دستورالعملي از علامه حسن زاده آملي

علامه حسن زاده

 

بسم الله خير الاسماء
در حيرتم كه چه نويسم ؟! روي سخنم با كيست ؟ با خفته است يا با بيدار؟ اگر با خفته است ، خفته را خفته كي كند بيدار؟ و اگر با بيدار است ، بيدار در كار خود است.
و انگهي نويسنده چه نويسد كه خود نامه سياه و از دست خويش ، در فرياد است.

پيري و جواني چو شب و روز بر آمد
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم.

بدنوع پشمها كه رشتيم
و بد جنس تخمها كه كشتيم

خرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم
ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم.

چون از كشتزارها خود، بي خبرم  آسوده مي چرم ، آه اگر از پس امروز بود فردايي !

وليكن به قول شيخ اجل سعدي:

گاه باشد كه كودك نادان
به غلط بر هدف زند تيري

كلمه اي چند تقرير شود، و نكاتي اندك تحرير گردد، شايد كه دلپذير افتد.

مگر صاحبدلي روزي به رحمت
كند در حق درويشان دعايي

معرفت نفس ، طريق معرفت رب است ، كه از سيد انبيا و هم از سيد اوصيا – صلوات الله عليهما – ماثور است: من عرف نفسه فقد عرف ربه ، هر كس در خويشتن بينديشد و در خلقت خود تفكر و تامل كند، در يابد كه: اين شخص محير العقول ، واجب بالغير است ، بلكه خود و جميع سلسله موجودات را محتاج به حقيقتي بيند كه طرف و سر سلسله همه است و جز او ته همه ربط محض به اويند و چون معلول ، هر چه دارد، پرتوي از علت است ، تمام اشيا را مرايي جمال حق بيند. و چون معلول به علتش قائم است علت با معلول معيت دارد نه معيت مادي و اقتران صوري ، بلكه معيت قيومي كه اضافه اشراقي علت به ما سواهاست. و چون در سلسله موجودات ، اول علت است و با همه و در همه اول اوست ، پس اول ، علت ديده مي شود، سپس معلول

دلي كز معرفت نور و ضيا ديد
به هر چيزي كه ديد اول خدا ديد


اين بنده در ابياتي گفته است:

من به يارم شناختم يارم
تو به نقش و نگار، يعني چه ؟


عقل خبير اين لطيفه را از كريمه و هو معكم اينما كنتم

در مي يابد، و از گفتار حق سبحانه به كليمش كه انا بدك اللازم يا موسي مي خواند، و به سر و رمز اشارت ارسطو كه ان الاشياء كلها حاضرات عند المبدا الاول علي الضروره و البت پي مي برد. تا درجه فدرجه به جايي مي رسد كه مي بيند حقيقت امر، فوق تعبير بهعلت و معلو است. و چون وجود در هر جام قدم نهاد، خير محض و قدومش ، خير مقدم است ، و همه خيرات از يك حقيقت فائض شده اند كه ان من شي الا عندنا خزائنه ، پس كل الكمال و كمال الكل ، ، مبدا واجب الوجود است ، و عقل بالفطره عاشق آن كمال مطلق است كه العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان
و جنت اهل كمال ، همان كمال است كه جنت لقاست. در ابياتي گفته ام:

چرا زهد اندر هواي بهشت است
چرا بي خبر از بهشت آفرين است


بلكه ماسواه ، شتابان به سوي او رهسپارند. در غزلي گفته ام:

معشوق حسن مطلق اگر نيست ماسواه
يكسر به سوي كعبه عشقش روانه چيست


و متاله سبزواري چه نيكو فرموده است:

و كل ما هناك حي ناطق
و لجمال الله دوما عاشق

حالا كه عقل به فطر، طالب آن مقام است ، ناچار از موانع بايد بر حذر باشد، و اگر رهزني سد راه شد، لابد بايد با او بجنگد تا به مقصود رسد، بلكه بي رهزن نخواهد بود و نتوان بود.

در اين مشهد كه آثار تجلي است
سخن دارم ولي ناگفتن اولي است

و آن رهزن جز ما، ديگري نيست.


تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بي حجاب رود

در ترجيح بندي گفته ام:

زنگ دل را زداي تا يارت
بدهد در حريم خود بارت


به خداي عليم بي همتا
حاجبي نيست غير زنگارت


خواهش گونه گون نفساني
كرد در دام خود گرفتارت


شد خدا بينيت ز خود بيني
رفت دينداريت به دينارت


واي بر تو اگر كه مي خواهي
گرم داري به خويش بازارت


سر تسليم بايدت بودن
گر بزارت كشند بردارت


اندرين يك دو روزه دنيا
نرساني به خلق آزارت


تو بهشت و جهنم خويشي
تا چه خواهد كه بود اسرارت


گرچه بسيار تو بود اندك
ز اندكت مي دهند بسيارت


اي بنده خداي ! به خود آي و در حضور و مراقبت مي كوش كه:

در خلوتي ز پيرم كافزوده باد نورش
خوش نكته اي شنيدم در وجد و در سرورش


گفتا حضور دلبر مفتاح مشكلاتست
خرم دلي كه باشد پيوسته در حضورش


ندانم كدام ذره بي مقدار در خواب غفلت است تا بني آدم غافل باشد، اگر چه هيچ ذره اي بي مقدار نيست كه:

دل هر ذره را كه بشكافي
آفتابش در ميان بيني


يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم الذي خلقك فسويك فعدلك في اي صوره ما شاء ركبك

قرآن كريم صورت حقيقيه انسان كامل است و صراط مستقيم كه يهدي الي الرشد ، يهدي للتي هي اقوم

ره رها كرده اي. از آني گم
عز ندانسته اي ، از آني خوار

چز بدست و دل محمد نيست
حل و عقد خزينه اسرار

بيدار باش و از تن اسايي بر كنار باش كه:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد


كام حيواني را به بي زبانها گذار، تو كه مشمول الرحمن علم القرآن خلق الانسان عمله البيان هستي ، اهل بيان باش ، خاموش باش تا گويا شوي. چشم ببند تا بينا شوي. رسول الله (ص) فرمود: غضوا ابصاركم ترون العجائب.

آب كم جوي ، تشنگي آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

به خويشتن خطاب مي كنم: اي همبازي اطفال ! اي سرگرم به قيل و قال ! اي اسير اصطبل و علف ! اي دور از سعادت و شرف ! اي محبوس در لظاي (:: آتش) هوي ! اي محروم از جنت لقاء! عمر به بي حاصلي و بوالهوسي گذشت ، چه شود كه به خود آيي و ببيني چه كسي ! بل توثرون الحيوه الدنيا و الاخره خير و ابقي ، كلا بل تحبون العاجله و تذرون الاخره ندانم چه كسي در خانه دوست رفت و نا اميد و برگشت ؟!

يك صبح به اخلاص بيا بر در ما
گر كام تو بر نيامد آن گه گله كن

چه كسي سوز دلش به التهاب آمد و برد (:: خنكاي) اليقين عشق التهابش را فرو ننشاند؟

اي كه عاشق نئي ، حرامت باد
زندگاني كه مي دهي بر باد


در به روي هم باز است ، دربان ندارد، تعيين وقت لازم نيست ، هيچ عنوان و رسم نمي خواهد، جز اين كه:

در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس
بازار خود فروشي از آن سوي ديگر است

كمال اصفحاني چه خوش گفته است:

بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده ، خوان انداخته


رهرو، چه زن باشد و چه مرد، چه آسيه و مريم ، چه جنيد و ابراهيم ادهم. به قول عمان ساماني:

همتي بايد قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن


غيرتي بايد به مقصد ره نورد
خانه پرد از جهان چه زن چه مرد


شرط راه آمدن نمودن قطع راه
بر سر رهرو، چه معجر، چه كلاه


سخني چند در آداب سائر الي الله بياوريم – كه پا در كفش بزرگان كنيم و تشبه به آنان كه من تشبه بقوم فهو منهم – آرزو بر جوانان عيب نيست !

 

1 – قرآن كه صورت كتيبه انسان كامل – اعني (::مقصودم) حقيقت محمديه – است ، به اندازه اي كه از ان بهره برده اي ، به حقيقت خاتم (ص) تقرب يافته اي ، اقرا و ارقه (::بخوان و بالارو) .
رسول الله (ص) فرمود: ان هذا القرآن مادبه ، فتعلموا مادبته ما التطعتم و ان اصفرا البيوت لجوف اصفر من كتاب الله تعالي. پس اي اخوان صفا و خلان وفا! به مادبه اي اييد كه فيها ما تشتهي الانفس و تلذ الاعين.

2 – اي عبادالرحمن ! تا سوره فرقان از عباد الرحمن الذين يمشون علي الارض تا آخر سوره ، هر يك دستور العملي كاملي است.

3 – در باب سيزدهم و باب بيستم ارشاد القلوب ديلمي آمده است كه: قال النبي (ص) : يقول الله تعالي: من احدث و لم يتوضا فقد جفاني ، و من احدث و توضا و لم نصل ركعتين فقد جفاني ، و من صلي ركعتين و لم يدعني فقد جفاني ، و من احدث و توضا و صلي ركعتين و دعاني فلم اجبه في ما يسال من امر دينه و دنياه ، فقد جفوته و لست برب جاف.
حالا كه در اين عمل سهل رخيص چنين نتيجه عظيم و نفيس است ، خوشا حال آن كه از علو همت خود بعد از دادي اين دستور از حق تعالي مطلبي بخواهد كه آن را زوال و نفاد نباشد، اعني حلوت ذكر و لذت لقا وشرف حضور بخواهد، و زبان حالش اين باشد كه:

ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
حلوا به كسي ده كه محبت نچشيده است.

4 – و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين فضول طعام ، مميت (::ميرانده) قلب است و مفضي (::كشاننده) به سركشي نفس ‍ و طغيان اوست ، و از جل خصال مؤ من ، جوع (::گرسنگي) است. نه چندان بخور كز دهانت بر آيد
نه چندان كه از ضعف جانت بر آيد

5 – همان طور كه فضول طعام ، مميت قلب است ، فضول كلام نيز از قلب قاسي بر خيزد. از رسول الله (ص) روايت است: لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله ، فان كثره الكلام بغير ذكر الله ، قسو القلب ، ان ابعد الناس من الله القلب القاسي.

6 – محاسبت نفس ، كه امام كاظم (ع) فرمود: ليس منامن لم يحاسب نفسه في كل يوم ، فان عمل حسنا، استزادالله ، و ان عمل سيئا، استغفرالله تعالي منه و تاب اليه.

7 – مراقبت و اين مطلب عمده است. قال الله تعالي: و كان الله علي كل شي رقيبا. و قال النبي (ص) لبعض اصحابه: عبدالله كانك تراه ، فان لم تكن تراه ، فهو يراك.

8 – الادب مع الله تعالي في كل حال در باب چهل و نهم كتاب ارشاد القلوب ديملي آمده است: روي ان النبي (ص) خرج الي غنم له و راعيها عريان يفلي ثيابه ، فلما راه مقبلا لبسها، فقال النبي (ص) : امض فلا حاجه لنا في رعايتك.فقال. و لم ذلك ؟!) فقال: انا اهل بيت لا نستخدم من لا يتادب مع الله و لا يستحيي منه في خلوته.

9-العزله. سلامت در عزلت است. با خلق باش و نباش.

هرگز ميان حاضر و غائب شنيده اي
من در ميان جمع ودلم جاي ديگر است

10 – التهجد، و من الليل فتهجد به نافله لك عسي ان يبعك ربك مقاما محمودا و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا.

11 – التفكر، قال الله تعالي: الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.

12 – ذكر الله تعالي في كل حال قلبا و لسانا. قوله سبحانه: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصلا و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون.

13 – رياضت در طريق علم و عمل بر نهجي (شيوه اي) كه در شريعت محمديه (ص) مقرر است و بس ، كه علم و عمل براي طيران به اوج كمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.

14 – اقتصاد يعني ميانه روي در مطلق امور حتي در عبادت.

15 – مطلب در دو كلمه است: تعظيم امر خالق ، و شفقت با خلق. فرزانه آن كه خواهد تعظيم امر خالق
ديگر كه باز دارد از خلق شر و شورش
گفتار بسيار است ، ولي دو صد گفته چون نيم كردار نيست ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
و السلام علي من اتبع الهدي
قم ، حسن زاده آملي
21/3/1349ه. ش 

منبع: نامه ها برنامه ها

سایت علامه حسن زاده آملی

 

قبر میرزا جواداقای ملکی (علامه حسن زاده آملی)

راقم سطور پس از آن که از مرحوم حاج میرزا جواد آقاى ملکى آگاهى یافت ، تا مدت مدیدى مى پنداشت که قبر آن جناب در نجف اشرف است ، تا این که در شبى از نیمه دوم رجب هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته ، با جناب آیه الله آقا سید حسین قاضى طباطبایى تبریزى برادرزاده مرحوم آقاى حاج سید على آقاى قاضى سابق الذکر، در کنار خیابان ملاقات اتفاق افتاد. با جناب ایشان در اثناى راه از مرحوم حاج میرزا جواد آقاى ملکى سخن به میان آوردم و سؤ ال از تربتشان کردم ، فرمودند: قبر ایشان همین شیخان قم نزدیکى قبر مرحوم میرزاى قمى صاحب قوانین است و لوح قبر دارد.

من به محض شنیدن این که لوح قبر دارد از ایشان نپرسیدم که در کدام سمت قبر میرزاى قمى و چون با جناب آقاى آسید حسین قاضى خداحافظى کردم شتابان به سوى شیخان قم رفتم که مبادا در را ببندند، رفتم به شیخان و بسیارى از الواح قبر را نگاه کردم که بعضى را تا حدى تشخیص دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم ضعیف بود تشخیص دادن بسیار دشوار بود؛ با خود گفتم حالا که شب است و تاریک است باشد تا فردا، آیسا داشتم از شیخان به در مى آمدم ولى آهسته آهسته که باز هم نظرم به الواح قبور بود که دیدم شخصى ناشناس از درب شرقى شیخان وارد قبرستان شده است و مستقیم به سوى من مى آید تا به من رسیده گفت : آقا قبر میرزا جواد آقاى ملکى را مى خواهید؟ و مرا در کنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شیخان رهسپار شد که از قبرستان به در رود، من بى اختیار تکانى خوردم و مضطرب شدم و ایشان را بدین عبارت صدا زدم گفتم : آقا من که قبر ایشان را مى خواستم اما شما از کجا مى دانستید؟

آن شخص در همان حال که به سرعت به سوى درب غربى شیخان مى رفت ، صورت خود را برگردانید و نیم رخ به سوى من نموده گفت : ما مشترى هاى خود را مى شناسیم .

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

بیداری در خواب(علامه حسن زاده آملی)

در حدود سیزده چهارده ساله بودم ، شبى در خواب دیدم که در میان باغى هستم ، به انواع درختان میوه دار آراسته . شخصى را مى بینم که قدّى معتدل و قدکى برکى در بر و کلاهى کشیده بر سر دارد. سلام کرد و پرسیدم : ((کیستى ؟)) گفت : ((مولوى ام .)) گفتم : ((همان که اشعار مثنوى دارد؟)) گفت : ((آرى .)) گفتم : ((اگر راست مى گویى ، چند بیت شعر بگو.)) رو به من نمود و اشارت به نهال پرتقالى کرد که تازه پرتقال به بار آورده بود و ارتجالا دو بیت شعر در وصف پرتقال گفت .

من از خوشحالى بیدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن کردم و دفترم را برداشتم و آن دو بیت را یادداشت کردم که مبادا از یادم برود. بعد از آن ، چراغ را خاموش کردم و خوابیدم . صبح که از خواب برخاستم ، دیدم آن دو بیت را در خاطر ندارم . خیلى خوش وقت بودم که دیشب تنبلى نکردم و یادداشت کردم . به سراغ دفتر رفتم ، چند بار آن را ورق ورق کردم و چیزى نیافتم ، تا پدرم ، رحمه الله علیه ، از حال من آگاه شد. ماجرا را به او بازگفتم . گفت : ((فرزندم ، آن که برخاستى و چراغ روشن کردى و در دفتر ضبط کردى همه در خواب بود. خواب دیدى که بیدار شدى و در خواب بودى .)) باز باورم نشد و دفتر را ورق مى زدم تا بالاخره تسلیم نظر پدر شدم .

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

رویای صادقه(علامه حسن زاده آملی)

هر کسى در مدت زندگى خود خواب هایى مى بیند، این کمترین وقتى در عالم خواب لوحى زرین را از دستى سیمین گرفت که در آن به زیباترین خط درخشنده و فروزان با آب طلا نوشته بود: یا حسن خذ الکتاب بقوه . و نیز وقتى در عالم خواب مرحوم استاد آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى در ضمن هدایا و تحفى به من فرمود: التوحید اءن تنسى غیرالله .

و نیز وقتى دیگر در عالم خواب مرحوم استاد علامه جامع علوم و معقول و منقول آقا شیخ محمد حسین معروف به فاضل تونى به من فرمود: قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم علم الحکمه متن المعارف یا معرفه الحکمه متن المعارف که در این شک در بیدارى برایم پیش آمد و از این گونه خوابها در القاى آیات و روایات برزخى برایم پیش آمد که جداگانه در دفتر خاطرم ضبط کرده ام ولکن هیچ یک مانند این دو واقعه در عالم خواب برایم شگفت نبود، یکى این که شبى در خواب دیدم که کتابى خطى به اسمى خاص داراى جلدى چنین و چنان و آسیبى بدو رسیده و و و که فرداى آن شب آن کتاب را کتاب فروشى سیار برایم آورده که به حقیقت اوصاف کتاب در خواب و بیدارى یکى بود تفصیل آن را در دفتر یاد شده نگاشته ام .

و دیگر این که وقتى جلد اول تکلمه منهاج البراعه تمام شده بود شرح خطبه ۲۳۶ آن به اتمام رسید که آخر آن این است : حوطوا قواصى الاسلام و کتاب براى چاپ حاضر شده بود، یکى از آشنایانى که مریض شده بود برایم نامه نوشت که هم من مریضم از من عیادتى بفرمایید و هم خوابى این چنین شما را دیده ام . به عیادتش رفتم رو کرد به من و گفت : آقا من شما را در خواب دیدم که با هم سفر کردیم از تونلى درآمدیم که در کنار آن تونل سبزه و مرغزار و نزهتگاه خیلى زیبایى بود و شما در آن جا رفتید و نشستید و مشغول نوشتن شدید و من به دست شما نگاه مى کردم که دارید چه مى نویسید. این عبارت به چشم خورد: حوطوا.

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

مشق جناب طلبه(علامه حسن زاده آملی)

مرحوم شعرانى نقل مى کردند که من روزى وارد مسجد سپهسالار (مدرسه شهید مطهرى ) شدم و جلو یکى از حجرات روى سکویى نشستم . چند دقیقه اى گذشت ، صداى شخصى را شنیدم که گفت : ((سلام علیکم )). با خود گفتم : چه کسى است که چنین با ما احترام مى گذارد و مؤ دبانه سلام مى کند! هر چه به اطرافم نگریستم کسى را ندیدم . دوباره همین سلام تکرار شد، به بالاى سرم نگاه کردم کسى را ندیدم ، تعجب کردم که این صدا از کیست .

بار سوم که صدا را شنیدم ، برگشتم نگاهى به حجره پشت سرم انداختم . دیدم طلبه اى است که او را مى شناسم (استاد نام طلبه و پدرش را ذکر نفرمودند) داخل حجره اش آینه اى گذاشته بود، لباس و عمامه اش را هم پوشیده بود و قدم مى زد و هر بار که از جلو آینه عبور مى کرد، با صداى بلند و با حالت علمایى مى گفت : سلام علیکم !! فهمیدم که دارد مشق مى کند که در کوچه و بازار، چگونه و با چه حالتى سلام مردم را بدهد و چگونه قیافه بگیرد! بله آقا جناب طلبه ، چنین مشق مى کرد!!

استاد ادامه دادند: مرحوم آسید حسین قاضى مى فرمود: بدترین تور شکار، همین تور شکارى است که بعضى از ما آخوندها بر تن
داریم !!

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

استاد شعرانى پریشانى استاد (علامه حسن زاده آملی)

خاطره اى ناگوار از درس شفاى استاد فاضل تونى پس از مدت مدیدى که بسیارى از طبیعیات شفا را در نزد وى خوانده ام ، برایم روى آورده است ، بدین شرح :

در این درس شفا کسى با من شرکت نداشت ، فقط من تنها به محضرش تشرف مى یافتم . یک روز چهارشنبه که روز آخر درس هفته است ، دیدم آن جناب (رضوان الله تعالى علیه ) درست و موزون مطلب شفا را تقریر نمى فرماید و پریشان مى گوید، و من چند بار سوال پیش آوردم و جواب مقنعى نفرموده است ؛ چنین انگاشتم که شاید مانعى پیش آمده است و درس را مطالعه نفرموده است ، و روزهاى پنج شنبه و جمعه و دیگر تعطیلى ها در محضر استاد شعرانى دروس ‍ ریاضى فرا مى گرفتم ،

لذا فرداى آن روز چهار شنبه یاد شده براى درس ریاضى به حضور استاد شرفیاب شدم ، و در آن محضر نیز تنها بودم ؛ غرض این که بسیار خامى و بى ادبى از من سرزده بود که به استاد شعرانى عرض کردم : حضرت آقا دیروز جناب استاد فاضل تونى درس شفا را درست تقریر نفرموده است ، و من چند بار سوال پیش آوردم ولکن از ایشان جواب موزون و مطبوع نشنیدم ، لاجرم سکوت کردم و پى گیرى نکردم ، استاد شعرانى در هنگام گفتارم به نوشتن اشتغال داشت ، بدون این که سر بلند کند و مرا نگاه کند، به حالت انقباض و گرفتگى چهره با لحنى خاص و اعتراض آمیز فرمود: درسها و بحث هایت را کم کن و شفا را مطالعه کن و در آن بیشتر زحمت بکش .

من خاموش شدم ، ولى انفعالى شدید به من روى آورد که شاید استاد شعرانى این گستاخى را از من درباره خودش نیز احتمال دهد که در محضر استادان دیگر از ایشان هم چنین بى ادبى از من صادر شود. تا فرداى آن روز که روز جمعه بود و براى درس ریاضى تشرف حاصل کردم در حالى که آن حالت انفعال بر من حاکم بود، به محضر نشستن رو کرد به من فرمود: آقا آن اعتراض دیروز شما بر آقاى فاضل تونى ، حق با شما است ، زیرا که ایشان به سکته مغزى دچار شده است و الآن در بیمارستان بسترى است و آن پریشانى گفتارش از رویداد طلیعه سکته بود.

پس از درس استاد شعرانى ، به بیمارستان رفتم ، تا چشم آن جناب به من افتاد به شدت گریست و مرا نیز به گریه آورد، دست و پایش را بوسیدم و عرض کردم : آقا جان ما باید از شما صبر و سکینه وقار بیاموزیم (جزاه الله سبحانه عنا احسن جزاء المعلمین.)

داستانهای عارفانه (در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

تو خود حدیث مفصل بخوان(علامه حسن زاده آملی)

بنده حدود سى سال پیش صحبتى با یک ریاضیدان داشتم تا اینکه کلام کشید به شکل هندسى قطاع ، من از او به خاطر غرض الهى که در نظر داشته سوال کردم : عزیز من ! از این شکل چند حکم هندسى مى توان استفاده کرد؟

گفت : شاید هفت تا ده حکم ؟
گفتم : مثلا بیست تا چطور؟
گفت : شاید ممکن باشد .
گفتم : دویست تا و دو هزار تا چطور؟
همین طور به من نگاه مى کرد.
گفتم : دویست هزار چطور؟
خیال مى کرد که من سر مطایبه و شوخى دارم و به مجاز حرف مى زنم . بعد به او گفتم : آقا!خواجه نصیر الدین طوسى از این شکل ، چهار صد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حکم هندسى استنباط کرد .

پس چه جاى تعجب است قرآن را که هر حرف آن داراى هفتاد هزار معنا و بیش از آن باشد و همان طور که خداوند سبحان غیر متناهى است ، قرآن هم که کتاب اوست غیر متناهى است و مانند بحر و دریایى است که پایان ندارد و انسان مى تواند به هر اندازه اى بخواهد در قرآن غواصى نماید و به درجاتش عروج کند.

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۲//عباس عزیزی

واقعه شنیدن اذان(مکاشفه علامه حسن زاده املی)

در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه ۱۳۸۷ ه‍ ق . که روز ترویه بود، در حالتى بودم که دیدم صداى اذان به گوشم مى آید و تنم مى لرزد، و مؤ ذن در پهلوى راست من ایستاده است ، ولکن من به کلى چشم به سوى او نگشودم و جمال مبارکش را به نحو کامل زیارت نکردم ، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه مى کرد و پنهان مى شد؛ از یکى دیگر از شخص او را دیدم ولى او را نشناختم ، پرسیدم این مؤ ذن کیست که بدین شیوایى و دلربایى اذان مى گوید؟ گفت : این جناب پیغمبر خاتم محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله و سلم است ، با شنیدن این بشارت چنان گریه بر من مستولى شده است که از آن حال باز آمده ام .

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

واقعه اثر سجده(مکاشفه علامه حسن زاده املی)

این واقعه را در کلمه شانزدهم هزار و یک کلمه قرار داده ایم ، از آنجا نقل مى کنیم :

در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع المولود ۱۴۰۲ ه‍ ق مطابق ۲۳ دى ماه ۱۳۶۰ ه‍ ق ، شب فرخنده میلاد خاتم انبیاء صلى الله علیه و آله و سلم و وصى او صادق آل محمد – صلوات الله علیهم – که مصادق با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبایى صاحب تفسیر المیزان بود، به ترقیم رساله انّه الحق به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتم ،

ناگهان مثال مبارکش با سیماى نورانى حاکى از سیماهم فى وجوههم من اثر السجود برایم متمثّل شد – فتمثل لها بشرا سویا ؛ و با لهجه اى شیرین و دلنشین از طیب طویت و حسن سیرت و سریرتم بدین عبارت بشارتم داد: ((تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سریرتى ))، تا چند لحظه اى در حضور انورش ‍ مشرف بودم – رضوان الله تعالى علیه ، و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه .

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

واقعه بعد از نماز صبح جمعه(مکاشفه علامه حسن زاده املی)

بعد از نماز صبح جمعه ۱۵ ج ۲ سنه ۱۳۸۹ ه‍ ق . شهریور ۱۳۴۸ ه‍ ق . در حال توجه نشسته بودم ، پس از برهه اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفیف بود، بعد از چند لحظه اى شنیدم شخصى با زبان بسیار شیوا و شیرین این آیه کریمه را قرائت مى کند: ان الله و ملائکته یصلونعلى النبى یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما؛ ولى من آن شخص را نمى دیدم ، و من هم از شنیدن آن آیه صلوات مى فرستادم ،

در آن حال یکى به من گفت : بگو یا رسول الله ، و من پى در پى مى گفتم یا رسول الله . و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم که گفت و شنود بسیارى با هم داشته ایم . بعد از آن که از آن حال باز آمدم متنبه شدم که تلاوت آیه فوق براى این جهت بود که روز جمعه بود، و ذکر صلوات در این روز بسیار تاءکید شده است .

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

واقعه بعد از نافله شب(مکاشفه علامه حسن زاده املی)

در سحر شب یکشنبه ۱۲ ج ۱ ه‍ ق .:: ۵/۵/۱۳۴۸ ه‍ ش ، بعد از اداى نافله شب و نافله و فریضه صبح ، در اربعینى که ذکر جلاله ((الله )) را هر روز بعد از نماز صبح به عددى خاص داشتم ، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا در آمد و مى لرزید آنچنان صدایى که مثلا تراکتور روى سنگهاى درشت و جاده ناهموار مى رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدرى بالا رفت دیدم در میان خانه اى هستم که تیرهاى آن همه چوبى و نجارى شده است ، ولى من در این خانه مانند پرنده اى که در خانه اى دربسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز مى کند و راه خروج نمى یابد، تخمینا در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و این سو و آن سو مى شتافتم ، دیدم در این خانه زندانیم ، نمى توانم به در بروم ، سخنى از گوینده اى شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت این محبوس بودنت بر اثر حرفهاى زاید و بى خود تو است ، چرا حرفها را نمى پایى ؟

من در آن حال چندین بار خداى متعال را به پیغمبر خاتم براى نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زارى افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه اى که یک شخص آدم بتواند به در رود برویم گشوده شد از آنجا در رفتم ، و پس از به در آمدن چندى به سوى مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم .

و هنگامى که از آن حبس رهایى یافتم ، یعنى از خانه به در آمدم ، آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم که در میان باغى بنا شده است ، و آن باغ را نهایت نبود و آن را درختهاى گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره اى ندیدم .

و مى بینم که به اندازه ارتفاع درختها در هوا سیر مى کنم به گونه اى که رویم یعنى مقادیم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمین ، و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز دارم ، و بسیار خداى متعالى را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم مى دادم که کشف حقائقى برایم دست دهد، در همین حال به خودم آمدم .

آن محبوس بودن چند دقیقه بسیار در من اثر بد گذاشت به گونه اى که بدنم خسته و کوفته شده است و سرم و شانه هایم همه سخت درد گرفت ، و قلبم به شدت مى زد. اى عزیزم این نکته ۳۲۰، از کتابم هزار و یک نکته را جدا حلقه گوش ‍ خود قرار ده ، و آن این که : ((یکى از اهل ولاء که با هم موالات داشتیم در مراقبتى به لقاء من رآنى فى المنام فقد رآنى فان لاشیطان لایتمثل بى تشرف حاصل کرده است ، از آن جناب صلى الله علیه و آله و سلم ذکر خواست ، حضرت فرمود: من به شما ذکر سکوت مى دهم .

داستانهای عارفانه (در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى )جلد ۱//عباس عزیزی

واقعه بعد از نماز صبح(مکاشفه علامه حسن زاده)

در صبح دوشنبه ۲۱ ع ۲ سنه ۱۳۸۹ ه‍ ق . بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم ، در این بار واقعه اى بسیار شیرین و شگفت روى آورده است که به کلى از بدن طبیعى بى خبر بودم . و مى بینم که خودم را مانند پرنده اى که در هوا پرواز مى کند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا که مى خواهم مى برم . تقریبا به هیاءت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رویم به سوى آسمان بود و به این طرف و آن طرف نگاه مى کردم ، گاهى هم به سوى زمین نظر مى کردم ، در اثناى سیر مى بینم که درختى در مسیر در پیش روى من است خودم را بالا مى کشیدم یا از کنار آن عبور مى کردم – اعنى خودم را فرمان مى دادم که این طرف برو، یا آن طرف برو، یا کمى بالاتر یا پایین تر، بدون این که با پایم حرکت کنم ، بلکه تا اراده من تعلق به طرفى مى گرفت بدنم در اختیار اراده ام به همان سمت مى رفت . وقتى به سوى مشرق نگاه کردم دیدم آفتاب است که از دور از لاى درختان پیدا است ، و فضا هم بسیار صاف بود، تا از آن حالت به در آمده ام ، و خیلى از توجه این بار لذت برده ام .

در اوایل که با توجه مى نشستم خیلى دیر حالت انتقال دست مى داد، و چه بسیار که در حدود یک ساعت و بیشتر به توجه مى نشستم ، ولکن ارتباط و انتقال و خلع حاصل نمى شد، و در این اوان به فضل الهى که به توجه مى نشینیم زود منتقل مى شوم . الحمدلله رب العالمین . پوشیده نماند که هر چه مراقبت قویتر باشد، اثر حال توجه بیشتر و لذیذتر و اوضاع و احوالى که پیش مى آید صافى تر است.

داستانهای عارفانه(در آثار استاد علامه آیه الله حسن زاده آملى ) جلد ۱//عباس عزیزی

پیام آقاسید علی قاضی به علامه حسن زاده آملی در مورد خانواده

آیت‌الله علامه فاضل، آقاى حسن‌زاده آملى، که در بزرگداشت صدمین سالگرد ارتحال آیت‌الله ملا حسین قلى همدانى سخنرانى مى‌کرد، حکایت زیر را بیان کرد (آملى دانشمند معتمدى است که به ضبط و ثبت حوادث و استشهاد به آن توسط ایشان هیچ شک و تردیدى وارد نیست) . او، که در مورد یکى از بزرگان علم و عرفان صحبت مى‌کرد، گفت که سالى به آمل مى‌رود تا استراحت تابستانى را در آنجا سپرى کند. در آنجا به انجام تکالیف جدیدى از قبیل اقامه نماز جماعت در مسجد. . . مى‌پرداخته و با عده‌اى از اخوان اهل صفا به بحث و درس مشغول مى‌شده است.

روزى برحسب اتفاق خسته مى‌شود و شدیدا محتاج به استراحت مى‌شود. به منزل مى‌رود و در خانه با بازى بچه‌ها و سروصداى آنها مواجه مى‌گردد. عصبانى مى‌شود و با اهل‌وعیال به قیل و قال و دعوا مى‌پردازد. مى‌فرماید: به اتاق خود رفتم که استراحت کنم. وقتى آرام گرفتم فهمیدم که با خانواده بد کردم و شایسته نبود که این‌طور رفتار کنم. لذا برخاستم و به بازار رفتم و مقدارى شیرینى خریدم تا با آن دل بچه‌ها و خانواده را به دست آورم. . . ولى به جهت تاریکى‌هایى که بر جانم مسلط شده بود باز دلم آرام نگرفت و دیدم که نمى‌توانم بمانم.

تصمیم گرفتم به تبریز بروم و آقاى الهى را که تازه از بیمارستان خارج شده بود و من موفق به عیادت او نشده بودم زیارت کنم.

همین‌که به محضرش وارد شدم و سلام و احوالپرسى کردم فرمود: تصمیم گرفته بودم نامه‌اى به قم یا آمل بنویسم. زیرا شما از من خواسته بودید که از آقاى قاضى بخواهم لطف و عنایتى در حق شما داشته باشد، ولى ایشان از شما ناراحت و ناراضى هستند! و مى‌فرمایند: کسى که بخواهد در این راه-سلوک و طریقت-قدم بردارد چگونه به خود اجازه مى‌دهد که اهل‌وعیال و اطفال را از خود برنجاند؟ زیرا که رضایت آنها را به آسانى نمى‌توان به دست آورد.

آقاى آملى مى‌فرماید: با شنیدن این سخنان تمام بدنم از خجالت سرخ شد و اشکم جارى گردید و نزدیک بود که. . . و بعد از اندکى استراحت، آقاى الهى از علت بدرفتارى‌ام با خانواده پرسید که قضیّه را برایش شرح کردم. مرا دلدارى داد و خانواده را برایم سفارش کرد.

مى‌فرماید وقتى که به قم آمدم این حکایت را براى علامه طباطبایى نقل کردم. ایشان مدتى سرش را به زیر انداخت و سپس سر خود را بلند کرد و فرمود: آقاى قاضى مردى از مردان بزرگ بود.

آقاى آملى مى‌گوید پیش خود گفتم وقتى امثال آقاى قاضى که خادم اهل بیت هستند در این درجه باشند، مقام و مرتبه معصومین چگونه خواهد بود؟

 آیت الحق //سیدحسن قاضی

مکالمه با حضرت سلیمان(علامه حسن زاده آملی)

شخصى نزد بنده آمد و حالات عجیبى از خودش را برایم تعریف کرد به حدى که به راستى غبطه حال او را خوردم . حالاتى برایش پیش مى آمد که در آن حال ، به خدمت حضرت سلیمان مى رسید و با ایشان صحبت مى کرد.

بنده به ایشان گفتم که دفعه آینده که به خدمت ایشان رسیدى ، از ایشان یک رمزى ، یک کدى بگیر که هرگاه خواستى ، به حضور ایشان نایل شوى ! رفت و پس از سالى بار دیگر با حالتى مبتهج به این جا آمد و گفت که کد را از حضرت سلیمان گرفته ام و هر موقع بخواهم ، مى توانم ایشان را در عالم مکاشفه درک کنم .

داستانهای عارفانه(ازعلامه حسن زاده املی)//عباس عزیزی

دورکعت نماز حاجت(علامه حسن زاده آملی)

ha694800

در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى که در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ایام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خیزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم . در رؤ یاى مبارک سحرى ، به ارض اقدس ‍ رضوى تشرف حاصل کرده ام و به زیارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا – علیه و على آبائه آلاف التحیه والثناء – نایل شدم .

در آن لیله مبارکه قبل از آن که به حضور باهرالنور امام علیه السلام مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند که در آن مزار حبیبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در کنار این تربت دو رکعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه که برآورده است . من از روى عشق و علاقه مفرطى که به علم داشتم ، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .

سپس به پیشگاه والاى امام هشتم سلطان دین رضا – روحى لتربته الفداء، و خاک درش تاج سرم – رسیدم و عرض ادب نمودم . بدون این که سخنى بگویم امام که آگاه به سرّ من بود و اشتیاق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصیل آب حیات علم مى دانست ،

فرمود: نزدیک بیا، نزدیک رفتم و چشم به روى امام گشودم دیدم آب دهانش را جمع کرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود که بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع که گویى خواستم لبهاى امام را بخورم ، از کوثر دهانش آن آب حیات را نوشیدم و در همان حال به قلبم خطور کرد که امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم که هزار علم و از هر درى هزار در دیگرى بر روى من گشوده شد.

پس از آن امام علیه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، که از آن خواب نوشین شیرین که از هزاران سال بیدارى من بهتر بود، به در آمدم . به آن نوید سحرگاهى امیدوارم که روز به گفتار حافظ شیرین سخن به ترنم آیم که :

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
داستانهای عارفانه// عباس عزیزی

زهى مراتب خوابى که به ز بیدارى است !(علامه حسن زاده آملی)

اینجانب بنابر فرموده شیخ الرئیس که فرمود:

از عوامل ضعف بینایى چشم ، خوابیدن با شکم سیر است و لازم است بین غذاى شب و خوابیدن فاصله انداخت .، همیشه مقید بودم شام را سر شب صرف کنم تا فاصله مورد نظر شیخ را مراعات کرده باشم که مبادا خداى نکرده چشمم که یکى از مهم ترین سرمایه هاى کسب دانش و پیمودن راه کمال است ضرر ببیند و این امر سبب شود که از تحصیل علم و کمال باز بمانم (یا در شب حتى الامکان از خوردن غذا خوددارى کنم . )

ولى با این همه شبى از شب ها (در شب چهار شنبه ۲۹ جمادى الاول ۱۴۰۵ قمرى برابر با اول اسفند ۱۳۶۳ )شامم به تاءخیر افتاد و متاءسفانه بعد از شام خواب شدیدى بر من عارض شد.

براى اینکه فرموده شیخ را عمل کرده باشم ، بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن و تا دوازده نصف شب بیدار بودم ، ولى بر اثر شدت حالت خواب نتوانستم از خوابیدن خوددارى کنم ، لذا خوابیدم .

خواب شیرین بود و رؤیاى شیرین تر که به زیادت حضرت ثامن الحجج ، على بن موسى الرضا (علیه السلام ) تشرف حاصل کردم . در ابتدا به اشاره تفهیم فرمودند که : چرا کمتر خودت را به ما نشان مى دهى و پس از آن به عبارت صریح به من فرمودند،این قدر خودت را زحمت مده ، ما چشم تو را تا آخر عمر ضمانت مى کنیم ..

الحمد لله که از این بشارت آن ولى الله اعظم که به لقب ضامن هم شناخته شده است ، برایم ، یقین حاصل است که هر او کریمه من تا آخرین دقایق عمرم بینا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است ، چنانکه مشمول الطاف دیگر آن حضرت نیز بودیم و هستیم .

و آن حضرت فرمود: چرا کمتر خودت را به ما نشان مى دهى ؟.

شاید علتش این بود که در آن اوان ، بر اثر تراکم اشتغال درس و بحث و تصنیف و تصحیح ، مدتى به زیارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومه (علیه السلام ) خواهر آن جناب توفیق نیافتم و تشرف حاصل نکردم . شگفت این که در آن شب اصلا اندیشه آن جناب در خاطرم نبود.

 سیره چهارده معصوم در اثار علامه حسن زاده املی//عباس عزیزی

ذکر لا اله الا الله(علامه حسن زاده آملی)

 
 اگر سالکى ، بدان که طى مراحل و قطع منازل جز به گام هاى نفى و اثبات میسر نیست ، و این معنى جز در کلمه طیبه لا اله الا الله یافت نشود.
اهل الله گفتند که : هیچ نوع از انواع اذکار و عبادات در ترقى درجات و مقامات معنوى اثر این کله طیبه را ندارد. از این روى رسول الله (ص ) فرمود که : در روز رستاخیز هر کار نیک سنجیده شود، جز گواهى دادن به لا اله الا الله که آن را در ترازو ننهند؛ چه اگر در ترازو رود، آسمان ها و زمین هاى هفتگانه با وى برابرى نکنند.
کنایه از این که ثواب این کلمه را نهایت نبود و به شمار نیاید و هیچ چیز همسنگ او نگردد.
پندهای حکیمانه علامه حسن زاده املی//عباس عزیزی

ذکر قلبی        

چه نیکو فرموده است رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم که : آیا شما را خبر ندهم به آنچه که جهاد و غزوه شما در راه خداست ؟ آن ذکر بارى سبحانه است . زیرا قدر این نشاءه را نمى داند مگر آن کسى که خدا را ذکر مى کند به ذکر مطلوب ، چه اینکه حق تعالى جلیس ذاکرش است ، و جلیس ، مشهود ذاکر است ، و هر گاه ذاکر حق سبحانه را که جلیس اوست مشاهده نکند ذاکر نیست .

سعى کن که ذکر را قلب بگوید که عمده حضور قلب است وگرنه ذکر با قلب ساهى پیکر بى روان و کالبد و بى جان است . و در حدیث آمده است که : لیس الذکر قولا باللسان فقط ، ذکر در محدوده زبان خلاصه نمى شود. بلکه خداوند سبحان فرمود: و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هویه و کان امره فرطا و از آنکه ما دلش را از ذکر خود بى خبر ساخته ایم و از پى هواى نفس خود مى رود و در کارهایش اسراف مى ورزد پیروى مکن .

پند های حکیمانه علامه حسن زاده املی//عباس عزیزی

شوق علم آموزى(علامه حسن زاده آملی)

 

علامه حسن زاده نقل مى کنند:

یکى از خاطرات خوشى که از محضر شریف ایشان ، آیت الله میرزا ابوالحسن شعرانى دارم این است که : یک زمستان که برف خیلى سنگینى آمده بود از حجره آمدم مدرسه مروى ، دور بود مى خواستم نزدیک تر بشود به این جهت بود وگرنه مدرسه حاج ابوالفتح براى ما، روحانیت و معنویت و برکت داشت .

 مدرسه مروى هم روحانیت و برکت داشت ما به سفارش ‍ جناب آقاى شعرانى به محضر حضرت آقاى میرزا محمد باقر آشتیانى آمدیم مدرسه مدرسه مروى ، و ایشان مارا امتحان فرمودند و پذیرفتند و در مدرسه به ما حجره دادند حالا از مدرسه مروى به درس آقایان مى رفتم .

 زمستان برف سنگینى آمده بود. من از حجره بیرون آمدم برف را نگاه کردم و مردد بودم که به کلاس درس بروم یا نروم . اگر نمى رفتم . دلیلى بر تنبلى من و عدم عشق و شوق من بود. به هر حال تصمیم گرفتم بروم . رفتم تا در خانه ایشان در سه راه سیروس ، خواستم در بزنم خجالت کشیدم مدتى ایستادم که کسى بیرون بیاید اما کسى نیامد. دیدم وقت درس هم دارد مى گذرد در هر صورت در زدم آقا زاده ایشان در را باز کردند وارد شدم و رفتم دیدم ایشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم سلام کردم و به محض ‍ نشستن عذر خواهى کردم . گفتم : آقا در این برف مزاحم شدم ، مى خواستم نیایم .

گفتند: چرا؟

گفتم در این برف نمى خواستم مزاحم بشوم .

گفتند: مگر شما که از مدرسه مروى تا اینجا مى آمدید، گداها در راه ننشسته بودند و گدایى نمى کردند؟

گفتم چرا.

گفتند امروز آنها بودند یا نبودند؟

گفتم : چرا بودند امروز که کسب و کار آنهاست .

ایشان گفتند: خوب آنها که تعطیل نکردند ما چرا تعطیل کنیم .

ایشان واقعا براى من پدرى بودند که من عاجزم از بیان توصیف آن خدمت ایشان خیلى کتاب خواندم .

درس زندگی//سید رضا حسینی

زندگینامه و مصاحبه با عارف واصل حکیم دانشمند استاد علامه آیت الله حسن حسن زاده آملی

 

علامه حسن زاده

مصاحبه با استاد،علامه آیت اللّه حسن زاده آملى (زندگینامه علامه از بیان خودشان)

بنده ، در ابتدا که از مدرسه ابتدایى در آمده بودیم ، یک چند ماهى که گذشت ، یک بارقه الهى نصیبمان شد، که ما را در مسیر انبیاء و سفراى الهى و طریق ارباب علم و معرفت ، قرار داد.

با این که در آن زمان که من به تحصیل معارف الهیّه اقدام کردم ، زمانى بود که به کلّى مردم ، از یادشان رفته بود که معادى در پیش دارند و مبدء دارند و برنامه اى براى تکامل انسانى است و انسان را، حقیقت و واقعیت است . بنده ، از خاطرم نمى رود، بدون هیچ استثناء، مساجد شهر ما(آمل ) را، انبار پنبه و غلّات و این جور چیزها، قرار داده بودند. ستم شاهى که مى شنوید، به معناى واقعى کلمه ستم شاهى بود.

آن سال که ما طلبه شده بودیم ، رضاخان اوضاعى براى کشور،پیش آورده بود. در آن زمان ، گویا رضاخان به لحاظ امیال نفسانى ، تا حدودى نمى خواست ، به ساز آن کسانى که او را سر کار آورده بودند، بر قصد و آن زمان بود که او را، سرنگون کردند و چنان بود که مساجد، این گونه شده بود. ولو این که این تعبیر، به ساحت مقدس خانه خدا، جسارت آمیز است ، امّا بنده واقعیتى را به عرض مى رسانم : یکى از مساجد شهر را، که حالا آن را، آباد کرده و ساخته اید، طویله کرده بودند! مردم که از دهات ، با اسب و شتر مى آمدند، آن جا را مورد استفاده قرار مى دادند. فوق این حرف هم هست که به لحاظ اینکه خلاف ادب مى شود، عرض نمى کنم .

در آن سالها، من خردسال بودم ، حدود ۱۵ سال ، و اوان تکلیفم بود، یادم مى آید که همان موقع ، به بعضى از مردم اعتراض مى کردم که چرا، خانه خدا، به این صورت در بیاید؟!

این بارقه الهى ، ما را وادار کرد به مسجد جامع آمل ، براى تحصیل رفتم ، و دوسه نفر دیگر از آقایان هم ، آمدند و کم کم مسجد جامع آمل ، داراى چند طلبه شد که مشغول درس و بحث بودند.

آقایان شهر ما، آنهایى که اساتید ما بودند و به گردن ما حق دارند و براى ما زحمت کشیده اند و الا ن ، همگى در جوار رحمت حق آرمیده اند آن بندگان خدا، احساس کرده بودند که وضع درس و بحث و روحانیت ، به این صورت ، در آمده است . ما که رفتیم و گفتیم مى خواهیم طلبه شویم ، آنان ، چقدر ما را ناز مى کردند و چقدر ما را، تشویق مى فرمودند و تا چه حد هم ، در راه تعلیم و تربیت ما، در تلاش بودند و بسیار خوشوقت بودند که در مسجد جامع ، چند نفر طلبه براى درس آمده اند بعد از آن خرابیها و از بین بردن آثار دین به دست رضاخان .

در آن زمان ، بزرگانى در شهر داشتیم که دو تن از آنها، در مرتبه اوّل روحانیت آن شهر بودند. آن دو نفر، مرحوم آیت اللّه میرزا ابوالقاسم فرسیو و آیت اللّه محمد آقاى غروى .

مرحوم آقاى فرسیو، حوزه تهران و نجف را، دیده بود و مرحوم آقاى غروى هم ، حوزه تهران و نجف را، درک کرده بود و هر دو از شاگردان بنام حوزه نجف بودند. از شاگردان مرحوم نائینى و مرحوم اصفهانى و آقایان دیگر و مجتهد مسلّم زمان خودشان ، به شمار مى رفتند. این دو نفر، در شهر محفوظ و مصون بودند. یعنى روحانیون را که خلع لباس کرده بودند، این دو نفر در لباس بودند.

مرحوم آقاى غروى ، با آن سطح بالاى علمى ، براى ما، صرف میر مى گفت ! ایشان مى فرمود: من تعهد دارم ، روزانه در خیابانها و بازار آمل ، هر روز به یک طرف قدم بزنم . تا مردم به کلّى روحانیّت را، فراموش نکنند و بدانند که هنوز روحانیّت و طرفدارى از منطق وحى ، هست و من فرض مى دانم که روزانه ، خود را به مردم نشان بدهم .

ما حدود شش سال ، در آمل بودیم ، تحت مراقبت این آقایان ، که الا ن هم خیلى به یاد آنها هستیم : مرحوم آقاى غروى ، مرحوم آقاى حاج شیخ احمد مشایى ، مرحوم آقاى حاج شیخ ابوالقاسم دیدکوهى ، مرحوم آقا شیخ عزیز اللّه طبرسى ، که بسیار زحمت کشیده و ملّاى کتابى بود. ایشان خوشنویس هم بود که ما تعلیم خط را، از ایشان فرا گرفتیم .

از ابتداى ورود به درس ، یکى از بزرگان به نام مرحوم آقا عبداللّه اشراقى ، رضوان اللّه علیه ، روزانه مى آمد و براى ما، رساله مرحوم آقاى اصفهانى را، که در آن زمان ، مرجع عصر بود، مى گفت ؛ مسائلى را که براى یک جوان ، در ابتداى تکلیف لازم است .

درسهاى آقایان هم ، بسیار منظم بود. در ابتدا، ما یک درس رساله عملیه ، یک نصاب و یک درس امثله ، داشتیم . اکثر کتابهاى جامع المقدمات را خواندیم ، نصاب را، به خوبى حفظ کردیم . بعد از آن ، شروع کردیم به سیوطى و حاشیه ، بعد از آن جامى و شمسیه و در کنار آن ، تبصره مرحوم علامه را، مى خواندیم . بعد به خواندن شرح نظام در صرف و مطول در معانى و بیان و بدیع و مغنى در نحو. بعد از اتمام تبصره ، به خواندن شرایع شروع کردیم و اکثر آن را قریب به یک دوره آن خواندیم و مباحثه کردیم بعد از آن ، آقایان به ما اجازه دادند که شرح لمعه و قوانین را، شروع کنیم . در آن وقت هنوز به ما اجازه نداده بودند لباس روحانیت بپوشیم . خیلى رد این امور، مواظب و مراقب بودند. مى گفتند زمانى لباس بپوشید که لااقل بتوانید به رساله عملیه رجوع کنید، به شرایع و تفسیر بتوانید مراجعه کنید و چیزى ، متوجه بشوید. مى گفتند، براى لباس شتاب نداشته باشید. مواظب ما بودند. چندین کتاب لمعه را در آمل ، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را خواندیم ، و بعد، به دستور مرحوم آقاى غروى لباس روحانیّت ، پوشیدیم .

در مجموع کتاب لمعه را در آمل ، خواندیم و از قوانین تا مبحث عام و خاص را، خواندیم و بعد، به دستور مرحوم آقاى غروى لباس روحانیت ، پوشیدیم .

در مجموع ، ما یک آمل بسیار منظم و مرتبى داشتیم . به ما تشویق کنند که نماز شبتان ترک نشود، قرآن روز شما، ترک نشود. صبح قرآن بخوانید و با وضو باشید. مواظب گفتارتان باشید. در این جهات اخلاقى هم ، خیلى مواظب ما بودند. از حق نگذریم بزرگان شهر ما، در دو جناح علم و عمل خیلى مواظب ما بودند و خودشان هم ، بسیار مردم وارسته اى بودند. بنده ، به نوبه خودم در این شش سال که شاگرد آنان بودم هیچ نقطه ضعفى در آنان ندیدم . حرکاتشان ، معاشرت ایشان ، همه خوب و پاکیزه بود و بسیار مردم قانعى بودند. در آن سختى روزگارشان ، با چه صبر ایمانى ، به سر بردند.

بعد از خواندن مقدارى از لمعه و قوانین ، با اجازه آن آقایان به تهران آمدیم . در ابتدا بعد از رفتن به درسهاى آقایان تهران ، دیدیم که ضرر کردیم که از آمل آمدیم . به خدمت مرحوم آیت اللّه حاج شیخ محمد تقى آملى رفتم و عرض کردم ما از آمل آمدیم و چند درس رفتیم ، اینها، افراد پخته و قوّى ، نیستند و از عهده کتابها، آن طور که آن آقایان (اساتید آمل ) بر مى آمدند، بر نمى آیند.

ایشان آقایانى را معرفى فرمود و بخصوص مرحوم آقاى حاج میرزا ابوالحسن شعرائى را خیلى ستود و به بزرگى یاد کرد و از جناب آقاى الهى قمشه اى هم نام برد. لکن آن دو، در سطح خیلى بالا بودند و آن وقت ، ما لیاقت نداشتیم که به درس آنان ، حاضر شویم .

از کسى که باید در ابتداى ورودم به تهران ، نام ببرم که بسیار به گردن من ، حق دارد و پدرى فرمود و مثل یک پدر مهربان ، من را پذیرفت و در تربیت و تعلیم من ، سهم به سزایى دارد، مرحوم آیت اللّه آقا سید احمد لواسانى ، رضوان اللّه است . بنده ، بقیه کتابهاى لمعه را با جمع دیگر از رفقا، تا آخر کتاب حدود و دیات در خدمت ایشان خواندیم . هم چنین از قسمت عام و خاص قوانین تا آخر آن . و در مدت سه سال ، این دو کتاب خوانده شد.

بعد شنیدیم که مرحوم آقاى شعرائى ، به گفتن رسائل و مکاسب شروع فرمودند، ما هم دیگر احساس کردیم وقت آن است که به این درس برویم تا کم کم آشنا بشویم و بتوانیم به صورت شاگرد در محضر شریف ایشان باشیم . شرکت من در درس ایشان ، سرتاسر خیر و برکت بود. من قریب سیزده چهارده سال ، در محضر ایشان بودم و خیلى آن جناب ، به گردن من حق دارد و بنده ، اکثر کتابها را، در محضر ایشان خواندم .

تمام رسائل ، مکاسب ، کفایه ، طهارت ، خمس ، حج وارث جواهر را پیش ایشان خواندم . ایشان ، واقعا مرد ذوالفنون بود. از جهت توسع در علوم ، فرد نمونه و متفرّدى بود. مردى بود که در فقه ، اصول ، ادبیات ، طب ، ریاضیات ، زبان ، رجال ، درایه ، در قلم به فارسى و عربى در اخلاق و… واقعا نمونه بود.

بنده ، اکثر کتابهاى درسى را، خدمت آقاى شعرائى خواندم ، بعد متوجه شدم که ایشان در هیاءت و ریاضیات نیز، متبحرند. عرض حاجت کردیم . ایشان هم پذیرفتند و فرمودند پنج شنبه و جمعه ها، هیاءت و ریاضیات مى خواندیم . سالیانى از هیاءت فارسى قوشجى تا مجسطى و… را در محضر ایشان خواندم و حتى عمل به اسطرلاب و… را در محضر ایشان ، کسب کردیم .

بنده ، مرحوم آقاى قزوینى را نمى شناختم . ابتدا که تهران رفتیم . ایشان تهران نبود و بعد از چندى ، تشریف آورد. مرحوم آقاى شعرائى فرمود: که آقاى میرزا ابوالحسن قزوینى از قزوین به تهران ، تشریف آورده ، خوب است که درسهایتان را، به نحوى تنظیم کنید که محضر ایشان را، نیز درک کنید. مرحوم شعرائى ، یک چنین معلّم مرّبى هم بود که پدروار، ما را به اساتید و درس و بحث معرفى مى کرد. ما که به محضر شریف مرحوم قزوینى ، حضور یافتیم ، آن جناب هم ، در همان اوایل تقریبا در هفته دوّم محبت فرمود و یک روز بعد از درس ، به من گفت که شما بنشینید، حرفى با شما دارم .

ایشان ، از درس و بحث من ، سؤ ال کرد. من هم ، درسها و اساتیدم را، به حضور ایشان معرفى کردم . ایشان ، بزرگوارى فرمود و دو درس اختصاصى ، براى بنده گذاشت : یکى مصباح الانس ، که صبحها براى من ، مى فرمود و یکى هم ، اجتهاد و تقلید، در اصول ، که عصرها داشت . در این دو درس ، من تنها بودم . امّا در دو درس دیگر: یکى اسفار و دیگرى فقه بود، عمومى بود و آقایانى شرکت مى کردند و بنده ، در خدمت آن آقایان بودم .

خواستم که شرح فصوص قیصرى ، و بعد از آن شفا را، شروع کنم ، مرحوم آقاى شعرائى ، فرمود که اگر جناب فاضل تونى قبول کند که این درسها را براى شما بگوید، خیلى خوب است . من عرض کردم که اگر خدمت فلانى ، برویم چطور است ؟نام یک آقایى را بردم . ایشان فرمود: آن بزرگوار، در خارج خیلى حرف مى داند؛ امّا مُلّاى کتابى نیست .

طلبه استاد کتابى مى خواهد که مطلب را، از کتاب برایش استنباط کند و آقاى فاضل تونى ، ملّاى کتابى است . ایشان (مرحوم شعرائى ) فرمود: وقتى ما به سنّ شما، در تهران بودیم ، همین جناب فاضل توئى ، از اساتید بنام اصفهان بود و شما اگر بتوانید محضر ایشان را درک کنید، مغتنم است .

ما به توفیق خداوند مؤ لّف القلوب ، خدمت ایشان رسیدیم و خداوند، قلب آن عالم جامع معقول و منقول را، چنان نسبت به ما ملایم فرمود و الفت داد که یکى دوبار که براى درس ، مراجعه کردم و نپذیرفت ؛ اما در دفعه سوم ، که دید من اصرار دارم ، قبول کردند و بعد از شرح فصوص ، شفا را، خدمتشان شروع کردیم .

من شفا را خدمت سه نفر خواندم : اکثر آن را، خدمت استاد شعرائى خواندم ، از کتاب نفس تا آخر آن و از ابتدا تا بحث نفس ، خدمت دو بزرگوار: مرحوم فاضل تونى و مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانى . ایشان (مرحوم آشتیانى ) هم ، جامع علوم عقلى و نقلى و بزرگ مرد علم و عمل بود. در تهران ، قانون و طب ، مى فرمود. گرچه آقاى قمشه اى و استاد شعرائى هم ، قانون مى فرمود، امّا معروف بود که آقاى میرزا احمد آشتیانى ، در قانون گفتن متفرّد است .

شفا را در خدمت آقاى فاضل تونى ، شروع کردیم . یک روز چهارشنبه بود و من سؤ الهایى از ایشان کردم ، دیدم جوابها آن گونه دلنشین نیست . بنده هم چون ایشان استاد بود، خودم را تخطئه مى کردم که من خودم نمى رسم . درس تمام شد. از محضرشان به خدمت آقاى شعرائى رفتم . در آن مدّت ، صبح اوّل درس ایشان مى آمدم و بعد به درس آقاى شعرائى مى رفتم .

من در محضر ایشان (مرحوم شعرائى ) گفتم من یک عرضى دارم که صورت گستاخى شاید داشته باشد. فرمود: چیست ؟ عرض کردم که مثل اینکه آقاى فاضل تونى ، از عهده شما بر نمى آید. امروز من سؤ الهایى داشتم که جواب مناسب نمى فرمود و حرفهایشان ، دلنشین نبود. استاد، مشغول نوشتن بود، ایشان ، جوابى نفرمود. چند لحظه سکوت کرد که آن سکوت ، خیلى برایم گران تمام شد و خوردم کرد! بعد از آن ، سربلند کرد و به من گفت : درسهایتان را کم تر کنید، پیش مطالعه داشته باشید، درست تاءمل کنید، مباحثه کنید تا حرف را دریابید!

من دیگر سکوت کردم . بعد از این فرمایش من خیلى ناراحت شدم . با خود گفتم مبادا ایشان را هم ، جاى دیگر مى برم و پیش اساتید دیگر ،عنوان مى کنم . خیلى ناراحت بودم . آن روز و شب ، بسیار بر من سخت گذشت . تا فردا پنج شنبه ، خدمت آقاى فاضلى تونى نمى رفتم ، اما در محضر استاد شعرائى ، درس تعطیلى داشتم ریاضیات و هیاءت و نجوم بنده ، که برایشان (مرحوم استاد شعرائى ) وارد شدم ، به محض نشستن ، ایشان رو به من کرد و گفت : آقا! در آن اعتراض ‍ دیروز، به جناب فاضل تونى ، حق با شماست .

گفتم : چطور؟ ایشان فرمود: جناب فاضل ، سکته کرد و ایشان را به بیمارستان ، بردند. دیروز هم ، مقدمات سکته ایشان بوده است که خود ایشان هم ، متوجه نبوده است . جواب که درست نبود و حرفها که موزون نبود، به این خاطر بوده است . من بعد از درس ، فورا به بیمارستان خدمت جناب فاضل تونى رفتم و از این که حرف من ، گزاف نبود و آن جناب هم ، تقصیر داشت و مرحوم شعرانى هم ، تصدیق فرمود که حرف من بى ربط نبوده است ، آرام گرفتم .

این کتاب الهیات ، که الا ن در دست من است ، یکى از آثار همان بزرگوار، (مرحوم فاضل تونى ) است که در ابتداى آن نوشته است :پس اکنون که آفتاب عمر من ، به افول مى گراید، از این توفیقى که حاصل شد، بسیار شاکر و سپاسگزارم . شاید این آخرین اثرى باشد که از من ، به چاپ مى رسد و همچون فرزند روحانى عزیز، از من به یادگار بماند.

روزى که استاد، این کتاب را، به من اهدا فرمود و من در خدمت ایشان بودم ، جزئیات آن را یادداشت کرده ام :چهار بعد از ظهر دوشنبه ۲۳ مهر ماه ۱۳۳۵ هجرى شمسى در تهران ، منزل جناب استاد علامه فاضل تونى ، به حضور مبارکش مشرف شده بودم ، این اثر گرانمایه که یکى از تاءلیفات ارزش مند آن جناب است ، به این تلمیذ دعاگو و ثناگویش اهدا فرمود: در آن روز، براى بناگذارى درس شفا، شرفیاب شده بودم که شرح فصوص علامه قیصرى را، در محضر مبارکش خوانده بودم و خواستیم درس شفا، شروع کنیم که جلد اول آن را، از اول شروع کردیم .

در درس شفا، تنها را قم سطور بود که آن بزرگوار، مرحمت فرمود براى یک تن ، تدریس مى فرمود. در آن روز فرخنده از هر در، سخن مى فرمود. گاهى مى فرمود که عمرم ۷۸ سال است و… ایشان مى فرمود: سالى در مشهد مقدس ، مشغول تحصیل بودم . در ماه رمضان آن سال ، فقط سه سحر، به نان و ماست به سر بردم و بقیه را بر اثر تنگدستى ، به نان و پیاز. ولى صفاى باطن و لذت معنوى و روحى را در همان سال ، یافتم .

در سالیانى که در تهران ، بودم ، قریب ۱۱ سال در محضر مبارک حاج میرزا مهدى الهى قمشه اى درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت اللّه شیخ محمد تقى آملى ، دروس مرحوم آقاى قزوینى ، میرزا احمد آشتیانى ، و منطق منظومه را در محضر آقا شیخ على محمد جولستانى ، حفظه اللّه ، و منطق ارسطو را در خدمت آقاى دانش پژوه ، که در تهران هستند و خداوند، مؤ یّدشان بدارد، بودم من حدود چهارده سال در تهران بودم و از محضر آقایان ، استفاده کردم .

محضر شریفشان ، خیلى آموزنده بود. اخلاقیات آنان ، در بعد تعلیم و تربیت عملى ، بسیار ذى قیمت بود. و چه خاطراتى از این آقایان داریم . مرحوم استاد شعرانى ، خیلى در تعلیم و تربیت ، فعال بود.فراموش نمى کنم که درس ایشان ، تقریبا، هیچ تعطیلى نداشت .

در طول سال ، فقط دو روز، درس تعطیل بود: یک روز عاشورا و دیگر روز شهادت رسول اللّه (ص ) وامام مجتبى (ع ). یادم نمى رود که یک روز تهران ، برف خیلى سنگینى آمده بود. روز تعطیل رسمى هم بود. خواستم به درس بروم ، برایم تردید حاصل شد، امّا رفتم .

وقتى به منزل ایشان ، رسیدم ، مقدارى مکث کردم ، بالاخره در زدم . در را به روى ما گشودند، وارد شدم . عذرخواهى کردم که با این برف ، نباید مصدّع بشوم ، ایشان فرمود: شما روزهاى پیش که از مدرسه مروى ، تا این جا مى آمدید، این گداهاى گذر، بودند. امروز چطور؟ گفتم : بودند، آنها در چنین روزهاى سرد، بازارشان گرم است ! فرمود: آنها کارشان را تعطیل نکردند، ما چرا تعطیل کنیم ؟

بعد از این مدت اقامت در تهران ، به قم آمدم . اولین بار، محضر شریف و مبارک مرحوم علّامه طباطبائى را، درک کردیم و به حضورشان ، تشرّف یافتیم و مقدّمات کار، یعنى درس و بحثهایمان را، برایشان عرضه کردیم و بعد سالیانى هم در محضر ایشان بودیم که بسیار بسیار، محضر ایشان براى من ، میمون مبارک بود.

آن سال ، که من وارد شدم ، حضرت آیت اللّه اراکى ، مدظله ، کتاب حج ، مى فرمود. من همان طور که عرض کردم ، کتاب حج را خدمت آقاى شعرانى ، دیده بودم . در محضر شریف آیت اللّه گلپایگانى و حضرت آیت اللّه داماد تشرف حاصل مى کردیم ، و همچنان خوشه چین علم بزرگان بودم و هستم .

در طول مدّت ، بناى درس و بحث همواره بود. از همان آمل ، که ما با درس خواندن ، بالا مى آمدم ، چون خوب مى خواندم و بالا مى آمدم ، کتابهاى پایین تر را درس مى گفتم ، مثلا وقتى مطول مى خواندم ، سیوطى و شرح نظام را، درس مى گفتم . مطول را، شش دوره ، درس گفتم ، حاشیه را چندین دوره ، منطق منظومه و شرح تجدید و… را هم درس ‍ گفتم .

بعد از ورود به قم ، درس در منظومه شروع کردم ، سه چهار دوره منظومه گفتم و اینک دوره چهارم اشارات است که مى گویم . و یک دوره اسفار را گفتم که رمضان سه سال پیش ، تمام شد و حدود ۱۴ سال به طول انجامید و این دوره چهارم شرح فصوص قیصرى است که مشغول هستم .

و چهار دوره در حوزه علمیه قم ، شرح تمهید گفتم و مصباح الانس را نیز چند ورقى مانده است که تمام شود. در حدود ۱۷ سال دروس ریاضیات ، هیاءت ، وقت و قبله را گفتم که دروس معرفه الوقت و القبله محصول آن درسهاست ، حاصل درسهاى آن دوره . الا ن دوره دوّم را، شروع کردیم . و الحمداللّه تعالى به این گونه خدمت ، خداى قبول کند، مشغول هستیم . به همین وزان هم ، آثارى داریم که مستحضر هستید. در حدود ۳۴ رساله بزرگ وکوچک تاکنون از من ، چاپ شده و خیلى هم هست که براى چاپ آماده مى کنیم که ان شاء اللّه طبع شود.

سوال :براى ما مقدارى از زندگانى شخصى خود از جهات معیشتى و غیره که براى طلبه ها مى تواند مفید باشد، بیان بفرمایید؟

استاد: درباره معیشت که البته ما من دابه الا على اللّه رزقها.

اما: یا رضاى دوست باید یا هواى خویشتن

طلبه ، معشوقش ، درس و کتاب و استاد است و محضر استاد

به هوس راست نباید به تمنّى نشود
کاندرین ره ، بسى خون جگر باید خورد

باید با عزم و اراده و استقامت ، پیش رفت . با تن پرورى و تجملات زندگى و پریشان خاطرى ، نمى شود. امکان ندارد انسان بخواهد درس بخواند و دنبال آبادى و عمران دنیا هم باشد، این دو با هم جمع نمى شود. جناب شیخ الرئیس ‍ ابوعلى سینا در یکى از رسائل خود به نام رساله سعادت حدیثى را از پیامبر اکرم (ص ) نقل مى کند: ان الحکمه لتنزّل من السماء فلا تدخل قلبا فیه همّ غد. حکمت از آسمان نازل مى شود، امّا بر قلبى که در آن همّ و غصّه فردا هست ، نازل نمى شود.

نفس مطمئنه ، علوم و معارف را مى گیرد. نفس مضطربه ، به جائى نمى رسد. شخص پریشان خاطر، عالم نمى شود. همّ واحد مى خواهد. اصولا تعقل با تعلق جمع نمى شود.

کتابهاى تذکره را بخوانید، با شرح حال بزرگان ، آشنا شوید. ببینید که در راه معشوقشان ، که تحصیل علم و کمال است ، مشتهیات نفسانى را، زیر پا گذاشتید. این بود که شیخ طوسى شدند، علامه حلى شدند، محقق طوسى شدند، فارابى شدند، ملاصدرا شدند، صاحب جواهر شدند و…

خاطره اى از مرحوم شعرانى دارم که ایشان روزى از استاد خود، مرحوم میرزا محمود رضوان قمى صحبت به میان آورد. آقاى شعرانى اساتید بسیار، دیده بود، هم در تهران ، هم در قم وهم در نجف . در هر سه حوزه ، اساتید بسیار بزرگ داشته و یکى از اساتید ایشان ، مرحوم رضوان قمى بوده است که تربتشان در ایوان طلا در جوار حضرت معصومه ، سلام اللّه علیها، است . فرمود: روزى استاد رضوان قمى در درس اسفار، یک مقدار درنگ کرد، یک مقدار براى به دست آوردن مطلب ، تاءمّل کرد، با وجود این که ، ایشان استاد و خرّیط در صناعت بود. بعد که مطلب را فرمود، براى تاءملش ، عذرخواهى کرد و فرمود: اگر شما در شرائط من بوده باشید، همین چهار کلمه اى را که من بلدم و مى گویم ، به کلّى از یاد، مى برید و فراموش مى کنید.

اساتید

اساتید ما، نقل مى کردند که ایشان (مرحوم رضوان قمى ) عجیب به فقر، مبتلا بوده و بسیار زندگى سختى داشته ، در عین حال درس و بحث و شاگردپرورى را تعطیل نمى کرده است . اینان مردانى بودند مجسمه تقوا و دیندارى و اینها، براى دیگران حجتند.

سوال :حضرت عالى ، از حضور اساتید فراوانى بهره مند گشته اید و جزء نادر افرادى هستید که در طول زندگى تحصیلى ، از اساتید زیادى استفاده برده اید. با توجه به این ویژگى ، بفرمایید تا چه حدود وجود اساتید مبرز، در ساختن شخصیت و روان دانش پژوه ، در تحصیل اخلاقیات ، تاءثیر دارند و آیا رمز موفقیت ، بیش تر در استاد است یا در جدیت تحصیلى ؟ و به کدام یک از این دو، بیش تر مى توان بها داد؟

استاد: پیرامون این سؤ ال ، خاطره اى دارم ، هر چند ممکن است خداى ناکرده جمیل بر خودستایى یا چیز دیگر بشود، ولى براى روشن شدن موضوع ، عرض مى کنم .یک وقتى ، در محضر مبارک جناب آقاى قمشه اى ، بودم ، ایشان فرمود: آقا، شما خیر مى بینید.

من عرض کردم : الهى آمین . امّا آقا، شما چرا این فرمایش را، مى فرمایید و روى چه لحاظى ، این بشارت را به من دادید که من خیر مى بینم ؟

ایشان فرمود: چون شما را، زیاد نسبت به اساتید، متواضع مى بینم . خیلى مراعات ادب با اساتیدت مى کنى و آنها را در نام بدن ، نیک نام مى برى .این ادب و تواضع ، سبب مى شود که شما، به جایى مى رسید و خیر مى بینید.

بنده ، حریم اساتید را، بسیار بسیار حفظ مى کردم سعى مى کردم در حضور استاد تکیه به دیوار ندهم ، سعى مى کردم چهار زانو ننشینم . حرف را مواظب بودم زیاد تکرار نکنم ، چون و چرا نمى کردم که مبادا سبب رنجش استاد بشود. مثلا من یک وقتى ، محضر همین آقاى قمشه اى بودم ، ایشان در حالت چهارزانو نشسته بود، پاى ایشان را، بوسیدم .ایشان برگشتند و به من ، فرمودند: چرا، این کار را کردى ؟ گفتم : من لیاقت ندارم که دست شما را ببوسم ، همین که پاى شما را ببوسم ، براى بنده ، خیلى مایه مباهات است .

خوب ! چرا من این کار را نکنم ؟ من قریب ۱۱ ۱۲ سال ، در محضر ایشان بودم . در این سالیان ، درسهاى ما شبها بود، بعد از نماز مغرب و عشا: تمام منظومه به غیر از منطق منظومه ، و از اول الهیات اسفار تا آخر آن ، و از اول نمط چهارم اشارت تا آخر آن را، در خدمت جناب آقاى قمشه اى خواندم . هر چند نزد اساتید دیگر هم ، براى خوشه چینى رفتم ؛ مثلا سه نمط آخر اشارات را، هم خدمت آقاى قمشه اى ، خواندم و هم خدمت آقاى شعرانى و اسفار را هم خدمت هر سه بزرگوار: آقاى قشمه اى ، قزوینى و شعرانى .

۱۱ ۱۲ سال ، خدمت آقاى قمشه اى بودیم . بخواهم در فضائل اخلاقى ایشان ، وضع داخلى و زندگى ایشان و… عرایضى تقدیم بدارم ، مى ترسم به ساحت مقدس آن جناب ، جسارت بشود. ابتدا، که به توصیه آیت اللّه شیخ محمد تقى آملى ، خدمت ایشان رفتم و عرض کردم : من را آیت اللّه آملى فرستاده که اگر امکان دارد، برایم درس و بحث بگذارید، ایشان فرمود: من وقت ندارم و قبول نکرد.

آن موقع من در مدرسه حاج ابوالفتح بودم و منزل ایشان هم ، در همان نزدیکیها بود. من دو سه روز صبر کردم . بعد مراجعه کردم و گفتم : بنده ، همان طلبه اى هستم که دو سه روز پیش آمدم ، مى خواهم برایم درس بگذارید. یک منظومه مى خواهم . چند تا منظومه ، گفته مى شود و من مى روم ، امّا به دل نمى نشیند. آقاى آملى ، شما و آقاى شعرانى را، معرفى کرد. ایشان (مرحوم قمشه اى ) هم ، از مرحوم شعرانى ، تعریف بسیار کرد و گفت : به محضر ایشان بروید. گفتم : ایشان هم وقت ندارد. مرحوم الهى فرمود: خوب من هم وقت ندارم .

مدت چندین روز، گذشت . دو مرتبه به منزل ایشان رفتم و گفتم : هرطور خودتان صلاح مى دانید، شروع بفرمایید. ببینید اگر ما قابل نیستیم ، ترک کنید. اگر هم طلبه بودیم ، ما را به فرزندى بپذیرید. ایشان ، این دفعه خیلى نرم شده بود و گفت : حال اجازه بدهید من یک مقدار پیرامونش ، مطالعه کنم ، فکر کنم ببینم وقت مى شود یا نه ؟

من خیلى خوشوقت شدم . بعدکه به محضر ایشان ، آمدم و ما را به شاگردى پذیرفت ، بعدها ایشان فرمود:من وقتى سماجت شما را دیدم و از شما، پرسیده بودم که کدام مدرسه ، هستید. یک روز مدرسه آمدم ، درب حجره تان قفل بود. از طلبه هاى آنجا، وضع شما را پرسیدم که درس و بحث ایشان ، چطور است ؟ طلبه ها به اتفاق ، از شما راضى بودند و گفتند مشغول درس و بحث است . محصل است و طلبه . با این که همه ، از شما راضى بودند، منزل آمدم و براى قبول درس ، استخاره کردم . این آیه شریفه آمد: و مما رزقناهم ینفقون ، این بود که دلم آرام شد و براى شما، درس قبول کردم .

مرحوم استادمان ، جناب آقاى شعرانى ، رضوان اللّه تعالى علیه ، اگر کسى از ایشان کتاب مى خواست ، چون خودشان اهل کار بود و کتابها را لازم داشت ، مى فرمود: کتابهاى من ، لازم است و متعدى نیست . مى برند و نمى آورند، بعد کجا دنبالش بگردم ! امّا براى بنده ، این گونه نبود. هر وقت کتابى مى خواستم ، هیچ این حرفها نبود. مى گفت : آن جا کتاب است ، بردارید و یا خودشان مى دادند. بعضى از نسخه هاى استنساخ شده ، الا ن هست که من از روى کتابهاى ایشان ، استنساخ کردم ؛ مثلا شرح اسطرلاب بیرجندى را، من نداشتم . از روى کتاب ایشان ، استنساخ کردم و…

یک روز، من خدمت مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانى ، براى عرض ارادت و احوالپرسى رسیده بودم . روز تعطیل بود(پنجشنبه یا جمعه ). در آن نشست ، ایشان از استاد خود مرحوم میرزا حسن کرمانشاهى صحبت مى کرد و از حالات او مى گفت . (مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانى ، از بزرگان علم و ادب بود پسر مرحوم آقا میرزا محمد حسن آشتیانى و خودشان از علماى طراز اول تهران بود. مرحوم علامه طباطبائى به بنده فرمود: زمانى که من و اخوى (آیت اللّه آقا سید محمد حسن قاضى ) به نجف رفته بودیم ، در نجف آن روز، آقاى آشتیانى بلامنازع اسفار مى گفت .) بعد از چند دقیقه ، ایشان بلند شد و به کتابخانه خودشان رفت و حواشى مرحوم استاد کرمانشاهى را بر اسفار آوردو به من فرمود: شما این نسخه را ببرید، استنساخ کنید.

تا این اندازه در شاگرد پرورى ، محبت داشت . یکى از سعادتهایى که خداوند متعال ، نصیبمان کرده ، از همان آمل ، اساتید ما، علاوه بر پختگى در درس و بحث ، خیلى مهربان و دلسوز و مربّى بودند، خیلى آقایى و پدرى داشتند. محضر اساتید من ، همه شریف و عزیز بود. من در مدت چهارده سال که خدمت مرحوم شعرانى بودم ، غیر از آن سکوتى که عرض کردم ، حرف درشتى از ایشان نشنیدم ، مگر یک روز درس مکاسب بود، یک مقدارى حرف زیر و رو شد. تشرى که فرمود این بود: آقا این مطلبى نیست که شما این قدر پافشارى مى کنید! همین قدر! شهداللّه بنده غیر از این ، حرف درشتى از ایشان ، نشنیدم . آقایان دیگر هم همین طور.

حرفهاى گراف و تند، نداشتند. در انصاف هم ، بى نظیر بودند. بیان این واقعه ، اگر چه براى من سخت است ، امّا چون در این جا، به کار مى آید، نقل مى کنم : یک روز در درس اسفار مرحوم شعرانى که من تنها شاگرد بودم ایشان ، حرف آخوند را که مثالى بود تقریر کرد. من گوش دادم . عرض کردم : برداشت من ، این است که مراد از امثال ، چیز دیگر است . فرمود: نه این طور نیست و توضیح داد. من ، دیگر دنبال نکردم . فردا که آمدم ایشان فرمود: برداشت دیروزتان از عبارت اسفار، درست است و حق با شماست . این گونه ، مى پروراندند.

من حال حدس مى زنم ، این که آنان با چنان آغوش باز و گرمى ما را مى پذیرفتند و وقت و بى وقت ، مزاحمشان مى شدیم ، بدون اینکه ذره اى ناراحت شوند، با آن همه مشکلات (نه این که کسى خیال کند حالا مد شده که ، از زمان آنان و وضع زمان آنان ، بنالیم ، خیر خدا گواه است . شما نمى دانید رضاخان و پسرش ، سر علم و عالم چه بلایى آوردند و کار این بزرگان را، به کجا کشانیدند.

اینها خانه نشین بودند.) شاید آن بزرگان ، مى گفتند: حال که دشمن ، این گونه آثار رسالت و ولایت را، از بین مى برد، یک چند طلبه پرورش دهند تا این آثار محفوظ بماند. حال ما که لیاقت نداشتیم ، ولى آنان ، این گونه مى خواستند.

امّا این جنبه ، که آیا از ناحیه استاد، موفقیت به دست مى آید یا شاگرد؟ از ناحیه هر دو، باید باشد. هم استاد، باید پخته ، کتابى ، اخلاقى و مربى باشد و از جانب شاگرد هم ، جدیت به تمام معنى باشد. در این زمینه ، من خاطرات زیادى دارم ، امّا عرض کردم که اگر بخواهم همه را بازگویم و بشکافم ، ممکن است حمل بر مسائلى بشود. مثلا همین آقاى آملى ، یک وقت به من فرمود: آقا این گونه فشرده درس نخوان ، مى افتى و دیگر نمى توانى پا شوى . یک مقدار به اعتدال درس ‍ بخوان .

بالاخره ، هم کوشش و هم کشش مى خواهد. صبر مى خواهد و انسان جویاى علم و معرفت ، همه چیز را باید زیر پا بگذارد مگر خدا و راه استکمال را. با پریشان خواطرى و کثرت تعلقات و همّ گوناگون داشتن و عدم استقامت ، نمى توان به جایى رسید. استاد باید قوى و…باشد، امّا شاگرد هم باید استقامت ، داشته باشد. تا استقامت نباشد، کسى به جایى نمى رسد: ان الذین قالو ربنا اللّه ثم استقاموا، تتنزل علیهم الملائکه …

سوال :از ایام قدیم ، طلبه در مقابل در این سؤ ال بوده است که بعد از گذراندن مقدمات ، به دنبال جامعیت برود یا دنبال تخصص ؟ ذى فن شود یا ذى فنون ؟ نظریات مختلفى وجود دارد، به نظر حضرت عالى ، چه باید کرد؟

استاد: ما هدفمان چیست ؟ هدف ما، رسیدن به منطق وحى و دستورالعمل مدینه فاضله الهى است . و آن دستور، قرآن و سنت است ، که جوامع روایى ، شعب قرآن هستند و از آن ، نشاءت مى گیرند و به تعبیر من ، قرآن متنزل است . آیا قرآن و جوامع روایى ما، چگونه است ؟ اختصاصى است ، یا همه چیز است ؟

چگونه مى شود که آخوند، فقط یک رشته بداند؟ او، ادبیات مى خواهد، منطق و فلسفه مى خواهد، عرفان لازم دارد و… او باید آنچه را، از ائمه معصومین در این زمینه ،وجود دارد، که از بیان هر عارفى ، سنگین تر است ، بفهمد. فقه مى خواهد، اصول مى خواهد و… دین ما یک مجموعه دائره المعارف الهى است که باید آخوند، این دائره المعارف را حل کند و به زبانش آشنا باشد.

طلبه اگر بخواهد درس بخواند، به خوبى این دائره المعارف را فرا مى گیرد و در هر فن هم ، مرد یک فن مى شود! همان گونه که بزرگانى را داریم . مرحوم فاضل تونى ، نقل مى فرمود: آدم وقتى که به کتاب ارث جواهر مى رسد، مى بیند که صاحب جواهر، یک ریاضى دان توانایى بوده که خوب از عهده تقسیم بندیها و محاسبات ، بر آمده است .

مگر مى شود یک فقیه ، ریاضیات نداند؟ هیات و نجوم نداند؟ لُمعه را ببیند مستند نراقى را بییند، در بحث قبله چگونه بحث کرده اند؟

جناب شیخ بهائى در مفاتح الفلاح ، در بحث صبح صادق و صبح کاذب ، وقتى مى خواهد، بحث ریاضى اش را مطرح کند، با آن که خود، خریّط فن است ، اما از کتاب تذکره علامه حلى ، که کتاب فقهى است ، بحث ریاضى را، نقل کرده است . مرحوم علامه حلى را ببینید. مرحوم استاد شعرانى ، مى فرمود: در هر فن ، ما بخواهیم فردا على را به عنوان نمونه ، به قلم بیاوریم باید به سراغ علامه حلى برویم .

طلبه ، اگر بخواهد درس بخواند، مى تواند هم ادیب شود، هم فقیه بشود، هم ریاضى دان بشود و هم مى تواند طبیب بشود، همین گونه که بوده اند؛ مثلا استاد شعرانى را در نظر بگیرید، از یک طرف ، مدخل اصول نوشته ، از یک طرف ، کفایه را شرح کرده ، از یک طرف ، رسائل را شرح فارسى کرده است . قواعد مرحوم علامه را حاشیه زده و بر مختصر، شرح نوشته و بر وافى ، تعلیقه دارد و بر مجمع البیان ، حواشى دارد و رسائل دیگر که از ایشان ، به یادگار مانده است . قانون تدریس مى کرد. اسطرلاب و زیج و مجسطى مى گفت . زبان مى دانست . آقایان دیگر هم ، به نوبه خود، همین گونه بودند.

این گونه که من بگویم ، عالم یک فن بشوم ، این ترس و وحشت از درس خواندن است . در یک جاى شفا، شیخ عنوان مى کند که کسانى که از تحصیل مى ترسند و مى گویند بسمان است و نمى خواهد ما، همه چیز را بدانیم ، این ، مزاج معتدل ندارد؛ یعنى مریض است . یک بیمارى روانى و روحى یا بیمارى دنیازدگى . این بیمارى ، او را به سوى دنیا و ماده مى کشاند و او خود، متوجه نیست . این ، باید خودش را معالجه کند. انسان ، نباید از تحصیل خسته بشود، بخصوص ، کسى که مى خواهد با منطق وحى و زبان ولایت ، آشنا بشود. زبان طلبه ، باید این باشد:

مرا تا جان بود در تن بکوشم
مگر از جام او، یک قطره نوشم

طلبه ، اگر حواسش جمع باشد، خوب درس مى خواند و در علوم و فنون گوناگون ، صاحب ابداع هم مى شود.

سوال :درباره شیوه درسى که در حوزه ها بوده و هست ، این روش ، طبیعتا امتیازهایى داشته و دارد و احتمالا کاستیهایى هم ممکن است داشته باشد از لحاظ متون درسى و غیره به نظر حضرت عالى ، مزایاى این شیوه ، چیست ؟ و اگر کاستیهاى وجود دارد، چه راههایى را براى رفع این کاستیها، یادآور مى شوند.

استاد: بنده ، عرضم این است که ره چنان رو که رهروان رفتند. بهترین روش را، روش پیشینیان خودمان مى دانم . از حذف بعضى از کتابها که امروزه حذف شده راضى نیستم . مثلا قوانین و فصول برداشته شد، حیف است . قوانین وعده الاصول شیخ طوسى ، غیر از مسائل رایج اصولى ، مباحثى ارزنده دارند؛ مثلا در عدّه و قوانین این بحث را، طرح فرموده اند که جناب رسول اللّه (ص ) پیش از بعثت ، به چه دینى بوده است ؟ در آخرین قانون قوانین (ج ۱، چاپ عبدالرحیم ) مطرح مى کند: الحق ان نبیّنا (ص ) کان قبل بعثته على دینه .

چرا، اینها را طلبه نشنود؟ بحث نشود؟

طلبه باید مطول بخواند، کشاف ببیند، تفسیر مجمع البیان بخواند. یکى از توفیقاتى که داشتیم ، این بود که نزد مرحوم شعرانى ، کتاب شرح شاطبى خواندیم . این کتاب هزار و خرده اى بیت شعر است ، در تجوید استدلالى قرآن .

استاد شعرانى مى فرمود: این کتاب در زمان ما، درسى بود. مجمع البیان را نزد ایشان ، خواندیم . مجمع ، یک کتاب سنگین علمى و اساسى است . طلبه چگونه ملّا بشود؟ ما با این که ، این کتابها را خواندیم و مباحثه کردیم و گفتیم این دو کلمه را بلدیم ! اگر اینها خوانده نشود،طلبه به کجا مى خواهد برسد؟این شتابزدگى ما، درست نیست و حیف است . با شتابزدگى ، کسى به جایى در تحصیل شتابزده اند و در صحبتها، از کتبى صحبت به میان مى آید که طبق متعارف ، نباید مشغول به آن کتب باشند. معلوم است که خیلى زود، بالا آمدند و با شتاب درس خواندن ، این گونه انسان ملّا نمى شود! مگر کسى بخواهد یک سرى اطلاعات داشته باشد و الّا با این گونه شتاب و بدون تاءمل کافى ، کسى به جایى نمى رسد. راه ملّا شدن ، این نیست .

باید مقدمات کار، قوى و محکم باشد. در بسیارى یک نحوه عجله وجود دارد که اینها، بعدا پشیمان مى شوند و این حیف است . رسم و روش تحصیل ، این نیست . با تاءنّى بالا بیایند همان طور که رسم پیشینیان بود که حتى درسها را، پیش مطالعه مى کردند، تا چه رسد به مباحثه و مذاکره .

اکثر کتابهایى را که عرض کردم ، مباحثه کردیم . البته در نوع مباحثه ما، ممکن است ایراد و انتقاد باشد؛ مثلا کفایه را خدمت آقاى شعرانى مى خواندیم یک ساعت به اذان صبح مانده مباحثه اش مى کردیم . یا تمام اشارات را که مباحثه کردم ، ساعت یک بعد از ظهر بود. پیش از صبح ، بین الطلوعین ، اسفار، یا مکاسب ، یا جواهر و… مباحثه مى کردیم . علاوه ، پیش مطالعه داشتیم . یادداشت هم مى کردیم که الا ن هم ، چه بسا از یادداشتهاى گذشته استفاده مى کنیم .

سوال :غیر از متون درسى ، روشها و سنتهایى که در بین حوزه هاى قدیم ، متداول بوده است و به پیشرفت تحصیل کمک مى کند، اگر توصیه هایى دارید، بفرمایید.

استاد: این سؤ ال را، افراد گوناگون از آقایان طلاب ، مى کنند که ما چه کنیم ؟ به آنها عرض مى کنم ، همّ شما، به کتابهاى درسى باشد. چون کتابهاى درسى ، کتابهاى سنگینى است و عقل ، وقتى مطالب سنگین را حلّ کرد، کتابهاى ساده و سبک خود به خود، حلّ مى شود. در این جا باید، حرف فهمیدن را آموخت . وقتى حرف فهمیدن را آموخت ، وقتى حرف فهمیدن را آموختیم ، حرفهاى دیگر را، مى فهمیم و چون یک مقدار، باید تنوّع باشد، به کتابهاى روایى اخلاقى و… هم بپردازد. تنوع طلبه ، باید قرآن ، تفسیر، روایت و کتابهاى ادبى باشد، تا بتواند حوزه را حفظ کند.

سوال :در زمینه علوم عقلى و مسائل فلسفى ، اکنون در حوزه ها رغبت و رواجى دیده مى شود که از برکات انقلاب است و رهبرى امت که به این حرکت ، باور دارد، چه مسائلى را لازم مى دانید که با آن ، آثار حکماى متاءلّه ، بیش تر نشر یابند و دامن گسترند.

استاد: همان طورى که فرمودید، الحمداللّه رشد عقلى مردم و بینش اجتماعى حوزه ها، به این حقیقت رسید که باید اصول عقائد را، با دلیل و برهان تحکیم کرد و دلیل و برهان ، فلسفه است . منتهى ، فیلسوف در گذشته ، چون دکتر در اصطلاح جدید است ؛ یعنى همان طور که ، دکتر الهى و مادى دارند، فیلسوف مادى و فیلسوف الهى داریم و باید بین آن دو، فرق گذاشت .

این حکایتى را که نقل مى کنیم در قصص العلماء مرحوم تنکابنى آمده است که مرحوم ملا آقا دربندى ، به زیارت ثامن الحجج (ع ) مشرف مى شده ، وقتى به سبزوار رسیده است ، پرسشهایى را مطرح کرده و به خدمت حاجى ملاهادى سبزوارى ، صاحب منظومه فرستاده است . مرحوم حاجى که پرسشها را دید، مى آید و قدرت جواب را دارد. و ثانیا با مشغولیات ، و سنّ و سال و گرفتاریهاى درسى ، فرصت آن نیست که فورا، جواب این پرسشها را بنگاریم و به شما، بدهیم .

بعد، وقتى ملا آقاى دربندى ، از سفر برگشت ، در یکى از بلاد، که به یکى از آقایان روحانى وارد شد، آقایان ، براى دیدن ایشان آمدند. یکى از آنان گفت : شنیدیم که شما، پرسشهاى فلسفى به حاج میرزا هادى سبزوارى داده اید و ایشان ، جواب نداده است . به یک لحنى ، که یک مقدارى توهین به حاجى بوده است .

مرحوم آقاى دربندى فرمود: این طور نیست که شما گمان مى کنید. اگر حاجى و امثال حاجى نباشند که جواب افراد ملحد و دهرى را، که منکر مبدء و معاد هستند، بدهند و اصل دین را، تحکیم نکنند، نوبت شما نمى رسد که اصل براءت و استصحاب جارى کنید!

واقعش ، این است که اصول دین و دیگر امهات را، باید دلیل ثبات کند و بر کرسى بنشاند. دین ، دین عقل و دلیل است ؛ دین برهان است . عقل ، دلیل و برهان هم فلسفه است . فلسفه اى که فلاسفه الهى ما مى گویند، فلسفه اى که صاحب اسفار و شفا مى گوید.

در بعضى از نوشته هایم ، قسمت آخر حدیث مفضّل را بیان کردم که امام صادق (ع ) با مفضل ، درباره وحدت صنع ، صحبت کرده است که وحدت تدبیر، وحدت صانع و مدبر را مى رساند. بعد امام صادق (ع )، ارسطو را ستوده است . (جلد دوم بحار را، نگاه کنید) فرمود مفضّل ، ارسطو مردم زمان خود را، از راه وحدت صنع ، به وحدت صانع کشانده است و از این راه ، پیش آمده است .

مرحوم استاد شعرانى مى فرمود: ارسطو، مباهات کند به خودش ، که امام صادق (ع ) نام او را بر زبان آورده است . بعد شعر حافظ را مى خواند و مى گفت : گویى حافظ از زبان ارسط، خدمت امام ، عرض مى کنند:

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها مى کنى اى خاک درت تاج سرم

البّته خاک در امام صادق (ع ) تاج سر ارسطوهاست ، حرفى نیست و لکن ، ارسطو از راه وحدت صنع ، مردم را به وحدت صانع مى کشاند. هر چند مرحوم دیلمى در محبوب القلوب و مرحوم سیدبن طاووس در کتابى راجع به نجوم ، ارسطو و تنى چند از بزرگان را، در زمره انبیاء نام برده اند.

غرض این است ، که نمى شود دین را، از برهان جدا کرد، همان گونه که بارها گفته ام : قرآن و برهان و عرفان از همدیگر، جدایى ندارند. قرآن ، ملاک و مدرک همه حقایق است ، میزان و معیار قسط تمام آراء و افکار است . قرآن ، متن برهان است . احتجاج طبرسى ، احتجاج بحار و… را ببینید. احتجاج یعنى با دلیل و برهان با خصم صحبت کردن . احتجاجات خود قرآن را ببینید. همان طور که علامه طباطبائى فرمود: فلسفه یعنى دلیل و عقل و برهان را از دین جدا کردن ، ظلم عظیم است . نمى توان گفت که در اجتماع ما، عقل و دلیل و برهان نباشد.

اجتماع ، عقل و برهان مى خواهد. در اصول کافى که حدیث ، در کتاب وافى هم هست کسى از محضر امام ، پرسشهایى مى کند، وقتى جواب را مى گیرد و مى خواهد برود، امام مى گوید: چرا از من نپرسیدى که من ، این پاسخ را از کجاى قرآن ، استنباط کردم .

روایات ما، همه دلیل و استنباط و برهان است ؛ همه حجت است . در خود کتاب حجت کافى ، ملاحظه مى کنید که امام مى فرماید: با کسانى که قائل به حجت دائمى به بدن عنصرى در زمین ، نیستند، با آنها به سوره انا انزلناه احتجاج کنید تا بر آنها فائق شوید. مگر مى شود، بدون استدلال و برهان ،دین بوده باشد. دین ، متن احتجاج و استدلال و برهان است . در این جا، من براى نقل قضیه اى ، پناه به خدا مى برم که اگر در میان حرفهایم ، هواى نفس یا چیز دیگر باشد.

من در ابتدایى که قم آمدم ، در سنه ۴۲، آقایان و عزیزانى آمدند که فقه و یا اصول شروع کنیم . مکاسب ، کفایه و… خواستند. من عرض کردم حقیقت این است که من براى علوم نقلى مثل فقه ، اصول و ادبیات و… بیش از علوم عقلى ، زحمت کشیده ام ؛ اما الحمداللّه تعالى ، این کتابها، درس داده مى شود. ما آن چیزهایى که گفته نمى شود، بگوییم ، ما اصول عقائد مى خواهیم ، بحث امامت ، عصمت انبیا و… اینها که نیست یا کم تر هست ، به آنها بپردازیم و همین کار راهم کردیم .

مگر مى شود، اجتماع را از برهان و عقل گرفت ؟ اینها اصول ، امهات و اصل و پایه اند. روى حساب تکامل انسانى ، دو حرف داریم : یکى تجلیه و دیگر تحلیه . فقه در مقام تجلیه است ؛ یعنى آراستن ظاهر، ایجاد مدینه فاضله : شیخ الرئیس ‍ در الهیات شفا، این بحث را طرح فرمود که اگر مبدء و معاد را به فرض کنار بگذاریم ، آیا در این دنیا، مدینه فاضله مى خواهیم یا خیر؟ هیچ کس ، کتابى جز قرآن ، سراغ ندارد که مدینه فاضله بسازد امّا این قرآن ، همان گونه که تجلیه آراستن این دنیا را درست مى کند، تحلیه را هم ، مى سازد و فراهم مى آورد.

سوال :در این زمینه ، شبهه ها و اتهامهایى ، طرح مى شود. به نظر حضرت عالى ، براى فصل الخطاب ، چه مى توان کرد؟

استاد: این کشمکشها، راجع به افکار، اشخاص و ادیان ، هیچ گاه به کلّى خاتمه نمى پذیرد. اما ریشه بسیارى از اختلافها و اتهامها، جهل است . استاد ندیده و یک چیزهایى پیش خودش مى پندارد و به همانها اکتفا مى کند و نتیجه مى گیرد.

کرده اى تاءویل حرف بکر را
خویش را تاءویل کن نى ذکر را

نوع فرمایش مخالفان ، براى آن است که پخته نیستند و استاد ندیده اند. فلاسفه الهى و متاءلّه را مقایسه کنید با مخالفان آنان ، تا درجه اختلاف علمى ، مقامى ، اخلاقى و سیر و سلوکى و آثارى آنها، مشخص شود.

یک وقتى مرحوم علامه طباطبائى را،در خیابان زیارت کردم و در معیّت ایشان ، تا در منزلشان رفتم . به در منزل که رسیدیم ، ایشان تعارف کرد. عرض کردم : مرخص مى شوم . ایشان ، در پله بالا ایستاده بود و من پایین بودم و رو به من کرد و گفت : حکماى الهى ، این همه فحشها را شنید، سنگ حوادث را خوردند، قلمها به دشنام و بدگویى آنها، پرداختند، این همه ، فقر و فلاکت و بیچارگى را، از تبلیغات سوء کشیدند، گاهى به کهک به سر بردند و گاهى … با این همه ، حقایق را در کتابهایشان نوشتند و گفتند. آقایانى که به ما بد گفتید و فحش دادید و زندگى را در کام ما، تلخ کردید و مردم را علیه ما، شورانیدید، حرف این است و حق این است که نوشته ایم و براى شما گذاشتیم . حال هر چه مى خواهید بگویید.

حرف حقشان را نوشتند و براى نفوس مستعده ، به یادگار گذاشتند. تمام تلاش این است که منطق وحى را بفهمیم . خداوند ملاصدرا را رحمت کند، مفسر است ، محدث است ، فقیه است ، مرد سیر و سلوک است . هفت مرتبه پیاده به زیارت بیت اللّه الحرام مشرف مى شود و بار هفتم در بصره ، نداى حق را لبیک مى گوید. ایشان در شرح اصول کافى ، حدیث امام سجاد(ع ) را نقل مى کند که چون خداوند سبحان ، مى دانست در آخر الزمان مردم عمیقى پیدا مى شوند. در توحید و در اصول عقائد، اوائل سوره حدید و سوره اخلاص را فرستاد. مرحوم آخوند مى گوید: به این حدیث که رسیدم ، گریه ام گرفت . این گریه شوق است و گریه عشق ، چون خودش مى بیند که این حدیث ، براى امثال اوست .

على بن ابى طالب قیروانى ، که به غلط، دیوان او به حضرت امام على (ع ) نسبت داده شده است ، اشعارى دارد:

الناس من جهه التمثال اکفاء
ابوهم آدم وامهم حواء

تا سخن را به آن جا مى رساند که : و الجاهلون لا هل العلم اعداء. ایشان نفرمود: والعالمون لا هل الجهل اعداء از طرف دیگر، نفرمود که بین آنان ، معادات و دشمنى طرفین است ، فقط از آن طرف (جهال ) دشمنى است .

بالاخره ، لکه هاى ابر به کنار مى رود و آفتاب حقیقت ، خودش را نشان مى دهد که الحمداللّه ، پله پله نمایان مى شود و مشاهده مى فرمایید.

سوال :در مقایسه بین فلسفه اسلامى و فلسفه اى که در غرب هست ، آیا تطبیقى بین این دو فلسفه ، لازم مى دانید؟

استاد: طلبه ، حواسش جمع باشد که بخواهد درس بخواند، او مى تواند که زنگ تفریحش را، براى فرا گرفتن یک زبان خارج ، دو زبان خارج اختصاص دهد. کتابهاى علمى و اساسى به زبان فرانسه بسیار نوشته شده و الا ن این آقایان هم خیلى در ترویج و اشاعه کتب اصیل کره زحمت مى کشند. چندى پیش بعضى از آقایان برایم حکایت کردند: در فرانسه الا ن دارند کتابهاى علماى بنام کره را به صورت دوره و سرى ، چاپ مى کنند، ترجمه مى کنند؛ که مثلا کسى کتابهاى شیخ الرئیس را بخواهد، یکجا بگیرد و کتابهاى فارابى همین طور و آقایان دیگر، اینها هم همین طور.

به من فرمودند: الا ن آنها دارند کتابهاى آخوند ملاصدرا را، دوره اش را به طبع مى رسانند و به طورى که آن آقا به من حکایت کرد: مقدارى از اسفار را به زبان فرانسه ترجمه کرده اند و دارند کتابهاى آخوند [دوره اسفار] را آن جا چاپ مى کنند و همه آثار آخوند هم به همین صورت و علماى دیگر هم به همین نحوه . به زبان انگلیسى هم همین طور. خیلى شنیدم که دارند اصول مى نویسند و به یک روش خاصى کتابها را به صورت اصول . خوب ، خیلى خیلى زحمت مى کشند.

و باید افرادى که قابلند، لایقند، زبان فهمند، در راه اعلاى معارف بوده باشد. شنیدم که آنان دارند اصول جمع آورى مى کنند. و از این آقا پرسیدم : مراد شما و آنها از اصول چیست ؟ گفت مى خواهند که این کتابهایى که از بزرگان و از نامداران و دانشمندان بزرگ کره ، قدیم و جدید، که کتابهایشان ماءخذ است چاپ کنند؛ مثلا اصول اقلیدس را الا ن در کتب ریاضى ، اصول ریاضیات ، این طور است . اصول اقلیدس ، مجسطى و… اینها همه بسیار مبوّند، که به هر چاپ طبع بشود، صفحه چند و نمى دانم چاپ چند، لازم نیست که یک نویسنده ، خواننده را ارجاع بدهد، بلکه مى نویسد شکل فلان مقاله چندم اصول اقلیدس ، یا شکل فلان مقاله چندم مثلا مجسطى .

اینها اصول است ، که به هر صورتى چاپ بشود، نحوه اى باشد که در زحمت نیفتند. گرچه قرآن شاءنش ، موقعیتش ، عظمتش ، فوق این گونه حرفهاست که ما بخواهیم مورد مثال قرار بدهیم ، حالا مثلا قرآن مجید هر چاپى که بشود، به هر شیوه ، مى گوییم آیه فلان ، سوره فلان . این آقایان به من گفتند که الا ن در انگلستان هم دارند کتابهاى اصول چاپ مى کنند؛ کتابهاى خیلى اصیل که محقّقان و متتّبعان باید از آن نقل کنند.

. اینها را دارند به یک روش سرى چاپ مى کنند که این اصل باشد در کره و دیگر براى ارجاع یک متتبع و محقّق به کتاب دیگر، فلان نسخه چاپ مثلا کجا؟ سنه چه ؟ دیگر اینها نباشد، به اصل ارجاع بدهد، براى همه یکسان بوده باشد، مثل دیگر قواعد؛ مثلا قواعد راهنمایى رانندگى و اینها که براى همه جا یکسان است . حالا طلبه دو زبان یاد بگیرد، یاد بگیرد. طلبه حواسش جمع بوده باشد وقت خودش را تلف نکند، بخواهد درس بخواند، براى دو زبان یاد گرفتن ، آنقدرى وقت نمى بود و به خوبى مى تواند اگر بخواهد تعطیلى هایش را قیچى کند، زنگ تفریح هایش را درس زبان خارج قرار بدهد، در یک مدت کمى مى بیند که وارد آن زبان شده ، آشنا شده ، یاد مى گیرد. عمده همان است که به عرض رساندم ؛ باید حواسش جمع باشد و عمرش را قدر بداند.

یک وقتى مناسبتى پیش آمده بود، مرحوم آقاى طباطبایى یک مقدار تبرى مى جست از بعضى از درسها و محافل و آمد و شدها و مى فرمود: مثل این که مردم قدر عمر را نمى دانند؛ عمر است این ، خیلى ارزش مند است ، خیلى گرانقدر است . همین طور آناتش متدرّجا با چه سرعتى دارد مى گذرد و جناب وصىّ، علیه السلام ، حضرت امیر المؤ منین ، فرمود: همین طور که روز و شب را از شما مى گیرند، خوب شما هم سعى کنید که از روز و شب چیزى بگیرید، یک چیز داشته باشید. آنها که دارند مى گیرند شما هم از روز و شب چیزى داشته باشید:

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان اى آنکه چون تو پاک نیست

تو هم از روز و شب چیزى داشته باشى . این براى طلبه خیلى آسان است . و چه بسیار خوب که به یکى دو تا زبان زنده روز آشنایى داشته باشد. به کار تحقیق او هم مى آید. بهتر مى تواند خدمت دینى کند؛ به قلمش ، به زبانش ، به خطابه اش ، به جهات دیگرش . مى تواند تحقیقات اصیل اسلامى را، حقایق و معارف اصیل اسلامى را به قلم و زبانش ‍ به دیگران برساند. خودش هم بهتر به عمق حرفهاى شرقى و غربى برسد و تحقیقاتى که آنان دارند. آنان هم خیلى کار مى کنند. الا ن بنده بسیارى از آثار آنها را دارم که در حول و حوش قرآن و روایات و رسائل قدماى ما دارند زحمت مى کشند. یکى از ین آقایان کتابى درباره مرحوم مفید نوشته به نام تطور کلام در دست جناب مفید. اسم کتابش را در خاطر دارم ، اسم شخصش را در خاطر ندارم .

آقاى احمد آرام این کتاب را ترجمه کرده است . این تز یک نفر از این آقایان دکترهاى غربى است که تز خودش را تحول و تطور کلام ، آن هم موضوع بحث خودش را جناب مفید بزرگوار قرار داده . خوب این آقا این قدر بینش پیدا کرده ، رجال علمى در کره را شناخته و آمده براى تز خودش ، جناب مفید را و مباحث کلامى و استدلالى کلامى ایشان را مورد بحث قرار داده و کتاب بدان مفیدى و خوب را نوشته است .

این براى یک طلبه خیلى زحمتى ندارد که بتواند یکى دو تا زبان زنده کره را بعد از زبان عربى ، که زبان دینى اش است و بهترین زبان است و وسیع ترین زبان است و شیرین ترین و شیواترین زبان است ، زبان منزل وحى است ، بعد از او، بخواهد اینها را تحصیل کند، برایش آسان است . امّا قسمت دوّم ، فرمودید: راجع به فلسفه غرب و فلسفه اسلامى . از این حقیقت آقا نباید بگذریم که از جنبه فلسفه مادى آن آقایان زحمت کشیدند و مى کشند و تحقیقاتى دارند و لکن راجع به آن تحقیقات فلسفه الهى درباره معارف انسانى ، مقامات انسانى و فلسفه روحانى ، آن فلسفه الهى که از این طرف طرفداران منطق وحى و اهل قرآن دارند، تفاوت بین این آقایان و آن آقایان ، به قدرى هست که چه عرض کنم خدمت شما. نخیر، این عظمتى را که این آقایان دارند در الهیات ، ما از غربیها چیزى بدین پایه نمى بینیم و سراغ نداریم . آنها خیلى مباهات کنند به حرف این آقایان برسند.

بدون هیچ گونه تعصب مذهبى عرض مى کنم و به هیچ نحوه نمى خواهم این جا اعمال تعصب بکنم . نخیر. آثارشان محفوظ است و بسیارى از نوشته هاى آن آقایان را، فرمایشات آن آقایان را، مطالب خیلى ارزش مند آن آقایان را مى بینیم . بعد دیدیم ، دیگرى آمده در مقابل نوشته : این حرف را شیخ در شفا دارد و شیخ الرئیس در چند سال قبل از شما این حرف را زده و شما حرف او را به زبان دیگر ترجمه کردیده و به خودتان اسناد داده اید. خودشان با هم جنگ و دعوا دارند. از جنبه حکمت الهى ، فلسفه الهى ، مباحث عرفانى و مباحثى که مربوط به سیر و سلوک انسانى است و منطق وحى . خلاصه فلسفه حکمت متعالیه اى را که امامیه دارا هستند، اینها متفردند و هیچ گونه آقایان ، مطلقا از شرق و غرب ، به پایه معارف این حضرات نیستند.

البته ، همان طور که عرض کردم : در امور مادّى در تجربیات ، اینها بله خیلى کوشش مى کنند و خیلى زحمت مى کشند. باز در همان امور هم مى بینیم این بزرگان ضوابط و مطالب و امّهات و حقایق را آورده اند، که به پندارهاى واهى ، ما اینها را کنار گذاشتیم ؛ مثلا جلد دوّم اسفار، که در جواهر و اعراض است ، آقایان نمى خوانند گرچه حالا که ما گفتیم ، دوره اسفار، همه را گفتیم نمى خوانند چرا نمى خوانید؟ که این در طبیعیّات است و طبیعیات ، بله ، نمى دانم حالا اینها نسخ شده و چطور شده است .

این را به دهن آقایان انداخته اند. با این که مرحوم آخوند صریحا مى فرماید: من در اسفار در طبیعیّات بحث نکرده ام و همه ، مباحث الهیات است و در کتاب جواهر و اعراض اسفار، بحث حرکت جوهرى است . یک قسمت از مباحث تکامل برزخى و مسائل دیگر باید در جواهر و اعراض اسفار حل بشود و یک پندارهایى گرفتند و کتاب را کنار گذاشتند.

یا مثلا شفا را نمى خوانند، بخصوص جلد اول فلسفه اش را که در طبیعیّات است نمى خوانند، که طبیعیّات برداشته شده ، نسخ شده است . آن اصول امّهات و حقایقى را که شیخ در شفا در همان طبیعیّات شفا آورده ، موضوعى است که حضرت امام صادق ، سلام اللّه علیه ، به مفضّل درباره وحدت صنع صحبت فرمودند.

مرحوم شیخ به اقتداى از امام صادق ، سلام اللّه علیه ، در اوائل طبیعیّات شفا، به همان نحو راجع به وحدت صنع و وحدت تدبیر، پیش آمده و چه حقایقى را پیاده کرده است که اگر ما بخواهیم فرمایشات امام را در توحید مفضل شرح کنیم ، بسط بدهیم . مثال بیاوریم ، باید بگوییم که این است که شیخ در بیان گفتار امام آورده است .

نوع این حرفهایى که الا ن رایج هست ، اینها در کتابهاى ما ریشه دارد؛ مثلا حرکت و سکون زمین ، خیلى ریشه دارد. پیش از حضرت عیساى مسیح ، سلام اللّه علیه ، آن آقاى هیپارک (ابرخوس ) قائل بود به حرکت زمین ، رصد خانه داشت . اسطرلابى درست کرده بود بر مبناى حرکت زمین . بعد، مدتها بر این مبنا بودند که زمین متحرک است ، حرکت وضعى شبانه روزى ، یکسر حرکت وضعى زمین . بعد بطلیموس آمده ، ایشان را رد کرده . بعد از بطلیموس ، آقایانى آمدند گفتند: حق با هیپارک (ابرخوس ) است تا در اسلام ابوسلیمان سجستانى گفت : حق با ابرخوس است .

بعد ابوریحان بیرونى ، که معاصر ابوعلى سینا شیخ الرئیس بود، ایشان آمده جمع کرده بین حرفهاى آقایان ، که یا متحرک یا ساکن ، مربوط به هیئت و رصد خانه ما نیست . مادر رصد خانه باید زمین را ساکن فرض کنیم و ببینیم ماه و آفتاب و ستارگان ، گرد سرما دور مى زنند و ما بتوانیم روى زوایا و قوسها و جهات دیگر در فن ریاضى که در رصدخانه باید پیاده کنیم . به ظاهر امر، این طور پیاده کنیم ولو این که واقع زمین ، متحرک به حرکت وضعى و انتقالى بوده باشد. و این حرف ریشه دار است . یامثلا ستاره ها در حرکتند و چگونه در حرکتند؟ باید بحث بین طبیعى و هیوى را از یکدیگر جدا کرد. همین فرمایشاتى که آقایان فعلا دارند، اینها را شیخ در شفا دارد، که افرادى بودند مى گفتند: ستاره ها در این فضا، مثل ماهى هاى در دریا هستند و جهات دیگر، یکى دو تا نیست . صریحا مرحوم حاجى سبزوارى در شرح جوشن کبیر(شرح اسماء الحسنى )، مى گوید:زمان ماءمون عباسى بود، آمدند زمین را مساحت کردند. در سرزمین سنجار زمین را مساحت کردند روى ارتفاع فنى و ارتفاع از ستاره جدى ، ستاره قطبى ، که محیط زمین چقدر است و مساحت زمین چقدر است .

تکامل در فن هستند، تکامل را کسى انکار ندارد. امّا نه این که به یک خیالات واهى ما بیاییم تمام سرمایه علمى مان را، کتابها را و کتابخانه را و آن زحمتى را که پشتیبان ما در راه احیاى نفوس بشر کشیده اند، و آن ذخائر علمى را که براى ما، با آن مشکلات زمان خودشان نوشته اند، اینها همه را گذاشته ایم به کنار، به یک خیالات واهى ، این طور نیست . البته ما در این حرفهامان نمى خواهیم آقایان غربى را تنفیص کنیم :

بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتى برد

درست است آنها زحمت مى کشند ولکن در اصول امّهات اصیل فلسفه انسانى ، الحمداللّه غنى هستیم و به مراتب غنى تر از آنها هستیم .

فرمودید که در تطبیق بین این دو مثلا باید چگونه و چطور؟ نخیر، حرف تطبیق نیست ، باید آنها را به سوى خودمان بالا بیاوریم . این واقعیتى است بدون تعصب و شواهدى در دست داریم . کتابهاى آنها هست ، کتابهاى ما هم هست . اصول امّهاتى که آنها پیاده کردند، عنوان کردند، نسبت به ذخایرى که ما داریم ، بنده عرض کنم که روى تبختر حرف نمى زنم ، اینها خیلى نسبت به معارفمان ، فرمایشات و کتابها و آثارشان در اصول فلسفه انسانى ، خیلى مرتبه نازل قرار گرفته اند.

والحمداللّه ، امامیّه در آن فلسفه اصیل اسلامى ، و عرفان اصیل قرآنى ، و آن توحید اسلامى ، و توحید قرآنى ، به مراتب قوى تر از این آقایان هستند، به طورى که این حرفش هم مى ایستد و حرفش راهم به کرسى مى نشاند. کسى که حرف مى زند، حرف دلیل مى خواهد، حرف برهان مى خواهد، حرف سند مى خواهد. آثار طرفین هست و هیچ وقت این نوشته هایشان را با حکمت متعالیه ، با اسفار، نمى شود قیاس کرد، با فتوحات نمى شود قیاس کرد، با شرح قیصرى بر فصوص الحکم نمى شود قیاس کرد.

خود آن آقایان اعتراف دارند خیلى هم در نوشته هاى خودشان . آنها همت بگمارند که به افکار عالیه بزرگان مکتب و منطق وحى برسند، برایشان افتخار بوده باشد.

سوال :در زمینه لزوم آشنایى با قرآن و حدیث ، توصیه هاى مکررى براى دانش پژوهان علوم دینى ، داشته اید. در این زمینه ،برنامه ریزى که بایستى طلبه در زندگى تحصیلى انجام دهد، چیست ؟ و چه مراحلى را باید دنبال کند؟

استاد: تمام این رشته هاى علوم حوزه ، عنوان طریقت دارند. یعنى ما زبان عربى را که فرا مى گیریم ، نحو و صرف مى خوانیم ، و یا خواندن فقه و اصول و فلسفه و عرفان و کتابهاى دیگر و فنون دیگر و حتى آن کسانى که توفیق یافتند [در علوم اصیل غریبه ] اگر کسى از ما سؤ ال کند که اینها را براى چه مى خوانید؟ ما در ازاى تمام این حرفها یک جمله حرف داریم : الاعتلاء الى فهم الخطاب المحمّدى ، صلى اللّه علیه و آله و سلّم . خطاب محمّد که از آن عارفان اسلامى ، تعبیر مى کنند به کشف نام محمّدى ، صلى اللّه علیه و آله و سلّم .

قرآن فرقان است . تمام این علوم همه براى اعتلاى به فهم خطاب محمّدى است . این قرآنى که در دست داریم حکایت از صورت عینیه نظام هستى مى کند که صورت عینیه نظام هستى ، صورت عینیه انسان کامل است و خود قران مکتوب ، صورت کتبیه انسان کامل است . و همان طور که به عرض رساندم ، جوامع روایى ما مرتبه نازله قرآن هستند و به حکم محکم خود قرآن حکیم که : قل کل یعمل على شاکلته هر کسى مطابق آنچه را که دارد، آن قدر که هست ، اثر او نمودار دارایى اوست . قرآن نمودار دارایى خانم و نمودار دارایى حقیقت عالم حق سبحانه مى باشد. یعنى همان طورى که خداوند غیر متناهى است ، صمد است و غیر متناهى است که لا جوف له ، کتابش هم صمد است لا جوف له . و خاتم انبیاء، در نبوت صمد است لا جوف له ، یعنى دیگر جاى خالى ندارد که کسى بیاید نبوّتش را پر کند. انبیاى قبلى نبوّت صمدانى نداشتند، کتاب ایشان کتاب صمدانى نبود که پر بوده باشد.

در نبوت ، حضرت خاتم انبیاء، صمد است . دیگر جاى خالى ندارد که کسى نبوتش را پر کند. قرآن صمد است و نبوّت خاتم انبیاء، صمد است و آن طور که حق سبحان صمد است ، قرآن هم صمد است . قل کل یعمل على شاکلته و قرآن ، نمودار دارایى گوینده اش است ؛ لذا آن را نهایتى نیست . و ما این همه را مى خوانیم تا به مطالب شامخه معارف انسانى ؛ یعنى کتاب و سنت ، آگاه شویم . اگر عارفى ، حکیمى ، عالمى ، اهل قلمى ، فرمایشهایى دارد، حقیقت آن این است که :

هر بوى که از مشک و قرنفل شنوى
از دولت آن زلف چو سنبل شنوى

گر نغمه بلبل از پى گل شنوى
گل گفته بود، گرچه زبلبل شنوى

اگر دیگران حرفى به نظم و نثر دارند، از این منطق وحى منشعب شده است و اگر طلبه بخواهد درسش ، طورى باشد که عوامل لفظى و معنوى را یاد بگیرد و از قرآن و روایات ، بى خبر بوده باشد، پس براى چه دارد درس مى خواند؟ در راه تکامل خودش ، به کجا مى خواهد برسد؟ و هدف چیست ؟

مطلب دیگر، اُنس طلبه با ادعیه است . ما در گفته ها و نوشته هایمان به عرض رساندیم که همان طورى که بحمداللّه این رشته هاى علوم و فنون در حوزه هاى علمى است ، چه خوب است که یک رشته و شعبه اى هم در فهمیدن زبان دعا، در فهمیدن زبان مناجات و اذکار و شیرین زبانیهاى عاشقان و عارفان باللّه بوده باشد؛ مثلا آن مناجات خمسه عشر حضرت امام سید الساجدین ، علیه السلام ، که جناب شیخ حرّ عاملى نقل کرده است ، رضوان اللّه علیه ، و خود صحیفه کامله ، صحیفه مهدویّه ، خود نهج البلاغه و کتابهاى دیگر…

بنده فکر مى کنم که اگر کلمات حضرت امام هفتم ، سلام اللّه علیه ، جمع آورى بشود (که عمده اش در بلد الامین جناب کفعمى است )، کم تر از صحیفه کامله سجّادیه نیست . استدعا کردیم که آقایان محصّلین در حوزه هاى علمى و پرى درآوردند، چه خوب است که به فهمیدن زبان ادعیّه و اوراد و اذکار و مناجات وسائط فیض الهى ، هم آشنایى پیدا کنند.

حالا بنده روى بینش خودم گفتم چه خوب است به این ترتیب باشد: اولین کتاب ، کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائى باشد و پیش استاد زبان فهم بخوانند. بعد از آن ، کتاب : عده الداعى این فهد باشد که بسیار کتاب عظیم الشاءن است ، چنانکه خود این فهد هم . مرحوم استاد علّامه طباطبائى مى فرمود: جناب این فهد و سید بحر العلوم و سید بن طاووس ، از کُمّلین اند. بعد از آن قوت القلوب ابوطالب مکّى باشد. بعد از آن ، اقبال سید بن طاووس باشد و بعد از آن صحیفه سجّادیّه .

آن اسرار و لطائفى که در ادعیّه ، در مناجات و در اذکار ائمه پیدا مى شود، در روایات پیدا نمى شود و جهتش را هم به عرض رساندیم که در روایات نوعا مخاطبشان ، اکثرى مردم هستند و در آن جا محکوم هستند به : کلّم الناس على قدر عقولهم ، لذا به فراخور فهم مردم با آنها صحبت کردند؛ امّا در ادعیّه ، در اذکار، و اوراد، نخیر. آن جا در خلوت خانه عاشقان ، در آن شبهاى تارشان ، با محبوب و معشوق حقیقتشان ، آنچه که در نهانخانه سرّشان و ذاتشان داشتند، شیرین زبانى کردند و پیاده کردند. آن لطائفى که در کتب ادعیه استفاده مى شود، در روایات نمى شود. ما ذخائر داریم ، ما کتاب داریم ، در تمام فنون کتاب داریم ، در تمام فنون روایات داریم و حیف است که ما از این ذخائر وسائط فیض خودمان بى بهره بوده باشیم .

جناب سید على خان مدنى ، رضوان اللّه تعالى علیه ، صحیفه سجادیّه را به نام ریاض السّالکین شرح کرده است . جناب شیخ بهائى بر صحیفه حواشى و تعلیقات دارد. مرحوم فیض هم همین طور. مرحوم سید جزایرى همین طور، و در زمان ما مرحوم استاد، آقاى قمشه اى ترجمه کرد و جناب استاد، آقاى شعرانى ترجمه کرد، با آن حواشى عجیب و سنگینى که بر صحیفه سجادیّه دارد.

کتابهاى بسیارى که از ائمه اطهار ما روایات عدیده و رسائل گوناگون ، این همه فیض ها و برکات از آن وسائط فیض الهى به ما رسیده است . طلبه هدفش باید قرآن باشد و روایت باشد. بنده خودم یکى از توفیقاتى که بحمداللّه تعالى در محضر شریف دو تن از اساتیدم داشتم ، در خدمت روایات بودم . یکى وافى بود که در محضر استاد بزرگوارم جناب آقاى شعرانى بودم که ایشان در آن وقت وافى را تحشیه مى فرمود. بنده در خدمت ایشان بودم مقدارى من مى خواندم و ایشان گوش مى کردند و گاهى ایشان مى خوانند و من گوش مى کردم و حواشى راهم که مى فرمودند، مى نوشتند. مى فرمودند که آقا، آدم به عیب نوشته خودش پى نمى برد؛ امّا دیگرى که مى خواند، یا مى شنود، متوجّه عبارات و نشیب و فراز آن مى شود و مثلا یک مقدار اگر حرفى پیش مى آید، مفهوم مى شود، مشخص مى شود. ما از وافى در خدمت ایشان خیلى خیلى بهره بردیم برکتى از این جامع عظیم الشاءن روائى در محضر شریفشان بهره ما شده است و بعد از آن در محضر مبارک حضرت علّامه طباطبائى ، رضوان اللّه تعالى علیه ، که بنده با جمعى از آقایان در خدمت آقاى شعرانى تنها بودم امّا این جا در محضر آقایان دیگر، دوستان دانشمند فاضل ما، آقایانى بودند که ما چندین کتاب بحار را در محضر شریف ایشان از بدو، تا ختم ، خواندیم .

(بنده همه را در دفتر خاطراتم یادداشت کرده ، دارم ، مثلا معاد بحار را کى شروع کردیم و کى تمام ، و توحید بحار را در محضر مبارکشان کى شروع کردیم ، کى تمام شد.)

اصول قرآن و سنت است ، و تمام این علوم و فنون ، آن فلسفه که عقل و استدلال و برهان و منطق است ، براى این است که آن خطبه هاى توحیدى حضرت وصّى ، علیه السلام ، را و آن خطبه هاى عرشى حضرت سید الساجدین و زین العابدین ، و دیگر فرموده هاى ائمه اطهار ما را و آیات قرآنى را ادراک کنیم . اگر برهان و استدلال نبوده باشد، اگر علم عرفان نبوده باشد، عرفان نظرى نباشد، اگر فلسفه الهى نباشد، چه کسى باید به این حرفها برسد و چگونه مى تواند اینها را حلّ بکند؟

اینها، تمام این علوم و فنون ، براى این است که به آن مقام برسیم ؛ یعنى به منطق وحى آشنا بشویم . باز به عرض ‍ مى رسانم که : للاعتلاء الى فهم الخطاب المحمّدى .

بالاخره ، عمده خود طلبه است . طلبه که عاشق باشد، تشنه باشد، خواهان باشد، مثل تشنه اى است که خداوند، آب را براى او آفریده است ؛ همان طورى که تشنه آب مى خواهد، آب هم تشنه تشنه است که :

حکمت حق در قضا و در قدر
کرده ما را عاشقان یکدگر

آب مى نالد که کو آن آبخوار
تشنه مى نالد که کو آب گوار

سوال :در زمینه ادبیات فارسى و عربى که در هر دو قسمت تبحر ویژه دارید، طلاب چه تکالیف و وظایفى را بر عهده دارند؟

استاد: در ادبیات عرب ، که رشته اختصاصى آقایان است و باید به قدرى بخوانند که ادیب شوند، زبان فهم بشوند و از آن طرف ، در زبان فارسى حواشى کارهایشان را در مطالعات دستور زبان فارسى ، قرار بدهند. طلبه اى که دستور زبان عربى یا دستور زبان فارسى را خوانده ، به مطالعه کردن ، نگاه کردن ، متون کتب فارسى و عربى بپردازد. مثلا آن پیش ‍ ترها، مقامات حریرى مى خواندند و چه کار خوبى بود و بسیارى از کتابهاى دیوان قدما را در عربى ، مى خواندند و چه کار خوبى بود اینها، در فهمیدن کتابهاى تفسیرى ، شرح روایات کمک مى کند. الا ن شما تبیان جناب شیخ طوسى را ببینید؛ تبیان شیخ طوسى تفسیر قرآن است که مجمع البیان خلاصه آن است .

مجمع البیان مرحوم طبرسى ، خلاصه تبیان شیخ طوسى است . مى بینید جناب شیخ طوسى ، جناب طبرسى ، در مجمع البیان ، در تبیان ، وقتى مى خواهند لغتى را معنى کنند، چقدر تمسک مى جویند به اشعار عربى ، آن اشعار زمان جاهلیّت . قرآن ، شعراى زمان جاهلیّت را هم زنده کرد. یعنى قرآن علم را زنده کرد و شعراى زمان جاهلیّت را. اگر قرآن نبود، آنها زنده نمى ماندند. الا ن در مجمع ، در تبیان ، در کتابهاى دیگر براى یک لغت مى خواهند شاهد بیاورند، فلان گوینده ، فلان سراینده ، در دیوانش چنین گفته ، آنها را هم احیاء کرده است .

البته طلبه با متون کتابهاى اخلاقى ، مثل مرزبان نامه ، مثل کلیله و دمنه و گلستان و بوستان سعدى ، کتابهاى سنائى غزنوى و نظامى گنجوى و دیگر بزرگانى که زبان ادبى شان ، مثل کتاب حماسى فردوسى ، که اینها گفته هایشان براى نویسندگان دستور زبان فارسى ، به عنوان شاهد از آنها نقل مى کنند، با اینها حشر داشته باشد، که در نوشتنش ، در گفتنش ، بداند که فارسى یک قاعده اى دارد و عربى یک قاعده اى دارد و در گفتارش ، در قلمش ، یک وقت ناروا نیاورد. مثلا براى من پیش آمد که آقایى صلى اللّه علیه و آله الطاهرین را ترجمه کرد:

صلوات بر او و بر آل پاکانش . طاهرین جمع طاهر است ؛ امّا در فارسى ، صفت و موصف لازم نیست که با هم در چهار چیز از ده چیز مطابقت کند، که اگر موصوف جمع باشد، صفت هم جمع بوده باشد. مثلا ما بگوییم که مردان دانشمندانى آمدند، این درست نیست . در فارسى موصوف که جمع است ، صفت را مفرد مى آورند: مردان دانشمندى آمدند. دیگر نمى گویند: مردان دانشمندان . امّا چرا، در عربى ، وقتى که موصوف جمع بوده باشد، صفت هم جمع است و از این گونه شواهد. این طلبه باید براى زبانش (چه فارسى ، چه عربى ) به متون عربى اصیل ، متون فارسى اصیل مراجعه داشته باشد؛ طلبه بخواهد درس بخواند، بخواهد که قلمش را، زبانش را تعدیل کند، تعلیم بدهد، درست حرف بزند، برایش آسان است .

عمده همان حرفى است که عرض کردم که وقتش را مغتنم بشمارد و بداند که در راه کمال خودش ، در این مسافت عمرش ، با این عمر کم کذایى که ازالف تا باء، این مسافت ، حصّه اوست . در این حصّه زمانش ، باید خودش را به جایى برساند. اگر حواسش جمع بوده باشد، هم رشته فنون و علوم را خوب تحصیل مى کند و هم دستور زبان فارسى و عربى اش خوب مى شود و هم به نعمت حسن خط متنعم مى شود و هم مى تواند یکى دو تا زبان فرا بگیرد. عمده این است که حواسش جمع بوده باشد. به عزم واحد و همّ واحد، محصل باشد و دنبال تحصیل کمال براى خود، باید یک دل داشته باشد. با چندین هوس و چندین خواسته ، مشکل است که کارش به جایى برسد. عزم واحد و همّ واحد داشته باشد، به این حرفها آشنایى پیدا مى کند و باید هم آشنایى پیدا بکند.

بنده این کلیله و دمنه را که حالا تجدید چاپ شده است ، بیست و پنج شش سال پیش در تهران تصحیح کردم و آن دو باب کلیله و دمنه را که نصراللّه منشى ترجمه نکرده است ، به همان سبک کلیله و دمنه ، ترجمه کردم و بر آن افزوده ام و حواشى و ماءخذ اشعار عربى و فارسى همه را یافتم که چون خیلى به دیوان شعراء عشق و علاقه داشتم و این عشق و علاقه ، در محضر مبارک جناب آقاى شعرانى ، مشتعل شده و بر افروخته شد. چون خودشان خیلى عجیب به دواوین شعرا، عربى و فارسى ، آگاهى داشتند.

بخصوص که در درس و تصحیح مجمع البیان در محضر ایشان افتادیم به دیوان شعراء عرب و مقدارى دیوان فراهم کردیم و با آنها حشر داشتیم که در محضر شریف ایشان ، این ایده و خواسته مان ، خیلى به تکامل و رونق دست یافت ، به طورى که من تمام اشعار و امثال فارسى و عربى کلیله و دمنه را یافتم و در پاورقى اش نوشتم . نمى دانم یک دو سه بیت از عربى را پیدا نکردم که مى گشتم گوینده اش را بیابم ، یکى از آقایان که الا ن در قید حیات هستند در تهران ، و خودش هم نویسنده است و کتابخانه اى هم در دستش بود و آدم بزرگوارى است و من دو سال به آن کتابخانه هم مى رفتم و ایشان از کار من آگاه بودند، گفت : کار کلیله به کجا رسید؟ گفتم فقط دو سه بیت مانده که نتوانستم پیدا کنم از کیست .

ایشان به من فرمود آقا بگذار این دو سه بیت باشد، این را دیگران پیدا کنند، تا بدانند که شما در تصحیح این کتاب و ترجمه آن دو باب چه زحمتها کشیده اید. و این دو باب را که من ترجمه کردم اولین بار آوردم خدمت حضرت آقاى استادم شعرانى که نگاهى بفرماید و ایشان این دو باب را پیش من بلند بلند مى خواند و من گوش مى کردم و چقدر مواظب بودم و بعضى از مطایبات داشت و چقدر تمجید کرد و فرمایشهایى که در این باره داشت ، بخصوص وقتى که من جلدین اصول کافى را اعراب گذارى کردم ، این پیرمرد چقدر وجد کرده و چقدر خوشحال شده و حتى در آن مرقومه اى که براى من ارسال کرده بود، عمل مرا راجع به اعراب جلدین اصول کافى به قلم آورد، و چقدر خرسند، که مثلا یک شاگردش ، قلم فارسى اش آن که دو باب کلیله و دمنه را ترجمه مى کند و پاورقى اش آن طور و زحمتش آن طور و اصول کافى را اعراب گذارى مى کند؛ مثلا به این صورت . این عربى اش و آن فارسى اش . هر چند عنوان و اظهار این عرایض برایم غلط است .

وقتى در خدمت آقاى حاج حسن آقاى مصطفوى بودم ، خدا حفظش کند، ایشان در تهران نزدیکیهاى بازار نوروزخان بازار بوذر جمهرى آن روز کتابفروشى داشت . خیلى هم با ما محبّت داشت و من ممنون ایشان هستم که بسیارى از کتابهایمان را از ایشان خریدیم به اقساط. با ما راه مى آمد. که ما آن کتابهایى را که الا ن داریم ، از برکت وجودى ایشان است که به اقساط با ما راه آمد. ما با پول طلبگى خودمان ، پنج تومان ، ده تومان ، توانستیم به ایشان بدهیم .

مثلا یکى از کتابهایى که از ایشان خریدیم و الا ن نوشته ام در ابتداى آن کتاب هست ، شرح تذکره بیرجندى است ؛ تذکره هیئت . نسخه خوبى براى ایشان آمده بود، گفت : این نسخه برایم آمده و نسخه به کار شما مى آید. شرح تذکره در هیئت خیلى اهمیّت دارد. متن آن از خواجه طوسى است و شرح آن از فاضل بیرجندى . فرمود این نسخه به کار شما مى آید. صد و پنجاه تومان از ما پول گرفتند، پنج تومان هم من مى خواهم .

گفتم : حاج آقا من نمى توانم . گفت ببرید، اقساط مى دهید. این کتاب حیف است که دست شما نباشد. تا این اندازه محبت داشت که من الا ن نوشته ام در ابتداى آن کتاب مربوط به تاریخ اقساط تقدیم پول به ایشان موجود است . سیزده ماه طول کشیده ، تا من این صد و پنجاه و پنج تومان را به ایشان بدهم .

غرض از این که وقتى در مغازه ایشان بودم ، آقایى از اساتید دانشگاه در آن جا نشسته بود، من که وارد شدم ، حاج آقا مصطفوى به آن آقا رو کرد و گفت : آقا! آقاى حسن زاده ایشان هستند. بعد آن آقا تواضع کرد و احوالپرسى کرد و گفت : من کلیله و دمنه شما را دیدم خیلى زحمت کشیدید. خیلى فرمایشان فرمود. بعد به من گفت : (حرف آن آقا) داعى نداشته باشید که شما را بشناسند که کلیله و دمنه را یک طلبه ، یک آخوند، تصحیح کرد. گفتم آقا من که داعى ندارم من که نمى خواهم یک شیپور در دست بگیرم بگویم آن کسى که کلیله و دمنه را تصحیح کرده ، بنده ام . امّا سرکار عالى چگونه این فرمایش را مى فرمایید. گفت : براى این که در سطح دانشگاه به طورى تبلیغت سوء کرده اند که دانشجو، باورش نمى شود که یک آخوند، یک طلبه دست به قلم ببرد، به فارسى چیزى بنویسد!

البته ، طلبه فارسى بخواند، طلبه عربى بخواند طلبه تعلیم خط بگیرد،طلبه اهل کار بوده باشد. از حق نگذریم ، شما مى بینید این آثار قلمى فارسى نویسندگان علماى ما، همه براى دیگران و سند و شاهدند. کتابهایى را که بزرگان ما نوشته اند، مثلا این اوصاف الاشراف خواجه ، این اخلاق ناصرى خواجه آن رساله باباافضل کاشى را که رساله ارسطو را در نفس ، ایشان ترجمه کرده و چه بسیار، یکى دو تا ده تا صد تا هزار تا نیست . که اینها دانشمندان و علماى ما بودند، به نظم و نثر، فارسى شیوا و رسا کتابها نوشته اند،اینها آخوند بودند. این نظامى ، آخوند بود، سنائى ، آخوند بود؛ حافظ، آشیخ محمّد بود؛ و همین طور سعدى ، شیخ سعدى بود.

اینها ملّا بودند در رشته هاى گوناگون ، در همه فنون اسلامى زحمت کشیده بودند، منتهى ذوق شعرى شان خیلى ظریف بود. طبعشان خیلى بلند بود، به شعر و شاعرى شناخته شدند. خدا رحمتشان کند. اینها کسانى هستند که الا ن تمام کتابخانه هاى کره ، ارزش کتابخانه هایشان را، باید بگویم که علماى اسلام فراهم کرده اند. نسخه اى که دارند، در ظریف کارى شان ، و صنعت قلمى شان ، جهات دیگرشان ، نظم شان ، نثرشان ، کارهاى هنرى شان ، همه از آخوندهاى اسلام است ، همه از روحانیّت اسلام است . تمام کتابهاى ارزنده کره و موزه هایى که در کره هست ، اینها همه از آثار قلمى ، از هنر دستى روحانیون ما، در همه ابعاد است . این را نمى شود انکار کرد.

طلبه به دنبال درس باشد، به دنبال کمال باشد و وقت خودش را، عمر خودش را مغتنم بشمارد، البته حائز همه کمالات مى شود و به خوبى ، به نحو دائم ، مى تواند اینها را تحصیل کند و به دست آورد.

سوال :در زمینه مسائل اخلاقى و معاشرتى که طلاب و روحانیون به عنوان مقتداى مردم ، باید در اجراى آن بکوشند، رهنمودهاى حضرت عالى ، مسلما مفید خواهد بود، بخصوص اگر موارد، جزئى تر بشود که شیوه و راه حرکت را، نشان بدهد؟

استاد: ما در عالم ، کارى مهم تر از خودسازى نداریم و تمام این درس و بحث ، براى آن است که خودمان را درست بسازیم . در حکمت متعالى مبرهن است که علم و عمل ، انسان سازند و انسان ابدى است . براى ما الى و حتى و متى راه ندارد و براى طیران به قلّه معارف و سعادت ،دو بال لازم داریم . کتب اخلاقى ، بزرگان ما زیاد نوشته اند، مانند: احیاء الاحیاء مرحوم فیض و جامع السعاده مرحوم نراقى و…

این کتابهاى اخلاقى بطون آیات و روایات اند که براى انسان سازى اند. و تمام درسهایى که خوانده مى شود، حوزه هایى که تشکیل مى شود، و بحث و تحقیقى که مى شود، همه براى این است که انسان بتواند نهال وجود خود را از قوّه به فعلیت برساند، از نقص به کمال بکشاند و انسان سعادت مند بشود. حالا سعادت را مراتبى است ، آن طورى که بزرگان فلاسفه الهى ما نوشته اند؛ مثلا فارابى نوشته ، شیخ الرئیس نوشته ، مرحوم آخوند ملاصدرا نوشته ، رحمه اللّه علیهم ، آن است که انسان ، به قدرى اعتلاى قوّت نفسانى پیدا بکند که بتواند کار عقول را، مفارقات را، انجام بدهد، بدون اعمال آلات و ادوات مادّى .

این دیگر خیلى مقام بالایى است که انبیا این طوریند، سفراى الهى این طوریند. مى بینیم به همان قوّت روحانى شان ، تصرّف در مادّه کائنات مى کنند، بدون اعمال ابزار و آلات مادى که حضرت موسى کلیم ، رود نیل را وقتى شکافته ، فرعونیان را غرق کرده ، دیگر سدّ که نیست با بیل و کلنگ ، این به همان تصرّف روحانى اش به اذن اللّه توانست که شق البحر کند، یا به زمین که امر داد قارون را بگیرد. این چنین نبود که با بیل و کلنگ براى او گور بکند، با همان قوّه روحانى اش و نفسانى اش ، شقّ الارض کرده ، زمین را شکافته و هکذا.

این دیگر آن کمال سعادت براى انسان است ، که بتواند تصرّف در مادّه کائنات کند، بدون این که اعمال ابزار و آلات جسمانى کند و انسان باید به چنین قوّه روحانى و معنوى برسد و به راه بیفتد؛ به اندازه توان خودش ، قابلیّت خودش که لیس للانسان الّا ما سعى ؛ به اندازه که سعى کرده به همان حدّ نائل مى شود که برسد. در این باره که راجع به سعادت انسان عرض ‍ کردم که انسان سعید، آن کسى است که تصرّف در مادّه کائنات بدون اعمال ابزار و آلات مادى کند، روایتى از حضرت وصىّ، سلام اللّه علیه ، به عرضتان برسانم که این متن همه این حرفها در باره بیان سعادت انسان است .

متن همه این حرفها، فرمایش حضر وصىّ نام مى برم ، جهتش این است که به شهادت ماءخذ روایى صحیح و شعراى زمان صدر اسلام و کتابهاى اصیل اسلامى ما، حضرت امیرالمؤ منین در صدر اسلام ، به وصىّ شناخته شده بود. من شاهد در این باره فراوان دارم ، در جائى از شرح نهج البلاغه ، به عنوان هدایت و ارشاد، بسیارى از ماءخذ را، که از همان صدر اسلام ، کسانى او را به وصىّ وصف کرده اند، و در اشعار نام برده اند، جمع آورى کرده ام . ایشان به وصىّ وصف کرده اند، و در اشعار نام برده اند، جمع آورى کرده ام .

ایشان به وصىّ شناخته شده بود، جز این که همان طور که حرف حق به زبان فخر رازى ، در تفسیرش مفاتیح ،تفسیر کبیرش ، جارى شده ، بنى امیّه دست به دست هم دادند که آثار امیرالمؤ منین را محو کنند و اینها یکى از کارهایشان این بود که بالاخره ، این اشتهار، و این لقب را برداشتند و الّا ایشان معروف بود به : وصىّ، صلوات اللّه علیه .

غرض این که جناب وصىّ درباره قلع (کندن ) باب خیبر، فرمایششان این است . این روایت را، هم جناب شیخ اجلّ صدوق ، در امالى نقل کرده و هم جناب عمادالدین طبرى ، که از اعلام قرن ششم هجرى است و از شاگردان بنام جناب شیخ طوسى است ، در کتاب شریف : بشاره المصطفى ، لشیعه المرتضى ، چاپ نجف ، صفحه ۲۳۵، با سلسله سند معنعن ، روایت را نقل کرده که على (ع ) فرمود: واللّه ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذراعا لم تحس به اعضائى بقوه جسدیّه و لا حرکه غذائیه ولکن اُیّدت بقوه ملکوتیهٌ و نفس بنور ربّها مستضیئه .

به خدا سوگند که من در زا قلعه خیبر برنکندم و آن را به چهل ذراع (به چهل ارشک ) به دور نیفکندم ، مگر این که به قوّه ملکوتى و به نفسى که به نور ربّش مستضیى ء بوده است ، به وقوع پیوست ، نه به قوّه جسدى و حرکت غذائى .

آن وقت عمده غرضم و عرضم در این حدیث ، این است که فرمود لم تحسّ به اعضائى ، من دست دراز نکردم ، در را نگرفتم ، به همان قوّه ملکوتى ، به آن قوّه اى که موسى کلیم دریا را شکافته ، به آن قوّه اى که زمین را شکافته ، به آن قوه اى که دیگر انبیا و سفراى الهى به اذن اللّه تصرّف در مادّه کائنات مى کنند. این است سعادت انسان ، نهایت مرحله سعادت انسان . این است که به علم و عمل بر اثر حضور و مراقبت و در مسیر سلوک الى اللّه ، بدین سعادت نائل شود که در عداد مفارقات قرار بگیرد که فعل او احتیاج به اعضا و جوارح مادّى نداشته باشد که صریحا در این حدیث شریف آقا فرمود: قذفت به اربعین ذراعا لم تحصّ به اعضائى ، دستم به او نرسیده . این نهایت سعادت است .

و ما در علم و عمل مان مى کوشیم که به مقامات مفارقات نورى برسیم . به جایى برسیم که انسان کامل بشویم . یعنى انسان کامل را سرمشق خودمان قرار بدهیم . هر اندازه که با آن میزان انسان تریم ، به همان اندازه ارزش ما بیش تر است ، به همان اندازه بهشت ما بهشت فراتر و بالاتر و عالى تر از بهشت دیگران است ؛ چون درجات بهشت به اندازه درجات آیات قرآن به تعبیر حضرت وصىّ، علیه السلام ، متفاوت است ، مراتب دارد. آقا به فرزندش ، ابن حنفیه فرمود که مراتب درجات بهشت ، به عدد آیات قرآن است .

این مرحله نهایى آن ، انسان کامل است که به چنین قوّه اى برسد که لم تحسّ به اعضائى . و به قوّه ملکوتى ، به آن نفسى که به تعبیر آقاو لکن اُیّدت بقوّه ملکوتیّه و نفس بنور ربّها مستضیئه به نور پروردگارش مستضیى ء بشود، فروزان بشود، درخشان بشود. چنین نفسى پیدا کند که تصرّف در مادّه کائنات کند، به سعادتش نائل بشود. تمام این حرفها، درس ، بحث ، تلاوت قرآن ، نماز شب ، نمازهاى یومیّه ، صوم و صلات ، هر چه که هست ، مطلقا همه براى پرورش نفس ناطقه است که علم و عمل انسان سازند و انسان شب و روز دارد خودش را مى سازد و ما کارى مهمّتر از خودسازى نداریم و این هدف انسان بیدار است .

یعنى تا انسان در خواب است که نمى داند کیست و نمى گوید من کیستم ؟ وقتى بیدار شده ، دردش گل کرده ، به دردش که رسیده ، به درمانش هم مى رسد. مى گوید من کیستم ؟ و به دنبال استاد مى رود، به دنبال مربى مى رود، به دنبال کمال مى رود، دیگر از تو حرکت ، از خدا برکت . و ما کارى ، همان طور که در طلیعه عرضم تقدیم داشتم ، مهم تر از این خودسازى نداریم و لذا کسانى که به این حقیقت رسیده اند، مى بینیم که چقدر حرفهایشان حساب شده است ، چانه شان را عقل مى گرداند. در خوراکشان ، در عبادتشان ، در حضورشان ، در مراقباتشان ، در محاسباتشان ،در برخورد با خلق شان که :

خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال

بلکه با حیوانها همه حساب شده است . اینها شاگرد مکتبى هستند که استادشان حضرت وصىّ، علیه السلام ، در آن ، خطبه حدیده محماه نهج البلاغه مى فرمود که سوگند به خدا، اگر هفت اقلیم را به على بدهند که پوست جوى را از دهن مورى به در آورم ، چنین کارى نخواهم کرد. با خلق خدا مهربان است ، دلسوز است ، خواهان سعادت مردم است . شما در مواقع حساس تاریخ ، سیره انسانهاى کامل را ببینید؛ مثلا از جناب وصىّ، علیه السلام ، نصر بن مزاحم منقرى کوفى ، در کتاب صفّین نقل مى کند (کتاب صفین نصربن مزاحم خیلى ارزش مند است . اولین کتاب صفینى است که در صدر اسلام نوشته شده ، به طورى که ابن ابى الحدید، در شرح نهج البلاغه مى گوید: بعد از نصر بن مزاحم ، هر کسى که کتاب در صفّین نوشت ، عیان صفّین ایشان است ):

وقتى در جنگ صفین ، سپاهیان معاویه ، آب را به روى امام و لشکریانش بستند، شریعه را بستند، که اصحاب حضرت امیرالمؤ منین را از تشنگى از پا در آورند، فریاد اصحاب امام بلند شده که حیوانات ما تشنه اند، خودمان تشنه ایم ، فرمود: چرا آب نمى دهید به اینها؟ عرض کردند که شریعه را به روى ما بستند. آقا فرمود: بروید شریعه را بگشایید. آنها رفتند و نبردى کردند خیلى سنگین ، شکست دادند و آب را فتح کردند و حیوانات را آب دادند و آب آوردند و شریعه را گرفتند.

حضرت دید خیلى از سربازانشان نیامدند، از آنها خبر گرفت ، عرض کردند که اینها را آن جا موکّل شریعه قرار دادیم که همان طور که معاویه و سربازانش آب را به روى ما بستند، حالا که ما آب را فتح کردیم ، ما هم تلافى کنیم و شریعه را به رویشان ببندیم . آقا فرمود: برگردید به آنها بگویید هر چه زودتر سربازان ما شریعه را به حال خود بگذارند که الناس فیها شرع واحد. معاویه بد کرده ما بد نکنیم ، حق نداریم که آب را به روى مردم ببندیم . این سیره یک انسان کامل است که با دشمن ، این طور رفتار مى کند.

باز در همان کتاب صفّین ، نصر بن مزاحم مى گوید: جناب امیر المؤ منین که داشت صف آرایى مى کرد، دید یکى از سربازانش دشنام مى دهد، بدگویى مى کند. به ایشان فرمود: به کى فحش مى دهى ، بد مى گویى ، گفت به معاویه و به سربازانش . ایشان فرمود: چرا فحش مى دهى به اینها؟ عرض کرد: مگر آقا اینها به باطل نیستند؟

فرمود: مگر فحش دادن حق است ؟

بلى اگر اینها باطن هستند، فحش دادن هم باطل است . به فحش دادن که نمى شود مردم را به راه آورد. حق ندارید که فحاشى کنید، بدگویى کنید. در تمام شؤ ون زندگى ما اگر بخواهیم سیره و برنامه و دستورالعملى که به دست بیاوریم ، به آن دستورالعمل ، خودمان را تربیت کنیم تا به کمال انسانى خودمان برسیم ، جز قرآن و جز منطق عترت در روى زمین و در زیر این آسمان کبود، ما دستورى نداریم ، منطقى نداریم و اینها انسان سازند. ما باید به این برنامه بوده باشیم و آنها را سرمشق خودمان قرار بدهیم تا به کمال انسانى ، تا به سعادت تا به آن جنّت ذات و ادخلى جنّتى که نهایت مرتبه بهشت است و درباره آن حضرت امام صادق فرمود: آن جنّتى است که باغ و آب و این حرفها ندارد، اینها نیست . جنّت قرب است ، جنّت لقاء است ، جنت ذات است . تا به آن جنت ، انسان برسد، باید این وسائط فیض الهى را، این امام را، پیشوا را، این ائمه را، سرمشق خود قرار بدهد و به طرف آنها در تمام شؤ ون زندگى اش ، قدم بردارد، تا به سعادتش نائل بشود.

تمام تشکیل حوزه و درس و بحث ، براى این است که انسان خودش را درست بسازد. و با دو بال علم و عمل ، بتواند که طیران به سوى معارفش و سعادتش بنماید و دیگران را دریابد و مدینه فاضله تشکیل دهد. مطلقا، تمام شؤ ونش را، چه با خلق خدا، بیگانه ، آشنا، که باصطلاح در تربیت منزل بوده باشد، چه بیرون ، با اشخاص ، مربوط به مدینه فاضله است که اینها، تمام این شؤ ونش ، از جنبه مباحث اخلاقى ، همه در کتابهاى علمى و اساسى بحث شده ، مؤ یّد به روایات و آیات . راه را براى ما فرمودند منتهى خداوند توفیق عمل به همه ما مرحمت بفرماید.

سوال :حضرت استاد، مى بخشید خیلى مزاحم شدیم .

استاد: لطف فرموده اید، بنده از شما تشکر مى کنم و تقدیر مى نمایم . دعاگوى شما آقایان هستم . خداوند ان شاءاللّه بیش از این شما را موفق و مؤ ید بدارد. شما که در راه دلسوزى اجتماع هستید و مى خواهید که حرف پیدا کنید که محصلین را به شوق بیاورد، به سوى کمالشان بکشانند، شما که واسطه خیرید. ان شاءاللّه بیش از این مؤ یّد و موفق باشید. خداوند شما را عاقبت به خیر بفرماید. سرّ شما را به انوار ولایت نورانى بفرماید. ان شاءاللّه دعاى من در حقّ شما مستجاب باشد. خود من هم در این دعا با شما شریک بوده باشم . ان شاءاللّه .

آیینه داران حقیقت مجله حوزه//شماره ۲۱شهریور۶۶

اصرار براى تشرف-براى شهيد شيخ فضل الله نورى گريست -طلب استخاره آيت الله آملى -کوشانپور مرد عجیبى است !(آیت الله محمد تقی آملی)

طلب استخاره آيت الله آملى (اصرار براى تشرف)

حاج آقا محمد تقى حسن قاضى – آقا زاده على آقا قاضى – از خود آيت الله محمد تقى آملى ، نقل فرموده كه : در دورانى كه در نجف اشرف مشغول تحصيل بودم ، روزى به حجره مرحوم آقاى قاضى كه در مدرسه هندى بودند رفتم . وقتى آقاى قاضى تشريف آوردند عرض كردم : من خيلى در اينجا انتظار شما را كشيدم تا بياييد و براى من استخاره نماييد. آقاى قاضى فرمودند: طلبه علم ، چندين سال در نجف اشرف باشد ولى نتواند براى خودش يك استخاره نمايد!؟

آقاى آملى مى گفت : من خيلى خجالت كشيدم و با حال جدال عرض كردم : من به يك اجازه استخاره از ولى اكبر نياز دارم – تلويحا به درخواست قبلى ام و اصرار براى تشرف ، كه بارها از محضر ايشان داشتم . ميرزا على آقا قاضى پاسخ داد: همان اذعان عامى كه براى موالى شان صادر فرموده اند براى ما كافى است و نيازى به كسب اجازه خاص نيست . به هر حال ، بعد از اصرار و الحاح شديد اين جانب ، ايشان ورد مخصوص براى اين منظور به من تعليم فرمود و خلاصه اين كه قرائت آيه نور به عدد اصحاب بدر، هر شب قبل از خواب با شرائط خاص ، طهارت ، دورى از زنان و امور ديگر در شب هاى معدود و محدود.

پس من براى اجراى اين دستور به مسجد سهله رفتم و ملازم آنجا شدم و شب ها براى انجام آن ورد قيام مى كردم و در يكى از اين شب ها همين كه شروع كردم به خواندن ورد، احساس كردم كه مثل اين كه كسى دستش را روى دوشم نهاده ، من به سوى او متوجه شدم من در اين هنگام در مقام منسوب به امام مهدى عليه السلام بودم پس آن شخص گفت : براى تشرف آماده باش ! .
آقا شيخ محمد تقى آملى مى گفت : همين كه اين كلمه به گوشم خورد، رعب و ترس تمام وجودم را در برگرفت و از فرط اضطراب نزديك بود قلبم از حركت بايستد، پس شروع كردم به التماس و توسل از او كه مرا عفو فرمايد و ايشان نيز قبول فرمود.
بعد از اين ماجرا، فورا به نجفت اشرف رفتم و آقاى قاضى را ملاقات نمودم و زمانى كه با ايشان مواجه شدم بدون هيچ كلامى اولين فرمايشى ايشان اين بود: اگر آمادگى تشرف را ندارى ، چرا اين همه براى آن اصرار مى كنى !؟ .

 

 

 

تحمل نكردن اسم اعظم 

شبيه همين مساله را شيخ عباس قمى درباره عمر بن حنظله نقل كرده است كه او گفت : به حضرت امام باقر عليه السلام عرض كردم كه مرا چنان گمان مى رود كه در خدمت تو داراى رتبه و منزلتى هستم ؟ فرمود: آرى .

عرض كردم : مرا در اين حضرت حاجتى است ، فرمود: چيست ؟ عرض كردم : اسم اعظم را به من تعليم فرما. فرمود: طاقت آن را دارى ؟ عرض كردم : آرى !
فرمود: به اين خانه در آى . چون به خانه درآمدم حضرت ابى جعفر عليه السلام دست مبارك به زمين گذاشت و آن خانه تاريك شد، عمر بن حنظله را لرزيدن فرو گرفت آن گاه فرمود: چه مى گويى بياموزم تو را؟ عرض كردم : نه ! پس دست مبارك از زمين برگرفت و خانه به همان حال كه بود باز آمد.

 

 

آيت الله آملى براى شهيد شيخ فضل الله نورى گريست 

جناب آقاى اكبر ثبوت مى فرمايد: سال هاى آخر استاد آيت الله شيخ محمد تقى آملى – رحمه الله عليه – بود. يك بار به گمانم زاد روز اميرمومنان عليه السلام بود و من براى عرض تبريك و استفاضه عازم منزل ايشان شدم ، در بين راه به عزيزى كه از ديدار ايشان باز مى گشت برخوردم و او گفت كه حال آقا منقلب است و هيچ توضيحى هم در اين مورد نمى دهند و ظاهرا از يك واقعه خيلى ناراحت هستند.

كلمه واقعه مثل پتكى بر سر من فرود آمد و به يادم آمد كه روز سيزدهم رجب است و سالگرد شهادت شيخ نورى و حدس زدم كه امروز خاطرات آن روز و آن واقعه برايشان تداعى شده و دچار قبض خاطر و تاثر روحى گرديده اند.

 

به حضور ايشان كه رسيدم ، براى تسلى ايشان ، بى مقدمه بنا كردم به خواندن بيست و چند بيت كه از اديب پيشاورى وفات : 1349 هق در رثاى شيخ فضل الله نورى به ياد داشتم ، با صداى محزون و بلند، مصرع اول را به پايان نبرده بودم كه ايشان زدند به گريه و چه گريه اى !

 

پا به پاى من تا مصرع آخر گريستند و ديگران نيز كه شايد چيزى از سروده هاى اديب ، دستگيرشان نشده بود از گريه استاد گريستند. قصيده اديب پيشاورى در رثاى شهيد نورى

 

لا زال من فضل الاله و جوذه

جود يفيض على ثراك همولا

روى عظامك و ابل من سيبه

يعتاد لحدك بكره و اصيلا

تلكم عظام كدن ان ياخذن من

جو الى عرش الاله سبيلا

همت عظامك ان تشايع روحها

يوم الزماع الى الجنان رحيلا

فتصعدت معه قليلا ثم ما

وجدت لسنه ربها تبديلا

فالروح راق و العظام تنزلت

كالايه اليوحى بها تنزيلا

امنت ازحادوا برب محمد

و صبرت فى ذات الاله جميلا

فعل الذين برب موسى آمنوا

و راو تمتع ذى الحياه قليلا

وفضوا الحياه و آثروا عنها الردى

و علوا جذوعا بسقا و نخيلا

و الفعل يبقى فى الزمان حديثه

ان اذهب الدهر الغشوم فعولا

و رايت فضل الله دين محمد

و سواه زندقه الغواه فضولا

خنقوك لا خنقا عليك و انما

حنقوك كيما يحنقوا التهليلا

مسكت بالدين القويم و لم تمل

بك زيعه كالمارقين مميلا

و اظل يوم الا بتلاء فلم تكن

فى الدين متهما و لا مذحولا

كالمشرقيه جردت عن غمدها

تهتنز فى ايدى الكماه صقيلا

فلو انهم فلقوا بها رضوى فما

وجدوا عليها نبوه و فلولا

ما كان فى حكم القضاء مدلها

منك الفواد و اللسان كليلا

ثبت الخطاب و للحتوف هزاهز

حوليك ماثله اليك مثولا

هل ينفع البر التقى بيانه

فى معشر نطقوا السافه قليلا

ذو مره لم تضطرب احشائه

والموت ينسج مبرما سحيلا

ايقنت ان نكالهم بك نازل

فشربت صاب مصابهم معسولا

و كذالك من كان الاله مهاذه

و الحق معتصما له و وكيلا

صلى الاله عيك من متصلب

متخشع صعب القياد ذلولا

 

بعد كه خواندن و گريستن تمام شد، استاد به سخن آمدند و در باب شهادت شيخ فضل الله نورى و اينكه قرار بود پدر ايشان ملا محمد آملى را هم پس از او بكشند، مطالبى گفتند تا رسيدند به كلامى قريب به اين مضمون كه سه نفر از مراجع عظام نجفت آخوند خراسانى ، حاج ميرزا حسين خليلى و شيخ عبدالله مازندرانى و دو نفر از علماى تهران طباطبايى و بهبهانى حكم كرده بودند كه دفع نورى و آملى پدر استاد به هر قسم كه باشد لازم است و سران مشروطه پس از اعدام نورى مى گفتند كه اين كار به دستور آن سه مرجع انجام شده و هر كس بخواهد، مى تواند مجانا به نجف تلگراف بزند و در اين مورد از خود آن آقايان سوال كند و…

 

من از اين سخنان به شگفت آمدم و به خدمت استاد معروض داشتم كه تمام اين نسبت ها نادرست است و دروغ گويانى كه اين خبرها را جعل كرده اند چنان كم حافظه و بى خبر از تاريخ بوده اند كه دست كم نكرده اند مجعولات خود را با مسلمات تاريخ هماهنگ گردانند و اكاذيبى متناقض با بديهى ترين گزارش هاى نهضت مشروطه نسازند كه مچشان به زودى باز شود.

چنانكه اعدام شيخ نورى را مستند كرده اند به حكم حاج ميرزا حسين خليلى و آن دو تن ديگر. و نيز اينكه گفته شد هر كس ترديدى در اين مورد دارد تلگرافى از خود آنان سوال كند. با اينكه حاجى مزبور در تاريخ دهم شوال 1326 هق در گذشت و حادثه دستگيرى و اعدام شيخ نورى نه ماه پس از اين تاريخ يعنى در رجب 1327 هق روى داد.

همچنين طباطبايى و بهبهانى كه برطبق آن اخبار كذايى در اعدام شيخ دخالت داشته اند، در آن هنگام هيچ كدام در جايى نبوده اند كه قادر به اعمال نظر در اين مورد باشند و روحشان هم از اين ماجرا خبر نداشته است ؛ زيرا كه محمد على شاه ، بهبهانى را به عتبات و طباطبايى را به خراسان تبعيد كرده بود و تا سقوط شاه و سپس اعدام شيخ فضل الله نورى ، آن هر دو در تبعيد بودند و پس از پيروزى مدعيان مشروطيت ، طباطبايى از خراسان به عزم تهران حركت كرده و در سبزوار از اعدام شيخ فضل الله نورى اطلاع يافته و بسيار گريسته و گفته بود: با عالم چنين عملى روا نمى دارند.

بهبهانى هم پس از بازگشت به ايران و در اولين برخورد با پسرش ، سيد محمد، به وى پرخاش كرده بود كه چرا نكردى پيش از اعدام شيخ طناب دار را به گردن خود بياويزى ؟ اين مطلب را از شيخ بهاء الدين نورى ، داماد سيد محمد بهبهانى ، شنيدم و به گمانم در مقاله اى به قلم سيد محمد على امام شوشترى از فضلاء و محققان متاخر و از شاگردان شيخ فضل الله نورى هم خوانده ام .

و باز گفتم كه خود از زبان شاگرد صادق القول آخوند خراسانى و مورخ بزرگ و محدث امين شيعه ، صاحب ذريعه كه شخصا نيز در جريان حركت مشروطه بود و تا آخر عمر هم پيشوايان نهضت مشروطه را تقديس مى كرد، شنيدم كه مرحوم ميرزاى نائينى از مرحوم آخوند خواست تا براى جلوگيرى از اعدام شيخ اقدام كند و او نيز تلگرافى بدين منظور به تهران فرستاد ولى كار از كار گذشته بود و شد آنچه شد. اين نكته از زبان برادر مرحوم نائينى هم نقل شده است .

بنگريد به : تشيع و مشروطيت در ايران عبدالهادى حائرى ، ص 200 . و مرحوم آخوند براى آنكه طرفداران استبداد سوء استفاده نكنند، مجلس ختم شيخ را مخفيانه برگزار كرد و الخ . اين مطلب اخير را علاوه بر صاحب ذريعه از حاج ميرزا احمد كفائى فرزند و شاگرد مرحوم در شرح احوال وى تاليف كردم ، ايشان با حيرتى زايدالوصف استماع فرمودند و بعد هم كه با ارائه مستندات كافى راه چون و چرا مسدود گرديد، از تصورى كه نسبت به علماى نامبرده داشتند استغفار و اين ناچيز را به خاطر دفع تهمت از آنان و رفع آن اشتباهات از شخص ايشان دعا كردند…

علماى بزرگوار ما با تمام تبحر در رشته هاى خاص و با آن همه مقامات روحانى و معنوى عظيم ، به دليل سادگى و نيز ناآگاهى از تاريخ و حوادث تاريخى ، گه گاه به دام دروغ پردازانى افتاده اند كه يگانه هدفشان بدبين كردن مردم و به ويژه پيشوايان دين به يكديگر و به پيشروان خود و خصوصا به مردان مبارز و مجاهد بوده است . بدون اينكه بخواهيم نقطه ضعف هاى موجود در هر انسانى از جمله پيشوايان نهضت مشروطيت يا مخالفان آن را انكار؛ يا تمامى مواضع و عملكردهاى يكى از دو دسته را تاييد نماييم .

 

 

 

مشورت براى انتخاب 

 

آيت الله جوادى آملى فرمودند: وقتى كه دوره قوانين و شرح لمعه ، تقريبا به پايان رسيد، به تهران آمديم . در تهران باز مرحوم پدرم مرا خدمت مرحوم آقا شيخ محمد تقى آملى برد؛ چون ايشان گذشته از مقام فقاهت و علم و آگاهى به علوم عقلى و نقلى ، بسيار وارسته و مهذب بود.
پدرم مرا حضور ايشان برد تا مشورت كند كه كجا درس بخوانم و چه درسى بخوانم ؟ در كدام مدرسه و پيش كدام استاد؟

مرحوم آقا شيخ محمد تقى آملى ؛ ما را به مدرسه مروى راهنمايى كردند و گفتند جاى خوبى است . جون بهترين مدرسه در آن موقع مدرسه مروى بود. در آنجا درس در سطوح عاليه گفته مى شد. معقول و خارج گفته مى شد.

از علماى به نام آنجا يكى مرحوم حاج آقا عماد بود و ديگرى مرحوم حاج شيخ عباس فشاركى . اينها آيات الهى در ابعاد گوناگونى بودند. بسيار مدرسه خوبى بود. گذشته از اين ، براساس وقف نامه اى كه در مدرسه مروى دارد، هر طلبه موظف است كه در شبانه روز مقدارى قرآن تلاوت كند. تقريبا از سال 30-1329 به تهران آمديم و تا شهريور 5-1334 در مدرسه مروى مانديم .

سرانجام اين عارف فرزانه و عالم وارسته از اين دنيا گسسته و به لقاء الله پيوسته و براى هميشه چشم از اين دنياى فانى فرو بسته و حيات جاويدان انتخاب كرد. و بر اساس وصيت آن عالم ربانى در باغ رضوان ، نزديك قبر مرحوم سيد ميرزا حسين سبزوارى و در جوار رحمت امام الضامن الثامن على بن موسى الرضا عليه السلام در مشهد مقدس به خاك سپرده شد.

 

 

تجليل از دوست 

استاد حسن زاده آملى مى فرمايد: وقتى در محضر آيت الله شيخ محمد تقى آملى بودم ايشان چنين فرمايشى به من فرمودند: ما همان وقت كه در نجف در خدمت جناب حاج سيد على قاضى بوديم ، علامه طباطبائى و آقا سيد احمد كربلائى كشميرى ايشان غير از سيد احمد كربلائى است كه استاد آيت الله سيد على قاضى مى باشد در ميان شاگردان مرحوم قاضى بر ديگران تفوق داشتند. و اين فرمايش آقاى حاج شيخ محمد تقى آملى بود كه ايشان در همان وقت در نجف مكاشفاتى داشتند، در عرفان عملى ، در مراقبت نفس ، بسيار قوى بود و آن جناب با داشتن دو بال عرفان نظرى و عرفان عملى دارا و متنعم بود، خداوند درجاتش را متعالى بفرمايد.

 

 

ارتباط بعد از ارتحال 

آيت الله حسن زاده آملى فرمودند: … وقتى كه خدمت آقاى الهى طباطبايى مى رسيدم ، از ايشان مى خواستم شما كه به محضر آقا به ميرزا على آقاى قاضى ، آقا مى گفتند مشرف مى شويد، سفارش ما را هم بكنيد.

 

با اين كه آقاى قاضى وفات يافته بودند، اما شاگردانشان هم چون علامه طباطبايى و اخوى ايشان آقاى الهى و آقاى شيخ محمد تقى آملى خدمتشان مى رسيدند. چنانچه خداوند در قرآن به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: و اسئل الرسل ، گر چه عده اى مضافى را در تقدير گرفتند و آيه را به و اسئل امم الرسل تفسير كردند، اما نيازى به اين تقدير نيست .

 

نفس قدسيه الهيه مى تواند در همه عوالم محشر داشته باشد و اين مطلب از آيات و روايات استفاده مى شود. اين كه امام العارفين ، اميرالمومنين عليه السلام مى گويد:
الهى حب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك .
يعنى چه ؟ مگر چشم سر مى تواند حجاب ها را خرق نمايد؟!…
علامه حاج شيخ عباس حائرى در كتاب حوادث الايام مى نويسد:
وفاه الفقيه الاكبر و المدرس الشهير الشيخ محمد تقى الاملى فى طهران الاثنين 1 ذى الحجه 1391 هق ؛29 آذر 1350 هش ؛ 20 كانون الاول 1971 ميلادى .

 

 

کوشانپور مرد عجیبى است !

مرحوم آیت الله سید محمدباقر موسوى همدانى وفات ۱۳۷۹ شمسى مى نویسد: روزى مرحوم استادم آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى بعد از درس ، به من فرمودند: این آقاى حاج عبدالحسین کوشانپور را مى بینى که نزد من آمد و شد دارد، مرد عجیبى است ! زیرا روزى چهارصد تومان یا چهارهزار تومان – تردید از من است – عوائد مستقلات او است . و در عین حال روزى دو تومان خرج خانه مى کند و بیش از آن به خانواده نمى دهد – البته این مطلب مربوط به سال ۱۳۲۳ شمسى مى باشد –  پرسیدم : بقیه را چه مى کند؟ فرمود: خرج حوزه هاى علمیه مى کند.

 چند سال از این ماجرا گذشت مطلع شدم که ورثه آن مرحوم با اموال او بنیادى تاسیس کرده اند که در آن کتاب هاى دینى که نسخه کمیابى دارند از قبیل تفسیر برهان ، روضه المتقین مجلسى اول ، القرآن و العقل و … چاپ مى کنند و از بین رفتن آنها جلوگیرى مى کنند و هم آنها را در اختیار علما و دانشمندان – به طور مجانى – قرار مى دهند، این وضع کسى است که رو به خدا مى رود و وقتى از دنیا مى رود همه اموالش را نیز با خود مى برد. 

 

جستجوی استاد//صادق حسن زاده

 

 

گستردگى رحمت خدا(خاطره علامه حسن زاده آملی)

 

آیت الله حسن زاده آملى فرمودند: آیت الله الهى قمشه اى وقتى در تهران به بنده فرمودند: حاضرید به عیادت آقاى آملى برویم ؟ در آن وقت مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى قدس سره الشریف سخت بیمار بودند و به کسالت قبلى دچار بودند که از حرکت کردن و برخاستن و نشستن ممنوع بودند

گفتم : از جان و دل افتخار دارم که در خدمت شما باشم . در موعد معین و ساعت مقرر به حضورش تشرف حاصل کردم . با هم به عیادت مرحوم آیت الله آملى رفتیم .

این بنده سبقت گرفت و در زد، کسى گفت : کیه ؟ بنده به عادت زبان رائج گفتم : آقا تشریف ندارند. مرحوم آقاى قمشه اى فرمودند: چرا جانب نفى را گرفته اى ؟ و چون به حضور مرحوم آقاى آملى نشستیم ، مرحوم آقاى قمشه اى از تعلقات و حواشى آقاى آملى بر حکمت منظومه حکیم متاله سبزوارى و از آثار علمى و قلمى او، تحسین و تقدیر کرد.

این بنده خام رو به آقاى آملى کرد و گفت : خداوند وجود شما را به سلامت بدارد. در جوابم فرمود: خداوند متعال وجود مرا به سلامت بدارد، وجود آقاى قمشه اى را به سلامت بدارد، وجود شما را به سلامت بدارد و همه علماى شیعه و همه شیعیان و همه مسلمانان را به سلامت بدارد و رحمت او شامل همه و همه شود که شیخ الرئیس چه خوش ‍ فرمود: استوسع رحمه الله ! . این فرمایش آقاى آملى چقدر ادبم کرد…

در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

دو گوهر ناب(علامه حسن زاده آملی)

علامه حسن زاده

آیت الله حسن زاده آملى فرمودند: … چون بدن مرحوم الهى قمشه اى به خاک سپرده شد و هنوز لحد نچیده بودند، جناب استاد علامه طباطبایى تشریف آوردند و در کنار قبرش نشستند و دستمال در دست گرفتند و بسیار گریستند.

 

در شب پنجشنبه ۲۷/۲/۱۳۵۲ که دو شب از وفات آن بزرگوار گذشته بود در محضر پرفیض جناب استاد طباطبائى بودیم که دوره اى داشتیم ، جناب آقاى طباطبائى فرمودند: در این سال ، دو فرد روحانى که خیلى به روحانیت آنها ایمان داشتم از دست ایران به در رفت : یکى آقاى آملى و دیگر مرحوم آقاى قمشه اى .

 

 در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

 

رمز موفقيت -ليله القدر؟ -نشانى داده اندت از خرابات -چگونه كلاس اخلاق تشكيل شد؟ -مکاشفه در حرم حضرت على علیه السلام(آیت الله محمد تقی آملی)

 

رمز موفقيت 
استاد حسن زاده از قول استادشان مرحوم آقاى شيخ محمد تقى آملى رحمه الله عليه نقل كردند كه ايشان مى فرمود: آقا! درس ‍ خواندن و به جايى رسيدن بايستى با جان كندن همراه باشد، با تنبلى نمى توان به جايى رسيد. بدانيد هر فصلى نمى شود درس خواند، قدر جوانى تان را بدانيد، همين الان وقت درس خود شماست . هر چقدر الان بيشتر زحمت بكشيد در آينده كارتان سبك تر است ؛

هر كه سخن با سخنى ضم كند
قطره اى از خون جگر كم كند

 

 

ليله القدر؟ 
آيت الله حسن زاده آملى مى فرمايد: در حدود بيست و پنج سال قبل ، در فرخنده روزى به محضر مبارك علم و طور تحقيق ، حبر فاخر و بحر زاخر آيت حق استاد بزرگوار جناب حاج شيخ محمد تقى آملى – كساه الله جلابيت رضوانه – تشرف حاصل كرده بودم . در آن اوان در ليله القدر سخن به ميان آوردم و نظر شريفش را در بيان آن استفسار نمودم . از جمله اشاراتى كه برايم بشارت بوده است اين كه فرمودند: به بيان امام صادق عليه السلام كه جده اش صديقه طاهره عليه السلام را ليله القدر خوانده است و ليله القدر را به آن جناب تفسير فرموده است دقت و تدبر نماييد.
پس از آن براى تحصيل حديث ، فحص بسيار كردم تا به ادراك آن در تفسير شريف فرات كوفى – رضوان الله تعالى – كه حامل اسرار ولايت است توفيق يافتم …

… گاه استاد به گونه اى كه كليد به دست شاگرد مى دهد و اگر شاگرد هم ، فرد قابلى باشد، همين كه استاد كافى است كه او را از بسيارى كتاب ها و استادان ديگر، بى نياز سازد. مثلا اين رساله انسان و قرآن ما، عصاره دو كلمه آقاى قزوينى و آقاى آملى است . ليله القدر، فاطمه زهرا عليه السلام است .

 

نمونه علم و عمل 
علامه طهرانى رحمه الله عليه مى فرمايد: مرحوم آقا شيخ محمد تقى آملى از علماى برجسته طهران و از طراز اول بودند؛ چه از نقطه نظر فقاهت و چه از نقطه نظر اخلاق و معارف . تدريس فقه و فلسفه مى نمودند، منظومه سبزوارى و اسفار را تدريس مى كردند؛ و صاحب حاشيه مصباح الهدى فى شرح العروه الوثقى و حاشيه و شرح منظومه سبزوارى هستند و با پدر حقير، سوابق علمى و آشنايى از زمان طلبگى را داشته اند. حقير محضر ايشان را مكررا ادراك كرده ام ؛ بسيار خليق و مودب و سليم النفس و دور از هوى بود؛ و تا آخر عمر متصدى فتوى نشد و رساله به طبع نرسانيد. آن مرحوم در ايام جوانى و تحصيل در نجف اشرف از محضر درس استاد قاضى رحمه الله عليه در امور عرفانى استفاده مى نموده و داراى كمالاتى بوده است .

 

نشانى داده اندت از خرابات 
آيت الله حسن زاده مى فرمايد: … چهارشنبه 27 ذى حجه ، 1374 هق از قم به تهران رفتم و به محضر مبارك جناب استاد آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى – رضوان الله تعالى عليه – مشرف شدم و خوابى كه ايشان را ديده ام كه در عالم رويا به من ، فرمود: التوحيد ان تنسى غيرالله به ايشان عرض كردم ، اين جمله توحيديه را كه از من شنيد اين بيت گلشن راز عارف شبسترى را در بيان آن برايم قرائت فرمود:

نشانى داده اندت از خرابات
كه التوحيد اسقاط الاضافات

اما مرحوم آملى ، مصرع اول را چنين قرائت فرمود:
خبر در داده اندت از خرابات .

 

چگونه كلاس اخلاق تشكيل شد؟ 

مرحوم قاضى هميشه در ايام زيارتى ، از نجف اشرف به كربلا مشرف مى شد، هيچگاه كسى نديد كه او سوار ماشين شود و از اين سو احدى مطلع نشد جز يك نفر كسبه بازار ساعت بازار بزرگ كه به مشهد مقدس مشرف شده بود و مرحوم قاضى را در مشهد ديدم .

مرحوم قاضى خيلى عصبانى شدند و گفتند: همه مى دانند كه من در نجف بوده ام و مسافرتى نكرده ام . علامه طهرانى در پاورقى كتاب مهر تابان مى فرمايد: اين داستان را سابقا براى بنده ، دوست معظم حقير، جناب حجه الاسلام آقاى حاج سيد محمد رضا خلخالى دامت بركاته كه فعلا از علماى نجف اشرف هستند، نقل كرده اند…

نقل آقاى خلخالى اين تتمه را داشت كه : چون آن مرد كاسب از مشهد مقدس به نجف اشرف مراجعت كرد به رفقاى خود گفت : گذرنامه من دچار اشكال بود و در شهربانى دست مى شد و من براى مراجعت ، به آقاى متوسل شدم و گذرنامه را به ايشان دادم و ايشان گفتند: فردا برو شهربانى و گذرنامه ات را بگير!
من فرداى آن روز به شهربانى مراجعه كردم ، شهربانى گذرنامه مرا اصلاح كرده و حاضر نموده بود، گرفتم و به نجف برگشتم .

دوستان آن مرد گفتند: آقاى قاضى آمد و داستان خود را مفصلا براى آقاى قاضى گفت و مرحوم قاضى انكار كرده و گفت : همه مردم نجف مى دانند كه من مسافرت نكرده ام .
آن نزد فضلاى آن عصر نجف اشرف چون آقاى حاج شيخ محمد تقى آملى آمد و داستان را گفت . آنها به نزد مرحوم قاضى آمده و قضيه را بازگو كردند و مرحوم قاضى انكار كرد و آنها با اصرار و ابرام بسيار، مرحوم قاضى را وادار كردند كه براى آنها يك جلسه اخلاقى ترتيب داده و درس اخلاق براى آنها بازگو بگويد. در آن زمان ، مرحوم قاضى بسيار گمنام بود و از حالات او احدى خبر نداشت ؛ و بالاخره قول داد براى آنها يك جلسه درس اخلاق معين كند و جلسه ترتيب داده شد و در رديف اول ، همين افراد به اضافه آقاى حاج سيد حسن مسقطى و غير هم ، در آن شركت داشتند.

آيت الله حسن زاده آملى هم فرمودند: يكى از شاگردان آن مرحوم نقل كرد: من محمد تقى آملى شب در خانه به متكا تكيه داده بودم و قرآن مى خواندم ، فردا كه به درس حضرت استادم آيت الله قاضى ، حاضر شدم بدون سوال از من ، فرمودند: اين چه نوع قرآن خواندن است ؟! مدتى از اين ماجرا گذشت ، شبى ديگر كه مى خواستم در خانه پايم را دراز كنم ، كتاب ها را بالاى طاقچه گذاشتم تا رعايت ادب بشود، صبح كه به درس آمدم حضرت استاد فرمودند: حالا كتاب ها را بالا گذاشتى ، بى ادبى نيست !

 

اقتداى امام خمينى به آيت الله العظمى آملى

آيت الله آقا شيخ يحيى عابدى فرمودند: طلبه قم بودند و مى خواستم به مشهد مقدس مشرف شوم آمدم تهران بليت تهيه كنم . آن موقع مركز بليت فروشى در ميدان توپخانه و اطراف آنجا بود. چون وقت مغرب بود رفتم در مسجد مجد نماز بخوانم ديدم امام خمينى قدس سره كه آن زمان معروف به حاج آقا روح الله بودند در صف چهارم نماز جماعت ايستاده و به آيت الله آملى اقتداء كرده است . امام خمينى به ايشان اظهار ارادت مى نمود.

 

تدريس آيت الله آملى 
آيت الله آقا سيد رضى شيرازى فرمودند: آقاى آملى فقه و اصول تدريس مى كرد و درس اخلاق هم در مسجد مجد تدريس ‍ مى نمودند كه عده اى از مامورين شركت مى كردند. البته آيت الله آملى درس اخلاق را به روش علمى تدريس مى كردند. ولى تعهدها از گفتن درس فلسفه و معقول منصرف شدند. حالا چه پيشامدى رخ داده بود نمى دانم .

خود من در سال 1342 يعنى 38 سال پيش از خدمت ايشان درخواست درس معقول كردم ايشان خيلى مودبانه عذر آوردند. عرض كردم : پس درس اصول بدهيد. فرمودند: دلم مى خواهد فقه بگويم و قول مى دهم مسائل اصول را كاملا در آنجا متعرض بشوم .

شرح عروه و درس خارج را از كتاب مياه شروع كردند. آيت الله آملى همين مصباح الهدى فى شرح عروه الوثقى را به شكل جزوه مى نوشت و در درس خارج آنرا مى خواند و بحث مى كرد. كتاب صلاه را نگفت و فرمود كه چون من صلاه ميرزا نائينى را در سه جلد نوشته ام ديگر لازم نيست تدريس كنم . اينجانب حدود هشت سال در درس ايشان حاضر شدم .

 

عالم اعلم 
دكتر سجادى فرمودند: ما مى خواستيم كفايه الاصول بخوانيم دنبال استاد خوب مى گشتيم . لذا رفتيم خدمت آيت الله آقا شيخ محمد تقى آملى و از بيانات شيواى ايشان بهره برديم و همان جلسه اول شيفته ايشان شديم . درس ايشان از همه دروس مفيدتر بود و از شهرت بسزايى هم برخوردار بود. حتى بعضى ها درس ايشان را به درس هاى حوزه ديگر مثل حوزه قم نيز ترجيح مى دادند. بارها از علماى محترم تهران شنيده بودم كه آيت الله آملى از همه علما، لااقل علماى تهران برتر بودند و خطيب نامى مرحوم راشد مى فرمود: آقا شيخ محمد تقى آملى اعلم من فى الارض هستند !

 

جديت در تحصيل 

جناب دكتر كاظم آملى فرزند ايشان فرمودند: پدرم به تعليم و تعلم علاقه مفرطى داشتند و تمام عمرشان به همين ترتيب سپرى شد. در همان دوران جوانى پدرشان رحلت كردند و ايشان با اينكه چند فرزند داشتند برادران و خواهرانش تحت تكفل ايشان قرار گرفتند و با اين شرايط و مشكلات با جديت به تحصيل پرداختند و براى رسيدن خدمت اساتيد پياده راه هاى طولانى و نامناسبى را طى مى كردند تا استفاده علمى نمايند؛ حتى نوشته اند كه در تاريكى شب در زمستان سرد و برفى خودشان را به استاد مى رساندند و به تعلم و تلمذ مى پرداختند.
حتى ايشان به علوم جديد هم توجه داشتند و در اين خصوص مطالعاتى داشتند. مطالبى كه در هيئت و نجوم منتشر مى شد مطالعه مى نمودند.
شاگردان از خدمت ايشان استفاده مى كردند. يادم مى آيد يكى از افراد كه به طور اختصاصى از محضر پدرم درس مى گرفت مرحوم آيت الله سيد محمد طالقانى بود.

 

برخورد يكسان با ثروتمند و تهيدست

جناب آقاى دكتر آملى فرمودند: پدرم در خدمت به مردم و اسلام و عبادت خدا كوشا بودند و من هيچ شكى در كارشان نداشتم . تلقى ايشان از مردم بر اساس قرآن بود. ان اكرمكم عندالله اتقاكم سوره حجرات ، آيه 13 و در جاى ديگر خداوند متعال مى فرمايد و الذى خلق الموت و الحياه ليبلوكم ايكم احسن عملا سوره ملك آيه 2 او همان كسى است كه مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد….

پدرم اين ديد را نسبت به مردم داشتند و به غنى و فقير فرقى نمى گذاشتند و با هر دو گروه سروكار داشتند ولى با اين همه كاملا اين ديد را پاس مى داشتند و من شاهد بودم كه هيچ فرقى بين آنها قائل نبودند.
من يك دوست خيلى صميمى داشتم و ايشان مورد علاقه پدرم بودند با اينكه ايشان كارگر بودند و يك گارى داشتند و با آن كار مى كردند ولى چون اهل تقوى بودند و شخصى پارسا و خوش عملى بودند لذا ايشان هر وقت خدمت پدرم مى رسيدند پدرم احترام خاصى به آن دوستم مى گذاشتند.

 

اخلاق شايسته 

آيت الله حاج آقا سيد محمد على آل احمد طالقانى نوه آيت الله آقا شيخ محمد تقى آملى فرمودند: اينجانب خيلى به آيت الله آملى نزديك بودم . با اينكه در قم مشغول تحصيل بودم ولى مرتب به خدمتشان شرفياب مى شدم و علاقه وافرى به ايشان داشتم . ايشان نيز همه نوه هايشان را دوست مى داشتند و مورد تفقد و مهربانى قرار مى دادند و هيچ سراغ ندارم كه ايشان كوچكترين برخوردى با كسى داشته باشد. بسيار بزرگوار بودند كه ايشان كوچكترين برخوردى با كسى داشته باشد.

بسيار بزرگوار بودند و من با خود فكر مى كردم كه ايشان رحلت كنند من چه خواهم كرد و چگونه اين مصيبت بزرگ را تحمل خواهم نمود. آيت الله آملى اخلاق بسيار بى نظيرى داشت و همه خويشاوندان دور و نزديك دوستش داشتند. در كارهايشان بيسار منظم بودند حتى در جزئى ترين مساله نظم را رعايت مى كردند. خواب و خوراك ، درس و بحث و دعا و عبادت همه روى نظم و حساب بود.

بعضى شبها كه در اتاقش مى خوابيدم مى ديدم بسيار آرام از رختخواب بلند مى شود و به مناجات و عبادت مى پردازند. ديدار با ايشان غم و قصه را از دلها مى زدود و هر وقت برايم ناراحتى پيش مى آمد خدمتش مى رسيدم و سر كيف مى آمدم . مثل اينكه غم و قصه جرات وارد شدن به اتاق ايشان را نداشت همان دم در مى ايستاد و من بدون غم و غصه وارد ايشان مى شدم .

 

 

مکاشفه در حرم حضرت على علیه السلام

همچنین مرقوم فرموده است : مکاشفه اى است که در حرم مطهر حضرت مولى الموالى امیرالمومنین علیه السلام ، ارواحنا فداء تراب روضه الشریفه اتفاق افتاد و آن چنان است که در اوائل تشرفم به نجف اشراف ، روزى در شاه بالاسر مطهر، مشغول نماز زیارت بودم و در نمازهاى مستحبى به السلام علیکم و رحمه الله و برکاته اکتفاء مى کردم .

چون سلام نماز را گفتم ، در سمت دست راست خود سیدى جلیل را دیدم که عرب بود، به زبان فارسى شکسته به این ضعیف فرمود: چرا در سلام نماز به همین صیغه اخیره اکتفا کردى و آن دو سلام را نگفتى ؟! عرض کردم : نماز مستحبى بود و در نماز مستحبى مرا عادت چنین است که به همین سلام آخرین اکتفاء مى کنم .

فرمود: آن قدر از فیوضات از دستت رفت که احصاى آن نتوان کرد! چون چنین گفت ، این ضعیف متوجه ضریح مقدس شدم و از طرف قبله ، دیگر حرم و گنبد و بناى صحن ندیدم و تا چشم کار مى کرد جوى لایتناهى و عالمى مملو از نور دیدم که همه آنها ثواب سلام هایى بود که از این ضعیف فوت شد!

با نهایت تاثر رو به جانب آن سید جلیل کردم و عرض کردم : اطاعت مى کنم . از آن به بعد در هیچ نمازى ترک آن سلام نمى کنم و تاکنون هم شاید نکرده باشم . دیگر متوجه هویت آن سید جلیل نشدم و از آن به بعد دیگر ایشان را در حرم مطهر ندیدم . والله العالم بانه من هو!

در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

ارتباط بعد از ارتحال(علامه حسن زاده آملی)

 آیت الله حسن زاده آملى فرمودند: … وقتى که خدمت آقاى الهى طباطبایى مى رسیدم ، از ایشان مى خواستم شما که به محضر آقا به میرزا على آقاى قاضى ، آقا مى گفتند مشرف مى شوید، سفارش ما را هم بکنید. با این که آقاى قاضى وفات یافته بودند، اما شاگردان شان هم چون علامه طباطبایى و اخوى ایشان آقاى الهى و آقاى شیخ محمد تقى آملى خدمتشان مى رسیدند.

چنانچه خداوند در قرآن به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى فرماید: و اسئل الرسل ، گر چه عده اى مضافى را در تقدیر گرفتند و آیه را به و اسئل امم الرسل تفسیر کردند، اما نیازى به این تقدیر نیست . نفس قدسیه الهیه مى تواند در همه عوالم محشر داشته باشد و این مطلب از آیات و روایات استفاده مى شود.

این که امام العارفین ، امیرالمومنین علیه السلام مى گوید:الهى حب لى کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک .

یعنى چه ؟ مگر چشم سر مى تواند حجاب ها را خرق نماید؟!…
علامه حاج شیخ عباس حائرى در کتاب حوادث الایام مى نویسد:
وفاه الفقیه الاکبر و المدرس الشهیر الشیخ محمد تقى الاملى فى طهران الاثنین ۱ ذى الحجه ۱۳۹۱ هق ؛
۲۹ آذر ۱۳۵۰ هش ؛
۲۰ کانون الاول ۱۹۷۱ میلادى .

در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

تجلیل از دوست(علامه حسن زاده آملی)

استاد حسن زاده آملى مى فرماید: وقتى در محضر آیت الله شیخ محمد تقى آملى بودم ایشان چنین فرمایشى به من فرمودند: ما همان وقت که در نجف در خدمت جناب حاج سید على قاضى بودیم ، علامه طباطبائى و آقا سید احمد کربلائى کشمیرى ایشان غیر از سید احمد کربلائى است که استاد آیت الله سید على قاضى مى باشد در میان شاگردان مرحوم قاضى بر دیگران تفوق داشتند.

  و این فرمایش آقاى حاج شیخ محمد تقى آملى بود که ایشان در همان وقت در نجف مکاشفاتى داشتند، در عرفان عملى ، در مراقبت نفس ، بسیار قوى بود و آن جناب با داشتن دو بال عرفان نظرى و عرفان عملى دارا و متنعم بود، خداوند درجاتش را متعالى بفرماید.

  در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

نشانى داده اندت از خرابات(آیت الله محمد تقی آملی)

آیت الله حسن زاده مى فرماید: … چهارشنبه ۲۷ ذى حجه ، ۱۳۷۴ هق از قم به تهران رفتم و به محضر مبارک جناب استاد آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى – رضوان الله تعالى علیه – مشرف شدم و خوابى که ایشان را دیده ام که در عالم رویا به من ، فرمود: التوحید ان تنسى غیرالله به ایشان عرض کردم ، این جمله توحیدیه را که از من شنید این بیت گلشن راز عارف شبسترى را در بیان آن برایم قرائت فرمود:

 نشانى داده اندت از خرابات
که التوحید اسقاط الاضافات

اما مرحوم آملى ، مصرع اول را چنین قرائت فرمود:

خبر در داده اندت از خرابات .

درجستجوی استاد//صادق حسن زاده

علامه حسن زاده آملی : لیله القدر فاطمه زهرا علیه السلام

 

آیت الله حسن زاده آملى مى فرماید: در حدود بیست و پنج سال قبل ، در فرخنده روزى به محضر مبارک علم و طور تحقیق ، حبر فاخر و بحر زاخر آیت حق استاد بزرگوار جناب حاج شیخ محمد تقى آملى – کساه الله جلابیت رضوانه – تشرف حاصل کرده بودم . 

در آن اوان در لیله القدر سخن به میان آوردم و نظر شریفش را در بیان آن استفسار نمودم . از جمله اشاراتى که برایم بشارت بوده است این که فرمودند: به بیان امام صادق علیه السلام که جده اش صدیقه طاهره علیه السلام را لیله القدر خوانده است و لیله القدر را به آن جناب تفسیر فرموده است دقت و تدبر نمایید.

پس از آن براى تحصیل حدیث ، فحص بسیار کردم تا به ادراک آن در تفسیر شریف فرات کوفى – رضوان الله تعالى – که حامل اسرار ولایت است توفیق یافتم … 

… گاه استاد به گونه اى که کلید به دست شاگرد مى دهد و اگر شاگرد هم ، فرد قابلى باشد، همین که استاد کافى است که او را از بسیارى کتاب ها و استادان دیگر، بى نیاز سازد. مثلا این رساله انسان و قرآن ما، عصاره دو کلمه آقاى قزوینى و آقاى آملى است . لیله القدر، فاطمه زهرا علیه السلام است .

 

در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

 

 

شان انبیاء و ائمه اطهار علیه السلام را بشناسیم(علامه حسن زاده آملی)


استاد حسن زاده آملى مى فرماید: از جناب استاد آیت الله شیخ محمد تقى آملى – رضوان الله علیه – پرسیده ام که حضرت سلیمان نبى علیه السلام چرا خودش عرش بلقیس را از سباى یمن به شام نیاورد و از دیگران خواست ، تا عفریتى از جن و آصف بن برخیا – وزیر حضرت سلیمان علیه السلام – قال یا ایها الملا ایکم یاتینى بعرشها قبل ان یاتونى مسلمین * قال عفریت من الجن انا اتیک به قبل ان تقوم من مقامک و انى علیه لقوى امین * قال الذى عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یدتد الیک طرفک …

حضرت سلیمان علیه السلام گفت : اى سران کشور! کدام یک از شما تخت او را – پیش از آن که مطیعانه نزد من آیند – براى من مى آورد؟ عفریتى از جن گفت : من آن را پیش از آن که از خود برخیزى براى تو مى آورم و بر این کار سخت توانا و مورد اعتمادم . کسى که نزد او دانشى از کتاب الهى بود، گفت : من آن را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنى برایت مى آورم …

آیت الله محمد تقى آملى در جوابم فرمود: این گونه امور دون شان حضرت سلیمان علیه السلام بود، آن جناب کارهاى بزرگ تر از مثل آن را که از عهده دیگران خارج است باید انجام دهد؛ چنان که ما حاجت هاى بسیارى از امام هشتم ، على بن موسى الرضا علیه السلام خواسته ایم برآورده نشده است و از حضرت عبدالعظیم حسنى علیه السلام خواسته ایم علیه السلام خواسته ایم ، برآورده شده است ! از کجا فهمیده اید؟!

 در جستجوی استاد//صادق حسن زاده

 

نورى در تاریکى- مكالمه با امام زمان عليه السلام-مكاشفه در حرم حضرت على عليه السلام -شفاى چشم دخترم (آیت الله محمد تقی آملی)

نورى در تاريكى 

آيت الله العظمى آقا شيخ تقى آملى در دفتر خاطراتش مرقوم فرموده است : شبى از شبها با چند نفر از رفقا در مسجد سهله بيتوته داشتيم ، موقع خلوتى مسجد بود و شايد از زوار غير از ما چند نفر كسى در مسجد نبود؛ پس از صرف شام براى استراحت فى الجمله در مقام شامخ حضرت ولى الله الاعظم رفتيم و رفقا خوابيدند و اين ضعيف دراز كشيده خوابم نمى برد و چراغ مقام پايين كشيده ، ناگهان ديدم نورى از طرف شرقى مسجد متوجه مقام شد. چون نظر كردم عمودى از نور ديدم از نزديكى مقام وسط كشيده شده تا به درب مقام ! چون بلا به شبيه نورى از نور افكن در هوا كشيده مى شود. و در وسط آن نور هيكلى را ديدم كه مى خرامد و به جانب مقام توجه دارد لكن تمام اعضاء و جوارح من گوييا از حس رفت و اعصابم كشيده مى شد و گوييا كه مرا در زير چرخ الماس ‍ گذاشته بودند نمى دانم در چه قدر از وقت بر اين حالت بودم تا آنكه از من زائل شد. ديگر به لقاى آن بزرگوار در مقام نرسيدم .

 

 

مكالمه با امام زمان عليه السلام 
همچنين نگاشته است : شبى از شبها در مسجد كوفه بيتوته داشتيم و در سحر بعد از اداى نماز شب به سجده رفته ، مشغول به ذكر يونسيه بودم و در آن اوقات آن ذكر مقدس را در سحر در حالت سجده چهار صد مرتبه يا بيشتر به دستور استاد مى گفتم . در آن هنگام كه در مسجد مشغول بودم حالتى برايم روى داد كه نه خواب بودم و نه بيدار به طورى كه چون سر از سجده برداشتم براى نماز صبح تجديد وضو نكردم ، ديدم حضرت ولى عصر – ارواحنا فداه و رزقنا لقاه – را و مكالماتى بين اين ذره بى مقدار و آن ولى كردگار شد كه الان به تفاصيل آن آگاه نيستم . از آن جمله پرسيدم كه اين اصول عمليه كه فقها در هنگام نقد و نيل اجتهادى به آن عمل مى كنند مرضى هست ؟ فرمودند: بلى ، اصول عذريه و عمل به آن مطلوب است . عرض كردم :: در باب عمل به اخبار دستور چيست ؟ فرمودند: همان است كه فقها به آن اخذ و عمل به همين اخبار در كتب معموله ، مجزى است . عرض كردم : در مورد مناجات خمسه عشر چه دستور مى فرماييد با وجودى كه به سندى منثور از معصوم نيست ، آيا خواندن رواست ؟ فرمود: به همين نهجى كه علما معمول مى دارند عمل كردن رواست و عامل ، ماجور است . و اين ضعيف را چنان معلوم شد كه مى خواستند بفرمايند در عصر غيبت همين رويه كه فقها در استنباط احكام دارند و به آن عمل مى كنند مرضى است و اتعاب نفس براى ادراك واقع ، ضرور نيست . و باز مساله ديگر عرضه داشته بودم كه الان هيچ يك از آنها در خاطرم نيست . و الله الهادى الى سواء السبيل .

 


توسل به حضرت باب الحوائج موسى بن جعفر عليه السلام 
در سال 1332 هجرى قمرى حصبه شيوع شد و تمام افراد خانواده ما مبتلا به حصبه شدند و پرستارى نداشتيم و همشيره ام كه عيال آقا شيخ على طالقانى بود و در آن زمان تازه شوهرش فوت نموده بود، با يك دختر شير خواره اش به منزل ما آمد و مشغول پرستارى ما شد. يك پسر شيرخواره از بنده تلف شد، بقيه مريض ها عافيت يافتند. در آخر كار، همشيره با طفل صغيرش – هر دو – مبتلا شدند و آن طفلك فوت كرد و حال همشيره بسيار سخت شد به طورى كه مرض ايشان از همه ماها شديدتر شد و من از فوت ايشان بسيار وحشتناك بودم به اين جهت كه او اولاد خود را فداى من نموده و براى پرستارى از من و مرضاى من مبتلا به اين مرض شده بود. چند طبيب بر بالين ايشان آورديم و همه از معالجه ، مايوس بودند و مى گفتند: كار ايشان با خداست ، اگر خواهد شفا بخشد. و من كه تازه از حصبه درآمده و ضعيف بودم چون اين را شنيدم بى حال بر زمين افتادم و در آن حالى متوسل به حضرت باب الحوائج موسى بن جعفر عليه السلام شدم و آن حضرت را شفيع درگاه حضرت حق قرار دادم و با حال اضطرار شفاى همشيره ام را طلبيدم ، در اين حال پسر زنى كه براى پرستارى نزد ما بود و به او خاله جان مى گفتيم بر بالين آن نشسته بود و لوازم تجهيز و تكفين را حاضر نموده بودند، يك مرتبه مريض به هوش آمد و گفت : خاله جان ! من خوب شدم ، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام آمدند و پيراهن مرا از بر من برون كردند و در سر آبى كه از وسط خانه مى گذشت افكندند و من ديگر هيچ دردى ندارم ! و ظهر همان روز همشيره اظهار گرسنگى كرد و ما چند دانه نان شيرينى وليعهدى به او خورانيديم و الحمدلله رب العالمين

 


شفاى چشم دخترم به عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام 
آيت الله آملى در خاطراتش چنين نگاشته است : قضيه شفا يافتن چشم دخترم به كرامت ابوالفضل عليه السلام و شرح آن قضيه اين بود كه پدر و مادرم براى شدت علاقه اى كه با من ضعيف داشتند، به واسطه اينكه در آن وقت پسرى غير از من نداشتند، مرا در ابتداى تكليف تزويج نمودند و خداوند به من دخترى عنايت فرمود و نام او را سكينه نهادم ، بعدها ملقب شد به عصمت الشريفه و من را آن وقت هيجده ساله بودم و آن دختر در دو سالگى مبتلا به درد چشم شد و در چشمش يك قطعه لك پيدا شد و معالجه اش ‍ صعوبت پيدا كرد، به مطب مرحوم ميرزا على خان ناصر الحكماء برديمش و طول كشيده بود چشم او، تا آنكه مصادف شد با ايام عاشورا و در منزل ما شبها مجلس روضه بود. يكى از آن شبها خوابى ديده شد كه اينك خواب بيننده را يادم نيست كه خودم بودم يا والده صبيه يا شخص ثالثى ؛ در هر صورت ، در خواب ديده شده بود كه حضرت ابوالفضل عليه السلام به آن مجلس تشريف آورده از اثر مقدم شريفشان ، خداى متعال چشم آن دختر را شفا بخشيد و طولى نكشيد كه چشمان آن بچه خوب شد و تا آخر عمر درد چشم نديد و آن دختر در سن چهل سالگى در سنه 1361 هجرى قمرى – بعد از فوت شوهرش – در نجف اشرف فوت نمود و چهار دختر و پسر از خود باقى گذاشت و مرا به داغ خود غمگين كرد رحمه الله عليها

 


مكاشفه در حرم حضرت على عليه السلام 
همچنين مرقوم فرموده است : مكاشفه اى است كه در حرم مطهر حضرت مولى الموالى اميرالمومنين عليه السلام ، ارواحنا فداء تراب روضه الشريفه اتفاق افتاد و آن چنان است كه در اوائل تشرفم به نجف اشراف ، روزى در شاه بالاسر مطهر، مشغول نماز زيارت بودم و در نمازهاى مستحبى به السلام عليكم و رحمه الله و بركاته اكتفاء مى كردم . چون سلام نماز را گفتم ، در سمت دست راست خود سيدى جليل را ديدم كه عرب بود، به زبان فارسى شكسته به اين ضعيف فرمود: چرا در سلام نماز به همين صيغه اخيره اكتفا كردى و آن دو سلام را نگفتى ؟! عرض كردم : نماز مستحبى بود و در نماز مستحبى مرا عادت چنين است كه به همين سلام آخرين اكتفاء مى كنم . فرمود: آن قدر از فيوضات از دستت رفت كه احصاى آن نتوان كرد! چون چنين گفت ، اين ضعيف متوجه ضريح مقدس شدم و از طرف قبله ، ديگر حرم و گنبد و بناى صحن نديدم و تا چشم كار مى كرد جوى لايتناهى و عالمى مملو از نور ديدم كه همه آنها ثواب سلام هايى بود كه از اين ضعيف فوت شد!
با نهايت تاثر رو به جانب آن سيد جليل كردم و عرض كردم : اطاعت مى كنم . از آن به بعد در هيچ نمازى ترك آن سلام نمى كنم و تاكنون هم شايد نكرده باشم . ديگر متوجه هويت آن سيد جليل نشدم و از آن به بعد ديگر ايشان را در حرم مطهر نديدم . والله العالم بانه من هو!

 


ديدار با امام زمان عليه السلام 
علامه طباطبايى رحمه الله عليه فرمودند: مرحوم قاضى مى فرمود: بعضى از افراد زمان ما مسلما ادراك محضر مبارك آن حضرت را كرده اند و به خدمتش شرفياب شده اند. يكى از آنها در مسجد سهله در مقام آن حضرت كه به مقام صاحب الزمان معروف است ، مشغول دعا و ذكر بود كه ناگهان مى بيند آن حضرت در ميانه نورى بسيار قوى ، كه به او نزديك مى شدند؛ و چنان ابهت و عظمت آن نور او را مى گيرد كه نزديك بود قبض روح شود؛ و نفس هاى او قطع و به شمارش افتاده بود و تقريبا يكى دو نفس به آخر مانده بود كه جان دهد، آن حضرت را به اسماء جلاليه خدا قسم مى دهد كه ديگر به او نزديك نگردند. بعد از دو هفته كه اين شخص در مسجد كوفه مشغول ذكر بود حضرت بر او ظاهر شدند و مراد خود را مى يابد و به شرف ملاقات مى رسد. مرحوم قاضى مى فرمود: اين شخص آقا شيخ محمد تقى آملى بوده است !

 


يا مهدى ادركنى 
آيت الله جوادى آملى درباره استادش مى فرمايد: آيت الله آقا شيخ محمد تقى آملى از قبيله جوان بود و جوان اسم جدشان بوده كه در زمان صفويه مى زيست .آيت الله در سن 36 سالگى از آيت الله العظمى شيخ عبدالنبى نورى ، درجه اجتهاد گرفت . استاد شرح مفصلى بر عروه الوثقى نگاشته است كه به نام مصباح الهدى فى شرح العروه الوثقى چاپ شده . زمانى كه ايشان كاغذهاى شرح عروه را به ما مى داد تا پاك نويس و تنظيم كنيم ، ديديم بالاى همه صفحات بلااستثناء نوشته است : يا مهدى ادركنى !

 

 

مكاشفه در قبرستان شيخان 
آيت الله سيد رضى شيرازى درباره آيت الله العظمى محمد تقى آملى مى فرمايند: مرحوم آيت الله شيخ محمد تقى آملى ، خيلى مرد متواضعى بود. با اين كه در رديف مراجع وقت بود، ولى حاضر نشد مساله بنويسد. من مطمئن ام ايشان و آقاى ميرزا احمد آشتيانى ، در حدى بودند كه اگر رساله مى دادند، عده زيادى ، از آن دو تقليد مى كردند، ولى از روى تواضع اين كار را نكردند.
در اواخر عمر، جريانى را براى ما نقل كردند كه حكايتگر بعد معنوى ايشان است . فرمودند: در حدود چهل سال سن داشتم كه رفتم قم . روز عاشورا بود و در صحن مطهر حضرت معصومه عليه السلام روضه مى خواندند، خيلى متاثر شدم و زياد گريه كردم . بعد از آن ، آمدم قبرستان شيخان و زيارت اهل قبور و السلام على اهل لا اله الا الله … را خواندم . در اين هنگام ديدم تمام ارواح ، روى قبرهاشان نشسته اند و همگى گفتند: عليكم السلام ! شنيدم زمزمه اى داشتند مثل اين كه درباره امام حسين عليه السلام و عاشورا بود.

 


شان انبياء و ائمه اطهار عليه السلام را بشناسيم 
استاد حسن زاده آملى مى فرمايد: از جناب استاد آيت الله شيخ محمد تقى آملى – رضوان الله عليه – پرسيده ام كه حضرت سليمان نبى عليه السلام چرا خودش عرش بلقيس را از سباى يمن به شام نياورد و از ديگران خواست ، تا عفريتى از جن و آصف بن برخيا – وزير حضرت سليمان عليه السلام – قال يا ايها الملا ايكم ياتينى بعرشها قبل ان ياتونى مسلمين * قال عفريت من الجن انا اتيك به قبل ان تقوم من مقامك و انى عليه لقوى امين * قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يدتد اليك طرفك …
حضرت سليمان عليه السلام گفت : اى سران كشور! كدام يك از شما تخت او را – پيش از آن كه مطيعانه نزد من آيند – براى من مى آورد؟ عفريتى از جن گفت : من آن را پيش از آن كه از خود برخيزى براى تو مى آورم و بر اين كار سخت توانا و مورد اعتمادم . كسى كه نزد او دانشى از كتاب الهى بود، گفت : من آن را پيش از آن كه چشم خود را بر هم زنى برايت مى آورم …
آيت الله محمد تقى آملى در جوابم فرمود: اين گونه امور دون شان حضرت سليمان عليه السلام بود، آن جناب كارهاى بزرگ تر از مثل آن را كه از عهده ديگران خارج است بايد انجام دهد؛ چنان كه ما حاجت هاى بسيارى از امام هشتم ، على بن موسى الرضا عليه السلام خواسته ايم برآورده نشده است و از حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام خواسته ايم عليه السلام خواسته ايم ، برآورده شده است !

 

 

از كجا فهميده ايد؟!
از مرحوم آيه الحق آيت الله العظمى حاج ميرزا على آقا قاضى – رضوان الله عليه – افراد بسيارى از تلامذه ايشان نقل كردند كه ايشان بسيار در وادى السلام نجف براى زيارت اهل قبور مى رفت و زيارتش دو و سه و چهار ساعت به طول مى انجاميد و بر مى گشتند و با خود مى گفتند: استاد چه عوالمى دارد كه اين طور به حال سكوت مى ماند و خسته نمى شود!
عالمى بود در طهران ، بسيار بزرگوار و متقى و حقا مرد خوبى بود؛ مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى – رحمه الله عليه – ايشان از شاگردان سلسله اول مرحوم قاضى در قسمت اخلاق و عرفان بوده اند.
از قول ايشان نقل شد كه : من مدت ها مى ديدم كه مرحوم قاضى ، دو سه ساعت در وادى السلام مى نشينند. با خود گفتم : انسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحه اى روح مردگان را شاد كند؛ كارهاى لازم تر هم هست كه بايد به آنها پرداخت .اين اشكال در دل من بود اما به احدى ابراز نكردم ، حتى به صميمى ترين رفيق خود از شاگردان استاد.
مدت ها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد به خدمتش مى رفتم ، تا آن كه از نجف اشرف عازم مراجعت به ايران شدم و ليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم ، اين نيت هم در ذهن من بود و كسى از آن مطلع نبود. شبى بود مى خواستم بخوابم ، در آن اطاقى كه بودم در طاقچه پايين پاى من كتاب بود، كتاب هاى علمى و دينى ؛ در وقت خواب طبعا پاى من به سوى كتاب ها كشيده مى شد. با خود گفتم برخيزم و جاى خواب خود را تغيير دهم ، يا نه لازم نيست ؟ چون كتاب ها درست مقابل پاى من نيست و بالاتر قرار گرفته ، اين هتك احترام به كتاب نيست . در اين ترديد و گفتگوى با خود بالاخره بنابر آن گذاشتم كه هتك نيست و خوابيدم .
صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضى رفتم و سلام كردم ، فرمود: عليكم السلام ، صلاح نيست شما به ايران برويد، و پا دراز كردن به سوى كتاب ها هم هتك احترام است !
بى اختيار هول زده گفتم : آقا! شما از كجا فهميده ايد؟ از كجا فهميده ايد؟! علامه ميرزا على آقا قاضى فرمود: از وادى السلام فهميده ام !

 
 
 
 
مكالمه با امام زمان عليه السلام

آیت الله العظمى آقا شیخ تقى آملى در دفتر خاطراتش مرقوم فرموده است : شبى از شبها با چند نفر از رفقا در مسجد سهله بیتوته داشتیم ، موقع خلوتى مسجد بود و شاید از زوار غیر از ما چند نفر کسى در مسجد نبود؛ پس از صرف شام براى استراحت فى الجمله در مقام شامخ حضرت ولى الله الاعظم رفتیم و رفقا خوابیدند و این ضعیف دراز کشیده خوابم نمى برد و چراغ مقام پایین کشیده ، ناگهان دیدم نورى از طرف شرقى مسجد متوجه مقام شد. چون نظر کردم عمودى از نور دیدم از نزدیکى مقام وسط کشیده شده تا به درب مقام ! 

چون بلا به شبیه نورى از نور افکن در هوا کشیده مى شود. و در وسط آن نور هیکلى را دیدم که مى خرامد و به جانب مقام توجه دارد لکن تمام اعضاء و جوارح من گوییا از حس رفت و اعصابم کشیده مى شد و گوییا که مرا در زیر چرخ الماس ‍ گذاشته بودند نمى دانم در چه قدر از وقت بر این حالت بودم تا آنکه از من زائل شد. دیگر به لقاى آن بزرگوار در مقام نرسیدم .

در جستجوی استاد// صادق حسن زاده