شرح حال عایشه همسر حضرت رسول اکرم(ص)از منظر ابن ابی الحدید(شرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید)

فصلى در شرح حال عایشه و بیان برخى از اخبار او

در این خطبه کلمه مبهم (فلانه ) کنایه از (ام المومنین ) عایشه است . پدرش ابوبکر است که نسب او در مباحث گذشته بیان شد. مادرش (ام رومان ) دختر عامر است و نسب عامر چنین است : عامر بن عویمر بن عبد شمس بن عتاب بن اذینه بن سبیع بن دهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه .

پیامبر (ص ) دو سال پیش از هجرت و پس از وفات خدیجه ، در حالى که عایشه هفت ساله بود او را عقد فرمود و در مدینه هنگامى که عایشه نه سال و ده ماه داشت با او عروسى کرد. پیش از آن از عایشه براى ازدواج با جبیر بن مطعم گفتگو مى شد و او را براى جبیر نام مى بردند. پیامبر (ص ) پس از مرگ خدیجه عایشه را در حریر سپیدى در خواب دید و فرمود(اگر این ازدواج از سوى خداوند مقدر شده باشد خودش آن را فراهم خواهد فرمود). این خبر در کتابهاى صحیح حدیث نقل شده است .

مراسم عقد و مراسم عروسى او هر دو در ماه شوال بود و به همین سبب عایشه دوست مى داشت که مراسم عروسى خویشاوندان و دوستانش در ماه شوال باشد و مى گفت : مگر میان همسران پیامبر (ص ) کسى بهره مندتر از من بوده است و پیامبر (ص ) هم مراسم عقد و هم عروسى مرا در ماه شوال قرار دادند و با این سخن تصور برخى از زنان را که مى پنداشتند عروسى مرد با همسرش در فاصله دو عید فطر و قربان مکروه است رد مى کرد.

هنگامى که پیامبر (ص ) رحلت فرمود عایشه بیست ساله بود. او از پیامبر (ص ) در مورد اینکه چه کنیه یى براى خود انتخاب کند اجازه گرفت ، پیامبر (ص ) به او فرمود (به نام پسرت عبدالله بن زبیر کنیه خود را انتخاب کن ) و ابن زبیر خواهر زاده عایشه است و به این سبب کنیه او ام عبدالله است .

عایشه در دین فقیه بود و اشعار فراوان مى دانست و از پیامبر (ص ) بهره مند بود و پیامبر هم آشکارا به او گرایشى داشت و عایشه نسبت به پیامبر (ص ) گستاخ بود و ناز مى فروخت و همواره سخن چینى و بدخلقى مى کرد تا آنکه در داستان (ماریه قبطیه ) و رازى که پیامبر با او گفت و او آن را با دیگر همسر پیامبر (حفصه ) در میان گذاشت و هر دو پشت به پشت دادند و علیه پیامبر (ص ) رفتار کردند و درباره آن دو تن (آیاتى از) قرآن نازل شد که در محرابها خوانده مى شد و متضمن تهدیدى سخت بود و در آن آیات تصریح شده بود که گناه واقع شده است و دل تباه گردیده است . همین بى پروایى و گستاخى موجب آمد تا در روزگار خلافت علوى از عایشه چنان کارى سر بزند که زد و البته خداوند متعال او را بخشیده است و عایشه از اهل بهشت است و به اعتقاد ما طبق وعده پیشین این موضوع صحیح است وانگهى توبه عایشه صحیح و مقبول است (!) 

ابو عمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب در مورد عایشه ، از سعید بن نصر، از قاسم بن اصبغ ، از محمد بن وضاح ، از ابوبکر بن ابى شیبه ، از وکیع ، از عصام بن قدامه ، از عکرمه ، از ابن عباس نقل مى کند که پیامبر (ص ) خطاب به همسران خویش فرموده است (کدامیک از شما صاحب شتر نرى است که چهره اش پشمالوده است و اطراف آن گروهى بسیار کشته مى شوند و آن زن پس از اینکه نزدیک به گمراهى و بدبختى مى رسد نجات پیدا مى کند؟) 

ابن عبدالبر مى گوید: این حدیث از معجزات و نشانه هاى نبوت رسول خدا (ص ) است و مى افزاید: عصام بن قدامه هم که از راویان این روایت است مورد اعتماد و ثقه است و در مورد وثاقت راویان دیگر چنان است که مشهورتر از آن اند که گفته شود.
عایشه از پیامبر (ص ) باردار نشد و از هیچیک از زنان آزاده پیامبر جز از خدیجه و از هیچیک از کنیزان پیامبر جز ازماریه براى رسول خدا فرزند متولد نشد.

به عایشه در روزگار پیامبر (ص ) در مورد صفوان بن معطل سلمى تهمت زده شد و این داستان مشهور است و خداوند متعال در مورد برائت عایشه از آن تهمت (آیاتى از) قرآن نازل فرمود که خوانده مى شود و همه جا نقل مى گردد. به کسانى که به عایشه تهمت زده بودند تازیانه و حد تهمت زده شد.  عایشه به سال پنجاه و هفت هجرت در شصت و چهار سالگى درگذشت و در بقیع به خاک سپرده شد و این به روزگار حکومت و پادشاهى معاویه بود و مسلمانان شبانه بر جسدش نماز گزاردند. ابو هریره امام جماعت ایشان بود، پنج مرد از افراد خاندان (محارم ) او براى خاکسپارى وارد گود شدند که عبارتند: از عبدالله و عروه ، پسران زبیر (این دو خواهر زاده عایشه اند) و قاسم و عبدالله پسران محمد بن ابى بکر و عبدالرحمان پسر عبدالرحمان بن ابى بکر (که این سه تن برادر زادگان اویند).
تاریخ مرگ او هفده روز گذشته از رمضان آن سال بود.

اما این گفتار على علیه السلام که درباره عایشه فرموده است (او را اندیشه زنان فرو گرفت ) یعنى سست اندیشى آنان او را فرو گرفت . در اخبار (در مورد زنان ) آمده است (هیچ قومى که کار و فرماندهى خود را به زن واگذار کند رستگار نمى شود) و هم در خبر است که (دین و عقل زنان اندک است ) یا در آن قسمت ضعیف هستند، و بدین سبب گواهى دو زن را در قبال یک مرد قرار داده اند و زن در اصل آفرینش چنین آفریده شده است که به سرعت فریب مى خورد و خشمگین مى شود و بد گمان و بد تدبیر است ، شجاعت در زنان وجود ندارد یا بسیار اندک است و سخاوت هم در زنان همین گونه است .

اما کینه یى که على (ع ) از آن سخن گفته است نیازمند به شرحى است که مى گویم : من این خطبه را در محضر شیخ ابو یعقوب یوسف بن اسماعیل لعمانى  که خدایش رحمت کناد هنگامى که پیش او علم کلام مى خواندم ، طرح کردم و از عقیده اش در این مورد پرسیدم . پاسخى مفصل به من داد که نتیجه آن را نقل مى کنم .

بخشى از آن همان کلمات اوست و بخشى از آن کلمات خود من است زیرا اینک عین سخنان او را فراموش کرده ام ولى محصول گفتارش چنین بود:
آغاز کینه و ناسازگارى میان عایشه و فاطمه (ع ) آشکار شد و این به آن سبب است که پیامبر (ص ) با عایشه پس از مرگ خدیجه ازدواج فرمود و عایشه را جانشین خدیجه کرد و فاطمه (ع ) دختر خدیجه است و این طبیعى و معلوم است که چون مادر دخترى مى میرد و پدرش همسرى دیگر مى گیرد میان آن زن و دختر کدورت و خشم و کینه آشکار مى شود و از این کار چاره یى نیست ، زیرا زوجه محبت پدر دختر را معطوف به خود مى سازد و دختر هم گرایش و بذل محبت پدر را به زن غریبه تحمل نمى کند و گویى خودش ‍ هووى آن زن است و در واقع نیز همین گونه است هر چند مادر آن دختر مرده باشد و اگر فرض کنیم که مادر زنده مى بود بدیهى است که میان او و همسر شوهرش آتش کینه و دشمنى زبانه مى کشید و چون مادر مرده باشد آن دشمنى و کینه را دخترش ارث مى برد و در مثل آمده است که (دشمنى زن پدر و عروس ) و در رجزى هم همین موضوع سروده شده است که مى گوید:(مادر شوهر بر عروس برانگیخته است و عروس هم با تهمت بر او برانگیخته است .)

افزون بر این چنین شد که پیامبر (ص ) به عایشه گرایش پیدا کرد و او را دوست مى داشت و هر اندازه که گرایش پیامبر (ص ) به عایشه افزوده مى شد ناراحتى فاطمه بیشتر مى شد، از سوى دیگر رسول خدا (ص ) نسبت به فاطمه بزرگداشت و احترامى بیش از آنچه مردم گمان آن را داشتند و بیش از حرمتى که مردان نسبت به دختران خود مبذول مى دارند مبذول مى داشت و در این مورد از اندازه محبت معمولى پدران نسبت به فرزندان بیشتر بود، آن چنان که پیامبر (ص ) در حضور خواص و عوام ، چند بار نه یک بار و در موارد مختلف نه تنها در یک مورد، مى فرمود: فاطمه سرور زنان جهانیان و همتاى مریم دختر عمران است و چون بخواهد از صحراى قیامت عبور کند بانگ سروشى از سوى عرش به گوش مى رسد که مى گوید: اى مردم عرصات ! چشم فرو پوشید تا فاطمه دختر محمد (ص ) بگذارد.

این حدیث از احادیث صحیح است و به هیچ روى از اخبار ضعیف نیست و پیامبر (ص ) مى فرمود اینکه على را براى همسرى فاطمه برگزیده است پس از آن بوده است که خداوند او را در آسمان با گواهى فرشتگان به همسرى او برگزیده است و چند بار نه یک بار فرموده است(آنچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار مى دهد و آنچه او را به خشم مى آورد مرا خشمگین مى سازد) و مکرر فرموده است(فاطمه پاره یى از تن من است ، آنچه او را پریشان کند مرا پریشان کرده است ). این سخنان و مانند آن نیز موجب افزون شدن کینه عایشه مى شد و هر اندازه پیامبر فاطمه را بیشتر احترام و تکریم مى فرمود بر کینه او افزوده مى شد، و معلوم است نفوس بشرى به کمتر از این نیست به یکدیگر خشمگین مى شود تا چه رسد به اینگونه سخنان .

پس از آن ، تکدر و ناراحتى فاطمه به شوهرش على علیه السلام سرایت کرد و چه بسا که زنان موجب انتقال کینه ها به سینه هاى مردان مى شوند خاصه از قدیم و به صورت ضرب المثل گفته شده است که (زنان افسانه سرایان نیمه شبهایند). فاطمه (ع ) از عایشه فراوان شکایت و گله گزارى مى کرد، زنان مدینه و همسایگان فاطمه هم هرگاه او را مى دیدند دورش را مى گرفتند و سخنانى از عایشه براى او مى گفتند و سپس به خانه عایشه مى رفتند و سخنانى از قول فاطمه براى او نقل مى کردند و همان گونه که فاطمه از عایشه پیش ‍ شوهر خود گله گزارى مى کرد عایشه هم پیش ابوبکر از فاطمه گله گزارى مى کرد و مى دانست که شوهرش یعنى پیامبر (ص ) گله گزاریهاى او را در مورد فاطمه نخواهد پذیرفت ، و این موضوع در ابوبکر اثر گذاشت . پس از آن نیز ستایش پیامبر (ص ) از على علیه السلام و نزدیک و ویژه ساختن او موجب بروز حسد و رشک در ابوبکر و طلحه شد که پدر و پسر عمویش بودند. عایشه پیش آن دو مى نشست و سخنان آن دو را گوش مى داد آن دو هم پیش عایشه مى آمدند و به سخنان او گوش مى دادند و سخنان او در ایشان و سخنان آن دو در او اثر مى گذاشت .

شیخ ابو یعقوب در پى سخنان خود چنین گفت : من على علیه السلام را هم از این کار کاملا تبرئه نمى کنم او هم از اعتماد و آرامش ‍ پیامبر بر ابوبکر و اینکه او را ستایش مى فرمود ناراحت بود و دوست مى داشت که از میان همه مردم فقط خودش مخصوص به این مزایا و صفات باشد و بدیهى است هر کس از کسى بگسلد و رویگردان باشد از زن و فرزند وى نیز رویگردان است و بدین گونه کدورت و خشم میان این دو گروه استوار شد.

سپس داستان (افک ) و تهمت زدن بر عایشه پیش آمد و هر چند على علیه السلام در زمره تهمت زنندگان نبود ولى از کسانى بود که به پیامبر (ص ) پیشنهاد داد عایشه را طلاق دهد و این به منظور پاک نگاه داشتن آبروى رسول خدا از گفتار منافقان و سرزنش ‍ کنندگان بود. هنگامى که پیامبر (ص ) با على در آن باره رایزنى فرمود، على گفت : عایشه همچون بند کفش توست ، وانگهى از خدمتکار عایشه بپرس و او را بترسان و اگر همچنان انکار کرد او را بزن . تمام این سخنان على (ع ) به اطلاع عایشه رسید و همان گونه که عادت مردم است چند برابر شده آن سخنان را از مردم شنید و زنان هم سخنان بسیارى از على و فاطمه براى عایشه نقل کردند و گفتند آن دو در نهان و آشکار بر اثر این پیشامد عایشه را نکوهش مى کنند و بدین گونه کار دشوارتر شد.

پس از آن پیامبر (ص ) با عایشه آشتى کرد و به خانه او برگشت و (آیاتى از) قرآن در برائت عایشه نازل شد، و همانگونه که هر انسانى پس از پیروزى از پى شکست و به قدرت رسیدن از پى ناتوانى و به تبرئه شدن پس از تهمت زبان درازى مى کند و گاه سخنان یاوه مى گوید عایشه هم همین گونه بود و همه سخنان او به اطلاع على و فاطمه رسید و کار دشوار و پیچیده شد و دل هر یک از دو طرف بر خشم نسبت به یکدیگر استوار گردید. از این گذشته میان عایشه و على علیه السلام به روزگار زندگى پیامبر (ص ) سخنانى گفته شد و کارهایى پیش آمد که همگى موجب تهییج و شدت موضوع شد. نظیر این کار که پیامبر (ص ) على را فرا خواند و از او خواست نزدیک بیاید و على آمد و میان پیامبر و عایشه که چسبیده به یکدیگر نشسته بودند نشست .

عایشه گفت : آیا براى نشیمنگاهت جایى غیر از ران من پیدا نکردى و این کلمه را بدون آنکه به صورت کنایه بگوید  با لفظ زشتى بیان کرد و نظیر آنچه روایت شده است که پیامبر (ص ) روزى با على (ع ) راز مى گفت و به درازا کشید، عایشه که پشت سر ایشان حرکت مى کرد خود را به آنان رساند و میان ایشان در آمد و گفت : شما، چه مى گویید که این همه به درازا کشاندید. و گفته شده است که پیامبر (ص ) آن روز بر عایشه خشمگین شد و آنچه که در مورد (کاسه ترید) نقل شده است که عایشه به خدمتکار خود فرمان داد سر راه ایستاد و آن را واژگون کرد .و نظایر این کارها که میان زن و خویشاوندان شوهرش صورت مى پذیرد.

وانگهى چنین بود که فاطمه (ع ) فرزندان متعددى چه دختر و چه پسر به دنیا آورد و حال آنکه عایشه هیچ فرزندى نیاورد و پیامبر (ص ) هم فرزندان و به ویژه پسران فاطمه را همچون پسران خود مى دانست و هر یک از آنان را (پسرم ) مى گفت و مى فرمود (پسرم را پیش خود بگذارید او را از من جدا و دور مسازید)، (پسرم چگونه است و چه مى کند). شیخ ابو یعقوب به من گفت : تصور تو چیست در مورد زنى که از شوهرش فرزند ندارد و مى بیند که شوهرش پسران دختر خود را همچون پسران خود مى داند و بر آنان همچون پدرى مهربان مهرورزى مى کند؟ آیا چنین زن و همسرى بر آن پسرها و پدر و مادرشان محبت خواهد داشت یا خشم و کینه مى ورزد! و آیا دوست خواهد داشت که این کار دوام داشته باشد یا تمام شود و از میان برود!

وانگهى چنین اتفاق افتاد که پیامبر (ص ) درى را که از خانه ابوبکر به مسجد باز مى شد بست و در خانه داماد خویش را باقى گذاشت و پدر عایشه را نخست براى تبلیغ آیات سوره (برائت ) به مکه گسیل فرمود و سپس او را از آن کار بر کنار ساخت و داماد خویش را گسیل داشت و این کارها هم در نفس عایشه اثر بد گذاشت ، سپس چنین شد که براى پیامبر (ص ) از ماریه قبطیه ابراهیم متولد شد و على علیه السلام در آن مورد بسیار شاد شد و على نسبت به ماریه و احترام به او تعصب داشت و در محضر رسول خدا (ص ) براى انجام کارهاى ماریه اقدام مى کرد و حال آنکه از دیگران رویگردان بود.

براى ماریه نیز گرفتارى یى همچون گرفتارى عایشه پیش آمد و على علیه السلام او را از آن تهمت مبرا ساخت و خداوند متعال به دست على آن گرفتارى را برطرف فرمود و این موضوعى قابل رویت با چشم بود  و براى منافقان امکان نداشت که در آن مورد یاوه سرایى هایى که در مورد آیات قرآنى درباره برائت عایشه مى کردند انجام دهند و همه این امور موجب مى شد سینه عایشه نسبت به على آکنده از کینه گردد و آنچه در دل داشت بیشتر استوار شود. و چون ابراهیم پسر رسول خدا (ص )  مرد عایشه شادى خود را نهان مى کرد و به ظاهر اندوهگین مى نمود و على و فاطمه هم از اندوه سکوت کرده بودند و حال آنکه هر دو ترجیح مى دادند و مى خواستند که ماریه با داشتن پسر بر عایشه برترى داشته باشد و این کار براى آنان فراهم نشد.

کارها همان گونه که بود ادامه یافت و دلها بر همان حال که بود از یکدیگر رمیده بود تا آنکه پیامبر (ص ) بیمار شد، بیمارى یى که در آن رحلت فرمود، فاطمه و على علیهما السلام مى خواستند و دوست داشتند که در خانه خود از پیامبر پرستارى کنند و همسران پیامبر (ص ) هم هر یک چنین خواسته یى داشتند. پیامبر (ص ) به مناسبت محبت قلبى و گرایشى که نسبت به عایشه داشت در خانه او بسترى شد و پیامبر (ص ) خوش نمى داشت که براى فاطمه و شوهرش در خانه آنان ایجاد زحمت کند وانگهى احساس مى فرمود که آزادى او در خانه آنان به اندازه آزادى در خانه خودش نیست و ترجیح مى داد در خانه کسى بسترى شود که دلش به او گرایش دارد، و با توجه به نیازمندى بیمار به پرستارى بیشتر و مراقبت ساعتهاى خواب و بیدارى و مراقبتهاى دیگر، بسترى شدن در خانه خودش براى او از بسترى شدن در خانه دختر و دامادش مطلوب تر بود وانگهى هرگاه پیامبر (ص ) از رودربایستى آن دو از خودش یاد مى کرد و در وجود خود همان احساس را نسبت به آن دو داشت و هر کسى دوست دارد تنها باشد و به هر حال از داماد و دختر رودربایستى دارد، و پیامبر میل و گرایشى که نسبت به عایشه داشت نسبت به زنان دیگر خود نداشت و در خانه او بسترى شد. عایشه از این جهت مورد رشک قرار گرفت .
پیامبر (ص ) از هنگامى که به مدینه آمده بود این چنین بیمار نشده بود. بیمارى آن حضرت درد سر و پیشانى بود که یک روز یا بخشى از روز شدت پیدا مى کرد و سپس تسکین نسبى مى یافت و این بیمارى به درازا کشید. على علیه السلام در این موضوع که حکومت از او خواهد بود هیچ شک و تردیدى نداشت و چنین مى پنداشت که هیچ کس در آن مورد با او ستیز نخواهد کرد و به همین جهت هنگامى که پیامبر (ص ) رحلت کرد و عمویش عباس به على گفت (دست دراز کن تا با تو بیعت کنم و مردم بگویند عموى پیامبر با پسر عموى او بیعت کرد و در مورد حکومت تو هیچ کس مخالفت نورزد).

على فرمود: عمو جان ! مگر در مورد حکومت کس ‍ دیگرى غیر از من امید و آرزو دارد؟ عباس گفت : بزودى خواهى دانست . على فرمود: دوست ندارم که این بیعت پوشیده صورت گیرد بلکه دوست مى دارم آشکارا انجام شود. چون پیامبر (ص ) در بیمارى خود سنگین شد اسامه را روانه فرمود و ابوبکر و بزرگان دیگرى از مهاجران و انصار را همراه او قرار داد، و این موجب آن گردید که على علیه السلام بیندیشد که اگر پیامبر بمیرد با اطمینان و بدون تردید حکومت از او خواهد بود و چنین پنداشت که در آن صورت مدینه به طور کلى از هر ستیزه جویى که بخواهد در مورد حکومت با او ستیز کند خالى خواهد بود و على حکومت را به راحتى و آسودگى به دست خواهد آورد و بیعت مسلمانان با او تمام مى شود و بر فرض که کسى آهنگ مخالفت کند در هم شکستن آن بیعت ممکن نخواهد بود. آن چنان که مى دانیم ابوبکر با پیام فرستادن عایشه و آگاه ساختن او از اینکه پیامبر (ص ) خواهد مرد از لشکر اسامه برگشت . موضوع نماز گزاردن ابوبکر هم معروف است .

على علیه السلام این موضوع را به عایشه نسبت داد که او به بلال برده آزاد کرده پدرش فرمان داده است به ابوبکر بگوید با مردم نماز بگزارد، و چنانچه روایت شده است پیامبر فرموده بوده است (یکى از مسلمانان با آنان نماز بگزارد) و شخص خاصى را معین نفرموده است . آن نماز نماز صبح بود، پیامبر (ص ) که در آخرین رمق زندگى بود در حالى که میان على و فضل بن عباس ‍ حرکت مى کرد از حجره بیرون آمد و همان گونه که در دنباله خبر آمده است خود را به محراب رساند و در آن ایستاد و سپس به حجره خود بازگشت و هنگامى که روز بر آمد رحلت فرمود. بدین ترتیب همان یک نماز را حجت و دلیل حکومت ابوبکر قرار دادند و مى گفتند: کدامیک از شما دوست مى دارد بر دو قدمى که رسول خدا در نماز مقدم داشته است مقدم شود؟ و بیرون آمدن پیامبر (ص ) را از حجره بر آن حمل نکردند که مى خواسته است ابوبکر را از نماز گزاردن با مردم باز دارد، بلکه گفتند: براى آن آمده است که مواظبت کند تا در حد امکان ابوبکر نماز بگزارد. با ابوبکر با توجه به همین نکته بیعت شد على علیه السلام نیز عایشه را متهم مى ساخت که منشاء این کار او بوده است .

على علیه السلام در خلوت این موضوع را براى یاران خود بسیار نقل مى کرد و مى گفت اینکه پیامبر (ص ) خطاب به زنان خود فرموده است ( شما همچون زنان اطراف یوسف هستید.) براى انکار همین موضوع و ابراز خشم نسبت به عایشه بوده است که او و حفصه براى تعیین پدران خویش مبادرت ورزیده اند و با آنکه پیامبر با بیرون آمدن خود از حجره و کنار زدن ابوبکر از محراب خواسته است آن کار را جبران کند ولى نشده است و این کار با توجه به انگیزه هایى که براى ابوبکر فراهم شده بود بنیان حکومت او را استوار ساخته بود و اینکه در نفوس مردم جا گرفته بود و بزرگان مهاجران و انصار هم از او پیروى کردند، سودى نبخشید و تقدیر آسمانى هم بر این کار موافقت کرد و دلها و خواسته هاى مردم بر آن قرار گرفت ، و این کار در نظر على (ع ) بزرگتر از هر حادثه بزرگ و بلاى بزرگ بود و بزرگترین مصیبت ، و این کار را به کسى جز عایشه نسبت نمى داد و فقط متعلق به او مى دانست و بدین سبب در خلوتها و میان یاران ویژه خود عایشه را نفرین و از او به پیشگاه خداوند تطالم مى کرد. آن گاه موضوع خوددارى على از بیعت همان گونه که مشهور است پیش آمد تا سرانجام بیعت کرد، و از هنگام رحلت پیامبر (ص ) از عایشه نسبت به على و فاطمه بسیار ناخوشایندها صورت گرفت و آن دو در کمال سختى شکیبایى مى کردند. عایشه به حکومت پدر پشتگرم بود و دستیازى مى کرد و منزلت او بزرگ شد.

حال آنکه على و فاطمه زبون و مقهور شدند. فدک از فاطمه گرفته شد و او چند بار براى گفتگو در آن مورد از خانه خود بیرون آمد و به چیزى دست نیافت و در این باره زنانى که پیش او آمد و شد مى کردند و هر سخنى را که ناخوش مى داشت از قول عایشه نقل مى کردند و از قول او و شوهرش هم سخنان ناخوش براى عایشه نقل مى کردند ولى میان این دو حالت تفاوت و فاصله بسیار بود که عایشه غالب و فاطمه مغلوب و آن یکى فرمان دهنده و این یکى فرمان برنده بود و حالت انتقام گیرى و دشمن شاد شدن پدید آمد و هیچ چیز سخت تر و تلخ ‌تر از شاد شدن دشمن نیست .

من به شیخ ابو یعقوب که خدایش رحمت کند! گفتم : تو مى گویى که عایشه پدرش را براى نماز خواندن تعیین کرده است و پیامبر (ص ) او را معین نفرموده است ؟ گفت : من این سخن را نمى گویم ولى على (ع ) این سخن را مى گفته است و تکلیف من غیر از تکلیف اوست که او حضور داشته است و من حاضر نبوده ام ، بلکه تنها به اخبارى که به من رسیده است احتجاج مى کنم و آن اخبار متضمن این معنى است که پیامبر (ص ) ابوبکر را براى نماز تعیین فرموده است و على (ع ) به آنچه که مى دانسته است یا بر گمان او غلبه داشته و بر کارى که حضور داشته است احتجاج مى کند.

شیخ ابو یعقوب گفت : چون فاطمه (ع ) درگذشت همه همسران پیامبر (ص ) براى سوگ و تسلیت نزد بنى هاشم آمدند جز عایشه که نیامد و تظاهر به بیمارى کرد و از او براى على علیه السلام سخنى نقل کردند که دلالت بر شادى او داشت .

پس از آن على (ع ) با پدر عایشه بیعت کرد و عایشه از آن کار شاد شد و از اینکه بیعت صورت گرفت و خلافت مستقر و ستیز دشمن باطل شد چندان شادمانى کرد که مورخان فراوان نقل کرده اند. در تمام مدت خلافت پدر عایشه و حکومت عمر و عثمان کار همین گونه بود، دلها مى جوشید و کینه ها چنان بود که سنگ را آب مى کرد و هر چه بر على روزگار مى گذشت غم و اندوهش فزون مى شد و آنچه را در دل داشت آشکار مى ساخت ، تا آنکه عثمان کشته شد و عایشه بیش از همه مردم بر عثمان خشم گرفته و دیگران را بر او مى شورانید و ستیز مى کرد و چون خبر کشته شدنش را شنید، گفت : خدایش از رحمت خویش دور کند! عایشه آرزومند بود که خلافت به طلحه برسد و حکومت همان گونه که در آغاز بود به خاندان تیم برگردد ولى مردم از طلحه عدول کردند و به على ابن ابى طالب گرایش یافتند. چون عایشه این خبر را شنید فریاد برآورد (اى واى ، عثمان مظلوم کشته شد!) و آنچه در دلها بود شعله برکشید و از آن جنگ  (جمل  و پیامدهاى آن پدید آمد.

این خلاصه گفتار شیخ ابو یعقوب بود که خدایش رحمت کند! او شیعه نبود و معتزلى استوارى بود جز اینکه در مسئله تفضیل بغدادى بود.
اما این گفتار على علیه السلام که گفته است (و اگر عایشه را فرا مى خواندند تا در مورد کس دیگرى غیر از من آنچه نسبت به من انجام داد انجام دهد هرگز نمى پذیرفت ) منظور او عمر است . یعنى : اگر پس از کشته شدن عثمان آن هم با آن صورت عمر عهده دار خلافت مى شد و همان گونه که من به خلافت رسیدم عمر به خلافت مى رسید و به عمر نسبت مى دادند که خواهان کشته شدن عثمان بوده یا مردم را بر آن کار تحریض مى کرده است و از عایشه دعوت مى شد که همراه گروهى از مسلمانان به یکى از شهرهاى اسلامى برود و بیعت را بشکند و فتنه برانگیزد، هرگز نمى پذیرفت . این سخنى بر حق است زیرا عایشه نسبت به عمر کنیه یى را که نسبت به على علیه السلام داشته نداشته است و مقتضیات نیز چنان نمى بود.

اما گفتار على (ع ) که گفته است (با وجود این همان حرمت نخستین براى او محفوظ است و حساب بر عهده خداوند است) یعنى حرمتى که به سبب ازدواج رسول خدا (ص ) با او و محبت آن حضرت نسبت به او منظور باید داشت و حساب او هم با خداوند است که خداوند بسیار مهربان است . هیچ لغزشى از عفو او و هیچ گناهى بزرگتر از رحمت او نیست .اگر بگویى این سخن على علیه السلام دلیل بر توقف او در مورد سرانجام عایشه است و حال آنکه شما مى گویید او از اهل بهشت است چگونه میان این سخن و مذهب خودتان جمع مى کنید؟

مى گویم : ممکن است على علیه السلام این سخن را پیش از آن گفته باشد که خبر توبه عایشه به حد تو رسیده باشد و اصحاب ما مى گویند و معتقدند که او پس از کشته شدن امیر المومنین توبه کرده و پشیمان شده است و مى گفته است دوست مى داشتم که داراى ده پسر از پیامبر مى بودم و همگى مى مردند و جنگ جمل هرگز صورت نمى گرفت . همچنین عایشه پس از کشته شدن على (ع ) او را مى ستود و مناقب او را نقل و منتشر مى کرد (!) وانگهى آنان روایت مى کنند که عایشه پس از جنگ جمل چندان مى گریست که روپوش او از اشک خیس مى شد و پشیمان شده بود و همواره از پیشگاه خداوند آمرزشخواهى مى کرد ولى موضوع توبه او پس از جنگ جمل آن چنان به اطلاع امیر المومنین نرسیده بود که ثابت شده باشد و آنچه از پشیمانى و توبه او که در حد تواتر نقل شده است پس از کشته شدن امیر المومنین تا هنگام مرگ عایشه است و کسى که توبه کند گناهش آمرزیده است و در اعتقاد ما لازمه عدل قبول توبه است ؛ وانگهى ضمن روایاتى وقوع توبه به عایشه تاکید شده است از جمله این روایت و خبر مشهور است که (او در قیامت هم همسر رسول خدا (ص ) است همان گونه که در دنیا همسر آن حضرت بوده است ) و هنگامى که چنین خبرى در حد شیاع مى رسد بر ما واجب مى شود که اثبات توبه او را بپذیریم بر فرض که نقل هم نشده باشد تا چه رسد که نقل توبه عایشه در حد تواتر یا نزدیک آن است .

نهج البلاغه حکمت ۱۵۶

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۶۲

زندگینامه مقدام زبیدی (صحابی)

زبیدی –مقدام بن معدیکرب صحابی است و به سال ۸۷ ه ق که سال عمرش به ۹۱ رسیده بوده درگذشت. (از شذرات ج ۱ ص ۹۸ )

مقدام بن معدیکرب بن عمروبن یزیدین معدیکرب بن سیار کندی مکنی به ابوکریمه، وی صحابی است و در کودکی با وفد کنده که ۸۰ سوار بودند. بر پیغمبر (ص) وارد گردید و پس از آن در شام سکنی گزید.

و به حمص در ۹۱ سالگی وفات یافت. او که تنها بخاری یک حدیث آن را نقل کرده است شعبی از او روایت کند. و ابن سعد او را در طبقهء چهارم از « چهل حدیث » راست ، اهل شام بشمار آرد.

(از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۸ ص ۲۰۸ ) و در حاشیهء همین صفحه آمده: در کامل ابن اثیر ج ۴ ص ۲۰۳ اسدالغابه ج ۴ ص ۴۱۱ ، الاصابه عنوان شمارهء ۸۱۸۶ ، التاج ج ۹ ص ۲۰ ، خلاصهء تذهیب الکمال ص ۳۳۱ ، الجمع بین رجال الصحیحین ص ۵۰۸ و کشف النقاب (نسخهء خطی) ترجمهء مقدام آمده، و در کشف النقاب آمده: او راست ۴۲ حدیث.

لغتنامه دهخدا

بازدیدها: ۲۰

زندگینامه حریز بن عبداللّه سجستانى

حریز  ابن ابی حریز، عبدالله بن حسین ازدی کوفی است پدرش قاضی سجستان بود از زراره بن أعین روایت دارد و علی بن گوید: وی از مشایخ شیعه بود، و طوسی او « المؤتلف و المختلف » رباط و عبدالله بن عبدالرحیم اصم و جز ایشان از وی دارقطنی در را در عداد مصنفان شیعه شمرده است ساکن سجستان بود و از جعفر صادق روایت میکرد و حمادبن عیسی از وی روایت کند ( نجاشی گوید او در جنگ با خوارج شرکت جست و به سجستان منتقل گشت و در آنجا کشته شد (لسان المیزان ج ۲ ص ۱۸۶).

از معروفترین اصحاب حضرت صادق علیه السلام است و کتبى در عبادات نوشته از جمله ( کتاب صلوه ) است که مرجع اصحاب و معتمد علیه و مشهور بوده . و در روایت معروفه حمّاد است که به حضرت صادق علیه السلام گفت : ( اَنَا اَحْفَطُ کِتابَ حَریزٍ فِى الصَّلوهِ. ) (۱۵۵)
و بالجمله ؛ او از اهل کوفه است لکن به جهت تجارت ، مسافرت به سجستان مى کرد به ( سجستانى ) مشهور شد و در زمان حضرت صادق علیه السلام شمشیر کشید به جهت قتال خوارج سجستان .(۱۵۶) و روایت شده که حضرت او را جدا کرد و محجوب کرد از خودش و او همان است که یونس بن عبدالرحمن فقه بسیار از او نقل کرده .(۱۵۷)



۱۵۵- ( تنقیح المقال ) ۱/۲۶۱٫
۱۵۶- ( الاختصاص ) ص ۲۰۷٫
۱۵۷- ( تنقیح المقال ) ۱/۲۶۱٫

بازدیدها: ۱۳

زندگینامه ابو بصیر لیث بن بختری مرادی(قرن دوم)

ابو بصیر لیث بن بختری مرادی، از رجال امامی کوفه در نیمهٔ اول قرن ۲ (قمری).

کنیهٔ او را «ابومحمد» و «ابویحیی» آورده‌اند و او را از اهل کوفه شمرده‌اند. وی در منابع رجالی هم از اصحاب امام باقر و هم از اصحاب امام صادق علیه السلام محسوب شده‌است. ابو بصیر مرادی از برخی راویان حدیث اهل بیت علیهم السلام چون عبدالکریم بن عتبه هاشمی روایت کرده‌است.

ابوبصیر مرادی، درگذشت امام صادق علیه السلام را درک کرده‌است، بیشتر معتقدند ابو بصیر مرادی به امامت امام کاظم باور نداشته‌است و گفته‌اند مذهب وی مستقیم نبوده‌است.

شاگردان

از مهم‌ترین شاگردان ابوبصیر مرادی که روایات زیادی از او نقل کرده‌است، ابوجمیله مفضل بن صالح اسدی است و در درجهٔ بعد می‌توان از عبدالله بن مسکان، عبدالله بن بکیر و عبدالکریم بن عمرو خثعمی یاد کرد.

اَبوبَصیر، عنوان مشترک دو تن از راویان امامیه و اصحاب امام باقر و امام صادق(علیه السلام) به نامهای یحیی بن ابی‌القاسم اسدی و لیث بن بَخْتَری مرادی. در بسیاری از روایات امامیه نام ابوبصیر بدون افزودن هیچ قیدی، در سلسلۀ اسناد قرار گرفته و تنها با کمک گرفتن از قراین خارجی ممکن است هویت راوی را حدس زد؛ اما شمار اسانیدی که هویت ابو بصیر در آنها با قیدی تعیین شده، بسیار اندک است و گاه برخی از این قیود ذکر شد نیز به خودی خود چندان استوار نیست و احتمال می‌رود ناشی از خلط بوده باشد.

اشتراک عنوان «ابو بصیر» میان یحیی اسدی و لیث مرادی سبب شده است تا بحث و پژوهش در هویت ابو بصیر در اسانید گوناگون در بین محدثان و رجال شناسان امامی کمابیش از همان سده‌های نخستین مطرح گردد و تا امروز ادامه یابد. از این ‌رو تفکیک این دو شخصیت هم‌ عصر که هر دو در کوفه متوطن بوده‌اند، در پاره‌ای موارد نمی‌تواند از قطعیت برخوردار باشد.

۱٫ ابو بصیر یحیی بن ابی‌القاسم اسدی (د ۱۵۰ق/۷۶۷م)، از رجال امامی کوفه. کنیۀ او ابو محمد بود و شاید از آن رو ابو بصیر خوانده می‌شد که از بینایی محروم بود (کشی، ۱۷۳، ۴۷۶؛ طوسی، رجال، ۱۴۰، ۳۳۳). ابوالقاسم کنیۀ پدر وی بوده و نام او اسحاق ثبت شده است (همان، ۱۴۰؛ مفید، الاختصاص، ۸۳)، ولی در برخی از منابع ابوالقاسم به صورت قاسم و به عنوان نام پدر یحیی آمده است (مثلاً نک‍: نجاشی، ۴۴۱). نسبت اسدی به جهت رابطۀ ولای خاندان او با قبیلۀ عرب بنی‌اسد بود (کشی، ۱۷۳؛ طوسی، همان، ۳۳۳؛ مفید، همانجا). طوسی در رجال (همانجا) او را از اهل کوفه شمرده است. همو و نجاشی (همانجاها) به سال وفات وی تصریح کرده‌اند.

ابوبصیر اسدی چندی در صحبت امام محمد باقر(علیه السلام) (امامت: ۹۵-۱۱۴ق) بود و پس از آن در جرگۀ اصحاب امام جعفر صادق(علیه السلام) (امامت: ۱۱۴- شوال ۱۴۸) درآمد. انبوهی از روایات بر جای ماندۀ اعتقادی و فقهی در کتب حدیث امامیه که از طریق ابوبصیر از آن امام روایت شده است، نشان از میزان این بهره‌گیری دارد (نیز نک‍: برقی، الرجال، ۱۱، ۱۷؛ طوسی، همان، ۱۴۰، ۳۳۳؛ نجاشی، همانجا).

طوسی (همان، ۳۶۴) وی را در شمار اصحاب امام موسی کاظم(علیه السلام) (امامت: ۱۴۸-۱۸۳ق) نیز آورده است (قس: نجاشی، همانجا)، ولی باید در نظر داشت که وی تنها حدود ۲ سال از امامت آن حضرت را درک کرده و شمار روایات موجود به نقل ابو بصیر (بدون قید) از امام کاظم(علیه السلام) بسیار اندک است. ابو بصیر اسدی بجز محضر امامان، از برخی راویان امامی چون ابوحمزۀ ثمالی و صالح (عمران) بن میثم نیز روایت کرده است (نک‍: برقی، المحاسن، ۳۰۹؛ کلینی، ۷/۱۸۵-۱۸۶؛ ابن بابویه، محمد، امالی، ۲۶۸).

ابوبصیر اسدی به ‌سان یکی از حاملان پراندوختۀ حدیث اهل بیت علیهم السلام در کوفه شناخته می‌شد و در میان آنان که از او حدیث فرا گرفتند، نام رجالی چون ابان بن عثمان احمر، عاصم بن حمید حناط، حسین بن ابی‌العلاء و عبداللـه بن حماد انصاری به چشم می‌خورد (نک‍: ابن بابویه، محمد، فقیه، ۴/۱۲۱؛ طوسی، الفهرست، ۱۷۸، امالی، ۲/۹۵، ۱۵۷). همچنین باید از علی بن ابی حمزۀ بطائدی، عبداللـه بن وضاح و شعیب عقرقوفی، خواهرزادۀ ابو بصیر اسدی، نام برد که شاگردان خاص وی بوده‌اند (نک‍: نجاشی، ۲۱۵، ۲۴۹؛ کشی، ۱۷۱).

ابوبصیر اسدی در پی سالها درک صحبت امام محمد باقر و امام صادق(علیهما السلام) طبعاً یکی از قطبهای رهبری فکری جامعۀ امامی کوفه محسوب می‌شد، روایات متعددی در دست است که نشان می‌دهد ابو بصیر (ظاهراً اسدی) در صحنه‌های مبارزۀ فکری با گروههای مخالف چون مختاریه و زیدیه حضور داشته است (نک‍: کلینی، ۱/۲۹۱؛ کشی، ۲۴۰-۲۴۱، جم).

در ۱۴۸ق به دنبال وفات امام جعفر صادق(علیه السلام)، فرزند ارشد او موسوم به عبداللـه دعوی امامت کرد و پیروان او که «فطحیه» نامیده می‌شدند، در مقابل گروهی از شیعیان قرار داشتند که بلاواسطه پس از امام صادق(علیه السلام) به امامت امام کاظم(علیه السلام) قائل بودند. وقوع این بحران با سالهای پایانی عمر ابوبصیر اسدی مصادف بود و موضع‌گیری او در مقابل فطحیه از وی چهره‌ای وجیه نزد پیروان امام کاظم(علیه السلام) ترسیم نمود؛ چنانکه در روایات آنان ابوبصیر در زمرۀ گروهی از اصحاب امام صادق(علیه السلام) شمرده شده است که از آغاز به عبداللـه پشت کرده، به امام کاظم(علیه السلام) روی آوردند (نک‍: کلینی، ۱/۳۵۱-۳۵۲؛ کشی، ۲۸۲-۲۸۴).

در منابع گوناگون مطالبی از طریق علی بن ابی‌حمزه روایت شده است که بیان می‌دارد ابوبصیر (اسدی) اندکی پس از وفات امام صادق(علیه السلام) در حالی که عبداللـه افطح هنوز زنده بود، برای گزاردن حج به حجاز رفته و ضمن دیدار با امام کاظم(علیه السلام) مراتب وفاداری خود را به امام اعلام کرده است (نک‍: حمری، ۱۴۶؛ کلینی، ۱/۲۸۵، ۲/۱۲۴؛ مسعودی، ۱۶۷-۱۶۸؛ دلائل الامامه، ۱۶۳، ۱۹۳).

در روایاتی که پیروان امام کاظم(علیه السلام) از زبان ابوبصیر نقل کرده‌اند، وی پایه‌های عقیدتی فحیه دربارۀ امامت را مورد حمله قرار داده است (نک‍: ابن بابویه، علی، ۴۹، ۷۴؛ مسعودی، ۱۶۱). اگرچه در روایات مذکور تصریح نشده که کدام ابوبصیر مورد نظر بوده است، ولی حرمت ویژۀ ابوبصیر مرادی نزد فطحیان، این احتمال را که وی ابوبصیر اسدی باشد، مرجح می‌سازد. شاید به سبب همین شخصیت ضد فطحی ابوبصیر اسدی بوده باشد که ابن فضال، رجال‌شناس نامی فطحیه، در نقد رجالی ابوبصیر اسدی، او را «مخلّط» قلمداد کرده است (نک‍: کشی، ۱۷۳، ۴۷۶).

در زمان افتراق بعدی امامیه و تقسیم پیروان امام کاظم(علیه السلام) به واقفه (منکران وفات وی و قائلان به مهدویت آن حضرت) و قطعیه (قائلان به جانشینی امام رضا(علیه السلام))، سالها از وفات ابوبصیر اسدی می‌گذشت و همین امر موجب آن بود که هر دو دسته در شخصیت ابوبصیر اسدی با دیدۀ احترام بنگرند. علی بن ابی حمزۀ بطائنی که در گذشته از شاگردان خاص ابوبصیر اسدی بود و اکنون از سران واقفه به‌شمار می‌رفت، با نقشی که در انتقال آثار ابوبصیر و روایات او به آیندگان ایفا کرد، موجب شد که حتی در آثار قطعیه (در دوره‌های بعد اثناعشریه) به عنوان راوی درجۀ اول ابوبصیر اسدی شناخته شود (نک‍: ابن بابویه، محمد، «مشیخه»، ۱۸؛ طوسی، الفهرست، همانجا؛ نجاشی، ۴۴۱).

علی بن ابی حمزه و فرزندش حسن که او هم مذهب واقفی داشت، در اثار خود بسیار بیش از دیگر اصحاب ائمه، از روایات ابوبصیر بهره گرفته‌اند (نک‍: همو، ۲۵۰، به نقل از تفسیر علی بن ابی‌حمزه؛ ابن بابویه، محمد، ثواب الاعمال، ۱۳۰ به بعد، به نقل از فضائل قرآن حسن بن علی؛ قس: نجاشی، ۳۷).

به علاوه در منابع واقفی، برخی روایات در اثبات باورهای مذهب واقفه از زبان ابوبصیر (اسدی، نقل شده است (نک‍: علوی، شم‍۲۱، ۲۳، ۳۳؛ کشی، ۴۷۴-۴۷۶). از سوی دیگر قطعیه، ابوبصیر اسدی را به عنوان یک راوی «وجیه و ثقه» می‌شناختند، همان تعبیری که نجاشی دربارۀ او به کار برده است (ص ۴۴۱). نام او در شمار ۶ تن «اصحاب اجماع» از یاران امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) آورده شده است که «طایفه» بر صدق حدیث و فقاهت آنان اجماع نموده‌اند (نک‍: کشی، ۲۳۸؛ طوسی، عده الاصول، ۱/۳۸۴).

همچنین در منابع اثناعشری به روایت حدیثی از ابوبصیر برخورد می‌کنیم که به «حدیث لوح» شهرت دارد و در آن اعتقاد به امامان دوازده‌گانه با تفصیل نسبی مطرح شده است (نک‍: کلینی، ۱/۵۲۷-۵۲۸؛ نعمانی، ۴۲-۴۴؛ ابن بابویه، محمد، کمال‌الدین، ۱/۳۰۸-۳۱۱) و به قرینۀ همراهی عبدالرحمن بن سالم (راوی این حدیث) با علی بن ابی حمزه در روایت از ابوبصیر در برخی از اسانید می‌توان به احتمال قوی‌تر ابو بصیر اسدی را موردنظر در این حدیث دانست (نک‍: طوسی، تهذیب، ۱/۴۴۳، الاستبصار، ۱/۲۰۳).

برخی از رجال شناسان متأخر امامیه همچون علامۀ حلّی (ص ۲۶۴) در اثر آشفتگی موجود در عبارات کشی (ص ۴۷۴-۴۷۶)، شخصیت ابو بصیر یحیی بن ابی‌القاسم اسدی را با یحیی بن قاسم حذّاء واقفی یکی دانسته و بر این پایه به واقفی بودن ابوبصیر اسدی حکم رانده‌اند که باتوجه به وفات وی در ۱۵۰ق و آغاز افتراق واقفه در ۱۸۳ق، واقفی بودن وی منتفی است.

افزون بر روایات بسیار پراکنده در کتب حدیث امامیه، آنچه به عنوان آثار ابوبصیر اسدی با نام از آنها یاد شده، دو عنوان زیر است: کتاب مناسک الحج، به روایت علی بن ابی حمزه و حسین بن علاء (طوسی، الفهرست، همانجا) و کتاب یوم و لیله، به روایت علی بن ابی حمزه (نجاشی، همانجا). ابن بابویه نیز مجموعه‌ای از روایات فقهی او به روایت علی بن ابی حمزه را در فقیه من لایحضره الفقیه مورد استفاده قرار داده است (نک‍: ابن بابویه، محمد، «مشیخه»، همانجا). همچنین مجموعه‌ای مشتمل بر حدود ۲۰ حدیث در موضوع «علل» به روایت حسین بن یزید نوفلی از علی بن ابی حمزه به‌طور پراکنده در علل الشرائع ابن بابویه مورد استفاده واقع شده است (۱/۱۵، ۱۶، جم).

ابن بابویه ضمناً تلفیقی از روایت ابوبصیر و محمدبن مسلم را از «کتاب حدیث اربعمأه» به تمامی در الخصال (۲/۶۱۰-۶۳۷) نقل کرده است. علاوه بر آنچه ذکر شد، نوشتاری از ابوبصیر در زمینۀ احوال ائمۀ نخستین به روایت محمد بن سنان (در بعضی اسانید با واسطۀ ابن مسکان) وجود داشته که در آثار کهن امامیه و غیرایشان مورد استفاده قرار گرفته است (نک‍: ابن ابی الثلج، ۱۵؛ کلینی، ۱/۴۶۱، ۴۶۳، ۴۶۸؛ خصیبی، ۳۹؛ ابوالفرج، ۵۰؛ ابن خشاب، ۱۶۱، جم‍(. خصیبی (همانجا) تصریح نموده که ابوبصیر مورد نظر در این سند ابوبصیر اسدی است.

۲٫ ابوبصیر لیث بن بختری مرادی، از رجال امامی کوفه در نیمۀ نخست سدۀ ۲ق/۸م. کنیۀ اصلی او را ابن غضائری (نک‍: علامۀ حلّی، ۱۳۷) و نجاشی (ص ۳۲۱) «ابومحمد» و ابن ندیم (ص ۲۷۵) و طوسی (رجال، ۲۷۸) «ابویحیی» آورده‌اند و طوسی (همان، ۱۳۴) او را از اهل کوفه شمرده است. وی در منابع رجالی هم از اصحاب امام باقر(علیه السلام) و هم از اصحاب امام صادق(علیه السلام) محسوب شده است (برقی، الرجال، ۱۳، ۱۸؛ کشی، ۱۷۰؛ مفید، الاختصاص، ۸۳؛ طوسی، همان، ۱۳۴، ۲۷۸؛ نجاشی، همانجا).

ولی در اسانید روایات، نمونه‌ای قطعی برای روایت او از امام باقر(علیه السلام) دیده نمی‌شود (برای موارد قابل تردید، نک‍: مفید، المقنعه، ۳۸، سطر ۲۷؛ فخاربن محمد، ۸۴؛ قس: کلینی، ۳/۵۰۹؛ مجلسی، ۳۵/۱۱۲). ابوبصیر مرادی همچنین از برخی راویان حدیث اهل بیت چون عبدالکریم بن عتبۀ هاشمی (از اصحاب امامان صادق و کاظم(علیهما السلام)) روایت کرده است (ابن بابویه، محمد، «مشیخه»، ۵۵).

در سلسلۀ سند حدیثی از المحاسن برقی (ص ۳۷) روایت لیث مرادی از ابوبصیر (شاید اسدی) دیده می‌شود و باتوجه به آنچه ذکر شد و اینکه نجاشی (همانجا) لیث مرادی را «ابوبصیر اصغر» خوانده است، دور نیست که وی قدری نسبت به ابوبصیر اسدب تأخر طبقه داشته باشد.

از مهم‌ترین شاگردان ابوبصیر مرادی که روایات زیادی از او نقل کرده است، ابو جمیله مفضل بن صالح اسدی است و در درجۀ بعد می‌توان از عبداللـه بن مسکان، عبداللـه بن بکیر و عبدالکریم بن عمرو خثعمی یاد کرد که روایت آنان از ابوبصیر مرادی مورد تصریح قرار گرفته است (نک‍: کلینی، ۲/۶۰، ۷/۳۱۰، جم‍؛ ابن بابویه، محمد، همانجا؛ نجاشی، همانجا).

ابوبصیر مرادی، همان‌طور که شعیب عقرقوفی اظهار داشته است (کشی، ۱۷۲)، وفات امام صادق(علیه السلام) را درک کرده است، ولی گزارش صریحی در مورد موضع‌گیری او در قبال فطحیه دیده نمی‌شود. روایت عقرقوفی حاکی است که ابوبصیر مرادی به امامت امام کاظم(علیه السلام) باور نداشته است (کشی، همانجا، شم‍۲۹۳، نیز شم‍۲۹۲؛ طوسی، تهذیب، ۱۰/۲۵) و گفتار ابن غضائری، رجال‌شناس اثناعشری اشارت دارد که مذهب وی مستقیم نبوده است (نک‍: علامۀ حلی، همانجا).

در مورد رابطۀ او با امام کاظم(علیه السلام)، اگرچه طوسی در الفهرست (ص ۱۳۰) و رجال (ص ۳۵۸) او را در زمرۀ اصحاب آن حضرت آورده است، ولی این نکته در کلام برقی، کشی و نجاشی تأیید نشده و در اسانید روایات نیز روایت او از امام کاظم(علیه السلام) به اثبات نرسیده است. اگر شواهد پراکندۀ یاد شده را در کنار روایات ستایش‌آمیز فطحیان دربارۀ ابوبصیر مرادی قرار دهیم، به نتیجه‌گیری دربارۀ گرایش مذهبی ابوبصیر مرادی کمک خواهد کرد.

از آن جمله باید به روایتی به نقل از علی بن اسباط فطحی اشاره کرد که در آن نام ابو بصیر مرادی در شمار چند تن از اصحاب امامان باقر و صادق(علیه السلام) یاد شده و در انتخاب شخصیتها تأثیر دیدگاه فطحی احساس می‌شود (نک‍: کشی، ۹-۱۰؛ مفید، الاختصاص، ۶۱-۶۲). در روایتی دیگر از طریق علی بن اسباط، ابوبصیر مرادی یکی از چهار تن دانسته شده که در حیات و ممات، زینت و آبروی اهل بیت بوده، از مصادیق قوّامون به قسط، سابقون و مقرّبون شمرده می‌شدند (کشی، ۱۷۰، شم‍ ۲۸۷، نیز ۲۳۸-۲۳۹، شم‍۴۳۲). در روایت دیگر نیز از طریق علی بن اسباط و علی بن حدید فطحی، ابوبصیر مرادی در عداد چهار تن اوتاد زمین و اعلام دین محسوب شده است (همو، ۲۳۸، شم‍۴۳۲).

اما از دیدگاه منابع غیرفطحی در بادی امر باید به روایات پراکنده‌ای توجه کرد که کشی نقل کرده و این در حالی است که خود در تمییز ابوبصیرها (دست کم براساس نسخۀ موجود از کتاب وی) به شدت دچار خلط بوده است. کشی علاوه بر روایات علی بن اسباط و علی بن حدید فطحی، ابوبصیر مرادی در عداد چهارتن اوتاد زمین و اعلام دین محسوب شده است (همو، ۲۳۸، شم‍۴۳۲).

اما از دیدگاه منابع غیرفطحی در بادی امر باید به روایات پراکنده‌ای توجه کرد که کشی نقل کرده و این در حالی است که خود در تمییز ابوبصیرها (دست کم براساس نسخۀ موجود از کتاب وی) به شدت دچار خلط بوده است. کشی علاوه بر روایات علی بن اسباط و علی بن حدید که یاد شد، دو روایت دیگر نقل کرده که در آنها ابوبصیر مرادی یکی از چهار تن «مخبتین» مژده‌ور به بهشت و نیز از احیا کنندگان حدیث اهل حدیث(علیه السلام) و امانتداران حلال و حرام خداوند دانسته شده است (ص ۱۳۶، شم‍۲۱۹، نیز ۱۷۰، شم‍۲۸۶).

باتوجه به قراین مختلف، ازجمله وجود روایتی دیگر با همین مضمون (همو، ۱۳۶، شم‍۲۱۸) که در آن نام ابوبصیر (بدون قید) آمده است، می‌توان گفتۀ کشی را درست دانست، با این احتمال که قید «لیث مرادی» و «لیث بن بختری مرادی» در روایت پیشین از افزوده‌های بعدی بوده باشد.

کشی همچنین یادآور شده که بعضی در شمار ۶ تن «اصحاب اجماع» از یاران امام باقر و امام صادق(علیه السلام) به جای ابوبصیر اسدی، ابوبصیر مرادی را قرار داده‌اند (ص ۲۳۸). از دیگر رجال‌شناسان امامیه ابن غضائری ضمن اینکه مذهب او را مورد طعن دانسته، یادآور شده است که اعتبار روایی او مورد طعن نیست (علامۀ حلی، همانجا) و نجاشی در شرح احوال وی هم در گرایش مذهبی و هم در اعتبار رجالی او سکوت کرده است (همانجا).

تنها اثر یاد شده از ابوبصیر مرادی کتابی در مسائل فقهی است که بیشتر به روایت ابن فضال فطحی از ابوجمیله مفضل بن صالح از وی شهرت داشته است (همانجا؛ نیز نک‍: ابن ندیم، همانجا؛ طوسی، الفهرست، همانجا). این کتاب در سطح محدودی مورد استفادۀ محدثان چون برقی در المحاسن (ص ۳۳۷)، کلینی در الکافی (۳/۴۶۰، ۴/۳۴۲، جم‍(، ابن بابویه در فقیه (۲/۲۷۴)، طوسی در تهذیب (۱/۱۶۵، ۱۸۰، جم‍( و همو در الاستبصار (۱/۱۵۴، جم‍( قرار گرفته و آنگونه که از موارد نقل بر می‌آید، مشتمل بر پاسخهای امام صادق(علیه السلام) به سؤالات ابوبصیر مرادی است.

در منابع رجالی و حدیثی شیعه از شخصیتهای دیگری نیز نام برده شده که «ابوبصیر» خوانده می‌شده‌اند:

ابوبصیر عبداللـه بن محمد اسدی کوفی از اصحاب امام باقر(علیه السلام) (کشی، ۱۷۴؛ طوسی، رجال، ۱۲۹)؛

ابوبصیر یوسف بن حارث از اصحاب بتری مذهب امام باقر(علیه السلام) (همان، ۱۴۱)

و ابوبصیر ثقفی (خصیبی، ۳۹).

در سده‌های اخیر چندین اثر مستقل دربارۀ شخصیت رجالی ابوبصیر تألیف شده است.

که عبارتند از:

۱٫ ترجمه ابی‌بصیر، از محمد مهدی خوانساری (د ۱۲۴۶ق)، که همراه الجوامع الفقهیه در ۱۲۷۶ق چاپ سنگی شده است؛

۲٫ ترجمه ابی‌بصیر و تحقیق احواله، از محمد باقر شفتی (د ۱۲۶۰ق)، که همراه مجموعه‌ای از رسایل رجالی وی در ۱۳۱۴ق به چاپ رسیده است؛

۳٫ ترجمه ابی‌بصیر، از محمد هاشم خوانساری (د ۱۳۱۸ق)، همراه مجمع الفوائد در ۱۳۱۷ق چاپ شده است؛

۴٫ ترجمه ابی‌بصیر و اسحاق بن عمار، از ابوتراب خوانساری (د ۱۳۴۶ق)؛

۵٫ الرساله المبصره فی احوال ابی‌بصیر، از محمدتقی شوشتری، چاپ شده به عنوان ملحق درج ۱۱ قاموس الرجالِ مؤلف (نیز نک‍: آقابزرگ، ۴/۱۴۷-۱۴۸، ۱۱/۲۲۳)؛

۶٫ اسانید ابی‌بصیر، از موسی شبیری زنجانی که عکس نسخۀ دست‌نویس آن در کتابخانۀ مرکز موجود است.



مآخذ:

  1. آقابزرگ، الذریعه؛
  2. ابن ابی الثلج، محمدبن احمد، «تاریخ الائمه»، مجموعۀ نفیسه، قم، ۱۴۰۶ق؛
  3. ابن بابویه، علی بن حسین، الامامه و التبصره من الحیره، قم، ۱۴۰۴ق؛
  4. ابن بابویه، محمد بن علی، امالی، بیروت، ۱۴۰۰ق/۱۹۸۰م؛
  5. همو، ثواب الاعمال، نجف، ۱۳۹۲ق/۱۹۷۲م؛
  6. همو، الخصال، به کوشش علی‌اکبر غفاری، قم، ۱۳۶۲ش؛
  7. همو، علل الشرائع، نجف، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۶م؛
  8. همو، فقیه من لایحضره الفقیه، به کوشش حس موسوی خرسان، نجف، ۱۳۷۶ق؛
  9. همو، کمال‌الدین، به کوشش علی‌اکبر غفاری، تهران، ۱۳۹۰ق؛
  10. همو، «مشیخه الفقیه»، همراه ج ۴ فقیه؛
  11. ابن خشاب، عبداللـه بن نصر، «تاریخ موالید الائمه و وفیاتهم»، مجموعه نفیسه، قم، ۱۴۰۶ق؛
  12. ابن ندیم، الفهرست؛
  13. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، نجف، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۵م؛
  14. برقی، احمدبن محمد، الرجال، تهران، ۱۳۴۲ش؛
  15. همو، المحاسن، به کوشش جلال‌الدین محدث، قم، ۱۳۷۱ق؛
  16. حمیری، عبداللـه بن جعفر، قرب الاسناد، تهران، ۱۳۶۹ق؛
  17. خصیبی، حسین بن حمدان، الهدایه الکبری، بیروت، ۱۴۰۶ق/۱۹۸۶م؛
  18. دلائل الامامه، منسوب به ابن رستم طبری، نجف، ۱۳۸۳ق/۱۹۶۲م؛
  19. طوسی، محمد بن حسن، الاستبصار، به کوشش حسن موسوی خرسان، تهران، ۱۳۹۰ق؛
  20. همو، امالی، بغداد، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۴م؛
  21. همو، تهذیب الاحکام، به کوشش حسن موسوی خرسان، تهران، ۱۳۹۰ق؛
  22. همو، رجال، به کوشش محمدصادق بحرالعلوم، نجف، ۱۳۸۱ق/۱۹۶۱م؛
  23. همو، عده الاصول، به کوشش محمد مهدی نجف، قم، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م؛
  24. همو، الفهرست، به کوشش محمد صادق بحرالعلوم، نجف، کتابخانۀ مرتضویه؛
  25. علامۀ حلی، حسن بن یوسف، رجال، نجف، ۱۳۸۱ق/۱۹۶۱م؛
  26. علوی، علی بن احمد، نصره الواقفه، به کوشش احمد پاکتچی، منتشر نشده؛
  27. فخاربن معد موسوی، ایمان ابی‌طالب، به کوشش محمد بحرالعلوم، نجف، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۵م؛
  28. کشی، محمد، معرفه الرجال، اختیار طوسی، به کوشش حسن مصطفوی، مشهد، ۱۳۴۸ش؛
  29. کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، به کوشش علی‌اکبر غفاری، تهران، ۱۳۸۸ق؛
  30. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م؛
  31. مسعودی، علین بن حسین، اثبات الوصیه، نجف، ۱۳۷۴ق؛
  32. مفید، محمدبن محمد، الاختصاص، به کوشش علی‌اکبر غفاری، قم، جماعه المدرسین؛
  33. همو، المقنعه، تهران، ۱۲۷۶ق؛
  34. نجاشی، احمدبن علی، رجال، به کوشش موسی شبیری زنجانی، قم، ۱۴۰۷ق؛
  35. نعمانی، محمدبن ابراهیم، الغیبه، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م.

احمد پاکتچی

بازدیدها: ۵۲۰

زندگینامه اسحاق بن عمّار صیرفى

 اسحاق بن عمّار صیرفى کوفى از اصحاب حضرت صادق علیه السلام و موسى بن جعفر علیه السلام است علماء رجال در حق او گفته اند که او شیخ اصحاب ما است و ثقه است ، و او و برادران او یونس و یوسف و قیس و اسماعیل بیت بزرگى از شیعه مى باشند،

و پسران برادرش على و بشیر پسران اسماعیل از وجوه اهل حدیث مى باشند و روایت است که حضرت صادق علیه السلام هرگاه اسحاق و اسماعیل پسران عمّار را مى دید مى فرمود: ( وَ قَدْ یَجْمَعُهُما لاَقْوامٍ ) ؛ یعنى حق تعالى گاهى دنیا و آخرت را براى بعضى جمع مى فرماید.(۱۴۵)

و روایت است از عمار بن حیّان که گفت : خبر دادم به حضرت صادق علیه السلام از برّ و نیکى کردن اسماعیل پسرم به من ، فرمود: من او را دوست مى داشتم و الحال زیاد شد محبت من به او. و بالجمله ؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند به جهت تصریح شیخ در ( فهرست ) و از این جهت حدیث را از جهت او موثق مى شمردند.

تا نوبت به شیخ بهائى رسید، ایشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند یکى را امامى گفتند و اسحاق بن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند باید رجوع به تمیز کنند تا معلوم شود که کدام یک مى باشند، و عمل علما بر همین بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه ، این بزرگوار قرائنى به دست آورد. که اسحاق به عمار یک نفر بیشتر نیست و آن هم ثقه و امامى مذهب است ، و شیخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نیز همین را اختیار کرده در خاتمه ( مستدرک الوسائل ) (۱۴۶) واللّه العالم .



۱۴۵- ( رجال کشّى ) ۲/۷۰۵٫
۱۴۶- ( مستدرک الوسائل ) ۳/۵۶۲، چاپ سه جلدى .

بازدیدها: ۶۱

زندگینامه ابو سعید ابان بن تعلب بن رباح جریری

ابو سعید ابان بن تعلب بن رباح جریری، فقیه، ادیب، قاری، مفسر اصولی لغوی و از محدثان مشهور شیعه امامیه در قرن دوم هجری قمری. بعضی از مأخذ، کنیه او را “ابوامیمه” و “ابوسعد و ابن سعید” نیز گفته اند. نسبت “جریری” به سبب اینست که او از موالی “بنی جریربن عباده” و نسبت “بکری” به او داده اند به علت اینکه نسبت او به “تکربن وائل” جد بزرگ این خاندان می رسد. از تاریخ دقیق تولد و زادگاهش اطلاعی نداریم ولی از آنجا که به “کوفی” ملقب است احتمالا او در کوفه بدنیا آمده و بیشتر سالهای عمرش را آنجا گذرانده است.

ابان بن تعلب، محضر سه امام معصوم شیعه (حضرت علی بن الحسین امام چهارم، حضرت محمد باقر امام پنجم و حضرت صادق علیهم السلام امام ششم) را درک کرده و از حوزه درس آنان استفاده فراوانی برد. علوم متداول آن زمان و احادیث بسیاری از این سه بزرگوار آموخت و در مکتب امام صادق علیه السلام، به مقام و منزلت والایی رسید.

آن چنان که به کثرت روایت از امام صادق، معروف بود زیرا تنها از آن حضرت سی هزار حدیث روایت کرده است. علم قرائت قرآن را از عاصم بن ابی النجود و سلیمان اعمش و صللحه بن مصرف یاد گرفت و یکی از سه نفری بود که توانست تمام قرآن را از “اعمش” یاد بگیرد. وی در این فن از افراد برجسته و ممتاز و از قاریان بزرگی بود که خودش، به روش خاصی قرآن را قرائت می کرد.

علاوه بر قرآن و حدیث، در فقه، ادب، لغت و نحو، صاحب نظر بود و چون در آن زمان بر اثر آشنایی مسلمانان با فرهنگ و معارف اقوام دیگر، جدال های فکری و اعتقادی زیادی در موضوعات دینی به وجود آمده بود و فرق گوناگونی با مبانی فکری خود به آراء فقهی و کلامی برخاسته اند، لذا او با اتکا از آموزش های اهل بیت (علیهم السلام) از تشیع دفاع و در تبلیغ آن بسیار کوشش می کرد.

ابان در نظر امامان شیعه:

امام محمد باقر علیه السلام در زمانی که در مدینه بودند به ابان تعلب فرمود: در مسجد مدینه بنشین و برای مردم در مسائل دینی فتوا بده. من دوست دارم افرادی مثل تو در میان شیعیانم دیده شوند.

امام صادق علیه السلام به ابان فرمود: با اهل مدینه مناظره کن، چرا که من دوست دارم مثل تو از راویان حدیث و اصحاب من باشند.

امام باقر علیه السلام فرمود: در میان اصحاب ما، ابان بن تعلب، ثقه و جلیل القدر و صاحب منزلتی عظیم است.

امام صادق علیه السلام، یکبار او را برای مناظره با یک مدعی، انتخاب کرد و هر وقت که وی بر امام صادق وارد می شد حضرت بر می خاست و با او مصافحه و معانقه می کرد و دستور می داد تا بالشی برای او اضافه کنند و با تمام وجود، به او اقبال می نمود.

نظر علما

شیخ طوسی در مورد او فرموده است:« او قابل اعتماد است و در میان اصحاب ائمه علیهم السلام منزلت عظیمی دارد.»
« نجاشی » او را دارای جایگاهی عظیم می‌داند.
« کشی » نیز بعد از مدح و تمجید او از « مسلم بن ابی حبه » نقل می کند که گفت:
من نزد حضرت امام صادق بودم. وقتی خواستم از ایشان جدا شوم، عرض کردم:« دوست دارم چیزی به من هدیه کنید.»
فرمود:« نزد ابان بن تغلب برو؛ چرا که او از من احادیث بیشماری شنیده است. آنچه او از من روایت کرد، تو نیز از من روایت کن.»

میزان امانت‌داری ابان بن تغلب آن چنان است که عده‌ی زیادی از علمای اهل سنت با اقرار به شیعه ‌بودن او، روایاتش را مورد اعتماد دانسته‌اند و از او حدیث نقل کرده‌اند؛ علمایی نظیر نسائی، حاکم، ابن سعد، ذهبی و . . . .

اساتید:

غیر از امامان ثلاثه که ذکر شد، بعضی دیگر از مشایخ حدیث او عبارتند از:

انس بن مالک،

سلیمان اعمش،

محمد بن منکدر،

سماک بن حرب،

ابراهیم نخعی،

عطیه بن سعد عوفی و

حکم و

فضیل بن عمرو

، و …..

بعضی راویانی که از او روایت کرده اند:

تعداد آنها را حدود پنجاه نفر گویند که برخی از آنها عبارتند از:

مسلم، حماد بن زید،

سعید بن بشیر،

عبدالله بن مبارک،

محمد بن ابان بن تعلب،

سعید بن ابی جهم،

ابن مسکان و

اصحاب سنن اربعه.

آثار و تالیفات:

او دارای مصنفات مفیدی است از آن جمله:
۱- کتاب تفسیر «غریب القرآن الکریم» که اولین اثر در نوع و موضوع خود می باشد که در لغت و تفسیر، مهم است. در این کتاب، شواهد شعری از اشعار عرب برای قرآن کریم آورده است. وی در بیان و شرح الفاظ غریب قرآن، به شواهدی استناد کرده که خود از عرب، شنیده بوده است.
۲- کتاب «الفضائل».
۳- کتاب «صفین». نام این کتب در فهارس نیامده است.

نکته:

عبدالرحمن بن محمد ازدی کوفی کتاب ابان بن تغلب و محمد بن سائب کلبی و ابن روق عطیه بن حارث را با هم جمع و در یک کتاب واحد قرار داد که در آن موارد اتفاق و اختلاف اقوال روشن است. از این رو گاهی از کتاب ابان، منفردا و گاهی مشترکا نقل شده است.

وفات:

مرگ ابان در سال ۱۴۱ ه ـ ق است.

بازدیدها: ۲۲۱

زندگینامه حمّاد بن عیسی(قرن دوم)

استادان حمّاد بن عیسى

ابان بن تغلب: ابان، از راویان و شاگردان امام سجّاد، امام باقر و امام صادق(علیه السلام) بود و در سایه این سعادت به مقامات والاى علمى و معنوى رسید. امام باقر(علیه السلام) به او فرمود: «اى ابان در مسجد مدینه بنشین و فتوا بده، من دوست دارم در میان شیعیانم امثال تو را ببینم»(۱۵).

امام صادق(علیه السلام) نیز به او فرمود: «با مردم مدینه به بحث و گفتگوى علمى بنشین، من دوست دارم در میان شاگردانم امثال تو فراوان باشند».

وى احادیث بسیارى از امام صادق(علیه السلام) نقل کرد، امام صادق(علیه السلام) به ابان بن عثمان فرمود: «برو آن احادیث را از ابان بن تغلب بشنو و از او روایت کن».

ابان بن تغلب در علوم متداول زمان خود مانند حدیث، کلام، تفسیر و ادبیات استاد بود. کتاب هاى غریب القرآن و فضایل و کتاب احوال صفین بخشى از تألیفات اوست.

از امتیازات ابان آن است که مورد اعتماد اهل تشیّع و اهل سنّت است. او سرانجام پس از عمرى تلاش در راه نشر علوم اهل بیت(علیهم السلام) در سال ۱۴۱ قمرى درگذشت. هنگامى که این خبر به گوش امام صادق(علیه السلام) رسید فرمود: «به خدا سوگند مرگ ابان دل مرا به درد آورد»(۱۶).

اسحاق بن عمّار بن حیّان صیرفى کوفى: اسحاق از راویان معتبر شیعه و از اصحاب امامان معصوم صادق و کاظم(علیهما السلام) بود. اسحاق به همراه برادران و برادرزاده هایش خانواده اى بزرگ از محدّثان شیعه بوده اند.(۱۷)

روایت است که هرگاه امام صادق(علیه السلام) اسحاق و برادرانش را مى دید، مى فرمود: «خداوند گاهى دنیا و آخرت را براى برخى از مردم جمع مى فرماید»(۱۸).

ابان بن عثمان احمر بجلى: او در زمره راویان امام صادق و امام کاظم(علیه السلام) بوده و از اصحاب اجماع شمرده مى شود.

حریز بن عبداللَّه سجستانى ازدى کوفى: حریز از اصحاب امام صادق(علیه السلام) و از راویان مورد اعتماد شیعه است. او در فقه تألیفاتى نیز داشته است. حریز از مشایخ بزرگ حمّاد است و حمّاد روایات بسیارى از او نقل کرده است. حریز را به خاطر سفرهاى فراوان تجارى به سجستان، سجستانى نامیده اند. حریز در عصر زندگى امام صادق(علیه السلام) به همراه جمعى از شیعیان در یکى از مساجد سجستان، به دست خوارج به شهادت رسید.(۱۹)

عبداللَّه بن ابى یعفور: از اصحاب خاصّ امامان باقر و صادق(علیه السلام) بوده است. براى شناخت عظمت شأن او بهتر است به نامه اى که امام صادق(علیه السلام) به مفضّل بن عمر جعفى نوشته مراجعه کنیم. امام(علیه السلام) چنین مى نویسد:

«پیمان و عهدى را که با تو مى بندم قبلاً با عبداللَّه بن ابى یعفور داشتم. او به رحمت ایزدى پیوست، در حالى که به عهد و پیمان خدا و رسول و امام خویش وفا کرد و خداوند روح او را – درود خدا بر او – هنگامى گرفت که آثار پسندیده اى از خود باقى گذاشت. کوشش هایش مورد سپاس، لغزش هایش آمرزیده و مشمول لطف و مرحمت خداى خویش قرار داشت.

خدا و رسول و امام و پیشوایش از او راضى و خشنود بودند. -سوگند به قرابت و خویشى ام با رسول اللَّه(صلی الله علیه و آله) – در عصر ما کسى در برابر فرمان ها و دستورات خدا و رسول و امام زمانش از او مطیع تر و فرمانبردارتر نبود. او بر این عهد پایدار ماند تا خدایش او را به سوى رحمت بى کرانش کشید و او را وارد بهشت کرد و در آن جا او را همنشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین قرار داد.

خداوند عبداللَّه را میان دو مسکن جاى داده است: مسکن پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسکن على صلوات اللَّه علیه، هرچند که مسکن هاى ایشان یکى و مراتب و درجاتشان نیز یکى است. خداوند هرچه بیشتر از او راضى باشد و بر وى ببخشد که ما از او راضى و خشنودیم …».(۲۰)

عبداللَّه بن سنان: این فقیه صالح از اصحاب امام صادق(علیه السلام) بود. امام ششم(علیه السلام) در باره او فرموده است: «عبداللَّه هرچه پا به سنّ مى گذارد بهتر و پاک تر مى شود».(۲۱)

عبداللَّه بن مسکان: از اصحاب اجماع، و از شاگردان امام صادق و امام کاظم (علیهما السلام) بوده است.(۲۲)

از دیگر اساتید که حمّاد از آنان نقلِ حدیث کرده عبارتند از:

  1. ابراهیم بن ابى زیاد،
  2. ابراهیم بن عثمان،
  3. ابراهیم بن عمریمانى صنعانى (۲۳)،
  4. اسحاق بن جریر بن یزید بن جریربن عبداللَّه بجلى (ابویعقوب)،
  5. اسحاق بن خالد،
  6. اسماعیل بن حرّ، برید بن ضمره لیثى،
  7. ابوعبداللَّه حسین بن مختار قلانسى (حسین قلانسى)،
  8. حمّاد بن عثمان،
  9. ربعى بن عبداللَّه بن جارود بن ابى سبره هذلى (ابونعیم بصرى)،
  10. زرعه بن محمد،
  11. سلیمان بن خالد بن دهقان،
  12. ابویعقوب شعیب بن یعقوب العقرقوفى،
  13. صباح بن سیّابه کوفى،
  14. طاهره بنت عمرو بن دینار،
  15. عاصم بن سلیمان بصرى معروف به کوزى،
  16. عبدالأعلى بن اعین،
  17. ابو محمد عبداللَّه بن ابى یعفور عبدى،
  18. عبداللَّه بن جندب بجلى،
  19. عبداللَّه بن سنان بن طریف کوفى،
  20. عبداللَّه بن قاسم،
  21. ابو محمد عبداللَّه بن مغیره بجلى کوفى،
  22. عبداللَّه بن میمون بن اسود قدّاح،
  23. عبدالحمیدبن عواض طائى کوفى،
  24. عبدالرحمان بن ابى عبداللَّه میمون بصرى،
  25. ابوعلى عبیداللَّه بن على بن ابى شعبه حلبى کوفى،
  26. عبید بن زراره بن اعین شیبانى،
  27. عمران بن على بن ابى شعبه حلبى کوفى،
  28. عمر بن محمد بن عبدالرحمان بن اذینه کوفى،
  29. عمر بن یزید، ابوعبداللَّه عمرو بن شمر بن یزید جعفى کوفى،
  30. ابوالحسن على بن ابى حمزه بطائنى،
  31. فضل بن ربیع،
  32. فضاله بن ایّوب،
  33. قاسم بن محمد،
  34. محمد بن حمزه بن بیض کوفى خثعمى،
  35. محمد بن مسعود،
  36. محمد بن مسلم،
  37. محمد بن میمون،
  38. محمد بن یوسف،
  39. ابوسیّار مسمع بن عبدالملک بن مسمع بن مالک بن مسمع بن شیبان،
  40. معاویه بن عمّاربن ابى معاویه،
  41. معاویه بن وهب،
  42. منصور بن یونس،
  43. نباته بن محمد بصرى،
  44. یحیى بن عمر بن کلیع،
  45. ابوسفاتج،
  46. سماعه،
  47. فضیل،
  48. ناجیه،
  49. عبدالمؤمن،
  50. سوار،
  51. ابو عمرو مدائنى،
  52. هیثم.(۲۴)

شاگردان حمّاد(۲۵)

شاگردان حمّاد افرادى هستند که روایاتى را از او نقل کرده اند. یادآور شویم این بدان معنا نیست که آنان در جلسه درس او شرکت مى کرده اند، بلکه به صرف نقل روایت، شاگردى مصداق پیدا مى کند:

حسن بن على بن فضّال: وى از یاران حضرت رضا(علیه السلام) و مردى جلیل القدر و زاهد و پرهیزگار و ثقه بود. او داراى تألیفات بسیارى از جمله کتاب زیارات، کتاب بشارات، کتاب نوادر، کتاب ردّ بر غلات، کتاب الشواهد، کتاب ملاحم، کتاب رجال و … است و در عصر امام هادى(علیه السلام) به سال ۲۲۴ قمرى، درگذشت (۲۶).

فضل بن شاذان نیشابورى: او از راویان بزرگ حدیث است و کتب بسیارى تألیف کرد. علاوه بر این فضل از فقها و متکلّمین بزرگ شیعه بود و از محضر امام رضا و امام جواد(علیهما السلام) بهره مند شد. او در ۲۶۰ قمرى درگذشت و آرامگاهش در نیشابور است.(۲۷)

احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى: وى از اصحاب اجماع و راویان امام رضا و امام جواد(علیه السلام) بود و در سال ۲۲۱ هجرى وفات کرد.(۲۸)

صفوان بن یحیى: او از اصحاب اجماع و راویان امامان رضا و جواد (علیهما السلام) است. صفوان فقیهى بزرگ، زاهد و مورد اعتماد بود. و در سال ۲۱۰ قمرى درگذشت.(۲۹)

حسن بن محبوب: او از اصحاب اجماع و بزرگان عصر خود بود و کتاب هاى بسیارى در فقه نوشت. چنان نقل شده است که او از شصت تن از شاگردان امام ششم(علیه السلام) روایت دارد. ابن محبوب در سال ۲۲۴ قمرى در سن ۶۵ سالگى درگذشت.(۳۰)

على بن مهزیار: وى دانشمندى بزرگ و از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى(علیهم السلام) بود. مقام علمى و معنوى او بر کسى پوشیده نیست، زیرا او از نمایندگان امام جواد و امام هادى(علیهما السلام) بود و ۳۳ کتاب تصنیف کرده است.(۳۱)

دیگر شاگردان حمّاد عبارتند از:

  1. ابو اسحاق ابراهیم بن هاشم بن خلیل قمّى (۳۲)،
  2. اسماعیل بن سهل،
  3. ایّوب بن نوح بن درّاج نخعى،
  4. جعفر بن بشیر وشّاء بجلى،
  5. حسن بن راشد، حسن بن سعید،
  6. حسن بن على بن حسین (حسین بن حسن) ضریر،
  7. حسین بن احمد بن شیبان قزوینى،
  8. حسین بن اسد،
  9. حسین بن سعید اهوازى،
  10. سلیمان بن جعفر جعفرى (ابومحمد)،
  11. سلیمان بن داود مِنْقرى،
  12. عبّاس بن معروف قمّى،
  13. عبدالرحمان بن اَبى نجران تمیمى،
  14. عبدالرحمان بن کثیر هاشمى،
  15. عبداللَّه بن صلت قمّى،
  16. على بن اسماعیل (على بن اسماعیل بن عیسى)،
  17. على بن حدید بن حکیم مدائنى،
  18. على بن سندى،
  19. عیسى بن حمّاد بن عیسى (۳۳)،
  20. محمد بن ابى عمیر(۳۴)،
  21. محمدبن اسماعیل بن بزیع،
  22. محمد بن حسن بصرى،
  23. محمد بن حسن بن شمّون،
  24. محمد بن حسین بن ابى خطّاب زیّات همدانى کوفى،
  25. محمد بن خالد بن عبدالرحمان بن محمد بن على برقى،
  26. محمد بن ربیع، محمد بن عبدالحمید،
  27. ابوجعفر محمد بن عیسى بن عمید بن یقطین بن موسى،
  28. محمدبن ولید، محمد بن یونس، مختار بن زیاد،
  29. یعقوب بن یزید بن حمّاد انبارى،
  30. یعلى بن حمّاد (پدر حمّاد بن یعلى بن حمّاد).

تألیفات حمّاد بن عیسى

۱ – نوادر(۳۵): مجموعه اى از احادیث متفرّقه است که تحت عنوان باب معینى قرار نمى گیرد.

۲ – کتاب الصلاه(۳۶): مجموعه اى از احادیث پیرامون نماز بوده است.

۳ – کتاب الزکاه(۳۷): مجموعه اى از احادیث درباره زکات بوده است.

۴ – عبر و مواعظ و تنبیهات على منافع الأعضاء من الإنسان و الحیوان و فصول من الکلام فى التوحید(۳۸):

کتابى داراى چند بخش مستقلّ با موضوعات مختلف بوده است.

مدّت زندگانى حمّاد بن عیسى در عصر(۳۹) امامان معصوم(علیهم السلام)

عصر امام صادق(علیه السلام) حداقل ۳۰ سال حداکثر ۳۸ سال (… – ۱۴۸ ق)

عصر امام کاظم(علیه السلام) ۳۵ سال (۱۴۸ – ۱۸۳ ق)

عصر امام رضا(علیه السلام) ۲۰ سال (۱۸۳ – ۲۰۳ ق)

عصر امام جواد(علیه السلام) ۶ سال (۲۰۳ – ۲۰ق)

خلفاى معاصر حضرت امام صادق (علیه السلام) (۱۱۴ – ۱۴۸ ق)

امویان:

هشام بن عبدالملک (۱۰۵ – ۱۲۵ ق)؛

ولید بن یزید بن عبدالملک (۱۲۵ – ۱۲۶ ق)؛

یزید بن ولید بن عبدالملک (۱۲۶ ق)؛

ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (۷۰ روز از سال ۱۲۶ ق)؛

مروان حمار (۱۲۶ – ۱۳۲ ق).

عبّاسیان:

عبداللَّه بن محمد سفّاح (۱۳۲ – ۱۳۷ ق)؛

ابوجعفر منصور دوانیقى (۱۳۷ – ۱۵۸ ق).



۰۱۴٫ حماد بن عیسى صواف از اصحاب امام جواد(علیه السلام) بوده و ظاهراً به پشم فروشى اشتغال داشته است .ر.ک: معجم الرجال الحدیث، ج ۶، ص ۲۳۸٫

۰۱۵٫ حمّاد بن عیسى عبسى در میان علماى رجال ناشناخته مانده است، تنها روایتى که از وى باقى مانده نشان مى دهد که بلال بن یحیى عبسى استادش بود و عبّاد بن یعقوب و عثمان بن شیبه از شاگردان وى شمرده مى شدند. ر.ک: میزان الاعتدلال فى نقد الرجال، ص ۵۹۸٫

۰۱۶٫ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۴۶۵٫ در روایتى نقل شده که گروهى از جهینه مهمان امام صادق(علیه السلام) شدند، پس امام از آنها به بهترین نحو پذیرایى کرد و آنها را مورد اکرام قرار داد.

۰۱۷٫ شهرهایى که تعداد زیادى راوى در آن مى زیسته اند – از جهت کثرت نقل احادیث معتبر – در مرتبه بالاترى نسبت به دیگر شهرها قرار داشته اند.

۰۱۸٫ بهجه الآمال فى شرح زبده المقال، ج ۳، ص ۳۶۳٫

۰۱۹٫ مجمع الرجال، ج ۲، ص ۲۲۹٫

۰۲۰٫ رجال الطوسى، ص ۱۷۴٫

۰۲۱٫ رجال نجاشى، ص ۱۰۳٫

۰۲۲٫ اسامى اساتید و شاگردان مذبور بر اساس تحقیقات شخصى نگارنده در کتب اربعه، وسائل الشیعه، مستدرک الوسائل و بحارالانوار به دست آمده است. در فصل سوم براى دست یابى پژوهشگران به اسامى استادان و شاگردان و روایات حمّاد به نشانى احادیث مروى از حمّاد اشاره شده است.

۰۲۳٫ در اصطلاح رجال به استادان «مشایخ» اطلاق مى شود.

۰۲۴٫ بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۸۶، باب ۲۰، روایت ۹ (عن عیسى بن حمّاد بن عیسى عن أبیه عن الرضا(علیه السلام)).

۰۲۵٫ رجال نجّاشى، ص ۷٫

۰۲۶٫ رجال نجاشى، ص ۷ ؛ صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق(علیه السلام)، ص ۱۰۸٫

۰۲۷٫ رجال نجاشى، ص ۵۱٫

۰۲۸٫ صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق(علیه السلام)، ص ۱۱۰٫

۰۲۹٫ رجال نجاشى، ص ۱۰۵ (ذیل حرف ح).

۰۳۰٫ صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق(علیه السلام)، ص ۱۲۸٫

۰۳۱٫ همان، ص ۱۲۹٫

۰۳۲٫ رجال نجاشى، ص ۱۴۸٫

۰۳۳٫ بسیارى از روایات حمّاد به نقل از ابراهیم بن عمریمانى است.

۰۳۴٫ شمارى از اسامى فوق از کتاب معجم رجال الحدیث، ج ۶ ، ص ۲۳۱ استفاده شده است.

۰۳۵٫ رک: معجم رجال الحدیث، ج ۶ ، ص ۲۳۱٫

۰۳۶٫ ر ک: منتهى الآمال، ج ۲، ص ۵۵۸ ؛ رجال نجاشى، ص ۲۶٫

۰۳۷٫ ر ک: منتهى الامال، ج ۲، ص ۶۲۸؛ رجال نجاشى، ص ۲۱۶٫

۰۳۸٫ منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۲۷؛ رجال نجاشى، ص ۵۴٫

۰۳۹٫ رجال نجاشى، ص ۱۳۹٫

۰۴۰٫ ر ک: منتهى الآمال، ص ۵۵۹٫

۰۴۱٫ ر ک: همان، ج ۲، ص ۶۳۱٫

۰۴۲٫ وى اولین کسى است که حدیث کوفیان را در قم منتشر کرد.

۰۴۳٫ فرزند حمّاد.

۰۴۴٫ از اصحاب اجماع.

۰۴۵٫ معجم المؤلفین، ج ۱، ص ۶۵۱٫

۰۴۶٫ الذریعه، ج ۱۵، ص ۵۶ ؛ معجم المؤلفین، ج ۱، ص ۶۵۱٫

۰۴۷٫ الذریعه، ج ۱۲، ص ۴۲ ؛ رساله ابى غالب الزرارى و ملحقاتها، ص ۱۷۳٫

۰۴۸٫ رجال نجاشى، ص ۱۰۳٫

۰۴۹٫ مراد از عصر هر امام، مدّت امامت اوست.

بازدیدها: ۱۱۴

زندگینامه زراره(قرن دوم)

نخست – بررسى نظرات و دیدگاهها راجع به شخصیت زراره.

ابو غالب زرارى (م ۳۶۸ ه ) که در زمان غیبت صغرى مى ‏زیسته و خود از خاندان زراره بوده است درباره ویژگیهاى زراره مى ‏گوید: «زراره فردى خوش سیما، تنومند و سفیدپوست‏ بود، براى نماز جمعه خارج مى ‏شد. در حالى که کلاهى سیاه بر سر و عصایى در دست داشت. اثر سجده در پیشانیش ظاهر بود. مردم در دو طرف راه مى ‏ایستادند و به خاطر جلال و هیبتش، وى را مى‏ نگریستند. او اهل بحث و مناظره بود و هیچ کس به پاى او نمى ‏رسید، تنها عبادت بود که او را از سخن باز مى‏ داشت. و متکلمان شیعه از شاگردان وى مى ‏باشند.» (۱)

محمدبن اسحاق الندیم (م ۴۳۸ ه ق ) در مورد شخصیت زراره چنین یادآور شده است: «زراره در بعد فقه، حدیث و کلام یکى از بزرگترین رجال شیعه مى ‏باشد.» (۲)

ابوالعباس احمد بن على ‏بن العباس النجاشى (م ۴۵۰ ه ) در مورد شخصیت زراره چنین مى‏نویسد: «او در روزگار خود بزرگ و پیشگام اصحاب ما در قرائت قرآن، فقه، کلام، شعر و ادبیات بود. وى ضمن دارا بودن فضل و ایمان، در گفتار و نقل حدیث صادق بود.» (۳)

تقى ‏الدین، حسن‏ بن على بن داود حلى (م قرن هفتم) درباره وى چنین مى ‏گوید: « زراره راستگوترین و فاضلترین شخصیت زمان خود بود تا آنجا که امام صادق‏ علیه السلام درباره وى فرمود: اگر زراره نبود مى‏ گفتم: احادیث پدرم بزودى از بین خواهد رفت.» (۴)

خیرالدین زرکلى، نویسنده معاصر در مورد شخصیت زراره مى‏ نویسد: «او مردى متکلم، شاعر، عالم، ادیب و از اهالى کوفه بود.» (۵)

سیماى زراره در آئینه روایات

شیخ طوسى در اختیار معرفه ‏الرجال چندین روایت در منزلت و والایى شان زراره نقل کرده است که ما به برخى از آنها اشاره مى ‏کنیم.

محمدبن ابى ‏عمیر مى ‏گوید: «به جمیل ‏بن دراج گفتیم، براستى مجلس و محفل علمى شما بس آراسته و مغتنم است! جمیل گفت: به خدا سوگند، ما در مقابله با زراره ‏بن اعین مانند کودکان هستیم در مدرسه و در مقابل معلم.» (۶)

این تعبیر جمیل بن دراج مى‏ رساند که وى با تمامى معلوماتى که داشته و در زمان خودش به عنوان فقیه‏ترین افراد به شمار مى ‏رفته (۷) خود را در مقابل زراره چقدر کوچک احساس مى‏کرده و این خود بزرگترین گواه بر مرتبه بلند زراره در میدان علم و دانش است.

نویسنده رجال کشى، ابوعمرو، محمدبن عمربن عبدالعزیز (م ۳۴۰ ه ) مى ‏نویسد: «همه فقهاى امامیه بر تصدیق گروهى از اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام اجماع دارند و سر تعظیم در برابر فقاهت آنان فرود آورده‏ اند، فقیه ‏ترین آنها شش نفرند; زراره، معروف ‏بن خربوذ، برید، ابو بصیر اسدى، فضیل بن یسار و محمد بن مسلم طایفى. و گفته ‏اند که فقیه ‏ترین آنها زراره ‏بن اعین است. (۸) »

جمیل بن دراج مى ‏گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که مى فرمود: کوههاى زمین و نشانه‏هاى دین چهار نفرند، محمد بن مسلم، برید بن معاویه، لیث ‏بن البخترى المرادى و زراره ‏بن اعین. (۹)

در این تشبیه امام صادق علیه السلام بالاترین مراتب فضل و کمال را در کوتاهترین عبارت، براى زراره نمایانده است. سخن و توصیف امام‏ علیه السلام را نباید تعارف پنداشت، زیرا امام‏ علیه السلام در موقعیت و مسؤولیتى است که هرگز بى‏جهت از کسى تعریف نمى‏کند. بلکه ملاک و میزان در گفته‏هاى آنان حق و رضایت‏حق‏تعالى است.

فضل بن عبدالملک مى‏گوید: از امام صادق‏ علیه السلام شنیدم که مى‏فرمود: محبوبترین خلق خداوند نزد من چهار نفرند چه زنده باشد و چه مرده. برید بن معاویه، زراره، محمد بن مسلم و احوال. (۱۰)

ابراهیم بن عبدالحمید مى‏گوید: امام صادق ‏علیه السلام فرمود: خداوند زراره ‏بن اعین را رحمت کند. اگر زراره و امثال او نبودند، چه بسا احادیث پدرم از بین مى ‏رفت. (۱۱)

ابى عبیده حذاء، مى ‏گوید: از امام صادق‏ علیه السلام شنیدم که مى ‏فرمود: زراره، ابوبصیر و محمد بن مسلم و برید، مصداق این سخن خدایند که مى‏ فرماید: و السابقون السابقون اولئک المقربون. (۱۲)

مفضل بن عمر مى‏گوید: روزى که فیض بن مختار نزد امام صادق علیه السلام آمده بود، آیه‏اى از قرآن را خواند. آن حضرت آیه را براى او تاویل کرد، فیض به حضرت گفت: خدا مرا فدایت گرداند، این اختلاف بین شیعیان شما چیست؟ امام علیه السلام فرمود: اى فیض کدام اختلاف؟ فیض به حضرت عرض کرد. در جلسات بحث آنان در کوفه شرکت مى‏کنم و از اختلاف آنها در روایاتشان به شک مى‏افتم، تا این که به مفضل بن عمر مراجعه مى ‏کنم، او مرا از این شک بازمى‏ دارد و نفسم از این گرفتارى نجات مى ‏یابد، و قلبم مطمئن مى‏گردد. پس حضرت به او فرمود: اى فیض درست مى‏گویى، همان‏طور است که گفتى، بدرستى که مردم در دروغ بستن بر ما ولع دارند. گویا خداوند بر آنها دروغ بستن بر ما را واجب گردانیده و جز این چیزى از ایشان نخواسته است مطلبى را با یکى از آنان در میان مى ‏گذارم. هنوز از نزد من خارج نشده آن را بر غیر تاویلش، تاویل مى‏ نماید و این کار به خاطر آن است که هدفشان از حدیث و محبت ما الهى نیست و امیال دنیایى دارند. و هر کدامشان دوست دارد که براى خود سرى باشد، هیچ بنده‏اى نیست که نفس خود را بلند گرداند مگر این که خداوند او را پست نماید، و هیچ بنده‏اى فروتنى و تواضع ننماید، مگر این که خداوند او را بلند مرتبه گرداند و شرافت دهد. پس هر گاه در جستجوى حدیث ما برآمدى، بر تو باد که به این شخص که این جا نشسته به او مراجعه کن! و با دست اشاره به یکى از اصحاب ما نمود.

از حاضران سؤال کردم که آن مرد کیست؟ گفتند: او زراره بن اعین است. (۱۳)

دادوبن سرحان مى ‏گوید: شنیدم که اباعبدالله ‏علیه السلام فرمود: برخى از افراد را در جریان بعضى مطالب قرار مى‏دهم، و او را از جدل و ریاء در دین خدا، و از قیاس نهى مى‏کنم، ولى به مجرد این که از نزد من خارج مى‏شود به تاویل و توجیه ناروا مى‏پردازد، به بعضى دستور مى‏دهم که سخن گویند، و برخى را از گفتگو و مباحثه نهى مى‏کنم، اما هر کسى [امر و نهى مرا] براى خود تاویل مى‏نماید و با این کار خدا و رسولش را عصیان مى‏کند، اگر مى‏شنیدند و اطاعت مى‏کردند، آنچه را پدرم به اصحابش سپرد، من نیز به آنان مى‏سپردم، به درستى که اصحاب پدرم در حال حیات و مرگ مایه افتخارند، یعنى زراره، محمد بن مسلم … (۱۴)

محمد بن ابى عمیر از جمیل بن دراج نقل مى ‏کند: شنیدم امام صادق ‏علیه السلام مى‏ فرمود: به اهل ایمان و تواضع، بشارت بهشت دهید، بریدبن معاویه عجلى، ابوبصیر لیث‏ بن البخترى مرادى، محمدبن مسلم، و زراره، اینان چهار نفرى هستند، که نجیبان و امینان خداوند بر حلال و حرام وى مى‏ باشند، اگر این افراد نبودند، آثار نبوت قطع مى‏ شد و از بین مى ‏رفت. (۱۵)

دوم – توان علمى زراره در مناظره‏ ها و مباحثه ‏ها

پس از بررسى دیدگاهها و نظراتى که درباره شخصیت علمى و فرهنگى زراره ابراز شد، به بررسى توان علمى وى در مناظرات و مباحثات مى‏پردازیم. همان‏گونه که پیشتر گفتیم، وى شخصى عالم، فقیه، ادیب، شاعر و متکلم بود، و در فقاهت نیز مانند سایر علوم به درجه والایى رسیده بود، به حدى که توانست فقه صحیح را از غیرصحیح تشخیص دهد و به انحراف استادش حکم ‏بن عتیبه پى برد، و از هوادارى او دست‏بردارد، و ملازم درگاه ائمه علیهم السلام گردد. (۱۶)

گذشته از اینها، زراره در فقاهت‏ به حدى رسیده بود که امام صادق‏علیه السلام او و برخى دیگر از یارانش را براى مباحثه با علماى دیگر مذاهب انتخاب مى ‏کرد، و با صراحت تمام به مخالفان مى‏فرمود: اگر بتوانید اصحاب مرا در مباحثه علمى شکست دهید، چنان است که مرا شکست داده ‏اید. (۱۷)

این سخن امام صادق‏علیه السلام بیانگر میزان اعتماد آن حضرت به مرتبه والاى علمى زراره و همانندهاى او است.

در میان مناظره ‏ها و احتجاج هاى امام صادق علیه السلام با مخالفان به نمونه‏اى برمى‏ خوریم که حضرت بعضى از اصحاب خود را براى مباحثه با خصم انتخاب مى ‏نماید. امام‏ علیه السلام از این کار چند هدف را دنبال مى‏ کند.

۱- از این طریق مزیت‏یاران و اطرافیان خود را به همگان بشناساند.

۲- ناتوانى خصم را آشکار کند.

۳- به آنها گوشزد نماید که آنان توانایى مباحثه و مقابله با یاران وى را ندارند، چه رسد به خود آن حضرت. امام ‏علیه السلام در این مناظره اصحاب خود را به مباحثه با عالم شامى فرا مى ‏خواند، زراره نیز از جمله افراد این گروه منتخب است، که در بخش فقهى با وى به مناظره و مباحثه مى‏ پردازد.

هشام بن سالم در این‏باره چنین مى ‏گوید: با جماعتى از اصحاب نزد امام صادق‏ علیه السلام بودیم که مردى از اهل شام آمد و اجازه ورود خواست. حضرت اجازه فرمود، مرد داخل شد و سلام کرد، امام‏ علیه السلام فرمود. بنشین! اگر نیاز و مطلبى دارى در میان بگذار! مرد شامى گفت: به من خبر رسیده که هر چه از شما سؤال شود، شما پاسخ آن را مى‏ دانید، از این‏رو آمده‏ام تا با شما مناظره کنم.

حضرت فرمود: در چه زمینه ‏اى؟

مرد شامى گفت: در اعراب قرآن (وقف، سکون، جر، نصب و رفع آن.)پس امام‏علیه السلام فرمودند: اى حمران، با این مرد به مباحثه بنشین!

آن مرد به حضرت عرض کرد: من مى‏ خواستم با شما مباحثه کنم نه با حمران.

حضرت فرمودند: اگر بر حمران غلبه یافتى چنان است که بر من غلبه یافته‏اى.

پس از آن مرد شامى روى به حمران آورد و مرتب از او سؤال مى‏کرد و حمران جواب مى‏داد، تا این که مرد شامى خسته شد.

حضرت فرمود: اى مرد شامى حمران را چگونه یافتى؟

مرد شامى گفت: او را ماهر دیدم، چیزى از او نپرسیدم، مگر این که جواب گفت.

سپس امام علیه السلام به حمران فرمود: اکنون تو از او سؤال کن، پس حمران همواره از او سؤال مى ‏کرد تا این که مرد شامى از جواب دادن باز ماند.

مرد شامى به حضرت عرض کرد: مى‏ خواهم با شما در عربى مناظره کنم.

امام علیه السلام از ابان بن تغلب خواست که با او مناظره نماید.

پس از آن مرد شامى خواست که در فقه مناظره کند.

امام علیه السلام به زراره فرمود: اى زراره با او به مناظره برخیز!، زراره با مرد شامى به مناظره برخاست و او را رها نکرد تا آن هنگام که مرد شامى از جواب باز ایستاد. (۱۸) این مناظره را نباید دست کم گرفت، اگر چه در این مناظره که هشام‏بن سالم آن را روایت کرده، اشاره‏اى به سؤالات مرد شامى و جوابهاى زراره نشده است، ولى تعبیر امام‏ علیه السلام که مى ‏فرماید: با آنان مناظره کن اگر بر آنها غلبه یافتى، چنان است که بر من غلبه یافته ‏اى، سخنى است ‏بس بزرگ و پراهمیت! زیرا; اگر امام علیه السلام ذره ‏اى در توان علمى اینان نسبت ‏به مرد شامى شک داشت چنان قاطعانه سخن نمى ‏گفت.

با توجه به این که مرد شامى شخصى عامى و بى‏سواد نبوده است و اصولا هم نمى ‏تواند چنین باشد، چون عقلایى نیست که فردى بى ‏سواد از شام حرکت کند، آن همه رنج ‏سفر را بر خود هموار سازد و به مناظره کسى آید که به گفته خودش شنیده است او عالم به تمام پرسشهایى است که از وى سؤال مى ‏شود، بنابراین، نمى‏ توان این مناظره را کم‏اهمیت دانست و به سادگى از کنار آن گذشت.

زراره با همه دانش خود، خویشتن را برتر از دیگران نمى ‏شمرد و به خود مغرور نمى‏ شد و در این راه به مباحثه و جدل نمى ‏پرداخت. او بشدت از تفرقه بین اصحاب پرهیز مى ‏کرد، و کمتر حاضر مى‏ شد، در امور اختلافى بین اصحاب با دیگران به بحث ‏بپردازد، اما آن هنگام نیز که وارد میدان بحث مى‏ شد، بسیار مستدل و قاطع سخن مى‏ گفت، گاهى اوقات که افرادى از او مى‏ خواستند، تا با دیگران وارد بحث‏ شود، از این کار امتناع مى‏ کرد و مى‏  گفت: این کار باعث کینه و عداوت مى ‏شود. و به این طریق از بحث و جدل کناره ‏گیرى مى ‏کرد. تنها زمانى وارد میدان بحث مى‏ شد که طرف مقابل به این کار تمایل نشان مى‏ داد، در این صورت اقدام به مناظره مى ‏کرد.

زراره مى ‏گوید: در مدینه به مجلس مباحثه جماعتى رفتم که در میان آنها عبدالله ‏بن محمد و ربیعه الرى نیز حضور داشتند، عبدالله گفت: اى زراره در مسایل مورد اختلاف سؤالهایى را مطرح کن و از ربیعه بپرس!

گفتم: مجادله و بحث ‏باعث کینه مى ‏شود. اما ربیعه گفت: اى زراره سؤال کن.

گفتم: رسول الله صلى الله علیه وآله شارب خمر را با چه چیزى حد مى ‏زد.

ربیعه گفت: با ترکه درخت و نعلین.

پس گفتم: اگر مردى را امروز دستگیر کنند که شراب خورده باشد، و نزد حاکم آورند، چه حکمى درباره او جارى مى ‏شود؟

ربیعه گفت: شلاق زده مى ‏شود، چون عمر شلاق زد.

عبدالله محمد گفت: پناه بر خدا، رسول الله‏ صلى الله علیه وآله با ترکه درخت مى ‏زد و عمر با شلاق! آنچه را رسول خدا انجام داد ترک مى‏نمایند و به آنچه عمر انجام داد عمل مى ‏کنند. (۱۹)

همان طور که از روایت پیداست، زراره تسلط کامل بر موضوعات فقهى داشته و به ریزه ‏کاریهاى احکام آن نیز، آگاه بوده است. لذا او با عبارتى ساده و روان و منطقى سلیس ربیعه را مقهور منطق خود مى‏ سازد، آنچنان که ربیعه راهى براى گریز و توجیه حکم خود نداشته باشد، و ناظران و شنوندگان بحث نیز آن را به آسانى درک نمایند.

توانایى زیاد زراره در مباحث فقهى از دقت و باریک ‏بینى وى نشات مى‏ گرفت. او در پاره‏اى موارد به سؤال کوتاه اکتفا نمى ‏کرد، بلکه تا موضوعى دقیقا برایش روشن نمى ‏شد، دست از سؤال کردن برنمى ‏داشت.

در این زمینه به روایتى برمى‏ خوریم که مصداق کامل ادعاى ما است، روایت از این قرار است.

زراره مى‏ گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم: فدایت‏ شوم. دو خبر یا حدیث معارض از شما به ما مى ‏رسد. کدام یک را بگیریم و به آن عمل کنیم؟

حضرت فرمود: اى زراره; آن حدیث را که بین اصحاب مشهورتر است ‏بگیر، و آن را که اندک و نایاب است رها کن.

عرض کردم: آقاى من; گاهى آن دو حدیث‏ یا خبر هر دو مشهورند و هر دو ماثور از جانب شما؟

حضرت فرمود: آن حدیث را که رواتش نزد شما عادل‏تر و موثق‏ترند بگیر و به آن عمل کن.

عرض کردم: روایتگران هر دو حدیث عادل و موثق و مورد رضایتند.

امام علیه السلام فرمود: بنگر و ببین کدام یک از آنها موافق مذهب عامه است پس آن را رها کن و به دیگرى که مخالف عامه است عمل نما.

عرض کردم: چه بسا هر دو موافق عامه باشند یا مخالف آنها در این صورت چه کنم؟

حضرت فرمود: آنچه که احتیاط دین تو در آن است‏ بگیر، و آن را که مخالفت احتیاط است رها کن.

عرض کردم: بدرستى که گاهى آن دو موافق با احتیاط است و یا مخالف با احتیاط در این حال چه کنم؟

حضرت فرمودند: در این صورت مخیر هستى که یکى را بگیرى و دیگرى را ترک نمایى. (۲۰)

این روایت ‏بخوبى تلاش و کوشش و دقت نظر زراره را مى‏رساند، که چگونه احادیث را از زوایاى مختلف بررسى مى‏کرده است، و همین دقت و کاوشگرى وى بود که توانست از او فقیهى زبردست‏ بسازد.

سوم – آثار باقیمانده از زراره

در این بخش به آثار باقیمانده از زراره و تاثیر آن در رشد فکرى، فرهنگى جامعه خواهیم پرداخت.

وى که از خاندانى دانش ‏دوست و عالم ‏پرور بود، همگام با سایر افراد خانواده، کمر همت‏ به فراگیرى علوم مختلف بست، او زندگى خود را وقف این کار کرد و در اکثر علوم رایج عصر خویش نیز سرآمد گردید، او در رشته ‏هایى چون فقه، (۲۱) حدیث، (۲۲) کلام، (۲۳) ادبیات (۲۴) و شعر (۲۵) تحصیل نمود، و در رشته قرائت نیز مهارت کامل داشت. (۲۶) با وجود این، در آثار رجالى، کتابهاى زیادى از او یاد نکرده ‏اند!

در اکثر کتب رجالى آمده است. «لزراره مصنفات منها کتاب الاستطاعه والجبر.» (۲۷) و بیش از همین کتاب استطاعت و جبر متذکر کتاب دیگرى براى ایشان نشده ‏اند، ولى این نمى ‏رساند که او جز کتاب یاد شده کتاب دیگرى نداشته است.

درباره اشعار زراره، صاحب اعیان الشیعه مى ‏گوید: جاحظ در کتاب النساء و کتاب عرجان الاشراف متذکر ابیاتى از اشعار زراره گردیده است. (۲۸) با این که اکثر رجال‏ نویسان معتقدند که وى شاعر بوده، اما معلوم نداشته‏ اند که آیا دیوان، شعرى از خود برجاى گذاشته یا نه! همچنین معلوم نداشته ‏اند، که آیا او داراى اشعار فراوان بوده یا گه گاه شعر مى ‏سروده است، همچنین مشرب شعرى او را بیان نداشته ‏اند، که در چه زمینه‏ هایى شعر مى ‏سروده است.

در رشته فقه نیز بر کتاب و رساله‏اى از وى دست نیافتیم.

آنچه در زندگى زراره مانند ستاره‏اى مى‏درخشد، جنبه حدیثى ایشان است که در این میدان به تمام معنا درخشیده و آثار فراوان حدیثى از خود باقى گذاشته اشت. و همین بخش از آثار زراره نیز مدنظر ما مى‏باشد، آن گونه که قبلا یادآور شدیم او در فقه و حدیث‏سرآمد روزگار خود بود. اگر چه محمد بن مسلم مى ‏گوید: من از امام باقرعلیه السلام سه هزار حدیث و از امام صادق‏ علیه السلام شانزده هزار حدیث‏ شنیدم. (۲۹) لیکن در عمل حدیث زیادى از وى برجاى نمانده است، اما از زراره على‏ رغم حساسیتهایى که دستگاه خلافت و مخالفان علیه وى نشان مى‏ دادند، احادیث فراوانى برجاى مانده، که مجموع آنها در «مسندالزراره‏» مشتمل بر حدود دو هزار حدیث است. (۳۰) و البته این مقدار حدیث، در برگیرنده تمامى احادیث زراره نیست، چه بسا روایات مطرح شده در مسند زراره بخشى از احادیث زراره باشد که از دست‏ حوادث روزگار به سلامت رسته و امروزه در دسترس ما قرار گرفته است.

به هر حال، بسیارى از مباحث فقه شیعه شکوفایى خود را مرهون زحمات طاقت‏فرساى زراره و امثال او است و در هیچ بابى از ابواب فقهى نمى‏ توان نقش احادیث زراره را ندیده گرفت، چنان که در آینده به تنوع حدیثى زراره در ابواب مختلف خواهیم پرداخت و میزان احادیث وى را در هر بخش معلوم خواهیم کرد.

زراره و دیگرانى چون او بودند که با پرسشهاى مختلف و ضبط دقیق گفتار ائمه علیهم‏ السلام بزرگترین و بالاترین افتخارات را به مکتب امامیه ارمغان دادند، تا امروز فقیهان بتوانند در میدانهاى مختلف فقه با دست‏باز به اجتهاد بپردازند.

از آنجا که فرصت زمانى پیامبرصلى الله علیه وآله و ائمه معصومین علیهم السلام براى بیان مطالب و رساندن آن به همه نسلها محدود بوده است، وجود کسانى چون زراره در ثبت و ضبط و انتقال معارف آنان به نسلهاى دیگر، اهمیتى انکارناپذیر داشته است. این فراگیرى و گسترش تشیع و بارورى فقه شیعه نتیجه احادیثى است که از ائمه علیهم ‏السلام نقل شده و مردانى چون زراره به حفظ و نشر آن پرداختند.

اثبات این نکته چندان دشوار و پیچیده نیست، زیرا آن گونه که مشخص است در عصر امامت و قبل از غیبت دسترسى به ائمه‏ علیهم ‏السلام ممکن بود، هر چند براى همگان این ارتباط به دلیل بعد مسافت‏یا ممانعتهاى سیاسى حکام میسر نبود.

از سوى دیگر مى‏بینیم که استنباط احکام از قرآن و تطبیق کلیات بر امور جزئى نو پیدا کارى چندان سهل نیست و نیازمند نوعى تخصص و نیز استفاده از سنت و بیان روش معصومین ‏علیهم ‏السلام است.

از جمله شاگردان پرورش یافته در مکتب معصومین زراره و دیگر اعضاى خاندان وى بودند، در میان شاگردان امام باقر و صادق‏ علیهما السلام زراره یکى از سخت کوش ترین، آنها بود. وى با این که در کوفه سکونت داشت، توانست قریب به دو هزار حدیث جز اندکى را بدون واسطه از زبان امام باقر و صادق ‏علیهما السلام دریافت کرده و نقل کند. با توجه به بعد سافت‏بین کوفه تا مدینه محل سکونت امام باقر و صادق‏علیهماالسلام این کار شگفت‏انگیز میسر نبود مگر در پرتو عزمى جزم و همتى بلند و سینه‏اى فراخ که تمامى این خصوصیات در زراره وجود داشت. وى با همه مشکلات از پاى ننشست و سعى وافر خود را به کار بست تا توانست از دریاى مواج علوم باقرى و جعفرى حظى وافر برد.

شیوه‏ هاى فراگیرى زراره

شیوه ‏هاى فراگیرى زراره را مى‏ توان در سه بخش خلاصه کرد.

۱- شیوه‏هاى فراگیرى معمول و متداول، به این صورت که در مجالس آن بزرگواران حاضر مى‏شد و مانند دهها و بلکه صدها تن دیگر که در حوزه درسى آنان حضور مى‏یافتند و به استماع مى‏پرداختند وى نیز به استماع دروس مى‏پرداخت و از این راه توشه و ثمره‏اى در حد توان خود فرا مى‏گرفت، که البته بیشترین بهره وى از روایات آن بزرگواران از این نوع است، از این‏رو، در آغاز بسیارى از احادیث وى با تعبیرهایى این چنین مواجه مى‏شویم: سمعت عن الباقرعلیه السلام او الصادق‏علیه السلام، قال‏الباقرعلیه السلام او الصادق‏علیه السلام، سمعت عن احدهما علیهما السلام یا سمعت هما و…

آن گونه که از تعابیر زراره در ابتداى احادیثش پیداست وى تنها به شنیدن اکتفا نمى‏کرد، بلکه در بسیارى از موارد به پرسش از حضرت مى‏ پرداخت. لذا در اوایل تعدادى از احادیث کلمه سالت عن الباقر علیه السلام او الصادق علیه السلام او عنهما علیهما السلام به چشم مى‏خورد.

۲- شیوه دیگر فراگیرى این بود که، وى گاهى در غیر از مجالس درس و بحث، در ملاقاتهایى با امام، با سود جستن از فرصت ‏به فراگیرى حدیث مى‏پرداخت در این گونه مجالس وى راحت‏تر از مجالس عمومى بوده، و دقیقا مى‏توانسته مطالب مورد نظر خود را سؤال کند، و پاسخهاى فراخور آن نیز از حضرت بشنود.

همین آسودگى در سؤال و جواب بود که زراره مى‏توانست مسائل بسیار مهم و اختصاصى را از حضرت فراگیرد، در این خصوص على‏ بن عطیه از قول زراره چنین نقل مى‏کند.

زراره گفت ‏به خدا سوگند اگر بازگو نمایم آنچه را که از امام صادق‏ علیه السلام شنیده‏ام، هر آینه مردانى بزرگ بردار خواهند شد. (۳۱)

سخن زراره خود بهترین گواه بر مدعاى ما است.

۳- شیوه دیگر زراره در فراگیرى این بود که هنگام دسترسى نداشتن به آن بزرگواران، به وسیله نامه و یا فرستادن افرادى خاص و مورد اطمینان به کسب علم و حدیث مى‏پرداخت، که در این‏ باره مى‏توان به فرستادن فرزندانش حسین و حسن نزد امام صادق‏ علیه السلام اشاره کرد. در این ملاقات حضرت پس از سخنانى که بین آنها رد و بدل مى‏شود به بیان احکام فقهى مى‏پردازد و به آنان مى ‏فرماید:

به پدرتان بگوید آن عمل را چنین انجام دهد و آن عمل دیگر را طورى دیگر انجام دهد. (۳۲)

همچنین از طریق نامه درباره برخى احادیث که از رسول خدا صلى الله علیه وآله نقل شده است از حضرت سؤال مى‏کند. (۳۳)
شیوه زراره در ضبط احادیث

زراره همچنان که در راه فراگیرى حدیث نهایت‏ سعى خود را به کار مى‏گرفت، در حفظ و ضبط آن نیز دقت فراوان مى‏کرد، زمانى که نزد امام باقر علیه السلام یا امام صادق ‏علیه السلام مى‏رفت، لوحه‏اى نیز همراه خود مى‏برد، تا پاسخهاى آن بزرگواران را عینا یادداشت کند، مبادا دست نسیان و فراموشى در آنها مؤثر افتد و خللى بر آنها وارد آید.

عبدالله ‏بن بکیر در این‏ باره چنین مى ‏گوید:

«زراره خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: شما به ما فرموده‏اید نماز ظهر و عصر را آن هنگام بخوانید که سایه‏هاتان به اندازه یک یا دو زراع شده باشد و سپس فرموده‏اید که در تابستان سایه را بیشتر کنید، چگونه سایه را بیشتر کنیم، سپس لوحه را گشود تا آنچه را حضرت مى‏فرماید، ثبت کند. امام ‏علیه السلام جوابى به زراره ندادند.

زراره لوحه را بست و عرض کرد بر ما لازم است که از شما سؤال کنیم، ولى شما به آنچه انجام مى‏دهید، عالمتر هستید و سپس از نزد حضرت خارج گردید.

پس از آن ابو بصیر خدمت امام ‏علیه السلام آمد. حضرت به ابوبصیر فرمود: زراره چیزى از من پرسید که جوابش نگفتم، و از این سبب ناراحتم، سوى وى برو تو فرستاده من به سوى او هستى به او بگو: نماز ظهر را آن هنگام بخوان که سایه‏ات مثل خودت شده باشد و نماز عصر را آن هنگام به جاى آور که سایه‏ات دوبرابر خودت شده باشد. (۳۴)

آن‏گونه که پیش از این متذکر شدیم، بیشترین میراث علمى زراره احادیث و نیز شاگردانى است که وى از خود برجاى گذاشته است. بنابراین سخن ما از این پس در خصوص همین دو مورد خواهد بود. نخست احادیث ایشان را بررسى خواهیم کرد و سپس به معرفى شاگردان و حوزه حدیثى وى خواهیم پرداخت.

احادیث

در مورد تعداد احادیث روایت‏ شده از زراره، آراى مختلف اظهار شده است‏ بعضى تعداد آن را بالغ بر دو هزار و شصت‏ حدیث مى ‏دانند و گفته ‏اند:

اسم زراره در اسناد تعداد زیادى از روایات واقع گردیده که به دو هزار و شصت و چهار مورد بالغ مى‏ گردد. او از ابوجعفرعلیه السلام تعدادى روایت نقل کرده است که به هزار و دویست و سى و شش عدد مى ‏رسد. و از ابى عبدالله ‏علیه السلام نیز تعدادى روایت نقل کرده که به چهارصدوچهل‏ وهفت عدد مى‏ رسد. همچنین وى تعدادى روایت از ابى‏ جعفر و ابى عبدالله‏ علیهما السلام نقل نموده است که به هشتاد و دو مورد بالغ مى ‏گردد و روایاتى که به عنوان (احدهما) از یکى از آن بزرگواران نقل نموده است‏بالغ بر صد و پنجاه‏ و شش مورد مى‏ شود. همچنین زراره تعدادى روایت‏ بدون این که مشخص کند از کدام امام نقل مى ‏کند روایت کرده است که با الفاظ قال علیه السلام، سمعت علیه السلام، قلت له ‏علیه السلام بیان شده که بالغ بر هفتاد و هشت‏ حدیث مى ‏شود. (۳۵)

اما آن چنان که در مسند زراره آمده است، روایات باقى مانده از وى بالغ بر هزار و نهصد و بیست‏ حدیث است، که ضمن پنجاه‏ و نه عنوان فقهى، تاریخى و… ثبت‏شده است. (۳۶)

وى هزار و صد و هفتاد و پنج ‏حدیث از امام باقر علیه السلام، چهارصد و چهل ‏و یک حدیث از امام صادق‏ علیه السلام، صد و یازده حدیث ‏به طور مشترک از امام باقر و صادق‏ علیهما السلام، و صد و شش حدیث ‏بدون تعیین نام امام و فقط با لفظ «احدهما» روایت کرده است.

از مجموعه احادیث وى شصت و سه حدیث‏ بدون مروى عنه و با تعبیر قلت له علیه السلام یا سمعت عنه علیه السلام و یا قال لى‏ علیه السلام نقل شده است. و بیست و چهار روایت ‏باقى ‏مانده را سخنان زراره و احادیث ‏سایر ائمه ‏علیهم ‏السلام تشکیل مى ‏دهد که گاهى با یک و یا چند واسطه نقل شده است.

جالب توجه این که از مجموع احادیثى که زراره روایت کرده است، فقط بیست و چهار حدیث‏با واسطه از ائمه‏علیهم‏السلام نقل شده است و جداى از نوزده حدیث دیگر، همگى بدون واسطه بوده است‏به این معنا که شخصا آن سخنان را از امام علیه السلام شنیده و سپس نقل کرده است.

در کار این پژوهش و تحقیق، سعى ما در جهت استقصاى احادیث زراره بوده است، که پس از تحقیق به نکاتى تازه و شایان تامل دست‏یافتیم، که آنها را فهرست ‏وار، در جدولى نمایانده‏ایم تا اهل تحقیق به تناسب زمینه‏ هاى پژوهشى خود از آن سود جویند. جدول یاد شده، داراى ده بخش است که به ترتیب، مربوط مى ‏شود به:

۱- موضوع حدیث

۲- امامى که زراره روایت را از وى نقل کرده است.

۳- احادیثى که در آن موضوع از هر امام نقل کرده است.

۴- احادیثى از هر امام سؤال کرده و حضرت به آن پاسخ داده است.

۵- احادیثى که از هر دو امام نقل کرده است.

۶- احادیثى که از یکى از دو امام بدون تعیین نام نقل کرده است.

۷- احادیثى که با واسطه از امام روایت کرده است.

۸- روایاتى که با تعبیر «سمعت عنه‏» و یا «قلت له‏»، «قال لى‏» بدون تعیین نام امام نقل کرده است.

۹- احادیث که از غیر امام باقر و صادق‏ علیهما السلام متذکر شده است.

۱۰- جمع احادیثى که در هر موضوع روایت کرده است.

هنگام توجه به کمیت و کیفیت احادیث زراره، دو نکته خودنمایى مى‏ کند:

۱- حجم بسیار بالاى احادیث.

۲- تنوع موضوعات احادیث.

وى در احادیث ‏خود از خداشناسى که اولین و مهمترین گام معرفتى است‏ شروع کرده و سپس به شناخت رسول و فرستاده خدا و جانشینان وى پرداخته است. نسبت‏به حقوق اجتماعى و تغذیه روحى و جسمى کوشیده و در نهایت ‏به قوانینى پرداخته که رعایت آن باعث ثبات و نظم اجتماعى مى‏شود، در این‏باره مى‏توان به موضوعات، قضا، شهادت، حدود و تعزیرات، دیات و قصاص اشاره کرد، که هر یک به جاى خود رکنى از ارکان ثبات اجتماعى مى ‏باشد.

وى در موضوعات، نماز، طهارت، حج، ازدواج، طلاق، زکات، ایمان و کفر، تجارت و ارث، از خود روایات ارزنده‏اى برجاى نهاده و به ترتیب بیشترین احادیث را در این موضوعات حفظ کرده و نشر داده است.

توجه به تعداد حدیثى که زراره به صورت سؤال در هر بخش از امام علیه السلام پرسیده است و مقایسه آن با سایر بخشها مى‏رساند که زراره در آن مسایل با تعقل و ادراک عمل کرده و اهل فهم و نظر به شمار مى‏آمده و صرفا روایت گر شنیده‏ ها نبوده است.

بعضى نکات قابل طرح دیگر راجع به احادیث زراره عبارتند از:

۱- چرا زراره برخى از احادیث را از هر دو امام یاد کرده است، آیا این کار دلیل خاصى داشته است؟

۲- چرا بعضى از روایات بدون تعیین نام امام‏ علیه السلام آمده است، آیا این امر ناشى از فراموشى زراره بوده، یا روات بعدى آن را فراموش کرده‏اند و با تعبیر «احدهما» یکى از دو امام مطرح ساخته‏اند؟

۳- در برخى دیگر از روایات که ما تحت عنوان «بدون مروى ‏عنه‏» ذکر کرده‏ایم نیز از تعیین صریح نام امام‏ علیه السلام خوددارى شده است، این کار به چه علت‏بوده است. آیا به منظور تقیه بود یا چون بحث قبلى اختصاص به یکى از دو امام علیه السلام داشته است؟ زراره با توجه به آن گفته است، از حضرت پرسیدم: «سالت عنه علیه السلام‏» و یا شنیدم «سمعت عنه‏ علیه السلام‏» و یا به من گفت «قال لى‏ علیه السلام‏»، و پاسخ به این پرسشها با مطالعه دقیق و شناخت کامل زمان حیات زراره و ائمه معاصر وى میسر مى‏ گردد.

شاگردان زراره

اگر چه در کوفه خاندانهایى که به عنوان خاندانهاى علمى به شمار مى‏ رفتند، بى‏ شمار بودند، و در واقع کوفه حوزه فراگیرى علوم اهل‏ البیت علیهم‏ السلام به‏ شمار مى ‏رفته، به شکلى که مؤلف کتاب «تاریخ الکوفه‏» متذکر نام بیش از یست‏خاندان از آنها مى ‏شود، ولى خاندان اعین بزرگترین و با شکوهترین آنان به‏ شمار مى ‏آیند.

«خاندانهاى علمى ساکن کوفه عبارتند از:»

۱- آل ابى الجعد; رافع الغطفانى الاشجعى.

۲- آل ابى الجهم; القابوسى اللخمى من ولد قابوس بن النعمان بن المنذر.

۳- آل ابى‏رافع.

۴- آل ابى ‏ساره.

۵- آل ابى شعبه الحلبیون.

۶- آل‏ ابى صفیه، و اسم ابى صفیه; دینار و هو ابوثابت المعروف بابى حمزه الثمالى الکوفى.

۷- آل اعین.

۸- آل حیان التغلبى مولى بنى ‏تغلب.

۹- آل نعیم الازدى الغامدى.

۱۰- آل ابى اراکه مولى کنده البجلى، و اسم ابى اراکه میمون.

۱۱- بنوالحر الجعفى والحر هذا مولى جعفى.

۱۲- بنوالیاس البجلى.

۱۳- بنو عبدربه بن ابى میمونه بن یسار الاسدى.

۱۴- بنو ابى سبره. ۱۵- بنو سوقه.

۱۶- بنو نعیم الصحاف.

۱۷- بنوعطیه.

۱۸- بنو رباط، اهل بیت کبیر من بجیل، او من موالیهم.

۱۹- بنو فرقد.

۲۰- بنو دراج.

۲۱- بنو عمار البجلى الدهنى مولاهم. (۳۷)

این خاندانها که نویسنده «تاریخ الکوفه‏» نامشان را ثبت کرده است تنها خاندانهایى هستند که بهره‏اى از علوم صادق آل محمد صلى الله علیه وآله داشته‏اند. (۳۸) که یا همزمان زراره بوده‏اند، و یا اندکى پس از وى درخشیده‏اند. این خاندانها، توفیق خویش را در این زمینه بیشتر مدیون مدت اقامت امام صادق‏ علیه السلام در کوفه هستند، زیرا; آن حضرت در زمان ابوالعباس سفاح در کوفه اقامت گزید. (۳۹) اگر چه این مدت بیش از دو سال به طول نینجامید ولى منشا خیر و برکات فراوانى براى مردم عراق گردید. تا آن جا که بعدها حسن‏ بن على بن زیاد وشاء بجلى به ابن عیسى قمى گفت:

دیدم در این مسجد  مسجد کوفه  نهصد عالم را که هر کدامشان مى ‏گفت: حدیث کرد مرا جعفر بن محمد علیه السلام. (۴۰)

با این همه; چیزى که زراره را از دیگران ممتاز مى‏نمود و حلقه درسى وى را در کوفه شکوه مى‏بخشید، آگاهى وى به بیش از هزاران حدیثى بود که از امام باقرعلیه السلام فرا گرفته بود، و این خود بالاترین امتیاز براى وى محسوب مى‏ شد، اگر بر این باور باشیم که آنچه نویسنده «تاریخ الکوفه‏» متذکر شد، صددرصد دقیق و متقن باشد که تمامى این خاندانهاى علمى روات احادیث امام صادق‏ علیه السلام بوده ‏اند (۴۱) بنابراین باید زراره یکى از پیشاهنگان تاسیس حوزه علوم باقرى در کوفه بوده باشد و برهمین اساس است که معلوم مى‏ گردد، وى قبل از سفر حضرت صادق‏ علیه السلام به کوفه [بین سالهاى ۱۳۲ تا ۱۳۶] حوزه درسى داشته است چون عمدتا خاندانهاى علمى و افرادى که در کوفه حوزه درسى داشته ‏اند جزو روات احادیث امام صادق‏ علیه السلام بوده ‏اند، در حالى که زراره قبل از ایشان، روایت گر احادیث امام باقر علیه السلام نیز بوده است، و همین امر باعث پیشگامى وى در تاسیس حوزه درسى در کوفه شده است.

در مورد گستردگى مجلس درس وى باید متذکر شویم که حداقل نود و شش نفر از زراره روایت کرده‏اند که ما در پایان نام آنها را یاد خواهیم کرد.

و اما در مورد آراستگى حوزه درسى ایشان باید گفت: جمیل بن دراج در زمان خودش از فقها به‏شمار مى‏رفت در پاسخ محمد بن ابى عمیر که از وى سؤال مى‏ کند. مجلستان چه نیکو و محفلتان چه آراسته است، مى‏گوید: «به خدا سوگند ما، در کنار زراره همانند کودکان هستیم در مقابل معلم.» (۴۲)

کلماتى که جمیل بن دراج راجع به آراستگى محفل درس زراره بیان داشته دست کم مشتمل بر دو نکته اساسى است:

۱- این که زراره قبل از آن تاریخ در کوفه حوزه درسى داشته است و کسانى در جلسات درسى وى حاضر مى ‏شده ‏اند.

۲- این که سطح آگاهى و دانش زراره آن قدر بالا بوده است، که افرادى چون جمیل ‏بن‏ دراج خود را چونان کودکى بى ‏سواد در برابر کوهى از علم و دانش مى ‏دیده ‏اند.

در پایان این بحث صورت نام شاگردان زراره خواهد آمد، و منظور از «شاگردان‏» کسانى هستند که از وى نقل حدیث کرده‏اند، هر چند شاگرد امام باقر و صادق‏ علیهما السلام نیز بوده ‏اند، وگرنه مشکل خواهد بود که بگویم افرادى همچون هشام ‏بن حکم از شاگردان زراره بوده ‏اند.

اساس نامهاى شاگردان زراره را به ترتیب تعداد حدیثى که از وى نقل کرده ‏اند خواهیم آورد:

۱- حریزبن عبدالله حزیر

۲- عبدالله بن بکیر

۳- عمربن اذینه

۴- موسى بن بکر

۵- جمیل بن دراج

۶- على بن رئاب

۷- ابان

۸- جمیل

۹- ابان بن عثمان

۱۰- ثعلبه بن میمون

۱۱- عبدالله‏بن مسکان

۱۲- مثنى الحناط

۱۳- مثنى

۱۴- محمد بن حمران

۱۵- حمادبن عثمان

۱۶- هشام بن سالم

۱۷- حماد

۱۸- ربعى ‏بن عبدالله

۱۹- ابى جمیله

۲۰- محمدبن على الحلبى

۲۱- اسحاق بن عبدالعزیز

۲۲- قاسم بن عروه

۲۳- درست الواسطى

۲۴- داودبن سرحان

۲۵- خالدبن نجیح

۲۶- اسماعیل بن جابر

۲۷- حمادبن عیسى

۲۸- صفوان

۲۹- مسمع بن عبد الملک کردین

۳۰- على ‏بن سعید

۳۱- على‏بن عطیه

۳۲- هشام بن حکم

۳۳- یونس

۳۴- ابن نویه

۳۵- ابوجعفر احول

۳۶- ابراهیم بن عبدالحمید

۳۷- حسن بن موسى

۳۸- حسین‏بن عثمان

۳۹- داود عجلى

۴۰- صالح

۴۱- عبدالعزیز بن حسان

۴۲- على بن عقبه

۴۳- فراش

۴۴- فضیل

۴۵- مثنى بن عبدالسلام

۴۶- محمدبن سماعه

۴۷- محمد بن عطیه

۴۸- معاویه بن وهب

۴۹- هیثم بن حفص

۵۰- ابن ابى قره

۵۱- ابن ابى‏لیلا

۵۲- ابن رباط

۵۳- ابوعیینه

۵۴- ابى‏بصیر

۵۵- ابى ‏زیاد الهندى

۵۶- ابى الهیثم

۵۷- ابى ایوب خزار

۵۸- ابان الاحمر

۵۹- ابان بن تغلب

۶۰- ابراهیم بن عمر

۶۱- اسماعیل البصرى

۶۲- اسماعیل بن فراش

۶۳- بکیر بن اعین

۶۴- جمیل بن صالح

۶۵- حسن‏ بن عبدالملک

۶۶- حسن بن عطیه

۶۷- حسن بن على

۶۸- حسین‏بن احمد المنقرى

۶۹- حسین بن موسى

۷۰- حمادبن ابى طلحه

۷۱- حمران بن اعین

۷۲- حنان

۷۳- رومى بن زراره

۷۴- سیف التمار

۷۵- عبدالله

۷۶- عبدالله‏ بن ابى یعفور

۷۷- عبدالله بن محمد

۷۸- عبدالله بن یحیى کاهلى

۷۹- عبدالحمید الطائى

۸۰- عبدالرحمان بن حجاج

۸۱- عبدالرحمان بن یحیى

۸۲- عبدالعزیز عبدى

۸۳- عبدالکریم

۸۴- عثمان

۸۵- عبید

۸۶- عبیدبن زراره

۸۷- عقبه بن خالد

۸۸- على ‏بن حدید

۸۹- على ‏بن جعفر حضرمى

۹۰- على بن حمزه

۹۱- عیسى بن ابى حمزه

۹۲- فضاله بن ایوب

۹۳- قاسم بن محمد

۹۴- مثنى بن ولید

۹۵- محبوب بن شهاب

۹۶- محمد بن حسن

۹۷- محمدبن حمران

۹۸- محمدبن مسلم

۹۹- معاذ

۱۰۰- یحیى‏بن مثنى

۱۰۱- یعقوب

در میان نامهاى روایتگران از زراره تعدادى از آنها به نظر شخص واحد جلوه مى ‏کنند، و ممکن است گمان شود، نام یک فرد دو یا چند بار تکرار شده است ولى چنین نیست، مخصوصا زمانى که تنها در سلسله سند حدیث آمده باشد چون این نامها مردد بین دو تا سه راوى است. از این‏رو این نامها را در جاهایى که بدون پسوند یاد شده است ما نیز بدون پسوند یاد کردیم و چنین است در جاهایى که با پسوند ذکر شده است. هر چند در بعضى موارد احتمال یکى بودن بعضى از نامها نیز مى ‏رود.



پى‏ نوشتها:

۱- رجال بحرالعلوم، ۱/۲۳۲-۲۳۳; رجال طوسى، ۱۲۳-۱۲۴ پاورقى.

۲- الفهرست لابن الندیم، ۳۰۹٫

۳- رجال نجاشى، ۱۲۵٫

۴- رجال ابن داود حلى، ۱۵۶ (کتاب الرجال)

۵- الاعلام لزرکلى، ۳/۷۵

۶- اختیار معرفه الرجال، ۱۳۴٫

۷- همان ماخذ، ۳۷۵٫

۸- همان ماخذ، ۲۳۸٫

۹- همان ماخذ، ۲۳۸٫

۱۰- همان ماخذ، ۱۳۵٫

۱۱- همان ماخذ، ۱۳۶٫

۱۲- همان ماخذ، ۱۳۶٫

۱۳- همان ماخذ، ۱۳۵-۱۳۶٫

۱۴- همان ماخذ، ۱۷۰٫

۱۵- همان ماخذ، ۱۷۰٫

۱۶- همان ماخذ، ۲۱۰٫

۱۷- همان ماخذ، ۲۷۶٫

۱۸- همان ماخذ، ۲۷۵-۲۷۶٫

۱۹- همان ماخذ، ۱۵۳٫

۲۰- بحار، ۲/۲۴۵-۲۴۶٫

۲۱- الفهرست لابن الندیم، ۳۰۹٫

۲۲- همان ماخذ.

۲۳- همان ماخذ.

۲۴- رجال نجاشى، ۱۲۵٫

۲۵- همان ماخذ.

۲۶- همان ماخذ.

۲۷- رجال نجاشى، ۱۲۵; فهرست طوسى،۷۵; جامع‏الرواه، ۲/۳۲۵; معجم الرجال خوئى، ۷/۲۱۹٫

۲۸- اعیان الشیعه، ۷/۴۷٫

۲۹- اختیار معرفه ‏الرجال، ۱۶۷٫

۳۰- مسند زراره‏ بن اعین.

۳۱- اختیار معرفه ‏الرجال، ۱۳۴٫

۳۲- همان ماخذ، ۱۳۸-۱۴۱٫

۳۳- مسند زراره، ۱۶۷٫

۳۴- اختیار معرفه‏ الرجال، ۱۴۳-۱۴۴٫

۳۵- معجم الرجال خوئى، ۷/۲۴۹-۲۵۰٫

۳۶- براى اطلاع بیشتر به شماره و عناوین فهرست مسند زراره مراجعه شود.

۳۷- تاریخ الکوفه، ۳۹۱-۴۰۲٫

۳۸- همان ماخذ و صفحاتش.

۳۹- تاریخ الکوفه، ۴۰۵٫

۴۰- همان ماخذ، ۴۰۵٫

۴۱- همان ماخذ، ۴۰۵٫

۴۲- اختیار معرفه الرجال، ۱۳۴٫

بازدیدها: ۱۶۷

زندگینامه عبدالله بن ابی‏ یعفور (قرن دوم)

یکی از اساسی‏ ترین رموز موفقیت، پیروی از انسان‏های وارسته است; پیروی از افرادی که از عمر کوتاه خویش، بیش‏ترین بهره ‏ها رابردند و با دور اندیشی خاصی، یک زندگی سراسر موفق و همراه باسعادت برای خود برگزیدند، پیروی از آنان که تحت عنایات‏ پروردگار، به مراتب عالی انسانی راه یافتند و برای تمام عصرها و نسل‏ها جاویدان ماندند. خداوند در قرآن از چنین افراد باایمان یاد می‏کند:

(لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه); برشما شایسته است از انسان‏های ‏نیکو خصلت و خداجو الگو بگیرید. (۱)

یکی از این نیک مردان، عبدالله ابن ابی ‏یعفور است.

عبدالله عبدی کوفی، فرزند «ابی‏ یعفور واقد» در شهر کوفه به‏ دنیا آمد و در عصر امام صادق(علیه السلام)، در سال ۱۳۱ ه . زندگی می‏کرد.او در عصر خویش یکی از دانشوران مهم علم فقه و از اساتید مشهورعلم حدیث و قرائت ‏بود و در مسجد کوفه به تدریس می‏پرداخت.

صفات ممتاز

۱- مراعات حقوق ائمه علیهم السلام

عبدالله نزد امام صادق(علیه السلام) مقام والایی داشت و مورد احترام و عنایت‏ خاص آن حضرت بود. پیشوای ششم در فرصت‏های مناسب ازخصلت‏های ستوده وی تجلیل و او را به عنوان یک شیعه کامل معرفی‏می‏کرد. امام صادق(علیه السلام) درباره‏اش فرمود: «حقوق ما (ائمه علیهم‏السلام ) را آن چنان که خداوند بر افراد واجب کرده است; کسی مثل‏عبدالله بن ابی ‏یعفور مراعات نمی‏کند.» (۲)

۲- از اصحاب یمین

امام صادق(علیه السلام) به زید شحام فرمود: «در پذیرش سخنانم، اطاعت‏ دستوراتم و پیروی کامل از اصحاب پدرم دو نفر را یافتم; عبدالله‏ بن ‏ابی‏ یعفور و حمران ابن اعین. خدا هردو را رحمت کند. بدانید!آن دو از شیعیان خالص ما هستند. نام‏های آن‏ها در پیش ما هست ودر ردیف اصحاب یمین قرار دارند; چنان اصحابی که خداوند آنان رابه پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله) عطا فرموده است.» (۳)

۳- مورد توجه پیشوای ششم(علیه السلام)

امام صادق(علیه السلام) به ابی‏کهمس فرمود: «هرموقع پیش عبدالله بن‏ابی‏یعفور رفتی، سلام مرا به او برسان و بگو: جعفر ابن محمدمی‏گوید: ای عبدالله! دقت کن در آن چیزی که حضرت علی(علیه السلام) را پیش‏رسول الله(صلی الله علیه و آله) سرافراز کرد و به آن مقامات عالی رساند. پس تو هم‏ آن‏ها را برای خودت لازم بدان و خودت را به آن صفت‏های زیبا بیارا.

بدان! مطئنا علی(علیه السلام) در نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) به آن درجه و عظمت نرسید، مگر با دو چیز:

۱- راستی.

۲- امانت‏داری. (۴)

امام خمینی(رحمه الله علیه) درباره این حدیث می‏فرماید:« هان! ای عزیز!

تفکرکن در این حدیث‏شریف! ببین مقام صدق لهجه و رد امانت تاکجاست که علی‏بن ابی‏طالب(علیه السلام) را بدان مقام بلند رسانید. از این‏حدیث معلوم می‏شود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این دو صفت را از هرچیز بیشتردوست می‏داشتند که در بین تمام صفات کمالیه مولی(علیه السلام) این دو اورا مقرب کرده است و بدان مقام ارجمند رسانده است. جناب صادق(علیه السلام)نیز در بین تمام افعال و اوصاف، این دو امر را که در نظر مبارکشان خیلی اهمیت داشته، به ابن ابی‏یعفور که مخلص و جان‏نثار آن بزرگوار بوده، پیغام داده و سفارش فرموده به ملازمت‏آنها.» (۵)

۴- ولایت پذیری

عبدالله با آن عظمت علمی و فرهنگی و شخصیت نافذی که در شهر ودیار خود داشت، در برابر فرمان امام معصوم(علیهم السلام) تسلیم محض بود.

در این زمینه کلام مشهوری از وی نقل شده است که نهایت اخلاص وولایت پذیری‏اش را نشان می‏دهد. وی روزی در محضر امام صادق(علیه السلام)نشسته بود و از وجود مقدس آن حضرت بهره‏مند می‏شد. عبدالله درضمن سخنانش کلامی را بیان کرد که مورد توجه امام(علیه السلام) قرار گرفت;سخنی که از منتهای اخلاص وی ریشه گرفته بود و از اعماق جانش برمی‏خواست. او به پیشوای ششم عرضه داشت: «ای مولای من! قسم به‏خدا! اگر اناری را دو نصف کنی و بفرمایی که نصف آن حلال و نصف‏دیگرش حرام است، مطمئنا شهادت خواهم داد که آن‏چه را گفتی حلال،حلال است; و آنچه را که فرمودی حرام، حرام است; و هیچ گونه چون ‏و چرا نخواهم کرد.» امام صادق(علیه السلام) فرمود: «خدا تو را رحمت‏کند، خدا تو را رحمت کند.» (۶)

در دایره امکان، ما نقطه تسلیمیم// رای آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی

۵- امین امام

حماد ابن عثمان می‏گوید: در یکی از سال‏ها می‏خواستم به خانه خدامشرف شوم. از تمامی دوستان و آشنایان خدا حافظی کردم تا این که‏نوبت‏به وداع با عبدالله ابن ابی‏ یعفور رسید. به منزل وی رفتم وبه عنوان خدا حافظی گفتم: «ای عبدالله! من به سوی حجاز می‏روم،آیا کاری داری که من انجام دهم؟» گفت: «بلی. وقتی در مدینه ‏به محضر مولایم حضرت صادق(علیه السلام) رسیدی، سلام مرا به آقا برسان.»

حماد به سفر رفت و در مدینه به منزل امام صادق(علیه السلام) مشرف شده وباآن حضرت دیدار کرد. وی می‏گوید: «بعد از صحبت‏های مقدماتی که باحضرت صادق(علیه السلام) داشتم، پیشوای ششم از من سؤال کرد: «ابن ‏ابی یعفور چه کار می‏کند و در چه حالی است؟» گفتم: «فدایت‏شوم! حالش خوب است. آخرین باری که او را دیدم، موقع خدا حافظی بود. وی از من درخواست کرد که سلامش را به محضر شما برسانم.»

امام(علیه السلام) فرمود: «سلام بر او! سلام مرا به وی برسان و بگو:

برهمان عهدی که باهم بسته‏ایم، ثابت‏ باش و در تعهد خویش استقامت ‏بورز و ایستادگی کن.» (۷)

۶- عاشق اهل‏بیت علیهم السلام در محکمه

خوش تر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران

عبدالله علاوه بر نشر معارف اهل‏بیت علیهم السلام ‏و بیان احکام شریعت، در رفع مشکلات مردم تلاش می‏کرد و در حل گرفتاری‏های آنان از هیچ کوششی فرو گذاری نمی‏کرد. روزی‏برای ادای شهادت در مورد احقاق حق مومنی در محکمه قاضی‏ ابو یوسف حاضر شد. بعد از انجام شهادت، قاضی ابو یوسف با لحنی ‏سرزنش‏ آمیز گفت: «ای فرزند ابی‏ یعفور! دلم نمی‏خواست در مورد توسخنی را به زبان بیاورم، زیرا تو همسایه من هستی. من تو راشخصی بسیار راستگو و اهل‏ عبادت و شب زنده‏ داری می‏دانستم، اما تو و این خصلت؟!» عبدالله گفت: «ای قاضی! چه خصلتی؟» ابو یوسف‏ گفت: «شنیده ‏ام در اعتقادات خود تمایل به شیعیان داری؟!»در این هنگام عبدالله شدیدا گریست و در حالی که قطرات اشک به‏گونه‏ هایش می‏لغزید، با صدایی گرفته و بغض آلود گفت: «ای ‏ابا یوسف! مرا به گروهی نسبت می‏دهی که می‏ترسم از آنها نباشم.» بدین سان قاضی شهادت او را پذیرفت. (۸)

مقام شیعه بودن آن قدر مهم است که شخص با عظمتی مثل عبدالله با آن همه تاییدات ائمه علیهم السلام می‏ترسد که از شیعیان واقعی نباشد.

در اوج سعادت

عبدالله در جهان آخرت، درکنار امام صادق و امام باقرعلیهماالسلام خواهد بود. این سخن را امام کاظم(علیه السلام) به اسباط بن‏ سالم فرمود: در روز قیامت منادی ندا می‏کند: کجایند یاران‏ محمدبن عبدلله(صلی اله علیه و آله)، فرستاده خدای جهانیان; کسانی که تا آخرین ‏لحظه زندگی عهد خود را نشکستند و برآن باقی بودند.؟!

در این هنگام سلمان، ابوذر و مقداد به پا می‏خیزند. بعد ندامی‏رسد: کجایند یاران علی بن ابی‏طالب(علیه السلام)، جانشین محمدبن ‏عبدالله(صلی اله علیه و آله)؟ عمروبن حمق خزاعی، محمدبن ابی‏ بکر، میثم ابن یحیی‏ تمار، (غلام بنی‏اسد) و اویس قرنی حاضر می‏شوند. سپس منادی صدا می‏زند: کجایند حواریون حسن ابن علی(علیه السلام)، فرزند فاطمه، دختر محمد بن عبدالله(صلی اله علیه و آله) رسول خدا است؟

در این هنگام سفیان ابن ‏ابی لیلی همدانی و حذیفه بن اسد غفاری‏ به پا می‏خیزند. بار دیگر منادی حق ندا می‏دهد: کجایند یاران ‏حسین بن علی؟ آن موقع تمامی یاران آن حضرت که تا آخرین لحظه ‏زندگی با او بودند و از دستوراتش اطاعت کردند و به شهادت‏رسیدند، وارد صحرای محشر می‏شوند.

سپس منادی ندا می‏دهد: کجایند یاران مخصوص علی‏ ابن الحسین(علیه السلام)؟

جبیرابن مطعم، یحیی بن ام الطویل، ابو خالد کابلی و سعید بن مسیب ‏از جای خود بر می‏خیزند.

منادی بار ششم اعلام می‏کند: کجایند یاران و حواریون محمد بن علی‏ و جعفر بن محمد علیهما السلام ؟

در این هنگام عبدالله بن شریک عامری، زراره‏ بن اعین، برید بن‏ معاویه عجلی، محمد بن مسلم، ابوبصیر لیث‏ بن بختری مرادی، عبدالله بن ابی‏ یعفور، عامر بن عبدالله بن جذاعه، حجر بن زایده وحمران بن اعین به پا خاسته، خود را معرفی می‏کنند. بعدا منادی‏ شیعیان خالص سایر ائمه را با بقیه ائمه جدا می‏کند. اینان اول‏ سابقین و اول مقربین و اول حواریون از تابعین هستند. (۹)

در منظر اهل نظر

۱- شیخ مفید (۳۳۶-۴۱۳ ه .ق) بزرگترین زعیم شیعه در علم کلام،حدیث، فقه و تاریخ در رساله عددیه می‏نویسد: «عبدالله ابن ‏ابی‏ یعفور از جمله فقهای بزرگ و روسای دینی است. او اهل نظر وشایسته مقام فتوا در حلال و حرام شریعت می‏باشد و کسی را توان آن ‏نیست که برچنین دانشمندی انتقاد و بر او طعن وارد کند. کسی در بزرگواری و لیاقت او تردید ندارد. » (۱۰)

۲- ابوالعباس نجاشی، مهمترین نظریه پرداز علم رجال درقرن‏پنجم، در مورد عبدالله چنین اظهار نظر کرده است: «ابا محمد عبدالله بن ابی ‏یعفور عبدی، فرزند ابی‏ یعفور واقد می‏باشد. او مورد اعتماد است. (این کلام را دوبار تکرار می‏کند.) وی از اصحاب‏بزرگوار ما و مورد عنایت مخصوص حضرت صادق(علیه السلام) می‏باشد.» (۱۱)

۳- ابو جعفر محمد ابن شهرآشوب مازندرانی از علمای قرن ششم، درمناقب می‏گوید: «عبدالله بن ابی‏ یعفور از نزدیک‏ترین یاران حضرت‏صادق(علیه السلام) می‏باشد.»

۴- سید حسن صدر در تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، او را یکی ازموسسین و پایه گذاران علم اخلاق می‏داند.
شیفته علوم آل محمد

عبدالله در فراگیری احکام اسلامی و معارف عالی بشری از هیچ‏کوششی دریغ نمی‏کرد. وی تشنه معرفت ‏بود و در هر فرصت مناسبی، به‏ دیدار امام صادق (علیه السلام) می‏ شتافت و از خرمن دانش آن حضرت خوشه‏ می‏ چید.

داستان زیر، گوشه‏ای از تلاش‏های علمی وی را نشان می‏دهد:

عبدالله روزی به حضرت صادق(علیه السلام) عرض کرد: «من همیشه نمی‏توانم‏ شما را ملاقات کنم و مستقیما پرسش‏های خویش را مطرح کنم. امکان‏ تشرف به محضر شما همیشه برایم مقدور نیست. برای من سوالاتی مطرح ‏می‏شود و یا این که شیعیان به من مراجعه می‏کنند و سوالاتی از من‏ می‏ پرسند و من جواب همه آن ها را نمی‏دانم.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «چرا به نزد محمدبن مسلم ثقفی نمی‏روی واز او جواب سؤال‏هایت را نمی‏گیری؟ او از پدرم بهره‏ ها برده، سخن‏ها شنیده و یکی از چهره‏ های ارزشمند و مورد اعتماد نزد پدربزرگوارم بوده است.» (۱۲)

مبارزه با نفس شیطانی

ابن ابی ‏یعفور به دردی مبتلا بود که درمان آن برایش سخت‏ تر از خوددرد بود، زیرا پزشکان معالج‏ برای تسکین مرض وی شراب تجویز کرده ‏بودند. وی برای حل این مشکل از کوفه به مدینه شتافت و از محضرمولای خویش کسب تکلیف کرد. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: «از آن مایع ‏ننوش!»

عبدالله وقتی به کوفه برگشت، درد به سراغش آمد. بستگانش بااصرار و اجبار اندکی شراب به او نوشاندند. درد آرام شد. او ازاین حادثه تلخ و ناگوار خیلی ناراحت ‏شد. دوباره به مدینه منوره مسافرت کرد و موضوع واقعه را با امام(علیه السلام) در میان نهاد.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ای فرزند ابی ‏یعفور! از آن ننوش! حرام‏است! این ناراحتی از شیطان است که بر تو مسلط شده است. اگر اواز تو نا امید شود، تو را رها خواهد کرد و دیگر به سراغت ‏نخواهد آمد.»

عبدالله به کوفه برگشت. درد شدید شد. بیش از همیشه او را آزارمی‏داد. بستگانش وقتی ناراحتی او را دیدند، به او گفتند: «توبرای تسکین، ناچاری مقدار کمی از شراب بنوشی!»عبدالله گفت: «به خدا قسم! هرگز یک قطره هم نخواهم نوشید. (هرچند بمیرم.»)

ناراحتی وی مدتی ادامه داشت، تا این که خداوند او را شفا داد وتا زنده بود آن ناراحتی را احساس نکرد. این چنین بود که‏ پیش‏ بینی امام صادق(علیه السلام) تحقق یافت. (۱۳)

دفاع از یار

روزی جمعی از اصحاب در مجلس پیشوای ششم نشسته بودند. سخن ازعبدالله ابن ابی‏ یعفور به میان آمد. مردی از وی بدگویی کرد و اورا دشنام داد. امام(علیه السلام) از این سخن شدیدا برآشفت و به آن مرد فرمود: «ساکت‏ باش!» بعد چهره مبارک از آن مرد برگرداند و به‏ حاضران فرمود: «این مرد خیال می‏کند شخص باتقوا و پرهیزگاری ‏است و این چنین از برادر دینی خویش یاد می‏کند!» سپس امام ازشدت ناراحتی دست مبارک خویش را به محاسن شریفش کشید. از آن ‏چند تار مو کنده شد. تارهای مو در دست‏ حضرت، بود. امام(علیه السلام) فرمود: «چه زشت عمری را به پیری رسانده ‏ام! اگر به حرف شما یکی ‏را دوست و دیگری را دشمن بدارم!» (۱۴)

آشنایی با احکام

معلی بن خنیس (۱۵) دوست صمیمی عبدالله بود. آن دو در زمان ‏امام صادق(علیه السلام) به کشور مصر مسافرت کردند. روزی در کنار رودنیل‏ باهم صحبت می‏کردند تا این که بحث ذبیحه یهود (حیوانات حلال ‏گوشتی که یهودی‏ها ذبح می‏کنند.) مطرح شد. در این مسئله اختلاف‏ نظر داشتند. معلی می‏گفت:گوشت آنان پاک است. ولی عبدالله آن را نجس می‏دانست. در نتیجه، معلی ازگوشت ذبیحه یهود خورد ولی ‏عبدالله به آن‏ها دست نزد. آنان از مسافرت برگشتند و به مدینه‏ آمدند و در محضر امام صادق(علیه السلام) این مسئله راعنوان کردند. پیشوای‏ ششم نظر عبدالله را پسندید و کار او را در نخوردن گوشت ذبیحه ‏یهود تحسین کرد و اشتباه معلی را به او گوشزد فرمود. (۱۶)

اساتید و شاگردان

عبدالله در طول زندگی خویش به دنبال کسب علم و دانش بود. وی‏ علاوه بر این که از شاگردان ممتاز و بدون واسطه دانشگاه جعفری‏ محسوب می‏شود; از برادر دانشمند خویش، عبدالکریم ابن ابی ‏یعفور وهمچنین از ابوالصامت نیز استفاده کرده است. وی آموخته ‏های خود را در یک کتاب عرضه کرده است. تعداد احادیث و روایاتی که وی درسلسله سند آن‏ها قرار گرفته است، بالغ بر هشتاد و هفت روایت‏ می‏ شود که در موضوعات مختلف از جمله: حقوق، ادیان، اخلاق، آداب ‏معاشرت و سایر مسائل و احکام مذهبی و اجتماعی می‏باشد.

شاگردان

ابن ‏ابی‏ یعفور علاوه بر فعالیت‏های فرهنگی و اجتماعی یادشده، در پرورش‏ شاگردانی دانشمند نقش به سزایی داشت. در این جا به تعدادی ازمشاهیر آنان اشاره می‏کنیم:

  1. هشام بن سالم،
  2. حماد بن عثمان،
  3. حمادبن عیسی،
  4. عبدالله بن سنان،
  5. عبدالله بن مسکان،
  6. ابوجمیله،
  7. ابان‏ بن عثمان،
  8.  علاء بن رزین،
  9. اسحاق بن عمار،
  10. جابر مکفوف،
  11. عبدالعزیزعبدی

و ده‏ها شخصیت دیگر که از خرمن پرفیض این راوی دانشمند و محدث خداجو بهره ‏ها برده‏ اند. (۱۷)

وفات

این دانشمند برجسته جهان تشیع بعد از سالها، تلاش و کوشش در راه‏ترویج مذهب جعفری و احیای علوم اهل‏بیت علیهم السلام در حالی‏که آثار زرینی از روایات و شاگردان در صفحه تاریخ از خود به‏یادگار گذاشته بود. در سال ۱۳۱ ه . به علت‏شیوع مرض طاعون، در زمان پیشوای ششم درگذشت. (۱۸) جنازه وی باشکوه فراوان و با شرکت گسترده شیعیان تشیع شد. (۱۹)
پیام تسلیت امام صادق(علیه السلام)

بعد از وفات عبدالله، امام صادق(علیه السلام) به مفضل بن عمر جعفی درکوفه نامه‏ای نوشت و ضمن تجلیل از شخصیت والای عبدالله، مفضل رابه جانشینی وی برگزید وفرمود: «ای مفضل! همان عهد و قراری راکه با عبدالله داشتم، الان به تو واگذار می‏کنم. او در حالی ازدنیا رفت که به تعهد خود در قبال خداوند و رسول گرامی‏اش و به ‏امام زمان خویش وفاکرده بود. درود خدا بر او باد! عبدالله درحالی قبض روح شد که آثاری پسندیده از خود به یادگار گذاشت. تلاشهایش مورد توجه خداوند قرار گرفت و گناهانش بخشوده شد. اوبه جهان باقی شتافت. توشه وی رضایت‏خداوند و رسول(صلی الله علیه و آله) و امام ‏زمانش بود. سوگند به رابطه‏ام با رسول الله(صلی الله علیه و آله)! درعصرما کسی‏خاضع‏تر و فرمانبرتر از او نسبت ‏به دستورات خداوند و پیامبر و امامش نبود. او در طول زندگی این گونه بود، تا این که خداوند او را قبض روح کرد و در بهشت جاویدان با رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) و علی(علیه السلام) همنشین کرد. آری، خداوند او را بین دو مسکن (جایگاه‏پیامبر و علی علیهما السلام )جای داد، گرچه مسکن‏ها و درجات آن‏هایکی است. خداوند بر رضایت‏خود از او بیفزاید و از فضل و کرمش‏او را ببخشد که من از او راضی هستم.» (۲۰)

در خاتمه چند حدیث اخلاقی که توسط عبدالله بن ابی‏یعفور به مارسیده است، زینت‏ بخش صفحات این مقاله می‏کنیم و امیدواریم که ‏مورد توجه خوانندگان گرامی قرار بگیرد.

دوستدار دنیا

۱- عن ابن ابی ‏یعفور، قال: «سمعت اباعبدالله، یقول: من تعلق ‏قلبه بالدنیا، تعلق قلبه بثلاث خصال: هم لایفنی، و امل لا یدرک، و رجاء لا ینال‏» (۲۱)

امام صادق(علیه السلام) فرمود: هرکس دل به دنیا ببندد به سه خصلت گرفتار خواهد شد:

۱- اندوهی که پایان ندارد.

۲- آرزویی که به آن دسترسی ندارد.

۳- امیدی که بدان نرسد.

پشیمان‏ترین افراد

۲- امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ان من اعظم الناس حسره یوم القیامه، من وصف عدلا ثم خالفه الی غیره‏» (۲۲) پشیمان‏ترین شخص در روزقیامت، کسی است که برای مردم از عدالت‏سخن بگوید، اما خودش به‏دیگران عدالت روا ندارد.
انسان دو چهره

۳- امام صادق(علیه السلام) فرمود: «من لقی المسلمین بوجهین و لسانین،جاء یوم القیامه و له لسانان من نار» (۲۳)

هرکس با مسلمانان با دو چهره و دو زبان برخورد کند، روز قیامت‏با دو زبان از آتش وارد عرصات محشر خواهد شد.



پی‏ نوشتها:

۱- ممتحنه، آیه‏۶٫

۲- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص‏۹۹٫

۳- رجال کشی، ص ۱۸۰٫

۴- کافی، ج ۲، ص ۸۵، ح ۵٫

۵- چهل حدیث، امام خمینی (رحمه الله علیه)، ص‏۴۷۷٫

۶- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۹۸; کشی، ص‏۲۴۹٫

۷- همان، ص ۱۰۱٫

۸- کافی، ج‏۷، باب شهادات; رجال مامقانی، ج ۲، ص‏۱۶۶٫

۹- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص‏۹۶٫

۱۰- رجال نجاشی، ص‏۲۱۳٫

۱۱- اختیارمعرفه‏الرجال، ص‏۹ و ۱۰٫

۱۲- همان، ص ۱۶۲٫

۱۳ و ۱۴ همان، ص‏۲۴۷٫

۱۵- وی مورد اعتماد و مامور خرید لوازم منزل امام صادق(علیه السلام) بود و به دست داودابن علی به شهادت رسید.

۱۶- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۱۰۱٫

۱۷ همان، ص ۱۰۲٫

۱۸- رجال شیخ، ص‏۲۲۳ و۳۸۳; قاموس، ج ۵، ص‏۳۷۹٫

بازدیدها: ۳۵۹

زندگینامه محمد ابن مسلم ثقفی کوفی(قرن دوم)

محمد بن مسلم، یکی از برجسته‌ترین و پرآوازه‌ترین پرورش‌یافتگان و دانش‌آموختگان دو تن از حجت‌های الهی و امامان معصوم شیعه، حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و حضرت امام صادق(علیه السلام) بود که بی‌تردید در گسترش فرهنگ اسلام ناب و حقایق تابناک آموزه‌های اهل بیت عصمت(علیهم السلام) نقش ممتاز و تأثیرگذاری داشت؛ به گونه‌ای که به جرئت می‌توان گفت: در اوایل سده دوم هجری در میان یاران امامان(علیهم السلام)، کمتر چهره‌ای همانند او این چنین قله‌های رفیع دانش طلبی و نشر احادیث امامان علیهم السلام را فتح کرده است.

او در شهر تاریخی و محدث‌پرور کوفه پا به عرصه هستی نهاد و بدین جهت، بدو «کوفی» می‌گویند. کنیه‌اش ابوجعفر، و ملقب به القاب زیادی است که هر یک، به سبب وجود ویژگی‌های جسمی، اقتصادی و قبیله‌ای است.

چون گردن او از اندازه معمول، کوتاه‌تر بود به «اوقص» و چون بینایی یک چشم او مشکل داشت به «اَعور»،[۱] به جهت اینکه پلک چشمش بیش از معمول حرکت می‌کرد به «حدّاج»،[۲] به دلیل اینکه قدش کوتاه بود به «قصیر» و چون به انگیزه صیانت از باورهای شیعی خود تقیه کرد و برهه‌ای از عمر خود را به آسیابانی گذراند به طحّان (آسیابان)، و گاهی که به تجارت و داد و ستد روغن می‌پرداخت به سمّان (روغن‌فروش)، چون اصالتاً تیره و تبار و نیاکان او از شهر طائف در سرزمین حجاز بودند به «طائفی» و به مناسبت اینکه از قبیله و تبار ثقیف بود ـ که این تیره بیشتر ساکن قلمرو طائف بودند ـ به «ثقفی» معروف و شهره است.[۳]

ویژگی‌ها

۱٫ کثرت حدیث

از برجسته‌ترین ویژگی‌های این فقیه و محدث شیعی، تعداد شگفت ‌انگیز روایاتی است که از محضر آن دو امام بزرگوار فراگرفت و این نشان دهنده ذوق و علاقه سرشار او به آموزه‌های دینی است. خود او این حقیقت برجسته را در گزارشی جالب، بازتاب داده:

هر زمان که در مسئله‌‌ای شرعی، دچار مشکل می‌شدم که دانستن حکم آن ضروری بود، به حضرت امام باقر(علیه السلام) و حضرت امام صادق(علیه السلام) مراجعه می‌کردم و طی سالیان متمادی که در مدینه اقامت داشتم و یا گاهی که از کوفه به مدینه می‌رفتم، حدود سی هزار حدیث از امام باقر(علیه السلام) شنیدم و شانزده هزار حدیث نیز از امام صادق(علیه السلام) فرا گرفتم.[۴]

۲٫ مرجعیت در فتوا

گاهی امامان(علیهم السلام) شیعیان خویش را در اخذ و فراگیری آموزه‌های اسلامی و دریافت احکام شرعی به برخی از چهره‌های شاخص و برجسته و موجّه، ارجاع می‌دادند و این، نشان دهنده جایگاه بلند و والای آنان در نیل به قله‌های دانش و کمال است.

محمد بن مسلم، یکی از این انسان‌های بزرگ و دانشمندان توانمند است. عبدالله بن ابی یعفور ـ که خود یکی از برگزیده‌ترین فقیهان و محدثان و از یاران امام صادق(علیه السلام) است ـ می‌‌گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: آقا جان! من قدرت و توان این را ندارم که در هر زمانی به محضر شما شرفیاب شوم و از کوفه به حجاز مسافرت کنم. گاهی اتفاق می‌افتد که برخی شیعیان شما در آنجا، به من مراجعه می‌کنند و از مسائل شرعی و وظایف خود از من می‌پرسند. بارها شده که من حکم آن را نمی‌دانم. شما چه دستوری می‌دهید؟

امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: تو را چه شده که از محمد بن مسلم ثقفی غافلی؟ به او مراجعه و از او پرسش کن؛ چون او از دانش‌آموختگان مکتب پدرم امام باقر(علیه السلام) است و از آن بزرگوار اخبار فراوانی را فرا گرفته است.[۵]

محمد بن مسلم نه تنها در این ساحت نزد پیروان اهل بیت(علیهم السلام)، که نزد مخالفان مکتب آل البیت (علیهم السلام) نیز معروف و مقبول بود. به عنوان نمونه، به داستان جالب ذیل عنایت شود.

خود این فقیه و محدث گران‌ قدر بازگو می‌کند که: شبی از شب‌های تابستان پشت بام خانه‌ام در کوفه‌، خوابیده بودم که ناگهان با صدای دق الباب از خواب بیدار شدم. صدا کردم: پشت در کیست؟ او گفت: من شریک هستم! خداوند تو را رحمت کند. من از بالا به پایین نگریستم. با کمال شگفتی مشاهده کردم که زننده در خانه، خانمی است. تا مرا دید، گفت: من عروسی دارم که دچار درد زایمان بود. این درد آن چنان شدید بود که از دنیا رفت، ولی بچه‌اش در رحم او زنده است و نشانه حیات بچه‌که حرکت کردن باشد، کاملاً مشهود است. وظیفه ما چیست؟

به زن گفتم: روزی در محضر فرزند پیامبر امام باقر(علیه السلام) بودم که همانند این سؤال از آن حضرت پرسیده شد. امام در پاسخ فرمود: اگر چنین رخدادی پیش آید، لازم است شکم زن را شکافته، بچه را از رحم او خارج کنند. ای خانم، بروید این کار را انجام دهید!

سپس خطاب به او گفتم: من مردی هستم که در سایه تقیه و با حالت پنهانی زندگی می‌کنم و چندان معروف و مشهور نیستم؛ چه کسی مرا به تو معرفی کرد؟ او در پاسخ گفت: خدا تو ر رحمت کند. نزد ابو حنیفه صاحب الرای ( اهل عمل به رای و قیاس) رفتم و حکم این مسئله را از او پرسیدم. او در پاسخ گفت: «من نمی‌دانم، بر تو باد که به محمد بن مسلم ثقفی مراجعه کنی؛ او می‌داند. وقتی نزد او رفتی، هر چه به تو فتوا داد، آن را برای من نیز بازگو کن».

محمد بن مسلم می‌گوید: به او گفتم: برو به سلامتی. سپس آن زن نزد ابوحنیفه رفت و پاسخ مرا برایش بازگو کرد.

محمد بن مسلم می‌افزاید: روز بعد که به مسجد رفتم، مشاهده کردم که ابوحنیفه از شاگردانش همین پرسش را ‌پرسید و خود جواب آن را داد. من تا سخن او را شنیدم، سرفه‌ای کردم ( کنایه از اینکه به دروغ و فریب، ادعای فضل و دانش مکن).

ابوحنیفه متوجه شد، رو به من کرد و گفت: خواهش می‌کنم مرا رها کن، بگذار زندگی کنم (و آبروی مرا نزد شاگردانم مریز).[۶]

۳٫ چهار سال در محضر امام

هشام بن سالم می‌گوید که: محمد بن مسلم ثقفی کوفی به مدت چهار سال متوالی در مدینه اقامت کرد و در این مدت به طور مستمر به محضر امام باقر(علیه السلام) بار می‌یافت و کسب دانش و حدیث می‌کرد. از همین منظر است که در تبیین جایگاه بلند او گفته‌اند: «ما کان أحَدٌ مِنَ الشیعَهِ اَفْقهُ مِنْ محمد بن مسلم؛ هیچ یک از محدثان شیعی، فقیه‌تر از محمد بن مسلم نیست».[۷]

داستان‌ها

۱٫ جعفری‌فاطمی

کشّی با واسطه از زراره بن اعین که از برجسته‌ترین یاران امام باقر و امام صادق(علیه السلام) است نقل می‌کند که او گفت: ابوکریبه  از راویان شیعی و محمد بن مسلم ثقفی در طی یک رخداد، برای ادای شهادت، نزد قاضی کوفه شریک بن عبدالله نخعی حضور یافتند و شهادت دادند. قاضی که از قضات و کارگزاران مخالفان  اهل سنّت بود، در چهره نورانی آن دو خیره شد و چند لحظه‌ای به آنان نگریست. آن گاه افزود: جعفریان فاطمیان! شما دو نفر از پیروان حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) و حضرت امام صادق(علیه السلام) هستید ( اشاره به اینکه شما از شیعیان هستید)، چگونه من شهادت شما را قبول کنم؟

همین که آن دو، این سخن را از زبان قاضی شنیدند، شروع به گریستن کردند. قاضی که شگفت ‌زده شده بود، گفت: چرا گریه می‌کنید؟ آنها گفتند: تو ما را به انسان بزرگ و مطهری نسبت دادی که شاید ما لایق چنین انتسابی نباشیم؛ چون رفتار و اخلاق ما کاملاً بر سیره و دستورهای آنان انطباق ندارد( و شیعه کامل نیستیم) و چنانچه امام صادق(علیه السلام) ما را از شیعیان و رهروان راه خویش بداند، مایه فخر و مباهات و سرافرازی است.

شریک بن عبدالله تبسمی کرد و گفت: اگر در میان جامعه مردانی باشند، باید همانند شما ( انسا‌ن‌های صالح و برجسته و نورانی) باشند. سپس رو به منشی خود ولید کرد و گفت: ای ولید! این بار شهادت آنان را بپذیر.

زراره می‌گوید: بعد از این جریان، به مدینه، نزد امام صادق(علیه السلام) رفتم و این داستان را به حضرتش بازگو کردم. هنگامی که امام(علیه السلام) آن را شنید، آن قاضی کوردل و نادان را نفرین کرد و فرمود: ما و شریک ! خدا او را در آتش جهنم با زبانه‌های آتش خشم خود همراه سازد.[۸]

۲٫ تقیه و دفع خطر دشمن

خالد طیالسی بازگو می‌کند که: محمد بن مسلم، در فاصله‌های زمانی از کوفه به مدینه می‌رفت و به حضور مولا و امام خویش شرفیاب می‌شد. در یکی از این ملاقات‌ها، امام رو کرد به محمد بن مسلم و فرمود: بشر المُخبِتین، بشارت باد به انسان‌های متواضع و فروتن! (اشاره به اینکه محمد بن مسلم از گروه فروتنان و انسان‌های بی‌آلایش است).

خالد می‌افزاید: محمد بن مسلم ضمن اینکه یکی از بلند‌پایه‌ترین فقیهان و محدثان شیعه است، از تمکن مالی مناسبی هم برخوردار بود.

آن گاه او این داستان جالب را نقل می‌کند که روزی از روزها، حضرت امام باقر(علیه السلام) به محمد بن مسلم فرمود: «محمد! هنگامی که به کوفه برگشتی، تواضع و فروتنی پیشه کن. کاری کن که مأموران دستگاه ستم‌پیشه بنی‌امیه تو را مورد آزار و اذیت و شکنجه و زندان قرار ندهند». این یک دستورالعمل سیاسی و منطبق با شرایط زمان و مکان بود تا یاران حضرت، همانند محمد بن مسلم از شرّ و ستم دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) محفوظ بمانند.

محمد بن مسلم که از زیرکی و فرزانگی ویژه‌ای برخوردار بود، راز و رمز و حکمت این دستور را با همه وجود درک کرد. او به کوفه که برگشت، به دستور امام عمل کرد و یک زنبیل پر از خرما برگرفت و کنار در مسجد رفت و شروع به خرمافروشی کرد. این عمل محمد بن مسلم که از بزرگان و شخصیت‌های معروف کوفه بود، تعجب همگان را برانگیخت. خویشاوندانش که متوجه این کار شدند، نزد او شتافتند و گفتند: آبروی ما و تیره و تبار ما را بردی، این کار در شأن تو نیست، برخیز که برویم.

محمد بن مسلم به آنان پاسخ داد: من خرمافروشی را رها نمی‌کنم؛ چرا که سرورم امام باقر(علیه السلام) چنین دستوری داده است. آنان گفتند: پس در خانه خود آسیابانی کن. او این پیشنهاد را پذیرفت و اسباب آسیاب کردن گندم را برایش فراهم کردند و او در درب می‌نشست و گندم یا جو آرد می‌کرد.[۹]

۳٫ شفا یافتن از بیماری

کشّی در رجال خود با واسطه از این فقیه و محدث وارسته نقل می‌کند که گفت: در یکی از مسافرت‌هایم از کوفه به مدینه، در مدینه دچار بیماری بسیار سختی شدم؛ به گونه‌ای که در بستر بیماری افتادم و توان حرکت از من سلب شد؛ تا اینکه خبر بیماری من به مولایم امام باقر(علیه السلام) رسید. همان گونه که در بستر آه و ناله می‌کردم، دیدم خادم حضرت شربتی را که داخل ظرفی قرار داشت و روی آن را با پارچه پوشانده بود، نزد من آورد. سپس به من رو کرد و گفت: این شربت را بنوش! امام(علیه السلام) به من امر کرده که تا تو این را ننوشی، از نزد تو مرخص نشوم و به محضر امام باز نگردم.

من هم به فرمان امام عمل کردم و آن را نوشیدم. آن شربت همانند مشک خوشبو و بسیار خوش‌طعم و خنک بود. سپس خادم گفت: امام فرموده پس از اینکه شربت را نوشیدی، نزد من بیا. به هر حال چون آن را خوردم و در بدنم استقرار یافت، احساس کردم که سبک شده‌ام و دردم کاهش یافت. از جای خود حرکت کردم، چنان که گویی از قید و بند رها شده‌ام. در اینجا بود که از سخن حضرت که فرموده بود نزد من بیا، دچار شگفتی شدم؛ چون من به هیچ روی توان حرکت کردن از بستر بیماری را نداشتم.

بنابراین برخاستم و نزد آن امام مهربان روانه شدم. نزدیک خانه امام که رسیدم، اجازه ورود خواستم. امام(علیه السلام) از داخل خانه ندا کرد: بدنت خوب شد، داخل شو، داخل شو.

حضرت وارد شدم؛ در حالی که گریه امانم را بریده و اشک بر گونه‌ام جاری بود. بر حجت خدا سلام کردم و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. امام فرمود: ای محمّد! چرا گریه می‌کنی؟ عرض کردم: جانم به فدایت! گریه می‌کنم بر دوری راه کوفه تا مدینه و فراهم نبودن زمینه در محضر شما و محروم بودن از نگریستن به سیمای ملکوتی شما و بهره‌مندی از دانش بی‌کران شما.

امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:

اینکه گفتی تمکن مالی ماندن در اینجا را نداری، ناراحت و نگران مباش. خداوند متعال، شیعیان و پیروان آل البیت را بدین امور امتحان و آزمایش می‌کند و بلا و سختی‌ها را متوجه آنان می‌سازد.

اما اینکه گفتی غریبی و راهت دور است، پس تو به امام حسین(علیه السلام) اقتدا کن که از ما اهل بیت علیهم السلام دور است و قبر او در کنار فرات قرار دارد. (عراق کجا، مدینه کجا؟)

اینکه می‌گویی راه دور است، بدان که مؤمن حقیقی، در این جهان، غریب و تنهاست تا اینکه از این دنیای فریبنده و آکنده از همّ و غم به جوار رحمت حق تعالی پرواز کند.

نیز اینکه گفتی ما اهل بیت علیهم السلام را دوست داری، خداوند تبارک و تعالی نیت و اراده تو را می‌داند و به همین نیت تو پاداش نیکو خواهد داد.[۱۰]



پی ‌نوشت‌ها

[۱] . الاعور: مَنْ ذَهَبَ حِسّ أحدِ عَینَیه.

[۲] . کثیر التحدیق بعینه.

[۳] . رجال الکشی، ج۲، ص۳۸۶، چاپ موسسه آل البیت علیهم السلام ؛ تنقیح المقال، ج۳، ص۱۸۴، چاپ سه جلدی.

[۴] . رجال الکشی، ج۲، ص۳۸۷٫

[۵] . همان، ص۳۸۸٫

[۶] . همان، ص۳۸۹٫

[۷] . همان، ص۳۹۰ و ۳۹۱٫

[۸] . همان، ص۳۹۲٫

[۹] . همان، ص۳۹۵٫

[۱۰] . همان، ص۳۹۶٫

ابو الحسن ربانی صالح آبادی

بازدیدها: ۲۴۶

زندگینامه عبدالملک ‏بن اَعین(سده دوم)

یکی از فرهیختگان سده دوم هجری عبدالملک‏ بن اعین، برادر زراره‏بن اعین، راوی معروف است. متأسفانه با آن‏که تعریف‏ها و توصیفات ارزنده‏ای از وی در لسان شریف امام صادق(علیه السلام) و اندیشمندان شیعه و سنی شده، ولی چهره وی بر برخی از رجالیون پوشیده مانده است. هرچند مقاله حاضر بحثی رجالی نیست اما تا اندازه‏ای زوایای گوناگون زندگی عبدالملک را بررسی نموده و به علل تضعیف وی از سوی پاره‏ای رجالیون اهل سنت اشاره کرده و به گونه‏ای نسبتا مفصل درباره (خاندان) اعین سخن می‏گوید.

واژه‏های کلیدی: اعین، عبدالملک، امام باقر(علیه السلام)، امام صادق(علیه السلام)، اصحاب.

عبدالملک، برادر زراره، راوی معروف، از جمله اصحاب بزرگ حضرت صادق(علیه السلام) و از دودمان اعین بود. برای شناخت عبدالملک لازم است اندکی درباره این خاندان معروف سخن بگوییم:

ویژگی‏ها:

آل ‏اعین بزرگ‏ترین خاندان علمی شیعی در شهر کوفه بود. بسیاری از افراد این (خاندان) از اصحاب ائمه و راویان بزرگ و فقها بوده‏اند و کم‏تر شخصیتی از آنان است که ناقل حدیث نباشد. راویان اعین بالغ بر شصت تن بوده‏اند.(۱) علامه بحرالعلوم با ذکر این نکته که مدایح آل‏اعین فراوان است، در وجه تمایز آنان با دیگر خاندان‏های کوفه خصایص ذیل را عنوان کرده است:

۱٫ بزرگ‏ترین خاندان شیعی؛

۲٫ عظیم ‏الشأن‏ترین آن‏ها؛

۳٫ عالم‏ترین خاندان به طوری که در میانشان محدّث و فقیه و ادیب و قاری فراوان بوده است؛

۴٫ دیرپای‏ترین آن‏ها، چه نخستین افراد این طایفه در عصر حضرت سجاد(علیه السلام) و آخرین‏شان در اوایل غیبت صغرا می‏زیسته ‏اند.(۲)

آل ‏اعین علاوه بر ربودن گوی سبقت در میادین دانش، در جنبه‏های سیاسی نیز فعالیت داشتند، به طوری که قرائن نشان می‏دهد خواب خوش را از چشمان حکام اموی و عباسی ربودند. حجاج‏بن یوسف ثقفی، وقتی برای زمامداری به عراق آمد، نگرانی خود را از این دودمان ابراز نمود:

«با وجود یک مرد از آل‏اعین، حکومت برای ما هموار نمی‏شود.»(۳)

نژاد آل ‏اعین

در این که این خاندان از چه نژادی است، اختلاف وجود دارد. برخی می‏گویند: جد آنان یعنی سُنْسُنْ از قبیله غسّان از نژاد عرب بود، که در صدر اسلام به روم رفت و در آن‏جا در مسلک راهبان درآمد. سُنْسُنْ فرزندی به نام اعین داشت. ظاهرا در جنگی که میان روم و مسلمانان صورت گرفت، اعین توسط مسلمانان اسیر شد، آن‏گاه یک نفر از قبیله بنی‏شیبان او را خریداری کرد، سپس تربیت و فرزند خوانده‏اش نمود.

پس از مدتی اعین در سایه تربیت پدرخوانده‏اش قرآن را حفظ کرد و در ادبیات عرب چیره دست شد. روزی پدرخوانده به او گفت: آیا می‏خواهی از نظر نژادی تو را به قبیله خودم ملحق سازم؟ اعین نپذیرفت. زمانی که اعین بزرگ شد، سنسن از روم آمد و ملاقاتش کرد.(۴)

جمعی گویند: سنسن در اصل رومی بود. وقتی اعین اسیر شد و سنسن از جایگاهش اطلاع پیدا کرد، با گرفتن اجازه و امان‏نامه از مسلمانان چند بار به دیدار فرزندش شتافت.(۵)

عده‏ای با توجه به گزارشی گویند که اعین از مردم خطه فارس بود. پس از دیدار امیرالمؤمنین(علیه السلام) به دست حضرت اسلام آورد. میان راه با گروهی از بنی‏شیبان برخورد کرد. آنان پس از گرفتن پیمان «ولا»(۶) او را آزاد کردند.
اسامی خاندان

بر کسانی که از نسل اعین پا به عرصه وجود نهاده بودند، اسامی ذیل اطلاق گردیده است:

۱٫ آل‏اعین.

۲٫ شَیبانی.(۷)

به سبب ارتباطی که میان اعین و قبیله بنی‏شیبان ایجاد شد، او و خاندانش به این قبیله منسوب شدند.

۳٫ زراری.

زراری یعنی منسوب به زاره‏بن اعین. نخستین بار این نسبت در کلام امام هادی(علیه السلام) خطاب به یکی از نوادگان بکیر بن اعین به نام محمدبن سلیمان یا پدرش سلیمان‏بن حسن‏بن جهم بن بکیر، جد پدری ابوغالب دیده شد. امام به منظور حفظ جان او و رعایت تقیه، نام اصلیش را نبرد و او را به زراره، عالم‏ترین شخصیت آل‏اعین منسوب ساخت تا تجلیلی از مقام شامخ زراره شده باشد. امام در این باره فرمود: زراری را خدا حفظ کند. از آن لحظه بر افراد این خاندان، زراری اطلاق گردید.(۸)

۴٫ بکریون

پیش از آن که عنوان زراری بر آل‏اعین اطلاق گردد، به بکریون مشهور بودند.(۹)

فرزندان اعین

در تعداد فرزندان اعین اتفاق نظر وجود ندارد. برخی آنان را هشت تن بدین اسامی می‏دانند: عبدالملک، حمران، زراره، بکیر، عبدالرحمان، قعنب، مالک و ملیک.(۱۰) بعضی به جای دو نفر آخر، عبدالاعلی، عیسی، ضریس و سمیع را ذکر کرده‏اند.(۱۱) عده‏ای به جای عیسی و عبدالاعلی، موسی و ملیک را ذکر نموده‏اند.(۱۲) اقوال دیگر، بین ۱۲،(۱۳) ۱۶،(۱۴) و ۱۷(۱۵) است. برخی در زمره فرزندان، دختری به نام «ام الاسود» را یاد کرده‏اند.(۱۶)

فضیلت‏های عبدالملک

نخستین شیعه آل‏اعین

قبلاً گفتیم مسلّم است سنسن، جد عبدالملک راهب مسیحی بود. طبیعی بود اعین نیز مسیحی باشد. بر اثر جنگی که میان مسلمانان و روم رخ داد، اعین توسط مسلمانان اسیر شد. سپس یک نفر از قبیله بنی شیبان او را خرید و توسط او مسلمان شد. علامه شیخ محمد تستری گفته است اعین سنی بود و به تبع او، فرزندانش سنی بوده‏اند، سپس جمعی از آنان شیعه شدند.(۱۷)

بنابراین می‏توان به نادرستی خبر علی‏بن سلیمان، عموی پدری ابوغالب زراری مبنی بر این‏که اعین از مردم خطه فارس بود که به قصد زیارت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و مسلمان شدن توسط او وطنش را ترک کرد،(۱۸) پی ‏برد.

احتمال دیگر این است که اعین در آغاز شیعه و جزو دوستداران امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود، ولی بعدا به واسطه فضای خفقان آلودی که خلفا به وجود آوردند، جزو کسانی شد که به حضرت پشت کرد و مذهب خود را عوض نمود. وقتی ازدواج کرد و دارای اولاد شد، آنان نیز به مسلک اهل تسنن گرایش پیدا کردند، ولی وقتی به رشد کافی رسیدند، بسیاری از آنان حقیقت را دریافتند و در مسلک دوستداران و شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) درآمدند.

طبق برخی اخبار، نخستین شیعه آل‏اعین، عبدالملک بود. او توسط صالح‏بن میثم رهنمون گشت، سپس برادرش حمران به دست ابوخالد کابلی در این سلک درآمد. طبق گزارشی دیگر، نخستین فرزند اعین که پیرو آل‏ علی علیهم‏السلام شد، ام‏الاسود، خواهر عبدالملک بود. گویند ابوخالد کابلی در این اقدام مؤثر بود.(۱۹)

اکنون شایسته است به ویژگی‏های عبدالملک بپردازیم:

جایگاه عبدالملک نزد امام صادق(علیه السلام)

برادر عبدالملک به نام زراره که از فقهای طراز اوّل شیعه در قرن دوم و سوم هجری بود گوید:

امام صادق(علیه السلام) بعد از مرگ عبدالملک فرمود: «خداوندا! ما اهل بیت در نظر ابوضریس بهترین خلق تو بودیم. پس او را در روز قیامت در زمره محمد ـ که صلوات تو به او باد ـ قرار ده!»

سپس امام فرمود: آیا او را در خواب دیده‏ ای؟

عرض کردم: خیر.

امام فرمود: سبحان ‏الله! مثل ابوضریس کجاست؛ مانند او هنوز به دنیا نیامده است!(۲۰)

علامه مامقانی، رجالی قرن چهارده پس از نقل روایت فوق و بررسی روایات مختلف و کنکاش در گفت‏وگوی علما درباره عبدالملک گوید:

«از دعای فراوان امام صادق(علیه السلام) در حق وی و فرستادن رحمت بر او و درخواست از خداوند مبنی بر قرار دادن عبدالملک در زمره آل‏ محمد(صلی الله علیه و آله) در روز قیامت و این که فرمود: «مثل ابوضریس هنوز به دنیا نیامده است»، استفاده می‏کنیم عبدالملک فردی موثق بود، بلکه در اعلا درجه وثاقت بود، زیرا صدور چنین مدایح و واکنش‏هایی توسط امام در حق کسی که عادل و موثق و امین نیست، نامعقول می‏باشد، زیرا ائمه اطهار علیهم‏السلام اهل مبالغه و مغالطه نبودند. مقصود امام از این‏که به طور مطلق فرمود: مثل عبدالملک هنوز زاده نشده است، مماثلت و مشابهت در ورع و تقوا و دیانت و صلاح است که مورد نظر خدا و رسول و ائمه و دیگر بندگان برگزیده الهی است.

اگر امام(علیه السلام) مشابهت خاصی را در نظر داشت، حتما تصریح می‏کرد و وجه شباهت را بیان می‏فرمود. این مطلب بر کسانی که دارای ذوق و سلیقه درست و مستقیم هستند و لسان اهل بیت رحمت علیهم السلام را می‏فهمند، پوشیده نیست. اگر به این سخنان، شهادت علمای بزرگ مبنی بر مستقیم و پایدار بودن عبدالملک در دین و مذهب، و گواهی امام باقر(علیه السلام) را که «عبدالملک از نجات یافتگان و سرپرست مردم و خزانه‏ داران در وقت ظهور امام زمان(علیه السلام) است،» اضافه کنیم، تردیدی باقی نمی‏ماند که او را در شمار شخصیت‏های عادل و موثق عنوان کنیم.»(۲۱)

صحابی خاص امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام)

تا شخصیت کسی مورد قبول ائمه(علیهم السلام) نبود، با او ارتباط نزدیک برقرار نمی‏کردند و با وی درباره موضوعات و مسائل مهم عقیدتی یا سیاسی سخن نمی‏گفتند و اسرار ولایت را مطرح نمی‏کردند. اگر از روایات، دلایل و قراینی بر ارتباط تنگاتنگ میان راوی و امام وجود داشته باشد، و نیز با دقت در مطالب و اسراری که امام با او در میان گذارده، می‏توان به شخصیت و عظمت راوی پی‏برد؛ هر چند به طور صریح از او تعریف و تمجیدی در کتب رجال و نگاشته‏های تذکره نویسان یافت نشود. قراینی وجود دارد که عبدالملک از یاران خاص امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) بود و ایشان اعتماد زیادی بدو داشتند و در مورد مسائل مهم با او به گفت‏وگو می‏نشستند.

در روایتی آمده است عبدالملک پرسش‏های زیادی از امام صادق(علیه السلام) نمود که می‏توان فهمید پاره‏ای از سئوالات وی مربوط به امامت بوده، و این نمایانگر اعتماد امام به اوست و جایگاه وی را نزد حضرت می‏نمایاند.

در این روایت از گمراهی اصحاب پس از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) صحبت شده است. تصریح به چنین موضوعی در عصر اختناق، از سخنان غیر قابل بخشش بود و کیفر سختی داشت.

حارث ‏بن مغیره گزارشگر مورد نظر گوید:

عبدالملک ‏بن اعین که در حال گفت‏وگو با امام صادق(علیه السلام) بود، پرسش‏های زیادی کرد تا آن که گفت: بنابراین همه مردم هلاک شدند؟

امام فرمود: «آری؛ به خدا سوگند، ای پسر اعین همه مردم هلاک شدند.»

عبدالملک پرسید: ساکنان مشرق و مغرب زمین؟

امام فرمود: «شرق و غرب به گمراهی فتح شد.(۲۲) آری، به خدا قسم! همگی مردم هلاک گشتند جز سه تن: سلمان فارسی و ابوذر و مقداد. بعد عمار و ابوساسان انصاری و حذیفه و ابوعمره بدان‏ها ملحق و در مجموع هفت تن شدند.(۲۳)

شاهد بعدی خبر ذیل است که امام باقر(علیه السلام) تعدادی از آثار امیرالمؤمنین(علیه السلام) را که از علوم مخفی و اسرار اهل بیت(علیهم السلام) به شمار می‏آید، به عبدالملک نشان می‏دهد و نظر او را درباره علت نوشتن آن‏ها سئوال می‏کند.

عبدالملک با درایت و بینش، پاسخ را تقدیم می‏کند:

عبدالملک گوید: زمانی امام باقر(علیه السلام) تعدادی از کتاب‏های علی(علیه السلام) را به من نشان داد. سپس فرمود: «به چه دلیلی او این‏ها را نگاشته است؟»

عرض کردم: آیا عقیده‏ام را در این باره بیان کنم؟

امام فرمود: «آری.»

عرض کردم: حضرت می‏دانست قائم شما روزی قیام می‏کند. از این رو دوست داشت او به آن‏چه در آن کتاب‏هاست، عمل کند.(۲۴)

امام فرمود: «صحیح است.»(۲۵)

قرینه دیگر روایاتی است که به واسطه‏ گری عبدالملک در رساندن مسائل مردم به امام و ارسال پاسخ‏ها اشاره دارد که گویای اعتماد امام به این شخصیت بزرگ است.

شاید بتوان از شواهد استفاده بیشتری کرد و گفت که او یکی از وکلای ایشان در شهر کوفه بوده که به مسائل فقهی ـ کلامی مردم پاسخ می‏گفته، جمع‏آوری وجوه شرعی نیز به دست با کفایت او انجام می‏پذیرفته است. یکی از نشانه‏های این ادعا، نامه مهم عبدالرحیم قصیر به امام صادق(علیه السلام) به خط عبدالملک و پاسخ آن توسط حضرت به دست عبدالملک است. این نامه یکی از ذخایر ارزشمند شیعی است، چون در آن به مهم‏ترین عقاید کلامی آن عصر اشاره شده است.

از برخی روایات استنباط می‏شود عبدالملک علاوه بر علاقه وافر به امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) و دیگر ائمه هدی علیهم السلام ، عاشق امام مهدی(علیه السلام) فرجه بود و در انتظار ظهور حضرت به سر می‏برد. در گزارش ابوبکر حضرمی می‏خوانیم:

عبدالملک ‏بن اعین گفت: هنگامی که نزد ابوجعفر باقر(علیه السلام) بودم، یاد امام زمان افتادم. ایستادم و گریستم و عرض کردم: امیدوارم در حالی که توان دارم، ظهور حضرت را دریابم.(۲۶)

علی‏بن سعید گوید: نزد امام صادق(علیه السلام) نشسته بودم. کنار حضرت، محمدبن عبدالله‏بن علی بود. در آن مجلس عبدالملک‏بن اعین و… بودند… . امام رو به ما کرد و فرمود: بشارت باد شما را! آیا به این راضی نیستید که در روز قیامت به علی متمسک شده‏اید و علی به رسول خدا (صلی اله علیه و آله) متمسک شده است؟(۲۷)

از روایت فوق مقام والای اهل مجلس از جمله عبدالملک به دست می‏آید.

عبدالملک ‏بن اعین و چهار برادر دیگرش یعنی زراره و حمران و بکیر و عبدالرحمان از یاران سرشناس و برگزیده حضرت باقر و امام صادق علیهماالسلام بودند. آنان برای فراگیری علوم اهل بیت علیهم السلام رنج سفرهای طاقت‏فرسای آن عصر را بر خود هموار کردند و دائما مسافت زیاد میان کوفه تا مدینه را طی می‏نمودند. حاصل این تلاش‏ها آن شد که هر یک از این پنج فرزانه، به مقام شامخی در دانش دست یافتند. در گزارشی از «ربیعه الرأی» آمده است که به امام صادق عرض کردم: آن چند برادر که از عراق به محضرتان می‏آیند و من بهتر از آنان و مهیاتر برای فراگیری علوم در یاران شما ندیده‏ام، کیستند؟

امام فرمود: «آنان [ فرزندان سرشناس اعین] اصحاب پدرم هستند».(۲۸)

حسین ‏بن موسی گوید: در سالی امام صادق(ع) با اصحاب خویش به مکه شرفیاب شد و از حال عبدالملک‏ بن اعین پرسش نمود و فرمود: «آیا او از دنیا رفت؟»

عرض کردم: آری…

امام فرمود: «پس بیا با ما تا بر سر قبرش برویم و برای او دعا کنیم.(۲۹)

از این خبر فهمیده می‏شود قبر عبدالملک در مکه است،(۳۰) ولی طبق تصریح شیخ صدوق، قبر وی در مدینه است و امام صادق(علیه السلام) و اصحابش به زیارت او رفتند.(۳۱)

عبدالملک در منظر اهل سنت

علما و بزرگان سنی درباره عبدالملک ابراز نظرهای گوناگون کرده‏اند. برخی چون ابوحاتم و ابن ‏حبان و عجلی او را از شیعیان نیکو و صالح الحدیث و مورد اعتماد و صدوق دانسته‏اند. و جمعی چون ابن‏معین و سفیان‏ بن عیینه (سفیان ثوری) او را فردی خبیث‏القول و بی‏ارزش عنوان نموده ‏اند.(۳۲)

با دقت در عبارات مذمت کنندگان و ریشه یابی آن، می‏توان فهمید عبدالملک تنها به سبب شیعه بودن و دوستی با خاندان اهل بیت علیهم السلام نکوهش شده است. برای همین بخاری در صحیح تنها یک حدیث از او نقل کرده است.(۳۳)

تنها نکته‏ای که از سوی شیعه در نکوهش عبدالملک عنوان شده، روایتی است از گفت‏وگوی او با امام صادق(علیه السلام) که گویند از جسارت و بی‏ادبی او حکایت می‏کند. در این روایت می‏خوانیم: ابوعبداللّه‏ (امام صادق) به عبدالملک‏بن اعین فرمود: «چرا نام فرزندت را ضریس نهادی؟»

عبدالملک گفت: چرا پدرتان شما را جعفر نام نهاد؟

امام فرمود: «جعفر نام نهری در بهشت است، اما ضریس نام شیطان است.»(۳۴)

شهید ثانی و شیخ حسن، فرزند او و مامقانی، روایت فوق را معتبر نمی‏دانند، زیرا در سند آن «علی‏بن عطیه» وجود دارد.(۳۵)

بر فرض صحت سند، نمی‏توان به جسارت عبدالملک حکم کرد، زیرا شاید در حال شوخی با امام بوده است.(۳۶)

گستره دانش

به تعبیر مامقانی عبدالملک‏بن اعین از «خُلّص شیعه» بود. او از یاران نزدیک امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) محسوب می‏شود و به تنهایی یا با برادرانش بارها برای دیدار ائمه به مدینه رفته و از محضر پرفیضشان بهره برده بود.

به طور طبیعی بایستی دستاوردهای علمی فراوانی از عبدالملک در منابع و جوامع روایی و تاریخی داشته باشیم، اما از وی روایات اندکی باقی مانده، علت آن مشخص نیست. اما به احتمال می‏توان گفت شاگردان مخالف او نظیر عبدالرحمان ‏بن ‏مهدی و ابن‏ عیینه و سفیان ثوری روایات استاد را به دیگران منتقل نکرده، با آتش کینه و حسد سوزاندند.(۳۷) احتمال دیگر آن است که چون عبدالملک کاتب و ملازم امامان بود، کم‏تر فرصت پیدا می‏کرد به تدریس و انتقال یافته‏هایش و نقل آن‏ها بپردازد.(۳۸)

با توجه به آن‏که عبدالملک از شیعیان خاص ائمه(علیهم السلام) بود، شاید بتوان استنباط کرد قسمت زیادی از یافته‏های وی مربوط به اسرار ولایت است و چون او کم‏تر کسی را شایسته درک و پذیرش آن‏ها می‏دید، از انتقال مطالب خویش خود داری می‏نمود. عامل احتمالی دیگر کوتاهی راویان بوده که گفت‏وگوهای او با امامان را ضبط نکرده‏اند و یا چون در نظرشان کم اهمیت بوده، توجهی به آن ننموده‏اند. علت دیگر که در مورد بیش‏تر راویان وجود داشته و موجب گشته از آنان احادیث کم‏تری داشته باشیم، جو سیاسی نامناسب آن عصر بوده است.

او در بخش نجوم هم تحقیقاتی داشت و احتمالاً کتاب یا کتاب‏هایی تألیف کرده بود. برای همین شیخ عباس قمی از او به عنوان آگاهان علم نجوم یاد کرده است،(۳۹) ولی چون به مقتضای علم خود عمل می‏نمود و این امر باعث شده بود در زندگیش اختلالاتی ایجاد گردد، دست به دامان امام صادق(علیه السلام) برد. خود در این‏باره گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: من گرفتار علم نجوم شده‏ام. وقتی می‏خواهم کاری انجام دهم، به طالع می‏نگرم اگر بد باشد، حاجتم را رها می‏سازم و اگر طالع را خوب ببینم، در پی انجام کارم برمی‏آیم.

امام فرمود: «حکم می‏کنی؟»

عبدالملک عرض کرد: آری.

امام فرمود «کتاب‏هایت را بسوزان».(۴۰)

اساتید

طبق سخن مامقانی، رجالی معروف سده چهاردهم هجری بیش‏تر روایات عبدالملک از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) است.(۴۱) بنابراین، شخصیت علمی وی به دست آن دو بزرگوار رقم زده شده بود. دیگر کسانی که عبدالملک از محضرشان بهره‏مند گشته و روایت نقل کرده، عبارتنداز:

۱٫ ابوبشیر.(۴۲)

۲٫ سلیمان‏ بن خالد.(۴۳) ابوربیع هلالی، معروف به سلیمان‏ بن خالد از قاریان و فقها و بزرگان عصر امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) بود و از جمله اصحاب جناب زیدبن علی(علیه السلام) در قیام وی در کوفه به شمار می‏آمد. در این جنگ دست سلیمان توسط دشمن قطع گردید.(۴۴)

۳٫ ابوحرب ‏بن ابوالاسود دئلی.(۴۵)

۴٫ ابوعبدالرحمن سلمی.(۴۶) ظاهرا وی عبدالله‏بن حبیب سلمی است که از یاران امام علی(علیه السلام) به شمار می‏آمد و یکی از فرزانگان تاریخ شیعه و شخصیت‏های قابل اعتماد بود. او ۱۰۵ هجری در ۹۰ سالگی از دنیا رفت.(۴۷)

۵ . شقیق ‏بن سلمه اسدی (ابو وائل)(۴۸)

۶٫ عبدالله ‏بن شداد بن هاد. وی از اصحاب بزرگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. امام صادق(علیه السلام) درباره کرامت امام حسین(علیه السلام) نسبت به شداد فرمود: «هنگامی که شداد به تب شدیدی دچار شد، حسین ‏بن علی به عیادتش رفت، به محض این که داخل منزلش شد، تب از شداد رخت بربست.»(۴۹) شداد به سال ۸۱ یا ۸۲ هجری از دنیا رفت.

۷٫ عبدالرحمن ‏بن ادْینه.(۵۰)

۸ . صالح‏ بن میثم. ابوغالب زراری در یکی از گزارش‏های خود گوید: عبدالملک نخستین شخص از آل‏اعین بود که شیعه و دوستدار اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شد. او به واسطه صالح ‏بن میثم در این مسیر قدم برداشت.(۵۱)

شاگردان و راویان

شخصیت‏ها و کسانی که از محضر عبدالملک بهره‏مند شده و روایاتی ازاو نقل کردند، کم نیستند، ولی تاریخ همه آن‏ها را ثبت نکرده است.

برخی عبارتنداز:

۱٫ برادر وی،(۵۲) زراره. وی از فقهای طراز اوّل امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) بود. زراره از جمله مصادر و مراجع شناخت فقه شیعه است.(۵۳)

۲٫ یونس ‏بن عبدالرحمان.(۵۴) ابو محمد یونس ‏بن عبدالرحمن از بزرگان و فقهای به نام شیعه در عصر امام کاظم و امام رضا علیهما السلام بود. حضرت رضا(علیه السلام) اصحابش را در اخذ علم و فتوا بدو راهنمایی کرد. به علاوه وی افتخار داشت وکیل حضرت باشد. این شخصیت برجسته شیعی، آثار زیادی به رشته تحریر درآورد.(۵۵)

برخی گویند: یونس از شاگردان عبدالملک نیست، زیرا عبدالملک در زمان امام صادق(علیه السلام) از دنیا رفت و یونس گرچه زمان حضرت را درک کرد، اما در سنی نبود که بتواند از آن امام یا دیگران روایت نقل کند.(۵۶)

۳٫ ابن‏بکیر.(۵۷) ظاهرا مقصود، عبدالله‏بن بکیر از «اصحاب اجماع»(۵۸) است. عبدالله برادرزاده عبدالملک و از راویان بزرگ به شمار می‏آید ولی «فَطَحی»(۵۹) مذهب(۶۰) بود.

۴٫ عبدالله ‏بن محمد حضرمی.(۶۱) وی از اصحاب امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) بود.(۶۲)

۵٫ حریز.(۶۳) ظاهرا وی حریز بن عبدالله سجستانی است. وی از کوفه بود، لیکن به سبب مسافرت‏های تجاری که به سجستان (سیستان) نمود، به این نام مشهور شد. یونس ‏بن عبدالرحمان گوید: حریز از امام صادق(علیه السلام) بیش از دو حدیث نشنیده است.(۶۴) شیخ طوسی درباره او گوید: حریز فردی مورد اطمینان بود. از جمله آثار او «کتاب الصلاه» است.(۶۵) شیخ مفید گوید: حریز به سیستان کوچ کرد و در همان‏جا به دست خوارج به قتل رسید. در آن زمان غالب ساکنان آن ناحیه از خوارج بودند. وقتی حریز توسط یاران خویش اطلاع یافت خوارج سیستان، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را ناسزا می‏گویند، آنان را مهدور الدم اعلام کرد. در پی آن، هر روز چند تن از خوارج توسط یاران حریز ترور شدند.(۶۶)

۶٫ سیف ‏بن عمیره. وی از یاران امام صادق(علیه السلام) و امام کاظم(علیه السلام) و از روات موثق بود، اما واقفی مذهب بود.

۷٫ مثنی ‏بن ولید. مثنی از اصحاب حضرت صادق(علیه السلام) بود و کتابی روایی داشت.(۶۷)

۸٫ عبیدبن زراره. وی از راویان امام صادق(علیه السلام) و شخصیتی ارجمند بود.(۶۸)

۹٫ حارث‏بن مغیره. وی از یاران امام صادق(علیه السلام) و امام کاظم(علیه السلام) و شخصیتی عالی‏قدر بود و از آن دو بزرگوار و جناب زید بن‏ علی روایت دارد.(۶۹)

۱۰٫ جعفر بن مثنی.(۷۰)

۱۱٫ لیث ‏بن بختری مرادی. او از فقها بود. امام صادق(علیه السلام) او را از «اوتاد زمین» و برپا کنندگان قسط و راستی و «السابقون السابقون» و حافظان دین دانسته است.(۷۱)

۱۲٫ حماد بن عثمان. ظاهرا مقصود، حمادبن عثمان ناب از اصحاب اجماع است. این عالم عظیم‏الشأن از راویان حضرت صادق و حضرت کاظم و حضرت رضا علیهماالسلام بود. حماد و جعفر و حسین برادران وی همگی از علما و فضلا و برگزیدگان از اصحاب بودند.(۷۲)

۱۳٫ محمد بن اسحاق‏ بن یسار.(۷۳)

۱۴٫ سفیان ثوری. وی از اصحاب و شاگردان امام صادق(علیه السلام) بود ولی به ولایت ائمه اعتقاد نداشت و در صف مخالفان آن بزرگواران بود. وی دارای مذهب خاصی بود، ولی از آن‏جا که حکومت وقت او را مورد پشتیبانی قرار نداد، مذهبش دوام چندانی نیافت و منقرض گردید.(۷۴)

۱۵٫ سفیان ‏بن عیینه. گر چه ابن‏عیینه از شاگردان امام صادق(علیه السلام) بود، اما به ولایت ایشان و سایر امامان اعتقاد نداشت. از این‏رو امام او را در زمره کسانی بر شمرد که به مرگ جاهلی می‏میرند.(۷۵)

ابن‏عیینه دارای مذهب خاصی بود، ولی با خلیفه ملایم نبود. از همین رو پیروان کمی داشت و مذهبش تا قرن چهارم هجری بیش‏تر دوام نیاورد.(۷۶)

۱۶٫ عبدالملک‏ بن ابی سلیمان. وی از فقها و بزرگان اهل سنت است.(۷۷)

۱۷٫ اسماعیل ‏بن سمیع.(۷۸)

۱۸٫ عبدالرحمن ‏بن مهدی. وی از حافظان بزرگ قرآن و فقهای مشهور و راویان معروف اهل تسنن است. شافعی در توصیفش گفته است: مانندی برای او سراغ ندارم. گویند وی ۰۰۰/۲۰ روایت از حفظ داشت.(۷۹)

۱۹٫ ابووائل.(۸۰)


پی‏ نوشت‏ها:

۱٫ ابی‏غالب الزراری، رساله ابی‏غالب الزراری و تکملتها لابی عبدالله الغضائری، تحقیق محمدرضا حسینی، (قم، مرکز البحوث و التحقیقات الاسلامیه، بی‏تا) ص ۱۱۴؛ مقدمه همان رساله، ص ۴۱٫

۲٫ همان، ص ۴۱ و ۴۲٫

۳٫ همان.

۴٫ همان، ص ۱۲۸ و ۱۲۹٫

۵٫ همان.

۶٫ شیخ طوسی می‏فرماید: هنگامی که دو نفر عقد موالات امضا می‏کنند و یکی از آنان به دیگری می‏گوید: با تو پیمان می‏بندم که یاریم کنی و تو را یاری می‏کنم و از من دفاع کنی و از تو دفاع کنم، و جریمه جنایتم را خاندانت عهده‏دار شوند و خاندان من نیز جریمه جنایت تو را بپذیرند و از من ارث ببری و از تو ارث ببرم، این عقد صحیح است. (ر.ک: حاشیه ص ۱۹۱ از تکمله رساله ابی‏غالب الزراری).

۷٫ شیبانی نام قبیله‏ای معروف در بکر بن وائل است. عبدالکریم سمعانی، الانساب، تقدیم و تعلیق بارودی، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ه) ج ۳، ص ۴۸۲٫

۸٫ محمد رضا حسینی‏ جلالی، معجم الاعلام من آل ‏اعین الکرام، (ملحق به رساله ابی‏غالب الزراری).

۹٫ همان، ص ۱۱۷٫

۱۰٫ الرساله ابی‏غالب الزراری، ص ۱۲۹ و ۱۳۰٫

۱۱٫ همان، ص ۱۹۰ و ۱۹۱٫

۱۲٫ همان، ص ۱۳۸٫

۱۳٫ همان، ص ۱۸۹٫

۱۴٫ همان.

۱۵٫ همان، ص ۱۳۹ و ۱۸۹٫

۱۶٫ همان، ص ۱۳۰٫

۱۷٫ شیخ محمدتقی تستری، قاموس الرجال، تحقیق مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ دوم، (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۰ه) ج ۲، ص ۱۷۲٫

۱۸٫ تکمله رساله ابی غالب الزراری، ص ۱۹۱ ـ ۱۹۲٫

۱۹٫ رساله ابی‏غالب الزراری، ص ۱۳۰ و ۱۳۵٫

۲۰٫ شیخ عبدالله مامقانی، تنقیح المقال، (نجف اشرف، المطبعه المرتضویه، ۱۳۵۲ه) ج ۲، ص ۲۲۸٫

۲۱٫ همان.

۲۲٫ شاید اشاره به یکی از اثرات منفی فتوحات در عصر خلفا باشد.

۲۳٫ محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی الملقب بالشیخ المفید، الاختصاص، تصحیح و تعلیق غفاری، (قم، مکتبه‏الزهراء(علیها السلام)، ۱۴۰۲ه) ص ۵ ـ ۶؛ ثقه الاسلام محمد کلینی، الکافی، تصحیح غفاری، چاپ سوم، (بیروت، دارصعب و دار التعارف، ۱۴۰۱ه) ج ۸، ص ۲۵۳٫

۲۴٫ ظاهرا یعنی امام علی(علیه السلام) نیازمندی‏های حضرت حجت(علیه السلام) را به هنگام ظهورش در آن کتاب‏ها ابراز نموده است.

۲۵٫ علامه محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، تصحیح ربانی شیرازی، (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ه) ج ۲۶، ص ۵۱٫

۲۶٫ همان، ج ۵۲، ص ۳۳۵٫

۲۷٫ همان، ص ۴۰ ـ ۴۱٫

۲۸٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸٫

۲۹٫ ملاعلی علیاری، بهجه الآمال، تصحیح مسترحمی (تهران، بنیاد فرهنگ اسلامی کوشانپور، ۱۳۶۳) ج ۵، ص ۳۰۵٫ سند و متن این روایت به صورت‏های دیگری نیز گزارش شده است. شیخ طوسی در استبصار، تحقیق سید حسن موسوی ‏خرسان، چاپ سوم (تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۹۰ه) ج ۱، ص ۴۸۳ و تهذیب الاحکام، تحقیق سید حسن موسوی ‏خرسان، چاپ دوم (بیروت، دارصعب و دارالتعارف، ۱۴۰۱ه) ج ۳، ص ۲۰۲، خبر فوق را به عبدالله ‏بن اعین مربوط دانسته است، ولی برخی گویند: چون وجود شخصی به نام مزبور ثابت نشده است، باید جریان فوق به عبدالملک ‏بن اعین ارتباط داشته، و در آن دو کتاب، اشتباهی رخ داده شده باشد. قاموس الرجال، ج ۶، ص ۲۵۴ و ج ۷، ص ۱۱٫

۳۰٫ همان.

۳۱٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸٫

۳۲٫ ابن‏حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، چاپ اول (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ه) ج ۶، ص ۳۴۳؛ عبد الرحمن رازی، الجرح و التعدیل (بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی‏تا) ج ۵، ص ۳۴۳؛ محمد ذهبی، میزان الاعتدال، تحقیق بجاوی (بیروت، دارالفکر، بی‏تا) ج ۲ ،ص ۶۵۱ و ۶۵۲٫

۳۳٫ ابن‏حجر عسقلانی، هدی الساری، مقدمه فتح الباری، طبع مصححه علی عده نسخ و عن النسخه التی حقق اصولها و اجازها عبدالعزیز بن عبدالله‏ بن باز، (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۱ه) ص ۵۹۲٫

۳۴٫ علامه محمد اردبیلی، جامع الرواه (قم، مکتبه المصطفوی، بی‏تا) ج ۱، ص ۵۱۹؛ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸٫

۳۵٫ همان.

۳۶٫ شیخ عباس‏قمی، تحفه الاحباب، تحقیق حسینی، چاپ اول، (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۰) ص ۲۹۲٫

۳۷٫ وی شاگردان موافق و شیعی هم داشته است.

۳۸٫ اگر بپذیریم عبدالملک از ملازمان همیشگی حضرت صادق(علیه السلام) بوده، نمی‏توانیم قبول کنیم او وکیل حضرت محسوب می‏شده، زیرا وکلا در منطقه‏ای به دور از محل سکونت امام به رتق و فتق امور شرعی و مسائل مذهبی مردم می‏پرداختند.

۳۹٫ شیخ عباس قمی، سفینه البحار، چاپ اول (قم، نشر اسوه، ۱۴۱۴ه) ج ۶، ص ۸۹٫

۴۰٫ ابوجعفر صدوق، من لایحضره الفقیه، تحقیق موسوی‏ خرسان (بیروت، دار صعب و دار التعارف، ۱۴۰۱ه) ج ۲، ص ۱۷۵٫ (با تصرف).

۴۱٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸٫

۴۲٫ همان؛ جامع الرواه، ج ۲، ص ۳۶۹٫

۴۳٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸٫

۴۴٫ جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۷۸٫

۴۵٫ فضل‏بن شاذان، الایضاح، تحقیق ارموی، چاپ اول (تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۵۱ش) ص ۳۶۷٫

۴۶٫ تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۳۴۳٫

۴۷٫ جامع الرواه، ج ۲، ص ۳۹۷٫

۴۸٫ هدی الساری، مقدمه فتح الباری، ص ۵۹۲؛ جمال ‏الدین یوسف مزی، تهذیب الکمال، تحقیق احمد علی عبید و حسن احمد آغا (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ه) ج ۸، ص ۳۸۸٫

۴۹٫ تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۲۲ و ج ۶، ص ۳۴۳؛ جامع الرواه، ج ۱، ص ۴۹۲٫

۵۰٫ تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۳۴۳٫

۵۱٫ رساله ابی‏غالب الزراری، ص ۱۳۵٫ طبق گزارش دیگر ابوغالب، نخستین شیعه آل ‏اعین، خواهر عبدالملک به نام ام‏ اسود بود.

۵۲٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸؛ بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۵۱ و ج ۷۶، ص ۲۷٫

۵۳٫ آیت‏الله جعفر سبحانی، کلیات فی علم الرجال، چاپ دوم (قم، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، ۱۴۰۸ه) ص ۱۷۴ و ۱۹۶٫

۵۴٫ آیت‏الله سید ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث، چاپ چهارم (قم، مرکز نشر آثار شیعه، ۱۴۱۰ه) ج ۲۰، ص ۳۳۰٫

۵۵٫ سید حسن صدر، تأسیس الشیعه، (بی‏جا، مرکز النشر و الطباعه العراقیه المحدوده، بی‏تا) ص ۳۱۸ و ۳۲۸؛ ابوالعباس‏النجاشی، رجال نجاشی، تحقیق سیدموسی شبیری زنجانی، چاپ چهارم (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۳ه) ص ۴۴۶ ـ ۴۴۸٫

۵۶٫ قاموس الرجال، ج ۷، ص ۱۱٫

۵۷٫ بحارالانوار، ج ۱۴، ص ۴۸۸٫

۵۸٫ عنوان «اصحاب اجماع» بر هجده تن از فقهای عصر امام باقر تا امام رضا (علیهما السلام) اطلاق می‏گردد. آنان گروهی بودند که علما به جلالت قدر و عظمت‏شان گواهی داده و کلیه روایات‏شان را قبول کرده‏اند. ر.ک: کلیات فی علم الرجال، ص ۱۷۴ به بعد.

۵۹٫ فطحیه کسانی بودند که امامت حضرت کاظم(علیه السلام) را قبول نداشتند و بزرگ‏ترین فرزند امام صادق(علیه السلام) یعنی عبدالله را پیشوای مسلمانان می‏دانستند. ر.ک: جامع الرواه، ج ۲، ص ۵۴۶٫

۶۰٫ همان، ج ۱، ص ۴۷۳٫

۶۱٫ قطب‏الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، تحقیق مؤسسه الامام المهدی(علیه السلام)، چاپ اول (قم، مؤسسه الامام المهدی(علیه السلام)، ۱۴۰۹ه) ج ۲، ص ۸۳۹٫

۶۲٫ جامع الرواه، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ج ۲، ص ۳۶۹٫

۶۳٫ معجم رجال الحدیث، ج ۱۱، ص ۴۰۹٫

۶۴٫ ر.ک: رجال النجاشی، ص ۱۴۴ ـ ۱۴۵٫

۶۵٫ شیخ ابو جعفر محمد طوسی، الفهرست، تصحیح و تعلیق محمد صادق آل ‏بحرالعلوم (بی‏جا، المکتبه المرتضویه و مطبعتها، بی‏تا) ص ۶۲ ـ ۶۳٫

۶۶٫ جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۹۵٫

۶۷٫ معجم رجال الحدیث؛ ج ۱۱، ص ۴۰۹؛ جامع الرواه ج ۲، ص ۴۰٫

۶۸٫ معجم رجال الحدیث؛ ج ۱۱، ص ۴۱۰؛ بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۲۶؛ جامع الرواه؛ ج ۱، ص ۵۲۴٫

۶۹٫ الاختصاص، ص ۵ و ۶؛ الکافی، ج ۸، ص ۲۵۳؛ جامع الرواه، ج ۱، ص ۱۷۵٫

۷۰٫ الاستبصار، ج ۴، ص ۱۵۲٫

۷۱٫ تنقیح المقال، ج ۲، ص ۲۲۸؛ جامع الرواه، ج ۱، ص ۵۱۹ و ج ۲، ص ۳۴ و ۳۵٫

۷۲٫ بحار الانوار، ج ۴۴، ص ۲۳۶؛ جامع الرواه، ج ۱، ص ۲۷۱٫

۷۳٫ تهذیب الکمال، ج ۸، ص ۳۸۸٫

۷۴٫ تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۳۴۳؛ الجرح و التعدیل، ج ۵، ص ۳۴۳؛ اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، چاپ دوم (بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۹۰ه) ج ۱، ص ۱۵۴ ـ ۱۵۵٫

۷۵٫ تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۳۴۳؛ جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۶۷٫

۷۶٫ الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۱۵۵٫

۷۷٫ تهذیب التهذیب، ج ۶، ص ۳۴۳؛ محمد ذهبی، سیر اعلام النبلاء، تحقیق حسین اسد، چاپ هفتم (بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۰ه) ج ۶، ص ۱۰۷ ـ ۱۰۹٫

۷۸٫ اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‏تا) ج ۵، ص ۴۰۵٫

۷۹٫ هدی الساری، مقدمه فتح الباری، ص ۵۹۲٫ درباره او و مقام علمی و عبادیش ر.ک: سیر اعلام النبلاء، تحقیق علی ابوزید، ج ۷، ص ۱۹۲ به بعد.

۸۰٫ الجرح و التعدیل، ج ۵، ص ۳۴۳٫



منابع:

ـ ابن شاذان، فضل، الایضاح، تحقیق ارموی، چاپ اول (تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۵۱ش).

ـ اردبیلی، محمد، جامع الرواه (قم، مکتبه المصطفوی، بی‏تا).

ـ بخاری، اسماعیل، التاریخ الکبیر (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‏تا).

ـ تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، تحقیق مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ دوم (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۰ه).

ـ حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، چاپ دوم (بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۳۹۰ه).

ـ خویی، سیدابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، چاپ چهارم (قم، مرکز نشر آثار شیعه، ۱۴۱۰ه).

ـ ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق حسین اسد، ج ۶ و تحقیق ابوزید، ج ۷، چاپ هفتم (بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۰ه).

ـ ، میزان الاعتدال، تحقیق بجاوی (بیروت، دارالفکر، بی‏تا).

ـ رازی، عبدالرحمن، الجرح و التعدیل (بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی‏تا).

ـ راوندی، قطب‏الدین، الخرائج و الجرائح، تحقیق مؤسسه الامام المهدی (علیه السلام)، چاپ اول (قم، مؤسسه الامام المهدی(علیه السلام)، ۱۴۰۹ه).

ـ زراری، ابی‏غالب، رساله ابی غالب الزراری و تکملتها لابی عبدالله الغضائری، تحقیق محمد رضا حسینی، (قم، مرکز البحوث و التحقیقات الاسلامیه، بی‏تا).

ـ سبحانی، جعفر، کلیات فی علم الرجال، چاپ دوم (قم، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، ۱۴۰۸ه).

ـ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، تقدیم و تعلیق بارودی، چاپ اول (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۸ه).

ـ صدر، سید حسن، تأسیس الشیعه (بی‏جا، مرکزالنشر و الطباعه العراقیه المحدوده، بی‏تا).

ـ صدوق، ابوجعفر، من لایحضره الفقیه، تحقیق موسوی خرسان (بیروت، دارصعب و دارالتعارف، ۱۴۰۱ه).

ـ طوسی، محمد، الاستبصار، تحقیق موسوی‏خرسان، چاپ سوم (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۹۰ه).

ـ ، الفهرست، تصحیح و تعلیق محمدصادق آل‏بحر العلوم (بی‏جا، المکتبه المرتضویه و مطبعتها، بی‏تا).

ـ  ، تهذیب الاحکام، تحقیق موسوی ‏خرسان، چاپ دوم (بیروت، دارصعب و دارالتعارف، ۱۴۰۱ه).

ـ عسقلانی، ابن‏حجر، تهذیب التهذیب، چاپ اول (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ه).

ـ ، هدی الساری، طبع مصححه علی عده نسخ و عن النسخه التی حقق اصولها و اجازها عبدالعزیز بن عبدالله ‏بن باز (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۱ه).

ـ علیاری، ملاعلی، بهجه الآمال، تصحیح مسترحمی (تهران، بنیاد فرهنگ اسلامی کوشانپور، ۱۳۶۳).

ـ قمی، عباس، تحفه الاحباب، تحقیق حسینی، چاپ اول (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۰).

ـ ، سفینه البحار، چاپ اول (قم، نشر اسوه، ۱۴۱۴ه).

ـ کلینی، محمد، الکافی، تصحیح غفاری، چاپ سوم (بیروت، دارصعب و دارالتعارف، ۱۴۰۱ه).

ـ مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال (نجف اشرف، المطبعه المرتضویه، ۱۳۵۲ه).

ـ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تصحیح ربانی شیرازی (تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ه).

ـ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، تحقیق احمدعلی عبید و حسن احمد آغا (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ه).

ـ مفید، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی، الاختصاص، تصحیح و تعلیق غفاری (قم، افست مکتبه الزهراء(علیه السلام)، ۱۴۰۲ه).

ـ نجاشی، ابوالعباس، رجال النجاشی، تحقیق سید موسی شبیری زنجانی، چاپ چهارم (قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۳ه).

مجلات، تاریخ اسلام، شماره ۹، محمد اصغری نژاد؛// پژوهشگر و دانش ‏آموخته حوزه علمیه قم.

بازدیدها: ۶

زندگینامه بَراءبن عازب

بَراءبن عازب ، بن حارث بن عدیّبن جُشَم بن مَجْدَعه بن حارثه بن حارث بن خزرج بن عمروبن مالک بن اوس ، از تیره خزرج ، از شاخه های قبیله اَوْس . بعضی او را بخطا به قبیله خزرج که نسَب آنها به خزرج بن حارثه بن ثعلبه بن عنقا، برادر اوس می رسد (رجوع کنید به اَوْس ، خزرج ) نسبت داده اند. مُزّی (ج ۴، ص ۳۴) جُشَم را در شمار اجداد او نیاورده است و ابن کلبی (ج ۲، ص ۳۹۵) نیز مَجْدَعه را ذکر نکرده و «جاریه » را به جای «حارثه » ثبت کرده است ؛ابن حجر قول ابن کلبی را درست دانسته است (ج ۱، ص ۱۴۲).

از چهار کنیه ابو عُماره و ابوعامر و ابوعَمرو و ابوالطُّفیل که برای او ذکر شده ، کنیه اول مشهورتر و به گفته ابن عبدالبَر (ج ۱، ص ۱۵۵) درست تر است . وی صحابی و صحابی زاده بوده و مادرش حبیبه دختر ابوحبیبه بن حُباب بن انس بن زیدبن مالک (و به قولی : «امّ خالد» دختر ثابت بن سنان بن عبیدبن اَبْجَر، دختر عموی ابو سعید خُدری * ) نام داشته است (مُزّی ، ج ۴، ص ۳۵؛ ابن حجر عسقلانی ، ج ۱، ص ۱۴۲).

ولادت او، با توجّه به گفته خودش که در غزوه خندق پانزده ساله بوده (ابن سعد، ج ۴، ص ۳۶۸)، ده سال پیش از هجرت روی داده است ؛ اما بنا به قول بحرالعلوم (ج ۲، ص ۱۲۶)ـ که مستند آن معلوم نیست ـ براء در غزوه بدر (سال دوم ) چهارده ساله بوده و در نتیجه باید دوازده سال پیش از هجرت به دنیا آمده باشد.

همچنین بنابر روایت مقبول ابن حِبّان و واقدی ، او سالهای آخر عمر را درکوفه گذرانده و به سال ۷۱ یا ۷۲، در روزگار فرمانروایی مصعب بن زبیر * ، در آنجا درگذشته است (ابن سعد، همانجا؛ ابن حجر عسقلانی ، همانجا؛ مُزّی ، همانجا؛ خطیب بغدادی ، ج ۱، ص ۱۷۷؛ مامقانی ، ج ۱، بخش ۲، ص ۱۶۲).

این قول نیز به واقدی منسوب است که وی سرانجام به مدینه بازگشته و همان جا مرده است (ابن سعد، ج ۶، ص ۱۷). همچنین براساس روایتی که شیخ صدوق از جابربن عبداللّه انصاری * نقل کرده ، وی در زمان معاویه عهده دار ولایت یمن شده و در همانجا درگذشته است (امین ، ج ۳، ص ۵۵۰ ـ۵۵۲؛ مامقانی ، همانجا؛ خوئی ، ج ۳، ص ۲۷۸). گذشته از ضعف سند، به دلیل نفیِ قول اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان کتبِ رجال و تاریخ ، این روایت درباره محلّ و زمان مرگ براء و دیگر نکات تاریخی ، از جمله زنده بودن وی تا واقعه عاشورا، مخدوش خوانده شده است (خوئی ، همانجا).

براء، به گفته خودش ، پیش از هجرت در مدینه اسلام آورده و هنگام ورود پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به آن شهر چند سوره قرآن ، از جمله سوره اعلی ، را فراگرفته بوده است (نووی ، قسم ۱، ج ۱، ص ۱۳۳). به دلیل کمیِ سنّ از شرکت در غزوه بدر (و غزوه اُحد، بنا به گفته زیدبن حارثه * ) محروم شد (ابن حِبّان ، ص ۴۴؛ ابن عبدالبرّ، ج ۱، ص ۱۵۶؛ ابن حجر عسقلانی ، همانجا؛ابن اثیر ج ۱، ص ۲۰۵) و برای نخستین بار در غزوه خندق (و بنابر برخی از منقولات ، غزوه احد) حضور یافت و جمعاً در پانزده (یا چهارده ) غزوه ، پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را همراهی کرد، و هجده بار با آن حضرت همسفر بود(خطیب بغدادی ، همانجا؛ ابن حجر عسقلانی ، همانجا؛ امین ، ج ۳، ص ۵۵۱)؛ در جریان حُدیبیّه ، به دستور پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم تیری به درون چاه افکند و آب از چاه برآمد، هرچند انتساب این عمل به شخص دیگری به نام «نایجه بن جُنْدَب » مشهورتر است (ابن اثیر، ج ۱، ص ۲۰۶؛ امین ، همانجا).

فتح ری را، به قهر یا آشتی ، در سال ۲۴ به وی نیز نسبت داده اند (ذهبی ، ج ۱، ص ۴۶؛ ابن حجرعسقلانی ، همانجا؛ مامقانی ، همانجا؛ ابن اثیر، ج ۱، ص ۲۰۵؛ نیز رجوع کنید به ری * ). در جنگ تُستر * (شوشتر) با ابوموسی همراه بود، و در سه جنگ جمل * و صفّین * و نهروان * از یاران حضرت علی علیه السلام بود (ابن حجر عسقلانی ، همانجا؛ ابن عبدالبرّ، ج ۱، ص ۱۵۷؛ ابن اثیر، همانجا؛ نووی ، همانجا) و در جنگ اخیر به نمایندگی از آن حضرت ، برای پیشگیری از وقوع جنگ ، به مدّت سه روز دشمن را به ترک مخاصمه فراخواند (خطیب بغدادی ، همانجا؛ تستری ، ج ۲، ص ۱۵۴).

طبق روایت جابر، براء از طرف معاویه عهده دار ولایت یمن شد (مامقانی ، همانجا؛ تستری ، همانجا). ولی این روایت بر فرض صحّت ، به دلیل نسبت دادن هجرت براء از یمن به مدینه و دلایل دیگر، محرّف است (تستری ، ج ۲، ص ۱۵۱ـ۱۵۴، ج ۳، ص ۴۹۷ـ ۴۹۸). برخی گزارشها که از او درباره رویدادهای بعد از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و تمایل او به بنی هاشم نقل شده است ونقل حدیث غدیر برای شماری از تابعان (بحرالعلوم ، ج ۲، ص ۱۲۷؛ امینی ، ج ۱، ص ۱۸ـ۲۰) و جنگ در رکاب حضرت علی علیه السّلام و چند روایت منقول از امامان شیعه ، گرایش او را به تشیّع قابل قبول می کند.

برقی او را از اصحاب برگزیده حضرت علی علیه السّلام دانسته (خوئی ، ج ۳، ص ۲۷۵) و طوسی (ص ۸، ۳۵) نام او را در شمار یاران پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و حضرت علی علیه السّلام آورده است . با اینهمه در برخی روایات از کتمان گواهی او (و چند نفر دیگر) بر واقعه غدیر ـ هنگامی که حضرت علی علیه السّلام از آنها خواستار گواهی شدند ـ و نابینا شدن بر اثر نفرین آن حضرت ، سخن به میان آمده است (کشّی ، ص ۴۵؛ مامقانی ، همانجا).

اگر این روایت درست باشد، نابینایی او بعد از جنگ نهروان بوده است . همچنین نصربن مزاحم (ص ۴۴۸)، حضور براء را نزد معاویه در جنگ صفیّن و رفتار ملایمش را با او گزارش کرده است . و نیز روایت شده که براء تا حادثه کربلا زنده بود (تستری ، ج ۲ ص ۱۵۳ـ۱۵۴) و از یاری کردن به امام حسین علیه السّلام خودداری کرد (امین ، ج ۳، ص ۵۵۲). به دلیل همین منقولات ، تراجم و رجال نویسان شیعه درباره او اختلاف نظر دارند و بیشتر آنها از اظهارنظر قطعی خودداری کرده اند.

براء بیش از ۳۰۰ حدیث که شخصاً یا با واسطه از پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم شنیده روایت کرده است ؛ بخاری ۳۷ و مسلم ۲۸ حدیث او را، که ۲۲ عدد از آنها مشترک است ، در کتابهای خود آورده اند (نووی ، قسم ۱، ج ۱، ص ۱۳۲). وی از قریب ده صحابی ـ از جمله حضرت علی علیه السّلام و بلال بن رباح و عمربن خطّاب و ابوبکر (مانند گزارش هجرت پیامبر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم از مکّه تا مدینه ) ـ روایت کرده و در حدود چهل نفر از صحابه و تابعین ـ از جمله ابواسحاق سَبیعی و سعیدبن مسیَب و ابو جُحیفه و زاذان و عبداللّه بن یزید خُطَمی و هِلال بن یساف روایات او را نقل کرده اند (مزّی ، ج ۴، ص ۳۵ـ۳۷؛ ابن حجر عسقلانی ، ج ۱، ص ۱۴۳؛ امین ، ج ۳، ص ۵۵۱).

با آنکه پدر براء مسلمان بوده ، نامی از او در جنگهای مسلمانان برده نشده است . از براء فرزندانی هم بر جای مانده که از میان آنها ربیع و عُبید و لوط و یزید در شمار راویان وی نیز بوده اند. برادر وی نیز صحابی بوده و در جنگهای حضرت علی علیه السّلام حضور یافته است .



منابع :

(۱) ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفه الصحابه ، چاپ محمد ابراهیم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛
(۲) ابن حِبّان ، کتاب مشاهیر علماء الامصار ، چاپ م . فلایشهمر، قاهره ۱۳۷۹/۱۹۵۹؛
(۳) ابن حجر عسقلانی ، کتاب الاصابه فی تمییز الصحابه ، مصر ۱۳۲۸؛
(۴) ابن سعد، الطبقات الکبری ، چاپ احسان عباس ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۵) ابن عبدالبَرّ، الاستیعاب فی معرفه الاصحاب ، چاپ علی محمد بجاوی ، قاهره ( ۱۳۸۰/۱۹۶۰ ) ؛
(۶) ابن کَلبی ، جَمْهَره النَسَّب لابن الکَلبی ، دمشق ۱۹۳۹؛
(۷) محسن امین ، اعیان الشیعه ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۸) عبدالحسین امینی ، الغدیر فی الکتاب والسنه والادب ، ج ۱، بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛
(۹) محمد مهدی بن مرتضی بحرالعلوم ، رجال السید بحرالعلوم : المعروف بالفوائد الرجالیه ، چاپ محمد صادق بحرالعلوم و حسین بحرالعلوم ، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
(۱۰) محمدتقی تستری ، قاموس الرجال ، تهران ۱۳۷۹ـ ۱۳۹۱؛
(۱۱) احمدبن علی خطیب بغدادی ، تاریخ بغداد ، بیروت ( بی تا. ) ؛

(۱۲) ابوالقاسم خوئی ، معجم رجال الحدیث ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۱۳) محمدبن احمد ذهبی ، تجرید اسماء الصحابه ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۱۴) محمدبن حسن طوسی ، رجال الطوسی ، نجف ۱۳۸۰/۱۹۶۱؛
(۱۵) محمدبن عمرکشّی ، اختیار معرفه الرجال ، ( تلخیص ) محمدبن حسن طوسی ، چاپ حسن مصطفوی ، مشهد ۱۳۴۸ ش ؛
(۱۶) عبدالله مامقانی ، تنقیح المقال فی علم الرجال ، نجف ۱۳۴۹ـ۱۳۵۲؛
(۱۷) یوسف بن عبدالرحمن مُزّی ، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال ، بیروت ۱۹۸۳؛
(۱۸) نصربن مزاحم ، وقعه صفیّن ، چاپ عبدالسلام محمد هارون ، قاهره ۱۳۸۲، چاپ افست قم ۱۴۰۴؛
(۱۹) یحیی بن شرف نووی ، تهذیب الاسماء واللغات ، قاهره ( بی تا. ) .

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۲ 

بازدیدها: ۶

زندگینامه یحیی ابن عبدالله برمکی

یحیی ابن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب، از بزرگان طالبیان در روزگار موسی الهادی و هارون الرشید بود امام جعفر صادق او را در مدینه تربیت کرد و او در فقه و حدیث تبحر یافت.

بسیاری از مردم مکه و مدینه و یمن و مصر و مغرب دعوی او را پذیرفتند و بیعتش کردند. به یمن و مصر و مغرب و عراق و ری و خراسان و ماوراءالنهر و طبرستان و دیلم رفت و دعوت خویش را در طبرستان و دیلم آشکار کرد.

هارون فضل بن یحیی برمکی را با پنجاه هزار تن سپاه مأمور قلع و قمع او کرد کار او به سستی گرایید و از ترس نیرنگ پادشاه دیلم از رشید امان خواست و هارون الرشید به خط خویش او را امان داد و مقدم او را در بغداد گرامی داشت.

و هدایا و عطایایی به وی بخشید تا اینکه شنید باز در نهان مردم را به سوی خود دعوت می کند سرانجام هارون او را نزد فضل بن یحیی زندانی کرد ولی فضل پس از چندی از سر دلسوزی او را آزاد کرد( ۱) و این یکی از دلایلی بود که هارون بر ضد برمکیان اقامه می کرد به دستور هارون دوباره یحیی را گرفتند.

و در سرداب زندانی ساختند و مسرور سیاف را مأمور و موکل او نمود تا سرانجام در حدود سال ۱۸۰ ه ق در زندان درگذشت و گویند او از تشنگی و گرسنگی به هلاکت رسید.

(از اعلام زرکلی) تاریخ بیهقی در تاریخ خود در مقدمهء حکایت یحیی برمکی و هارون الرشید دربارهء این یحیی علوی سخن رانده است رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۴۱۵ و ۴۱۶ و تجارب السلف ص ۱۳۸ و ۱۳۹ شود ( ۱) – در ابن خلکان ص ۱۱۶ ج ۱ به جای فضل، جعفر آمده است و ظاهراً جعفر اصح باشد (یادداشت لغتنامه).

لغتنامه دهخدا

بازدیدها: ۴۸

زندگینامه أبى مخنف لوط بن یحیى أزدى غامدى‏(متوفاى ۱۵۷ه.ق )

 أبى مخنف لوط بن یحیى أزدى غامدى‏ (متوفاى ۱۵۷ه.ق)وى از مورخین و راویان به نام کوفه در نیمه اول قرن دوم هجرى است که کتب متعددى در زمینه‏ هاى گوناگونى چون خطبه حضرت زهرا [س‏] و جنگ جمل و صفین، ماجراى شهادت محمد بن ابى بکر و نهضت امام حسین علیه السلام و قیام مختار بن أبى عبیده و غیره نگاشته است. أبى مخنف از اصحاب أئمه علیهم السلام شمرده مى ‏شد و از امام صادق علیه السلام روایت نقل مى کرد. اجداد و خاندانش در زمره محبین و یاران اهل بیت بوده ‏اند بطورى که پدرش [یحیى‏] از یاران على علیه السلام شمرده مى ‏شد.

و جد دومش [مخنف بن سلیم‏] جزو اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بود، و در عهد حکومت على علیه السلام عامل آن حضرت در اصفهان و همدان گردید و در جنگ جمل و صفین در کنار على علیه السلام ایستادگى نمود و دو برادرش صقعب بن سلیم و عبد الله بن سلیم را در جریان نبرد جمل از دست داد لکن با همه این اوصاف نمى ‏توان أبى مخنف را شیعه امامى دانست، چرا که از طریق او هیچ نقل بى‏ واسطه ‏اى از امام سجاد علیه السلام [متوفاى ۹۲ ه] و امام باقر علیه السلام [متوفاى ۱۱۵] نرسیده است.

در حالى که وى همزمان با آن بزرگواران‏ مى ‏زیسته است، بعلاوه نه سال از دوران امامت امام کاظم علیه السلام [متوفاى ۱۴۸ ه] را درک نموده اما حتى یک حدیث از آن بزرگوار به روایت أبى مخنف مشاهده نشده است، علماى رجال شیعه همچون کشى و نجاشى و شیخ طوسى در مورد مذهب او سکوت کرده‏اند و علامه تسترى پس از بحث پیرامون مذهب أبى مخنف مى‏نویسد هیچ کس امامى بودن او را ذکر نکرده است‏ و نهایت سخنى که در مورد او مى‏توان گفت آن است که وى فردى غیر متعصب و نزدیک به مذهب ما بوده است.

‏ شاید بهمین خاطر بوده که علماى أهل سنت همچون ذهبى و دارقطنى و ابن معین روایات أبى مخنف را غیر قابل وثوق و ضعیف دانسته‏اند در حالى که در میان علماى شیعه شیخ طوسى وى را از اصحاب ائمه علیهم السلام شمرده‏ و نجاشى منقولات او را اطمینان‏بخش دانسته و او را شیخ محدثین و راویان کوفه خوانده است. یکى از ارزشمندترین آثار أبى مخنف کتاب [مقتل الحسین‏] مى ‏باشد که به فرموده علامه تسترى صحیحترین مقتل ابى عبد الله علیه السلام به حساب مى‏آید.

وى این کتاب را تقریبا هفتاد سال پس از واقعه عاشورا یعنى در دهه یکصد و سى هجرى نوشته است‏ و از آن رو که خود جزو اهالى کوفه مرکز اخبار فاجعه عاشورا بوده است، غالبا حوادث را با یک و یا حد اکثر با دو واسطه نقل نموده است، در برخى موارد حوادث را از کسانى چون عقبه بن سمعان و غلام عبد الرحمن بن عبد ربه و ضحاک مشرقى نقل نموده که در روز عاشورا در کنار امام حسین علیه السلام بوده ‏اند ولى به شهادت نرسیده و زنده مانده ‏اند، و یا در پاره‏اى موارد از کسانى چون حمید بن مسلم و عفیف بن زهیر و کثیر بن عبد الله شعبى اخبار روز عاشورا را نقل کرده که خود جزو شهود قتل امام حسین علیه السلام بوده ‏اند.

از این رو مقتل او که توسط شاگردش هشام بن محمد کلبى روایت شده است همواره منبعى مستند و موثق و اطمینان‏ بخش محققین و مورخین اسلامى بوده و در کتب خویش از آن نقل مى‏ کرده ‏اند، اما متأسفانه این کتاب در گذر زمان مفقود گردیده و اکنون هیچ نسخه‏اى از آن در دست نیست و اهمیت و اعتبار آن موجب گردید که مورخین متأخرى که به مقتل أبى مخنف دسترسى داشته ‏اند بسیارى از روایات این مقتل را در آثار خویش نقل کنند به طورى که طبرى [متوفاى ۳۱۰ ه] در کتاب [تاریخ الامم و الملوک‏] اکثر روایات مقتل أبى مخنف را همراه با ذکر دقیق اسناد آن نقل نموده است، و پس از او أبو الفرج اصفهانى [متوفاى ۳۵۶ ه] در کتاب [مقاتل الطالبیین‏] اخبار مقتل أبى مخنف را با ذکر نام أبى مخنف در سلسله اسناد نقل نموده که در پاره‏اى از موارد اسناد ابو الفرج کاملا مطابق اسناد طبرى مى ‏باشد،

و بعد از ابو الفرج، شیخ مفید [متوفاى، ۴۱۳ ه] در کتاب [ارشاد] عین روایات طبرى را با تفاوت ناچیزى در الفاظ و عبارات و در برخى موارد با همان ترتیب و به نقل از همان راوى مذکور در روایت تاریخ طبرى آورده است که این خود شاهد گویایى است بر اینکه شیخ مفید نیز همچون طبرى در نگارش بخش مربوط به زندگى امام حسین علیه السلام از مقتل أبى مخنف استفاده کرده ولى به دلیل حذف اسناد روایات، نامى از أبى مخنف به‏ میان نیاورده است.

و در نهایت سبط ابن جوزى [متوفاى ۶۵۴] در کتاب [تذکره الخواص‏] روایات مختصرى از مقتل امام حسین علیه السلام را از زبان هشام بن محمد کلبى نقل نموده که از همسانى و شباهت زیادش با روایات أبى مخنف در طبرى معلوم مى‏شود که آنچه ابن جوزى از زبان هشام بن محمد کلبى نقل نموده در حقیقت همان روایات مقتل أبى مخنف بوده که توسط هشام بن محمد راوى مقتل أبى مخنف نقل شده است و ابن جوزى به جهت رعایت اختصار نام أبى مخنف و سایر راویان واسطه را حذف نموده و تنها به ذکر نام هشام بن محمد در اسناد اخبار اکتفا نموده است.

در میان این منابع چهارگانه، طبرى بیش از سایرین و سپس شیخ مفید بیش از أبو الفرج و ابو الفرج بیشتر از ابن جوزى اخبار مقتل أبى مخنف را نقل نموده‏اند، بعلاوه تنها طبرى و ابو الفرج به ذکر دقیق اسناد و واسطه‏هاى أبى مخنف در نقل حوادث اهتمام ورزیده و شیخ مفید و ابن جوزى غالبا اخبار را بدون ذکر اسناد و یا تنها با درج نام یک نفر از اعضاء سلسله سند نقل نموده ‏اند.

پس از مفقود شدن نسخه اصلى مقتل أبى مخنف هر از چند گاهى بعضى از فضلا و نویسندگان تلاشهایى را در جهت جمع‏آورى روایات مقتل أبى مخنف انجام داده و پاره‏اى از اخبار مقتل أبى مخنف را از آثار مورخین پس از او، گزینش کرده و به صورت غیر مستند و ناقص و گاه تحریف شده و یا آمیخته با گزارشهاى راویان دیگر منتشر مى‏کردند، ولى کاستى‏هایى چون عدم ذکر اسناد، آمیختن گزارشهاى أبى مخنف با اخبار سایر راویان، و یا حتى تحریف و تغییر از اعتبار علمى آنها کاست.

تا اینکه استاد محترم و محقق ارجمند جناب حجه الاسلام و المسلمین محمد هادى یوسفى غروى پس از کوششى فراوان و با روشى علمى، ابتدا روایات مقتل أبى مخنف را از تاریخ طبرى استخراج نموده و سپس منقولات طبرى را باآنچه را که شیخ مفید و أبو الفرج و سبط ابن جوزى از مقتل أبى مخنف نقل کرده بودند تطبیق نموده و پس از یک مقایسه تطبیقى بین این چهار منبع آن را با مقدمه‏اى محققانه پیرامون معرفى أبى مخنف و واسطه‏هایش در نقل حوادث و با پاورقى هاى ارزشمند و رهگشا تحت عنوان «وقعه الطف لأبى مخنف» به چاپ رسانده و بدین وسیله منبع معتبر و گران سنگى از منابع زندگى امام حسین علیه السلام را احیا نموده ‏اند، ترجمه حاضر برگردان فارسى متن آن کتاب مى‏ باشد که با رعایت امانت و استفاده از نزدیکترین واژه‏هاى معادل زیر نظر محقق ممتاز کتاب به پایان رسیده و تا آنجا که رعایت امانت در ترجمه اجازه مى ‏داد مطالب آن به فارسى روان برگردانده شده است.

در پایان ضمن تقدیر و تشکر و آرزوى موفقیت روزافزون براى محقق ارجمند کتاب که با قبول زحمت‏هاى پى درپى، و رهنمودهاى رهگشاى خویش، این جانب را در ترجمه این کتاب یارى نموده‏اند، توجه خوانندگان را به نکات زیر جلب مى‏ کنم.

۱- آنچه از مقتل أبى مخنف در تاریخ طبرى نقل گردیده بر اساس شیوه مرسوم تاریخ‏نگارى در قرون اولیه تاریخ اسلام، به صورت نقل اخبار مجزا از یکدیگر بوده است، در حالى که امروزه این شیوه پسندیده نیست و مطالعه آن براى خوانندگان ملال‏آور مى‏باشد از این رو محقق محترم کتاب اسناد را از متن حذف و در پاورقى درج نموده و با توجه به زمان و مکان وقوع حوادث، اخبار طبرى را دسته‏بندى و منظم نموده و کتاب را به صورت یک گزارش هماهنگ و مرتب و منظم از نهضت امام حسین علیه السلام در آورده است، بنابراین اگر در اخبار منقول طبرى جابجایى‏هایى صورت پذیرفته و گاه بخشى از یک خبر به دنبال قسمتى از خبر دیگر ذکر گردیده با عنایت و بصریت بوده است نه سهو و نسیان.

۲- متن کتاب از روایات أبى مخنف در تاریخ طبرى ترتیب یافته سپس در پاورقى، با منقولات سه کتاب ارشاد و مقاتل الطالبین و تذکره الخواص تطبیق گردیده است و موارد اختلاف با عباراتى چون [با کمى تغییر و تفاوت‏]، [با اندکى جابجایى و حذف‏] تذکر داده شده است.

۳- خوانندگان محترم مى ‏توانند براى سهولت رجوع به آدرس‏هاى مندرج در پاورقى، به مشخصات دقیق زمان و مکان و مرکز نشر منابع و مآخذ در فهرست منابع مراجعه نمایند.

اعاذنا الله و ایاکم ان شاء الله

مقدمه ترجمه وقعه الطف//جواد سلیمانى

بازدیدها: ۴۹

زندگینامه ابو عبدالله محمد ابن ابراهیم «کاتب نعمانى»«ابن ابی زینب»(متوفی۳۴۲ه.ق)

نام او محمد فرزند ابراهیم و کنیه ‏اش ابو عبد الله و ملقب است به کاتب نعمانى، یکى از بزرگان محدثین شیعه إمامیه در اوائل قرن چهارم هجرى و معروف به ابن [ابى‏] زینب است، او نویسنده‏اى است برخوردار از دید و استنباط نیکو که در شناخت رجال و احادیث آنان بهره فراوان دارد.

وى نزد ثقه الإسلام محمد بن یعقوب کلینى رحمه الله صاحب کتاب ارزشمند و گرانقدر «کافى» به آموختن حدیث پرداخت و بخش عمده دانش را از او گرفت و کاتب استاد خود (شیخ کلینى) گردید و به همین عنوان (کاتب) شهرت یافت و نزد او از برترى چشمگیر و مقامى بلند برخوردار گردید، پیوسته همراه با شیخ در مجالس پر فیض او شرکت مى‏ جست، همچون تشنه‏اى به سرچشمه حیات بخش شیخ وارد و سیراب و کامیاب از آن خارج گردید تا جایى که در علم به پایه‏اى بلند نائل آمد.

به ویژه در حدیث و دریافت از آن، و شناخت رجال و راویان آن و تشخیص احادیث صحیح از روایات ساختگى و بى ‏اساس بدان پایه که فرزانه این فن و صاحب نظر در آن گردید، او از جمله دانشمندانى است که در همه دوران جوانى و کهولت و پیرى در پى دانش اندوزى از فرزانگان به مسافرت پرداخته و پیوسته به فراگیرى گوش داشته‏ اند.

وى در سال ۳۱۳ سفرى به شیراز کرد و در آنجا از عالم بزرگوار ابى القاسم موسى بن محمد اشعرى نوه دخترى سعد بن عبد الله اشعرى احادیثى فرا گرفت، سپس به بغداد روى نمود و در آنجا نیز از جماعتى همچون احمد بن محمد بن سعید ابن عقده کوفى اختر درخشان آسمان حدیث و پرچمدار و پیر دانش، و نیز در سال ۳۲۷ از محمد بن همام بن سهیل، همچنین از ابى علی احمد بن محمد بن یعقوب بن عمار کوفى و سلامه بن محمد بن اسماعیل ارزنى و دانشمندانى دیگر أخذ حدیث نمود.

که ما نامهاى ایشان را در زمره اسامى مشایخ وى خواهیم آورد، سپس رهسپار بلاد شام گردید و در سال ۳۳۳ در طبریه- از شهرهاى اردن- به مجلس محمد بن عبد الله بن معمر طبرانى و ابى الحارث عبد الله بن عبد الملک بن سهل طبرانى راه‏ یافت، آنگاه به دمشق رفت و در آنجا به فراگیرى حدیث از محمد بن عثمان بن علان دهنى بغدادى پرداخت.

و سپس در اواخر عمر خود آنجا را به مقصد شهر حلب ترک گفت پس آنگاه خداوند سایه پر شکوه او را بر آنجا گسترد و او را بر نشر معارف یارى فرمود و از باران رحمت خویش سیراب ساخت و جامه پر بهاى فضل را بر او در پوشید و همان جا بدر دانش او درخشیدن گرفت و مقام و پایه‏اش بلند گردید و هم در آنجا بود که کتاب غیبت را روایت نموده بر ابى الحسن محمد بن على شجاعى بر خواند و او را در این خصوص اعطاى اجازه نمود.

رحلت

شیخ ما نعمانى همواره در حضر و سفر مشمول عنایات خاصه خداوندى بود تا آنگاه که قضاى الهى فرا رسید و در شهر شام دعوت حق را لبیک گفت و کبوتر مرگ بر بام او نشست و تراب تیره او را از دیده‏ها پنهان داشت (ظاهرا وفات وى پس از سال ۳۴۲ اتفاق افتاده است) از خداوند تعالى که او را مشمول نعمات خود قرار داد، مى‏ خواهیم که پیوسته باران رحمت خویش را بر او ببارد تا آنجا که در غرفه‏ هاى بهشت خویش در کنار پیامبرش محمد (ص) و اهل بیت طاهرینش علیهم السلام او را قرار دهد.
آنچه ذکر شد اطلاعاتى است که ما توانسته‏ایم از اخبار مربوط به شخصیت علمى آن بزرگوار گردآورى کنیم.

اساتید نعمانى:

۱- احمد بن محمد بن سعید ابو العباس کوفی معروف به ابن عقده.
۲- احمد بن نصر بن هوذه ابو سلیمان باهلی.
۳- احمد بن محمد بن یعقوب بن عمار أبو علی کوفی.
۴- حسین بن محمد باورى که کنیه‏اش ابو القاسم مى‏باشد.
۵- سلامه بن محمد بن اسماعیل ارزنى، ساکن بغداد.
۶- عبد العزیز بن عبد الله بن یونس موصلى.
۷- عبد الله بن عبد الملک بن سهل ابو الحارث طبرانی.
۸- عبد الواحد بن عبد الله بن یونس برادر عبد العزیز موصلی.
۹- علی بن احمد بندنیجی.
۱۰- على بن الحسین [مسعودى‏] که در قم براى او حدیث گفته است و گویا لفظ «مسعودى» در نسخه‏ها زیاد شده و ظاهرا منظور علی بن الحسین بن بابویه است.
۱۱- محمد بن الحسن بن محمد بن جمهور عمى ۱۲- محمد بن عبد الله بن جعفر حمیری.
۱۳- محمد بن عبد الله بن معمر طبرانی.
۱۴- محمد بن عثمان بن علان دهنى بغدادی.
۱۵- محمد بن همام بن سهیل بن بیزان ابو على کاتب اسکافى متوفى ۳۳۶٫
۱۶- محمد بن یعقوب بن اسحاق الکلینی.
۱۷- موسى بن محمد ابو القاسم قمى.
اینها اسامى کسانى است که نعمانى کتاب غیبت را از آنان روایت کرده و غیر از ابى الحسین محمد بن علی شجاعی کاتب و ابو غالب احمد بن محمد الزراری متوفى ۳۶۸ و ابو الرجاء محمد بن على بن طایب بلدى‏ کسى را نیافتم که از او روایت کرده باشد هم چنان که تاریخ وفات و محل قبر او را در شام بنا بر تحقیق کامل بدست نیاوردم.

تألیفات ارزشمند او

۱- کتاب غیبت که همین کتابى است که مورد مطالعه شما خواننده عزیر قرار گرفته و من نمى‏توانم سخنى بگویم که از اداى حق و بزرگى این تألیف پر ارج برآیم و نمى‏دانم به چه عبارتى، اهمیت و ارزش آن را بازگو کنم که این کتاب در باب موضوع خود بى‏نظیر است، و از هنگام تألیف مورد استفاده دانشمندان اسلامى قرار گرفته است:
۲- کتاب الفرائض.
۳- کتاب الرد على الاسماعیلیه.
۴- کتاب التفسیر.
۵- کتاب التسلی‏ .
و به گمان من این چهار کتاب اخیر از جمله کتابهائى است که دست طغیانگر زمان‏ آنها را از بین برده است. مرحوم شیخ حر عاملی (ره) بنا بر نقل صاحب ذریعه (ره) فرموده: من پاره‏اى از تفسیر او را دیده ‏ام. و شاید مرادش از آن قطعه از تفسیر روایات مبسوطه‏اى است که مرحوم نعمانی با اسنادش به امام صادق (ع) آنها را روایت کرده و مقدمه تفسیر خویش قرار داده است. و این روایات به صورت جداگانه با خطبه مختصرى تدوین گردیده و به «المحکم و المتشابه» نامیده شده است. و این کتاب به سید مرتضى علیه الرحمه منسوب است و اخیرا در ایران چاپ شده است. و همه آن را علامه مجلسى (ره) در کتاب بحار الانوار کتاب القرآن آورده است.
(رجوع شود به الذریعه ج ۴ ص ۳۱۸)

خادم العلم و الدین على اکبر غفاری‏

مقدمه ، الغیبه للنعمانی / ترجمه غفارى 

بازدیدها: ۱۹

زندگینامه لوط بن یحیى ازدى«ابومخنف» (متوفی۱۵۷ه.ق )

لوط بن یحیی بن سعیدبن مِخْنَف بن سلیم الازدی . و مخنف بن سلیم جد ابومخنف از اصحاب علی علیه السلام بود و از رسول صلوات الله علیه روایت کند.

و ابن الندیم گوید: بخط احمدبن الحارث الخزاز خواندم که علماء گفته اند که در اخبار و فتوحات عراق ابومخنف بر دیگران برتری دارد و در اخبار خراسان و هند و فارس تفوق مدائنی راست و در امر حجاز و سیرت ، فضل واقدی را باشد و در فتوح شام هرسه برابرند. -انتهی .

و طبری عمده مطالب کتب او را در تاریخ خود نقل کرده است . لیکن اصل هیچیک از مولفات ابومخنف بدست نیامده است و کتابها که بدو نسبت کنند مجهول و برساخته متاخرین باشدو یاقوت در معجم الادباء گوید: مخنف بن سلیمان از اصحاب علی علیه السلام بود و از رسول روایت داشت و صاحب تصانیف است در فتوح و حروب اسلام .

ویحیی بن معین گوید: او کوفی است و حدیث او بچیزی نیست . وفات او به سال ۱۵۷ ه’ ۳۹ . ق. بود – انتهی .

و محدث استرابادی در منهج المقال فی تحقیق احوال الرجال گوید: مردم شیعی را برخلاف اهل سنت بر نقل و روایت وی وثوقی تمام است . علامه حلی گوید: ابومخنف رضی الله عنه شیخ من اصحاب الاخبار بالکوفه و وجه هم و کان یسکن الی ما یرویه . لکن عامه را بعلت شیعی بودن ابومخنف بر روایات وی اعتمادی نیست .

فیروزآبادی گوید: لوط بن یحیی اخباری شیعی تالف من نقله السیر، متروک .

و دارقطنی گوید: اخباری خٌ ضعیف .و مجلسی در بحار وی را از علمای جماعت گمان برده است و بی شک بر اصلی نیست . و ابوعمرکشی ابومخنف را از اصحاب امیرالمومنین علی علیه السلام گفته است و آن نیزبراساسی نباشد چنانکه شیخ ابوجعفر طوسی در رجال خودگوید: و عندی انه هذا غلط لانه  لوط بن یحیی لم یلق امیرالمومنین و کان ابوه یحیی من اصحابه . و آنچه متفق علیه خاصه است این است که ابومخنف از اصحاب ابوعبدالله جعفربن محمد الصادق بوده .

و نجاشی گوید: گروهی گفته اند که ابومخنف از اصحاب ابوجعفر محمدبن علی الباقر علیه السلام است و آن درست نباشد. و بعضی گفته اند که جده اعلای وی مخنف نیز درک خدمت علی بن ابیطالب علیه السلام کرده و در خلافت آن حضرت حکومت اصفهان داشته است و ابومخنف لوط در شرح حال مخنف جده خویش کتابی بنام اخبار مخنف بن سلیم کرده است .

و ابن الندیم کتب ذیل را بدو نسبت کند:

  1. کتاب الرده.
  2. کتاب فتوح الشام .
  3. کتاب فتوح العراق.
  4. کتاب الجمل .
  5. کتاب صفین .
  6. کتاب اهل النهروان والخوارج .
  7. کتاب الغارات .
  8. کتاب الحریث ابن راشد و بنی ناجیه.
  9. کتاب مقتل علی رضی اللله عنه .
  10. کتاب مقتل حجربن عدی .
  11. کتاب مقتل محمدبن ابی بکر والا شتر و محمدبن ابی حذیفه.
  12. کتاب الشوری و مقتل عثمان .
  13. کتاب المستورد ابن علفه (در بعض کتب دیگر کتاب المیسور ابن علقمه ؟ )
  14. کتاب مقتل الحسین علیه السلام .
  15. کتاب وفاه معاویه و ولایه ابنه یزید و وقعه الحره و حصار ابن الزبیر.
  16. کتاب المختاربن ابی عبید.
  17. کتاب سلیمان بن صرد و عین الورده.
  18. کتاب مرج راهط و بیعه مروان و مقتل الضحاک بن قیس .
  19. کتاب مصعب و ولایته العراق.
  20. کتاب مقتل عبدالله بن الزبیر.
  21. کتاب مقتل سعیدبن العاص .
  22. کتاب حدیث یا حمیرا و مقتل ابن الاشعت .
  23. کتاب بلال الخارجی .
  24. کتاب نجده ابی قبیل .
  25. کتاب حدیث الازارقه.
  26. کتاب حدیث روستقبان .
  27. کتاب شبیب الخارجی و صالح بن مسرح .
  28. کتاب مطرف بن المغیره.
  29. کتاب دیرالجماجم و خلع عبدالرحمن بن الاشعث .
  30. کتاب یزیدبن المهلب و مقتله بالعقر.
  31. کتاب خالدبن عبدالله القسری و یوسف بن عمر و موت هشام وولایه الولید.
  32. کتاب یحیی .
  33. کتاب الضحاک الخارجی – انتهی .و در معجم علاوه بر کتابهای مزبور
  34. کتاب زیدبن علی و
  35. کتاب الخوارج و المهلب بن ابی صفره را نیز به لوط منسوب داشته . و بعضی
  36. کتاب اخبار مخنف بن سلیم .
  37. کتاب السقیفه .
  38. کتاب فتوح خراسان .
  39. کتاب اخبار الحجاج .
  40. کتاب اخبار ابن الحنفیه.
  41. کتاب اخبار محمدبن ابی بکر.
  42. کتاب اخبار زیاد.
  43. کتاب الشوری .
  44. کتاب الخطبه الزهراء را بر نامهای کتب او افزوده اند.

لوط بن یحیى بن سعید بن مخنف بن سلیم ازدى از مورخان به نام قرن دوم هجرى است .(۲۵۰)گرایش شیعى اوتاءیید شده و به همین دلیل ، اصحاب حدیث اورا متروک دانسته اند. ابن حبان نوشته است : او را فضى بود و صحابه را دشنام مى داد.(۲۵۱)ابن عدى نوشته است که او شیعى افراطى بود.(۲۵۲)در متروک بودن وى نزد اصحاب حدیث باید به این نکته هم توجه داشت که اخبارى است ومورخ .

ذهبى اورا به دلیل اخبارى بودن موثق ندانسته (۲۵۳)در برابر اینها، رجال شناسان شیعى اورا تاءیید کرده اند. نجاشى نوشته است :ابومخنف شیخ الاصحاب در کوفه بود و میتوان به نقل هایش ‍ اعتماد داشت .او از جعفر بن محمد الصادق (ع ) روایت دارد.(۲۵۴)
جد وى مخلف بن سلیم از اصحاب پیامبر (ص )(۲۵۵)ویاران امام على على (ع ) است . وى در جنگ جمل به عنوان رهبر طایفه ازد در کنار امام على (ع ) حضور داشت . بعد ازآن نیز از طرف امام حاکم اصفهان شد.

تخصص ویژه ابومخنف در حوادث عراق بود(۲۵۶)و درباره بیشتر جنگهاى مهم این منطقه تک نگاریهایى داشته است . بیشتر این تک نگاریها، اخبار شیعیان و برخى درباره درگیریهاى خوارج و قیام عبدالرحمان بن محمد بن اشعث است . نگاهى به تاءلیفات او در فهرست ابن ندیم ، سیر کار تاءلیفى اورا در این جهت نشان مى دهد.(۲۵۷)این سیر تقریبا شامل بخش عمده اخبار تاریخ اسلام تا اواخر عهد اموى است . بیشتر رویدادهاى مهم این دوره تحت عناوینى مستقل در تک نگاریهاى وى آمده است .(۲۵۸)

ابومخنف با ان که شیعه بود، سعه صدر لازم را در نقل اخبار حفظ کرد، بطورى که اهل سنت نیز از روایات او نقل کرده اند.شاید به همین دلیل ابن ابى الحدید تشیع اورا انکار کرده ،(۲۵۹)سخنى که مورد تاءیید دیگران قرار نگرفته است . مطالب زیادى که توسط او روایت شده در نوع خود منحصر به فرد بوده واز این جهت بسیار حایز اهمیت است .طبرى نوشته هاى اوکه بیشتر از طریق کلبى روایت شده ، بهره کافى برده است . مجموعه روایاتى که طبرى به نقل از ابومخنف آورده ۵۸۶ روایت مى باشد.(۲۶۰)ابولفرج اصفهانى نیز در مقاتل الطالبیین و نیز اغانى از او استفاده فراوان کرده است .(۲۶۱)

از ارزشمندترین کارهاى او مقتل الحسین (ع ) است که طبرى اکثر روایات آن را آورده و متاءسفانه اصل آن بر جاى نمانده است .(۲۶۲)نوشته مجعولى با عنوان مقتل الحسین (ع ) به طور مستقل ، منسوبه به ابو مخنلف مکرر چاپ شده که با مقایسه آن با متن با آنچه در تاریخ طبرى آمده ، نادرستى آن تاءیید مى شود.(۲۶۳)درست همانطور که دو متن منسوب به وى با عنوان مقتل المختار و کتاب المختار و ابن زیاد، از ساخته هاى منسوب به اوست که با محتواى آنچه طبرى از ابومخنف نقل کرده ناسازگار است .(۲۶۴)گفتنى است که رساله اى با عنوان مولد على بن ابیطالب (ع ) هم با نام ابو مخنلف چاپ شده است .

به نظر مى رسد همانطور که برخى نوشته هاى تاریخى بعدها ساخته شده و به واقدى نسبت داده شده بیشتر درزمینه فتوحات درباره ابومخنف نیز مشابه آن انجام شده باشد. از کتاب مقتل الحسین مورد نظر نسخه هاى فراوانى از قرون قبل در کتاب خانه هاى مختلف جهان بر جاى مانده است .(۲۶۵)

کتاب الجمل او از آثار ممهمش بوده که پاره اى از نقل هاى آن را ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه آورده و از آن جمله ذکر اشعارى از اصحاب امیر المومنین (ع ) است که کلمه وصایت در آنهاآمده است .(۲۶۶)آثار دیگرى نیز به طور پراکنده از اوبرجاى مانده که سزگین فهرست آنها را ذکر کرده است .(۲۶۷)

نویسنده کتاب مرویات ابى مخنف فى تاریخ الطبرى عصر الخلافه کشیده است تا فهرستى از نقلهاى ابو مخنف را در دوره خلافت خلفاى نخست جمع آورى و نقد کند. وى کتاب خود را با این گرایش تاءلیف کرده که در نوشته هاى تاریخى طبرى ، گرایش شیعى وجود دارد و بنابراین ازدید یک سنى اعتبار ندارد. وى در مقدمه کتابش به تفصیل مشایخ ابومخنف که چهره هاى برجسته متشیّع عراق وعالمان غیر شیعى هستند یاد کرد.



۲۵۰- عجیب آن است که نام ابومخنف را درمیان فقهاى دوره عباسى (خلافت از اواخر ۱۵۸) آورده است . نک : تاریخ الیعقوبى ،ج ۲،ص ۴۰۳
۲۵۱- لسان المیزان ،ج ۴،ص ۳۴۴
۲۵۲- الکامل فى ضعفاء الرجال ، ج ۶، ش ۲۱۱۰
۲۵۳-میزان الاعتدال ،ج ۳،ش ۲۹۹۲
۲۵۴-رجال النجاشى ، ص ۳۲۰،ش ۸۷۵
۲۵۵-نک : مسند احمد،ج ۲،ص ۱۸۳، ج ۴،ص ۲۱۵ ،ج ۵،ص ۷۶؛ سنن النسائى ،ج ۷، ص ۱۶۷،در این منابع روایاتى درباره کیفیت آمدن وى نزد پیامبر نقل شده است .
۲۵۶-نک : معجم الادباء ج ۱۷، ص ۴۱٫ مدائنى هم متخصص خراسان و هند و فارس و واقدى حجاز وسیره .الفهرست ،ص ۱۰۶
۲۵۷-الفهرست ،ص ۱۰۵، ونک : النجاشى ،ص ۳۲۰
۲۵۸-التاریخ العربى والمورخون ،ج ۱، ص ۱۷۸
۲۵۹-ابن ابى الحدید مى نویسد: وابومخنلف من المحدثین و ممن یرى صحه الامامه بالاختیار ولیس من الشیعه ولا معدوا فى رجالاتها،شرح نهج البلاغه ،ج ۱،ص ۱۴۷
۲۶۰-مرویات ابى مخنف ، ص ۵۸
۲۶۱- کتابى با عنوا مرویات ابى مخنلف درتاریخ طبرى گردآورى شده و گردآورنده آن از شدت تعصب ضد شیعى بر هیرک از روایات از حیث سند انتقاداتى وارد کرده است .
۲۶۲-اخیرا همین قسمت ، د رکتابى جداگاه با عنوان نادرست وقعه الطف توسط انتشارات اسلامى چاپ شده است .آنچه جداگانه به عنوان مقتل ابومخنف در دسترس است قطعانادرست مى

۲۶۳- الکنى والاقاب ، ج ۱، ص ۱۵۵
۲۶۴-مرویات ابى مخنف ،صص ۴۸ ۴۹
۲۶۵-فهرستى از آن ها در مرویات ابى مخنف ص ۵۳ آمده است .
۲۶۶-شرح نهج البلاغه ، ج ۱، ص ۱۴۵؛ قاموس الرجال ،ج ۷، ص ۴۴۷؛ قطعات نقل شده در طبرى و ابن ابى الحدید را از کتاب الجمل ابومخنف فراهم آورده است نک :Abu U sezgnymaiyadischen der Hitorograghie zur Beifarhg ein Minaf1971 Leiden Zeit
۲۶۷-تاریخ التراث العربى ، ج ۱،جزء ۲، صص ۱۳۰ ۱۲۸
۲۶۸-الفهرست ، ص ۱۰۶

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۲۷

زندگینامه ابوزید عمر بن شبه بن عبید نمیرى بصرى«ابن شبّه» (۱۷۳-۲۶۲ه.ق)

ابوزید عمر بن شبه بن عبید نمیرى بصرى (از موالى بنى نمیر) از مورخان بصرى بنام است . نگاشته هاى وى از مصادر مهم آثارى است که در دوره هاى بعد تدوین شده است . ابن ندیم از وى یاد کرده وفهرستى ازتاءلیفات وى را آورده است . عمده آثار وى درباره کوفه وبصره و مکه ومدینه وبرخى ازآثار ادبى ونسبى است .

کتاب الکوفه ،

کتاب البصره ،

کتاب امراء الکوفه ،

کتاب امراء البصره ،

کتاب امراء المدینه ،

کتاب مقتل عثمان

، محمد و ابراهیم ابنى عبدالله بن حسن و…

اثر مهم و پرارج برجاى مانده وى کتاب تاریخ المدینه المنوره است که بر اساس تنهاترین نسخه با تحقیق فهیم محمد شلتوت درچهار جزء (دومجلد) چاپ شده است .(۳۴۹)کهن ترین تاریخ مدینه کتاب تاریخ مدینه ابن زباله است که بخش هایى از آن در وفاء الوفاء سمهودى برجاى مانده ووستنفلد آن قطعات را در کتابچه اى با نام تاریخ المدینه ابن زباله چاپ کرده است .

متاءسفانه نسخه برجاى مانده از این اثر ناقص است . آنچه هست شامل سه قسمت است . نخست قسمت مربوط به پیامبر(ص ) دوم قسمت مربوط به عمر وسوم قسمت مربوط به عثمان . هر سه بخش ازآغاز و انجام ناقص ‍ است ؛ اما همین اندازه برجاى مانده بسیار مغتنم و ارزشمند است .

ابن شبه آگاهیهاى دقیقى را در بخش نخست کتاب از مدینه و وضعیت آن از حیث تمدنى و آبادى به دست داده است .اوبه تاریخ سیاسى این دوره کمتر توجه دارد و در برابر، در وصف اماکن و محلات آگاهیهاى منحصر دقیقى را به دست داده است . بحث هایى مانند مساجدى که رسول خدا(ص ) درآنها نماز گزارده (۵۷ ۷۹) احادیثى که درباره کوه احد آمده (۷۹ ۸۵) اخبار مربوط به قبرستان بقیع ومحل قبر بزرگان مدفون درآن (۸۶ ۱۰۴)محل دفن حضرت فاطمه زهرا(ص )(۱۰۴ ۱۱۰) یاد از وادى هاى مدینه و مطالبى دیگر درباره جغرافیاى مدینه .وى به تفصیل از صدقات پیامبر (ص ) و امام على (ع ) در مدینه سخن گفته است . افزون برا ینها، میتوان درباره اخبار جنگها، وفدها و بسیارى از مطالب دیگر سیره ، اخبارى را در این کتاب یافت .

نکته مهم در کتاب ابن شبه آن که وى در نقل اخبارى که در قرن سوم وچهارم از دید اصحاب حدیث ممنوعه اعلام شده ، صراحت خاصى دارد.به همین دلیل این کتاب مملو از اخبار مهمى است کهواقعیات تاریخى آن دوره را برملا مى کند. این اخبار به ویژه در بخش مربوط به عثمان وشورش مردم بر وى به طور مبسوط آمده است . در این باره ، هیچ کتابى به دقت این کتاب مطالب ریز آن ماجرا را به دست نداده است .

مطالب کتاب از مجلد نخست تا صفحه ۶۵۱ اخبار دوران پیامبر (ص ) است واز آن پس اخبار دوره عمر که نخستین مطالب آن درباره نسب او، وضع او در جاهلیت و اسلام اوست مى باشد. در این بخش ، شیوه حکومت دارى عمر ونیز ابداعات وى در زمینه هاى مختلف ازجمله وتاءسیس نماز تراویج و دیگر مسائل از قبیل سیره عمر، موافقات عمر (ص ۸۵۹) به تفصیل آمده است . آخرین بخش مربوط به عمر، مسائل مربوط به کشته شدن او و تشکیل شوراى خلافت و اخبار آن است (ص ۸۶۸).

اخبار مربوط به عثمان از صفحه ۹۵۲ آغاز مى شود. در این بخش نخستین عناوین مربوط به اقدامات دینى عمر از جمله برخى از تشریعات و همچنین تلاش وى در جمع نسخ قرآن و یکسان کردن آنها، و در نهایت اخبار شورش برعثمان است که با تفصیل هرچه تمامتر در این کتاب آمده است .

بدین ترتیب باید گفت تاریخ مدین ابن شعبه منبعى است کهن که از هر حیث اخبار آن قابل توجه بوده واز نخستین متون تاریخى است که از یک سو به عنوان متنى مهم در تواریخ محلى آن هم تاریخ مدینه الرسول و از سوى دیگر حاوى اخبار مهم از دوره خلافت خلفاى نخستین ، به دست ما رسیده است . طبعا هیچ محقق تاریخ اسلام نمى تواند بدون احاطه بر آن و موضوعات متنوع موجود درآن ، درباره تاریخ مدینه و دوران خلافت خلفاى نخست تحقیق کند.

افزون بر تارخى المدینه ، کتابى مخطوط از وى برجاى مانده با نام جمهره اشعار العرب که نسخه آن در قاهره موجود است . فقراتى از کتاب اخبار اهل البصره او در تاریخ طبرى مانده است .از کتاب اخبار بنى نمیر وى فقراتى در الاغانى هست . نیز فقراتى از اخبار مکه در الاصابه ابن حجر نقل شده است . ابولفرج اصفهانى درمقاتل از کتاب اخبار محمد و ابراهیم ابنى عبدالله وى نیز نقل کرده است .

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

بازدیدها: ۵۴

زندگینامه محمد بن ابى عمیر(قرن دوم)

این گفتار به گوشه هایى از شخصیت یکى از اصحاب بزرگ ائمه (علیهم السلام) و محدّثان بلند مرتبه شیعه؛ یعنى «محمد بن ابى عمیر ازدى» مى پردازد.

نام و تبار او

کنیه محمد بن ابى عمیر«ابو احمد» و نام پدرش «زیاد بن عیسى» است، لیکن بیش تر از وى به همراه کنیه پدرش «محمد بن ابى عمیر» و گاه به طور خلاصه «ابن ابى عمیر» یاد مى شود.
از سلسله نسب او چنین بر مى آید که جدش «عیسى » اولین کسى از اجداد او بوده که به اسلام گرویده است. بنابر ظاهر گفته شیخ طوسى، پدر محمد بن ابى عمیر از موالى مُهَلَّب بن ابى صُفْره، از طایفه ازد بوده است.(۱)

مهلّب بن ابى صفره از امراى عبدالملک بن مروان اموى بود. وى در سال (۷۴ق.) براى سرکوب مخالفان خلیفه، به منطقه کرمان رفت و پس از آن از طرف عبدالملک والى خراسان گردید. او هم چنان بر این مقام بود تا این که در سال (۸۲ق.) درگذشت. پسران او، یزید و مفضل نیز از نزدیکان دستگاه خلافت اموى بودند و پس از مرگ پدر، هر دو مدتى حکم ران خراسان بودند.(۲)

اگر مولا بودن ابن ابى عمیر را«ولاء عتق» بدانیم، از آن جا که مولا بودن او را به مهلّب بن ابى صفره ازدى (م.۸۲ق.) نسبت مى دهند، احتمالاً این امر در زمان جدّ ابن ابى عمیر(دو نسل قبل از او) صورت گرفته و از آن پس، پدر او و خودش از موالى مهلّب ازدى شناخته شده اند.

اجداد او احتمالاً یمنى بوده اند، زیرا «جاحظ» ادیب و دانشمند معاصر، در کتاب فخر قحطان على عدنان (که علل برترى قوم قحطان بر قوم عدنان را بر شمرده است) از محمد بن ابى عمیر به عظمت و برترى یاد کرده و ظاهراً او را یکى از دلایل فخر قحطان بر عدنان دانسته است. نگارنده به این کتاب دست نیافته، اما از ظاهر آن چه که شیخ طوسى نقل مى کند چنین بر مى آید که محمد بن ابى عمیر اصالتاً قحطانى بوده(۳) و قحطان قومى بودند که در یمن مى زیسته اند.

به هر روى، محمد بن ابى عمیر خود در بغداد به دنیا آمده و تا آخر عمر در آن جا سکونت داشته است. او به شغل بَزّازى و فروشندگى پارچه «سابرى» اشتغال داشته(۴) و متموّل بوده است.(۵)

خلفاى عباسى و ابن ابى عمیر

محمد بن ابى عمیر ازدى همواره از جانب حکام جور عباسى، مورد ظلم و آزار قرار گرفته و بارها بر سر عقیده خود به زندان افتاده و شکنجه هاى طاقت فرسایى را متحمل شده است.

در یکى از همین زمان ها بود که «رشید» براى پى بردن به نام اصحاب امام کاظم(علیه السلام) و شیعیانش در عراق، او را دستگیر و زندانى کرد. در زندان او را سخت شکنجه کردند و بیش از صد تازیانه به وى زدند تا نام اصحاب امام را فاش کند، اما این صحابى پاک باخته امام، در برابر شکنجه مأموران «رشید» مقاومت کرد و زبان به افشاى نام یاران حضرت نگشود.(۶)

مقارن همین ماجرا، رشید عرصه را بر امام کاظم(علیه السلام) تنگ کرد و ایشان را زندانى کرد. او قصد داشت کار امام و یارانش را یک سره کند، اما مقاومت و ایستادگى کسانى چون محمد بن ابى عمیر نقشه هاى او را بى اثر و خنثى کرد، به گونه اى که سیاست خشونت رشید، در عمل شکست خورد. بعد از رشید، فرزندش مأمون به دلیل پایگاه عمیق و گسترده امام رضا(علیه السلام) در اجتماع، سیاست دیگرى را در پیش گرفت.

در برهه اى دیگر، پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) محمد بن ابى عمیر به دلیل نپذیرفتن منصب قضاوت از طرف مأمون، بار دیگر به زندان افتاد. زندانى شدن او این بار چهار سال به طول انجامید و با شکنجه و آزار سنگین توأم بود؛ تمامى اموال او ضبط گردید و هنگامى که از زندان رهایى یافت در نهایت تنگ دستى بود.(۷)

متأسفانه هنگامى که او در زندان به سر مى برد کتاب هایش، به دست خواهرش در زیر خاک پنهان گردیده بود،(۸) پوسید و از بین رفت.(۹)

رحلت

سال هاى آخر عمر او، به تلاش براى جمع آورى و تدوین دوباره احادیثش گذشت تا این که در سال (۲۱۷ق.) به جوار حق شتافت.
ابن ابى عمیر در دوران ائمه(علیهم السلام)

آن چه که درباره ابن ابى عمیر مورد اتفاق نظر است، این است که وى با سه تن از امامان (امام کاظم، امام رضا و امام جواد ـ علیهم السلام ـ) هم عصر بوده است، اما این که آیا او امام صادق(علیه السلام) را نیز درک کرده و این که از کدام یک از آن بزرگواران روایت نقل کرده است، اختلاف هایى وجود دارد.

در کتاب رجال النجاشى بر معاصرت او با امام کاظم(علیه السلام) و امام رضا(علیه السلام) تصریح شده و از آن جا که در همین کتاب، سال وفات وى۲۱۷ق. ذکر شده، بنابراین وى دوران امام جواد(علیه السلام) را نیز درک کرده است.(۱۰)
شیخ طوسى، محمد بن ابى عمیر را از اصحاب امام صادق(علیه السلام) بر شمرده و بى آن که درباره وثاقت یا عدم وثاقت وى سخن بگوید مى نویسد:«حسن بن محمد بن ساعه از او روایت نقل مى کند.»(۱۱)

علامه محمد صادق بحر العلوم در پاورقى کتاب، ذکر مى کند که نسخه هاى کتاب در ضبط این نام مختلف است؛ در بعضى «محمد بن ابى عمره» و در برخى «محمد بن ابى عمر» و در بعضى «محمد بن ابى عمیر» آمده است. آیه الله خویى ضمن نقل روایت این شخص از امام صادق(علیه السلام) بیان مى کنند:«نام صحیح، محمد بن ابى عمیر است.»(۱۲)

شیخ طوسى، در میان اصحاب امام کاظم(علیه السلام) ذکرى از نام محمد بن ابى عمیر نکرده، بلکه در میان اصحاب امام رضا(علیه السلام) از وى نام برده و بر وثاقت او تصریح کرده است.(۱۳)

ایشان در ذیل نام ابن ابى عمیر مى گوید:«او سه تن از ائمه را درک کرده: امام ابا ابراهیم، موسى(علیه السلام) که از او روایت نقل نکرده، امام رضا(علیه السلام) که از ایشان روایت نقل کرده و امام جواد(علیه السلام).»(۱۴)
بنابراین از نظر شیخ طوسى، ابو احمد محمد بن ابى عمیر ازدى، تنها از اصحاب امام رضا(علیه السلام) و فردى ثقه بوده است. همین امر نشان مى دهد که محمد بن ابى عمیر مذکور در کتاب الرجال غیر از فرد مورد بحث است.

این که آیا ابن ابى عمیر متعدّد بوده؛ یکى از اصحاب امام صادق(علیه السلام) که از آن حضرت بدون واسطه روایت نقل کرده و امام کاظم(علیه السلام) را نیز درک کرده است و دیگرى، از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد(علیهم السلام) بوده است، یا این که یک نفر بوده است، بحث هایى را در کتاب هاى رجالى برانگیخته است.
علامه اردبیلى در پا نوشت در ذیل نام «محمد بن ابى عمر» مى نویسد:

«این نام اشتباهاً از سوى نساخ به این گونه ضبط شده و صحیح آن «محمد بن ابى عمیر» است و او همان محمد بن زیاد بن عیسى است، به قرینه روایت کردن حسن بن عمر بن سماعه (م.۲۶۳ق.) از او و روایت کردن او از امام صادق(علیه السلام) در بسیارى از موارد و این که او فروشنده سابرى و بزّاز بوده است.»(۱۵)

ایشان در جاى دیگر در ذیل «محمد بن ابى عمیر» در خاتمه، همین بحث را مطرح مى کند و مى نویسد:
«پس صحیح این است که ابن ابى عمیر چهار تن از ائمه (امام صادق، امام کاظم، امام رضا و امام جواد ـ علیهم السلام ـ) را درک کرده است.

اما در جواب این که گفته شده، بعید است او بدون واسطه از امام صادق(علیه السلام) روایت نقل کرده باشد (زیرا زمان حیات آن ها از یک دیگر دور است) مى گوییم: امام(علیه السلام) در سال (۱۴۸ق.) شهادت یافته و ابن ابى عمیر در سال ۲۱۷ق.) وفات یافته و فاصله بین این دو وفات ۶۹ سال است. پس اگر او ۸۰ یا بیش تر یا کمى کم تر از آن بوده باشد، مى توانسته از امام(علیه السلام) روایت نقل کرده باشد.

از آن چه که گفتیم، این مطلب را تأیید مى کند که شیخ طوسى، محمد بن ابى عمر را از یاران امام صادق(علیه السلام) ذکر کرده و او اگر چه ـ در رجال شیخ ـ به صورت ابن ابى عمر (به صورت مکبّر) است، لیکن ما در ترجمه او روشن ساختیم که قرائنى وجود دارد که آن اشتباه است، و صحیح آن به صورت مُصَغَّر (ابن ابى عمیر) مى باشد. و نیز این که محمد بن نعیم صحاف، وصى او بوده است آن چه را که گفتیم تأیید مى کند، زیرا او از کسانى است که از امام صادق(علیه السلام) روایت نقل کرده است. و هنگامى که وصى ابن ابى عمیر از ابى عبدالله(علیه السلام) روایت نقل کرده و بعد از وفات او زنده باشد، پس روایت کردن او از امام(علیه السلام) به طریق اولى امکان خواهد داشت.»(۱۶)

در مقابل، آیه الله خویى(رحمه الله علیه) اعتقاد به تعدّد ابن ابى عمیر دارد و در این باره در ذیل نام «محمد بن ابى عمر (ابى عمره) و (ابى عمیر) » مى گوید:
«او فروشنده سابرى بوده و بنابر گفته شیخ در رجال خود ا ز اصحاب امام صادق(علیه السلام) بوده و حسن بن محمد بن سماعه از او روایت مى کرده است.

نسخه صحیح باید محمد بن ابى عمیر باشد، زیرا در برخى روایات از او به همین نام یاد شده است. از جمله در روایت محمد بن نعیم صحاف که مى گوید: محمد بن ابى عمیر، فروشنده سابرى، وفات کرد و مرا وصى خود قرار داد. تنها وارث او زنش بود. پس من به عبد صالح(علیه السلام) در این باره نوشتم و حضرت در پاسخ نوشت: ماترک را به زنش بده و باقى را نزد ما بیاور.»(۱۷)

سپس ایشان سه روایت را نقل مى کنند که ابن ابى عمیر بدون واسطه از امام صادق(علیه السلام) درباره مسایل فقهى سؤال مى کند. از نظر ایشان، روایات مذکور نمى توانند مرسل بوده باشند، زیرا گونه نقل روایت در آن ها، صراحت در سؤال از خود امام(علیه السلام) دارد. و محمد بن زیاد بن عیسى در سال (۲۱۷ق.) وفات یافته و امام صادق(علیه السلام) را درک نکرده است. پس باید محمد بن ابى عمیرى که بدون واسطه از امام صادق(علیه السلام) روایت مى کند، شخص دیگرى باشد.

مضافاً این که محمد بن ابى عمیر اوّلى در زمان حیات امام کاظم(علیه السلام) وفات کرده، چه عبد صالح از القاب امام کاظم(علیه السلام) است و محمد بن زیاد بن عیسى، امامت امام جواد(علیه السلام) را به مدت چهارده سال درک کرده است. پس احتمال اتحاد این دو، ساقط خواهد بود.

ایشان مطلبى را به عنوان تاکید در اثبات مدعاى خود مطرح مى کنند و آن روایتى است که در رجال کشى در ترجمه زراره بن اعین آمده است. کتاب، روایت را از بنان بن محمد بن عیسى، از ابن ابى عمیر، از هشام بن سالم، از ابن ابى عمیر نقل مى کند که ابن ابى عمیر گفت: نزد ابى عبدالله صادق(علیه السلام) رفتم و… این روایت صراحت دارد که ابن ابى عمیر راوى، غیر از ابن ابى عمیر مروى عنه است. و ضعف سند این روایت به بحث ما ضررى نخواهد رساند.(۱۸)

نکته اى که باقى مى ماند و باید بر طبق نظر مرحوم خویى پاسخ داد این است که بنابر گفته شیخ، حسن بن محمد بن سماعه از ابن ابى عمیر اول (از نظر ایشان) روایت کرده و حال آن که حسن بن محمد در سال (۲۶۳ق.) وفات کرده و ابن ابى عمیر در زمان حیات امام کاظم(علیه السلام) (نهایتاً در سال ۱۸۳ق.) رحلت کرده است. ایشان در حل این مشکل مى گوید:
«ما مطمئن هستیم که مطلب بر شیخ (قدس سره) مشتبه شده و حسن بن محمد بن سماعه از محمد بن ابى عمیر، زیاد بن عیسى، روایت مى کند نه محمد بن ابى عمیر اوّل.»(۱۹)

در این باره نظر میانه اى نیز وجود دارد که قائل آن علامه مامقانى است. ایشان ضمن آن که نسخه صحیح رجال شیخ را محمد بن ابى عمر مى داند (بنابراین یک محمد بن ابى عمیر وجود دارد) معتقد است که محمد بن ابى عمیر از امام صادق(علیه السلام) نیز بدون واسطه روایت نقل کرده است. مرحوم مامقانى روایتى را نقل مى کند که شیخ طوسى(رحمه الله علیه) و کلینى(رحمه الله علیه) با سند خود از ابن ابى عمیر آورده اند.(۲۰) سپس مى گوید:

«ظاهر این روایت، دلالت دارد که او امام را ملاقات کرده که آن، امرى بعید هم نیست، زیرا باید ابن ابى عمیر در نهایت، ۸۷ سال عمر کرده باشد تا بتواند امام صادق(علیه السلام) را بعد از بلوغ خود ملاقات کند و ۸۷ سال، عمرى قابل انکار نیست. پس دلیلى براى ارسال وجود ندارد، هم چنان که دلیل براى قلب سند نیست؛ به این معنا که محمد بن ابى عمیر مؤخر و قاسم بن عروه مقدم باشد تا این که در اصل چنین بوده باشد: محمد بن ابى عمیر، عن قاسم بن عروه، قال: سئلت ابا عبدالله(علیه السلام)…، زیرا اولا چنین امرى بابى را مى گشاید که مستلزم دست برداشتن از اصالت عدم سهو و عدم غفلت و دیگر اصول عقلایى (بدون قرینه) مى باشد، به خصوص بعد از آن که سند به گونه اى که ذکر گردید در کافى (که از حیث ضبط، بهترین کتاب روایى است) و در نسخ متعدد آن، که یکى از آن ها نسخه اى است که بر فاضل مجلسى خوانده شده، آمده است.»(۲۱)

ایشان درباره روایتى که در آن محمد بن ابى عمیر از هشام بن سالم و او از محمد بن ابى عمیر و او از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده مى گوید:
« حتماً ابن ابى عمیر دوم، اشتباه نسّاخ بوده و بعید نیست که آن تصحیف شده محمد بن مروان باشد، زیرا او از کسانى است که هشام از او روایت مى کند.»(۲۲)
ایشان در جاى دیگر مى گویند:

«روایت محمد بن نعیم صحاف درباره هوصى شدن او از طرف محمد بن ابى عمیر دلالتى بر تعدد ابن ابى عمیر ندارد، زیرا عبدصالح غالباً درباره امام کاظم(علیه السلام) اطلاق مى شده نه این که بر دیگر ائمه(علیهم السلام)، اطلاق نمى شده است.

و محمد بن نعیم با این که از امام صادق(علیه السلام) روایت کرده مى توانسته تا پایان عمر امام جواد(علیه السلام) زنده بوده باشد، زیرا اگر او پنج سال پس از بلوغ نیز امام صادق(علیه السلام) را درک کرده باشد، ولادت او در حدود (سال۱۲۸ق.) خواهد بود و اگر تا پایان امامت امام جواد(علیه السلام) باقى بوده باشد، عمر او ۹۲ سال بوده که آن، عمرى عجیب و قابل انکار نیست.»(۲۳)
وى پس از طرح نظرهاى مختلف در این بخش، نتیجه اى را که از هر یک از آن ها گرفته خواهد شد، مطرح مى کند.
اگر قائل به این باشیم که نسخه محمد بن ابى عمر در رجال شیخ، صحیح است، اگر در سند روایت، محمد بن ابى عمر باشد او فردى است که درباره وثاقت یا عدم وثاقت او کلامى گفته نشده است.(۲۴)

اگر قائل به وحدت ابن ابى عمیر باشیم، ابن ابى عمیر واقع شده در سند روایات، ثقه خواهد بود. و اگر قائل به تعدد محمد بن ابى عمیر باشیم، نتیجه بحث از زبان آیه الله خویى چنین خواهد بود:

« اگر روایت از امام صادق(علیه السلام) باشد، راوى محمد بن ابى عمیر اولى است که درباره او توثیقى وجود ندارد و یا این که روایت مرسل است [اگر نقل روایت به گونه اى باشد که امکان ارسال وجود داشته باشد] و اگر روایت از امام رضا(علیه السلام) یا امام جواد(علیه السلام) یا کسى که طبقه آن دو بزرگ وار است باشد، به طور جزم راوى محمد بن زیاد بن عیسى است و اگر روایت از امام کاظم(علیه السلام) باشد و کسى که از محمد بن ابى عمیر روایت مى کند زمان امام کاظم(علیه السلام) را درک نکرده باشد (مانند حسن بن محمد بن سماعه) راوى، محمد بن زیاد خواهد بود. و اگر از کسانى باشد که زمان کاظم(علیه السلام) را درک کرده باشد، ابن ابى عمیرى که از او روایت شده، اگر چه احتمال دارد که بر هر دو منطبق باشد، لیکن شکى نیست که به آن که معروف و مشهور است منصرف خواهد بود و اشتراک در این مورد اثرى نخواهد داشت.»(۲۵)

آیا محمد بن ابى عمیر از امام کاظم(علیه السلام) روایت نقل کرده است؟

شیخ طوسى بر این اعتقاد است که ابن ابى عمیر، امام کاظم(علیه السلام) را درک کرده، لیکن از ایشان روایت نکرده است.(۲۶) لیکن نجاشى در رجال خود آورده که او امام کاظم(علیه السلام) را ملاقات کرده و از ایشان احادیثى را شنیده که در بعضى از آن ها حضرت او را با کنیه «ابا احمد» یاد کرده است.(۲۷)

مشایخ و شاگردان

ابن ابى عمیر، نزد جمع بسیارى از اصحاب امام صادق، امام کاظم و امام رضا(علیهم السلام) به استماع و ضبط روایت پرداخت. برخى از بزرگان، تعداد کسانى را که او از آنان روایت نقل کرده تا ۴۱۰ نفر ذکر کرده اند.(۲۸)
در میان مشایخ او جمعى از بزرگان اصحاب ائمه(علیهم السلام) وجود دارند که روایات بسیارى از آن ها شنیده است، هم چون:

  1. ابراهیم بن عبد الحمید اسدى، ۶۵ حدیث؛
  2. حمّاد بن عثمان، ۲۲۱ حدیث؛
  3. عبد الرحمان بن حجاج بجلّى، ۱۳۵حدیث؛
  4. معاویه بن عمار، ۴۴۸ حدیث؛
  5. هشام بن سالم، ۲۲۵ حدیث؛
  6. حماد بن عیسى، ۹۲۱ حدیث؛
  7. حَفض بن بَختَرى، ۱۶۵ حدیث؛
  8. عمر بن اذینه، ۲۵۴ حدیث؛
  9. جمیل بن دَرّاج، ۲۹۸ حدیث؛
  10. عبدالله بن بُکَیر، ۶۵ حدیث؛
  11. هشام بن حکم؛
  12. زراره بن اعین؛
  13. محمد بن مسلم و….(۲۹)

از آن جا که محمد بن ابى عمیر، بغدادى بوده، بایستى براى استماع، ضبط و تدوین حدیث به مدینه و کوفه و بصره (شهرهایى که مشایخ روایى او مى زیسته اند) سفر کرده باشد.

جمع زیادى از اصحاب ائمه(علیهم السلام) نیز از آن محدّث بزرگ روایت نقل کرده اند، هم چون

  1. فضل بن شاذان نیشابورى،
  2. على بن مَهزیار اهوازى،
  3. ابراهیم بن هاشم قمى،
  4. عبد الرحمان بن ابى نجران تمیمى،
  5. حسین بن سعید اهوازى،
  6. ابو عبدالله برقى،
  7. صفوان بن یحیى،
  8. حضرت عبد العظیم حسنى(علیهم السلام)،
  9. عبدالله بن احمد یَهنک نخعى و برادرش عبید الله،
  10. عبدالله بن معروف،
  11. احمد بن محمد بن عیسى اشعرى،
  12. عبدالله بن الصَلت قمى و….

تعداد کسانى که در حلقه درس و افاضه آن محدّث بزرگ، شرکت داشته اند و از وى روایت نقل کرده اند نزدیک به هشتاد تن بوده است. (۳۰)

کتاب هاى ابن ابى عمیر

علاقه و اهتمام وى به روایات امامان(علیه السلام) به حدى بود که صد کتاب از کتاب هاى اصحاب امام صادق(علیه السلام) را روایت کرده است. علاوه بر آن، خود، کتاب هاى روایى بسیارى را تدوین کرده که تعداد آن ها ۹۴۱ کتاب ذکر کرده اند.(۳۱)
نگاهى به فهرست کتاب هاى آن صحابى گران قدر گستردگى و تنوع روایات او را در زمینه هاى مختلف علوم اسلامى (تاریخ، فقه، اصول فقه، کلام و تفسیر) نشان مى دهد.

برخى از کتاب هاى او که در رجال نجاشى و نیز فهرست طوسى گزارش شده اند، از این قرارند:

  1. المغازى،
  2. الکفر والایمان،
  3. البداء،
  4. الاحتجاج فى الامامه،
  5. الحج، فضایل الحج،
  6. المتعه،
  7. الاستطاعه و الافعال و الرد على اهل القدر والجبر،
  8. الملاحم،
  9. یوم ولیله،
  10. الصلاه،
  11. مناسک الحج،
  12. الصیام،
  13. اختلاف الحدیث،
  14. المعارف،
  15. التوحید،
  16. النکاح،
  17. الطلاق،
  18. الرضا(علیه السلام)،
  19. المبدأ،
  20. الامامه،
  21. ومسائله عن الرضا(علیه السلام).

وى پس از حادثه از بین رفتن کتاب هایش، به تدوین دوباره روایاتى که از حفظ داشت پرداخت و آن ها را در ۴۰ مجلّد تحت عنوان «نوادر» جمع آورى کرد.(۳۲) این علاوه بر کتاب هایى بود که دیگران قبل از آن حادثه از برخى از کتاب هاى او استنساخ کرده بودند.
اکنون از آن صحابى و محدث گرانقدر بیش از ۴۷۰۰ روایت در کتب روایى وجود دارد(۳۳ )که در زمینه هاى مختلف تفسیر، فقه و کلام است. ابن ابى عمیر علاوه بر آن که روایات فقهى بى شمارى در جاى جاى ابواب فقهى از خود به یادگار گذاشته، حجم قابل ملاحظه اى روایت درباره مسائل کلامى نقل کرده است.

در بزرگى و جلالت او در این زمینه، همین اندازه کافى است که بدانیم هشام بن سالم، دوست دیرینه او که از اصحاب متکلم برجسته امام صادق و امام کاظم(علیه السلام) به شمار مى رفت، براى مناظره اى با هشام بن حکم، یکى دیگر از متکلمان برجسته حضرت، به این شرط حاضر به گفت وگو شد که محمد بن ابى عمیر حضور داشته باشد؛ در غیر این صورت از شرکت در بحث خوددارى خواهد کرد.(۳۴)

نگاهى به فهرست کتاب هاى او نیز گویاى این امر مى باشد.

مرسل هاى مسند

ابن ابى عمیر علاوه بر این که از اصحاب اجماع مى باشد، (۳۵) از زمره کسانى است که روایت هاى مرسل او را هم چون مسند قابل اعتبار دانسته اند. پس از حادثه از بین رفتن کتاب هایش برخى از روایاتى را که از حفظ تدوین کرد به صورت مرسل است، لیکن دقت و تعهد او نسبت به نقل حدیث از افراد ثقه به حدى بود که مرسل هاى او را هم ردیف با مسند دانسته اند.
تقریباً تمامى علماى شیعه در طول تاریخ در قبول روایات مرسل ابن ابى عمیر اتفاق نظر داشته اند.۳۶ علامه مامقانى (م.۱۳۵۱ه.ق.) در این باره مى گوید:

«محمد بن ابى عمیر، تنها کسى است که تمامى علماى شیعه [در طول قرون گذشته] روایات مرسل او را پذیرفته و آن ها را مانند روایات مسند معتبر دانسته اند. اگرچه درباره برخى [از اصحاب ائمه(علیهم السلام)] نیز این مطلب گفته شده، لیکن گوینده آن عده اى معدود بوده اند و درباره آن ها به مانند آن چه که درباره ابن ابى عمیر گفته شده، اتفاق نظر وجود نداشته است.»(۳۷)
برخى وجود چند فرد ضعیف در میان مشایخ ابن ابى عمیر را دلیلى بر ردّ این مطلب که او جز از افراد ثقه روایت نقل نمى کرده دانسته اند، لیکن آیه الله شبیرى زنجانى در سلسله درس هاى رجال خود بحث مفصلى در این باره کرده و به تک تک این موارد پاسخ داده اند.(۳۸)



۱٫ الفهرست، محمد بن حسن طوسى، (قم، انتشارات رضى) ص ۲۶۵؛ الرجال النجاشى، احمد بن على نجاشى، به تحقیق سید موسى شبیرى زنجانى (قم، انتشارات اسلامى) ص ۳۲۶
۲٫ نک: تاریخ یعقوبى، به ترجمه محمد ابراهیم آیتى (مرکز انتشارات علمى و فرهنگى) ج۲، ص ۲۷۲؛ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج۴، ص ۳۶۵، ۳۷۵، ۵۰۲
۳٫ الفهرست، شیخ طوسى، ص ۱۴۲
۴٫ سابرى: پارچه اى ظریف که در سابور فارس بافته مى شده، و خرید و فروش و استفاده از آن شایع بوده است.
۵٫ فضل بن شاذان (شاگرد ابن ابى عمیر)، ثروت او را نزدیک به پانصد هزار درهم گفته است (اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص ۸۵۶). به گفته یکى از اساتید، نمى توان از این احتمال چشم پوشید که ابن ابى عمیر از وکلاى امام کاظم(علیه السلام) بوده و وجوهات نزد وى جمع مى شده است. آیا هارون و بعد از او مامون، با توجه به همین مطلب، پى در پى اموال او را مصادره مى کردند؟ گرچه نقل صریحى مبنى بر وکالت او وجود ندارد، امّا از سوى دیگر، از وکلاى حضرت، به جز آن هایى که پس از شهادت ایشان، امامت امام رضا(علیه السلام) را انکار کردند و به واقفیه گراییدند، نامى در میان نیست. شاید شدت تقیّه، موجب چنین امرى شده است.
۶٫ اختیار معرفه الرجال، شیخ طوسى ، به تصحیح میر داماد، به تحقیق سید مهدى رجایى (مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث)، ج۲، ص۸۵۵
۷٫ همان.
۸٫ او پس اختفاى کتاب هاى خود، متوارى شده بود.
۹٫ درباره چگونگى از بین رفتن کتاب هاى ابن ابى عمیر نقل هاى متفاوتى در کتب رجالى وجود دارد. گفته شده که خواهر او کتاب ها را در غرفه اى گذاشت و کتاب ها در اثر جریان آب باران بر روى آن ها از بین رفت (الرجال النجاشى، ص ۳۲۶). و از ظاهر عبارت شیخ طوسى، چنین برمى آید که کتاب هاى ابن ابى عمیر در پى دستگیرى اش، توسط ماموران مامون ضبط گردید که عاقبت کتاب هاى روایى اش را به او پس ندادند (اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص ۸۵۴).
آنچه در متن ذکر شد ظاهر نقل صحیح است. زیرا ابن ابى عمیر، خود به مناسبتى اشاره به دفن شدن کتاب هایش و از بین رفتن آن ها کرده است. (بحارالانوار ـ بیروت، موسسه الوفاء ـ ج۸۷، ص ۱۰۶ و ج ۲۰).
۱۰٫ رجال النجاشى ، ص ۳۲۶ و ۳۲۷
۱۱٫ رجال الطوسى، ص ۰۶۳
۱۲٫ معجم رجال الحدیث(مرکز نشر آثار شیعه) ج۱۴، ص ۲۷۵ و ۲۷۶
۱۳٫ رجال الطوسى، ص ۳۸۸
۱۴٫ الفهرست، شیخ طوسى، ص ۱۴۲
۱۵٫ جامع الرواه ، محمد بن على اردبیلى (انتشارات کتاب خانه آیه الله مرعشى) ج۲، ص ۵۰
۱۶٫ همان، ص ۵۶
۱۷٫ معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص ۲۷۵
۱۸٫ همان، ص ۲۷۵ ـ ۲۷۷٫
۱۹٫ همان، ص ۲۷۷
۲۰ و ۲۱٫ تنقیح المقال، مامقانى (قطع رحلى) ج۲، ص ۶۳(التنبیه الاول): وهى مارواه الشیخ وکذا الکلینى فى باب اوقات صلوه الجمعه والعصر من الکافى عن محمد بن یحیى، عن احمد بن محمد، عن محمد بن خالد، عن القاسم بن عروه، عن محمد ابن ابى عمیر، قال: سئلت ابا عبدالله(علیه السلام)….
۲۲٫ همان.
۲۳٫ همان، ص ۶۴(التنبیه السادس).
۲۴٫ نگارنده، نسخه هاى تصحیح شده برخى از کتاب هاى روایى که به وسیله آیه الله سید موسى شبیرى زنجانى صورت گرفته و نزد فرزند فاضل ایشان بود، ملاحظه کرده است. در برخى از آن ها نسخه صحیح «محمد بن ابى عمر» است.
۲۵٫ معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص ۲۷۷
۲۶٫ الفهرست، شیخ طوسى،ص ۱۴۲
۲۷٫ رجال النجاشى ، ص ۳۲۷٫ نگارنده، این روایات را با استفاده از برنامه رایانه اى مرکز تحقیقات علوم اسلامى ملاحظه کرده است.
۲۸٫ نک: کلیات فى علم الرجال ، جعفر سبحانى (مرکز مدیریت حوزه علمیه قم)، ص ۲۲۳
۲۹٫ معجم رجال الحدیث، ج۲۲، ص ۱۰۱ ـ ۱۰۵
۳۰٫ نک: معجم رجال الحدیث، ج۲۲، ص ۱۰۵ و ۱۰۶
۳۱٫رجال النجاشى ، ص ۳۲۷
۳۲٫ اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص ۸۵۴
۳۳٫ معجم رجال الحدیث، ج۲۲، ص ۱۰۱
۳۴٫ همان، ج۱۴، ص ۲۸۳
۳۵٫ اختیار معرفه الرجال، ج۲، ص ۶۷۳
۳۶٫ نک: کلیات فى علم الرجال، ص ۲۰۶ به بعد.
۳۷٫ تنقیح المقال، ج۲، ص ۶۳٫ ذکر این نکته لازم است که برخى از بزرگان از جمله شهید ثانى در الدرایه، محقق حلى در المعتبر، سید طاووس، شیخ حسن عاملى در معالم الاصول، سید محمد عاملى (نوه شهید ثانى) در المدارک و آیه الله خویى در معجم رجال الحدیث به طور کلى روایات مرسل از جمله مرسلات ابن ابى عمیر را معتبر ندانسته اند. (نک: کلیات فى علم الرجال، ص ۲۲۰ ـ ۲۲۲).
۳۸٫ نک: کلیات فى علم الرجال، ص ۲۳۵ ـ ۲۵۰

بازدیدها: ۹

زندگینامه ام هانى(فـاخـتـه )خـواهر على بن ابیطالب (ع )

ام هـانـى (فـاخـتـه ), دخـتـر ابـوطـالـب , خـواهر على بن ابیطالب (ع ) و همسر هبیره بن ابى وهب مخزومى بود.وى در سال هشتم هجرت (سال فتح مکه ) به اسلام گروید.

درهـمـان روزها, همسرش از مکه فرارکرد و به نجران رفت و در همان جا در حالى که مشرک بود, فوت نمود.
پـس از این حادثه , پیامبر گرامى اسلام (ص ) از ام هانى خواستگارى کردند, اما وى پاسخ ‌داد, من از زمـان جـاهـلیت تو را بسیار دوست مى داشتم ,حال که روزگار اسلام فرا رسیده است , چگونه تو را دوست نداشته باشم ؟.
تـو از چشم و گوش هم نزدمن عزیزترى , ولى حق شوهر بزرگ است و من بیم دارم که از انجام آن ناتوان باشم .

اگـر بـه فـرزنـدان بـرسـم , حـق شـوهـر را ضـایـع کرده ام و اگر به شوهر برسم , حق فرزندانم ضایع مى شود!.
رسـول خدا(ص ) هم وقتى این استدلال منطقى و خردمندانه را از ام هانى شنیدند, فرمودند: زنان قریش بهترین زنان اند, نسبت به فرزندان خرد سال مهربان و نسبت به همسران خود وظیفه شناس هستند.

پـیـامـبـر بـزرگوار اسلام (ص ),طى روایتى , ام هانى را به عنوان بانوى ممتاز و برتر, مورد ستایش قرارداده اند و فرموده اند: آیامى خواهید, بهترین افراد را,از نظر عمو و عمه به شما معرفى کنم ؟.
وقـتـى حـاضـریـن پاسخ ‌مثبت دادند, رسول خدا(ص ) فرمودند: آنان حسن و حسین ] هستند, زیرا عموى آن ها, جعفر طیار و عمه آنان ام هانى , دخترابوطالب است که جایگاه او در بهشت مى باشد.

از خـانه ام هانى بود که در شب هفدهم ماه رمضان ـهیجده ماه پیش از هجرت ـ واقعه اسراء و عروج پیامبر(ص ) به آسمان و سیر شبانه آن حضرت ازمسجدالحرام به مسجدالاقصى , اتفاق افتاد.
ام هانى در سال فتح مکه , دو نفر از خویشان شوهرش را که ازدست فاتحان گریخته بودند, در خانه خـود جـاى داد و آن گـاه کـه حـضرت على (ع ) برادروى , براى دستگیرى و کشتن آن دو به خانه ام هانى مى رفت , وى از این کار جلوگیرى کرد!.

بـنـابـه نقل ابن ابى الحدید, ام هانى روى آنها چادرکشید و هرطوربود شمشیر را از دست على (ع ) بیرون آورد.
وقـتـى عـلـى (ع ) جـریان را با لبخند, از ام هانى , در حضور رسول خدا(ص ) استماع مى کرد, پیامبر گـرامـى اسـلام (ص ) فرمودند:اگر همه مردم هم , فرزندابوطالب بودند, همه آن ها افراد دلاور و شجاعى بودند.
ام هانى همچنین از راویان حدیث پیامبر(ص ) است و ۴۶ حدیث از رسول اکرم (ص ) نقل کرده است .
وى تا بعد از شهادت حضرت على (ع ) و تا هنگام خروج امام حسین (ع ) از مدینه , در سال ۶۰هجرى , در قید حیات بوده است ۸۰,ولى از تاریخ ‌وفات و محل دفن وى اطلاع دقیقى در دست نیست .

زنان نمومه//علی شیرازی

بازدیدها: ۴۹۳

زندگینامه محمد بن همام اسکافى (۲۵۸- ۳۳۶ ق)

ابوعلى محمد بن همام بن سهیل اسکافى. از چهره‏هاى درخشان، بزرگان شیعه و یاران سفراى امام زمان علیه السلام.وى در اسکاف- محلى میان بصره و کوفه- زاده شد. در آن زمان کوفه و اطراف آن به عنوان سرزمین دوستداران به حضرات معصومین علیهم السلام شناخته مى ‏شد.

محمد در خانواده‏اى تازه مسلمان که اسلام را از شیعیان پذیرفته بودند، چشم گشود و پرورش یافت.
خود مى ‏گوید:
«پیش از به دنیا آمدنم، پدرم نامه‏اى براى امام حسن عسکرى علیه السلام نوشت و از ایشان خواست تا دعا بفرماید خداوند فرزند صالحى را به وى عطا فرماید. امام در ذیل نامه مرقوم فرمود: خداوند خواسته تو را برآورده فرمود».

محمد اسکافى پس از تحصیلات مقدماتى، براى کسب دانش آن روزگار به بغداد که آن زمان مرکز دانش بود، رهسپار شد اما هدف مهم‏تر وى آن بود که بدین طریق به نایب خاص قائم آل رسول علیه السلام نزدیک و نزدیک‏تر شود و بتواند دستورهاى ایشان را اجرا کند.
شیخ طوسى درباره وى مى گوید:

«ابوعلى محمد بن همام اسکافى، شخصیتى جلیل القدر و مورد اطمینان است و روایات فراوانى را روایت کرده است».
محمد اسکافى در ۸۰ سالگى به سراى باقى شتافت.

تألیفات وى:

۱- کتاب التمحیص؛
۲- الانوار فى تاریخ الائمه.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقاحسین بروجردی

بازدیدها: ۳۱

زندگینامه عبدالله و حسین پسران بسطام (قرن چهارم)

ابوعتاب عبدالله بن بسطام بن شاپور نیشابورى و برادرش حسین بن بسطام. دو راوى بزرگ شیعه در قرن چهارم هجرى.آن دو فقیه ثقه، براى گسترش اندیشه ‏هاى بزرگان عصمت و طهارت علیهم السلام به قزوین سفر کردند و از راویان بزرگ آن دیار شدند.

بجز آموختن در نزد پدر خود بسطام بن شاپور و عموهاى خود زکریا، زیاد و حفص، در نزد استادان بزرگى چون:

محمد بن خلف،

على بن ابراهیم

واسطى،

اسحاق بن ابراهیم،

تمیم بن احمد سیرافى و …

شاگردى کردند.

تألیف آن دو:

طب الائمه.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقاحسین بروجردی

بازدیدها: ۲۹

زندگینامه ابوالفضل نصربن مزاحم بن سیار منقرى« نصر بن مزاحم » ( ۱۲۰- ۲۱۲ه.ق)

او ابو الفضل نصر بن مزاحم بن سیار منقرى است که نسبتش به بنى منقر بن عبید بن حارث بن عمرو بن کعب بن سعد بن زید مناه بن تمیم مى‏ رسد(۱). وى مورخى است عرب که به گفته مورخان در مذهب خویش غلوى داشت.

خاستگاهش کوفه بود ولى بعد در بغداد سکونت گزید و در آنجا از

  1. سفیان ثورى،
  2. و شعبه بن حجاج
  3. ، و حبیب بن حسان،
  4. و عبد العزیز بن سیاه،
  5. و یزید بن ابراهیم تسترى،
  6. و ابى الجارود،
  7. و زیاد بن منذر استماع حدیث کرد.

پسرش (حسین بن نصر) و نوح بن حبیب قومسى، و ابو صلت هروى، و ابو سعید اشج، و على بن منذر طریقى، و گروهى از کوفیان نیز از او روایت کرده ‏اند. از آنجا که وى از ساکنان بغداد بود خطیب بغدادى در تاریخ خویش زندگینامه او را آورده است(۲). تاریخها سال ولادت او را براى ما باز نگفته‏اند ولى همین که او را در ردیف ابو مخنف شمرده‏ اند ما را بر آن مى‏دارد که بگوییم وى از کهنسالان بوده زیرا چنان که ابن حجر در لسان المیزان ذکر کرده ابو مخنف لوط بن یحیى، پیش از سال ۱۷۰ ه ق در گذشته و با این حساب احتمال مرجح آن است که ولادت نصر به سال ۱۲۰ ه ق بوده باشد.

تذکره‏نویسان آورده‏اند که او عطار بود و عطر مى‏ فروخت، و شاید همین (ملازمت با بوى خوش) باعث شده است که رایحه‏اى از خوش ذوقى از کتابش به مشام جان رسد و نیز شاید همین (دقت و ظرافت حرفه‏اى) چنین روح‏ درخشانى را که در تألیف خود دارد بدو بخشیده باشد؛ چه او مقدمات جنگ صفین را با مهارت و به ترتیب آورده و سپس با نهایت دقت و به گزینى تصویرى از اصل نبرد را که محور اصلى کتاب است براى ما ترسیم مى‏ کند و به روایت اخبار گروههاى (درگیر پیکار) و خطبه‏ ها و اشعارشان مى ‏پردازد،

و با آنکه این اشعار شامل سروده‏هاى راویان یا تلفیق خبرنگاران است، در تمام کتاب از توفیق رعایت انسجام و هماهنگى و پیوستگى و درستى تصویر و ترتیب و نظم گزارش بى ‏نصیب نیست.

مورخان را در موثق شمردن نصر اختلاف است و این روشى است که در مورد هر راوى شیعى دیگرى نیز دارند. در حالى که ابن حبان او را در شمار ثقات مى ‏آورد (۳)و ابن ابى الحدید شیعى در حق او مى ‏گوید (۴)«ما آنچه را نصر بن مزاحم در کتاب صفین در این باب آورده ذکر مى‏کنیم چه او مورد اعتمادى راستین و درست‏گوى و از نسب جانبدارى و دغلى به دور، و از رجال اصحاب حدیث است»، آنگاه عقیلى درباره او گوید: «شیعه ‏ایست که در حدیثش اضطراب است»(۵) و ابو حاتم گوید: «حدیثش دستخوش گرایش و متروک است»(۶).

هر چه باشد کسى که به این کتاب او بنگرد آرامش مورخ را- که گرایشهاى تعصب‏آمیز، جز در پاره‏اى موارد ناچیز که گزیرى از آن نیست، او را به هوادارى وا نداشته- احساس مى‏کند. او وقتى زبونیها و معایب معاویه را ذکر مى‏ کند نیش زبانهاى دشمنان درباره على علیه السلام را نیز پنهان نمى ‏دارد.

مصنفات او

یاقوت گوید(۷) : «به تاریخ و اخبار آگاه بود» و ابن الندیم‏(۸) مصنفات او را چنین آورده:

  1. کتاب الغارات‏(۹) ،
  2. کتاب الجمل،
  3. کتاب صفین،
  4. کتاب مقتل حجر بن عدى و
  5. کتاب مقتل الحسین بن على.

صاحب منته المقال بر این افزاید(۱۰) :

  1. کتاب عین الورده(۱۱) ،
  2. کتاب اخبار المختار(۱۲) و
  3. کتاب المناقب.

چنان که ملاحظه مى ‏کنید کوشش این مرد متوجه تألیفات شیعى بوده و دست روزگار از تمام آثار او جز کتاب حاضر، کتاب صفین، اثر دیگرى را به امانت براى ما نگه نداشته است(۱۳).



( ۱) المعارف، ۳۶ و الاشتقاق، ۱۵۲
( ۲) تاریخ بغداد، ۱۳: ۲۸۲- ۲۸۳
( ۳) لسان المیزان، ۶: ۱۵۷
( ۴) شرح نهج البلاغه، ۱: ۱۸۳
( ۵) حدیث مضطرب یکى از دوازده قسم حدیث ضعیف و حدیثى است که سند آن مختل باشد، به خلاف حدیث جید یا نیکو.- م.
( ۶) لسان المیزان، ۶: ۱۵۷

( ۷) معجم الادباء، ۱۹: ۲۲۵
( ۸) الفهرست، ۱۷۳٫ یاقوت در معجم خود نیز نام این مصنفات را بدون تصریح به اینکه از کجا نقل شده یاد کرده است.
( ۹) از کسانى که کتابى به همین نام تألیف کرده‏اند، ابراهیم بن هلال ثقفى است که ابن ابى الحدید از او بسیار روایت مى‏کند.
( ۱۰) منته المقال، ابى على محمد بن اسماعیل، ۳۱۷
( ۱۱) عین الورده، همان رأس عین، شهر مشهورى در جزیره( بین النهرین علیا- سرزمین واقع بین دجله و فرات) است که در آن پیکارى بین اعراب واقع شد و از روزهاى تاریخى( ایام العرب) است. معجم البلدان.
( ۱۲) مختار بن ابى عبید ثقفى، صاحب طریقه« مختاریه» که آن را« کیسانیه» نیز گویند و فرقه‏اى از فرقه‏ هاى شیعه است. الفرق بین الفرق. ۲۷- ۲۸

(۱۳)مقدمه نصر بن مزاحم، پیکار صفین / ترجمه وقعه صفین – تهران، چاپ: دوم، ۱۳۷۰ ش.

بازدیدها: ۵۶

زندگینامه محمد بن محمد بن اشعث (قرن دوم)

ابوعلى محمد بن محمد اشعث کوفى. راوى ثقه شیعه.

وى در کوفه شهر شیعیان، دوستداران خاندان حضرت على علیه السلام و راویان بزرگ شیعه زاده شد. به مصر رفت و در محضر موسى بن اسماعیل بن موسى بن جعفر شاگردى کرد و در همانجا بود که به نگاشتن روایات از طریق موسى بن اسماعیل و نیاکان پاک آن بزرگواران پرداخت.
نجاشى در رجال مى‏ گوید: «وى کتابى در احکام حج دارد»؛ که تاکنون یافته نشده است.

تألیف وى:

۱- الجعفریات.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقا حسین بروجردی

بازدیدها: ۸۷

زندگینامه سلیم بن قیس هلالى(۸-۷۶ه.ق)

ولادت و نسب سلیم و اوائل زندگى او

سلیم از طایفه بنى هلال بن عامر است که از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله علیهما السلام بوده و در نواحى حجاز سکنى داشته‏اند و بعدها به شام و عراق آمده ‏اند .
ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه کوفه بوده‏ ، و او هنگام وفات پیامبر صلى الله علیه و آله دوازده سال داشته است.
سلیم در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و نیز بعد از آن حضرت در زمان حکومت ابو بکر در مدینه نبوده، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا علیها السلام شخصا حضور نداشته است. او در سنین نوجوانى که در حدود پانزده سال داشته در اوائل حکومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است‏ .

سلیم در جو حاکم بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله‏

سلیم با ورود به مدینه متوجه جو حاکم و شرائط فرهنگى و علمى آن دوره خاص گردید. مردمى که اهل بیت پیامبرشان را رها کرده و باب مدینه علم، امیر المؤمنین علیه السلام را خانه‏ نشین نموده بودند، و راه جهل را پیش گرفته به جاهلیت بر مى ‏گشتند.

از سوى دیگر حاکمین غاصب، سیاست منع شدید از نقل و جمع و تدوین سنت پیامبر صلى الله علیه و آله را مطرح کرده بودند تا مردم را بکلى از دین و معارف آن بیگانه نمایند، و فقط نامى از اسلام بر جامعه مسلمین حاکم باشد.

این وضع که در زمان ابو بکر ایجاد شده بود، در حکومت عمر شدت یافت و اقدام به حبس و تأدیب عاملین نشر معارف دینى نمود و نوشته ‏هاى آنان سوزانده شد.سلیم بن قیس در سنین نوجوانى، وارد چنین جو تاریک و رعب آورى شد.

جهاد علمى سلیم در زمان عمر

سلیم با دیدن چنین جو فکرى ظلمانى، مخفیانه دست بکار جمع آورى و تدوین تاریخ و معارف صحیح اسلام گردید. هدف او این بود که نسلهاى آینده‏ مسلمین از حقایق دینشان آگاه باشند، و خیانتها و ضلالتهاى حاکمان غاصب مردم را به جهنم نکشاند، چنان که امام صادق علیه السلام مى ‏فرماید:
«علماء شیعتنا مرابطون فی الثغر الذى یلى ابلیس و عفاریته، یمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شیعتنا و عن ان یتسلط علیهم ابلیس و شیعته النواصب» ، «علماى شیعیان ما در مرزى هستند که در سوى دیگر آن ابلیس و دار و دسته‏اش هستند. اینان مانع از شیاطین مى شوند که به ضعفاى شیعیان ما حمله کنند، و از اینکه ابلیس و پیروان ناصبى ‏اش بر آنان مسلط شوند».

سلیم براى رسیدن به این هدف، پس از شناخت حقیقت، ارتباط خود را با امیر المؤمنین علیه السلام و اصحاب گرامش سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال آنان محکم نمود و از چشمه پر فیض اهل بیت علیهم السلام سیراب شد.
او به دور از چشم حاکمان، آنچه از ایشان مى‏ شنید ثبت مى‏ کرد و جزئیات وقایع تاریخى را سؤال مى ‏کرد. در همان حال با صحابه دیگر هم تماس مى ‏گرفت و از آنان هم مى‏ پرسید، تا بدین وسیله اسناد تاریخ را نزد دوست و دشمن محکم کرده باشد.

سلیم در زمان عثمان‏

در سال بیست و سوم هجرت، عثمان به حکومت رسید. در این زمان سلیم از اصحاب خاص امیر المؤمنین علیه السلام به شمار مى ‏رفت و پنهانى به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه مى‏ داد، در حالى که ممنوعیت‏هاى قبلى همچنان ادامه داشت و شدت یافته بود.

در زمان عثمان، سلیم همچنان ارتباط قوى با ابو ذر و مقداد داشت در حالى که سالها بین او و سلمان جدایى افتاده بود، چه آنکه از سال ۱۶ هجرى سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود.
در این سالها، سلیم بهمراه ابو ذر در سفر حج حاضر شد و خطابه او در کنار کعبه را ثبت کرد و همراه او به مدینه باز گشت. همچنین در سال ۳۴ هجرى که ابو ذر به ربذه تبعید شد، سلیم در آنجا به دیدن او رفت.

سلیم در زمان امیر المؤمنین علیه السلام‏

پس از ۲۵ سال فشار فکرى و اجتماعى، در سال ۳۵ هجرى امیر المؤمنین علیه السلام خلافت را که حق الهى‏ اش بود بدست گرفت، و تا حد امکان در محو بدعتها و زدودن جو سیاه جهل و ظلمت از اجتماع مسلمانان سعى فرمود.
در همان اوایل حکومت حضرت، آنان که روش امیر المؤمنین علیه السلام را نمى ‏پسندیدند و در پى ادامه و تجدید بدعتهاى ابو بکر و عمر و عثمان بودند و هوسهاى شیطانى در سر مى ‏پروراندند، در مقابل آن حضرت علم مخالفت برافراشتند.

در اینجا سلیم همچنان که با قلم به یارى حق مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تکمیل نمود و شخصا در میدانهاى جنگ حضور یافت و در صف اول مبارزین بعنوان «شرطه الخمیس» که فدائیان امیر المؤمنین علیه السلام بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدانهاى جنگ دید در کتابش ثبت نمود. اینک سن سلیم به ۳۷ سالگى رسیده بود.

سلیم در جنگ جمل‏

سلیم بن قیس بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام از مدینه به بصره آمد و از اول تا آخر جنگ جمل بعنوان یکى از پنج هزار فدائى امیر المؤمنین علیه السلام در صف اول میدان جنگ شمشیر زد.
او در کتابش تعداد افراد لشکر در جنگ جمل، و خصوصیات افراد و کیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتى خطابه امیر المؤمنین علیه السلام بعد از جنگ را ثبت کرد.

سلیم در جنگ صفین‏

در اواسط سال ۳۶ هجرى، سلیم بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام از بصره به کوفه آمد و ازآنجا در طلیعه لشکر آن حضرت عازم صفین شد، و تا سال ۳۸ که جنگ صفین ۱۷ ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود. همچنین در جنگ «یوم الهریر» که شدیدترین و آخرین روز جنگ صفین بود و در یک شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او مى ‏گذشت.

او در کتابش، مکاتبات امیر المؤمنین علیه السلام را با معاویه به دقت ثبت کرد و خطابه‏ هاى آن حضرت در جنگ را نوشت. همچنین کیفیت جنگ هریر و داستان حکمین و بر نیزه نمودن قرآنها را در کتابش نوشت. در بازگشت از صفین هم در قضیه راهبى که مسلمان شد و کتابهاى حضرت عیسى علیه السلام را به امیر المؤمنین علیه السلام تحویل داد حاضر بود و تمامى جریان را در کتابش نوشت.
او در اواخر سال ۳۸ به ملاقات امام سجاد علیه السلام مشرف شد که در سن شیرخوارگى در محضر امیر المؤمنین علیه السلام بود. در همین ایام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات کرد.

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیر المؤمنین علیه السلام‏

در سال چهلم هجرت که جنگ نهروان واقع شد سلیم در آن شرکت داشت و مطالبى از آن واقعه را در کتابش ثبت کرد.پس از آن، سلیم در کوفه بهمراه امیر المؤمنین علیه السلام براى جنگ تازه‏اى با معاویه آماده مى شد که در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد. چنین حادثه ‏اى براى شخصى همچون سلیم بس دردناک بود.

او که از اولیاى امیر المؤمنین علیه السلام بود در سه روز آخر عمر شریف آن حضرت ملتزم حضور بود، و وصیت نامه حضرتش را بنقل از لبان مبارک آن حضرت نوشت.

سلیم در زمان امام حسن مجتبى علیه السلام‏

پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبى علیه السلام بود.هنگامى که معاویه بعنوان صلح وارد کوفه شد سلیم حاضر بود، و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت کرد.در طول حکومت معاویه، سلیم فعالیت علمى خود را ادامه داد و بدعتها و جنایات معاویه، و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقت در کتابش ثبت کرد.

سلیم در زمان امام حسین علیه السلام‏

پس از شهادت امام مجتبى علیه السلام، سلیم از ملتزمین و خواص اصحاب حضرت سید الشهداء علیه السلام بود، و سن او در این هنگام حدود ۵۰ سال بود.

از سال ۴۹ هجرى که زیاد از طرف معاویه حاکم کوفه شد سلیم توانست با تقیه کامل خود را از شر او حفظ کند، و حتى با ایجاد ارتباط مخفیانه با نویسنده زیاد، نامه سرى معاویه را استنساخ کرد و آن را بعنوان یک سند تاریخى مهم ثبت کرد که احدى غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

در سال ۵۰ هجرى که معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود، سلیم هم از کوفه به مدینه آمد و گزارشى از سفر معاویه به مکه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه کرد.

در سال ۵۸ هجرى (دو سال قبل از مرگ معاویه)، امام حسین علیه السلام در منى بیش از ۷۰۰ نفر از صحابه و تابعین را جمع کرد و براى آنان خطابه‏اى بر علیه معاویه ایراد کرد. سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را بطور کامل در کتابش نوشت. در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم مى ‏گذشت.

در سال ۶۱ هجرى که مصیبت عظمى یعنى شهادت امام حسین علیه السلام اتفاق افتاد، در صفحات تاریخ مطلبى از احوال سلیم دیده نمى‏ شود. به احتمال قوى او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است که نتوانستند امام علیه السلام را یارى کنند.

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر علیهما السلام‏

پس از شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام سلیم از اصحاب امام سجاد علیه السلام گردید و در حضور آن حضرت خدمت امام باقر علیه السلام را هم که در سنین هفت سالگى یا بیشتر بودند درک کرد.در این سالها که در حجاز جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت، در کتاب سلیم و تاریخچه زندگى او مطلبى نمى ‏بینیم، ولى ظاهرا تا زمان حجاج سلیم در کوه بوده است.

تألیف و زندگى علمى سلیم‏

با نزدیک شدن به سالهاى آخر عمر سلیم، بسیار بجاست فعالیتهاى علمى شصت ساله او را مورد بازنگرى قرار دهیم، و از لابلاى آن اخلاق و روحیات او را بررسى کنیم.
سلیم بن قیس بعنوان یک مؤلف، از آن جهت مورد توجه خاص است که در اکثر مطالب کتابش شخصا حضور داشته و یا از کسانى که شخصا حضور داشته ‏اند نقل کرده است، و در نقل خود جز موثقین به کسى اعتماد نکرده است.

با در نظر گرفتن این مطلب، گردآورى و تألیف کتاب سلیم در چهار دوره انجام گرفته که بصورت زیر قابل توضیح است:

از آنجا که سلیم از اول راه حق را تشخیص داد، توانست با امیر المؤمنین علیه السلام و اصحاب خاص آن حضرت یعنى سلمان و ابو ذر و مقداد و امثال ایشان ارتباط قوى برقرار کند. مطالبى که در طول ۳۰ سال مستقیما از ایشان نقل کرده یک چهارم کتاب او را تشکیل مى ‏دهد.

از اوائل حکومت عمر، سلیم شخصا در بسیارى از وقایع حضور داشت و شاهد بسیارى از بدعت‏گذارى ‏هاى عمر و نیز احتجاجات امیر المؤمنین علیه السلام بر علیه حاکمین بود که ربع دوم کتابش به این دوره مربوط مى ‏شود.
طى پنج سال خلافت ظاهرى امیر المؤمنین علیه السلام سلیم شاهد جنگهاى جمل و صفین و نهروان و نیز بسیارى از خطبه‏هاى آن حضرت بوده و آنها را ثبت کرده است.این بخش هم ربع دیگرى از کتاب او را تشکیل مى‏دهد.

بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام از سال ۴۰ تا سال ۷۶ که سلیم از دنیا رفت، در اثر جو وحشتناکى که معاویه بر علیه شیعیان حاکم کرده بود سلیم توانست فقط گوشه‏ هایى از وقایع آن دوره را در کتابش ثبت کند، و این بخش ربع چهارم کتاب اوست.
بنا بر این مى‏ توان اذعان داشت که سلیم قسمت اعظم کتابش را از سال دوازدهم هجرى تا سال ۴۰ نوشته که از چهارده سالگى تا چهل و دو سالگى او مى ‏شود و یک چهارم بقیه را در طول ۳۴ سال اخیر عمرش نوشته است.

روحیات و اخلاقیات سلیم‏

در یک جمع بندى از زندگانى سلیم مى ‏توان روحیات و اخلاقیات او را چنین تحلیل کرد:
بسیار کم‏اند افرادى که بتوانند مرد میدان شمشیر باشند و در همان حال در میدانهاى علم و قلم گام نهند، چرا که هر یک از دو جهت اقتضاى روحى خاصى دارد و جمع بین هر دو را مشکل مى ‏نماید.

سلیم بن قیس از کسانى است که این دو جنبه در او جمع شده است. او با قدم در میدانهاى هولناک جنگهاى جمل و صفین و نهروان، وظیفه خطیر خود را در جنبه‏هاى عقیدتى و عملى به انجام رساند. در حالى که قبل از آن و همزمان با جنگها و بعد از آن دست از فراگیرى معارف و تاریخ و نیز تألیف و تدوین آنها برنداشت و در نتیجه این یادگار گرانقدر را براى ما باقى گذاشت.

از سوى دیگر، او صاحب همتى بلند و تلاشى بى ‏وقفه بود و کتاب حاضر نتیجه سعى و کوشش بى‏ امان او در طول ۶۰ سال است.
از همه اینها گذشته دو روحیه بسیار مهم در سلیم بوده که در سایه آن توانسته است چنین کتابى تألیف نماید و آن را حفظ کند و به نسلهاى بعد از خود برساند.

اول: کتمان و اجتناب از شهرت‏

با توجه به اینکه سلیم فقط در پنج سال حکومت امیر المؤمنین علیه السلام آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدى بسر مى‏برده، پیداست که جز با حالت کتمان نمى‏توان چنین کتابى را تألیف کرد. در حکومت عمر و عثمان که تدوین حدیث به هر صورتى ممنوع بود، سلیم نه تنها کتابى تدوین کرد بلکه مطالب آن هم بر ضد حکومت وقت بود، که اگر از کار او مطلع مى‏شدند هم خود او و هم کتابش را نابود مى‏کردند!

بعد از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام که بار دیگر اختناق شدید اجتماعى بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاکم شد، سلیم آنقدر در کتمان کار خود با مهارت عمل کرد که توانست اضافه بر حفظ کتاب خود و ادامه تدوین آن، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا کند و آنها را در کتاب خود ثبت کند که نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه‏ هاى آن است.

دوم: دقت و جستجو در ثبت مطالب‏

این اخلاق که باید همراه تألیف باشد در سلیم بحد بالایى وجود داشت، آن هم در عصرى که هنوز قواعد مفصلى براى تألیف کتاب مطرح نبوده است.
سلیم هنگام یادگیرى مطالب، سؤالاتى را که احتمالا بذهن خطور مى ‏کند شخصا مطرح مى‏کرد و جواب آنها را نیز مى‏گرفت. از سویى زمان روایت و مکان آن و شرایطى که در آن اتفاق افتاده همه را ثبت مى‏نمود. او براى اطمینان و محکم کارى، مطالب را بر ائمه علیهم السلام عرضه مى‏کرد تا یک بار دیگر از صحت آن اطمینان حاصل کند.

سلیم براى بدست آوردن جزئیات بیشتر قضایا، یک جریان را از چند نفر سؤال مى‏کرد و به مسافرتهایى اقدام مى‏نمود. او سؤالات مهمى در جنبه‏هاى عقیدتى از ائمه علیهم السلام پرسیده و جواب آنها را ثبت کرده است. حتى گاهى از دشمنان اهل بیت علیهم السلام در باره کارها و بدعتهایشان سؤال مى‏کرد و از زبان خودشان اقرار مى ‏گرفت.
هر گاه سلیم متوجه یک واقعه مهم در بلاد اسلامى مى‏شد سعى مى‏کرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق مى‏افتد ثبت نماید که حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‏ هاى آن است.

پس از چنین زحمات طاقت فرسا و تلاش بى‏وقفه، و نیز در سایه کتمان شدید و دقت کامل در ثبت و ضبط قضایا، اینک سلیم ثمره شصت سال زحمتش را در مقابل خود مى‏بیند. و در این حال با آخرین ضربه از طرف دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام روبرو مى‏شود. اینک سلیم و کتابش با چنگال خون آشامى همچون حجاج روبرو هستند، و این سلیم است که باید آخرین تصمیم را بگیرد.

سلیم در زمان حجاج‏

در سال ۷۵ هجرى، حجاج بن یوسف ثقفى از طرف عبد الملک بن مروان حاکم عراق شد و وارد کوفه گردید. از اولین کسانى که حجاج سراغشان را گرفت سلیم بن قیس بود، چرا که سابقه او با امیر المؤمنین علیه السلام روشن بود.
بهمین جهت با ورود حجاج، سلیم بن قیس بهمراه کتابش از عراق فرار کرد و به سمت ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیکى شیراز به شهر بزرگى بنام «نوبندجان» رسید. سلیم در این تبعید ناخواسته که علتى جز ولایت امیر المؤمنین علیه السلام نداشت، هفتاد و هفت سالگى عمر خود را مى‏گذراند.

ارتباط سلیم با ابان بن ابى عیاش در ایران‏

در شهر نوبندجان، سلیم با جوانى که ۱۴ سال از عمرش مى‏ گذشت و نامش «ابان» بود ملاقات کرد. البته جنبه آشنایى بین سلیم و ابان براى ما معلوم نیست که آیا فامیل بوده ‏اند و یا سابقه دوستى داشته ‏اند یا یک اتفاق و تصادف بوده است. ولى به هر حال سلیم در خانه پدرى ابان بن ابى عیاش اقامت کرد.

ابان در آن سنین قرائت قرآن را آموخته بود ولى از آنچه بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله بر اهل بیت علیهم السلام رفته بود آگاهى نداشت، چرا که در طول پنجاه سال پس از فتح مناطق فارس و توابعش، همان دین منسوخ از طرف حاکمان به مردم تفهیم شده بود.
در چنین شرائطى، مردى همچون سلیم نعمتى عظیم براى ابان بود که حقایق دینى را از او بگیرد، و آنچه را ندیده از شاهد عینى بپرسد.

سلیم هم در فکر کسى بود که بتواند امانت بزرگ و ثمره عمرش را بخوبى حفظ کند و آن را سالم به نسلهاى بعد منتقل کند. لذا بفکر تربیت عقیدتى ابان افتاد و آهسته آهسته او را با حقایق گذشته تاریخ اسلام آشنا کرد و وقایع بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله را براى او تشریح نمود و بدین وسیله او را متوجه شرائط موجود نمود.
ابان در باره مدتى که با سلیم معاشرت داشته چنین مى‏گوید:
«او پیرمردى اهل عبادت بود و چهره‏اى نورانى داشت. بسیار پر تلاش، صاحب نفسى بزرگوار و حزنى طولانى بود. او استتار را دوست مى ‏داشت و از اشتهار پرهیز مى ‏کرد».
سلیم هم در باره ابان گفته است:
«من با تو معاشرت داشتم و جز آن گونه که دوست مى ‏داشتم چیزى ندیدم».
بدین ترتیب شرائط عقیدتى و فکرى بین ابان و سلیم براى تحویل کتاب آماده شده بود.

تصمیم سلیم در باره کتاب‏

دیرى نگذشت که سلیم احساس کرد در سرزمین غربت، عمرش به پایان خود نزدیک مى ‏شود، و مهمترین مسأله براى او حفظ کتابش بود. کتابى که سرتاسر آن بیان مظلومیت اهل بیت علیهم السلام و افشاى بدعتها و جنایات غاصبین خلافت بود و مى توانست چراغ هدایتى براى نسلهاى آینده باشد تا بتوانند دوستان را از دشمنان تشخیص دهند.
سلیم نگران کتابى بود که با تمام وجود در راه تألیف و حفظ آن فداکارى کرده بود و مطالب آن را بطور شفاهى از خود معصومین علیهم السلام یا از اصحابشان گرفته بود.

کتابى که در بر دارنده نکات و گوشه هاى بسیار دقیقى از تاریخ اسلام بود و او در بدست آوردن آنها زحمت فراوان کشیده بود. کتابى که در یک نگاه مجموعه‏اى از معارف و تاریخ اسلام بود که مى ‏بایست بعنوان پایه تولى و تبرى تلقى شود.در مسائل مربوط به تولى شامل مطالبى همچون امامت دوازده امام علیهم السلام و ذکر نام ایشان، فضائل اهل بیت علیهم السلام، احتجاجها و اتمام حجت‏هاى امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و اصحابشان در مقابل غاصبین خلافت و بیانات کاملى از ائمه علیهم السلام در معارف اسلام بود.

از سوى دیگر در جنبه‏ هاى تبرى شامل پیشگوئى‏ هاى پیامبر صلى الله علیه و آله در باره اختلافات امت و فتنه‏ هاى بعد از آن حضرت و نیز در باره ظلم قریش و غصب حقوق اهل بیت علیهم السلام، رفتار منافقین در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله، اخبار مفصلى از غصب خلافت و شهادت حضرت زهرا و حضرت محسن علیهما السلام، ذکر مطاعن غاصبین خلافت بخصوص اصحاب صحیفه ملعونه، گوشه‏ هاى مهمى از جنگهاى جمل و صفین و نهروان، اخبارى از فتنه‏هاى معاویه بعد از امیر المؤمنین علیه السلام و جنایات او نسبت به شیعیان بود.

از یک سو با توجه به محتواى کتاب ممکن بود در دسترس ماندن آن، آن را بدست نااهلان برساند و مسأله ‏اى ایجاد کند، و از سوى دیگر از بین بردن آن به قیمت نابود کردن زحمات پرارزش او بود.
بهمین جهت سلیم گاهى بفکر از بین بردن کتابش مى ‏افتاد، ولى اقدامى نمى‏ کرد زیرا متوجه بود که چنین سرمایه علمى گرانبها را نباید بدست تلف سپرد، و از سوى دیگر در پى کسى بود که بتواند امانتش را به او بسپارد.
بالاخره فردى که سلیم توانست بعنوان حافظ کتابش به او اعتماد کند کسى جز ابان بن ابى عیاش تربیت‏شده خود سلیم نبود.

وصیت سلیم و تحویل کتاب به ابان‏

سلیم پس از فرار از شر حجاج و ورود به شهر نوبندجان بیش از یک سال دوام نیاورد و بیمار شد. همین که آثار مرگ را در خود دید مخفیانه مسأله کتابش را با ابان در میان گذاشت و سرگذشت خود را در تألیف کتاب براى او تشریح کرد و او را متوجه این نکته نمود که مطالب این کتاب براى جامعه ‏اى که با سیره ابو بکر و عمر و عثمان و معاویه پرورش یافته ‏اند قابل تحمل نخواهد بود و نباید در دسترس هر نااهلى قرار بگیرد.
بعد از آن، طى برنامه ‏اى دقیق کتاب خود را رسما به او تحویل داد که مراحل آن چنین بود:

اولا: ابان را از نظر اعتقادى و امانتدارى مورد آزمایش قرار داد و از هر دو جهت مطمئن شد.
ثانیا: سه شرط اساسى با ابان قرار داد و در مورد آنها عهد و پیمان الهى از او گرفت، که آنها از این قرارند:
۱٫ تا سلیم زنده است از کتاب و مطالب آن به کسى خبر ندهد.
۲٫ پس از رحلت او نیز کتاب و مطالبش را جز به موثقین از شیعه خبر ندهد.
۳٫ هنگام مرگ کتاب را به شخصى موثق و دیندار از شیعه بسپارد.

ثالثا: تمام کتاب را براى ابان قرائت کرد و او به دقت گوش فرا داد تا در مطالب آن جاى ابهامى نماند.

رابعا: با دست مبارکش کتاب را بطور رسمى بدست ابان داد و بعبارت دیگر آن را تحویل او داد تا در اداى امانت وظیفه خویش را بطور کامل به انجام رسانده باشد.

وفات سلیم بن قیس‏

در اواخر سال ۷۶ هجرى، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن ۷۸ سالگى بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر بخاک سپرده شد .
او در حالى که بیش از شصت سال از عمر شریفش را در راه احیاء ولایت اهل بیت علیهم السلام سپرى کرده بود بدیدار موالیانش شتافت و این یادگار بزرگ را از خود بر جاى گذاشت. رحمت خدا بر روان پاکش باد.

کتاب سلیم در نوبندجان و بصره‏

پس از سلیم، ابان بن ابى عیاش در نوبندجان به مطالعه کتاب سلیم پرداخت، و آنچه در باره مطالب کتاب از او شنیده بود شخصا دریافت. بهمین جهت تصمیم گرفت به شهرهاى بزرگ اسلامى سفر کند تا آگاهى بیشترى در باره دینش پیدا کند.
او کتاب سلیم را بهمراه خود برداشت و عازم بصره نزدیکترین شهر به منطقه فارس شد. در بصره کتاب سلیم را به حسن بصرى نشان داد، و او پس از مطالعه کتاب مطالب آن را مورد تأیید قرار داد و گفت: «تمام احادیث آن حق است که از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام و غیر ایشان شنیده ‏ام».
ابان، بصره را بعنوان وطن دوم خود انتخاب نمود و طبق قوانین آن عصر خود را به طایفه «بنى عبد القیس» ملحق نمود و نام او در شمار آن قبیله ثبت شد.

کتاب سلیم در مکه و مدینه‏

ابان از بصره بهمراه کتاب سلیم عازم سفر حج شد. او در مکه با بیش از صد نفر از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله و تابعین ملاقات کرد و از آنان احادیثى فرا گرفت.
بعد از آن، مقصد او رسیدن به حضور امام زین العابدین علیه السلام بود تا هر سؤال و مشکلى دارد از امام زمانش بپرسد و از حجت خدا فرا گیرد، و این براى اطمینان کامل خود و نسلهاى آینده بود و براى اینکه هر گونه سؤال اعتقادى برایش حل شود.

کتاب سلیم در محضر امام زین العابدین علیه السلام‏

ابان در حالى که کتاب سلیم را همراه داشت خدمت امام سجاد علیه السلام رسید. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه دو صحابى پیامبر صلى الله علیه و آله نیز در خدمت حضرت حضور داشتند.
او کتاب سلیم را خدمت آن حضرت تقدیم نمود، تا کلامى در باره کتاب و مؤلفش از آن حضرت بشنود.
امام علیه السلام دستور دادند تا کتاب سلیم نزد آن حضرت قرائت شود. ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه، سه روز- از صبح تا شب- در حضور امام زین العابدین علیه السلام مى‏ نشستند و کتاب را مى ‏خواندند و آن حضرت استماع مى‏ فرمودند.
این برنامه، عنایتى بس عجیب را در شأن این کتاب مى‏ رساند که امام معصوم علیه السلام سه روز بنشیند تا کتاب یکى از اصحابش را که از دنیا رفته در محضرش بخوانند.
قرائت‏ کنندگان هم دو نفر از بزرگان اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله بودند که تا آن زمان حیات داشتند. اهمیت دیگر مطلب اینکه امام علیه السلام بدون قرائت هم مى‏ توانستند مطلبى در باره‏ کتاب بفرمایند، ولى شکل رسمى قرائت را اجرا کردند تا هیچ شبهه‏ اى در بین نماند و همه بدانند آن حضرت کلمه کلمه کتاب را مورد توجه قرار داده اند.

پس از قرائت کامل کتاب، همه در انتظار سخن امام علیه السلام بودند. لبان مبارک حضرت با کلامى نورانى در شأن سلیم و کتابش گشوده شد و فرمودند:
«سلیم راست گفته است، خدا او را رحمت کند. همه اینها احادیث ما است که نزد ما شناخته شده است».
این سخن در حقیقت امضا و مهر تأیید الهى از لسان حجه الله بود، که اصالت و اعتبار کتاب سلیم را به ثبت رسانید و آن را جاودانى ساخت و سندى محکم براى این کتاب بنیادى اسلام گردید.
ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه هم گفتند: «تمام احادیث آن را از امیر المؤمنین علیه السلام و از سلمان و ابو ذر و مقداد شنیده‏ ایم».
پس از آن، ابان سؤال مهمى در رابطه با کتاب خدمت امام علیه السلام مطرح کرد و عرضه داشت: اکنون که مطالب آن صحیح و مورد تأیید است، پس تکلیف امت اسلامى چه مى ‏شود که اکثرشان از راه شما اهل بیت منحرفند؟ آیا واقعا همه آنان که دین شما اهل بیت را نپذیرفته ‏اند در هلاکت‏اند؟
امام علیه السلام در پاسخ به این سؤال، دو حدیث متواتر بین همه مسلمانان را مطرح کردند و فرمودند: آیا این حدیث را شنیده ‏اى که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است:
«مثل اهل بیت من چون کشتى نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس بر جاى ماند هلاک شد، و مثل اهل بیتم همچون باب حطه‏ در بنى اسرائیل است»؟
ابان اقرار کرد که این حدیث را بطور متواتر بنقل از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده است.
ابو الطفیل و عمر بن ابى سلمه گفتند: ما هم این حدیث را از لبهاى مبارک پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ‏ایم.
حضرت فرمود: آیا همین حدیث نگرانى و تعجب ترا حل نمى ‏کند؟ یعنى اگر اهل بیت علیهم السلام تنها راه نجات هستند و همه امت فقط باید در مقابل آنان سر تعظیم فرود آورند، پس این راهى که امت اسلامى در پیش گرفته ‏اند و از این کشتى نجات تخلف ورزیده و در مقابل هر کسى جز ایشان سر تعظیم فرود آورده ‏اند، آیا نتیجه ‏اى جز هلاکت در بر خواهد داشت؟ پس هیچ تعجبى ندارد که معتقد باشیم آن عده از امت اسلامى که مهمترین دستور پیامبر خود را که پیروى از اهل بیت علیهم السلام است رها کرده‏ اند، راه جهنم را پیش گرفته‏ اند و خود را به هلاکت انداخته ‏اند.

از این رهگذر معلوم مى ‏شود که کتاب سلیم با محتواى شیعى آن، براحتى مى‏ تواند تکلیف بقیه فرق اسلامى را تعیین کند، و این را قبل از کتاب سلیم احادیث متواتر منقول از پیامبر صلى الله علیه و آله تعیین نموده است.
بهر حال، این مجلس پس از سه روز با این نتیجه گرانبها در مورد سلیم و کتابش پایان یافت، و اینک ابان پس از چند روز بهمراه کتاب سلیم به بصره باز مى‏گردد.

جهاد علمى ابان‏

ابان پس از بازگشت به بصره، بدون آنکه تشیع خود را علنى کند با محدثین بزرگ و علماى دینى آن عصر ارتباط برقرار کرد و از آنان حدیث اخذ مى‏کرد، تا کم کم در شمار محدثین و معتمدین زمان خود در آمد، بطورى که طایفه بنى عبد القیس بوجود فقیهى چون او افتخار مى‏ کردند.

ابان در همین حال، ارتباط خود را با امام سجاد علیه السلام و اصحاب آن حضرت حفظ کرده بود، و بدور از چشم دشمن با آنان رفت و آمد داشت.
در آغاز قرن دوم هجرى که ممنوعیت تدوین حدیث رسما لغو شد، محدثین و مورخین آزادانه به انتشار آنچه جمع کرده بودند پرداختند و بدین ترتیب دهها کتاب تألیف شد. ولى چه انتظارى مى ‏توان داشت از جامعه‏ اى که حدود یک قرن راه‏ انحراف را آموخته بودند و هر چه بعنوان دین فرا گرفته بودند سب و شتم و لعن اهل بیت علیهم السلام بود؟! آیا این آزادى نشر حدیث، نتیجه‏ اى جز انتشار میراث عمر و معاویه ثمر دیگرى داشت؟! آیا کتابهاى تدوین شده در آن شرائط جز مجموعه ‏اى از اکاذیب بود؟
البته در چنین فرصتهایى، ائمه علیهم السلام و همچنین اصحابشان حد اکثر استفاده را بردند و تا حدى معارف اصیل تشیع را در معرض دید جهانیان قرار دادند، که ابان بن ابى عیاش نیز از این زمره بحساب مى ‏آمد.

درگیرى ابان با علماى مخالف شیعه‏

در این گیر و دار، حاکمان و نیز علماى مخالفین متوجه انتشار و مقبولیت معارف شیعه در بین مردم شدند، ولى کمى دیر شده بود که بتوانند مانع آن شوند. لذا براى ایجاد سد در مقابل چشمه زلال معارف اهل بیت علیهم السلام اقدام به دو کار اساسى نمودند:
اولا: از طریق علماى معروف خود، تهمت هاى ناروا به علماى شیعه نسبت مى ‏دادند که کمترین آن نسبت نسیان و عدم دقت بود.
ثانیا: خود تشیع را بعنوان یک جرم بحساب مى ‏آوردند، و بمجرد تشیع راوى حدیث را ساقط مى ‏کردند اگر چه موثق بودن او مورد قبول بود.
از جمله کسانى که به این تهمت‏ها مبتلا شد، ابان بن ابى عیاش بود. او که تا دیروز مورد اعتماد بزرگان علماى مخالفین واقع شده بود و صدها حدیث بنقل از او روایت کرده بودند و از نظر تقوا و عبادت هم او را در درجه بالایى قبول داشتند و بوجود او افتخار مى ‏کردند، بمحض اینکه از تشیع او که عمرى آن را مخفى کرده بود مطلع شدند شروع به طعن و تعرض به شخصیت او نمودند و سخنان ناروا در حق او شایع ساختند و یکباره از او کناره گرفتند. این اهانتها پس از مرگ او نیز ادامه یافت تا آنجا که آثار این خیانت در صفحات تاریخ باقى ماند و بسیارى از آنان که به امثال شعبه بن حجاج و سفیان ثورى اعتماد مى ‏کردند، طعن‏ه اى آنان را هم علیه ابان مى ‏پذیرفتند، ولى علماى شیعه در طول تاریخ با اعتماد کامل بر او کتاب سلیم را بنقل از او روایت مى ‏کرده ‏اند.

تحقیق کتاب سلیم بدست ابان‏

ابان بن ابى عیاش در طول زمانهایى که در بصره یا غیر آن با ائمه علیهم السلام و اصحابشان تماس داشت، آنچه در رابطه با کتاب سلیم و مطالب آن بدست مى‏آورد در محل مناسب آن اضافه مى‏کرد. تأییدات ائمه علیهم السلام را نسبت به احادیث کتاب ثبت مى‏کرد، و در چند مورد احادیث جدیدى که ارتباطى با احادیث سلیم داشت به آن اضافه مى ‏نمود.

البته در همه این موارد کاملا مشخص مى‏کرد که چه مقدار از حدیث از طرف او اضافه شده است. بدین ترتیب نسخه‏هاى کتاب سلیم که اکنون در دست ما است، شامل تحقیقات ابان، اولین ناقل آن از سلیم است که در حضور ائمه علیهم السلام انجام داده و به کتاب ملحق نموده است‏ .

ابان در زمان امام باقر و امام صادق علیهما السلام‏

در زمان امام زین العابدین علیه السلام ابان از اصحاب آن حضرت بشمار مى ‏آمد، و پس از شهادت آن حضرت در زمره اصحاب امام باقر علیه السلام بود و با اصحاب آن حضرت ارتباط قوى داشت. بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام صادق علیه السلام در آمد و از علماى بزرگ شیعه بود، و تا آن لحظه بخوبى از عهده حفظ کتاب سلیم بر آمده بود.

انتقال کتاب از ابان بن ابن اذینه‏

در این حال که عمر ابان از ۷۰ مى‏ گذشت در فکر کسى بود که بتواند کتاب سلیم را به او تحویل دهد تا وصیت سلیم را بخوبى عمل کرده باشد.
اتفاق عجیبى که در سال ۱۳۸ هجرى در ۷۶ سالگى ابان اتفاق افتاد این بود که یک شب سلیم را در عالم رؤیا دید. سلیم نزدیکى مرگ او را خبر داد و گفت:
«اى ابان، تو در این روزها از دنیا مى ‏روى، در باره امانت من تقوى پیشه کن و آن را ضایع مکن و به وعده‏ اى که به من در مورد کتمان آن داده ‏اى عمل کن، و آن را جز نزد مردى از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام که صاحب دین و آبرو باشد مسپار».

این خواب از رؤیاهاى صادقه بود، چه آنکه یکماه از آن نگذشته ابان از دنیا رفت.
در پى این رؤیا، ابان خود را در مقابل بزرگترین مسئولیت عمر خود دید. او براى تحویل کتاب سلیم، عمر بن اذینه بزرگ علماى شیعه در بصره را انتخاب کرد که یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام بود و بعد از آن حضرت در شمار اصحاب امام موسى کاظم علیه السلام در آمد.

از آنجا که ابان و ابن اذینه هر دو از طایفه «بنى عبد القیس» بودند، احتمال مى ‏رود ارتباط نزدیک آن دو از این جهت هم باشد، گذشته از جنبه عقیدتى که اصل علت ارتباط بود.

صبح آن شب که ابان سلیم را خواب دید با ابن اذینه ملاقات کرد و رؤیاى شب گذشته را و نیز اجمالى از تاریخچه کتاب را با او در میان گذاشت. سپس کتاب را رسما به او تحویل داد، و او هم مانند سلیم تمام کتاب را براى ابن اذینه قرائت کرد.

بدین ترتیب، امانت سلیم را به بزرگ مردى از شیعیان امیر المؤمنین علیه السلام که مورد اعتماد بود سپرد و دقیقا به وصیت سلیم عمل کرد. ناگفته نماند که ابان مطالب کتاب سلیم را در طول عمرش براى افراد مورد اعتمادى نقل کرده، ولى کتاب را فقط به ابن اذینه تحویل داده است.

وفات ابان بن ابى عیاش‏

بیش از یکماه از تحویل کتاب سلیم به ابن اذینه نگذشته بود که ابان در ماه رجب سال ۱۳۸ هجرى در بصره از دنیا رفت، و بحق مسئولیت بزرگ خود در مورد کتاب را بخوبى به انجام رساند. رحمت خدا بر روح پاکش باد.

کتاب سلیم در دست محدثین بزرگ‏

تا این مرحله کتاب سلیم، از دست مؤلف عظیم الشأن آن به عالمى بزرگ چون ابان بن ابى عیاش، و از دست او به بزرگ علماى شیعه در بصره یعنى ابن اذینه منتقل شد. اکنون مراحل بعدى در حفظ کتاب او را پى مى ‏گیریم:
کتاب سلیم پس از وفات ابان، توسط ابن اذینه به دست هفت نفر از بزرگان محدثین رسیده است:

ابن ابى عمیر،

حماد بن عیسى،

عثمان بن عیسى،

معمر بن راشد بصرى،

ابراهیم بن عمر یمانى،

همام بن نافع صنعانى،

عبد الرزاق بن همام صنعانى.

این عده از نسخه اصلى کتاب نسخه‏ بردارى کردند، و از آنجا که با یک دیگر معاصر بودند احادیث کتاب را گاهى بنقل از یک دیگر و گاهى از خود نسخه نقل مى ‏کردند.
اینان ناقلین اولیه نسخه کتاب سلیم بودند که نسخه‏ هاى بعد، از روى نسخه‏ هاى آنان استنساخ شده و تا امروز بدست ما رسیده است.

با توجه به مدارک موجود، محدثینى که در مراحل بعد کتاب سلیم به دستشان رسیده معرفى مى‏کنیم: اسانیدى که امروزه کتاب سلیم را براى ما نقل مى‏کند به هفت سند منتهى مى‏شود. چهار سند آن به شیخ طوسى، و یک سند آن به محمد بن صبیح بن رجا، و یک سند به ابن عقده، و یک سند به شیخ کشى، و یک سند به حسن بن ابى یعقوب دینورى منتهى مى ‏شود.

این هفت سند به سه نفر از بزرگان محدثین یعنى ابن ابى عمیر و حماد بن عیسى و عبد الرزاق بن همام- که قبلا نامشان ذکر شد- بر مى‏گردد. یعنى نسخه‏هاى کتاب سلیم نزد این سه نفر بوده و بدست ایشان انتشار یافته است که توضیح آن چنین است:

اول: نسخه عبد الرزاق، که به چهار طریق به دست ما رسیده است: طریق ابن عقده متوفاى ۳۳۳، طریق محمد بن همام بن سهیل متوفاى ۳۳۲، طریق حسن بن ابى یعقوب دینورى متوفاى قرن سوم، طریق ابو طالب محمد بن صبیح بن رجا در دمشق سال ۳۳۴٫
نسخه سوم و چهارم تا امروز متداول است و نسخه‏هایى از آن هم اکنون در کتابخانه‏هاى خطى موجود است.

دوم: نسخه حماد بن عیسى، که از طریق شیخ طوسى و شیخ نجاشى با اسناد متصل براى ما نقل شده است.

سوم: نسخه ابن ابى عمیر، که از طریق شیخ طوسى با اسناد متصل به دست شیخ حر عاملى و علامه مجلسى رسیده است. هم اکنون نسخه‏هایى از آن در کتابخانه‏هاى خطى وجود دارد، و چاپهاى اول کتاب سلیم هم از روى همین نسخه ‏ها انجام شده است.

سلسله متصل علما در نسخه بردارى از کتاب سلیم‏

بعنوان نمونه، یکى از اسنادى که نسخه کتاب سلیم را در یک سلسله متصل از زمان سلیم تاکنون براى ما نقل کرده‏اند و همگى از بزرگان علماى شیعه محسوب مى‏شوند بیان مى ‏شود تا ارزش کتاب و توجه خاص علما به این کتاب بیشتر روشن شود. ترتیب این سند چنین است:
مؤلف کتاب، سلیم بن قیس هلالى متوفاى ۷۶ هجرى که از اصحاب امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین و امام زین العابدین و امام باقر علیهم السلام است، کتابش را به ابان تحویل داده است.
ابان بن ابى عیاش متوفاى ۱۳۸ هجرى که از اصحاب امام زین العابدین و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است، کتاب را به بزرگ علماى شیعه در بصره عمر بن اذینه تحویل داده است.
ابن اذینه متوفاى حدود ۱۶۸ هجرى که از اصحاب امام صادق و امام موسى کاظم علیهما السلام است، کتاب را به یکى از بزرگترین علماى شیعه یعنى محمد بن ابى عمیر تحویل داده است.
ابن ابى عمیر متوفاى ۲۱۷ هجرى که از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهم السلام است، کتاب را براى سه نفر از بزرگان علماى شیعه نقل کرده است که عبارتند از:

۱٫ عالم بزرگ قم احمد بن محمد بن عیسى از علماى قرن سوم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى علیهم السلام بوده است.
۲٫ شیخ معتمد یعقوب بن یزید سلمى از علماى قرن سوم که از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى علیهم السلام بوده است.
۳٫ شیخ جلیل محمد بن حسین بن ابى الخطاب متوفاى ۲۶۲ هجرى که از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام عسکرى علیهم السلام بوده است.
این سه نفر از بزرگان اصحاب ائمه علیهم السلام بوده‏اند و هر یک صاحب تألیفات بسیارى هستند.

بزرگ علماى قم عبد الله بن جعفر حمیرى که در سال ۳۰۰ هجرى زنده بوده و از اصحاب امام هادى و امام حسن عسکرى علیهما السلام است، بنقل از سه عالم مذکور کتاب سلیم را روایت کرده است.
عالم بزرگ شیعه ابو على محمد بن همام بن سهیل متوفاى ۳۳۲ هجرى کتاب سلیم را بنقل از عبد الله حمیرى و عبد الرزاق بن همام از علماى قرن سوم نقل کرده است.
عالم بزرگ شیعه هارون بن موسى تلعکبرى متوفاى ۳۸۵ هجرى بنقل از شیخ ابو على محمد بن همام کتاب سلیم را روایت کرده است.
محدث جلیل حسین بن عبید الله غضائرى متوفاى ۴۱۱ هجرى کتاب را بنقل از تلعکبرى روایت کرده است.
شیخ طوسى متوفاى ۴۶۰ هجرى کتاب سلیم را از ابن غضائرى نقل کرده است.

شیخ طوسى که اکثر اسانید کتب شیعه به او منتهى مى ‏شود و صاحب کتابخانه عظیم در بغداد بوده و مؤسس حوزه علمیه نجف اشرف است کتاب را براى سه نفر نقل کرده است:

۱٫ محدث بزرگ شهرآشوب جد صاحب مناقب، از علماى قرن پنجم.
۲٫ فقیه صالح محمد بن احمد بن شهریار خزانه دار حرم امیر المؤمنین علیه السلام، از علماى قرن ششم.
۳٫ عالم جلیل شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى، از علماى قرن ششم.

این سه نفر هم کتاب را به این تفصیل روایت کرده‏اند:

– شیخ شهرآشوب نسخه‏ اش را براى نوه‏اش ابن شهرآشوب صاحب کتاب مناقب‏ نقل کرده است و صاحب مناقب در سال ۵۶۷ هجرى در شهر حله کتاب سلیم را نقل کرده است.
– شیخ ابن شهریار کتاب را براى عالم بزرگ شیخ ابو الحسن عریضى نقل کرده است و شیخ عریضى در سال ۵۹۷ هجرى کتاب را براى شیخ فقیه محمد بن کال نقل کرده است.

– شیخ ابو على فرزند شیخ طوسى کتاب را براى دو نفر روایت کرده است:

۱٫ شیخ فقیه حسن بن هبه الله بن رطبه سوراوى، که او هم در کربلا به سال ۵۶۰ هجرى کتاب را روایت کرده است.
۲٫ شیخ امین حسین بن احمد بن طحال مقدادى که شیخ ابو على در سال ۴۹۰ هجرى کتاب را براى او نقل کرده است. شیخ مقدادى هم در سال ۵۲۰ هجرى در نجف کتاب را براى شیخ هبه الله بن نما نقل کرده است. شیخ ابن نما هم در سال ۵۶۵ هجرى در شهر حله کتاب سلیم را نقل کرده است.

این نسخه‏ هاى کتاب که با این اسناد عالى از شیخ طوسى نقل شده دست به دست توسط علماى بزرگ همچنان نقل و استنساخ شده و نسخه ‏هاى آن تکثیر گردیده تا به دست دو عالم بزرگ شیعه یعنى شیخ حر عاملى متوفاى ۱۱۰۴ و علامه مجلسى متوفاى ۱۱۱۱ رسیده است.

علامه مجلسى تمام نسخه خود را در کتاب بحار الانوار در ابواب مناسب هر حدیث منعکس نموده است.
نسخه شیخ حر عاملى هم از روى نسخه عتیقه‏اى به سال ۱۰۸۵ در اصفهان استنساخ شده است. سپس آن نسخه به دست فرزندانش و بعد به دست افراد معینى رسیده که نامشان در اول نسخه مذکور است. در آخرین مرحله به دست شیخ محمد سماوى در سال ۱۳۷۰ در نجف رسیده است و بارها از روى آن نسخه‏بردارى شده تا چاپ نجف کتاب سلیم از روى همان نسخه انجام شده است، و خود نسخه هم اکنون در کتابخانه آیه الله حکیم در نجف است.

نسخه دیگرى در سال ۶۰۹ هجرى استنساخ شده و به دست علامه مجلسى و شیخ حر عاملى رسیده که هم اکنون نسخه‏اى از روى آن با مهر علامه مجلسى در کتابخانه دانشگاه تهران نگهدارى مى‏ شود.
نسخه‏هاى دیگرى که سابقه آنها به سال ۳۳۴ هجرى بر مى ‏گردد، ابتدا در یمن بوده و سپس به دمشق منتقل شده است. هم اکنون بیش از ده نسخه از آن موجود است و در کتابخانه‏هاى ایران و عراق و هند نگهدارى مى ‏شود.
نسخه دیگرى بخط کوفى با قدمت هزار ساله که در ایران بوده در سالهاى اخیر مفقود شده است.

امروزه بیش از ۶۰ نسخه خطى از کتاب سلیم قابل معرفى است، و در همین حال بیش از ۲۴ نسخه خطى آن در کتابخانه‏ هاى عمومى و خصوصى موجود است، و نسخ بسیارى هم در طول تاریخ در دست علما بوده است که در کتابهاى خود آنها را ذکر کرده‏اند.
با نگاهى به تاریخچه کتاب سلیم در طول تاریخ هزار و چهار صد ساله آن، نسخه‏هاى آن را در شهرهاى مختلف اسلامى مى‏یابیم که عبارتند از: مکه و مدینه از شهرهاى حجاز، صنعا و بندر مخا از شهرهاى یمن، نجف و کربلا و حله و بغداد و بصره و کوفه از شهرهاى عراق، دمشق از شهرهاى شام، اصفهان و قم و مشهد و تهران و یزد از شهرهاى ایران، لکنهو و بمبئى و فیض‏آباد از شهرهاى هند.
بدین ترتیب در مى‏یابیم که این کتاب در هر دوره‏اى از تاریخ اسلام با منزلت و ارزش خاصش مورد توجه علما بوده و بعنوان اولین و قدیمى‏ترین میراث عقیدتى و علمى اسلام حفظ شده است و بعنوان یک کتاب مرجع، از مطالب آن در علوم مختلف از جمله فقه و اصول و رجال و حدیث و تاریخ و تفسیر استفاده‏هاى وافرى برده‏اند.

از نیمه دوم قرن چهاردهم به تحقیق و چاپ متن عربى کتاب سلیم تحت اشراف علماى بزرگ اقدام شده و در اواخر این قرن به زبان اردو ترجمه و چاپ شده است.
در آغاز قرن پانزدهم اقدام به ترجمه فارسى آن نیز شده و در سطح وسیعى انتشار یافته است.
خدا را شکر که این امانت ذى قیمت سلیم و محصول عمر او را که با اقتباس از انوار علوم ائمه علیهم السلام و با کمک اصحابشان تألیف نموده، بدست محدثین و علماى بزرگ حفظ فرموده است.

در شأن چنین عالمانى امام هادى علیه السلام فرموده‏اند:
«لو لا من یبقى بعد غیبه قائمنا من العلماء الداعین الیه و الدالین علیه و الذابین عن دینه بحجج الله و المنقذین لضعفاء عباد الله من شباک إبلیس و مردته و من فخاخ النواصب لما بقى احد الا ارتد عن دینه» ، «اگر نبودند علمایى که بعد از غیبت قائم ما باقى مى‏مانند و به او دعوت مى ‏کنند و به سوى او راهنمایى مى ‏نمایند و با حجتهاى الهى از دین دفاع مى‏ کنند و بندگان ضعیف خدا را از دامهاى ابلیس و یاران او و ناصبیان نجات مى ‏دهند، اگر اینان نبودند احدى نمى ‏ماند مگر آنکه از دین خود بر مى‏ گشت».

در اینجا یک دوره خلاصه از زندگانى سلیم و تاریخچه کتابش پایان مى ‏پذیرد، که در واقع ترسیمى از یک جهاد علمى و فداکارى دینى است و آمادگى لازم را براى مطالعه دسترنج شصت ساله مؤلف و تشکر از زحمات هزار و چهار صد ساله علما براى حفظ آن، در ذهن خواننده ایجاد مى‏کند.

أسرار آل محمد علیهم السلام / ترجمه کتاب سلیم // اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی

بازدیدها: ۱۳۴

زندگینامه کُمیل بن زیاد النَّخَعى(متوفی۸۳ه.ق)

کُمیل بن زیاد النَّخَعى الیَمانى ، از خواص اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام و از اعاظم ایشان است . عُرفا او را صاحب سرّ امیرالمؤ منین علیه السّلام دانسته اند و سلسله جماعتى از عرفا را به او منتهى مى دارند. دعاى مشهور که در شب نیمه شعبان و شبهاى جمعه مى خوانند منسوب به آن جناب است .

و حدیث مشهور که امیرالمؤ منین علیه السّلام دست او را گرفت و به صحرا برد و فرمود: یا کُمَیْلُ! اِنَّه ذه القُلُوبُ اَوْعِیَهٌ فَخَیْرُها اَوْع اه ا فَاحْفَظْ عَنّی م ا اَقوُلُ لَکَ: اَلنّاسُ ثَلاثَهٌ الخ ،(۲۳۱) در بسیارى از کتب حدیث مى باشد و شیخ بهائى آن را یکى از احادیث (اربعین ) خود قرار داده (۲۳۲) و هم از کلمات امیرالمؤ منین علیه السّلام است که با کمیل وصیّت کرده ، فرموده : ی ا کُمَیْلُ مُرْ اَهْلَکَ اَن یَروُحُوا فی کسبِ الْمَک ارِم وَیُدْلِجُوا فی حاجَهِ مَنْ هُوَ ن ائِمٌ فَوَالذَّی وَسِعَ سَمْعُهُ الاَْ صْو اتَ ما مِنْ اَحَدٍ اَوْدَعَ قَلْبا سُروُرا إ لاّ وَخَلَقَ اللّهُ تَع الى لَهُ مِنْ ذالِکَ السُّرُورِ لُطْفا فَاِذا نَزَلَتْ ن ازِلَهٌ جَرى اِلَیْه ا کَالمآءِ فی انحِد ارِهِ حَتَّى یَطْرُدَه ا عَنْهُ کَما تُطْرَدُ غَریبَهُ اْلاِبِل .(۲۳۳)

چندى کمیل از جانب آن حضرت عامل بیت بوده و عاقبت حجّاج ثقفى او را شهید کرد، چنانکه روایت شده که چون حجّاج والى عراق شد خواست کمیل را به دست آورد و به قتل رساند کمیل از وى بگریخت ، چون حجّاج بدو دست نیافت عطائى که از بیت المال به اقوام کمیل برقرار بود قطع نمود، چون این خبر به کمیل رسید گفت : از عمر من چندان به جاى نمانده که سبب قطع روزى جماعتى شوم ؛ برخاست وبه نزد حجّاج آمد؛ حجّاج گفت : اى کمیل ! ترا همى جستم تا کیفر کنم .

شهادت

گفت : هر چه مى خواهى بکن که از عمر من جز چیز اندکى نمانده و عن قریب بازگشت من و تو به سوى خداوند است و مولاى من به من خبر داده که قاتل من تو خواهى بود. حجّاج گفت : تو در شماره قاتلان عثمانى و فرمان کرد تا سرش ‍برگرفتند(۲۳۴). و در سنه هشتاد و سه هجرى و این وقت نود سال داشت و فعلا قبرش در ثویّه ما بین نجف و کوفه معروف است .



۲۳۱- (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۳۷۸، کلمه قصار ۱۴۷٫ ۲۳۲- (اربعین شیخ بهائى ) حدیث ۳۶٫ ۲۳۳- (نهج البلاغه ) ترجمه شهیدى ص ۴۰۳، کلمات قصار ۲۵۷٫

بازدیدها: ۳۷

زندگینامه سلمان فارسی(متوفی۳۵ه.ق)

سلمان کیست؟

حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستای «جی » (از روستاهای اصفهان) فرزندی به دنیا آمد، که نامش را «روزبه » گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) او را «سلمان » نامید.

پدر سلمان «بدخشان کاهن » (روحانی زرتشتی) بود و کار همیشگی اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطی زرتشتی دیده به جهان گشود، ولی هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و به خدای یکتا اعتقاد یافت. سلمان در دوران کودکی مادرش را از دست داد و عمه اش سرپرستی او را به عهده گرفت.

سلمان، بعد از آنکه دریافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانی سازند و پس از آن اگر به آیین نیاکانش ایمان نیاورد اعدامش کنند، با همکاری عمه اش گریخت و روانه بیابان شد. در بیابان کاروانی دید که به سوی شام می رفت; پس به مسافران پیوست و رهسپار سرزمینهای ناشناخته گردید.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده اش را یافت و در حالی که برده یک یهودی بود، در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و اله) مسلمان شد. (۱)

آزادی و نامگذاری سلمان

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقیه (هر وقیه معادل چهل درهم)، از مرد یهودی، خرید و آزادش ساخت و نام زیبای «سلمان » را بر او نهاد. (۲) این تغییر نام، بیانگر آن است که:

۱ – برخی از نامهای عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست;

۲ – واژه «سلمان » از سلامتی و تسلیم گرفته شده است. انتخاب این نام زیبا از سوی پیامبر(صلی الله علیه و اله) نشانه پاکی و سلامت روح سلمان است.

فضیلتهای برجسته سلمان

سلمان، الگوی مسلمان کمال جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهای متعالی بسیاری در خویش گردآورده بود. بخشی از این فضایل عبارت است از:

۱ – نزدیکی به رسول خدا(صلی الله علیه و اله)

سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامی پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهی والا یافت و مورد ستایش معصومان(علیهم السلام) قرار گرفت. بخشی از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:

الف) در ماجرای جنگ خندق، که در سال پنجم هجری رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهی می خواست سلمان با آنها باشد; مهاجران می گفتند: سلمان از ما است. انصار می گفتند: او از ما است. پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: «سلمان منا اهل البیت » (۳) ; سلمان از اهل بیت ما است.

عارف معروف، محی الدین بن عربی، با اینکه از علمای اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله) می گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهی رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به مقام عالی، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبی نیست; این پیوند بر اساس صفات عالی انسانی است. (۴)

ب) جابر نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود:

«همانا اشتیاق بهشت به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت به دیدار سلمان عاشق تر از دیدار سلمان به بهشت است.» (۵)

ج) پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله) فرمود:

«هر که می خواهد به مردی بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.» (۶)

د) آن بزرگوار همچنین فرمود:

«سلمان از من است، کسی که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسی که او را بیازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«سلمان علم الاسم الاعظم » (۷) ; سلمان اسم اعظم را می دانست.

این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامی رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهی بود. اگر کسی چنین لیاقتی داشته باشد، دعایش به اجابت می رسد و کرامات عظیمی از او سر می زند.

۲ – علم سلمان

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می کرد.» (۸)

وسعت و عمق آگاهیهای سلمان به حدی بود که برای هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(علیه السلام) فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و علی(علیه السلام) اسراری را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان می گفتند و او را لایق نگهداری علم مخزون و اسرار می دانستند; از اینرو یکی از القاب سلمان، «محدث » است. (۹)

سلمان دارای علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه شناسان) و محدثان به شمار می رفت. جایگاه علمی سلمان چنان بود که امام صادق (علیه السلام) در باره اش فرمود: «در اسلام، مردی که فقیه تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.» (۱۰)

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) فرمود: «سلمان دریای علم است که نمی توان به عمق آن رسید.» (۱۱)

البته دانش سلمان، به معارف فکری محدود نمی شد و آگاهیهای فنی او نیز در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(صلی الله علیه و اله) پیشنهاد کرد و عملی شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق » برای درهم کوبیدن قلعه های مشرکان از ابتکاراتی است که به سلمان نسبت داده شده است.

بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمی اش چنین تعبیر کند:

ای مردم! اگر من شما را از آنچه می دانستم مطلع می کردم، می گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسی که سلمان را بکشد درود می فرستادید. (۱۲)

۳ – عبادت سلمان

آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشتری می دهد، علم و آگاهی اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روی بصیرت از عبادت سطحی و ظاهری ارزشمندتر است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: روزی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می دارد.

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

پیامبر(صلی الله علیه و اله) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت می گذراند؟

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟

سلمان گفت: من یا رسول الله.

یکی از حاضران که جوابهای سلمان را خودستایی و فخرفروشی می پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می خوابد و بیشتر روز را به سکوت می گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می کند؟!

پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: ساکت باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می خواهی چگونگی اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه می گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله » را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است. و نیز حضرت فرمود: یا علی، هر کس تو را با زبان دوست بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان دوستت بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت بدارد و با دست هم، یاری ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.» (۱۳)

۴ – زهد سلمان

آیات و روایات نشان می دهد که «زهد» به معنای حرام ساختن نعمتهای الهی بر خود نیست. زهد به معنای عدم دلبستگی به امور مادی است. یکی از مواردی که در تمام زوایای زندگی سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده می شود زهد، پارسایی و بی رغبتی او به دنیاست.

سلمان، که پیرو راستین پیامبر(صلی الله علیه و اله) و حضرت علی(علیه السلام) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتی وقتی فرماندار مدائن بود، ساده زیستی را رها نکرد. زهد و وارستگی سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه می گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه های دنیوی آزادتر است. امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.» (۱۴)

سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه سازی نمی داد. شخصی از او خواست تا برایش خانه ای بسازد ولی سلمان راضی نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولی سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. (۱۵)

سلمان پارسا، حتی حقوق اندک سالانه (۱۶) خود را هم به نیازمندان می داد و بسیار اندک برای خود بر می داشت.

۵ – دفاع از حریم ولایت

آنچه در زندگی سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بی تفاوتی اوست. او با هوشیاری و جدیت کامل در صحنه های مختلف حضور داشت و در پیروی از امام حق لحظه ای تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتی، برای گفتن حق بهره می برد و مسلمانان را به امامت حضرت علی(علیه السلام) فرا می خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را برای مردم تکرار می کرد:

«همانا علی(علیه السلام) دری است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (۱۷) – «بهترین فرد این امت، علی(علیه السلام) است.» (۱۸)

بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(صلی الله علیه و اله)، غصب خلافت و مظلومیت حضرت علی(علیه السلام)، سلمان در خطبه ای بسیار فصیح، که می توان آن را «کوبنده و افشاگرانه » خواند، چنین گفت:

«ای مردم! هر گاه فتنه ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانی شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت می رسند، بر شما باد به آل محمد(صلی الله علیه و اله) چرا که آنها راهنمایان به سوی بهشتند، و بر شما باد علی(علیه السلام). ای مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»

یعنی اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقی نیستید و دین شما سودی ندارد. (۱۹)

ابن عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستی و ولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و پیروری از او نیست. (۲۰)

نقش سلمان در تشیع ایرانیان

یکی از کارهای بسیار مهم سلمان، که بخش اعظم زندگی او را فرا گرفته بود، تلاش پیگیر او در معرفی اسلام ناب و تشیع راستین بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و اله) است. او در این راستا در مدینه جهاد کرد و از هر فرصتی بهره برد. وقتی به مدائن آمد، همین عقیده را دنبال کرد و نقش بسیاری در تشیع ایرانیان داشت.

می پرسند: با اینکه اسلام در عصر خلافت خلیفه دوم وارد ایران شد، چرا اکثریت قاطع مردم ایران، شیعه حضرت علی (علیه السلام) هستند؟

در پاسخ باید گفت: عوامل متعددی سبب این گرایش است. از نخستین عوامل این گرایش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد او به کوفه و حوالی آن و حتی اصفهان و … بود. سلمان پیام آور اسلام ناب، منادی تشیع و نویدبخش مذهب اهل بیت (علیهم السلام) بود و اکثر ایرانیان این ندا و نوید را شنیدند و پذیرفتند. (۲۱)

وفات

سلمان سرانجام، پس از عمری طولانی و با برکت، در اواخر خلافت عثمان در سال ۳۵ه .ق وفات یافت. (۲۲) حضرت علی (علیه السلام) پیکرش را غسل داد، کفن کرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن ابی طالب علیهما السلام و حضرت خضر، در حالی که با هر یک از آن دو، هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پیکر سلمان نماز گزاردند. (۲۳) بعضی از راویان چنین نقل کرده اند که حضرت علی(علیه السلام) بر کفن سلمان شعری نوشت که معنای آن چنین است:

«بر شخص کریم و بزرگواری وارد شدم، بی آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم; ولی بردن توشه نزد شخص کریم و بزرگوار، زشت ترین کار است.» (۲۴)

مرقد شریف حضرت سلمان(سلام الله علیه) در مدائن، در پنج فرسخی بغداد، نزدیک تاق کسری قرار دارد.

در این دنیای پرتلاطم و پر زرق و برق که انسان را در گرداب گناه غرق می کند، هر کس الگویی می خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و کردارش کشتی وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگی سلمان فارسی برای ما ایرانیان الگویی شایسته است.



۱- بحار، ج ۲۲، ص ۳۶۶٫

۲- الدرجات الرفیعه، ص ۲۰۳٫

۳- مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۲۷٫

۴- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۳۶٫

۵- بحار، ج ۲۲، ص ۳۴۱٫

۶- احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۱۵۰٫

۷- اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۲۸۷٫

۸- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۳۶٫

۹- بحار، ج ۲۲، ص ۳۳۱٫

۱۰- تنقیح المقال، ج ۲، ص ۴۷٫

۱۱- اختصاص شیخ مفید، ص ۲۲۲٫

۱۲- رجال کشی، ص ۲۰٫

۱۳- بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۱۷٫

۱۴- همان، ص ۳۴۱٫

۱۵- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ص ۳۶٫

۱۶- حدود چهار تا شش هزار درهم.

۱۷- کتاب سلیم بن قیس، ص ۲۵۱٫

۱۸- اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۲۸۷٫

۱۹- بهجه الآمال، ج ۴، ص ۴۱۸٫

۲۰- بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۱٫

۲۱- کتاب ایرانیان مسلمان در صدر اسلام، ص ۲۰۱٫

۲۲- بحار، ج ۲۲، ص ۳۹۱ – ۳۹۲٫

۲۳- همان، ص ۳۷۳٫

۲۴- طرائف الحقائق، ج ۲، ص ۵٫

بازدیدها: ۹

زندگینامه ابوذر غفاری(متوفی۳۲ه.ق)

جندب فرزند جناده از افراد قبیله «بنی‌کنانه» در سرزمین یمن بود. او قبل از بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از پرستش بت قبیله خویش «فلس» امتناع جست و به خداوند یکتا ایمان آورد. زمانیکه خبر ظهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در مکه شنید برادرش را به آنجا فرستاد تا اطلاعاتی به دست آورد اما پس از بازگشت برادر برای اطمینان خاطر راه مکه را در پیش گرفت و به مدت سه روز در خانه امیر مؤمنان (علیه السلام) مهمان گشت.

آنگاه در مورد نبی‌اکرم (صلی الله علیه و آله) از امام علی (علیه السلام) سؤالاتی پرسید و با راهنمایی امام (علیه السلام) به خانه ارقم رفت. ابوذر در میان شمار اولین نفرات به اسلام ایمان آورد و با وجود منع پیامبر (صلی الله علیه و آله) مبنی بر اظهار آشکار به اسلام در میان قریش کنار مسجد‌الحرام فریاد زد : لااله‌الا‌الله، محمد رسول‌الله (صلی الله علیه و آله)، وی تا زمان هجرت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به مدینه در زادگاهش ماند و بعد از تشکیل حکومت اسلامی به مدینه مهاجرت کرد ابوذر در جنگهای نمابه، حنین، کرز بن جابر فهری، فتح مکه و تبوک در رکاب رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) جنگید و پسرش را در نبرد غابه از دست داد.

در زمان جنگ خیبر او به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شهر ماند. بعد از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به جرگه یاران و شیعیان امیرمؤمنان (علیه السلام) پیوست و هیچ‌گاه با خلفای سه گانه بیعت نکرد. در زمان خاکسپاری دختر گرامی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز او امام علی (علیه السلام) را یاری رساند و در مراسم تشییع حاضر شد.

ابوذر در هنگام حرکت عثمان به علت مخالفت با او به شام تبعید شد. اما بعد از مدتی به اصرار معاویه و ترس از قیام و شورش مردم به مدینه بازگشت. عثمان که تحمل شنیدن سخنان او را نداشت و او را خطری بزرگ برای خلافت جائر از خود می‌دانست به ربذه تبعید کرد و مردم را از مشایعت او برحذر داشت. ولی امیرمؤمنان (علیه السلام) به همراه حسین (علیه السلام)، عبدالله بن جعفر و عمار یاسر او را تا دروازه‌های شهر بدرقه کردند. ابوذر روایتگر راستگوی سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) سرانجام در سال ۳۲ ه.ق غریبانه در صحرای ربذه جان سپرد و مردانی با ایمان مانند حذیقه بن یمان و مالک اشتر که از آنجا می‌گذشتند او را به خاک سپردند.

شهادت پسر

ابوذر در سالهای آغازین رسالت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) به اسلام ایمان آوردند و این در زمانی بود که تعداد مسلمین حتی به اندازه انگشتان دست نبود. او با شنیدن سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنار مسجد‌الحرام ایستاد و فریاد زد:« اشهد ان لااله‌الا‌الله، محمد رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) و ناگهان مشرکین قریش به او حمله کردند. عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای نجات جان او جلو دوید و به کفار گفت: « اگر او را بکشید قبیله غفار که بر سر راه بازرگانان مکه زندگی می‌کنند، انتقام او را خواهند گرفت و راه را ناامن خواهند کرد.

بعد از این اتفاق پیامبر (صلی الله علیه و آله) او را به زادگاهش فرستاد و ابوذر تا زمان هجرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در آنجا ماند. پس به مدینه رفت و در سریه «کرز بن جابر فهری» در جرگه سواران به جنگ با کافران پرداخت در فتح مکه و حنین در حالیکه پرچم قبیله بنی غفار را در دست داشت حاضر گردید. او در سال ششم هجرت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اجازه خواست تا شتران ماده حضرت (صلی الله علیه و آله) را برای چرا به منطقه «غابه» ببرد. پیامبر در مقابل اصرار او فرمود : گوئی تو را می‌بینم در حالیکه پسرت کشته شده، همسرت اسیر گشته و تو به عصای خود تکیه داده‌ای، اینگونه تو به نزد من بازخواهی گشت، زیرا ما از کنیه «عینیه بن حصن» در امان نیستیم و غابه به محل زندگی او نزدیک است.

ابوذر با اصرار فراوان با شتران به آنجا رفت. اما نیمه شب «عینیه» به او حمله کرد. پسرش را کشت و همسرش را به اسارت گرفت. ابوذر سریع بند پای شتران را باز نمود و آنها را از آن محل دور کرد. سپس به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با دیدن او لبخند زدند.

آفرین بر ابوذر

پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای جنگ با قبیله تبوک به راه افتاد. من به خاطر شترم از سپاه عقب افتادم زیرا شترم بسیار نحیف و لاغر بود و توان حرکت نداشت. تصمیم گرفتم چند روزی به آن علوفه دهم و بعد به سپاه ملحق شوم. چند روز بعد به راه افتادم اما در محله «ذی المروه» و چون قدرتی برای حرکت نداشت، روز بعد خود با پای پیاده به راه افتادم.

هوا شدیداً گرم بود شهر خالی از مردان مبارز بود، در میان راه نیز کسی را ندیدم، که قصد داشته باشد به سپاه رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) بپیوندد. بالاخره به نزدیک سپاه رسیدم از دور پیامبر (صلی الله علیه و آله)‌را دیدم یکی از یاران مرا دید و به پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: مردی تنها در راه است. حضرت (صلی الله علیه و آله) فرمودند:«باید ابوذر باشد» پیامبر (صلی الله علیه و آله) به طرفم آمد و فرمود : آفرین بر ابوذر که تنها راه می‌رود، تنها می‌میرد، تنها برانگیخته می‌شود، ای ابوذر برای چه تأخیر داشتی؟ تمام آنچه که اتفاق افتاده بود را به حضرت اطلاع دادم، پیامبر (صلی الله علیه و آله) دوباره فرمودند:« نبود تو مثل این بود که یکی از عزیزان خانواده‌ام از من عقب ماند، و نرسیده است. خداوند در هر گامی که برداشتی تا به من رسیدی گناهی از تو را آمرزیده است». عطش زیادی داشتم بارم را بر زمین نهادم مسلمین برایم آب آوردند و در جوار رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) سیراب شدم.

رهسپار شام

پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابوذر با خلفای سه گانه بیعت نکرد، و همیشه از حقانیت امیر مؤمنان (علیه السلام) و غصب خلافت سخن می‌گفت. تا اینکه به عثمان اطلاع دادند ابوذر در جایگاه رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حدیث روایت کرده و در کنار در مسجد به مردم گفته :«ای مردم… منم ابوذر غفاری، همانا خدا برگزید است آدم و نوح و خاندان ابراهیم را بر جهانیان نسلی که از یکدیگر پدید آمدند و خدا شنوا و داناست».

محمد (صلی الله علیه و آله) برگزیده از نوح است و آل ابراهیم و سلاله اسماعیل و خاندان هدایت کننده از محمد (صلی الله علیه و آله) است. همانا که بزرگ ایشان بزرگوار است و برتری را شایسته‌اند، …. محمد (صلی الله علیه و آله) وارث دانش آدم و برتریهای پیامبران است و علی‌بن‌ابیطالب (علیه السلام) وارث علم اوست.

ای امت سرگردان بعد از پیامبر اگر شما کسی را که خدا مقدم دانسته بر احوال و کارها قبول می‌کردید و کسی که خود او را از این عقب رانده کنار می‌گذاشتید و ولایت را در خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد اینان (ائمه (علیهم السلام) می‌یافتید، ولیکن اکنون که چنین کردید، بدفرجامی کار خود را بچشید…..» ابوذر بارها روش نادرست عثمان را به او گوشزد نمود و او را از این کار نهی نمود.

به طوری که وقتی عثمان پرسید:« آیا ایرادی دارد که ما چیزی از بیت‌المال مسلمانان را بگیریم و برای حوائج خود خرج کنیم و به شما نیز بدهیم؟ «کعب الاحبار» گفت: خیر اشکالی ندارد، در همین لحظه ابوذر برخاست و با عصای خود به سینه کعب زد و پاسخ داد‌:« ای یهودی‌زاده، به چه جرأت درباره دین ما سخن می‌گوئی»، عثمان که از سخنان ابوذر به تنگ آمده بود، او را به شام تبعید کرد،‌تا دیگر توسط صحابی راستگوی رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) مؤاخده نگردد.

در جست و جوی اجرای عدالت

مردم در فقر و تنگ‌دستی بودند اما مسئولین حکومتی با ساختن کاخ و استفاده از بیت‌المال غافل از حال مردم مشغول خوش‌گذرانی بودند ابوذر طاقت دیدن این صحنه‌ها را نداشت، روزی در میان جمع بنی‌امیه برخاست و گفت : چرا ثروتها را روی یکدیگر می‌ریزید، و منافع را مخصوص خود ساخته‌اید؟ چرا در عصری که مردم روی خاک خوابیده‌اند، شما غرق در عیش و نوش هستید؟ هیچ توجهی به مردم حاجتمند ندارید؟ ای عثمان کارهای تازه‌ای پیش گرفته‌ای که ما با آن آشنایی نداریم به خدا سوگند کردار تو نه در قرآن پیدا می‌شود و نه در سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیده می‌شود.

به خدا سوگند می‌بینم که نور حق خاموش می‌گردد و باطل حیات می‌یابد. حرف راست تکذیب می‌شود و بدون پرهیزکاری سود طلبی رواج دارد. ای ثروتمندان با فقرا همراهی و برادری کنید، بر آنان که طلا و نقره انبار می‌کنند و در راه خدا انفاق نمی یابند بشاره بده که آهن گداخته پیشانی، پهلو و پشت شما را داغ می‌کنند، پرده‌های حریر آویزان ساخته‌اید، متکاهای دیبا تهیه کرده‌اید، و با خوابیدن روی پشم‌های نرم خو گرفته‌اید اما رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله) روی حصیر می‌خوابید.

غذاهای رنگارنگ در اختیار شماست ولی محمد (صلی الله علیه و آله) از نان جوین سیر نمی‌گردید. من از مردمی که خوراک خود را در منزل نمی‌یابند تعجب می‌کنم که چگونه با شمشیر کشیده از منزل بیرون نمی‌آیند و وقتی که فقر در شهری راه یافت کفر به او می‌گوید، مرا با خود همراه داشته باش». زمانیکه معاویه کاخ سبز خود را ساخت ، ابوذر شخصی را به نزد او فرستاد و گفت : ای معاویه! اگر این کاخ سبز را از خزانه ساخته‌ای، به ملت خیانت کرده‌ای، و اگر از اموال خویش ساخته‌ای اسراف نموده‌ای…

جز حق با تو انس نمی‌گیرد

ابوذر با ورود به مدینه باز هم سعی نمود، تا خلیفه را به راه راست هدایت کند یکبار به عثمان گفت : پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هرگاه شما مردان بنی‌امیه در حکومت به سی مرد رسید. سرزمینهای خدا را چون ملک شخصی زیر فرمان می گیرند، خدا را بنده خویش فرض می‌کنند و در دین خدا نیرنگ می‌کنند.

عثمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را فراخواند و پرسید:« ابوالحسن (علیه السلام) تو نیز چنین سخنی را از پیامبر‌(صلی الله علیه و آله) شنیدی، امام علی (علیه السلام) فرمودند: « آری زیرا از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم» آسمان سایه نیفکند، و زمین برنداشته است مردی راستگوتر از ابوذر را» عثمان سخنی نگفت، همان روز پول نقد عبدالرحمن بن عوف را آوردند و آنها را در مقابل خلیفه گذاشتند، عثمان گفت :« امیدوارم عبدالرحمن عاقبت به خیر شود، او صدقه می‌داد و مهماندار بود.

این باقی مانده مال اوست، کعب‌الاحبار سخن او را تصدیق کرد، ابوذر با عصا به سر کعب زد و گفت : ای یهود‌ی‌زاده! کسی که مرده و این مال به جا گذاشته خیر دنیا و آخرت داشته در صورتیکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: « راضی نیستم بمیرم و هم وزن یک قیراط از من به جا ماند». عثمان بعد از این واقعه او را به ربذه تبعید کرد و دستور داد کسی با او صحبت نکند، اما امیرمؤمنان (علیه السلام) تا کنار دروازه با او رفت و فرمود: « ای اباذر! تو برای خدا خشمگین شدی، پس امیدوار باش به کسی که برای او خشمگین شدی،

این مردم از تو بر دنیای خود ترسیدند و تو بر دینت از آنان ترسیدی، پس آنچه را که آنان به خاطرش از تو می‌ترسند به آنها واگذار و با آنچه که از آنان به خاطرش می‌ترسی، بگریز، چه بسیار محتاجند اینان به آنچه که تو آنها را از آن منع نمودی و چقدر بی‌نیازی تو از آنچه که آنان تو را از آن منع کردند…… جز حق با تو انس نمی‌گیرد و جز باطل از تو نمی‌رمد…….» مروان امام علی (علیه السلام) را از صحبت با ابوذر منع کرد، حضرت (علیه السلام) تازیانه‌اش را به شتر او زد و فرمود : خدا تو را در آتش اندازد، بعد از رفتن ابوذر خلیفه امام (ع) را به نزد خود فرا خواند و علت سرپیچی او را پرسید، امیرمؤمنان (علیه السلام) به او فرمودند:« تو گمان کردی هرچه تو دستور دهی ما همان را انجام می‌دهیم حتی اگر برخلاف حق باشد، نه به خدا ما این کار را نمی‌کنیم.

بازگشت به مدینه

ابوذر درشام نیز سکوت نکرد، در مسجد مردم را به گرد خویش جمع می‌کرد و از حقایق دین اسلام می‌گفت ، او هر روز صبح به کنار دروازه دمشق می‌رفت و با صدای بلند به طعنه می‌گفت :«شترانی که آتش بار دارند رسیدند، خدا لعنت کند امرکنندگان به معروف و رهاکنندگان آن را، خدا لعنت کند بازدارندگان از منکر و انجام دهندگان آن را» مروان بن حکم با مشاهده اقدامات او سعی کرد عثمان را راضی نماید، تا او را از میان بردارند، به همین علت عثمان نامه‌ای به معاویه نوشت و از او خواست ابوذر را تأدیب نماید، او نیز ابوذر را از مجلس خود بیرون کرد و مردم را از ارتباط با او منع نمود و گفت:« ای دشمن خدا مردم را بر علیه ما تحریک می‌کنی هر عملی که خواستی انجام دهی، اگر من قادر بودم بدون اجازه خلیفه مسلمین یکی از صحابی را به قتل رسانم تو را می‌کشتم، ابوذر فریاد زد، من نه دشمن خدا هستم و نه دشمن پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بلکه تو و پدرت هر دو دشمن خدا و رسولش هستید، شما به ظاهر اسلام آوردید و کفرتان را مخفی نمودید».

سرانجام معاویه عثمان را راضی ساخت، که ابوذر به مدینه بازگردد،‌چون با حضور او در شام مردم از واقعیات مطلع می‌شدند، معاویه ابوذر را با یک شتر که جهاز چوبین داشت و ۵ نفر از سقلابیان به مدینه فرستاد، زمانیکه او به مدینه رفت، به علت نامناسب بودن جهاز شتر پاهایش مجروح بودف و از شدت جراحت او مردم گمان می‌کردند مرگ او نزدیک است، به همین علت به او گفتند:« از این محنت خواهی مرد، اما ابوذر پاسخ داد: هرگز! من نخواهم مرد تا تبعید شوم».

شهادت

سال ۳۲ ه.ق بود، ابوذر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده بود که در ربذه در تبعید خواهد مرد و مردانی که از عراق به حجاز می‌روند، او را دفن خواهند کرد، آسوده خاطر سر بر بالین نهاد می‌دانست لحظات آخر است، دخترش(۱) کنارش نشست و گفت:«پدرجان! من در اینجا تنها هستم، می‌ترسم که درندگان تو را بخورند، ابوذر پاسخ داد:«از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم افرادی با ایمان عهده‌دار مراسم دفن من خواهند شد،» پس از وفات من بر سر راه کاروانهایی که به مدینه می‌روند،

بنشین اولین کاروان را که دیدی به کاروانیان بگو، مسلمانان ابوذر صحابی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در این بیابان غریبانه از دنیا رفته است، من کسی را ندارم کمکم کنید تا او را دفن نمایم. دختر برخاست کاروان را دید لبخندی بر لبان ابوذر نشست، الله‌اکبر، خدا و پیامبرش راست می‌گفتند روی مرا به سمت قبله بازگردان، هرگاه آنان به ما رسیدند سلام مرا به آنان برسان و بعد از خاکسپاری من گوسفندی را بکش و به آنان بگو، شما را سوگند می‌دهم که نروید تا غذا بخورید»، ابوذر در همین لحظه به دیدار حق شتافت.

دختر به طرف کاروان دوید این ابوذر صحابی پیامبر خداست که فوت کرده، کفن کرده و او را به خاک سپردند. سپس گوسفند را ذبح کرد و آن را خوردند،‌آنگاه به همراه دختر به مدینه رفتند. زمانیکه خبر فوت ابوذر به عثمان رسید، گفت :« خدا ابوذر را رحمت کند» عمار پاسخ داد:«آری از صمیم قلب ما، خدا ابوذر را رحمت کند» عثمان از این سخن برآشفت و تصمیم گرفت عمار را تبعید کند، مردان قبیله بنی‌محزوم به نزد امیرمؤمنان (علیه السلام) رفتند ، امام (علیه السلام) فرمود: نمی‌گذاریم عثمان تصمیمش را عملی کند» و بالاخره سخنان بنی‌محزوم به عثمان رسید و او به ناچار از تصمیم خود منصرف شد.



۱-گروهی معتقدند همسر ابوذر همراهش بود.

بازدیدها: ۱۳۶

زندگینامه فضه نوبیه

فـضـه نـوبـیـه , در یـکـى از جـنـگ ها به اسارت ارتش اسلام درآمدو پیغمبر اسلام (ص )وى را به خدمتگزارى فاطمه (س ) مامورکرد.
وى در جایگاه رفیعى از ایمان و تقوا قرار داشت و در نطق و خطابه , زبردست بود.زهد و پرهیزگارى او, داستان کم نظیرى دارد.عـشق و ارادت او به خاندان پیغمبر(ص )و بخصوص حضرت فاطمه (س ), ماجرایى است که کمتر مى توان آن را توصیف کرد.

او در مـدت بیست سال از زندگى خود, حتى گفتگو و مکالمات عرفى خود را با آیات قرآن کریم به دیگران مى فهماند.
عبداللّه مبارک مى گوید:در سفرحج از کاروان عقب افتادم .
دربیابان به زنى برخوردم , پرسیدم :کیستى ؟.
گفت :وقل سلام فسوف یعلمون ,بگو سلام , که به زودى مى دانید.
بر او سلام کردم و گفتم :در این جا چه کار مى کنى ؟.
گفت :من یهد اللّه فماله من مضل ,هر که را خدا هدایت کند, گمراه کننده اى برایش نیست .
گفتم :جنى یا انسان ؟.
گفت :یا بنى آدم خذوا زینتکم , اى فرزندان آدم , زینت هاى خود را برگیرید.
گفتم :از کجا مى آیى ؟.
گفت :ینادون من مکان بعید ,از جایگاهى دور فرا خوانده مى شوند.
گفتم :کجا مى روى ؟.
گفت :وللّه على الناس حجالبیت , بر مردم است که براى خدا حج را به جاى آورند.
گفتم :غذا مى خواهى ؟.
گفت :و ما جعلنا هم جسدا لا یاکلون الطعام ,آنها را مرده قرار ندادیم که خوراک نخواهند.
به او غذا دادم و گفتم :عجله کن !.
گفت :لا یکلف اللّه نفساالا وسعها, خداوند هر کسى را به اندازه قدرتش تکلیف مى کند.
گفتم :پشت سر من سوار شو!.
گـفـت :لو کان فیهما آله الا اللّه لفسدتا, اگر در آسمان ها و زمین , جز خداى یکتا, خدایانى بودند, دستخوش فساد مى شدند.
پیاده شدم و او را سوار کردم .
گفت : سبحان الذى سخر لنا هذا, پاک و منزه است خدایى که این را براى من مسخر ساخت .
همین که به قافله رسیدیم , گفتم : در قافله کسى دارى ؟.
گفت : یا داود انا جعل ناک خلیفه فى الارض , و ما محمد الا رسول , یا یحیى خذ الکتاب , یا موسى انى انا اللّه .
اى داود, تـو را در روى زمین خلیفه قرار دادم , محمد جز فرستاده خدا نیست , اى یحیى کتاب را بگیر, اى موسى , من خداوند هستم
فهمیدم در قافله چهار کس دارد.
نام هاى داود, محمد, یحیى , و موسى را صدا زدم , دیدم چهار جوان به طرف ما آمدند.
گفتم : اینها چه نسبتى با تو دارند؟.
گفت : المال والبنون زینه الحیهوه الدنیا, مال و فرزندان زینت زندگى دنیا هستند.
همین که جوان ها به ما رسیدند, گفت : یا ابت استاجره ان خیر من استاجرت القوى الامین .
پدر او را اجیر کن , بهترین کسى که اجیر مى کنى , مرد نیرومند و امین است .
جـوانـان هدایایى به من دادند, وى نیز گفت : واللّه یضاعف لمن یشاء, خداوند براى هر که بخواهد زیاد مى کند.
هدایاى بیشترى به من دادند.
از آنها پرسیدم : این زن کیست ؟.
گفتند: او فضه , کنیز حضرت زهراى است .
بیست سال است که جز به قرآن تکلم نمى کند.
فـضـه همچنین در نهضت امام حسین (ع ) شرکت داشت و همراه حضرت زینب (س ) بود و در تمام حوادث , خدمتگزارى راستین و باهمت براى بازماندگان شهداى کربلا به شمار مى آمد.

زنان نمونه//علی شیرازی

بازدیدها: ۱۱۴

زندگینامه زینب همسر ابن مسعود

زیـنـب دخـتـر عـبـداللّه بن معاویه بن عتاب بن اسعد, و همسر عبداللّه بن مسعود ثقفى را, شیخ طوسى , مامقانى , ابن اثیر, ابن عبدالبر, اردبیلى وعلیارى تبریزى از زنان صحابى رسول خدا(ص ) و راوى حدیث , از آن بزرگوار شمرده اند.

عمر رضا کحاله , هم مى نویسد: زینب دختر عبداللّه , هشت حدیث روایت کرده است .
افرادى هم مانند: بسر بن سعید, و پسر برادر زینب , از وى حدیث روایت نموده اند, که هر دو حدیث آنان را مورد مطالعه قرار مى دهیم .

۱ـ بـسـربـن سـعید, از زینب همسر عبداللّه بن مسعود روایت مى کند, که وى گفته است : رسول خدا(ص ) فرمود: اذا شهدت احداکن العشا, فلاتمس طیبا.
هرگاه یکى از شما بانوان فصل عشا شب را درک کرد, با بوى خوش تماسى نداشته باشد!.
الـبـته فراموش نکرده اید, در شرح زندگى خوله دختر یمان یادآور شدیم , استعمال بوى خوش از سوى زن براى شوهر, مورد توصیه روایات ماقرار گرفته , و از وظایف اخلاقى و حقوقى حتمى زن نسبت به شوهر قلمداد شده است .

۲ـ در حـدیث دیگرى که پسر برادر زینب از وى روایت مى کند, مى خوانیم : زینب گفته است : من بـراى پـرسیدن موضوعى به خانه رسول خدا(ص )رفتم , در آنجا متوجه شدم بانوى دیگرى هم که نام او زینب است و سوال او هم مانند سوال من مى باشد, حضور دارد.

البته ابن عبدالبر مى گوید: آنان بلال را واسطه سوال خود از پیغمبر(ص ) قرار داده اند.
امـا دیـگـران نـوشـته اند: آن دو زینب , خود به حضور رسول خدا(ص ) رسیدند, و سوال کردند: ما کودکان یتیمى در خانه داریم (وشوهرهاى ما از تامین مخارج زندگى آنان ناتوانند) آیا مى توانیم , صدقه خود را به فرزندان شوهرهایمان بدهیم ؟.

رسـول خـدا(ص ) فـرمـود: نعم , ل کما اجران : اجر الصدقه , واجر القرابه آرى , صدقه دادن شما به فـرزنـدان شـوهرهاى خود مانعى ندارد, بلکه اینکارداراى دو پاداش هم خواهد بود, پاداش صدقه دادن را مى برید, و پاداش صله رحم و کمک به قوم و خویش را هم دریافت خواهید داشت .

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۶۱

زندگینامه ام هانى دختر ابوطالب (خواهر امیر المومنین علی (ع))

فـاخـتـه , دختر ابوطالب بن عبدالمطلب هاشمى , خواهر على بن ابیطالب (ع ), فرزند فاطمه بنت اسد, و دختر عموى پیامبر(ص ) به ام هانى شهرت دارد.
ام هـانـى احـادیـثى را از پیغمبر(ص ) روایت کرده , و افرادى هم مانند: جعده , و یحیى پسران وى , هـارون نـوه او, و غـلامـهـاى او ابو مره و ابوصالح و پسرعموهاى او عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن حـارث بـن نـوفل هاشمى و پسران عبداللّه : عبداللّه , وعبدالرحمن بن ابى لیلى , و مجاهد, و عروه و دیگران ,از ام هانى حدیث روایت کرده اند.

ام هـانـى در سال فتح مکه , یعنى سال هشتم هجرت اسلام آورد, اما براى دو نفر از خویشان شوهر خـود, یعنى حارث بن هشام و زهیربن ابى امیه که از دست پیروزمندان فتح گریخته بودند, خانه خود را پناهگاه و محل امن قرار داد, و آن گاه هم که على (ع ) برادر وى , براى دستگیرى و کشتن آن دو, به خانه ام هانى مى رفت , وى از این کار مانع شد!.

سپس ام هانى خود را با عجله در ابطح که پیغمبر(ص ) براى سکونت خود چادرى نصب کرده بود رسـانـیـد, و در حـالى که فاطمه (ع ) نیز آنجا حضورداشت , و رسول خدا(ص ) هم در خیمه غسل انـجـام داده و لـبـاس خـود را پـوشـیده بود, موضوع ورود على (ع ) را به خانه خود با آن حضرت مطرح کرد, رسول خدا هم به او خوش آمد گفت و اضافه کرد: حال که طورى نشده , و هرکس را تو امان داده اى , ما هم امان مى دهیم .

بـارى , در هـمـان روزها که ام هانى اسلام آورد, شوهر او هبیره بن ابى وهب مخزومى از مکه فرار کرد و به نجران رفت , و چون فهمید ام هانى مسلمان شده طى اشعارى که براى ام هانى فرستاد, از رفتار خود عذرخواهى کرد, و بالاخره در همانجا ماند, و در حال مشرک بودن از دنیا رفت !.

مقام ام هانى .

همانطور که خواندیم , ام هانى , دختر عموى پیامبر(ص ) نیز هست .
اضـافـه بـر ایـن , در شـب هـفـدهـم مـاه رمضان , هیجده ماه پیش از هجرت , واقعه اسرا و عروج پیامبر(ص ) به آسمان و سیر شبانه آن حضرت ازمسجدالحرام به مسجد الاقصى براى اینکه خداوند آیات خود را به او نشان دهد از خانه ام هانى , در مکه رخ داده است .

هـمـچنین طى روایتى رسول خدا ام هانى را به عنوان بانوى ممتاز و برتر, مورد ستایش و تمجید قرار داده است .
رسول خدا(ص ) مى فرماید: الاادلکم على خیر الناس عما وعمه ؟ قالوا: بلى .
قـال : الـحـسـن والـحـسین (ع ) فان عمهما جعفر ذى الجناحین الطیار مع الملائکه فى الجنه , و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب (ع ). آیا مى خواهید, بهترین افراد را, از نظر عمو و عمه به شما معرفى کنم ؟.

وقـتـى حـاضرین , پـاسـخ مثـبت دادند, رسول خدا(ص ) فرمود: آنان حسن و حسین (ع ) هستند, زیرا عموى آنها, جعفر طیار است , که با دوبال خودبا فرشتگان در بهشت پرواز مى کند, و عمه آنان هم ام هانى دختر ابوطالب است که , جایگاه او در بهشت مى باشد.

مطلب بسیار مهم دیگرى که , نشانه عقل و خردمندى ام هانى مى باشد, اینست که وقتى شوهر او از دنیا رفت , رسول خدا(ص ) از وى خواستگارى کرد, اما وى پاسخ داد: من از زمان جاهلیت و قبل از اسلام ترا بسیار دوست مى داشتم , حال که روزگار اسلام رسیده , چگونه ترا دوست نداشته باشم ؟.

آرى , تو از چشم و گوش هم نزد من محبوبتر و عزیزترى , و حق الزوج عظیم , وانا اخشى ان اضیع حق الزوج انى مصابه , وفى حجرى ایتام ,ولایصلح لک الا امراه فارغه .
اداى حـق شـوهـر کار سنگین و بزرگى است , و من بیم دارم که از انجام آن ناتوان باشم , زیرا من زنى داغدار و مصیبت زده هستم , و در خانه ام کودکان یتیمى را نگهدارى مى کنم , و براى تو هم جز زنى آزاد از گرفتارى و مشکلات زندگى نمى تواند کارساز باشد!.

رسـول خـدا(ص ) هم وقتى این استدلال منطقى و خردمندانه را از ام هانى شنید, فرمود: ما رکب الابل مثل نسا قریش , احنى على ولدها, وارعى على زوج فى ذات یدیه .

هـیـچ مـرکـبـى کسى را بر گرده خود سوار نکرده , که مانند زنان قریش , داراى اهمیت و دانایى بـاشند, زیرا آنان نسبت به فرزندان خود مهربانتر, ونسبت به شوهرى که با او زندگى مى کنند, از همه وظیفه شناستر مى باشند.
در مـاجـراى دفـاع از آن دو نـفـر کـافـرى کـه در خانه وى پناه آورده بودند, و برادرش على (ع ) مـى خـواست آنها را به قتل برساند, ام هانى روى آنها چادرى کشید, و هرطور بود شمشیر را هم از دست على (ع ) بیرون آورد.

وقتى هم على (ع ) جریان را با لبخند, از ام هانى , در حضور رسول خدا استماع مى کرد, پیامبر(ص ) فرمود: لو ولد ابوطالب الناس کلهم , لکانواشجعانا.
اگر همه مردم هم , فرزند ابوطالب بودند, همه آنها افراد دلاور و شجاعى بودند.

احادیث و ویژگیهاى دیگر.

خلاصه , ام هانى , احادیث متعددى را, که کتابهاى شیعه و اهل سنت یادآورشده اند روایت کرده , که ضـمـن بـررسى ویژگیهاى دیگر زندگى او, برخى را یادآور مى شویم :

۱ـ ام هانى مى گوید: هیچ کـس را نـدیـدم کـه دنـدانـهـایـش از رسـول خـدا(ص ) زیباتر باشد, و هرگاه چشمم به بدن او مى افتاد,کاغذهاى سفید مصر و پارچه هاى سفید را بیاد مى آوردم ! او در روز فتح مکه , موهاى سر خود را بصورت چهار زلف تنظیم کرده بود.

۲ـ عـبـدالـرحـمن بن ابى لیلى مى گوید: غیر از ام هانى هیچکس به من خبر نداد که دیده باشد پـیـغمبر(ص ) نماز مستحبى ضحى مى خواند, بلکه وى براى من روایت کرد که : وقتى رسول خدا مکه را فتح کرد, به خانه من وارد شد, غسل انجام داد, هشت رکعت نماز بجاى آورد, و آن نماز در حالى که رکوع و سجده هم داشت , بقدرى سریع و کوتاه بود, که من ندیده بودم آن حضرت به این راحتى و سادگى نماز بخواند.

۳ـ ام هانى از شوهر خود هبیره بن عمرو داراى چهار فرزند بنامهاى : عمرو, هانى , یوسف , و جعده گـردیـده بود که وقتى اسلام میان او شوهرش جدایى انداخت , ام هانى ناچار به تربیت و نگهدارى آنها شد, و رسول خدا هم که در برنامه اقتصادى و دارایى خویش , از غنائم جنگى , به کارگزاران و اشـخاص مختلف حقوق پرداخت مى کرد, به ام هانى هم چهل خروار گندم و جو و خرما پرداخت نمود.

۴ـ جـعـده , پسر ام هانى از یاران رسول خدا(ص ) و على (ع ) بوده , در کـوفه زندگى مى کـرده , و یـک بار هم على (ع ) بخـانه او نـزول اجلال کرده یک بار هم وقتى على (ع ) خطبه مى خواند پرچم آن حضرت در دست جعده بود, وروى سنگ بزرگى ایستاده بود.

۵ـ جـعـده فرزند ام هانى , در جنگ صفین در رکاب على (ع ) شرکت کرده است آنطور که ابن ابى الـحـدیـد او را تـوصـیـف مـى کـنـد, مـى گـوید: وکان جعده فارسا شجاعا, فقیها, وولى خراسان لامیرالمومنین (ع ). جعده , مرد جنگى شجاع و فقیهى بود, و از سوى امیرالمومنین (ع ) ولایت خراسان را داشت , و او از صـحـابـه ایـسـت کـه در واقـعه فتح مکه پیغمبر(ص ) را درک کرده , و با مادر خود ام هانى دختر ابوطالب به حضور رسول خدا(ص ) رسیده است .

۶ـ نـصـر بـن مزاحم مى گوید: جعده در میان قریش داراى مقام و شرافت بلندى بود, و به خاطر زبـان گرم و نرمى که داشت , محبوبترین اشخاص درپیشگاه على (ع ) محسوب مى شد, تا جائیکه در هـمان جنگ صفین , وقتى عتبه بن ابى سفیان به او گفت : تو به خاطر عشق و محبت به دائى خـودعـلى (ع ) علیه ما قیام کردى , وى در جواب گفت : اگر تو هم دائى به این عظمتى داشتى , پدر خود را هم فراموش مى کردى .

۷ـ طـبـق مـنـابع شیعى هم , ام هانى از رسول خدا(ص ) روایت کرده است , که آن حضرت فرمود: روزگـارى مى آید که , اگر نام شخصى را بشنوى بهترخواهد بود از اینکه خود او را ببینى , و اگر صرفا او را ببینى , بهتر خواهد بود از اینکه او را آزمایش و امتحان کنى , زیرا اگر او را امتحان کنى , اوضـاع واحـوال دیـگرى براى تو روشن مى گردد! چون دین برخى از مردم پول آنها, و هدف آنها صرفا انباشتن شکم , و قبلگاه و آرمانهاى بلند آنان , زنهایشان خواهد بود!.

آرى , چـنـین مردمى براى نانى تعظیم و چاپلوسى هاى ناروا مى کنند, براى پول و درهم سجده و خضوع ذلت بار مى نمایند, و زندگى آنان با حالت سرگردانى و پریشانى , که نه مسلمانى را مانند و نه نصرانى , بلکه با وضع بى هوشى و اضطراب سپرى مى گردد!.

۸ـ به هرحال , ام هانى , که شیخ طوسى , و مامقانى هم , او را از یاران رسول خدا(ص ) و راوى حدیث از آن حـضـرت دانـسـته اند زندگى شرافتمندانه , اما پرماجرایى داشته , تا بعد از شهادت برادرش عـلى (ع ) هم به زندگى خود ادامه مى داده و به هنگام خروج امام حسین (ع ) از مدینه ,در سال ۶۰ هجرت حیات داشته اما از تاریخ وفات و محل دف وى اطلاع دقیقى در دست نیست , اگر چه روى قاعده مى بایست , در قبرستان بقیع دفن شده باشد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۱۰۰۲

زندگینامه ام دردا, خیره

ام دردا, کـه نـام او خـیـره است , دختر ابى حدرد اسلمى و همسر عامربن حارث خزرجى انصارى معروف به ابو دردا صحابى معروف رسول خدا(ص ) مى باشد.

در بـاره ویـژگـیـهـاى فـکـرى و فـرهنگى و عبادى و رفتارى ام دردا ابن اثیر جزرى , ابن حجر عـسـقـلانى , و ابن عبدالبر اندلسى , همه این صفات رانوشته اند: کانت ام الدردا من فضلا النسا, و عـقـلائهـن , و ذوات الراى فیهن , مع العباده والنسک ام دردا از دانشمندان و خردمندان در میان زنـان بود, از بانوان صاحب راى و نظر محسوب مى گشت , و عبادت و روش رفتارى وى , در عمل به احکام اسلام , شیوه مطلوب و پسندیده اى بود, و دوسال جلوتر از شوهر خود در شام از دنیا رفت .

ام دردا, از پـیـامـبـر(ص ) و شوهر خود, احادیث زیادى روایت کرده , و عده اى از تابعین هم مانند: میمون بن مهران , صفوان بن عبداللّه , و زیـدبن اسلم , از ام دردا احادیثى را روایت کرده اند.
البته باید توجه داشته باشیم , ابو دردا دو همسر با این عنوان داشته که بانوى مورد بحث ما با کنیه ام درداى کـبـرى از هـمـسـر دیگرى که ام درداى صغرى نامیده مى شده , تمییز داده مى شود, و ابودردا با زن دوم , بعد از وفات رسول خدا(ص ) ازدواج کرده است .

احادیث ام دردا.

همانطور که مطالعه کردیم , ام دردا از یاران و صحابى هاى رسول خدا(ص ) محسوب مى گردیده , و بـه اعتراف مورخین از نظر عقل و اندیشه , ودرایت و فضیلت , در سطح والایى قرار داشته , و این اسـتـعـداد و آمـادگـى در وجـود او سبب گردیده , که از دریاى علم و معارف پیامبر(ص ) بهره زیادبگیرد, و مطالب و احادیث فراوانى را بازگو کند, که چند مورد آن را خاطرنشان مى سازیم.

۱ ـ مـیـمون بن مهران , مى گوید, به ام دردا گفتم : چیزى از پیامبر(ص ) شنیده اى ؟ و آن را بیاد دارى ؟ گـفـت : یک وقت در مسجد به حضور رسول خدا(ص ) وارد شدم , وى در حالى که جلوس داشت , مى فرمود: مایوضع فى المیزان اثقل من خلق حسن .
روز قیامت , در میزان عمل انسان هیچ چیزى , از حسن خلق سنگینتر و ارزشمندتر نخواهد بود.

۲ ـ طـلـحـه بـن عـبـیداللّه , مى گوید: از ام دردا شنیدم روایت مى کرد, از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: یستجاب للمر بظهر الغیب لاخیه , فما دعالاخیه بدعوه الا قال الملک : ولک مثله .
دعـایـى را که انسان عقب سر برادر مسلمان خود انجام مى دهد, در حق او مستجاب مى گردد, و هـردعـایـى را هـم انـسـان عـقب سر برادر مسلمان خودانجام مى دهد, و براى او درخواست خیر وسـعـادتى مى نماید, فرشته الهى که مامور رسیدگى به دعاهاست , مى گوید: خودت هم به این خواسته خواهى رسید, و مانند آن برادر مسلمان حاجت روا مى شوى .

۳ ـ انس , روایت مى کند که , شنیدم ام دردا مى گفت : یک روز من از حمام بیرون آمده و به طرف خانه خود مى آمدم , رسول خدا(ص ) با من برخورد کرد, و فرمود: اى ام دردا! از کجا مى آیى ؟

پـاسـخ دادم : از حـمـام مـى آیـم , آن گاه رسول خدا(ص ) که از هر فرصت براى موعظه و تربیت اجـتماعى استفاده مى کرد, فرمود: اگر کسى از شما زنان ,لباس خود را در خانه غیر مادر و شوهر خود بگذارد, پرده حیا و عفافى را که میان وى و خداوند قرار داشته , پاره کرده است !.

الـبـتـه باید توجه داشته باشیم , ابن حجر عسقلانى این حدیث را از نظر سند ضعیف دانسته اما از نـظـر مـحـتـوى ومـضـمـون , حـدیث داراى ارزش واهمـیت عقـلایى و اخـلاقى است , و هرمرد غـیـرتـمـنـدى و هر زن شریف و عاقلى هم , عملا این جهات اخلاقى و انسانى را, که موجب حفظ حـریـم شـخـصـیت زن , و قوام و دوام نظام خانواده مى گردد, با نهایت دقت و مراقبت آگاهانه , رعایت مى نمایند.

اضـافـه بـر این , از مجارى و منابع حدیثى تشیع هم , بیانى بر اساس همین محتوا وارد شده , وامام صادق (ع ) فرموده است : ایما امرا وضعت ثوبهافى غیر منزل زوجها, او بغیر اذنه , لم تزل فى لعن اللّه , الى ان ترجع الى بیتها.
هـر زنى لباس خود را در خانه غیر شوهر خود, یا بدون اذن شوهر خود در جایى قرار دهد, پیوسته مورد لعنت و نفرت خداوند خواهد بود, تااینکه آن لباس را به خانه خود برگرداند.

آرى , هــر دو حـدیث , یک مـسئله اخـلاقى و پیشگیرانه مهمى را, بطور سربسته , مورد توجه قرار داده , و عاقلان از این اشاره , به بسیارى از نکات اخلاقى , و جهات محتاطانه توجه پیدا مى کنند.

گلایه از شوهر!

اگر چه ام دردا خود بانوى دانشمند و خردمندى بوده , اما شوهر وى ابو دردا در عین حالى که از یـاران رسـول خـدا(ص ) مـحـسوب مى شد, درعبادت و زهد پیشگى راه افراط و تندروى را پیش گـرفـتـه , و از ایـن نـاحـیـه هـم مـوجب اعتراض و انتقاد یاران خویش را فراهم کرده , و هم در انجام وظایف خود نسبت به همسر, راه گلایه و شکایت را گشوده است !

آرى , مى دانیم وقتى رسول خدا(ص ), میان یاران خویش پیمان اخوت برقرار مى کرد, بین سلمان فارسى و ابودردا هم پیمان برادرى قرار داد.
بدین خاطر سلمان فارسى هرگاه فرصتى مى یافت , از باب اداى حق برادرى , به خانه ابودردا و به زیارت او مى رفت .

یکى از اوقاتى که سلمان براى دیدار ابودردا به خانه اش رفت , وى در خانه نبود, اما سلمان متوجه شد همسر وى ام دردا وضع نامرتب وژولیده اى دارد, از این جهت ناراحت شد, و رفتار زن را مورد اعـتـراض قـرار داد کـه , چرا خود را اینگونه ژولیده و بدون رسیدگى به وضع لباس ونظافت رها کرده است ؟!

ام دردا پـاسخ داد: سلمان ! برادر تو, ابودردا, به خودآرایى زن و مظاهر دنیا توجهى ندارد,زیرا همه روزها را روزه مى گیرد, و شبها هم به عبادت وشب زنده دارى مى پردازد!.

امـا طـولـى نـکشید که ابودردا از راه رسید, به سلمان خوش آمد گفت , و دستور داد براى او غذا حـاضـر کـنـند, ولى وقتى سفره پهن شد و میزبان ,سلمان را به غذا خوردن فراخواند و خود چون روزه دار بود, به کنار نشست , چون روزه او مستحبى بود سلمان پیشنهاد کرد آن را افطار کند, و تا اوافطار نکرد سلمان هم دست به غذا نزد!

بـارى , شب فرا رسید و سلمان همچنان میهمان بود که متوجه شد, میزبان مى خواهد تمام شب را به عبادت و مناجات بپردازد.

اما سلمان او را مهار کرد و گفت : باید به استراحت و سایر تکالیف خود بپردازد.
بعد ادامه داد: اى ابودردا! آخر تو در برابر خداوند یک وظیفه دارى , نسبت به جسم خود و حفظ و اسـتـراحـت آن مـسئولیت دارى , همچنین درمقابل زن و اعضاى خانواده , یک سلسله وظائف به عهده دارى .

بـنـابـرایـن , بـعـضى از روزها را روزه بگیر, برخى را هم افطار کن و خود را آزاد بگذار, هم نماز و عـبـادت داشـتـه باش , و هم به خواب و استراحت خودخوب رسیدگى کن , و بالاخره آنچه مهم است : اعط کل ذى حق حقه .

باید هرحقدارى را به حق خود برسانى .
یـک شخص مسلمان عاقل کسى است که از یکسونگرى پرهیز داشته , به راه افراط و تفریط نیفتد, وهرچیزى را در حد خود, و هرکارى را در جاى خود انجام دهد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۱۸۹

زندگینامه ام خالد مادر ابو ایوب انصاری

ام خـالـد خـزرجـى دخـتـر قیس بن عمرو بن امرئ القیس خزرجى و مادر خالدبن زید معروف به ابـوایوب انصارى اهل مدینه است که به اعتبار اسم فرزندش خالدبن یزید ام خالد, و به اعتبار کنیه فرزند خود ایوب , ام ایوب شهرت یافته است .

از ویـژگـیـهـاى مـمـتاز ام خالد و فرزندش ابو ایوب انصارى اینست که وقتى پیامبر اسلام (ص ) دوشـنـبـه دوازدهـم ربـیع الاول , سال اول هجرت وارد شهرمدینه شد, این مادر و فرزند, میزبان شخصیت اول اسلام بوده اند.

الـبـتـه ابـو ایـوب انـصـارى از یـاران سـرشـنـاس و فـداکـار رسـول خدا(ص ) و از یاران مخلص امـیـرالـمـومنین (ع ) بوده , در همه جنگهاى زمان آن حضرت ,مانند: جنگ جمل , صفین و جنگ نهروان شرکت داشته , و پس از شهادت على (ع ) هم براى جهاد به اسلامبول رفت , و بیمار شد و در همانجا ازدنیا رفت , ومدفون گردید, و مزار او همچنان مورد احترام و زیارت مردم است .

بـه هر حال , ابوایوب و مادرش , اولین میزبان پیامبر(ص ) در مدینه بوده اند, و داستان این میزبانى هـم داسـتـان عـجـیب و شنیدنى است , زیرا در جامعه قبیله اى آن روز, هر قبیله اى مى کوشید او میزبانى رسول خدا(ص ) را به عهده بگیرد, و این افتخار همیشگى را براى خود بدست آورد.

آرى , هـریـک از قـبایل مدینه , بطور دست جمعى به حضور رسول رحمت مى رسند, احترام لازم را مـعـمول مى دارند, و با کمال خضوع و ارادت آن حضرت را به خانه خویش دعوت مى کنند, رسول خـدا(ص ) هـم بـا هـمـراهان , فاصله میان مسجد قبا تا شهر مدینه آن روز را پشت سر مى گذارد, ازکوى و محله هاى مدینه یکى پس از دیگرى بسوى مرکز شهر در حرکت است , استقبال کنندگان دسـتـه دسـته به پیامبر(ص ) خوش آمد مى گویند, ومقدم مبارکش را گرامى مى دارند, زنان و کـودکـان هـم بـر اسـاس رسـم آن روز, با سرود دستجمعى خود, فضاى شهر مدینه را دل آویز و دلپذیرکرده اند.

طلع البدر علینا,من ثنیات الوداع .
وجب الشکر علینا, ما دعا للّه داع .

از پـشـت گردنه محل وداع مسافرین , ماه درخشان براى ما طلوع کرده است , و شکر این نعمت تا مادامیکه دعاکننده اى وجود دارد, براى همه ماواجب خواهد بود.

خـلاصـه , قـبایل دعوت کننده رسول خدا(ص ), بنى سالم , بنى بیاضه , بنى ساعده , بنى حارث بن خزرج , بنى عدى بن نجار و بنى مالک بن نجاربودند که هریک آن حضرت را به خانه خویش دعوت مـى کـردنـد, امـا رسـول خـدا(ص ) بـه هریک مى فرمود: خلوا سبیلها, فانها مامور;۱۲۷;رذچ&, راه شترم راباز گذارید و آن را رها کنید, زیرا این حیوان ماموریتى دارد که خود آن را انجام مى دهد!.

حدیث ام خالد.

شـترى که پیامبر(ص ) بر آن سوار بود, و ماموریت مهمى را داشت , بالاخره در محله بنى مالک بن نـجار توقف کرد, و روى زمین نشست , و رسول خدا(ص ) پیاده شد, و در حالى که باز هرکسى او را بـه خانه خود دعوت مى کرد, ابوایوب انصارى , خورجین زادوتوشه رسول خدا(ص ) را برداشت و به خانه خود برد.

ام خالد مادر او در عالم خواب بسر مى برد, که ابو ایوب فریاد همراه با شادى برداشت : مادرم ! در را بـاز کـن , کـه گرامى ترین شخص از ربیعه ومضریعنى محمد مصطفى (ص ) و پیامبر برگزیده به خانه ما مى آید.

از آن طـرف هنوز پیامبر(ص ) در میان استقبال کنندگان سرگرم پاسخگویى به اداى احترام آنها بـود, که متوجه شد خورجین و اثاث او را منتقل کرده اند, پیامبر(ص ) هم فرمود: انسان باید دنبال اثاث و بار خود باشد, و آن گاه بطرف خانه ابو اى وب حرکت کرد.

امـا ام خـالـد یعنى مادر ابو ایوب که هم راوى این حدیث است و هم میزبان رسول خدا(ص ) خود نـابیناست و درست نمى تواند از میهمان عزیزتازه وارد پذیرایى کند, ولى رسول خدا(ص ) به مجرد ورود بـخـانـه وى دسـت خـود را بـه چـشـم نـابیناى ام خالد مى کشد, و به عنوان اولین معجزه رسول خدا(ص ) در مدینه , ام خالد داراى دو چشم بینا و روشن مى گردد.

اقامتگاه پیامبر(ص ). خانه ام خالد, و فرزندش , از یک اطاق و یک بالاخانه کوچک تشکیل مى شد, که رسول خدا(ص ) در اطـاق اسـتـقـرار یافته بود تا بهتر بتواند بادیدارکنندگان خود معاشرت داشته باشد, اما سکونت رسـول خدا (ص ) در طبقه پائین , از دو جهت ابوایوب میزبان را رنج مى داد, یکى اینکه وى بامادر پیرخویش بسیار مى کوشیدند, به هنگام آب بردن و شستشو قطره آبى به پائین نچکد, موقع پختن غـذا دودى مـزاحـم پـائیـن نـشود, آهسته رفت وآمد و خفت و خواب داشتند, و به منظور این که هـیـچگونه ناراحتى براى پیامبر(ص ) بوجود نیاورند, نهایت دقت و کوشش را به عمل مى آوردند, وباز هم نگران بودند.

جهت دوم , اینکه سکونت در بالاخانه اى را که طبقه پائین آن محل نزول وحى و فرشتگان آسمانى بود, براى خود خلاف ادب مى دانستند, وبهمین جهت حتى ابوایوب مطلب را با همسر خود هم در مـیـان گـذاشـت , و آنان از روى ناراحتى خواب چشم هم نداشتند, ناچار به پیامبر(ص )پیشنهاد کـردند: در بالاخانه مستقر شود, اما رسول خدا(ص ) به همان دلیل راحت تر بودن براى رفت وآمد مردم , تا تهیه خانه و محل مناسب ومستقل در همان اطاق پایین به سکونت خود ادامه داد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۴۹

زندگینامه ام خارجـه (متوفی۴۴ه.ق)

ام خارجه همسر زیدبن ثابت است , که از نام و سایر خصوصیات او, تاریخ اطلاعى به ما نمى دهد, اما از نظر تاریخى فضاى زندگى ام خارجه فضاى علم و دانش , و جهاد و فداکارى است , زیرا شوهر او عـضـو گـروه نـویسندگان وحى بوده , در مدت ۱۷ روز زبان عبرى را براى خواندن نامه هایى که بـراى پیامبر(ص ) مى آمد, فراگرفته , در جنگ تبوک شرکت کرده و پرچمدار بوده , و هرگاه هم مـى خواست سوار مرکبى شود ابن عباس براى او رکاب مى گرفت , و مى گفت : با علما و بزرگان مى بایست , اینطور رفتار احترام آمیز داشت .

آن گـاه هـم کـه وى در سـال ۴۴ هجرى از دنیا رفت , به هنگام خاکسپارى او ابن عباس گفت : امروز علم و دانش فراوانى را زیر خاک مدفون ساختیم .

به هر حال , ام خارجه همسر چنین شوهرى بوده , و در اینگونه خانه اى مى زیسته , و حدیثى هم که از وى روایت شده , بدین شرح است : عبداللّه بن ابى ربیعه , مى گوید: ام خارجه همسر زید بن ثابت بـراى مـن روایـت کـرد و گـفـت : مـن با گروهى از اصحاب در حضور رسول خدا(ص ) به باغى رفته بودیم , در آن باغ رسول خدا(ص ) به یاران خویش فرمود: اول رجل یطلع علیکم , فهو من اهل الجنه .

اولین کسى که اکنون به این باغ وارد شود, و به جمع ما بپیوندد, او اهل بهشت خواهد بود.
ام خـارجـه مـى گـوید: با شنیدن این سخن پیغمبر(ص ) هریک از ما آرزو مى کرد, اى کاش پشت دیـوار بـاغ بود, و از در وارد مى شد, در عین حال هرچه صداى نفس یا صداى پایى شنیده مى شد, هـریـک از مـا گـردن مى کشید, تا شخص تازه وارد را زودتر ببیند, و از حال وى با خبر شود, که ناگاه صداى پایى شنیده شد, و رسول خدا(ص ) فرمود: گمان مى کنم على (ع ) باشد.

آن گاه همه ما مشاهده کردیم , على بن ابیطالب (ع ) وارد باغ شد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۶

زندگینامه ام حکم دختر زبیر

ام حکم دختر زبیر بن عبدالمطلب بن هاشم قریشى هاشمى است .شـوهـر او ربـیع بن حارث بن عبدالمطلب مى باشد, و این بانو خواهر دیگرى دارد که ضباع نامیده شده , و همسر مقدادبن اسود دئلى بوده است .

ام حـکـم اهـل مـکـه بود, در همان روزهاى طلوع اسلام , با رسول خدا بیعت نمود و اسلام آورد و سپس از مکه به مدینه هجرت نمود, و در آن شهرمى زیست .

پـسـر ام حکم از مادر خود روایت کرده , که او مى گوید: رسول خدا به خانه خواهرش ضباعه وارد شـد, و او بـراى پـیـامـبر(ص ) یک سردست گوسفندى را کباب کرد, و آن حضرت گوشت آن را خورد, و سپس نماز خود را خواند و آن گاه خانه ضباعه را ترک گفت .

خلاصه , مرحوم شیخ ذبیح اللّه محلاتى , ابن حجر عسقلانى , و ابن عبدالبر, ام حکم را راوى حدیث از رسـول خـدا دانـسـته اند و همانطور که روش اخلاقى اجتماعى و مردمدارى پیامبر اسلام (ص ) اقـتـضـا مـى کرد, که به خانه افراد مسلمان و شایسته رفت وآمد داشته باشد, تا از این راه تحبیب قلوب و گسترش فکر و فرهنگ به وجود بیاورد, آن حضرت گاهى به خانه ام حکم نیز مى رفت و حـتـى در یـک نوبت که از سرزمین خیبر برگشته بود,حدود سه شتر مواد خوراکى هم براى وى آورده بود.

از طـرف دیـگـر, ارادت و عـلاقـه ام حـکـم نیز به رسول خدا(ص ) به حدى بود, که طى روایتى مى گوید: وقتى براى رسول خدا(ص ) بیمارى و کسالتى پیش آمده بود, من و فاطمه زهرا(س ) به حـضور آن حضرت رسیدیم و در حالى که ناراحت بودیم درخواست کردیم آن حضرت دعایى را به مابیاموزد, فرمود: دعایى را به زنان بنى بدر آموخته ام , اما اکنون شما را به دعاى بهترى راهنمایى مى کنم , که آن را بعد از هرنمازى بخوانید.

پـیـامبر(ص ) دعا و ذکر مناسبى را به آنان آموخت , اما متاسفانه , تا آنجا که بررسى شد, از متن آن ذکر و دعا چیزى بدست نیامد!.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۱۷

زندگینامه ام حصین (صحابى رسول اکرم (ص))

ام حـصـیـن را هـم فقیه بزرگوار شیعه شیخ طوسى , ملاعلى علیارى تبریزى , و نویسندگان دو کتاب مهم الاصاب;۱۲۷;رذچ& والاستیعاب از بانوان راوى حدیث و صحابى رسول خدا دانسته اند.

ام حـصـین دختر اسحاق احمسى است ,و در آخرین سفر حج پیامبر(ص ) که در سال دهم هجرت واقـع گردید و حج ;۱۲۷;رذچ&الوداع نامیده شده , به همراه آن حضرت حضور داشته , و آن دو صحنه رفتارى رسول خدا را,در قالب حدیث روایت کرده ,که آنها را مورد دقت قرار مى دهیم :.

۱ ـ یـحـیـى بـن حـصـیـن , از جـده خود ام حصین روایت کرده , که این بانو گفته است : در سفر حج ;۱۲۷;رذچ &الوداع من هم به همراه رسول خدا(ص ) حضورداشتم و اعمال حج را انجام دادم .
بـه هنگامى هم که پیغمبر(ص ) مى رفت ریگهاى خود را به جمره عقبه بزند سوار مرکب بود و دو صحابى با وفاى او بلال و اسام;۱۲۷;رذچ& بن زید همراه رسول خدا بودند, یکى از آنان افسار شتر آن حضرت را از جـلو مى کشید, و دیگرى هم قسمتى از لباس احرام خود را روى سر پیامبر(ص ) گرفته بود, که حرارت آفتاب رسول خدا را آزار نرساند و من این وضع را مشاهده کردم .

۲ ـ در مـورد دیـگـرى عـبـزار بـن حریث از ام حصین روایت کرده , که این بانو مى گوید: رسول خـدا(ص ) را در حـال احرام مشاهده کردم , و احرام آن حضرت هم بدین شکل بود, که پارچه اى به خـود پـیـچـیده , و قسمتى از آن را از زیر شانه خود عبور داده بود, و ضمن این که مطالب زیادى بـراى مـردم بـیان مى کرد, ادامه داد: یاایها الناس اتقوا اللّه وان امر علیکم عبد حبشئ , فاسمعوا له واطیعوا, ماقام فیکم کتاب اللّه تعالى .

اى مردم !خدا را در نظر داشته باشید, و اگر یک برده حبشى هم رهبرى شما را بعهده گرفت , در صـورتـى که احکام قرآن کریم در میان شما استواراست و جریان دارد, سخنان آن رهبر را گوش کنید, و از دستورهاى او اطاعت داشته باشید!.

البته , در باره این حدیث که از منابع اهل سنت وارد شده , توضیح دو نکته ضرورى خواهد بود:.
الـف : در بـاره احـرام مردها, همانطور که ملاحظه کردید, در حدیث آمده بود که , بخشى از لباس احـرام رسـول خدا(ص ) از زیر شانه اش عبور داده شده بود, در حالى که در فقه ما چنین دستورى پذیرفته شده نیست , وبلکه لباس احرام باید روى شانه و بطور طبیعى قرار گیرد.

ب : در بـاره شـرایـط امامت و رهبرى در امت اسلامى , اضافه بر عمل به قرآن کریم , مسئله حضور سـنت و عترت نیز به عنوان بیانگر و مفسر احکام کتاب خداوند بطور جدى باید مورد نظر باشد, و طـبـق مـوازین اسلامى , گوش دادن به سخن و اطاعت از هرکسى , اگر چه اهل گناه و نقص و عیب باشد مجاز نمى باشد, چه اینکه پیشواى اسلامى باید اسوه حسنه و الگوى رفتارى پیامبر(ص ) در میان امت مسلمان باشد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۸

زندگینامه ام حرام دختر ملحان «رمیصا»(متوفی۳۷ه.ق)

شیخ طوسى ام حرام را از راویان حدیث و صحابى رسول خدا(ص ) دانسته , و به شان بالا و عظمت بلند وى اعتراف کرده است .
ام حـرام دخـتـر ملحان بن خالدبن زید, همسر عبادبن صامت صحابى رسول خدا(ص ), خواهر ام سلیم و خاله انس بن مالک بود, و در مدینه زندگى مى کرد.

بـراى بـلندى مقام این بانوى مومن و ارادتمند به دین , این نکته قابل دقت است , که پیامبر اسلام هرگاه مى خواست از شهر مدینه خارج شود و به مسجد قبا برود, به دیدن ام حرام که نام او رمیصا بود مى رفت , در خانه او مى ماند, استراحت مى کرد و غذا مى خورد.

ام حـرام روایـت مى کند: یک روز که رسول خدا(ص ) در خانه من به خواب رفت و بیدار شد, او را خـوشـحـال و خندان دیدم , علت آنرا جویا شدم ,فرمود: در عالم خواب جمعیتى از اصحاب خود را مشاهده کردم , که در دریاى اخضر با عزت و عظمت سوارکشتى شده بودند.

ام حـرام کـه از خـوشـحالى و شادمانى رسول خدا(ص ) فهمیده بود, این خواب گویاى عظمت و بـزرگوارى بیشتر آینده پیامبر اسلام (ص ) است , ازرسول خدا(ص ) تقاضا کرد, دعا کند تا وى هم جزو آن گروه رستگار و سربلند شهید محسوب شود.

اتفاقا پیغمبر(ص ) فرمود: اى ام حرام , تو نیز جزو همان گروه خواهى بود!.

آرى , از ایـن مـاجـرا سـالـیـانـى گذشت , و سال ۲۷هجرى در زمان خلافت عثمان جنگ قبرس پیش آمد, در این جنگ ابوذر, ابودردا و عبادبن صامت شرکت داشتند و ام حرام هم به همراه شوهر خود در جنگ براى آب دادن سربازان و مداواى مجروحان شرکت کرده بود.

امـا وقـتـى آنان از کشتى پیاده شدند, در جزیره قبرس ام حرام در حالى که سوار مرکب بود و راه مى پیمود, مرکب او رم کرد, و ام حرام روى زمین پرت شد, و همانطور که رسول خدا(ص ) با احترام و اکـرام زیاد نسبت به او برایش شهادت در راه خدا را درخواست کرده بود, وى در این سفرجنگى جان خود را از دست داد و شهید شد.

خلاصه , عالمان و مورخانى مانند: شیخ طوسى , ابن عبدالبر, ابن حجر عسقلانى , وابن اثیر, ام حرام یا رمیصا را از اصحاب رسول خدا(ص ) وبانوى راوى حدیث از آن حضرت شمرده بستگانش هم اهل علم و فضل و ارادت به اسلام و پیامبر(ص ) بوده اند.

در باره همسر او عباده بن صامت هم نوشته اند: وى نسبت به پیامبر اسلام , از یاران ثابت و استوارى بـوده , کـه از آن روزى کـه اسـلام آورد, تـا بـعـد ازوفـات رسـول خـدا(ص ) و روزگـار خلافت امـیـرالـمـومـنین (ع ) یکرنگ و مستقیم بود, در همه جنگها به همراه رسول خدا شرکت مى کرد, آوارگان درصفه مسجد مدینه را قرآن آموزش مى داد, در زمان عمربن خطاب به مسافرت حمص و فلسطین رفت , معلم و مبلغ احکام دین بود, و بالاخره شوهر ام حرام در سال ۳۴ هجرى در رمله بـیت المقدس در سن هفتاد و دو سالگى زندگى خود را به درود گفت , و در همان مکان مدفون گردید.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۳۵۷

زندگینامه ام اسلم

دانـشـمندان و محدثین بزرگى مانند: شیخ کلینى , در کتاب کافى و ابن میثم بحرانى در کتاب مدین;۱۲۷;رذچ& المعاجز اماسلم صاحب حصا;۱۲۷;رذچ&, را, راوى حدیث از پیغمبر(ص ) دانسته اند.

و عـلـت ایـن کـه ایـن زن بـه لقب حصاه یعنى سنگریزه شهرت یافته , همانطور که در حدیث زیر مـى خـوانیم ,این است که وى در داستان ملاقات خود باپیامبر(ص ) با یک مشت سنگریزه سروکار پیدا کرده است .

از طرف دیگر همانطور که خواهیم دید, وى یک زن اهل مطالعه و تحقیق در کتابهاى آسمانى هم بوده , و براى رسیدن به یک حقیقت سماجت وپیگیرى جدى معمول مى داشته است .
داسـتـان ملاقات ام اسلم همچنین است , که مى گویند: وى براى ملاقات با رسول خدا به خانه ام سلمه یکى از همسران آن حضرت وارد شد.

اما ام سلمه گفت : پیامبر(ص ) براى انجام کارى بیرون رفته است , ناچار ام اسلم نزد ام سلمه ماند تا این که حضرت رسول (ص ) به خانه آمد, و ام اسلم سوال خود را اینطور مطرح کرد:.

اى رسـول خـدا! پدر و مادرم به فدایت , من کتابهاى آسمانى را مطالعه کرده ام , و بدست آورده ام , کـه هـر پـیـامـبـرى وصى و جانشینى دارد, و جانشین خود را هم در زمان حیات خویش به مردم معرفى مى کند.

مثلا عیسى بن مریم (ع ) چنین کرده است , حال وصى تو کیست ؟.
پیغمبر(ص ) فرمود: وصى من در زمان حیات و بعد از وفات من , یک نفر است .

سـپـس آن حـضرت یک مشت سنگریزه را از زمین برداشت و آن را در کف دست خود نرم کرد, تا جـائیکه سنگریزه ها بصورت خاک نرمى درآمد,و بعد نگین انگشتر خود را که کار مهر کردن را نیز انـجـام مـى داد, روى خـاک گذاشت , و فرمود: وصى من از هم اکنون و بعد از وفاتم کسى است که قدرت چنین کارى را داشته باشد!.

ام اسلم , مى گوید: وقتى چنین قدرت و علامتى را در باره وصى رسول خدا(ص ) کشف کردم , به نـوبــت بـه خانه على (ع ) و فرزند او حسن (ع ) وسپس حسین (ع ) رفتم , و این قدرت فوق العاده و نـشـانـه وصــایـت رســول خـدا را, در آن سـه بـزرگـوار دریـافـت داشـتم و بـه دست آوردم , کـه وصـى پـیــامبـر(ص ) علـى (ع ) و بعـد فـرزند بزرگ او حسـن (ع ) و سپـس فـرزنـد دیـگر او حسـین بـن على (ع ) مى باشند.

وى با توجه به اینکه اهل تحقیق و مطالعه بود, با مشاهده این عمل پیغمبر(ص ) در باره اوصیاى آن حـضـرت به حقیقت دست یافت و دنبال کار خودرفت و پس از شهادت حسین بن على (ع ) هم در کـربلا, به خدمت على بن الحسین , یعنى زین العابدین (ع ) رسید و این قدرت معنوى فوق العاده را نیزاز آن حضرت مشاهده نمود, و به اطاعت او گردن نهاد.

زنان دانشمند و راوی حدیث//احمد صادقی اردستانی

بازدیدها: ۹۱

زندگینامه اُمّ حبیبه همسر حضرت رسول اکرم(ص)(متوفی۴۴ه.ق)

نام و نَسَب

” امّ حبیبه ” دختر ابی سفیان صخر بن حرب بن امیه بن عبد شمس قرشی اموی است.(۱) نام مادرش طبق روایاتی ” امنه بنت عبدالعزی بن حرثان بن عوف بن عبید بن عویج بن عدی بن کعب ” میباشد.(۲) در روایت دیگری نام مادرش “صفیه بنت ابی العاص بن امیه بن عبدشمس بن عبد مناف ” ذکر شده است.(۳) تاریخ ولادت وی را هفده سال پیش از بعثت یاد کرده اند.(۴) و این تاریخ با روایاتی که سن او را در سال هفتم هجری قمری، سی و چند سال دانسته، توافق دارد.(۵) در نام امّ حبیبه اختلافنظر وجود دارد؛ برخی گفتهاند نام او “رمله ” است و برخی او را “هند ” خواندهاند؛ اما نزد جمهور عالمان به نسب، سیره، حدیث و خبر، نام “رمله ” مشهورتر است.(۶) امّ حبیبه یکی از دختر عموهای پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) بود و از میان همسران حضرت، تنها همسری بود که با ایشان رابطه نسبی اشت. وی از صادقترین همسران رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) و یکی از زنان مؤمن بوده است.(۷) او پیش از پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) با “عبیدالله بن جحش ” ازدواج کرده بود و کنیهاش به سبب نام فرزندش (حبیبه بنت عبیدالله بن جحش)، ام حبیبه است.(۸)

بعضی از مورخین تولد حبیبه را در مکه و پیش از هجرت به حبشه دانستهاند، ولی برخی تولد او را در حبشه و هنگام هجرت پدر و مادرش به آنجا ثبت کردهاند. حبیبه بعدها با “داوود بن عروه بن مسعود ثقفی ” ازدواج کرد.(۹)
لازم به ذکر است که محمد بن سیرین در روایتی با عبارت “حَبیبَه بِنت أبیسُفیانٍ قالَت: سَمِعتُ النَّبیَّ ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) یَقُولُ: مَن ماتَ لَهُ ثَلاثَه مِنَ الوَلَد… “، نام امّ حبیبه را “حبیبه بنت ابیسفیان ” ذکر کرده است؛ در حالیکه ابوسفیان دختری به نام حبیبه نداشته است. مؤید این امر کلام ابوعمر است که میگوید: “گمان میکنم که حبیبه، دختر ام حبیبه دختر ابیسفیان باشد “.(۱۰)
از سوی دیگر ابن عیینه نیز در حدیث خود از زهری، از زینب بنت ام سلمه، از حبیبه بنت ام حبیبه، از مادرش ام حبیبه، از زینب بنت جحش نقل میکند که: رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) با صورتی

برافروخته از خواب بیدار شد در حالی که میگفت: “لا إلهَ إلاَّ الله، وَیلٌ لِلعَرَبِ مِن شَرٍّ قَدِ اقتَرَبَ… “. مطابق سند فوق، حبیبه دختر ام حبیبه بنت ابیسفیان است.(۱۱)

اسلام و هجرت به حبشه

ام حبیبه از سابقان در اسلام و از مهاجران به حبشه بود. وی در شرایط بسیار سختی به اسلام گروید و در کنار پیروان رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) قرار گرفت؛ زیرا پدرش (ابوسفیان) از سران کفار و مشرکان مکه بود که تمام توان خود را برای نابودی اسلام و جلوگیری از گسترش آن و نیز دشمنی با شخص پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) به کار بسته بود. برای ابوسفیان که در صف مقدم مبارزه با اسلام و پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) قرار داشت، بسیار سخت و غیر قابل قبول بود که دخترش (رمله) به صف پیروان پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) بپیوندد. در حقیقت، اقدامات خشونتطلبانه و شکنجههای وحشیانه و محرومیتهای اجتماعی و اقتصادی که امثال ابوسفیان بر مسلمانان وارد کردند، موجب شد تا مسلمانان، مکه را به قصد حبشه ترک کنند.

زمانی که رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) یارانش را در سختی و بلا دید و دریافت که نمیتواند مانع سختی و بلای آنان شود به آنان فرمود:باید به حبشه هجرت کنید؛ زیرا آنجا پادشاهی دارد که به کسی ظلم نمیکند، آنجا سرزمین صدق است و خداوند در آنجا فرجی برای شما قرار داده است.(۱۲)
با این پیشنهاد، برخی از صحابه، برای حفظ دین خود، از مکه به حبشه هجرت کردند و بدین ترتیب اولین هجرت در اسلام صورت گرفت.

از قبیله بنیاسد، عبدالله بن جحش بن رئاب بن یعمر و برادرش عبیدالله بن جحش به همراه همسرش (ام حبیبه بنت ابیسفیان بن حرب بن امیه)، از جمله کسانی بودند که به رهبری “جعفر بن ابیطالب ” به حبشه هجرت کردند.(۱۳)
هر چند سرزمین حبشه، مکانی امن و مطمئن برای مهاجران بود و گرایش مردم به اسلام بسیار چشمگیر بود، اما برای ام حبیبه محنت شدیدی را به همراه آورد؛ زیرا در آنجا عبیدالله که به خاطر اسلام به حبشه هجرت کرده بود، اسلام را رها کرد و نصرانی شد و بر آیین نصرانیت از دنیا رفت.(۱۴)

ام حبیبه ماجرای مرتد شدن شوهرش را چنین گزارش کرده است: در خواب، شوهرم عبیدالله را دیدم که در بدترین حالت و زشتترین وضعیت بود. با نگرانی از خواب برخاستم و در این اندیشه بودم که چرا حال شوهرم تغییر یافته است. صبح آن روز عبیدالله نزد من آمد و گفت: من در دین خود تجدید نظر کرده و به این نتیجه رسیدهام که هیچ دینی بهتر از نصرانیت نیست؛ دینی که پیش از آن نیز بدان گرایش داشتم. من خواب خود را برای او نقل کردم و گفتم: هیچ خیری در تو نیست. عبیدالله پس از گرایش به مسیحیت به نوشیدن شراب روی آورد و بر اثر افراط در میگساری جان خود را از دست داد. عبیدالله پس از مرتد شدن، تمام تلاش خود را برای بازگرداندن ام حبیبه به کار بست؛ اما ام حبیبه از درخواست شوهر مرتدش سرپیچی کرد و بر اسلام خود استقامت ورزید.(۱۵)

بعد از مرگ عبیدالله، شرایط زندگی برای ام حبیبه بسیار سخت و جانفرسا شده بود. اما او و دختر کوچکش، تنهایی و غربت حبشه را تحمل میکردند و از خدا میخواستند تا راه صواب را به آنان الهام کند و بر غربتشان رحم آورد. ام حبیبه میگوید:
چندی پس از مرگ شوهرم، خواب دیگری دیدم که گویا کسی مرا در خواب ” ام المؤمنین ” (۱۶) میخواند. من خواب خود را اینگونه تأویل کردم که رسول الله ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) مرا به ازدواج خود درخواهد آورد. به محض اینکه عده وفات شوهرم تمام شد، نجاشی، پادشاه حبشه، کنیزی نزدم فرستاد که پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) از تو خواستگاری کرده است.(۱۷)
ام حبیبه نیز مانند سایر صحابه از همان ابتدای اسلام آوردن سختیهای بسیاری را تحمل نمود؛ اذیت و آزار اقوام و خویشان و دوری از خانواده و تحمل غربت، تنها گوشهای از مصیبتهایی است که امثال امحبیبه به منظور زنده نگاه داشتن اسلام و دوری از شرک و مشرکین به جان میخریدند.(۱۸)

ازدواج با پیامبر اسلام ( صلّی الله علیه وآله وسلّم )

رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) در سال ششم یا هفتم، توسط عمرو بن امیه ضمری(۱۹)نامه ای برای نجاشی فرستاد و طی آن از او خواست که ام حبیبه را برای آن حضرت خواستگاری کند. نجاشی نیز مطابق فرمان رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) با فرستادن کنیزی از ام حبیبه خواستگاری کرد.(۲۰)

ام حبیبه میگوید:
نجاشی، کنیزی را نزد من فرستاد و به من گفت که پادشاه میگوید: پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) برای من نامه نوشته که تو را به نکاح او درآورم و از تو خواسته که برای خودت وکیلی را انتخاب کنی و من خالد بن سعیدبن العاص را وکیل خود کردم. به هنگام غروب، نجاشی به جعفر بن ابیطالب و دیگر مسلمانان امر کرد که حاضر شوند و شروع به خواندن خطبه کرد:

” الحَمدُلله، المَلِکِ القُدُّوسِ، السَّلامِ المُؤمِنِ، المُهَیمِنِ العَزِیزِ، الجَبّارِ المُتِکَبِّر أشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ الله، وَأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله وَأنَّهُ الَّذِی بَشَّرَ بِهِ عیسیَ بن مَریمَ “. و سپس افزود: پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) برای من نامه نوشته که ام حبیبه دختر ابوسفیان را به ازدواج او درآورم و من خواسته اش را اجابت کردم. خالد بن سعید گفت: ” الحَمدُللهِ أحمَدُهُ وَأستَعینُه وَأشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ اللهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَرَسُولُه، أرسَلَهُ بِالهُدی وَدِینِ الحَقِّ، لِیُظهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّه وَلَو کَرِهَ المُشرِکُون “. سپس اضافه کرد: من نیز خواسته رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) را اجابت نمودم و ام حبیبه دخترابوسفیان را به ازدواج او درآوردم. سپس نجاشی به میهمانان ولیمه ای داد و آنگاه میهمانان متفرق شدند.(۲۱)

درباره مکان نکاح پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) با ام حبیبه اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی گفتهاند: این امر در مدینه صورت گرفته و برخی ازدواج آنها را در حبشه میدانند که قول دوم بیشتر و صحیحتر است.(۲۲)
روشن است که ازدواج پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) با ام حبیبه، جنبه دلجویی از این زن مسلمان را داشت؛ زیرا او با جدا شدن از پدر و اقوام بتپرست خود به همراه همسر مسلمانش رهسپار حبشه شد و در آن دیار غربت نیز شوهر و شریک زندگی خود را از دست داد. پس چه افتخاری بهتر از این که به همسری پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) نائل گردد. با این عمل، پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) از صبر و ایمان ام حبیبه تجلیل کرده و او و کودک بیپناهش را پناه دادند و همچنین از این طریق، ابوسفیان (رئیس کفار و مشرکان مکه) را شکست دادند تا آنجا که خودابوسفیان، پس از شنیدن خبر ازدواج دخترش با پیامبر، زبان به اعتراف گشود و گفت: “بینی این مرد به خاک مالیده نمیشود “.(۲۳) (این سخن کنایه از شکست ناپذیری پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) است).

در برخی منابع تاریخی و تفسیری از ابن عباس آمده است که مقصود از “مودت ” در آیه {عَسَی الله أَنْ یَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَ الَّذِینَ عادَیْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّه} (ممتحنه: ۷) ازدواج نبی اکرم ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) و ام حبیبه (بنت ابیسفیان) است که پس از آن ام حبیبه، ام المؤمنین شد و جایگاه والایی پیدا کرد.(۲۴)

آلوسی ضمن نقل روایت مربوط به آیه ذکر شده، در ادامه برای توضیح مینویسد:
پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) ام حبیبه را زمانی که به حبشه هجرت کرده بود به نکاح خود درآورد درحالیکه این آیات در سال ششم هجرت به مدینه نازل شده است. بنابراین آنچه ذکر شده، ظاهراً صحیح نیست و در ثبوتش از ابن عباس هم حرف و حدیث هایی وجود دارد و خود خداوند بر دگرگون ساختن قلوب و تغییر حالات و تسهیل أسباب مودت تواناست.(۲۵)
در تفسیر نمونه نیز آمده است: اینکه “مودت ” در آیه فوق با ازدواج رسول الله ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) و ام حبیبه صورت گرفته، بعید به نظر می‏رسد، چرا که آیات مورد بحث در آستانه فتح مکه نازل شده است.(۲۶)

.بازگشت مهاجران

در سال هفتم هجرت، به دنبال فتح خیبر، ام حبیبه همراه جعفر بن ابیطالب و سایر مهاجران به مدینه بازگشت و پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) از این بازگشت بسیار مسرور شد. با ورود ایشان به مدینه، پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) به گرمی از ایشان استقبال نمود و فرمود: “به خدا سوگند نمیدانم به کدامیک خشنود باشم؟ به فتح خیبر؟ یا به قدوم جعفر؟… “

زمانی که ام حبیبه وارد خانه رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) شد، زنان پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) جشن گرفتند و به ایشان درود و سلام فرستادند. یکی از این زنان “صفیه ” بود که مدت زیادی از ازدواج او با پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) نمیگذشت. عثمان بن عفان نیز به نشان خشنودی از این نکاح، قربانی نمود و به مردم ولیمه داد. بدین ترتیب امحبیبه درکنار دیگر همسران رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) زندگی امن و راحتی را آغاز نمود.(۲۷)

وی بر خلاف دیگر زنان پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) ، در مسائل اجتماعی و سیاسی نقش چندانی نداشت و بیشتر وقت خود را در خانه به سر میبرد. او را از جمله زنان عابد و پرهیزکاری دانستهاند که بسیار نماز میخواند و یاد خدا میکرد و به مسائل دینی اهمیت میداد.(۲۸)

ابوسفیان در خانه ام حبیبه

زمانی که مشرکان در مکه صلح حدیبیه را نقض کردند، به خاطر ترس از انتقام رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) ، ابوسفیان را به مدینه فرستادند تا شاید بتواند حضرت را در تجدید صلح راضی کند؛ اما پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) فرمود: “صلح ما در روز حدیبیه بود و تغییر و تبدیلی در آن نیست “.

به همین سبب ابوسفیان نزد دخترش (امحبیبه) رفت و هنگامی که خواست بر بستر پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) بنشیند امحبیبه او را نهی کرد و گفت: ” این بستر رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) است و تو فردی نجس و مشرک هستی “. ابوسفیان به دخترش گفت: ” ای دخترم! تو بعد از من به شر و بلا گرفتار شدی “؛ اما ام حبیبه پاسخ داد: “خداوند مرا به سوی اسلام هدایت کرد؛ اما تو ای پدر که سید و بزرگ قریشی چگونه به اسلام نگرویدی و سنگهایی را میپرستی که نه میشنوند و نه میبینند “. ابوسفیان گفت: ” از تو تعجب میکنم؛ آیا آنچه پدرانمان میپرستیدند را رها کردی و دین محمد ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) را پیروی میکنی؟ ” سپس برخاست و از نزد او رفت.(۲۹)

درباره امحبیبه نقل شده که او نیزمانند سایر زنان روزی از رسولخدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) خواست تا به نفقه او بیفزاید، امّا وقتی آیه های ۲۸ ـ ۲۹ سوره احزاب نازل شد، آنان زندگی زاهدانه را با رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) ترجیح دادند.(۳۰)

ام حبیبه و ماجرای قتل عثمان

در ماجرای شورش علیه عثمان و دورهای که وی در محاصره بهسر میبرد، حضرت علی ( علیه السلام ) تلاش بسیاری برای خاتمه دادن به این غائله انجام داد. مالک نیز به عنوان یکی از هواداران امام علی ( علیه السلام ) کوشید تا با استفاده از هودج ام حبیبه، عثمان را از محاصره به درآورد؛ اما برخی از محاصره کنندگان اجازه ورود ام حبیبه را به خانه عثمان ندادند و مرکب او را رم دادند.(۳۱)
ام حبیبه با توجه به وابستگی خانوادگی خود با عثمان، سعی کرد تا او را از حلقه محاصره خارج کند و از آشوب و پیامدهای بعدی آن جلوگیری کند؛ این در حالی بود که برادرش معاویه هیچ تلاشی برای نجات عثمان انجام نداد و تنها ناظر به قتل رسیدن عثمان بود. هنگام دفن عثمان نیز، که مخالفان مانع دفن او شدند، ام حبیبه بود که با تلاش خود به این آشوب اجتماعی خاتمه داد.(۳۲)
در نقلی آمده است که ام حبیبه پس از کشته شدن عثمان، پیراهن آغشته به خون وی را همراه “نعمان بن بشیر ” نزد برادرش (معاویه) به دمشق فرستاد.(۳۳)

وفات

ام حبیبه در سال ۴۴ هجری قمری و در زمان خلافت معاویه وفات کرد و در تاریخ وفات وی اختلافی وجود ندارد.(۳۴)
از عایشه راویت شده که:ام حبیبه در هنگام وفاتش مرا خواست و از من طلب حلالیت کرد. سپس به سوی ام سلمه فرستاد و از او نیز طلب مغفرت کرد.(۳۵)
در روایتی پیرامون مکان قبر ام حبیبه از امام سجاد ( علیه السلام ) چنین نقل شده است:وارد خانه علی بن ابیطالب ( علیه السلام ) شدیم و گوشهای از آن را حفر کردیم و از آن سنگی را بیرون آوردیم که روی آن نوشته بود: این قبر رمله دختر صخر است. پس آن سنگ را در جایش گذاشتیم.(۳۶)اما بنابر قول صحیح، قبر ام حبیبه در مدینه(۳۷) و در قبرستان بقیع است.(۳۸)

نقش ام حبیبه در روایت حدیث

ام حبیبه احادیث بسیاری از رسول اکرم ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) روایت کرده که مجموع آنها به شصت و پنج حدیث میرسد.(۳۹) بخاری و مسلم در دو حدیث بر این امر اتفاق نظر کردهاند و مسلم در دو حدیث جداگانه نیز آن را آورده است.(۴۰)

راویان ام حبیبه عبارتند از:

برادرانش (معاویه وعنبسه) و پسر برادرش (عبدالله بن عتبه بن ابی سفیان).
همچنین عروه بن زبیر، زینب بنت ابیسلمه، ابوجراح قرشی، انس بن مالک و… نیز از او روایت نقل کرده اند.(۴۱)
اکنون به چند نمونه از روایاتی که به وسیله ام حبیبه نقل شده است اشاره میشود:

( روایت اول: ام حبیبه حدیث مشهوری در تحریم ربیبه (دختر زن) و خواهر زن دارد. هشام از عروه و او از زینب بنت سلمه و او از ام حبیبه نقل میکند که:
به نزد رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) رفتم و به ایشان گفتم: با خواهر من دختر ابیسفیان ازدواج کن. حضرت فرمود: خواهرت ؟ گفتم: بله. حضرت فرمود: آیا تو دوست داری این اتفاق بیفتد؟ گفتم: بله. من خوشحال میشوم که کسی با من در خوشبختی خواهرم شریک باشد. حضرت فرمود: ازدواج با او بر من حلال نیست. عرض کردم: به خدا سوگند به من خبر رسیده که تو “دُره “، دختر ابیسلمه را خواستگاری کردی. حضرت فرمود: دخترابی سلمه؟ عرض کردم: بله. پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) فرمود: به خدا سوگند! حتی اگر او ربیبه من در خانهام نبود نیز بر من حلال نبود، چرا که او دختر برادر رضاعی من است و ثویبه، من و پدر او را شیر داده است. پس دختران و خواهران خود را بر من عرضه نکنید.(۴۲)

( روایت دوم: عنبسه بن ابیسفیان در روایتی از ام حبیبه نقل میکند که وی گفت:از پیامبر اکرم ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) شنیدم که فرمود: هیچ بنده مسلمانی نیست که هر روز دوازده رکعت نماز غیر از نمازهای واجب بخواند مگر اینکه برای او در بهشت خانهای وجود دارد یا خانهای برایش ساخته میشود.(۴۳)

( روایت سوم: عنبسه در روایتی دیگر از ام حبیبه نقل میکند که حضرت فرمود: “هر کس قبل و بعد از نماز ظهر، چهار رکعت نماز بخواند بر آتش حرام میشود “.(۴۴)

( روایت چهارم: زینب بنت ام سلمه از ام حبیبه نقل میکند که پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) فرمود:
برای زن مسلمانی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، حلال نیست که بیش از سه روز آرایشش را کنار بگذارد مگر برای زنی که همسرش وفات یافته، به مدت چهار ماه و ده روز.(۴۵)

( روایت پنجم: عمر بن حکم از ام حبیبه روایت میکند که مردمی از اهل یمن نزد رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) آمدند تا نماز و سنن و فرائض را به آنها بیاموزد. سپس به رسول خدا ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) عرضه کردند: “ما شرابی داریم که آن را از گندم و جو تهیه میکنیم “. حضرت فرمود: ” الغبیراء؟ ” آنها گفتند: “بله “. حضرت فرمود: ” ان را نخورید “.
ساجی در حدیث خود آورده است که پیامبر ( صلّی الله علیه وآله وسلّم ) این مطلب را سه بار تکرار کرد و ابوعبید آورده است که بعد از گذشت دو روز از این ماجرا، حضرت دوباره این مطلب را برای آنها یادآوری کرد؛ اما آنها گفتند: خوردن آن را کنار نمیگذارند. سپس حضرت فرمود: “هر کس خوردن آن را ترک نکرد، گردنش را بزنید “.(۴۶)


پی نوشت

۱ . الاستیعاب، ابن عبدالبر، ج‏۴، ص۱۸۰۸؛ إمتاع‏ الأسماع، مقریزی، ج‏۶، ص۶۴؛ تاریخ ‏الطبری، محمد بن جریر طبری، ج‏۱۱، صص ۶۰۵ و ۶۷۱؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، فضل بن حسن الطبرسی، ص ۱۴۱٫

۲ . تاریخ مدینه دمشق (تراجم النساء)، ابن عساکر، صص ۷۵ ـ ۷۷٫

۳ . تاریخ مدینه دمشق، ص ۷۳؛ الاستیعاب، ج‏۴، ص۱۸۰۸؛ إمتاع‏ الأسماع، ج‏۶، ص۶۴؛ تاریخ‏ الطبری، ج‏۱۱، صص ۶۰۵ و ۶۷۱؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، ص ۱۴۱٫

۴ . الاصابه فی تمییز الصحابه، ابن حجر عسقلانی، ج۴، ص۳۰۵؛ دلائل النبوه، احمد بن حسین بیهقی، ج۳، ص۴۶۱٫

۵ . طبقات الکبری، ابن سعد، ج ۸، ص۷۰؛ تاریخ مدینه دمشق (تراجم النساء)، ص۸۷٫

۶ . الاستیعاب، ج‏۴، ص۱۸۰۸و ۱۹۲۹؛ دلائل‏النبوه، ج‏۳، ص۴۶۰؛ الإصابه، ج‏۸، ص۳۷۴؛ أنساب ‏الأشراف، ج‏۱، ص۴۳۸؛ إمتاع ‏الأسماع، ج‏۶، ص۶۳؛ تاریخ یعقوبی، ج‏۲، ص۸۴؛ طبقات ‏الکبری، ج‏۸، ص۷۶٫

۷ . إمتاع ‏الأسماع، ج‏۶، ص۴؛ وسائل الشیعه، شیخ کلینی، ج۲۰، ص۲۴۴؛ بحارالانوار، محمدتقی مجلسی، ج۲۲، ص۲۰۴٫

۸ . أسدالغابه، علی بن محمد الجزری، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۰؛ أنساب ‏الأشراف، احمد بن یحیی البلاذری، ج‏۱، ص۴۳۸٫

۹ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۰؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص ۱۴۱٫
۱۰٫ الاستیعاب، ج ۴، ص ۱۸۰۸٫

۱۱٫ أسدالغابه، ج‏۶، ص۶۰؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۱٫

۱۲٫ السیره النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۳۴۴٫

۱۳ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۰؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص ۱۴۱؛ السیره النبویه، ابن هشام، ج۱، ص۳۴۶؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج۲، ص۶؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۴۴٫

۱۴ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۰؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ص ۱۴۱؛ موسوعه عظماء حول الرسول، خالد عبدالرحمن العک، ج۱، ص۱۸۴٫
۱۵ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الطبقات الکبری، ج۸، ص۹۶؛ الاصابه، ج۸، ص۱۴۰؛ موسوعه عظماء حول الرسول، ج۱، ص۱۸۴٫

۱۶ . “ام المؤمنین” لقبی است که به همسران پیامبر اعطا شده است. تاریخ مدینه دمشق (تراجم النساء)، ص۸۶٫

۱۷ . انساب الاشراف، ج۲، ص۷۲؛ الاستیعاب، ج ۴، ص۴۰۱٫

۱۸ . موسوعه عظماء حول الرسول، ج۱، ص۱۸۴٫

۱۹ . امتاع الاسماع، ج۶، ص۶۴؛ طبقات الکبری، ج۸، ص۷۷٫

۲۰٫ أنساب‏ الأشراف، ج‏۱، ص ۴۳۹؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج۴، ص ۱۴۳٫

۲۱ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۵؛ الإصابه، ج‏۸، ص۸۰؛ الاستیعاب، ج‏۴، ص۱۹۳۰؛ تاریخ الطبری، ج‏۱۱، ص۶۰۵؛ طبقات‏ الکبری، ج‏۱، صص ۷۹ و ۱۹۸؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۳۹۳٫

۲۲ . أسدالغابه، ج‏۶، ص۳۱۶٫

۲۳ . اسدالغابه، ج۵، ص ۴۵۷؛ الإصابه، ج ۸، ص ۱۴۰؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۲۹۵٫

۲۴ . البدایه و النهایه، ج‏۴، ص۱۴۳؛ دلائل ‏النبوه، ج‏۳، ص۴۵۹؛ درالمنثور، ج۶، ص۲۰۵؛ و بنا به نقلی در کشف الأسرار و عده الأبرار، ج‏۱۰، ص ۷۲؛ التفسیر الحدیث، ج‏۹، ص ۲۷۴٫

۲۵ . روح المعانی، آلوسی، ج۱۴، ص۲۶۸٫

۲۶٫ تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و همکاران، ج۲۴، ص۳۰٫

۲۷ . موسوعه عظماء حول الرسول، ج۱، صص۱۸۷و۱۸۸٫

۲۸٫ طبقات الکبری، ج۸، ص۹۸؛ البدایه و النهایه، ج۸، ص۳۹٫

۲۹٫ طبقات الکبری، ج ۸، ص ۹۹؛ موسوعه عظماء حول الرسول، ج۱، ص۱۸۸٫

۳۰ . التبیان، ج ۸، ص ۳۳۵٫

۳۱ . تاریخ طبری، ج۳، ص۴۱۷٫

۳۲ . الغدیر، علامه امینی، ج۹، ص ۲۱۰٫

۳۳٫ مروج الذهب، علی بن حسین المسعودی، ج۳، ص ۳۵۳٫

۳۴٫ الاستیعاب، ج‏۴، صص ۱۸۴۵ و ۱۹۲۹؛ إمتاع ‏الأسماع، ج ‏۶، ص ۶۴؛ تاریخ ‏الإسلام، ج‏۴، ص۱۳۲؛ تاریخ ‏طبری، ج‏۱۱، ص۶۰۷؛ أنساب‏الأشراف، ج‏۱، ص۴۴۰٫

۳۵ . أنساب‏الأشراف، ج‏۱، ص۴۴۰٫

۳۶ . الاستیعاب، ج‏۴، ص۱۸۴۶٫

۳۷ . إمتاع‏الأسماع، ج‏۶، ص۶۳؛ تاریخ‏الإسلام، ج‏۴، ص۱۳۴٫

۳۸ . موسوعه عظماء حول الرسول، ج۱، ص۱۹۲٫

۳۹ . إمتاع‏الأسماع، ج‏۶، ص۶۳٫

۴۰ . ر.ک: صحیح بخاری، کتاب النکاح، باب وَاَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الاخْتَیْنِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ، کتاب الطلاق، باب الکحل للحاده؛ صحیح مسلم، کتاب الرضاع، باب تحریم الربیبه و أخت المرأه، کتاب الطلاق، باب وجوب الإحداد، و باب صلاه المسافرین، باب فضل السنن الراتبه قبل الفرائض و بعدهن، کتاب الحج، باب استحباب تقدیم دفع الضعفه من النساء ذو غیرهن من مزدلفه إلی منی فی أواخر اللیل قبل زحمه الناس‏.

۴۱ . ر.ک: تاریخ مدینه دمشق (تراجم النساء)، صص۷۰ و ۷۶٫

۴۲ . صحیح بخاری، ج ۵، صص ۱۹۶۱، ۱۹۶۴، ۱۹۶۵، ۲۰۵۴٫

۴۳ . سنن دارمی، عبدالله الدارمی، ج۱، ص ۳۳۵؛ صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، ج۲، ص ۶۲؛ فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ج۹، ص۱۱۷٫

۴۴ . الاربعین البلدانیه، ابن عساکر، ص۱۰۰٫ برای مشاهده مشابه همین روایت با اندکی تفاوت در نقل ر.ک: تاریخ مدینه دمشق، ج ۵، ص ۳۴۹٫

۴۵ . صحیح بخاری، ج۵، ص ۲۰۴۳؛ صحیح مسلم ، ج۲۶، ص ۱۱۱٫

۴۶ . عوالی اللآلی، ج۱، ص۳۱۷٫



۱٫ ‏ الاربعین البلدانیه…، علی بن الحسن بن عساکر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۳ه.ق.
۲٫ الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، أبوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبد البر، تحقیق: علی محمد البجاوی، بیروت، دار الجیل، ۱۴۱۲ه.ق.
۳٫ أسد الغابه فی معرفه الصحابه، عزالدین بن الأثیر أبو الحسن علی بن محمد الجزری، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۹ه.ق.
۴٫ الإصابه فی تمییز الصحابه، احمد بن علی بن حجر العسقلانی، تحقیق: عادل احمد عبد الموجود و علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ه.ق.
۵٫إمتاع الأسماع بما للنبیّ من الأحوال و الأموال و الحفده و المتاع، أحمد بن علی المقریزی، تحقیق: محمد عبد

۶٫ الحمید النمیسی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۰ه.ق.
۷٫ بحارالانوار، محمّدباقر مجلسی، چاپ سوم، بیروت، دارإحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ه.ق.
۸٫ البدایه و النهایه، أبو الفداء اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۷ه.ق.
۹٫ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، محمد بن احمد الذهبی، تحقیق: عمرعبد السلام تدمری، چاپ دوم، بیروت، دار الکتاب العربی، ۱۴۱۳ه.ق.
۱۰٫ تاریخ الیعقوبی، احمد بن أبی یعقوب المعروف بالیعقوبی، بیروت، دار صادر.
۱۱٫ تاریخ مدینه دمشق، علی بن الحسن بن عساکر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ه.ق.
۱۲٫ تصویر خانواده پیامبر در دایره المعارف اسلام، زیر نظر محمود تقی زاده داوری، قم، انتشارات شیعه شناسی، ۱۳۸۷ه.ش.
۱۳٫ التفسیر الحدیث، محمد عزه دروزه، قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۳ه.ق.
۱۴٫تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۴ه.ش.

۱۵٫ تفصیل وسائل الشّیعه الی تحصیل مسائل الشّریعه، محمد بن حسن الحر العاملی، بیروت، مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث، ۱۴۱۳ه .ق.
۱۶٫ الدرالمنثور فی تفسیر المأثور، جلال الدین سیوطی‏، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۴ه.ق.
۱۷٫ دلائل النبوه و معرفه أحوال صاحب الشریعه، ابوبکر احمد بن الحسین البیهقی، تحقیق: عبدالمعطی قلعجی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ه.ق.
۱۸٫ روح المعانی فی تفسیر القرآن، سید محمود آلوسی،‏ تحقیق: علی عبدالباری عطیه، بیروت، دارالکتب العلمیه‏، ۱۴۱۵ه.ق.
۱۹٫ سنن الدارمی، عبدالله بن بهرام الدارمی، دمشق، مطبعه الاعتدال.
۲۰٫ السیره النبویه، اسماعیل بن کثیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۰ه.ق.
۲۱٫ السیره النبویه، عبدالملک بن هشام الحمیری المعافری، تحقیق: مصطفی السقا و ابراهیم الأبیاری و عبدالحفیظ شلبی، بیروت، دارالمعرفه.
۲۲٫صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل البخاری، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۱ه.ق.

۲۳٫ صحیح مسلم، مسلم بن حجاج النیشابوری، بیروت، دارالفکر.
۲۴٫ الطبقات الکبری، محمد بن سعد بن منیع الهاشمی البصری، تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ه.ق.
۲۵٫ عوالی اللئالی العزیزیه فی الاحادیث الدینیه، محمد بن علی بن ابراهیم الاحسائی معروف به ابن ابی جمهور، قم، انتشارات سیدالشهداء، ۱۴۰۳ه.ق.
۲۶٫ الغدیر فی الکتاب و السّنّه و الأدب، عبدالحسین الأمینی النّجفی، چاپ ششم، تهران، دارالکتب الإسلامیه، ۱۳۷۴ه .ش.
۲۷٫ فتح الباری شرح صحیح البخاری، شهاب الدین بن حجر العسقلانی، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۰ه.ق.
۲۸٫ کتاب جمل من انساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذری، تحقیق: سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ه.ق.
۲۹٫ کشف الأسرار و عده الأبرار، احمد بن ابی سعد رشیدالدین میبدی، تحقیق: علی اصغر حکمت‏، تهران‏، امیرکبیر، ۱۳۷۱ه.ش‏.
۳۰٫مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن حسین المسعودی، تهران، انتشارات علمی ـ فرهنگی، ۱۳۸۲ه.ش.

۳۱٫ منتهی المطلب، حسن بن یوسف بن علی الحلی، تبریز، نشر حاج احمد، ۱۳۳۳ه.ش.
۳۲٫ موسوعه عظماء حول الرسول، خالد عبدالرحمن العک، چاپ دوم، دمشق، دارالنفائس، ۱۴۱۹ه.ق.
۳۳٫ناسخ الحدیث و منسوخه، عمربن احمدبن عثمان بن شاهین، مکتبه المنار، ۱۴۰۸ه .

زنان اسوه//فتحیه فتاحیزاده

 

بازدیدها: ۲۵۸۶

زندگینامه امامه دختر ابى العاص همسر امیر المومنین علی (ع)(خـواهـر زاده حضرت زهرا علیها سلام )

امـامـه ، دخـتـر ابـوالعـاص بـن ربـیـع اسـت و مـادرش زیـنـب ، دخـتـر رسـول خـدا (ص). ابـوالعـاص قـبـل از بـعـثـت بـا زیـنـب ازدواج کـرد و حـاصـل آن ، دو فرزند بود، یکى به نام على (ع) که در کودکى از دنیا رفت ، دیگرى به نام امامه .(۳۳۶)

پیامبر به امامه علاقه خاصى داشت خیلى از اوقات او را بر دوش خود مى گذارد و به مسجد مى بـرد و در هـنگام نماز همچنان امامه بر دوش آن حضرت بود و موقع رکوع و سجود او را به زمین مى گذارد و موقعى که بر مى خواست دوباره او را به دوش ‍ مى گرفت .(۳۳۷)

عایشه گوید:(هـدیـه اى بـه رسـول خـدا(ص) داده شـد که در بین آن گردنبندى از عقیق یمانى بود. حضرت فرمود: آن را به عزیزترین فرد خانواده ام خواهم داد. پس امامه را فراخواند و گردنبند را به گردن او آویخت .)(۳۳۸)

وقـتـى فـاطـمه زهرا سلام الله علیها در آستانه شهادت قرار گرفت به امام على علیه السلام وصـیـّت کـرد کـه بـا امـامـه ازدواج کـن ، چـون او خـواهـر زاده مـن اسـت و بـا فـرزنـدانـم مثل من رفتار مى کند. آن حضرت نیز در پى وصیّت آن بانو با امامه ازدواج کرد.

حـضرت على (ع) پس از ضربت خوردن ، به امامه وصیّت کرد که مى ترسم معاویه بعد از من تـورا خـواسـتـگـارى کـند و دوست ندارم به همسرى او درآیى ؛ چنانچه به همسر نیاز داشتى با مغیره بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب ازدواج کن .

پـس ازشـهـادت آن حـضـرت و تـمـام شـدن عـدّه ، مـعـاویـه بـه مـروان مـاءمـوریـت داد کـه از امـامه خـواسـتـگـارى کـنـد و مهریه او را صدهزار دینار قرار دهد. ولى امامه پیشنهاد او را ردّ کرد و با مغیره ازدواج کرد.(۳۳۹)

در بـحـارالانـوار از (قـوت القـلوب) روایـت شـده اسـت کـه مـغـیـره بـن نـوفـل و ابـوالهـیـاج بـن ابى سفیان بن حارث پس از شهادت امام على (ع) از امامه خواستگارى کـردنـد، ولى امـامـه بـه آنـان جـواب ردّ داد و از امـام عـلى (ع) نـقـل کـرد کـه جـایـز نـیـسـت همسران پیامبر و وصى پیامبر بعد از پیامبر یا وصىّ، با دیگرى ازدواج کنند.(۳۴۰) 

گفته اند: هنگام وفات امامه ، درد سختى بر او عارض شد، بطورى که زبانش بند آمد، امام حسن و امـام حـسـین علیهما السلام بر بالین او حاضر شدند و چون نمى توانست صحبت کند از او سؤ ال مى کردند که آیا فلان بنده و خانواده اش را آزاد کردى ؟ و او با اشاره سر جواب مى داد. به همین صورت وصایاى او را دریافتند و صحت آن را امضاء کردند.(۳۴۱)

گـفته اند: از او فرزندى متولد نشد(۳۴۲) و بنا به قولى او مادر محمد بن على اوسط است که در کربلا در رکاب برادرش ‍ امام حسین علیه السلام به شهادت رسید.(۳۴۳)



۳۳۶ـ اعیان الشیعه ، ج ۳، ص ۴۷۳٫

۳۳۷ـ طبقات ، ابن سعد، ج ۸، ص ۳۹٫

۳۳۸ـ درالمنثور فى طبقات ربات الخدور، زینب بنت فراز العاملى ، ص ۶۵٫

۳۳۹ـ الاصابه ، ج ۴، ص ۲۳۷٫

۳۴۰ـ بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۹۲٫

۳۴۱ـ تنقیح المقال ، ج ۳، فصل النسا، ص ۶۹٫

۳۴۲ـ همان مدرک .

۳۴۳ـ همان مدرک ، ج ۲، ص ۸۳، باب محمد از ابواب میم .

بزرگ زنان صدر اسلام// احمد حیدری

بازدیدها: ۱۱۵۴

زندگینامه حفصه بنت عمر همسر حضرت رسول اکرم (ص)

حـفـصـه دختر عمر بن خطّاب ، خلیفه دوم ، در سال پنجم پیش از بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله متولد شد.در ابـتـدا به عقد خُنَیْس ، فرزند حُذافه سهمى ، درآمد. حفصه در مکه به اسلام ایمان آورد با شـوهـرش به مدینه هجرت کرد. خنیس بعد از جنگ بدر بر اثر زخمى که برداشت ، درگذشت و حـفـصـه بـیـوه مـاند. پدرش به منظور یافتن همسر جدید براى او به عثمان و ابوبکر پیشنهاد ازدواج با حفصه را داد، ولى آنها جواب مساعد ندادند. او گله و شکایت آن دو را پیش پیامبر برد و حضرت باب گله وشکایت را بست و با حفصه ازدواج کرد.(۲۴۴)

او هـمـراز و هـمـراه و از حـزب عـایـشـه بـود، سـوره تـحـریـم در مـذمـت و تـهدید حفصه و عایشه نـازل شـد چـرا کـه آن دو پـیـامـبـر را آزردنـد و او را واداشـتـنـد تـاخـود را از حـلال خـدا محروم سازد و حفصه نیز راز رسول خدا رابراى عایشه افشا کرد. ابن عباس ‍ گوید: از عـمـر سـؤ ال کـردم : دو زن کـه بـا هـم علیه پیامبر همدست و همراه شدند (و سوره تحریم در مـورد آنـان نـازل شد کدامین زنان بودند؟ هنوز کلامم تمام نشده بود که عمر جواب داد: عایشه و حفصه .(۲۴۵)

حفصه بعد از رحلت پیامبر خدا صلى الله علیه وآله نیز همراه عایشه بود. ابن ابى الحدید مى نویسد:(وقتى عایشه تصمیم گرفت براى تهیه مقدمات جنگ با امام على (ع) به بصره برود، براى حـفـصـه پـیـام فـرسـتـاد و او را به همراهى با خود فراخواند. حفصه تصمیم به همراهى با او گـرفـت و بـار سـفـر بـست . این خبر به برادرش عبدالله بن عمر رسید و او خواهرش را از این سـفـر بـازداشـت . حـفـصـه بارها را به زمین گذاشت و از جنگ با امیر المؤ منین على (ع) منصرف شد.(۲۴۶))

شـیـخ مـفید مى نویسد: وقتى خبر فرود آمدن حضرت على (ع) در ذى قار به عایشه رسید، نامه اى به حفصه نوشت :(مـا در بـصره فرود آمده ایم و على در ذى قار است و گردنش چنان شکسته شده است که گویى تـخم مرغى را به کوه صفا کوبیده باشند و چون شتر سرخ موى ، محاصره شده است که اگر قدمى پیش گذارد دشنه به گلویش فرو برند و اگر قدمى به عقب بردارد از پشت پاهایش را قطع کنند.)

وقـتى نامه عایشه به حفصه رسید، خوشحال شد و بچه هاى تیم وعدى را فراخواند تا شادى و پایکوبى کنند و به کنیزکانش ‍ دف داد تا بزنند و بگویند:(خـبـر تـازه چـیست ؟ خبر تازه چیست ؟ على چون شتر سرخ موى محاصره شده و در ذى قار است . اگر جلو رود دشنه به گلویش مى زنند و اگر عقب رود پاهایش را قطع مى کنند.)

وقتى این خبر به ام سلمه رسید، بشدت ناراحت شد و تصمیم گرفت در مجلسشان حاضر شده و آنـهـا را از ایـن کـار نـهـى کـرده پـاسخ دهد. در این حال ، ام کلثوم دختر امام على (ع) از ام سلمه خواست که این ماءموریت را به او واگذارد سپس امّ کلثوم بطور ناشناس در مجلس حفصه حاضر شد و نقاب از چهره برگرفت و گفت :

(اگـر اکـنـون تـو و خـواهـرت (عـایـشـه) بـر عـلیـه امـیـر المـؤ منین على (ع) توطئه مى کنید، درگذشته نیز نسبت به برادرش رسول خدا ستیزه کردید و خداوند درباره شما آن آیات (سوره تحریم) را نازل فرمود و خدا در برابر این ستیزه شما نیز حضرت على (ع) را یارى مى کند حـفـصـه پـشـیـمـان شـد و اظـهـار داشـت ایـن زنـان و کـودکـان از نـادانـى و سـفـلگـى چـنـیـن مـى کنند.(۲۴۷))

حـفـصـه در مـاه شـعـبـان سـال ۴۵ هجرى و در زمان خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست و مروان فرماندار مدینه بر جنازه اش ‍ نماز خواند و در بقیع دفن شد.(۲۴۸)



۲۴۴ـ بـا اسـتـفـاده از نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۵۶، بـه نقل از اصابه ، استیعاب و طبقات ، ترجمه حفصه .

۲۴۵ـ صحیح بخارى به شرح کرمانى ، ج ۱۸، ص ۱۵۸٫

۲۴۶ـ شرح ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۲۲۵٫

۲۴۷ـ الجمل ، ص ۱۴۹، نبرد جمل ۱۶۸ ـ ۱۶۹، با اندک تغییر.

۲۴۸ـ نقش عایشه در تاریخ اسلام ، ج ۱، ص ۵۶٫

بزرگ زنان صدر اسلام// احمد حیدری

بازدیدها: ۱۱۵

زندگینامه عایشه همسر حضرت رسول اکرم(ص)

عـایـشـه ، دخـتـر خـلیـفـه اول ، از خـانـدان تـیـم قـریـش بـود. مـادرش ام رومـان نـام داشـت و در سال چهارم بعثت در مکه متولد شد.

کـیـنـه او (ام عـبدالله) بود به نام عبدالله بن زبیر فرزند خواهرش اسماء پیامبر بعد از وفـات خـدیـجـه او را به عقد خود درآورد در حالى که او شش یا هفت ساله بود و بعد از هجرت ، وقتى که نه سال او تمام شداو را به خانه خود برد. عایشه با مادر و خواهرش کمى بعد از هـجـرت پیامبر، به مدینه هجرت کرد. او یکى از زنان باهوش ، خطیب ، فصیح ، بلیغ و حافظ حدیث بود و در کتب اهل سنت حدود دو هزار و دویست و ده حدیث از او روایت شده است . و مردان و زنان بـسـیارى از او حدیث شنیده و نقل کرده اند سخنرانیهاى او در مکه و بصره در تشجیع مردم براى شرکت در جنگ جمل و اثرات شگفت آور آنها گواه بر بلاغت و فصاحت فوق العاده اوست .

او در حـال حیات رسول گرامى اسلام در مسایل سیاسى نقشى نداشت اما بعد از وفات پیامبر در دوران خـلافـت پـدرش ابـوبکر و عمر و اوایل خلافت عثمان ، با حکومت همراه و از پشتیبانان محکم هـیـئت حاکمه بود. در اواخر خلافت عثمان با او در افتاد و مردم را برضد او تحریک کرد. بعد از کـشته شدن عثمان و جانشینى امام على ، مدعى شد که عثمان توبه کرده و مظلوم کشته شده و به خـونـخـواهـى او عـلم مـخـالفت با حکومت را برداشت و با پشتیبانى طلحه و زبیر و بنى امیه جنگ جمل رابه راه انداخت . در سال پنجاه هفت یا هشت هجرى وفات کرد و بنا به وصیت خودش در بقیع دفن شد. و ابوهریره جانشین مروان حکم فرماندار مدینه ، بر او نماز گذارد.(۲۱۲) 

الف ـ روحیات عایشه

با توجه به تاریخ زندگى و برخوردهاى عایشه با اطرافیان وموضعگیریهایش ، مشخص مى شـود کـه او روحـى بـلنـد پـرواز داشـتـه ، نـسـبـت بـه مـسـائل تـیـز هـوش و بـا درکى عمیق و در تصمیم گیرى قاطع بوده و نسبت به رقبا واطرافیان رشک و حسادت داشته است .

علامه عسکرى در مقدمه کتاب (نقش عایشه در تاریخ اسلام) مى نویسد:(عـایـشـه را مـزاجـى عـصبى و سخت تند و سرکش بود. حدّت طبع ، سرعت درک موقعیت و تصمیم گیرى ، تیزهوشى به اضافه رشک و حسادت شدید، جزء شخصیت بارز ام المؤ منین به حساب مى آید.)(۲۱۳)

(او از لحاظ روحى زنى بلند پرواز، جاه طلب و تند خو بود و بر قلب شوهرش رشک مى برد و نمى توانست ببیند که جز او، دیگرى در قلب شوهرش جا دارد.(۲۱۴))

(عایشه شیفته و دیوانه خویشان و بستگانش بود و نسبت به آنها تعصبى شدید داشت بطورى که اگر منافعشان به خطر مى افتاد، خود را سخت مى باخت و موقعیت خویش را فراموش مى کرد و از جانبدارى در راه منافع آنها به هیچ روى خوددارى نمى نمود)(۲۱۵)

ب ـ تعقیبهاى شبانه :

پیامبر بعد از وفات حضرت خدیجه چند همسر داشت که یکى از آنها عایشه بود و پیامبر هر شب بـه خـانـه یـکـى از هـمسران خود مى رفت . بارها اتفاق افتاد که پیامبر در نیمه هاى شب براى تـهـجـد و عـبـادت بـه گـوشـه اى مـى رفـت و عـایـشـه بـه خیال اینکه پیامبر برخلاف عدل واخلاق ، به خانه یکى از همسرانش مى رود ـ به تعقیب حضرت مـى پرداخت . خودش نمونه هایى از آن را تعریف کرده است از جمله در یکى از این تعقیبها پیامبر را در بقیع یافت که به راز و نیاز با خدا مشغول بود. به هنگام بازگشت براى اینکه زودتر بـه خـانـه بـرسـد و پـیـامـبـر مـتـوجـه تـعـقـیـب او نـشـود، تـنـد حـرکـت کـرد. هـنـگـامـى کـه رسـول خـدا بـه خانه رسید، هنوز تپش قلب عایشه آرام نگرفته بود. پیامبر علت را پرسید و عایشه بناچار جریان را تعریف کرد.

حضرت فرمود:(گمان بردى که خداوند و پیامبرش بر تو ستم روا مى دارند؟(۲۱۶))

شـبـى دیـگـر پـیـامـبـر از خـانـه بـیـرون رفـت حسادت عایشه به جوش آمد. وقتى پیامبر (ص) برگشت و حالت عایشه را دید، فرمود:

ـ عایشه ! ترا چه مى شود، باز هم حسادت کرده ، ناراحت شدى ؟!

ـ آخر چگونه کسى همچون من بر کسى چون شما حسادت نورزد!

ـ باز هم که گرفتار شیطانت شده اى .(۲۱۷)

خـودش گـوید: شبى دیگر پیامبر را تعقیب کردم . پیامبر به قبرستان بقیع رفت و خطاب به مؤ منان مدفون در آن گفت : درود بر شما گروه مؤ منان !

ناگهان برگشت و مرا در پى خود دید، فرمود:

(واى بر او، اگر از دستش مى آمد چه ها مى کرد!؟(۲۱۸))

ج ـ برخورد با همسران دیگر:

رشـک ، حـسـادت ، غـیـرت زنـانگى و خشونت طبع عایشه به صورت برخوردهاى خشن و زشت با دیـگـر همسران رسول خدا (ص) جلوه مى کرد، که نمونه هاى فراوانى دارد. او خود اعتراف کرد کـه بـارهـا اتـفـاق مـى افـتـاد کـه پـیـامـبـر در مـنـزل او بـود و بـعـضـى از هـمـسـران رسول خدا، به خاطر محبت به آن جناب ، غذا تهیه مى کردند و براى ایشان به خانه عایشه مى فـرسـتـادند، لیکن او از این خدمتها بشدت خشمگین شده و با برخوردى زشت غذا را دور مى ریخت یا ظرف غذا را به زمین زده و مى شکست .

حتى حفصه که رفیق و همراز او بود، از این گونه برخوردها در امان نبود.(۲۱۹)بـسـیـارى از این برخوردها، در حضور پیامبراتفاق مى افتاد و آن حضرت را ناراحت مى کرد، با اینکه ناراحت کردن و آزردن رسول خدا از بزرگترین گناهان کبیره است .

خـود عـایـشـه در مـورد یـکـى از ایـن بـرخـوردهـا کـه بـا صـفـیـه اتـفـاق افـتـاده نقل مى کند: چشمهاى پیامبر را دیدم که به من خیره شده است و آثار خشم و نفرت از رفتارم را در سیمایش بخوبى خواندم .(۲۲۰)

فـخـر فـروشـى و خـود را بـرتـر شـمـردن ، از دیـگـر بـرخـوردهـاى عایشه با دیگر همسران رسول خدا بود.(۲۲۱)

با اینکه فخر فروشى و خود را برتر دانستن از زشت ترین صفات است و پیامبر همیشه وقتى خود را معرفى مى کرد در آخر مى فرمود: و افتخار و فخرفروشى نمى کنم .(۲۲۲)

د ـ عایشه و خدیجه

نـفـرت و حسادت عایشه نسبت به هر کس که مورد علاقه پیامبر بود، شعله ور مى گردید و به هـمـیـن جـهـت نـسبت به خدیجه که محبوب پیامبر بود نیز حسد مى ورزید. خاطرات و فداکاریهاى حـضـرت خـدیـجـه سلام الله علیها، همسر وفا دار پیامبر که دارفانى را وداع کرده بود، همیشه براى پیامبر تداعى مى شد. ازاین رو، پیامبر زیاد او را یاد مى کرد و به یادگارهاى او احترام مـى گـذاشـت . عـایشه که حاضر نبود قلب پیامبر به غیر او تعلق داشته باشد، وقتى با این اظـهـار عـلاقـه هـا رو بـه رو مى شد، عنان اختیار از کف مى داد و خشم سراسر وجودش را فرا مى گرفت و بى اختیار، فریاد اعتراض بلند مى کرد.

عایشه گوید: هیچ یک از زنان پیامبر خدا چون خدیجه مورد رشک و حسادتم قرار نگرفته است . عـلت ایـن بـود کـه رسول خدا از خدیجه بسیار زیاد یاد مى کرد و زبان به مدح و تعریفش مى گـشود، بخصوص اینکه خداوند از طریق وحى به پیامبرش ‍ خبرداده بود که به خدیجه کاخى بس مجلّل و پرشکوه در بهشت ارزانى داشته است .(۲۲۳)

در موردى دیگر گوید:روزى هـاله دخـتـر خـویـلد، خواهر خدیجه از پیامبر خدا اجازه خواست تا وارد شده ، با آن حضرت دیدار کند. رسول خدا که گویى با شنیدن صداى هاله به یاد صداى خدیجه افتاده بود حالش بشدت دگرگون گردید و بى اختیار گفت : آه خدایا! هاله

مـن کـه حـسـادتـم نـسبت به خدیجه به واسطه رفتار پیامبر سخت تحریک شده بود، بى درنگ گفتم :(چـقدر از آن پیر زن بى دندان قرشى یاد مى کنى ؟ مدتهاست که او مرده است و خدا بهتر از او را به تو ارزانى داشته است .(۲۲۴))

پـس از ایـن اعـتـراض دیـدم چهره رسول خدا برافروخت و آن چنان تغییر کرد که مانندش را تنها بـه هـنگام فرود آمدن وحى بر آن حضرت دیدم که نگران دستورهاى آسمانى است تا پیام رحمت نـازل شـود یـا عـذاب بـنـا بـه روایـت دیـگـرى کـه خـود عـایـشـه نقل کرده است ، پیامبر فرمود:(نه … هرگز خداوند بهتر از او را به من عوض نداده است .(۲۲۵))

حـسـادت عـایـشـه نسبت به فاطمه سلام الله علیها و امام على علیه السلام از همین جا نشاءت مى گـیرد. او بارها به پیامبر اعتراض ‍ کرد که چرا به فاطمه این قدر اظهار علاقه مى کنى و او را مى بوسى .

احادیث پیامبر در مورد مقام حضرت زهرا سلام الله علیها و علاقه ایشان به صدّیقه کبرى سلام الله عـلیـهـا، شـوهـر و فـرزنـدانـش ، بـراى عـایـشـه بـسـیـار نـاگـوار و غـیـر قـابـل تـحـمـل بـود و حسد، بغض و کینه او را نسبت به این خانواده بیشتر مى کرد. این کینه هیچ گاه از قلب عایشه زدوده نشد.

ابن ابى الحدید گوید:(فـاطـمـه از دنـیـا رفت و زنان رسول خدا همگى براى عرض تسلیت پیش بنى هاشم رفتند جز عایشه که اظهار بیمارى کرد.(۲۲۶))

وقـتـى خـلافـت بـه حـضـرت عـلى (ع) رسـیـد عـلیـه ایـشـان جـنـگ جـمـل را بـه راه انـداخـت و وقـتـى خـبـر شـهـادت آن حـضـرت را شـنـیـد، سـجـده شـکـر بـه جـا آورد.(۲۲۷) و به این شعر ترنم کرد:

(او (عایشه) به آرزوى دیرینه خود نایل آمد، آرامش و راحتى در دلش احساس نمود.

همان طور که شخص از برگشتن مسافرش احساس سرور و آرامش مى کند.(۲۲۸))

ه‍ ـ عایشه و جنگ جمل

عـایـشه تا اواسط دوران حکومت عثمان با وى همراه و هم راءى بود لیکن در اواخر حکومت عثمان به مـوضـع مـخـالف افـتـاد و روز به روز مخالفت او با خلیفه بیشتر شد، بطورى که سر دسته مـخـالفـان گـردیـد. وقـتـى مـسـلمـانـان کـوفـه در اعـتـراض بـه اعـمـال ولیـد بـن عقبه ، حاکم کوفه ، به مدینه آمدند عثمان آنها را تهدید کرد. آنها به عایشه پناه بردند و عایشه که جریان را شنید کفش ‍ رسول خدا را بلند کرد و فریاد زد:

(چه زود سنّت رسول خدا، صاحب این کفش را پشت سرانداختى .(۲۲۹))

و از آن به بعد مخالفت اوج گرفت تا وقتى که مسلمانان علیه خلیفه شورش کردند.

عایشه که از عثمان دلى پرخون داشت و در سر هواى حکومت پسر عمویش طلحه را مى پروراند از شـورش مـردم علیه عثمان بیشترین استفاده راکرد، او عثمان را به باد انتقاد و توبیخ گرفت و عثمان درجواب او این آیه قرآن را خواند:

(خـداونـد براى کافران به همسر نوح و لوط مثل زده که در اختیار دو بنده از بندگان شایسته ما بودند و به شوهرانشان خیانت کردند و (آن همسرى) چیزى از عذاب آن دو دفع نکرد و به آن دو فرمان داده شد که همچون دیگر دوزخیان به آتش درآیید.(۲۳۰))

عایشه از این جواب برآشفته شد وبانگ برداشت :(اقتلوا نعثلاً فقد کفر!)

این پیر خرفت (یا کفتار نر) را بکشید که کافر شده است .(۲۳۱)

عـایـشـه چون آتش فتنه را مشتعل و خود را در هدفش موفق دید، رهسپار مکه گردید و در آنجا به انـتـظـار بـیـعـت مـردم با طلحه ، رحل اقامت افکند. او امیدوار بود که مردم بعد از عثمان با طلحه ، عـمـوزاده ابـوبـکـر، بـیـعت کنند و دوباره خلافت به تیره تیم قریش برگردد.(۲۳۲) وقـتـى خـبـر قـتـل عـثـمـان را شـنـیـد گـفـت : عـثـمـان از رحـمـت خـدا دور بـاد! او در اثـر اعـمـال زشـتـش بـدیـن سـرنـوشـت شـوم دچـار گـردیـد، زیـرا خـداونـد بـر کـسـى ظـلم نـمـى کند.(۲۳۳) سپس به سوى مدینه رهسپار شد.

در بین راه همین که شنید مردم با امام على علیه السلام بیعت کرده اند، به مکه بازگشت و عثمان را مـظـلوم مـعـرفـى کـرد و مردم را به خونخواهى او فراخواند. طلحه و زبیر نیز پس از شکستن بـیـعـت بـاآن حـضـرت بـه مـکـه آمـده و بـه او پـیـوسـتـنـد و مـقـدمـات جـنـگ جـمـل را تـدارک دیـدنـد و سـرانـجـام اولیـن عـَلَم مـخـالفـت با حکومت حق و عدالت امام على (ع) را برافراشتند.

دکتر حامد حفنى داوود مى نویسد:

(اقدام عایشه به جنگ با حضرت على (ع) دومین شکافى بود که پس از اقدام عمر در امر خلافت ، در بناى اسلام رخ داد.(۲۳۴))

کـلام پـیـامـبـر صـلى الله عـلیـه و آله دربـاره نـهـى عـایـشـه از جـنـگ افـروزى و شـرکـت در جمل در شرح حال ام سلمه گذشت .

او در این جنگ شکست خورد و امام على (ع) او را با احترام به مدینه بازگرداند.

و ـ بزرگترین فضیلت :

در اغـلب کـتابهایى که در زمینه شرح حال عایشه نوشته شده است ، مشابه این عبارت به چشم مى خورد:(اگـربـراى عـایـشـه فـضـیـلتـى جـز واقـعـه افـک نـبـود، هـمـیـن بـراى اثـبـات فـضـل و بـزرگـوارى او کـافـى بـود، زیـرا در شـاءن او قـرآنـى نازل شد که تا قیامت خوانده مى شود.(۲۳۵))

اجـمـال واقـعـه ایـن اسـت کـه بـه یـکـى از هـمـسـران یـا ام ولدهـاى (۲۳۶) رسـول خـدا صـلى الله علیه و آله تهمت زده شد و افرادى از منافقین این تهمت را بین مردم منتشر کـردنـد و قـضـیـه دهـان بـه دهـان نـقـل شـد، سـپـس آیـاتـى از سـوره نـور نـازل شـد و خداوند ضمن تقبیح و توبیخ کسانى که این شایعه را ساخته و منتشر کردند، حکم افک (۲۳۷) را نیز بیان کرد.

در کـتـابـهـاى روایـى اهـل سـنـت از عایشه نقل شده است که پیامبر در سفرى براى جنگ ، به قید قـرعـه مـرا هـمـراه خـود بـرد. چـون دسـتـور حـجـاب نـازل شـده بـود، مـن در هـودجى سوار شده ، منزل گرفتم . به هنگام بازگشت ، در یکى از منزلگاهها براى قضاى حاجت از هودج خارج شدم وبـعـد از قـضـاى حـاجـت مـتـوجـه شـدم کـه گـلوبـنـدم افـتـاده اسـت . بـه دنـبـال آن مـى گـشـتـم کـه لشـکـر حـرکـت کـرد و مـاءمـوریـن بـه خـیـال اینکه من درون هودج هستم ، آن را بر پشت شتر گذاشتند و حرکت کردند. وقتى گلوبندم را یافتم برگشتم ، لشکر رفته بود و من در آنجا به انتظار افراد ماندم تا خوابم برد. صفوان بـن مـعـطـل سـلمـى کـه مـاءمور بود از عقب لشکر حرکت کند، مرا دید و شناخت و به همراه خود به مدینه آورد (تا آخر حدیث)

اما در مورد این روایات و فضیلتى که براى عایشه مدعى شده اند باید گفت :

اولاً روایـات مـربـوط بـه ایـن واقـعـه کـه در کـتـب حـدیـث اهـل سـنـت فـراوان اسـت ، مـتضمن تناقضات آشکارى است که صحت آن روایات را جدّاً مورد تردید قرار مى دهد.(۲۳۸)

ثـانـیـاً آیـات سـوره نور (آیه ۱۱ ـ ۲۰) فقط شاهد برائت متهم است آنهم از آن گناه خاص ، نه طهارت و پاکى او از هر گناه و این اثبات فضیلت براى متهم نیست ، بلکه نفى رذیلت خاص از او است .

ثـالثـاً ایـن آیـات بـیـشـتـر نـاظـر بـه ردّ تـهمت از ساحت پیامبر است و مى خواهد ساحت مقدس آن بـزرگوار را از اینکه دامن خانواده اش به ناپاکى آلوده باشد، منزّه بشمارد. به عبارت دیگر این آیات اثبات کننده فضیلت براى رسول خداست نه براى عایشه .

گـفـتـنـى اسـت کـه شـیـعـه مـعـتـقـد اسـت کـه آیـات افـک در شـاءن مـاریـه قـبـطـیـه نازل شده که از طرف بعضى از همسران رسول خدا و چند نفر دیگر مورد تهمت قرار گرفت که بـا مـاءبـور کـه پیرمردى مجبوب بود(۲۳۹) زنا کرده است و پیامبر بعد از شنیدن این تـهـمتها براى اینکه برائت واقعى ماریه ثابت شود، به امام على (ع) دستور داد تا ماءبور را کـه مـتـهـم بـود بـه قـتـل بـرسـانـد و وقـتـى امـام عـلى بـراى کـشـتـن او رفت او فرار کرده ، از نـخـل بـالا رفـت و امام ناخودآگاه مشاهده کرد که او اصلاً آلتِ تناسلى مردان یا زنان را ندارد و اتـهـامـى کـه بـه او زده شـد، واقـعـیـت نـدارد. از طـرف دیـگـر، آیـات هـم نـازل شـد و تـهـمـت زنندگان را بشدت توبیخ کرد. عایشه خود در موارد متعدد اعتراف کرده که غـیـرت و حـسـد او بـر مـاریـه قـبـطـیـه او را واداشـتـه کـه بـه وى تـهـمت زده و ابراهیم فرزند رسول خدا از ماریه را، به دیگرى نسبت دهد.(۲۴۰)

ز ـ تهدید خداوند:

بـه اسـتـنـاد آیـات شـریـفـه سـوره تـحـریـم ، رسـول خـدا (ص) بـعـضـى از کـارهـاى حـلال را انـجام مى داده است ولى بعضى از همسران ایشان از این کار ناراضى بوده و آن حضرت را در مـضـیـقـه قـرار دادنـد پـیـامـبـر قـسـم خـورد کـه دیـگـر آن کـار حـلال را انـجـام نـدهـد. (یـا اَیُّهـَا النَّبـِىُّ لِمَ تـُحـَرِّمُ مـا اَحـَلَّ اللّهُ لَکَ تـَبـْتـَغـى مـَرْضـاتـَ اَزْواجِکَ)(۲۴۱)

ایـن آیـات هـمـچنین دلالت دارد که پیامبر (ص) سرى از اسرار خود را (به بعضى از همسرانش ـ حفصه دختر عمر بن خطاب ـ گفت و به وى سفارش فرمود که آن راز را افشا نکند، ولى آن همسر بـرخـلاف دسـتور پیامبر، آن راز را به دیگرى (عایشه) گفت و خداوند پیامبر را از افشاى راز آگاه گردانید و پیامبر به آن همسرش اطلاع داد که خداوند مرا از خلاف تو آگاه گردانید.

بـعـد خداوند آن دو زن (افشا کننده راز و کسى که راز برایش افشا شده یعنى حفصه و عایشه) را مورد خطاب قرار داده ، مى فرماید:

(اِنْ تـَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ)(۲۴۲)

اگر شما دو زن به سوى خدا برگردید (امید است خدا دلهایتان را از انحراف به صراط مستقیم بـرگـردانـد) چون دلهاى شما منحرف گشته و اگر همچنان علیه پیامبر دست به دست هم بدهید بدانید که خداوند مولاى اوست و جبرئیل و صالح مؤ منان وملائکه نیز بعد از خدا پشتیبان اویند.

سپس مى فرماید:(امـید است پروردگار او اگر شما را طلاق دهد، همسرانى بهتر از شما روزى اش کند، همسرانى مـسـلمـان ، مـؤ مـن ، مـلازم بـنـدگـى و خـشـوع ، تـوبـه کننده ، عابد و روزه دار، بیوه یا دوشیزه .(۲۴۳))

از دقت و توجه در این آیات نتیجه گرفته مى شود که آن دو زن ، پیامبر را آزرده و بر او سخت گرفته اند، بطورى که خداوند آنها را تهدید کرده که اگر شما علیه او دست به دست هم دهید مـن خـود پـشـتـیبان اویم و جبرئیل و صالح مومنان وملائکه نیز از آنها پشتیبان اویند. بعد آنها را تهدید به طلاق و جایگزین کردن زنان نیکو کرده است .

روایـات شـیـعـه و سـنـى در ایـن جـهـت مـتـفـقـنـد کـه آن دو زنـى کـه ایـن سـوره در شـاءن آنـهـا نازل شد، حفصه و عایشه بودند.



۲۱۲ـ ر.ک التـاج الجـامـع للاصـول و شرح آن ، ج ۳، ص ۳۷۸ به بعد، الدر المنثور فى طبقات ربّات الخدور، ص ۲۸۳ به بعد، اعلام النساء، ج ۳، ص ۹ به بعد.

۲۱۳ـ نقش عایشه در تاریخ اسلام ، ج ۱، ص ۴۷٫

۲۱۴ـ همان مدرک ، ص ۷۳٫

۲۱۵ـ نقش عایشه در تاریخ اسلام ، مترجم ، ج ۱، ص ۴۷٫

۲۱۶ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۷۶، تـلخـیـص ، بـه نقل از مسند، احمد حنبل ، ج ۶، ص ۲۲۱٫

۲۱۷ـ نـقـش عـایـشـه ، ج ۱، ص ۷۶ بـه نـقـل از مـسـنـد، احـمـد حنبل ، ج ۶، ص ۱۱۵٫

۲۱۸ـ همان مدرک به نقل از مسند، احمد حنبل ، ج ۶، ص ۷۶ و ۱۱۱٫

۲۱۹ـ ر. ک نـقـش عـایـشـه در اسـلام ، ج ۱، ص ۷۸ بـه بـعـد، بـه نقل از منابع معتبر اهل سنت .

۲۲۰ـ هـمـان مـدرک ، ص ۷۹، بـه نـقـل از مـنـابـع اهل سنت .

۲۲۱ـ همان مدرک ، ص ۸۰ به بعد.

۲۲۲ـ سنن ترمذى ، ج ۵، ح ۳۶۸۹ و ۳۶۹۲ و ۳۶۹۳ و ۳۶۹۵٫

۲۲۳ـ نقش عایشه ، ج ۱، ص ۹۲ به نقل از بخارى ، ج ۲، ص ۲۷۷٫

۲۲۴ـ آرى او هـمـیـشـه خـود را بـرتـر مـى دانـسـت و احـادیـث فـضـیـلت او نـیز اغلب از خودش نقل شده است .

۲۲۵ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۹۳ بـه نقل از کتب اهل سنت .

۲۲۶ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۱۰۵ بـه نقل از شرح ابن ابى الحدید، اعلام النسا، ج ۳، ص ۱۰۲٫

۲۲۷ـ همان مدرک ، ج ۱، ص ۲۲٫

۲۲۸ـ همان مدرک ، ج ۲، ص ۸٫

۲۲۹ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۱۸۱ بـه نقل از اغانى ، ج ۴، ص ۱۸۰٫

۲۳۰ـ تـحـریـم ، آیـه ۱۰ اتـفـاقـاً ایـن سـوره در تـهـدیـد عـایـشـه و رفـیـقـش حـفـصـه نازل شده بود.

۲۳۱ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۲۵۸، بـه نقل از تاریخ طبرى و دیگر منابع اهل سنت .

۲۳۲ـ اعلام النسا، ج ۳، ص ۱۰۳٫

۲۳۳ـ نقش عایشه ، در تاریخ اسلام ، ج ۲، ص ۳۷٫

۲۳۴ـ همان مدرک ، ج ۱، ص ۲۷٫

۲۳۵ـ درالمنثور فى طبقات ربات الخدور. زینب فواز عاملى ، ص ۲۸۳٫

۲۳۶ـ ام ولد به کنیزى گویند که از مولاى خود صاحب فرزند باشد.

۲۳۷ـ افک یعنى تهمت زدن به زنان پاکدامن ، اگر کسى به زنى تهمت بزند و چهار شاهد نیاورد به هشتاد ضربه شلاق محکوم خواهد شد. ر.ک . آیه ۴ سوره نور.

۲۳۸ـ بـراى اطـلاع بـیـشـتـر بـه کتاب (حدیث الافک) نوشته استاد جعفر مرتضى مراجعه کنید.

۲۳۹ـ حدیث الافک ، ص ۲۶۳ (مجبوب کسى است که آلت تناسلى مردانه یا زنانه ندارد) در روایات به نام ماءبور یا جریح معرفى شده است .

۲۴۰ـ نـقـش عـایـشـه در تـاریـخ اسـلام ، ج ۱، ص ۸۸، بـه نقل از طبقات واصابه .

۲۴۱ـ تحریم ، آیه ۱٫

۲۴۲ـ تحریم ، آیه ۴٫

۲۴۳ـ تحریم ، آیه ۵٫

بزرگ زنان صدر اسلام// احمد حیدری

بازدیدها: ۴۵۷۵۹

زندگینامه صفیّه همسر حضرت رسول اکرم (ص)

صـَفـیـّه ، دخـتـر حـُىَّ بـن اَخْطَبِ یهودى ، از بزرگان یهود خیبر بود. ابتدا با سَلاّمِ بن مِشْکَمِ یهودى ازدواج نمود بعد از او طلاق گرفت و با کِنانَه بن ابى الحَقیق ازدواج کرد که او نیز در جنگ خیبر کشته شد. صفیّه هنگام فتح قلعه خیبر به اسارت مسلمانان درآمد.

پیامبر او را به خود اختصاص داد و آثار کبودى در صورت وى دید، از علت آن جویا شد و صفیّه عـلت را تـوضـیـح داد. جـریـان از ایـن قـرار بـود کـه او قـبـل از ازدواج بـا رسـول خدا (ص) در خواب دیده بود که ماه ، در دامن او واقع شده است . خواب خـود را بـراى پـدرش تـعـریف کرد، پدرش عصبانى شده وسیلى محکمى به صورت او نواخت ، بـطورى که اثر آن سیلى بر صورتش ماند و گفت : تو گردن مى کشى تا نزد پادشاه عرب بـاشـى . (انـتـظـار او را مـى کشى) اثر سیلى بر چهره او بود، تا زمانى که به خدمت پیامبر رسید.(۲۰۴)

پـس از فـتـح قـلعه و اسارت صفیّه ، بلال ماءمور شد، که صفیّه و یک دختر یهودى دیگر را به اردوى مـسـلمـانـان ببرد. بلال ، آنها را از کنار کشتگان یهود گذراند. آن دخترى که همراه صفیه بـود، فـریـاد کـنـان ، به صورت خود زد و خاک بر سر ریخت . پیامبر فرمود: این شیطانک را دور کـنـیـد. و فـرمـود، تـا صـفـیـّه را پـشـت سـر او جـاى دادنـد ورداى خـود را به او پوشاند، و بـلال را تـوبـیـخ کـرد، کـه آیـا رحـم و شفقت از وجود تو، کنده شده بود که اینها را بر کشته هایشان عبور دادى ؟ (۲۰۵)

پس از پیروزى و فتح خیبر، پیامبر بر صفیّه ، وارد شد و به او فرمود:پـدرت تـا زنـده بـود، یـکـى از دشـمـن ترین افراد، نسبت به من بود، تا اینکه خدا او را کشت . صـفیّه ، عرض کرد: اى رسول خدا (ص)، خداوند در کتابش مى فرماید: هیچ کس گناه دیگرى را بدوش نمى کشد.(۲۰۶) کنایه از اینکه گناه پدرم ربطى به من ندارد.

پـس از آن ، پـیـامـبر فرمود: تو در انتخاب آزاد هستى . اگر اسلام رااختیار کنى ، پیش من خواهى بود و اگر بر دین یهود، باقى ماندى ، شاید تو را آزاد کنم تا به قومت ملحق شوى .) صفیّه گـفـت : (اى رسـول خـدا! دل مـن به اسلام گرویده و آن هنگام که به طرف اقامتگاه شما مى آمدم قـبـل از اینکه مرا به اسلام دعوت کنى ـ شما را تصد