشتر گماشت . آن مرد همواره براى اشتر از فضیلت على و بنى هاشم سخن مى گفت تا آنجا که اشتر بر او اعتماد کرد و انس گرفت . روزى اشتر از بارو بنه خویش جلو افتاد یا آنان جلو افتادند؛ اشتر آب خواست همان آزاد کرده خاندان عمر گفت : آیا شربت آمیخته با آرد سرخ کرده مى خورى ! او شربت سویق زهر آگین را به اشتر داد و اشتر در گذشت معاویه هنگامى که آن مرد را براى دسیسه کشتن مالک اشتر روانه کرد به شامیان گفت : بر اشتر نفرین کنید و آنان نفرین کردند و چون خبر مرگ اشتر رسید گفت : دیدید که چگونه نفرین شما مورد اجابت قرار گرفت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : به طرق دیگرى روایت شده است که اشتر بر مصر پس از جنگ شدیدى کشته شده است ، و صحیح آن است که به او مایع مسمومى خورانده شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سیف مدائنى براى ما نقل کرد که معاویه روى به مردم شام کرد و گفت : اى مردم ! همانا على اشتر را به مصر گسیل داشته است ، دعا کنید و از خداوند بخواهید شر او را از شما کفایت کند. و آنان پس از هر نماز بر او نفرین مى کردند و آن کسى که به او شربت آمیخته با زهر را خورانده بود آمد و خبر مرگ اشتر را آورد. معاویه براى ایراد سخن میان مردم برخاست و گفت : اما بعد همانا که براى على بن ابیطالب دو دست راست بود که یکى در جنگ صفین بریده شد و او عمار بن یاسر بود و دیگرى امروز قطع شد و او مالک اشتر بود.

ابراهیم مى گوید : و چون خبر مرگ اشتر به على رسید، فرمود : انالله و اناالیه راجعون ! ستایش خداوند پروردگار جهانیان را. بار خدایا، من مصیبت از دست دادن او را براى رضاى تو حساب مى کنم که مرگ او از سوگهاى بزرگ روزگار است . سپس گفت : خداى مالک را رحمت فرماید که به عهد خویش وفا کرد و مرگش در رسید و خداى خود را دیدار کرد. هر چند ما خود را واداشته ایم که پس از مصیبت خود به فقدان رسول خدا بر هر سوگى صبر و شکیبایى کنیم که سوگ پیامبر از بزرگ ترین سوگهاست

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن هشام مرادى ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبى راى ما نقل کرد که مى گفته است : کار على علیه السلام همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در کوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است .

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله ، از ابوسیف مداینى ، از قول گروهى از مشایخ قبیله نخع نقل مى کند که مى گفته اند : چون خبر مرگ اشتر به على علیه السلام رسید به حضورش رفتیم دیدیم بر (مرگ ) او سخت اندوه و افسوس مى خورد و سپس فرمود : آفرین خدا بر مالک باد! مالک چه بود!!؟ اگر کوهى بود، کوهى برافراشته و بزرگ بود و اگر سنگى بود، بسیار سخت و شکست ناپذیر بود. به خدا سوگند، مرگ تو جهانى را ویران کرد و جهانى را هم شادمان کرد. آرى بر مثل مالک باید گریه کنندگان بگریند، و مگر کسى چون مالک وجود دارد؟

علقمه بن قیس نخعى مى گوید : على همواره اندوه مى خورد و آه مى کشید تا آنجا که پنداشتیم مصیبت زده اوست نه ما، و چند روز این تاثر در چهره اش دیده مى شد. ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول یکى از آزاد کردگان اشتر نقل مى کرد که چون مالک اشتر کشته شد میان بارهاى او به این نامه که على علیه السلام براى مردم مصر نوشته بود برخوردند و متن آن چنین بود، از بنده خدا امیرالمؤ منین به آن گروه از مسلمانان که چون نسبت به خداوند در زمین عصیان شد و جور و ستم بر نیکوکار و بدکار سایه افکند و نه حقى باقى ماند که در کنارش استراحت شود و نه از کار زشت نهى شد، براى خاطر خدا خشم گرفتند. سلام بر شما باد، من همراه شما پروردگارى را که خدایى جز او نیست مى ستایم .

اما بعد، من بنده یى از بندگان خدا را پیش شما گسیل داشتم که در بیم و خوف نمى خسبد و از بیم پیشامدهاى بد از رویارویى با دشمنان خوددارى نمى کند. او بر کافران از سوزش آتش شدیدتر است . او مالک بن حارث اشتر مذحجى است . سخنش را شنوا باشید و اطاعت کنید که او شمشیرى از شمشیرهاى خداوند است که سست ضربه و کند نیست . اگر به شما فرمان داد که درنگ کنید اطاعت کنید تو اگر فرمان داد از حمله باز ایستید همانگونه رفتار کنید، که او پیشروى و درنگ نمى کند مگر به فرمان من . من شما را در مورد او بر خود ترجیح دادم و این به سبب خیرخواهى او و شدت مراقبت و حمله بر دشمنان اوست . خداوند شما را با حق محفوظ و در تقوى پایدار بدارد. و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول رجال خود نقل مى کند که چون به محمد بن ابى بکر خبر رسید على علیه السلام اشتر را به مصر گسیل داشته است بر او گران آمد. على علیه السلام پس از مرگ اشتر براى او چنین مرقوم فرمود : اما بعد، به من خبر رسید که تو از گسیل داشتن اشتر به منطقه حکومت خودت افسرده شده اى . توجه داشته باش یا اینکه بخواهم که تو بر کوشش خود بیفزایى و بر فرض که این کار را از دست مى دادى و ترا از آن بر کنار مى ساختم ترا به حکومتى که بر تو آسانتر و خوشتر باشد مى گماشتم . همانا این مردى که او را به ولایت مصر گماشتم براى ما مرد خیرخواهى بود و بر دشمن ما سختگیر بود. رحمت خدا بر او باد که روزگارش به سر آمد و به مرگ برخورد و ما از او راضى هستیم ، خدایش از او خشنود باد و پاداش او را افزون و سرانجامش را خوش فرماید

اینک در صحراى باز به جنگ دشمن خود برو و براى جنگ دامن بر کم زن و با حکمت و موعظه پسندیده مردم را به خداى خویش ‍ فراخوان ، یاد خدا و یارى از او را فراوان انجام بده و از او بترس تا مهم ترا کفایت و ترا به ولایت خودت یارى فرماید. خداوند ما و ترا در مورد آنچه جز به رحمت او به آن نتوان رسید یارى فرماید. والسلام .

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ على علیه السلام را چنین نوشت :
به بنده خدا امیرالمؤ منین ، از محمد بن ابى بکر، درود بر تو، همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم . اما بعد، نامه امیرالمؤ منین به من رسید آنچه را در آن بود دانستم و فهمیدم ، هیچکس بر دشمن امیرالمؤ منین سختگیرتر و بر دوست او مهربانتر و نرمتر از من نیست . اینک بیرون آمده ام و لشکرگاه ساخته ام و همه مردم را امان داده ام ، جز کسانى را که به ما اعلان جنگ داده و مخالفت و ستیز خود را آشکار ساخته اند. و من فرمان امیرالؤ منین را پیروى مى کنم و آن را حفظ مى کنم و بدان پناه مى برم و آن را برپا مى دارم و در همه حال از خداوند باید یارى جست . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر امیرالمؤ منین باد

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از ابى سیف مدائنى ، از ابى جهضم ازدى نقل مى کند که چون شامیان از جنگ صفین بازگشتند منتظر ماندند تا ببینند داورى دو داور چه مى شود. چون داوران برگشتند و مردم شام به عنوان خلافت با معاویه بیعت کردند موجب افزونى قدرت معاویه شد و حال آنکه عراقیان با على بن ابیطالب علیه السلام اختلاف پیدا کردند. معاویه همت و اندوهى جز مصر نداشت که از مصریان به سبب نزدیکى آنان به شام بیم داشت وانگهى از سختگیرى مصریان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى این را هم مى دانست وانگهى از سختگیرى مصریان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى این را هم مى دانست که در مصر گروهى هستند که کشته عثمان ایشان را خوش نیامده است و با على مخالفند و امیدوار بود که اگر در مصر جنگ با على را آشکار سازد و بر آن پیروز شود از درآمد فراوان در جنگ با على بهره خواهد برد. معاویه  قریشیانى را که با او بودند فراخواند و آنان عمروعاص سهمى و حبیب بن مسلمه فهرى و بسر بن ارطاه عامرى و صحاک بن قیس فهرى و عبدالرحمان بن خالد بن ولید مخزومى بودند؛ افراد غیر قریشى هم مانند شرحبیل بن سمط حمیرى و ابوالاعور سلمى و حمزه بن مالک همدانى را فراخواند و به آنان گفت : آیا مى دانید شما را براى چه کارى فرا خوانده ام .

گفتند : نه . گفت : شما را براى کارى فرا خوانده ام که براى من سهم است و امیدوارم خداوند متعال در آن مورد یارى دهد. آنان با یکى از ایشان گفتند
خداوند کسى را بر غیب آگاه نفرموده است و نمى دانیم چه مى خواهى . عمروعاص گفت : به خدا سوگند، چنین مى بینم که موضوع این سرزمینهاى مصر و بسیارى جمعیت و فراوانى خراج آن ترا به خود مشغول داشته است و ما را دعوت کرده اى تا از راى و اندیشه ما در آن باره بپرسى . اینک اگر براى این کار ما را فرا خوانده و جمع کرده اى تصمیم بگیر و قاطع باش که رایى پسندیده دارى ، زیرا که در فتح مصر عزت تو و یارانت و خوارى و زبونى دشمنت و سرکوبى مخالفانت نهفته است .

معاویه گفت : اى پسر عمروعاص ! آرى براى تو بسیار مهم است . و این به آن سبب بود که عمروعاص با معاویه در مورد جنگ با على بیعت کرده بود به شرط آنکه تا هنگامى که زنده باشد مصر در اختیار او قرار گیرد. معاویه روى به یاران خود کرد و گفت : این مرد – یعنى عمروعاص – گمانى برده است و گمانش مطابق با حقیقت است . دیگران گفتند : ولى ما نمى فهمیم شاید راى ابوعبدالله درست باشد. عمرو گفت : مرا ابوعبدالله مى گویند بهترین گمانها گمانى است که شبیه یقین باشد.

سپس معاویه ستایش و نیایش بجا آورد و گفت : اما بعد، دیدید که خداوند در این جنگ شما با دشمن شما چه کرد؟ آنان آمده بودند و در این شرک نداشتند که شما را ریشه کن مى سازند و سرزمینهایتان را تصرف مى کنند و جز این باور نداشتند که شما در چنگ ایشان خواهید بود (و خداوند آنان را با خشم خودشان برگرداند و به خیرى نرسیدند و خداوند مومنان را در کارزار کفایت کرد)  و زحمت جنگ با آنان را از شما کفایت فرمود، و با آنان به پیشگاه خداوند داورى بردید و خداوند به میان سود شما و زیان ایشان حکم فرمود؛ سپس به ما وحدت کلمه ارزانى داشت و میان ما را اصلاح کرد و آنانرا دشمنان یکدیگر و پراکنده قرار داد، آنچنان که برخى به کفر برخى دیگر گواهى مى دهند و برخى خون برخى دیگر را مى ریزند. به خدا سوگند، امیدوارم که خداوند این کار را براى ما تمام کند و اینک چنین مصلحت مى بینم که درباره جنگ مصر چاره سازى کنم راى شما چیست ؟ عمرو بن عاص گفت : از آنچه پرسیدى به تو خبر دادم و به آنچه شنیدى بر تو اشاره کردم . معاویه به دیگران گفت : راى شما چیست ؟ گفتند : ما همان را مصلحت مى بینیم که عمروعاص مصلحت دید. گفت : آرى عمرو هر چند محکم و استوار آهنگ همان چیزى را دارد که گفت ، ولى ما براى ما تفسیر نکرد که سزاوار است چگونه رفتار کنیم ؟ عمرو گفت : من اینک به تو اشاره مى کنم که چه باید بکنى : عقیده من این است که لشکرى گسیل دارى که بر ایشان مردى با تدبیر و برنده باشد و به مصر رود و در آن پیشروى کند، در آن حال بزودى مصریانى که با ما هم عقیده باشند به ما مى پیوندند و او را یارى مى دهند و اگر سپاه تو و پیروانت در مصر با یکدیگر بر دشمنان تو متفق شوند امیدوارم که خداوند تو را یارى دهد و پیروزى ترا آشکار سازد.

معاویه گفت : آیا پیشنهاد دیگرى ندارى که غیر از این باشد و آن را مورد خود و ایشان عمل کنیم ؟ گفت : نه چیزى نمى دانم .
معاویه گفت : من عقیده دیگرى جز این دارم ، چنین معتقدم که با پیروان و دشمنان خودمان مکاتبه کنیم ، به پیروان خود دستور دهیم تا بر کار خودشان پایدار باشند و رفتن را پیش آنان مژده دهیم و دشمنان خود را به صلح دعوت کنیم و به سپاسگزارى خود امیدوار سازیم و از جنگ خود آنان را بیم دهیم ؛ بدینگونه اگر بدون جنگ آنچه دوست داریم فراهم شود چه بهتر وگرنه پس از آن مى توانیم با آنان جنگ کنیم . اى پس عاص ، تو مردى هستى ، که براى تو در شتاب و عجله فرخندگى است و حال آنکه براى من در درنگ و مدارا فرخندگى است . عمرو گفت : به آنچه خداوندت ارائه فرماید عمل کن . به خدا سوگند، من نمى بینم که کار تو و ایشان به جنگ نینجامد.

گوید : در این هنگام براى مسلمه بن مخلد انصارى و معاویه بن حدیج کندى که قبلا با على مخالفت کرده بودند چنین نوشت :
اما بعد، همانا؟ خداى عزوجل شما را براى کار بزرگى برگزیده است که به آن وسیله پاداش شما را بزرگ و درجه و مرتبه شما را میان مسلمانان بلند قرار دهد. شما به خونخواهى خلیفه مظلوم قیام کرده اید و براى خاطر خدا به هنگامى که حکم قرآن متروک مانده و رها شده است خشم گرفته اید و با اهل ستم و جور جهاد کرده اید. اینک شما را به رضوان خدا مژده باد و به یارى دادن سریع دوستان خدا و مواسات با شما در کار این جهانى و سلطنت ما تا آنجا که شما را خشنود گرداند و حق شما را به شما برساند.اکنون در کار خود استوار باشید و با دشمن خود جهاد کنید و کسانى را که بر شما پشت کرده اید به هدایت فراخوانید، گویى لشکر بر سر شما سایه افکنده و آنچه را که شما خوش نمى دارید بر طرف مى سازد و آنچه مى خواهید ادامه خواهد یافت . و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

معاویه این نامه را با یکى از آزادکردگان خویش که نامش سبیع بود گسیل داشت و او نامه را به مصر براى آن دو برد.
در آن هنگام همچنان محمد بن ابى بکر حاکم مصر بود و این گروه هر چند به او اعلان جنگ داده بودند ولى از هر گونه اقدامى بر ضد او بیم داشتند. سبیع نامه را به مسلمه بن مخلد داد. او نامه را خواند و گفت : آنرا پیش معاویه بن حدیج ببر و سپس پیش من برگرد تا پاسخ آنرا از سوى خودم و او بنویسم . فرستاده نامه را براى معاویه بن حدیج برد و براى او خواند و گفت : مسلمه به من فرمان داده است نامه را پیش او برگردانم تا از سوى خودش و تو پاسخ دهد. گفت : به او بگو این کار را حتما انجام دهد. او نامه را نزد مسلمه آورد و او از سوى خود معاویه بن حدیج این چنین پاسخ داد :

اما بعد، این کارى که خود را داوطلب انجام آن کرده ایم و خداوند ما را بر دشمنان برانگیخته است کارى است که در آن امید به پاداش ‍ و ثواب خداى خود و پیروزى بر مخالفان خویش بسته ایم و انتقام جویى نسبت به کسانى است که بر پیشواى ما (عثمان ) خروج کردند و سرزمین ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ما موفق شده ایم در این سرزمین خود همه ستمگران را برانیم و افراد عادل و دادگر را به قیام با خود واداشته ایم ، تو در نامه خود یادآور شده اى که از امکانات سلطنت خود و آنچه دارى ما را یارى مى دهى . به خدا سوگند ما نه به خاطر مال قیام کرده ایم و نه اراده آنرا داریم اگر خداوند براى ما آنچه را که مى خواهیم و در طلب آن هستیم فراهم نماید و آنچه را آرزوى آنرا داریم به ما ارایه فرماید همانا که دنیا و آخرت از پروردگار جهانیان است و خداوند هر را به گروهى از بندگان خویش ‍ پاداش داده است ، همچنان که در کتاب خویش فرموده است (خداوند پاداش پسندیده آخرت را به آنان عنایت مى فرماید و خداوند نیکوکاران را دوست مى دارد.) اینک تو سواران و پیادگان خویش را گسیل دار. دشمن ما نخست بر ما گستاخ بود و میان ما ایشان اندک بودیم ، در صورتى که امروز آنان از ما به ترس افتاده اند و ما به آنان اعلان جنگ کرده ایم . اگر نیروى امدادى از جانب تو به ما برسد خداوند پیروزى را نصیب تو خواهد کرد. هیچ نیرویى جز بر خدا نیست و او ما بسنده و بهترین کارگزار است

گوید : این نامه در حالى که به دست معاویه رسید که در فلسطین بود، او همان افراد قریشى و غیر قریشى را که نام بردیم فراخواند و آن نامه را براى آنان خواند و سپس پرسید : نظرتان چیست ؟ گفتند : چنین مصلحت مى بینیم که لشکر گران از سوى خود گسیل دارى و ته به خواست و فرمان خداوند مصر را خواهى گشود.

معاویه : به عمروعاص گفت : اى ابا عبدالله ، براى حرکت به مصر آماده شود و او را با شش هزار تن گسیل داشت و چون عمروعاص ‍ حرکت کرد معاویه براى بدرقه او حرکت کرد و هنگام بدرود او گفتن اى عمرو ترا به تقواى از خدا و مدارا سفارش مى کنم که امر فرخنده اى است و تو را به درنگ کردن سفارش مى کنم که شتاب از شیطان است و به اینکه هر کس به تو روى آورد او را بپذیرى و او را به مهلت بده ، اگر توبه کرد و برگشت که از او مى پذیرى و اگر نپذیرفت حمله کردن پس از شناخت در اتمام حجت بهتر و سرانجامش بهتر است . و مردم را به صلح و جماعت فراخوان و اگر پیروز شدى یارانت برگزیده و بهترین مردم در نظر تو باشند و نسبت به همگان نیکى کن

گوید : عمرو با سپاه حرکت کرد و چون به مصر رسید نزدیک شد طرفداران عثمان پیش او جمع شدند. او اقامت کرد و براى محمد بن ابى بکر چنین نوشت : اما بعد، اى پسر ابى بکر! خون و جان خود را از من دور بدار که دوست ندارم ناخن من ترا در یابد و مردم در این سرزمینها در ستیز با تو متحد و از پیروى تو پیشمان شده اند و اگر جنگ درگیرد ترا تسلیم مى کنند.(از مصر رو که من براى تو خیر خواهانم )  والسلام .

گوید : عمروعاص همراه نامه یى را هم که معاویه براى محمد بن ابى بکر نوشته بود براى او فرستاد و در آن نامه چنین آمده بود :
اما بعد، سرانجام ستم و شورش بدبختى بزرگ است و ریختن خون حرام ، کسى را که مرتکب آن شده است از بدبختى در این دنیا و عذاب سخت در آخرت به سلامت نمى دارد. و ما هیچ کس را نمى دانیم که از تو بر عثمان بیشتر ستم کرده و عیب گرفته باشد و بیش از تو با او ستیز کرده باشد. با کسانى که بر او شورش کردند همراهى کردى و آنان را یارى دادى و همراه کسانى که خوان او را ریختند خونش را ریختى و با این حال گمان مى برى که من از تو چشم پوشیده و در خوابم و به سرزمین و شهرى مى آیى که و در آن امان مى یابى ، در حالى که بیشتر مردمش یاران من اند و اندیشه مرا دارند و سخن تو را نمى پذیرند و از من علیه تو فریاد خواهى مى کنند. من گروهى را پیش تو گسیل داشتم که بر تو سخت خشمگین هستند. خونت را خواهند ریخت و با جهاد با تو به خداوند تقرب مى جویند و با خداوند عهد بسته اند که ترا بکشند و بر فرض که چنین تعهدى همى نمى کردند و باز خداوند ترا به دست ایشان یا دست گروهى دیگر از اولیاى خود خواهد کشت . من ترا بر حذر مى دارم و مى ترسانم که خداوند از تو انتقام مى گیرد و قصاص خون ولى و خلیفه خود را از تو، به سبب ظلم و ستم تو بر او، خواهد گرفت که تو در محاصره عثمان و روز جنگ در خانه او با وى در افتاده اى و دشمنى کردى و با سر نیزه پهن خود میان احشاء و رگهاى گردنش زدى . با همه اینها من کشتن ترا خوش نمى دارم و دوست نمى دارم این کار را در مورد تو بر عهده بگیرم و هر کجا باشى خداوند هرگز ترا از بدبختى بر کنار نمى دارد بنابراین ، برو و جان خود را نجات بده . والسلام

گوید : محمد بن ابى بکر هر دو نامه را در هم پیچید و براى على علیه السلام فرستاد و براى او چنین نوشت :
اما بعد، اى امیرالمؤ منین ، عاصى پس عاص در کناره هاى مصر فرود آمده است و کسانى از مردم این سرزمین که با او هم عقیده هستند پیش او جمع شده اند، او همراه لشکرى بزرگ است . از کسانى که هم که پیش من هستند نوعى سستى مى بینم ، اگر ترا به سرزمین مصر نیازى است با اموال و مردان مرا یارى کن . و سلام و رحمت و برکات خود بر تو باد.

گوید : على علیه السلام براى محمد بن ابى بکر چنین نوشت :
اما بعد، پیک نامه ات را پیش من آورد، نوشته بودى پسر عاص در لشکرى گران فرود آورده است و کسانى که با او هم عقیده بوده اند به او پیوسته اند، بیرون رفتن کسانى که با او هم عقیده اند بهتر از اقامت آنان پیش توست و نوشته بودى که از کسانى که پیش تو هستند نوعى سستى دیده اى ، بر فرض که ایشان سست شوند تو سست مشو، شهر خود را استوار کن و پیروان را نزد خود جمع کن و میان لشکر گاه خودت نگهبانان و پاسداران بگمار و کنانه بن بشر را که معروف به خیرخواهى و تجربه و دلیرى است به مقابله آن قوم بفرست ، من هم مردم را بر هر مرکوب رام و سرکش پیش تو مى فرستم ؛ تو در مقابل دشمن پایدارى کن و با بصیرت پیشروى داشته باش و با نیت خالص خود و در حالى که کار خود را براى خداوند انجام دهى با آنان جنگ کن ، و بر فرض که گروه تو از لحاظ شمار کمتر باشند خداوند متعال گروه اندک را یارى مى دهد و گروه بسیار را خوار مى سازد. دو نامه آن دو تبهکار را که در گناه همدست و بر گمراهى یکدل شده اند و براى حکومت به یکدیگر رشوه مى دهند و بر دینداران تکبر مى فروشند خواندم ، آنان که همچون کسانى که پیش از ایشان بودند از کار خود فقط در این جهان بهره مند خواهند شد. بنابراین ، هیاهو و درخشش ظاهرى آن دو به تو زیانى نخواهد رساند و اگر تا کنون به آنان پاسخ نداده اى و درخشش ظاهرى آن دو به تو زیانى نخواهد رساند و اگر تا کنون به آنان پاسخ نداده اى پاسخى که سزاوار آن هستند بنویس که هر چه بخواهى براى آنان پاسخ دارى . والسلام

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات ، براى من رسید، در مورد عثمان امورى نوشته بودى که من از آن نزد تو پوزش نمى خواهم ، و فرمان داده بودى از تو فاصله بگیرم و دور شوم ، گویى خیرخواه منى ! و مرا از جنگ  مى ترسانى ، گویى نسبت به من مهربانى و حال آنکه من امیدوارم جنگ به زیان شما تمام شود و خداوند شما را در آن هلاک کند و خوارى و زبونى بر شما فرود آورد و بر جنگ پشت کنید، و بر فرض که در این جهان امر به سود شما باشد؛ به جان خودم سوگند چه ستمگرانى را که شما یارى داده اید و چه مومنانى را که شما کشته و مثله کرده اید. بازگشت به سوى خداوند است و کارها به او باز مى گردد و او مهربانترین مهربانان است . و از خدا درباره آنچه شما مى گویید باید یارى خواست .

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ نامه عمرو بن عاص را نیز چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات را فهمیدم و آنچه را که گفته بودى دانستم . چنین پنداشته اى که خوش ندارى از تو ناخنى به من بند شود، خدا را گواه مى گیرم که تو از یاوه گویانى و حال آنکه پنداشته اى که خیرخواه منى و سوگند که تو در نظر من متهم (به دروغ ) هستى و نیز پنداشته اى که مردم این سرزمین مرا از خود رانده و از پیروى من پشیمان شده اند. آنان حزب تو و حزب شیطان رجیم هستند و خداوند پروردگار جهانیان ما را بسنده و بهترین کارگزار است . و من بر خداوند نیرومند مهربان که پروردگار عرش عظیم است توکل دارم .

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى نقل مى کرد که مى گفته است : عمروعاص آهنگ مصر کرد. محمد بن ابى بکر میان مردم برخاست و پس از سپاس و ستایش خداوند چنین گفت :اما بعد اى گروه مسلمانان و مؤ منان ! همانا مردمى که هتک حرمت مى کنند و در گمراهى مى افتند و با زور و ستم و گردنکشى شما برخاسته اند و با لشکرها آهنگ شما کرده اند. هر کس بهشت و آمرزش را مى خواهد و به جنگ آنان برود و در راه خداوند با آنان جهاد کند. خدایتان رحمت کناد! همراه کنانه بن بشر شتابان بروید.

حدود دو هزار مرد با کنانه رفتند و محمد بن ابى بکر همراه دو هزار تن از پى آنان بود و در پایگاه خویش اندکى ماند. عمرو بن عاص ‍ که به مقابله کنانه ؟ فرمانده مقدمه محمد بن ابوبکر بود آمد و همینکه عمرو نزدیک کنانه رسید گروهها را پیاپى به مقابله کنانه فرستاد، گروهى بعد از گروهى ، ولى هر گروهى از شامیان که مى رسید کنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى کرد ولى هر گروهى از شامیان که مى رسید کنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى کرد و چنان ضربه مى زد که آنان را به سوى عمروعاص مى راند و این کار را چند بار انجام داد. عمروعاص که چنین دید به معاویه بن حدیج کندى پیام فرستاد و او با شما بسیارى به یارى او آمد. کنانه چون آن لشکر را بدید از اسب خویش پیاده شد یارانش هم پیاده شدند او شروع به شمشیر زدن بر آنان کرد و این آیه را تلاوت مى کرد (هیچ نفسى نمى میرد مگر به فرمان خدا اجلى است ، ثبت شده ) و چندان با شمشیر بر ایشان ضربت مى زد و تا آنجا که شهید شد. خدایش رحمت کناد!

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از محمد بن یوسف نقل مى کند که چون کنانه کشته شد عمروعاص آهنگ محمد بن ابى بکر کرد و چون یاران محمد از گرد او پراکنده شده بودند او آرام بیرون آمد و به راه خویش ادامه داد تا آنکه به ویرانه یى رسید و به آن پناه برد. عمرو بن عاص آمد و داخل شهر (فسطاط)  و معاویه بن حدیج به تعقیب و جتسجوى محمد بن ابى بکر رفت ؛ به چند تن غیر مسلمان در کنار راه رسید و از آنان پرسید : آیا ناشناسى از کنار آنان نگذشته است ؟ نخست گفتند : نه . سپس یکى از ایشان گفت : من در این خرابه رفتم دیدم مردى آنجا نشسته است . معاویه بن حدیج گفت : به خداى کعبه که خود اوست . و همگى دوان دوان رفتند تا پیش محمد رسیدند و او را بیرون آوردند و نزدیک بود از تشنگى بمیرد و او را به فسطاط آوردند. در این هنگام برادر محمد بن ابوبکر، عبدالرحمان که در لشکر عمروعاص بود برخاست و به عمرو گفت : به خدا سوگند، نباید برادرم اعدام شود! به معاویه بن حدیج پیام بده و او را از این کار منع کن .

عمرو بن عاص به معاویه پیام فرستاد که محمد را پیش ‍ من آورد. معاویه گفت : شما کنانه بن بشر را که پسر عموى من است کشتید و اکنون من محمد را آزاد کنم ؟ هرگز! (آیا کافران شما بهتر از آنانند، یا براى شما برائتى در کتابهاى آسمانى است !)  محمد گفت : قطره یى آب به من بیاشامانید. معاویه بن حدیج گفت : خدا مرا سیراب نکناد اگر هرگز به تو قطره یى آبى بدهم ، شما عثمان را از اینکه آب بیاشامد مانع شدید و او را در حالى که روزه بود و محرم کشتید و خداوند به او از شربت گواراى بهشتى نوشاند. به خدا سوگند، اى پسر ابوبکر ترا در حالى مکه تشنه باشى خواهم کشت و خداوند از آب سوزان و چرکابه خونین دوزخ به تو مى آشاماند. محمد بن ابى بکر به او گفت : اى پسر زن یهودى ریسنده ! این به دست خداوند است که دوستانش را سیراب مى کند و دشمنانش را تشنه مى دارد و آنان تو و افراد نظیر تو و کسانى هستند که تو آنان را دوست مى دارى و آنان ترا دوست مى دارند. به خدا سوگند، اگر شمشیرم در دستم بود نمى توانستید به من این چنین دسترسى پیدا کنید.

معاویه بن حدیج به او گفت : آیا مى دانى با تو چه خواهم کرد؟ ترا در شکم این خر مرده مى کنم سپس آنرا آتش مى زنم محمد گفت : بر فرض که با من چنین کنید چه بسیار که نسبت به اولیاى خدا چنین کرده اند. به خدا سوگند، آرزومندم که خداوند این آتشى که مرا به آن مى ترسانى بر من سرد و سلامت بدارد همچنان که خداوند براى خلیل خود، ابراهیم چنین کرد و امیدوارم که آن آتش را بر تو و دوستانت قرار دهد همانگونه که بر نمرود و دوستانش قرار داد و نیز امیدوارم که خداوند تو و پیشوایت معاویه و این شخص را – اشاره به عمروعاص کرد – به آتش سوزان بسوزاند (که هر چه فرو کش کند خداوند بر فروزندگى آن بیفزاید) . معاویه بن حدیج به او گفت : من ترا با ستم نمى کشم ، بلکه در قبال خون عثمان بن عفان مى کشم . محمد گفت : ترا با عثمان چه کار! مردى که ستم ورزید و حکم خدا و قرآن را دگرگون ساخت و خداوند متعال فرموده است : (کسانى که به آنچه خدا فرستاده است حکم نکنند آنان کافرانند)(آنان ستمگرانند)(آنان فاسقانند).

ما بر او نسبت به کارهاى ناروایى که کرد خشم گرفتیم و خواستیم آشکارا خود را از خلافت خلع کند، نپذیرفت و گروهى از مردم او را کشتند.معاویه بن حدیج خشمگین شد و او را به جلو آورد و گردنش را زد و سپس جسدش را درون شکم خر مرده اى کرد و آتش زد.چون این خبر به عایشه رسید بر او سخت زارى و بیتابى کرد و در تعقیب هر نمازى قنوت مى خواند و بر معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص و معاویه بن حدیج نفرین مى کرد و اهل و عیال و فرزندان برادرش را تحت تکفل گرفت و قاسم بن محمد هم میان آنان بود.گوید : معاویه بن حدیج مردى پلید و نفرین شده بود که به على بن ابیطالب علیه السلام دشنام مى داد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : عمرو بن حماد بن طلحه قناد، از على بن هاشم ، از پدرش ، از داود بن ابى عوف براى ما حدیث کرد که معاویه بن حدیج در مسجد مدینه به حضور حسن بن على علیه السلام آمد. حسن به او فرمود : اى معاویه واى بر تو! تو همانى که امیرالمؤ منین على علیه السلام را دشنام مى دهى ! همانا به خداوند سوگند، اگر روز قیامت او را ببینى ، و تصور نمى کنم که او را ببینى ، در حالى خواهى دید که ساقهاى پایش را برهنه کرده و به چهره اشخاصى نظیر تو مى کوبد و آنان را از کنار حوض (کوثر) مى راند همانگونه که شتران بیگانه را مى رانند.

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى ، از عبدالملک بن عمیر، از عبدالله بن شداد براى من نقل کرد که عایشه پس ‍ از کشته شدن محمد سوگند خورد که هرگز تا هنگامى که مى میرد گوشت کباب شده نخورد، و هیچگاه پاى او نیم لغزید مگر اینکه مى گفت : نابود باد معاویه بن ابى سفیان و عمروعاص و معاویه بن حدیج !

ابراهیم مى گوید : هاشم روایت مى کرد که چون خبر کشته شدن محمد و آنچه نسبت به او کرده بودند به مادرش اسماء بنت عمیس ‍ رسید خشم خود را به ظاهر فرو خورد و به محل نماز گزاردن خود رفت و چنان شد که خون از دهان (یا پستانهاى ) او فوران کرد. ابراهیم مى گوید : ابن عایشه تیمى ، از قول رجال خود، از کثیر نوا نقل مى کرد که به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله ابوبکر مى گوید : ابن عایشه ، تیمى ، از قول رجال خود، از کثیر نوا نقل مى کرد که به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله ابوبکر به جنگى رفته بود.

اسماء بنت عمیس که همسرش بود خواب دید گویى ابوبکر موهاى سر و ریش خود را حنا بسته بود و جامه سپیدى بر تن دارد. او پیش عایشه آمد و خواب خود را براى او نقل کرد. عایشه گفت : اگر خوابت درست باشد ابوبکر کشته شده است ، خضاب او خون او جامه سپیدش کفن اوست و گریست . در همین حال که او مى گریست پیامبر (ص ) وارد شد و پرسید : چه چیزى او را به گریه واداشته است ؟ گفتند : اى رسول خدا، کسى او را به گریه نینداخته است اسماء خوابى را که درباره ابوبکر دیده است بیان کرد، و چون براى پیامبر نقل شد فرمود : (چنان نیست که عایشه تعبیر کرده است بلکه ابوبکر به سلامت باز مى گردد و اسماء را مى بیند و اسماء به پسرى حامله مى شود و نامش را محمد خواهد گذاشت و خداوند او را مایه خشم کافران و منافقان قرار مى دهد.)

گوید : و همان گونه بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر داد.
ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل کرد که چون محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر کشته شدند عمروعاص براى معاویه چنین نوشت :اما بعد، ما با محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر که همراه لشکرهایى از مصر بودند برخوردیم و آنان را به کتاب و سنت فراخواندیم . آنان از پذیرش حق خوددارى کردند و در گمراهى سرگشته ماندند. ما با آنان جنگ کردیم و از خداى عزوجل یارى خواستیم و خداوند بر چهره و پشت ایشان زد و شانه و دوش آنان را در اختیار ما گذاشت و محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر کشته شدند. و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را.

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از حارث بن کعب بن عبدالله بن قعین ، از حبیب بن عبدالله براى من نقل کرد که مى گفته است : به خدا سوگند، من خودم پیش على علیه السلام نشسته بودم که عبدالله بن معین و کعب بن عبدالله از سوى محمد بن ابى بکر به حضورش آمدند و پیش از واقعه از او یارى خواستند و فریادرسى خواستند. على علیه السلام برخاست و میان مردم ندا داده شد که جمع شوند و مردم جمع شدند. على علیه السلام به منبر رفت و سپاس و ستایش خداوند را بجا آورد و از پیامبر نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنین گفت : اما بعد، این صداى استغاثه و فریاد خواهى محمد بن ابى بکر و برادران مصرى شماست . پس ‍ نابغه (عمروعاص ) ، که دشمن خدا و دشمن هر کسى است که خدا را دوست مى دارد و دوست هر کسى است که با خدا ستیز مى کند، آهنگ ایشان کرده است . مبادا که گمراهان در کار باطل خود و گرایش به راه طاغوت بر گمراهى و بطلان خویش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنکه شما بر حقید. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز کرده اند. اینک اى بندگان خدا، براى یارى دادن و مساوات به یارى آنان بشتابید. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شوید که باقى ماندن مصر در دست شما مایه عزت و شوکت ما و نگونبختى دشمن شماست . به سوى جرعه بروید تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشیم .

گوید : جرعه نام جایى میان حیره و کوفه است .
گوید : فرداى آن روز على علیه السلام پیاده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نیمروز همانجا ماند یکصد مرد هم به او نپیوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف کوفه پیام فرستاد و آنانرا فراخواند. آمدند و در قصر حکومتى به حضورش رسیدند، و او را سخت افسرده و اندوهگین بود. فرمود : سپاس خداوند را بر هر کارى که تقدیر فرموده و بر هر سرنوشتى که مقدر داشته است و مرا گرفتار شما کرده است . گروهى که چون فرمان مى دهم اطاعت نمى کنند و چون فرا مى خوانم پاسخ نمى دهند؛ کسان دیگرى جز شما بى پدر باشند؟ شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حق خودتان چه انتظارى و چه چشمداشتى دارید؟ مرگ در این دنیا از خوارى و زبونى در قبال غیر حق بهتر است . به خدا سوگند، اگر مرگم فرا رسد که خواهد رسید؛ مرا از مصاحبت شما سخت خشمناک خواهد یافت .

مگر دینى وجود ندارد که شما را جمع کند؟ مگر غیرت و حمیتى نیست که شما را به خشم آورد؟ مگر نمى شنوید که دشمن از سرزمینهاى شما مى کاهد و بر شما حمله مى آورد؟ این مایه شگفتى نیست که معاویه جفاکاران فرومایه و ستمگر را فرا مى خواند، بدون اینکه به آنان عطا و کمک هزینه یى دهد وئ در هر سال یک یا دو یا سه بار تقاضاى او را مى پذیرند و هر جا که او خواهد مى روند. اینک من شما را که خردمندان و بازمانده مردمید دعوت مى کنم (آن هم با پرداخت کمک هزینه و به برخى از شما با پرداخت مقررى سالیانه )  و شما اختلاف نظر مى کنید و از گرد من پراکنده مى شوید و نسبت به من نافرمانى و با من مخالفت مى کنید.

مالک بن کعب ارحبى برخاست و گفت : اى امیرالمؤ منین مردم را با من گسیل فرماى که (دیگر جاى درنگ نیست ) و اجر و ثواب جز در کارهاى سخت و ناخوش داده نمى شود. سپس به مردم نگریست و گفت : از خدا بترسید و دعوت امام خود را پاسخ دهید و او را یارى دهید و با دشمن خود جنگ کنید. اى امیرالمؤ منین ! ما به سوى ایشان مى رویم . على علیه السلام به سعد، آزاد کرده خود فرمود : جار بزند که اى مردم همراه مالک بن کعب به مصر بروید. و چون سفر سخت و مکروهى بود (و مالک بن کعب را خوش ‍ نمى داشتند) تا یک ماه کسى بر او جمع نشد، و چون گروهى بر او جمع شدند مالک بن کعب با آنان از کوفه بیرون آمد و کناره شهر پایگاه ساخت . على علیه السلام بیرون آمد. و نگریست و همه کسانى که با مالک جمع شده بودند حدود دو هزار بودند. على فرمود : در پناه نام خدا حرکت کنید ، شما چگونه اید؟ به خدا سوگند؛ گمان نمى کنم پیش از آنکه کار آنان از دست بشود به آنان برسید.

مالک با آنان بیرون شد و پنج شب از حرکت آنان گذشته بود که حجاج بن غزیه انصارى به حضور على آمد و عبدالرحمان بن مسیب فرازى هم از شام آمد. ابن مسیب فرازى از جاسوسان على علیه السلام در شام بود که دیده بر هم نمى نهاد. حجاج بن عزیه انصارى هم با محمد بن ابى بکر در مصر بود. حجاج آنچه را خود دیده بود نقل کرد. فزارى هم گفت : از شام بیرون نیامده است تا هنگامى مژده رسانان یکى پس از دیگرى از سوى عمروعاص رسیده و مژده فتح مصر و کشته شدند محمد بن ابى بکر را آورده اند تا اینکه سرانجام معاویه روى منبر خبر کشته شدن او را اعلام کرده است . فرازى گفت : اى امیرالمؤ منین هیچ روزى را شادتر از روزى که در شام خبر کشته شدن محمد به آنان رسید ندیده ام . على علیه السلام فرمود : اما اندوه ما بر کشته شدند او نه تنها به اندازه شادى آنان که چند برابر آن است .

گوید : على علیه السلام عبدالرحمان بن شریح را پیش مالک بن کعب فرستاد و او را از میان راه برگرداند.
گوید على علیه السلام بر محمد بن ابى بکر چندان اندوهگین شد که آشکارا در چهره اش نشان آن دیده مى شد و میان مردم براى ایراد سخن برخاست و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود :همانا مصر را تبهکاران و دوستداران جور و ستم و همانان که مردم را از راه خدا باز مى داشتند و اسلام را به کژى مى کشاندند گشودند. آگاه باشید که محمد بن ابى بکر به شهادت رسید. رحمت خدا بر او باد! او را در پیشگاه خداوند به حساب مى آوریم . همانا به خدا سوگند، تا آنجا که من مى دانم او از آنان بود که انتظار مرگ را مى کشید و براى ثواب کار مى کرد و از چهره هر نابکار نفرت داشت و چهره مومن را دوست مى داشت .

همانا به خدا سوگند، من خود را به کوتاهى و ناتوانى سرزنش نمى کنم و من در کار جنگ براستى کوشا و بینایم . من همواره در جنگ پیشگام هستم و راههاى دوراندیشى را به خوبى مى شناسم و با راى صحیح قیام و از شما آشکارا فریاد خواهى مى کنم و بى پرده استغاثه ، ولى سخن از من نمى شنوید و فرمانم را اطاعت نمى کنید تا کارها بد فرجام مى شود و شما مردمى هستید که با شما نمى توان در طلب خونى بر آمد و از اندوههاى درونى کاست ، پنجاه و چند شب است که شما را به یارى دادن برادرانتان فرا مى خوانم ولى همچون شترى که به درد ناف گرفتار شده براى من نالیدید و چنان زمین گیر شدید همچون کسى که قصد جهاد و کسب اجر و ثواب ندارد. سپس از شما لشکرى کوچک و ناتوان و پریشان فراهم آمد (که گویى آنان را به سوى مرگ مى برند و خود مى نگرند)  اف بر شما باد! و سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل کرد که على علیه السلام براى عبدالله بن عباس که در آن هنگام حاکم بصره بود چنین نوشت :به نام خداوند بخشنده مهربان . از بنده خدا على امیرالمومنین به عبدالله بن عباس . سلام . و رحمت و برکات خدا بر تو باد!

اما بعد، همانا مصر گشوده شد و محمد بن ابى بکر شهید شد. او را در پیشگاه خداوند عزوجل حساب مى کنیم . من براى مردم نوشتم و در آغاز کار به آنها پیشنهاد کردم و فرمان دادم پیش از وقوع حادثه او را یارى دهند و نهان و آشکار و پیوسته آنرا فرا خواندم ، برخى از ایشان با کراهت آمدند و برخى دروغ آوردند و برخى هم در حالى که دست از یارى ما کشیده بودند فرو نشستند. از خداوند مسالت مى کنم که براى من از ایشان گشایشى فراهم آورد و بزودى مرا از آنان آسوده فرماید. به خدا سوگند، اگر نه این بود که دل بر شهادت بسته ام و طمع دارم که در جنگ با دشمن خود به شهادت برسم دوست داشتم حتى یک روز هم با این قوم نباشم . خداوند براى ما و تو تقوى و هدایت خویش را مقدر فرماید که خداوند بر هر کار تواناست . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

گوید : عبدالله بن عباس براى على علیه السلام چنین نوشت :براى بنده خدا على امیرالمؤ منین ، از عبدالله بن عباس . سلام و رحمت و برکات خداوند بر امیرالمؤ منین باد! اما بعد، نامه ات رسید که در آن از سقوط مصر و کشته شدن محمد بن ابى بکر سخن گفته بودى و اینکه از خداوند متعال مسالت مى کنم که گفتار و نام ترا بلند مرتبه فرماید و بزودى با فرشتگان یاریت دهد و بدان که خداوند براى تو چنین مى کند و دعوت ترا عزت مى بخشد و دشمنت را زبون مى سازد. اى امیرالمؤ منین ، باید بگویم که مردم گاهى سستى نشان مى دهند ولى باز به نشاط مى آیند. اى امیرالمؤ منین با آنان مهربانى و مدارا کن و امیدوارشان ساز و از خداوند بر آنان یارى بخواه تا خداوند اندوهت راى کفایت کند. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : از مداینى روایت شده که گفته است : عبدالله بن عباس از بصره به حضور على علیه السلام آمد و او را در مرگ محمد بن ابى بکر تسلیت داد.مدائنى روایت مى کند که على علیه السلام فرمود : خداوند محمد بن ابى بکر را رحمت فرماید، نوجوان بود و من اراده کرده بودم که هاشم بن عتبه مرقال  را بر مصر بگمارم و به خدا سوگند، اگر او (ولایت ) مصر را بر عهده مى گرفت هرگز عرصه را براى عمروعاص و یارانش رها نمى کرد و کشته نمى شد مگر در حالى که شمشیرش در دستش باشد. این سخن من نکوهش محمد نیست که او هم خود را سخت به زحمت انداخت و هر چه بر عهده اش بود انجام داد.

مدائنى مى گوید : به على علیه السلام گفته شد : اى امیرالمؤ منین ! بر کشته شدن محمد بن ابى بکر سخت بى تابى کردى . فرمود : چه مانعى داشته است ، او ربیب و دست پرورده من و براى پسرانم همچون برادر بود و من پدر او و او پسرم محسوب مى شد.

خطبه على علیه السلام پس از کشته شدن محمد بن ابى بکر

ابراهیم ثقفى از قول رجال خود، از عبدالرحمان بن جندب ، از پدرش نقل مى کند که على علیه السلام پس از سقوط مصر و کشته شدند محمد بن ابى بکر خطبه یى ایراد کرد و در آن چنین فرمود : اما بعد، همانا که خداوند محمد صلى الله علیه و آله را بیم دهنده براى همه جهانیان و امین بر قرآن و گواه بر این امت برانگیخته است و شما گروههاى عرب در آن هنگام در بدترین دین و بدترین خانه و سرزمین بودید. روى سنگهاى زبر که زیر آن مارهاى کر و خاربن پراکنده بود همچون شتران به زانو در آمده بودید. آب ناپاک مى آشامیدید و خوراک ناپاک مى خوردید. خونهاى خود را مى ریختید و فرزندان (دختران ) خود را مى کشتید و پیوند خویشاوندى خویش را مى بریدید و اموال یکدیگر را به حرام و بیهوده مى خوردید. راههاى شما بیمناک و بتها میان شما بر پا بود. (و بیشتر آنان به خدا ایمان نمى آورند بلکه مشرکند.)

خداى عزوجل بر شما به وجود محمد صلى الله علیه و آله منت نهاد و او را که از خود شما بود به رسالت سوى شما برانگیخت . او به شما کتاب و حکمت و فرائض و سنن را آموخت و شما به رعایت پیوند خویشاوندى و حفظ خونهایتان و اصلاح میان یکدیگر فرمان داد و مقرر فرمود : (که امانتها را به صاحبش برگردانید)  و به عهد و پیمان وفا کنید، (و سوگندها را پس از موکد ساختن آن نشکنید)  و اینکه به یکدیگر مهربانى و نیکى کنید و بخشش و رحم ، و شما را از غارت و ستم و حسد و ظلم و دشنام دادن به یکدیگر و باده نوشى و کم فروشى و کاستن ترازو نهى فرمود و ضمن آنچه از آیات که بر شما خوانده شد، به شما فرمان داد که زنا مکنید و ربا مخورید و اموال یتیمان را با ستم مخورید و امانت ها را به صاحبش برگردانید و در زمین تباهى مکنید و از حد خود در نگذرید که خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد. پیامبر صلى الله علیه و آله به هر کار خیرى که به بهشت نزدیک مى کند و از دوزخ دور مى سازد شما را فرمان داده و از هر بدى که به دوزخ نزدیک از بهشت دور مى سازد شما را بازداشته است .

و چون روزگارش به سر آمد خداوندش او را سعادتمند و پسندیده قبض روح فرمود. واى از این سوگ ! که نه تنها ویژه خویشاوندان و نزدیکان او بود که براى عموم مسلمانان بود. مصیبتى چون آن مصیبت پیش از آن ندیده اند و پس از آن هم مصیبتى به آن بزرگى و نظیرش نخواهند دید. و چون پیامبر (ص ) رحلت فرمود مسلمانان پس از او بر سر فرمانروایى نزاع کردند، و به خدا سوگند هرگز در اندیشه من نمى گذشت و گمانش را نداشتم که عرب پس از محمد صلى الله علیه و آله حکومت را از خاندان او برگردانند و مرا از آن برکنار دارند و چیزى مرا به خود نیاورد مگر اینکه دیدم مردم بر ابوبکر جمع شدند و از هر سو به جانب او مى دوند تا با او بیعت کنند. من از بیعت دست بداشتم که مى دیدم خودم به مقام محمد صلى الله علیه و آله سزاوارتر از کسى هستم که پس از او حکومت را بر عهده گرفته است . مدتى همچنان درنگ کردم تا آنکه دیدم گروهى از مردم از اسلام برگشته اند و براى نابودى دین خدا و ملت محمدى فرا مى خوانند.در این هنگام بود که ترسیدم اگر اسلام و مسلمانان را یارى ندهم در آن رخنه و ویرانى ببینم که مصیبت آن به مراتب بزرگتر از این است که فرماندهى بر شما را از دست بدهم ، که آن زمامدارى بهره چند روزى است و سپس ‍ همچون آب نما از میان مى رود و همچون ابر پراکنده و از هم پاشیده مى شود. در این وقت بود که پیش ابوبکر رفتم و با او بیعت کردم و در آن حوادث برپا خواستم تا باطل از میان رفت . و فرمان و گفتار خداوند برافراشته است هر چند کافران را ناخوش آید.

ابوبکر امور را بر عهده گرفت هم نرمى داشت و هم استوارى ، و میانه روى کرد و من در حالى که خیرخواه بودم با او مصاحبت کردم و در آنچه که از خداوند اطاعت مى کرد از او با کوشش اطاعت کردم ،  و طمع و امید قطعى نبستم که اگر براى او حادثه یى پیش ‍ آید و من زنده باشم حکومتى که در آغاز با آن ستیز داشتم به من برگردانده شود و از آن چنان ناامید هم نشدم که هیچ امیدى به آن نداشته باشم ، و اگر ویژگى و پیمان خصوصى میان ابوبکر و عمر نبود گمان مى کردم ابوبکر حکومت را از من دریغ نمى کند، ولى همینکه در بستر مرگ افتاد به عمر پیام فرستاد و او را به حکومت گماشت . ما هم شنیدیم و اطاعت و خیرخواهى کردیم .

عمر حکومت را به دست گرفت . پسندیده سیرت و فرخنده طینت بود. او چون به بستر مرگ افتاد با خویشتن گفتم هرگز حکومت را از من برنمى گرداند. او مرا نفر ششم از آن شش تن قرار داد و آنان از ولایت هیچکس به اندازه ولایت من به خودشان کراهت نداشتند. آنان پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده بودند که چون ابوبکر پافشارى و ستیز کرد من مى گفتم اى گروه قریش ! ما اهل بیت بر این حکومت از شما سزاوارتریم و مخصوصا تا هنگامى که میان ما کسانى هستند که قرآن بدانند و سنت بشناسند و بر دین حق باشند. آن قوم ترسیدند که اگر من بر ایشان حکومت کنم ، تا هنگامى که زنده باشند نصیب و بهره یى نخواهند داشت ؛ این بود که همگى هماهنگ شدند و حکومت را به عثمان دادند و مرا از آن بیرون نهادند به آن امید که خود به آن برسند و دست به دستش ‍ دهند و چون ناامید شدند که از جانب من چیزى به آنان نمى رسد به من گفتند : بشتاب و بیعت کن و گرنه با تو جنگ خواهیم کرد. به ناچار با کراهت بیعت و براى رضاى خداوند شکیبایى کرد. سخنگوى آنان گفت : اى پسر ابیطالب ! همانا که تو بر حکومت سخت آزمندى . گفتم : شما از من آزمندترید در حالى که از آن دورترید. کدامیک از ما آزمندتریم ؟ من که میراث و حق خود را که خدا و پیامبرش براى آن کار سزاوارتر دانسته اند یا شما که بر چهره من مى زنید و میان من و آن حایل مى شوید؟ مبهوت ماندند و خداوند مردم ستمکار را هدایت نمى فرماید

بارخدایا، من از تو بر قریش یارى مى جویم که آنان پیوند خویشاوندى مرا بریدند و مرا تباه ساختند.  و در حقى که از ایشان بر آن سزاوارتر بودم در مخالفت و ستیز با من اجماع کردند و آنرا از من در ربودند و سپس گفتند : حق آن است که بتوانى بگیرى و آنرا نگهدارى ، اینک یا اندوهگین شکیبا باش یا با عقده در گلو بمیر.

و چون نگریستم دیدم همراه و مدافع و یارى کننده و کمک دهنده یى جز اهل بیت خود ندارم و دریغ داشتم که مرگ آنانرا فرو گیرد، و دیده بر خار و خاشاک فرو بستم و آب دهانم را بر استخوان در گلو گیر کرده و فرو بردم و بر فرو خوردن خشمى که تلخ ‌تر از (حنظل )  و بر دل دردانگیزتر از تیزى تیغ بود شکیبایى ورزیدم تا آنگاه که خود بر عثمان خشم گرفتید. او را کشتید و سپس پیش من آمدید که با من بیعت کنید. من خوددارى کردم و از پذیرفتن پیشنهاد شما دست بداشتم . با من ستیز کردید و دستم را گشودید؛ من باز دست خود را بستم . دوباره کشیدید و من آنرا بستم و چنان بر من ازدحام کردید که پنداشتم برخى از شما برخى دیگر یا مرا خواهید کشت ، و گفتید : با ما بیعت کن که کسى جز تو نمى یابیم و به کسى جز تو راضى نیستیم ؛ بیعت ما را بپذیر تا پراکنده نشویم و اختلاف کلمه پیدا نکنیم . ناچار با شما بیعت کردم و مردم را به بیعت خویش فراخواندم . هر کس با رغبت بیعت کرد پذیرفتم و هر کس خوددارى کرد رهایش کردم و او را مجبور نساختم .

از جمله کسانى که با من بیعت کردند طلحه و زبیر بودند و اگر آن دو هم خوددارى مى کردند مجبورشان نمى کردم ، همانگونه که دیگران غیر از آن دو را مجبور نکرد. آن دو اندکى توقف کردند و چیزى نگذشت که به من خبر رسید از مکه همراه لشکرى آهنگ بصره کرده اند و میان آن لشکر هیچ کس نبود مگر اینکه با من بیعت کرده و اطاعت مرا پذیرفته بود. طلحه و زبیر بر کارگزار و خزانه داران بیت المال و مردم شهرى از شهرهاى من که همگان بر بیعت و اطاعت از من بودند وارد شدند و میان آنان تفرقه انداختند و جماعت ایشان را تباه کردند و سپس بر مسلمانانى که شیعیان من بودند حمله بردند گروهى را با خدعه و مکر کشتند و گروهى را دست بسته گردن زدند. دسته یى هم براى خاطر خدا و به پاس من خشم گرفتند و شمشیرهاى خود را کشیدند و ضربه زدند تا راستگو و وفادار خدا را دیدار کنند. به خدا سوگند، اگر آنان فقط یکى از مردم بصره را کشته بودند در قبال آن براى من کشتن تمام آن لشکر حلال و روا بود، بگذریم از اینکه آنان از مسلمانان بیش از بصره بر آنها وارد شده بود کشتند، و خداوند شکست را بهره ایشان قرار داد (و دور باشند (از زحمت خدا) مردم ستمکار)

از آن پس در کار مردم شام نگریستم که دسته ها و گروههایى از اعراب بیابانى و آزمند و جفا پیشه و سفله بودند و از هر سو جمع شده بودند. آنان کسانى بودند. که مى باید ادب شوند و کسى بر ایشان گماشته و دست ایشان گرفته شود. نه از مهاجران بودند نه از انصار و نه از پیروان نیکوکار ایشان . به سوى ایشان رفتم و آنان را به اطاعت و حفظ جماعت فرا خواندم ، چیزى جز جدایى و نفاق نخواستند و سرانجام رویاروى مسلمانان ایستادند و آنانرا با تیر و نیزه زخمى کردند و در این هنگام بود که من با مسلمانان به آن گروه حمله بردم و چون شمشیر ایشان را فرو گرفت و درد و رنج زخم را احساس کردند قر آنها را افراشتند و شما را به آنچه در آن است دعوت کردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : که ایشان اهل دین و قرآن در آن است دعوت کردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : که ایشان اهل دین و قرآن نیستند و قرآن را براى مکر و خدعه و از سستى و زبونى برافراشته اند، در پى جنگ و گرفتن حق خود باشید. از من نپذیرفتید و به من گفتید : از ایشان بپذیر که اگر حکم قرآن را بپذیرند با ما بر آنچه هستیم هماهنگ خواهند شد و اگر نپذیرفتند برهان و حجت ما بر آنان بزرگتر و روشن تر مى شود. چون شما سست شدید و پیشنهاد مرا نپذیرفتید من هم دست از ایشان برداشتم و قرار صلح میان شما و ایشان بر مبناى حکم دو مرد بود که آنچه را در قرآن زنده کرده است زنده بدارند و آنچه را در قرآن نابود ساخته است نابود کنند. آن دو اختلاف راى پیدا کردند و حکمشان با یکدیگر تفاوت داشت . آنان آنچه را در قرآن بود پشت سر افکندند و با آنچه در آن بود مخالفت کردند، در نتیجه خداوند از هدایت و استوارى دورشان کرد و به گمراهى درافکند.

در نتیجه گروهى از ما منحرف شدند و ما هم آنان را تا هنگامى که به ما کارى نداشتند آزاد گذاشتیم . تا آنکه در زمین تباهى بار آورند و شروع به کشتار و فساد کردند. به سوى ایشان رفتیم و گفتیم : قاتلان برادران ما را به ما بسپرید، پس از آن کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. گفتند : ما همگى آنان را کشته ایم و همگان ریختن خون آنرا حلال و روا دانسته ایم ، وانگهى سواران و پیادگانشان بر ما حمله آوردند و خداوند همه را چون ستمگران به خاک افکند. چون کار ایشان سپرى شد به شما فرمان دادم بیدرنگ به سوى دشمنان خود بتازید. گفتید : شمشیرهایمان کند و تیرهایمان تمام شده است و بیشتر سرنیزه هایمان از کار افتاده و شکسته است ، ما را به شهر خودمان برگردان تا با بهترین ساز و برگ آماده حرکت شویم و بتوانى به شمار کسانى که از ما کشته شده و پراکنده گردیده اند بر شمار جنگجویان ما بیفزایى و این کار موجب نیروى بیشتر ما بر دشمن است . شما را به کوفه آوردم و چون نزدیک کوفه رسیدید به شما فرمان دادم در نخلیه فرود آیید و در لشکر گاه خود بمانید و به راه دور مروید و دل بر جهاد بندید و فراوان به دیدار زنان و فرزندان خود مروید که مردم جنگ باید پایدار و شکیبا باشند و کسانى که براى جنگ دامن به کمر زده اند کسانى هستند که از بیدارى شبها و تشنگى روزها و گرسنگى شکمها و خستگى بدنها گله یى ندارند. گروهى از شما همراه من براى بدست ندادن بهانه فرود آمدند و گروهى دیگر از شما؛ در حال عصیان و سرپیچى وارد شهر شدند. نه آنان که ماندند پایدارى و شکیبایى کردند و نه آنان که به شهر رفته بودند برگشتند. و وقتى به لشکرگاه خود نگریستیم پنجاه مرد در آن نبود. چون رفتار شما را دیدم پیش شما آمدم و تا امروز نتوانسته ام شما را با خود بیرون ببرم . منتظر چه هستید؟ نمى بینید که اطراف شما کاسته مى شود و مصر گشوده شد و شیعیان من در آن کشته شدند؟ به پادگان ها و مرزهاى خود که خالى شده است و به شهرهاى خود که مورد هجوم واقع مى شود نمى نگرید؟ و حال آنکه شمارتان بسیار است و داراى دلیرى و شوکتى آشکارید. شما را چه مى شود؟ شما را به خدا از کجا ضربت و آسیب مى خورید؟ چرا دروغ مى گویید و تا چه اندازه جادو مى شوید؟

اگر شما عزم خود را استوار کنید و همداستان باشید هرگز هدف قرار نمى گیرید و آگاه باشید که آن قوم بازگشتند و به یکدیگر پیوستند و خیر خواهى کردند، حال آنکه شما سستى کردید و نسبت به یکدیگر بدى کردید و پراکنده شدید و بر فرض که با این حالات پیش من هم فراهم شوید باز سعادتمند و کامیاب نخواهید بود. همگان جمع و هماهنگ گردید و براى جنگ با دشمن خود یکدل شوید که خامه از شیر آشکار شده و سپیده دم براى آنکه دو چشم دارد و پدیدار گشته است . همانا که شما از بردگان آزاد شده پسران بردگان آزاد شده جنگ مى کنید، آنان که ستم پیشه اند و با اجبار مسلمان شده اند و در آغاز اسلام همگان با پیامبر دشمن و در حال جنگ بودند. دشمنان خدا و سنت و قرآن و بدعتگذار و فتنه گرند. آنان از اسلام منحرفند و باید از نابکاریهاى آنان پرهیز کرد؛ رشوه خواران و بندگان دنیایند. به من خبر داده شده است که پسر نابغه (عمر و عاص ) با معاویه بیعت نکرده است تا با او شرط کرده است که عطایى به او دهد که از آنچه در دست خود معاویه است بیشتر باشد. دست این کسى که دین خود را به دنیا فروخته است تهى باد! و رسوا و زبون باد امانت این مشترى که یاور نابکارى است نسبت به اموال مسلمانان خیانت کرده است ! و میان ایشان کسى است که باده نوشى کرد و او را تازیانه زدند و معروف به فساد در دین و کردار ناپسند است . و میان ایشان کسانى هستند که مسلمان نشدند تا براى آنان اندک عطایى مقرر شد.

اینان که برشمردم پیشوایان آن قومند و آن گروه از رهبرانشان که از گفتن بدیهاى ایشان خوددارى کردم همانند آنانى هستند که گفتم بلکه از آنان بدترند. و این گروهى که گفتم دوست مى دارند بر شما والى شوند و میان شما کفر و تباهى و گناهان و چیرگى با زور را آشکار کنند، در پى هوس باشند و به ناحق حکم کنند و شما با آنکه داراى سستى و زبونى هستید و از یارى دادن خوددارى مى کنید باز هم از آنان بهتر و راهتان به هدایت نزدیکتر است ، که میان شما عالمان و فقیهان و افراد نجیب و حکیم و حافظان قرآن و شب زنده داران در سحرها و آباد کنندگان مساجد، به تلاوت قرآن وجود دارد. آیا به خشم نمى آیید و اهتمامى نمى ورزید تا آنجا که سفلگان و بدان و فرومایگان شما درباره ولایت بر شما با شما ستیز کنند!

اینک سخن مرا بشنوید و فرمان مرا اطاعت کنید. به خدا سوگند، اگر از من اطاعت کنید گمراه نخواهید شد، و اگر از من نافرمانى کنید هدایت نخواهید شد آماده نبرد شوید و چنان که شاید و باید ساز و برگ آنرا فراهم سازید که شعله ور گردیده و آتش آن بالا گرفته است . تبهکاران در آن جنگ براى شما آماده شده اند تا بندگان خدا را عذاب کنند و فروغ خدا را خاموش سازند. همانا نباید یاران شیطان که اهل آز و فریب هستند و جفا پیشه در گمراهى و باطل خود کوشاتر از اولیاى خدا باشند که اهل نیکى و زهد و توجه به خدایند آن هم در حق و اطاعت از پروردگارشان .

به خدا سوگند که من اگر تنها با آنان رویاروى شوم و آنان به اندازه گنجایش زمین باشند از آنان باک نخواهم داشت و به وحشت نخواهم افتاد و من از گمراهى یى که ایشان در آنند و هدایتى که ما بر آنیم هیچ در شک و تردید نیستم بلکه بر اعتماد و دلیل و یقین و بصیرتم ، و همانا که من مشتاق دیدار پروردگار خویش و منتظر پسندیده ترین ثواب خداوندم ، ولى اندوهى که در دل دارم و غمى که سینه ام را مى خلد این است که سفلگان و تبهکاران این امت حکومت این امت را عهده دار شوند و مال خدا را مایه دولت و توانگرى خویش و بندگان خدا را بردگان خویش قرار دهند و نابکاران را حزب خود سازند و خدا را گواه مى گیرم که اگر این نمى بود این همه شما را سرزنش و تحریض نمى کردم و شما را پس از آنکه سستى و از فرمان سرپیچى کردید به حال خود رها مى کردم تا هر زمانى که براى من فراهم باشد خودم با آنان رو یا روى شوم که به خدا سوگند، من بر حق و دوستدار شهادتم . اینک (سبکبار و سنگین بار حرکت کنید و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جنگ کنید که اگر بدانید و بفهمید براى شما بهتر است .)  و به زمین مى چسبید تا در خوارى و زبونى مستقر و ضعیف شود نابود مى شود آن کس که جهاد را ترک کند زیان مند زبون است

بار خدایا، ما و ایشان را بر هدایت جمع فرماى و ما و آنان را نسبت به دنیا بى رغبت تر گردان و آن جهان را براى من و آنان بهتر از این جهان قرار ده .

کشته شدن محمد بن ابى حذیفه

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى نقل مى کند که چون عمروعاص مصر را گشود محمد بن ابى حذیفه بن عتبته بن ربیعه بن عبد شمس دستگیر شد. عمرو او را پیش معاویه بن ابى سفیان که در آن هنگام در فلسطین بود فرستاد. معاویه محمد را که پسر دائیش بود در زندانى که داشت محبوس کرد. او مدتى دراز در زندان نماند و گریخت . معاویه با آنکه دوست مى داشت او از زندان بگریزد و نجات پیدا کند براى مردم چنین وانمود کرد که گریختن او را از زندان خوش نمى داشته است و به شامیان گفت : چه کسى به جستجوى او بر مى آید؟ مردى از قبیله خثعم که نامش عبیدالله بن عمر و بن ظلام و مردى دلیر و طرفدار عثمان بود گفت : من به تعقیب او مى پردازم .او با سوارانى بیرون رفت در حوارین به او دست یافت و چنان بود که محمد به غارى پناه برد بود. اتفاق را چند خر وارد آن غار شدند و چون او را در غار دیدند هراسان رم کردند و بیرون آمدند خر چرانان که آنجا بودند گفتند : این خران را چیزى پیش آمده است که از این غار رم کردند. آنان که نزدیک غر بودند رفتند و چون او را دیدند بیرون آمدند در همین حال عبیدالله بن عمرو بن – ظلام رسید و از آنان پرسید چنین کسى را ندیده اند و نشانیهاى او را براى ایشان گفت . گفتند. او همان کسى است که در غار است . عبیدالله آمد و او را از غار بیرون کشید و چون نمى دانست او را پیش معاویه ببرد که آزادش کند گردنش ‍ را زد.
خدایش رحمت کند!

خطبه 67شرح ابن ابی الحدید

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

زندگینامه هاشم بن عتبه«مِرْقال»

هاشم بن عُتْبَهِ بن ابى وقّاص الملقّب بالمِرْقال ، قاضى نوراللّه گفته که در کتاب (اصابه ) مذکور است که هاشم همان شجاع معروف مشهور ملقّب به مرقال است و براى آن به این لقب شهرت یافته که (اِرْقال ) نوعى است از دویدن و او در روز کارزار بر سر خصم مسارعت مى کرد و مى دوید.

و از کلبى و ابن حِبّان نقل کرده که او به شرف صحبت حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم رسیده و در روز فتح مکّه مسلمان گردیده ودر جنگ عجم با عمّ خود سعد وقاص در قادسیه همراه بود و در آنجا آثار مردى و مردانگى به ظهور رسانید و در حرب صفیّن ملازم رکاب ظفر انتساب شاه ولایت مآب بوده و در آنجا نیز مراسم مجاهده به جا آورده .(۲۶۳)

و در (فتوح ) اعثم کوفى و کتاب (اصابه ) مسطور است که چون خبر کشتن عثمان و بیعت کردن مردمان به امیرالمؤ منین علیه السّلام پراکنده شد اهل کوفه نیز این خبر بشنیدند و در آن وقت ابوموسى اشعرى امارت کوفه داشت ، کوفیان به نزد ابوموسى آمدند و گفتند: چرا با امیرالمؤ منین على علیه السلام بیعت نمى کنى ؟ گفت : در این معنى توقّف مى کنم و مى نگرم تا بعد از این چه حادث شود و چه خبر رسد؟

هاشم بن عتبه گفت : چه خبر خواهد رسید، عثمان را بکشتند و انصار خاصّ و عامّ با امیرالمؤمنین علیه السّلام على بیعت کردند از آن مى ترسى که اگر با على بیعت کنى عثمان از آن جهان باز خواهد آمد و ترا ملامت خواهد کرد؟ هاشم این سخن بگفت و به دست راست خویشتن دست چپ بگرفت و گفت : دست چپ از آن من است و دست راست من از آن امیرالمؤ منین علیه السّلام با او بیعت کردم و به خلافت او راضى شدم ؛ چون هاشم با این وجه بیعت کرد، ابوموسى را هیچ عذرى نماند برخاست و بیعت کرد و در عقب او جمله اکابر و سادات و معارف کوفه بیعت کردند.(۲۶۴)

در (اصابه ) مذکور است که هاشم در وقت بیعت این ابیات را بدیههً انشاد نموده بر ابوموسى اشعرى انشاد کرد: شعر : اُبایِعُ غَیْرَ مُکْتَرِثٍ عَلِیّا وَلا اَخْشى اَمیرا اَشْعَرِیّا اُبایِعُهُ وَاَعْلَمُ اَنْ سَاءُرْضی بِذ اکَ اللّهَ حَقَّا وَالنَّبِیّا(۲۶۵) هاشم در حرب صفّین به درجه شهادت رسید. و بعد از عتبه بن هاشم ، عَلَم پدر بر گرفت و بر اهل شام حمله کرد. و چند کس را بکشت واثرهاى خوب نمود عاقبت او نیز شربت شهادت چشید. و به پدر بزرگوار خود رسید.(۲۶۶)

فقیر گوید: از اینجا معلوم شد که هاشم مرقال در صفّین به درجه رفیع شهادت رسید پس آن چیزى که در بعضى کتب است که روز عاشوراء به یارى سیدالشهداء علیه السّلام آمد و گفت : اى مردم هرکه مرا نمى شناسد من خودم را بشناسانم من هاشم بن عتبه پسر عموى عمر سعد م الخ ، واقعى ندارد واللّه العالم .



۲۶۳- (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۶۹، (الاصابه ) ابن حجر ۶/۴۰۴٫

۲۶۴- (الاصابه ) ابن حجر ۶/۴۰۵، تحقیق : عادل احمد عبدالموجود و شیخ معوّض .

۲۶۵- همان ماءخذ.

۲۶۶- (مجالس المؤ منین )۱/۲۹۶٫

زندگینامه محمّد بن ابى حذیفه(پسر دائى معاویه)

محمّد بن ابى حذیفه بن عتبه بن عبد شمس ، اگر چه پسر دائى معاویه بن ابى سفیان است امّا از اصحاب و انصار و شیعیان حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام است ، مدّتى در زندان معاویه محبوس بود.

وقتى او را از زندان بیرون آورد و گفت : آیا وقت آن نشده که بینا شوى از ضلالت خود و دست از على بردارى ؟ آیا ندانستى که عثمان مظلوم کشته شد و عایشه و طلحه و زبیر خروج کردند. در طلب خون او و على فرستاد که عثمان را بکشند و ما امروز طلب خون او مى نمائیم ؟ محمّد گفت : تو مى دانى که رَحِم من از همه مردم به تو نزدیک تر و شناسائیم به تو بیشتر است ؛ گفت : بلى ، گفت : قسم به خدا که احدى شرکت نکرد.

در خون عثمان جز تو به سبب آنکه عثمان ترا والى کرد و مهاجر و انصار از او خواستند که ترا معزول کند نکرد لاجرم بر او ریختند و خونش بریختند و به خدا قسم که شرکت نکرد در خون او ابتداء مگر طلحه و زبیر و عایشه و ایشان بودند که مردم را تحریص ‍بر کشتن او مى نمودند و شرکت کرد.

با ایشان عبدالرحمن بن عوف و ابن مسعود و عمّار و انصار جمیعا، پس گفت : وَاللّهِ اِنّی لاََ شْهَدُ اَنَّکَ مُذْ عَرَفْتُکَ فی الْجاهِلِیَّهِ وَالاِْ سْلا مِ لَعلى خُلُقٍ و احِدٍ م ا ز ادَفیکَ الاِْ سْلا مُ لا قَلیلا وَلا کَثیرا وَاِنَّ عَلا مَهَ ذالِکَ لَبَیِّنَهٌ تَلوُمُونی عَلى حُبّی عَلِیّا خَرَجَ مَعَ عَلِی علیه السّلام کُلُّ صَوّامٍ وَقَو امٍ مُه اجِرِی وَاَنْصارِی وَخَرَجَ مَعَکَ اَبْن اءُ الْمُنافِقینَ وَالطُّلَق آءِ وَالْعُتَق آءِ خَدَعْتَهُمْ عَنْ دینِهِمْ وَخَدَعُوکَ عَنْ دُنْی اکَ. وَاللّهِ ی ا مُعاوِیه ! م ا خَفِىَ عَلَیْکَ م ا صَنَعْتَ وَم ا خَفِىَ عَلَیْهِمْ م ا صَنَعُوا إ ذا خَلَوْا اَنْفُسَهَمْ سَخَطَ اللّهُ فی ط اعَتِکَ وَاللّهِ لا اَزالُ اُحِبُّ عَلِیّا لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَاُبْغِضُکَ فِی اللّهِ وَفی رَسُولِ اللّهِ اَبَدَا م ابَقیتُ.

معاویه فرمان داد تا او را به زندان برگردانیدند و پیوسته در زندان بود تا وفات کرد.(۲۵۳) ابن ابى الحدید آورده که عمرو عاص ، محمّد بن ابى حذیفه را از مصر دستگیر کرد و براى معاویه فرستاد معاویه او را حبس کرد او از زندان بگریخت ، مردى از خثعم که نامش عبداللّه بن عمرو بن ظلام و عثمانى بود به طلب او رفت و او را در غارى یافت و بکشت .(۲۵۴)

و پدر محمّد ابوحذیفه از اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم است و در جنگ بدر که پدر و برادرش کشته گشت در جمله اصحاب پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود و در روز یمامه در جنگ با مُسَیْلمه کذّاب شهید گشت .



 ۲۵۱- (الغارات ) ۱/۲۹۵٫

۲۵۲- (الغارات ) ۱/۳۰۱٫

۲۵۳- (رجال کشّى ) ۱/۲۸۶، (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۹۵

زندگینامه عبداللّه بن ابى طلحه(اصحاب امیرالمومنین(ع))

 عبداللّه بن ابى طلحه از نیکان اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام است و او همان است که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم دعا کرده براى او در وقت حامله شدن مادر او به او؛ چه آنکه مادر او همان مادر انس بن مالک است و او افضل زنهاى انصار بوده و چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه تشریف آورد.

هر کسى براى آن جناب هدیّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حضرت برد و گفت : یا رسول اللّه ! من چیزى نداشتم هدیّه به خدمت شما آورم جز این پسرم ، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بکند؛ پس انس ‍خادم آن حضرت شد و مادر انس را بعد از مالک پدر انس ، ابوطلحه مالک شد.

و ابوطلحه از اَخیار انصار بود؛ شبها قائم و روزها صائم بود و ملکى داشت روزها در آن عمل مى کرد و حق تعالى از مادر انس به او فرزندى داده بود آن پسر ناخوش شد. ابوطلحه شبها که به خانه مى آمد. احوال او را مى پرسید، و به او نظر مى کرد تا آنکه در یکى از روزها وفات کرد، ابوطلحه شب که به خانه آمد احوال بچه را پرسید، مادرش گفت : امشب بچه ساکن و راحت شده ! ابوطلحه خوشحال شد.

پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همین که صبح شد مادر طفل به ابوطلحه گفت که اگر یکى از همسایگان به قومى چیزى را عاریه بدهد و ایشان به آن عاریه تمتع برند و چون عاریه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع کنند به گریستن حال ایشان چگونه است ؟ گفت : ایشان مَجانین مى باشند.

گفت : پس ملاحظه کن ما مجانین نباشیم ، پسرت وفات کرد و آن عاریه بود خدا گرفت .پس صبر کن و تسلیم باش از براى خدا و او را دفن کن .

ابوطلحه این مطلب را براى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم نقل کرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب کرد و دعا کرد براى او و گفت : اَللّهُمَّ بارِکْ لَهُما فى لَیْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللّه و چون عبداللّه متولّد شد او را در خرقه پیچید و به اَنَس داد که خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم برد، آن جناب کام عبداللّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللّه از افضل ابناء انصار گشت .(۲۰۱)



۲۰۱ (رجال علاّ مه حلّى ) ص ۱۰۴، شماره ۶

زندگینامه صَعْصَعْه بن صُوْحان العبدى(متوفی۶۰ه.ق)

 صعصعه ابن صوحان العبدی زرکلی نویسد: وی از سادات عبدالقیس و خطیبی بلیغ و عاقل بود او را شعری است در نبرد صفین حاضر بود و او را با معاویه مواقفی است شعبی گوید: از او خطبه می آموختم مغیره به امر معاویه وی را از کوفه به جزیره یا به بحرین تبعید کرد.

رحلت

و در حدود سال ۶۰ ه ق بدانجا درگذشت (الاعلام زرکلی ص ۴۳۲ )

و ابن ندیم او را از خطبای عرب شمرده است (الفهرست ص ۱۸۱ ) مؤلف عقدالفرید نویسد: وی از بنی عجل و از عبدالقیس و از اصحاب علی است رجوع به فهرست عقدالفرید چ محمد سعید العریان و رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۷ و ۵۲۸ و ۵۴۳ و رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ۲۸۴ و رجوع به ناسخ التواریخ جلد احوال حضرت علی علیه السلام شود محدث قمی آرد: صعصعه از اصحاب امیراالمؤمنین علیه السلام و از عارفین بحق آن جناب واز بزرگان اهل ایمان است و چندان فصیح و بلیغ بود که امیرالمؤمنین او را خطیب شحشح گفت و بمهارت در خطب و فصاحت در لسان ثنا فرمود و بقلت مؤونه و کثرت معونه بستود.

شبی که جنازهء علی علیه السلام را از کوفه به نجف بردند صعصعه از جملهء مشایعت کنندگان بود و چون از کار دفن فارغ شدند وی مشتی از خاک قبر برگرفت و بر سر خود ریخت و گفت پدر و مادرم فدای تو باد مولد تو پاکیزه و صبر تو قوی و جهاد تو عظیم بود و بدانچه آرزو داشتی رسیدی سپس بازماندگان آن حضرت را تسلیت گفت (مفاتیح الجنان ضمن اعمال مسجد سهله) صعصعه را مسجدی است نزدیک مسجد سهله در ظاهر نجف که بدین نام (مسجد صعصعه) مشهور و در آن نماز و دعائی مخصوص خوانده میشود. (۱)

صَعْصَعَه بْن صُوْحانِ العبدى ، در (مجالس ) است که در کتاب (خلاصه ) مذکور است که او از اکابر اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بود، و از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام مروى است که در میان اصحاب حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام کسى نبود که حق آن حضرت را چنانکه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته ، همین قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(۱۹۴)

و در کتاب (استیعاب ) مسطور است که صعصعه بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم مسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى ندید و از جمله بزرگان قوم خود عبدالقیس بود و فصیح و خطیب و زبان آور و دیندار و فاضل و بلیغ بود و او و برادر او زیدبن صُوْحان در زمره اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام شمرده مى شوند.

و روایت نموده که ابوموسى اشعرى که عامل عمر بود هزار هزار درهم مال نزد عمر فرستاد عمر آن مال را بر مسلمانان قسمت کرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد کرد و گفت : بدانید اى مردم که از این مال بعد از حقوق مردم ، فَضْلَه و بقیه مانده چه مى گوئید در آن ؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت : اى امیرالمؤ منین ! مشورت در چیزى باید کرد که قرآن در بیان حکم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبیّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع کن ؛ پس عمر گفت : راست گفتى ، تو از منى و من از توام ؛ آنگاه آن بقیه را در میان مسلمانان قسمت نمود.(۱۹۵)

شیخ ابوعمرو کَشّى روایت نمود که صعصعه وقتى بیمار بود و حضرت امیرالمؤ منین على علیه السّلام به عیادت او تشریف بردند و در آن حال به او گفتند که اى صعصعه عیادت مرا نسبت به خود موجب زیادتى بر قوم خود نسازى ، صعصعه گفت : بلى ، واللّه ! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خود مى دانم .

و همچنین روایت نموده که چون معاویه به کوفه آمد جمعى از مردم آنجا که حضرت امام حسن علیه السّلام از معاویه جهت ایشان امان گرفته بود به مجلس ‍او درآمدند، صعصعه نیز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاویه بر او افتاد گفت : به خدا سوگند! اى صعصعه که نمى خواستم تو در امان من درآئى ، صعصعه گفت : به خدا سوگند که من نمى خواستم که ترا نام به خلافت برم ، آنگاه به اسم خلافت بر او سلام کرد و بنشست .

معاویه گفت : اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و على را لعن کن ، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا کرد، آنگاه گفت : اى گروه حاضران ! از پیش کسى مى آیم که شرّ خود را مقدم داشته و خیر خود را مؤ خّر داشته و مرا امر کرده که على بن ابى طالب علیه السلام را لعنت کنم پس او را لعنت کنید لَعَنَهُ اللّهُ. اهل مسجد آواز به آمین برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاویه رفت و او را به آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاویه گفت : واللّه که تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى ؛ یک بار دیگر باید رفت و تصریح به لعن على کرد.

پس صعصعه بازگشت و بر منبر آمد و گفت : معاویه مرا امر کرده که لعن على بن ابى طالب علیه السلام کنم ، اینک من لعن مى کنم آن کس را که لعن على بن ابى طالب علیه السلام کند. حاضران مسجد دیگر بار آواز به آمین برداشتند و چون معاویه از آن خبردار شد و دانست که لعن حضرت امیر او نخواهد کرد، فرمود تا از کوفه او را اخراج کردند.(۱۹۶)



(۱)لغت نامه دهخدا

۱۹۲ (بحارالانوار) ۴۲/۱۵۹ .

۱۹۳ (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۲۸، (الاستیعاب ) ۲/۶۶۲ ۶۶۳ .

۱۹۴ (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۹۰ ، (رجال ابن داود) ص ۱۱۱ .

۱۹۵ (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۹۱، (الاستیعاب ) ۲/۷۱۷ .

۱۹۶ (مجالس المؤ منین ) ۱/۲۹۱ ، (رجال کَشّى ) ۱/۲۸۵ .

زندگینامه سهل بن حُنَیف

سهل بن حُنَیْف انصارى (به ضم حاء) برادر عثمان بن حُنَیْف است که بیاید ذکرش ، از اَجِلاّ ء صحابه و از دوستان با اخلاص حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام است ، در بَدْر و اُحُد حاضر بوده و در اُحُد مردانگى ها نموده و در صفّین ملازمت رکاب امیرالمؤ منین علیه السّلام داشته و بعد از مراجعت آن حضرت از صفّین در کوفه وفات کرد، حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام فرمود: لَوْ اَحَبَّنى جَبَلٌ لَتَهافَتْ؛ یعنى اگر کوه مرا دوست دارد هر آینه پاره پاره شود؛ زیرا بلا و امتحان خاصّ دوستان اهل بیت علیه السلام است .

و آن جناب او را کفن کرد در بُرْد اَحْمَر حبره و در نماز بر او بیست و پنج مرتبه تکبیر گفت و فرمود که اگر هفتاد تکبیر بر او بگویم اهلیّت آن دارد.(۱۹۲) و در (مجالس ) است که صاحب (استیعاب ) آورده که او در جمیع غزوات و مشاهد حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم حاضر گردیده و در جنگ احد که اکثر صحابه فرار برقرار اختیار نموده ثبات قدم ورزیده به رَمْىِ سهام اَعدا را از حرم سید اَنام دور مى ساخت.

و بعد از آن در سلک اصحاب حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام منتظم بوده و آن حضرت در وقت خروج به حرب جمل ، او را در مدینه خلیفه و نائب خود نموده و در حرب صفّین با آن حضرت طریق مجاهده پیموده و حکومت فارس بعضى اوقات به او متعلق بوده پس آن حضرت به واسطه ناسازگارى اهل آنجا او را معزول نمود و (زیاد) را والى آنجا ساخت .(۱۹۳)

زندگینامه مالک اشتر نخعی (قسمت آخر)

حمله‏ های قهرمانانه مالک همراه عمار بر شتر عایشه‏

هنگامی که در اواخر جنگ جمل، نشانه‏های شکست دشمن آشکار شد، و بسیاری از آنها در اطراف شتر عایشه کشته شدند، هنوز شتر زنده بود و عایشه در درون هودج، طرفدارانش را به صبر و مقاومت دعوت می‏کرد و عده‏ای در اطراف شتر، از او حمایت می‏کردند.
امیر مومنان علی (علیه السلام) در این هنگام، دو سر لشگر سپاه خودت عمار یاسر و مالک اشتر را طلبید، و به آنها فرمود: بروید و این شترها را هلاک کنید؛ زیرا تا این شتر زنده است، آتش جنگ خاموش نمی‏گردد، به خاطر آن که دشمنان، آن را قبله خود قرار داده‏اند.

عمار و مالک اشتر با دو نفر از جوان از طایفه مراد به سوی به سوی شتر حمله کردند، حمله‏ها و ضربات آنها موجب شد که شتر به زمین افتاد، در حالی که زوزه می‏کشید، در این هنگام سربازان دشمن که در اطراف شتر بودند، فرار کردند. امیر مومنان (علیه السلام) دستور داد هودج را از شتر جدا کردند، و به محمدبن ابوبکر فرمود: عهد درا سرپرستی خواهرت باش. محمد او را به خانه عبداللَّه بن خلف خزاعی برد. (۶۰)

نجات عبداللَّه بن زبیر از دست مالک اشتر

عبداللَّه بن زبیر( خواهرزاده عایشه که مادرش اسماء نام داشت) از شجاعان لشگر عایشه بود.
در سومین روز جنگ، نخستین کسی که به میدان تاخت و مبارز طلبید، عبداللَّه بن زبیر بود مالک اشتر به سوی او شتافت، عایشه پرسید:چه کسی به میدان عبداللَّه خواهر زاده‏ام آمده؟ گفتند: مالک اشتر.عایشه گفت:
واثکل اسماء!
وای بر خواهرم اسما مادر عبداللَّه!(بیچاره اسماء که بی فرزند شد!)(۶۱)
مالک و عبداللَّه به همدیگر حمله کردند و همدیگر را مجروح نمودند و سپس گلاویز شدند، مالک عبداللَّه را بر زمین کوبید و بر سینه‏اش نشست.

دو گروه به جنب وجودش افتادند، سپاه علی (علیه السلام) می‏خواست مالک را کمک کند، و سپاه جمل می‏خواست عبداللَّه را نجات دهد: سه روز بعد مالک اشتر غذا نخورده بود و عادت او در جنگ در این بود که غذا نمی‏خورد . از سوی دیگر مالک، پیری بود که با جوانی شجاع گلاویز شده بود.
عبداللَّه ( که می‏دید از چنگ مالک نمی‏توان رها شد.)فریاد زد:
اقتلونی و مالکا
من و مالک را با هم بکشید.

سرانجام عبداللَّه در حالی که سخت زخمی شده بود، از چنگ مالک گریخت.(۶۲)
بعدها عبداللَّه بن زبیر نقل کرد: من با مالک اشتر در جنگ جمل درگیر شدم. هنوز یک ضربه به او نزده بودم، او شش یا هفت ضربه به من زد. سپس پای مرا گرفت و مرا در گودال انداخت.
زهیر بن قیس می‏گوید: در حمام با عبداللَّه بن زبیر ملاقات کردم. در ناحیه سرش، جای گودی ضربتی را دیدیم که اگر شیشه روغن را در میان آن می‏نهادم، در آن قرار می‏گفت: او به من گفت: آیا می‏دانی این ضربت را چه کسی به من زد؟
گفتم:نه

گفت: پسر عمویت مالک اشتر، این ضربت را ( در جنگ جمل) بر من وارد ساخت.
پاسخ کوبنده مالک به اعتراض عایشه!
روایت شده: پس از پایان جنگ، عمار یاسر و مالک اشتر به دستور حضرت علی (علیه السلام) نزد عایشه آمدند تا او را روانه مدینه کنند، عایشه به عمار گفت: همراه تو کیست؟

عمار جواب داد: مالک اشتر است
عایشه گفت: ای مالک! آیا تو خواهر زاده‏ام عبداللَّه را بر زمین زدی؟
مالک جواب داد آری، اگر گرسنگی سه روز من نبود، امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از دست او را راحت می‏کردم.
عایشه گفت: ریختن خون مسلمان جایز نیست؛ مگر در یکی از سه مورد:

۱- کفر بعد از ایمان

۲- زنای محصنه ( زنای کسی که همسر دارد)

۳- قتل بدون مجوز. تو به خاطر کدامیک از این سه مورد، می‏خواستی او را بکشی؟

مالک جواب داد: من به خاطر بعضی از این سه مورد (کفر بعد از ایمان و قتل) با او جنگیدم. سوگند به خدا قبل از این واقعه، شمشیرم در او کارگر نشد و به من خیانت، با این شمشیر همدم نشوم!
مالک اشتر این ماجرا پر حادثه را با اشعار ناب خود چنین تبیین می‏کند:
اعاتش لولا کنت طاویا ثلاثا لا لغیت ابن اختک هالکا!
غذاه ینادی و الرجال تحوزه باضعف صوت: اقتلونی و مالکا
فنجاه منی شبعه و شبابه وانی شیخ لم اکن متماسکا
وقالت علی ای الخصال صدعته بقتل اتی ام رده لا ابالکا
ام المحصن الزانی الذی حل قتله فقلت لها لابد من بعض ذالکا
ای عایشه، اگر گرسنگی سه روز من نبود، پسر خواهرت را را هلاک شده می‏یافتی.

آن روز صبح که مردها او را احاطه کرده بودند، با صدای ناتوان فریاد می‏زند: من و مالک را با هم بکشید.
سیری و جوانی او، او را از دست من نجات داد، با توجه به این که من در سنی از پیری او هستم که ( بر اثر پیری) نمی‏توانم خود را نگهدارم.
عایشه گفت ای پدر مرده! به خاطر کدام گناه، او عبداللَّه را بر زمین افکندی، آیا او کسی را کشته بود، یا مرتد شده بود؟
یا زنای محصنه انجام داده بود؟ تا کشتن او روا باشد.در پاسخ او گفتم: به خاطر بعضی از این امور (ارتداد و کفر بعد از ایمان) با او جنگیدم.(۶۳)

محاصره حران، و نبرد پیاپی مالک در موصل‏

پس از پایان جنگ جمل، مالک اشتر همراه امیر مومنان علی (علیه السلام) چند روز در بصره ماندند و سپس با هم به کوفه آمدند، در آنجا حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را به سوی شهرهایی که از جانب حکومت معاویه، آسیب‏پذیر بود، فرستاد تا از نزدیک در مورد کنترل و نگهبانی آنها، نظارت کند؛ مانند: موصل، نصیبین، دارا، سنجار، هیت عانات و قسمتهایی از جزیره و…
قبلا معاویه شهرهای: رقه رها و قرقیسا را تصرف کرده بود و ضحاک بن قیس فهری را فرمانروای آن شهرها نموده بود.
هنگامی که ضحاک از حرکت مالک اشتر با سپاهش، باخبر شد، شدیدا ترسید، برای مردم رقه( که اکثر مردم آن طرفدار عثمان بودند) پیام داد و از آنها کمک خواست.

آنها سپاه مجهزی به فرماندهی سماک به سوی مرج مرینا،(که بین حران و رقه قرار داشت ) حرکت کردند، و در آنجا آماده مقابله با سپاه مالک اشتر شدند. طولی نکشید که سپاه مالک اشتر فرا رسید، و در همانجا جنگ شدیدی در گرفت. هنگامی که شب شد، ضحاک ( که توان مقابله نداشت )، از تاریکی شب استفاده کرده و همراه سپاهش به شهر حران گریخت و در آنجا در میان قلعه حران متحصن شدند.

صبح آن شب، وقتی که مالک اشتر چنین یافت، با سپاه خود، سپاه ضحاک را تعقیب نمود تا به شهر حران رسید و آن شهر را در محاصره را تنگ‏تر نمود، تا بر دشمن پیروز گردید.
معاویه از ماجرا آگاه شد و سپاه عظیمی را به فرماندهی عبدالرحمن بن خالد برای پشتیبانی از ضحاک فرستاد.
مالک اشتر از آنجا حرکت کرد، و از دو شهر رقهو قرقیسا، کمک خواست، آنها کمک نکردند. سرانجام با سپاه خود، به شهر موصل وارد گردید، و در آنجا مدتی با سپاه ضحاک به جنگ پرداخت ، و ضربات سنگینی بر سپاه ضحاک، وارد ساخت. (۶۴)

نموداری از جنگ صفین‏

کارشکنی و استبداد طلبی معاویه در برابر امیر مومنان علی (علیه السلام) و تجاوز او در شهرها، موجب شد که امیر مومنان (علیه السلام) تصمیم گرفت که مردم را بر ضد معاویه بسیج کند. به دنبال این تصمیم، ماجرای جنگ طولانی صفین رخ داد که از پنجم شوال سال ۳۶ آغاز شد، در این جنگ خونین و پیامدهایش که حدود ۱۸ ماه کشید، صد و ده هزار کشته شدند، که بیست هزار نفر آن از سپاه علی (علیه السلام) بودند. بعضی، تعداد، کشته‏ها را تا سیصد هزار نفر نوشته‏اند.(۶۵)

مالک اشتر در این جنگ یگانه سردار شجاع، و قهرمان قهرمانان سپاه امیر (علیه السلام) بود. حضرت علی (علیه السلام) که در پشت، پرده، عظمت و وسعت ویرانی‏های این جنگ را می‏دید ، نامه‏های فراوانی برای معاویه نوشت.(۶۶) تا بلکه آتش جنگ را خاموش کند؛ ولی معاویه به لجاجت خود ادامه داد و حاضر نشد تحت لوای علی (علیه السلام) در آید، او در دیار شام دو از خلافت می‏زند و به تجاوزات خود ادامه می‏داد، و به عنوان مطالبه خود عثمان، مردم را تحریک می‏کرد، و علی (علیه السلام) را قاتل عثمان ، معرفی می‏نمود.(۶۷)

مالک اشتر خروس بلند آواز و بزرگ منقار!

معاویه در یکی از نامه‏هایش با کمال خون گستاخی برای علی (علیه السلام) چنین نوشت:
… سوگند به خدا! تیری به سوی تو پرتاب کنم که نه آب آن را بنشاند و نه باد آن را دفع کند. وقتی به هدف برسد، آن را سوراخ و شعله ور سازد، فریب سپاه خود را نخور و برای نبرد آماده باش…
امیر مومنان (علیه السلام) پاسخ نامه معاویه را داد. و در آغاز آن نوشت:

این نامه از علی برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و پسر عمو و وصی و غسل دهند و کفن کننده؛ او ، و اداء کننده دین او و شوهر دختر و پدر فرزندان (حسن و حسین) او به معاویه ابی سفیان اما بعد: من آن شخصم که خویشان تو را در روز بدر به خاک هلاکت افکندم ، و عمو و دایی و جد تو را کشتم ، همان شمشیر ، هم اکنون در دست من است و آن شمشیر با قوت قلب و نیروی بدن و یاری خداوند همان گونه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به من داده است، نیکو بیندیش، شیطان بر تو چیره شده و به زودی به کیفر اعمالت خواهی رسید…

آنگاه امام ، یکی از یاران شجاع خود به نام طرماح بن عدی را به حضور طلبید و نامه را به او داد و او را روانه شام کرد.
طرماح شخصی بود توانمند، بلند بالا و سخنور و پر صلابت بود، هنگامی که وارد شام شد و کنار قصر معاویه رسید، و خواست از در وارد گردد، دربان از او پرسید: از کجا می‏آیی و که را می‏خواهی؟! او در جواب گفت: نخست اصحاب امیر و سپس خود امیر را…
سرانجام او را نزد معاویه بردند. معاویه نامه علی (علیه السلام) را از او گرفت و خواند و به کاتب خود گفت: پاسخ نامه را چنین بنویس: … لشگری از شام به سوی تو بفرستم که اول آن به کوفه برسد و هنوز دنباله آن از ساحل دریای شام قطع نشود. سپاه بیکرانی که اگر با هزار شتر، ارزان باشد، به مقدار هر ارزانی هزار جنگجو بفرستم…
طرماح، دیگر نتوانست این سخنان درشت و اشتلم‏های معاویه را تحمل کند، به معاویه رو کرد و گفت:
آیا مرغابی را از آب می‏ترسانی
فدع اوعید فما و عیدک ضائری اطنین اجنحه الذباب یضیر
از تهدیدات خود دست بردار این درشتگویی‏های تو ضرری به من نمی‏رساند آیا صدای پرهای پشه‏ها ضرر می‏رسانند؟!
آنگاه طرماح به یاد مالک اشتر افتاد و به معاویه گفت:
واللَّه لامیرالمومنین علی بن ابیطالب لدیکا علی الصوت، عظیم المنقار، یلتقطه الجیش بخیشومه و یصرفه الی قانصته و یحطه حوصلته

سوگند به خدا بر امیر مومنان علی (علیه السلام) خروس بلند آواز و بزرگ منقاری است که لشگر تو را با بینی( با منقارش) بر می‏چیند، و به سنگدان خود رد می‏کند و از آنجا در چینه دان خود جاری می‏دهد.
معاویه گفت: سوگند به خدا راست می‏گویی! آن خروس، مالک اشتر است.
طرماح جواب نامه را از معاویه گرفت و به سوی کوفه بازگشت.

معاویه به اصحاب خود رو کرد و گفت: اگر من همه اموالم را به شما بدهم، تا یک دهم کاری را که این مرد (طرماح) برای امام (علیه السلام) انجام داد، انجام دهید، توان آن را ندارید.
عمو و عاص گفت: اگر تو همانند علی (علیه السلام) در پیشگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مقام داشتی، ما زیادتر از آن مرد به تو خدمت می‏کردیم.
معاویه که از این سخن بسیار ناراحت شده بود ، به عمر و عاص گفت:خدا دهانت را بشکند! سوگند به خدا این سخن تو، برای من سخت‏تر از سخنان آن اعرابی است.(۶۸)

چند نمونه از تلاشهای مالک در جنگ صفین‏

در اینجا از صدها نمونه ایثار، شجاعت، معرفت، سخنرانی و سیاست مالک اشتر در جنگ صفین و دنباله آن به دوازده نمونه زیر توجه کنید:

۱- اطاعت مردم رقه از ترس مالک‏

سپاهیان حضرت علی (علیه السلام) در رکاب آن حضرت، برای سرکوبی سپاه معاویه به سوی جبهه صفین حرکت کردند، آنها از راه مدائن و انبار به حرکت خود ادامه دادند تا به آبادی رقه که شهرکی در کنار رود فرات بود رسیدند.
اگر در آنجا پلی روی فرات می‏بود، فاصله مسیر راه به سوی صفین ، برای سپاه علی (علیه السلام) نزدیک می‏گردید.
حضرت علی (علیه السلام) از مردم رقه خواست تا کشتیهای خود را به هم پیوست دهند و با آن کشتیها، پلی روی رود فرات درست کنند؛ ولی مردم رقه از فرمان علی (علیه السلام) اطاعت ننمودند، مالک اشتر به میان آنها رفت و سوگند و یاد کرد که اگر کشتیهای خود را برای ایجاد پل نیاورید، با شمشیر به شما حمله می‏کنم، و اموالتان را محاصره می‏کنم، و اموالتان را مصادره می‏نمایم.
مردم رقه بین خود به گفتگو نشستند و گفتند: اگر مالک اشتر سوگند یاد کند، هرگز تخلف نمی‏نماید، از این رو از دستور علی (علیه السلام) اطاعت نموده و با کشتیهای خود پلی درست نمودند و سپاه علی (علیه السلام) را از روی آن پل گذشت.(۶۹)

۲- سیمای مالک اشتر، در نامه علی (علیه السلام)

پس از عبور سپاه علی (علیه السلام) از روی پل رقه ، علی (علیه السلام) دوازده هزار نفر از آنها را در دو سپاه به فرماندهی زیادبن‏نضر و شریح بن هانی جلوتر به پیش فرستاد، آنها حرکت کردند و در سرزمین سورالروم با سپاه انبوه معاویه روبرو شدند، زیاد و شریح،ابولاعور اسملی.

فرمانده سپاه معاویه را به طرف معاویه فراخواند، آنها نیز این پیشنهاد را در کردند.
زیاد و شریح، تمام ماجرا را در ضمن نامه‏ای برای علی (علیه السلام) نوشتند، نامه به دست علی (علیه السلام) رسید، حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را به حضور طلبید و به او چنین فرمود:

زیاد و شریح برای من نامه نوشته‏اند که در سورالرام در برابر سپاه دشمن قرار گرفته‏اند و کمک می‏خواهند، تو را به سوی آنها می‏فرستم، و تو را فرمانده کل قوا بر همه آنها قرار دادم.زیاد بن نضر را فرمانده جانب راست لشگر، و شریح را فرمانده جانب چپ لشگرت قرار بده، و خود در قلب لشگر جای بگیر، و حتما آغاز به جنگ نکن، حجت و عذا را بر دشمن تمام کن ، وقتی ناچار شدی، به دشمن حمله کن، به دشمن نزدیک مباش که آتش جنگ شعله ور شود، و چندان دو مباش که گمان کنند، ترسیدی ، تا من به سوی شما بیایم.(۷۰)

سپس حضرت علی (علیه السلام) نامه‏ای برای شریح و زیاد نوشت، که در آن نامه چنین آمده بود:
مالک اشتر را بر شما دو نفر و به آنان که تحت فرمان شما هستند، امیر ساختم، گوش به فرمانش دهید و مطیع او باشید.
و اجعلاه درعا و مجنا فانه ممن لا یحاف و هنه ولا سقطه و لا بطوه عما الاسراع الیه احزام، و لا اسراعه الی ما البطوعنه امثل
مالک اشتر را زره و سپر خود قرار دهید؛ زیرا ترس سستی و لغزش در او نیست ، در موردی که سرعت لازم است، کندی نکنید و در آنجا که کندی بهتر است ، شتاب ننماید.
(۷۱)

مالک اشتر با سه هزار نفر از سپاه، حرکت کرد، نامه به دست زیاد و شریح رسید، آنها از مالک اشتر، اطاعت کردند و همه در تحت فرمان او در آمدند، درگیریهای پراکنده و جزیی بین سپاه عراق با سپاه شام رخ داد مالک اشتر چندین بار برای ابو لاعور اسملی فرمانده دشمن پیام فرستاد، تا برای مبارزه به میدان آید، ابو لاعور پس از مدتی سکوت، از مالک اشتر به خاطر شرکت در قتل عثمان، انتقاد کرد، و در پایان گفت: نیازی نیست که من به میدان مالک اشتر بیایم.(۷۲)

مالک اشتر گفت: ابو لاعور بر جان خود ترسید و معلوم شد که آن همه نعره‏ها و فریادها که می‏کشید، چیزی جز گزاف نبود.
سپس آن روز تا غروب، بین دو سپاه جنگ سختی در گرفت، سرانجام سپاه عقب نشینی کرد، هنگامی که ابولاعور نزد معاویه آمد، معاویه چگونگی سپاه علی (علیه السلام) را از او پرسید، او در پاسخ: این جماعت (سپاه‏علی) شیران صفدرند، آنها را کوچک نگیر جنگ با آنها خیلی باید وسیعتر و سازمان یافته‏تر، صورت گیرد.(۷۳)

۳- نقش فرماندهی مالک: در تصرف شریعه آب‏

هنگامی که سپاه حضرت علی (علیه السلام) به سرزمین صفین رسیدند، در یافتند که سپاه معاویه به فرماندهی ابولاعور اسملی، شریعه فرات را در تصرف گرفته‏اند.
معاویه اعلام کرد: سوگند به خدا! این نخستین پیروزی است . خداوند مرا و ابوسفیان (پدرم را) را از آب ننوشاند، اگر بگذارم سپاه عراق از این آب بنوشند تا آن هنگام که همه سپاه عراق در اینجا تشنه بمیرند.(۷۴)
تشنگی بر سپاه علی (علیه السلام) چیره شد. امام علی (علیه السلام) خطبه غرا و پرشوری خواند، و به سپاه خود برای گرفتن آب، فرمان حمله داد، در فرازی از این خطبه چنین آمده:
رووا السیوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فی حیاتکم مقهورین، و الحیاه فی موتکم قاهرین
شمشیرها را از خون (آن جباران سنگدل) سیراب سازید؛ تا از آب سیراب شوید. مرگ در زندگی توام با شکست شما است، و زندگی در مرگ پیروزمندانه است.(۷۵)

فرماندهان بزرگ سپاه علی (علیه السلام) یعنی؛ مالک اشتر،. اشعث بن قیس، کدام با چهر هزار نفر ، همدست شدند و با صف آرایی و آماده باش، حمله سراسری کردند. در این حمله، شجاعان، تراز اول سپاه شام مانند: صالح بن فیروز، مالک بن ادهم، ریاح بن عتیک، اجلح بن منصور، ابراهیم بن وضاح، زامل بن عبید و محمد بن روضه به دست مالک اشتر کشته شدند.
صعصمه بن صوحان می‏گوید: مالک اشتر به پیش آمد و با شمشیر بران خود همه سپاه شام را کوبید تا خود را به آب رسانید و شریعه آب را در تصرف خود قرار داد.(۷۶)

از گفتنی‏ها اینکه: مالک اشتر، یکی از بستگان خود به نام حارث بن همام نخعی را به حضور طلبید و پرچم خود را به دست او داد و با او گفت: ای حارث! اگر نمی‏دانستم که تو در برابر مرگ، مقاومت و استقامت می‏کنی، پرچم را از تو می‏گرفتم، و این افتخار را به تو نمی‏دادم؟
حارث گفت: ای مالک! تو را با پیروزی خود شاد خواهم کرد، یا با کام مرگ می‏روم.
مالک سر حارث را بوسید و گفت: سر این مرد، امروز چیزی جز خیر و پیروزی به دنبال نخواهد آورد.
سپس مالک اشتر، خطاب به سپاه خود فریاد زد:

جانم به فدای شما! محکم و استوار ، با کمال شدت و صلابت به پیش روید، و با نیزه‏ها و شمشیرها، دشمن را سرکوب کنید، اگر شمشیرها خطا کردند، با چنگ و دندان، دشمن را تار و مار کنید…. آنگاه خودش چون شیر غران حمله کرد تو یاران او نیز حمله کردند… (۷۷)

هنگامی که شریعه فرات در اختیار سپاه حضرت علی (علیه السلام) قرار گرفت، اصحاب علی (علیه السلام) به آن حضرت عرض کردند: آب را بر سپاه شام ممنوع کن، همان گونه که آنها ممنوع کردند.
امام علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: نه هرگز، من کار جاهلان را انجام ندهم . آنان را به هدایت قرآن فرا می‏خوانم. اگر پاسخ مثبت دادند، که چه بهتر وگرنه، برندگی شمشیر به خواست خدا، مار را کفایت می‏کند.(۷۸)
فرماندهی مالک اشتر، در این پیروزی فراگیر و بزرگ ، یکی از افتخارات بزرگ زندگی بالنده مالک اشتر است، که مدال آن در تاریخ اسلام، همواره می‏درخشد.

۴- فرازهایی از خطبه‏های مالک اشتر در صفین‏

مالک اشتر در یکی از روزهای جنگ صفین ، در حالی که سوار بر اسب ادهم بود، در سرزمین قناصرین برای سپاه خود ، پس از حمد و ثنای الهی و درود بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت:
…معنا ابن اعم نبینا و سیف من سیوف اللَّه، علی بن ابیطالب، صلی مع رسول اللَّه لم یسبقه الی الصلاه ذکر حتی کان شیخا، لم تکن له صبوه ولا نبوه ولا هفوه ولا سقطه فقیه فی دین اللَّه تعالی، عالم بحدوداللَّه ذوی رای اصیل، و صبر جمیل و عفاف قدیم
ای مردم! پسر عموی پیامبرمان، شمشیری از شمشیرهای خدا؛ علی پسر ابو طالب (علیه السلام) با ما است، او نخستین مردی که با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز خواند و هیچ مردی در نماز با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از او پیشی نگرفت، تا این که بزرگ سال شد، در تمام عمر او بی تجربگی جوانی، کندی در کارها ، شتابزدگی و لغزش، و جود ندارد. او فقیه در؛ دین خداوند متعال ، و آگاه به حدود الهی و دارای رای ثابت و صبر نیکو و خویشتن داری سابق دار است.
سپس روی به جمعیت کرد و گفت: تقوا پیشه کنید!
تیز هوش و پر تلاش باشید و بدانید که شما بر حق هستید،

و سپاه دشمن بر باطل است. همانا شما با معاویه می‏جنگید و همراه شما حدود صد هزار نفر از جنگجویان بدر می‏باشند. غیر از آنان که اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند.(۷۹)، بیشتر پرچمهای شما همان پرچمهای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جبهه‏ ها است؛ ولی همراه معاویه، پرچمهای مشرکان عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وجود دارد.
فما یشک فی قتال هولاء الا میت القلب…

در حقانیت جنگ با سپاه معاویه جز آن کسی که قلب مرده دارد کسی شک نمی‏کند. شما در دو راه نیک قرار دارید: یا پیروزی؛ یا شهادت. خداوند ما و شما را از لغزشها حفظ کند، همانند حفظی که در مورد افراد با تقوا و مطیع می‏نماید، و در اطاعت و تقوایش را به ما و شما الهام فرماید. از درگاه خدا برای خودم و برای شما، طلب آمرزش می‏کنم. (۸۰)

او در فرازی از سخنان خود خطاب به مردم عراق چنین گفت:
شدوا فداء لکم عمی و خالی‏ء شده ترضون بهااللَّه و تعزون بها الدین، اذا انا حملت فاحملوا
عمو و داییم به فدای شما! آنچنان استوار و پا برجا باشید که خداوند را با استواری خود، خشنود سازید.
و دین را با ثابت قدمی خود عزت بدهید، هرگاه ، من حمله کردم، شما نیز حمله کنید.(۸۱)
امام باقر (علیه السلام) حوادث جنگ صفین را بیان می‏کرد و در حالی که اشک می‏ریخت، فرمود یک بار مالک اشتر که سوار بر اسب به طرف سپاه عراق آمد. کلاه آهنین خود بر کوهه زین اسبش نهاد و خطاب به مردم چنین گفت:
ای گروه مومنان! صبر و مقاومت کنید. تنور جنگ شعله ور شده و خورشید از پشت پرده‏ها باز گشته، و درگیری جنگ، بسیار سخت گشته و جنگجویان با هم گلاویز شده‏اند.

در این هنگام مردی پرسید: این مرد کیست؟! اگر دارای نیت و اراده است؟
رفیق آن مرد به او گفت: مادرت به عذایت بنشیند!
چه نیتی بالاتر و بزرگتر از نیت این مرد. او را می‏نگری که در میان خون شناور شده و در عین حال، جنگ در این گرمای سوزان که نفسها به حلقومها رسیده، او نه تنها خسته نکرده؛ بلکه نشاط و طراوت بخشیده است. او آنچنان سخن می‏گوید، که شنیدی، خدایا ما را بعد از او (مالک اشتر) باقی نگذار.(۸۲)
و در فرازی از خطبه دیگر، خطاب به سپاه عراق گفت:
سپاه شام با شما نمی‏جنگند، مگر برای آنکه دین شما را نابود کنند، آنها می‏خواهند سنت دین را بمیرانند و بدعتها را زنده کنند، و شما را به گمراهی‏های عصر جاهلیت باز گردانند، ای بندگان خدا! با خون پاک خود، در راه دینتان، ارواح خود را پاک و شاداب سازید، پاداش در نزد خدا است، و بهشت در پیشگاه او است ای مردم، بدانید که فرار از جبهه جنگ، موجب ذلت و بیچارگی، و خواری زنده و مرده و ننگ دنیا و آخرت است….(۸۳)

۵- خطبه مرد ناشناس و حمله او

روایت شده: مرد ناشناسی از سپاه عراق، سوار بر اسب و غرق در اسلحه به میدان تاخت. در دستش نیزه بود و غیر از چشمانش دیده نمی‏شد. او به سپاه عراق تشر می‏زد و می‏گفت: خدا شما را رحمت کند، صفهای خود را منظم کنید . هنگامی که صفها منظم شدند و پرچمها برافراشته گشت، آن مرد به آنها رو کرد و پس از حمد و ثنای الهی، چنین گفت:

الحمدللَّه الذی جعل فیها ابن عم نبیه، اقدمهم هجره، واولهم اسلاما، سیف من سیوف اللَّه صبه اللَّه علی اعدائه، فانظروا اذا حمی الوطیس، وثار القتام، وتکسرالمران، وجالب الخیل بالابطال، فلا اسمع الا غمغمه او همهمه فاتبعونی وکونوا فی اثری:
حمد و سپاس، خداوندی را که پسر عموی پیامبرش در میان ما است. او که در هجرت و پذیرش اسلام از همه پیشگامتر است. شمشیری از شمشیرهای خداست، که خداوند آن را بر دشمنانش فرود آورده است.

توجه کنید آن هنگام که تنور جنگ داغ شد، و گرد و غبار میدان جنگ برخاست، و نیزه‏ها شکسته شد، و مرکبها با یکه سواران شجاع به جولان افتادند، و چیزی جز فریادهای قهرمانان و همهمه‏ها را نشنیدم، از من پیروی کنید و به دنبال من حرکت نمایید.
آن مرد ناشناس پس از این سخن، به دشمن حمله کرد و آنقدر با نیزه‏اش با آنها جنگید که نیزه‏اش شکست. سپس بازگشت. ناگاه مردم دیدند که مرد ناشناس، مالک اشتر است.(۸۴)

۶ – شکست قسمتی از سپاه، و بازسازی فوری آن توسط مالک‏

در یکی از روزهای جنگ، جانب راست سپاه امیر مومنان علی (علیه السلام)، توسط دشمن، درهم شکست و جمعی گریختند. حضرت علی (علیه السلام) مالک اشتر را طلبید، و با او در مورد بازسازی جانب راست سپاه، سخن گفت:
مالک اشتر بی درنگ به سوی فراریان و شکست خوردگان رفت و با سخنرانی آتشین و پرمحتوای خود، آنچنان آنها را آماده و بازسازی کرد هماندم به دشمن حمله کردند. حدود ۸۰۰ نفر از دودمان مذحج، به مالک پیوستند، و با شهادت‏طلبی عجیبی به دشمن یورش بردند و صفوف دشمن را درهم شکستند، و در این نبرد شدید، صدوهشتاد شهید دادند.(۸۵)
مالک اشتر خود را به جانب راست سپاه رسانید، در آنجا با قهرمانان سپاه، به طور گروهی به دشمن حمله کردند، و همچنان راه را می‏گشودند و به پیش می‏رفتند.

در این بین زیاد بن نصر (یکی از شجاعان لشکر علی (علیه السلام)) به پیش آمد و پرچم را به دست گرفت و همچنان با حمله‏های قهرمانانه به پیش می‏رفت، تا بر اثر ضربات دشمن به زمین افتاد. مالک اشتر گفت: سوگند به خدا صبر جمیل و کار بزرگ همین است،
سپس یزیدبن قیس ( یکی دیگر از از شجاعان لشگر علی (علیه السلام) با حملات شدید خود را گشود و پرچم افتاده زیادبن نضر را به دست گرفت و برافراشت، و آنقدر جنگید تا به زمین افتاد.

مالک اشتر گفت: سوگند به خدا! صبر و جمیل و کار بزرگ همین است.
به این ترتیب مالک در درون درگیری، افراد سپاه خود را تحریص و تشویق می‏کرد و از عقب نشینی و شکست، باز می‏داشت، و با ظرف آبی که در دست داشت، سپاه خود را می‏زد و به هیجان در می‏آورد و می‏گفت:
الغمرات ثم ینجلینا.
پس از سختیها و رنجها، آسایش و پیروزی خواهد بود.
حارث بن جمهان که از سپاهیان علی (علیه السلام) بود، پس از فرار، خود را به جانب راست لشگر علی (علیه السلام) رسانید . ناگاه مالک اشتر که بر اثر پوشش اسلحه دیده نمی‏شد،او را دید و به او گفت: ای پسر جمهان! آیا مثل تو در چنین روزی از این مکان ، تخلف می‏کند؟!
حارث وقتی که خوب به گوینده نگاه کرد، دریافت که او مالک اشتر است، هماندم به مالک عرض کرد:
سوگند به خدا از تو جدا نگردم تا مرگ به سراغم آید. (۸۶)

۷- خنثی شدن طرح معاویه در مورد فرماندهان لشگر علی (علیه السلام)

در یکی از روزهای جنگ، معاویه سران سپاه خود را احضار کرد:

آنها عبارت بودند از:

۱- سعید بن قیس.
۲- بسربن ارطاه.
۳- عبداللَّه بن عمر.
۴- عبدالرحمن بن خالد.

او به آنها گفت: وجود برجستگانی از سپاه علی (علیه السلام) مرا بسیار غمگین نموده که

آنها عبارتند از:

۱- سعید بن قیس.
۲- مالک اشتر.
۳- هاشم مرقال.
۴- عدی بن حاتم.
۵- قیس بن سعد.

شما می‏دانید که جنگ طول کشید. اکنون نظر من این است که هر یک از ما پنج نفر، عهد دار کشتن یکی از آن سران سپاه علی (علیه السلام) گردیم: انتخاب هر یک از شما برای قتل هر یک از آنها با من باشد.
حاضران گفتند: به انتخاب شما راضی شدیم.

معاویه گفت: من فردا به جنگ سعیدبن قیس می‏روم، و تو ای عمر و عاص به جنگ هاشم مرقال برو، و تو ای بسربن ارطاه، به جنگ قیس بن سعید برو، و تو ای عبداللَّه! به جنگ مالک اشتر برو، و تو ای عبدالرحمن بن خالد به جنگ عدی بن حاتم برو.
مطابق این طرح، بنا شد پنج روز پشت سر هم، هر روز یکی از آنها با سپاه خود به جنگ رقیب تعین شده بروند.هر کدام از آنها ماموریت خود را انجام دادند؛ ولی با شکست مفتضحانه بازگشتند.
در اینجا به مناسبت وضع این کتاب، تنها به ذکر نبرد عبیداللَّه بن عمر با مالک اشتر، می‏پردازیم:
عبیداللَّه بن عمر با سپاه بیکران شام به میدان تاخت و رجز خواند و مالک اشتر را به مبارزه دعوت طلبید.

مالک اشتر با سپاه خود به شام به فرماندهی عبیداللَّه آنچنان حمله که سپاه شکست خورد و عقب نشینی نمود، و عبیداللَّه در حالی که به دست مالک اشتر ضربه خورده بود بازگشت.
معاویه با شنیدن این خبر، بسیار غمگین و سرکوفته شد.(۸۷)
و به این ترتیب، نقشه معاویه خنثی گردید و با شکست مواجه شد.
سرانجام عبیداللَّه بن عمر در جنگ صفین به دست یکی از سپاهیان علی (علیه السلام) از قبیله همدان بود کشته شد. (۸۸)

۸- فرار بی شرمانه عمر و عاص، و جنگ ابراهیم، پسر مالک اشتر

روزی معاویه، مروان را طلبید و به او گفت: وجود مالک اشتر مرا بسیار غمگین کرده و به ستوه آورده است. از تو می‏خواهم به جنگ او بروی مروان پس از بگو مگو، عمر و عاص را برای این کار معرفی کرد، و خودش اعلام آمادگی ننمود.
معاویه، عمر و عاص را خواست و از او این تقاضا را کرد. سرانجام عمر و عاص تقاضای معاویه را پذیرفت و همراه سپاه بیکران، به میدان تاخت. مالک اشتر به میدان تاخت و با رجز، عمر وعاص را به مبارزه طلبید.
عمر و عاص در برابر سپاه خود، شرمنده شد و چاره‏ای ندید مگر این که به میدان مالک اشتر برود. به میدان تاخت و ناگاه خود را در احاطه نیزه مالک اشتر دید.

از میدان بازگشت، در حالی که از روی شرم، صورتش را با دستهایش پوشانده بود.
یکی از نوجوانان آل حمیر وقتی که فرمانده خود، عمر و عاص را آن گونه دید، به غیرتش برخورد و فریاد زد:
ای عمر وعاص! تا ابد، خاک بر سر تو باد!

سپس، همان نوجوان پرچم را به دست گرفت و به میدان تاخت و رجز می‏خواند و می‏گفت: اگر مالک اشتر، با نیزه خود، عمر و عاص را فراری داد، من از عمر و عاص کفایت می‏کنم، و آن قدر با شما می‏جنگم تا با مرگ سرخ در زیر پرچم خودم ، ملاقات نمایم.
در این هنگام، به مناسبت، اینکه نوجوانی به میدان آمده، پسرش ابراهیم را طلبید و او را به میدان فرستاد.
ابراهیم، پرچم را به دست گرفت و دلاورانه به میدان تاخت و در حالی که رجز می‏خواند، با نوجوان دشمن درگیر شدم طولی نکشید که آن نوجوان به دست ابراهیم، به خاک هلاک افتاد.
آن روز، مروان بن عمر و عاص ناسرا گفت، و دودمان قحطانی به معاویه اعتراض کردند که چرا عمر و عاص را که با ما جنگ نمی‏کند، فرمانده ما می‏کنی.(۸۹)

۹- مالک اشتر در لیلته‏الهریر، و روز آن‏

جنگ صفین همچنان به شدت ادامه داشت؛ تا اینکه در یکی از شبها که شب جمعه بود، شدت و وسعت جنگ به اوج خود رسید. جنگ سراسری و تمام عیار، همان گونه که سگها در شبهای سرد زمستانی در بیابان زوزه می‏کشید.
(و به زبان عربی از این زوزه به هریر تعبیر می‏شود.

در آن شب صدا و زوزه مردم بر اثر شدت جنگ و سوزش زخمها بلند بود. از این رو آن شب را لیلته‏الهریر نامیدند، و به دنبال آن شب، روز آن نیز همچنان جنگ با شدت و وسعت همه جانبه ادامه داشت که آن را یوم‏الهریر نامیدند، برای درک کشتار آن شب و روز کافی است که بدانیم هفتاد هزار نفر دو طرف، در آن شب و روز کشته شدند.(۹۰)

در این جنگ سراسری، حضرت علی (علیه السلام) فرمانده قلب لشگر بود، مالک اشتر فرمانده جانب راست لشگر بود، مالک اشتر با فریادهای پی درپی سپاه خود را به حمله و پیشروی دعوت می‏کرد. نیزه‏اش را به پیش می‏انداخت و به لشگر می‏گفت: به اندازه طول نیزه به جلو روید.

لشگر همان گونه به پیش می‏رفتند، بار دیگر فریاد می‏زد:به اندازه طول کمان من پیش روید آنها به پیش می‏رفتند.
باز مکرر از آنها می‏خواست به اندازه طول نیزه و کمان پیشروی کنند، و آنها همان گونه پیش می‏رفتند.
پیشروی آنها به قدری سخت و طولانی شد که اکثر سپاهیان خسته شدند.

سپس مالک بر اسب خود شد و فریاد می‏زد:
من یشری نفسه للَّه و یقاتل مع الاشتر حتی یظهر امراللَّه او یلحق باللَّه.
چه کسی جان خود را به خدا می‏فروشد، و با مالک اشتر می‏جنگد تا فرمان خدا (با پیروزی) آشکار گردد؟ تا به لقا اللَّه بپیوندد؟
سپاهیان، تحت تاثیر تحریکات مخلصانه و قهرمانانه مالک قرار گرفته و گروه گرفته و گروه گروه به مالک می‏پیوستند و به دشمن حمله می‏کردند.(۹۱)

سایر فرماندهان در راس آنها حضرت علی (علیه السلام) نیز سپاه را به حمله و یورش دعوت نموده و به پیش می‏رفتند، و کاملا آثار تفوق دعوت نموده و به پیش می‏رفتند، کاملا آثار تفوق و برتری سپاه علی (علیه السلام) بر سپاه معاویه دیده می‏شد.
عجیب اینکه در همان شب لیلته‏الهریر، اشعث‏بن قیس که یکی از فرماندهان لشگر علی (علیه السلام) بود، باطن ناپاک خود را آشکار ساخت و در ضمن خطبه‏اش، سخن از برادرکشی و نسل کشی و اموری که موجب سستی سپاه می‏شد، به میان آورد. جاسوسان معاویه سخن او را به معاویه رساندند.

معاویه بی درنگ عمق مطلب را گرفت و همان شب با عمر و عاص در مورد طرح قرار دادن قرآن بر سر نیزه‏ها، صحبت کرد تا بدین وسیله ایجاد اختلاف بین سپاه علی (علیه السلام) نمایند؛
زیرا اطلاع یافتند که زمینه اختلاف بین آنها وجود دارد.(۹۲)

۱۰- تحریک شورانگیز سپاه ربیعه بر اثر تحریکات مالک‏

سپاه امیر مومنان علی (علیه السلام) همچون سپاه شام، به چندین لشگر و گردان براساس قبایل، تقسیم بندی شده بود. در یکی از روزهای جنگ، بنا بود صبح زود لشگر ربیعه به میدان رود، ولی این لشگر در آن روز بر اثر سستی و بهانه جویی، تحریکی از خودشان نشان نداد.
حضرت علی (علیه السلام) توسط ابو ثروان به آنها پیام داد که لشگرهای شام آماده شد و صف‏آرای کرده‏اند، چرا سستی می‏کنید! بی درنگ حرکت کنید.
ابو ثروان پیام آن حضرت را به آنها ابلاغ کرد، ولی آنها در پاسخ گفتند:قبیله همدان دارای چهار هزار نفر جنگجو در کنار ما هستند، نخست به آنها فرمان بدهید تا حرکت کنند.
امیر مومنان (علیه السلام) از بهانه جویی آنها اصلاع یافت. مالک اشتر را به حضور طلبید و به او فرمان داد که به قبله ربیعه بگو: چرا که سستی می‏کنند! اینک وقت حرکت است.
مالک اشتر که صدای بلندی داشت، بر پشت اسب برجهید، و به سوی لشگر ربیعه حرکت کرد و فریاد زد: ای گروه جنگجوی بی‏بدل که کسی را توان نبرد با شما نیست،
و در راه نبرد و در رکاب علی (علیه السلام) بر جان و مال خود، افسوس نمی‏خورید، و اندوه زن و فرزند را به دل خود راه نمی‏دهید! اینک چه شده؟! چرا حرکت نمی‏کنید؟!

نفوذ و بیان قهرمان پرور مالک اشتر، روح تازه‏ای بر کالبد لشگر ربیعه دمید، و گفتند: ما همان اراده استوار سابق را داریم؛ ولی نظر ما این بود که لشگر قبیله همدان نخست حمله کنند و سپس ما به دنبال آنها حرکت کنیم.
مالک گفت: فرمان امیر مومنان (علیه السلام) این است که شما هم اکنون حرکت کنید، ای لشگر قبیله ربیعه! اگر این است شما هم اکنون حرکت کنید، ای لشگر قبیله ربیعه! اگر گروهی از شما بر سپاه دشمن حمله کند، دشمن شما را در این بیابان می‏گذارد و همچون یعافیر (خران وحشی می‏گریزد.

همین فریاد مخلصانه و پرتوان مالک، جنب جوش فوق العاده‏ای در سپاه ربیعه ایجاد کرد. آنها هماندم به میدان تاختند. آن روز همچنان تا غروب، به جنگ خود با دشمن ادامه دادند، و سخنان مالک اشتر را که گفته بود:
دشمنان چون خران وحشی ، فرار می‏کنند، به یاد خود و همدیگر می‏آورند و بی‏امان حمله ‏های پی درپی می‏نمودند. سرانجام دشمن را وادار به عقب نشینی کرده و آن روز دشمن نتوانست از خود تحریکی نشان دهد.(۹۳)

۱۱- درگیری شدید مالک با عبدالرحمن ابن خالد

در روز خمیس پنجشنبه که شدیدترین روز جنگ صفین بود بود و به آن ، روز هریر می‏گفتند، عبدالرحمن بن پسر خالد بن ولید، که همچون پدرش، دلیر و رزم آور بود، به میدان تاخت و با جولان و رجزهای خود، میدان را زیر سیطره و چنبره خود افکند او فریاد می‏زد: من پسر شیر خدا هستم.
آن روز لشگر مذحج، از سپاه علی (علیه السلام) در میدان بود.
سران لشگر به مالک لشتر گفتند: امروز روز میدان رفتن تو است. مگر نمی‏بینی که پرچم معاویه در دست عبدالرحمن، به پیش می‏تازد.
مالک بی درنگ پرچم سپاه علی (علیه السلام) از به اهتراز در آورد، و به میدان تاخت و همچون نهنگ ، دل به دریای دشمن زد، در حالی که چنین رجز می‏خواند:
انی انا الاشتر معروف السیر انی انا الافعی العراقی الذکر
ولست من حی ربیعه و مضر لکننی من مذحج الغر الغرر
من همان مالک اشتر که سیرتم برای همه آشناست!

من همان افعی رادمرد عراق هستم ! من از دودمان ربیعه و مضر نیستم؛ بلکه از قبیله برجسته مذحج می‏باشم!
حمله مالک همچنان چشمگیر و توفنده بود که میدان را زیر چنبره قرار داد و عبدالرحمن را به عقب نشاند. در نتیجه آن روز، پرچم پر افتخار سپاه علی (علیه السلام) در میدان به اهتزار در آمد، و پرچم سیاه و ننگین معاویه از میدان رانده شد.(۹۴)

۱۲ – مالک اشتر در ماجرای نهادن قرآنها بر سر نیزه‏ها

معاویه به عمر و عاص گفت: نشانه‏های خطر سقوط ما از هرسو آشکار شده، چاره‏ای بیندیش، چه باید کرد؟…
عمر و عاص گفت: این بار پیشنهادی به تو کنم که با اجرای آن، بین سپاه علی (علیه السلام) اختلاف می‏افتد. در نتیجه جنگ متوقف شده و در نهایت برنده جنگ ما هستیم.
سپس نیرنگ خائنانه خود را چنین بیان کرد: فرمان بده قرآنها را سر نیزه کننده، و اعلام کنند که قرآن بین ما و شما حاکم باشد.
معاویه که به زیرکی و شیطنت عمر و عاص آگاهی داشت، عمق سخن او را دریافت و بی درنگ به او گفت: راست می‏گویی.
همان روزی که شب آن لیله الهریر بود، سران سپاه معاویه قرآنها را بر سر نیزه کردند و فریاد زدند: بین ما و شما قرآن حاکم و داور باشد.

نصربن مزاحم صاحب کتاب وقعه الصفین نقل می‏کند: صد عدد قرآن روی نیزه‏ها قرار دادند و با همین حال، نزد علی (علیه السلام) آمدند و گفتند: این قرآن بین ما و شما حکومت و داوری کند. و جمعا پانصد عدد قرآن، روی نیزه‏ها قرار دادند.
و مطابق نقل بعضی، قرآنها را سر نیزه و گردن اسبها انداختند، و قرآن بزرگ و معروف دمشق را بر سر چهار نیزه بزرگ نهادند، و ده نفر آن را حمل می‏نمودند.

گرچه برای انجام مقصود آنها، یک عدد قرآن یا ده عدد قرآن کافی بود، ولی سپاه نیرنگباز معاویه، با آن همه هیاهو و جوسازی، می‏خواستند نیرنگ خود را به خوبی در قلوب سپاه علی (علیه السلام) جا بیندازند و با جار و جنجال و هیاهو، افکار را بدزدند. همین نیرنگ باعث اختلاف در میان سپاه امیرالمومنین علی (علیه السلام) شد. بعضی گفتند: به جنگ ادامه دهیم. و بعضی گفتند: پس از داور قرار دادن قرآن، دیگر جنگ حرام است.(۹۵)

حضرت علی (علیه السلام) خطاب به سپاه خود فرمود:
ای مردم‏ء من سزاوارترم که به داوری قرآن ، پاسخ مثبت دهم؛ ولی معاویه، عمر و عاص ، ابن ابی معیط، ابن ابی سرح و ابن مسلمه اهل دین و قرآن نیستند. من کوچک و بزرگ آنها را می‏شناسم که بدترین افراد هستند. وای بر شما! این ( داوری قرآن) سخن حقی است که معاویه و پیروانش می‏خواهد زیرا ماسک آن به باطل آن برسند.

آنها: از قرآن پیروی نمی‏کنند، و این سخن آنها نیرنگ و ترفند برای سست کردن اراده‏های شما است، به من مهلت دهید، ما در مرحله حساس پیروزی هستیم، و دشمن پرتگاه سقوط است، واژگونی ستمگران به دوزخ فرا رسیده.
فرصت خوبی به دست آمده، آن را از دست ندهید.
ولی دیگر سخن حضرت علی (علیه السلام) در آن کودلان کج فهم، و مقدس مابهای بی خرد، اثر نداشت. کار به جایی رسید که حدود بیست هزار نفر از سپاه علی (علیه السلام) غرق در اسلحه، که پیشانی آنها (بر اثر عبادت خشک) پینه بسته بود، نزد علی (علیه السلام) آمدند و فریاد زدند: به داوری قرآن جواب مثبت بده وگرنه تو را همچون عثمان می‏کشیم!
سوگند به خدا اگر جواب مثبت ندهی تو را می‏کشیم!

هرچه امیرمومنان علی (علیه السلام)، به آنها فرمود: گول نخورید. این پیشنهاد، نیرنگ و خدعه است، ما با آنها می‏جنگیم تا به حکم قرآن تسلیم گردند.
آنها به سخن علی (علیه السلام) اعتنا نکردند و بر فشار خود افزودند و گفتند: باید جنگ متوقف شود و مطابق داوری قرآن رفتار گردد.(۹۶)

یکی از روسای این جمعیت که از آن پس به عنوان خوارج نامیده شدند، اشعث بن قیس بود.
مالک اشتر همچنان در پیشاپیش سپاه، با دشمن می‏جنگید، و نشانه‏های پیروزی سپاه عراق، از هر نظر روشن بود.
در این فرصت و موقعیت حساس، گروه خوارج به علی (علیه السلام) گفتند: برای مالک اشتر پیام بفرست، که از جنگ دست بردارد، و به نزد ما باز گردد.

ابراهیم پسر مالک اشتر می‏گوید: آن حضرت ناگزیر به یزید بن هانی فرمود: مالک اشتر برو و بگو نزد من بازگردد.
ابن هانی نزد مالک اشتر آمد و پیام علی (علیه السلام) را به او ابلاغ کرد.
مالک اشتر به ابن هانی گفت: از جانب من به امیر مومنان (علیه السلام) عرض کن، اکنون در موقعیت حساس هستیم و امید پیروزی دارم. اکنون هنگام رها کردن جبهه نیست.

ابن هانی جواب مالک اشتر را به حضرت علی (علیه السلام) رسانید؛ ولی خوارج همچنان با فشار و اصرار به علی (علیه السلام) گفتند: پیام بده مالک اشتر باز گردد، وگرنه تو را از رهبری، عزل می‏کنیم!
امام علی (علیه السلام) ابن هانی را نزد مالک فرستاد و فرمود: به او بگو نزد من بیاید، که فتنه‏ای رخ داده.
ابن هانی نزد مالک رفت و پیام علی (علیه السلام) را به او ابلاغ کرد. مالک گفت: آیا به خاطر بر سر نیزه نهادن قرآنها، فتنه رخ داده؟
ابن هانی: آری.

مالک اشتر: ای ابن هانی! وای بر تو! آیا تفوق سپاه ما را نمی‏بینی؟ آیا شکست و تارومار شدن سپاه دشمن را نمی‏نگری؟ آیا در چنین وقتی، جبهه را رها سازم؟
ابن هانی: آیا دوست داری که تو در اینجا پیروز گردی؛ ولی امیرمومنان علی (علیه السلام) در خطر قرار بگیرد….؟
تعدادی زیادی از سپاهیان به سوی او شمشیر بکشند؟
مالک اشتر: سبحان اللَّه! نه به خدا سوگند، چنین چیزی را دوست ندارم.
آنگاه مالک اشتر جبهه را رها کرد و به محضر علی (علیه السلام) آمد، و در آنجا بر سر خوارج فریاد کشید و چنین گفت:
ای آدمهای ذلیل و زبون! وای سست عنصرهای بی صفت! اکنون که بر دشمن تفوق دارید، و دشمن تصور می‏کند که شما بر آنها پیروز می‏گردید، قرآنها را بر سر نیزه‏ها بالا برده و شما را به قرآن و مخالف سنت است! جواب مثبت به دعوت دشمن ندهید. به من مهلت دهید. من احساس پیروزی می‏کنم.

خوارج: ما به تو مهلت نمی‏دهیم.
مالک اشتر: به اندازه یکبار دویدن اسب به من مهلت دهید. من امید پیروزی دارم.
خوارج: ما اگر به تو مهلت دهیم، در گناه تو شریک خواهیم شد. چنین کاری نخواهیم کرد.
مالک اشتر هرچه نصیحت و اصرار کرد، در آن کوردلان اثر نکرد. درگیری لفظی شدید شد، و به همدیگر ناسزا گفتند و با تازیانه به صورت اسبهای همدیگر می‏زدند.

امیر مومنان علی (علیه السلام) بر سر آنها فریاد کشید که خودداری کنید! مالک اشتر عرض کرد: ای امیرمومنان! هرگاه حمله‏های پی در پی ما بر دشمن ادامه یابد، دشمن از پای در می‏آید.
خوارج پیش خود فریاد زدند: امیرمومنان علی (علیه السلام) به حکم قرآن راضی شده است.
مالک اشتر که تسلیم فرمان علی (علیه السلام) بود، با کمال تواضع گفت: اگر امیرمومنان (علیه السلام) دعوت به داوری قرآن را پذیرفته، من هم به آنچه که آن حضرت راضی است، خشنودم.(۹۷)
ابن ابی الحدید دانشمند معتزلی می‏نویسد: مالک اشتر هنگامی که نزد امیر مومنان علی (علیه السلام) آمد، دید اصحابش او را در صورت عدم قبول نیرنگ داوری قرآن، بین دو راه قرار داده‏اند: یا او را بکشند و یا او را به معاویه تسلیم نمایند….
مالک وقتی آنها را دید، به آنها گفت: وای بر شما! آیا بعد از پیروزی، پراکندگی و بیچارگی به شما رو آورده است! ای احمقها و ای بی خردها! هلاکت باد بر شما.(۹۸)

من هرگز پای این نوشته را امضاء نمی‏کنم‏
هنگامی که ماجرای ننگین حکمین، بر اثر فشار خوارج رخ داد و ابو موسی اشعری فریب عمر و عاص را خورد، و معاویه به عنوان خلیفه معرفی گردید، اشعث بن قیس (رییس خوارج) ماجرای حکمین را که صورت جلسه شده بود و در کاغذی ثبت شده بود، نزد مالک اشتر آورد و اصرار کرد که آن را امضاء کن.
مالک گفت: من هرگز پای این نوشته و به اصطلاح صلحنامه را امضاء نمی‏کنم. من در عقیده خود استوار هستم و به حقانیت خود و ضلالت دشمنان یقین دارم، و با شمشیر من خونهایی از دشمنان ریخته شده که تو بهتر از آنها نیستی، و خون تو محترمتر از خون آنها نمی‏باشد.

ولی باز مالک اشتر که خشنودی علی (علیه السلام) را بر همه چیز مقدم می‏داشت، در پایان گفت:
لکن رضیت بما صنع علی امیرالمومنین، و دخلت فیما دخل فیه، و خرجت مما خرج منه، فانه لایدخل الا فی هدی وصواب:
ولی من به آنچه که امیرمومنان علی (علیه السلام) انجام دهد، راضی هستم، و در همان راهی که علی (علیه السلام) وارد گردد، وارد می‏شوم، و از همان راهی که آن حضرت خارج خواهم شد؛ زیرا او در کاری وارد نشود، مگر اینکه آن کار قطعا بر اساس هدایت و راستی و درستی است.(۹۹)

روایت شده: شخصی به علی (علیه السلام) عرض کرد: مالک اشتر، صحیفه صلحنامه را امضاء نمی‏کند، و نظرش ادامه جنگ است. (بنابراین تحت او امر شما نیست.)
حضرت علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: همانا مالک اشتر، همان را که من راضی شوم، راضی خواهد شد…. اما اینکه می‏گویی او از تحت امر من خارج شده، چنین نیست. من او را این گونه نمی‏شناسم. آنگاه حضرت علی (علیه السلام) در شان مالک اشتر، این جمله معروف را فرمود:
ولیت فیکم اثنان، بل لیت فیکم مثله واحد، یری فی عدوی مثل رایه:
ای کاش! در میان شما دو نفر مانند او بود؛ بلکه ای کاش در میان شما یک نفر مثل او بود که در مورد دشمنانم مانند نظریه او را داشت.(۱۰۰)

تولی و تبری مالک اشتر

مومنان راستین همیشه دارای دو خصلت تولی (دوستی با دوستان خدا) و تبری (دشمنی با دشمنان خدا) هستند. مالک اشتر در تمام فراز و نشیبهای جنگ صفین و قبل و بعد آن، پیوند استوار دوستی خود با علی (علیه السلام) را کاملا رعایت کرد، و تسلیم فرمان او بود، و در فکر و اراده و عمل، جز راه او، به راه دیگری نرفت. نسبت به دشمنان او نیز دشمن سرسخت بود. از همان آغاز با عثمان و عثمانیان مخالفت کرد، و سپس با بیعت شکنان و آتش افروزان جنگ جمل دشمنی نمود و بعد با معاویه و هوادارانش و بعد با اصحاب دیروز علی (علیه السلام) که امروز به عنوان خوارج دسته جدا کردند. او همواره می‏گفت: راه علی (علیه السلام) راه صواب و هدایت است، و راه دشمنان او راه انحراف و ضلالت. بر همین اساس تصمیم می‏گرفت و عمل می‏کرد.

تبری او، به آنجا رسید که مانند تیغی در چشم معاویه همیشه با تصویر مالک اشتر و خاری در گلوی او بود، و معاویه همیشه با تصور مالک اشتر، غمگین می‏شد، و حتی دستور داده بود مالک اشتر را در کنار نام امام علی (علیه السلام) و حسن و حسین (علیه السلام) در خطبه‏های نماز جمعه و در قنوت نمازهای لعن کننده؟!
به خاطر آنکه حمایتهای قهرمانانه و بی دریغ او از حضرت علی (علیه السلام) ، اعصاب معاویه را خرد کرد و جگرش را کباب نمود، و دل را خون کرد ، این است معنی تولی و تبری،!…
(پایان بخش سوم)

بخش چهارم‏

مالک اشتر، بزرگمرد تقوا و کمالات و ماجرای شهادت او

اشاره:
مالک اشتر همچون استادش امیر مومنان علی (علیه السلام) جامع اضداد، بود در عین اینکه شجاع و نترس بود، نسبت به زیر دستان قلبی رئوف و مهربان داشت، و در عین آنکه قدرتمند و صاحب رای بود، با خویشتن داری و تحمل، تسلیم رای امیر مومنان علی (علیه السلام) بود، نیتی خالص، و اراده‏ای پرتوان، و قلبی ثابت، و عزمی خلل‏ناپذیر داشت، عارفی تیز بین، ادیبی هوشمند سخنوری توانا، جنگجویی پر تجربه، سیاستمداری بلند نظرت مدیری وارسته و عارفی خوش اخلاق بود، در همه شوون زندگی در جایگاه رفعیی از ایمان و معرفت و اخلاق نیک قرار داشت، از این رو او نه تنها در شجاعت، بلکه در همه ابعاد انسانی قهرمان قهرمانان بود، دوست دشمن به عظمت روح جوانمردی او اعتراف داشتند.

در اینجا برای آگاهی بیشتر به ابعاد شخصیت مالک اشتر، کافی است که به این سخن امیر مومنان علی (علیه السلام) توجه عمیق کنیم، آنجا که فرمود:
رحم اللَّه مالکا فلقد کان الاشتر لی کما کنت لرسول اللَّه.
خداوند مالک اشتر را رحمت کند. او برای من همان گونه بود که من برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بودم. (۱۰۱)
اگر در شان مالک اشتر هیچ سخنی جز این سخن نبود، کافی بود که اوج عظمت مالک اشتر را نشان بدهد.
اینک در اینجا به ذکر چند نمونه از کمالات مالک اشتر می‏پردازیم:
۱- مالک، مجموعه کمالات از دیدگاه دانشمند سنی‏
ابن ابی الحدید، دانشمند معروف اهل تسنن، مالک اشتر را چنین توصیف می‏کند:
او مردی جنگجو، بخشنده ، بلند مقام، بردبار، سخنور، و شاعر بود، و شدت را با نرمی می‏آمیخت.
به هنگام اظهار قدرت، قدر نشان می‏داد، و به هنگام مدارا، مدارا می‏کرد.
او نگهبان، پاسدار، شجاع، رییس، از بزرگان شیعه و شخصیتهای برجسته به حساب می‏آمد، و پیوند والا و شدید و خلل‏ناپذیر با امیر مومنان علی (علیه السلام) داشت.

للَّه او قامت عن الاشتر ، لو ان انسانا یقسیم ان اللَّه تعالی؛ ما خلق فی العرب ولا فی العجم اشجع منه الا استاد علی بن ابیطالب لما خشیت علیه الاتم.
خدایا به مادرش پاداش دهد، که مالک اشتر را به دنیا آورد اگر کسی سوکند یاد کند که خداوند در عرب و عجم، قهرمانی دلیرتر از مالک اشتر، جز استادش علی بن ابیطالب (علیه السلام) نیافریده است، من او را در این سوگند، گناهکار، و گزاف گو نمی‏دانم.(۱۰۲)

۲- چند ویژگی مالک اشتر، در نامه علی (علیه السلام)

محمد بن ابوبکر یار مخلص و شجاع حضرت علی (علیه السلام) از جانب آن حضرت استاندار مصر بود، ولی شرایط مصر به گونه‏ای بود که برای نگهداری و کنترل آن نیاز به وجود شخصی مانند مالک اشتر داشت، از این رو، حضرت علی (علیه السلام) محمد بن ابوبکر را عزل کرد و مالک اشتر را برای استانداری مصر نصب نمود. (ولی مالک در مسیر راه توسط ماموران نفوذی معاویه به شهادت رسید.)

حضرت علی (علیه السلام) ( پس از خبر شهادت مالک اشتر)

نامه‏ای برای محمد بن ابوبکر نوشت، در بخشی از آن نامه، مالک اشتر را چنین معرفی کرد:
این مردی را که در والی مصر نمودم، دارای این ویژگیها بود:
کان رجلا لنا ناصحا، وعلی عدونا شدیدا، ناقما، فرحمه اللَّه فلقد استکمل ایامه ولاقی حمامه و نحن عنه راضون اولاه للَّه رضوانه و ضاعف الثواب له….
مالک اشتر ناصح و خیرخواه ما بود.
او نسبت به دشمنان ما، سختگیر و در هم کوبنده بود.
خدا او را رحمت کند که ایام زندگی را به پایان برد و با مرگ ملاقات کرد در حالی که ما از او راضی و خشنود هستیم!
خداوند نعمت خشنودیش را بر او ارزانی دارد و چندان برابر پاداشش به او بیفزاید.(۱۰۳)

۳- بزرگواری مالک اشتر در مورد آزادی اسیر

در جنگ صفین، یکی از سرداران سپاه معاویه شخصی به نام اصبغ بن ضرار در یکی از درگیری‏های شدید، مالک اشتر در رکاب امام علی (علیه السلام) با دشمن می‏جنگید.
حضرت علی (علیه السلام) به مالک فریاد زد تا به جنگ اصبغ برود. مالک اشتر به سوی اصبغ حمله کرد، ولی اصبغ نتوانست در برابر مالک مقاومت کند و به اسارت مالک درآمد. مالک دستهای او را محکم بست و به اردوگاه خود آورد.
آن روز پایان یافت و شب فرا رسیدن، آن اسیر بسیار ناراحت بود؛ چرا که فکر می‏کرد فردای آن شب، روز اعدام اوست.
او آن شب، سوز دل خود را در اشعاری بیان کرد و آن اشعار را بلند خواند، به طوری که مالک اشتر آن اشعار را از او شنید.
او در آن اشعار گفته بود: ای شب تا ابد و تا قیامت، شب باش! ای کاش این شب، روز نمی‏شد؛ زیرا از اینکه فردا اعدام کنند، ترس و وحشت دارم….

مالک اشتر نسبت به اینکه نسبت به دشمن، سختگیر بود، در اینجا نسبت با آن اسیر بزرگواری کرد و دلش به حال او سوخت. ( این است که گفتم مالک: مانند مولایش علی (علیه السلام) جامع اضداد بود.)
آن شب به پایان رسید، صبح مالک اشتر، آن اسیر را نزد مومنان علی (علیه السلام) آورد و عرض کرد: این شخص سپاهیان مسلح معاویه است، او را دیروز اسیر کردم. امشب در نزد ما بود و اشعاری اثر بخش خواند. اکنون او را به اینجا آوردم. اگر رای شما کشتن این شخص است، او را بکش ولی اگر بخشیدن این شخص راه دارد، او را به ما ببخش.
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: ای مالک! او را به تو بخشیدم. هرگاه در جنگ با اهل اسیر گرفتی، او را نکش، چرا که اسیر اهل قبله (مسلمان) کشته نمی‏شود.
مالک اشتر، اصبغ را به خانه خود برد و آزاد کرد.(۱۰۴)

۴- مالک اشتر خار چشم معاویه (تبری)

مقام تبری مالک اشتر نسبت به معاویه به قدری شدید بود که وجود او، عرصه را برای معاویه تنگ کرد، و او همچون خاری در چشمان معاویه بود، و نزدیک بود که معاویه از غصه او دق کند.
برای دریافت این حقیقت، به یکی از اشعار مالک اشتر دقت کنید:
بقیت و فری و انحرفت عن العلی ولقیت اضیافی بوجه عبوس
ان لم اشن علی ابن هند غاره لو تخل یوما من نهاب نفوس
خیلا کامثل السعالی شزبا تغدوا ببیض فی الکریهه شوس
حمی الحدید علیهم فکانه و مضان برق او شعاع شموس
ثروت اندوزی کنم ( و به من نسبت خلق بدهند)
و از مقام بلند انسانی به دور باشیم، و با مهمانان خودم با چهره درهم گرفته ملاقات کنم (به من نسبت دهند که مهمان نواز نیستم.
اگر با شدت و خشونت از هر سو بر فرزند هند معاویه وارد نگردم، و او را به باد غارت نگیرم، و در کشتن او و هوادارانش، یک روز فرو گذار نمایم.
با آن گروه سواران خود همانند غولهای سبک و تیز روی هستند و همواره توسط شمشیرهای بلند با شدت و استواری هماورد می‏طلبند.
و حامل آهنهای شعله‏وری هستند. که دارای درخشش برق یا شعاع خورشید می‏باشند.(۱۰۵)
معاویه آنچنان از ناحیه مالک اشتر سرکوفته و عصبی شده بود، که در شام مجلس مجلس دعا برگذار نموده بود، تا مردم دعا کنند و برای نابودی مالک اشتر، به درگاه خدا استغاثه نمایند.(۱۰۶)

۵ – به یاد دوست شهید، و تلاش برای انتقام خون او

مالک اشتر و عمار یاسر، با هم دوست صمیمی و هم خط و هم فکر بودند، و هر دو در سطح بالایی از اراده نیرومند، و دشمن شناسی، و نبرد با دشمن بودند.

عمار یاسر، در جنگ صفین به شهادت رسید. شهادت او همان گونه که داغی جانکاه بر دل علی (علیه السلام) نهاد، داغی پرسوز بر دل مالک اشتر نهاد. شهادت عمار نه تنها روحیه مالک را تضعیف نکرد، بلکه قوت آن را چندان برابر نمود. پس از شهادت عمار، شدت خشم و حمله‏های مالک در مرحله جدیدی قرار گرفت، و تندتر و پرتوان‏تر از قبل گردید. به طوری که طعم تلخ شکست و عقب نشینی را در کام معاویه و هوادارانش نهاد، و او با این شدت عمل، انتقام خون جوشان دوستش، عمار را از دشمن گرفت و به راستی که روح پر فتوح عمار را شاد کرد.(۱۰۷)

۶- اخلاق نیک و خویشتن داری مالک‏

روزی مالک اشتر در بازار کوفه عبور می‏کرد. یکی از بازاریان او را نشناخت. به خیال این که یک دهاتی فقیری عبور می‏کند، مقداری ته مانده سبزی را به سوی او پرتاب کرد، و از تلخ کاری خود خندید.
مالک بی آن که سخنی بگوید، از آنجا گذشت. مردی به آن بازاری گفت:
آیا این شخصی را که مسخره کردی نشناختی؟
او گفت: نه، به گمانم یک ره گذره فقیر عادی بود.
آن مرد گفت: او مالک اشتر، سردار بزرگ سپاه علی (علیه السلام) بود!
بازاری با شنیدن این سخن، ترسان و لرزان شد و با شتاب به دنبال مالک به راه افتاد، تا به حضور او برسد و عذر خواهی کند. دید مالک به مسجد رفت، و مشغول نماز شد. صبر کرد، پس از نماز به دست و پای مالک افتاد و بوسید و عذر خواهی کرد، که من تو را نشناختم و بی‏ادبی کردم، مرا ببخش!
مالک به او گفت: سوگند به خدا به مسجد نیامدم مگر این که برای تو طلب آمرزش کنم، تا خدا تو را ببخشد و خلاف تو را اصلاح کند.(۱۰۸)

۷- نفوذ اجتماعی مالک اشتر

مدتی پس از شهادت مالک اشتر، سپاه معاویه به شهر انبار یورش نموده و به قتل و غارت پرداختند، و زنهایی را سیر نمودند. این خبر به امیر مومنان علی (علیه السلام) رسید. مردم را جمع کرده و برای آنها سخنرانی کرد و آنها را به جنگ با سپاه معاویه دعوت نمود.
مردم عراق بر اثر سستی و ضعف، نه تنها پاسخ مثبت ندادند؛ بلکه حرفهای ناموزون زدند. در این هنگام جای خالی مالک اشتر کاملا احساس می‏شد، یکی از کوفیان با صدای بلند گفت:
استبان فقد الاشتر علی العراق، ان لوکان حیا لقل اللغط و لعیم کل امرء ما یقول.
جالی خالی مالک اشتر، بر مردم عراق آشکار شد.
همانا اگر زنده بود گفتار سست و نابجاکم می‏شد و هر شخصی مراقب سخنش بود که چه می‏گوید؟
(واضح است که این سخن بیانگر نفوز اجتماعی مالک اشتر در میان مردم، و ترس و واهمه مردم از اوست؛
ولی افسوس که مردم عراق ، حضرت علی (علیه السلام) را که از هر جهت استاد مالک اشتر بود، و خود مالک را به این موضوع اقرار داشت، فراموش کردند و سخن از مالک اشتر به میان آوردند).
حضرت علی (علیه السلام) خطاب به جمعیت کرد و فرمود:
هبلتکم الهوابل لانا اوجب علیکم حقا من الاشتر، و هل الاشتر علیکم من الحق الا حق المسلم؟
زنان بچه مرده بر شمت گریه کنند! حق من بر حق مالک اشتر بر شما لازمتر است. آیا حق مالک اشتر بر شما جز حق مسلمانان دیگر است.!؟
(ولی من حق امامت بر شما دارم.)(۱۰۹)

۸ – خطبه ‏ها و اشعار مالک‏

از مالک اشتر، دهها خطبه و صدها بیت شعر و رجز در کتب تاریخ و حدیث به یادگار مانده و بیانگر آن است که او سخنوری توانا، و ادیبی آگاه، و هنرمندی پر احساس ، سرشار از ذوق و استعداد بوده است و عمق مطالب او در سطحی است که می‏توان او را به عنوان علامه‏ای از علامه‏های تاریخ برشمرد.
در این کتاب، نمونه‏ هایی از اشعار و سخنرانی‏های او خاطرنشان شد، به امید آنکه درواندیشان حق نگر در این راستا نیز از کلاس مالک اشتر بهرمند گردند.

مکر نه این است که حضرت علی (علیه السلام) او را تشبیه به کوه بلندی کرد که سواران را یارای حرکت به سوی قله آن نیست و پرندگان را توان پریدن بر فراز آن نمی‏باشد.(۱۱۰)
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا است سخن ناشناس نا ای جان من خطا اینجاست
علامه سید محسن امین، سخنی از یکی از دانشمندان اهل تسنن به نام استاد احمدی جندی در شان مالک اشتر نقل می‏کند که در اینجا می‏آوریم:

مالک اشتر یکی از شخصیتهای فرزانه تاریخ اسلامی، و از قهرمانان مبارز جنگ است که خصلت قهرمانی را در سطح عالی خود جمع کرده، و به طور کامل از ارزشهایی مانند: شجاعت، فصاحت، بلاغت، سخاوت، ادب و اندیشه بلند برخوردار است. در عین حال، تاریخ نسبت به او رعایت انصاف نکرده، و خصال بزرگ و بی شمار او را، تبیین ننموده است… ما نمی‏خواهیم در این مورد، با کلمات بازی کنیم؛ بلکه می‏خواهیم با این واژه‏ها، معانی بلند زندگی درخشان مالک اشتر را بازگو نماییم، در شان قهرمانی که همه ارکان و قواعد کمال و پیروزی و ارزشها را در زندگی خود استوار ساخته، و همه خطوط طلایی وزانت و عظمت انسانی در زندگی او ترسیم گشته است، تا به آنجا رسیده که به عنوان انسان نمونه، و مثال عالی یک انسان کامل، بر تارک جهان می‏درخشد. . (۱۱۱)

۹ – مالک اشتر، سیاستمداری نیرومند

استان مصر (در آن عصر) از استانهای پرجمعیت، با سابقه، پر محصول و دارای مالیات بسیار بود، و با آن وسعت و عمقی که داشت، برای خود یک کشوری پهناور بود، و اداره آن به یک سیاستمدار قوی نیاز داشت.
محمد بن ابی بکر با آن همه اخلاص و تقوا و سابقه خوبی که در محضر علی (علیه السلام) داشت، دارای چنین سیاستی نبود. امام علی (علیه السلام) برای اداره استان مصر، مالک اشتر را برگزید، و این انتخاب بیانگر شایستگی و کفایت سیاسی و دینی مالک در سطح عالی است.

تحلیل گران تاریخ می‏گویند: معاویه در هیچ مورد، مانند این مورد (شنیدن خبر نصب مالک اشتر به عنوان استاندار مصر) ناراحت نشد. معاویه به خوبی مالک را می‏شناخت و می‏دانست که سیاستمداری قوی به سوی مصر می‏رود، که با سرپنجه سیاست و تدبیرش، مصر را آرام می‏کند، و محصول و مخازن مصر را در اختیار حکومت علی (علیه السلام) قرار می‏دهد. اگر مصر نبود، معاویه هرگز نمی‏توانست بودجه کشورش را تامین کند. این بود که معاویه در مشورت با یارانش همچون عمر و عاص و…. چنین نتیجه گرفت که مالک را توسط ماموران نفوذی مسموم کند، و با ناجوانمردانه‏ترین و کثیف‏ترین نیرنگ، جوانمردترین و پاکترین فرد را از سر راه خود بردارد.

۱۰ – مالک اشتر از سرداران سپاه امام قائم (عجل الله تعالی فرجه)

امام صادق (علیه السلام) فرمود: هنگامی که حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه) قیام و ظهور کند، در پشت کوفه (نجف اشرف) بیست و هفت مرد ظاهر شده و به او می‏پیوندند. پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسی (علیه السلام) هستند، که در راه هدایت گام بر می‏دارند، و در محور حق می‏گردند و هفت نفر آنها، اصحاب کهف هستند و بقیه (۵نفر دیگر) عبارتند از: یوشع بن نون (وصی عیسی)، سلمان، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر، و در پایان فرمود:
فیکونون بین یدیه انصاراً و حکاماً:
این بیست و هفت نفر، در پیشگاه حضرت قائم، به عنوان یاران و فرمانروایان آن حضرت می‏باشند.
این حدیث، هم بیانگر عظمت مالک اشتر است، که در عالم برزخ با افراد برجسته، به دنیا مراجعت کرده، و به امام قائم (عجل الله تعالی فرجه) می‏پیوندد و از سرداران سپاه آن حضرت می‏شود، و هم درس دیگری به ما می‏آموزد و آن اینکه؛ منتظران و یاران حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه) باید چگونه افرادی باشند، و اگر کسی خواسته باشد در این وادی گام بگذارد، باید از نظر فکر و اراده، شخصیتهایی مانند سلمان و مقداد و مالک اشتر را الگوی خود سازد.
بنابراین مالک اشتر، نمونه‏ای از یاران نزدیک امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) است.

یکی از وصایای حضرت علی (علیه السلام) به مالک‏

یا مالک! احفظ عنی هذا الکلام وعه، یا مالک بخس مروته من ضعف یقینه، وازری نفسه من استشعر الطمع، ورضی بالذل من کشف عن ضره، وهانت علیه نفسه من اطلع علی سره، واهلکها من امر علیه لسانه:
ای مالک! این سخنان را از من فراگیر و به خاطر بسپار.
ای مالک! آن کس که یقینش ضعیف است، جوانمردیش ناقص و ناچیز است، و آن کس که در درون طمع داشته باشد، خود را حقیر کرده است، و آن کس که ناراحتی هایش را فاش کند، به لذت خویش راضی شده است، و آن کس که دیگران را بر اسرار خود آگاه می‏سازد، شخصیت خود را پایمان کرده است، و آن کس که زبانش را بر خود امیر کند، شخصیت خود را در ورطه هلاکت قرار داده است.
سپس فرمود: ای مالک! حرص شدید، با خطر درگیر است. کسی که امور دور دست را تحصیل کند، تلاشش بی نتیجه می‏گردد. خصلت بخل، ننگ است.

ترسویی، مایه نقص است. پاکی، سپر انسان است. شکر و سپاس، ثروت و فراوانی است، صبر و استقامت شجاعت است، انسان فقیر در شهر خود غریب است.
فقر، انسان زیرک را در بیان حجت خود لال می‏کند و رضا و خوشنودی به مقررات الهی، همنشین نیک است، ادب، لباس فاخر و نو است، درجه مقام انسان، بستگی به درجه عقل او دارد، سینه انسان خزانه اسرار او است.
اندیشه، آینه صاف و درخشان است، حلم و خویش داری، خود برجسته است، صدقه، درمان نتیجه بخش است، کردار انسانها در این دنیا، نصب العین آنها در آخرت است، حوادث عبرت‏انگیز، بیم دهنده شایسته است، خوشرویی، دام دوستی است.(۱۱۲)

ماجرای شهادت جانسوز مالک اشتر

نامه علی (علیه السلام) به مالک اشتر

پس از پایان جنگ صفین ، مالک اشتر همراه امیر مومنان علی (علیه السلام) به کوفه بازگشت، حضرت علی (علیه السلام) مالک را به جای خود که قبل از جنگ صفین در آنجا بود؛ یعنی فرمانداری جزیره فرستاد.(مالک در شهر نصیبین که یکی از شهرها بین عراق و شام بود و جزء جزیره به حساب می‏آمد، سکونت گزید.)

در این هنگام، محمد بن ابی بکر از جانب علی (علیه السلام) استاندار مصر بود، به امیر مومنان علی (علیه السلام) از مصر گزارش گزارش رسید که در مصر عده‏ای از دشمنان با محمد بن ابی بکر درگیری دارند، و محمد توانایی مقابله با آنها را ندارد.
وقتی گزارش به علی (علیه السلام) رسید، آن حضرت فرمود: به نظر من هیچ کس شایسته برای استاندار شدن در مصر نیست، جز یکی از دو نفر؛ قسی بن سعد یا مالک اشتر
قیس بن سعد در آن وقت رییس ستاد ارتش علی (علیه السلام) بود، از این رو، تنها مالک اشتر باقی مانده بود که به سوی مصر برود.

حضرت علی (علیه السلام) نامه‏ای برای مالک اشتر که در آن هنگام در شهر نصیبین بود فرستاد. در آن نامه چنین نوشت:
اما بعد: فانک ممن استظهر به علی اقامه الدین واقمع به نخوه الاثیم، واسد به الثغر المخوف…
تو از کسانی هستی که من برای به پاداشتن دین از آنها کمک می‏گیرم، و سرکشی و نخوف گنهکاران را به وسیله آنها در هم می‏کوبم، و مرزهای مورد خطر را به وسیله آنان حفظ می‏نمایم: من محمد بن ابی بکر را استاندار مصر کردم؛ ولی خوارج در آنجا بر ضد او بپاخاسته‏اند،

و او به خاطر جوانی و تجربه کم در امور زندگی، توانایی و کارایی ندارد. نزد من بیا تا در این مورد با تو گفتگو کنم و به جای خود در نصیبین، یکی از افراد مورد اطمینان را نصب کن.(۱۱۳)
پس از رسیدن این نامه به دست مالک، او بی درنگ به حضور علی (علیه السلام) که در کوفه، بازگشت.
امام علی (علیه السلام) ماجرا و حوادث مصر را برای مالک اشتر بیان کرد و فرمود: کسی را برای استانداری مصر، شایسته‏تر از تو نمی‏یابم، به سوی مصر حرکت کن با آن نظر بلند و فکر صائبی که داری، نیاز به توصیه نیست، و در امور از درگاه الهی کمک بجوی، خشونت را با ارزش بیاموز: آنجا که نرمش، به مقصود است. نرمش کن، آنجا که جز خشونت، راه دیگری نیست، خشونت کن.(۱۱۴)

عهد نامه مالک اشتر و تقاضای شهادت‏

امیر مومنان (علیه السلام) شیوه حکومت داری و رفتار با طبقات مختلف را به مجموعه‏ای نوشت و به مالک سپرد تا بر اساس آن، در مصر حکومت داری کند، این مجموعه به عنوان عهد نامه مالک اشتر در نهج البلاغه (نامه ۵۳) آمده است.
در سطور آخر این عهد نامه حضرت علی (علیه السلام) از درگاه خداوند چنین تقاضا می‏کند:
و انا اسئل اللَّه بسعه رحمته… ان یختم لی ولک بالسعاده و الشهاده.
من از خداوند بزرگ، با آن رحمت وسیعش مسئلت دارم… تا پایان زندگی من و تو را با سعادت و شهادت ختم کند!
چنانکه خواهم گفت این دعا مستجاب شد، و مالک اشتر در این مسیر، به شهادت شکوهمندانه نایل گردید.
پس از شهادت مالک اشتر، عهد نامه مذکور توسط ماموران معاویه به دست معاویه رسید، آن را نگاه می‏کرد، و از مضامین بلند و عالی و عمیق آن، تعجب می‏نمود.
ابن ابی الحدید می‏نویسد: مقداری از نامه‏ها و عهدنامه حضرت علی (علیه السلام) که به دست معاویه افتاد، در مرکز نگهداری خزاین بنی امیه به طور مخفی نگهداری می‏شد. هنگامی که عمر بن عبدالعزیر (هشتمین خلیفه بنی امیه) روی کار آمد آنها را آشکار ساخت. (۱۱۵)

نامه علی (علیه السلام) به مردم مصر، در شان مالک اشتر

امیر مومنان علی (علیه السلام) نامه‏ای به مردم مصر در شان و مقام مالک اشتر نوشت. در این نامه مالک با ویژگی‏های دهگانه زیر توصیف فرمود:
به سوی شما فرستادم:
۱- بنده‏ای از بندگان خدا را
۲- او کسی است که به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشمش راه نیابد.
۳- در ساعت ترس و وحشت، از دشمن هراس ندارد.
۴- نسبت به بدکاران از شعله، سوزنده‏تر است.
۵-گفتار او با گوش جان بشنوید و از او پیروی کنید.
۶- او شمشیری از شمشیرهای خدا است ، که تیزی آن کندی ندارد و برندگی آن اثر بخش است.
۷- گوش به فرمان او باشید، من شما را در انتخاب او برای ولایت بر شما از دیگران مقدم داشتم.
۸- او تسلیم فرمان من است، و بر اساس شیوه من رفتار می‏کند.
۹- او ناصح و خیر خواه شما است‏
۱۰- او نسبت به دشمنانتان سختگیرتر است.(۱۱۶)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، این نامه را به اندکی تفاوت نقل نموده که چند ویژگی زیر در آن از زبان حضرت علی (علیه السلام) افزوده شده است:
من اشد عباداللَّه باسا، و اکرمهم حسبا، و ابعد الناس من دنس و عار، حسام صارم حلیم فی التسلم رزین فی الحراب ذو رای اصیل و صبر جمیل
مالک اشتر، نبرد با دشمن از سختگیرترین بندگان خدا است، او از کریمترین دودمان برخاسته: و از همگان نسبت به ناپاکیها و ننگها، دورتر است، او شمشیر بران و تیز است. هنگام آرامش، بردبار و خویشتن دار است، و در جنگ، انسان سنگین و با وقار می‏باشد، صاحب نظر اصیل و صبر و نیکو است.(۱۱۷)

توطئه معاویه در مورد قتل مالک اشتر

مالک اشتر به سوی مصر رهسپار گردید. جاسوسهای معاویه به او گزارش دادند که حضرت علی (علیه السلام) مالک را به عنوان استاندار، منصوب کرده و او را به سوی مصر روانه کرده است.
معاویه از این خبر، بسیار وحشتزده شد و آن را به عنوان بزرگترین خبر دریافت نمود، و بی درنگ برای یکی از سرمایه‏دارهای زمین خوار که سالانه مالیات زیاد به حکومت معاویه می‏پرداخت، و مورد وثوق معاویه بود، و در قلزم یکی از شهرهای بندری مصر سکونت داشت، پیام محرمانه فرستاد که اگر مالک اشتر را سر به نیست کنی، تا هر چه زنده‏ام و زنده هستی، از تو مالیات نمی‏گیرم.
هنگامی که مالک اشتر در مسیر راه به شهر قلزم رسید. آن سرمایه دار زمین خوار، خود را در قیافه یکی از دوستان مالک اشتر جا زد. نزد مالک آمد و از او استقبال نمود و با کمال احترام، او را به خانه‏اش دعوت کرد، و گفت: من مردی مالیات بده هستم، شما در خانه من اقامت و استراحت کنید.

مالک به خانه وارد شد، هنگام غذا، میزبان در کنار غذا عسلی را مسموم کرده بود. نزد مالک گذاشت.وقتی مالک مقداری از آن عسل را خورد، هماندم مسموم شد و طولی نکشید که به شهادت رسید.(۱۱۸)

شهادت مالک اشتر به وسیله مامور نفوذی معاویه‏

در مورد چگونگی توطئه قتل مالک از جانب معاویه، روایت دیگری نیز نقل شده است و آن اینکه:
معاویه یکی از غلامان آزاد شده عثمان به نام نافع را محرمانه دید، و به او گفت: خود را به مالک برسان به عنوان دوست و شیعه علی (علیه السلام) جا بزن و بعد در فرصت مناسب، او را با زهر مسموم کن.
مالک اشتر با همراهان به راه خود ادامه داد تا به قریه ایله که در کنار جاده بصره قرار داشت، رسید در همانجا نافع خود را به مالک اشتر رسانید و همواره با کمال تواضع در حضور مالک اشتر بود با او مانوس شد، تا آنجا که مالک از او پرسید، تو کیستی؟
نافع: از اهالی مدینه هستم.
مالک: از کدام دودمان؟
نافع: غلام آزاد شده عمر بن خطاب هستم.
مالک: کجا می‏روی؟
نافع: به مصر می‏روم.
مالک: برای چه به مصر می‏روی؟
نافع: برای تحصیل نان؛ زیرا در مدینه بر اثر بی کاری نتوانستم معاشم را تامین کنم.
مالک اشتر، دلش سوخت و فرمود:
همراه من باش و من معاش تو را تامین می‏کنم
مالک اشتر از قریه ابله، به سوی مصر حرکت کرد.
نافع همراه مالک به راه افتاد و به طور عجیب خود را شیعه معرفی می‏کرد، و مکرر از فضیلت و برتری حضرت علی (علیه السلام) سخن می‏گفت: و آنچنان خود را خوش چهره معرفی کرد که در قلب مالک جای گرفت و با هم به طور شدید همدم شدند، تا اینکه به شهر قلزم رسیدند.
در آنجا بانویی از دودمان جهینه، از مالک اشتر استقبال کرد و او را به خانه خود دعوت نمود و احترام شایانی به مالک کرد، هنگام غذا از مالک و همراهان پرسید، در عراق چه غذایی، غذای مطبوع است تا برای شما فراهم کنم.
مالک گفت: ماهی تازه‏

آن بانو، غذای مطبوعی از ماهی تازه فراهم کرد و نزد مالک گذاشت. مالک و همراهان از آن غذا خوردند،
سپس مالک به طور شدید تشنه شد، هر چه آب آشامید، تشنگیش برطرف نمی‏شد، در این فرصت نافع گفت:

برای رفع عطش، بهترین غذا عسل است مالک درخواست عسل کرد. نافع بی‏درنگ رفت و شربت عسلی را که قبلا مسموم کرده بود، آن را با تردستی خاصی نزد مالک اشتر آورد. مالک از آن خورد، طولی نکشید که آثار مسمومیت در او ظاهر گردید و حالش منقلب شده و بستری گردید، در این میان نافع از تاریکی شب استفاده کرده و از آنجا گریخت، مالک امر کرد او را تعقیب کرده و دستگیر کنند؛ ولی او گریخته بود و تعقیب کنندگان به او دست نیافتند.

مالک همچنان منقلب بود تا در همان شب مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید، و پیکر مطهرش در همان شهر قلزم به خاک سپرده شد، این ماجرا در سال ۳۸، هجری رخ داد (۱۱۹) و مالک در این هنگام، حدود ۷۰ سال عمر داشت.
سخن معاویه هنگام رسیدن خبر شهادت مالک‏
نافع خود را به شام رسانید و خبر مسموم نمودن مالک اشتر را به معاویه گزارش داد.
معاویه بسیار شاد شد: او قبلا به مردم شام گفته بود:
دعا کنید خدا مالک را بکشد! وقتی خبر شهادت مالک به معاویه رسید، به مردم شام گفت:
الا ترون کیف استجیب لکم
آیا نمی‏بینید که چگونه دعای شما به استجابت رسید؟!
سپس از طرف معاویه اعلام شد که مردم در مسجد اجتماع کنند، جمعیت بسیار وارد مسجد شدند. معاویه سخنرانی کرد و در این سخنرانی گفت:

کان لعلی بن ابی طالب یدان یمینان فقطعت احداهما یوم صفین و هو عماربن یاسر، و قد قطعت الاخری الیوم و هو مالک الاشتر
برای علی بن ابی طالب (علیه السلام) دو دست راست بود.
یکی از آنها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود، و دیگری امروز بریده گردید و او مالک اشتر بود.
و نیز معاویه با شادی می‏گفت:
الا و ان للَّه جنودا من عسل
همانا خدا سپاهیانی از عسل دارد.(۱۲۰)
گفتار جانسوز امیر مومنان (علیه السلام) در سوگ مالک اشتر
هنگامی که خبر جانسوز شهادت مالک اشتر، به علی (علیه السلام) رسید، فرمود:
اناللَّه و انا الیه راجعون

خدایا او را در راه تو حساب می‏کنم! چرا که مرگ او از مصایب بزرگ روزگار است. خداوند مالک را رحمت کند، او به عهدش وفا کرد، و به راه شایسته‏اش رفت،: به راه شایسته‏اش رفت و با پروردگارش ملاقات نمود. ما با اینکه خود را آماده کرده بودیم که پس از مصیبت رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) صبر پیشه کنیم، با این حال مرگ مالک از بزرگترین مصایب بود.(۱۲۱)
جماعتی از دودمان نخع به محضر امیر مومنان علی (علیه السلام) آمدند: دیدند آن حضرت سخت ناراحت است و بی تابی می‏کند سپس فرمود:
للَّه درمالک وما مالک! و اللَّه لوکان جبلا لکان فندا، و لوکا حجرا لکان صلدا، لا یرتقیه الحافر ولا یوفی علیه الطائر.
پاداش مالک با خدا باد! مالک! اما چه مالک ! سوگند به خدا اگر کوه بود، کوهی‏بلند مرتبه و بی مانند بود، و اگر سنگ بود، سنگی سخت و محکم بود! و هیچ مرکبی نمی‏توانست از کوهسار وجودش بالا رود، و هیچ پرنده‏ای به اوج آن راه نمی‏یافت.
سپس فرمود: به خدا سوگند! مرگ تو جهانی (عراق) را در هم ریخت، و جهانی (شام) را شاد کرد!
علی مثل مالک فلتبک البواکی و هل موجود کمالک؟.
برای چون تویی باید گریه کنندگان بگریند. آیا شخص دیگری همچون مالک به وجود خواهد آمد؟!(۱۲۲)
علقمه بن قیس نخعی (از خویشان مالک) می‏گوید:
مدتی علی (علیه السلام) از مرگ مالک، محزون بود، و نشانه‏های اندوهی جانکاه از چهره‏اش دیده می‏شد که یقین کردیم صاحب عزا او است نه ما.
مغیره بن ضبی گفت:
لم یزل امر علی شدیدا حی مات الاشتر…
همواره تا مالک زنده بود: شوون حکومت علی (علیه السلام) استوار و پابرجا بود. وقتی که او رفت، ارکان حکومت علی (علیه السلام) (با رخنه خوارج و منافقان) دیگر سوی آن استواری را نداشت، و آقایی مالک در کوفه، بیشتر از آقایی احنف در بصره بود. (۱۲۳)

به امام عرض شد: برای شهادت مالک، سخت ناراحت و افسرده شده‏ای؟ امام در پاسخ فرمود:
اما و اللَّه هلاکه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق.
سوگند به خدا! مرگش اهل مغرب شامیان را قدرت بخشید، و اهل مشرق (عراقیان) را خوار ساخت!
و آن حضرت چندین روز از فراق با قلبی غمبار گریه کرد و فرمود:
لا اری بعده مثله ابدا.

بعد از او، دیگر همانند او هرگز نخواهم دید!. آری به گفته ابن ابی الحدید. دانشمند بزرگ اهل تسنن، .و چه خوب پاسخ داده آن گوینده که از او درباره مالک اشتر شوال شد، در پاسخ گفت:
ما اقول فی رجل هزمت حیاته اهل الشام و هزم موته اهل العراق.
من چه گویم در شان کسی که حیاتش شامیان شکست داد، و مرگش عراقیان را خوار ساخت.(۱۲۴)
رحمت و درود بی کران خدا بر تو ای مالک اشتر! ای قهرمان قهرمانان! و ای مجاهد سترگ و عزت بخش بزرگ اسلام!
چه زیبا هستی! و چه زیبا به لقا اللَّه پیوستی! گواهی می‏دهم که تو، هم اکنون در پیشگاه خدا زنده و جاوید هستی و از مواهب الهی بهرمند می‏باشی! و در جایگاه رفیع عرش الهی در کنار استاد و رهبرت امیر مومنان علی (علیه السلام) می‏باشی! زهی سعادت و زهی افتخار!

برادر و فرزندان مالک اشتر

قبلا بیان شد که دودمان مذحج و نخع، از صدر اسلام به بعد: خدمات شایانی به اسلام نمودند، و در عصر خلافت حضرت علی (علیه السلام)، این دودمان، زیر نظر مالک اشتر در کوفه، پشتیبانی نیرومند برای آن حضرت بودند، و در جنگ جمل و صفین در رکاب علی (علیه السلام) با دشمن می‏جنگیدند، در اینجا به طور اختصار، از برادر مالک اشتر به نام عبداللَّه و از دو فرزندش به نامهای: اسحاق و ابراهیم، یاد می‏کنیم:
عبداللَّه برادر مالک‏
عبداللَّه از شخصیتهای برجسته خاندان نخع بود.
او در راستای هدایتهای حضرت علی (علیه السلام) ، فداکاریها و ایثارهای فراوان داشت، و در نبرد صفین، همراه برادرش مالک، با دشمن می‏جنگید.

هنگامی که مختار در سال ۶۶ به عنوان مطالبه خون امام حسین (علیه السلام) بر ضد حکومت ننگین بنی امیه قیام کرد، عبداللَّه برادر مالک اشتر را پرچمدار یکی از گردانهای سپاه خود کرد، و پس از پیروزی مختار، و به دست گرفتن حکومت (از ۱۴ ربیع الاول سال ۶۶ تا ۱۴ رمضان سال ۶۷)، عبداللَّه حاکم و فرمانروای یکی از شهرها گردید، و در همان وقت، حجربن عدی سردار رسید اسلام، از یاران امام علی (علیه السلام) برای نجات خود از چنگال دژخیمان جلاد معاویه، به عبداللَّه پناهنده شد، و عبداللَّه او را پناه داد.(۱۲۵)

اسحاق، پسر مالک اشتر

یکی از پسران مالک اشتر، اسحاق بود که در روز عاشورا در رکاب امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، این بزرگمرد رشید، شجاعت، صلابت، ایمان و دوستی خاندان رسالت را از پدرش مالک، به ارث برده بود. او همواره در خط تشیع گامهای استوار برداشت و به دنبال معاویه و گروههای ضد شیعی نرفت و سرانجام به کاروان امام حسین (علیه السلام) پیوست. با اینکه در کوفه سکونت داشت، به مردم بی وفای کوفه پشت کرد، و یاری امام حسین (علیه السلام) را ضد یزید برگزید.
در روز عاشورا، ندای امام حسین (علیه السلام) را شنید که می‏فرمود:
من یبارز الی هولاء الملعونین.
کیست تا به جنگ این ملعون شدگان برود؟
اسحاق به این ندا لبیک گفت: و با شعارها و رجزهای خود، یاران امام را به جنگ تشویق می‏کرد و خطاب به آنها چنین می‏گفت:
نفسی فداکم طاعنوا و جالودا حتی یبان منکم المجاهد
و ارجل تتبعها سواعد فی نصر مولای الحسین العابد
بذاک اوصانی الکمی الوالد
جانم به فدای شما! بجنگید و شمشیر از نیام برکشید، و به نبرد با دشمن بپردازید، تا در میان شما آن کس که جهادگر پرتوان است آشکار گردد!
گامها و بازوان را پیاپی در یاری مولایم حسین، عبد صالح خدا، به حرکت در آورید!
پدر شجاع من (مالک اشتر) این گونه به من وصیت کرده است!
آری مالک اشتر به پسرش وصیت نموده که او در خاندان رسالت، و آل علی (علیه السلام) جهاد کند. او نیز خلف صالح پدر است، که آن وصیت را با گوش جان شنید و اجرا نمود.
درودهای پیاپی خداوند بر این پدر و پسر رشید.

ابراهیم، پسر دیگر مالک‏

ابراهیم در ایمان و عرفان و شجاعت . نمونه پدر بود، گویی پدر پیرش رفته و جوان بازگشته است. او همان روحیه پدر را داشت، و دودمان نخع او را به عنوان آقا و رییس خود پذیرفتند، در جنگ صفین با اینکه نوجوان بود، با حمله‏های قهرمانانه خود، عرصه را بر دشمن تنگ می‏کرد، و جهان را بر معاویه تیره و تار می‏نمود، و با کشتن جوانی از آل حمیر که به جای عمر و عاص به جنگ مالک اشتر آمده بود، قلب پر تپش پدر را شاد نمود. (چنانکه قبلا ذکر شد)

آن هنگام که مختار (سال ۶۶ ه. ق) به عنوان خونخواهی امام حسین (علیه السلام) بر ضد بنی امیه قیام کرد، ابراهیم را به کمک دعوت نمود، ابراهیم در کوفه به خانه مختار رفت، مختار از او احترام شایانی کرد و در پایین دست او نشست.
ابراهیم به مختار قول مساعدت نداد تا آن هنگام که دریافت قیام مختار مورد رضایت آل علی (علیه السلام) است، آن هنگام برخاست و پایین دست مختار نشست.

مختار خروج کرد و سراسر کوفه را در اختیار و تصرف خود درآورد، بزرگترین لشگری که حکومت مختار را تهدید می‏کرد، لشگر شام بود، مختار هفت هزار نفر را به فرماندهی ابراهیم برای جنگ با سپاه شام روانه کرد، سپاه هفت هزار نفری ابراهیم در سرزمین موصل با سپاه هفتاد هزار نفری شام درگیر شدند. در این هنگام نا برابر، افراد بسیاری از دو طرف کشته شدند. از جمله ابن زیاد و گروهی از سران سپاه شام به دست ابراهیم، به هلاکت رسیدند.

به این ترتیب مختار به دستیاری ابراهیم بر دشمن پیروز شد، و عاملان اصلی حادثه خونین کربلا را به مجازات سخت رساند.
یکی از سخنان ابراهیم، خطاب به سپاه خود که بیانگر هدف و خط فکری اوست، چنین بود، ای یاران دین‏! ای طالبان خون حسین! ای پیروان حق و پاسداران الهی! اینک این ابن زیاد پسر مرجانه است، همان کسی که آب را بر حسین و اهل بیتش ممنوع کرد، و آنها را کشت.

سوگند به خدا! فرعون با بنی اسرائیل چنین نکرد که او با دودمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود، امیدوارم در این سرزمین، با ریختن خون آن نامرد، خاطر شما شاد گردد…
ابراهیم دو فرزند به نام نعمان و خولان داشت که آنها نیز مردانی با شخصیت و مومن بودند، از این رو به ابو النعمان گویند.
سرانجام این بزرگمرد خدا در سال ۷۲ هجری در سرزمین مسکن (ده فرسخی بغداد) هنگام نبرد با سپاه عبدالملک ( پنجمین خلیفه اموی) به شهادت رسید.

بنا به نقل محدث معروف مسعودی جسد مطهر ابراهیم را نزد عبدالملک آوردند. غلام آزاد شده حصین بن نمیر هیزم ‏آورد و آن جسد را آتش زد.( با توجه به اینکه حصین بن نمیر از سرکردگان شام به دست ابراهیم به هلاکت رسیده بود.)(۱۲۶)
پایان‏

مالک اشتر//محمدمحمدی اشتهاردی

________________________________________________________________

60 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 229،

61 – بعضى نوشته‏اند: عايشه عبداللَّه را نيافت. جوياى حال او شد، شخصى به او گفت من او را زير پنجه،مالك اشتر ديدم: در اين هنگام عايشه سخن فوق را گفت (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 101). نيز نقل شده: عايشه اعلام كرد: هر كس خبر سلامتى عبداللَّه را به من بدهد ده هزار درهم جايزه با او مى‏دهم.( مالك الاشتر 75، الكنى و الالقاب، ج 2، ص 30،).

62 – شرح نهج البلاغه ابن ابى احديد، ج 1، ص 262.

63 – شرح نهج حديدى، ج 1، ص 262، و 263،، و ج 15، ص 101.

64 – مالك الاشتر، ص 77، و 78،

65 – تتمه المنتهى، ص 13، تا 19،

66 – اين نامه در بحار، ج 33، ص 57، تا 159،، و قسمتى از آنها در نهج البلاغه آمده است.

67 – اين نامه‏ها در بحار، ج 33 و ص 57 تا 159و قسمتى از آنها در نهج البلاغه آمده است.

68 – مجالس المومنين، ج 1، ص 298، – بحار ط قديم، ج 8، ص 588،

69 – سفينه البحار،ج 1، ص 685، – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 211،

70 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3 ص 212، و 213،

71 – نهج البلاغه، نامه 13

72 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 214،

73 – ناسخ التواريخ حضرت على (عليه السلام)، ج 2، ص 62،

74 – شرح نهج البلاغه حديدى، ج 3، ص 320،

75 – نهج البلاغه، خطبه 51،

76 – اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 328، تا 330.

77 – همان، ص 327،

78 – همان، ص 330، بحار، 32، ص 443،

79 – در كتاب اصحاب رسول الثقلين فى حرب الصفين تأليف علامه قوام الدين و شنوى، 56 نفر از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) نام برده شده كه در جنگ صفين در ركاب على (عليه السلام) با دشمن مى‏جنگيدند.

80 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 190،

81 – بحار، ج 32، ص 537،

82 – همان،ص 530 و 531، به نقل از وقعه‏الصفين اين مزاحم – اعيان الشيعه، ج 9، ص 40،

83 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 203،

84 – بحار، ج 32، ص 526،

85 – اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 5، ص 199، -201،

86 – همان ص 202، و 203،

87 – همان، ج 8، ص 70 به بعد.

88 – سفينه البحار، ج 2، ص 144.

89 – اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص 79، و 80،

90 – بحار، ج 32، ص 527،

91 – بحار، ج 32، ص 527،

92 – همان، ص 531،

93 – اقتباس از ناسخ التواريخ حضرت على (عليه السلام)، ج 2 ص 332، و 333،

94 – همان ص 347، و 348،

95 – بحار ج 32، ص 530، -مالك الاشتر (تاليف محمد رضا حكيم)، ص 128، 132،

96 – همان ص 432، و 533،

97 – بحار ج 32، ص 533، و،535 – اعيان الشيعه، ج 9، ص 39،

98 – شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 31.

99 – اعيان الشيعه، ج 9، ص 39، و 40، – بحار ج 32، ص 544،

100 – بحار، ج 32، ص 547،

101 – اعيان الشيعه، ج 9، ص 41، الغدير، ج 9 ص 40،

102 – الكنى و الالقاب ، ج 2، ص 28، و 29، – سفينه البحار ج 1، ص 687.

103 – نهج البلاغه نامه 34،

104 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص 101 و 102،

105 – سفينه البحار ، ج 1 ص 687، – الكنى والالقاب، ج 2، ص 29،

106 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 6، ص 76،

107 – اقتباس از اعيان الشيعه، ج 9، ص 41،

108 – بحار، 42،ص 157،

109 – امامى مفيد، بحار، ج 34، ص 148،

110 – نهج البلاغه، حكمت 443.

111 – اقباس از اعيان الشيعه، ج 9، ص 41.

112 – بحار، ج 78، ص 38، و 39،

113 – بخش مهمى از نامه فوق در نهج البلاغه نامه 46 آمده است و در كتابهاى شرح نهج البلاغه حديدى، ج 6، ص 74، و سفينه البحار، ج 1، ص 686، نامه فوق به عنوان نامه امام على (عليه السلام) به مالك اشتر ياد شده است.

114 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 74،

115 – همان مدرك، ص 72، و 73،

116 – اقتباس از نهج البلاغه، نامه 38،

117 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 75،

118 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏6، ص 74 و 75، مطابق نقل قول بعضى معاويه براى دهبان عريش (يكى از قراء مصر) نامه نوشت كه اگر مالك را مسموم نمودى، ماليات بيست سال تو را از تو نمى‏گيرم، آن دنيا پرست ناپاك فريب خورد، وقتى كه مالك در ميسر راه خود به عريش رسيد، او را با عسل مسموم كرد. تتمه المنتهى، ص 22)

و بعضى چگونگى شهادت و محل شهادت و سال شهادت او را به گونه ديگر نقل كرده‏اند ولى آنچه،در بالا ذكر شد، صحيحتر به نظر مى‏رسد.

119 – مالك الاشتر ص 174، 176،

120 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 76، – الكنى و الالقاب، ج 2، ص 31، الغدير حديدى ج 6، ص 77،

121 – شرح نهج البلاغه حديدى، ج 6، ص 77،

122 – همان مدرك و نهج البلاغه، حكمت 443.

123 – همان مدرك، و و اعيان الشيعه، ج 9، ص 39،

124 – همان مدرك‏

125 – اقتباس از ت‏ تاريخ طبرى، ج 7، ص 109،

126 – اقتباس از بحار، ج 45، صفحه 356، تا 370، – سفينه البحار، ج 1، ص 688،

زندگینامه مالک اشتر نخعی (قسمت اول)

مالک اشتر از خاندان نخع و مذحج‏

حدود ۳۰ سال قبل هجرت، در پشت ابرهای تیره و تار جاهلیت، در یکی از روستاهای یمن خورشیدی طلوع کرد، و نوزادی چشم به جهان گشود که او را به نام مالک خواندند تو به راستی چه نام زیبنده‏ای، که بعدها روشن شد که او مالک بر خویشتن است، و مالک بر اراده و نفس و خویش است، و در پرتو همین سیطره و توان معنوی، در همه فراز و فرودها با موفقیت عبور کرده و پیروز شده است.
سیره نویسان، سلسله نسب او را چنین نگاشته‏ اند:
مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمه بن ربیعه بن حارث بن خزیمه بن نخع بن مذحج.(۵)
بنابراین اگر مالک اشتر را نخعی می‏خوانند، از این رو است که ششمین جدش، نخع نام داشت، و اگر او را مذحجی گویند از این رو است که هفتمین جدش به همین نام بود.

دودمان نخع و مذحج در یمن می‏زیستند، و پس از ظهور اسلام، از پیشتازان یمن به سوی اسلام بودند، و شخصیت‏های بزرگی از این خاندان، از برجستگان اسلام در قرن اول اسلام شدند، و خدمات بسیار قابل توجهی به اسلام نمودند.
بر همین اساس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
اکثر القبائل فی الجنه مذحج.
افراد قبیله مذحج در بهشت ، از افراد همه قبیله‏های دیگر، بیشترند.(۶)
مالک اشتر در یکی از رجزهای خود در نبرد صفین، قبیله مذحج را ستوده و چنین می‏گوید:
ولست من حی ربیعه و مضر لکننی من مذحج الغر الغرر
من از دودمان ربیعه و مضر نیستم؛ بلکه از قبیله فرزانه و برجسته مذحج می‏باشم.

خاندان نخع در یمن ریشه ‏دارترین و شریفترین قبیله در آن سامان بودند، مالک اشتر یکی از درختهای تنومند و بلند باغستان این خاندان است که بر شهرت و عظمت این خاندان افزود، و تا ابد، افتخار بزرگی برای این خاندان آورده است.(۷)

در اینکه مالک اشتر در چه سالی چشم به جهان گشوده، در تاریخ روشن نیست؛ ولی بعضی از از قراین می‏توان حدس زد که او حدود سی سال قبل از هجرت ، متولد شده است، یکی از قراین این است که او بعد از جنگ جمل که در سال ۳۶ هجرت رخ داد، هنگامی که به دستور علی (علیه السلام) نزد عایشه آمد تا او را روانه مدینه کند، عایشه به او گفت: این تو بودی که به خواهر زاده‏ام (عبداللَّه بن زبیر) ضربه سختی زدی؟
مالک در پاسخ گفت:
نعم لولا کونی شیخا کبیرا، وطا و یا ثلاثه ایام لا رحت امه محمد منه.
آری من بودم. اگر پیر کهنسال نبودم، و سه روز از گرسنگی، شکمم خالی نبود، امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از دست او راحت می‏نمودم.(۸)

از این تعبیر فهمیده می‏شود که مالک اشتر در سال ۳۶ هجرت، پیرمرد بود، بنابراین اگر سن او را در این هنگام، حدود ۶۵ تا ۷۰ سال حدس بزنیم، چنین نتیجه می‏گیریم که او حدود سی سال قبل از هجرت متولد شده است.
مالک اشتر، بلند قامت و گردن کشیده و شکوهمند و دارای بازوان پر مو و ستبر، و صدای غرا و بلند بود.

آغاز اسلام مالک اشتر

مالک اشتر در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در همان زادگاه خود، روستای بیشه یمن ، اسلام را پذیرفت؛ ولی سال و چگونگی گرایش او به اسلام در تاریخ ضبط نشده است؛ اما از قراین به دست می‏آید، آن هنگام که در سال دهم هجرت، حضرت علی (علیه السلام) از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به یمن رفت، و مردم آنجا را به اسلام دعوت کرد و سپس مردم دیگر یمن، گروه گروه مسلمان شدند.(۹)

به احتمال قوی، یکی از آن گروهها، گروه دودمان نخع بودند، که مالک جزء آنها بود.
گواهی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ایمان مالک اشتر
مالک اشتر مانند اویس قرنی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندید، ولی در عصر آن حضرت، در همان زادگاه خود (یمن) مسلمان شد، و در همان عصر جزء یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار آمد.
جالب اینکه: روزی در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن از مالک به میان آمد، آن حضرت فرمود:
انه لمومن حقا.
مالک، قطعا مومن حقیقی است.(۱۰)

علامه سید محسن امین، پس از نقل این روایت می‏گوید: این گواهی، معادل گواهی سراسر جهان است؛ زیرا گواهی بزرگترین انسان جهان است، و صدور این سخن در آن زمان که مالک اشتر جوان بود، بیانگر آن است که مالک اشتر در سنین جوانی در جایگاه رفیعی از ایمان قرار داشته است،(۱۱).در میان اصحاب، تنها ابوذر در بیابان از دنیا رفت، و مالک اشتر با افرادی کنار جنازه او آمدند و جنازه ابوذر را در همان جا به خاک سپردند.(۱۲)(چنانکه شرح آن خاطر نشان خواهد شد.)

آری مالک اشتر، از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان: مومن حقیقی و صالح معرفی شد.
نتیجه این که: مالک اشتر چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را ندید، به عنوان ، اصحاب آن حضرت، از مهاجران و انصار نیست؛ بلکه از تابعین به شمار می‏آید؛ ولی در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مومنان صالح بود.

کنیه و لقب مالک اشتر

مالک را از این رو که پسری به نام ابراهیم داشت با کنیه ابو ابراهیم می‏خواندند.
و نظر به این که در یکی از جنگها (جنگ با مرتدین با جنگ یرموک که بعدا ذکر می‏شود) به پلکهای چشمش آسیب رسید و آن را جابجا و دگرگون نمود، با لقب اشتر خواندند، زیرا عرب به کسی که از پلکهای چشمانش دگرگون می‏شود می‏گوید شتر عینه.
و گاهی او را با لقب کبش العراق، قوچ عراق می‏خواندند، این لقب از این رو بود، که قوچ در یک گله گوسفند معمولا جلودار گوسفندها است، مالک جلودار و سردار و پیشتاز خاندان او که در کوفه می‏زیستند، دارای افراد برجسته‏ای مانند کمیل بود، و صمیمانه از او پیروی می‏کردند.

مالک اشتر در عصر خلافت ابوبکر و عمر

جنگ با ابو مسیکه، نخستین جنگ مالک اشتر

عصر خلافت ابوبکر بود.عده‏ای که در یمن و یمامه و… در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مسلمان شده بودند، از اسلام برگشتند و مرتد شدند ، و در مقابل حکومت اسلامی، صف آرایی کردند: ابوبکر از هر سو مسلمانان را فراخواند و آنها را به جنگ مرتدین فرستاد، و آنان را سرکوب نمود، یکی از طوایف مرتدین ، طایفه بنو حنیفه بود.
از آنجا که اسلام در خطر شدید، مدعیان دروغین نبوت و مرتدان بود، ابوبکر از همه مسلمانان جهان آن روز، از جمله از قبیله مذحج استمداد نمود، تا به جنگ دشمنان بروند.

مالک اشتر که در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به اسلام گرویده بود، برای حفظ اسلام و احساس مسوولیت کرد و برای جنگ با مرتدین، از اقامتگاه خود بیرون آمد و به سپاه اسلام پیوست. جالب اینکه او در یک جنگ خشن ابومسیکه رهبر مرتدین بنو حنیفه را بر سر اسبش بی هوش کرد، و این حادثه نخستین رخدادی بود که از مالک اشتر بروز کرد، و مسلمانان به وجود مسلمان دلاور و دریا دلی چون مالک اشتر پی بردند. جنگ مالک با ابو مسیکه چنین بود:
هنگامی که سپاه اسلام با سپاه بنو حنیفه در برابر هم قرار گرفتند، مالک اشتر در پیشاپیش سپاه اسلام ، ابو مسیکه را به نزدیک طلبید، ابو مسیکه به پیش او آمد.

مالک گفت: آیا بعد از اقرار به توحید و اسلام ، مرتد شدی و به سوی کفر باز گشتی؟
ابو مسیکه گفت: ای مالک! از من دست بردار، مسلمانان شراب را حرام کرده‏اند: من نمی‏توانم شراب ننوشم.
مالک او را دعوت به جنگ کرد و او این جنگ را پذیرفت و به هم پریدند و درگیری شدیدی بین آنها رخ داد: نخست با نیزه می‏جنگیدند: سپس نیزه‏های خود را به کنار انداخته و با شمشیر به جنگ هم پرداختند، در این هنگام شمشیر ابو مسیکه بر سر مالک خورد. سر مالک شکافته شد و به چشمش آسیب رسید؛ به طوری که پلکهایش دگرگون گردید: از این رو به او اشتر گفتند

مالک اشتر بر گردن اسبش خم شد و به سوی سپاه اسلام حرکت کرد، یاران او وقتی وضع او را دیدند، گریه کردند. مالک به یکی از یاران گفت: انگشت خود را به دهان من بگذار. او چنین کرد. مالک انگشت او را با دندانش فشار داد: آن شخص از شدت درد انگشتش، ناله کرد، مالک به اصحاب خود رو کرد و گفت: بر من باکی نیست، وقتی دندانها سالم باشند، سر نیزه نیز سالم است.
سپس یاران بر شکافت سر او آرد سبوس پاچیدند، و با دستمال بستند، آنگاه مالک به یاران گفت: اسبم را بیاورید، پرسیدند: برای چه؟ گفت: برای جنگ با ابو مسیکه. اسبش را آوردند، او سوار بر اسبش شد و همچون تیری که از چله کمان بیرون می‏جهد، به سوی میدان رفت، و با ابو مسیکه به جنگ ادامه داد. طولی نکشید که مالک آنچنان ضربه بر ابو مسیکه زد که او روی زین اسبش بی هوش شد، و چند روز بی هوشی او طول کشید، و مالک سالم به پایگاه خود باز گشت.(۱۳)

مالک اشتر در جنگ با روم، و در جنگ یرموک‏

سال ۱۳ هجرت، عصر خلافت ابوبکر بود امپراطوری روم همواره به کار شکنی و تجاوز در مرزها می‏پرداخت و در انتظار فرصتی بود تا به حکومت اسلامی حمله سراسری کند.
ابوبکر و سران حکومت، هشدار دادند و همه مسلمانان را به جهاد دعوت کردند.
مالک اشتر در پیشاپیش سپاه یمن، خود را به جبهه اسلام رسانید، و به طور فعال در جنگ با رومیان شرکت کرد.(۱۴)
یکی دیگر از درگیری هایی که بین سپاه اسلام و روم ، رخ داد در سرزمین یرموک ، (فلسطین و کرانه‏های رود اردن فعلی ) بود. مالک اشتر در این جنگ نیز ( که در عصر خلافت عمر رخ داد) قهرمانانه با دشمن جنگید.
ارطاه ‏بن جهش می‏گوید: در جنگ یرموک، یکی از جنگجویان از سپاه عظیم روم، خارج شد و فریاد زد:

کیست که به جنگ من بیاید؟!
مالک اشتر به سوی او رفت و به همدیگر ضربت زدند.
هنگامی که مالک ضربت خود را بر او وارد ساخت، گفت:
این ضربت را از من که فرزند قدرت و شهامت هستم، بگیر!

جنگجوی رومی در حالی که از شجاعت مالک، سخت وحشت زده شده بود، جواب داد: خدا امثال تو را در میان قوم من زیاد کند.
در همین جنگ بود که از ناحیه دشمن به چشم مالک، آسیبی رسید. به طوری که پلکهای چشم او را جابجا و دگرگون کرد. از این رو به او اشتر گفتند؛ زیرا عرب به کسی که پلکهای چشمش چنان شود، اشتر گویند.(۱۵)

مالک اشتر، در ایران، در جنگ قادسیه‏

عصر خلافت عمر بود. در سال ۱۴ هجرت، عمر تصمیم بر فتح سرزمین ایران گرفت. سپاه عظیمی تشکیل داد و آن را به فرماندهی سعد وقاص به سوی قادسیه (حدود پنج فرسخی ناحیه غربی کوفه، که آخرین نقطه سرزمینهای عرب بود) روانه ساخت.

ولی سعد و قاص در قادسیه دریافت که سپاه ایران، بسیار عظیم است. نگران شد و ماجرا را در ضمن نامه‏ای برای عمر نوشت و از او کمک خواست. عمر برای ابو عبیده جراح که با سپاه خود در شام بود، نامه نوشت که با سپاه خود به سپاه سعد بپیوندد و او را یاری کند.

ابو عبیده با سپاه خود که در آن، هزار نفر جنگجوی سوارکار و دلاور بود، روانه قادسیه شد.
مالک اشتر پیشاپیش سپاه ابو عبیده، به عنوان سوارکار ممتاز به سوی قادسیه حرکت کرد، آنها با سپاه ایران جنگیدند و پیروز شدند، و سپاه اسلام مدتی به عنوان مرزدار، در قادسیه ماند، و سعد و قاص در انتظار فرمان خلیفه بود تا خانه هجرت و اقامتگاه مسلمین را در سرزمین ایران مشخص کند، عمر برای او نامه نوشت:

مکانی را برای اقامتگاه مسلمانان انتخاب کن که بین آن و مدینه، دریایی وجود نداشته باشد، سعد و قاص پس از رسیدن این فرمان، به سپاه خود دستور داد، از قادسیه خارج شده و از آنجا حرکت نمایند.(۱۶)
به این ترتیب می‏بینم، مالک اشتر در آزاد سازی ایران از زیر یوغ شاهان ساسانی، و آیین آتش پرستی، از سرداران سپاه اسلام بود، و در این راستا شرکت فعال داشت. از این رو، برگردن ما ایرانیان حق بزرگی دارد.

سکونت مالک و خاندانش در کوفه‏

سپاه اسلام از قادسیه حرکت کردند، تا به شهر انبار (ده فرسخی غرب بغداد که به زبان ایرانیان فیروز شاپور نام داشت ) رسیدند؛ ولی بدی آب و هوا و زیادی پشه آنجا باعث شد، که از آنجا به روستای کویفه ابن عمر که در نزدیک کوفه بود، منتقل شدند، شرایط نامساعد آب و هوای آنجا را نیز نپسندیدند و سرانجام به کوفه انتقال یافتند، کوفه را از نظر آب و هوا و… مناسب و مساعد یافتند، و در همانجا استقرار یافتند.

به این ترتیب، مالک اشتر با خاندان خود در ناحیه شرقی مسجد فعلی کوفه، سکونت گزیدند و از آن پس، کوفه وطن مالک اشتر شد. به طوری که به هر جا سفر می‏کرد، سرانجام به کوفه باز می‏گشت.(۱۷)
با توجه به اینکه مالک در سال ۱۴ یا ۱۵، هجری وارد کوفه شد، و تا آخر عمر آنجا را مرکز سکونت خود قرار داد، چنین نتیجه می‏گیریم که او حدود ۲۴ سال در کوفه بوده است.

و این نیز امتیازات مالک است که برای حفظ اسلام و مرز داری از حریم آن، از وطن و زادگاه خود هجرت کرد و با هجرت و جهاد خود، به یاری اسلام همت نمود و در این راه، جان نثاری و ایثارگری کرد.
(پایان بخش اول)

بخش دوم: مالک اشتر در عصر خلافت عثمان‏

بروز بی عدالتی‏ها و تباهی‏ها در حکومت عثمان‏

عثمان پس از فوت عمر، در روز چهارم محرم سال ۲۴، هجرت به خلافت رسید، و خلافت او حدود دوازده سال طول کشید، و سرانجام در اواخر سال ۳۵، روز چهارشنبه بعد از عصر، به دست مسلمین، در خانه‏اش در مدینه کشته شد.(۱۸)

در عصر حکومت عثمان، بدعتها و بی عدالتی‏ها و تباهی‏های فراوانی رخ داد، مانند، حیف و میل بیت‏المال، تبعیض، گماردن خویشان فاسق خود بر پستهای حساس کشور، تبعید اصحاب بزرگوار تبعید شدگان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، تبدیل حکومت عدل اسلامی به امپراطوری ننگین و طاغوتی و… ( که بعضی از آنها در ضمن مطالب آینده ذکر می‏شود.) (۱۹)

همین امور، باعث تحریک و نارضایتی شدید و شورش اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان آزاده بر ضد حکومت او شد، و سرانجام او را با شدیدترین برخوردها کشتند.
برای اینکه چگونگی مبارزات مالک اشتر و نقش او را در پیشبرد اهداف اسلامی در یابیم، به مطالب زیر توجه کنید:

نفرین مالک اشتر بر عثمان در کنار قبر ابوذر

یکی از ستمهای عثمان این بود که ابوذر غفاری، یار راستین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر جرم حق گویی، به ربذه تبعید کرد و او تنها در بیابان ربذه، غریبانه و مظلومانه به شهادت رسید.
در سال ۳۲ هجرت (نهمین سال خلافت عثمان) بکرین عبداللَّه ، علقمه ابن قیس و… که یک کاروانی را تشکیل می‏دادند، به سوی مکه برای انجام مراسم عمره، حج، حرکت کردند. در آن وقت مسیر راه مکه، در کنار ربذه قرار داست.
همسر ابوذر ( و به نقل از دیگر دختر ابوذر ) می‏گوید:
هنگامی که در ربذه آثار مرگ در چهره ابوذر آشکار شد، گریه کردم: پرسید: چرا گریه می‏کنی؟ گفتم: چگونه گریه نکنم، که در این بیابان کفنی ندارم که تو را با آن، کفن کنم
ابوذر گفت:
گریه نکن، هنگامی که از دنیا رفتم، کنار جاده بنشین، جمعیتی از راه می‏رسند و مرا دفن می‏کنند.

روزی در جنگ تبوک ) من با جماعتی در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم، به ما رو کرد و فرمود: یکی از شما در بیابان از دنیا می‏رود، و گروهی از مومنان کنار جنازه او حاضر می‏شوند. همه کسانی که آن روز در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، در غیر از بیابان از دنیا رفته‏اند و غیر از من کسی نمانده، پس آن شخصی که در بیابان از دنیا می‏رود، و جمعی از مومنین کنار جنازه می‏آیند، من هستم.

ابوذر از دنیا رفت، همسر (یا دخترش )، روی او را پوشانید، و کنار جاده آمد. ناگاه کاروانی را که از عراق می‏آمدند، دید، خود را به آنها رسانید و گفت: این اشاره به جنازه ابوذر) یار با وفای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که از دنیا رفته است.
کاروانیان از مرکبها پیاده شدند و کنار جنازه ابوذر نماز خواندند و او را به خاک سپردند.
مطابق بعضی از روایات، عبداللَّه بن مسعود بر جنازه ابوذر نماز خواند ، و مطابق بعضی دیگر، مالک اشتر بر جنازه او نماز خواند و دیگران اقتدا کردند: نیز روایت شده:

مالک اشتر، کفن گران قیمتی به همراه داشت، با آن کفن، پیکر مطهر ابوذر را تفکین نمود.
پس از آنکه جنازه ابوذر را به خاک سپردند مالک اشتر در کنار قبر ابوذر، متوجه خدا شد، و چنین دعا و نفرین کرد:
خدایا! این ابوذر یار رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ، بنده تو در میان بندگان است، و در راه تو با مشرکان جهاد کرد.
لم یغیر ولم یبدل، لکنه رای منکرا فعیره بلسانه و قلبه حتی جفی و نقی و حرم و احتقر، ثم مات غریبا.

او چیزی از دین را تغییر نداد و جابجا نکرد، وقتی خلافت و زشتی، (در دستگاه عثمان) دید، با زبان و قلبش اعتراض کرد. از این رو به او ظلم کردند و او را از وطن دور ساختند، و محروم نمودند و کوچک شمردند، سپس غریبانه از دنیا رفت.
آنگاه مالک اشتر چنین دعا و نفرین کرد:
اللهم فاقصم من حرمه و نفاه عن مهاجره و حرم رسول‏اللَّه.
خدایا! آن کس ( عثمان ) را که ابوذر را محروم ساخت، و او را از هجرتگاهش و از حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تبعید نمود، منکوب و هلاک گردان.(۲۰)

به این ترتیب، در آن وقت که مردم از ترس حکومت عثمان، دم فرو بسته بودند، و اکثریت در خفقان سخت بودند، فریاد مالک به نفرین بر ضد عثمان بلند بود و همان راه ابوذر را می‏پیمود.

اعتراض شدید مالک و همراهان، به فرماندار کوفه‏

هنگامی که عثمان بر مسند خلافت تکیه زد، یکی از کارهایش این بود که عمان و حکامی را که از طرف عمر در استانها و شهرها نصب شده بودند، از حکمرانی برکنار کرد و به جای آنها خویشان خود را از بنی امیه و…را گماشت مثلا معاویه را استاندار شام کرد: عبداللَّه بن عامر، پسر دایی خود را استاندار بصره نمود، عبداللَّه بن سعد، برادر رضاعی خود را سرپرست مالیات و وزیر جنگ مصر کرد، و ولید بن عقبه برادر مادری خود (۲۱)، را حاکم و فرماندار کوفه نمود.

ولید شخصی بود که اگر او را جرثومه فساد بنامیم، گزاف نگفته‏ایم او علنا شراب می‏خورد، حتی در نماز جماعت صبح، که نماز جماعت مردم بود، بر اثر مستی، نماز صبح را چهار رکعت خواند و بعد از نماز گفت: اگر بخواهید، بیشتر بخوانم! و اموال بیت را در راه تباهی‏های خود، حیف و میل می‏کرد.

ولید از زبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ، به عنوان فاسق معرفی شده بود، و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده بود که او اهل جهنم است.

پدرش عقبه جزء مشرکان بود و علی (علیه السلام) او را در جنگ بدر کشت، و در جنگ احد هنگامی که حضرت حمزه (علیه السلام) شهید شد، ولید و عمر و عاص، از خوشحالی شراب خوردند و به رقص و ساز و آواز پرداختند.
برای اینکه ولید را بهتر بشناسند، به این روایت توجه کنید:

روزی ولید: نزد امام حسن (علیه السلام) به حضرت علی (علیه السلام) ناسزا گفت، امام حسن (علیه السلام) به او فرمود ( تو را از اینکه به علی (علیه السلام) ناسزاگویی سرزنش نمی‏کنم، چرا که آن حضرت تو را به جرم شراب خواری هشتاد تازیانه زد، و پدرت را در جنگ بدر به فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) کشت ، و خداوند در آیات متعدد، علی (علیه السلام) را مومن نامید، و تو را فاسق خواند… (۲۲)

مسلمانان کوفه از تبهکاری‏های ولید به ستوه آمدند، و نسبت به او متنفر شدند، حتی در یکی از روزها که بر فراز منبر سخن می‏گفت، او را سنگباران کردند و انزجار خود را به او آشکار نمودند.
کار به جایی رسید که روزی جماعتی از مسلمین غیور کوفه که پیشاپیش آنها مالک اشتر بود به اقامتگاه او در دارالاماره حمله کردند، او را در حال مستی دیدند که روی تخت خود خوابیده بود، فریاد بر او زدند تا بیدار شود، بیدار نشد. سپس شراب زیادی که خورده بود، استفراغ کرد.

در این حال، دو نفر از مهاجمین به نام ابو زینب و ابو جنب، انگشترش را از دستش خارج ساختند و او نفهمید.
سرانجام مالک اشتر و گروهی از مسلمانان کوفه ، به عنوان اعتراض به سوی مدینه حرکت کردند، تا در آنجا حکم عزل ولید را از جانب عثمان بگیرند.(۲۳)

تقاضای عزل ولید، از عثمان‏

مالک اشتر همراه گروهی از مسلمین کوفه، برای اعتراض به تباهی‏های ولیدبن عقبه فرماندار کوفه، به مدینه نزد عثمان آمدند، و قاطعانه بدی‏های ولید را برشمردند، و از او خواستند که او را از فرمانداری برکنار کرده، و فرماندار لایقی به جای او نصب کند.
در این مجلس، بین عثمان و گروه اهل کوفه، چنین گفتگو شد:
عثمان: در میان شما چه کسی گواهی می‏دهد که ولید شراب خورده است،؟
گروه: ابو زینب و ابو جندب، گواهی می‏دهند که ولید شراب خورده است.
عثمان: در حال خشم خطاب به ابو زینب و ابو جندب از کجا می‏دانید که ولید شراب خورده است، شاید نوشیدنی دیگری بوده است؟
ابو زینب و ابو جندب: همان شرابی که ما در عصر جاهلیت می‏نوشیدیم، او نوشیده بود.
عثمان: آیا دیدید که او شراب نوشید؟
آنها: نه ندیدیم.

عثمان: پس به چه دلیل می‏گویید او شراب خورده است؟
ابو زینب و ابو جندب: شرابی را که او خورده بود، دیدیم استفراغ کرد و از ریش او شراب گرفتیم، و این انگشتر او است در حالی که مست بود ما از دستش در آوردیم و او نفهمید.
عثمان در حال خشم فریاد زد: برخیزید و از نزد من دور گردید!
گروه مسافر، به ناچار از نزد عثمان بیرون آمدند، در حالی که جانشان در خطر بود، و از برخورد عثمان بسیار ناراحت و دلسوخته شده بودند و با یک جهان آه و حسرت به خانه امیرمومنان علی (علیه السلام) پناه بردند و از محضر آن حضرت استمداد نمودند.

فریادرسی علی (علیه السلام) از گروه مظلوم‏

امیر مومنان علی (علیه السلام) پس از شکایت گروه اهل کوفه، بی درنگ برخاست و نزد عثمان آمد و به او فرمود:
تو شاهدان عینی را از خود رانده‏ای، و حدود الهی را باطل نموده‏ای.
عثمان در حالی که سخت آشفته بود، گفت: نظر شما ای ابو الحسن، چیست؟
علی: نظر من این است که به دنبال رفیقت (ولید) بفرستی، و او را در اینجا حاظر کنی تا محاکمه شود، اگر شهود، گواهی بر شرابخواری او را دادند، و او دلیلی بر رد شهود نداشت، من بر او حد شرابخواری را جاری سازم.
عثمان چاره‏ای ندید جزء اینکه ولید را احضار کند از سوی دیگر، ابوزینب و ابو جندب آمدند و گواهی دادند، و برای علی (علیه السلام) ثابت شد که ولید شراب خورده است.

ولید دلیلی برای رد شهود نداشت، ناگزیر عثمان، تازیانه را به سوی امام علی (علیه السلام) افکند، امام آن را برداشت تا حد شرابخواری را(که ۸۰ تازیانه است) بر ولید جاری سازد.
در این هنگام، ولید تسلیم نمی‏شد و عقب نشینی می‏کرد.
حضرت علی (علیه السلام) او را گرفت و بر زمین کوبید، ولید به امام ناسزا گفت. حضرت علی (علیه السلام) گفت: تو چنین حقی نداری!

علی (علیه السلام) بر عثمان فریاد کشید و فرمود: بلکه شدیدتر از این حق را دارم، وقتی که شانه خالی می‏کند و مرا از اجرای حد و حق الهی باز می‏دارد.
سرانجام عثمان مجبور شد و ولید را از فرمانداری کوفه برکنار کرد، و به جای او سعید بن عاص را که از خویشانش بود و از اشراف قریش به حساب می‏آمد برگزید و همراه گروه معترض روانه کوفه کرد. (۲۴)

خلافکاری‏های سعید بن عاص و اعتراض مالک اشتر

سعید بن عاص به کوفه آمد. در آغاز به منبر نرفت، و گفت: ولید فرماندار سابق، مرد پلید و کثیفی بود، منبر و محراب را آلوده کرده است، دستور داد منبر را شستشو کنند، گروهی از بنی امیه که اطرافش را گرفته بودند او را سوگند دادند که این کار( تطهیر منبر) را انجام ندهد، و گفتند: این کار برای تو که از طرف عثمان آمده‏ای، زشت است، اگر دیگران این کار را بکنند، بر تو سزاوار است که جلوگیری کنی، واضح است که اگر این کار را انجام دهی، برای ولید (برادر مادری عثمان) همیشه مایه ننگ خواهد بود.
سعید اصرار کرد و گفت: حتما باید منبر تطهیر شود سرانجام منبر را شست و سپس بر فراز آن رفت و سخنرانی کرد و تا مدتی خود را طوری به مردم نشان داد، که رفتارش مورد رضایت مردم قرار گرفت.(۲۵)

ولی چندان نگذشت که عده‏ای از اشراف و دوستانش که در عصر خلافت عمر با آنها رفیق بود و در جنگ قادسیه با آنها هم دم بود و عده‏ای از قاریان ( اهل ظاهر) بصره، در اطراف او گرد هم آمدند، و در جلسات شب نشینی‏های او شرکت می‏کردند و دمخور او می‏شدند و از هر دری سخن می‏گفتند.

( به جای مردان صالحی چون کمیل، مالک اشتر، و افراد اصیل کوفه، با عده‏ای طرفدار عثمان و یا بی تفاوت و یا توجیه گران ابن الوقت، همنشین و هم دم گردید)
طولی نکشید که سعید نیز همچون ولید، دست تجاوز به اموال مسلمین دراز کرد، و به حیف و میل بیت المال، و تبعیض و تقرب خویشان و پارتی بازی و رشوه خواری پرداخت.

مالک اشتر که نه با ولید (فرماندار سابق) پدر کشتگی داشت، و نه با سعید (فرماندار جدید) عقد اخوت بسته بود، بلکه اسلام و دستورات عدل اسلامی را میزان قرار داده بود، و دلش برای اسلام می‏تپید، خود را برای اعتراض و مخالفت با سعید آماده ساخت. مردان نخع (خاندانش) را با خود همدست کرد و در انتظار فرصت بودند که در یک وقت مناسبی، اعتراض خود را آشکار سازند.
یک روز سعید آشکارا در میان اجتماع مردم و در مقر فرمانداری، اعلام کرد که سرزمینهای عراق، بوستان قریش و بنی امیه است.
مالک اشتر، از این سخن، بسیار خشمگین شد و فریاد زد: آیا تو می‏پنداری سرزمینهای آباد عراق که سپاه اسلام آن را به دست آورده‏اند و شمشیرهای ما آن را در اختیار اسلام قرار داده، بوستان قریش و بنی‏امیه است؟، نه هرگز، سوگند به خدا هیچ یک از شما در بهره‏گیری از بیت‏المال، بر ما اختیاری ندارید.

در این هنگام عبدالرحمن اسدی رئیس شرطه ی سعید، به مالک اشتر با خشم و تندی گفت:
آیا سخن این شخص را نمی‏شنوید؟
در همین هنگام آنها در حضور سعید، به طرف رئیس شرطه، هجوم بردند و او را به سختی کوبیدند و نقش بر زمین کردند، و سپس پایش را گرفتند و در زمین کشاندند و به کنار انداختند و از دارالاماره خارج شدند.(۲۶)

گسترش اعتراضات به سعید، و نامه او به عثمان‏

پس از این ماجرا، اعتراض کنندگان، از جمله مالک اشتر مبارزه منفی کردند. به این معنا که در مجالس و محافلی که سعید تشکیل می‏داد؛ شرکت نمی‏نمودند ، و از جماعت آنها دوری می‏کردند، بلکه بین خود مجالس تشکیل داده و با بیان خلافهای سعید و عثمان، به افشاگری بر ضد آنها می‏پرداختند، و مردم را بر علیه حکومت سعید می‏شوراندند سعید خود را در فشار معترضین، دید و برای عثمان چنین نامه نوشت:
جمعی از اهالی کوفه با هم اجتماع کرده و به بیان عیوب تو و من می‏پردازند اگر این وضع ادامه یابد، ترس آن است که جمعیت آنها بسیار شود و اسباب زحمت فراهم گردد…

فرمان تبعید مالک و همدستان او، از جانب عثمان‏

هنگامی که نامه به دست عثمان رسید، عثمان به خیال این که می‏توان با تبعید چند نفر، آنها را خاموش کرد، و احساسات سایر مردم را فرو نشاند، در پاسخ نامه، فرمان تبعید آنها را به شام صادر کرد، و چنین نوشت:
ای سعید! به فرمان من آنها را از کوفه به شام تبعید کن، تا سیاستمدار حزب اموی؛ معاویه، به کار آنها رسیدگی کند.
و از سوی دیگر، نامه‏ای برای معاویه نوشت: به دستور ما جمعی از مردم کوفه نزد تو آورده می‏شوند، با آنها تماس بگیر، اگر قانع شدند و توانستی آنها را رام کنی، که آنها را بپذیر و اگر تو را خسته کردند، آنها را به کوفه باز گردان.

مالک اشتر و همراهان در تبعیدگاه شام‏

سعید بر اساس فرمان عثمان ، مالک اشتر و چند نفر از همدستانش مانند: کمیل بن زیاد، صعصعه بن صوحان و ثابت بن قیس و… را به شام تبعید کرد، وقتی آنها به شام رسیدند، نخست معاویه از راه تطمیع و سازش با آنها برخورد کرده، از آنها استقبال گرم نمود و آنها را در کلیسای مریم که از بدترین کاخهای شام بود جای داد، و همچون عراق، حقوق و غذای آنها را در اختیارشان گذاشت و گاهی با آنها ملاقات کرده و گفتگو می‏نمود و از آنها احترام می‏کرد، در یکی از جلسات با آنها به طور مشروح گفتگو کرد و به آنها گفت:
شما جمعی از امت عرب هستید، دارای دندان و زبان و قدرت بیان می‏باشید، در پرتو اسلام بر مقام ارجمندی نایل شدید، و با مجاهدات در اختیار خود در آوردید.

به من گزارش رسیده که شما با طایفه قریش برخورد بد می‏کنید، اگر قریش نبود، شما ذلیل بودید؛ همان گونه که امروز آنها پیشوایان شمایند، برای شما سپری هستند آنها با صبر و مقاومت، مخارج شما را تامین می‏کنند، سپر خود را رد نکنید.
سپس معاویه خشمگین شد و فریاد زد:

سوگند به خدا من شما را به چیزی امر نمی‏کنم، مگر اینکه نخست خودم و افراد و خانواده و نزدیکانم را امر می‏کنم، طایفه قریش می‏داند که ابوسفیان شریفترین این طایفه است. جز اینکه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان قریش، به امتیازاتی از طرف خدا برگزیده شده است… به عقیده من، اگر همه مردم از ابوسفیان به وجود می‏آمدند، همه زیرک و هوشیار بودند.

اعتراض تبعید شدگان به گفتار معاویه‏

گفتار معاویه وقتی که به اینجا رسید، مالک اشتر و همدستانش؛ سخن او را قطع کردند و یکصدا گفتند:
دروغ می‏گویی، خداوند شخصی (آدم علیه السلام) را که از ابوسفیان بهتر بود، با دست قدرت خود آفرید و روح مخصوصش را در او دمید، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده کنند در عین حال در میان انسانها افراد خوب و بد و فاسق و احمق و زیرک وجود دارد.
معاویه که با این اعتراض ، تیرش به سنگ خورده بود، در حالی که خشمگین بود، برخاست و از نزد آنها بیرون رفت.
شب بعد بار دیگر معاویه نزد تبعید شدگان آمد و دوباره با آنها، به گفتگو نشست و به آنها گفت:

یا برای من مایه خیر و نیکی باشید، و یا سکوت کنید و با سرپنجه فکر و اندیشه، آنچه به نفع شما و خاندان شما و به نفع عموم مسلمانان است طلب کنید و زندگی کنید و من نیز با شما زندگی می‏کنم.
تبعید شدگان: تو لایق آن مقام نیستی تا با تو کنار بیاییم و همدم شویم، و اطاعت از تو کنیم، چرا که اطاعت در معصیت خدا روا نیست.
معاویه: مگر در آغاز شما را به تقوا و اطاعت خدا و پیامبرش امر نکردم و نگفتم که همه ما با هم به ریسمان الهی چنگ بزنید و از همدیگر جدا نشوید.
تبعید شدگان: بلکه تو ما را امر به تفرقه و خلافت آنچه از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما رسیده نمودی.
معاویه:

من هم اکنون شما را به اطاعت از خدا و رسول دعوت می‏کنم، و اگر بر خلاف این گفته باشم، توبه می‏نمایم، شما را به اتحاد و انسجام و پیوستن به جماعت سفارش می‏کنم، و از تفرقه بر حذر می‏دارم، به پیشوایانتان احترام کنید و آنها را به کارهای نیک و رهبری نمایید و در هر فرصتی نصیحت نمایید.
تبعید شدگان: فریب ظاهرسازی و چرب زبانی معاویه را نخوردند، و با قاطعیت گفتند: ما به تو امر می‏کنیم که از مقام خود برکنار شوی؛ زیرا می‏دانیم که در میان مسلمانان کسانی بهتر و سزاوارتر هستند که باید به جای تو بنشینند.
معاویه که از شدت ناراحتی آب دهانش گلوگیرش شده بود گفت، آن شخص برتر کیست؟
تبعید شدگان: او کسی است که پدرش از پدر تو پیش‏قدمتر و نیک‏تر، و خودش از تو به اسلام نزدیک‏تر است.
معاویه: سوگند به خدا من در اسلام دارای سابقه هستم، و غیر من از من سابقه دارتر است؛ ولی در این زمان هیچ کس توانمندتر از من در مسایلی که اکنون مطرح است نیست.

تبعید شدگان با اصرار و همصدا گفتند تو هرگز لایق این مقام نیستی.
معاویه: برای شما بلاها و نابسامانیها هست، و من می‏ترسم شما بر اثر پیروی از شیطان، به هلاکت بیفتید.
دقایقی بعد، تبعید شدگان گروهی با معاویه درگیر شدند، و درگیری لفظی به درگیری بدنی و حمله به معاویه تبدیل شد، و آنها سر و ریش معاویه را گرفتند و به شدت او را از خود دفع نمودند.
در این هنگام معاویه فریاد زد: اینجا سرزمین کوفه نیست، اگر مردم کوفه برخورد نامناسب شما را با من بدانند، با این که من رهبرشان هستم، نمی‏توانم جلوی آنها را بگیرم و آنها شما را خواهند کشت.
آنگاه معاویه از نزد آنها بیرون رفت و به آنها گفت سوگند به خدا تا زنده‏ام، دیگر با شما در یکجا نمی‏نشینم.(۲۷)
به این ترتیب، معاویه دریافت که تبعید شدگان شخصیتهای شجاع و آزاده‏ای هستند و با تطمیع و تهدید و امثال آن ، نمی‏توان آنها را از راه خود خارج کرد.

بازگرداندن مالک اشتر و همدستانش به کوفه‏

معاویه ماندن مالک و هم دستانش را در شام، به صلاح خود ندانست، و ترسید که افکار آنها برای مردم شام سرایت کند. پس در ضمن نامه‏ای برای عثمان چنین نوشت:
تو افرادی را نزد من فرستاده‏ای که با زبانهای شیاطین سخن می‏گویند، با مردم تماس می‏گیرند و به اعتقاد اینکه بر اساس قرآن سخن می‏گویند، در میان مردم شبهه و تردید ایجاد می‏کنند. بسیاری از مردم کوفه را با افکار خود تباهی کشانده‏اند. من ترس آن دارم که اگر در شام بمانند. مردم شام را با جادوی بیان و انحراف خود فریب دهند، در اینجا مردم خیال می‏کنند آنها مومن مخلص هستند. به نظر من آنها را به شهر خودشان کوفه بازگردان؛ زیرا نفاقشان در آنجا آشکار شده است.والسلام
وقتی که نامه به دست عثمان رسید؛ در پاسخ به معاویه نوشت: آنها را به کوفه بازگردان.
معاویه بی درنگ این دستور را اجرا نمود.(۲۸)
بازگشت تبعید شدگان به کوفه و نامه عثمان به مالک و نفرین مالک‏

مالک اشتر و یارانش از شام به کوفه بازگشتند و همان برنامه خود را بر ضد حاکمیت سعید بن عاص فرماندار کوفه، ادامه داند؛ به طوری که سعید به ستوه آمده و احساس خطر شدید کرد، و بار دیگر برنامه شورشیان و احساس خود را در ضمن نامه‏ای برای عثمان نوشت.
عثمان در جواب دستور داد: آنها را به شهر حمص (یکی از شهرهای کنونی سوریه) تحت نظر فرماندار ما در آنجا؛ یعنی عبدالرحمن پسر خاندان ولید، بفرست.
در همین ایام، عثمان نامه تندی برای مالک اشتر و همدستانش فرستاد، در آن نامه چنین نوشته بود:
من دستور داده‏ام تا شما را به شهر حمص روانه کنند. وقتی که نامه‏ام به دستت رسید به سوی حمص حرکت کنید؛ زیرا شما در کوفه نسبت به اسلام و مسلمین جزء مایه شر و آشوب نیستید.
مالک اشتر هنگامی که نامه را خواند، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و چنین نفرین نمود:
خدایا آن کس که بین ما و عثمان نسبت به مسلمانان بدرفتارتر و گناهکارتر است، به زودی او را به عذاب و مکافاتش برسان.(۲۹)

مالک و همدستانش در تبعیدگاه حمص‏

بار دیگر مالک اشتر و یارانش، از وطن آواره شدند، و دژخیمان ستمگر رژیم کوفه، آنها را مجبور کردند که از کوفه خارج گردند ولی آن زورمردان خواب‏آلوده، غافل از آن بودند که با این ستمهای خود، بیشتر دلهای مردم را متوجه تبعیدشدگان می‏کنند و بذر شورش را در قلوب مسلمانان می‏پاشند؛ و به زودی با دست خود گور خود را می‏کنند.
مالک اشتر و یارانش به شهر حمص رسیدند.
عبدالرحمن (که همچون پدر خالد بن ولید، آدم خشن و گستاخ و فحاش بود) با فحش و ناسزا و خشونت ، و با بدترین برخورد ، از آنها استقبال کرد، و به آنها چنین گفت:

ای کسانی که آلت دست شیطان شده‏اید! بر شما خیر مقدم و خوشامد مباد! شیطان بعد از آزادی، محصور شده است ، خداوند عبدالرحمن را عذاب کند اگر شما را ادب نکند ای گروهی که معلوم نیست از عرب هستید یا از عجم! آیا گمان می‏کنید به آنچه به معاویه گفته‏اید، به من نیز خواهید گفت؟ من پسر خالد بن ولید هستم، من پسر درهم کوبنده‏ای هستم که شمشیرها را آزموده است، من پسر کسی هستم که چشمان مرتدین را از کاسه سرشان بیرون آورد.
عبدالرحمن این گونه با قلدری و گستاخی با آن بندگان صالح رفتار کرد. اقامتگاه آنها را در جایی پستی قرار داد ، و هر وقت سوار بر مرکب می‏شد، دستور می‏داد تبعید شدگان با کمال خواری در رکاب او حرکت نمایند.
یک ماه به همین منوال گذشت و مالک اشتر و یارانش، سخت‏ترین شکنجه‏ها را تحمل کردند تا اینکه مدت تبعید شدگان به پایان رسید، و عبدالرحمن آنها را در رفتن به مدینه آزاد گذاشت ( و از بازگشتن به کوفه بازداشت.)

بازگشت سریع مالک به کوفه‏

در کوفه مردم همچنان در هر فرصتی به حاکم کوفه ( سعید بن عاص) اعتراض می‏کردند: و احساسات مردم روز به روز بر ضد حاکم، شدیدتر می‏شد. کار به جایی رسید که مردم در مسجد اعظم کوفه اجتماع کردند.

یزیدبن قیس،( یکی از مجاهدان شیعه) مردم را برای محاصره مقر فرمانداری و کشتن فرمانداری و کشتن فرماندار، تحریک نمود؛ ولی یکی از هم مسلکان او به نام قعقاعاو را از اقدام به این کار پشیمان کرد. یزید بن‏ قیس به خانه خود بازگشت و به انتظار این که تبعید شدگان بازگردند ، نامه‏ای برای آنها نوشت، و از آنها خواست بی درنگ به کوفه بیایند که مردم آماده قیام هستند.

مردی به سرعت، نامه او را به شهر حمص آورده و به مالک اشتر داد. مالک هماندم به سوی کوفه حرکت کرد، و یارانش پس از او، به او پیوستند، این خبر به عبدالرحمن (فرماندار حمص رسید، و مامورینی برای دستگیری مالک اشتر و یارانش فرستاد ولی مامورین به دستگیری آنها توفیق نیافتند، و مالک و یارانش خود را به کوفه رساندند، مردم کوفه در نزدیک مسجد کوفه، مالک اشتر را دیدند، و از هر سو برای دیدارش آمدند و با احساسات پاک خود، در اطراف مالک اجتماع نموده، و منتظر فرمان او بودند.

سرانجام مالک چنین پیام داد : هفتاد نفر سواره، آماده شوند تا با هم به مدینه برای شکایت از فرماندار کوفه، نزد عثمان برویم.(۳۰)
مالک و همراهان در مدینه، برای شکایت از حاکم کوفه‏
مالک با هفتاد نفر همراهانش ، به عنوان شکایت از فرماندار کوفه ، راه طولانی بین کوفه و مدینه را با وسایل آن روز پیمودند و به مدینه رسیدند و مدتی در مدینه ماندند، توشه و غذایشان تمام شد، ولی عثمان به تقاضای آنها در مورد عزل فرماندار کوفه، (سعید بن عاص) پاسخ مثبت نمی‏داد.

سرانجام عثمان ، فرمانداران و استانداران خود از جمله سعید فرماندار کوفه را به نزد خود جمع کرد و با آنها در مورد انحراف فرماندار و استانداران، و اعتراضات مردم، به مشورت پرداخت و هر کسی سخنی گفت.
عمر و عاص که در مجلس شورا حاضر بود، مخفیانه محصول گفتگوی آن مجلس را به طلحه و زبیر که در مسجد بودند، گزارش داد. طلحه و زبیر، مالک اشتر را خواستند و به او گفتند: هما خبر رسیده که عثمان سعید را در مقام فرمانداری کوفه، مستقر نموده و فرمان داده که شما را به سوی کوفه بازگرداند، و سعید نیز به کوفه برای ادامه فرمانداری برگردد.
مالک در حالی که سخت خشگمین بود گفت: ما برای آگاهی به رای و قضاوت عثمان اینجا نیامده‏ایم؛
بلکه ما برای بیان رفتار بد و اختلاف سعید بن عاص، به اینجا آمده‏ام، اگر توشه راه می‏داشتم، زودتر خود را به کوفه می‏رساندم و به کمک مردم نمی‏گذاشتم که سعید وارد کوفه گردد. طلحه و زبیر، وسایل و توشه راه را با مبلغ هنگفتی پول برای مالک فراهم نمودند، و مالک روانه کوفه گردید.

سخنرانی آتشین مالک در کوفه و بیعت ده هزار نفر با او

مالک با شتاب روانه کوفه شد، و قبل از ورود سعید، خود را به کوفه رسانید، و در حالی که شمشیرش در گردنش آویزان بود، وارد مسجد شد و در میان اجتماع زیاد مردم بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! شما که از فرماندارتان ناراضی و شاکی بودید، به دستور عثمان، او بار دیگر روانه کوفه شده، تا به اینجا بیاید و به برنامه خود ادامه دهد شما با من بیعت کنید که از ورود او به کوفه جلوگیری کنیم.

مردم، سراسیمه نزد مالک آمده و ده هزار نفر با او بیعت نمودند، مالک همراه آنها از کوفه بیرون آمد تا از ورود سعید به کوفه جلوگیری نمایند، این جمعیت به راهپیمایی ادامه دادند تا به چشمه واصقه یا جرعه ، (نزدیک کوفه: بین نجف و حیره) رسیدند، و در آنجا با سعید بن عاص و همراهانش روبرو شدند.
مالک اشتر در حالی که شمشیر کشیده بود، بر سر سعید فریاد زد:
ارجع فلا حاجه لنابک
بازگرد، ما به تو نیاز نداریم.

سعید از فریاد مالک به وحشت افتاد و خواست به مدینه باز گردد، غلام سعید گفت: به خدا سوگند نیست سعید به مدینه باز گردد.
مالک اشتر با شمشیر بر سر غلام کوبید و او را از پای در آورد و سعید در حالی که سخت منکوب و وازده و پژمرده شده بود با همراهان خود به مدینه بازگشت.

مالک اشتر با جمعیت به کوفه بازگشت و برای عثمان در ضمن نامه‏ای نوشت: سوگند به خدا ما از فرماندار منصوب شده از طرف تو، جلوگیری نکردیم، مگر برای اینکه اعمال فاسد تو را آشکار سازیم، اینک آن کس که دوست داری ( و شایسته است) حاکم کوفه کن.
عثمان در پاسخ نوشت: ببینید حاکم شما در عصر خلافت عمر چه کسی بود، همان را حاکم کنید، آنها ابو موسی اشعری را که در عصر خلافت عمر، حاکم کوفه بود، حاکم خود نمودند.

این ماجرا در دوازدهمین سال خلافت عثمان ( در سال ۳۴ هجرت) رخ داد.(۳۱)
نامه عثمان به مالک و جواب کوبنده او
عثمان برای مالک اشتر که در کوفه بود چنین نوشت:
تو را به اطاعت از خودم دعوت می‏کنم، تو نخستین کسی هستی که موجب اختلاف و تفرقه شده‏ای.
تو را به تقوا و محبت و بازگشت به حق و قرآن فرا می‏خوانم.
پس از رسیدن این نامه به مالک، در پاسخ نوشت:
من مالک بن الحارث الی الخلیفه المتبلی، الخاطی‏ء الحائد عن سنه نبیه، النابدلحکم القرآن
از جانب مالک اشتر به سوی خلیفه گرفتار در گناه، خطا کار، انحراف یافته از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ترک کننده حکم قرآن از روی عناد.

اما بعد: نامه تو را خواندیم، خودت دست نشاندگان خود را از ظلم و تجاوز و تبعید بندگان صالح، باز دار تا ما از تو اطاعت کنیم، تو گمان می‏کنی ما به خود ظلم کرده‏ایم! این پنداری است که تو را از دیدن حق، نابینا کرده است، به طوری که که ظلم را عدالت می‏نگری و باطل را حق خود می‏بینی، و رابطه محبت ما با تو آن هنگام است که توبه کنی و از جنایات خود دست برداری و به صالحات امت آزار نرسانی و آنها را از خانه‏هایشان تبعید و دور نسازی، و در مورد شهر ما کوفه، ابو موسی و حذیفه ‏بن یمان را فرماندار کنی. و السلام.
نامه مالک به دست عثمان رسید و آن را خواند، و گفت: توبه و استغفار می‏کنم. آنگاه برای ابو موسی و حذیفه نامه نوشت و آنها را فرمانروای کوفه کرد.(۳۲)

به این ترتیب مالک اشتر و یارانش پس از تحمل زجرها و تبعیدها، و سختی‏ها، در مورد عزل فرماندار کوفه به نتیجه رسیدند؛ ولی آنچه که مهم‏تر بود، زمینه سازی برای واژگون نمودن حکومت عثمان بود، که مبارزات مالک و همراهانش نقش بسیار مهم در این زمینه سازی داشت.
برای روشن شدن این مطلب به ماجرای زیر توجه کنید:
کشته شدن نائل، غلام عثمان به دست مالک اشتر

در ماجرای محاصره خانه عثمان و شورش مردم بر ضد او (سرانجام به قتل او منجر شد روزی مالک اشتر به خانه عثمان وارد شد، وقتی که به اطاق عثمان رفت، او را در آنجا تنها یافت، هماندم مالک بازگشت و از خانه بیرون آمد ، در این بین یکی از اهالی یمن از قبیله همدان به نام مسلم بن کریب به مالک اشتر چنین اعتراض کرد:
تو ما را به کشتن این مرد (عثمان) به اینجا دعوت کرده‏ای، و ما دعوت، تو را اجابت کردیم؛ ولی اکنون دیدم تو نزد عثمان رفتی و او را دیدی؛ (ولی او را نکشتی) و به عقب بازگشتی؟!…

مالک اشتر در پاسخ گفت: پدرجان مگر نمی‏بینی که او تنها بود و هیچ کس در اطرافش نبود تا از او دفاع کند.
(گویی مالک عار داشت که شخصی را بدون مدافع بکشد.)
هنگامی که مالک از آنجا حرکت کرد، (نائل)، غلام آزاده شده عثمان او را دید و گفت:ای وای! این همان مالک اشتر است که احساسات مردم همه ی شهرها را بر ضد امیر مومنان (عثمان) شعله ور نموده است. خدا مرا بکشد اگر او را نکشم! پس از این سخن، با شدت و خشم به دنبال مالک حرکت کرد تا مالک را بکشد. در این هنگام عمر بن عبید حارثی که از قبیله همدان بود فریاد زد ای مالک مردی در کمین تو است!.

مالک اشتر به پشت سر نگاه کرد، نائل را دید، بی درنگ به طرف نائل شمشیر کشید و با ضربه شمشیر، دست چپ نائل را قطع کرد، آنگاه مالک فریاد زد:ای عمر بن عبید! کار نائل را تمام کن. عمر بن عبید به نائل حمله کرد و او را کشت.(۳۳)

مالک اشتر در ماجرای قتل عثمان‏

بدعتها و ستمها و انحرافات سیاسی و اجتماعی خلافت عثمان موجب شد که مسلمانان مصر، کوفه، بصره، و جمعی از مسلمانان مدینه و … در مدینه اجتماع کردند،
و خانه عثمان را محاصره نموده سپس با شمشیر و تیر او را کشتند، از این واقعه در تاریخ به عنوان: یوم الدار و فتنه کبری، یاد شده است.

اوضاع به قدری وخیم بود که به نقل ابن ابی الحدید، خانه عثمان ، چهار روز در محاصره مسلمانان ضد او بود.
حتی آب را بر او ممنوع نمودند، تا اینکه با وساطت امیر مومنان علی (علیه السلام) آب بر او برده شد، در عین حال از آن جلوگیری نمودند.(۳۴)
امیر مومنان در این ماجرا دخالت نمی‏کرد.

فقط چند بار طبق تقاضای مردم، با عثمان صحبت کرد و او را نصیحت نمود، تا دست از کارهای خلافش بردارد.
مالک اشتر همراه دویست نفر از مردم کوفه از کوفه برای اعتراض، به کارهای عثمان ، و تحت فشار قرار دادن او به مدینه آمده بود، و همصدا با سایر مسلمانان مخالفت خود را نسبت به کارهای عثمان ابراز می‏داشت.

سرانجام ، محاصره خانه عثمان تنگ‏تر شد و چندین نفر به او حمله کردند و با شمشیر و تیر و ضربات دیگر او را کشتند.
یکی از ضاربین، محمد بن ابی بکر بود که عثمان را نعثل، (ریش بلند یهودی) خواند، و یکی از حمله کنندگان، عمر بن حمق بود که روی سینه عثمان نشست و نه ضربه به او زد، پس از آنکه عثمان کشته شد، سه روز و به گفته بعضی بیشتر جنازه‏اش در خانه ماند و کسی جرات نداشت او را دفن کند.

جمعی از اهالی مصر به خانه عثمان هجوم آوردند، مدافعان او در را بستند، اهل مصر در خانه او را به آتش کشیدند.(۳۵)
در این میان عده زیادی از یاران عثمان نیز کشته شدند، مانند، ابن نعیم فهری، مغیره‏ بن اخنس و نیار بن عبداللَّه.(۳۶)
مذاکره شدید مالک اشتر با عثمان‏
هنگامی که آب را بر عثمان ممنوع کردند، عثمان برای حضرت علی (علیه السلام) پیام داد و از آن حضرت التماس کرد که آب را بر او برساند.

حضرت علی (علیه السلام) که با ممنوع کردن آب، مخالف بود سه مشک پر از آب به خانه عثمان فرستاد؛ ولی هنگامی که مشکها را به خانه عثمان آوردند، طلحه ممانعت کرد و با اصرار نگذاشت آب به خانه عثمان وارد شود.
هنگامی که عثمان این وضع را دید بسیار جزع و بی تابی کرد. پرسیدند رئیس مخالفان که مورد احترام و اطاعت مردم است کیست؟
گفته شد: او مالک اشتراست.

عثمان برای مالک اشتر پیام فرستاد، و از او التماس کرد نزدش برود.
مالک اشتر پس از دریافت پیام، وارد خانه عثمان شد و با عثمان کنار هم نشستند، و بین آنها به طوری سری چنین گفتگو شد:
عثمان: ای مالک! مردم از من چه می‏خواهند؟
مالک: مردم سه موضوع را از تو می‏خواهند که به ناچار باید یکی از آنها را بپذیری.
عثمان: آن سه موضوع چیست
مالک:آنها تو را بین انتخاب یکی از سه موضوع، مخیر ساخته‏اند:
۱- از خلافت استعفا بده و به مردم اعلام کن تا خودشان خلیفه دلخواه خود را انتخاب کنند.
۲- ( با رعایت عدالت و برقرار کردن قسط و اصول اسلام،) نفس سرکش خود را سرکوب و تربیت کن.
۳- و اگر یکی از این دو را انجام ندادی، مسلمانان تو را خواهند کشت.
عثمان پس از اندکی تأمل گفت: به راستی چاره‏ای جز انتخاب یکی از این سه راه نیست؟
مالک: آری چاره‏ای جز این نیست.

عثمان: در مورد اول ، اگر گردنم را بزنند، برای من محبوب‏تر از آن است که از خلافت استعفا دهم و آن را به مسلمانان واگذار نمایم، در مورد دوم نیز، راهی و توانی نیست، و در مورد سوم، اگر مرا بکشند، بعد از من هرگز کار شما اصلاح نمی‏پذیرد…
مالک اشتر از خانه عثمان خارج شد . مهاجمین در خانه را آتش زدند و وارد خانه شده و عثمان را کشتند.(۳۷)
به این ترتیب مالک اشتر، رسالت خود را ابلاغ کرد، و عثمان گرفتار مکافات عملش گردید ، و مرحله طاغوت زدایی به پایان رسید، و سپس از مرحله جدیدی در مورد انتخاب خلیفه جدید و صالح به پیش آمد، در این مرحله نیز مالک اشتر نقش خوبی ایفا نمود که در بخش بعد بیان شده است.
( پایان بخش دوم )

بخش سوم: مالک اشتر در عصر خلافت امیر مومنان علی (علیه السلام)

تلاش مالک اشتر برای تحقق خلافت علی (علیه السلام)

بعد از کشته شدن عثمان ، مرحله جدیدی برای مسلمانان پدید آمد، و آزمایش دیگری به روی آنها گشوده شد.
نظر مسلمانان برای خلیفه جدید، مختلف بود.
جمع کثیری به انتخاب امیر مومنان علی (علیه السلام) نظر داشتند؛ ولی عده‏ای از طلحه، و عده‏ای از زبیر، و بنی امیه و همدستان آنها از معاویه و گاهی از مروان نام می‏بردند.(۳۸)
در این بحران حساس و توفانی، مسلمانان برجسته‏ای همچون عمار یاسر و مالک اشتر، ابوالهیثم و ابو ایوب، جز امیر مومنان علی (علیه السلام) هیچ کس را برای مقام رهبری ، لایقتر و برتر نمی‏دانستند.
دانشمند معروف اهل تسنن، ابن ابی الحدید می‏نویسد:
فلما قتل عثمان ، ارادها طلحه و حرص علیها، فلولا مالک اشتر و قوم معه من شجعان العرب، جعلوها فی علی (علیه السلام) لم تصل الیه ابدا

هنگامی که عثمان کشته شد، طلحه به خلافت طمع کرد و اصرار داشت که به این مقام برسد، اگر تلاش مالک اشتر و همدستان او از شخصیتهایی شجاع عرب برای خلافت حضرت علی (علیه السلام) نبود، هرگز مقام به آن حضرت نمی‏رسید.
سپس می‏نویسد: وقتی که با انتخاب خلافت علی (علیه السلام) طلحه و زبیر از دستیابی به خلافت ، محروم شدند، تصمیم بر مخالفت با علی (علیه السلام) گرفتند و عایشه را دستیار خود قرار داده و به بصره روانه شدند و در آنجا به آشوب و فتنه دست زدند و جنگ جمل را به وجود آوردند و آن جنگ، مقدمه جنگ صفین گردید.(۳۹)
از این عبارت، به خوبی روشن می‏شود که مالک اشتر و همدستانش نقش اصلی و فعالی در تحقق خلافت حضرت علی (علیه السلام) بعد از عثمان را داشتند.

و در مورد دیگر، از کتاب الاوائل نقل می‏کند که مالک اشتر بعد از قتل عثمان، به حضور علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: برخیز تا مردم با تو بیعت کنند. آنها اجتماع کرده‏اند و به خلافت تو مایل و خشنود هستند، سوگند به خدا اگر برای تقاضای بیعت آنها جواب رد بدهی، برای چهارمین بار، دو چشمانت اشکبار خواهد شد.(اشاره به اینکه سه بار: ۱- بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ۲- بعد از ابوبکر ۳- بعد از عمر، دیگران حق تو را ربودند، اکنون اگر کناره‏گیری کنی برای چهارمین بار، باز دیگران حقت را می‏ربایند.)
حضرت علی (علیه السلام) برخاست و به محلی به نام بئرسکن آمد در آنجا مردم ازدحام نموده. و با آن حضرت بیعت نمودند…

سپس می‏نویسد: به گفته بعضی ، نخستین شخصی را که بیعت کرد، مالک اشتر بود، او دست علی (علیه السلام) را گرفت و بیعت کرد، و به طلحه و زبیر گفت: برخیزید و بیعت کنید. آنها نیز بیعت کردند و پس از آنها، اهل بصره و سپس سایر گروهها بیعت نمودند.(۴۰)
چنانکه در خطبه ۳ نهج البلاغه آمده ، ازدحام مردم برای بیعت با علی (علیه السلام) بسیار شدید بود ، که آن حضرت از ازدحام جمعیت چنین تعبیر می‏کند:
فما راعنی الا والناس کعرف الضبع
ازدحام جمعیت که همچون یالهای کفتار ( بسیار و پی در پی ) بود، مرا به قبول خلافت واداشت.

ماجرای بیعت به پایان رسید، بعد معلوم شد بعضی از اشخاص معروف، مثل عبداللَّه بن عمر و سعد و قاص، بیعت نکرده‏اند.
حضرت علی (علیه السلام) عبداللَّه را احضار کرد و فرمود:
بیعت کن او در پاسخ گفت: بیعت نمی‏کنم، تا همه مردم بیعت کنند.
مالک اشتر که از لجاجت عبداللَّه ، ناراحت شده بود، به علی (علیه السلام) عرض کرد: این شخص خود را از تازیانه و شمشیر تو ایمن می‏بیند، اجازه بده گردنش را بزنم.
علی (علیه السلام) فرمود: من نمی‏خواهم از روی اجبار بیعت کنم، رهایش کن برود.
هنگامی که عبداللَّه رفت، امیر مومنان علی (علیه السلام) فرمود: او (عبداللَّه) در آن هنگام که بچه بود، بد اخلاق و تند خو بود و اکنون که بزرگ شده، بد اخلاق‏تر و تندخوتر می‏باشد.(۴۱)

مالک اشتر، شیعه حقیقی علی (علیه السلام)

مالک اشتر هنگام بیعت با حضرت علی (علیه السلام) سخنرانی کرد و در فرازی از آن چنین گفت:
ایها الناس هذا وصی الاوصیاء و وارث علم الانبیاء العظیم البلاء الحسن العناء الذی شهد له کتاب اللَّه بالایمان، و رسوله بجنه الرضوان، من کلمت فیه الفضائل ولم یشک فی سابقته و علمه الا واخر ولا الاوائل
ای مردم! علی (علیه السلام) وصی و اوصیاء (پیامبران سابق) و وارث علم پیامبران است، در میان بلاها و آزمایشهای بزرگ قرار گرفته و در میان رنجها، مسوولیت الهی خود را به خوبی انجام داده است، کتاب خدا قرآن به ایمان او گواهی دهد، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اقامتگاه او در بهشت رضوان، شهادت داد. او کسی است که همه ارزشها و کمالات در وجودش تکمیل شده، و هیچ کس از پیشینیان و آیندگان در سبقت او در راه ایمان، و در علم او تردیدی ندارند.(۴۲)
فراز بالا، به روشنی بیانگر آن است که مالک اشتر، اعتقاد کامل به امامت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت، و او در ارزشها و کمالات بر همگان برتر و مقدمتر می‏دانست، همه شیعه اعتقادی بود و هم شیعه سیاسی.

نموداری از جنگ جمل‏

پس از آنکه حضرت علی (علیه السلام) رسما عهده‏دار مقام خلافت و رهبری شد، افراد قدرت طلب و هوا پرست، از هر سو از لانه‏های خود بیرون آمدند و به کار شکنی پرداختند.

نخستین گروهی که مخالفت خود را علنی کرد، ناکثین، (بیعت شکنان) بودند، طلحه و زبیر که داعیه خلافت داشتند، و در حکومت امیر مومنان (علیه السلام) نمی‏توانستند بر دنیای خود رونق دهند و به حیف و میل بیت المال یازند، به فتنه‏انگیزی پرداختند. آنها با اینکه از نخستین بیعت کنندگان با علی (علیه السلام) بودند، بیعت خود را شکستند و به عنوان نخستین افراد ، علم مخالفت برافراشتند، و چون حنایشان در مدینه رنگ نداشت، بصره را به عنوان مرکز شورش و آشوب برگزیدند، آنها برای اینکه به شورش خود بر اساس مقام خواهی و گنج اندوزی بود، رنگ دینی بدهند، عایشه همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان ام المومنین دستیار خود نمودند، او را سوار بر شتر کرده، به مصر آمدند و با تبلیغات و دروغ پردازی خود، زیر پوشش مطالبه خون عثمان، سپاه عظیمی برای خود جمع کردند و بصره را تصرف نموده و عثمان بن حنیف فرماندار منصوب شده، از طرف علی (علیه السلام) را کتک زده و عزل نمودند.

امیر مومنان علی (علیه السلام) که مشغول عزل و نصب حکام بلاد و فرمانداری شهرها بود، ناگهان خود را در برابر دو دشمن داخلی دید، از یک سو معاویه در شام ادعای استقلال می‏کرد و شهرها را تحت تصرف خود می‏آورد، و از سوی دیگر، جنگ افروزان جنگ جمل، به شورش و آشوب خود دامن می‏زدند.

حضرت علی (علیه السلام) چاره‏ای جز جهاد و سرکوب مخالفان نداشت. در آغار تصمیم گرفت فتنه انگیزان بیعت شکن، طلحه و زبیر و همدستان آنها را سرکوب نماید، با سپاه خود از مدینه به سوی آنها حرکت کرد، سرانجام در بصره، جنگ جمل رخ داد که با پیروزی سپاه علی (علیه السلام) به پایان رسید.

این ماجرا در سال ۳۶، در همان سال اول خلافت علی (علیه السلام) پدید آمد، و موجب کشته شدن ۱۸ هزار نفر از طرفین (پنج هزار نفر از سپاه علی (علیه السلام) و سیزده هزار نفر از جنگ جمل) گردید، طلحه بر اثر تیر اندازی مروان (که جزء سپاه عایشه بود) کشته شد، و زبیر که از جنگ کناره گرفته بود، توسط ابن جرموز، غافلگیر شد و کشته شد، و عایشه با کمال خواری به مدینه بازگشت.(۴۳)

مالک اشتر در جنگ جمل‏

مالک اشتر در این جنگ، یگانه سردار شهید سپاه علی (علیه السلام) بود، و با تدبیر و سیاست و شجاعت خود، نقش بسزایی در پیروزی سپاه علی (علیه السلام) داشت، حضرت علی (علیه السلام) در آغاز جنگ، پرچم بزرگ را به دست پسرش محمد حنفیه داد، و مالک اشتر را فرمانده جانب راست لشکرش کرد، و عمار یاسر را فرمانده قسمت چپ لشگر نمود.(۴۴)
برای روشن شدن این مطلب به نمونه‏های زیر از حمایتهای مالک اشتر از امیر مومنان علی (علیه السلام) در ماجرای جنگ جمل ، توجه کنید.

نامه مالک اشتر به عایشه و پاسخ عایشه‏

در آن هنگام که عایشه هنوز در حجاز بود، نامه‏ای به دستش رسید که مالک اشتر برای او نوشته بود ، و در آن نامه چنین آمده بود.
اما بعد؛ تو ای عایشه! همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هستی. آن حضرت به تو فرمان داد که از خانه بیرون نروی، اگر بر خلاف این فرمان رفتار کنی، با تو می‏جنگیم، تا تو را به خانه‏ات باز گردانیم و بر سر جای خودت که خداوند برای تو پسندیده ، بنشانیم.

عایشه در پاسخ مالک اشتر چنین نوشت:
اما بعد؛ تو نخستین عربی هستی که موجب فتنه انگیزی شد، و مردم را به تفرقه افکند و با پیشوایان، مخالفت نمود، و در قتل خلیفه (عثمان) کوشش کرد، خداوند خون خلیفه مظلوم را نادیده نمی‏گیرد، و سرانجام شما را کیفر خواهد کرد. نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم، به زودی تو و امثال تو، از گمراهان را به کیفر اعمالشان می‏رسانم.(۴۵)

سخنرانی داغ و پر محتوای مالک در ذی قار

سپاه علی (علیه السلام) که در آغاز هفتصد نفر بودند، از مدینه بیرون آمدند، هنگامی که به ربذه، (یک فرسخی مدینه)،رسیدند، در آنجا خبر رسید که طلحه و زبیر و همدستان خود به مصر رسیدند و آنجا را به تصرف خود درآورده و مردم را بر حکومت علی (علیه السلام) می‏شورانند.

امیر مومنان (علیه السلام) در آنجا نامه‏ای به ابو موسی، عامل خود در کوفه نوشت، و آن را توسط محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر به سوی ابو موسی فرستاد ، در آن نامه به او امر کرد مردم کوفه بسیج کرده و همراه خود به سپاه علی (علیه السلام) بپیوندند.

آنگاه علی (علیه السلام) با سپاه خود حرکت کرد ، تا به محل ذی‏قار،(محلی بین بصره و کوفه) رسیدند، در آنجا به علی (علیه السلام) خبر رسید که ابو موسی در کوفه نه تنها مردم را بسیج نکرده؛ بلکه آنها را به سکوت و بی طرفی دعوت می‏کند.
سپس علی (علیه السلام) در ذی قار خطبه مفصلی خواند و مردم را از ماجراها و ماجراجویان، مطلع نمود تو ماهیت و اهداف شوم مخالفان را توضیح داده و مردم را برای جهاد و نبرد با مخالفان دعوت کرد.
در این هنگام، مالک اشتر برخاست و با سخنرانی عجیب خود ، سخنان امام را تایید کرد، دشمن را فاش ساخت و مردم را به جهاد دعوت نمود، او پس از حمد و ثنای الهی گفت:

ای امیر مومنان! کلامت را شنیدم به خوبی سخن فرمودی، و مقصود را روشن و شایسته ادا کردی، تو پسر عمو و داماد و وصی پیامبر ما هستی. تو نخستین کسی هستی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق نمودی و با او نماز خواندی و در همه جنگهای او شرکت کردی، و در این امور بر همه افراد امت برتری داری . کسی که از تو پیروی کرد، به بهره و سعادتش رسید و پیروز و سعادتمند گشت، و کسی که از تو نافرمانی کرد ، به سوی اقامتگاه خود، هاویه دوزخ روانه شد.

ای امیر مومنان! سوگند به جانم! ماهیت طلحه و زبیر و عایشه بر ما روشن است . آنها بی آنکه از تو خلافی ببینند، از تحت فرمان تو خارج شدند. اگر آنها می‏پندارند که به عنوان مطالبه خود عثمان ، بیرون رفته‏اند، نخست باید به سراغ خودشان بروند؛ زیرا آنها نخستین افرادی بودند که ضد عثمان سخن گفتند و مردم را ضد او تحریص کردند.
آنگاه در پایان گفت:

و اشهداللَّه لئن لم ید خلا فیما خرجا منه لنلحقنهما بعثمان، فان سیوفنا فی عواتقنا و قلوبنا فی صدورنا و نحن الیوم کما کنا امس.
و خدا را گواه می‏گیرم که اگر طلحه و زبیر به بیعت خود که از آن خارج شده‏اند، باز نگردند، آنها را قطعا به عثمان ملحق می‏کنیم، همانا شمشیرهای ما همراه ما است و دلهای ما در سینه‏هایمان استوار می‏باشد، و ما همان هستیم که دیروز (در برابر عثمان)! بودیم.. (۴۶)

تصرف دارالاماره کوفه توسط مالک اشتر، و بیرون کردن ابوموسی‏

حضرت علی (علیه السلام) ذی‏قار، فرزندش ، حسن بن علی (علیه السلام) را همراه عمار یاسر به کوفه فرستاد تا مردم کوفه را برای جهاد با دشمن. دعوت کنند، و ابو موسی (فرماندار نالایق کوفه) را سرانجام خود بنشانند.
حضرت علی (علیه السلام) نامه تندی با ابو موسی نوشت و او در آن نامه، خائن خواند و از مقام فرمانداری کوفه، عزل کرد، و به متابعت از حسن (علیه السلام) و عمار دعوت نمود.

امام حسن (علیه السلام) و عمار به کوفه آمدند، در مسجد و بیرون مسجد، مردم را به جهاد دعوت نمودند، ابو موسی همچنان کارشکنی می‏کرد و عثمان را به عنوان مقتول مظلوم یاد نموده و مردم را به شک و تردید و انحراف از مسیر امیر مومنان علی (علیه السلام) فرا خواند.
امیر مومنان (علیه السلام) در ذی قار منتظر آمدن سپاه کوفه شد؛ ولی انتظار طول نکشید و از کوفه خبری نیامد؛ آن حضرت در این مورد بسیار ناراحت شد.

در همین هنگام مالک اشتر به امیر مومنان علی (علیه السلام) عرض کرد: اگر صلاح بدانی مرا به کوفه بفرست؛ زیرا اطاعت مردم کوفه از من نیکو است، امیدوارم که با من مخالفت نکنند.
امیر مومنان علی (علیه السلام) به مالک اشتر فرمود: به طرف کوفه برو و به عمار یاسر و حسن (علیه السلام) بپیوند.
مالک اشتر با شتاب خود را به کوفه رسانید، و در مسیر راه به هر قبیله و جماعت و گروه می‏رسید، آنها را دعوت می‏کرد تا با او به دارالاماره،(مقر فرمانداری) حرکت کنند. سیل مردم همراه مالک، وارد، دارالاماره شدند، و ماجرا را به ابو موسی (که بر بالای منبر سخن می‏گفت و عمار با امام حسن (علیه السلام) در حال اعتراض شدید، به او بودند) گزارش دادند.

ابو موسی از منبر پایین آمد و به سوی دارالاماره حرکت کرد، هنگامی که وارد ساختمان شد، مالک اشتر بر سر او فریاد کشید و گفت:
اخراج من قصر نالا ام لک، اخرج اللَّه نفسک فواللَّه انک لمن المنافقین قدیما.
ای مادر مرده! از ساختمان فرمانداری بیرون برو، خدا جانت را بگیرد! سوگند به خدا! تو از قدیم از منافقان بودی!
ابوموسی که سخت ترسیده بود، به مالک اشتر گفت:
امشب را به من مهلت بده
مالک اشتر به شرط اینکه او از ساختمان فرمانداری بیرون برود، به او مهلت داد.
ابو موسی از ساختمان خارج شد. مردم از هر سو آمدند تا اموال ابو موسی را غارت کنند. مالک اشتر از آنها جلوگیری کرد، و گفت: من او را از فرمانداری عزل کردم، و به او پناه داده‏ام.آنگاه مردم متفرق شدند.(۴۷)
طبق نقل بعضی، مردم به غارت اموال ابو موسی پرداختند. مالک اشتر به ابو موسی گفت: این همان مردمند که آنها را گمراه می‏کردی:ابو موسی به تضرع و التماس افتاد و یک شب مهلت خواست. (۴۸)
سخنرانی مالک ، برای بسیج عمومی به سوی جبهه‏
مالک اشتر به مسجد آمد. مردم از هر سو ازدحام کرده و در مسجد اجتماع کردند، مالک سخنرانی مفصلی کرد، و مسایل را بیان نمود و مردم را برای جهاد با دشمنان بسیج کرد.
نه هزار نفر از مردم کوفه در رکاب امام حسن (علیه السلام) به سوی ذی قار حرکت نمودند و در مسیر راه نیز افرادی پیوستند.(۴۹)
حضرت علی (علیه السلام) در ذی قار به سپاه خود فرمود:
به زودی دوازده هزار و یک نفر از کوفه می‏آیند و به شما می‏پیوندند.
همان گونه که امام خبر داده بود، واقع شد و سپاه کوفه در رکاب امام حسن (علیه السلام) در حالی که عمار و مالک اشتر در پیشاپیش آنها بودند، با کمال شکوه به ذی قار رسیدند.
آنها را شمردند به همان تعداد (۱۲۰۰۱ نفر) بودند.
حضرت علی (علیه السلام) با آغوش باز از آنها استقبال کرد و مقدم آنها را گرامی داشت، و برای آنها سخنرانی کرده، و برای جهاد آماده ساخت، و سپس به سوی بصره حرکت نمودند.(۵۰)

درهم شکستن دو جانب دشمن با تیغ مالک‏

درگیری از هر سو شروع شد، طرفین گروه گروه به همدیگر حمله می‏کردند. برق شمشیرها و پرتاب نیزه‏ها، و رگبارها تیرها، و گردو غبار، همه جار را گرفته بود.
مالک اشتر در کنار امام علی (علیه السلام)، چون شیر ژیان به سپاه دشمن حمله می‏کرد، در این بحران شدید، ناگاه علی (علیه السلام) به مالک فرمان داد که جانب چپ لشگر دشمن حمله کن.
مالک این فرمان را گرفت و به جانب چپ دشمن حمله کرد، و آنها را تار و مار کرده و در هم شکست.
به طوری که جنگجویان جانب چپ دشمن ، گریختند و به اطراف شتر عایشه پناهنده شدند و در آنجا به جنگ ادامه دادند.(۵۱)
امام علی (علیه السلام) که ناظر صحنه بود، این بار جانب راست دشمن را در حال حمله شدید دید، به مالک اشتر فرمود: به جانب راست دشمن حمله کن. مالک آن چنان به آن جانب حمله کرد که فرمانده جانب راست دشمن، به نام هلال ابن وکیع به دست مالک کشته شد.(۵۲)

ضربه مالک بر عمروبن یثربی و نظر او درباره شجاعت مالک‏

عمرو بن یثربی از قهرمانان سپاه جمل بود، و به عنوان رییس دودمان ضبحه( که بزرگترین گروه هواداران عایشه بود) یاد می‏شد، و از طرف عثمان از صاحب منصبان بصره به شمار می‏آمد.
او در جنگ جمل ، زمام شتر عایشه را در دست داشت، آن را به پسرش سپرد و به میدان تاخت و مبارز طلبید. علیاء بن هند از سپاه علی (علیه السلام) به جنگ او رفت.
طولی نکشید که به دست او کشته شد، بار دیگر مبارز طلبید.

هند بن عمرو به جنگ او رفت، هند نیز به دست او کشته شد. بار دیگر مبارز طلبید. زید بن صوحان به جنگ او رفت، زید و او را کشته شد، سپس بازگشت و مهار شتر عایشه را به دست گرفت، رد حالی که عربده می‏کشید و رجز می‏خواند.
بار دیگر مهار را رها کرد و به میدان تاخت: به گفته بعضی عمار یاسر به جنگ او رفت و او را از پای در آورد.
جمعی چنین نقل کرده‏اند: هنگامی که عمرو بن یثربی می‏خواست به سوی میدان برود، به قوم خود گفت:
ای قوم! من چند نفر از یاران امام علی (علیه السلام) را کشته‏ام، از این رو آنها مرا می‏کشند. من باکی ندارم که بجنگم تا بیفتم؛ ولی شما دست از یاری عایشه برندارید، که مادر شما است
و یاری او دین است و رها کردن او موجب عقوق می‏باشد.
هرگاه در دام افتادم، مرا نجات دهید.
قوم گفتند: در میان سپاه علی (علیه السلام) از هیچ کس خوفی در مورد تو جز مالک اشترنیست.
عمرو گفت: آری از او ترس دارم
آنگاه به میدان تاخت، و مبارزه طلبید.
در این هنگام، مالک اشتر به میدان او آمد، در حالی که چنین رجز می‏خواند:
انی اذا ما الحرب ابدت نابها واغلقت یوم الوغا ابوابها
و مزقت من حنق اثوابها کنا قداماها ولا اذنابها
لیس العدو دوننا اصحابها من هابها الیوم فلن اهابها
لا طعنها اخشی و لا ضرابها
من در آن هنگام که جنگ ، نیش خود را نشان دهد، و در روز درگیری، درهای خود را ببندند، ( مرا در بن بست بگذارد) و از روی خشم، لباسهای خود را پاره پاره نماید، و در پیشاپیش جنگ خواهم بود، نه در دنباله آن. دشمنان در برابر ما دارای این ویژگی نیستند، کسی که امروز از جنگ ترسید، فریاد و به جایی نمی‏رسد، من نه از آسیب و زخم جنگ می‏ترسم، و نه از ضربات پی در پی آن.

سپس مالک آنچنان بر عمرو بن یثربی حمله کرد، و به او ضربه زد که او از پشت اسب بر زمین غلتید.
گردانی از دودمان ازد اطراف او را گرفتند، تا او را از معرکه بیرون ببرند، او که بدن سنگین داشت و زخمی عمیق برداشته بود ، نتوانست از میدان بگریزد. در این هنگام عبدالرحمن طود (یکی از سپاهیان علی (علیه السلام)) به او رسید و یک ضربت دیگر به او زد و بار دیگر به زمین افتاد. در این وقت تمردی از قبیله سدوس ( از سربازان سپاه علی (علیه السلام) ) برجهید و پای او را گرفت و کشان کشان به نزد امیر مومنان علی (علیه السلام) آورد.

عمرو ناله کرد و از علی (علیه السلام) التماس نمود که مرا ببخش، زیرا شنیده شده که فرموده‏ای به زخمیان حمله نکنید.
حضرت علی (علیه السلام) او را بخشید، و او به سوی قوم خود بازگشت و در بستر مرگ افتاد، و بر اثر آن ضربه مالک اشتر از دنیا رفت.
هنگامی که در بستر مرگ قرار گرفت ؛ قوم او پرسیدند:
تو را چه کسی کشت؟( خون تو بر گردن کیست؟) پاسخ داد: آنگاه که با مالک اشتر روبرو شدم، با اینکه سالم و شاد بودم او را ده برابر خود نگریستم، و هنگامی که عبدالرحمن بن طود به من ضربه زد، با اینکه زخمی بودم، خود را ده برابر او یافتم. سرانجام ضعیف‏ترین مردم مرا به اسارت گرفت و کشان‏کشان نزد علی (علیه السلام) برد. بنابراین هماورد من مالک اشتر بود (خون من بر گردن اوست).(۵۳)

دختر عمرو بن یثربی، اشعاری در مرثیه پدرش سرود و خواند، که دو بیعت از آن اشعار این بود:
لو غیر الاشتر ناله لندبته و بکیته مادام هضب ابان
لکنه من لا یعاب بقتله اسد الاسود و فارس الفرسان

اگر غیر از مالک اشتر، پدرم را کشته بود، برای او مادام که قله کوه آبان باقی است ناله و گریه می‏کردم؛(۵۴)
ولی کشته شدن به دست مالک اشتر که شیرشیران و یکه سوار جنگاوران سوارکار است، عار و ننگ نیست.(۵۵)
به این ترتیب دختر عمرو با افتخار به قاتل پدرش خواری قتل پدر را جبران می‏نمود.
کشته شدن چند جنگجوی دشمن به دست مالک‏
پس از کشته شدن عمرو بن یثربی به دست مالک اشتر ، رزمجویان دشمن در اطراف شتر، از هر سو چشم به شتر دوخته بود، تا به آن آسیب نرسد، و برای گرفتن و نگهداری زمام شتر، اجتماع و ازدحام می‏نمودند، در این بین، پیری به میدان آمد و رجز خواند… و مبارز طلبید.

مالک اشتر به سوی او پرید و بر فرق سرش شمشیر زد، او همانجا افتاد و کشته شد.
بعد از او ابن جفیر ازدی به میدان تاخت و مبارز طلبید. مالک اشتر به میدان او رفت و او را نیز کشت.
سپس عمیر غنوی، و بعد از او عبداللَّه بن عتابو بعد از او جناب بن عمرو راسبی، پیاپی به میدان تاختند. مالک اشتر همه آنها را یکی پس از دیگری کشت، و به این ترتیب قهرمانان دشمن، پیاپی با شمشیر آبدار و بران مالک به هلاکت می‏رسیدند. (۵۶)

ضربه مالک بر محمد فرزند طلحه‏

پس از آنها، محمد پسر طلحه به پیش آمد و زمام شتر عایشه را به دست گرفته و آن را بوسید. عایشه پرسید: تو کیستی؟
او گفت: من محمد بن طلحه هستم. ای مادرم به من فرمان می‏دهی که اجزا سازم!
عایشه گفت: به تو امر می‏کنم که بهترین انسانها باشی.
آنگاه محمد زمام شتر را به دیگری سپرد و به میدان تاخت و مبارز طلبید. معرکربن حدیر یکی از سربازان سپاه علی (علیه السلام) به جنگ تو رفت، و به دست او کشته شد.
محمد با غرور به طرف شتر بازگشت و مهار شتر را گرفت و بوسید، سپس بار دیگر به میدان تاخت و مبارز طلبید.
مالک اشتر چون شیری که از کمینگاه خود رها شود، به سوی او جهید.
طلحه دید، مالک اشتر به جنگ پسرش آمده، خود را سریع نزد پسرش رسانید و دستش را گرفت و به او گفت:
ارجع یا بنی عن هذا الاسد الضاری
پسرم! از این شیری که دنبال شکار می‏گردد، باز گرد.

محمد به سخن پدر اعتنا نکرد و به میدان مالک اشتر رفت، وقتی که خود را تحت سیطره نیزه مالک دید، پا به فرار گذاشت، مالک او را دنبال کرد، تا به او رسید و ضربه‏ای بر پشت او وارد ساخت، که او بر اثر این ضربه به صورت بر زمین افتاد، مالک به بالین او آمد تا گردنش را بزند، محمد التماس عفو کرد و گفت: ای مالک! تو را به یاد خدا می‏آورم. سپس این آیه را خواند: حا میم…
مالک اشتر از روی بزرگواری ، از او (که زخمی بود) گذشت، و او را بر مرکبش سوار نمود و به سوی قومش فرستاد.
او بر اثر آن ضربه شدید، همان روز جان داد. مالک اشتر به پایگاه خود بازگشت و در این مورد این اشعار را خواند:
یذکرنی حامیم و الرمح شاجر فهلا تلا حامیم قبل التقدم
هتکت له بالرمح جیب قمیصه فخر صریعا للیدین و للفم
علی غیر شی‏ء غیر ان لیس تابعا علیا و من لا یتبع الحق یندم
او (محمد بن طلحه) مرا به یاد خدا انداخت در آن وقت که نیزه با او به ستیز برخاسته بود، (و او را کوفته بود)
چرا او قبل از پیشدستی به میدان آیه حامیم را تلاوت نکرد؟با ضربه نیزه، گریبان پیراهنش را پاره کردم ، و از جانب صورت و دستهایش نقش بر زمین شد.
این ضربه به خاطر آن بود که او در راه امام علی (علیه السلام) گام بر نداشت، و کسی از حق پیروی نکرد، پشیمان می‏شود. (۵۷)
سپس به میدان تاخت ، و در حالی که در میدان جولان می‏داد چنین رجز می‏خواند:
هذا علی فی الد جی مصباح نحن بذا فی فضله فصاح
این علی (علیه السلام) است که چراغ تابان تاریکی است، و ما در پرتو نور و مقام او ، سخنور توانا هستیم.(۵۸)
هلاک کعب بن سور قاضی بصره، به دست مالک‏
کعب بن سوره در مدینه می‏زیست، عمر بن خطاب در عصر خلافش، او را در ماجرایی، هوشیار یافت. وقتی در بصره تقاضای قاضی کردند، عمر او را قاضی بصره کرد.
او بعد از عمر، در زمان عثمان نیز قاضی بصره بود (احتمالا حدود بیست سال قبل سابقه قضاوت داشت.) این شخص در ماجرای تصرف بصره، به آشوبگران پیوست و فتوا داد:
عایشه مادر شما مردم است. از او پیروی کنید
این عالم رسوا، در جنگ جمل، قرآنی را به گردنش آویزان کرده بود، و مردم را بر ضد علی (علیه السلام) تحریک می‏نمود. سه نفر (یا چهار نفر از برادرانش که گول او را خورده بودند،) کشته شدند.
او در جنگ جمل، به میدان تاخت و چنین رجز خواند:
یا معشر الناس علیکم امکم فانها صلاتکم و صومکم
و الحرمه العظمی التی تعمکم لا تفضحوا الیوم فداکم قومکم
ای گروه مردم! بر شما باد حمایت از مادرتان (عایشه) که او نماز و روزه شما است. و مقام محترم عظیمی است که در راس همه شما است: به امید آنکه امروز رسوا نگردید، قوم شما فدای شما باد.
مالک اشتر چون شیر به دنبال این شکار احمق رفت و او را به هلاکت رسانید.

بعد از جنگ ، هنگامی که علی (علیه السلام) در میان جنازه‏ها عبور می‏کرد چشمش به جنازه کعب بن سور افتاد، فرمود:
این شخص بود که بر ضد ما به میدان آمد. در گردنش قرآن را آویزان کرده بود و می‏پنداشت مردم را به دستورات دعوت می‏نماید، با این که به محتوای قرآن، ناآگاه بود.

او بر اثر سرکشی و لجاجت، بیچاره و بدبخت شد، او دعا می‏کرد که خدا مرا بکشد! خدا او را کشت. سپس حضرت دستور داد او را نشاندند، و به او خطاب کرد و فرمود: ای کعب! من وعده خدا را حق یافتم، آیا تو آنچه را پروردگارت به تو وعده داده بود حق یافتی؟ (۵۹)

مالک اشتر //محمدمحمدی اشتهاردی

___________________________________________________________________

1 – نهج البلاغه، حكمت 147،

2 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 98،.

3 – الغدير، ج 9، ص 40،

4 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 158،

5 – تاريخ طبرى – مالك اشتر (نوشته عبدالواحد مظفر)، ص 9،

6 – القصد و الامم قرطبى، مطابق نقل كتاب مالك اشتر الاشتر محمد رضا حكيم ص 3.

7 – مالك الاشتر (محمدرضا حكيم)، ص 3 مالك اشتر براى قبيله مذحج و دودمان نخع علاوه بر اين كه بزرگ قوم و رئيس آنها بود، معلم و مرشد و راهنماى آنها نيز بود، و نقش بسيار در هدايت آنها به سوى خط امام على (عليه السلام) داشت. به عنوان نمونه در جنگ صفين، در يكى از روزها، عمر و عاص همراه چهارصد نفر سواركار، از سپاه دشمن به ميدان تاخت، مالك اشتر به همراه دويست نفر از دودمان نخع و مذحج به گردان عمرو عاص حمله كرد و ضربه سختى بر عمر و عاص وارد ساخت، ضربه بر كوهه زين اسب عمرو وارد شد، و آن كوهه شكست. عمر و عاص بر زمين افتاد و دندانهاى ثناياى او سقوط كرد.( بحار، ج 32، ص 578،).

8 – مالك اشتر ص 76.

9 – كامل ابن اثير، ج 2، ص 305، ارشاد مفيد ص 31،

10 – اعيان الشيعه،ط جديد، ج 9، ص 40،

11 – همان، ج 4، ص 242، – بهجه الامال، ج 6، ص 207،

12 – الغدير ج 9، ص 471،

13 – مالك اشتر محمد رضا حكيم ص 5، (اين واقعه در سال 12 هجرت رخ داد).

14 – همان مدرك، ص 10،

15 – مالك الاشتر تأليف محمدرضا حكيم، ص 10، 6.

16 – مالك‏الاشتر، ص 11،

17 – اقتباس از همان مدرك.

18 – تتمه المنتهى، ص 6،

19 – شرح اين مطلب در شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد.ج 2، ص 129، به بعد آمده است .

20 – اعيان الشيعه ط جديد، ج 4، ص 242، – بهجه الامال، ج 6، ص 208،

21 – مادر عثمان و وليد اروىدختر كرزبن ربيعه بود

22 – سفينه البحار، ج 2، ص 288، و 699.

23 – مالك الاشتر ص 14 و 15،

24 – سفينه البحار، ج 2، ص 686-مالك الاشتر، ص 158،

25 – مالك الاشتر، ص 16،

26 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدج 2، ص 129، و 130 – مالك الاشتر ص 17،

27 – مالك الاشتر، ص 18، تا 20، – و نظير اين مطلب با اندكى تفاوت در شرح نهج البلاغه حديدى، ج 2، ص 130، و 131،

28 – اقتباس از الغدير، ج 9، ص 35، و 36،

29 – همان مدرك

30 – مالك الاشتر، ص 21 و 22، – شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 34،(با اندكى اختلاف)

31 – مالك الاشتر، ص 22، تا 25، – شرح نهج البلاغه‏ابن ابى الحديد، ج 2، ص 135، و 136،(با اندكى اختلاف)

32 – الغدير ج 9، ص 141و 142،

33 – الانساب بلاذرى مطابق نقل الغدير، ج 9، ص 199،

34 – شرح نهج البلاغه ابن‏ابى الحديد، ج 2، ص 143، و 154،

35 – شرح نهج البلاغه ابن‏ابى الحديد، ج 2، ص 155، تا 185، و ج 3، ص 27،

36 – الغدير، ج 9، ص 203،

37 – مالك الاشتر، ص 44،

38 – مالك الاشتر ص 46،

39 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 29،

40 – مدرك قبل، ج 4،ص 7،

41 – شرح نهج البلاغه‏ابن ابى الحديدت ج 4، ص 9،

42 – مالك الاشتر، ص 52،

43 – اقتباس از تتمه المنتهى، ص 9 تا 13، – على (عليه السلام) بسيار سعى و نصيحت كرد كه جنگ نشود، مكرر نامه نوشت، واسطه فرستاد، خودش مستقيم تماس گرفت و سخن گفت، ولى جنگ افروزان جمل، با لجاجت وارد معركه شدند و على (عليه السلام) چاره‏اى جزء دفاع و جنگ نديد.

44 – مالك الاشتر، ص 68،

45 – ناسخ التواريخ، ج 1، ص 59، و 60، – سفينه البحار، ج 1، ص 6 و 5،

46 – تاريخ ابو مخنف، به نقل بحار، ج 32، ص 64، – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 310،

47 – مالك الاشتر، ص 65، و 66،

48 – ناسخ التواريخ، ج 1، ص 107.

49 – مالك الاشتر ص 66،

50 – ناسخ التواريخ، ج 1، ص 108،

51 – همان، ص 154، – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 285،

52 – بحار، ج 32، ص 175،

53 – شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 259، و 260،

54 – يا، تا آخرين قطره اشكم براى او گريه مى‏كنم.

55 – همان، ص 261،

56 – بحار، ج 32، ص 179، – مالك الاشتر، ص 73، و 74،

57 – سفينه البحار، ج 1، ص 686، – مالك اشتر، ص 74، و 75،

58 – همان مدرك

59 – بحار، ج 32، ص 179، و 203، 209،

 

زندگینامه ابوثمامه صیداوی

ابوثمامه صیداوی ابوثمامه از یاران امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و دلاوران عرب و از شخصیت های سرشناس شیعه بود[۳۹]. سماوی می گوید: وی از تابعین است و در تمامی پیکارهای امیرالمؤمنین(علیه السلام) شرکت کرد و پس از شهادت آن بزرگوار به مصاحبت امام مجتبی(علیه السلام) درآمد[۴۰].

چون معاویه به هلاکت رسید و یزید بر مسند خلافت نشست، وی و گروهی از شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صُرد خزاعی گرد آمدند و برای امام حسین(علیه السلام) نامه نوشته و به مکه فرستادند[۴۱].

با ورود حضرت مسلم(علیه السلام) به کوفه، ابوثمامه، بی درنگ به او پیوست و به فرمانش مشغول تحویل گرفتن کمک های مردم برای برای مصارف نهضت گردید. و چون در اسلحه شناسی مهارت داشت، مسئولیت خرید و تهیه سلاح را به عهده گرفت. همچنین ابوثمامه بود که به دستور مسلم، پول هایی را که عبیدالله بن زیاد برای دستگیری وی و یارانش به جاسوس خود معقل داده بود تحویل گرفت[۴۲].

همچنین زمانی که خبر دستگیری هانی بین مردم کوفه منتشر شد و حضرت مسلم برای حمله به دارالاماره مهیا شد، و به مردم کوفه اعلام بسیج عمومی داد، در هنگام آرایش نیروهای جنگی، فرماندهی دو قبیله تمیم و همدان را به ابوثمامه سپرد[۴۳]. در این تحرک اضطراری، ابوثمامه بسیار پایداری نمود.

اما با فراری شدن افراد تحت فرمانش، به ناچار به قبیله خود رفت و مدتی را در بین آنان پنهان شد و با آن که ابن زیاد به شدت وی را تعقیب می کرد موفق به دستگیری او نشد. تا این که با شنیدن خبر ورود امام حسین(علیه السلام) به عراق، همراه نافع بن هلال به آن حضرت پیوست[۴۴].

زمانی که عمر بن سعد با سپاه انبوه کوفه در سرزمین کربلا مستقر شد، نگاه ابوثمامه به کثیر بن عبدالله شعبی خونخوار و جسور افتاد که به طرف امام(علیه السلام) می آمد به ایشان گفت: ای اباعبدلله! خداوند امورت را اصلاح کند، هم اکنون بی باک ترین و خطرناک ترین دشمن شما در روی زمین به این جا آمده است.

ابوثمامه آن گاه رویاروی کثیر بن عبدالله ایستاد و گفت: شمشیرت را از خودت جدا کن. اما کثیر جواب داد: نه به خدا سوگند! اسلحه ام را از خود دور نمی سازم، من پیک هستم. اگر سخن مرا بشنوید پیغامی که آورده ام به شما بازگویم و اگر بپذیرید بازمی گردم.

ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشیر تو را نگه می دارم، آن گاه سخنت را بگو. گفت: نه! به خدا سوگند دست تو به آن نخواهد رسید. ابوثمامه باز ادامه داد و گفت: پیغامت را به من بگو تا آن را به اطلاع امام حسین(علیه السلام) برسانم و پاسخش را برایت بیاورم، وگرنه نمی گذارم به آن بزرگوار نزدیک شوی. زیرا تو مرد شرور و بزهکاری هستی.

کثیر با شنیدن این سخن خشمگین شد و از همان جا بازگشت[۴۵]. یادآور نماز ابوثمامه در ظهر عاشورا مانند دیگر اصحاب باوفا و بی نظیر ابی عبدالله(علیه السلام) مشغول دفاع از آستان ولایت بود که ناگهان مشاهده نمود، زمان زوال آفتاب فرا رسیده و هنگام اقامه نماز است.

از این رو خود را به مولایش امام حسین(علیه السلام) رسانید و به ایشان عرض نمود: ای اباعبدالله! جان من فدای تو باد! همانا می بینم که لشکر دشمن هرچه بیشتر به ریختن خون شما نزدیک شده اند. لیکن به خدا سوگند! آگاه باش که تو کشته نخواهی شد! تا این که من در رکاب شما کشته شوم و در خون خود غلطان گردم. حال دوست دارم که این نماز ظهر را در خدمت شما اقامه نمایم و آن گاه خدای خود را ملاقات کنم.

امام حسین(علیه السلام) پس از یادآوری ابوثمامه، نگاهی به آسمان افکندند و فرمودند: نماز را یادآوری کردی، خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران قرار دهد! آری، به درستی که الآن هنگام نماز است. پس آن حضرت دستور دادند که به لشکر دشمن اعلام کنند که مدتی را برای نماز دست از نبرد بردارند و اجازه اقامه نماز را به ما بدهند.

ابوثمامه پس از مالک بن دودان و خداحافظی از سیدالشهداء(علیه السلام) در حالی که رجز می خواند، به میدان جنگ شتافت و سرانجام پس از مقداری مبارزه به دست قیس بن عبدالله به فیض شهادت نائل گشت[۴۶].

زندگینامه زید بن صوحان

زید بن صُوْحان العبدى ، در (مجالس ) است که در کتاب (خلاصه ) مذکور است که او از اَبدال و اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بود و در حرب جمل شهید شد؛(۱۸۷) و شیخ ابوعمرو کَشّى روایت نموده که چون زید را زخم کارى رسید و از پشت اسب بر زمین افتاد

حضرت امیر علیه السّلام بر بالین او آمد و فرمود: یا زید!
رَحِمَکَ اللّهُ کُنْتَ خَفیفَ الْمَؤ نَهِ عَظیمَ الْمَعُونَهِ؛

یعنى رحمت خدا بر تو باد که مؤ نه و مشقت و تعلّقات دنیوى ، ترا اندک بود و معونه و امداد تو در دین بسیار بود. پس زید سر خود را به جانب آن حضرت برداشت و گفت : خداى تعالى جزاى خیر دهد ترا اى امیرالمؤ منین ، واللّه ! ندانستم ترا مگر علیم به خداوند تعالى ، به خدا سوگند که به همراهى تو با دشمنان تو از روى جهل مقاتله نکردم لیکن چون حدیث غدیر را که در حق تو وارد شده از اُمّ سَلَمَه شنیده بودم و از آنجا وخامت عاقبت کسى که ترا مخذول سازد، دانسته بودم پس کراهت داشتم که ترا مخذول و تنها بگذارم تا مبادا خداى تعالى مرا مخذول سازد. و از فضل بن شاذان روایت نموده که زید از رؤساى تابعین و زُهّاد ایشان بود و چون عایشه به بصره رسید به او کتابتى نوشت که :

مِنْ عایِشَهَ زَوْجَهِ النَّبِىِّ صلى اللّه علیه و آله و سلامِّل ى اِبْنِه ا زَیْدِ بْنِ صُوْحانِ الْخاصِّ اَمّا بَعْدُ: فَاِذا اَت اکَ کِتابی هذا فَاجْلِسْ فی بَیْتِکَ وَاخْذُلِ النّاسَ عَنْ عَلِىِّ بِنْ ابى طالب صَلَو اتُ اللّهِ عَلَیْهِ حَتّى یَاْتِیَکَ اَمْری ؛

یعنى این کتابتى است از عایشه زوجه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به فرزند او زید بن صُوْحان خالص الاعتقاد باید که چون این کتابت به تو رسد مردمان کوفه را از نصرت و همراهى على بن ابى طالب علیه السّلام بازدارى تا دیگر امر من به تو رسد. چون زید کتابت را بخواند جواب نوشت که ما را امر کرده اى به چیزى که به غیر آن مأموریم و خود ترک چیزى کرده اى که به آن مأمورى والسلام .(۱۸۸)

فقیر گوید: که (مسجد زید) یکى از مساجد شریفه کوفه است و دعاى او که در نماز شب مى خوانده معروف است و ما در (مفاتیح ) ذکر کردیم .(۱۸۹)
روایت است که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمود که عضوى از تو پیش از تو به بهشت خواهد رفت پس در جنگ نهاوند دستش بریده شد.(۱۹۰)



۱۸۷ (مجالس المؤمنین ) ۱/۲۸۹ .
۱۸۸ (رجال کشّى ) ۱/۲۸۴؛ (مجالس المؤمنین ) ۱/۲۹۰ .
۱۸۹ (مفاتیح الجنان ) باب سوم ، فصل هشتم .
۱۹۰ (الخرائج ) راوندى ۱/۶۶٫

جواد محدثی

زندگینامه بریربن خضیر همدانی مشرقی(شهدای کربلا)

بُرَیربن خُضَیر هَمْدانی مِشْرَقی (منسوب به مِشرَق ، شاخه ای از قبیله هَمْدانِ یمن )، قاریِ گزیده کوفه و از یاران امیرالمؤمنین علی علیه السلام و از شهدای کربلا. در برخی کتابها نام پدرش را حُصَین ثبت کرده اند که اشتباه است ، زیرا در رَجَزی که بریر خوانده ( رجوع کنید به ابن بابویه ، ص ۱۳۷) خُضَیْر آمده که با خَیْر قافیه شده است .

در پاره ای دیگر از کتابها، مطالب راجع به او درباره کسی به نام یزید یا زیدبن حصین آمده است ( رجوع کنید به کشّی ، ص ۷۹؛ ابن صباغ ، ص ۱۸۹). طبری (ج ۵، ص ۴۳۳) و ابن اثیر (ج ۴، ص ۶۷) از او با لقب سیّدالقّراء، و ابن بابویه (همانجا) و فتال نیشابوری (ج ۱، ص ۱۸۷) با عنوان سرآمد قاریان مردم روزگار خویش یاد کرده اند.

به نوشته مامقانی (ج ۱، بخش ۲، ص ۱۶۷) بریر دارای کتابی به نام القضایا والاحکام است که مطالب آن را از قول امیرالمؤمنین علی و امام حسن علیهماالسلام نقل کرده است . مامقانی این کتاب را از اصول معتبر شیعه ( رجوع کنید به اصول * اربعمأه ) دانسته ، لاکن سیّد محسن امین (۱۴۰۳، ج ۳، ص ۵۶۱) و تستری (ج ۲، ص ۱۷۶) این قول را رد کرده و گفته اند که در جای دیگری از این کتاب نام برده نشده است .

بریر چون از حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه به مکه آگاه شد، از کوفه به جانب مکّه حرکت کرد و به امام پیوست (مامقانی ، همانجا). چون امام حسین علیه السّلام مجبور شد در کربلا فرود آید، بریر گفت : ای پسر رسول خدا، خداوند بر ما منّت نهاده است که بتوانیم پیش روی تو جنگ کنیم و کشته شویم ، و چه سعادتی است که جدّ تو در قیامت شفیع ما خواهد بود (امین ، ۱۴۰۳، همانجا).

بریر چون روز عاشورا با یزیدبن مَعْقِل رویاروی شد و یزید او را باطل و گمراه خواند، بریر گفت : بیا مباهله کنیم و از خداوند بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و گنهکار را بکشد. چنان کردند و یزید به دست او کشته شد (طبری ، ج ۵، ص ۴۳۱ـ۴۳۲؛ ابن اثیر، ج ۴، ص ۶۶).

هنگامی که یسار، مولای (بنده آزادشده ) زیاد، به میدان آمد و هماورد خواست ، عبداللّه بن عُمیر کلبی ، از یاران امام حسین علیه السلام ، به جنگ او آمد. یسار گفت : تو را نمی شناسم ، زهیر یا حبیب یا بریر که از نامداران اند به جنگ من آیند (ابن اثیر، ج ۴، ص ۶۵؛ نویری ، ج ۲۰، ص ۴۴۶)

قاتل بریر کعب بن جابر است که در بازگشت ، همسر یا خواهرش به او گفت : دشمنان پسر فاطمه را یاری دادی و سرور قاریان را کشتی و کاری بسیار زشت انجام دادی . به خدا سوگند که دیگر یک کلمه هم با تو سخن نخواهم گفت (تستری ، ج ۲، ص ۱۷۷)



منابع :

(۱) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، بیروت ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/ ۱۹۷۹ـ۱۹۸۲؛
(۲) ابن بابویه ، امالی الصدوق ، بیروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛
(۳) ابن صباغ ، الفصول المهمه فی معرفه احوال الائمه علیهم السلام ، بیروت ۱۴۰۸/۱۹۸۸؛
(۴) محسن امین ، اعیان الشیعه ، چاپ حسن امین ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۵) همو، لواعج الاشجان فی مقتل الحسین (ع ) ، صیدا ۱۳۳۱، ص ۱۴۱ـ ۱۴۲؛
(۶) محمدتقی تستری ، قاموس الرجال ، تهران ۱۳۷۹ـ۱۳۹۱؛
(۷) محمدبن جریر طبری ، تاریخ الطبری : تاریخ الامم والملوک ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، بیروت ( ۱۳۸۲ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۲ـ۱۹۶۷ ) ؛
(۸) محمدبن حسن فتال نیشابوری ، روضه الواعظین ، نجف ۱۳۸۶/۱۹۶۶، چاپ افست قم ۱۳۶۸ ش ؛
(۹) محمدبن عمر کشّی ، اختیار معرفه الرجال ، ( تلخیص ) محمدبن حسن طوسی ، چاپ حسن مصطفوی ، مشهد ۱۳۴۸ ش ؛
(۱۰) عبدالله مامقانی ، تنقیح المقال فی علم الرجال ، چاپ سنگی نجف ۱۳۴۹ـ ۱۳۵۲؛
(۱۱) محمدباقربن محمدتقی مجلسی ، بحارالانوار ، بیروت ۱۴۰۳/ ۱۹۸۳، ج ۴۵، ص ۱۵، ۷۰، ۹۳؛
(۱۲) همو، جلاءالعیون ، تهران ۱۳۴۸ ش ، ص ۵۴۶ ، ۵۵۵ ، ۵۶۱ ؛
(۱۳) احمدبن عبدالوهاب نویری ، نهایه الارب فی فنون الادب ، ج ۲۰، چاپ محمد رفعت فتح الله ، قاهره ۱۳۹۵/۱۹۷۵٫

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۳ 

زندگینامه حبیب بن مظاهر اسدى

سابقه در دین و خدمت‏به اسلام و درک محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبیب بن مظاهر بود. حبیب بزرگمردى از طایفه افتخار آفرین «بنى اسد» بود. او یک سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد. کودکى ‏اش همزمان با سالهایى بود که پیامبر در مکه مردم را به توحید دعوت مى‏ کرد، و جوانى ‏اش، هم عصر با دوران حکومت الهى رسول‏خدا در مدینه و آن سالهاى جهاد و حماسه و فداکارى در راه دین خدا بود.

فیض دیدار پیامبر، توفیقى بود که حبیب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دین و حکمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشان تعالیم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبیب از اصحاب پیامبر به حساب مى ‏آمد و از آن حضرت حدیثهاى زیادى شنیده بود. صحابى بودن این چهره عظیم‏ الشان تاریخ اسلام (۳) مقام و موقعیت او را والاتر ساخته بود و شرکت او در سن ۷۵ سالگى درنهضت کربلا و دفاع مسلحانه‏اش از حسین بن على(ع) از صحنه‏هاى پر شکوه و سرشار از معنویتى است که فقط در جبهه ‏هاى نورانى مؤمنان حق پرست‏یافت مى ‏شود.

در دوران امیرالمؤمنین(ع)

پس از وفات پیامبر، حبیب بن مظاهر در خط ولایت على ‏بن ابى ‏طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه ‏سار زلال حقیقت و حجت‏ بى ‏نظیر الهى و وارث علوم پیامبر مى ‏شناخت. از این رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه على بن ابى‏طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -علیه السلام – بود (۴) . حبیب بن مظاهر در ردیف یاران فداکارى همچون میثم تمار، رشید هجرى، عمروبن حمق و… بود و همانند آنان معارف گرانبهایى از مولاى خود فرا گرفته بود، که یکى از آنها «علم بلایا و منایا» بود; یعنى پیشگویى حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ و کیفیت‏شهادت خود و دیگران.

به نمونه مشهورى که در این باره نقل شده است توجه کنید:

میثم تمار، سوار بر اسب از نزدیک جایى که جمعى از طایفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى‏ کرد. در این حال، حبیب‏بن مظاهر را دید که او نیز سوار بر اسب بود. آن دو به یکدیگر نزدیک شدند، تا حدى که گردن اسبهایشان به هم مى‏خورد و گفتگویى طولانى کردند. در آخر، حبیب بن مظاهر خطاب به میثم گفت: گویا پیرمرد خربزه فروشى (۵) را مى‏ بینم که در راه عشق و محبت دودمان پیامبر(ص)، او را به دار آویخته‏ اند و بر چوبه دار، شکم او را پاره مى‏ کنند.

میثم هم گفت: من هم خوب مى‏شناسم مرد سرخ رویى را که گیسوانى دارد (منظورش خود حبیب بن مظاهر بود) و به عنوان یارى فرزند رسول خدا، حسین بن على، به میدان مى‏رود و کشته مى‏شود، و سربریده‏اش را در کوفه مى ‏گردانند.

آنان پس از این گفتگو، از هم جدا شدند. کسانى که آنجا بودند و این گفتگو را از آن دو شنیده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خیال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى ‏کردند که «رشید هجرى‏» از راه رسید و ازآنان سراغ میثم و حبیب را گرفت. به او گفتند: همین‏جا بودند و چنین و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشید گفت: خداوند، میثم را رحمت کند; فراموش کرد که این مطلب را هم اضافه کند که به آورنده سر بریده حبیب در کوفه صد درهم بیشتر جایزه مى‏دهند و آنگاه آن سر را در شهر مى ‏گردانند!

حاضران به یکدیگر گفتند: این یکى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نکشید که میثم را بر در خانه «عمروبن حریث‏» بر فراز چوبه دار، آویخته دیدند و سر حبیب بن مظاهر را هم به کوفه آوردند و آنچه را که آن روز گفته شده بود به چشم دیدند (۶) .

روزگار گذشت و خلافت‏به امیرالمؤمنین(ع) رسید و آن حضرت مقر خلافت را از مدینه به کوفه آورد. حبیب بن مظاهر هم به کوفه آمد و در این شهر ساکن شد، تا همیشه بتواند در حضور و در رکاب مولایش على(ع) باشد.

حبیب در تمام جنگهاى آن حضرت شرکت کرد (۷) . در آن زمان، حبیب بن مظاهر یکى از شجاعان بزرگ کوفه به حساب مى‏آمد که در زمره یاران امام بود (۸) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار کریمانه، در آشنایى و بصیرت به مسائل دین و احکام خدا، در پاکى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت‏به امام و اهل‏بیت پیامبر اسلام نمونه بود. او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره و اخبار غیبى، تبحرى داشت که – چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن – مایه اعجاب و شگفتى دیگران بود (۹) . حبیب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت‏به امام، جزء «شرطه الخمیس‏» (۱۰) به حساب آورده‏ اند (۱۱) .

حبیب چهره ‏اى زیبا داشت، جمال معنوى‏ اش هم به‏ حدکمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپیده فجر، ختم قرآن مى ‏کرد و به نیایش و عبادت خدا مى ‏پرداخت (۱۲) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسید، حبیب بن مظاهر تقریبا ۵۴ سال داشت و بار یک عمر تقوا و ایثار و تجربه و آگاهى و بصیرت را به دوش مى ‏کشید، تا در سالهاى آینده هم، همچنان در صراط مستقیم حق و در دفاع از امام و یارى دین بکوشد.

در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت امیرمؤمنان على – علیه السلام اوضاع اجتماعى – سیاسى جامعه اسلامى بحرانى ‏تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنه سیاسى کشور کنار زده شد. معاویه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و دیکتاتورم‏آبانه معاویه در طول بیست‏ سال حاکمیتش در قلمرو مملکت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبلیغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شیعیان پیرو اهل بیت در شدیدترین وضع خفقان بارى به سر مى ‏بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعید و قطع حقوق و اخراج از کار، از رایجترین شیوه‏هاى سیاست معاویه نسبت‏به آزاد مردان پاک بود.

در همین دوران بسیار تلخ بود که امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاویه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسید. امامت‏ شیعیان به حسین بن على(ع) رسید، ولى سیاست معاویه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شیعیان به امام حسین(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت کردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سکوت داد. (۱۳) تا اینکه بالاخره در سال شصت هجرى معاویه از دنیا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالایق و شرابخوار و فاسد او «یزید» رسید.

روشن است که در این سالهاى طولانى، حبیب بن مظاهر هم مانند بسیارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى‏خورد و کارى از دستش بر نمى‏آمد. حبیب پیرو امام بود و در موضعگیریهاى اجتماعى – سیاسى تابع حجت‏ خداوند بود.

حسین بن على(ع) تن به بیعت‏با یزید نداد و از مدینه به مکه هجرت فرمود. حضور امام در مکه و اقامت چند ماهه‏اش در آن شهر، به گوش افراد زیادى رسید. از جمله شیعیان کوفه هم از این ماجرا با خبر شدند و در خانه «سلیمان بن صرد خزاعى‏» جلسه‏اى تشکیل دادند. سلیمان که از چهره‏ هاى سرشناس شیعه و از شخصیتهاى معروف کوفه بود و به آل على عشق مى ‏ورزید، براى حاضران، از مرگ معاویه و جانشینى یزید و امتناع امام حسین(ع) از بیعت‏با او و عزیمت آن حضرت به مکه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست که اگر واقعا مصمم به یارى اویند وحاضرند تا در رکاب او با دشمنان حق بجنگند و حکومت‏ یزید را سرنگون کنند، آمادگى خود را طى نامه‏اى به امام ابلاغ‏ نمایند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نیستند، چنین کارى نکنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در رکاب امام و آماده جانبازى‏براى حق بودند. سلیمان هم از آنان خواست تا نامه‏اى نوشته و حسین(ع) را به کوفه دعوت نمایند، تا در راس جریان مبارزه، هدایت مردم را در جهاد علیه یزید به عهده گیرد.

نخستین دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان کوفه براى امام نوشته و به مکه ارسال شد; امضا کنندگان، عبارت بودند از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعه بن شداد و حبیب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حرکت‏به سوى کوفه و هدایت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (۱۴)

یزید در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگیریهاى زیادى مى‏کرد. نوشتن این نامه در آن شرایط، اقدام مهم و مخاطره آمیزى بود که توسط حبیب و دیگر همفکرانش انجام گرفت.

پس از این نامه، نامه‏هاى فراوان دیگرى به حسین بن على ارسال شد، که در همه آنها از امام خواسته شده بود که با سرعت و در اولین فرصت‏خود را به کوفه برساند.

در نهضت مسلم بن عقیل

دعوتها و اعلام حمایتهایى که از سوى کوفیان به امام حسین مى‏رسید، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزیابى دقیق اوضاع و شرایط و میزان آمادگى مردم، نماینده‏اى ویژه به کوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد. مسلم پیام و نامه امام را به مردم ابلاغ کرد و منتظر عکس‏العمل آنان بود.

در اولین جلسه «عابس شاکرى‏» – که از شیعیان بود – خطابه پرشورى ایراد کرد و ضمن آن به مسلم بن عقیل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى‏دهم، چون نمى‏دانم در دلهایشان چیست. سوگند به خدا که من نظر و آمادگى خودم را به تو بازگو مى‏کنم.به خدا سوگند! اگر بخوانید، اجابتتان مى‏کنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگید، و با شمشیرم در پیش روى شما با دشمن آن قدر پیکار خواهم کرد، تا به دیدار خدا برسم و در این کار، چشم امیدم فقط به پاداش خداوند است….»

شرایط انتخاب پیش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى ‏طلبید.

«حبیب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى ‏گویى؟ رحمت ‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با کوتاهترین سخن بیان کردى … [آنگاه گفت:] به خداى یکتا سوگند! هم بر همین راى و عقیده ‏ام که او بیان کرد.» (۱۵)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى‏آمدند و با مسلم بن عقیل براى یارى حسین(ع) بیعت مى‏کردند.

حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترین کسانى بودند که بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حکومتى، براى مسلم بن عقیل از مردم بیعت مى‏گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى کرده بودند که بنا بود به رهبرى امام حسین(ع) انجام گیرد.

ابن زیاد، حاکم جدید کوفه وقتى به این شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، کار بیعت مخفیانه تر شد و شرایط سخت‏ترى پیش آمد، ولى حبیب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اینکه اوضاع، دگرگون شدوقیام زودرس مسلم پیش آمد و مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند. در این شرایط بود که قبیله و عشیره حبیب بن مظاهر و مسلم‏بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان کردند، تا از گزند خون آشامان ابن زیاد درامان بمانند (۱۶) ; زیرا ابن زیاد چهره‏هاى مؤثر درنهضت کوفه را شناسایى، دستگیر و زندانى یا اعدام مى ‏کرد (۱۷) .

پیوستن به کاروان کربلا

عشق وقتى در سرافتد، پیر و برنایى ندارد مستیى کز عشق خیزد، هیچ صهبایى ندارد مى‏رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستیزد موسپیدى کز عطش نایى ندارد عشق مولا مى‏تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت‏خود نیز شولایى ندارد (۱۸)

امام حسین(ع) از مکه عازم کوفه بود. «کاروان شهادت‏»مى‏بایست مجمعى از زبده ‏ترین انسانهاى فداکار وخالص باشد که هیچ انگیزه‏اى جز خدا و نصرت دین او درسرنداشته باشند. چنین کاروانى از مکه به کربلا مى ‏رفت وحیف بود که حبیب بن مظاهر در این قافله نور نباشد. هر چند همه کسانى هم که از مکه همراه امام شدند، تا کربلا نماندند، زیرا با انگیزه‏هاى دیگرى آمده بودند، نه براى شهادت.

«بسا کسند از این همرهان «آرى‏» گوى که دل به وسوسه راه دیگرى دارند بسا کسند که جایى موافقان رهند که خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدین سبب، نخست‏باید آیین همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسین هنگام حرکت‏به کوفه، طى نامه‏اى براى حبیب بن مظاهر نوشت:

از حسین بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقیه، حبیب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبیب! تو خویشاوندى و نزدیکى ما را به‏رسول خدا(ص) مى‏دانى و ما را بهتر از هرکس مى‏شناسى; تو که صاحب اخلاق نیکو و غیرت مى‏باشى، پس در فدا کردن جان در راه ما دریغ مکن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قیامت‏به تو عطاکند.» (۱۹)

هماى سعادتى بود که بر سر حبیب نشست و پیک افتخارى‏بود که در خانه او را زد: مژده و بشارتت‏باد اى حبیب بر بهشت‏خدا، که پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، این دو یار همراه‏ودو شجاع همرزم، خبر نزدیک شدن کاروان امام‏حسین رابه ‏کوفه شنیدند. از سویى خاطرهایشان ازبى‏فایى و سست‏عهدى مردم کوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى دیگرشوق دیدار حسین بن على، آتشى در دل شیفته‏آنان بر پا کرد، تصمیم گرفتند که خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنکه به کوفه برسد، در سرزمین کربلا محاصره‏شد. ماموران «ابن زیاد» هم براى جلوگیرى از پیوستن کوفیان وفادار به حسین به کاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج کوفه را در کنترل داشتند; ولى این دو پیرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند که به هر قیمتى شده خود را به حسین بن على برسانند و او را یارى کنند. آنان‏شبها راه مى‏رفتند وروز استراحت مى‏کردند، تا اینکه سرانجام در هفتم محرم، در کربلا به کاروان آن حضرت پیوستند (۲۰) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت‏حسین و به عشق شهادت مى ‏تپید.

حبیب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسید، آنچه که دید،عبارت بود از یارانى اندک و دشمنانى بسیار! به امام عرض کرد: در این نزدیکى قبیله‏اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى ‏دهید پیش آنان بروم و آنان را به یارى شما فرا بخوانم، شاید خداوند هدایتشان کند و مایه دفاع از شما گردند.

حسین بن على هم اجازه داد. حبیب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شرکت کرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:

برایتان هدیه نیکى آورده‏ام، بهترین چیزى که رهبر قومى براى آنان مى‏آورد. اینک این حسین بن على، فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست که درکنار و نزدیک شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى که دشمنانش او را محاصره کرده‏اند تا به قتلش‏برسانند. آمده‏ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پیامبر درباره وى دعوت کنم; به خداوندسوگند! اگر یارى‏اش کنید، پروردگار، شرافت دنیا و آخرت را به شما خواهد داد.من این کرامت را از این جهت مخصوص شما قرار دادم که شما قوم من هستید و از نزدیکترین بستگان من به حساب مى‏آید.

یکى از آنان به نام «عبدالله بن بشیر» برخاست و گفت:

اى حبیب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى که یک انسان به عزیزترین کسانش مى‏دهد؟ من اولین کسى هستم که دعوت تو را لبیک مى‏گویم… .

دیگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پیوستن به حسین و یارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار این افراد به هفتاد یا نود نفر مى‏رسید وتصمیم‏گرفتند به سوى کربلا عزیمت کنند; اما جاسوس‏خیانتکارى از وابستگان عمرسعد در میانشان بود که‏به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بیرحمى چون «ازرق‏» رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان‏گسیل کرد. ماموران، همان شب به آنان رسیدند و مانع‏حرکتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان‏اسدى درگیر جنگ شد و فریادهاى حبیب‏بن مظاهر هم که از آنان مى‏خواست از سر راهشان کنار روند، به جایى نرسید.

وقتى آن گروه از بنى اسد دیدند که با جمعیت اندکشان یاراى مقابله و ایستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزیر در تاریکى شبانه به خانه‏هاى خویش برگشتند.

حبیب بن مظاهر، نزد حسین(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان یشاء الله، ولاحول ولاقوه الا بالله (۲۱) ; هر چه که خدا خواهد، همان شود، و نیرویى جز قوت پروردگار نیست.»

گرچه در آن لحظه طایفه بنى اسد نتوانستند به یارى امام بشتابند، ولى در این نیت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل یت‏بودند، و همانها بودند که پس از پایان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بیت، به سرزمین خونین کربلا آمدند، تا آن جنازه‏هاى مطهر را به خاک بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت یک نقابدار جوان، براى راهنمایى آنان در شناسایى و دفن پیکر شهدا، به آن محل آمد.

تبلیغ در جبهه

دیدیم که حبیب بن مظاهر براى سعادتمند کردن دیگران چقدر دلسوزانه تلاش مى‏کرد،حتى با صحبتهایش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداکارى در راه امام کرده بود، که ممانعت نیروهاى دشمن، امکان پیوستن آنان را به کاروان حق از بین برد.

تبلیغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور کردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با یزیدیان و جنگیدن با حسین، حتى در عرصه کارزار هم از یاد حبیب نمى‏رفت.

عمرسعد وقتى به کربلا رسید، براى گفتگو با حسین، چند پیک در چند نوبت پیش آن حضرت فرستاد. اولى که عنصر پلید و خائنى به نام «کثیر بن سعد» بود، از سوى یاران حسین رد شد; زیرا موجود خطرناک و تروریستى بود و حاضر نشد براى رسیدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمین بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص دیگرى به نام «قره بن قیس‏» فرستاد. وقتى پیش مى‏آمد، حسین بن على پرسید: آیا او را خوب مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبیله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى‏شود، من او را قبلا به حسن عقیده مى‏شناختم. او کسى نبود که با یزیدیان همگام باشد، اهل ایمان و تقوا بود و گمان نمى‏کردم که سرانجام کارش به همکارى با سپاه کوفه منجر گردد!

قره به حضور حسین بن على(ع) رسید و گفتگوهایى انجام دادند و پیام عمر سعد را به امام رسانید. وقتى که مى‏خواست‏برگردد حبیب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت کند! کجا؟ به سوى ظالمان مى‏روى؟ بیا حسین را یارى کن، عزت ما به برکت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسین را مى‏رسانم، آن گاه فکر خواهم کرد (۲۲) .

ولى قره رفت و باز نیامد (۲۳) .

مورد دیگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسین بن على(ع) برادرش عباس را مامورکرد، تا از نیت و برنامه این مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بیست نفر از سواران که حبیب و زهیر هم جزء آنان بودند – تا پیش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسید: چه شده و چه مى‏خواهید؟ گفتند: فرمان امیر، عبیدالله زیاد رسیده است که یا جنگ، یا تسلیم بى قیدو شرط. عباس فرمود: شتاب نکنید، تا از ابا عبدالله الحسین(ع) کسب نظر و تکلیف کنیم. دیگران ایستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسین برگشت. در این فاصله یاران حسین با آنان گفتگوهایى داشتند. حبیب بن مظاهر به زهیر گفت: اگر مى‏خواهى با آنان صحبت کن، یا من صحبت کنم. زهیر گفت: چون تو پیشنهاد کردى، خودت سخن آغاز کن. حبیب، رو به آن گروه کرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قیامت، چه بد مردمانى هستند، آنان که با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد که فرزندان و ذریه پیامبرش را کشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخیز و ذاکران خدا را به قتل رسانده‏اند… (۲۴) .»

این سخنان – که شاید موجب بیدارى و جدانهایى مى‏شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نیامد، و یکى از آنان سخن حبیب را قطع کرد و گفت: بس کن حبیب! تو تا مى‏توانى خود ستایى مى‏کنى.

البته زهیر هم پاسخ یاوه‏هاى او را همان‏جا داد و سرانجام قرار بر این شد که آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (۲۵) . حبیب و دیگر یاران حسین درآن آخرین شب نورانى به نیایش و عبادت پرداختند.

شب عاشورا

آن شب، هر کس آخرین توشه معنوى خویش را از زندگى بر مى‏گرفت. حسین بن على(ع) به تنهایى از خیمه خویش خارج شد، تا از خندقها ووضعیت پشت‏خیمه‏ها بازدید کند.متوجه شد که «نافع‏» (یکى از یارانش) هم در پى او مى‏آید.

پرسید: کیست؟ نافع است؟

نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدایت‏شوم، اى فرزند پیامبر!

امام پرسید: چه چیزى باعث‏شد در این هنگام از شب بیرون آیى؟

نافع: سرور من! بیرون آمدن شما در این شب به سوى این فاسد تبهکار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.

امام: بیرون آمدم تا پستى و بلندیهاى اینجا را بررسى کنم، که مبادا کمین گاهى براى حمله دشمن از پشت‏باشد.

آنگاه در حالى که امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى‏گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند که وعده ‏اى است که تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خویش در آن سرزمین).

و به نافع گفت: اى نافع! از میان این کوه راهى پیدا کن و خودت را نجات بده.

نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزایم بنشیند، اگر چنین کنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم قطع گردد….

امام از نافع جدا شد و درون خیمه خواهرش زینب(ع) رفت. نافع ایستاده بود و انتظار حسین را مى‏کشید.

زینب به برادرش گفت: آیا از باطن یارانت اطمینان خاطردارى که هنگام سختى و کشاکش نیزه‏ها تو را رها نکنند؟

امام فرمود: آرى خواهرم! اینان را آزموده‏ام. همه اینان دلیرمردانى هستند که شیفته شهادتند، آن گونه که کودک به شیر مادرش مشتاق است.

نافع که سخنان این خواهر و برادر را شنیده بود، بسرعت نزد حبیب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنین تعبیر امام را درباره اصحابش براى او نقل کرد.

حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اکنون مى‏رفتم و تا شمشیر در کف دارم با آنان مى‏جنگیدم.

نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بیا به اتفاق دیگر اصحاب، حضورشان برسیم و دلهایشان را آرام کرده و ترس را از آنان زایل کنیم.

حبیب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنین صدا زد:

«انصار خدا و پیامبر کجایند؟

انصار فاطمه و یاران اسلام و اصحاب حسین کجایند؟»اصحاب همچون شیران خشمگین، با شتاب از خیمه‏ها بیرون آمدند، عباس بن على هم در میانشان بود، که به خواسته حبیب، عباس و دیگر افراد از بنى هاشم به خیمه‏هاى خود بازگشتند. حبیب ماند و بقیه اصحاب.

آنگاه حبیب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غیور و با حمیت، آنچه را که از نافع شنیده بود بیان کرد، تا میزان آمادگى آنان را ببیند.

اصحاب، شمشیرها را از نیام کشیدند و گفتند: حبیب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازیر شود، سرهایشان را شکار کرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهیم نمود و نگهبان عترت و ذریه پیامبر خواهیم بود.

حبیب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برویم و ترسشان را زایل کنیم.

همگى رفتند و بین طنابهاى خیمه‏ ها ایستادند.

حبیب گفت:

سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! این شمشیرهاى جوانانتان است که سوگند خورده‏اند آن را غلاف نکنند، تا اینکه به گردن بدخواهان شما برسانند، و این هم نیزه غلامان شماست که سوگند خورده‏اند آن را کنار ننهند، مگر اینکه در سینه آنان که ندا دهنده شما را پراکنده ساختند، بنشانند. (۲۶)

در این لحظه، حسین بن على(ع) بیرون آمد، و در مقام قدردانى و تشکر از این همه ایثار و فداکارى، به آنان فرمود:«اصحاب من! خداوند از سوى اهل بیت پیامبرتان، بهترین پاداش را به شما بدهد!» (۲۷)

یاران امام مى ‏دانستند که این لحظه‏هاى پربها در این آخرین شب، ارزشمندترین سرمایه‏هاى آنان است که به ملکوت اعلى و به جاودانگى شهادتشان مى‏رساند.

یک شب، و این همه سرشار از ارزش، یک شب، و این همه گرانبها و قدر گونه، دریغ بر کسى که ارزش شبهاى قدر زندگى خویش را نشناسد! و یاران حسین، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.

شبى که بیعت‏خود را زهمرهان برداشت امیر عشق، ز دل خاست واى واى حبیب زدل به دوست چنین گفت: کاى چراغ امید تویى قرار دل و مایه بقاى حبیب کجا روم، چه کنم؟ بى‏تو چون توانم نیست خدا نیاورد آن روز از براى حبیب حبیب اگر چه بود پیر، عشق اوست جوان ببین هزار شرر شوق در دعاى حبیب (۲۸)

و اگر جز این بود، حبیب، محبوب دلها نمى‏شد و نام جاوید نمى ‏یافت.

شوق شهادت

پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانیها پیرم و به سر دارم، عشقى از جوانیها ری‏گ ری‏گ این صحرا مى‏شناسد عشقم را بس که هر کجا دادم، عشق را نشانیها (۲۹)

شعار نیست، واقعیت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى کسى میان خود و دیدار خدا و بهشت جاودان و رسیدن به حضور پیامبر و ائمه و صدیقان و شهیدان بزرگ، فقط یک شب فاصله مى‏بیند،و خود را در آستانه این فیض بزرگ مشاهده مى‏کند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خویش، در این «سیر الى الله‏» آگاه باشد و شادى نکند، پس چه کند؟ خوشحالى از شهادت، ویژه کسانى است که به این آگاهى ارزشمند و به علم الیقین رسیده باشند، و حبیب بن مظاهر، از این جماعت‏بود.

اصحاب امام حسین وقتى دانستند که در پیش روى یادگار پیامبر و امام بزرگوار خویش، در راه خدا کشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى‏گنجیدند و به شوخى و مزاح مى‏پرداختند. حبیب بن مظاهر در حالى که مى‏خندید و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پیش اصحاب رفت. یکى از آنان به نام «یزید بن حصین تمیمى‏» از روى نارضایتى و اعتراض گف:

«الآن که وقت‏شوخى و خنده نیست!»

حبیب بن مظاهر جوابى داد که ازعمق ایمان او خبر مى‏داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعیتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چیزى نمانده که این طغیانگران با شمشیرهایشان بر ما بتازند و ما به حورالعین بهشت‏برسیم.» (۳۰)

یکى دیگر هم از اصحاب که شادى و شوخى مى‏کرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال‏آن که زمان انجام دادن کار بیهوده نیست! گفت: بستگان من مى‏دانند که من نه در جوانى و نه در پیرى، اهل بیهودگى ولغو نبوده‏ام، اما شادم از آنچه که ملاقاتش خواهیم کرد. فاصله ما تا بهشت، حمله این قوم با شمشیرهایشان است. (۳۱)

این گونه شوق شهادت طلبى را در کجا مى‏توان یافت؟ جز در مکتبهاى الهى و در سایه تعلیمات اولیاى دین و حجتهاى پروردگار که این گونه افق بینش هواداران راگسترده و عمیق و روشن مى‏سازند! از نمونه‏هاى عینى این روحیه در میان رزمندگان اسلام در جبهه‏هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى‏گوییم، که هر چه هست، همه الهام از کربلاست و اینان شاگردان مکتب عاشوراى حسینى‏اند.

عاشورا، روز حماسه

صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زیادى براى جانبازى و ایثار جان به چشم مى ‏خورد. حسین بن على(ع) نیروهاى خود را آرایش نظامى داد; حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهاى خویش ساخت و زهیر را به جناح راست گماشت.

نیروهاى امام گرچه اندک بودند، ولى یک دنیا عظمت و شجاعت و ایمان را با خود به همراه داشتند. حبیب بن مظاهر از برجسته‏ترین اصحاب امام بود. در حمله‏هاى انفرادى، هر کس در میدان او را صدا مى‏زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى‏کرد و رویاروى حریف مى‏ایستاد. از جمله یک بار، «سالم‏» غلام زیاد، و «یسار» غلام عبیدالله براى جنگ به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.

یسار با غرور و تکبر پا به میدان نهاد و اعلام کرد که تنها باید یکى از چند نفر: حبیب، زهیر و یا بریر (از سرداران سپاه‏امام) به مبارزه با من بیایند. حبیب و بریر بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسین به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمیر» را که داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاک را به هلاکت رساند. (۳۲)

حبیب در همه صحنه‏ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقویت جبهه او، با شمشیر و زبان و خطابه و هر کارى که از او ساخته رسالت‏خود را بود انجام مى‏داد.

در همان صبح عاشورا که امام حسین براى ارشاد دشمن‏واتمام حجت‏بر آنان، آن خطابه پرشور و بیدارگرش رابیان‏فرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بنگرید که آیا کشتن‏من‏به صلاح شماست؟ آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟…»

شمر سخن آن حضرت را قطع کرد و گفت: «او (امام) خدا را بر یک حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى‏کند (۳۳) ، اگر بدانم که او چه مى‏گوید»غیرت دینى حبیب بن مظاهر نگذاشت که او تماشا گرهتاکى و اهانت‏شمر باشد در پاسخ او گفت:

«به خدا قسم! مى‏بینم که تو خدا را بر هفتادحرف مى‏پرستى (کنایه از انحراف شدید شمر و ساختگى بودن تدین او) من هم شاهدم که در گفته‏ات (که حرف حسین را نمى‏فهمى) راست مى‏گویى… خداوند بر قلب تو مهر زده و از درک حقیقت محرومى…» (۳۴)

بدین ترتیب شمر منکوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.

جنگ تن به تن شروع شده بود; یاران فداکار امام، در آن مقطع تاریخى، یکایک به جهاد مى‏پرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مى‏رسیدند.

مسلم بن عوسجه (از دوستان دیرین حبیب) وقتى به میدان رفت و در آخرین لحظه‏ها بر زمین افتاد، در خون خود مى‏غلطید که هم حسین بن على و هم حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود که حبیب به او گفت:

مسلم! برایم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مى‏دهم.

مسلم با صداى ضعیفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!

آنگاه حبیب افزود:

مسلم! اگر بعد از تو کشته نمى‏شدم، دوست داشتم که تمام وصیتهایت را به من بگویى، چرا که تو هم در قرابت و هم در دین بر گردن من حق دارى.

مسلم بن عوسجه که با زحمت‏سعى مى کرد سخن بگوید، گفت: تو را وصیت مى‏کنم به این مرد (امام حسین)، تا دم مرگ با او باش و در رکابش بمیر!

حبیب گفت:به خداى کعبه سوگند که چنین خواهم کرد (۳۵) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى همیشه بسته شد.

این وفادارى خالصانه این دو دوست نسبت‏به امام بود که آنان را در زمره برترین شهداى کربلا قرار داد; یاد هر دو گرامى باد.

ظهر عاشورا، امام حسین(ع) براى بر پاداشتن آخرین نماز، مهلتى خواست. «حصین بن تمیم‏» – که از نیروهاى خبیث دشمن بود فریاد زد: حسین! نماز تو که قبول نیست!

حبیب بن مظاهر از این اهانت لئیمانه خشمگین شد و درپاسخ آن مرد گفت: خیال کرده‏اى که نماز خاندان پیامبر قبول نیست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به یکدیگر حمله کردند; حبیب بن مظاهر با شمشیر بر سر اسب حصین بن‏تمیم زد، اسب بر زمین افتاد و سوارش را هم بر زمین کوبید. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبیب بن مظاهر خلاص کردند، و حبیب خطاب به آنان چنین گفت:

اى بدترین قوم از نظر نام و نیرو، سوگند مى‏خورم که اگر ما به اندازه شما یا جزئى از شما بودیم، از بیم شمشیرهاى ما فرار مى‏کردید و دشت را رها مى‏ساختید. (۳۶)

آخرین لحظه‏ هاى فداکارى حبیب بن مظاهر فرا رسید. آن مجاهد پیر و سالخورده که خون در رگهایش هنوز جوان بود، با شمشیرى آخته به آنان حمله کرد و با چنان شور و حماسه‏اى پیش تاخت که عرصه کارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى که به میان سپاه دشمن نفوذ کرده بود و آنان را از دم تیغ مى‏گذراند، این گونه رجز مى‏خواند:

«من، حبیب، پسر مظاهرم و زمانى که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم. شما گرچه ازنظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومترو وفادارتریم; حجت و دلیل ما برتر، ومنطق ماآشکارتر است و ازشما پرهیزکارتر و استوارتریم.» (۳۷)

حبیب بن مظاهر با آن کهنسالى، شمشیر مى‏زد و دشمنان را مى‏کشت. حدود ۶۲ نفر از یزیدیان را به خاک افکند و همچنان دلاورانه مى‏جنگید، تا اینکه شمشیرى بر فرق او اصابت کرد و یکى هم با سرنیزه به او حمله کرد و حبیب بر زمین افتاد. حصین بن تمیم که چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبیب گریخته بود، به تلافى آن شکست و بى‏آبرویى به حبیب حمله کرد و حبیب بن مظاهر را که مى‏خواست دوباره براى جنگ برخیزد، با ضربه‏اى بر سرش، دوباره به زمین افکند.

موهاى سفید صورتش از خون رنگین شد. دستها را بالا آورد که خون را از برابر دیدگانش پاک کند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، که نیزه‏اى او را از پاى افکند و بر خاک افتاد.

رمقى در تن داشت و خرسند بود که «جان‏» خویش را در راه حق مى‏دهد و «خون‏» خود را در پاى نهال حقیقت و دین نثار مى‏کند.

«بدیل بن صریم‏» که اولین ضربه کارى را بر حبیب وارد کرده بود، پیاده شد و خود را به حبیب رساند و با عجله، سر مطهر این شهید بزرگ را از تن جدا کرد (۳۸) .

داغ این شهید، بر یاران حسین(ع) بسیار گران بود; حسین بن على خود را به بالین او رساند، تا شهادتش را – که معراج جان به آستان جانان بود – تبریک گوید.

شهادت حبیب بن مظاهر، چنان در حسین بن على(ع) اثر گذاشته بود که در شهادتش فرمود:«پاداش خود و یاران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى‏برم.» (۳۹)

درود خدا و رسول بر حبیب بن مظاهر اسدى.



۱٫ در زیارتى که آن حضرت به «صفوان جمال‏» تعلیم داد آمده است: «السلام علیکم یا اولیاء الله واحبائه، السلام علیکم یا اصفیاء الله واودائه…» (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج‏۹۸، ص‏۲۰۱).

۲٫ مظاهر، بروزن موافق. در برخى منابع هم مظهر، بروزن مطهر نقل شده است; هر چند که مشهور در زبانها به فتح میم است.

۳٫ محمد بن طاهر سماوى، ابصار العین فى انصار الحسین، ص ۵۶٫

۴٫ محدث قمى، سفینه البحار، ج‏۱، ص‏۴۰۵٫

۵٫ یکى از شغلهاى میثم تمار، خربزه فروشى بود.

۶٫ کشى، رجال، ص‏۷۸; سفینه البحار ج‏۱، ص‏۴۰۵٫

۷و۸٫ ابصار العین فى انصار الحسین، ص‏۵۶٫

۹٫ امالى منتجبه، ص‏۴۹، به نقل از حبیب بن مظاهر، ص‏۵۴و۵۵٫

۱۰٫ عنوان و لقب جمعى از یاران على – علیه السلام – بود که با آن حضرت پیمان بر شهادت و بر بهشت‏بسته بودند، آنان نیروهاى ویژه و همیشه آماده‏اى بودند که گوش به فرمان امام و مطیع محض دستور او بودند.

۱۱٫مهدى شمس الدین، انصارالحسین، ص‏۶۶٫

۱۲٫سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴٫

۱۳٫ الاخبار الطوال، ص‏۲۲۱٫

۱۴٫ شیخ مفید، ارشاد، ص‏۲۰۳٫

۱۵٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۲۳۷٫

۱۶٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴; ابصار العین فى انصار الحسین ص‏۵۷٫

۱۷٫ حوادث مربوط به نهضت مسلم بن عقیل را در جزوه مسلم بن عقیل، از مجموعه «آشنایى با اسوه‏ها» مطالعه کنید.

۱۸٫ شعر از: م – دهقان.

۱۹٫ فاضل دربندى، اسرار الشهاده، ص‏۳۹۰٫

۲۰٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۴٫

۲۱٫باقر شریف القرشى، حیاه الامام الحسین بن على، ج‏۳، ص‏۱۴۲٫

۲۲٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۱۰; ارشاد، ص‏۲۲۷٫

۲۳٫ ظاهرا قره وقتى به خود آمد که بسیار دیر شده بود. او در عصر عاشورا تنهایى اسیران را دید و آه و سوگوارى آنان را بر سر نعش شهدا شنید و آنها را نقل کرد. ناقل این صحنه‏ها بخصوص سخنان زینب، همین قره بن قیس است.

۲۴٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۱۸; عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسین، ص‏۲۵۶٫

۲۵٫ مقتل الحسین، ص‏۲۵۶٫

۲۶٫ عبدالحسین شرف الدین، المجالس الفاخره فى م‏آتم العتره الطاهره، ص‏۹۲ – ۹۴٫

۲۷٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۲۹; ارشاد، ص‏۲۳۴٫

۲۸٫ از: استاد محمد حسین بهجتى (شفق).

۲۹٫ از: محمد فخار زاده.

۳۰٫ رجال کشى، ص‏۵۳; حیاه الامام الحسین، ج‏۳، ص‏۱۷۵٫

۳۱٫ حیاه الامام الحسین، ج‏۳، ص‏۱۷۶٫

۳۲٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۳۶٫

۳۳٫ اشاره به آیه یازدهم سوره حج است: «ومن الناس من یعبد الله على حرف…».

۳۴٫ تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۲۹; ارشاد، ص‏۲۳۴٫

۳۵٫ اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۵٫

۳۶٫ اقسم لو کنا بکم اعدادا او شطرکم، ولیتم الاکتادا یا شر قوم حسبا وآدا

(تاریخ طبرى)

۳۷٫انا حبیب و ابى مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر انتم اعد عده واکثر ونحن او فی منکم و اصبر ونحن اعلى حجه و اظهر حقا واتقى منکم و اعذر

«تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۴۷; شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏۱۴۵».

۳۸٫تاریخ طبرى، ج‏۷، ص‏۳۴۸٫

۳۹٫ابصار العین فى انصار الحسین، ص‏۶۰; اعیان الشیعه، ج‏۴، ص‏۵۵۵٫



 منابع تحقیق

۱٫ ابصارالعین فى انصارالحسین(ع) محمد بن طاهر سماوى، مکتبه البصیرتى، قم: بى ‏تا.

۲٫ الاخبار الطوال، ابن قتیبه دینورى، منشورات شریف رضى، قاهره: ۱۹۶۰م.

۳٫ الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان (مفید)، دوجلدى، بى ‏نا، بى ‏جا: بى‏ تا.

۴٫ اسرارالشهاده، فاضل در بندى، منشورات الاعلمى، تهران: بى‏تا.

۵٫ اعیان الشیعه، سید محسن امین، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت: ۱۴۰۳ ق.

۶٫ انصارالحسین، محمد مهدى شمس الدین، مؤسسه البعثه، تهران: بى ‏تا.

۷٫ بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسه الوفاء، بیروت: ۱۴۰۳٫

۸٫ تاریخ طبرى، محمد بن جریرطبرى، بى ‏نا، لیدن: بى ‏تا.

۹٫ حیاه الامام الحسین بن على(ع)، باقر شریف القرشى، دارالکتب العلمیه، قم: ۱۳۹۷ ق.

۱۰٫ رجال کشى، ابو عمرو محمد بن عمر کشى، دانشگاه مشهد، بى ‏جا: بى تا.

۱۱٫ سفینه البحار، شیخ عباس قمى، انتشارات فراهانى، تهران: بى‏تا.

۱۲٫ المجالس الفاخره، سید شرف الدین عاملى، بى ‏نا، بى ‏جا: بى ‏تا.

۱۳٫ مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق المقرم، مکتبه البصیرتى، قم: ۱۳۸۳ ق.

آشنایی با اسوه ها – حبیب بن مظاهر//جواد محدثی

 
 

زندگینامه ام هانى(فـاخـتـه )خـواهر على بن ابیطالب (ع )

ام هـانـى (فـاخـتـه ), دخـتـر ابـوطـالـب , خـواهر على بن ابیطالب (ع ) و همسر هبیره بن ابى وهب مخزومى بود.وى در سال هشتم هجرت (سال فتح مکه ) به اسلام گروید.

درهـمـان روزها, همسرش از مکه فرارکرد و به نجران رفت و در همان جا در حالى که مشرک بود, فوت نمود.
پـس از این حادثه , پیامبر گرامى اسلام (ص ) از ام هانى خواستگارى کردند, اما وى پاسخ ‌داد, من از زمـان جـاهـلیت تو را بسیار دوست مى داشتم ,حال که روزگار اسلام فرا رسیده است , چگونه تو را دوست نداشته باشم ؟.
تـو از چشم و گوش هم نزدمن عزیزترى , ولى حق شوهر بزرگ است و من بیم دارم که از انجام آن ناتوان باشم .

اگـر بـه فـرزنـدان بـرسـم , حـق شـوهـر را ضـایـع کرده ام و اگر به شوهر برسم , حق فرزندانم ضایع مى شود!.
رسـول خدا(ص ) هم وقتى این استدلال منطقى و خردمندانه را از ام هانى شنیدند, فرمودند: زنان قریش بهترین زنان اند, نسبت به فرزندان خرد سال مهربان و نسبت به همسران خود وظیفه شناس هستند.

پـیـامـبـر بـزرگوار اسلام (ص ),طى روایتى , ام هانى را به عنوان بانوى ممتاز و برتر, مورد ستایش قرارداده اند و فرموده اند: آیامى خواهید, بهترین افراد را,از نظر عمو و عمه به شما معرفى کنم ؟.
وقـتـى حـاضـریـن پاسخ ‌مثبت دادند, رسول خدا(ص ) فرمودند: آنان حسن و حسین ] هستند, زیرا عموى آن ها, جعفر طیار و عمه آنان ام هانى , دخترابوطالب است که جایگاه او در بهشت مى باشد.

از خـانه ام هانى بود که در شب هفدهم ماه رمضان ـهیجده ماه پیش از هجرت ـ واقعه اسراء و عروج پیامبر(ص ) به آسمان و سیر شبانه آن حضرت ازمسجدالحرام به مسجدالاقصى , اتفاق افتاد.
ام هانى در سال فتح مکه , دو نفر از خویشان شوهرش را که ازدست فاتحان گریخته بودند, در خانه خـود جـاى داد و آن گـاه کـه حـضرت على (ع ) برادروى , براى دستگیرى و کشتن آن دو به خانه ام هانى مى رفت , وى از این کار جلوگیرى کرد!.

بـنـابـه نقل ابن ابى الحدید, ام هانى روى آنها چادرکشید و هرطوربود شمشیر را از دست على (ع ) بیرون آورد.
وقـتـى عـلـى (ع ) جـریان را با لبخند, از ام هانى , در حضور رسول خدا(ص ) استماع مى کرد, پیامبر گـرامـى اسـلام (ص ) فرمودند:اگر همه مردم هم , فرزندابوطالب بودند, همه آن ها افراد دلاور و شجاعى بودند.
ام هانى همچنین از راویان حدیث پیامبر(ص ) است و ۴۶ حدیث از رسول اکرم (ص ) نقل کرده است .
وى تا بعد از شهادت حضرت على (ع ) و تا هنگام خروج امام حسین (ع ) از مدینه , در سال ۶۰هجرى , در قید حیات بوده است ۸۰,ولى از تاریخ ‌وفات و محل دفن وى اطلاع دقیقى در دست نیست .

زنان نمومه//علی شیرازی

زندگینامه محمد بن محمد بن اشعث (قرن دوم)

ابوعلى محمد بن محمد اشعث کوفى. راوى ثقه شیعه.

وى در کوفه شهر شیعیان، دوستداران خاندان حضرت على علیه السلام و راویان بزرگ شیعه زاده شد. به مصر رفت و در محضر موسى بن اسماعیل بن موسى بن جعفر شاگردى کرد و در همانجا بود که به نگاشتن روایات از طریق موسى بن اسماعیل و نیاکان پاک آن بزرگواران پرداخت.
نجاشى در رجال مى‏ گوید: «وى کتابى در احکام حج دارد»؛ که تاکنون یافته نشده است.

تألیف وى:

۱- الجعفریات.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقا حسین بروجردی

زندگینامه سلیم بن قیس هلالى(۸-۷۶ه.ق)

ولادت و نسب سلیم و اوائل زندگى او

سلیم از طایفه بنى هلال بن عامر است که از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله علیهما السلام بوده و در نواحى حجاز سکنى داشته‏اند و بعدها به شام و عراق آمده ‏اند .
ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه کوفه بوده‏ ، و او هنگام وفات پیامبر صلى الله علیه و آله دوازده سال داشته است.
سلیم در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و نیز بعد از آن حضرت در زمان حکومت ابو بکر در مدینه نبوده، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا علیها السلام شخصا حضور نداشته است. او در سنین نوجوانى که در حدود پانزده سال داشته در اوائل حکومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است‏ .

سلیم در جو حاکم بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله‏

سلیم با ورود به مدینه متوجه جو حاکم و شرائط فرهنگى و علمى آن دوره خاص گردید. مردمى که اهل بیت پیامبرشان را رها کرده و باب مدینه علم، امیر المؤمنین علیه السلام را خانه‏ نشین نموده بودند، و راه جهل را پیش گرفته به جاهلیت بر مى ‏گشتند.

از سوى دیگر حاکمین غاصب، سیاست منع شدید از نقل و جمع و تدوین سنت پیامبر صلى الله علیه و آله را مطرح کرده بودند تا مردم را بکلى از دین و معارف آن بیگانه نمایند، و فقط نامى از اسلام بر جامعه مسلمین حاکم باشد.

این وضع که در زمان ابو بکر ایجاد شده بود، در حکومت عمر شدت یافت و اقدام به حبس و تأدیب عاملین نشر معارف دینى نمود و نوشته ‏هاى آنان سوزانده شد.سلیم بن قیس در سنین نوجوانى، وارد چنین جو تاریک و رعب آورى شد.

جهاد علمى سلیم در زمان عمر

سلیم با دیدن چنین جو فکرى ظلمانى، مخفیانه دست بکار جمع آورى و تدوین تاریخ و معارف صحیح اسلام گردید. هدف او این بود که نسلهاى آینده‏ مسلمین از حقایق دینشان آگاه باشند، و خیانتها و ضلالتهاى حاکمان غاصب مردم را به جهنم نکشاند، چنان که امام صادق علیه السلام مى ‏فرماید:
«علماء شیعتنا مرابطون فی الثغر الذى یلى ابلیس و عفاریته، یمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شیعتنا و عن ان یتسلط علیهم ابلیس و شیعته النواصب» ، «علماى شیعیان ما در مرزى هستند که در سوى دیگر آن ابلیس و دار و دسته‏اش هستند. اینان مانع از شیاطین مى شوند که به ضعفاى شیعیان ما حمله کنند، و از اینکه ابلیس و پیروان ناصبى ‏اش بر آنان مسلط شوند».

سلیم براى رسیدن به این هدف، پس از شناخت حقیقت، ارتباط خود را با امیر المؤمنین علیه السلام و اصحاب گرامش سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال آنان محکم نمود و از چشمه پر فیض اهل بیت علیهم السلام سیراب شد.
او به دور از چشم حاکمان، آنچه از ایشان مى‏ شنید ثبت مى‏ کرد و جزئیات وقایع تاریخى را سؤال مى ‏کرد. در همان حال با صحابه دیگر هم تماس مى ‏گرفت و از آنان هم مى‏ پرسید، تا بدین وسیله اسناد تاریخ را نزد دوست و دشمن محکم کرده باشد.

سلیم در زمان عثمان‏

در سال بیست و سوم هجرت، عثمان به حکومت رسید. در این زمان سلیم از اصحاب خاص امیر المؤمنین علیه السلام به شمار مى ‏رفت و پنهانى به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه مى‏ داد، در حالى که ممنوعیت‏هاى قبلى همچنان ادامه داشت و شدت یافته بود.

در زمان عثمان، سلیم همچنان ارتباط قوى با ابو ذر و مقداد داشت در حالى که سالها بین او و سلمان جدایى افتاده بود، چه آنکه از سال ۱۶ هجرى سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود.
در این سالها، سلیم بهمراه ابو ذر در سفر حج حاضر شد و خطابه او در کنار کعبه را ثبت کرد و همراه او به مدینه باز گشت. همچنین در سال ۳۴ هجرى که ابو ذر به ربذه تبعید شد، سلیم در آنجا به دیدن او رفت.

سلیم در زمان امیر المؤمنین علیه السلام‏

پس از ۲۵ سال فشار فکرى و اجتماعى، در سال ۳۵ هجرى امیر المؤمنین علیه السلام خلافت را که حق الهى‏ اش بود بدست گرفت، و تا حد امکان در محو بدعتها و زدودن جو سیاه جهل و ظلمت از اجتماع مسلمانان سعى فرمود.
در همان اوایل حکومت حضرت، آنان که روش امیر المؤمنین علیه السلام را نمى ‏پسندیدند و در پى ادامه و تجدید بدعتهاى ابو بکر و عمر و عثمان بودند و هوسهاى شیطانى در سر مى ‏پروراندند، در مقابل آن حضرت علم مخالفت برافراشتند.

در اینجا سلیم همچنان که با قلم به یارى حق مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تکمیل نمود و شخصا در میدانهاى جنگ حضور یافت و در صف اول مبارزین بعنوان «شرطه الخمیس» که فدائیان امیر المؤمنین علیه السلام بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدانهاى جنگ دید در کتابش ثبت نمود. اینک سن سلیم به ۳۷ سالگى رسیده بود.

سلیم در جنگ جمل‏

سلیم بن قیس بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام از مدینه به بصره آمد و از اول تا آخر جنگ جمل بعنوان یکى از پنج هزار فدائى امیر المؤمنین علیه السلام در صف اول میدان جنگ شمشیر زد.
او در کتابش تعداد افراد لشکر در جنگ جمل، و خصوصیات افراد و کیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتى خطابه امیر المؤمنین علیه السلام بعد از جنگ را ثبت کرد.

سلیم در جنگ صفین‏

در اواسط سال ۳۶ هجرى، سلیم بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام از بصره به کوفه آمد و ازآنجا در طلیعه لشکر آن حضرت عازم صفین شد، و تا سال ۳۸ که جنگ صفین ۱۷ ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود. همچنین در جنگ «یوم الهریر» که شدیدترین و آخرین روز جنگ صفین بود و در یک شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او مى ‏گذشت.

او در کتابش، مکاتبات امیر المؤمنین علیه السلام را با معاویه به دقت ثبت کرد و خطابه‏ هاى آن حضرت در جنگ را نوشت. همچنین کیفیت جنگ هریر و داستان حکمین و بر نیزه نمودن قرآنها را در کتابش نوشت. در بازگشت از صفین هم در قضیه راهبى که مسلمان شد و کتابهاى حضرت عیسى علیه السلام را به امیر المؤمنین علیه السلام تحویل داد حاضر بود و تمامى جریان را در کتابش نوشت.
او در اواخر سال ۳۸ به ملاقات امام سجاد علیه السلام مشرف شد که در سن شیرخوارگى در محضر امیر المؤمنین علیه السلام بود. در همین ایام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات کرد.

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیر المؤمنین علیه السلام‏

در سال چهلم هجرت که جنگ نهروان واقع شد سلیم در آن شرکت داشت و مطالبى از آن واقعه را در کتابش ثبت کرد.پس از آن، سلیم در کوفه بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام براى جنگ تازه‏اى با معاویه آماده مى شد که در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد. چنین حادثه ‏اى براى شخصى همچون سلیم بس دردناک بود.

او که از اولیاى امیر المؤمنین علیه السلام بود در سه روز آخر عمر شریف آن حضرت ملتزم حضور بود، و وصیت نامه حضرتش را بنقل از لبان مبارک آن حضرت نوشت.

سلیم در زمان امام حسن مجتبى علیه السلام‏

پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبى علیه السلام بود.هنگامى که معاویه بعنوان صلح وارد کوفه شد سلیم حاضر بود، و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت کرد.در طول حکومت معاویه، سلیم فعالیت علمى خود را ادامه داد و بدعتها و جنایات معاویه، و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقت در کتابش ثبت کرد.

سلیم در زمان امام حسین علیه السلام‏

پس از شهادت امام مجتبى علیه السلام، سلیم از ملتزمین و خواص اصحاب حضرت سید الشهداء علیه السلام بود، و سن او در این هنگام حدود ۵۰ سال بود.

از سال ۴۹ هجرى که زیاد از طرف معاویه حاکم کوفه شد سلیم توانست با تقیه کامل خود را از شر او حفظ کند، و حتى با ایجاد ارتباط مخفیانه با نویسنده زیاد، نامه سرى معاویه را استنساخ کرد و آن را بعنوان یک سند تاریخى مهم ثبت کرد که احدى غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

در سال ۵۰ هجرى که معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود، سلیم هم از کوفه به مدینه آمد و گزارشى از سفر معاویه به مکه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه کرد.

در سال ۵۸ هجرى (دو سال قبل از مرگ معاویه)، امام حسین علیه السلام در منى بیش از ۷۰۰ نفر از صحابه و تابعین را جمع کرد و براى آنان خطابه‏اى بر علیه معاویه ایراد کرد. سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را بطور کامل در کتابش نوشت. در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم مى ‏گذشت.

در سال ۶۱ هجرى که مصیبت عظمى یعنى شهادت امام حسین علیه السلام اتفاق افتاد، در صفحات تاریخ مطلبى از احوال سلیم دیده نمى‏ شود. به احتمال قوى او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است که نتوانستند امام علیه السلام را یارى کنند.

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر علیهما السلام‏

پس از شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام سلیم از اصحاب امام سجاد علیه السلام گردید و در حضور آن حضرت خدمت امام باقر علیه السلام را هم که در سنین هفت سالگى یا بیشتر بودند درک کرد.در این سالها که در حجاز جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت، در کتاب سلیم و تاریخچه زندگى او مطلبى نمى ‏بینیم، ولى ظاهرا تا زمان حجاج سلیم در کوه بوده است.

تألیف و زندگى علمى سلیم‏

با نزدیک شدن به سالهاى آخر عمر سلیم، بسیار بجاست فعالیتهاى علمى شصت ساله او را مورد بازنگرى قرار دهیم، و از لابلاى آن اخلاق و روحیات او را بررسى کنیم.
سلیم بن قیس بعنوان یک مؤلف، از آن جهت مورد توجه خاص است که در اکثر مطالب کتابش شخصا حضور داشته و یا از کسانى که شخصا حضور داشته ‏اند نقل کرده است، و در نقل خود جز موثقین به کسى اعتماد نکرده است.

با در نظر گرفتن این مطلب، گردآورى و تألیف کتاب سلیم در چهار دوره انجام گرفته که بصورت زیر قابل توضیح است:

از آنجا که سلیم از اول راه حق را تشخیص داد، توانست با امیر المؤمنین علیه السلام و اصحاب خاص آن حضرت یعنى سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال ایشان ارتباط قوى برقرار کند. مطالبى که در طول ۳۰ سال مستقیما از ایشان نقل کرده یک چهارم کتاب او را تشکیل مى ‏دهد.

از اوائل حکومت عمر، سلیم شخصا در بسیارى از وقایع حضور داشت و شاهد بسیارى از بدعت‏گذارى ‏هاى عمر و نیز احتجاجات امیر المؤمنین علیه السلام بر علیه حاکمین بود که ربع دوم کتابش به این دوره مربوط مى ‏شود.
طى پنج سال خلافت ظاهرى امیر المؤمنین علیه السلام سلیم شاهد جنگهاى جمل و صفین و نهروان و نیز بسیارى از خطبه‏هاى آن حضرت بوده و آنها را ثبت کرده است.این بخش هم ربع دیگرى از کتاب او را تشکیل مى‏دهد.

بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام از سال ۴۰ تا سال ۷۶ که سلیم از دنیا رفت، در اثر جو وحشتناکى که معاویه بر علیه شیعیان حاکم کرده بود سلیم توانست فقط گوشه‏ هایى از وقایع آن دوره را در کتابش ثبت کند، و این بخش ربع چهارم کتاب اوست.
بنا بر این مى‏ توان اذعان داشت که سلیم قسمت اعظم کتابش را از سال دوازدهم هجرى تا سال ۴۰ نوشته که از چهارده سالگى تا چهل و دو سالگى او مى ‏شود و یک چهارم بقیه را در طول ۳۴ سال اخیر عمرش نوشته است.

روحیات و اخلاقیات سلیم‏

در یک جمع بندى از زندگانى سلیم مى ‏توان روحیات و اخلاقیات او را چنین تحلیل کرد:
بسیار کم‏اند افرادى که بتوانند مرد میدان شمشیر باشند و در همان حال در میدانهاى علم و قلم گام نهند، چرا که هر یک از دو جهت اقتضاى روحى خاصى دارد و جمع بین هر دو را مشکل مى ‏نماید.

سلیم بن قیس از کسانى است که این دو جنبه در او جمع شده است. او با قدم در میدانهاى هولناک جنگهاى جمل و صفین و نهروان، وظیفه خطیر خود را در جنبه‏هاى عقیدتى و عملى به انجام رساند. در حالى که قبل از آن و همزمان با جنگها و بعد از آن دست از فراگیرى معارف و تاریخ و نیز تألیف و تدوین آنها برنداشت و در نتیجه این یادگار گرانقدر را براى ما باقى گذاشت.

از سوى دیگر، او صاحب همتى بلند و تلاشى بى ‏وقفه بود و کتاب حاضر نتیجه سعى و کوشش بى‏ امان او در طول ۶۰ سال است.
از همه اینها گذشته دو روحیه بسیار مهم در سلیم بوده که در سایه آن توانسته است چنین کتابى تألیف نماید و آن را حفظ کند و به نسلهاى بعد از خود برساند.

اول: کتمان و اجتناب از شهرت‏

با توجه به اینکه سلیم فقط در پنج سال حکومت امیر المؤمنین علیه السلام آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدى بسر مى‏برده، پیداست که جز با حالت کتمان نمى‏توان چنین کتابى را تألیف کرد. در حکومت عمر و عثمان که تدوین حدیث به هر صورتى ممنوع بود، سلیم نه تنها کتابى تدوین کرد بلکه مطالب آن هم بر ضد حکومت وقت بود، که اگر از کار او مطلع مى‏شدند هم خود او و هم کتابش را نابود مى‏کردند!

بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام که بار دیگر اختناق شدید اجتماعى بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاکم شد، سلیم آنقدر در کتمان کار خود با مهارت عمل کرد که توانست اضافه بر حفظ کتاب خود و ادامه تدوین آن، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا کند و آنها را در کتاب خود ثبت کند که نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه‏ هاى آن است.

دوم: دقت و جستجو در ثبت مطالب‏

این اخلاق که باید همراه تألیف باشد در سلیم بحد بالایى وجود داشت، آن هم در عصرى که هنوز قواعد مفصلى براى تألیف کتاب مطرح نبوده است.
سلیم هنگام یادگیرى مطالب، سؤالاتى را که احتمالا بذهن خطور مى ‏کند شخصا مطرح مى‏کرد و جواب آنها را نیز مى‏گرفت. از سویى زمان روایت و مکان آن و شرایطى که در آن اتفاق افتاده همه را ثبت مى‏نمود. او براى اطمینان و محکم کارى، مطالب را بر ائمه علیهم السلام عرضه مى‏کرد تا یک بار دیگر از صحت آن اطمینان حاصل کند.

سلیم براى بدست آوردن جزئیات بیشتر قضایا، یک جریان را از چند نفر سؤال مى‏کرد و به مسافرتهایى اقدام مى‏نمود. او سؤالات مهمى در جنبه‏هاى عقیدتى از ائمه علیهم السلام پرسیده و جواب آنها را ثبت کرده است. حتى گاهى از دشمنان اهل بیت علیهم السلام در باره کارها و بدعتهایشان سؤال مى‏کرد و از زبان خودشان اقرار مى ‏گرفت.
هر گاه سلیم متوجه یک واقعه مهم در بلاد اسلامى مى‏شد سعى مى‏کرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق مى‏افتد ثبت نماید که حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‏ هاى آن است.

پس از چنین زحمات طاقت فرسا و تلاش بى‏وقفه، و نیز در سایه کتمان شدید و دقت کامل در ثبت و ضبط قضایا، اینک سلیم ثمره شصت سال زحمتش را در مقابل خود مى‏بیند. و در این حال با آخرین ضربه از طرف دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام روبرو مى‏شود. اینک سلیم و کتابش با چنگال خون آشامى همچون حجاج روبرو هستند، و این سلیم است که باید آخرین تصمیم را بگیرد.

سلیم در زمان حجاج‏

در سال ۷۵ هجرى، حجاج بن یوسف ثقفى از طرف عبد الملک بن مروان حاکم عراق شد و وارد کوفه گردید. از اولین کسانى که حجاج سراغشان را گرفت سلیم بن قیس بود، چرا که سابقه او با امیر المؤمنین علیه السلام روشن بود.
بهمین جهت با ورود حجاج، سلیم بن قیس بهمراه کتابش از عراق فرار کرد و به سمت ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیکى شیراز به شهر بزرگى بنام «نوبندجان» رسید. سلیم در این تبعید ناخواسته که علتى جز ولایت امیر المؤمنین علیه السلام نداشت، هفتاد و هفت سالگى عمر خود را مى‏گذراند.

ارتباط سلیم با ابان بن ابى عیاش در ایران‏

در شهر نوبندجان، سلیم با جوانى که ۱۴ سال از عمرش مى‏ گذشت و نامش «ابان» بود ملاقات کرد. البته جنبه آشنایى بین سلیم و ابان براى ما معلوم نیست که آیا فامیل بوده ‏اند و یا سابقه دوستى داشته ‏اند یا یک اتفاق و تصادف بوده است. ولى به هر حال سلیم در خانه پدرى ابان بن ابى عیاش اقامت کرد.

ابان در آن سنین قرائت قرآن را آموخته بود ولى از آنچه بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله بر اهل بیت علیهم السلام رفته بود آگاهى نداشت، چرا که در طول پنجاه سال پس از فتح مناطق فارس و توابعش، همان دین منسوخ از طرف حاکمان به مردم تفهیم شده بود.
در چنین شرائطى، مردى همچون سلیم نعمتى عظیم براى ابان بود که حقایق دینى را از او بگیرد، و آنچه را ندیده از شاهد عینى بپرسد.

سلیم هم در فکر کسى بود که بتواند امانت بزرگ و ثمره عمرش را بخوبى حفظ کند و آن را سالم به نسلهاى بعد منتقل کند. لذا بفکر تربیت عقیدتى ابان افتاد و آهسته آهسته او را با حقایق گذشته تاریخ اسلام آشنا کرد و وقایع بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله را براى او تشریح نمود و بدین وسیله او را متوجه شرائط موجود نمود.
ابان در باره مدتى که با سلیم معاشرت داشته چنین مى‏گوید:
«او پیرمردى اهل عبادت بود و چهره‏اى نورانى داشت. بسیار پر تلاش، صاحب نفسى بزرگوار و حزنى طولانى بود. او استتار را دوست مى ‏داشت و از اشتهار پرهیز مى ‏کرد».
سلیم هم در باره ابان گفته است:
«من با تو معاشرت داشتم و جز آن گونه که دوست مى ‏داشتم چیزى ندیدم».
بدین ترتیب شرائط عقیدتى و فکرى بین ابان و سلیم براى تحویل کتاب آماده شده بود.

تصمیم سلیم در باره کتاب‏

دیرى نگذشت که سلیم احساس کرد در سرزمین غربت، عمرش به پایان خود نزدیک مى ‏شود، و مهمترین مسأله براى او حفظ کتابش بود. کتابى که سرتاسر آن بیان مظلومیت اهل بیت علیهم السلام و افشاى بدعتها و جنایات غاصبین خلافت بود و مى توانست چراغ هدایتى براى نسلهاى آینده باشد تا بتوانند دوستان را از دشمنان تشخیص دهند.
سلیم نگران کتابى بود که با تمام وجود در راه تألیف و حفظ آن فداکارى کرده بود و مطالب آن را بطور شفاهى از خود معصومین علیهم السلام یا از اصحابشان گرفته بود.

کتابى که در بر دارنده نکات و گوشه هاى بسیار دقیقى از تاریخ اسلام بود و او در بدست آوردن آنها زحمت فراوان کشیده بود. کتابى که در یک نگاه مجموعه‏اى از معارف و تاریخ اسلام بود که مى ‏بایست بعنوان پایه تولى و تبرى تلقى شود.در مسائل مربوط به تولى شامل مطالبى همچون امامت دوازده امام علیهم السلام و ذکر نام ایشان، فضائل اهل بیت علیهم السلام، احتجاجها و اتمام حجت‏هاى امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و اصحابشان در مقابل غاصبین خلافت و بیانات کاملى از ائمه علیهم السلام در معارف اسلام بود.

از سوى دیگر در جنبه‏ هاى تبرى شامل پیشگوئى‏ هاى پیامبر صلى الله علیه و آله در باره اختلافات امت و فتنه‏ هاى بعد از آن حضرت و نیز در باره ظلم قریش و غصب حقوق اهل بیت علیهم السلام، رفتار منافقین در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله، اخبار مفصلى از غصب خلافت و شهادت حضرت زهرا و حضرت محسن علیهما السلام، ذکر مطاعن غاصبین خلافت بخصوص اصحاب صحیفه ملعونه، گوشه‏ هاى مهمى از جنگهاى جمل و صفین و نهروان، اخبارى از فتنه‏هاى معاویه بعد از امیر المؤمنین علیه السلام و جنایات او نسبت به شیعیان بود.

از یک سو با توجه به محتواى کتاب ممکن بود در دسترس ماندن آن، آن را بدست نااهلان برساند و مسأله ‏اى ایجاد کند، و از سوى دیگر از بین بردن آن به قیمت نابود کردن زحمات پرارزش او بود.
بهمین جهت سلیم گاهى بفکر از بین بردن کتابش مى ‏افتاد، ولى اقدامى نمى‏ کرد زیرا متوجه بود که چنین سرمایه علمى گرانبها را نباید بدست تلف سپرد، و از سوى دیگر در پى کسى بود که بتواند امانتش را به او بسپارد.
بالاخره فردى که سلیم توانست بعنوان حافظ کتابش به او اعتماد کند کسى جز ابان بن ابى عیاش تربیت‏شده خود سلیم نبود.

وصیت سلیم و تحویل کتاب به ابان‏

سلیم پس از فرار از شر حجاج و ورود به شهر نوبندجان بیش از یک سال دوام نیاورد و بیمار شد. همین که آثار مرگ را در خود دید مخفیانه مسأله کتابش را با ابان در میان گذاشت و سرگذشت خود را در تألیف کتاب براى او تشریح کرد و او را متوجه این نکته نمود که مطالب این کتاب براى جامعه ‏اى که با سیره ابو بکر و عمر و عثمان و معاویه پرورش یافته ‏اند قابل تحمل نخواهد بود و نباید در دسترس هر نااهلى قرار بگیرد.
بعد از آن، طى برنامه ‏اى دقیق کتاب خود را رسما به او تحویل داد که مراحل آن چنین بود:

اولا: ابان را از نظر اعتقادى و امانتدارى مورد آزمایش قرار داد و از هر دو جهت مطمئن شد.
ثانیا: سه شرط اساسى با ابان قرار داد و در مورد آنها عهد و پیمان الهى از او گرفت، که آنها از این قرارند:
۱٫ تا سلیم زنده است از کتاب و مطالب آن به کسى خبر ندهد.
۲٫ پس از رحلت او نیز کتاب و مطالبش را جز به موثقین از شیعه خبر ندهد.
۳٫ هنگام مرگ کتاب را به شخصى موثق و دیندار از شیعه بسپارد.

ثالثا: تمام کتاب را براى ابان قرائت کرد و او به دقت گوش فرا داد تا در مطالب آن جاى ابهامى نماند.

رابعا: با دست مبارکش کتاب را بطور رسمى بدست ابان داد و بعبارت دیگر آن را تحویل او داد تا در اداى امانت وظیفه خویش را بطور کامل به انجام رسانده باشد.

وفات سلیم بن قیس‏

در اواخر سال ۷۶ هجرى، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن ۷۸ سالگى بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر بخاک سپرده شد .
او در حالى که بیش از شصت سال از عمر شریفش را در راه احیاء ولایت اهل بیت علیهم السلام سپرى کرده بود بدیدار موالیانش شتافت و این یادگار بزرگ را از خود بر جاى گذاشت. رحمت خدا بر روان پاکش باد.

کتاب سلیم در نوبندجان و بصره‏

پس از سلیم، ابان بن ابى عیاش در نوبندجان به مطالعه کتاب سلیم پرداخت، و آنچه در باره مطالب کتاب از او شنیده بود شخصا دریافت. بهمین جهت تصمیم گرفت به شهرهاى بزرگ اسلامى سفر کند تا آگاهى بیشترى در باره دینش پیدا کند.
او کتاب سلیم را بهمراه خود برداشت و عازم بصره نزدیکترین شهر به منطقه فارس شد. در بصره کتاب سلیم را به حسن بصرى نشان داد، و او پس از مطالعه کتاب مطالب آن را مورد تأیید قرار داد و گفت: «تمام احادیث آن حق است که از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام و غیر ایشان شنیده ‏ام».
ابان، بصره را بعنوان وطن دوم خود انتخاب نمود و طبق قوانین آن عصر خود را به طایفه «بنى عبد القیس» ملحق نمود و نام او در شمار آن قبیله ثبت شد.

کتاب سلیم در مکه و مدینه‏

ابان از بصره بهمراه کتاب سلیم عازم سفر حج شد. او در مکه با بیش از صد نفر از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله و تابعین ملاقات کرد و از آنان احادیثى فرا گرفت.
بعد از آن، مقصد او رسیدن به حضور امام زین العابدین علیه السلام بود تا هر سؤال و مشکلى دارد از امام زمانش بپرسد و از حجت خدا فرا گیرد، و این براى اطمینان کامل خود و نسلهاى آینده بود و براى اینکه هر گونه سؤال اعتقادى برایش حل شود.

کتاب سلیم در محضر امام زین العابدین علیه السلام‏

ابان در حالى که کتاب سلیم را همراه داشت خدمت امام سجاد علیه السلام رسید. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه دو صحابى پیامبر صلى الله علیه و آله نیز در خدمت حضرت حضور داشتند.
او کتاب سلیم را خدمت آن حضرت تقدیم نمود، تا کلامى در باره کتاب و مؤلفش از آن حضرت بشنود.
امام علیه السلام دستور دادند تا کتاب سلیم نزد آن حضرت قرائت شود. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه، سه روز- از صبح تا شب- در حضور امام زین العابدین علیه السلام مى‏ نشستند و کتاب را مى ‏خواندند و آن حضرت استماع مى‏ فرمودند.
این برنامه، عنایتى بس عجیب را در شأن این کتاب مى‏ رساند که امام معصوم علیه السلام سه روز بنشیند تا کتاب یکى از اصحابش را که از دنیا رفته در محضرش بخوانند.
قرائت‏ کنندگان هم دو نفر از بزرگان اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله بودند که تا آن زمان حیات داشتند. اهمیت دیگر مطلب اینکه امام علیه السلام بدون قرائت هم مى‏ توانستند مطلبى در باره‏ کتاب بفرمایند، ولى شکل رسمى قرائت را اجرا کردند تا هیچ شبهه‏ اى در بین نماند و همه بدانند آن حضرت کلمه کلمه کتاب را مورد توجه قرار داده اند.

پس از قرائت کامل کتاب، همه در انتظار سخن امام علیه السلام بودند. لبان مبارک حضرت با کلامى نورانى در شأن سلیم و کتابش گشوده شد و فرمودند:
«سلیم راست گفته است، خدا او را رحمت کند. همه اینها احادیث ما است که نزد ما شناخته شده است».
این سخن در حقیقت امضا و مهر تأیید الهى از لسان حجه الله بود، که اصالت و اعتبار کتاب سلیم را به ثبت رسانید و آن را جاودانى ساخت و سندى محکم براى این کتاب بنیادى اسلام گردید.
ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه هم گفتند: «تمام احادیث آن را از امیر المؤمنین علیه السلام و از سلمان و ابو ذر و مقداد شنیده‏ ایم».
پس از آن، ابان سؤال مهمى در رابطه با کتاب خدمت امام علیه السلام مطرح کرد و عرضه داشت: اکنون که مطالب آن صحیح و مورد تأیید است، پس تکلیف امت اسلامى چه مى ‏شود که اکثرشان از راه شما اهل بیت منحرفند؟ آیا واقعا همه آنان که دین شما اهل بیت را نپذیرفته ‏اند در هلاکت‏اند؟
امام علیه السلام در پاسخ به این سؤال، دو حدیث متواتر بین همه مسلمانان را مطرح کردند و فرمودند: آیا این حدیث را شنیده ‏اى که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است:
«مثل اهل بیت من چون کشتى نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس بر جاى ماند هلاک شد، و مثل اهل بیتم همچون باب حطه‏ در بنى اسرائیل است»؟
ابان اقرار کرد که این حدیث را بطور متواتر بنقل از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده است.
ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه گفتند: ما هم این حدیث را از لبهاى مبارک پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ‏ایم.
حضرت فرمود: آیا همین حدیث نگرانى و تعجب ترا حل نمى ‏کند؟ یعنى اگر اهل بیت علیهم السلام تنها راه نجات هستند و همه امت فقط باید در مقابل آنان سر تعظیم فرود آورند، پس این راهى که امت اسلامى در پیش گرفته ‏اند و از این کشتى نجات تخلف ورزیده و در مقابل هر کسى جز ایشان سر تعظیم فرود آورده ‏اند، آیا نتیجه ‏اى جز هلاکت در بر خواهد داشت؟ پس هیچ تعجبى ندارد که معتقد باشیم آن عده از امت اسلامى که مهمترین دستور پیامبر خود را که پیروى از اهل بیت علیهم السلام است رها کرده‏ اند، راه جهنم را پیش گرفته‏ اند و خود را به هلاکت انداخته ‏اند.

از این رهگذر معلوم مى ‏شود که کتاب سلیم با محتواى شیعى آن، براحتى مى‏ تواند تکلیف بقیه فرق اسلامى را تعیین کند، و این را قبل از کتاب سلیم احادیث متواتر منقول از پیامبر صلى الله علیه و آله تعیین نموده است.
بهر حال، این مجلس پس از سه روز با این نتیجه گرانبها در مورد سلیم و کتابش پایان یافت، و اینک ابان پس از چند روز بهمراه کتاب سلیم به بصره باز مى‏گردد.

جهاد علمى ابان‏

ابان پس از بازگشت به بصره، بدون آنکه تشیع خود را علنى کند با محدثین بزرگ و علماى دینى آن عصر ارتباط برقرار کرد و از آنان حدیث اخذ مى‏کرد، تا کم کم در شمار محدثین و معتمدین زمان خود در آمد، بطورى که طایفه بنى عبد القیس بوجود فقیهى چون او افتخار مى‏ کردند.

ابان در همین حال، ارتباط خود را با امام سجاد علیه السلام و اصحاب آن حضرت حفظ کرده بود، و بدور از چشم دشمن با آنان رفت و آمد داشت.
در آغاز قرن دوم هجرى که ممنوعیت تدوین حدیث رسما لغو شد، محدثین و مورخین آزادانه به انتشار آنچه جمع کرده بودند پرداختند و بدین ترتیب دهها کتاب تألیف شد. ولى چه انتظارى مى ‏توان داشت از جامعه‏ اى که حدود یک قرن راه‏ انحراف را آموخته بودند و هر چه بعنوان دین فرا گرفته بودند سب و شتم و لعن اهل بیت علیهم السلام بود؟! آیا این آزادى نشر حدیث، نتیجه‏ اى جز انتشار میراث عمر و معاویه ثمر دیگرى داشت؟! آیا کتابهاى تدوین شده در آن شرائط جز مجموعه ‏اى از اکاذیب بود؟
البته در چنین فرصتهایى، ائمه علیهم السلام و همچنین اصحابشان حد اکثر استفاده را بردند و تا حدى معارف اصیل تشیع را در معرض دید جهانیان قرار دادند، که ابان بن ابى عیاش نیز از این زمره بحساب مى ‏آمد.

درگیرى ابان با علماى مخالف شیعه‏

در این گیر و دار، حاکمان و نیز علماى مخالفین متوجه انتشار و مقبولیت معارف شیعه در بین مردم شدند، ولى کمى دیر شده بود که بتوانند مانع آن شوند. لذا براى ایجاد سد در مقابل چشمه زلال معارف اهل بیت علیهم السلام اقدام به دو کار اساسى نمودند:
اولا: از طریق علماى معروف خود، تهمت هاى ناروا به علماى شیعه نسبت مى ‏دادند که کمترین آن نسبت نسیان و عدم دقت بود.
ثانیا: خود تشیع را بعنوان یک جرم بحساب مى ‏آوردند، و بمجرد تشیع راوى حدیث را ساقط مى ‏کردند اگر چه موثق بودن او مورد قبول بود.
از جمله کسانى که به این تهمت‏ها مبتلا شد، ابان بن ابى عیاش بود. او که تا دیروز مورد اعتماد بزرگان علماى مخالفین واقع شده بود و صدها حدیث بنقل از او روایت کرده بودند و از نظر تقوا و عبادت هم او را در درجه بالایى قبول داشتند و بوجود او افتخار مى ‏کردند، بمحض اینکه از تشیع او که عمرى آن را مخفى کرده بود مطلع شدند شروع به طعن و تعرض به شخصیت او نمودند و سخنان ناروا در حق او شایع ساختند و یکباره از او کناره گرفتند. این اهانتها پس از مرگ او نیز ادامه یافت تا آنجا که آثار این خیانت در صفحات تاریخ باقى ماند و بسیارى از آنان که به امثال شعبه بن حجاج و سفیان ثورى اعتماد مى ‏کردند، طعن‏ه اى آنان را هم علیه ابان مى ‏پذیرفتند، ولى علماى شیعه در طول تاریخ با اعتماد کامل بر او کتاب سلیم را بنقل از او روایت مى ‏کرده ‏اند.

تحقیق کتاب سلیم بدست ابان‏

ابان بن ابى عیاش در طول زمانهایى که در بصره یا غیر آن با ائمه علیهم السلام و اصحابشان تماس داشت، آنچه در رابطه با کتاب سلیم و مطالب آن بدست مى‏آورد در محل مناسب آن اضافه مى‏کرد. تأییدات ائمه علیهم السلام را نسبت به احادیث کتاب ثبت مى‏کرد، و در چند مورد احادیث جدیدى که ارتباطى با احادیث سلیم داشت به آن اضافه مى ‏نمود.

البته در همه این موارد کاملا مشخص مى‏کرد که چه مقدار از حدیث از طرف او اضافه شده است. بدین ترتیب نسخه‏هاى کتاب سلیم که اکنون در دست ما است، شامل تحقیقات ابان، اولین ناقل آن از سلیم است که در حضور ائمه علیهم السلام انجام داده و به کتاب ملحق نموده است‏ .

ابان در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السلام‏

در زمان امام زین العابدین علیه السلام ابان از اصحاب آن حضرت بشمار مى ‏آمد، و پس از شهادت آن حضرت در زمره اصحاب امام باقر علیه السلام بود و با اصحاب آن حضرت ارتباط قوى داشت. بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام صادق علیه السلام در آمد و از علماى بزرگ شیعه بود، و تا آن لحظه بخوبى از عهده حفظ کتاب سلیم بر آمده بود.

انتقال کتاب از ابان بن ابن اذینه‏

در این حال که عمر ابان از ۷۰ مى‏ گذشت در فکر کسى بود که بتواند کتاب سلیم را به او تحویل دهد تا وصیت سلیم را بخوبى عمل کرده باشد.
اتفاق عجیبى که در سال ۱۳۸ هجرى در ۷۶ سالگى ابان اتفاق افتاد این بود که یک شب سلیم را در عالم رؤیا دید. سلیم نزدیکى مرگ او را خبر داد و گفت:
«اى ابان، تو در این روزها از دنیا مى ‏روى، در باره امانت من تقوى پیشه کن و آن را ضایع مکن و به وعده‏ اى که به من در مورد کتمان آن داده ‏اى عمل کن، و آن را جز نزد مردى از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام که صاحب دین و آبرو باشد مسپار».

این خواب از رؤیاهاى صادقه بود، چه آنکه یکماه از آن نگذشته ابان از دنیا رفت.
در پى این رؤیا، ابان خود را در مقابل بزرگترین مسئولیت عمر خود دید. او براى تحویل کتاب سلیم، عمر بن اذینه بزرگ علماى شیعه در بصره را انتخاب کرد که یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام بود و بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام در آمد.

از آنجا که ابان و ابن اذینه هر دو از طایفه «بنى عبد القیس» بودند، احتمال مى ‏رود ارتباط نزدیک آن دو از این جهت هم باشد، گذشته از جنبه عقیدتى که اصل علت ارتباط بود.

صبح آن شب که ابان سلیم را خواب دید با ابن اذینه ملاقات کرد و رؤیاى شب گذشته را و نیز اجمالى از تاریخچه کتاب را با او در میان گذاشت. سپس کتاب را رسما به او تحویل داد، و او هم مانند سلیم تمام کتاب را براى ابن اذینه قرائت کرد.

بدین ترتیب، امانت سلیم را به بزرگ مردى از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام که مورد اعتماد بود سپرد و دقیقا به وصیت سلیم عمل کرد. ناگفته نماند که ابان مطالب کتاب سلیم را در طول عمرش براى افراد مورد اعتمادى نقل کرده، ولى کتاب را فقط به ابن اذینه تحویل داده است.

وفات ابان بن ابى عیاش‏

بیش از یکماه از تحویل کتاب سلیم به ابن اذینه نگذشته بود که ابان در ماه رجب سال ۱۳۸ هجرى در بصره از دنیا رفت، و بحق مسئولیت بزرگ خود در مورد کتاب را بخوبى به انجام رساند. رحمت خدا بر روح پاکش باد.

کتاب سلیم در دست محدثین بزرگ‏

تا این مرحله کتاب سلیم، از دست مؤلف عظیم الشأن آن به عالمى بزرگ چون ابان بن ابى عیاش، و از دست او به بزرگ علماى شیعه در بصره یعنى ابن اذینه منتقل شد. اکنون مراحل بعدى در حفظ کتاب او را پى مى ‏گیریم:
کتاب سلیم پس از وفات ابان، توسط ابن اذینه به دست هفت نفر از بزرگان محدثین رسیده است:

ابن ابى عمیر،

حماد بن عیسى،

عثمان بن عیسى،

معمر بن راشد بصرى،

ابراهیم بن عمر یمانى،

همام بن نافع صنعانى،

عبد الرزاق بن همام صنعانى.

این عده از نسخه اصلى کتاب نسخه‏ بردارى کردند، و از آنجا که با یک دیگر معاصر بودند احادیث کتاب را گاهى بنقل از یک دیگر و گاهى از خود نسخه نقل مى ‏کردند.
اینان ناقلین اولیه نسخه کتاب سلیم بودند که نسخه‏ هاى بعد، از روى نسخه‏ هاى آنان استنساخ شده و تا امروز بدست ما رسیده است.

با توجه به مدارک موجود، محدثینى که در مراحل بعد کتاب سلیم به دستشان رسیده معرفى مى‏کنیم: اسانیدى که امروزه کتاب سلیم را براى ما نقل مى‏کند به هفت سند منتهى مى‏شود. چهار سند آن به شیخ طوسى، و یک سند آن به محمد بن صبیح بن رجا، و یک سند به ابن عقده، و یک سند به شیخ کشى، و یک سند به حسن بن ابى یعقوب دینورى منتهى مى ‏شود.

این هفت سند به سه نفر از بزرگان محدثین یعنى ابن ابى عمیر و حماد بن عیسى و عبد الرزاق بن همام- که قبلا نامشان ذکر شد- بر مى‏گردد. یعنى نسخه‏هاى کتاب سلیم نزد این سه نفر بوده و بدست ایشان انتشار یافته است که توضیح آن چنین است:

اول: نسخه عبد الرزاق، که به چهار طریق به دست ما رسیده است: طریق ابن عقده متوفاى ۳۳۳، طریق محمد بن همام بن سهیل متوفاى ۳۳۲، طریق حسن بن ابى یعقوب دینورى متوفاى قرن سوم، طریق ابو طالب محمد بن صبیح بن رجا در دمشق سال ۳۳۴٫
نسخه سوم و چهارم تا امروز متداول است و نسخه‏هایى از آن هم اکنون در کتابخانه‏هاى خطى موجود است.

دوم: نسخه حماد بن عیسى، که از طریق شیخ طوسى و شیخ نجاشى با اسناد متصل براى ما نقل شده است.

سوم: نسخه ابن ابى عمیر، که از طریق شیخ طوسى با اسناد متصل به دست شیخ حر عاملى و علامه مجلسى رسیده است. هم اکنون نسخه‏هایى از آن در کتابخانه‏هاى خطى وجود دارد، و چاپهاى اول کتاب سلیم هم از روى همین نسخه ‏ها انجام شده است.

سلسله متصل علما در نسخه بردارى از کتاب سلیم‏

بعنوان نمونه، یکى از اسنادى که نسخه کتاب سلیم را در یک سلسله متصل از زمان سلیم تاکنون براى ما نقل کرده‏اند و همگى از بزرگان علماى شیعه محسوب مى‏شوند بیان مى ‏شود تا ارزش کتاب و توجه خاص علما به این کتاب بیشتر روشن شود. ترتیب این سند چنین است:
مؤلف کتاب، سلیم بن قیس هلالى متوفاى ۷۶ هجرى که از اصحاب امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین و امام باقر علیهم السلام است، کتابش را به ابان تحویل داده است.
ابان بن ابى عیاش متوفاى ۱۳۸ هجرى که از اصحاب امام زین العابدین و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است، کتاب را به بزرگ علماى شیعه در بصره عمر بن اذینه تحویل داده است.
ابن اذینه متوفاى حدود ۱۶۸ هجرى که از اصحاب امام صادق و امام موسى کاظم علیهما السلام است، کتاب را به یکى از بزرگترین علماى شیعه یعنى محمد بن ابى عمیر تحویل داده است.
ابن ابى عمیر متوفاى ۲۱۷ هجرى که از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است، کتاب را براى سه نفر از بزرگان علماى شیعه نقل کرده است که عبارتند از:

۱٫ عالم بزرگ قم احمد بن محمد بن عیسى از علماى قرن سوم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى علیهم السلام بوده است.
۲٫ شیخ معتمد یعقوب بن یزید سلمى از علماى قرن سوم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى علیهم السلام بوده است.
۳٫ شیخ جلیل محمد بن حسین بن ابى الخطاب متوفاى ۲۶۲ هجرى که از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام عسکرى علیهم السلام بوده است.
این سه نفر از بزرگان اصحاب ائمه علیهم السلام بوده‏اند و هر یک صاحب تألیفات بسیارى هستند.

بزرگ علماى قم عبد الله بن جعفر حمیرى که در سال ۳۰۰ هجرى زنده بوده و از اصحاب امام هادى و امام حسن عسکرى علیهما السلام است، بنقل از سه عالم مذکور کتاب سلیم را روایت کرده است.
عالم بزرگ شیعه ابو على محمد بن همام بن سهیل متوفاى ۳۳۲ هجرى کتاب سلیم را بنقل از عبد الله حمیرى و عبد الرزاق بن همام از علماى قرن سوم نقل کرده است.
عالم بزرگ شیعه هارون بن موسى تلعکبرى متوفاى ۳۸۵ هجرى بنقل از شیخ ابو على محمد بن همام کتاب سلیم را روایت کرده است.
محدث جلیل حسین بن عبید الله غضائرى متوفاى ۴۱۱ هجرى کتاب را بنقل از تلعکبرى روایت کرده است.
شیخ طوسى متوفاى ۴۶۰ هجرى کتاب سلیم را از ابن غضائرى نقل کرده است.

شیخ طوسى که اکثر اسانید کتب شیعه به او منتهى مى ‏شود و صاحب کتابخانه عظیم در بغداد بوده و مؤسس حوزه علمیه نجف اشرف است کتاب را براى سه نفر نقل کرده است:

۱٫ محدث بزرگ شهرآشوب جد صاحب مناقب، از علماى قرن پنجم.
۲٫ فقیه صالح محمد بن احمد بن شهریار خزانه دار حرم امیر المؤمنین علیه السلام، از علماى قرن ششم.
۳٫ عالم جلیل شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى، از علماى قرن ششم.

این سه نفر هم کتاب را به این تفصیل روایت کرده‏اند:

– شیخ شهرآشوب نسخه‏ اش را براى نوه‏اش ابن شهرآشوب صاحب کتاب مناقب‏ نقل کرده است و صاحب مناقب در سال ۵۶۷ هجرى در شهر حله کتاب سلیم را نقل کرده است.
– شیخ ابن شهریار کتاب را براى عالم بزرگ شیخ ابو الحسن عریضى نقل کرده است و شیخ عریضى در سال ۵۹۷ هجرى کتاب را براى شیخ فقیه محمد بن کال نقل کرده است.

– شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى کتاب را براى دو نفر روایت کرده است:

۱٫ شیخ فقیه حسن بن هبه الله بن رطبه سوراوى، که او هم در کربلا به سال ۵۶۰ هجرى کتاب را روایت کرده است.
۲٫ شیخ امین حسین بن احمد بن طحال مقدادى که شیخ ابو على در سال ۴۹۰ هجرى کتاب را براى او نقل کرده است. شیخ مقدادى هم در سال ۵۲۰ هجرى در نجف کتاب را براى شیخ هبه الله بن نما نقل کرده است. شیخ ابن نما هم در سال ۵۶۵ هجرى در شهر حله کتاب سلیم را نقل کرده است.

این نسخه‏ هاى کتاب که با این اسناد عالى از شیخ طوسى نقل شده دست به دست توسط علماى بزرگ همچنان نقل و استنساخ شده و نسخه ‏هاى آن تکثیر گردیده تا به دست دو عالم بزرگ شیعه یعنى شیخ حر عاملى متوفاى ۱۱۰۴ و علامه مجلسى متوفاى ۱۱۱۱ رسیده است.

علامه مجلسى تمام نسخه خود را در کتاب بحار الانوار در ابواب مناسب هر حدیث منعکس نموده است.
نسخه شیخ حر عاملى هم از روى نسخه عتیقه‏اى به سال ۱۰۸۵ در اصفهان استنساخ شده است. سپس آن نسخه به دست فرزندانش و بعد به دست افراد معینى رسیده که نامشان در اول نسخه مذکور است. در آخرین مرحله به دست شیخ محمد سماوى در سال ۱۳۷۰ در نجف رسیده است و بارها از روى آن نسخه‏بردارى شده تا چاپ نجف کتاب سلیم از روى همان نسخه انجام شده است، و خود نسخه هم اکنون در کتابخانه آیه الله حکیم در نجف است.

نسخه دیگرى در سال ۶۰۹ هجرى استنساخ شده و به دست علامه مجلسى و شیخ حر عاملى رسیده که هم اکنون نسخه‏اى از روى آن با مهر علامه مجلسى در کتابخانه دانشگاه تهران نگهدارى مى‏ شود.
نسخه‏هاى دیگرى که سابقه آنها به سال ۳۳۴ هجرى بر مى ‏گردد، ابتدا در یمن بوده و سپس به دمشق منتقل شده است. هم اکنون بیش از ده نسخه از آن موجود است و در کتابخانه‏هاى ایران و عراق و هند نگهدارى مى ‏شود.
نسخه دیگرى بخط کوفى با قدمت هزار ساله که در ایران بوده در سالهاى اخیر مفقود شده است.

امروزه بیش از ۶۰ نسخه خطى از کتاب سلیم قابل معرفى است، و در همین حال بیش از ۲۴ نسخه خطى آن در کتابخانه‏ هاى عمومى و خصوصى موجود است، و نسخ بسیارى هم در طول تاریخ در دست علما بوده است که در کتابهاى خود آنها را ذکر کرده‏اند.
با نگاهى به تاریخچه کتاب سلیم در طول تاریخ هزار و چهار صد ساله آن، نسخه‏هاى آن را در شهرهاى مختلف اسلامى مى‏یابیم که عبارتند از: مکه و مدینه از شهرهاى حجاز، صنعا و بندر مخا از شهرهاى یمن، نجف و کربلا و حله و بغداد و بصره و کوفه از شهرهاى عراق، دمشق از شهرهاى شام، اصفهان و قم و مشهد و تهران و یزد از شهرهاى ایران، لکنهو و بمبئى و فیض‏آباد از شهرهاى هند.
بدین ترتیب در مى‏یابیم که این کتاب در هر دوره‏اى از تاریخ اسلام با منزلت و ارزش خاصش مورد توجه علما بوده و بعنوان اولین و قدیمى‏ترین میراث عقیدتى و علمى اسلام حفظ شده است و بعنوان یک کتاب مرجع، از مطالب آن در علوم مختلف از جمله فقه و اصول و رجال و حدیث و تاریخ و تفسیر استفاده‏هاى وافرى برده‏اند.

از نیمه دوم قرن چهاردهم به تحقیق و چاپ متن عربى کتاب سلیم تحت اشراف علماى بزرگ اقدام شده و در اواخر این قرن به زبان اردو ترجمه و چاپ شده است.
در آغاز قرن پانزدهم اقدام به ترجمه فارسى آن نیز شده و در سطح وسیعى انتشار یافته است.
خدا را شکر که این امانت ذى قیمت سلیم و محصول عمر او را که با اقتباس از انوار علوم ائمه علیهم السلام و با کمک اصحابشان تألیف نموده، بدست محدثین و علماى بزرگ حفظ فرموده است.

در شأن چنین عالمانى امام هادى علیه السلام فرموده‏اند:
«لو لا من یبقى بعد غیبه قائمنا من العلماء الداعین الیه و الدالین علیه و الذابین عن دینه بحجج الله و المنقذین لضعفاء عباد الله من شباک إبلیس و مردته و من فخاخ النواصب لما بقى احد الا ارتد عن دینه» ، «اگر نبودند علمایى که بعد از غیبت قائم ما باقى مى‏مانند و به او دعوت مى ‏کنند و به سوى او راهنمایى مى ‏نمایند و با حجتهاى الهى از دین دفاع مى‏ کنند و بندگان ضعیف خدا را از دامهاى ابلیس و یاران او و ناصبیان نجات مى ‏دهند، اگر اینان نبودند احدى نمى ‏ماند مگر آنکه از دین خود بر مى‏ گشت».

در اینجا یک دوره خلاصه از زندگانى سلیم و تاریخچه کتابش پایان مى ‏پذیرد، که در واقع ترسیمى از یک جهاد علمى و فداکارى دینى است و آمادگى لازم را براى مطالعه دسترنج شصت ساله مؤلف و تشکر از زحمات هزار و چهار صد ساله علما براى حفظ آن، در ذهن خواننده ایجاد مى‏کند.

أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم // اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی

زندگینامه قنبرغلام خاصّ امیرالمؤ منین علیه السّلام

قنبر، غلام خاصّ امیرالمؤ منین علیه السّلام است و ذکرش در اخبار بسیار شده و او همان است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:

شعر :
اِنّی اِذا اَبْصَرْتُ شَیْئا مُنْکَرا
اَوْقَدْتُ نارى وَدَعَوْتُ قَنْبَرا

و مدّاحى قنبر آن حضرت را در آن وقتى که از او پرسیدند که غلام کیستى ؟ مشهوُر و در (رجال ) شیخ کَشّى مسطور است و او را حجّاج ثقفى شهید کرد. و روایت است که چون قنبر را بر حجّاج وارد نمودند حجّاج پرسید تو در خدمت على چه مى کردى ؟

گفت : آب وضویش را حاضر مى ساختم ؛ پرسید که على چه مى گفت چون از وضوى خویش فارغ مى گشت ؟

گفت : این آیه مبارکه را تلاوت مى فرمود:(فَلَمّ ا نَسُوام ا ذُکّرِوُا بِهِ فَتَحْن ا عَلَیْهِمْ اَبْو ابَ کُلِّ شىٍْ حَتّى اِذا فَرِحوُا بِما اءُوتوُ اَخَذْن اهُمْ بَغْتَهً فَاِذا هُمْ مُبْلِسُونَ فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبَّ الْع الَمینَ.)(۲۲۹)

حجّاج گفت گمان مى کنم که این آیه را بر ما تأویل مى کرد، قنبر گفت : بلى ، حجّاج گفت : چه خواهى کرد اگر سر تو را بردارم ؟ گفت : در این هنگام من سعید خواهم بود و تو شقىّ، پس حکم کرد تا قنبر را گردن زدند.(۲۳۰)



۲۲۹- سوره انعام (۶)، آیه ۴۴ ۴۵٫
۲۳۰- (رجال کشّى ) ۱/۲۹۰، (مجالس المؤ منین ) ۱/۳۱۴