زندگینامه ابوالفضل مهلبی ازدی «بهاء زهیر» (۶۵۶-۵۸۱ه.ق)

بهاء زُهَیْر ، ابوالفضل بن محمدبن علی مُهَلَّبی اَزْدی (معروف به بهاء زهیر)، شاعر نامی عرب در عصر ایّوبیان .

در پنجم ذیحجه ۵۸۱ در مکه به دنیا آمد. در نوجوانی به مصر رفت و در قُوص (واقع در مصر علیا) به آموختن قرآن و ادب همت گماشت و سرانجام ، در ۶۲۵ در قاهره مقیم شد. بهاء زهیر به خدمت الملک الصالح ایّوب ، فرزند المَلِک الکامل اول ایوبی ، درآمد و در ۶۲۹ او را در لشکرکشی به بلاد شام و بین النهرین علیا همراهی کرد.

در ۶۳۷، هنگامی که صالح پس از وفات پدر به مصر بازمی گشت ، سپاهیان وی در نابُلُس به او خیانت کردند و گرفتارش ساختند و او را به پسر عَمَّش الناصر داوود سپردند. الناصر او را به زندان انداخت ؛ اما شاعر، که نسبت به ممدوح خود در گرفتاریش نیز وفادار بود، چندی در نابلس ماند.

زمانی که صالح فرمانروای مصر شد، شاعر را مقام «وزیری » داد و غرق نعمت ساخت . بهاء در ۶۴۶، در المَنْصوره * ، کنار فرمانروای خود که درگیر هفتمین جنگ صلیبی (با سن لوئی ) بود، حضور داشت . وی به سبب سوءتفاهمی از مخدوم خود بی مهری دید، و پس از وفات او به شام رفت و الناصر یوسف ، حاکم دمشق ، را در زیباترین قصاید خود مدح گفت ؛ اما توفیقی نیافت و ناچار، پریشان و درمانده ،

رحلت

به قاهره بازگشت و گرفتار تنهایی و بینوایی شد. تا عاقبت در ۶۵۶ درگذشت .

نسخه خطی دیوان او (ش ۳۱۷۳) در کتابخانه ملی پاریس و جاهای دیگر نگهداری می شود و در قاهره به چاپ رسیده است (۱۳۱۴/۱۸۹۶). پامر چاپ نفیسی از این دیوان همراه با ترجمه انگلیسی آن عرضه کرده است . در سروده هایش ، غالباً او را شاعری صادق و متفنّنی زبردست در موسیقی شعر می یابیم .

شیوه او در گزینش کلمات و قوالب و اسالیب و بحور، همچنین ضرب مؤثر و هماهنگی اشعارش نشان از ذوق والای او دارد. بهاء زهیر نه فنّ شعر روزگار خود را نفی می کند و نه علوم بدیعی و صنایع بیشمار آن را، اما این فنون و صنایع بدیعی کمتر در شعرش نمودار است .



منابع :

(۱) ابن خلکان ، وفیات الاعیان ، چاپ ووستنفلد، بولاق ۱۲۹۹، ج ۱، ص ۳۴۵؛
(۲) ابن عماد، شذرات الذّهب فی اخبار من ذهب ، قاهره ۱۳۵۱، ج ۵، ص ۲۷۶؛
(۳) مصطفی سقّاء، ترجمهُ بهاءالدین زهیر ، قاهره ۱۳۴۷/۱۹۲۹؛
(۴) عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی ، حسن المحاضره فی أخبار مصر و القاهره ، قاهره ۱۲۹۹، ج ۱، ص ۳۲۷؛
(۵) مصطفی عبدالرزاق ، البهاء زهیر ، قاهره ۱۹۳۵؛
(۶) احمدبن علی مقریزی ، السلوک لمعرفه دول الملوک ، قاهره ۱۹۳۴، ص ۳۳۴؛

(۷) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur , Leiden 1943-1949, I, 264, Supplementband , Leiden 1937- 1942, I, 465;
(۸) S. Guyard, Le D i ¦wa ¦n de Baha ¦ Ýad-D i ¦n Zoheir, variantes au texte arabe , Paris 1883;
(۹) E. H. Palmer, The D i ¦wa ¦n of Baha ¦ Ýal-D i ¦n Zuhayr , Cambridge 1876;
(۱۰) Jawdat Rikabi, La poإsie profane sous les Ayyu ¦bides , Paris 1949.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۴ 

بازدیدها: ۳۸۱

زندگینامه عایشه عبدالرّحمان«بنت الشّاطی»(متوفی آذر ۱۳۷۷/ دسامبر ۱۹۹۸)

بنت الشّاطی ، عایشه عبدالرّحمان ، بانوی مؤلّف و محقّق مصری در ادبیات عرب و علوم قرآنی . در ۱۳۳۱/ ۱۹۱۳ در دَمیاط مصر متولد شد و در همانجا رشد یافت . او نزد پدرش که از تربیت یافتگان الازهر بود ادبیات عربی و قرآن آموخت . با وجودِ مخالفت پدر، تحصیلات غیردینی خود را در مدارس مصر گذراند و در جوانی در مجله النهضه آغاز به نشر شعر و مقاله کرد و مدتی بعد منتقد ادبی روزنامه الاهرام شد.

در ۱۳۱۵ش /۱۹۳۶ به دانشکده ادبیاتِ دانشگاه فؤاد اول (دانشگاه قاهره کنونی ) وارد شد و برای پنهان کردن هویت خود از پدرش ، نام مستعارِ بنت الشّاطی (دختر ساحل ) را برگزید. در ۱۳۲۹ ش / ۱۹۵۰ دکتری خود را با گذراندن پایان نامه ای درباره ابوالعلاء معرّی (متوفی ۴۴۹) از همان دانشگاه دریافت کرد (درباره علاقه او به ابوالعلاء و تحقیقات و تألیفاتش راجع به ابوالعلاء رجوع کنید به ماهر شفیق فرید، ص ۱۶۴ـ۱۷۳).

وی سال بعد، مدرّس زبان و ادبیات عرب در دانشگاه عین شمسِ قاهره شد. پس از بازنشستگی در اواخر دهه چهل شمسی / پایان دهه شصت میلادی ، استاد مطالعاتِ عالیِ قرآنی در دانشگاه قرویین در شهر فاس مراکش گردید ( > دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، ذیل «عبدالرحمان ، عایشه »)

رحلت

و این مقام را تا زمان مرگ در آذر ۱۳۷۷/ دسامبر ۱۹۹۸ حفظ کرد (رضوان سید، ص ۱۴).

پیشینه ها و علایق ادبی بنت الشّاطی سبب شد که وی در دوران تحصیل در دانشکده ادبیات دانشگاه قاهره علاقه مند و تا حدّی شیفته درسهای امین خولی (متوفی ۱۳۴۵ش /۱۹۶۶) شود و در مطالعات قرآنی بعدی خود روش ومکتب ادبی را در تفسیر برگزیند که بنیانگذار آن امین خولی بود (درباره مکتب ادبی در تفسیر رجوع کنید به دائره المعارف الاسلامیه ،ج ۵،ذیل «تفسیر»،ص ۳۶۸ـ ۳۷۴). او در ۱۳۲۴ ش / ۱۹۴۵ با امین خولی ازدواج کرد ( > دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا) و همواره از او متأثر ماند، به گونه ای که غالبِ تألیفات خود را به وی اهدا کرد.

پیروی از روش امین خولی ، بنت الشّاطی را یکی از چهار یا پنج قرآن پژوهِ مبرِّز در مکتب ادبی در تفسیر گردانده است ، اما او با دیگر شاگردان امین خولی چون شُکری محمد عَیّاد و محمداحمد خَلَف اللّه که همین روش را در مباحث مختلف تفسیر قرآن به کار گرفته اند تفاوتهایی دارد (درباره شباهت و تفاوت آثار این چهارتن رجوع کنید به شرقاوی ، ص ۳۰۲ـ۳۹۰؛ شریف ، ص ۴۹۱ـ۵۴۰؛ سفعان ، ص ۸۵ ـ ۱۲۵).

بنت الشّاطی در نوشته های تفسیری خود محتوای هر آیه را به گونه موضوعی و با دقت در همه آیات مشابه آن و نیز با توجه به سبکهای ادبی ، در قرآن بررسی می کند، ترتیب نزول آیات مشابه را در نظر می گیرد، به جستجوی قرائن و شواهدِ همراهِ آیات می پردازد، به تأویلهای خلاف ظاهر و اسرائیلیّات * توجه نمی کند، اکتشافات علمی و اقوالِ نحویان ، بلاغیان و مفسّران را بر الفاظ و آیات قرآن تحمیل نمی کند و می کوشد که معنای اصلی هر واژه را با نظرداشتِ دیگر کاربردهای قرآنی بیابد و تنها یک معنا، و نه وجوه و احتمالات متعدّد، در تفسیر آیات عرضه کند (بنت الشّاطی ، ۱۹۶۲ـ ۱۹۶۸، ج ۱، ص ۱۰ـ۱۱، ۱۷ـ ۱۸؛ سفعان ، ص ۱۱۵ـ۱۲۰؛ برای انتقاد از این روش رجوع کنید به شّرقاوی ، ص ۳۳۹ـ۳۴۷؛ شریف ، ص ۴۸۳).

وی با تکیه بر این روش ، چند سوره از جزء آخر قرآن را در التفسیر البیانی للقرآن الکریم ، که در دو مجلد در سالهای ۱۳۴۱ـ۱۳۴۷ ش / ۱۹۶۲ـ ۱۹۶۸ به چاپ رسیده است ، تفسیر می کند، اما در برخی از دیگر کتابهایش از این روش کمتر بهره می گیرد (رجوع کنید به ادامه مقاله ؛ برای دسته بندی جامعی از آرای قرآنی او رجوع کنید به جانسن ، ص ۶۸ـ۷۶).

بنت الشّاطی از معدود زنان مسلمان مصری عصر خویش است که در سطوح دانشگاهی شهرت و مقبولیت نسبی یافت . وی در محافل علمی و کنفرانسهای جهانی بسیاری شرکت جست ، استاد میهمان چند دانشگاه در کشورهای عربی بود و آثارش بارها در مصر و دیگر کشورهای عربی موردتقدیر قرار گرفت ( > دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا).

با رواج گرایشهای فمینیستی در میان زنان تحصیل کرده جهان عرب ، بنت الشّاطی کتاب و مقالاتی در این باره تألیف کرد. او در کتاب المفهوم الاسلامی لتحریر المرأه تساوی زن و مرد به مفهوم جدید آن را نمی پذیرد، اما بر اینکه زن و مرد یکدیگر را کامل کرده و برای تحقق بخشیدن به کمال وجودی خود به همدیگر نیاز دارند، تأکید می کند. به اعتقاد وی ، هر چند مطابق آیات قرآن ، مردان بر زنان حق سرپرستی دارند، اما هیچ یک از این دو، مسئول اعمال دیگری نیست و تفاوت نسل جدید زنان با گذشتگان در این است که زنان امروز از حقوق خدادادی خود باخبرند و می دانند که باید این حقوق را بگیرند و بطلبند، نه آنکه با لطائف الحیل آنها را به عنوان هدیه از چنگ مردان به درآورند (هوفمان ـ لد، ص ۳۶ـ۳۷).

آثار

بخشی از شهرت بنت الشّاطی در جهان اسلام و بویژه در ایران به سبب نوشته های او درباره زندگی پیامبر اسلام و زنان خاندان اوست . این نوشته ها، گرچه بر استنادهای تاریخی مبتنی است ، پردازش هنری و داستانی بسیار دارد و همین موضوع ، آنها را از غالبِ دیگر تألیفات سیره نویسی معاصر چون آثار طه حسین و محمدحسین هیکل متمایز می کند. از بنت الشّاطی ، جز مقالات پراکنده ای که در برخی مجلات و روزنامه ها نوشته ، بیش از شصت عنوان کتاب و رساله کوچک و بزرگ درباره اعجاز قرآن ، تفسیر، ادبیات عرب ، مسائل اجتماعی روز و زندگینامه پیامبر و زنان خاندان او به جا مانده است که مهمترین آنها، علاوه بر التفسیر البیانی للقرآن الکریم (رجوع کنید به سطور پیشین )،

عبارت است از:

الاعجاز البیانی للقران الکریم و مسائل ابن ازرق ، ۱۳۴۱ ش /۱۹۶۲، و چاپ جدید آن با اضافات در ۱۳۶۳ ش / ۱۹۸۴٫ وی در این کتاب پس از بررسی تاریخچه بحث اعجاز بیانی و بلاغی قرآن ، آن را تنها و مهمترین نوع اعجاز مورد اتّفاق در میان دانشمندان می داند و سپس می کوشد با ذکر نمونه هایی از بلاغت قرآن نشان دهد که هیچ ترادفی در واژگان قرآن یافت نمی شود و جایگزینی کلمات با یکدیگر امکان ندارد؛ هیچ حرفی زائد یا صرفاً مؤکّد نیست و یا برای پیوند کلمات یا تصحیح وزن کلام نیامده است ، بلکه همه حروف نقشی معنایی دارند (۱۹۶۲، ص ۱۳۹، ۲۰۹؛ برای انتقاد از این نظر رجوع کنید به جانسن ، ص ۷۳) و تنها به دلیل همان معنا به کار رفته اند. حسین صابری این کتاب را با عنوان اعجاز بیانی قرآن به فارسی ترجمه کرده است (چاپ ۱۳۷۶ ش )؛

مقال فی الانسان : دراسه قرآنیه ، ۱۳۴۸ش / ۱۹۶۹؛

الشخصیه الانسانیه : دراسه قرآنیه ، ۱۳۵۲ ش / ۱۹۷۳٫ بنت الشّاطی در این دو کتاب چندان بر روش ادبی و بیانی در تفسیر تکیه نمی کند، بلکه بیشتر به سبک اجتماعی و هدایتی در تفسیر یعنی روش عبده ، رشیدرضا و سیدقطب نزدیک می شود و با نثر ویژه خود می کوشد تا مسائل انسان شناختی و ارتباط انسان با مفاهیم اساسی دین را در پرتو آیات قرآن بشکافد (درباره تأثّر او از مفاهیم و مکاتب امروزی انسان شناسی و مقایسه ای میان آرای وی و علی شریعتی درباره شناخت انسان قرآنی رجوع کنید به وهیودی ، ص ۳۵ـ۴۵)؛

القرآن والتفسیر العصری ، ۱۳۴۹ ش / ۱۹۷۰٫ در این کتاب که مجموعه ای از مقالات وی در الاهرام است به نقد دیدگاههای عثمان امین در مجله صباح الخیر و بویژه آرای دکتر مصطفی محمود در کتاب القرآن ، محاوله لفهم عصری می پردازد و به کارگیری اکتشافات جدید علمی در فهم قرآن و تحمیل آنها بر آیات قرآن را سخت مردود می شمارد؛

تراجم سیّدات بیت النبوه ، این کتاب مجموعه پنج کتاب کوچکتر اوست که در شرح حال زنان خاندان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم (مادر، زنان و دختران پیامبر، زینب عقیله بنی هاشم ، و سکینه دختر امام حسین ) تألیف کرده و غالب آنها به فارسی ترجمه شده است ؛

(عناوین پاره ای ترجمه ها چنین است :

آمنه مادر پیامبر ؛

آمنه مادر پیغمبر اسلام ( ص )؛

زنان پیامبر ؛

بانوی کربلا ، زینب دختر زهرا ( ع )؛

شیرزن کربلا یا زینب دختر علی ( ع )؛

قهرمان کربلا، زینب دختر علی ( ع )؛

زینب بانوی قهرمان کربلا سکینه دختر سیدالشهدا ( ع ) یا ستاره درخشان سرزمین وحی ؛

مع المصطفی علیه الصلاه والسلام ، که سیدمحمد رادمنش آن را با عنوان با پیامبر به فارسی ترجمه کرده است (چاپ ۱۳۷۷ ش )؛

القرآن و قضایاالانسان ؛

الاسرائیلیات فی الغزو الفکری ؛

القرآن وحریه الاراده ؛

القرآن و حقوق الانسان ؛

کتابنا الاکبر ؛

من اسرار العربیه فی البیان القرآنی ؛

مع ابی العلاء فی رحله حیاته ؛

الحیاه الانسانیه عند ابی العلاء ؛

ابوالعلاء معرّی از مجموعه کتابهای «اعلام العرب »؛

الخنساء: الشاعره العربیه الاولی ؛

تراثنا بین ماض و حاضر ؛

لغتنا و الحیاه ؛

قیم جدیده للادب العربی ، القدیم و الحاضر ؛

علی الجسر: اسطوره الزمان و چاپ جدید آن با عنوان علی الجسر: بین الحیاه و الموت ، سیره ذاتیه که زندگینامه خودنوشت اوست ؛

رجعه فرعون : روایه مصریه ؛

سیدالعزبه : روایه مصریه واقعیه ؛

ارض المعجزات : رحله فی جزیره العرب ؛ الغفران : دراسه نقدیه ، که پایان نامه دکتری اوست ؛

جدید فی رساله الغفران .

وی همچنین چند اثر مهم ادبی و حدیثی را تصحیح و تحقیق کرده است :

رساله الصاهل والشاحج از ابوالعلاء معرّی ، قاهره ۱۹۷۵؛

رساله الغفران ابوالعلاء معرّی همراه با رساله ابن القارح ، قاهره ۱۹۶۹؛

مقدمه ابن الصلاح فی علوم الحدیث همراه با محاسن الاصطلاح سراج الدین عمر بلقینی ، قاهره ۱۹۷۴ ( > دایره المعارف جهان اسلام آکسفورد < ، همانجا؛ ماهر شفیق فرید، همانجا).



منابع :
(۱) عایشه بنت الشاطی ، الاعجاز البیانی للقرآن الکریم و مسائل ابن ازرق ، قاهره ۱۹۶۲؛
(۲) همو، التفسیر البیانی للقرآن الکریم ، قاهره ۱۹۶۲ـ ۱۹۶۸؛
(۳) دایره المعارف الاسلامیه ، ( تاریخ مقدمه ۱۹۶۹ ) ، ذیل «تفسیر» (از امین خولی )؛
(۴) علی سفعان ، المنهج البیانی فی تفسیر القرآن الکریم ، قاهره ۱۹۸۱؛
(۵) رضوان سید، «بنت الشاطی و الاءسلامیه الجدیده »، السفیر ، سال ۲۵، ش ۸۱۸۴ ، ۲۵ دسامبر ۱۹۹۸؛
(۶) عفت محمد شرقاوی ، الفکرالدینی فی مواجهه العصر: دراسه تحلیلیه لاتجاهات التفسیر فی العصر الحدیث ، قاهره ( ۱۹۷۶ ) ؛
(۷) محمدابراهیم شریف ، اتجاهات التجدید فی تفسیر القرآن الکریم فی مصر ، قاهره ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
ماهر شفیق فرید، «بنت الشاطی ء راهبه فی محراب أبی

(۸) العلاء»، الهلال ، سال ۱۰۷ (رمضان ۱۴۱۹/ ژانویه ۱۹۹۹)؛

(۹) Valerie J. Hoffman-Ladd, “Polemics on the modesty and segregation of women in contemporary Egypt”, International Journal of Middle East studies , vol. 19, no. 1, (February 1987), 23-50;
(۱۰) Johannes J. G. Jansen, The Interpretation of the Koran in modern Egypt , Leiden 1974;
(۱۱) The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed. John L. Esposito, New York 1995, s.v.” ـ Abd al-Rah ¤ ma ¦ n, ـ A ¦ Ý ishah” (by Valerie J. Hoffman-Ladd);
Yudian Wahyudi, “Ali Shari ـ ati and Bint A l-Sha ¦ t ¤ i ف on free will:

(۱۲) a comparison”, Journal of Islamic Studies , IX, I (Jun 1998).

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۴ 

بازدیدها: ۱۲۳

زندگینامه عبدالقاهر بن طاهر (ابومنصور) بغدادی(قرن چهارم)

بغدادی ، عبدالقاهر بن طاهر (ابومنصور)، فقیه شافعی ، متکلم اشعری و ریاضیدان .

۱) شرح حال و آثار .

از محل و سال ولادت او اطلاعی در دست نیست ؛ به طوری که از نسبتش برمی آید، احتمالاً در بغداد و در حدود ۳۴۰ زاده شده و به همراه پدرش ، طاهربن محمد، به نیشابور رفته و در آنجا سکنی گزیده است . بغدادی از قبیله تمیم بود، و بدین سبب او را تمیمی نیز خوانده اند. طاهربن محمد (متوفی ۳۸۳) خود اهل علم و حدیث ، خوشنویس و بازرگانی ثروتمند بود (خطیب بغدادی ، ج ۹، ص ۳۵۸؛ سبکی ، ج ۳، ص ۳ـ۴، ج ۵، ص ۱۳۸؛ اسنوی ، ج ۱، ص ۹۶). پدر و پسر، هر دو، به نیکخویی و بخشندگی مشهور بودند.

گفته اند که عبدالقاهر تمام اموال موروثی خود را در راه علم انفاق کرد و دچار فقر و تنگدستی شد. علاقه فراوان وی به یادگیری علوم و فنون مختلف به حدی بود که توانست در چندین علم از جمله فقه ، کلام ، حساب ، ادبیات و حدیث تبحر یابد و به تدریس بپردازد (صریفینی ، ص ۵۴۵؛ ابن خلکان ، ج ۳، ص ۲۰۳؛ ابن کثیر، ج ۱۲، ص ۴۴).

گذشته از این ، سبکی (ج ۵، ص ۱۳۸) از قول فخررازی در ریاض المونقه ، او را در جدل و ردّ مخالفان ستوده ، و همو در طبقات الوسطی مناظراتی از بغدادی ذکر کرده که مبین چیره دستی و توانمندی وی در مناظره کلامی و فقهی است (همان ، ج ۵، ص ۱۴۵ـ۱۴۶، پانویس ۴).

عبدالقاهر نزد استادانی چون ابواسحاق ابراهیم بن محمد اسفراینی * (متوفی ۴۱۸)، فقیه شافعی و متکلم اشعری ، تحصیل کرد. از دیگر استادان او، از جمله استاد او در علم حساب ، نامی برده نشده است . او از ابوعمروبن نجید، ابوعمرو محمدبن جعفربن مَطر، ابوبکر اسماعیلی و ابواحمدبن عدی استماع حدیث کرده ، و بیهقی و عبدالغفاربن محمدبن شیرویه از وی روایت حدیث کرده اند. به ادعای برخی ، بیشتر بزرگان و اهل نظر خراسان از شاگردان عبدالقاهر بوده اند که از آن میان می توان ناصر مروزی و ابوالقاسم قُشیری * را نام برد (ابن خلکان ؛ صریفینی ، همانجاها؛ سبکی ، ج ۵، ص ۱۳۶ـ۱۳۷).

بنابر گزارش صریفینی (ص ۵۴۵ـ۵۴۶)، ابومنصور در ۴۲۹ بناچار نیشابور را به قصد اسفراین ترک کرد و در همان سال در آنجا از دنیا رفت و در کنار استادش ، ابواسحاق ، به خاک سپرده شد. احتمالاً این هجرت ابومنصور در ۴۲۹، به سبب ورود ترکمانان سلجوقی به نیشابور و گرفتن قدرت از دست مسعود غزنوی بوده است (راوندی ، ص ۹۴ـ۹۷؛ ابن اثیر، ج ۸، ص ۲۲۶ـ۲۲۷).

ارادت بغدادی نسبت به استاد فقیدش ، ابواسحاق ، و شوق زیارت قبر او نیز ممکن است موجب سفر بغدادی به اسفراین بوده باشد. علاوه بر این ، اسفراین از مراکز عمده شافعیان و محل سکنای قبیله تمیم نیز بوده است (سبکی ، ج ۵، ص ۱۳۷؛ نیز رجوع کنید به ایرانیکا ، ذیل ماده ).

گذشته از این ، شاگرد و داماد بغدادی (قس ایرانیکا ، همانجا)، ابوالمظفر شاهپوربن محمد اسفراینی (متوفی ۴۷۱) ساکن این شهر بود، و چه بسا بغدادی به اصرار او نیز به اسفراین رفته باشد. ابوالمظفر، صاحب کتاب التبصیر فی الدین و تمییزالفرقه الناجیه عن الفرق الهالکین ، در کتاب خود از مباحث بغدادی تأثیر پذیرفته است (اسفراینی ، ص ۱۲).

در عصر عبدالقاهر، نیشابور یکی از شهرهای بزرگ خراسان و از مراکز پر رونق تجاری و کشاورزی بود و به سبب ثبات سیاسی نسبی دوره غزنویان ، مرکزی فرهنگی برای تجمع صاحبان آرای مختلف شده بود؛ فقهای حنفی و شافعی ، کرّامیّه ، علویان و اسماعیلیان ، صوفیان که تازه پا به عرصه نهاده بودند، و بعضاً اهل کتاب از آن جمله بودند. غالباً علما و بزرگان شهر به خانواده های اعیان و اشراف تعلق داشتند.

برای جلوگیری از مداخله آرای مختلف در اداره امور و بی ثباتی سیاسی ، «رئیسِ» شهر را، که نماینده سلطان محسوب می شد، از میان بزرگانی که متعلق به گرایش مذهبی خاصی نبودند برمی گزیدند؛ اما در ۳۹۸، محمود غزنوی ، محمدبن اسحاق رهبر کرّامیّه نیشابور را به رئیسی شهر برگزید. پیش از این ، سبکتکین به ابویعقوب اسحاق بن مُحْمشاد (متوفی ۳۸۳)، پیشوای کرامیان نیشابور، علاقه مند و به اعتقادات وی متمایل شده بود و در طرفداری از او بود که محمود غزنوی پسرش ابوبکر محمدبن اسحاق را به عنوان رئیس برگزید. پس از انتصاب وی ، جوّ اختناق شدیدی بر فضای نیشابور حکمفرما، و علناً با تمام صاحبان آرای مخالف مبارزه شد (بازورث ، ج ۱، ص ۱۸۸ـ۱۹۰).

این که در گزارشهای تاریخی این دوره ، از ابومنصور به عنوان عالم برجسته یا صاحب منصب نامی برده نشده ، احتمالاً به همین سبب بوده باشد، و بعید نیست که وی همچون دیگر مخالفان کرّامیّه ، از سر محافظه کاری ، زندگی مسالمت آمیز و به دور از درگیری با کرّامیّه را برگزیده باشد. تنها اطلاع ما از وی گزارش خود او در الفَرْق بین الفِرَق (ص ۲۲۴) است که براساس آن ، ابومنصور در ۳۷۰، در حضور ناصرالدوله ابوالحسن سیمجور، فرمانده سپاه سامانیان ، با یکی از متکلمان کرّامی به نام ابراهیم بن مهاجر به مناظره پرداخت . با توجه به نفوذ کرّامیّه ، این امر مبین تسلّط علمی عبدالقاهر است .

قدرت کرّامیان با مخالفت قاضی صاعد محمدبن استوائی (متوفی ۴۳۱)، فقیه مشهور حنفی ، و ابواسحاق اسفراینی با آنان تضعیف شد. با شکایت قاضی صاعد نزد محمود غزنوی از محمدبن اسحاق و ردّ عقاید تشبیهی ایشان ، وی در ۴۱۰ از کار برکنار شد (بازورث ، ج ۱، ص ۱۷۷، ۱۹۰). به این ترتیب ، با پدید آمدن فضای آزاد برای طرح عقاید، ابومنصور به بیان عقاید مذهب شافعی و مشرب اشعری پرداخت و پس از درگذشت ابواسحاق ، در مسجد عقیلِ نیشابور به تدریس مشغول شد (صریفینی ، همانجا).

بغدادی از دو جهت اهمیت دارد؛ یکی به سبب احاطه در علم حساب ( رجوع کنید به قسمت سوم مقاله )، دیگر از جهت مهارت در ملل و نحل نویسی یا «فرقه شناسی ». او در زمینه فرقه شناسی دو کتاب الفَرْقُ بین الفِرَق * و الملل والنحل را نوشته است . الفرق ، پس از فرق الشیعه نوبختی و مقالات الاسلامیین اشعری ، از قدیمترین و جامعترین آثار در این موضوع است . به نظر فخررازی (ص ۳۹) شهرستانی ملل و نحل خود را براساس این کتاب بغدادی نگاشته ، و آن چنانکه باید در نقل اقوال مخالفان به دور از تعصب نبوده است .

مورخ مذاهب در تبیین فرقه ها ناگزیر باید مسائل را از نظر زمینه ها و عوامل ظهورشان در بستر زمان مورد بحث قرار دهد، و بغدادی به رغم تعصب کلامی و غلبه دیدگاه فقهی خود، در رد آرای مخالفان به این امر توجه داشته است . او براساس (یا به استناد) حدیث افتراقِ امّت بعد از پیامبر (درباره این حدیث رجوع کنید به حدیث افتراق * )، به تقسیم بندی فرقه ها می پردازد و با توجه به تقدم و تأخر وقایع و حوادث تاریخی ، اختلاف نظرها را ذکر می کند، اما به ریشه های تاریخی اشاره نمی کند. علاوه بر این ، نباید شرایط اجتماعی وی را در مقابله با عقاید کرّامیه نادیده گرفت ؛ او و ابواسحاق اسفراینی و ابن فورَک ، متکلم و محدث اشعری ، در مواجهه با عقاید تشبیهی کرّامیه ، برخلاف شیوه اشعری و باقلانی ، برای تبیین صفات الهی از استعاره و مجاز استفاده کرده اند ( ایرانیکا ، ذیل ماده ). الملل والنحل او (قس د.اسلام ، چاپ دوم ، ذیل ماده ) که به تصحیح آلبرنصری نادر منتشر شده ، گزارشی خلاصه از کتاب الفرق بین الفرق اوست .

بغدادی به عنوان صاحب آرای نوین در کلام مطرح نشده است . او بیشتر پیرو عقاید کلامی اشعری است و به گفته خودش در اصول الدین (ص ۳۰۹ـ۳۱۰) اشعری همچون استخوانی در حلقوم قدریه و دیگر مخالفان است ، و تمام اهل حدیث و صاحب نظران از آثار و عقاید او بهره گرفته اند. او در الفرق بین الفرق (ص ۳۲۳ـ۳۵۹) نیز همان ارکان پانزدهگانه عقیدتی مطرح شده در اصول الدین را ( رجوع کنید به ادامه مقاله ) به عنوان اعتقادات مشترک اهل سنت و جماعت ، که فرقه ناجی است ، برمی شمارد. این ارکان عبارت اند از : اثبات حقایق و علوم ؛ حدوث عالم ؛ معرفتِ خداوند به عنوان سازنده دنیا؛ صفات ذاتی ، ازلی ، اسماء و اوصاف او؛ عدل و حکمت او؛ انبیا، معجزاتشان و غیره (برای توضیح بیشتر رجوع کنید به قسمت دوم مقاله ).

بغدادی در رد معتزله به عنوان مهمترین و گسترده ترین جریان مخالف با اشاعره به این سخن منسوب به امام صادق علیه السلام استناد می کند که معتزله خواستند به توحید دست یابند، دچار الحاد شدند و برای عادل دانستن خداوند، به او نسبت بخل (عدم فضل ) دادند (اَرادتِالمعتزلهُ اَن تُوحِّدَ ربَّها فَاَلْحَدَت و اَرادتِالتّعدیلَ فنَسَبَتِالبُخلَ الی رَبِّها). بغدادی امام علی علیه السلام را اولین متکلم اهل سنت از صحابه می داند، زیرا او اول کسی است که در مسائل وعد و وعید با خوارج و در مسائل قضا و قدر و مشیت و استطاعت با قدریه به مناظره پرداخت .

عبدالقاهر، عمربن عبدالعزیز را اولین متکلم از تابعین برمی شمارد و پس از او زیدبن علی و حسن بصری و دیگران را نام می برد؛ سپس امام صادق علیه السلام را رئیس طبقه بعدی متکلمان می داند که در ردّ قدریه و خوارج و غلاه رافضی کتاب نگاشته است . او ( اصول الدین ، ص ۳۰۷ـ ۳۰۸) نیز در بیان چگونگی رفتار اهل سنت و جماعت به عنوان فرقه اهل نجات با دیگر فرقه های دچار گمراهی ، به قول امام علی علیه السلام درباره خوارج استناد می جوید.

در تمامی آثار بغدادی ، تأکید او بر فقه شافعی کاملاً مشهود است . او همچون دیگر شافعیان ، مذهب فقهی خود را بر فقه حنفی برتری می داد و آن را اصیلتر و نزدیکتر به سنت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم معرفی می کرد و حتّی در طعن ابوحنیفه شعری سرود (سبکی ، ج ۵، ص ۱۴۲).

بغدادی بر این قول شافعی تأکید می ورزید که جایز نیست قرآن با سنت نسخ شود، در حالی که بیشتر فقهای شافعی بر این اعتقاد نبودند؛ به عنوان نمونه ، ابن فورک در رد ابوطیب سهل صعلوکی (متوفی ۳۶۹)، از علمای حدیث ، که قائل به این قول بود، کتابی تصنیف کرد (همو، ج ۵، ص ۱۳۶ـ۱۳۷، پانویس ۴). بغدادی در الفرق بین الفرق (ص ۱۱) اختلاف آرای فقها را همچون اختلاف نظر متکلمان نمی داند، زیرا قائل است که فقها در فروع اختلاف نظر دارند نه در اصول ، و ایشان مانند متکلمان یکدیگر را تکفیر نمی کنند و اختلافشان سبب گمراهی نمی شود.

در دوره بغدادی ، در نیشابور همفکریهایی میان شافعیان و صوفیان وجود داشت . در همین زمان ، شیخ ابوسعید ابوالخیر (متوفی ۴۴۰)، عارف نامی خراسان ، در نیشابور، به روش خاص خویش ، دور از فقر و زهد معمولِ صوفیان ، زندگی می کرد و طرفداران بسیاری داشت و در مقابل فقها و دیگر صاحبان آرا، گرایشی جدید بنیان نهاده بود. با وجود مخالفتهای آشکار و نهان ، شیخ با رفتار و کرامات خود بسیاری از مخالفان را موافق خویش ساخته بود؛ حتی قاضی صاعد حنفی نیز از این امر مستثنی نمانده بود (محمدبن منوّر، ص ۵۸).

همچنین ابواسحاق اسفراینی در مجالس ابوسعید شرکت می کرد و در اسرارالتوحید (همان ، ص ۲۱۳) شیخ این قول ابواسحاق را تأیید کرده است که مردم در امر توحید مرهون صوفیه اند. بغدادی نیز به تصوف تمایل داشت و آن را تأیید می کرد. او در الفرق بین الفرق (ص ۳۱۷) و اصول الدین (ص ۳۱۵ـ۳۱۶) در دسته بندی علما و اصناف اهل سنت و جماعت ، به صوفیان و بزرگان ایشان اشاره می کند و طریقه آنها را توکل و قناعت و نفی تشبیه تعریف می کند و کرامات اولیا را می پذیرد (بغدادی ، الفرق ، ص ۳۲۳). او هزار عارف یاد شده در طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی (متوفی ۴۱۲) را، جز سه نفر، از اهل سنت برمی شمارد (همانجا).

آثار

تألیفات بغدادی در سه حوزه کلامی ، فقهی و عرفانی ، متعدد و حائز اهمیت اند. گذشته از این ، قطعات و ابیاتی نیز از او نقل شده ، و آنچه در کتابهای کلامی اش در رد آرای مخالف سروده خالی از تکلف و تعصب نیست . بیش از هر چیز حسن ترتیب و دقت نظر او در تقسیم مباحث کتابهایش ، که بی تأثیر از احاطه وی بر «علم حساب » نیست ، قابل توجه و چشمگیر است (ابن عساکر، ص ۲۵۳؛ سبکی ، ج ۵، ص ۱۳۷؛ نیز رجوع کنید به بغدادی ، تاریخ مذاهب ، ص یا).

دیگر کتابهای کلامی او عبارت اند از :

فضائح الکرّامیّه ، از این کتاب می توان شدت مخالفت عبدالقاهر با کرّامّیه را حدس زد اما نمی توان مشخص کرد که آیا در دوره اوجگیری قدرت ایشان این کتاب را نوشته است یا پس از روی به افول نهادن آن .

در الفرق بین الفرق به این کتاب اشاره شده است ؛ نفی خلق القرآن ؛

الصفات ؛

الایمان و اصوله ؛

إبطال القول بالتولد ؛

الناسخ و المنسوخ (در مجموعه نسخه های خطی برلین )؛

فضائح المعتزله ، که خلاصه آن در الفرق آمده است ؛

بلوغ المَدی ‘ عن أصولِ الْهُدی ‘ (سبکی ، ج ۵، ص ۱۴۰؛ بروکلمان ، > ذیل < ، ج ۱، ص ۴۸۲).

آثار فقهی و حدیثی او، گذشته از کتاب تفسیر، عبارت اند از :

تأویلُ متشابِه الاَخبارِ والا´یات ؛

التحصیل در اصول فقه ؛

العماد فی مواریث العباد ، سبکی (همانجا) این کتاب را در فرائض و حساب بی نظیر دانسته است ؛

شرح مفتاح ابن القاص ؛

الدورّیات فی الطهارات و دیگر بابهای فقهی که اِسنَوی (ج ۱، ص ۹۶ـ۹۷) نسخه ای از آن را نزد خود داشته است ؛

نقضُ ما عَمِلَهُ ابوعبدالله الجرجانی فی ترجیح مذهب أبی حنیفه .

از آثار عرفانی او

تفضیلُالفقیرالصابِرِعلی الغَنیِّالشّاکِر را می توان نام برد (حاجی خلیفه ، ج ۱، ستون ۴۶۲ـ۴۶۳). سبکی (ج ۵، ص ۱۴۰) از ابن صلاح نقل می کند که بغدادی کتابی درباره تصوّف نوشته و در آن هزار قول را به ترتیب حروف گردآوری کرده است .



منابع :

(۱) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ، ج ۸ ، چاپ محمد یوسف دقاق ، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛
(۲) ابن خلکان ، وفیات الاعیان ، چاپ احسان عباس ، ج ۳، بیروت ( تاریخ مقدمه ۱۹۷۰ ) ؛
(۳) ابن عساکر، تبیین کذب المفتری فیما نسب الامام ابی الحسن الاشعری ، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛
(۴) ابن کثیر البدایه والنهایه ، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۰؛
(۵) شهفوربن طاهر اسفراینی ، التبصیرفی الدین و تمییزالفرقه الناجیه عن الفرق الهالکین ، چاپ محمد زاهد کوثری ، مصر ۱۹۵۵؛
(۶) عبدالرحیم بن حسن اسنوی ، طبقات الشافعیه ، چاپ کمال یوسف حوت ، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛
(۷) کلیفورد بازورث ، تاریخ غزنویان ، ترجمه حسن انوشه ، ج ۱، تهران ۱۳۵۶ ش ؛
(۸) عبدالقاهربن طاهر بغدادی ، الفرق بین الفرق ، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره ( بی تا. ) ، همان ، ترجمه فارسی : تاریخ مذاهب اسلام ، یا، ترجمه الفرق بین الفرق ، ترجمه محمد جواد مشکور، تبریز ۱۳۳۳ ش ؛
(۹) همو، کتاب اصول الدین ، استانبول ۱۳۴۶ـ ۱۹۲۸، چاپ افست بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛
(۱۰) مصطفی بن عبدالله حاجی خلیفه ، کشف الظنون ، چاپ محمد شرف الدین یالتقایا و رفعت بیلگه کلیسی ، استانبول ۱۳۶۰ـ۱۳۶۲/۱۹۴۱ـ۱۹۴۳؛
(۱۱) احمدبن علی خطیب بغدادی ، تاریخ بغداد ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۱۲) محمدبن علی راوندی ، راحه الصدور و آیه السرور در تاریخ آل سلجوق ، سعی و تصحیح محمد اقبال به انضمام حواشی و فهارس با تصحیحات لازم مجتبی مینوی ، تهران ۱۳۶۴ش ؛
(۱۳) عبدالوهاب بن علی سبکی ، طبقات الشافعیه الکبری ، چاپ محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره ۱۹۶۴ـ۱۹۷۶؛
(۱۴) ابراهیم بن محمد صریفینی ، تاریخ نیسابور: المنتخب من السیاق ، قم ۱۳۶۲ ش ؛
(۱۵) محمدبن عمر فخررازی ، مناظرات فخرالدین الرازی فی بلاد ماوراءالنهر ، چاپ فتح الله خلیف ، بیروت ( بی تا. ) ، چاپ افست تهران ۱۳۶۴ ش ؛
(۱۶) محمدبن منوّر، اسرارالتوحید ، چاپ احمد بهمنیار، تهران ۱۳۱۳ ش ؛

(۱۷) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur , Leiden 1943-1949, Supplementband , 1937-1942;
(۱۸) EI 2 , s.v. ” A l- Baghda  d   ” (by A.S. Tritton);
(۱۹) Encyclopaedia Iranica , s.v. “Bag  da  d   , ـ Abd- A l-Qa  her” (by J.Van Ess).

۲) عقاید .

در شرح و نقد عقاید بغدادی گزیری از رجوع به دو کتاب مهم وی الفرق بین الفرق و اصول الدین نیست . وی به عنوان یک متکلم در این دواثر به منظور اسکات خصم می کوشد تا با مددگیری از مسلّمات (گزاره های مورد قبول طرف بحث ) و مشهورات (گزاره های اخلاقی مورد قبول همگان ) استدلالهای جدلی خود را ترتیب دهد و به هر شیوه بر خصم ظفر نماید (دادبه ، ص ۲۰۶). نقّادیهای بغدادی در این دو کتاب ، با همه تعصب کلامی و ستیزه جویی ، موجب تحرک اندیشه و دربردارنده نتایج جدید است .

گزارشی از آرای او که همگی ابداع و ابتکار او نیست بلکه حاصل تأمل و تلاش دهها متفکر جستجوگر دیگر است در اینجا ضروری می نماید. حضور بغدادی در ارکان پانزدهگانه ای که در دو کتاب مذکور مطرح کرده حضوری است متأملانه و فعال که در دو بخش «شناخت » و «مابعدالطبیعه » مورد بررسی قرار می گیرد.

شناخت شناسی .

در بحث از شناخت ، به مفهومِ خاص شناخت حق یا حقیقت و به ابزار شناخت پرداخته می شود. جنبش اشعری در جدال عقل و نقل ، که میان معتزله و اهل سنت و جماعت درگرفته بود، ابتدا با پرهیز از عقل گرایی آغاز شد اما آرام آرام به عقل گرایی بازگشت ؛
بغدادی علوم را به سه قسم ـ بدیهی ، حسی و استدلالی ـ تقسیم می کند و تصریح می نماید که علوم بدیهی و حسی از راه حواس و علوم استدلالی از راه عقل حاصل می شوند. به این ترتیب ، بغدادی با تأکید برامکان حصول علم ، سوفسطاییگری را رد می کند. او در اثبات صحت دعوی پیامبران و اثبات صحت و سقم اخبار آحاد دلایل عقلی را ملاک تشخیص قرار می دهد (بغدادی ، اصول الدین ، ص ۷ـ ۸، ۱۲ـ۱۳).

مابعدالطبیعه .

آرای بغدادی در مباحث مابعدالطبیعه را می توان در سه بخشِ نظریات وی درباره خدا و جهان و انسان بررسی کرد. او در بحث خداشناسی به سه مسئله صفات سلبی (یعنی تنزیه ذات حق )، صفات ثبوتی (یعنی هفت صفت عالم ، قادر، حی ، مرید، سمیع ، بصیر ومتکلم ) و اسماءالله و افعال خدا می پردازد (همان ، ص ۷۳ـ۸۲، ۹۰، ۱۱۴ به بعد). در بحث از اسماءالهی او قائل به «توقیف » است ، به این معنی که مأخذ نامهای خدا عبارت از قرآن ، سنت و اجماع است و به طریق قیاس نمی توان نامی بر خدا نهاد (همان ، ص ۱۱۶).

او همچنین به تقسیم بندی سه گانه اسماء می پردازد، نامهایی که دلالت بر ذات حق دارد مانند «واحد»، نامهایی که بیانگر صفات ازلی حق اند مانند «حی » و نامهایی که مشتق از افعال اوست مانند «خالق » و «رازق ». او در این میان بر قدیم بودن کلام الهی و امکان رؤیت خدا تأکید می ورزد (همان ، ص ۹۸، ۱۰۶، ۱۱۷ ـ ۱۱۸). بغدادی در طرح بحث افعال الهی به افعال این جهانی (آفرینش و راهنمایی ) و افعال آن جهانی (معاد و ثواب وعقاب ) می پردازد.

در آفرینش به ذکر حدوث جهان بسنده می کند (همان ، ص ۶۸). در زمینه راهنمایی قائل به هدایت عام از طریق انبیا و هدایت خاص از طریق باطن بندگان است (همان ، ص ۱۴۰). در معاد به نظریه آجال پرداخته (همان ، ص ۱۴۲ـ۱۴۴) و نیز مباحث بهشت و دوزخ ، حوض ، صراط ، میزان و شفاعت از سوی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و صلحای امت و زنده شدن مردگان در رستاخیز را مطرح می سازد.

جهانشناسی .

بغدادی (همان ، ص ۳۳ـ ۳۵) جهان را به «ماسوی الله » تعریف می کند، یعنی همان معنای عام جهان از نظر قرآن که شامل عالم مجرّدات و مادی است (اعراف : ۵۴). معنای خاص جهان ، طبیعت است که اشعری خود به آن نپرداخته اما در مکتب وی مورد توجه افرادی چون باقلانی ، جوینی ، غزالی و رازی قرار گرفته است ، البته با هدفی بسیار متفاوت از آنچه مورد نظر فیلسوفان بوده است . ابن خلدون (ج ۲، ص ۹۴۹) این تفاوت را اینگونه بیان می کند که فیلسوف در جسم از لحاظ حرکت و سکون می نگرد و متکلم در آن از این حیث می اندیشد که برفاعل (خدا) دلالت می کند. بغدادی در بحث از حدوث جهان به مسئله نظام آسمانها، جوهر فرد و تجدّد امثال می پردازد (بغدادی ، اصول الدین ، همانجا).

او براساس قرآن کریم (بقره : ۲۹؛اسراء: ۴۴ و غیره ) نظریه وجود نُه فلک را رد می کند و از نظریه هفت فلک (با توجه به تعبیر قرآنیِ «سَبْع سَماواتٍ طِباقاً، مُلک : ۳) دفاع می کند (بغدادی ، اصول الدین ، ص ۶۴ـ۶۵). او نظریه حرکت زمین را ـ که به برخی حکما نسبت داده است ـ مردود می شمارد و بر سکون و ثبات زمین تأکید می ورزد (همان ، ص ۶۰ـ۶۳). بغدادی (ص ۱۶ ـ ۱۸) در نظریه جوهر فرد همرأی با باقلانی است و اجزای جهان را دوگونه می داند؛جواهر و اعراض ، و هر جوهر جزئی است لایتجزّی یا جوهری است فرد که تجزیه نمی پذیرد (همان ، ص ۳۵).

او در تأیید نظریه تجدّد امثال به طرح قاعده «العَرَض لاَیبقی زمانَیْن » پرداخته و در نهایت به اثبات فنای ذاتی اعراض به طور مستقیم و اثبات فنای جواهر و اجسام به طور غیرمستقیم می پردازد و با اثبات حدوث اعراض و جواهر و اجسام ، قِدَم ذات حق را اثبات می کند. دخالت دایمی و مستقیم خداوند در امور جهان نیز با نشان دادن وابستگی و نیاز همیشگی جهان به ذات بی نیاز خدا اثبات می شود (همان ، ص ۴۵، ۵۱ ـ۵۲، ۶۶ـ۶۷، ۲۲۹ـ۲۳۰؛باقلانی ، ص ۱۸؛تفتازانی ، ۱۴۰۹، ج ۲، ص ۱۶۱ـ۱۶۲؛همو، ۱۳۱۶، حاشیه کستلی ، ص ۶۹؛جرجانی ، ج ۵، ص ۳۷ـ ۳۸). او فنای عالم را ممکن می شمارد، زیرا خداوند را قادر به این عمل می داند (بغدادی ، اصول الدین ، ص ۲۲۹).

انسان شناسی .

در مبحث انسان از دیدگاه متکلمان ، از حقیقت جسمانی یا روحانی انسان سخن می رود و افعال انسان از دودیدگاه جبر و اختیار، و حسن وقبح (شرعی یا عقلی ) بررسی می شود. اما بغدادی سخنی از حقیقت انسان نمی گوید و در حل مشکل جبر و اختیار، به تأیید نظریه «کسب » می پردازد (همان ، ص ۱۳۳). به این ترتیب ، خداوند خلق کننده افعال و انسان ، کسب کننده آنهاست (قس شهرستانی ، ج ۱، ص ۱۳۲ـ ۱۳۳).

بدین سان ، هم قدرت خدا محدود نمی شود و هم مسئولیت انسان اثبات می گردد. بغدادی تصریح می کند که حقیقت غیراز جبرو قدَر (تفویض ) است و سنّیِ عدلیِ منزه از باور جبر و اختیار کسی است که معتقد باشد انسان ، کسب کننده کردار خویش و خدا آفریننده کسب اوست (بغدادی ، الفرق ، ص ۳۳۸ـ ۳۳۹). بغدادی در بازشناسی حسن وقبح ، یا نیکی و بدی کردارها، به طرحِ سنتی طبقه بندی افعال به پنج قسمِ واجب ، حرام ، مستحب ، مکروه و مباح پرداخته و طبق نظر اشاعره حسن وقبح شرعی را تأیید می کند، یعنی هر آنچه خداوند بدان امر فرماید (واجب ) نیک ، و هر آنچه از آن نهی کند (حرام ) بد است (همو، اصول الدین ، ص ۲۰۸ـ۲۰۹).



منابع :

(۲۰) علاوه برقرآن ؛
(۲۱) ابن خلدون ، مقدمه ابن خلدون ، بیروت ۱۴۰۸/۱۹۸۸؛
(۲۲) محمدبن طیب باقلانی ، التمهید فی الرد علی الملحده المُعَطّله والرافضه والخوارج والمعتزله ، چاپ محمود محمد خضیری و محمد عبدالهادی ابوریدَه ، قاهره ۱۳۶۶/۱۹۴۷؛
(۲۳) عبدالقاهر بن طاهر بغدادی ، الفرق بین الفرق ، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، قاهره ( بی تا. ) ؛
(۲۴) همو، کتاب اصول الدین ، استانبول ۱۳۴۶/۱۹۲۸، چاپ افست بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛
(۲۵) مسعودبن عمر تفتازانی ، ( شرح ) العقائد النسفیه ، و بهامشه حاشیه مصلح الدین بن مصطفی کستلی ، استانبول ۱۳۲۶، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) ؛
(۲۶) همو، شرح المقاصد ، چاپ عبدالرحمان عمیره ، قم ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛
(۲۷) علی بن محمد جرجانی ، شرح المواقف ، چاپ محمد بدرالدین نعسانی حلبی ، مصر ۱۳۲۵/۱۹۰۷، چاپ افست قم ۱۳۷۰ ش ؛
(۲۸) اصغر دادبه ، فخررازی ، تهران ۱۳۷۴ ش ؛
(۲۹) محمدبن عبدالکریم شهرستانی ، الملل والنحل ، چاپ احمد فهمی محمد، قاهره ۱۳۶۷ـ ۱۳۶۸/ ۱۹۴۸ـ ۱۹۴۹٫

۳) آثار ریاضی .

از بغدادی دو کتاب ریاضی در دست است :

۱) التکمله فی الحساب .

این کتاب به زبان عربی است و یک نسخه خطی آن در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران (ش ۵ر۶۹۱۱) موجود است (دانشگاه تهران . کتابخانه مرکزی ، ج ۱۶، ص ۳۹۷). نسخه دیگری از این کتاب نیز در قاهره (دارالکتب المصریه ، ش ۱ر۷۹۳) وجود دارد (بغدادی ، ۱۴۰۶، مقدمه سعیدان ، ص ۱۲). احمد سلیم سعیدان متن عربی این کتاب را همراه با مقدمه و تعلیقات به چاپ رسانده است . نسخه ناقصی نیز در کتابخانه لاله لی استانبول (ش ۱ر۲۷۰۸) نگهداری می شود (کراوزه ، ص ۴۷۴).

اهمیتِ التکمله … در این است که همه انواع حساب دوره اسلامی را در بر دارد. مطالب کتاب در هفت «نوع » (فصل ) تنظیم شده است ، بدین شرح : حساب هندی (اعشاری ) عددهای صحیح ؛
حساب هندی (اعشاری ) کسرها؛
حساب شصتگانی (حساب دَرَج و دقایق )؛
حساب انگشتی (حساب الید)؛
عددهای گنگ ساده و مرکب (حساب الاعداد الاصم و ذوات الاَیْمُن )؛
نظریه اعداد؛
حساب معاملات .

در «نوع » اول ، علاوه بر چهار عمل اصلی ، از روش یافتن جذر و کعب تقریبی عددها نیز بحث شده است . در این «نوع »، الگوریتمی برای محاسبه سریع n 2 از ۱۰۲۴= ۱۰ ۲، داده شده است . روی هم رفته ، این قسمت خلاصه ای است از کتاب الفصول فی الحساب الهندی اقلیدسی که در بعضی موارد کمی بسط داده شده است ؛
مثلاً قدیمترین جدول ضرب به شکل امروزی در همین کتاب دیده می شود (بغدادی ، ۱۴۰۶، مقدمه سعیدان ، ص ۲).

در «نوع » دوم ، کسرها در حساب هندی بررسی می شود. نماد کسر، مخرج مشترک ، مقایسه کسرها، چهار عمل اصلی با کسرها، و جذر و کعب گرفتن از کسرها مباحث این قسمت اند. در «نوع » سوم ، حساب شصتگانی که حساب درجه ها و دقیقه ها نامیده می شده موضوع بحث است . در این قسمت نیز چهار عمل اصلی و جذر و کعب در حساب شصتگانی بررسی شده است .

در «نوع » چهارم ، از حساب انگشتی که پیش از حساب هندی میان مسلمانان رایج بوده بحث می شود. حساب انگشتی ، دستگاه حسابی پیچیده ای بوده که در آن نماد به کار نمی رفته و همه عملیات با استفاده از انگشتان دست و به صورت ذهنی انجام می شده است . به همین دلیل ، آن را حساب هوایی نیز می نامیدند.

در «نوع » پنجم ، اعداد گنگ به صورت جذر یا کعب یا به صورت b ¡ ¢ a+ ¡ مورد بحث اند. احتمالاً بین آثاری از دوره اسلامی که به اعداد گنگ پرداخته اند، کتاب التکمله … کاملترین است . به نظر می رسد که بیشترین مطالب این قسمت کتاب از مقاله دهم اصول اقلیدس یا شرحهای یونانی آن اقتباس شده باشد.

«انواع » ششم و هفتم ، که در آنها به ویژگیهای اعداد و حساب معاملات پرداخته شده است ، مهمترین قسمتهای کتاب التکمله اند. التکمله بغدادی از آثار مهم و معروف ریاضیات دوره اسلامی است که به عنوان کتاب درسی به کار می رفته ، و نظامی عروضی سمرقندی در آغاز مقاله سوم از چهار مقاله ، هنگام تعریف علم حساب ، از این اثر ابومنصور بغدادی نام برده است (نظامی ، ص ۵۴). در پایان مقاله اول اصول حساب الهند کوشیار گیلانی (نسخه خطی ، ش ۷ر۴۸۵۷ کتابخانه ایاصوفیا، استانبول ) مثالی برای امتحان عمل جذر مأخوذ از «التکمیل » در حاشیه آمده است که منظور از آن همین التکمله فی الحساب ابومنصور بغدادی است (سعیدان ، ص ۶۷).

۲) رساله فی المساحه .

یک نسخه خطی از این کتاب در کتابخانه لاله لی استانبول (ش ۲ر۲۷۰۸) موجود است (کراوزه ، همانجا). متن عربی این کتاب را احمد سلیم سعیدان به چاپ رسانده است . این کتاب را ابوالفتوح اصفهانی (متوفی ۶۰۰) به فارسی ترجمه کرده است . نسخه خطی ترجمه فارسی در کتابخانه آستان قدس رضوی (ش ۵۴۶۲) نگهداری می شود (آستان قدس رضوی . کتابخانه مرکزی ، ج ۸، ص ۳۹ـ۴۲). عکس این نسخه را انتشارات بنیاد فرهنگ ایران به چاپ رسانده است (بغدادی ، ۱۳۴۷ ش ، ترجمه فارسی ، ص ۸۹ـ۱۶۵). این ترجمه را، ترجمه کتابی به نام الایضاح عن اصول صناعه المساح دانسته اند، و به همین دلیل کتاب الایضاح نیز به ابومنصور بغدادی نسبت داده شده است (قربانی ، ص ۱۰۹)؛

در حالی که پیداست که متن فارسی ترجمه رساله فی المساحه است و ربطی به کتاب الایضاح ندارد. اگرچه مطالب کتاب الایضاح شباهت زیادی با محتوای کتاب رساله فی المساحه دارد، ولی این دو کتاب مستقل از یکدیگرند و هیچ شاهد مستدلی برای نسبت دادن کتاب الایضاح به ابومنصور بغدادی وجود ندارد. سزگین ، به استناد چاپ عکسی نسخه الایضاح و ترجمه فارسی رساله بغدادی ، نسخه خطی فارسی مشهد را ترجمه رساله فی المساحه و نسخه عربی الایضاح (کتابخانه آستان قدس رضوی ، ش ۵۴۲۹) را همان رساله فی المساحه دانسته است (ج ۵، ص ۳۵۷).

مباحث کتاب رساله فی المساحه عبارت اند از:

واحدهای انداره گیری طول ، مساحت ، و حجم ؛
مساحت چهارضلعیها؛
مساحت مثلث ؛
مساحت دایره ها و قطاعها؛
مساحت شش ضلعیها؛
مساحت اجسام فضایی : منشور، کره ، مخروط ؛
تقسیم زمین ؛
و حفر چاه .در ترجمه فارسی ، قسمت «حفرچاه » حذف شده است و در عوض چند صفحه ای در مورد تقسیم زمین و معاملات زمین وجود دارد که در متن عربی نیست .



منابع :

(۳۰) آستان قدس رضوی . کتابخانه مرکزی ، فهرست کتب خطی کتابخانه آستان قدس رضوی ، تالیف احمد گلچین معانی ، ج ۵، مشهد ۱۳۵۰ ش ؛
(۳۱) عبدالقاهربن طاهر بغدادی ، التکمله فی الحساب ، چاپ احمد سلیم سعیدان ، کویت ۱۴۰۶/۱۹۸۵؛
(۳۲) همو، کتاب الا یضاح عن اصول صناعه المسّاح ، ترجمه اسعدبن محمود اصفهانی ، تهران ۱۳۴۷ ش ؛
(۳۳) دانشگاه تهران . کتابخانه مرکزی ، فهرست نسخه های خطی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ، نگارش محمدتقی دانش پژوه ، ج ۱۶، تهران ۱۳۵۷ ش ؛
(۳۴) احمد سلیم سعیدان ، «التعریف بالمخطوطات : رسالتان فی الحساب العربی »، مجله معهد المخطوطات العربیه ، ج ۱۳، جزء ۱ (ربیع الاول ۱۳۷۸)؛
(۳۵) ابوالقاسم قربانی ، زندگینامه ریاضیدانان دوره اسلامی : از سده سوم تا سده یازدهم هجری ، تهران ۱۳۶۵ ش ؛
(۳۶) احمدبن عمر نظامی ، کتاب چهارمقاله ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ۱۳۲۷/۱۹۰۹، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛

(۳۷) Max Krause, Stambuler Handschriften islamischer Mathematiker, in Quellen und Studien zur Geschichte der Mathematik, Astronomie und Physik, pt. B, vol.3, 1936;
(۳۸) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, vol. V: Mathematik bis ca-430 H., Leiden 1974.

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۳ 

بازدیدها: ۵۰۵

زندگینامه عبدالرحمان دمشقی بَعلی(۱۱۹۲-۱۱۱۰ه.ق)

بَعلی ، عبدالرحمان بن عبدالله بن احمد دمشقی ، محدث و فقیه حنبلی قرن دوازدهم . در ۱۱۱۰، در دمشق به دنیا آمد و در همانجا پرورش یافت ؛ اما از آنجا که یکی از اجدادش در بعلبک می زیسته ، وی نیز به بعلی معروف شده است (ابن شطّی بغدادی ، ص ۱۴۵ـ۱۴۶؛ مرادی ، ج ۲، ص ۳۰۴ـ۳۰۵؛ طبّاخ ، ج ۷، ص ۹۷).

او در کودکی نزد پدر به قرائت قرآن پرداخت و در ده سالگی مقدمات نحو و فقه را از عوادبن عبیدالله کورانی نابلسی فرا گرفت . در ۱۱۲۲، به اتفاق برادرش ، شیخ احمد بعلی ، در درس شیخ ابوالمواهب حاضر و مدت پنج سال تحصیل فقه و حدیث کرد و سپس ، به مدت پانزده سال ، در درس شیخ عبدالقادر تغلبی (۱۰۵۲ـ ۱۱۳۵) حاضر شد و حدیث ، فقه ، فرایض ، مواریث و حساب آموخت و از وی اجازه عامه گرفت .

در همین دوره نزد شیخ عبدالغنی نابلسی ، به مدت هشت سال ، فصوص الحکم و تفسیر بیضاوی و فتوحات مکیه خواند و از او نیز به اخذ اجازه نایل شد (همانجاها).

بعلی در ۱۱۴۳، به روم و از آنجا به حلب رفت و در آنجا ساکن شد. وی در حلب سلوک را از شیخ محمدبن صالح مواهبی ، احادیث صحیح بخاری را از شیخ محمد عقیله ، منطق و اصول را از شیخ صالح بصری و معانی و بیان را از شیخ محمدبن الزّماد فراگرفت و از مشایخ دیگر نیز استفاده کرد که نامشان را در کتابی به نام منار الاسعاد فی طریق (طرق ) الاسناد آورده است .

رحلت

بعلی در ۱۱۹۲ در حلب درگذشت (همانجاها؛ کتانی ، ج ۲، ص ۷۳۸؛ طبّاخ ، ج ۷، ص ۹۸ـ ۹۹؛ بغدادی ، هدیه العارفین ، ج ۱، ستون ۵۵۳).

آثار

برخی از تألیفات او، علاوه بر اثر مذکور، عبارت است از:

نورالاخبار و روض الابرار فی حدیث النبی المختار ، که مختصر الجامع الصغیر سیوطی است و سپس خود آن را شرح کرده و فتح الستار و کشف الاستار نامیده است (کحاله ، ج ۵، ص ۱۴۷ـ ۱۴۸؛ کتانی ، ج ۲، ص ۷۳۷)؛

بِدایَهُ العابد و کِفایَهُ الزاهد ، در فقه ؛

النورالوامِضُ فی عِلمِ الفَرائضِ ؛

الجامع لِخُطَبِ الجَوامِع ؛

رحله ؛

کشف المُخَدَّراتِ فی شرح أَخصَرالمُختَصَرات در فقه ، که چاپ شده است (زرکلی ، ج ۳، ص ۳۱۴)؛

و دیوان شعر (بغدادی ، هدیه العارفین ، همانجا؛ همو، ایضاح المکنون ، ج ۱، ستون ۴۹۳؛ کحاله ، همانجا).

 



منابع :

(۱) ابن شطّی بغدادی ، مختصر طبقات الحنابله ، چاپ فوّاز زمالی ، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛
(۲) اسماعیل بغدادی ، ایضاح المکنون ، ج ۱، در حاجی خلیفه ، کشف الظنون ، ج ۳، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛
(۳) همو، هدیه العارفین ، ج ۱، در حاجی خلیفه ، کشف الظنون ، ج ۵، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛
(۴) خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت ۱۹۸۶؛
(۵) محمد راغب طبّاخ ، اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء ، چاپ محمد کمال ، حلب ۱۴۰۸ـ ۱۴۰۹/ ۱۹۸۸ـ۱۹۸۹؛
محمد عبدالحی بن عبدالکبیر کتانی ، فهرس الفهارس و الاثبات ، چاپ احسان عباس ، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛عمررضا کحاله ، معجم المؤلفین ، دمشق ۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) ؛محمد خلیل بن علی مرادی ، سلک الدّرر فی اعیان القرن الثّانی عشر ، بولاق ۱۲۹۱ـ۱۳۰۱، چاپ افست بغداد ( بی تا. ) .

 دانشنامه جهان اسلام  جلد ۳ 

بازدیدها: ۱۰۴

زندگینامه عبدالرحمان بَرقوقی(متوفی۱۳۶۳ش )

بَرقوقی ، عبدالرحمان بن عبدالرحمان بن سیّداحمد،ادیب ، مورّخ و روزنامه نگار مصری سده چهاردهم . در ۱۲۹۳ درمرکز شهر دَسُوق ، از نواحی غربی مصر، به دنیا آمد و در ازهرنزد شیخ مَرْصَفی تعلیم یافت (کحاله ، ج ۵، ص ۱۴۳) واز درسهای شیخ محمد عبده * نیز بهره گرفت (زرکلی ، ج ۳، ص ۳۰۹)در ۱۳۲۷ ماهنامه البیان را منتشر ساخت و ثروت خویش را مصروف انتشار آن کرد.

ادیبان بزرگ مصر همچون عَقّاد، مازنی ، شکری ، سِباعی و دیگران نظریات خود را در آن مجلّه مطرح می کردند. وی فردی خوش صحبت و خوش مشرب بود و عنایتی تمام به حُسن عبارت و رسایی اسلوب نگارش داشت (زرکلی ، همانجا).

رحلت

برقوقی در جمادی الا´خره ۱۳۶۳/۱۳۲۲ ش درگذشت (کحاله ، همانجا).

آثار

شرح دیوان المتنبّی مشهورترین اثر اوست . برقوقی که از بیانات و آثار شارحان پیشین متنبی سود جسته است (برقوقی ، ج ۱، ص ۸۱ـ۱۲۶)، علاوه بر شرح کامل ابیات متنبّی و معانی واژگان آن ، زمینه ها و اسباب سرودن اشعار را نیز ذکر کرده و به تأثیرپذیری متنبّی از شاعران پیش از خود و نیز تأثیرپذیری دیگر شاعران از متنبّی ، با ذکر شواهد، پرداخته است که در مجموع ، شرح وی را جامعیّت بخشیده است . این شرح بارها به چاپ رسیده است ؛

شرح دیوان حسان بن ثابت اثر دیگر برقوقی است . او در مقدمه این شرح ، بمناسبت ، از ویژگیهای شعر جاهلی و شعرای مُخَضْرم (ص ۷ـ۱۴)، شاعرانی که در نعت رسول اکرم شعر سروده اند (ص ۳۹ـ۴۴)؛

و نیز شعر از دیدگاه پیامبراسلام صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بحث کرده است (ص ۴۵ـ۵۰). در این شرح نیز مانند شرح دیوان متنبّی به زمینه های تاریخی اشعار توجه شده است .

آثار دیگر برقوقی عبارت اند از:

حضاره العرب فی الاندلس ؛

دوله النساء ، مجموعه ای فرهنگی ، اجتماعی و لغوی درباره زن ؛

دیوان الادب مشتمل بر بدیعترین نوشته ها از ادیبان غرب و عرب ؛

الفردوس یا سیاحه فی الا´خره (کحاله ، همانجا)؛

الذخائر و العبقریات ، مجموعه ای برگرفته از آثار خوب ادیبان عرب در دو جزء؛

شرح تلخیص المفتاح (متن از خطیب قزوینی )؛

الذاکره والنسیان (زرکلی ، همانجا).



منابع :

(۱) عبدالرحمان برقوقی ، شرح دیوان المتنبّی ، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛
(۲) همو، شرح دیوان حسّان بن ثابت الانصاری ، بیروت ۱۴۱۰/ ۱۹۹۰؛
(۳) خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت ۱۹۸۶؛
(۴) عمررضا کحاله ، معجم المؤلفین ، دمشق ۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ افست بیروت ( بی تا. ) .

دانشنامه جهان اسلام جلد ۳ 

بازدیدها: ۷۰

زندگینامه اسماعیل بن احمد برقی (متوفی۴۴۵ه.ق)

برقی ، اسماعیل بن احمدبن زیاده اللّه التُجیبی ، ادیب ، شاعر و مؤلف عربی زبان قرن پنجم . اهل قیرَوان بود و در المهدیه زندگی می کرد. کنیه اش ابوطاهر و شهرتش برقی بود (ابن ابّار، ج ۱، ص ۱۵۹). اشتهارش به برقی به سبب نسبتش به منطقه بَرقه * افریقیّه است (کحاله ، ج ۲، ص ۲۵۹، پانویس ). برقی حافظه ای قوی و خطّی خوش داشت و نیکو شعر می سرود.

پس از ۴۰۰ به اندلس سفر کرد (ابن ابّار، همانجا). او در شرح المختار من شعر بشّار (ص ۱۴) می نویسد که در ۴۰۶ در شهر مالقه اندلس بوده است . سپس به مصر رفته و به گفته ابن ابار (همانجا) در ۴۱۵ در آنجا اقامت داشته است . سیوطی (ج ۱، ص ۴۴۳)، به نقل از سِلَفی ، می گوید که برقی نزد ( ابو ) یعقوب بن خَرَّزاذ نَجِیرمی و دیگر استادان مصری تعلیم یافته است .

وی همچنین از ابواسحاق حُصری * بهره برده و ادب الکاتب (در متن ابن ابّار: ادب الکتّاب ) ابن قُتیبه را از ابویعقوب نجیرمی روایت کرده است (ابن ابّار، همانجا). برقی در راه سفر به مکّه ، در اسکندریّه با ابومروان طبنی دیدار کرد و در ۴۳۸ مراسم حجّ را به جای آورد (همانجا).

رحلت

وی در حدود ۴۴۵ درگذشت (زرکلی ، ج ۱، ص ۳۰۹).

آثار

از برقی این آثار به جای مانده است :

شرح المختار من شعر بشّار ، اثری بدیع که شارح در آن مآخذ شعر بشّار را ذکر و از تأثیر شعر او بر شاعران پس از خود یاد کرده است . برقی انتساب برخی ابیات را به بشّار مردود دانسته و شاعر اصلی آنها را شناسانده است (ص ۴۹). این کتاب نوعی نقّادی شعر بشّار و بیان نقاط ضعف و قوّت اشعار اوست . نسخه ای از این شرح در فهرست کتابخانه آصفیّه معرفی شده و نسخه دیگری از آن در حیدرآباد موجود است (بروکلمان ، ج ۲، ص ۱۶ـ۱۷). این شرح در ۱۳۱۴ ش /۱۹۳۵ در علیگره هندوستان به چاپ رسیده است ؛

الرائق بأزهارالحدائق که مجموعه ای است در ادب و اخبار؛

شرح ابیات فی الظاآتِ احمدبن عمارالمقری که یک نسخه خطّی از آن ، با تاریخ ۶۶۱، در کتابخانه رباط موجود است (زرکلی ، همانجا).



منابع :

(۱) ابن ابّار، التکمله لکتاب الصله ، چاپ عبدالسلام هراش ، بیروت ۱۹۹۵؛
(۲) اسماعیل بن احمد برقی ، شرح المختار من شعر بشّار ، چاپ محمد بدرالدین علوی ، علیگره ۱۹۳۵؛
(۳) کارل بروکلمان ، تاریخ الادب العربی ، ج ۲، نقله الی العربیه عبدالحلیم نجار، قاهره ۱۹۶۸؛
(۴) خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت ۱۹۸۶؛
(۵) عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی ، بغیه الوعاه فی طبقات اللغویین و النحاه ، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ، قاهره ۱۳۸۴؛
(۶) عمررضا کحاله ، معجم المؤلفیّن ، دمشق ۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ افست بیروت ( بی تا. ).

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۳ 

بازدیدها: ۱۴۳

زندگینامه امیر عبدالقادربن محیی الدین حسینی جزائری(قرن سیزدهم)

 امیر عبدالقادربن محیی الدین بن مصطفی حسینی سلسلهء نسب وی به علی بن ابیطالب میرسد او در قیطنه از قرای ایالت وهران الجزائر بدنیا آمد، و نزد پدر خود به تحصیل پرداخت و قرآن مجید از بر کرد.

و در پانزده سالگی برای تکمیل تحصیلات به وهران رهسپار شد، و فقه و فلسفه و حدیث و علم نجوم را فراگرفت و بسال ۱۲۴۱ ه ق با پدر خود بزیارت خانهء خدا رفت و در مسیر خویش مصر و دمشق و بغداد را دیدن کرد و به وطن بازگشت. و چون در سال ۱۲۴۶ ه ق / ۱۸۴۳ م الجزائر به اشغال فرانسویها درآمد، مردم آنجا با وی برای مبارزه با فرانسویها بیعت کردند.

و متجاوز از ۱۵ سال با فرانسویها جنگید و چون کاری از پیش نبرد، تحت شرایطی با آن دولت صلح کرد و از الجزایر تبعید شد و تعهد کرد که به آنجا بازنگردد، و از طرف دولت فرانسه مبلغی بعنوان مقرری ماهانه به او پرداخت می شد. و در سال ۱۲۷۱ ه ق در دمشق سکونت گزید.

رحلت

و بسال ۱۳۰۰ ه ق در همانجا درگذشت.

آثار

او راست:

۱ – ذکری العاقل فی تنبیه الغافل این رساله را به خواهش بعض دوستان خود در پاریس تألیف کرد و در همانجا به فرانسه ترجمه و طبع شد و موضوع آن علوم و اخلاق است

۲ – دیوان شعر

۳ – الصافنات الجیاد در صفات و محاسن اسب

۴ – المواقف در تصوف

۵ – وشاح الکتائب و زینه الجیش الغالب

۶ – نزهه الخاطر فی قریض الامیر عبدالقادر (از معجم المطبوعات) (از الاعلام زرکلی)

صاحب اسماءالمؤلفین نسب وی را بتفصیل تر بدین صورت آورده است:امیر ناصرالدین عبدالقادربن محیی الدین بن مصطفی بن محمد بن مختاربن عبدالقادر حسینی و تولد وی را بسال ۱۲۲۲ ه ق ضبط کرده.

و تألیفات دیگری را بشرح زیر به وی نسبت داده است:

۱ – المقراض الحاد لقطع لسان الطاعن فی دین الاسلام من اهل الباطل ( والالحاد

۲ – تعلیقاتی بر حاشیهء جدش عبدالقادر در علم کلام (از اسماء المؤلفین و آثار ج ۱ ص ۶۰۵٫ )

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۱۰۷

زندگینامه عَلَم الدّین قاسم بِرزالی(۷۳۹-۶۶۵ه.ق)

بِرزالی ، عَلَم الدّین قاسم بن محمدبن یوسف ،معروف به ابن برزالی ، مورخ و محدث سوری( اهل شام ) در جمادی الاولی یا جمادی الا´ خره ۶۶۵ در دمشق متولد شد. برایِ تاریخی پیش از این ، یعنی ۶۶۳، نیز که گاهی ذکر شده محملی می توان یافت ، ولی برزالی خود صریحاً بیان کرده که در ۶۶۵ زاده شده است.

نیاکان وی از بربرهای برزال * بودند. جدِّ بزرگش ، زکّی الدین محمدبن یوسف (متولد ح ۵۷۷، متوفی ۶۳۶ در حَماه )، در ابتدای سده هفتم در شام اقامت گزید. نسبت «اشبیلی » که به نام زکی الدین اضافه شده است نشان می دهد که خودِ او، یا یکی از نیاکانش روزگاری در اشبیلیه (سِویلّ) می زیسته اند.

کتابی از وی در دمشق موجود است ( رجوع کنید به مقدسی ، ص ۲۲)، و نسخه هایی از دو جلد کتاب تاریخ دمشقِ ابن عساکر که او استنساخ کرده در بانکی پور ( فهرست ، ج ۱۲، ص ۱۴۴ به بعد، ش ۸۰۰ـ۸۰۱، نیز رجوع کنید به ج ۵، ص ۲۲۳، ش ۴۸۱) نگهداری می شود. جدِّ برزالی که بعد از پدر به مقامِ امامت مسجد فَلّوس (فلوس ( ؟ ) بنابر قرائت سُواژه ، ص ۶۰؛ رجوع کنید به نُعیمی دمشقی ، ج ۱، ص ۸۶، ج ۲، ص ۳۶۱) رسیده بود، در ۶۴۳ در ۲۳ سالگی درگذشت ، و پدر برزالی ، بهاءالدین ، تحت سرپرستیِ جد مادریِ خود قرار گرفت . بهاءالدین که مردی دانشمند بود و در دستگاه قضا کار می کرد، در ۶۹۹ در شصت سالگی وفات یافت ( رجوع کنید به ابن قاضی شُهبَه ، در حوادث سنه ۶۹۹).

برزالی به عنوان عضو خاندانی دانشمند، همراه خواهرش زینب ، نزد پدر و دیگر استادان معروف به تحصیل پرداخت . برای نمونه ، ابن تیمیّه * در خانه وی او را تعلیم می داد (بانکی پور، فهرست ، ج ۵، ص ۱۸۰). برزالی در جوانی آغاز به کار کرد، ولی نسبت به سنّش از رشد بیشتری برخوردار بود و عشق به دانش اندوزی را در سراسر عمر حفظ کرد. چون تحصیلات دینی را به پایان رساند، برای ادامه مطالعات خویش به شهرهای دیگر شام و مصر رفت ، و مدتی به کار شهادت در محاکم شرعی مشغول شد، ولی بیشتر عمر خود را به تدریس حدیث در مدارس دمشق گذراند، و مقام اصلی او تدریس در «نوریّه » بود (برای اجازه های دروس او رجوع کنید به بانکی پور، فهرست ، ج ۵، ص ۵۰ و بعد، ۱۹۸ و بعد).

رحلت

وی چندین بار به حج رفت و در ۴ ذیحجه ۷۳۹ در خُلیص ، دهی نزدیک مکه ، درگذشت . فرزندان او، که از میان آنها محمد و فاطمه دانشمندانی نخبه به شمار می رفتند، پیش از وی مرده بودند. بیشتر استادان برجسته زمان ، نظیر ذهبی ، جزو شاگردان و همکاران متعدد برزالی بوده اند. نویسندگانِ شرح حال او براین قول متفق اند که برزالی شخصی بسیار جذّاب ، خوش چهره ، فروتن ، و در باب کتب و معلوماتِ خویش بخشنده بود؛ خطّی خوش داشت ، عالمی سخت کوش ، و مورد اطمینان کلیه حوزه های علمی بود، حتی حوزه هایی که با یکدیگر مخاصمه داشتند.

آثار

از نوشته های او فهرستی در دست نیست ، و هیچیک از آثار باقیمانده وی نیز تاکنون چاپ نشده است .

تاریخ ،

۱-اثر بزرگ او که به وقایع سال ۷۳۶ منتهی می شود، اغلب مورد استناد قرار می گرفت . دانشمندانِ بعدی این کتاب را تلخیص و تکمیل کرده اند.عنوان آن ظاهراً المُقتفی ‘ است ( رجوع کنید به سخاوی در رُزنتال ، ص ۴۱۴؛ ولی نُعَیمی دمشقی ، ج ۱، ص ۵۷۸، به کتابی با عنوان المنتقی ‘ ( = المحتفی ‘ ؟ ) اشاره می کند که گویی با کتاب تاریخ که وی غالباً از آن نقل می کند تفاوت دارد). المقتفی ‘ به صورت نسخه خطی در طوپقاپی سرای ، احمد سوم ، به شماره ۲۹۵۱ نگهداری می شود ( رجوع کنید به منجد، ص ۱۰۱ و بعد).

۲-المُعجم حجیم او که بسیار تمجید شده و غالباً به عنوان مرجعی معتبر برای ترجمه رجال آن عصر بدان استناد شده ، برجای نمانده است . مُعجم کوچکی از نخستین استادان او در دمشق نگهداری می شود ( رجوع کنید به عش ، ص ۲۲۸ و بعد).

۳-کتابی نیز به نام معجم البلدان و القُری ‘ را ابن طولون در لُمَعات (ص ۳۵، ۴۳) به او نسبت داده است .

یک اثر کوچک تاریخی نیز درباره کسانی که در جنگ بدر شرکت داشته اند، به استناد خط نسخه موجود در دمشق که به دیگر نوشته های برزالی در کتابخانه ظاهریّه شباهت دارد، به وی نسبت داده شده است ( رجوع کنید به عش ، ص ۴۶).

در میان آثار وی در حدیث ،

۴-از کتابی به نام اَرْبَعُون بُلدانیه یاد کرده اند.

۵-دو منتخب از عَوالی الحدیث که از استادان خود جمع آوری کرده ،

۶-و نیز کتابی به نام ثُلاثیّاتٌ مِنْ مُسْنَدِ احمدبن حنبل ، در کتابخانه بانکی پور نگهداری می شود ( فهرست ، ج ۵، ص ۱۹۴ به بعد، ش ۴۶۲،۲،۳،۶).

۷-کتابی فقهی از او در باب «الشروط » در قاهره موجود است ، و می توان اطمینان داشت که در آینده نیز آثاری از وی کشف شود. برزالی آثار خود را کمتر تحریر نهایی می کرد و بیشتر به صورت مسوّده باقی می گذاشت ، ازینرو برجای ماندن آثارِ وی بر حسب تصادف بوده است .

نُعیمی (ج ۱، ص ۱۱۳) به این نکته اشاره کرده که خود او در ۸۹۴ به آخرین جلد کتاب تاریخ برزالی برخورده است .



منابع :

(۱) ( ابن حجر عسقلانی ، الدُرَرالکامنه فی اعیان المائه الثامنه ، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳، ج ۳، ص ۲۳۷ـ۲۳۹ ) ؛
(۲) ابن شاکر کتبی ، فَوات الوفیات ، قاهره ۱۹۵۱، ج ۲، ص ۲۶۲ـ۲۶۴؛
(۳) ابن طولون ، لُمَعات ، دمشق ۱۳۴۸؛
(۴) ابن فضل الله عُمَری ، المسالک ، نسخه خطی عربی دانشگاه ییل ، ش ۳۴۱ L (1185 Cat. Nemoy, )، گ ۱۷۹ پ ـ۱۸۲ پ ؛
(۵) ابن قاضی شهبه ، الاعلام ، نسخه خطی آکسفورد، مجموعه Marsh ، ش ۱۴۳، سنه ۷۳۹، ج ۱، ص ۱۱۲ و بعد؛
(۶) ابن کثیر، البدایه والنهایه فی التاریخ ، قاهره ۱۳۵۱/۱۹۳۲، ج ۱۴، ص ۱۸۵ و بعد؛
(۷) محمدبن علی حسینی ، ذیل تذکره الحفاظ ، دمشق ۱۳۴۷، ص ۱۸ـ۲۱؛
(۸) محمدبن احمد ذهبی ، نُبَلاء ، نسخه خطی عربی دانشگاه ییل ، ش ۵۷۱ L ، ج ۲ (۱۱۷۷ Cat. Nemoy )، گ ۳۳۰ پ ـ۳۳۱ پ (برای تاریخ خاندان برزالی ، بویژه زندگینامه زکی الدین )؛
(۹) عبدالوهاب بن علی سبکی ، طبقات الشافعیه الکبری ، ج ۶، ص ۲۴۶ و بعد؛
(۱۰) ( خلیل بن ایبک صفدی ، الوافی بالوفیات ، ویسبادن ۱۹۶۲ـ۱۹۷۹ ) ؛
(۱۱) یوسف عش ، فهرست مخطوطات دارالکتب الظاهریّه ، التاریخ ، دمشق ۱۳۶۶/۱۹۴۷؛
(۱۲) صلاح الدین منجد، در (۱۹۵۶) RIMA ؛
(۱۳) عبدالقادربن محمد نعیمی دمشقی ، الدارس فی تاریخ المدارس ، چاپ جعفر حسنی ، دمشق ۱۳۶۷ـ۱۳۷۰/۱۹۴۸ـ۱۹۵۱؛

(۱۴) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949, II, 45, Supplementband, 1937-1942, II, 34f. G. Makdisi, “Autograph diary of an eleventh- century historian of Baghda ¦ d”, BSOAS, XVII (1956);
(۱۵) F. Rosenthal, A history of Muslim historiography, 523;

(برای برخی آثار منتشر نشده ذهبی که زندگینامه برزالی را به صورت تک نگاری نوشته است )

(۱۶) J. Sauvaget, Les monuments historiques de Damas, Beirut 1932;
(۱۷) G. Vajda, Les certificats de lecture , Paris 1957, 35, 56;
(۱۸) idem, “Un mag § mu ¦ ‘ damascهne du VIII e /XII e siهcle”, JA , 245 (1957), 143-146.

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۳ 

بازدیدها: ۵۵

زندگینامه بدرالدّین مظفّر بعلبکی دمشقی(قرن ششم)

بدرالدّین مظفّر ، از پزشکان قرن هفتم . بدرالدّین مظفّربن مجدالدّین عبدالرّحمن بن ابراهیم بعلبکی دمشقی ، در اواخر قرن ششم در بعلبک متولد شد و در دمشق پرورش یافت . به دلیل اشتغال پدرش به شغل قضا، به ابن قاضی مشهور شد (زرکلی ، ج ۷، ص ۲۵۶؛ مدرس تبریزی ، ج ۸، ص ۱۴۹). پزشکی را نزد مهذّب الدّین عبدالرّحیم بن علی بن احمد (متوفی ۶۲۸) معروف به دَخوار، آموخت (ابن ابی اصیبعه ، ص ۷۵۱؛ کحاله ، ۱۳۹۲، ص ۷۲) و بزودی تعداد زیادی از متون پزشکی را به خاطر سپرد.

در ۶۲۲ که مهذّب الدّین به خدمت موسی بن ملک عادل (متوفی ۶۳۵) رسید، بدرالدّین نیز ملازم او بود. در همین اوقات ، در بیمارستان رَقّه مشغول شد و رساله ای درباره طبیعت و آب و هوای آن شهر نوشت . وی در زمان اقامت نسبتاً طولانیش در این شهر، علاوه بر پرداختن به حرفه پزشکی ، حکمت را نیز نزد زین الدّین اعمی آموخت .

در ۶۳۵ برای عرضه خدمات پزشکی به دستگاه ملک جواد یونس بن مودود (متوفی ۶۴۱) در دمشق راه یافت (ابن ابی اصیبعه ، همانجا؛ عیسی بک ، ص ۴۱)

در ۶۲۲ مهذّب الدّین ، که چندی سِمَتِ ریاست پزشکان را بر عهده داشت ، خانه خود را در دمشق به مدرسه پزشکی (بعدها به نام مدرسه دخواریه * ) تبدیل و ساختمانهایی بر آن وقف کرد (عیسی بک ، ص ۳۹)، و چون در صفر ۶۲۸ از دنیا رفت ، حکیم علی بن یوسف بن حَیدَره الرَحبی در آنجا به تدریس پزشکی پرداخت . چندسال بعد، بدرالدّین مظفّر تدریس طب در آن مدرسه را برعهده گرفت (همان ، ص ۴۰ـ۴۱) و با فرمان ملک جواد در ۴ صفر ۶۳۷ به ریاست پزشکان ، چشم پزشکان و جراحان ، منصوب شد (همانجا؛ ابن ابی اصیبعه ، همانجا).

از آثار بدرالدّین همواره ، در زمان حیاتش و پس از آن ، استفاده می شد. او خانه های مجاور بیمارستان بزرگِ نوری را، که نورالدّین محمود زنگی (حک : ۵۴۱ ـ۵۶۹) بناکرده بود (کحاله ، ۱۳۹۲، ص ۱۱۸)، خرید و کوشید تا به بیمارستان ضمیمه کند. او برای ایجاد جریان منظم آب در بیمارستان ، طرح جامعی ریخت و بدین ترتیب بر عواید آنجا افزود (ابن ابی اصیبعه ، همانجا؛ سامی ، ذیل «بدرالدّین مظفّر»).

هنگامی که برای معالجه ملک صالح نجم الدّین ایوب (متوفی ۶۴۷) به قلعه دمشق رفت ، به فرمان او، در سِمَت ریاست پزشکان ابقا شد (ابن ابی اصیبعه ، همانجا) و با اینکه نزد دیگر سلاطین ایوبی احترام و منزلتی خاص داشت و مقرّری ماهانه دریافت می کرد، به طبابت و تدریس نیز می پرداخت (همان ، ص ۷۵۲؛ سامی ، همانجا).

بعدها که به علوم دینی گرایش پیدا کرد، مدرسه قلیجیه دمشق را که موقوفه امیر سیف الدین علی بن قلیچ و در همسایگی خانه اش بود، برگزید و علوم فقهی ، فنون ادبی و قرائت و تفسیر قرآن را در آنجا نزد شهاب الدّین ابی شامه فرا گرفت . ابن عِبری (ص ۲۷۵)، معاصر بدرالدّین ، هوش و دانش سرشار و آگاهی فراوان او را در درمان بیماران تحسین کرده است ، و ابن ابی اصیبعه ، معاصر و دوست او، (سامی ، ذیل همان واژه )، ذکاوت و اخلاق حسنه او را ستوده و از حد وصف بیرون دانسته است (ص ۷۵۱)

از تاریخ فوت بدرالدّین اطلاع دقیقی موجود نیست و با وجود آنکه ابن ابی اصیبعه (متوفی ۶۶۸) و ابن عبری (متوفی ۶۸۵)، معاصران او بوده اند، در این باره سخنی نگفته اند. حاجی خلیفه تاریخ مرگ او را پس از ۶۵۰ (ج ۲، ص ۱۴۶۳، ۱۷۷۲) و در جای دیگر (ج ۲، ص ۱۷۸۳) حدود ۶۶۰، ثبت کرده است . اسماعیل پاشا بغدادی (ج ۲، ص ۴۶۴) با قاطعیت ۶۵۰ و زرکلی (همانجا)، با تردید ۶۷۵ را ذکر کرده اند، که با توجه به زمان درگذشت صاحبِ عیون الانباء ، محتملتر است که فوتِ بدرالدّین در همان ۶۷۵ یا بعد از آن روی داده باشد.

آثار او:

مفرّح النّفس ، به نوشته ابن عِبری (همانجا) رساله ای کم حجم است که مصنف در آن به حواس پنجگانه و مواد نافع برای تقویت آنها پرداخته و ادویه مفرده و مرکّبه ای را که برای طبایع گرم و سرد و معتدل مردم طبقات مختلف ، مفید است ، نام برده و غزولی (متوفی ۸۱۵) مطالبی از آن را در کتاب مطالع البدور فی منازل السرور نقل کرده است (زرکلی ، همانجا). بدرالدّین این کتاب را برای امیر سیف الدّین المشد ابی الحسن علی بن عمربن قزل نوشته بود. علاوه بر بدرالدّین ، از پزشکان دیگری هم رساله هایی با همین نام باقی مانده است که نسخه های آنها در کتابخانه های داخل و خارج کشور وجود دارد (برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به حاجی خلیفه ، ج ۲، ص ۱۷۷۲؛ بروکلمان ، > ذیل < ، ج ۱، ص ۹۰۰ـ۹۰۱؛ دوسَری ، ص ۲۰۲ـ ۲۰۳؛ حمّارنه ، ص ۴۳۹ـ۴۴۰). بورگل نیز نسخه ای از رساله مفرّح النّفس را که در کتابخانه سامی ابراهیم حدّاد، به شماره ۵۵ تصنیف ابن امرأه بغدادی ماردینی ، موجود بود، یافته است و درصدد چاپ آن به نام بدرالدّین مظفّر بوده است (حدّاد، ص ۸۹ـ۹۰)؛

مقاله فی مزاج الرقّه وأحوال أهویتها ، رساله ای درباره آب و هوا و وضع بهداشتی شهر رقّه * . نام این رساله در برخی منابع با اندکی تفاوت ضبط شده (برای اطلاع رجوع کنید به حاجی خلیفه ، ج ۲، ص ۱۷۸۳؛عمررضا کحاله ، ۱۳۷۳، ج ۱۲، ص ۲۹۹) و اسماعیل پاشا بغدادی (همانجا) آنرا مقاله فی خراج ( دراصل مزاج ) الرقّه و اهویتها واحوالها و طبائعها ، ثبت کرده است ؛

کتاب المِلْح ، در پزشکی ، که برای تصنیف آن از آرای گذشتگان از جمله جالینوس ، بهره برده است (ابن ابی اصیبعه ، ص ۷۵۵)؛
شرح کتاب الاخلاطِ بقراط به ترجمه حنین بن اسحاق ( دائره المعارف بزرگ اسلامی ، ذیل «ابن قاضی بعلبک »)؛

بعضی ، رساله شرح تقدمه المعرفه لابقراط را نیز به بدرالدّین مظفّر نسبت داده اند، اما این رساله در اصل نوشته مهذّب الدّین است که آن را بر شاگرد خود املا کرد و او نیز آن را به شاگردش کمال الدّین بن محمدبن عبدالرّحیم بن مسلم ، اهدا نمود (برای اطلاع از نسخه های این رساله رجوع کنید به احسان اوغلی ، ص ۴)



منابع :

(۱) ابن ابی اصیبعه ، عیون الانباء فی طبقات الاطبّاء ، چاپ نزار رضا، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۲) ابن عبری ، تاریخ مختصرالدّول ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۳) اکمل الدین احسان اوغلی ، فهرس مخطوطات الطبّالاسلامی باللغات العربیه والترکیه والفارسیه فی مکتبات ترکیا، استانبول ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛
(۴) اسماعیل بغدادی ، هدیه العارفین : اسماء المؤلفین و آثار المصنفین ، ج ۲، در حاجی خلیفه ، کشف الظنون عن اسامی الکتب والفنون ، ج ۶، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
(۵) مصطفی بن عبدالله حاجی خلیفه ، کشف الظنون عن اسامی الکتب والفنون ، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
(۶) فرید سامی حدّاد، فهرس المخطوطات الطبّیه العربیه فی مکتبه الدکتور سامی ابراهیم حدّاد ، حلب ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛
(۷) سامی خلف حمارنه ، فهرس مخطوطات دارالکتب الظاهریه : الطب والصیدله ، چاپ اسماء حمصیٍ، دمشق ۱۳۸۹/۱۹۶۹؛
(۸) دائره المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر کاظم موسوی بجنوردی ، تهران ۱۳۶۷ ش ، ذیل «ابن قاضی بعلبک » (نوشته مهدی سلماسی )؛هیامحمد دوسری ، فهرس

(۹) المخطوطات الطبّیه المصوره بقسم التراث العربی ، کویت ۱۴۰۵/۱۹۸۴؛
(۱۰) خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت ۱۹۸۶؛
(۱۱) شمس الدین سامی ، قاموس الاعلام ، چاپ مهران ، استانبول ۱۳۰۶ـ ۱۳۱۶/ ۱۸۸۹ـ ۱۸۹۸؛
(۱۲) احمدعیسی بک ، ت اریخ البیمارستانات فی الاسلام ، بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛
(۱۳) عمررضا کحاله ، العلوم العلمیه فی العصُورالاسلامیه ، دمشق ۱۳۹۲/۱۹۷۲؛
(۱۴) همو، معجم المؤلفین ، بیروت ( تاریخ مقدمه ۱۳۷۶ ) ؛
(۱۵) محمدعلی مدرس تبریزی ، ریحانه الادب ، تهران ۱۳۶۹ ش ؛

Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949, Supplementband, 1937-1942.

دانشنامه جهان اسلام   جلد  ۲ 

بازدیدها: ۵۲

زندگینامه شیخ ابوالفتیان احمد بَدَوی«السید» (متوفی۶۷۵ه.ق)

بَدَوی ، احمد (در عربی جدیدِ مصری : اِلْبِدَوی )، مکنّی به ابوالفتیان ، صوفی و بنیانگذار فرقه درویشان احمدیّه در مصر. از هفتصد سال پیش تاکنون در میان مسلمانان مصر گرامیترینِ اولیا بوده است . مردم اغلب او را فقط «السید» می نامند. در ترانه ستایش آمیزی که برایش سروده اند (چاپ لیتمان ) او را به سبب نامش ، البدوی ، «شیخ العرب » خوانده اند. نام البدوی را هم از آن جهت بدو داده اند که مانند بدویان مغرب روبنده ( =لِثام ) می بست . او در مقام یک صوفی قطب خوانده می شد.

احمد احتمالاً در ۵۹۶، در فاس به دنیا آمد و در میان هفت یا هشت فرزند، ظاهراً از همه کوچکتر بود. مادرش فاطمه و پدرش علی (البَدْری ) نام داشت ، اما از حرفه پدرش اطلاعی در دست نیست . نسبش را به امام علی بن ابی طالب ، علیه السّلام ، رسانیده اند. در اَوان جوانی همراه خانواده خویش به حج رفت و پس از چهارسال طی طریق ، به مکّه رسید. زمان این سفر را سالهای ۶۰۳ـ۶۰۷ دانسته اند. پدرش در مکه درگذشت .

آورده اند که او خود، گویا به سبب جسارت در سوارکاری در مکه سرآمد شد و بنابر روایات لقب «عَطّاب » (سوار بی باک ) و «غَضْبان » (ژیان ) گرفت . ابوالعباس که نام او بوده ، شاید تصحیفی از ابوالفتیان باشد که تقریباً به معنی عطّاب است . نامهایی که بعداً یافت عبارت اند از: «صَمّات » (خاموش ) و «ابوفَرّاج » (گشاینده ) که منظور گشاینده بندیان است .

چنین می نماید که مقارن ۶۲۷ احوال روحی او دگرگون شد. قرآن را به هر هفت قرائت خواند و اندکی هم فقه شافعی آموخت ، سپس یکسره دل به عبادت سپرد و به ازدواج تن نداد. از مردم کناره جست و زبان درکشید و با ایما و اشاره ادای مطلب می کرد. بنابر بعضی منابع در ۶۳۳، طی سه مکاشفه پیاپی به عراق خوانده شد و همراه برادرِ مهترِ خویش ، حسن ، آهنگ آن دیار کرد و با او مزار دوتن از اقطاب بزرگ ، احمد رفاعی * و عبدالقادر گیلانی * ، و نیز گروهی دیگر از اولیا را زیارت کرد.

حکایت می کنند که در عراق توانست فاطمه بنت بَرّی را که دختری سرکش بود و هرگز تن به مردی نداده بود، رام گرداند، اما پیشنهاد نکاح او را نپذیرفت . این واقعه در ادبیات عامیانه عرب به صورت داستان عاشقانه دل انگیزی درآمده است ، و چه بسا که از اساطیر مصر باستان نیز مایه گرفته باشد. در ۶۳۴ طی مکاشفه ای دیگر اشارت یافت که رهسپار طنطا، در مصر، شود.

برادرش ، حسن ، از عراق به مکه بازگشت . در طنطا آخرین و مهمترین دوره زندگی احمد آغاز شد. شیوه زندگانیش را چنین وصف کرده اند: در طنطا به بام خانه ای خلوت برشد و همانجا بی حرکت ایستاد و در خورشید چندان خیره نگریست تا چشمانش سرخ و چون اخگر سوزان گشت .

گاه مدتها لب فرو می بست و گاه می شد که نعره های مداوم برمی کشید، چهل روز تمام نه چیزی می خورد و نه چیزی می آشامید (چله گرفتن در داستانهای قدّیسان مسیحی نیز آمده است . ایستادن بر فراز بام یادآورِ شمعون ، زاهد ستون نشین ، است و سطوحیه یا اصحاب سطح (= بام نشینان ) که نام پیروان احمد است ، یادآورِ «ستون نشینان »، مریدان شمعونِ زاهد، است ). اولیایی که هنگام ورود احمد به طنطا مورد تکریم

مردم بودند (کسانی چون حسنِ اخنایی و سالم مغربی و وجه القمر)، با آمدن او بی قدر شدند. گویند که سلطان مملوک الظاهر بَیْبَرس (متوفی ۶۷۶)، که هم روزگار او بود، او را حرمت کرده و بر پایش بوسه زده است . روزی پسری به نام عبدالعال ، به خدمت او رفت . در این حال ، شیخ در جستجوی دارویی برای چشمان نابینای او بود. این پسر از آن پس خلیفه (جانشین ) او شد، ازینرو در ادبیات عامیانه از او به نام ابوعبدالعال یاد شده است .

رحلت

احمد در دوازدهم ربیع الاول ۶۷۵ درگذشت .

آثار

آثار او عبارت اند از:

دعایی موسوم به «حِزْب »؛

مجموعه ادعیه ای به نام «صَلَوات » که عبدالرحمان بن مصطفی عَیْدَرُوسی آن را با عنوان فتح الرحمان شرح کرده است ؛

«وصایا» که در برگیرنده مواعظ عام است .

احمد بدوی نمونه طبقه نازلتر درویشان است و می نماید که از استعداد ذهنی چندانی برخوردار نبوده است .بعد از مرگ احمد، عبدالعال (متوفی ۷۳۳) خلیفه او شد و بر مزارش مسجدی ساخت . علمای بزرگ و دیگر مخالفان تصوف غالباً با تقدیس احمد و زیارت تربت او در طنطا مخالفت کرده اند. پاره ای از این مخالفان از هرگونه صوفیگری بیزار بودند، و گروهی دیگر سیاستمدارانی بودند که با نفوذ صوفیان بر مردم مخالفت می کردند.

به قتل یکی از خلیفه های بدوی دوبار اشاره شده است (ابن ایاس ، ج ۲، ص ۶۱، ج ۳، ص ۷۸). در ۸۵۲ علما و سیاستمدارانِ متدین ، سلطان الظاهر جَقْمَق (حک : ۸۴۲ ـ۸۵۷) را برآن داشتند که زیارت طنطا را ممنوع کند، ولی فرمانش در مردم اثر نکرد و ایشان از این سنت قدیم دست نکشیدند.

سلطان قائتبای ( قائت بیگ ) (حک : ۸۷۲ ـ۹۰۱) ظاهراً از ستایشگران بدوی بوده است (همان ، ج ۲، ص ۲۱۷، ۳۰۱). چنین می نماید که در عهد عثمانیان از شکوه ظاهری آیینهای بزرگداشت احمد کاسته شد؛زیرا که اسباب زحمت فرقه های نیرومند ترک بود. ولی این وضع سیاسی از تقدیس او در میان مصریان نکاست . او فرقه درویشان احمدیه را بنیان نهاد که دوشادوش فرقه های رفاعیّه * و قادریّه * و بُرهامیّه در شمار شایعترین فرقه های متداول در مصر است . احمدیه عَلَم و دستارِ سرخ و نیز چندین شاخه از جمله بَیّومیه * و غیره دارد (رجوع کنید به طریقه ).

محل زیارت احمد بدوی مسجد طنطا * ست که بر فراز گور او ساخته شده است . لین در این باره می گوید: «شماره مردمی که در اعیاد سالانه از قاهره و نواحی مختلف مصر سفلی ‘ به زیارت قبر این ولی می شتابند، تقریباً به تعداد مردمی است که از سرتاسر جهانِ اسلام برای حج به مکه می روند» (ج ۱، ص ۳۲۸). بسیاری از مصریان که قصد حج دارند، نخست به طنطا می روند، ازینرو احمد را «باب النبی » خوانده اند.

از سه عید بزرگ «موالد» (جمع مُولِد، مَولِد * ) یکی روز بیست وهفتم یا بیست وهشتم دی ماه است و دیگری در زام اعتدال ربیعی یا مقارن آن ، و سومی تقریباً یک ماه پس از انقلاب صیفی که آب نیل کاملاً بالا آمده ، اما بندها را هنوز باز نکرده اند. به قول لین این اعیاد هم اعیاد مذهبی است و هم ( روز ) بازارهای مکاره بزرگ . محاسبه تاریخ آنها برحسب تقویم قبطی است و چه بسا آثاری از مراسم کهن مصری و مسیحی در قالب این عیدها و زیارتها بازمانده باشد. تاریخ اولین عید مقارن با عید ظهور عیسی است . گلدزیهر (ج ۲، ص ۳۳۸) به امکان ارتباط میان زیارت طنطا و حرکت دسته جمعی مصریان باستان به تَلّ بَسْتَه که هرودوت آن را وصف کرده ، اشاره دارد.

در نقاط دیگر مصر نیز نه تنها در قاهره بلکه در دهکده های کوچک ، به احترام بدوی مراسمی برپا می شود (برای نمونه رجوع کنید به علی مبارک ، ج ۹، ص ۳۷). ولی نمی توان گفت هر مزاری که نام بدوی دارد، به احمد منسوب است . این چنین مکانهای مقدسی را در جاهایی مانند حوالی اَسوان و نزدیک طرابلسِ شام (بورکهارت ، ص ۱۶۶) و غزه (گلدزیهر، همانجا؛> مجله انجمن آلمانی فلسطین < ، ج ۱۱، ص ۱۵۲، ۱۵۸) می توان یافت .

در مصر درباره او افسانه های بسیاری وجود دارد: درباره کراماتی که در دوره زندگی داشته ، معجزاتی که از مزار وی دیده شده ، معجزاتی که پس از بازگشت به عالمِ زندگان بروز داده یا معجزه در حق کسانی که مراسم اعیاد او را بر پا می دارند. از قطعه شعری که لیتمان در قاهره یادداشت کرده است به نحوه اعتقاد امروزه مردم به او می توان پی برد (رجوع کنید به منابع )؛در این شعر از معجزات باورنکردنی او، سخن گفتنش در روز تولد و نیز پرخوریش ، سخن گفته شده است .

شهرت او بویژه در مقام ولیی است که بندیان را آزاد می کند و اشخاص و اشیای گم شده را باز می آورد؛ازینرو به «جائب الیسیر» ( درست آن : جالب الاسیر ) به معنی بازآورنده بندیان معروف شده است . هرگاه منادی گم شدن کودکی ، حیوانی یا مالی را اعلام می دارد، از احمد بدوی یاری می جوید. اشپوُر از کرامتی سخن گفته که از این ولی در فلسطین سرزده است (ص ۲۴۳).



منابع :

(۱) ابن ایاس ، بدائع الزهور فی وقائع الدهور ؛
(۲) علی حلبی ، النصیحه العلویه فی بیان حسن طریقه الساده الاحمدیه ، نسخه خطی برلین ۱۰۴ ، ۱۰؛
(۳) عبدالصمد زین الدین ، الجواهر السنیه فی الکرامات الاحمدیه ، که بارها به چاپ رسیده (این تألیف مهم که در ۱۰۲۸/۱۶۱۹ نوشته شده ، علاوه بر کتاب یاد شده از بسیاری از آثار گم شده وی نیز نقل کرده است )؛
(۴) عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی ، حسن المحاضره ، قاهره ۱۲۹۹، ج ۱، ص ۲۹۹ و بعد؛
(۵) عبدالوهاب بن احمد شعرانی ، طبقات ، قاهره ۱۲۹۹، ج ۱، ص ۲۴۵ـ۲۵۱ (وی یکی از ستایشگران خاص بدوی است و خود را الاحمدی می نامد رجوع کنید به no. 353 Cat. Leipzig, Vollers, )؛

(۶) قصه السید البدوی مع فاطمه بنت بَرّی و ما جری بینهما من العجائب ؛
(۷) قصه السید البدوی مع فاطمه بنت بری و ما جری لها من العجائب و الغرائب ؛
(۸) قصه سیدی احمدالبدوی و ما جری له مع الثلاثه الاقطاب (سه عنوان اخیر، سه رساله کوچک است که در قاهره چاپ شده است ؛
(۹) اولی و دومی تقریباً حاوی یک متن است )؛
(۱۰) علی مبارک ، الخطط الجدیده ، ج ۱۳، ص ۴۸ـ۵۱، اصولاً مبتنی بر شعرانی و عبدالصمد است ؛
(۱۱) حسن راشد مشهدی خفاجی ، النفحات الاحمدیه ، قاهره ۱۳۲۱؛
(۱۲) برای شرح حال او رجوع کنید به احمدبن علی مقریزی ، نسخه خطی برلین . ۳۳۵، ش ۶ وابن حجر عسقلانی ، نسخه خطی برلین ۱۰۱ ، ۱۰٫ بحث درباره وی اکثر با بحث از سایر اقطاب همراه است ، مثلاً توسط محمدبن حسن عجلونی (حدود ۸۹۹/۱۴۹۴)، نسخه خطی برلین ۱۶۳؛
احمدبن عثمان شرنوبی (حدود ۹۵۰/۱۵۴۳)، همان ، ش ۳۳۷٫ شعری درباره احمد، همان ، ش ۵۴۳۲،۳/۸۱۱۵ . اثری تحت عنوان مدیح السیدالبدوی و بیان کرامات العظیمه توسط لیتمان تحت عنوان

Ah ¤ med il-Bedawi. Ein Lied auf den جgyptischen Nationalheiligen, Mainz 1950

چاپ شده است ، نیز  رجوع کنید به Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949, I,586, Supplementband, 1937-

(۱۳) ۱۹۴۲, I, 808. J.L. Burckhardt, Syria;
(۱۴) I. Goldziher, Muhammedanische Studien, Halle 1888-1890;
(۱۵) E.W. Lane, An account of the manners and customs of the modern Egyptians, London 1849;
(۱۶) H. Spoer, ûVolkskدndliches aus el-Qube ¦ be bei Jerusalemý, ZDMG , 68 (1914).

دانشنامه جهان اسلام موسسه دائره المعارف الفقه الاسلامی جلد ۲

بازدیدها: ۴۸۳

زندگینامه الشیخ محمد حرز الدین (۱۲۷۳-۱۳۶۵ه.ق)

وی در خانواده ای از اهل فضل و ادب در سال ۱۲۷۳ هـ . ق در نجف اشرف دیده به جهان گشوده و تحت تربیت پدر و برادر خود مراحل رشد و تربیت را طی کرد. او دارای اخلاقی نیک و جامع فضائل اخلاقی بوده است. در هر مجلسی که حاضر می شد با ذکر حدیث، نکته علمی، ادبی، تاریخی و اخلاقی مجلس را مشحون به فایده می کرد. شیخ محمد عالمی با حلم، ورع و زهد و آزاد اندیش و صریح اللهجه بوده است.

اساتید:

  1. شیخ لطف الله مازندارنی،
  2. شیخ ملا محمدکاظم آخوند خراسانی،
  3. سید محمدکاظم یزدی،
  4. شیخ هادی طهرانی و
  5. ملا محمد ایروانی،
  6. شیخ ابراهیم غراوی،
  7. شیخ محمدحسین کاظمی،
  8. میرزا حبیب الله رشتی و …

شاگردان:

  1. شیخ محمد بن جعفر زاهد،
  2. شیخ جعفر استرآبادی،
  3. سید محمد باقر جیلانی اصفهانی،
  4. سید شهاب الدین مرعشی،
  5. شیخ هادی طرفی،
  6. شیخ محمد تقی خلیلی و
  7. میرزا صادق خلیلی

تألیفات:

  1. الاحتجاج،
  2. الاسلام و الایمان،
  3. الامامه، الغیبه،
  4. مراقد المعارف،
  5. الفوائد الفقهیه،
  6. النوادر،
  7. الفوائد الرجالیه،
  8. فوائد المقال و معارف الرجال

و حدود ۴۰۰ اثر دیگر.[۱]



[۱] . مقدمه کتاب معارف الرجال.

حافظ فرزانه- مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه

بازدیدها: ۲۹

زندگینامه آیت الله میرزا محمدعلی تبریزی«مدرس»«خیابانی»(متوفی۱۳۷۱ه.ق)(مؤلّف ریحانه الادب)

محمدعلی بن محمد طاهربن نادر محمد تبریزی معروف به مدرس، از دانشمندان و مؤلفان متأخر است .ایشان از علمای پرکار و تلاش گر در عرصه های مختلف بوده است. پشتکار و مجاهدت طاقت فرسای وی زبانزد عام و خاص بوده و با همّت عالی و اراده قوی به تدوین کتاب های خوبی در زمینه های مختلف به خصوص در علم رجال پرداخته است. او در علوم ادبیات فارسی و عربی، لغت، فقه و اصول, حدیث، درایه، حکمت، کلام، هیئت و نجوم قدیم تبحّر داشته است. مرحوم مدرس خیابانی در سال (۱۳۷۱ه. ق )به جوار رحمت الهی پیوسته است.

تألیفات:

  1. حیاض الزلائل فی ریاض المسائل،
  2. الدر الثمین یا دیوان معصومین،
  3. غایه المنی فی تحقیق الکنی،
  4. فرهنگ بهارستان،
  5. فرهنگ نگار ستان،
  6. فرهنگ نوبهار،
  7. قاموس المعارف،
  8. ریحانه الادب و کفایه المحصلین فی تبصره احکام الدین( هشت جلد)،
  9. نثر اللئالی در شرح نظم اللئالی و
  10. امثال و حکم ترکی آذربایجانی.[۱]

معرفی اجمالی کتاب:

کتاب ریحانه الادب حاوی شرح حال فقها، عرفا، حکما، ادبا، اطبّا و فضلای نامدار و بزرگ اسلام می باشد که به جهت فارسی بودن، سادگی و سلیس بودن جملات و عبارات، مورد توجه عموم می باشد. از امتیازات این کتاب به رعایت نظم و ترتیب در اسامی مؤلّفین، ذکر مدارک و منابع هر ترجمه و چاپ عکس و خط صاحبان تراجم، می توان اشاره کرد. مؤلّف به ترجمه حال معروفین به لقب یا کنیه و نسبت, به ترتیب حروف اشاره کرده است. کتاب ریحانه الادب در یک مقدمه و پنج باب و یک خاتمه تنظیم شده است.
باب اوّل در شرح حال معروفین به لقب و چهار باب دیگر به ذکر احوال اشخاص که با اب، ابن، امّ یا نسب معروف هستند، اختصاص یافته است.

در این کتاب به مناسبت به ذکر عقائد بعضی از فرقه ها و مذاهب مصطلح در علم رجال مثل اسماعیلیه و فطحیه نیز اشاره شده است.
در مقدمه به ذکر پاره ای از مسائل و اهمیت تاریخ و مدارک و منابع کتاب و توضیح ترتیب کتاب، پرداخته شده است.

وضعیت نشر:

این کتاب در هشت جلد به زبان فارسی به همّت انتشارات خیام تهران در سال ۱۳۶۹ به چاپ رسیده است.



[۱] . مقدمه کتاب ریحانه الادب.

حافظ فرزانه- مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه

بازدیدها: ۴۸

زندگینامه ابوعبدالله محمد بن احمدذهبی «شمس الدین ذهبى »«ابن قایماز »(۶۷۳-۷۴۸ه.ق)

محمد بن احمدبن عثمان بن قایماز ترکمانى دمشقى شافعى ، معروف به شمس الدین ذهبى از برجسته ترین علماى رجالى و از مشهورترین مورخان نیمه نخست قرن هشتم هجرى است . وى نویسنده ده ها کتاب رجالى و تاریخى است و تخصص عمده او در دانش رجال و جرح و تعدیل راویان و اخباریان ومحدثان است .

نکته مهم درباره ذهبى و ابن حجر عسقلانى آن است که این دو، آخرى افرادى هستند که به بقایاى کتابهاى قرون نخست اسلام دسترسى داشته و پس ازآنها، بسیارى از این آثار از میان رفته است . بنابراین ارزش کتابهاى ذهبى ، حفظ متون فراوانى از گذشته است که با کمال تاءسف امروزه در اختیار مانیست .

استادان

  1. و از ابوالحسین علی بن الفقیه در بعلبک و
  2. ابوالحسن علی بن مسعود موصلی و
  3. محمودبن ابی بکر ارموی و
  4. شرف الدین احمدبن ابراهیم فزاری در شام و
  5. از قاسم بن محمدبن یوسف برزالی در مصر و
  6. صدرالدین بن حمویه و
  7. گروهی دیگر از علمای مصر و شام حدیث شنوده است .

آثار

او راست :

  1. کتاب تاریخ الاسلام در بیست جلد.
  2. تاریخ النبلا در بیست جلد.
  3. الدول الاسلامیه .
  4. طبقات القراء.
  5. طبقات الحفخاظ در دو جلد.
  6. نباءالرجال .
  7. تذهیب التهذیب .
  8. اختصار تهذیب الکمال در سه جلد.
  9. اختصار کتاب الاطراف در دو جلد. الکاشف .
  10. اختصارالتذهیب .
  11. اختصار سنن البیهقی در پنج جلد.
  12. میزان الاعتدال فی نقد الرجال در سه جلد.
  13. المشتبه فی الاسماء و الانساب .
  14. تنقیح احادیث التعلیق لابن الجوزی .
  15. المستحلی اختصار المحلی .
  16. المقتنی فی الکنی .
  17. المقتفی فی الضعفا.
  18. العبر فی خبر من غبر در دو جلد.
  19. اختصارالمستدرک للحاکم در دو جلد.
  20. مختصر تاریخ ابن عساکر در ده جلد.
  21. مختصرتاریخ الخطیب البغدادی در دو جلد.
  22. اختصار تاریخ نیشابور.
  23. الکبائر.
  24. احادیث مختصر ابن الحاجب .
  25. توقیف اهل التوفیق علی مناقب الصدیق.
  26. نعم السمر فی سیره عمر.
  27. التبیان فی مناقب عثمان .
  28. فتح الطالب فی اخبار علی بن ابیطالب .
  29. معجم الاشیاخ .
  30. اختصار کتاب الجهاد لابن عساکر.
  31. مابعدالموت .
  32. اختصار کتاب القدر للبیهقی .
  33. هالهالبدر فی عدداهل بدر.
  34. اختصار تقویم البلدان لابی الفدا.
  35. نقض الجعبه فی اخبار شعبه .
  36. قضا نهارک فی اخبار ابن المبارک .
  37. اخبار ابی مسلم الخراسانی .
  38. کتاب تذکره الحفاظ و میزان الاعتدال

وى ازمؤ لفان پر تاءلیف است ، به طورى که عبدالستار الشیخ ، قریب ۲۷۰ اثر از وى برشمرده است .بیشتر این آثار در علم رجال ، تاریخ و تلخیص ‍ آثار پیشینیان است .

مهمترین کتاب وى در تاریخ عمومى جهان اسلام ، کتاب تاریخ اسلام اوست که تا کنون حوادث تا سال ۶۲۰ ضمن ۴۶ مجلد ازآن چاپ شده است . نخستین مجلد آن السیره النبویه ، مجلد دوم المغازى ، مجلد سوم الخلفاء الراشدون و پس ازآن بر اساس شیوه سالشمار حوادث و درگذشتگان هر سال آمده است . وى هفتاد طبقه را تصور کرده وبراى هر طبقه ده سال را در نظر گرفته است . مجلدات چاپ شده تاریخ الاسلام نیز بر همین اساس به صورت ده سال یا دو ده سال نشر یافته است .

وى دربیان شرح حال افکار گذشته ، دو شیوه را بکارگرفته است . در حوادث میانه سالهاى ۴۰ تا ۳۰۰ که ده سال یا یک طبقه فرض کرده ، درآغاز هر سال ، درگذشتگان آن سال را بر مى شمرد بدون آن که شرح حال آنها را بنویسد. پس از آن که ده سال مورد نظر تمام شد تحت عنوان تراجم هذه الطبقه به تفصیل شرح حال افراد در گذشته آن ده سال یا یکجا بر اساس الفبا مى آورد. اما از حوادث سال ۳۰۱ به بعد ابتداء حوادث هر سال را نقل مى کند تا آن دهه خاتمه مى یابد. پس از آن تراجم در گذشتگان هر سال را به ترتیب الفبا به صورت سالنانه مى آورد به طورى که باید درگذشتگان سال ۴۲۳ را در ذیل همان سال دید، البته نه در بخش حوادث بلکه در بخش ‍ مستقل وفیات .

وى درمقدمه سیره نبوى فهرستى اجمالى از مآخذ خود را به دست داده که به طور عمده آثار شناخته شده پیشینیان است . با این حال برخى از آثار که وى یاد کرده ، در حال حاضر موجود نیست .

منابع وى عبارتند از:

  1. دلائل النبوه بیهقى ،
  2. سیره النبى ابن اسحاق ،
  3. المغازى ابن عائذ کاتب ،
  4. طبقات الکبرى ابن سعد، تاریخ ابوعبدالله بخارى ،
  5. تاریخ احمد بن ابى خیثمه ،
  6. تاریخ یعقوب فسوى ،
  7. تاریخ محمد بن مثنى عنزى ،
  8. تاریخ ابوحفص فلاس ،
  9. تاریخ ابن ابى شیبه ،
  10. تاریخ واقدى ،
  11. تاریخ هیثم بن عدى ،
  12. تاریخ و طبقات خلیفه بن خیاط،
  13. تاریخ ابوزرعه دمشقى ،
  14. الفتوح سیف بن عمر،
  15. تاریخ مفضل بن غشان غلابى .

وى از آثار دیگرى هم که آنها را تلخیص کرده بهره برده است . از جمله آنها تاریخ نیشابور حاکم نیشابور و تاریخ دمشق ابن عساکر و وفیات الاعیان ابن خلکان و الانساب سمعانى است . تلخیص آثار بزرگ پیشین ، یکى از مهمترین کارهاى علمى ذهبى است . در این میان ، تلخیصى از کتاب طرق حدیث غدیر طبرى مورخ کرده که خوشبختانه برجاى مانده است .
ذهبى در همان مقدمه مى افزاید: براى تاءلیف این اثر تاریخ طبرى ، تاریخ ابن اثیر، تاریخ ابن الفرضى ، تاریخ وصله ابن بشکوال ، و کتابهاى دیگرى ازجمله مرآه الزمان را مطالعه کرده است .

در بیشتر موارد اخبار کتاب سیره و مغازى مسند بوده و یا دست کم منبع کتابى نقل با اید ازنام مؤ لف آمده است . از گردآورى آن موارد است که مى توان دامنه کار ذهبى را در استفاده از مآخذ مختلف به دست آورد. به هر روى نگاهى به کتاب تاریخ الاسلام نشان مى دهد که این تنها یک فهرست کلى است و ذهبى در جاى جاى شرح حال ها از کتابهاى بیشمارى بهره برده که در حال حاضر در اختیار نیست .

نمونه آن تاریخ الشیعه ابن ابى طى است که قطعات نقل شده در تاریخ الاسلام ذهبى را ما در مقالى مستقل گرد آورى کردیم .(آینه پژوهش ، ش ۴۶) آنچه جالب است این که وى ، نخستین تحریر کتاب تاریخ الاسلام را در سال ۷۱۴ در حالى که چهل سال داشت به پایان برده است .

پس از ذهبى کتاب تاریخ الاسلام از مصادر و مآخذ اصلى آثار مؤ لفان برجسته اى مانند صفدى در الوافى بالوفیات ، ابن شاکر کتبى در عیون التواریخ ، تقى الدین سبکى در طبقات الشافعیه ، و ابن کثیر در البدایه والنهایه و شمارى دیگر درآمد. همچنین این کتاب چهار بار به گونه هاى متفاوت تلخیص شد.

در اینجا نمى توان از اثر سترگ دیگر ذهبى یعنى سیر اعلام النبلاء سخن نگفت . اثرى که ضمن آن تراجم چهره هاى بیشمارى از بزرگان دنیاى اسلام از هر فرقه و مسلک و هر نقطه جهان اسلام درج شده است . این کتاب توسط موسسه الرساله وزیر نظر شعیب الارنؤ .ط در ۲۳ جلد به بهترین صورت به چاپ رسیده است . اخیرا دارالفکر بیروت نیز چاپ چاپ دیگرى از آن عرضه کرده و قسم چاپ ناشده اى را بر آن افزوده است .

کتاب تذکره الحفاظ و میزان الاعتدال نیز از آثار پر ارجى است که در عرضه شناساندن محدثان و راویان نوشته شده است . نباید پنهان کرد که ذهبى آگاهیهاى رجالى خود را در کتابهاى مختلف خود جاى داده و میان هر کدام با دیگرى به نوعى تمایز و تفاوتى گذاشته است . این تمایز گاه به تقسیم بندى طبقه اى ، گاه در وارد کردن امیران و عالمان با یکدیگر و گاه به تفصیل و تلخیص است .

گرایشهاى مذهبى ذهبى

 گرایشهاى سلفى و اهل حدیثى است و ستایش ‍ وى از ابن تیمیه (۶۶۱ ۷۲۸) على رغم اشاره به برخى انتقادها، نشانگر تمایلات مذهبى اوست . وى کتابى مفرد با عنوان الدره الیتیمه فى سیره ابن تیمیه تاءلیف کرده است . به همین دلیل گرایش ضد شیعى او قوى است و این مساءله به خوبى در میزان الاعتدال وى در ارزیابى ضعفا روشن است .

رحلت

وى در سوم ذى قعده سال ۷۴۸ در دمشق درگذشت و در قبرسات باب الصغیر مدفون شد.

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۱۶۹

زندگینامه ابوالحسن محمد بن الحسین موسوى«سید رضى» (۳۵۹- ۴۰۶ ق)(به قلم آقا حسین بروجردى)

 ابوالحسن محمد بن الحسین موسوى، معروف به سید رضى و شریف رضى. از بزرگان علماى شیعه، بلغا، شاعران نامدار و اشراف بغداد.

وى از فرزندان امام موسى بن جعفر علیه السلام بود. در بغداد زاده شد. از سوى پدر و مادر، نسبى شریف داشت. در زمان پدر خود ابواحمد، نقابت طالبیان بغداد، سرپرستى همه آنان، قضاوت در مظالم و امیرى حاجیان را در حالى که هفده سال بیش نداشت، بر عهده گرفت.

چندى بهاء الدوله بویه وى را به عنوان جانشین خود در بغداد برگزید و لقب «الشریف الجلیل» به وى خلعت داد. چندى پس از آن، لقب «الرضى ذوالحسبین» و پس از آن «الشریف الاجل» را به وى پیشکش کرد.

روزگار سید رضى با فرمانروایى آل بویه و مقارن با دوره سوم خلافت عباسیان است که به این دوره از لحاظ تاریخى- فرهنگى «عصر زرین» مى‏گویند و از جهت تاریخ ادبیات عرب، عصر شاعران سه‏گانه: متنبى، سید رضى و ابوالعلاء معرى است. به سید رضى لقب «اشعر الطالبیین» یعنى شاعرترین طالبیان نیز داده‏اند.

استادان

استادانى که وى در علوم گوناگون آن روزگار نزدشان شاگردى کرد و بهره‏ ها برد، عبارتند از:

ابواسحاق ابراهیم بن احمد طبرى فقیه مالکى،

ابوعلى فارسى نحوى،

قاضى سیرافى،

ابوالحسن قاضى عبدالجبار معتزلى،

ابویحیى عبدالرحیم فارقى خطیب مصرى مشهور به ابن نباته،

شیخ مفید و …

وى بسیار بذل الجود و باتقوا بود. به سپاس دانش‏اندوزى‏ اش جهت پرداخت زکات دانش خود، مدرسه‏اى نزدیکى خانه خود در کوى کرخ بغداد تأسیس کرد و آن را «دارالعلم» نامید که افزون بر تالارهاى تدریس، سخنرانى و جلسات، اتاق هایى براى زیست دانشجویان و کتابخانه بزرگى داشت که ارزشمندترین و بهترین منابع و مراجع عربى و اسلامى در آن نگهدارى مى‏شد و شخصا خود مدیریت آن را بر عهده داشت.

شاگردان

شاگردان نام‏آورى که در نزد وى آموختند، از جمله:

فقیه عالیقدر ابوزید کبایکى،

ابوعبدالله شیخ محمد حلوانى،

ابوعبدالله شیخ جعفر دوریستى،

ابوالحسن بندار قاضى و …

وى در محله کرخ بغداد در سراى خود درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. به قولى، برادر مهتر وى سید مرتضى چندى بعد وى را به کاظمین و در جوار نیاى شریفش امام موسى کاظم علیه السلام به خاک سپرد.

تألیفات وى:

۱- نهج البلاغه؛
۲- تلخیص البیان فى مجازات القرآن؛
۳- مجازات الآثار النبویه؛
۴- حقایق التاویل فى متشابه التنزیل؛
۵- حضائص الائمه؛
۶- دیوان اشعار.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقا حسین بروجردى

بازدیدها: ۴۶

زندگینامه ابوعمرو جمال الدین عثمان بن عمر«ابن حاجب»(۵۷۰- ۶۴۶ ق)

ابوعمرو جمال الدین عثمان بن عمر. نحوى و فقیه مالکى.خاندان وى از کردان، ساکن دونه قریه‏اى در همدان بودند و پدر وى مردى سپاهى و از حاجبان دستگاه امیر عزالدین موسک صلاحى بود و به همین خاطر وى را ابن حاجب گفتند و بر آن شهرت یافت.

ابن حاجب در استان شهرى در منطقه صعید مصر زاده شد. وى در قاهره به فراگرفتن قرآن کریم پرداخت و سپس فقه مالکى آموخت.

استادان

استادانى که در نزدشان شاگردى کرد، از جمله:

ابوالجود غیاث بن فارس لخمى،

شاطبى،

ابومنصور ابیارى،

ابوالحسین بن جبیر،

امام شاذلى و … بودند.
ابن خلدون از وى، نه تنها به نحوى و فقیه ارجمند یاد مى‏ کند که وى را اصولى بزرگ مى ‏داند. از خاکجاى او اطلاعى در دست نیست.

تألیفات وى:

۱- الکافیه؛
۲- الامالى النحویه؛
۳- المختصر فى فروع/ جامع الامهات؛
۴- منتهى السؤال و الامل فى علمى الاصول و الجدل و …

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقا حسین بروجردى

بازدیدها: ۹۶

ذندگینامه ابراهیم بن على کفعمى«تقى الدین» (۸۶۴- ۹۰۵ ق)

ابراهیم بن على بن حسن بن محمد بن صالح عاملى کفعمى، ملقب به تقى الدین. عالم و فقیه بزرگ شیعه از مردم جبل عامل.
وى در روستاى کفر عیماى جبل عامل زاده شد. همانجا در نزد پدر خود على بن ابراهیم، درس‏هاى نخستین را فرا گرفت. پس از به پایان رساندن درس‏هاى نخستین، به کربلاى معلى رهسپار شد و چندى در آنجا ماند و درس گرفت و آموخت.

مشایخى که وى هم از آنها اجازه روایت گرفت و در نزدشان شاگردى کرد:
على بن ابراهیم صالح کفعمى (پدر وى)،

حسین بن ساعد حسینى حائرى صاحب تحفه الابرار فى مناقب الائمه الاطهار،

سید على بن عبدالحسین بن سلطان موسوى حسینى صاحب رفع الملامه.

نظران بزرگان

صاحب امل الامل وى را ادیب، شاعر و ثقه مى ‏نامند.

صاحب تکلمه الرجال شیخ عبدالنبى کاظمى درباره وى مى ‏گوید:
«وى از فاضلان، محدثان، راست‏کرداران و پرهیزگاران بنام و حد میان شهید اول و ثانى بود و آثار بسیارى دارد.»

کفعمى در همان روستاى کفرعیما درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.

تألیفات وى:
۱- المصباح (الجنه الواقیه والجنه الباقیه)؛
۲- مختصر؛
۳- البلد الامین والدرع الحصین؛
۴- نهایت الارب فى امثال العرب؛
۵- النخبه و …

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقاحسین بروجردی

بازدیدها: ۲۳

زندگینامه ابوالحسن على شیبانى«ابن اثیر »(۵۵۵-۶۳۰ه.ق)

ابوالحسن على بن ابى الکرام محمد بن عبدالکریم بن عبدالله شیبانى. تاریخ‏نگار، ادیب، نسب‏ شناش و محدث. ملقب به عزالدین و مشهور به ابن اثیر جزرى.
وى در جزیره ابن عمر زاده شد و دوره جوانى خود را در موصل گذراند. در موصل، شام و بغداد نزد استادان بنامى چون ابومحمد عبدالله بن على بن سویده، ابوالقاسم یعیش بن صدقه، عبد المنعم بن کلیب حرانى و … دانش روزگار را فرا گرفت.

ابن خلکان مى‏ گوید: «ابن اثیر، حافظ حدیث بود و تواریخ را از برداشت و انساب عرب را نیک مى‏دانست و به اخبار عرب واقف بود».
وى در بغداد درگذشت و به خاک سپرده شد.

آثار

تألیفات وى:

۱- اللباب فى تهذیب الانساب؛
۲- اسد الغابه فى معرفه الصحابه؛
۳- الکامل فى التاریخ؛
۴- التاریخ الباهر فى الدوله الاتابکیه و …

 شهرت وى به دو کتاب عظیم او نخست الکامل فى التاریخ و دوم اسد الغابه فى معرفه الصحابه است . جزآن کتاب اللباب فى تهذیب الانساب را نگاشته که تلخیص کتاب الانساب سمعانى است . نیز کتابى با نام الباهر که درباره خاندان زنگیان موصل است .
ابن اثیر در اصل متولد جزیره ابن عمر از منطقه جزیره در شمال رود فرات است که به موصل آمده است . وى همراه دو برادر، نخست مجدالدین صاحب جامع الاصول و دوم ضیاء الدین صاحب المثل السائر فى ادب الکاتب والشاعر که آنها نیز در کار نگارش و تاءلیف بوده اند، شهرت خاصى برخوردار است .

مهمترین اثر ابن اثیر کتاب الکامل است که آخرین اثر اوست . این کتاب نیز به مانند آثارى که در این دوره ها تاءلیف شده از دو بخش تشکیل مى شود. بخشى که اقتباس از طبرى و آثارى پس از اوست و بخشى که با تکیه بر تک نگاریها و مشاهدات شخصى مؤ لف نگاشته شده و به طور عمده مربوط به رخدادهاى قرن ششم و ربع نخست قرن هفتم مى شود. با این حال ، ابن اثیر، در تلخیص طبرى شیوه جالبى را در پیش گرفته و در اقتباس ازآثار دیگر، اسلوبى را بکار برده که سبب شده تاریخ او پس از تاریخ طبرى ، شهرت فراوان پیدا کند.

تاریخ طبرى در هر بخش آمیخته اى است از روایات مختلف که معرکه آراء است . مطالعه این اثر براى پژوهشگر قابل استفاده است ، اما براى کسانى که به کتابى یک دست و عمومى نیازمند هستند، چندان مفید نیست . ابن اثیر این مشکل را با تاءلیف سترگ خود حل کرد و به همین دلیل کتاب او شهرت یافت .

ابن اثیر در مقدمه کتاب از علاقه خود به تاریخ سخن گفته و مى نویسد که پس از مراجعه به آثار موجود دریافته که آنها یا بسیار مطوّل اندویا بسیار مختصر. افزون بر آن کسانى که در شرق تاریخ اسلام رانوشته اند، به حوادث غرب اسلامى بى توجه اند وهمینطور به عکس . به همین دلیل او تلاش کرده تا تاریخ بنگارد که جامع اخبار شاهان غرب و شرق باشد. البته بلافاصله گوشزد مى کند که مدعى آن نیست که همه تاریخ را در کتاب خودآورده است اما مى تواند مدعى شود که آنچه را در کتاب خود فراهم آورده است در کتاب دیگرى فراهم نیامده است . وى در ادامه از شیوه کار خود سخن گفته است .

وى یادآور شده است که در سه قرن نخست تاریخ طبرى را تلخیص کرده و آنچه را که در سایر کتابها بوده برآن افزوده است . وى در این کار از منابع معتبر و مشهور استفاده کرده است . ابن اثیر بحثى نیز در فواید تاریخ آورده که بحث جالبى است .

نخستین بحث کتاب درباره تاریخ هجرى وپیدایش آن در دوران خلافت عمر است . بلافاصله بعد از آن بحث آفرینش ، هبوط آدم و زندگى انبیاء آمده است . به دنبال آن بحث از شاهان قدمى و عرب جاهلى آمده وسپس وارد سیره نبوى شده است . الکامل بر اساس سالشمار بوده ، بخشى به حوادث و بخشى به درگشتگان هر سال اختصاص داده شده است . طبعا بخش حوادث وتفصیلى که درآن آمده ، بیش از بخش دوم یعنى یاد از درگذشتگان هر سال است .

مهمترین بخش الکامل حوادثى است که معاصر خود مؤ لف بوده و نکات تازه آن فراوان است . آخرین سالهاى زندگى وى مصادف با حملات مغولان به شرق اسلامى بود که این اثر گزارش آنها را بر اساس مسموعات خود نگاشته است . وى حوادث راتا سال ۶۲۸ دنبال کرده است .

کتاب کامل چندین چاپ شده است .جداى از چاپ اروپا، چاپ رایج آن توسط دار صادر بیروت در سیزده مجلد انجام شده است . چاپ دیگر آن در نه مجلد توسط داراحیاء التراث العربى (بیروت ، ۱۴۱۴) چاپ شده است . هردو چاپ فهارس بالنسبه خوبى دارد.

ترجمه فارسى الکامل با نام کامل ، تاریخ بزرگ اسلام و ایران توسط ابوالقاسم پاینده و توسط مؤ سسه مطبوعاتى علمى در بیست وهفت مجلد چاپ شده است . ترجمه جدید آن توسط محمد حسین روحانى تا کنون هفت مجلد انجام شده وناشر آن انتشارات اساطیر (تهران ، ۱۳۷۰) مى باشد.

کتاب دیگر مؤ لف اسد الغابه فى معرفه الصحابه است که شرح حال مفصل اصحاب رسول خدا است . بخش نخست آن در چهار جلد رجال وبخشى پایانى آن در یک مجلد شرح حال صحابیان زن است . این اثر در کنار الاستعیاب ابن عبالبر والاصابه ابن حجر عسقلانى از مهمترین آثارى است که در شرح حال صحابه نگاشته شده است . چاپ منقح آن با تحقیق محمد ابراهیمالبنا، محمد احمد عاشورد، و محمود عبدالوهب فاید در مصر چاپ شده است .

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقاحسین بروجردی

بازدیدها: ۳۰۶

زندگینامه احمد بکری قرشی کندی«نویری کندی» (۶۷۷-۷۳۳ه.ق)

احمدبن عبدالوهاب بن محمد بن عبدالدائم بن منجی بکری قرشی کندی، ملقب به شهاب الدین و معروف به نویری کندی، از علما و مورخان و خطاطان برجستهء مصر است به سال ۶۷۷ ه ق در قریهء نویره از قراء صعید ادنی در مصر تولد یافت و به سال ۷۳۲ یا ۷۳۳ درگذشت.

از تألیفات اوست:

کتاب نهایه الارب فی فنون الادب در ۲۷ جلد

نام کتاب نشانگر محتواى مجلدات نخست کتاب است . کتاب مزبور ضمن بیست و هفت مجلد یا به تعبیر مؤ لف بیست وهفت سِفر در قاهره ، توسط الموسسه المصره العامه ، به چاپ رسیده است .

درمجلدات این کتاب تا رقم دوازده ، درباره همه چیز گفتگو مى شود و حکایات و نقلها پیرامون انواع واقسام موضوع هاى عرضه مى شود. موضوع هاى این مجلدات ، تاریخى نیست ، اما مملو از موادى است که بکار تاریخ مى آید. در مجلد اول موضوعاتى چون آفرینش آسمان ، خورشید و ماه ، ابر و باران و هوا و آتش ، شب و روز، اعیات امتهاى مختلف ، خلفت زمین ، اقالیم سبعه ، کوه ها، دریاها، نهرها، مناطق مختلف ، مکه وبیت الله ، مدینه ، بیت المقدس ، ویژگیهاى شهرهاى مهم ، بناهاى غریب عالم و پیدایى آنها، ادب قصرها و منازل خالى ازسکنه مى باشد.
از مجلد سیزدهم به تاریخ پرداخته شده و در ادامه تاریخ عمومى عالم با تفصیل هرچه تمام تر و با استفاده از منابع متنوع پدید آمده است .
مجلد سیزدهم از خلقت آدم تا پاین زندگى موسى (ع ).
مجلد چهارده از پس از موسى تا عیسى و پس از آن ذولقرنین واخبار شاهان چین و ترک …
مجلد پانزدهم در اخبار مصر ،اهرام ، شاهان ایرانى تا ساسانى ، شاهان روم و… اخبار شاهان عرب ، ایام العرب که بسیار مبسوط آمده تایوم ذى قار .
مجلد شانزدهم در سیره نبودى تا حجه الوداع .
مجلد هفدهم از وفود عرب بر پیامبر (ص ) تا مسائل شخصى زندگى آن حضرت از اقوام و خویشان و موالى و همچنین لباس پیامبر (ص ) تا دفن آن حضرت .
مجلد هیجدهم غزوات رسول خدا(ص ) و سرایا تا پایان .
مجلد نوزدهم تاریخ خلافت تا کشته شدن عثمان .
مجلد بیستم تاریخ خلافت امام على (ع ) تا قیام توابین در عراق .
مجلد بیست ویکم تاریخ حوادث مهم از سال ۶۵ تا برافتادن امویان .
مجلد بیست ودوم تاریخ عمومى از آغاز خلافت عباسیان تاسال ۲۸۹٫
مجلد بسیت وسوم تا صفحه ۳۳۲۵ پایان خلافت عباسى و پس از آن دولت فاطمى مصر و دولت اموى در اندلس .
مجلد بیست و چهارم در فتح افریقیه ازآغاز و شرح دولتهایى که در مغرب بوده اند.
مجلد بیست و پنجم قیامهاى علویان ، صاحب الزنج ، قرامطه ، دولتهاى صفارى و سامانى .
مجلد بیست وششم درباره آل زیاد، آل بویه و سلجوقیان
مجلد بیست وهفتم که آخرین مجلد است درباره سلاجقه روم و خوارزمشاهیان و مغولان .

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۵۰

زندگینامه ابوزید عبدالرحمن حَضرَمی«ابن خلدون» (۷۲۳-۸۰۸ه.ق)

ابوزید عبدالرحمن بن محمد بن خلدون حَضرَمی  آموزش‌های آغازین را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علمای تونسی قرآن و تفسیر، فقه، حدیث، علم رجال، تاریخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت.  از اندیشندان بلند پایه دنیاى اسلام است که به دلیل نگارش مقدمه به عنوان بنیانگذار جامعه شناسى علمى شناخته شده است . درباره اندیشه هاى وى آثار فراوانى تاءلیف شده که ضمن هر کدام به نوعى تازه شکل گیرى افکار و اندیشه هاى اورا مطرح کرده و دیدگاههایش را درباره تحول درجامعه تشریح کرده اند.

و ى در تونس به دنیا آمد و افزون بر شخصیت علمى ، بخشهاى از عمر خویش را در کارهاى حکومتى هم گذراند. وى در سال ۷۵۵ فاس مراکش شغل کتابت فرامین دولتى را برعهده داشته است . از سال ۷۵۸ قریب دوسال در زندان ماند. آنگاه بار دیگر ریاست دیوان انشاء و سپس دیوان مظالم را عهده دارد شد. وى پس از پشت از پشت سرگذاشتن شکستهاى سیاسى چندى در سال ۷۶۴ عازم غرطانه در اسپانیا شد.

نخستین تجربه سیاسى او نمایندگى سلطان غرطانه براى بستن پیمانى با سلطان مسیحى اسپانیا بانام پدرو اول بود که در اشبیلیه دیدار کرد و کارش را با موفقیت انجام داد. اندکى بعد مجبور شد تا غرطانه را هم ترک کند. وى در سال ۷۶۵ بار دیگر به بجایه در شمال افریقا رفت و نزد ابوعبدالله سلطان بنى حفص احترام کاملى یافت وکار اداره شهر به او سپرده شد.

یکسال بعد ابوعبدالله سقوط کرد و ابن خلدون این بار براى همیشه با سیاست خداحافظى کرد. (۵۶۹)وى پس از آن که به کارهاى علمى روى آورد وا لاز هر فرصتى براى تدریس و تاءلیف بهره برد. اندیشه نگارش ‍ تاریخ از این زمان در ابن خلدون ایجاد شد. وى ابتدا در صدد بود تا تاریخ معاصر شمال آفریقا را بنویسد.

اندکى پس ازمطالعه در تاریخهاى گذشته ، به این نظریه رسید که تاریخ دولایه دارد. لایه روئى که همان حوادث و رخدادهاى تاریخى است . لایه زیرین که به نظر وى تا آن زمان مورخان پیشین به آن توجهى نکرده بودند، علل و عوامل پشت پرده رخدادهاى تاریخى است . وى بحث از این عوامل را در رشته علمى خاصى که خود تاءسیس کرد، مطرح نمود. وى نام این دانش علم العمران گذاشت .

وى براى آن که با دقت تمام بتواند مسائل مختلف این دانش را مطرح کند، مصمم شد تا تاریخ عمومى جهان را مطالعه و تدوین کند. او باید تصور دانش جدید راباکار در تاریخ عالم هم تکمیل مى کرد و هم تجربه .

ابن خلدون براى تاریخش که نام(العبر ودیوان المبتداء والخبر فى تاریخ العرب و العجم والبریر ومن عاصرهم من ذوالسطلان الاکبر)را برگزیده بود، نوشتن سه بخش را در نظر گرفت . نخست مقدمه که همان علم عمران بود. دوم تاریخ عمومى عالم و سوم تاریخ معاصر شمال آفریقا.(۵۷۰)وى براى مدت چهار سال در تونس نخستین تدوینش را از کتاب تاریخ انجام داد.

بعدها در سال ۴۷۸ به مصر رفت و در آنجا منصب قاضى القضاه مالکى ها را برعهده گرفت . مصر این زمان ، از متمدن ترین نقاط جهان اسلام بود با داشتن کتابخانه هاى مهم مى توانست ابن خلدون را در کار تکمیل تاریخش ‍ کمک کند. وى پس ازآن هم مدت مدیدى را به گردش در شهرهاى مختلف شام گذراند و در نهایت در سال ۸۰۸ در مصر درگذشت .

همان گونه که اشاره شد بخش نخست کتاب تاریخ ، همانند مقدمه است که ارزش واهمیت فوق العاده اى دارد. پس از مقدمه تاریخ عمومى جهان آغاز شد و ابن خلدون در این قسمت ، از همان آگاهیهاى کتابهاى پیشین استفاده کرد جز آن که به دلیل روش خردگراى خود کوشید تا کمتر تحت تاءثیر افسانه و قصه ها قرار گیرد.

در اینجا بر اساس چاپ هشت جلدى (۵۷۱) نمایى از محتواى کتاب را به دست مى دهیم . مسائل منطقه اى ابن خلدون نه نظم سالشمارانه دارد و نه نظم دولت گونه . بیشتر به مسائل منطقه اى آن هم دوره هاى خاص پرداخته شده و هر بار سررشته بحث قطع و به نقطه دیگرى انتقال مى یابد که بخشى از حوادث آن را پیش ازآن خواندیم .

اشاره شد که مجلد نخست همان مقدمه است . مجلد دوم از اخبار عرب آغاز مى شود، سپس به تاریخ اسلام مى رسد وبحث تا آغاز خلافت معاویه پیش مى رود. مجلد سوم شامل درباره دولت اموى ، دولت عباسى است . در میانه به پیدایش دولت علویان طبرستان و طولونیان مصر، شورش ‍ صاحب الزنج ، صفاریان وسامانیان ، قرامطه ، حمدانیان ، بویهیان ، فاطمیان و سلجوقیان مى پردازد و تاریخ اسلام را تا انتهاى خلافت عباسى دنبال مى کند. بحث از این دولت ها به این معنا نیست که درهمان مجلد کار آن خاتمه مى یابد.

در مجلد چهارم بار دیگر به مسائل مختلف دنیاى اسلام در طول قرون سوم تا ششم و درگیرى هاى میان دولتهاى مستقل به ویژه درشرق عراق مى پردازد.

مجلد پنجم بحث از تاریخ مناطق غربى دنیاى اسلام در نواحى شامات وموصل است و درنهایت از لشکرکشیهاى مغولان به نواحى شرق سخن مى گوید. در مجلد ششم و هفتم به شمال آفریقا و اندلس مى پردازد و تاریخ دولتهاى محلى آن نواحى را بازگو مى کند. مجلد هشتم فهارس کتاب است . گفتنى است که تاریخ ابن خلدون توسط دکتر عبدالمحمد آیتى به فارسى درامده است .پیش از آن هم مقدمه ابن خلدون توسط پروین گنابادى در دو مجلد ترجمه شده بود.

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

بازدیدها: ۶۹

زندگینامه اسماعیل دمشقى شافعى«ابن کثیر» (۷۰۱ -۷۷۴ه.ق)

اسماعیل بن عمر بن کثیر دمشقى شافعى ، از مورخان قرن هشتم هجرى است . پیش ازآن که ابن کثیر بگوییم ، یادآورى دو نکته لازم است . نخست آن که اصولا دانش تاریخ و هم دانشهاى دیگر در این قرن ، بیش از هر نقطه ، در مصر و شامات رشد و نمو داشت . دلیل آن ، حمایت ممالیک از علوم دینى و آرامشى بود که در این دیار حاکم بود. به عکس ، شرق از یک سو گرفتار مغولان وایلخانان و سپس تیموریان شده و از سوى دیگر سخت گرفتار بود.

به همین دلیل براى مدتى طولانى از دانش اندوزى به دور افتاد. البته تصوف در مغرب اسلامى هم قوى بود، اما نه به قوت شرق . شمار خانقاه ها در شرق چندین برابر مدارس و مساجد بود. به هر روى در این دوره شاهد پیدایى تاریخ ‌هاى عمومى بزرگى هستیم که در اینجا برخى ازآن هارا معرفى کرده ومى کنیم .

نکته دیگر آن که تاریخ در این دوره ، اسیر دست حنابله و یا شافعیان است که به نوعى تحت تاءثیر ابن تیمیمه اند. پیش از این تمجید و ستایش ذهبى را از ابن تیمیه (۷۲۸) دیدم و آثار تعصب و سلفى گرى را در آثار او مى بینیم . ابن کثیر خود از خواص شاگردان ابن تیمیه (۵۶۷)و ذهبى است و به طور طبیعى و در حدى گسترده تر همان رویه را دارد وبدین ترتیب ، در مسائل خاصى ، باید با ملاحضه با کتاب وى برخورد شود.

آثار

مهمترین اثر ابن کثیر کتاب البدایه والنهایه است که نوعى تاریخ عمومى ، شبیه کتاب المنتظم والکامل فى التاریخ است .

کتاب معروف دیگر وى تفسیر اوست که در حال حاضر مورد بحث مانیست .

کتاب البدایه والنهایه اثرى است همانند سایر تواریخ عمومى که مؤ لف حوادثى که از ابتداى آفرینش تا… رخداده ضمن آن آورده است . بخش ‍ نخست آن بدایه الخلق است . در ادامه قصص الانبیاء؛ پس از آن سیره و تاریخ خلفاى نخست و در ادامه حوادث عمومى براساس سالشمار همراه با شرح حال درگذشتگان هر سال در ذیل حوادث آن سال برخى از قسمتهاى این کتاب به صورت مستقل چاپ شده است .

جمله بدایه الخلق او توسط ابراهیم محمد الجمل به طور مستقل چاپ شده است . همینطور قصص الانبیاء و به ویژه السیره النبویه او که آن نیز بخشى از البدایه والنهایه و مکرر به چاپ رسیده است . بخش قصص الانبیاء و سیره نبوى ، به لحاظ اظهار نظرهاى مؤ لف وبرخورد وى با اسرائیلیات قابل توجه است ، اما از نظر تاریخى ، جز تکرار آنچه در منابع پیشین بوده نیست / به عبارت وى از تراث ناشناخته اى بهره نگرفته است .

کتاب البدایه ، تلخیص آثار گذشته است . بخشهاى تلخیص طبرى و در ادامه از ابن جوزى ، ابن اثیر استفاده کرده و در نهایت از تاریخ ابوشامه که حوادث تا سال ۶۶۵ را آورده است .پس از آن از ذیل آن با عنوان المقتفى لتاریخ ابى شامه بهره برده و خود وى در ذیل حوادث سال ۷۳۸ به این نکته اشاره کرده و گفته است که آنچه پس از این خواهد آورد ذییل اوست برهمان تاریخ تا حوادث سال ۷۵۱٫(۵۶۸)

نگاهى به کتاب نشان مى دهد که مؤ لف در بخش قصص الانبیاء و سیره نبوى بحثهاى طولانى آورده اما هرچه جلوتر آمده ، با اختصار گذشته است . کتاب البداى ه در سال ۱۹۳۵ در مطبعه السفلیه مصر، ضمن چهارده جلد به چاپ رسیده است .پس از در سال ۱۳۵۱ بار دیگر چاپ شد که همان چاپ مکرر در بیروت افست شده است . چاپ جدید آن با تصحیح على شیرى در داراحیاء التراث العربى ضمن هفت مجلد با فهرستى مفصل به چاپ رسیده است .
مؤ لف در تکمیل البدایه کتابى با نام النهایه نگاشته که مشتمل بر نقلهاى ملاحم و فتن و در واقع تاریخ آیند است .

منابع تاریخ اسلام//رسول جعفریان

بازدیدها: ۳۱۲

زندگینامه جلال الدین سیوطی(متوفی۹۱۱ه.ق)

وى دانشمند فرزانه حافظ ، ابوالفضل جلال الدّین عبدالرّحمن بن کمال الدّین ابى بکر بن محمّد سیوطى ، معروف به ابن السیوطى شافعى مصرى است که شب یکشنبه اول ماه رجب سال ۸۴۹ هـ در قاهره دیده به جهان گشود . در احاطه نسبت به علوم و فضایل ، از نوابغ عصر خود به شمار می رفت و از علوم و فنون مختلف بهره داشت و پیرامون تألیفاتى از خود به جاى گذاشت .

مى گویند تألیفات وى افزون بر پانصد جلد کتاب بوده که از رساله هاى یک ورقى و دو ورقى تا کتابهاى چند جلدى را شامل مى شده است . او در تحریم منطق نیز کتابى نگاشته است .

سیوطى مدّعی اجتهاد بود و در برخى از تألیفاتش خود را به عنوان نو آور قرن نهم معرّفى نموده است ، و همین ادّعا سبب گردیده که گرفتاریهاى فراوانى براى او پدید آید . داوودی شاگرد او مى گوید : وى دویست هزار حدیث از حفظ بوده است.

استادان

او نزد گروهی همچون :

بلقینى ،

مناوى ،

ابو عبّاس شمّنى ،

محى الدّین کافیجى ،

حافظ قاسم بن قطلو بغا ،

برهان بقاعى ،

شمس سخاوى و دیگران درس آموخته بود ،

و اساتید او در اجازه و قرائت و سماع به ۱۵۰ نفر مى رسیدند که نامشان را در معجم خود گرد

وى سحرگاه شب جمعه ۱۹ جمادى الأوّل سال ۹۱۱ هـ درگذشت و در ((حوش قوصون )) بیرون (( باب القرافه )) مصر به خاک سپرده شد .

آثار

  قسمتی از تألیفات او به شرح زیر است:

  1. اختصار کتاب احکام السلطانیه ماوردی
  2. اختصار کتاب احیاء العلوم
  3. احیاء المیت بفضائل اهل البیت
  4. الاخبار المأثوره فی الاطلاء بالنوره
  5. الاخبار المرویه فی سبب وضع العربیه
  6. اخبار الملائکه آداب الفتوی
  7. آداب الملوک
  8. ادب المفرد فی الحدیث للامام البخاری
  9. ادب القاضی علی مذهب الشافعی
  10. الارج فی الفرج ارشاد المهتدین الی نصره المجتهدین
  11. ازاله الوهن عن مسئله الرهن
  12. ازهارالاکام فی اخبارالاحکام
  13. ازهارالعروش فی اخبارالحبوش
  14. الازهار الفائحه علی الفاتحه
  15. ازهارالفضه فی حواشی الروضه
  16. الازهار المتناثره فی الاخبار المتواتره
  17. الازهار فیما عقده الشعراء من الَاثار
  18. الاساس فی فضل بنی العباس
  19. اسباب الحدیث
  20. اسباب النزول موسوم به لباب النقول
  21. اسبال الکساء علی النساء
  22. الاستنصار بالواحد القهار
  23. اسجال الاهتداء بابطال الاعتداء الاسعاف المبطا برجال الموطا
  24. الاسفار عن قلم الاظفار
  25. التهذیب فی اسماءالذئب
  26. الاسئله الوزیریه
  27. الاشباه و النظائر فی الفروع
  28. الاشباه و النظائر فی النحو
  29. عین الاصابه فی معرفه الصحابه
  30. الاعتراض و التولی عمن الایحسن و یصلی
  31. الاعتماد والتوکل علی ذی التکفل
  32. اعذب المناهل فی حدیث من قال انا عالم فهو جاهل
  33. اعلام الاریب بحدوث بدعه المحاریب
  34. اعلام النصر فی اعلام سلطان العصر
  35. الاعلام بحکم عیسی علیه السلام
  36. اعیان الاعیان
  37. الاغضا عن دعاء الاعضاء
  38. افاده الخبر بنصه فی زیاده العمرونقصه
  39. الافتراض فی ردالاعتراض
  40. الایضاح فی اسرار النکاح
  41. الافصاح فی زوائد القاموس علی الصحاح
  42. الاقتراح فی اصول النحو و جدله
  43. الاقتناص فی مسئله التماص
  44. آکام العقیان فی احکام الخصیان
  45. الاکلیل فی استنباط التنزیل
  46. الفانید فی حلاوه الاسانید
  47. حاشیه بر شرح ابن ناظم بر الفیه موسوم به المشنف علی بن المصنف
  48. السیف الصقیل علی شرح ابن عقیل
  49. بهجه المرضیه فی شرح الالفیه
  50. الوفیه فی مختصر الفیه حاشیه بر تصریح خالدبن عبدالله ازهری موسوم به التوشیح شرح الفیهء عراقی
  51. الفیه در صرف و نحو و خط و شرح آن، الفیه او موسوم است به فریده و شرح آن (المطالع السعیده)
  52. القام الحجر لمن زکی ساب ابی بکر و عمر
  53. الماع فی الاتباع کحسن بسن فی اللغه الویه النصر
  54. قطف الورید که تلخیص امالی ابن درید است الامالی المطلقه
  55. الامالی علی القرآن
  56. الامالی علی الدره الفاخره
  57. الاناقه فی رتبه الخلافه
  58. ذیل بر الانباء عن قبائل الرواه تألیف عبدالبر
  59. الانتصار بالواحد القهار
  60. لب اللباب فی تحریرالانساب و آن مختصر لباب ابن اثیر و لباب مختصر انساب سمعانی است
  61. انشاب الکشب فی انساب الکتب
  62. الانصاف فی تمییز الاوقاف
  63. انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب
  64. شواهدالافکار
  65. حاشیه بر تفسیر بیضاوی
  66. انوارالحلک فی امکان رؤیه النبی و الملک
  67. الوسائل، تلخیص الاوایل ابوهلال عسکری
  68. الاوج فی خبر عوج
  69. الحاوی اللفتاوی
  70. الحبائک فی اخبار الملائک
  71. الحبل الوثیق فی نصره الصدیق
  72. الحجج المبینه فی التفضیل بین مکه والمدینه
  73. حدیقه الادیب و طریقه الاریب
  74. مختصر آن به نام نورالحدیقه است
  75. شرح قصیدهء حرزالامانی در قراآت
  76. حسن التسبیک فی حکم التشبیک
  77. حسن التصریف فی عدم التحلیف
  78. حسن التخلیص لتالی التلخیص
  79. حسن السمت فی الصمت
  80. حسن السیر فی مافی الفرس من اسماء الطیر و آن ارجوزه ای است مشتمل بر ۳۵ اسم
  81. حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره
  82. حسن المقصد فی عمل المولد
  83. حسن النیه فی خانقاه البیبرسیه
  84. الحصر و الاشاعه لاشراط الساعه
  85. حصول الرفق باصول الرزق
  86. حصول النوال فی احادیث السؤال
  87. مختصر اذکار نووی و شرح آن
  88. تحفه الابرار بنکت الاذکار
  89. حلیه الاولیاء
  90. الحمامه، و آن رساله ای است در تفسیر الفاظ متداوله
  91. مختصر حیاه الحیوان دمیری
  92. مختصر خادم الرافعی و الروضه در فروع ناتمام
  93. خادم النعل الشریف
  94. الخبر الدال علی وجود القطب و الاوتاد و النجباء و الابدال
  95. الخصائص النبویه و مختصر آن مسمی به انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب
  96. غایه الاحسان در اسماء اعضا و صفات انسان
  97. داعی الفلاح فی اذکار المساء و الصباح
  98. الدراری فی اولادالسرای درالسحابه فی من دخل مصر من الصحابه
  99. الدر المنثور فی التفسیر بالماثور
  100. الدر المنظم فی الاسم الاعظم
  101. الدر النثیر فی تلخیص نهایه ابن کثیر
  102. تنزیه الاعتقاد عن الحلول و الاتحاد
  103. تنزیه الانبیاء عن تسفیه الاغبیاء
  104. التنفیس فی الاعتذار عن ترک الافتاء و التدلیس
  105. التنقیح فی مسئله التصحیح
  106. توحیه العزم الی اختصاص الاسم بالجر و الفعل بالجزم
  107. مختصر تهذیب الاسماء و اللغات نووی
  108. الثبوت فی ضبط الفاظ القنوت
  109. الثغور الباسمه فی مناقب السیده فاطمه
  110. ثلج الفؤاد فی احادیث لبس السواد
  111. شرح صحیح بخاری موسوم به التوشیح علی الجامع الصحیح ترشیح بر صحیح و آن را تمام نکرده است
  112. شرح صحیح مسلم موسوم به الدیباج
  113. قوت المغتذی علی جامع الترمذی
  114. الجامع الصغیر فی حدیث البشیر النذیر
  115. جامع المسانید
  116. المنتقی
  117. الجامع المصنف فی شعب الایمان للامام البیهقی الجامع فی الفرائض
  118. جر الذیل فی علم الخیل
  119. جزءالسلام من سیدالانام علیه الصلوه و السلام
  120. جزیل المواهب فی اختلاف المذاهب (ای الاربعه)
  121. الکوکب الساطع فی نظم جمع الجوامع در اصول فقه و شرح آن
  122. جمع فی الجوامع فی الحدیث
  123. جمع الجوامع فی النحو
  124. همع الهوامع
  125. الجمع و التفریق فی انواع البدیع
  126. جنی الجنان
  127. الجواب الاشد فی تنکیر الاحد و تعریف الصمد
  128. الجواب الحزم عن حدیث التکبیر جزم
  129. الجواب الحاتم عن سؤال الخاتم
  130. الجواب الزکی عن قمامه بن الکرکی
  131. الجواب المصیب عن اعتراض الخطیب الجواهر فی علم التفسیر الجهر بمنع البروز علی شاطی النهر
  132. الجیاد المسلسلات
  133. حاطب لیل و جارف سیل در ذکر شیوخ خویش
  134. الَایه الکبری فی شرح قصه الاسراء
  135. الباحه فی السباحه
  136. البارع فی اقطار الشارع
  137. البارق فی قطع یدالسارق
  138. الباهر فی حکم النبی علیه الصلوه و السلام فی الباطن و الظاهر
  139. بدائع الزهور فی و قائع الدهور
  140. البدر الذی انجلی فی مسئله الولاء
  141. البدور السافره فی امور الَاخره
  142. بدیعیه و شرح آن بذل العسجد لسؤال المسجد
  143. مارواه الواعون فی اخبار الطاعون
  144. بذل المجهود لخزانه محمود
  145. بذل الهمه فی طلب برائه الذمه
  146. برد الظلال فی تکرار السؤال
  147. بزوغ الهلال فی الخصال الموجب للظلال
  148. بسط الکف فی اتمام الصف
  149. بشری الکئیب بلقاء الحبیب
  150. بلبل الروضه، مقامه ای است در وصف مصر
  151. بلغه المحتاج فی مناسک الحاج
  152. بلوغ الامنیه فی خانقاه الرکنیه
  153. بلوغ المآرب فی قص الشارب
  154. بلوغ المآرب فی اخبار العقارب
  155. تأخیرالظلامه الی یوم القیامه الاساس در تاریخ آل عباس
  156. رفع الباس در تاریخ بنی عباس
  157. تاریخ الخلفاء تحفه الطرفاء باسماء الخلفاء
  158. تحفه المذاکر فی المنتقی فی تاریخ ابن عساکر
  159. تأیید الحقیقه العلیه و تشیید الطریقه الشاذلیه
  160. التبری من معره المعری، و آن ارجوزه ای است مشتمل بر اسماء سگ
  161. تبیض الصحیفه بمناقب الامام ابی حنیفه
  162. التثبیت عند التبییت، و آن ارجوزه ای است در ۱۷۳ بیت
  163. التحدث بنعم الله سبحانه و تعالی
  164. تحذیر الخواص من اکاذیب القصاص
  165. تحفه الانجاب بمسئله السنجاب
  166. تحفه الجلساء برؤیه الله سبحانه و تعالی للنساء
  167. الدره التاجیه علی الاسئله الناجیه
  168. الدره الفاخره دررالبحار فی الاحادیث القصار
  169. مختصرالدرر
  170. الکامنه ابن حجر
  171. دررالکلم و غررالحکم
  172. الدررالمنتثره فی الاحادیث المشتهره
  173. درج المعالی فی نصره الغزالی عن المنکر المتعالی
  174. الدرج المنیفه فی الاباء الشریفه
  175. دفع التشنیع فی مسئله التسمیع
  176. الدوران الفلکی عن ابن الکرکی
  177. الدیباج علی صحیح مسلم بن الحجاج
  178. دیوان شعر
  179. دیوان الخطب الذراری فی ابناء السراری
  180. ذم المکس
  181. ذم زیاره الامراء
  182. ذم القضاه
  183. ذوالوشاحین
  184. الرحله الفیومیه و المکیه و الدمیاطیه، الرد علی من اخلد الی الارض و جهل ان الجهاد فی کل عصر فرض
  185. رساله فی اسماءالمدلسین
  186. رساله فی الحمی و اقسامها
  187. رساله فی الصلوه علی النبی (ص)
  188. رساله فی صلوه الضحی
  189. رساله فی من وافقت کنیته کنیه زوجته من الصحابه
  190. رشف الزلال من السحر الحلال
  191. رصف اللال فی وصف الهلال
  192. رفع التعسف عن اخوه یوسف
  193. رفع الحذر عن قطع السدر
  194. رفع السنه فی نصب الزنه
  195. رفع شان الحبشان دفع اللباس و کشف الالتباس فی ضرب المثل من القرآن و الاقتباس
  196. الروض فی احادیث الحوض
  197. روض الاریض فی طهر المحیض
  198. الروض الانیق فی مسندالصدیق مختصر روض و شرح آن الروض المکلل و الوردالمعلل
  199. حاشیه بر روضهء نووی مسماه به ازهارالفضه
  200. حاشیهء صغری بر روضه الینبوع و مازاد علی الروضه من الفروع
  201. مختصرالروضه (ناتمام)
  202. نظم روضه موسوم به خلاصه و شرح آن رفع الخصاصه
  203. الریاض الانیقه فی شرح اسماء خیر الخلیفه
  204. ریح النسرین فیمن عاش من الصحابه ماه و عشرین
  205. تحفه الکرام باخبار الاهرام تحفه المجتهدین باسماء المجددین
  206. تحفه النابه فی تلخیص المتشابه
  207. تحفه الناسک بنکت المناسک
  208. تحفه النجباء فی قولهم هذا بسراً اطیب منه رطباً
  209. التخییر فی علوم التفسیر که بسال ۸۷۲ ه ق از آن فارغ شده است
  210. تذکره المؤتسی بمن حدث ونسی
  211. تذکره فی العربیه
  212. ترجمان القرآن فی تفسیر المسند
  213. ترجمه النووی و البلقینی
  214. تزیین الارائک فی ارسال نبینا صلی الله علیه و آله الی الملائک
  215. تزیین الممالک
  216. بمناقب الامام مالک
  217. التسمیط تشدیدالارکان فی لیس فی الامکان ان یبدع مماکان
  218. تشنیف الاسماع بمسائل الاجماع
  219. تشنیف السمع بتعدید السبع
  220. التصحیح لصلوه التسبیح
  221. التضلع فی معنی التقنع
  222. التطریف فی التصحیف
  223. تعریف الاعجم بر حروف المعجم
  224. التعریف بآداب التالیف
  225. تعریف الفئه باجوبه الاسئله المائه
  226. التعظیم و المنه فی ان ابوی النبی صلی الله علیه و آله فی الجنه
  227. التغلل و الاطفا لنار لاتطفی منتخب
  228. تفسیر ابن ابی حاتم
  229. جزء دوم تفسیر جلالین
  230. تفسیر فاتحه
  231. تفسیر فریابی و تقریب القری فی الحدیث
  232. تشرح التقریب و التیسیر نواوی موسوم به تدریب الراوی
  233. تذنیب فی الزوائد علی التقریب
  234. تقریر الاسناد فی تفسیر الاجتهاد
  235. نظم تلخیص المفتاح و شرح آن موسوم به عقود الجمان
  236. تمهید الفرش فی الخصال الموجبه لظل العرش
  237. تناسق
  238. الدرر فی تناسب السور التنبیه بمن یبعثه الله سبحانه و تعالی علی راس کل مائه
  239. تنبیه الغبی فی تنزیه ابن العربی
  240. وافی شرح تنبیه شیخ ابواسحاق
  241. مختصر تنبیه و رجوع به حسن المحاضره فی اخبار مصر و ۱۵۹ شود – القاهره صص ۱۵۴٫

عطر ولایت//سبحانی

لغت نامه دهخدا

بازدیدها: ۲۶۳۸

زندگینامه ابو فراس حمدانی(متوفی۳۵۶ه.ق)

بخش نخست: میلاد مهر

ستاره مَنبِجْ

در ناحیه غربى رودخانه فرات و در بیابان سبز و حاصل خیزِ شرق حلب،(۱) شهرى گشاده اطراف با هوایى دل انگیز قرار دارد که جلوه گاهش به زیبایى، ممتاز و نسیمش روح نواز است. این شهر پاکیزه که «منبج» نام دارد، به روزش سایه گستر و به شبش چنان که در وصف آن گویند: هماره سحر است. شرق و غرب آن از بوستان هایى پر از درختان و میوه هاى الوان و آبى روان که به تمام زوایاى آن مى رسد، پوشانده شده است. این شهر، پیشتر از شهرهاى باستانى روم بود و از بناهاى رومى آثارى در آن باقى است که بخش هایى از آن دستخوش حوادث زمان گشته و رو به ویرانى نهاده است.(۲)

مردم آن دیار اهل احسان و خیراند و فرزانگان و شعراى چندى همچون بخترى از آن برخاسته اند.(۳) در این بوستان سراى رشک جنان، به سال ۳۲۰ قمرى(۴) کودکى پا به عرصه گیتى نهاد که «حارث» نامیده شد.(۵)بعدها او «ستاره منبج» شد و به «ابوفراس» شهرت یافت; و این کنیه و واژه بر گرفته از نام شیر، بر شجاعت و رشادت او گواهى مى داد.

گروهى تولد ابوفراس در «موصل» را محتمل دانسته اند و بر حکمرانى پدر وى در سال ۳۱۸ قمرى بر آن سامان استناد مى کنند. ر.ک: دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۰٫

شایان ذکر است «مقتدر» در ۳۱۸ قمرى پس از عزل «ناصرالدوله» از امارات موصل، ولایت آن جا را به عموهاى او سپرد و پدر ابوفراس یکى از ایشان بود و لیکن حکمرانى او در آن شهر روشن نیست.

خاندان

ابوفراس از سلسله اى شیعى مذهب به نام «آل حمدان» برخاست; خاندان نیک سرشتى که با صفاتى چون کرم، سخاوت، شجاعت و فصاحت شهره اند.

فلم یخلق بنو حمدان الا *** لمجد او لبأس اولجود(۶)

ـ آل حمدان جز براى بزرگوارى یا دلاورى یا بخشندگى آفریده نشده اند.

«ابوالعلا سعید بن حمدان» پدر ابوفراس است. او از عرب هاى اصیل بود(۷) و در میان حمدانیان جایگاه والایى داشت و مدتى بر مسند فرمانروایى تکیه زد. مادر و نیاى مادر او رومى اند.(۸) سعید در چنین خانواده اى شکفت و سال هاى آغازین کودکى اش رقم خورد.

ابوالعلا سعید بن حمدان همچون برادران دیگر خویش در دستگاه خلافت، امارت یافت(۹) و در سال ۳۱۲ به حکومت نهاوند گمارده شد. پس از مرگ ابوالهیجا (برادر ابوالعلا) در سال ۳۱۸ مقتدر، ناصرالدوله، فرزند ابوالهیجا را از حکومت موصل عزل کرد و ولایت آن جا را به عموهاى او سپرد. ناصرالدوله پس از چهار سال موصل و دیار ربیعه را تصرف کرد و سپس عمویش ابوالعلاى سعید را که قصد تصرف آن جا را داشت، به قتل رساند.(۱۰) در سومین بهار زندگى ابوفراس مرگ پدر پیش آمد و در این سنین آغازین، غم یتیمى بر سرش سایه افکند.

در این مقطع، آغوش مهربان مادر، یگانه ملجأ و تکیه گاه ابوفراس بود و او دوران کودکى و نوجوانى را تحت تربیت مادر سپرى کرد. این زن در رشد و پرورش وى از هیچ کوششى دریغ نکرد و سرمایه عمر خویش را بر سر تربیت فرزند نهاد.(۱۱)

با امیر حلب

شهر فراخ و خُرّم حلب از جمله متصرفات سیف الدوله (برادر ناصرالدوله) بود و آن سردار دلیر، این شهر را بین سال هاى ۳۳۳ ـ ۳۳۴ قمرى به تصرف خویش در آورد و بر آن خطه وسیع استیلا یافت. پس از تأسیس حکومت سیف الدوله در حلب،ابوفراس نوجوان به همراه مادر خود راهى آن شهر شد. سیف الدوله، عموزاده خردسالش را تحت سرپرستى خود گرفت و سپس با خواهر او ازدواج کرد.(۱۲)

امیر حلب با فراهم آوردن تمام امکانات، زمینه پرورش سالم او را مهیّا ساخت و مربیان کارآزموده اى را در ادب و شعر و فنون جنگى براى او گمارد. به جز این تمهیدات، خُلق و خو و رفتار دلیرانه سیف الدوله تأثیر شگرفى بر شکل گیرى شخصیت ابوفراس داشت; بدان حد که مى توان پس از مادر، سیف الدوله را مربى بزرگ، پدرى مهربان و مشفق براى او خواند.(۱۳)این مهم در برخى از اشعار ابوفراس آشکار است و او از امیرسیف الدوله با عناوینى چون «آقا»، «سرور» و «پدر» یاد مى کند.(۱۴)

در محفل ابن خالویه

ابن خالویه،(۱۵) شاعر، ادیب و نحوى برجسته ایرانى بود که در دربار سیف الدوله حمدانى مقامى رفیع داشت. آوازه اش بسیارى از دانش دوستان را از دور و نزدیک به سوى او جلب کرد. وى ندیم و آموزگار فرزندان سیف الدوله بود.

ابوفراس نیز نزد او باریافت و در محفل وى شاگردى کرد. پس از مدتى دوستى و رفاقت در زندگى استاد و شاگرد چنگ انداخت و آنان را به دو یار همیشگى بدل ساخت. این صمیمیت در رقابت هاى ادبى ظهور خاصى داشت.(۱۶)

بخش دوم: سردار سیف

آل حمدان

ابوفراس تمام توان خویش را در خدمت و اعتلاى حکومت حمدانیان گذارد و به عنوان کارگزار امین و سردار دلیر سیف الدوله در صحنه امارت و میدان کارزار ظاهر شد. نگرش این جنبه ازحیات او، در آغاز، شناخت آل حمدان و به خصوص امیر سیف الدوله را مى طلبد.

آل حمدان، خاندانى مشهور و شیعى مذهب است که حدود یک قرن (۲۹۲ ـ ۳۹۴) بر بخش هایى از شام و شمال عراق حکم راند.

«حمدان بن حمدون بن حارث» نیاى این سلسله است که به همراه قبیله خویش در اطراف موصل سکنى داشت و بخشى از زندگى او و فرزندانش در جنگ و گریز گذشت.(۱۷)

ابوالهیجا عبدالله بن حمدان، در میان فرزندان حمدان در ۲۹۲ حکومت یافت و از همان آغاز، نقش برجسته اى در تحولات سیاسى جامعه اسلامى داشت.(۱۸) از او دو پسر به نام هاى حسن (ناصرالدوله) و ابوالحسن على (سیف الدوله) باقى ماند که یکى در موصل و دیگرى در حلب تشکیل دولت دادند.

حسن، پایه گذار حمدانیان موصل است که از سال ۳۰۸ بر آن شهر امارت داشت. گر چه پس از مرگ پدر، مقتدر او را از امارت موصل عزل کرد، اما پس از وقایعى که به قتل مقتدر منتهى شد، او در ۳۲۲ موصل و دیار ربیعه را تصرف کرد. حسن بن عبدالله در ۳۳۰ پس از کشتن ابن رایق (امیرالامراى بغداد) با لقب ناصرالدوله از سوى خلیفه متقى به امیرالامرایى بغداد منصوب شد و برادرش على نیز لقب سیف الدوله یافت.(۱۹)

پس از مرگ حسن، میان فرزندانش نزاع در گرفت; گروهى از ابوتغلب و برخى از ابوالمظفر جانبدارى کردند. ابوتغلب در این درگیرى پیروز شد و لیکن این پایان کار نبود. کشمکش ها و درگیرى هاى سیاسى دهه هفتاد، به مرگ ابوتغلب در ۳۶۹ منتهى شد و با ظهور آل بویه در عرصه سیاسى به خصوص در موصل، دوران انقراض «حمدانیان موصل» آغاز شد و در سال ۳۸۶ حمدانیان آن دیار به کلى بر افتادند. ر. ک. دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج۱، ص۶۸۹ ـ ۶۹۰، با تلخیص.

سیف الدوله

ابوالحسن على پس از دریافت لقب «سیف الدوله» از خلیفه، در بغداد اقامت گزید و در آن جا برادرش ناصرالدوله را مدد مى رساند و نیز در پى قلمرو مستقل براى خود بود.

در جریان حوادث و درگیرهاى سیاسى سال هاى ۳۳۰ ـ ۳۳۳،(۲۰) او در ۳۳۳ به شام رفت و پس از متوارى کردن حاکم حلب،(۲۱) آن جا را تصرف کرد و سپس حمص را به تسخیر خود در آورد. اخشید، حلب را در کمتر از یک سال پس گرفت و لیکن با مرگ او در ۳۳۴ سیف الدوله مجدداً بر آن مستولى گشت و حاکمیت حمدانیان را در آن جا پى ریزى کرد.

امیرسیف الدوله، پس از تحکیم قدرت خود در حلب، تمام توان نظامى خود را بر ضد روم شرقى به کار بست و رومیان را براى مدتى، از تجاوز و دست اندازى به بلاد اسلامى باز داشت. او با تاختن پیاپى بر کرانه هاى امپراتورى روم، بارها وارد قلمرو رومیان شد و تا مرعش تاخت، هر چند که به فتح آن سامان نینجامید. مشهور است سیف الدوله، چهل بار به جنگ روم رفت و این جنگ ها در نظر بسیارى از مسلمانان، جهاد با کافران تلقى مى شد و برخى براى شرکت در این نبردها به سپاه سیف الدوله مى پیوستند.(۲۲)

صحنه هاى نبرد و میدان هاى کارزار، سیف الدوله را از اداره امور کشور و رسیدگى به رعایا باز نداشت و حتى در ترویج و گسترش فضاى ادبى و بزرگداشت ادیبان و شاعران و اندیشه گران همت گمارد، بدان حد که ثعالبى در وصف او مى نویسد:

مى گویند بر در هیچ پادشاه، پس از خلفا این قدر از بزرگان شعر و ستارگان روزگار گرد نیامدند.(۲۳)

محفل سیف الدوله، محل اجتماع اندیشهورانى چون ابونصرفارابى (۲۶۰ ـ ۳۳۹ هـ. ق)، ابوالفرج اصفهانى (۲۸۴ ـ ۳۵۶ هـ. ق)،ابن نباته، ابوالطیب متنبى (۳۰۳ ـ ۳۵۴ هـ. ق) و بالاخره قهرمان بزرگ این دفتر، ابوفراس حمدانى بود. کلام را بااین بیت از متنبى پى مى گیریم:

فلا تعجبا ان السیوف کثیره *** ولکن سیف الدوله الیوم واحد

ذکر این نکته نیز زیباست که بدانیم سیف الدوله در سرودن شعر توانا بود.

بیت ذیل را در مدح پیشواى شجاعان و امیرمؤمنان حضرت على(علیه السلام)سروده است:

حب على بن ابى طالب *** للناس مقیاس و معیار

یخرج ما فى اصلهم مثلا *** یخرج غش الذهب النار

ـ دوستى على بن ابى طالب معیار و میزان سنجش مردم است;

ـ این محبت آنچه را که در باطن و درون مردم نهفته است، نمایان مى کند، همان گونه که آتش ناخالصى طلا را خارج مى سازد.

محبت و دوستى سیف الدوله به امام على(علیه السلام) تنها در شعر او هویدا نیست، بلکه آن سردار شیعه در احیاى نام اهل بیت وافزایش محبت مردم نسبت به ایشان تلاش کرد. از جمله کارهاى او زدن سکه هاى بزرگى بود که بر روى آن، این کلمات حک شده بود:

لا اله الا الله، محمد رسول الله، امیرالمؤمنین على بن ابى طالب، فاطمه الزهرا، الحسن، الحسین، جبرئیل.(۲۴)

کارگزار جوان

ابوفراس حمدانى در هفده سالگى از سوى عموزاده خویش، امیر سیف الدوله، به فرمانروایى شهر منبج برگزیده شد و راهى زادگاه پر مهر و صفاى خود گشت و اداره آن جا را به دست گرفت.(۲۵)
هر چند که شایستگى و لیاقت این حاکم جوان و ارتباط تنگاتنگ او با سیف الدوله سبب این انتخاب به شمار مى رفت، لیکن این دیدگاه نیز در خور تأمل است که شاید امیر با این گزینش، در صدد زدودن خاطره کشته شدن پدر ابوفراس به دست ناصرالدوله از ذهن او بود.(۲۶)

ابوفراس تا ۳۵۱ در منبج حکم راند(۲۷) و در تمام این دوره به عنوان کارگزار امین و یار تواناى امیر سیف الدوله، به عمران و آبادى منطقه همت گماشت و یا درگیر جنگ با رومیان و سرکوب مخالفان داخلى بود.(۲۸) البته تحرک و مانور نظامى ابوفراس در سراسر قلمرو حمدانیان و بخشى از قلمرو رومیان، او را از جایگاه دائمى اش «منبج» باز نمى داشت و هماره آن شهر به عنوان مرکز قدرت و فرمانروایى او بود.(۲۹)

قهرمانى ها و رشادت هاى ابوفراس در میدان کارزار پیشینه اى دیرین داشت و زندگى اش از کودکى با شمشیر و نیزه و تیر و کمـان آمیخته بود.

فلا تَصِفَّنَ الحربَ عندى فانها *** طعامى مذ بعتُ الصبا و شرابى(۳۰)

ـ جنگ را براى من توصیف نکنید! همانا جنگ از کودکى براى من چون طعام و آب بوده است.

همچنین از حکمرانى ابوفراس بر «انطاکیه» نیز یاد شده است.(۳۱)

در سنگر سازندگى

عمران و آبادانى شهر و مناطق تحت نفوذ مسلمانان، از وظایف کارگزاران سیف الدوله بود. اگر حادثه غیر مترقبه اى پیش مى آمد، حل این بحران نیز در رأس اقدامات عمرانى جاى داشت و امیران و حاکمان پر توان به منظور سازندگى سریع، به آن مناطق رهسپار مى شدند. نقش امیر جوان منبج در این میان آشکار بود.

در ۳۴۰ شهر رعبان(۳۲) بر اثر زلزله شدید به کلى تخریب شد. سیف الدوله، آبادانى مجدد این شهر و ساخت سرپناه براى نجات یافتگان را، به ابوفراس سپرد. او نیز بى درنگ راهى منطقه زلزله زده شد و با توجه به تهدید جدى نظامیان روم، در مدتى بسیار کوتاه (۳۷ روز) آن شهر را ساخت و دوباره روح زندگى را در آن دیار دمید.(۳۳)

برخورد با قبایل شورشى

هر از چندگاهى در قلمرو حمدانیان، قبایلى معیّن و معدود، ساز مخالفت با حاکمان حمدانى زده و ضمن نافرمانى از حکومت مرکزى، به جنگ و نبرد با آنان مى پرداختند و گاه بین دو یا چند قبیله درگیرى و برخورد صورت مى گرفت. قبیله بنى کلاب در رأس این قبایل بود و قبیله هایى چون بنى نمیر، بنى قشیر و… در مراتب بعد شورشیان قرار داشتند.

امیر سیف الدوله در نبرد با آنان جدیت مىورزید و از سردار تواناى خود، ابوفراس در این کارزار کمک مى جست. دیوان شعر ابوفراس آکنده از بیان سرکوب یا فیصله دادن شورش قبایل است.(۳۴)

روزى «صباح بن ابى جعفر کلابى» به همراه گروهى از قبیله بنى کلاب به اطراف شام یورش برد. ابوفراس پس از اطلاع، منبج را ترک گفت و به همراه سپاه خویش به آنان رسید و بر ایشان حملهور شد و ضمن به قتل رساندن صباح، آنان را پراکنده و شورش را سرکوب کرد. ابوفراس در چند بیت شعر ارسالى خود به بنى کلاب، به این امر اشاره کرده، سزاى بدکردارى نادانِ آن طائفه را به تندى داده است، زیرا مسیر جامعه آکنده از فساد، به صلاح منتهى نمى گردد.(۳۵)

در حادثه اى دیگر، برخى از قبیله بنى نمیر که «مرج بن جحش» و «مطعم بن على ضبابى» آنان را همراهى مى کردند، به صحراى عین قاصر یورش بردند. ابوفراس بى درنگ پس از ترک منبج به آنان رسید، اما تنها گروه اندکى از ایشان باقى مانده بود. او به سرعت «مرج» را به اسارت درآورد و لیکن نبرد با «مطعم» به گونه اى دیگر پایان یافت; چون در دست ابوفراس شمشیر و در دست خصم نیزه بود، به سبب این نابرابرى، ابوفراس مطعم را به سمت فرات عقب راند و سپس سوار بر کشتى گردید و بازگشت.(۳۶)

شمشیر ابوفراس همیشه بر سر قبایل شورشى، سنگینى نمى کرد، بلکه سایه مهر، عطوفت و بخشش او بر همگان گسترده بود. عفو مکرر بنى کلاب ـ پس از تأدیب ـ گواه احسان و نیک رفتارى اوست(۳۷) و ابوفراس گاه از امیر سیف الدوله عفو و بخشش قومى را مى طلبید.(۳۸)

در اندیشه حاکم جوانِ منبج، زنان، کودکان و ضعیفان از گزند حوادث و خطر رخدادهاى جنگى مصون بودند و عدل و احسان ابوفراس هماره به ضعیفان بذل مى شد و طاغیان و گردن کشان از آن بهره اى نداشتند. ابوفراس از درگیرى قبایل به شدّت بر مى آشفت و آن چنان که با قبایل شورشى برخورد مى کرد، در این میدان نیز ظلم بر احدى را تحمل نمى کرد و براى ختم درگیرى ها تلاش مى نمود.

گویند: بنوعدى (طایفه اى از بنى کلاب) فردى به نام عیسى بن عباد (شخصیت نامدار بنى نمیر) را به اسارت گرفتند. ابوفراس به توصیه سیف الدوله بر بنوعدى تاخت و ابن عباد را از چنگال آنان آزاد کرد و او را با احترام به مقصدش رساند.(۳۹)

در واقعه اى دیگر، حاکم منبج، پس از فتح انطرطوس(۴۰) و محاصره کردن بهرامیین،از حمله و یورش بنى کلاب بربنى کلب اطلاع یافت. او بى درنگ به سوى منطقه درگیرى رفت و ظلم تحمیل شده بر بنى کلب را با تنبیه بنى کلاب برطرف کرد. (۴۱)

نبرد با روم

ابوفراس در بیشتر جنگ هاى سیف الدوله با رومیان(۴۲) شرکت داشت و گاه خود به تنهایى سپاهیان را فرماندهى مى کرد و اگردر جنگى حضور نمى یافت، این خلأ بر امیر شام نمایان بود و حال را بر او دشوار مى ساخت.(۴۳) فرماندار منبج از حضور خویش درنبردهاى شدید سپاه سیف الدوله با رومیان، در سال ۳۳۹ چنین یاد مى کند:

به همراه سیف الدوله به جنگ با رومیان رفتم و دژ «عیون» را ـ که در منطقه مرزى روم قرار داشت ـ فتح کردیم. من در آن زمان نوزده ساله بودم. وقتى به سرزمین روم نفوذ کردیم، قلعه «صفصاف» ـ ناحیه اى از مرز مصیصه ـ (۴۴) را به تصرف خویش درآوردیم. پسر عمویم درباره این کارزار ابیاتى سرود. در این جنگ شهر خرشنه(۴۵) و صارخه(۴۶) سوزانده شد و دمستوک (برداس فوگاس) فرار کرد و گروهى از سرداران بزرگ رومى نیز اسیر گشتند.(۴۷)

صلابت و شجاعت ابوفراس، باعث انجام بسیارى از کارهاى مشکل و نانشدنى بود. ترمیم شهر و قلعه «رعبان» از آن جمله است. این قلعه از آنِ مسلمانان و در نزدیکى مرز روم قرار داشت که به سال ۳۴۰ با زلزله تخریب شده بود. حضور نظامى رومیان در آن منطقه و تهدید جدى آنان، اصلاح و تعمیر قلعه را به تعویق مى انداخت و کسى جرأت پیشگامى براى انجام آن را نداشت. سرانجام امیر سیف الدوله به سال ۳۴۰ ابوفراس را راهى آن خطه کرد. او پس از رسیدن به محل، مدت ۳۷ روز به بازسازى قلعه پرداخت و آن را ترمیم کرد. در طول این مدت ابوفراس از سوى قسطنطین فرزند برداس، مورد هجوم قرار گرفت، لیکن با درایت او حمله دفع گردید. حاکم جوان پس از اتمام مأموریت به منبج بازگشت.(۴۸)

در کارزارى دیگر، جایگاه و نقش برجسته ابوفراس به خوبى عیان مى گردد; حادثه از این قرار است:

به سال ۳۴۳ ابوفراس و سایر فرماندهان، سیف الدوله را به منظور ترمیم قلعه بسیار مهم «حدث»(۴۹) که به وسیله رومیان تخریب شده بود، همراهى کردند، تا با بازسازى این قلعه، موقعیت استراتژیکى خود را استحکام بخشند. آنان پس از رسیدن به منطقه، به سرعت بازسازى را آغاز کردند. در هنگامه ترمیم، سپاه پنجاه هزار نفرى روم، به فرماندهى «برداس فوکاس» قلعه را به محاصره خویش درآورد و براى شکست نیروى بیست هزار نفرى سیف الدوله، هر روز حلقه محاصره را تنگ تر مى کرد.

سیف الدوله در شوراى جنگى، شکستن حلقه محاصره را تنها راه نجات از بحران عنوان کرد و به فرماندهان سپاهش چون ابوفراس، محمد، هبه الله و نجم دستور داد خود را براى حمله اى بزرگ مهیا سازند. صبحگاهان، ابوفراس به همراه نیروهاى رزمنده و چالاک خویش از نقطه اى از قلعه به نام «احیدب» به سپاه دشمن یورش برد و آنان را غافلگیر کرد.(۵۰) او در جنگى سخت عرصه را بر رومیان تنگ ساخت. از آن سو، با حمله سیف الدوله به صف دشمن، صحنه جنگ به نفع مسلمانان تبدیل شد و «برداس» فرار کرد و سپاه روم به شدت درهم شکست و نیروهاى شکست خورده به سوى مرزهاى خود بازگشتند.(۵۱)

دایره فرمانروایى ابوفراس تنها به منبج ختم نمى گشت، بلکه در اکثر عملیات ها و هجمه هاى مسلمانان نقش محورى بر عهده او بود و سپاه شام در غیاب امیر سیف الدوله، به فرماندهى ابوفراس هدایت مى گشت.(۵۲)

گویند: به سال ۳۵۱ سیف الدوله براى تعمیر «عین زربه»(۵۳) و دژهاى شام راهى آن نقاط شد و در غیاب خویش، ابوفراس را به فرماندهى نیروهاى نظامى منصوب کرد. وقتى «مکفور» پسر برداس از غیبت سیف الدوله آگاه شد، به سرعت سپاهى گران فراهم کرد و به شام حملهور شد. ابوفراس بى درنگ به مقابله با سپاه مهاجم پرداخت و در شش جنگى که میانشان روى داد، مکفور را به شکست واداشت و او را عقب راند.(۵۴) دلیرى ابوفراس در نبرد با روم را با این خاطره از او پى مى گیریم:

جنگ هاى سیف الدوله با دِمِسْتوک و رومیان، رو به فزونى نهاد و نبردهایش پى درپى ادامه پیدا کرد او از صلح با آنان ـ جز با رعایت شرایطى که رومیان از قبول آن استنکاف مى کردند ـ خوددارى مىورزید. در این هنگام قسطنطین فرزند لاون (پادشاه روم و مغرب) و زمامدار بلغارستان، روسیه، ترک ها، فرانسه و تمام کسانى که پیشتر براى شکست سپاه سیف الدوله بسیج شده بودند، جملگى از جنگ با او دست شستند و راه صلح را پیش گرفتند. اما در این میان بارکمومنس (برادر همسر پادشاه روم و فرزند رومانس پادشاه پیشین روم) خود را براى نبرد با سیف الدوله آماده کرد و ثروت فراوانى را در این راه هزینه نمود. او براى تجهیز بیشتر لشکر خویش، به وسیله دوازده مترجم، با طوایف و کشورهاى مختلف تماس گرفت و از آنان یارى خواست.

همچنین دوازده هزار نفر را براى حفر خندق به کار گرفت. بدین ترتیب سپاهى بسیار گران را فراهم آورد و آنان را به سوى «دیار بکر»(۵۵)حرکت داد. امیر سیف الدوله چون از لشکر کشى بزرگ دشمن آگاه شد، با نیروهاى خود به سوى دیار بکر حرکت کرد. طغیان رود فرات; پیشروى لشکر بارکمومنس را سد کرد. لذا فرمانده سپاه روم مجبور شد به سوى شام روانه گردد. او در آغاز شهر «سمیساط»(۵۶) را به تصرف کامل خویش درآورد و سپس در «رعبان» منزل کرد. سیف الدوله با گماردن من ]ابوفراس[ به عنوان فرمانده سپاه، خود به همراه هزار نفر از سوارکاران زبده به تعقیب دشمن پرداخت.

او وقتى به رعبان رسید، سپاه روم از آن جا کوچ کرده بود. سیف الدوله به تعقیب خود ادامه داد و در «مضایق» بر رومیان دست پیدا کرد. سپاه عظیم روم و سایر هم پیمانان آنها، نیروهاى سیف الدوله را احاطه کردند، اما این امر وحشت و اضطرابى در سیف الدوله ایجاد نکرد و بى محابا به نبرد با آنان پرداخت. چون آمار مقتولان و اسراى سپاهش رو به فزونى یافت، او براى حفظ نفرات باقى مانده از نبرد دست کشید و صحنه راترک گفت.(۵۷)

ابوفراس در بحبوحه جنگ نخستین کسى بود که خود را به صحنه کارزار رساند و با صلابت و تمام قوا به نبرد پرداخت. او در حین نبرد، دو نیزه به سوى ترنیق خزرى (رئیس قبیله خزر و متحد روم) پرتاب کرد که بازوانش را شکست. یاران ابوفراس به سرعت به سوى «ترنیق» رفتند و او را که به شدت مجروح شده بود، اسیر کردند. ترنیق به یاران ابوفراس گفت: به رئیستان بنویسید: شخصیتى چونان تو در هنگامه جنگ، نام خویش را بر زبان نمى راند تا دشمن از حضورش آگاه گردد و در صدد کشتن او بر آید. ابوفراس پس از آگاهى از پیغام ترنیق با بیان دو بیت شعر گفت که اگر من نام خویش را بر زبان نیاورم، نیزه ها نام و کنیه ام را به آنان خواهند گفت:

یعیب علىّ ان اسمیت نفسى *** وقد اخذ القنامنهم و منا

فقل للعلج: لولم اسم نفسى *** لسمانى السنان لهم و کنى(۵۸)

اسارت

پیروزى و شکست، مرگ و زندگى، جراحت یا اسارت، از پیامدها و عوارض هر جنگى است و هر جنگجویى با مقولات فوق خو کرده و سرنوشت خویش را با آنها گره زده است. ابوفراس حمدانى، حاکم و فرمانده رشید، در کشاکش نبردهاى خونین و سنگین با رومیان، مدتى از زندگیش در اسارت گذشت و در بند رومیان عمرش را سپرى کرد.

گویا او دوبار اسیر گشت،(۵۹) که در وهله نخست با زیرکى و تهور خود را از چنگال دشمن رهانید.(۶۰)

اسارت دوم ابوفراس در ۳۵۱ و در اطراف منبج صورت گرفت.(۶۱)

ابن خالویه مى گوید:

روزى ابوفراس به همراه هفتاد نفر از یاران و سپاهیان خود براى صید از منبج خارج شد. به ناگاه در حوالى شهر با سپاهى عظیم از رومیان به فرماندهى بردس اسطراطیغوس روبه رو شد. یاران اندک ابوفراس به او پیشنهاد فرار دادند، اما او نپذیرفت و جوانمردانه نبرد با رومیان را بر فرار از معرکه ترجیح داد. او در این جنگ نابرابر زخمى شد و سپس به اسارت سپاه روم درآمد.(۶۲)

ابوفراس در یکى از اشعارش از این نبرد و جراحت و اسارت، به افتخار یاد مى کند و از رد کردن توصیه یارانش مبنى بر فرار از میدان جنگ، افتخار مى ورزد.

وَ قالَ اُصیحَابى الفِرارُ أوِ الرّدىَ؟ *** فَقُلتُ: هُما أمراَن; أحلاهمامُرّ

وَ لکِنّنى أمضى لِما لا یَعیِبَن، *** وَ حَسبُکَ من أمرَینِ خَیرُهما الاسرُ

یَقولونَ لى: بِعتَ السّلامَهَ بالرّدى *** فَقُلتُ: أمَا وَ اللهِ، مَا نَالنى خُسرُ(۶۳)

پس از اسارت، رومیان او را به قلعه خرشنه بردند و از آن جهت که پیشقدمى سیف الدوله را در آزادى ابوفراس حتمى مى دانستند، با او مانند دیگر اسیران رفتار نکردند و از گرفتن سلاح و جامه وى خوددارى نمودند.(۶۴)

وى در اسارتگاه خرشنه سروده هاى غم انگیزى را نگاشت و روزهایى را که با جنگاورى بر این قلعه مى تاخت، در ابیاتش یاد آور شد. او در بخشى از شعرش چنین مى گوید:

ـ اگر «خرشنه» را در حال اسیرى مى بینم، در مقابل، چه بسیار اوقاتى که با حمله در آن وارد شده ام.

ـ همانا دیده ام آتش هایى را که منازل و کاخ ها را مى رباید.

ـ و دیده ام اسیرانى را با چشمان و لبان سیاه نزد ما مى آوردند.

ـ کسى که مانند من باشد، شب را جز این که امیر یا اسیر باشد، روز نمى کند.

ـ بر بزرگان ما از صدرنشینى یا گور، یکى از آن دو وارد مى شود.

با وجودى که از حاکم حلب انتظار مساعدت براى آزادسازى حاکم منبج مى رفت، لیکن امیر سیف الدوله در رهایى او اقدامى نکرد و این امر بر عموزاده اسیر بسیار گران آمد و او را آزرده خاطر کرد. ابوفراس به امیر حلب پیشنهاد مبادله او با جمعى از بزرگان روم از جمله خواهرزاده امپراتور را مى نماید و سیف الدوله را به اهتمام و سرعت در این کار سفارش مى کند، اما هیچ واکنش و جواب مثبتى از شام مشاهده نمى شود.(۶۵)

امیر منبج که از جراحات وارده در جنگ در رنج بود، با مشاهده بى مهرى دوستان و نزدیکان، رنجیده خاطر گردید و دردنامه خود را تنها براى مادر غمخوار خویش ارسال مى کرد و رنج ها و مصیبت هایش را در قالب شعر براى مادر بازگو مى نمود.(۶۶) ابوفراس در ضمن قصیده هاى پیاپى که براى سیف الدوله مى فرستاد، از او گله مى کرد و امیر را مورد سرزنش

قرار مى داد و با بیان رنج و ناراحتى خویش از مصیبت هایى که متحمل گردیده، در صدد تحریک عواطف سیف الدوله بر مى آمد و گاه به فرزندان امیر متوسل مى شد و با آنان مکاتبه مى کرد تا وسایل آزادى وى فراهم آید، اما گویا این اشعار و تلاش ها هیچ تأثیرى در امیر حلب نداشت.(۶۷)

ابن خالویه مى گوید:

برخى از اسیرانِ در بند روم، به ابوفراس پیشنهاد کردند اگر پرداخت مال و فدیه براى امیر سیف الدوله گران و دشوار است، ما با حاکم خراسان و دیگر رؤساى سرزمین هاى اسلامى مکاتبه کنیم تا آنان براى آزادى تو پیشگام شوند. ابوفراس این پیشنهاد را به امیر ارسال داشت، اما سیف الدوله به شدت از این توصیه به خشم آمد و گفت: اهل خراسان کجا او را مى شناسند؟!(۶۸)

برخى معتقدند ارسال این پیشنهاد سبب شد سیف الدوله از ابوفراس سخت عصبانى گردد و در سرعت بخشیدن آزادى او تلاش ننماید.(۶۹)

علت اهمال امیر حلب از رها ساختن ابوفراس، آن بود که امیر در پى آزادى تمام اسیران مسلمان مى کوشید و لذا از مبادله خواهرزاده امپراتور با عموزاده خویش ابا داشت.(۷۰)

بى توجهى سیف الدوله نسبت به سرنوشت ابوفراس، او را به سختى آزرد و وى در قصیده اى ضمن گله از امیر، خود را با خواهرزاده امپراتور مقایسه کرد و به ستایش خویش پرداخت،(۷۱) اما فرمانرواى حلب به سخنان او هیچ وقعى ننهاد.

رومیان پس از آن که از تلاش و اقدام سیف الدوله براى دادن فدیه جهت رهایى ابوفراس یا مبادله او با فرد مورد نظر ناامید شدند، او را از خرشنه(۷۲) به قسطنطنیه (استانبول کنونى) منتقل کردند.(۷۳)

ابوفراس، از لحظه ورود به قسطنطنیه و دیدار با امپراتور روم، چنین یاد مى کند:

وقتى به قسطنطنیه رسیدم، پادشاه روم مرا اکرام و احترامى کرد که با هیچ اسیرى نکرده بود; یکى از رسم هاى رومیان این بود که هیچ اسیرى حق نداشت پیش از ملاقات پادشاه سوار اسب شود. اسیران ملزم بودند در زمین بازى رومیان ـ که ملطوم نامیده مى شود ـ سربرهنه راه بروند و سه بار یا بیشتر در مقابل شاه سجده کنند و پادشاه در مجمعى که تورى نام داشت گام برگردن اسیر بساید. پادشاه مرا از همه این رسوم معاف داشت و فوراً مرا به خانه اى برد و مستخدمى را به خدمت من گمارد و دستور احترام مرا صادر کرد و هر اسیر مسلمانى را که مى خواستم، نزد من مى فرستاد.(۷۴)

در دوره اقامت ابوفراس در قسطنطنیه، مناظره اى میان او و دمستوک صورت گرفت; دمستوک رو به او کرد و گفت: شما نویسنده اید و از جنگ چیزى نمى دانید! ابوفراس در جواب او، این سخن نغز را بیان داشت: «ما در این شصت سال، سرزمین شما را با شمشیر یا قلم تسخیر کرده ایم.»(۷۵)

او روزهاى اقامت در روم را با دلتنگى گذراند و هماره در اشعارش از بدى روزگار و بىوفایى یار و جور اغیار مى نالیده است.(۷۶)

گر چه تقاضا و اصرار او از سیف الدوله براى اهتمام در آزادى وى ادامه داشت، اما هیچ گاه خود را در برابر او خوار و کوچک نساخت و بر شایستگى و منزلت خویش تأکید ورزید; حتى ادعا مى کرد اگر مادر پیرى در منبج نداشت و دل بدو نسپرده بود، مرگ در اسارت برایش آسان بود.(۷۷)

گویند: مادر ابوفراس براى ترغیب سیف الدوله، از منبج به حلب رفت، تا وى را براى رها کردن فرزندش تشویق کند. اما حضور و سخن این زن اثرى نبخشید. واکنش منفى امیر، دل ابوفراس را آزرد و او را واداشت در قصیده اى به سختى از وى گله کند.(۷۸)

مرگ مادر، بزرگ ترین ضربه را بر ابوفراس وارد آورد; مادر مهربانى که در سال هاى اسارت فرزند، یگانه حامى و پشتیبان و تکیه گاه وى بود و ابوفراس نیز با او شرح دل مى گفت و غم سینه را بر او بازگو مى کرد و مکاتبه با آن دریاى مهر را تسلى خاطر و تشفى باطن مى انگاشت:

إلى مَن أشتکى و لَمن اُنَاجى *** إذَا ضَاقَت بِمَا فیهَا الصّدُور;

ـ در هنگامه دل تنگى به چه کسى شِکْوه بَرَم و از چه کسى کمک جویم؟

به راستى غروب عمر مادر او را گریاند; کمرش را شکست; حلاوت انتظار آزادى را از بین برد و فروغ عمرش را کم نور کرد. نهایت افسردگى و ماتم ابوفراس در قصیده بلندش هویداست.(۷۹)

رهایى

سرانجام در ۳۵۵ ابوفراس پس از چهار سال اسارت، به همراه جمعى دیگر از اسیران مسلمان از بند رومیان رهایى یافت و به موطن خویش بازگشت.(۸۰) یاقوت حموى گوید:

سیف الدوله به سال ۳۵۵ قمرى اموالى را از گوشه و کنار جمع آورى کرد و با پرداخت فدیه اسراى مسلمان، آنان را آزاد کرد. در میان اسرا ابوفراس و تنى چند از خویشاوندانش وجود داشتند. سیف الدوله از این که تنها به آزاد ساختن ابوفراس و خویشاوندانش اکتفا کند و دیگر مسلمانان را به حال خود رها نماید، ابا داشت.

ابو فراس در روم زمینه پرداخت فدیه براى آزادى تمامى اسیران مسلمان را فراهم کرد. او مى گوید:

پادشاه روم براى من به طور خصوصى فدیه آزادى پرداخت. وقتى خود را به لطف حق، مشمول این همه تجلیل دیدم و عافیت و مقام خود را باز یافتم، امتیاز خود را در آزادى بر سایر مسلمانان نپذیرفتم و با پادشاه روم براى آزادى دیگران، آغاز به فدیه دادن کردم… نزد رومى ها هنوز سه هزار اسیر از کارگزاران و سپاهیان مسلمان بود. من با

دویست و چهل هزار دینار رومى قرار فدیه بستم و ضامن پرداخت آن مبلغ شدم. آن گاه به همراه مسلمانان آزاد شده، از قسطنطنیه خارج شده، به خرشنه آمدم… .(۸۱)

باتوجه به دو گفتار فوق، گویا مذاکرات تعیین مبلغ فدیه و تضمین پرداخت آن، با هماهنگى امیر سیف الدوله، از سوى ابوفراس انجام پذیرفته و پس از ورود اسیران به شام، امیر براى پرداخت مبالغ مورد توافق اقدام کرده است.(۸۲)

فرمانروایى حمص

حمص شهرى وسیع و دلپذیر و در میان بلاد شام براى هر تماشاگر چشمگیر است. حمص خاکى فراخ و بى حساب، اما فاقد درخت و آب دارد و اهل این شهر به یارى و مددکارى دشمنان، به سبب مجاورت با آنان معروف بودند. باروهاى حمص در نهایت صلابت و استحکام و از دیر باز پایدار و با دوام بود و دروازه هاى آهنین بلند بالا و ستبر پیکر، منظر هر بیننده اى را شگفت زده مى کرد.(۸۳)

ابوفراس پس از رهایى از روم، مدتى بر کرسى امارت این شهر تکیه زد و زمام امور آن خطه وسیع را به عهده گرفت.(۸۴) او در این مقطع شاهد درگذشت عموزاده خویش امیر سیف الدوله بود.

رحلت

سیف الدوله به مدت چند سال به بیمارى فلج دچار شد و این ناراحتى، وى را از حرکت بازداشت و بر اثر این بیمارى در روز جمعه دهم صفر ۳۵۶ حیات دنیا را بدرود گفت. جسد امیر را از حلب به زادگاهش «میافارقین»(۸۵) منتقل کردند و به توصیه وى به همراه گرد و غبارهایى که در جنگهایش با رومیان به ارمغان مى آورد و در محلى جمع آورى کرده بود، دفن کردند.(۸۶)

بخش سوم: شهریار شعر

الهام آسمانى

در منظر قدما، به کلام موزون، اندیشیده و مخیّل شعر مى گفتند.(۸۷) و در اصطلاح نو، شعر به معناى گره خوردگى عاطفه و تخیّل است که در زبانى آهنگین شکل گرفته باشد.(۸۸) بر خلاف نظم، شعر کلامى است مرتب و معنوى و موزون و خیال انگیز به قصد، که موضوعش احساس انگیز و مبیّن تأثیرات بى شائبه شاعر بودن خلاصه مى شود.(۸۹) چنین شعر جوشیده از دل، بر اریکه دل خواهد نشست.

شعر دانى چیست؟ مرواریدى از دریاى عقل *** شاعر، آن افسونگرى کاین طرفه مروارید سفت

شعر، آن باشد که خیزد از دل و جوشد زلب *** باز در دل ها نشیند هر کجا گوشى شنفت(۹۰)

شعر همه چیز را به زیبایى تبدیل مى کند و زیبایىِ آنچه را زیباترین است، اعتلا مى بخشد; شادى و ترس، غم و سرور، ابدیت و دگرگونى را باهم تلفیق مى کند و با قیدى سبک همه چیزهاى آشتى ناپذیر را به حال وحدت در مى آورد; به هر چه دست مى زند، آن را دگرگون مى سازد و هر شکلى که در حدود شعاع آن در حرکت است، با انعطافى شگفت به تجسم روحى که او مى دهد، تبدیل مى گردد و نقاب مألوف را از چهره جهان برمى گیرد و زیبایى خفته و برهنه را که روح اَشکال آن است، آشکار مى سازد… شعر گزارش بهترین و سعادت آمیزترین لحظات، سعادتمندترین و بهترین دین هاست و شاعران، قانونگذاران به رسمیت شناخته نشده جهانند… .(۹۱)

نظریه پردازان شعر، عمل شاعر را به دلیل ابداع وى ستودنى مى دانند و معتقدند شاعر با توسل به قریحه خویش چیزهاى تازه اى مى آفریند و جنبه خلاقه شاعر داراى ارزش است.(۹۲)

افلاطون با بیان وضعیت روحى خاص براى شاعر، از تخیل او بدین گونه یاد مى کند:

استعدادى که تو دارى، یک هنر نیست، بلکه الهام است. نیرویى آسمانى در تو هست که تو را به حرکت در مى آورد، مانند نیرویى که در سنگى است. و «اوریپدوس» آن را مغناطیس نامیده است… البته شعر نخست خود به بعضى از مردم الهام مى بخشد و از این اشخاص الهام گرفته، سلسله دیگرى از افراد مجذوب پدید مى آید، زیرا شاعران بزرگ و گویندگان شعر، اشعار زیباى خود را نه به کمک هنر بلکه به سبب آن که الهام گرفته و مجذوب شده اند مى سرایند.(۹۳)

در فرهنگ دینى ما، شعر و شاعر، منزلت و جایگاه بلند پایه دارد و شاعرانى که در راستاى تبیین اندیشه معصومان والاگهر و اشاعه فضیلت و اخلاق شعر مى سرایند و شعرشان رویکردى معنوى و ولایى دارد، به عنوان تأیید شدگان و الهام یافتگان روح قدسى یاد شده اند:

ما قال فینا قائل بیت شعر حتى یؤید بروح القدس;(۹۴)

هر کس در حق ما بیت شعرى بسراید، از روح قدسى کمک مى گیرد.

بى شک شعر چنین شاعرانى «حکمت آمیز» است و هر بیت از شعر این «حکیمان» آکنده از دُرّهاى نغز و رهگشا.

کلام را با سخن سید و پیشواى مسلمانان حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)پى مى گیریم: «ان من الشعر لحکمه;(۹۵) همانا برخى از اشعار، حکمت است.»

اشعار حکیمانه ابوفراس حمدانى نیز با این دید ملاحظه مى شود.

شعر ابوفراس

شعر ابوفراس مزایا و ویژگى هاى متعددى را در خود جمع کرده است; افزون بر شخصیت برازنده شاعر، سروده هاى او در اسارت (رومیات) و همچنین اشعار وى در مدح اهل بیت، ابوفراس را در جهان اسلام شاخص و سرآمد ساخته است.

در دانشنامه ایران و اسلام، از شعر ابوفراس این گونه یاد مى شود:

نخستین آثار ابوفراس، یکى شامل قصائدى به سبک قدماست که درآنها شرافت نسب و حسب و مبارزات خود را مى ستاید و یا در آنها به خود فخر مى کند و دیگر، اشعار کوتاه تر تغزلى در عشق و اخوانیات به سبک شاعران عراق.

دسته اوّل این آثار به سبب صداقت و نیروى طبیعیشان، شایان توجه اند و نقطه مقابل اسلوب پر استعاره و پر کار رقیب نیرومند ابوفراس در دربار سیف الدوله یعنى «متنبى» به شمار مى روند.

دسته دوم اشعارى ظریف، ولى کم اهمیت اند که جنبه صورى آنها غالب است و خالى از اصالت اند.

همچنین قصائد صریح شیعى ابوفراس که در آنها به هجاى عباسیان پرداخته، قابل توجه است. لکن شهرت او بیشتر از همه مدیون «رومیات» یعنى اشعارى است که هنگام اسارت سروده ]است[. در این اشعار ابوفراس با بیانى مؤثر و فصیح، آرزوى یک تن محبوس را به دیدن یار و دیار شرح مى دهد. این اشعار همچنین محتوى فخریات، طعن به سیف الدوله به سبب تأخیر در پرداخت بهاى آزادى او و نیز شِکْوه از غفلت دیگران در کار اوست.(۹۶)

گروهى از محققان، خصوصیات شعرى او را چنین بر شمرده اند:

مضمون هاى شعر وى مدح، رثا، فخر و حماسه، نسیب و تشبیب و اندکى وصف است. وى در شخصیت و نیز در شعر خود به شدت سنّت گرا بود. نیازى به سرودن مدیحه براى گذران زندگى خویش نداشت و شاید شاعرى را براى خود عار مى دانست، چه مى پنداشت که هنر اصلى وى شمشیر زدن است، نه شاعرى، و شاید به همین سبب است که مانع انتشار شعر خود مى شد… اغلب قصیده هاى او با مقدمه تغزلى معمول (نسیب) آغاز مى شود و همین مقدمه هاى تقلیدى ـ از شعر جاهلى ـ بخش مهمى از غزلیات دیوان او را تشکیل مى دهد. چند قصیده وى نیز غزل ناب است… تنها نوآورى ابوفراس در این اشعار، در تعداد ابیات هر مضمون است، به گونه اى که در برخى از قصیده ها که با مضمون فخر سروده شده است، مقدمه تغزلى بیش از غرض اصلى شعر است. افزون بر این، تناسب و انسجامى که ابوفراس میان مقدمه و مضمون اصلى شعر ایجاد کرده، سخت قابل تحسین است.

حدود صد قطعه در دیوان وى دیده مى شود که غزل محض است. در این اشعار، ابوفراس از تقلید صرف دست شسته است و بنابراین آنها را مى توان بازتاب تجربه هاى واقعى شاعر در عشق پنداشت که در لحظه هاى خاصى سروده شده است و در آنها شخصیت شهسوارگونه شاعر رنگ باخته و عواطف طبیعى وى آشکار شده است، چنان که گویى او عاشق کهنه کارى است که با زیر و بم عشق آشنا است… با این حال، غزل او از قلمرو عفت و پاکى در نمى گذرد، چه در نظر وى ارجمندترین عشق ها عفیف ترین آنهاست…

آنچه منتقدان کهن و نیز محققان معاصر را بر آن داشته است تا به شعر وى عنایتى آمیخته به تحسین نشان دهند، نخست شخصیت ویژه اوست که از آن سخن گفته شد; دیگر، سروده هایى از وى که به «اسریات» یا «حبسیات» یا «رومیات» شهرت یافته است. در این گونه اشعار، عاطفه شاعر دقت و عمق بیشترى یافته است، چندان که به گفته برخى از معاصران، گران جانان سنگین دل را نیز متأثر مى سازد. شاید با

توجه به همین سروده هاى اوست که منتقدان کهن، وى را شاعرى نوآور دانسته اند، و برخى از معاصران وى را برتر از متنبى شمرده اند. احساس صادقانه شاعر در این اشعار مجال بروز یافته است و وى از شعر، مرهمى بر زخم ها و گنجینه اى براى نگهداشت مفاخر خویش ساخته است و در آنها فخر و حماسه و عشق را با یکدیگر در آمیخته و تصویرى حقیقى و گویا از رنج هاى خویش در روزگار اسارت ارائه داده است. بخش دیگر اشعار وى که این ویژگى در آنها به چشم مى خورد، اخواتیات اوست. در این سروده ها نیز تشخص او به خوبى آشکار مى گردد…

ابوفراس مسلمانى شیعى و راست کیش است، چنان که وى را در شمار شاعران اهل بیت و از بى پروایان در ابراز عقیده بر شمرده اند. اگر چه اشعار وى در این زمینه بسیار اندک است، اما تأثیر آن در جهان تشیع اندک نبوده است. مشهورترین این اشعار قصیده اى است که به «شافیه» مشهور است… و نیز در دو قطعه دیگر از پیشوایان دوازده گانه شیعیان نام برده است… و به راستى مى توان ابوفراس را شاعر اهل بیت(علیهم السلام)نامید.(۹۷)

در منظر نظر

حیات ادبى و شعرى ابوفراس زیبایى ها و ظرافت هاى بسیارى را در خود نهفته دارد و این مهم از دید نافذ خداوندگاران اندیشه و ادب پنهان نمانده است و هر یک به تعریف و تمجید از او پرداخته اند که به نمونه هاى شاخص آن گفته ها اشاره مى کنیم:

۱ ـ صاحب بن عباد

«بدأ الشعر بمَلِک و ختم بمَلِک;

شعر از پادشاهى ]چون امروء القیس[ آغاز و به پادشاهى دیگر ]همچون ابوفراس[ پایان پذیرفت.»(۹۸)

۲ ـ متنبى

او به تقدم و برازندگى ابوفراس گواهى مى داد و از برخورد با او هراسان بود و تمایل به شرکت در مسابقه با او نداشت، تا در مقابله با او شعر بسراید. او زبان به مدح ابوفراس نگشود و افراد دون مرتبه از او از آل حمدان را ستود; البته نه از روى غفلت یا بى التفاتى و تحقیر بلکه به دلیل هیبت و عظمت او، وبه عبارتى: ابوفراس را بزرگ تر و شکوهمندتر از حد مدح خویش مى دید.(۹۹)

۳ ـ ثعالبى

«ابوفراس در زمینه ادب، فضل، کرم، شرافتمندى، جلال، شکوه، شیواگویى، هنرمندى، سلحشورى و دلیرى، یگانه روزگار و خورشید عصر خویش بود. شعرش، نامدارى و زیبایى و ظرافت و روانى و فصاحت و شیرینى بلند سخنى و شماتت، همه را باهم جمع کرده و در این زمینه به شهرت پیوسته است. در اشعار او طبع شاداب و بلندى مقام و عزت پادشاهى، نهفته و این خصال در هیچ شاعرى جز در عبدالله بن معتز و ابوفراس جمع نشده است و سخن شناسان و نقادان، کلام ابوفراس را برتر از ابن معتز خوانده اند.»(۱۰۰)

۴ ـ علامه امینى

«او شهریار بلاغت و خداوندگار ادب در خاندان حمدانیان است.»(۱۰۱)

ابن عساکر(۱۰۲)، ابن شهرآشوب(۱۰۳)، ابن اثیر(۱۰۴)، ابن خلکان(۱۰۵)، ابوالفداء(۱۰۶)، یافعى(۱۰۷)، افندى(۱۰۸)، ذهبى(۱۰۹)، حر عاملى(۱۱۰)، خوانسارى(۱۱۱)، بستانى(۱۱۲)، ابن عماد حنبلى(۱۱۳)، فرید وجدى(۱۱۴)، زرکلى(۱۱۵)، امین عاملى(۱۱۶)،عمر رضاکحاله و(۱۱۷)… نیز از او به بزرگى یاد کرده اند.

دیوان شعر

دیوان شعر ابوفراس حمدانى به وسیله ابن خالویه، استاد ارزنده او جمع آورى گردید و سپس به صورت زیبا تنظیم و عرضه شد. ابن خالویه در دیوان شعر شاگرد خویش، بسیارى از وقایع و اتفاقات را که ابوفراس در شعرها بدان اشاره کرده، شرح داده(۱۱۸) و فراى از آن در ابتداى برخى از اشعار، به پاره اى از موضوعات و اخبارى که شعر بدان مناسبت سروده شده، اشاره کرده است.(۱۱۹)

این دیوان فاخر، نخست در سال ۱۸۷۳ میلادى و سپس در سال هاى ۱۹۰۰ و ۱۹۱۰ در بیروت به زیور طبع آراسته شد و تاکنون نیز بارها با قبض و بسط هاى تلخ و شیرین تجدید چاپ گردیده است در سال ۱۹۴۲ «سامى دهان» آن را در سه جلد، همراه با تحقیقات مفصل به چاپ رساند.(۱۲۰)

نسخه هاى متعدد و فراوانى از دیوان ابوفراس در مجامع فرهنگى فرانسه، آلمان، ایتالیا، روسیه، استانبول، مدینه منوره، مصر، دمشق و حلب موجود است که مورد توجه صاحبان فکر و نظر قرار دارد.(۱۲۱)

شاعر اهل بیت

ابوفراس حمدانى، آن شیعى پاک نهاد، بر اعتقاد و علاقه خود به خاندان رسول تأکید داشت و به راستى شاعر آل محمد(صلى الله علیه وآله) بود. او در بیان فضایل امیرمؤمنان و ائمه معصوم(علیهم السلام) بى باک بود و در سروده هایش به تندى برنابخردى و ستم امویان و عباسیان مى تاخت و لذا اشعار وى زبانزد عام و خاص گردید و تأثیر ویژه اى در جهان تشیع داشت.(۱۲۲)

من شعر شیعیم من پاسدار مرز شرف خون و همتم

من جام خون فشان سخن راچون کاسه شفق

بر آستان شامگهان در دست; داشتم شمشیر شعر خود

در خاک رزمگاه با خون سرخ ـ با آیه ـکاشتم.(۱۲۳)



۱٫ فاصله منبج تا فرات، سه فرسخ و تا حلب، ده فرسخ است. ر.ک: مراصد الاطلاع، عبدالمؤمن بن عبدالحق بغدادى، ج۳، ص ۱۳۱۶٫
۲٫ سفرنامه ابن جبیر، محمد بن احمد بن جبیر، ترجمه پرویز اتابکى، ص۳۰۵; اشکال العالم، ابوالقاسم جیهانى، ترجمه على کاتب، ص ۸۱; حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، ص ۱۷۰٫
۳٫ معجم البلدان، یاقوت بن عبدالله حموى، ج ۵، ص ۲۰۶٫
۴٫ تمامى تاریخ هاى ذکر شده در این کتاب ـ به جز صفحه ۶۵ ـ قمرى است; از این رو از ذکر واژه هاى: هجرى قمرى، قمرى و یامختصر آن (هق، ق) در حد امکان صرف نظر مى شود.
۵٫ اعیان الشیعه، محسن امین عاملى، ج ۴، ص ۳۰۷; معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۰۶٫
۶٫ از سروده هاى ابوفراس.
۷٫ سعید بن حمدان بن حمدون بن حارث بن لقمان… حمدانى عدوى تغلبى. ر.ک: اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۰۷٫
۸٫ همان; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫ ابوفراس خود به این پیشینه اشاره مى کند:
لإسماعیل بى و بنیه فخر *** و فى اسحاق بى و بنیه عُجبُ
و نیز سروده است:
اذا خفت من اخوالى الروم خطه *** تخوفت من اعمامى العرب اربعا
۹٫ بغیه الطلب فى تاریخ حلب، عمربن احمد بن ابى جراده، ج ۶، ص ۴۲۹۱٫
۱۰٫ دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۶۸۹٫ ابوالعلا ابتدا به دست برادرزاده اش ناصرالدوله اسیر شد، آن گاه غلامان ناصرالدوله او را به طرز فجیعى به قتل رساندند. ر.ک: دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۱۱٫ ابوفراس الحمدانى ـ حیاته و شعره، عبدالجلیل حسن عبد المهدى، ص ۸۵٫
۱۲٫ الفرج بعد الشده، محسن تنوخى، ج ۱، ص ۲۲۵; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۱۳٫ وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج ۲، ص ۶۲٫
۱۴٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۳۱٫
۱۵٫ ابوعبدالله حسین بن احمد بن خالویه در همدان به دنیا آمد. در آغاز جوانى براى تحصیل راهى بغداد شد و نزد برجسته ترین دانشمندان نحو، ادب، علوم قرآنى و حدیث آموخت. وى از بغداد به شام و سپس به حلب رفت و در دربار سیف الدوله مقام یافت. مشهورترین شاگردان او ابوبکر خوارزمى، معانى بن زکریا نهروانى و عبدالمنعم بن غلیون مى باشند. ذهبى او را شیخ العربیه نامیده، وى را دانا به زبان عرب، حافظ لغت، آگاه و بصیر در قرائت وثقه در حدیث دانسته است. ابن خالویه بر اثر بیمارى در سال ۳۷۱ قمرى در حلب درگذشت.
ر.ک: وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۱۷۸; انباء الرواه على ابناء النحاه، ابن قفطى، ج ۱، ص ۳۲۶; البدایه والنهایه، ابن کثیر، ج ۱۱، ص ۲۹۷; الفهرست، ابن ندیم، ص ۹۲; معجم الادباء، یاقوت حموى، ج ۳، ص ۱۰۳۶; دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۳، ص ۴۰۳٫
۱۶٫ البدایه و النهایه، ج ۱۱، ص ۲۹۷; دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۰٫
۱۷٫ تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، ج ۳، ص ۲۱۴۱٫
۱۸٫ او در ابتدا با اکراد یزیدى به جنگ پرداخت و آنان را پراکنده ساخت. در ۳۱۱ قمرى مأمور حفاظت زائران خانه خدا در سفر مکه از گزند قرمطیان ـ شعبه اى از اسماعیلیه ـ شد. در بازگشت، ابوطاهر قرمطى بر او تاخت و وى را اسیر کرد. ابوالهیجا بعد از یک سال آزاد شد و به بغداد رفت و در سال بعد از آن، تهدید قرمطیان بر بغداد را درهم شکست و آنان را عقب راند. او در ۳۱۷ با یارى مونس مظفر و نازوک خادم، خلیفه مقتدر را از خلافت، خلع و محمد بن معتضد را با لقب «القاهر» به خلافت نشاند. خلیفه جدید، ابوالهیجا را به امارت حلوان، دینور، همدان وکرمانشاهان منصوب کرد، لیکن این امارت دوام چندانى نیافت و اندکى بعد با شورش سپاهیان بغداد، مقتدر بر مسند قدرت نشست و ابوالهیجا نیز قربانى این جنگ خونین قدرت شد. ر. ک: دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۶۸۸ و ۶۸۹، با تلخیص.
۱۹٫ با ظهور فرایندهاى سیاسى، قبض و بسط هاى متعددى در دایره اختیارات و سیطره نفوذ ناصرالدوله پدید آمد. با تصرف بغداد در۳۳۴ توسط معزّالدوله دیلمى و درگیرى هاى پیاپى میان آن دو، دوران افول قدرت حسن آغاز شد و سرانجام در ۳۵۳ معزّالدوله با تصرف کامل موصل، حکومت ولایات ناصرالدوله را به پسر او، غضنفر (ابوتغلب) سپرد و اندکى بعد پدرش را در بند کشید و در موصل زندانى کرد تا آن که ناصرالدوله در ۳۵۸ در زندان درگذشت.
۲۰٫ سیف الدوله در جریان اختلاف میان ناصرالدوله و توزون و خلیفه به برادر کمک مى کرد و در اندیشه تصرف بغداد بود، اما موفق نشد و توزون بر او پیشدستى کرد; از این رو راهى شام گردید. ر.ک: دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۶۹۰٫
۲۱٫ یانس مونسى از طرف اخشید بر حلب امارت داشت.
۲۲٫ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۵، ص ۳۰۰; تاریخ عرب، فیلیپ حتى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص ۵۹۰ ـ ۵۹۱; دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱، ص ۶۹۱٫
۲۳٫ یتیمه الدهر، ثعالبى، ج ۱، ص ۱۱٫
۲۴٫ همان، ص ۲۶۹٫
۲۵٫ زبده الحلب من تاریخ الحلب، ابن عدیم، ج۱، ص ۱۱۹ و ۱۲۰; یتیمه الدهر، ج۱، ص ۲۷ و ۲۸٫
۲۶٫ ابوفراس فارس بن حمدان، عمر فروخ، ص ۴۶٫
۲۷٫ از حکومت او بر حرّان نیز یاد شده است. ر.ک: دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۲۸٫ یتیمه الدهر، ج ۱، ص ۱۱; ادباء العرب، بستانى، ج ۲، ص ۳۶۴٫
۲۹٫ التاریخ الکبیر، ابن عساکر، ج ۳، ص ۴۳۹; تجارب الامم، ابوعلى مسکویه، ج ۲، ص ۱۹۲٫
۳۰٫ دیوان ابى فراس، ص ۳۳٫
۳۱٫ بغیه الطلب فى تاریخ الحلب، ج ۶، ص ۲۵۲۷٫
۳۲٫ شهرى میان حلب و سمسیاط و در غرب رودخانه فرات. ر.ک: معجم البلدان، ج ۳، ص ۵۱٫
۳۳٫ معجم البلدان، ج ۳، ص ۵۱ و ۵۲٫ یکى از شعرا در مدح این اقدام ابوفراس سرود:
ارضیت رَبک وابن عمک و القنا *** و بذلتَ نفساً لم تزَل بذّالَها
و نزلت رعبانا بها او لیتَها *** تُثنى علیک سهولها و جبالَها
ـ پروردگارت و پسر عمویت و نیزه را خشنود کردى و از جان گذشتگى نمـودى و پیـوسته چنینى!
ـ و به «رعبان» رفتى و عهده دار امر آن جا شدى کوه و دشت آن، تو را ستایش مى کند!
۳۴٫ دیوان ابى فراس، ص ۱۹، ۷۰، ۷۳، ۸۰، ۱۲۲، ۱۴۶، ۲۶۱، ۲۶۴ و ۲۷۸٫
۳۵٫ همان، ص ۷۳٫
۳۶٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۶۵٫
۳۷٫ او در دو شعر از پیروزى بر بنى کلاب و سپس عفو آنان گزارش مى دهد. ر.ک: همان، ص ۲۲۱ و ۱۴۶٫
۳۸٫ همان، ص ۱۲۳٫
۳۹٫ همان، ص ۱۹٫
۴۰٫ شهرى در سواحل دریاى شام. ر.ک: معجم البلدان، ج ۱، ص ۲۷۱٫
۴۱٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۷۸٫
۴۲٫ زبده الحلب من تاریخ حلب، ص ۱۴۰ ـ ۱۴۷٫
۴۳٫ ادباء العرب، ج ۲، ص ۳۶۹٫
۴۴٫ شهر مرزى میان انطاکیه و سرزمین روم. ر.ک: معجم البلدان، ج ۵، ص ۱۴۵٫
۴۵٫ شهرى از توابع روم که به نام سازنده آن «خرشنه بن روم بن یقن بن سالم بن نوح(علیه السلام)» نامیده شد. ر.ک: همان، ج ۲، ص ۳۵۹٫
۴۶٫ شهرى در سرزمین روم. ر.ک: همان، ج ۴، ص ۳۸۸٫
۴۷٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۲۷۳٫
۴۸٫ سیف الدوله حمدانى، مصطفى شکعه، ص ۱۲۳ ـ ۱۲۴; معجم البلدان، ج ۳، ص ۵۱٫
۴۹٫ قلعه اى در اطراف سمسیاط که به دلیل سرخى خاک آن، حمراءِ نیز نام گرفته است. ر.ک: معجم البلدان، ج ۲، ص ۲۷٫
۵۰٫ احیدب از دیدگاه فوکاس نادیده انگاشته شده بود و او از نفوذ مسلمانان از آن زاویه مطمئن نبود.
۵۱٫ در این جنگ گروه زیادى از رومیان از جمله فرزند، داماد، پسر عمو و همسر خواهر «برداس فوکاس» کشته شدند. تعداد مقتولان سپاه روم را سه هزار نفر برشمرده اند; همچنین جمع بسیارى از ایشان به اسارت مسلمانان درآمدند. ر.ک: اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۱۱۵ ـ ۱۱۷٫
۵۲٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۶۰٫
۵۳٫ شهرى در اطراف مصیصه. ر.ک: معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۷۶٫
۵۴٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۱۸ ـ ۳۱۹٫
۵۵٫ سرزمین وسیع و پهناور غرب رود دجله که به «بکر بن وائل» منسوب است. ر.ک: معجم البلدان، ج ۲، ص ۴۹۴٫
۵۶٫ شهرى در غرب رود فرات و در شمال شهر منبج. ر.ک: همان، ج ۳، ص ۲۵۸٫
۵۷٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۰۸٫
۵۸٫ همان.
۵۹٫ دائره المعارف الاسلامیه، ج ۱، ص ۳۸۷; اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۹; دائره المعارف تشیع، ج۱، ص ۴۳۰٫ ابن خلکان درباره اسارت نخست او مى گوید: وى در مغاره الکحل، نقطه مرزى میان طرطوس و روم، به سال ۳۴۸ قمرى دستگیر شد. ر.ک: وفیات الاعیان، ج ۲، ص ۶۰٫
۶۰٫ ابوفراس پس از اسارت به خرشنه ـ قلعه اى مشرف بر رود فرات – برده شد. وى براى فرار، بر اسبش سوار شد و با تهورى فوق العاده اسب خود را از فراز قلعه به رود فرات جهاند و از مهلکه نجات یافت. شرح شافیه ابى فراس، محمد بن امیر حاج حسین، ص۵۹; اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۹; دائره المعارف الاسلامیه، ج ۱، ص ۳۸۷; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۶۱٫ دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۱٫
۶۲٫ دیوان ابى فراس، ص ۸۲ .
۶۳٫ همان، ص ۱۶۰٫
۶۴٫ همان، ص ۱۵۷٫
۶۵٫ الفرج بعد الشده، ج ۱، ص ۲۲۸٫
۶۶٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۳۲٫
۶۷٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۲٫
۶۸٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۸٫
۶۹٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۲٫
۷۰٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۴ ـ ۲۷٫
۷۱٫ همان.
۷۲٫ بنا بر نقل ابن خالویه، ابوفراس تا ۳۵۴ در خرشنه بود. ر.ک: همان، ص ۲۰۵٫
۷۳٫ ابوفراس الحمدانى ـ حیاته و شعره، ص ۱۱۰٫
۷۴٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۵; الغدیر، ج ۳، ص ۵۵۵٫
۷۵٫ دیوان ابى فراس، ص ۴۲٫ او سپس ابیاتى سرود که طلیعه آن چنین است:
اتزعم، یا ضخم اللغادید، اننا *** و نحن اسود الحرب لانعرف الحربا
۷۶٫ ابوفراس در غم و محنت دورى از وطن، سروده اى در دیوان خود، ص ۳۰ دارد که با این ابیات آغاز مى شود:
ان فى الاسر لَصبّا *** دَمْعُه فى الخّد صبّ
هو فى الروم مقیم *** و له فى الشام قلب
۷۷٫ دیوان ابى فراس، ص ۳۱۷٫ آغاز شعرش چنین است:
لولا العَجُوزُ بِمَنبج *** ما خِفتُ اسبَابَ المنیه
۷۸٫ همان، ص ۲۴۱٫ طلیعه قصیده او بدین قرار است:
یا حَسرَهً ما اکادُ أحمِلُها *** آخِرُها مُزعِج، و أوّلُها!
۷۹٫ همان، ص ۱۶۳٫
۸۰٫ تجارب الامم، ج ۲، ص ۱۹۲; الکامل فى التاریخ، ج ۸، ص ۵۷۴; الفرج بعد الشده، ج ۱، ص ۲۲۸ و ۲۲۹٫
۸۱٫ الغدیر، ج ۳، ص ۵۵; اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۵; دیوان ابى فراس، ص ۲۳۷٫
۸۲٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۲۵٫
۸۳٫ سفرنامه ابن جبیر، ص ۳۱۸ ـ ۳۲۰٫
۸۴٫ دیوان ابى فراس، ص ۲۳۴; دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۱; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۸۵٫ مشهورترین شهر دیار بکر. ر. ک: معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۳۵٫
۸۶٫ الیواقیت و الضرب فى تاریخ حلب، ص ۱۲۰٫ ابوفراس در مرگ امیر مرثیه اى نسرود; شاید دل آزردگى او از سیف الدوله در طول اسارت، مانع از این کار شد.
۸۷٫ معیار الاشعار، خواجه نصیر الدین، ص ۱; المعجم فى معابیر اشعارالعجم، شمس الدین محمد رازى، ص ۱۹۶٫
۸۸٫ زبان و نگارش فارسى، جمعى از اساتید، ص ۱۴۵٫
۸۹٫ لغت نامه دهخدا، ج ۹، ص ۱۲۶۰۸٫ نظم فقط سخن موزون و مقفى و از عنصر عاطفه و تخیل به دور است.
۹۰٫ دیوان اشعار، محمدتقى بهار، ج ۲، ص ۴۰۷٫
۹۱٫ روزنامه ایران، ش ۷۰۵ ،ص ۹٫
۹۲٫ همان.
۹۳٫ چهار رساله از افلاطون، رساله فایدروس، ترجمه محمد حسن لطفى.
۹۴٫ وسائل الشیعه، حر عاملى، ج ۱۰، ص ۴۶۷٫
۹۵٫ المیزان، علامه محمد حسین طباطبایى، ج ۱۵، ص ۳۳۷٫
۹۶٫ دانشنامه ایران و اسلام، ص ۱۰۸۵ ـ ۱۰۸۶٫
۹۷٫ دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۲ ـ ۱۲۴; و ر.ک: ابوفراس الحمدانى، ص ۳۳۹ ـ ۳۴۷; مقدمه دیوان ابى فراس، ابن خالویه، ص ۱۱; فنون الشعر فى مجتمع الحمدانین، مصطفى شکعه، ص ۳۱۵ و ۴۰۳ ـ ۴۱۴; معالم العلماء، ابن شهر آشوب، ص ۱۴۹; الغدیر، ج ۳، ص ۵۵۲٫
۹۸٫ الغدیر، ج ۳، ص ۵۵۳; شذرات الذهب، ابن عماد حنبلى، ج ۲، ص ۲۴٫
۹۹٫ یتیمه الدهر، ج ۱، ص ۵۷٫
۱۰۰٫ همان.
۱۰۱٫ شهداء الفضیله، شیخ عبدالحسین امینى، ص ۲۱٫
۱۰۲٫ تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۱، ص ۴۲۱; مختصر تاریخ دمشق، ج ۶، ص ۱۵۰٫
۱۰۳٫ معالم العلماء، ص ۱۴۹٫
۱۰۴٫ الکامل فى التاریخ، ج ۵، ص ۱۹۴ و ۳۵۵ (حوادث سنه ۳۵۷ هـ).
۱۰۵٫ وفیات الأعیان، ج ۲، ص ۱۵۳٫
۱۰۶٫ المختصر فى تاریخ البشر، ج ۲، ص ۱۰۸ (حوادث سنه ۳۵۷).
۱۰۷٫ مرآه الجنان، ج ۲، ص ۲۷۷٫
۱۰۸٫ ریاض العلماء، ج ۵، ص ۴۸۹٫
۱۰۹٫ سیر اعلام النبلاء، محمد بن احمد بن عثمان الذهبى، ج ۱۶، ص ۱۹۶ ـ ۱۹۷; تاریخ الاسلام، ص ۱۵۹ (حوادث سنه ۳۵۷).
۱۱۰٫ امل الآمل، ج ۲، ص ۵۹، شماره ۱۵۰٫
۱۱۱٫ روضات الجنات، ج ۳، ص ۱۵، شماره ۲۳۲٫
۱۱۲٫ دائره المعارف، ج ۲، ص ۳۰۰٫
۱۱۳٫ شذرات الذهب، ج ۲، ص ۲۴٫
۱۱۴٫ دائره المعارف القرن العشرین، ج ۷، ص ۱۵۰٫
۱۱۵٫ الاعلام، ج ۲، ص ۱۵۶٫
۱۱۶٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۰۷٫
۱۱۷٫ معجم المؤلفین، ج ۳، ص ۱۷۵٫
۱۱۸٫ معجم الادباء، ج ۳، ص ۱۰۳۶٫
۱۱۹٫ گویا شاعر معاصرِ ابوفراس، بَبَّغاء (م ۳۹۸) نیز در جمع آورى اشعار او همت گمارده است، اما مجموعه او در دسترس نیست. ر.ک: دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۰٫
۱۲۰٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۳۱ ـ ۳۳۲; دائره المعارف تشیع، ج ۱، ص ۴۳۱; دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۲۴٫
۱۲۱٫ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۳۳۱ ـ ۳۳۲٫
۱۲۲٫ معالم العلماء، ص ۱۴۹; الغدیر، ج ۳، ص ۵۵۰٫

۱۲۳ على موسوى گرمارودى.

ابو فراس حمدانی//على موسوى گرمارودى

بازدیدها: ۱۰۳۷

زندگینامه ابوالفرج عبدالواحد بَبَّغاء

بَبَّغاء ، ابوالفرج عبدالواحدبن نصر ، شاعر و نویسنده عرب . برخی سخنوری و برخی لکنت زبان او را سبب نامگذاریش به ببغاء (= طوطی ) دانسته اند (ابن خلکان ، ج ۳، ص ۲۰۲؛ ثعالبی ، ج ۱، ص ۲۹۳؛ ذهبی ، ۱۴۰۲ـ۱۴۰۹، ج ۱۷، ص ۹۱). همچنین به سبب انتساب به نام اجدادش ، مَخزومی و حُنْطُبی نیز نامیده شده است (خطیب بغدادی ، ج ۱۱، ص ۱۱)، اما به عقیده بلاشر این نسبتها ساختگی است ( د.اسلام ، ذیل «ببغاء»).

ببغاء در نصیبین زاده شد (ثعالبی ، همانجا). در حلب به خدمت حمدانیان ، بویژه سیف الدوله و فرزندش سعید، درآمد و آنان را ستود و از اکرام ایشان بهره مند شد. پس از درگذشت سیف الدوله (۳۵۶)، مدتی در موصل و سپس در بغداد سکونت گزید. هنگامی که ابواسحاق صابی * در بغداد زندانی شده بود، یک بار برای ملاقات او به زندان رفت و چون دیگر از او خبری نگرفت ، صابی در نامه ای منظوم از او شکوه کرد و بدین ترتیب باب نامه نگاری منظوم میان آن دو گشوده شد.

عضدالدوله که از این ماجرا آگاهی یافت ، صابی را آزاد کرد و از آن پس میان صابی و ببغاء نامه نگاری و دادوستدهای ادیبانه برقرار شد (ثعالبی ، ج ۱، ص ۳۰۹؛ ابن خلکان ، ص ۲۰۰). ابوالفضل میکالی در ۳۹۰ در بغداد، ببغاء را مردی سالخورده یافت که ظرافت و بذله گویی و سخنوری خود را حفظ کرده بود (ابن خلکان ، ص ۲۵۲).

ببغاء را سخنسرایی توانا و نویسنده ای زبردست ، بویژه در کتابت رسائل ، شناخته اند. افزون بر مدایحی که بیشتر در ستایش امیر حمدانی و فرزندش و وزیر او ابونصر شاپوربن اردشیر است ، مراثی و خمریاتی دارد که از لطفی خاص برخوردار است و مایه امتیاز او از دیگران می شود (ثعالبی ، ج ۱، ص ۳۱۶ـ۳۲۵).

او بویژه در تشبیه ، استاد است (ابن خلکان ، همانجا)، اما به سبب قریحه عالی و بلاغت در تحریر منشآت به نثر موزون و آهنگین شهرت خاص دارد ( د.اسلام ، ذیل «ببّغاء»).

اثر

از ببغاء دیوان شعری بر جای مانده است (حاجی خلیفه ، ج ۱، ص ۷۷۳) که ابن ندیم شمار ابیاتِ آن را سیصد گفته است (ص ۲۸۲). ثعالبی گزیده ای از دیوان او را نقل کرده (ص ۲۹۳ـ۳۰۲) و صاحبنظرانی چون قاضی ابوالقاسم علی بن محسن تنوخی و ابونصر احمدبن عبداللّه ثابتی برخی از اشعارش را نقل کرده اند (خطیب بغدادی ، ج ۱۱، ص ۱۱ـ۱۲؛ سمعانی ، ج ۲، ص ۷۴).

اشعار او همراه با اشعاری از ابواسحاق به کوشش فیلپس دولف در ۱۸۳۴ در لایپزیگ به چاپ رسیده است (سرکیس ، ج ۱، ص ۳۳۹). مجموعه رسائل او نیز باقی است (کحاله ، ج ۶، ص ۲۱۴).

رحلت

ببغاء در ۳۹۸ در بغداد درگذشت (سمعانی ، ج ۲، ص ۷۴؛ ذهبی ، ۱۹۸۴، ج ۳، ص ۷۰ـ۷۱).



منابع :

(۱) ابن خلکان ، وفیات الاعیان و أنباء أبناء الزمان ، بیروت ۱۹۶۸ـ۱۹۷۲؛
(۲) ابن عماد، شذراتُ الذهب فی اخبار من ذهب ، بیروت ۱۳۹۹/۱۹۷۹، ج ۳، ص ۱۵۲ـ۱۵۳؛
(۳) ابن ندیم ، کتاب الفهرست ، ترجمه و تحقیق محمدرضا تجدد، تهران ۱۳۶۶ ش ؛
(۴) عبدالملک بن محمد ثعالبی ، یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر ، چاپ مفید محمد قمیحه ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۵) مصطفی بن عبداللّه حاجی خلیفه ، کشف الظنون ، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛
(۶) احمدبن علی خطیب بغدادی ، تاریخ بغداد ، بیروت ( بی تا. ) ؛
(۷) محمدبن احمد ذهبی ، سیراعلام النبلاء ، بیروت ۱۴۰۲ـ ۱۴۰۹/۱۹۸۲ـ ۱۹۸۸؛
(۸) همو، العبرفی خبر من غبر ، ج ۳، چاپ فواد سید، چاپ افست کویت ۱۹۸۴؛
(۹) یوسف الیان سرکیس ، معجم المطبوعات العربیه والمعربه ، قاهره ۱۳۴۶/۱۹۲۸، چاپ افست قم ۱۴۱۰؛
(۱۰) عبدالکریم بن محمد سمعانی ، الانساب ، چاپ عبدالرحمن بن یحیی معلمی یمانی ، حیدرآباد دکن ۱۳۸۲ ـ۱۴۰۲/۱۹۶۲ـ۱۹۸۲؛
(۱۱) عمررضا کحاله ، معجم المؤلفین ، بیروت ( تاریخ مقدمه ۱۳۷۶ ) ؛

(۱۲) EI , s.v. “Babbagha ¦ ” (by R. Blachهre).

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۲ 

بازدیدها: ۲۷

زندگینامه ابوعباده ولید بُحْتُری (متوفی ۲۷۹ه ق)(مؤلف منتخباتِ شعر عرب )

بُحْتُری ، ابوعباده ولیدبن عُبَیْد (اللّه )، شاعر و مؤلف منتخباتِ شعر عرب (۲۰۶ـ۲۸۴). در مَنْبِجْ و در خانواده ای از بحتر، شاخه ای از قبیله طَیّ، به دنیا آمد (برخی زادگاه او را روستایی مجاور منبج به نام خُرْدُفنه می دانند). بحتری هرگز پیوند خود را با زادگاهش نگسست ، بلکه با ثروت سرشاری که طی سالیان دراز از راه شاعری دربار فراهم آورده بود املاک فراوانی در آن شهر خرید و با استفاده از اصل و نسب خود مناسبات پرمنفعتی نیز با اولیای امور برقرار کرد.

نخستین آثار شعریش را (۲۲۳ـ۲۲۶) وقف ستایش قبیله خود کرد و آنگاه به جستجوی ممدوحی برخاست تا سرانجام با ابوسعید یوسف بن محمد مشهور به ثَغْری * ، از فرماندهان قبیله طی ، آشنا شد و در خانه او با ابوتمّام * شاعر، که او نیز ادّعای طایی بودن داشت ، دیدار کرد. ابوتمّام مجذوب استعداد بحتری جوان شد و ظاهراً او را به عنوان مدیحه سرا به بزرگان مَعَرَّهُ النُعمان معرفی کرد و آنان به قولی ۰۰۰ ، ۴ درهم مقرری برای او تعیین کردند، اما از سروده های او در این دوره نشانی نمانده است .

به هرحال ، دیری نپایید که بحتری به ابوتمّام پیوست و در سلک مقرّبان ممدوح او، مالک بن طوق والی جزیره ، درآمد و در ملازمت ابوتمّام به بغداد رفت و در آنجا به حلقه های درس علمای مشهور (بویژه ابن اعرابی ) پیوست و به یادگیری شیوه رفتار و زندگی در پایتخت همت گماشت و به امید راهیابی در دربار خلیفه ، به مدح بزرگان پرداخت . اما نزد ابن زیّات توفیق چندانی حاصل نکرد و ناچار به خانواده ای از قبیله خویش به نام بنوحُمَیْد، که برخی از اعضای آن در بغداد جاه و منزلت داشتند، پیوست و قصایدی چند به نام ابونَهْشَل ، بزرگ این خانواده ، سرود و در ۲۳۰، همزمان با ابوتمّام ، عراق را ترک کرد تا بار دیگر به ثغری ، که در آن زمان در موصل بود، بپیوندد.

از قراین پیداست که بحتری ، برخلاف انتظار، با آنکه نخستین تشویقها و راهنماییها و بخشی از آموخته های خود را در شاعری مدیون ابوتمّام بود، از مرگ او(۲۳۱) اندوهگین نشده است . این نخستین نمونه ناسپاسی و فرصت طلبی او بود و در ادوار بعدی نمونه های فراوان دیگری از او دیده شد. پس از به خلافت رسیدن متوکل ، بحتری به بغداد بازگشت و با مساعی ابن مُنجَّم ، توجّه فتح بن خاقان را به خود جلب کرد، و فتح ، احتمالاً در ۲۳۴، او را به خدمت خلیفه برد و روزگار پرجلال بحتری در مقام شاعر دربار از همین زمان آغاز شد.

بحتری ، علی رغم حسادتهای چاره ناپذیری که یک چند موجب سردی مناسباتش با فتح بن خاقان شد، تقریباً همیشه از حمایت او بهره مند بود؛ حماسه خود را به نام او ساخت و در مدحش اشعاری سرود. او بسیاری دیگر از بزرگان مملکت را نیز مدح کرد، اما بیشتر سروده های خود را به خلیفه اختصاص داد. با او مناسباتی نزدیک داشت و مورد اعتمادش بود و از سیاست حکومت ، حتی آنگاه که با گرایش شیعی او سازگار نبود، حمایت می کرد و آشکارا به تبلیغ فضایل و حقوق عباسیان می پرداخت . اشعار این دوره او، به رویدادهای سیاسی ، مانند شورش دمشق (۲۳۶)، طغیان ارمنستان (۲۳۷)، قیام حِمْص (۲۴۰)، اقامت خلیفه در دمشق (۲۴۴)، و ایجاد بنای متوکلیّه (۲۴۵ـ۲۴۶)، اشارات بسیار دارد.

تا این زمان تشبیبهای قصاید بحتری به نام هند، بانوی خیالی شعر عرب ، بود اما از این به بعد چهره بانویی واقعی در اشعارش جلوه کرد که عَلْوَه بنت زُرَیقه نام داشت و در حلب می زیست و در حومه آن در بِطْیاسْ خانه ای ییلاقی داشت و احتمالاً بحتری در سفرهایش به سوریه به دیدار او می رفت ، زیرا اقامتش در عراق هرگز استمرار نمی یافت و امکان آن هست که بحتری این بانو را سخت دوست می داشته هر چند که او را در شعری نه چندان شایسته مسخره کرده است .

بحتری ، به طوری که مسعودی از قول خودِ او نقل کرده ، پس از اتهام به معاونت در قتل متوکل و فتح (۲۴۷)، مصلحت چنان دید که در مَنْبِج عزلت گزیند، اما دیری نپایید که بار دیگر با مدیحه ای که برای مُنْتَصِر سروده بود به بغداد بازگشت ؛ سپس مدایحش را به احمدبن خَصیبِ وزیر تقدیم کرد، اما چندی بعد مستعین را بر ضدّ او برانگیخت .

بحتری در روزگار مُعْتَزّ، بار دیگر به شهرت رسید و در مدح او قصاید بسیار سرود که در آنها بازتاب شورشهایی که ایالات سرزمین اسلامی را به خون کشیده بود دیده می شود؛ با این همه بحتری ، چنانکه گویی اتفاقی نیفتاده است ، به استقبال مُهْتَدی شتافت و برای خوشایند او چندی به جامه شاعر زهد و پرهیز درآمد. شهرت او در روزگار معتمد، که سیاستهای مالیش موجب نگرانی بحتری شده بود، رو به افول نهاد و آخرین شعری که در مدح خلیفه ای سرود، در ستایش معتضد (۲۷۹) بود. پس ازآن عراق را ترک کرد و باردیگر شاعر دربار خُمارَوَیْه بن طولون شد و عاقبت به زادگاهش بازگشت و پس از یک بیماری طولانی ، در همانجا درگذشت .

بحتری در آغاز تقریباً پیوسته به سرودن شعرهایی در ستایش خویشتن یا در وصف سیر و سفرش در بادیه می پرداخت (نمونه بارز آن شعر مشهور شغال اوست ، ج ۲، ص ۱۱۰)، اما با ورود به دربار، مدیحه مایه اصلی اشعارش شد. در این سبک ، قالب سه پاره قصیده را، جز احتمالاً در اواخر عمرش ، بدقت رعایت می کرد، و از ممدوحان گوناگون خود تصویری متعارف عرضه می داشت .

با این همه مدایح اواز رهگذر وصفهای درخشانش (بویژه وصف کاخها) شکوهی دیگرمی یابد. دراین وصفها در پرتو ذوق ظریفش در صورت پردازی شاعرانه و ترسیم زیبای جزئیات ، یکتا و بی رقیب است . فقط دراواخر زندگی ، شعری کامل را به وصف ایوان کسری اختصاص داد ( رجوع کنید به مغربی ، ص ۷۷ ـ ۸۸، ۲۴۱ـ۲۵۲، ۴۲۷ـ۴۳۶، ۵۷۷ ـ ۵۸۵). با اینکه مضامین شعر بحتری اغلب از اصالت و تازگی بی بهره اند. سبک او با واژگان ساده و ابیات آهنگین و پرطنین دارای اعتبار والایی است و این امر بحتری را، نسبت به دیگر شاعران دربار که در آغاز از رقابت با آنان ناگزیر بود، در جایگاهی برتر قرار می دهد.

در رثا نیز بردیگران پیشی گرفت ، اما درهجا چندان جلوه ای نکرد؛ وانگهی هجا در نظر او فرع بر مدیح بود و هجاهای او بیشتر خطاب به حامیانی بود که ناامیدش کرده بودند. بنا به روایتی افسانه ای ، بحتری در بستر مرگ از فرزندش خواست تا همه هجاهای او را نابود کند. در دیوان او، اشعاری که به مناسبتهایی سروده شده باشد اندک است و مضامین عاشقانه را نیز تنها در آغاز قصایدش می توان یافت ؛ و اگر گاهی به وصف غِلمان پرداخته در واقع از رسم زمان پیروی کرده است .

منتقدان غربی ، که بر روی هم چندان علاقه ای به شعر بحتری نشان نداده اند، او را در زمره شاعران مُوَلّد (= نوخاسته ) جای می دهند و این عنوان کاملاً برازنده اوست . اما ناقدان شرقی بحتری را، مانند ابوتمّام و متنبّی ، یکی از مهمترین شاعران عصر عباسی شمرده اند؛ و از آن پس مقایسه بحتری و استادش ابوتمّام ، که در زمان حیات بحتری منشأ اختلاف بود، یکی از شیرینترین موضوعات پژوهش شده است .

به عقیده خودِ بحتری ، بهترین آثارش از بهترین آثار ابوتمّام فروتر، ولی سست ترین اشعارش از بدترین اشعار ابوتمّام برتر است . این موضوع در دو کتاب به نامهای اخبار ابی تمّام ، نوشته الصولی (قاهره ۱۳۵۶)، و الموازنه بین ابی تمّام و البحتری ، نوشته آمِدی (قاهره ۱۳۶۳)، طرح و شرح شده است و از این دو اثر، اولی بیشتر جانب ابوتمّام و دومی بیشتر جانب بحتری را می گیرد.

بحتری با بیشتر همگنانش در کسب پول و دریوزگی برابر بود در این کار از دستیازی به هیچ وسیله ای خودداری نمی کرد؛ همین حرص مال اندوزی او را به تقیّه و ریاکاری وا می داشت . در نتیجه او از سیاست خلیفه ای که ممدوحش بود، برده وار پیروی می کرد.

توفیق بحتری در مقام شاعر دربار، موجب دشمنی رقیبانش شد (گر چه ظاهراً با دِعْبِل خُزاعی * ، شاعر شیعی ، مناسباتش همواره خوب بود) و همین توفیق سبب شد تا او با شخصیتهای برجسته مملکتی ، از وزیران و فرماندهان و والیان و درباریان تا منشیان و عالمان ، همنشین شود و همین امر به او کمک کرد تا به بسیاری از امور سیاسی آگاهی یابد. این آگاهی در دیوان او انعکاس فراوان یافته و همین امر سبب شده است تا دیوان او، افزون بر ارزش ادبی ، سندی گرانبها به شمار آید ( رجوع کنید به کانار ، ج ۱، ص ۳۹۷ـ۴۰۳). این دیوان ، در حقیقت به منزله ذیلی سودمند بر کتب تاریخی آن زمان و شامل جزئیاتی است از قبیل اسم کامل شخصیتها، شرح بناها و ذکر وقایعی که مورّخان ظاهراً نادیده گرفته اند.

دیوان بحتری بارها به چاپ رسیده (استانبول ۱۲۹۹/۱۸۸۲، بیروت و قاهره ۱۳۲۹/۱۹۱۱) اما این چاپها نسبتاً مغلوط و ناقص اند؛ ازینرو چاپ تازه ای از آن ، براساس نسخه های خطی گوناگون (خاصه نسخه کتابخانه ملی پاریس )، بسیار بجا خواهد بود. شرح ابوالعلاء معرّی بر دیوان او، به نام عبث الولید ، در ۱۳۵۵/۱۹۳۶ در دمشق به چاپ رسیده است .

از حماسه بحتری تنها یک نسخه خطی (دانشگاه لیدن ) پیدا شده و این خود دلیل عدم توفیق این مجموعه است که در آن اشعار براساس مضامین ـ نه مانند مجموعه ابوتمّام براساس نوع ادبی ـ تنظیم شده است . از این اثر نیز سه چاپ مختلف در دست است (لیدن ۱۳۲۷/۱۹۰۹، بیروت ۱۳۲۸/۱۹۱۰، قاهره ۱۳۴۷/۱۹۲۹). سومین اثر منسوب به بحتری ، معانی الشعر (الشعراء) ، از میان رفته است .



منابع :

(۱) ( ابن رشیق ، العمده فی محاسن الشعر و آدابه و نقده ، چاپ محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱ ) ، جاهای متعدد؛
(۲) ابن مُعتز، طبقات الشعراء ، لندن ۱۹۳۹، ص ۱۸۶ـ۱۸۷؛
(۳) ابن ندیم ، الفهرست ، قاهره ، ص ۲۳۵؛
(۴) احمدبن عبداللّه ابوالعلاء معرّی ، رساله الغفران ، چاپ محمد عزّت نصراللّه ، بیروت ( تاریخ مقدمه ۱۹۶۸ ) ، جاهای متعدد؛
(۵) علی بن حسین ابوالفرج اصفهانی ، کتاب الاغانی ، بیروت ( بی تا. ) ، ج ۲۱، ص ۳۶ـ۵۳؛
(۶) ولیدبن عبید بحتری ، دیوان البُحتُری ؛
(۷) ابراهیم بن علی حصری ، زهرالا´داب و ثمرالالباب ، چاپ علی محمد بجاوی ، قاهره ۱۳۷۲/۱۹۵۳، فهرست ؛
(۸) عبدالسلام رُستُم ، طیف الولید، او، حیاه البحتری ، قاهره ۱۹۴۷؛
(۹) سیّدالعَقل ، عبقریّه البحتری ، بیروت ۱۹۵۳؛
(۱۰) م . صبری ، ابوعُباده البحتری ، قاهره ۱۹۴۶؛
(۱۱) طه حسین ، من حدیث الشعر و النثر ، قاهره ? ۱۹۳۲، ص ۱۱۳ـ۱۳۳؛
(۱۲) جرجی کنعان ، البحتری ، حماه ( بی تا. ) ؛
(۱۳) علی بن حسین مسعودی ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، چاپ باربیه دومنار و پاوه دوکورتی ، پاریس ۱۸۶۱ـ۱۸۷۷، فهرست ؛
(۱۴) عبدالقادر مغربی ، در مجله مجمع العلمی العربی (۱۹۵۶)؛
(۱۵) یاقوت حموی ، معجم الادباء ، بیروت ( بی تا. ) ، ج ۱۹، ص ۲۴۸ـ ۲۵۸؛

(۱۶) S. Achtar, Un poete arabe du III e siecle de l’hegire (IX e s.deJ.-C.):Buhtur i ¦ (رساله دکتری دانشگاه سوربن ،۱۹۵۳،که تحیی عالی است ) ;
(۱۷) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949, Supplement band , 1937-1942, I, 125;
M.Canard, “Les allusions ب la guerre byzantine ches les poهtes Abu ¦ Tamma ¦ m et Buh ¤ tur ¦ â “, in A.A. Vassiliev,

(۱۸) Byzance et les Arabes, I, Brussels 1935;
(۱۹) Ibn Khallika ¦ n Kita ¦ b Wafaya ¦ t al-A c ya ¦ n , tr. by Baron MacGuckin de Slane, Paris 1842-1871, ê , ۶۵۷-۶۶۶;
(۲۰) Margoliouth, The letters of Abu ‘l- ـ Ala ¦ , Oxford 1898, passim;
(۲۱) ZDMG , (1893), 418-439, 715-717.

دانشنامه جهان اسلام جلد ۲ 

بازدیدها: ۷۱۰

زندگینامه شیخ سلیمان بَحرانی(متوفی۱۱۲۱ه ق)

بَحرانی ، سلیمان بن عبداللّه بن علی ماحوزی سِتْراوی ، فقیه و محدّثِ قرون یازدهم و دوازدهم . در رمضان ۱۰۷۵ در روستای دَوْنَج از دهستان ماحوز (از جزیره اوال بحرین ) به دنیا آمد. چون نیاکان او اهل خارجیّه ، از روستاهای سِترَه ، بودند، ستراوی نیز خوانده شده است (یوسف بحرانی ، ص ۷). در هفت سالگی قرآن را حفظ کرد و در ده سالگی به آموختن علوم دینی پرداخت (سلیمان بحرانی ، ص ۷۹). دوران تحصیل را در حَجْر (نزدیک یَمامه ) گذراند (سماهیجی ، گ ۲۱۵ پ ).

در جوانی فقیهی صاحب نظر شد و در ۲۴ سالگی کتابهای ارزشمندی تألیف کرد (سلیمان بحرانی ، همانجا). با مقام علمی خود، به ریاست دینی بحرین ـ که در آن زمان حوزه علمی پررونقی داشت ـ رسید (یوسف بحرانی ، ص ۷ ـ ۸) و بنا بر سنت رایج در بحرین ، به «بلاد القدیم »، مرکز علما و تجار و بزرگان بحرین ، انتقال یافت .

رحلت

او در ۱۷ رجب ۱۱۲۱، در چهل و پنج سالگی ، درگذشت و در زادگاهش در آرامگاه شیخ میثم بحرانی ، نیای ابن میثم شارح نهج البلاغه به خاک سپرده شد (همان ، ص ۸).

بحرانی در علوم مختلف سرآمد بود. شیخ عبداللّه بن صالح سماهیجی ، عالم بزرگ اخباری (متوفی ۱۱۳۵)، او را در هوش و دقت و سرعت در جوابگویی و مناظره و بیانِ رسا ستوده و گفته است که در نقل حدیث معتمد بود و همه دانشمندان به فضل او معترف بودند. اطلاعات او بیشتر در زمینه حدیث و رجال و تاریخ بود و در مسایل علمی انصاف داشت (گ ۲۱۵ـ۲۱۶ پ ).

دانشمندان و سیره نویسان متأخر او را محقق و مدقق و نادره العصروالزمان خوانده اند ( رجوع کنید به بهبهانی ، ص ۱۳؛ نوری ، ج ۳، ص ۳۸۸؛ خوانساری ، ج ۴، ص ۱۶؛ مامقانی ، ج ۲، بخش ۱، ص ۶۳؛ قمی ، ص ۲۰۴).

بحرانی نزد برخی از فقیهان و محدّثان بحرین تحصیل کرد که عبارت اند از:

شیخ سلیمان بن علی بن سلیمان بن راشد شاخوری ، مجتهد اصولی معروف به ابن أبی ظبیه اصبعی (متوفی ۱۱۰۰)، که بحرانی بیشتر تحصیلات خود را نزد او گذرانیده و از او بسیار تمجید کرده است (سلیمان بحرانی ، ص ۷۶)؛

شیخ احمدبن محمدبن یوسف خطی ، که والاترین عالم بحرینی در میان معاصران و متأخران خود بوده است (یوسف بحرانی ، ص ۳۷ـ ۳۸؛ سلیمان بحرانی ، ص ۹۶)؛

شیخ محمدبن ماجد ماحوزی بحرانی ، که بحرانی مدتی طولانی در درس او حضور داشته است (سلیمان بحرانی ، ص ۷۶). وی ، علاوه بر ریاست روحانی ، شاگردانی نیز تربیت کرده است . یوسف بحرانی (ص ۱۰)، که در کودکیِ خود او را دیده است ، می گوید که هر روز در خانه اش محفل درس برپا می داشت و روزهای جمعه ، پس از اقامه نماز، در مسجد صحیفه سجادیه تدریس می کرد.

برخی از شاگردان محققِ او در زمره علما بودند؛ چند تن از مشاهیر آنان که به گفته یوسف بحرانی پس از استاد خویش ، ریاست روحانی بحرین را به عهده گرفتند عبارت اند از: شیخ عبداللّه بن صالح سماهیجی که ترقی و تعالی خویش را مرهون تشویقهای استادش ، بحرانی ، می داند (گ ۲۱۵ـ۲۱۶ پ )؛

شیخ احمدبن ابراهیم بحرانی ، مجتهد اصولی و پدر یوسف بحرانی (یوسف بحرانی ، ص ۹۳)؛

شیخ احمدبن عبداللّه بلادی و شیخ عبداللّه بن علی بلادی ، هر دو از استادان یوسف بحرانی (همان ، ص ۹، ۷۳)؛ سید علی بن ابراهیم بن ابی شبانه (علی بحرانی ، ص ۱۵۲).

یوسف بحرانی ، در باره شیوه استنباط بحرانی ، می گوید: از رساله ای که در ده مسئله اصولی نگاشته ( العشره الکامله ) سرسختی او در طرفداری از روش اجتهاد اصولی روشن است ، لیکن در نوشته های اخیرش تمایلی به روش اخباریگری دیده می شود (ص ۱۰). او، به روش علمای گذشته ، به نقل حدیث اهمیت می داد؛ ازینرو از مشایخ متعدد اجازه نقل حدیث یافت ، از جمله : علامه محمدباقر مجلسی (علی بحرانی ، ص ۱۵۵)؛

سیدهاشم بحرانی ، مؤلف تفسیر البرهان ؛

شیخ محمدبن ماجد ماحوزی بحرانی و

ملا صالح بن عبدالکریم کرزکانی (خوانساری ، ج ۴، ص ۲۱؛ امین ، ج ۷، ص ۳۰۳)؛

و خود نیز به بسیاری از علما، اجازه نقل حدیث داد (علی بحرانی ، ص ۱۵۷).

آثار

از بحرانی بیش از پنجاه رساله و کتاب در موضوعات مختلف فقهی و اصولی و حدیثی و اعتقادی برجای مانده ، که برخی از آنها نشانه شهامت او در طرح مسایل جنجالی و اظهار رأی برخلاف نظر مشهور است ؛

از جمله:

رساله در عدم تنجّس آب قلیل و رساله در وجوب غسل جمعه .

برخی از آثار او عبارت است از:

أربعین الحدیث فی الامامه من طرق العامّه (یوسف بحرانی ، ص ۱۰)؛

بلغه المحدّثین فی علم الرجال ، به سبک الوجیزه علامه مجلسی ، که آن را در ۱۶ ربیع الثانی ۱۱۰۷ به پایان رسانده است (آقا بزرگ طهرانی ، ج ۳، ص ۱۴۶)؛

العشره الکامله ، که در آن به ده مسئله اصولی از مبحث اجتهاد و تقلید پرداخته است (یوسف بحرانی ، همانجا؛ آقا بزرگ طهرانی ، ج ۱۵، ص ۲۶۵ـ۲۶۶)؛

ازهار الریاض ، در سه جلد و به صورت کشکول (یوسف بحرانی ، ص ۱۰؛ بغدادی ، ج ۱، ص ۴۰۴ـ۴۰۵؛ کحاله ، ج ۴، ص ۲۶۷).

از بحرانی اشعار فراوانی در مدح پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله وسلّم و اهل بیت آن حضرت علیهم السّلام برجای مانده است . همچنین قصیده ای ۲۲ بیتی ، به نام «خالیه »، با ردیف «خال » دارد که این کلمه در هر بیت آن به معنایی خاص به کار رفته است ( رجوع کنید به امین ، ج ۷، ص ۳۰۶).

مجموعه اشعار او را نخستین بار شاگردش ، سیّدعلی بن ابراهیم آل ابی شبانه ، به خواهش او، جمع آوری کرد (علی بحرانی ، ص ۱۵۲). یوسف بحرانی نیز در دوران کودکی بسیاری از اشعار او را مرتب کرد ولی ، بر اثر هجوم خوارج به بحرین ، موفق به اتمام آن نشد (ص ۹).



منابع :

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانی ، الذریعه الی تصانیف الشیعه ، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) محسن امین ، اعیان الشیعه ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳، ج ۷، ص ۳۰۲ـ۳۰۷؛
(۳) سلیمان بن عبداللّه بحرانی ، فهرست آل بابویه و علماء البحرین ، چاپ احمد حسینی ، قم ۱۴۰۴؛
(۴) علی بن حسن بحرانی ، انوارالبدرین فی تراجم علماء القطیف والاحساء والبحرین ، چاپ محمدعلی محمدرضا طبسی ، نجف ۱۳۷۷، چاپ افست قم ۱۴۰۷؛
(۵) یوسف بن احمد بحرانی ، لؤلؤه البحرین ، چاپ محمد صادق بحرالعلوم ، قم ( بی تا. ) ؛
(۶) اسماعیل بغدادی ، هدیه العارفین ، ج ۱، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛
(۷) محمدباقربن محمد اکمل بهبهانی ، تعلیقه رجالیّه : التعلیقه علی المنهج المقال استرآبادی ، تهران ۱۳۰۷؛
(۸) عبداللّه جزائری ، الاجازه الکبیره ، قم ۱۴۰۹، ص ۴۴؛
(۹) محمد باقربن زین العابدین خوانساری ، روضات الجنّات فی احوال العلماء والسادات ، چاپ اسداللّه اسماعیلیان ، قم ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲؛
(۱۰) خیرالدین زرکلی ، الاعلام ، بیروت ۱۹۸۶، ج ۳، ص ۱۲۸؛
(۱۱) عبداللّه بن صالح سَمّاهیجی ، منیه المُمارسین ، نسخه خطی کتابخانه آیه اللّه نجفی مرعشی ، ش ۱۰۱۸؛
(۱۲) عباس قمی ، فوائد الرضویّه فی احوال علماء المذهب الجعفریّه ، ( بی جا، بی تا. ) ؛
(۱۳) عمررضا کحاله ، معجم المؤلفین ، بیروت ( تاریخ مقدمه ۱۳۷۶ ) ؛
(۱۴) عبدالله مامقانی ، تنقیح المقال فی علم الرجال ، نجف ۱۳۴۹ـ۱۳۵۲؛
حسین بن محمدتقی نوری ، مستدرک الوسائل ، ج ۳، چاپ محمدرضا نوری نجفی ، تهران ۱۳۲۱٫

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۲ 

بازدیدها: ۶۸

زندگینامه محمدمهدی‌ جواهری‌ (متوفی۱۳۷۶ش)

جواهری‌ ، محمدمهدی‌، بزرگ‌ترین‌ شاعر کلاسیک‌ عراقی ایرانی‌ تبار در نیمه قرن‌ چهاردهم‌. برای‌ تولد وی‌ تاریخهای‌ متفاوتی‌ ذکر شده‌ است‌، اما به‌ نظر می‌رسد صحیح‌ترین‌تاریخ‌ ۱۷ ربیع‌الاول‌ ۱۳۱۷ باشد ( رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌ ۱، مقدمه علی‌جواد طاهر، ص‌ ۲۵؛ عطیه‌، ص‌ ۶، ۳۳ـ۳۵؛ میربصری‌، ج‌ ۱، ص‌۱۸۰). وی‌ در خاندانی‌ اهل‌ علم‌ در نجف‌ به‌ دنیا آمد.

پدرش‌، عبدالحسین‌، از نوادگان‌ شیخ‌ محمدحسن‌ نجفی‌*(مؤلف‌کتاب‌ معروف‌ جواهرالکلام‌*) بود. اولاد و نوادگان‌ شیخ‌محمدحسن‌، نام‌ خانوادگی‌ خود را در انتساب‌ به‌ این‌ کتاب‌، «جواهری‌»، «صاحب‌ جواهر» و «جواهر کلام‌» برگزیده‌اند (میربصری‌،همانجا؛ مهدوی‌ دامغانی‌، ص‌ ۱۴۴؛ نیز رجوع کنید به جواهری*، آل‌). محمدمهدی‌ از پنج‌ سالگی‌ خواندن و نوشتن‌ را نزد برادر بزرگش‌، عبدالعزیز، و قرآن‌ را در مکتب‌خانه‌ فراگرفت‌ (محمد مهدی جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۴۹؛ عطیه‌، ص‌۴۰).

تحصیلات‌ ابتدایی‌ را نزد معلمی‌ تندخو گذراند، به‌طوری‌که‌ بعدها از تأثیر منفی‌ این‌ دوره‌ با تلخی‌ بسیار یاد می‌کرد. سپس‌ به‌ مدرسه رشدیه‌ رفت‌ و به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب‌ و جغرافیا پرداخت‌. وی‌ حافظه‌ای‌ اعجاب‌انگیز داشت‌ به‌ شکلی‌ که‌ در هشت‌ سالگی‌ هر روز یک‌ خطبه‌ از نهج‌البلاغه‌ ، قطعه‌ای‌ از أمالی‌ شریف‌ مرتضی‌، قصیده‌ای‌ از دیوان‌ متنبی‌ و قطعه‌ای‌ از البیان‌ و التبین‌ جاحظ‌ را از بر می‌کرد و چنان‌که‌ خود گفته‌، به‌ جهت‌ قدرت‌ حافظه‌اش‌ مورد غبطه‌ و حسادت‌ قرار می‌گرفت‌ (محمدمهدی‌ جواهری‌،۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۴۳، نیز رجوع کنید به ص‌۵۰ـ۵۲؛ اعلام‌ الادب‌ العربی‌ المعاصر، ج‌ ۱، ص‌ ۴۳۳).

وی‌ با وجود استعداد و حافظه قوی‌، در آغاز علاقه‌ای‌ به‌ تحصیلات‌ سنّتی‌ نداشت‌ ( رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۴۹ـ۵۱) اما همین‌ تحصیلات‌ اولیه سنّتی‌ و مطالعه اشعار قدما بعدها تأثیر عمیقی‌ بر شعر وی‌ گذاشت‌ ( رجوع کنید به بدوی، ص‌ ۶۲؛ جیوسی، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹۷). جواهری‌ از کودکی‌ دلبستگی‌ شدیدی‌ به‌ شعر داشت‌.

پدرش‌ با اینکه‌ در آغاز مخالف‌ سرودن‌ وی‌ بود، هنگامی‌ که‌ علاقه عمیق‌ او را به‌ شعر درک‌ کرد، خود نیز به‌ تشویق‌ وی‌ پرداخت‌ و او را با خود به‌ مجالس‌ بزرگان‌ برد. جواهری‌ هم‌ در این‌ مجالس‌ تحت‌ تأثیر اندیشه آزادی‌خواهی‌ بزرگانی‌ چون‌ محمدسعید حبوبی‌ * ، شاعر مبارز ضداستعمار، قرار گرفت‌ (محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۶۵ ـ ۶۸، ۷۴ـ۷۹؛ عطیه‌، ص‌ ۳۸).

وی‌ در نوجوانی‌ همراه‌ برادر بزرگ‌ترش‌ در یکی‌ از حوزه‌های‌ علوم‌ دینی‌ نجف‌ به‌ تحصیل‌ پرداخت‌ و لباس‌ روحانیت‌ بر تن‌ کرد، اما پس‌ از مرگ‌ پدرش‌، تحصیلات‌ حوزوی‌ و لباس‌ روحانیت‌ را کنار گذاشت‌ ( رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۳۵، ۵۳، ۸۵). در هجده‌ سالگی‌ نخستین‌ شعرش‌ را با نام‌ مستعار در روزنامه العراق‌ به‌ چاپ‌ رساند و فقط‌ در ۱۳۰۰ ش‌ حدود ۲۱ شعر از وی‌ در نشریات‌ عراق‌ به‌چاپ‌ رسید و به‌ دلیل‌ استحکام‌ اشعارش‌ خیلی‌ زود جای‌ خود را در میان‌ خوانندگان‌ باز کرد (رجوع کنید به همان‌، ج‌ ۱، ص‌ ۸۶ ـ۸۷، ۱۱۹ـ۱۲۱؛ نیز رجوع کنید به همو، ۱۹۷۳ـ ۱۹۸۰، ج‌ ۱، ص‌ ۸۷ـ۱۴۵).

اولین‌ مجموعه شعری‌ وی‌، با عنوانِ «حبله الادب‌» در ۱۳۰۲ ش‌/ ۱۹۲۳ در بغداد منتشر شد (اعلام‌ الادب‌ العربی‌ المعاصر، ج‌ ۱، ص‌ ۴۳۵).

جواهری‌ دو بار به‌ ایران‌ سفر کرد؛ در تابستان‌ ۱۳۰۳ ش‌/ ۱۹۲۴ و تابستان‌ ۱۳۰۵ ش‌/۱۹۲۶ . تأثیر عمیقی‌ که‌ مشاهده طبیعت‌ زیبا و سفر به‌ شهرهای‌ ایران‌ بر وی‌ گذاشته‌، در اشعارش‌ (از جمله‌ «عَلی‌’ حدود فارس‌»، «عَلی‌’ کَرند»، «الریف‌ الضاحک‌»، «عَلی‌’ دربند» و «فی‌ طَهران‌») آشکار است‌ (رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌ ۱، ص‌ ۲۵۵ـ۲۶۶، ۳۵۵ـ ۳۵۶، ۳۶۱ـ ۳۶۲).

وی‌ در ۱۳۰۶ ش‌/۱۹۲۷ به‌ بغداد سفر کرد و معلم‌ مدارس‌ کاظمیه‌ شد (میربصری‌، همانجا)، اما پس‌ از انتشار قصیده «بَریدالغُربه» در روزنامه الفَیحاءــ که‌ در آن‌ به‌ ستایش‌ طبیعت‌ و آب‌ و هوا و زیباییهای‌ ایران‌ پرداخته‌ بود و دلیل‌ وابستگی‌ به‌ عراق‌ را فقط‌ علاقه‌ به‌ یارانش‌ دانسته‌ بود ــ ساطع‌ حُصَری‌*، مدیرکل‌ وزارت‌ معارف‌، او را به‌ شعوبی‌گری‌ متهم‌ و از معلمی‌ برکنار کرد ( رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌۱۴۷ـ ۱۵۲؛ عطیه‌، ص‌۴۵ـ۴۸؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰،ج‌۱، ص ۳۵۷ـ۳۶۰).

سپس‌ جواهری‌، با وساطت‌ عالم‌ دینی‌، سیدحسن‌ صدر، با ملک‌ فیصل‌ ملاقات‌ کرد و به‌ عنوان‌ کارمند اداره تشریفات‌ دربار، مشغول‌ به‌ کار شد (رجوع کنید به میربصری‌، همانجا؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۱۷۹ـ۱۸۵). وی‌ سه‌ سال‌ در دربار سلطنتی‌ مشغول‌ به‌ کار بود و سپس‌ استعفا کرد. او با وجود انتقاد بسیار از وضع‌ عراقِ تحت‌ سلطنت‌، توانسته‌ بود به‌ خوبی‌ مناسباتش‌ را با خانواده سلطنتی‌ حفظ‌ کند (بدوی‌، ص‌ ۶۲؛ نیز رجوع کنید به عطیه‌، ص‌ ۵۶ـ۶۰).

وی‌ در ۱۳۰۷ ش‌/۱۹۲۸ دفتر شعر بَینَ الشعورِ و العاطفه را در بغداد منتشر کرد( اعلام ‌الادب‌ العربی‌ المعاصر، همانجا). در ۱۳۰۹ ش‌/۱۹۳۰ روزنامه‌ الفرات‌ را منتشر کرد و به‌ همین‌ مناسبت‌ کنیه ابوالفرات‌ را برای‌ خود برگزید، اما پس‌ از انتشار بیست‌ شماره‌، به‌ دلیل‌ مخالفتهای‌ سیاسی‌، امتیاز آن‌ لغو شد (مهدوی‌ دامغانی‌، ص‌ ۱۴۴، پانویس‌؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۲۴۵ـ۲۵۲).

او سپس‌ رئیس‌ دبیرخانه وزارت‌ معارف‌ شد و تا ۱۳۱۵ ش‌/۱۹۳۶، که‌ از وزارت‌ معارف‌ استعفا کرد، به‌ تدریس‌ در دبیرستانهای‌ بصره‌، نجف‌ و دانشسرای‌ معلمان‌ مشغول‌ بود (میربصری‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۸۱). در همین‌ سال‌، با انتشار روزنامه الانقلاب‌ به‌کار مطبوعاتی‌ بازگشت‌ و پس‌ از تعطیل‌ این‌ روزنامه‌، در ۱۳۱۶ ش‌/۱۹۳۷ الرأی‌ العام‌ و المعرض‌ را منتشر کرد. جواهری‌ در این‌ حرفه‌ شهامت‌ چشمگیری‌ از خود نشان‌ داد. وی‌ تا ۱۳۴۰ ش‌/۱۹۶۱، که‌ از روزنامه‌نگاری‌ کناره‌ گرفت‌، حدود دوازده‌ روزنامه‌ را سرپرستی‌ و سردبیری‌ کرد که‌ اغلب‌ آنها به‌ دلایل‌ سیاسی‌ عمر کوتاهی‌ داشتند (میربصری‌؛ بدوی‌، همانجاها؛ اعلام‌ الادب‌ العربی‌ المعاصر ، ج‌ ۱، ص‌ ۴۳۲).

در ۱۳۱۵ ش‌/ ۱۹۳۶، جواهری‌ به‌ دلیل‌ مخالفت‌ با بَکر صدقی‌، چندماهی‌ به‌ زندان‌ رفت‌ (عطیه‌، ص‌ ۶۴؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۳۲۷ـ۳۳۳). وی‌ در ۱۳۲۶ ش‌/ ۱۹۴۷، با حمایت‌ امیرعبدالاله‌، به‌ عنوان‌ نماینده شهر کربلا وارد مجلس‌ شد، اما پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌ به‌ جبهه مخالف‌ پیوست‌ و سرانجام‌ در ۱۳۲۷ ش‌/ ۱۹۴۸ از نمایندگی‌ استعفا کرد (عطیه‌، ص‌ ۶۶ ـ۶۷؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۹۹، ج‌ ۱، ص‌ ۴۷۷،۴۸۲).

در همین‌ سال‌ برادرش‌، جعفر، در تظاهرات‌ دانشجویی‌ کشته‌ شد. مرگ‌ برادر چنان‌ تأثیر عمیقی‌ بر وی‌ گذاشت‌ که‌ دو قصیده‌ به‌ نام‌ «أخی‌ جعفر» و «یوم‌ الشهید» در رثای‌ وی‌ سرود که‌ هر دو از شاهکارهای‌ شعر معاصر عرب‌ در قالبهای‌ قدمایی‌ محسوب‌ می‌شوند (رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ ۱۹۸۰، ج‌ ۳، ص‌ ۲۵۵، ۲۶۷ـ۲۸۳؛ نیز رجوع کنید به ادامه مقاله‌). او در اواخر همین‌ سال‌ به‌ پاریس‌ رفت‌ که‌ حاصل‌ آن‌ شعر عاشقانه «أنیتا» و دوستی‌ و مجالست‌ با طه‌ حسین‌ *بود (میربصری‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۸۱؛ عطیه‌، ص‌ ۱۰۴ـ۱۰۵).

پس‌ از آن‌، دو سال‌ در مصر اقامت‌ گزید و در ۱۳۳۱ ش‌/۱۹۵۲ به‌ بغداد بازگشت‌ و روزنامه‌نگاری‌ را از سر گرفت‌ و یک‌ سال‌ بعد برترین‌ نشان‌ افتخار عراق‌ (نشان‌ الرافدین‌) را از امیر عبدالاله‌ دریافت‌ کرد (میربصری‌، همانجا؛ عطیه‌، ص‌ ۶۷ـ ۶۸). جواهری‌ در ۱۳۳۵ ش‌/ ۱۹۵۶ به‌ عنوان‌ پناهنده‌ در سوریه‌ اقامت‌ داشت‌ و یک‌ سال‌ بعد به‌ عراق‌ بازگشت‌ و با به‌ قدرت‌ رسیدن‌ عبدالکریم‌ قاسم‌ در ۱۳۳۷ ش‌/ ۱۹۵۸، جواهری‌ که‌ تمایلات‌ سوسیالیستی‌ و دوستی‌ دیرینه‌ با وی‌ داشت‌، به‌ حمایت‌ از قاسم‌ پرداخت‌ که‌ حاصل‌ آن‌ انتشار مجدد روزنامه الرأی‌ العام‌ و نمایندگی‌ در اولین‌ اتحادیه روزنامه‌نگاران‌ و ریاست‌ اتحادالادباء العراقیین‌ (انجمن‌ ادبای‌ عراق‌) بود (میربصری‌، همانجا؛ عطیه‌، ص‌ ۷۴ـ۷۵).

وی‌ پس‌ از مدتی‌ به‌ صف‌ مخالفان‌ عبدالکریم‌ قاسم‌ پیوست‌ و چون‌ عرصه‌ را بر خود تنگ‌ دید، به‌ چکسلواکی‌ رفت‌ و هفت‌ سال‌ در پراگ‌ اقامت‌ کرد و در ۱۳۴۴ ش‌/۱۹۶۵ دیوان‌ بریدُالغُربه را در آنجا منتشر ساخت‌ (میربصری‌، همانجا؛ بدوی‌، ص‌ ۶۳؛ عطیه‌، ص‌ ۷۶). با به‌ قدرت‌ رسیدن‌ احمد حسن‌ البکر، جواهری‌ در ۱۳۴۷ ش‌/۱۹۶۸ به‌ عراق‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ دولتمردان‌ قرار گرفت‌ و مجدداً رئیس‌ انجمن‌ ادبای‌ عراقی‌ شد (میربصری‌؛ بدوی‌، همانجاها؛ عطیه‌، ص‌ ۱۳۲ـ۱۳۳).

در اواخر دهه ۱۳۵۰ ش‌/۱۹۷۰، به‌ دلیل‌ مخالفت‌ با حزب‌ بعث‌ * ، بار دیگر به‌ پراگ‌ رفت‌ و مدتی‌ در آنجا ماند تا بالاخره‌ دمشق‌ را برای‌ اقامت‌ برگزید و مورد استقبال‌ گرم‌ مردم‌ و رئیس‌جمهوری‌ سوریه‌ قرار گرفت‌. در ۱۳۷۱ ش‌/۱۹۹۲، وی‌ در سفری‌ شش‌ ماهه‌ به‌ ایران‌، در تهران‌، مشهد و قم‌، مورد عنایت‌ ادبا و شعرا و مقامات‌ سیاسی‌ قرار گرفت‌ و مجالس‌ فراوانی‌ در تکریم‌ وی‌ برگزار شد (مهدوی‌ دامغانی‌، ص‌ ۱۴۵ـ۱۴۶).

رحلت

وی‌ در ۵ مرداد ۱۳۷۶/ ۲۷ ژوئیه ۱۹۹۷ در دمشق‌ درگذشت‌ و در زینبیه‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد (جُحا، ص‌ ۳۷۸).

پس‌ از درگذشت‌ وی‌، شاعرانی‌ نظیر عبدالوهاب‌ بیاتی‌ * و زاهد زُهدی‌ در رثای‌ وی‌ اشعاری‌ سرودند و بیش‌ از سیصد مقاله‌ و شعر به‌ یاد او در نشریات‌ عربی‌ به‌چاپ‌ رسید (رجوع کنید به بیاتی‌، ص‌ ۱۳ـ۱۴؛ زهدی‌، ص‌۳۰ـ۳۱؛ نیز رجوع کنید به خیال‌ جواهری‌، ص‌۴۰۰ـ۴۳۴). وی‌ بزرگ‌ترین‌ شاعر عراقی‌ در میان‌ نسل‌ خود محسوب‌ می‌شود و برترین‌ شاعری‌ است‌ که‌ به‌ شیوه کلاسیک‌ و سنّتی‌، زندگی‌ پراضطراب‌ عراق‌ را به‌ تصویر کشیده‌ و باعث‌ گسترش‌ شعر سیاسی‌ ماندگار در عراق‌ شده‌ است‌. او در شعر نیز، همانند زندگی‌اش‌، نگران‌ مسائل‌ سیاسی‌ عراقِ معاصر بود (بدوی‌، ص‌ ۶۲؛ جیوسی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹۷).

تحصیلات‌ سنّتی‌، که‌ در نظر وی‌ تنها راه‌ تسلط‌ بر ظرافتهای‌ زبان‌ عربی‌ است‌، همراه‌ با احاطه‌ بر شعر شاعرانی‌ چون‌ ابوتمّام‌ *، بُحتری‌* متنبی*، و تأثیرپذیری‌ از فرهنگ‌ قرآن‌ کریم‌ و نهج‌البلاغه‌ و نیز پرورش‌ یافتن‌ در شهر نجف‌، که‌ فرهنگ‌ شیعه‌ در آن‌ تداوم‌ دارد، از جواهری‌ شاعری‌ یگانه‌ و ممتاز ساخته‌ است‌ ( رجوع کنید به بدوی‌، ص‌ ۶۳ـ۶۴؛ جیوسی‌، همانجا؛ جبرا ابراهیم‌ جبرا، ص‌ ۲۵).

به‌ نظر محمدمصطفی‌ بدوی‌ (ص‌ ۶۲)، راهی‌ را که‌ معروف‌ رُصافی‌ * ، شاعر آزادی‌، در بیان‌ مسائل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ در شعر آغاز کرده‌ بود، جواهری‌ به‌ شیوه‌ای‌ دیگر و به‌ شکلی‌ گسترده‌تر و چشمگیرتر ادامه‌ داد. رصافی‌ نیز از شباهت‌ بین‌ جواهری‌ و خودش‌ آگاه‌ بود و در یکی‌ از اشعارش‌، که‌ جواهری‌ را مخاطب‌ قرار داده‌ است‌، اذعان‌ کرده‌ که‌ جواهری‌ جانشین‌ اوست‌ ( رجوع کنید به رصافی‌، ج‌ ۳، ص‌ ۱۲۲ـ۱۲۳).

ناقدان‌، جواهری‌ را شاعر مناسبتها نامیده‌اند ( رجوع کنید به جبرا ابراهیم‌ جبرا، ص‌۸ ـ۹؛ جیوسی‌، ج‌۱، ص‌ ۱۹۹؛ < دایره المعارف‌ ادبیات‌ عرب‌ >، ذیل‌ مادّه‌). با اینکه‌ شعر مناسبت‌ در بهترین‌ نمونه‌هایش‌، بیانگر تجربه‌ای‌ عینی‌ و بیرونی‌ است‌، جواهری‌ این‌ تجربه‌ را چنان‌ با احساس‌ و عاطفه خود می‌آمیزد که‌ شعر از حالت‌ شخصی‌ خارج‌ می‌شود و احساس‌ خواننده‌ با احساس‌ شاعر یکی‌ می‌شود. بهترین‌ نمونه آن‌ را در شعر «أخی‌ جعفر»، که‌ برای‌ شهادت‌ برادرش‌ سروده‌ است‌، می‌توان‌ دید (جیوسی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹۹؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌ ۳، ص‌ ۲۵۵ـ۲۶۶).

شعر جواهری‌ از حیث‌ شکل‌ و ساختار همان‌ شعر سنّتی‌ عرب‌ است‌، اما زبان‌ شعر وی‌ بسیار قوی‌ و غنی‌ است‌. واژگان‌ شعر وی‌ با دقت‌ و وسواس‌ انتخاب‌ شده‌اند، لحن‌ اشعار سیاسی‌ وی‌ غالباً خطابی‌ است‌ و در اشعاری‌ مانند ” أَطبقْ دُجی‌’ ” از شگردهای‌ خطابه‌ و سخنرانی‌ به‌خوبی‌ استفاده‌ کرده‌است‌ (بدوی‌، ص‌ ۶۴ـ۶۵؛ جیوسی‌، ج‌ ۱، ص‌۲۰۰ـ۲۰۱؛ نیز رجوع کنید به محمد مهدی جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌ ۳، ص‌ ۴۰۵ـ۴۱۰).

به‌ نظر جبرا ابراهیم‌ جبرا (ص‌ ۲۴) لحن‌ خطابی‌ اشعار سیاسی‌ جواهری‌ در تاریخ‌ادبیات‌ عرب‌ نادر و کم‌نظیر است‌. در اشعار برجسته‌ و معروف‌ او تصاویر متراکم‌ و فشرده‌، همراه‌ با وزنی‌ مناسب‌ و استوار و لحنی‌ دلنشین‌ و سرشار از هیجان‌ باعث‌ می‌شود که‌ شعرش‌ به‌ لحاظ‌ سبکی‌ و از نظر تأثیرگذاری‌ و برانگیختن‌ عواطف‌ خواننده‌ منحصر به‌فرد باشد، به‌ عنوان‌ نمونه‌ شعر ” أطبق‌ دُجی‌’ ” ، با اینکه‌ از نظر شکل‌ و زبان‌، شبیه‌ اشعار قُدماست‌، اما ویژگیهای‌ مذکور باعث‌ شده‌ است‌ که‌ شعری‌ نادر و منحصر به‌فرد باشد (جیوسی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹۸؛ جبرا ابراهیم‌ جبرا ص‌ ۳۴؛ نیز رجوع کنید به بدوی‌، ص‌ ۶۵؛ < دایره المعارف‌ ادبیات‌ عرب‌ >، همانجا).

نگرش‌ سیاسی‌ جواهری‌ منحصر به‌ عراق‌ معاصر نیست‌؛ وی‌ در برخورد با مسئله فلسطین‌، تا قبل‌ از ۱۳۲۷ ش‌/۱۹۴۸ برجسته‌ترین‌ شخصیتی‌ بود که‌ به‌ ضعف‌ بنیانهای‌ سیاسی‌ اعراب‌ توجه‌ کرد و با لحنی‌ دردناک‌ از آن‌ انتقاد نمود. او در نخستین‌ شعرش‌ در باره فلسطین‌ (به‌ نام‌” فلسطین ‌الدامیه “، ۱۹۲۹)، از یک‌ سو اعراب‌ را به‌ مبارزه عملی‌ و نظامی‌ با صهیونیستها ترغیب‌ می‌کند و از سویی‌ دیگر، سستی‌ رهبران‌ عرب‌ و اعتماد بیش‌ از حد عربها به‌ بریتانیا را عامل‌ اصلی بدبختی‌ آنها می‌داند (سلیمان‌، ص‌ ۹۵ـ۹۶؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ ۱۹۸۰، ج‌ ۱، ص‌ ۴۷۳ـ۴۷۵). او در اشعار ” ذکر وعد بالفور “، و ” الیأسُ المَنشود ” بی‌پروا به‌ انتقاد از رهبران‌ کشورهای‌ عرب‌ می‌پردازد و آنها را ابزاری‌ بی‌اراده‌ در دست‌ غرب‌ معرفی‌ می‌کند (سلیمان‌، همانجا؛ نیز رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ ۱۹۸۰، ج‌ ۲، ص‌ ۱۲۹، ۱۸۹).

در مضامین‌ غنایی‌، نظیرِ وصف‌ معشوق‌ و طبیعت‌، اشعار او غالباً خشک‌، تصنعی‌، عامه‌پسند و خالی‌ از هر نوع‌ نوآوری‌ است‌. تنها شعر غنایی‌ وی‌، که‌ از این‌ قاعده‌ مستثناست‌، ” آفرودیت‌ ” است‌ که‌ شعری‌ ساده‌ و صمیمی‌ است‌ (بدوی‌، ص‌ ۶۵؛ نیز رجوع کنید به جواهری‌، ۱۹۷۳ ـ ۱۹۸۰، ج‌ ۲، ص‌ ۱۵۵).

شعر ” اللاجئه فی‌ العید “، که‌ در ۱۳۳۰ ش‌/۱۹۵۱ سروده‌ شده‌، گزارشی‌ است‌ ترحم‌انگیز از زن‌ فلسطینی‌ جوانی‌ که‌ خانواده‌اش‌ را صهیونیستها کشته‌اند و او برای‌ تأمین‌ زندگی‌ برادر کوچکش‌ به‌ خود فروشی‌ کشیده‌ می‌شود. جواهری‌ در این‌ شعر، با تأثیر آشکار از امیل‌زولا، کوشیده‌ کاربرد روایت‌ را در شعر سیاسی‌ تجربه‌ کند (بدوی‌، همانجا؛ نیز رجوع کنید به محمد مهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌ ۴، ص‌ ۱۱۵ـ۱۲۳).

جواهری‌ در موضوعاتی‌ نظیر مدح‌، وصف‌ و مرثیه‌ برای‌ بزرگانی‌ نظیر حافظ‌ ابراهیم‌ *، شوقی‌ *، رُصافی‌، اشعار بسیاری‌ دارد (برای‌ نمونه‌ رجوع کنید به محمدمهدی‌ جواهری‌، ۱۹۷۳ـ۱۹۸۰، ج‌۲، ص‌ ۱۱۹ـ۱۲۲، ۱۳۵، ج‌ ۴، ص‌ ۶۱ـ۷۰)، اما در نظر ناقدان‌، شعر وی‌، نقطه‌ اوج‌ شعر سیاسی‌ در عراق‌ است‌ ( رجوع کنید به بدوی‌؛ < دایره المعارف‌ ادبیات‌ عرب‌ >، همانجاها؛ نیز رجوع کنید به فاخوری‌، ص‌ ۵۰۷).

جواهری‌ با استادی‌ تمام‌ توانسته‌ است‌ به‌ شعرهای‌ سیاسی‌، عاطفه‌ و دیدگاهی‌ انسانی‌ ببخشد و همین‌ امر، بیشترین‌ تأثیر را بر بدر شاکر السیاب‌*، یکی‌ از بنیان‌گذاران‌ شعر آزاد عرب‌، و نسل‌ پس‌ از او داشته‌ است‌، به‌ شکلی‌ که‌ تندروترین‌ و نوگراترین‌ شاعران‌ معاصر عرب‌ او را به‌ عنوان‌ شاعری‌ بی‌همتا و یگانه‌ بازمانده موفق‌ اسلوب‌ کلاسیک‌ و سنّتی‌ شعر عرب‌ پذیرفته‌اند (شفیعی‌ کدکنی‌، ص‌ ۷۳، پانویس‌ ۵؛ نیز رجوع کنید به جبرا ابراهیم‌جبرا، ص‌ ۳۴ـ۳۵؛ جیوسی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹۹؛ أدونیس‌، ص‌ ۹۶ـ۹۷).

از ۱۳۰۱ ش‌/۱۹۲۲، که‌ جواهری‌ اولین‌ دفتر شعر خود را در بغداد منتشر کرد، چاپهای‌ متعددی‌ از دفاتر شعری‌ و دیوان‌ وی‌ به‌ جهان‌ عرب‌ معرفی‌ شده‌ است‌ ( رجوع کنید به بدوی‌، ص‌ ۶۳؛ اعلام‌ الادب‌ العربی‌ المعاصر ، ج‌ ۱، ص‌ ۴۳۵)، اما کامل‌ترین‌ آنها را وزارت‌ فرهنگ‌ عراق‌ در هفت‌ جلد، از ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۰، منتشر کرده‌ است‌.

در ۱۹۸۹ برگزیده‌ای‌ از اشعار عمربن‌ ابی‌ربیعه‌ * ، شاعر مشهور عرب‌، و در ۱۹۹۱ منتخبی‌ از اشعار عرب‌ از دوره جاهلی‌ تا دوره اموی‌ را در دو جلد با عنوانِ الجمهره‌ در دمشق‌ منتشر کرد ( الجواهری‌… مسیره قرن‌، ص‌ ۳۹۴ـ۳۹۵). در ۱۳۷۸ ش‌/۱۹۹۹، دو جلد خاطرات‌ وی‌، با عنوان‌ مُذکَّراتی‌ ، در بیروت‌ به‌ چاپ‌ رسید. این‌ کتاب‌ علاوه‌ بر اینکه‌ بهترین‌ مأخذ برای‌ شناخت‌ جواهری‌ است‌، مروری‌ است‌ بر حوادث‌ و تحولات‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ حدود یک‌ قرن‌ عراق‌ و جهان‌ عرب‌.



منابع‌:

(۱) ادونیس‌، مقدمه للشعر العربی، بیروت‌ ۱۹۷۱؛
(۲) اعلام‌ الادب‌ العربی‌ المعاصر: سیر و سیر ذاتیه، چاپ‌ رابرت‌ کمبل‌، بیروت‌: الشرکه المتحده للتوزیع‌، ۱۹۹۶؛
(۳) عبدالوهاب‌ بیاتی‌، «رحل‌ فی‌ عید میلاده‌»، در الجواهری‌… مسیره قرن‌، [اعداد( خیال‌ جواهری‌، دمشق‌: منشورات‌ وزاره الثقّافه فی‌ الجمهوریه العربیه السوریه، ۲۰۰۴؛
(۴) جبرا ابراهیم‌ جبرا، النّار و الجواهر: دراسات‌ فی‌ الشعر، بیروت‌ ۱۹۸۲؛
(۵) میشال‌ جحا، «محمدمهدی‌ الجواهری‌: دراسه»، در الجواهری‌… مسیره قرن‌ ، همان‌؛
(۶) خیال‌ جواهری‌، «الجواهری‌: ببلیوغرافیا مابعدالرحیل‌، در همان‌؛
(۷) محمدمهدی‌ جواهری‌، دیوان‌، چاپ‌ ابراهیم‌ سامرائی‌ و دیگران‌، بغداد ) ۱۹۷۳ ( ـ۱۹۸۰؛
(۸) همو، مذکَّراتی، بیروت‌ ۱۹۹۹؛
(۹) الجواهری‌… مسیره قرن، )اعداد( خیال‌ جواهری‌، دمشق‌: منشورات‌ وزاره الثّقافه فی‌ الجمهوریه العربیه السوریه، ۲۰۰۴؛
(۱۰) معروف‌ رصافی‌، دیوان، شرح‌ و تعلیقات‌ مصطفی‌ علی‌، بیروت‌ ۱۹۹۹ـ۲۰۰۰؛
(۱۱) زاهد محمد زهدی‌، «من‌ یعزّی‌ (العراق‌)»، در الجواهری‌… مسیره قرن‌، همان‌؛
(۱۲) خالد سلیمان‌، فلسطین‌ و شعر معاصر عرب، ترجمه شهره‌ باقری‌ و عبدالحسین‌ فرزاد، تهران‌ ۱۳۷۶ ش‌؛
(۱۳) محمدرضا شفیعی‌ کدکنی‌، شعر معاصر عرب‌، تهران‌ ۱۳۸۰ ش‌؛
(۱۴) جلیل‌ عطیه‌، الجواهری‌: شاعر من‌ القرن‌ العشرین‌، )بیروت] ۱۹۹۸؛
(۱۵) حنا فاخوری‌، الجامع‌ فی‌ تاریخ‌ الادب‌ العربی‌: الادب‌ الحدیث‌، بیروت‌ ۱۹۸۶؛
(۱۶) احمد مهدوی‌ دامغانی‌، «جواهری‌: شاعر ایرانی‌تبار عرب‌»، گلستان‌ ، سال‌ ۱، ش‌ ۳ (پاییز ۱۳۷۶)؛
(۱۷) میربصری‌، اعلام‌ الادب‌ فی‌ العراق‌ الحدیث‌، لندن‌ ۱۹۹۴ـ۱۹۹۹؛

(۱۸) M.M. Badawi, A critical introduction to modern Arabic poetry , Cambridge 1975;
(۱۹) Encyclopedia of Arabic literature , ed. Julie Scott Meisami and Paul Starkey, Lodnon 1998, S.V. ” A l-Jawahiri, Muhammad Mahdi” (by R. Husni);
(۲۰) Salma Khadra Jayyusi, Trends and movements in modern Arabic poetry , Leiden 1977.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۱ 

بازدیدها: ۶۸۶

زندگینامه دکترمحمدعبدالمنعم خفاجى(متوفی۱۳۸۴ش)

خفاجى محمدعبدالمنعم، ادیب، محقق و شاعر معاصر عرب. او در ۱۲۹۴ش (۱۳۳۳ق)/ ۱۹۱۵ در روستاى تِلبانه، از توابع استان دِقهِلْیه مصر، به دنیا آمد. نسب خانواده اش به خاندان معروف خفاجه مى رسد (شکیب انصارى، ص ۲۰۶؛ سعید جوده سحار، ج ۱، ص ۲۹۶). مقدمات علوم را در مکتب خانه روستا آموخت و سپس براى ادامه تحصیلات به شهر منصوره رفت.

در ۱۳۱۵ش/۱۹۳۶ به قاهره رفت و وارد دانشکده زبان عربى دانشگاه الازهر شد، در ۱۳۱۹ش/ ۱۹۴۰ مدرک کارشناسى در رشته زبان و ادبیات عرب گرفت و در همان سال در مدارس متوسطه فرانسوى به تدریس پرداخت (سعید جوده سحار، همانجا؛ ناصر محمود وهدان، ۲۰۰۶). در ۱۳۲۵ش/۱۹۴۶ از پایان نامه دکتریش که درباره نقد آثار ابن معتز* (متوفى ۲۹۶) بود، دفاع کرد و در ۱۳۲۷ش/ ۱۹۴۸ استاد دانشکده زبان عربى دانشگاه الازهر شد. در ۱۳۵۲ش/ ۱۹۷۳ مدیر گروه ادبیات و نقد ادبى همان دانشگاه شد و یک سال بعد به ریاست دانشکده زبان عربى الازهر در شعبه أَسیُوط رسید.

خفاجى در بسیارى از مجامع علمى نظیر مجمع اللغه العربیه (فرهنگستان زبان عربى) عضویت داشت. او همچنین سالها عضو شوراى عالى دانشگاه الازهر بود و در بسیارى از دانشگاههاى مصر از جمله مدرسه عالى مطالعات اسلامى قاهره و دانشگاه خرطوم در سودان، تدریس کرد. در ۱۳۶۲ش/ ۱۹۸۳ به پاس فعالیتهاى علمى و فرهنگى نشان درجه یک در علوم، ادبیات و هنرها به وى اعطا شد (رجوع کنید به همانجاها؛ «الشیخ الدکتور… خفاجى»، ص ۶۴۹).

رحلت

وى در ۱۷ اسفند ۱۳۸۴/ ۸ مارس ۲۰۰۶ در استان جیزه مصر درگذشت (ناصر محمود وهدان، ۲۰۰۶). آنچه خفاجى را در میان معاصرانش برجسته مىکند، دانش گسترده وى در ادبیات عرب، توانایى تدریس در بالاترین مقاطع، تألیف مقالات و کتب علمى، و تصحیح و نشر بسیارى از کتابهاى مرجع و مهم ادبیات عرب است و به همین سبب معاصرانش به وى لقبِ «سیوطى» دادهاند (رجوع کنید به «الشیخ الدکتور… خفاجى»، ص ۶۴۸؛ شکیب انصارى، ص ۲۰۷).

خفاجى در جهان عرب استادى برجسته و تأثیرگذار بوده است. او در طول سالها تدریس در الازهر و دیگر مراکز علمى، علاوه بر پرورش شاگردان مبرِّز، راهنمایى پایان نامه هاى بسیارى را در مقاطع کارشناسى ارشد و دکترى به عهده داشته که بخش اعظمى از آنها حاصل پژوهش استادان کنونى دانشگاههاى جهان عرب بوده است. همچنین جامعیت علمى و توانایى او در تدریس باعث شد که درباره وى رساله هاى دانشگاهى نوشته شود (رجوع کنید به «الشیخ الدکتور… خفاجى»، ص ۶۴۹؛ شکیب انصارى، همانجا؛ ناصر محمود وهدان، ۲۰۰۶).

در مهر ۱۳۰۸/ اکتبر ۱۹۲۹ احمدزکى ابوشادى* و برخى از بزرگان ادب عرب در مصر، انجمنى ادبى به نام رابطهالادب الجدید بنیان نهادند که تا ۱۳۱۱ش/۱۹۳۲ به کار خود ادامه داد. در این سال ابوشادى و هم فکرانش انجمن ادبى آپولو* را تأسیس کردند و انجمن رابطهالادب الجدید از زیرمجموعه هاى آپولو شد.

بسیارى از بزرگان ادب عرب نظیر احمد شوقى*، خلیل مطران* و ابراهیم ناجى* عضو گروه آپولو بودند. عبدالمنعم خفاجى و چند تن از شاعران و ادباى نسل جوان در سالهاى بعد به این گروه پیوستند. حضور خفاجى در این گروه تأثیرگذار و بااهمیت بود (رجوع کنید به خفاجى، ص ۲۱۷ـ ۲۱۹؛ المجموعه الکامله لمجله اپولو، ج ۱، ص ۹ـ۱۱، ۸۰).

در ۱۳۲۴ش/ ۱۹۴۵ بعد از مهاجرت ابوشادى به نیویورک، آپولو و رابطهالادب ادغام شدند و گروه جمعیهالادباء شکل گرفت. در ۱۳۳۲ش/۱۹۵۳ عبدالمنعم خفاجى، ودیع فلسطین و چندتن دیگر از اعضا، انجمن رابطهالادب الحدیث را بنیان نهادند. حدود پانصد تن از شخصیتهاى برجسته شعر، ادب و اندیشه در مصر و دیگر سرزمینهاى عرب عضو این گروه شدند (المجموعهالکامله لمجله اپولو، ج ۱، ص ۸۰، ۸۲؛ خفاجى، ص۳۳۲).

در سالهاى اول (۱۳۳۲ـ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۳ـ ۱۹۵۸)، ابراهیم ناجى ریاست آن را به عهده داشت. از ۱۳۳۷ تا ۱۳۶۲ش/ ۱۹۵۸ـ۱۹۸۳ مصطفى سَحَرتى و از ۱۳۶۲ تا ۱۳۸۴ش/ ۱۹۸۳ـ۲۰۰۶ عبدالمنعم خفاجى رؤساى این انجمن بودند.

رابطه الادب الحدیث، مجله اى با عنوان لیالى الادب را از ۱۳۳۴ش/ ۱۹۵۵ منتشر مى کرد که پس از ۱۳۶۲ش/ ۱۹۸۳ مجله الحضاره به سردبیرى عبدالعزیز شرف و همکارى خفاجى، جایگزین آن شد (خفاجى، ص ۳۳۳؛ سعید جوده سحار، همانجا).

در ۱۳۶۰ش/۱۹۸۱ مختار وکیل، عبدالعزیز شرف و خفاجى کوشیدند در کنار انجمن رابطهالادب الحدیث، گروه آپولو را با نام آپولوى جدید احیا کنند که شعرا و ادباى بسیارى نیز به آنان پیوستند (خفاجى، ص ۳۳۱).

نقش خفاجى در تأسیس و فعالیت فرهنگى گروههاى مذکور بسیار پراهمیت بود و حضور وى به عنوان استادى دانشمند به این مجامع اعتبار مىبخشید. او مقالات و کتابهاى بسیارى در معرفى، نقد و تحلیل این گروهها نوشت (رجوع کنید به جیوسى، ج ۲، ص ۷۶۲، پانویس ۱۸ و ۲۰؛ نیز رجوع کنید به خفاجى، ص ۲۱۵ـ۴۰۰). وى همچنین با همکارى عبدالعزیز شرف در ۱۳۶۷ش/ ۱۹۸۸ مجله آپولو را در چهار مجلد به صورت افست تجدید چاپ کردند و مقدمههاى ارزشمندى بر آن نوشتند.

آثار او به چند دسته تقسیم مى شود :

۱) تألیفات.

او در زمینه ادبیات و نقد ادبى و تاریخ تألیفاتى دارد.

مهمترین آنها سلسله کتابهایى است، بالغ بر بیست مجلد، درباره تطور ادبیات عرب از دوره جاهلى تا معاصر که اولین آنها الحیاه الادبیه فى العصر الجاهلى (قاهره ۱۹۸۵) نام دارد. این سلسله در واقع تاریخ جامع و تحلیلى ادبیات عرب است.

تألیفات وى درباره ادبیات و جریانهاى ادبى معاصر نیز ارزش ویژهاى دارند، زیرا نویسنده از نزدیک با تمامى جریانهاى ادبى آشنا بوده است. این آثار عبارتاند از: مدارس الشعر الحدیث (بیروت ۱۹۹۱)، دراساتٌ فى الادب العربى الحدیث و مدارسِه (بیروت ۱۹۹۲)، و رائدالشعرالحدیث (بیروت ۱۹۵۳) که از بهترین مآخذ درباره شاعر معروف، ابوشادى، و فعالیتهاى گروه آپولوست.

فلسفه التاریخ الاسلامى (بیروت ۱۹۹۲)، الخفاجیون فى التاریخ (قاهره ۱۹۶۵)، و الازهر فى ألفعام (در سه جزء، قاهره ۱۳۷۴)، نیز نمونهاى از آثار وى در زمینه تاریخ است.

خفاجى خاطرات و زندگینامه خود را در ۱۳۶۰ش/۱۹۸۱ با عنوان مواکب الحیاه در قاهره به چاپ رساند. این کتاب در واقع مرورى است بر نیم قرن رویدادهاى فرهنگى مصر و جهان عرب. او مقالات بسیارى را نیز در مجلههاى علمى و معتبر کشورهاى عربى منتشر کرده است.

۲) تصحیحات.

خفاجى شروح و تعلیقاتى بر متون قدیم نگاشته است که شرح و تعلیق بر قواعدالشعر اثر ثعلب* (قاهره ۱۹۴۸) و شرح بر الایضاح فىالبلاغه خطیبِ قزوینى* (قاهره ۱۹۹۹) از جمله آنهاست (براى آگاهى از فهرست کاملِ آثار وى رجوع کنید به «الشیخ الدکتور…خفاجى»، ص ۶۵۰ـ۶۵۱؛ شکیب انصارى، ص ۲۰۶ـ۲۱۲).

همچنین در چاپ و نشر دو تفسیر قرآنکریم ــکه یکى را وزارتِ اوقاف مصر و دیگرى را مجمعالبحوثالاسلامیه در الازهر منتشر کردــ همکارى داشت (سعید جوده سحار، همانجا).

خفاجى از اعضاى گروه آپولو و از کسانى است که اعتقاد به نوگرایى دارند، اما نوگرایى وى در محتوا و مضمون شعر است نه قالبهاى آن. به همین سبب وى اشعارش را در قالبهاى پیشینیان، خصوصآ قصیده، سروده است. شعر او بیشتر تعلیمى است و انسان معاصر را به نیک زیستن و تعالى فرا مى خواند.

خفاجى شاعرى ملتزم به تعالیم اسلامى است و تأثیرپذیرى وى از قرآنکریم در صورت و محتواى شعرش نمایان است. او دوازده دفتر شعرى دارد که اولین آنها با عنوان وحى العاطفه در ۱۳۱۵ش/۱۹۳۶ در قاهره به چاپ رسیده است. همچنین به شیوه مرسوم معاصران، نمایشنامه منظومى هم با عنوان نشیدالصحراء در ۱۳۲۵ش/۱۹۴۶ منتشر کرده است (رجوع کنید به شکیب انصارى، ص ۲۱۲ـ۲۱۷).



منابع :

(۱) محمدعبدالمنعم خفاجى، مدارس الشعرالحدیث، قاهره ] ۱۹۹۱[؛
(۲) سعید جوده سحار، موسوعه اعلام الفکرالعربى، مصر ]۱۹۹۹ـ ۲۰۰۳[؛
(۳) محمود شکیبانصارى، تطورالادبالعربىالمعاصر: تاریخ و نصوص، اهواز ۱۳۸۲ش؛
(۴) «الشیخالدکتور محمدعبدالمنعم خفاجى الازهرى الموسوعى»، الازهر، ش ۵ و ۶ (جمادىالاولى ـ جمادى الآخره ۱۴۰۳)؛
(۵) المجموعه الکامله لمجله اپولو، ]قاهره[ ۱۹۹۸؛
(۶) ناصر محمود وهدان، «عبدالمنعم خفاجى… دائره معارفانسانیه»، اسلام اونلاین، ۲۰۰۶٫

Retrieved May, 12,2010, from http://www. islamonline. net/servlet/ salellite?c= Article A-C & Pagename= zone- Arabic-Artculture %2 FACA Layout.
(۷) Salma Khadra Jayyusi, Trends and movements in modern Arbic poetry, Leiden 1977.

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۱۶ 

بازدیدها: ۲۱

زندگینامه عبدالکریم محمود خطیب(متوفی۱۳۶۴ش)

 خطیب، عبدالکریم محمود، متفکر و مفسر معاصر مصرى. در ۱۲۸۹ش/۱۹۱۰ در یکى از روستاهاى استان سوهاج مصر متولد شد (محمد خیر رمضان یوسف، ۱۴۲۲، ج ۱، ص ۳۱۷؛ الموسوعهالمیسره، ج ۲، ص ۱۲۸۹؛ قس رضوى، ۱۴۱۸الف، ص ۷۳؛ همو، ۱۴۱۸ب، قسم ۱، ص ۳۳۴؛ ایازى، ص ۳۲۳ که این تاریخ را به خطا ۱۹۲۰ آوردهاند).

خطیب آموزش خود را با حفظ قرآن در مکتب آغاز کرد و پس از آن به مدرسه رفت و تا مقطع دیپلم را در محل تولد خود ماند. وى در ۱۳۰۷ش/۱۹۲۸ به عنوان معلم ابتدایى مشغول به کار شد. چند سال بعد حمایت مالى (بورس) دارالعلوم را به دست آورد و در ۱۳۱۶ش/۱۹۳۷ در مقطع کاردانى از این مرکز فارغ التحصیل شد (محمد خیر رمضان یوسف، همانجا). در ۱۳۲۵ش/ ۱۹۴۶ على عبدالرازق، وزیر اوقاف وقت مصر، خطیب را به سمت معاون پارلمانى و مدیر روابط عمومى وزارت اوقاف منصوب کرد (همانجا؛ قس رضوى ۱۴۱۸الف، همو، ۱۴۱۸ب، همانجاها که این تاریخ را ۱۹۵۳ ذکر کرده است).

در ۱۳۳۸ش/ ۱۹۵۹، در دوران وزارت احمد حسن باقورى، خطیب به همراه چند تن از کارمندان عالى رتبه این وزارتخانه به اتهام شهادت کذب برضد وزیر، دستگیر و چند ماه زندانى و پس از آزادى به انفصال از خدمات دولتى محکوم شد (محمد خیر رمضان یوسف، همانجا).

پس از انفصال از خدمات دولتى، خطیب وقت خود را به مطالعه و پژوهش اختصاص داد و با تکمیل پژوهش هاى قبلى خود، تألیفات بسیارى در زمینههاى مختلف مذهبى و ادبى عرضه کرد و در سخنرانیها و میزگردهاى صدا و سیماى مصر شرکت جست. وى از ۱۳۵۳ش/۱۹۷۴ به دعوت دانشکده الهیات ریاض در این دانشکده مشغول تدریس شد و دانشجویان بسیارى را تربیت کرد.

رحلت

خطیب در ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵ درگذشت (محمد خیر رمضان یوسف، ۱۴۲۲، همانجا؛ همو، ۱۴۱۸، ص ۳۲۰ـ۳۲۱).

آثار

از خطیب بالغ بر پنجاه عنوان کتاب در موضوعات مختلف برجاى مانده است، از جمله

اعجازالقرآن،

القصص القرآنى (بیروت ۱۹۷۵)؛

المسیح فى التورات و الانجیل و القرآن (قاهره ۱۳۸۵)؛

القضاء و القدر بین الفلسفه و الدین؛

المهدىالمنتظر و من ینتظرونه (قاهره ۱۹۸۰)؛

و نشأهالتصوف؛

على بن ابى طالب بقیه النبوه و خاتم الخلافه (بیروت ۱۹۷۵؛

براى فهرست آثار او رجوع کنید به محمد خیر رمضان یوسف، ۱۴۲۲، ج ۱، ص ۳۱۸؛ همو، ۱۴۱۸، ص ۳۲۱).

مهمترین اثر وى

التفسیرالقرآنى للقرآن است. این کتاب تفسیر کل قرآن است و در شانزده جلد (هشت جلد) منتشر شده است. مؤلف در آغاز هر سوره درباره مکّى یا مدنى بودن، تعداد آیات، کلمات، حروف و اسامى دیگر آن سوره بحث کرده است. وى در تفسیر آیات به خود قرآن توجه دارد و با تدبر در آیات، دریافت خود را درباره آنها بیان مى کند و از ذکر اقوال گوناگون مفسران مى پرهیزد (رجوع کنید به خطیب، ۱۳۸۶، ج ۱، جزء۱، ص ۱۱ـ۱۲).

او در این راه از محمد عبده* متأثر است (محتسب، ص ۷۴، ۲۱۴). با این حال، در مواردى به نقل قول از منابعى چون تفسیر بیضاوى، مجمعالبیان طبرسى و آثار محمداقبال لاهورى پرداختهاست (رجوع کنید به خطیب، ۱۳۸۶، ج ۱، جزء۱، ص ۶۲ـ۶۴، ۷۳ـ۷۷). وى در تفسیر هر آیه از آیات مشابه در دیگر سوره ها نیز بهره جسته است (براى نمونه رجوع کنید به ذیل حمد: ۲، ۵؛ بقره: ۷، ۳۴؛ آلعمران: ۵۹، ۸۲).

خطیب به مباحث لغوى و نحوى نیز پرداخته است، اما بلاغت قرآن را برتر از آن دانسته که در قالب قیاسها و استنتاجات نحویون محدود شود (رجوع کنید به ذیل بقره: ۱۷). با اینکه خطیب منافاتى میان آیات قرآن و علم جدید نمىبیند، اما با تفسیر علمى با احتیاط برخورد کرده و معتقد است که قرآن نه کتاب علمى که کتاب هدایت است (رجوع کنید به ذیل بقره: ۲۹، ۳۵؛ نیز رجوع کنید به همو، ۱۳۹۵، کتاب ۱، ص ۳۵ـ۳۶). وى قصص قرآن را واقعى مىداند و با خیالى و اسطورهاى پنداشتن این قصص مخالف است (۱۳۸۶، ذیل بقره: ۲۵۹) و از اینرو به مخالفت با طه حسین* و محمداحمد خلفاللّه* مىپردازد (محتسب، ص۸۰).

وى به عهدین نیز توجه داشته و به آن استشهاد کرده است (براى نمونه رجوع کنید به خطیب، ۱۳۸۶، ذیل آلعمران: ۴۸، ۵۵). خطیب با مقایسه سوره حمد با دعایى از انجیل متى، شباهت میان آنها را ناشى از یکى بودن منشأ آنها و پیوند مستحکم میان ادیان الهى مىداند که تحریف کتابهاى دیگر ادیان باعث دورى و ناسازگارى این کتابها با قرآن شده است (رجوع کنید به همان، ج ۱، جزء۱، ص ۲۱ـ۲۲).

وى وقوع نسخ در قرآن را نپذیرفته (رجوع کنید به همان، ذیل بقره:۱۰۶) و به نقد آراى مفسران درباره نسخ در برخى از آیات پرداخته است (براى نمونه رجوع کنید به همان، ذیل بقره: ۲۴۰؛ حج: ۵۲). او در بررسى آیات گاه به سبب نزول آیه مىپردازد (رجوع کنید به همان، ذیل احزاب: ۹) و در مواردى آنها را نقد و در صحت آنها تردید کرده است (براى نمونه رجوع کنید به همان، ذیل آلعمران: ۱۶۱؛ حج: ۵۲). او به تناسب میان سورهها توجه دارد (براى نمونه رجوع کنید به همان، ج ۵، جزء ۱۷، ص ۸۴۵، ج ۶، جزء۲۱، ص ۵۹۸، ۶۳۲).

همچنین به مباحث فلسفى و کلامى نیز مى پردازد (براى نمونه رجوع کنید به همان، ذیل انبیاء: ۳۵؛ مؤمنون: ۱۱۵).

از دیگر آراى وى اینهاست:

رد تناسخ ارواح،

انکار شق القمر،

انکار شق الصدر پیامبراکرم صلى اللّه علیه وآله وسلم و اعتقاد به برپایى قیامت در وجود انسان و نه در عالم و نیز انکار خروج مهدى، مسیح و دجال (رجوع کنید به الموسوعهالمیسره، ج ۲، ص ۱۲۹۳ـ ۱۲۹۹).

حمودبن عبداللّه تویجرى کتاب اقامه البرهان فىالرد على من انکر خروج المهدى و الدجال و نزولالمسیح فى آخر الزمان را در رد نظر خطیب در اینباره نوشته است (رجوع کنید به تویجرى، ص ۳، ۲۰، ۲۴ـ۲۵).

ابوضیف مدنى کتابى درباره شرححال خطیب به رشته تحریر درآورده (محمد خیر رمضان یوسف، ۱۴۲۲، ج ۱، ص ۳۱۷) و محمد دخلاللّه کتاب منهجالتفسیر القرآنى للقرآن لعبد الکریم الخطیب را درباره تفسیر خطیب نگاشته است (براى بخشهایى از این کتاب رجوع کنید به الموسوعهالمیسره، ج ۲، ص ۱۲۹۱ـ۱۳۰۰).



منابع :

(۱) محمدعلى ایازى، المفسرون: حیاتهم و منهجهم، تهران ۱۴۱۴؛
(۲) حمودبن عبداللّه تویجرى، اقامه البرهان فىالرد على منانکر خروج المهدى و الدجال و نزول المسیح فى آخرالزمان، ریاض ۱۴۰۵/ ۱۹۸۵؛
(۳) عبدالکریم خطیب، اعجاز القرآن: الاعجاز فى دراسات السابقین، بیروت ۱۳۹۵/۱۹۷۵؛
(۴) همو، التفسیرالقرآنى للقرآن، ]قاهره ?۱۳۸۶/ ۱۹۶۷[؛
(۵) مرتضى رضوى، آراء علماء مصرالمعاصرین حولالشیعه الامامیه، بیروت ۱۴۱۸الف؛
(۶) همو، مع رجالالفکر فى القاهره، بیروت ۱۴۱۸ب؛
(۷) عبدالمجید عبدالسلام محتسب، اتجاهات التفسیر فىالعصرالراهن، عَمّان ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
(۸) محمد خیر رمضان یوسف، تتمهالاعلام للزرکلى، بیروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛
(۹) همو، تکمله معجمالمؤلفین، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛
(۱۰) الموسوعهالمیسره فى تراجم ائمه التفسیر و الاقراء و النحو و اللغه، جمع و اعداد ولیدبن احمد حسین زبیرى و دیگران، منچستر: مجلهالحکمه، ۱۴۲۴/۲۰۰۳٫

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۶ 

بازدیدها: ۶۲

زندگینامه جمال‌الدین ابوالقاسم‌بن‌محفوظ‌ (قرن ‌هفتم‌)(ستاره ‌شناس)

جمال‌الدین ابوالقاسم‌بن‌محفوظ‌ ،ستاره ‌شناس ‌قرن ‌هفتم‌. اطلاعات ‌بسیار کمی‌ درباره ‌زندگی ‌او وجود دارد. بخشی ‌از داده‌ های ‌نجومی ‌در زیج‌ جمال ‌الدین (در باره ‌این ‌کتاب‌ رجوع کنید به ادامه ‌مقاله‌) برای‌سال‌۶۸۴ محاسبه‌ شده ‌است‌(سزگین‌، ج‌۶، ص‌۱۷۸؛ روزنفلد و احسان‌اوغلو، ص‌)؛ اما، بر اساس‌ نوشته‌ حاجی ‌خلیفه‌(ج‌۲، ستون‌۹۶۶)، که‌ جمال ‌الدین ‌را منجم‌ عصر مقتدر عباسی‌(حک : ۲۹۵ـ۳۲۰)، دانسته‌است‌، مدتها او را ستاره‌ شناس‌ قرن ‌چهارم‌ و متوفی ‌در سال‌۳۱۰ می ‌دانستند ( رجوع کنید به بروکلمان‌ ، ج‌۱، ص‌۲۵۲؛ کحّاله‌، ج‌۸، ص‌۱۱۳).

بنا بر همان‌ زیج‌، در می‌یابیم‌ که ‌وی ‌در زمان‌ خلافت ‌مستعصم ‌عباسی‌(حک : ۶۴۰ـ۶۵۶)، در بغداد می ‌زیسته‌ و به ‌ستاره‌ شناسی‌ مشغول ‌بوده ‌است ( رجوع کنید به سلان‌، ص‌ـ۴۴۱؛ روزنفلد و احسان‌اوغلو، همانجا). از میان‌کسانی‌ که ‌به ‌زندگی ‌او پرداخته‌اند، تنها حاجی ‌خلیفه‌(همانجا) او را منجم ‌بغدادی ‌معرفی‌ کرده‌ است‌.

آثار

از تألیفات ‌جمال‌الدین ‌تاکنون ‌سه ‌کتاب ‌شناخته ‌شده‌ است‌. مهم ‌ترین ‌آنها، زیج‌ اوست ‌که ‌آن ‌را زیج‌ بغدادی‌ (رجوع کنید به روزنفلد و احسان‌ اوغلو، همانجا؛ کینگ‌ ، ج‌۲، بخش‌۱، ص‌۱۱۱)، زیج‌الاستاذ ( رجوع کنید به حاجی‌خلیفه‌، همانجا) و زیج‌ وَقَبیه‌ ( رجوع کنید به سلان‌؛ روزنفلد و احسان‌اوغلو، همانجاها؛ کندی‌ ، ص‌۹) نیز معرفی ‌کرده‌اند.

اگرچه ‌در نسخه ‌خطی‌ این ‌کتاب‌، که‌ در مصر موجود است‌( رجوع کنید به کینگ‌، همانجا)، عنوان‌ زیج‌ وقبیه‌ برای‌ این‌ کتاب ‌ذکر شده‌، در نسخه ‌خطی ‌موجود آن ‌در پاریس‌( رجوع کنید به سلان‌، همانجا) عنوان ‌خاصی ‌برای‌کتاب‌ نیامده‌ و زیج‌ به‌ صورتِ «زیج‌الاستاد جمال‌الدین‌» معرفی‌ شده ‌است‌. احتمالاً همین‌نسخه‌خطی‌موردنظر حاجی‌ خلیفه‌ بوده ‌که ‌کتاب ‌را زیج‌الاستاذ معرفی‌ کرده‌ است‌. به‌ نوشته‌ کندی‌(همانجا)، زیج‌ وقبیه‌ نامی‌ ساختگی ‌برای ‌کتاب‌ بوده ‌و کینگ‌(همانجا) نیز، به‌رغم ‌تصریح ‌نسخه ‌خطی‌ محفوظ ‌در مصر، آن‌را زیج‌ بغدادی‌ معرفی‌ کرده ‌است‌.

جدولهای‌ این ‌زیج بر اساس ‌مختصات‌ جغرافیایی‌ شهر بغداد تنظیم ‌شده‌(سلان‌، ص‌۴۴۱) و جمال‌الدین ‌ابوالقاسم ‌در نگارش‌ این‌ اثر از آرای ‌چند تن ‌از ستاره ‌شناسان ‌دوره‌اسلامی‌، از جمله‌ حبش ‌حاسب‌*، ابوالوفای‌بوزجانی‌*، ابوسعید سجزی‌* و ابن‌اعلم‌*، بهره‌ برده‌ است‌(سزگین‌، همانجا). از این‌ کتاب ‌تاکنون‌ دو نسخه ‌خطی ‌شناخته ‌شده ‌است‌( رجوع کنید به سلان‌؛ کینگ‌؛ روزنفلد و احسان‌اوغلو، همانجاها) و ینسن‌ (ص‌۳۲۱ـ ۳۲۸) بخش ‌راجع‌ به ‌ماه‌ این‌ زیج‌ را بررسی ‌کرده ‌است‌.

دیگر کتاب‌جمال‌الدین‌ الرساله ‌الکامکه‌ فی ‌عمل‌ الاصطرلاب‌ یا کتاب ‌فی ‌علم ‌الاصطرلاب‌ (کینگ‌، ج‌۲، بخش‌۱، ص‌۴۰۱) است‌. این‌ کتاب ‌در ۶۶ باب‌، در باره‌ چگونگی ‌کار با اسطرلاب ‌و انواع ‌فعالیتهای‌علمی ‌با استفاده‌ از آن‌، نوشته ‌شده‌است‌. جمال‌ الدین ‌سبب ‌تألیف‌ این ‌کتاب‌ را پاسخ ‌به ‌سؤالات ‌بعضی ‌از مشتاقان ‌درباره ‌کار با اسطرلاب‌ ذکر کرده‌است ( رجوع کنید به همانجا). از این‌ کتاب ‌تاکنون‌ چند نسخه‌ خطی‌ شناسایی‌ شده ‌است‌( رجوع کنید به الیس‌ و ادواردز ، ص‌۳۹؛ کینگ‌، ج‌۲، بخش‌۱، ص‌۴۰۱ـ ۴۰۲؛ روزنفلد و احسان ‌اوغلو، همانجا؛ زوتر ، ص‌۱۹۷).

دیگر کتاب‌ جمال‌الدین‌، شرح‌ تلخیص ‌الاصطرلاب‌ نام‌ دارد که ‌ممکن ‌است ‌شرح‌او بر الرساله الکامله ‌فی‌عمل‌الاصطرلاب‌ باشد. از این ‌کتاب‌ تاکنون‌ یک ‌نسخه‌ شناسایی ‌شده ‌است‌(رجوع کنید به روزنفلد و احسان ‌اوغلو، همانجا).



منابع:
(۱) حاجی‌ خلیفه‌؛
(۲) عمررضا کحّاله‌، معجم‌المؤلفین‌، دمشق‌۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ‌افست‌بیروت‌ [ بی‌تا. ] ؛
(۳) ادوارد استوارت‌کندی‌، پژوهشی‌ در زیجهای ‌دوره‌اسلامی‌، ترجمه‌محمد باقری‌، تهران‌۱۳۷۴ ش‌؛
(۴) دیوید ا. کینگ‌، فهرس‌ المخطوطات ‌العلمیه‌المحفوظه ‌بدار الکتب ‌المصریه‌، قاهره‌۱۹۸۱ـ۱۹۸۶؛
(۵) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur , Leiden 1943-1949;
(۶) A. G. Ellis and Edward Edwards , A descriptive list of the arabic manuscripts: acquired by the trustees of the British museum since 1894 , London 1912;
(۷) Claus Jensen, “The lunar theories of al-Baghdadi”, Archive for history of exact sciences , vol.8, no. 4, (Jan. 1972);
(۸) Boris Abramovich Rozenfeld and Ekmeleddin Ihsanoglu, Mathematicians, astronomers and other scholars of Islamic civilization and their works ( 7 th -19 th c.) , Istanbul 2003;
(۹) Fuat Sezgin , Geschichte des arabischen Schrifttums , Leiden 1967- ;
(۱۰) M. Le Baron de Slane , Catalogue des manuscrits arabes , Paris 1883-1895;
(۱۱) Heinrich Suter , Die Mathematiker und Astronomen der Araber und ihre Werke , Amsterdam 1981.

 دانشنامه جهان اسلام  جلد  ۱۰

بازدیدها: ۲۰

زندگینامه خُبْزاَرُزّى(متوفی۳۱۷ه ق)

 خُبْزاَرُزّى، لقب ابوالقاسم نصربن احمدبن نصربن مأمون، شاعر نامبردار بصرى در سده چهارم. از تاریخ ولادت او اطلاعى در دست نیست. وى در بصره زاده شد و همانجا پرورش یافت و چون در منطقه مِرْبَدِ بصره نان برنجى مىپخت، ملقب به خبزارزّى شد. این واژه را به شکل خُبْزَرُزّى و صورتهاى دیگر نیز ضبط کرده اند (رجوع کنید به ابناثیر، اللباب، ج ۱،ص ۴۱۹؛ ابن خلّکان، ج ۵، ص ۳۸۲).

وى اُمّى بود (خواندن و نوشتن نمى دانست)، ولى قریحه شاعرى و شیرینى و روانى سرودههایش به حدى بود که مردم، بهویژه جوانان، براى شنیدن غزلیات وى بر در دکانش ازدحام مىکردند و بر یکدیگر پیشى مىجستند و از شنیدن سرودههایش شگفت زده مىشدند (ثعالبى، ۱۴۰۳، ج ۲، ص ۴۲۸؛ یاقوت حموى، ج۶، ص۲۷۴۵؛ ابنخلّکان، ج ۵، ص ۳۷۶).

شاعران نیز با او معاشرت داشتند، از جمله مُفَجَّع بصرى (امینى، ج ۳، ص ۳۶۲) و ابنلَنْکَک، شاعر نامى بصره، که براى نخستین بار سرودههاى خبزارزّى را گرد آورد (ثعالبى؛ یاقوت حموى؛ ابنخلّکان، همانجاها). خبزارزّى به بغداد رفت و مدتها در منطقه باب خراسان بغداد اقامت نمود (خطیب بغدادى، ج ۱۵، ص ۴۰۴؛ عمر فرّوخ، ج ۲، ص ۴۳۰). ادیبان و جوانان، که اشعار نغز او را شنیده بودند، استقبال شایستهاى از وى کردند (شوقى ضیف، ص ۵۰۹).

عالمان و ادیبان بغداد نیز دیوان خبزارزّى را نزد خود او خوانده و قطعاتى از سرودههاى او را نیز روایت کرده بودند، از جمله آنان مُعافىبن زکریا جریرى، احمدبن منصور نوشرى، ابنجندى و احمدبن محمد اخبارى بودند (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ج ۱۵، ص ۴۰۴ـ۴۰۵؛ ابناثیر، همانجا). به نوشته ابنخلّکان (ج ۵، ص ۳۸۲)، اخبار و نوادر و حکایتهاى خبزارزّى فراوان است، ولى جز چند حکایت کوتاه (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ج ۱۵، ص ۴۰۷ـ۴۰۸؛ ابنبسّام، ج ۱، قسم ۴، ص ۱۲۳ـ۱۲۴؛ ابنجوزى، ج ۱۴، ص ۲۴ـ۲۵) درباره زندگانى او، مطلب دیگرى ذکر نکرده اند.

رحلت

دانسته نیست که محل درگذشت خبرارزّى، بغداد بوده است یا زادگاهش بصره. درباره مرگ وى دو روایت آورده اند: یکى آنکه چون احمدبن محمد بَریدىِ وزیر را هجو کرد، بریدى دستور داد او را غرق کنند. دوم آنکه، شاعر از خشم وزیر به منطقه هَجَر و بحرین گریخت و به امیر آنجا، ابوطاهر جنّابى، پناهنده شد (مسعودى، ج ۵، ص ۲۴۲؛ سزگین، ج ۲، جزء۴، ص ۷۶) و همانجا درگذشت (شوقى ضیف، ص ۵۱۲). تاریخ درگذشت او را ۳۱۷ (ابنخلّکان، همانجا؛ ابنعماد، ج۲، ص۲۷۶)، ۳۲۷ (یاقوت حموى، ج ۶، ص ۲۷۴۷؛ بروکلمان، ج ۲، ص ۶۲)، و ۳۳۰ (ابنجوزى، ج ۱۴، ص ۲۵؛ ابنتغرى بردى، ج ۳، ص ۲۷۶) ذکر کردهاند. سال ۳۱۷ به احتمال بسیار درست نیست، زیرا خطیب بغدادى (ج ۱۵، ص ۴۰۵) نوشته که نوشرى در ۳۲۵ در منطقه باب خراسانِ بغداد اشعار خبزارزّى را از او شنیده است.

سروده هاى خبزارزّى در زمان حیاتش دهان به دهان جرجى مىگشت ( فرّوخ،رجوع کنید به زیدان، ج ۱، جزء۲، ص ۴۷۲؛ عمر همانجا). وى را از ادیبانى شمردهاند که با داشتن حرفهاى پَست، به جایگاهى بلند دست یافت (شریشى، ج ۴، ص ۲۲۱) و سرودههایى شکوهمند از خود برجاى گذارد (ابنتغرى بردى؛ ابنعماد، همانجاها)؛ اما ثعالبى (۱۴۰۳، ج ۲، ص ۴۲۸) سرودههاى او را نااستوار دانسته و ابتدا قصد داشته ذکرى از وى در کتابش نیاورد ولى بعد به سبب فاصله زمانى اندک با وى و اینکه ابن لنکک سروده هاى او را گردآورده و برخى اشعار خبزارزّى در حافظه ثعالبى بوده ــ از او یاد کرده و قطعاتى چند از سرودههایش را نیز آورده است (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۴۲۹ـ ۴۳۲).

مسعودى (ج ۵، ص ۲۴۱ـ۲۴۲) نیز خبزارزّى را از شاعران خوشقریحه و بدیهه سرا دانستهاند که سروده هایش در مضامین تغزل و غیره بسیار است و خوانندگان و مغنّیان، اشعار او را بیش از دیگران با آواز خوانده اند. ابنبسّام (ج ۱، قسم ۴، ص ۱۹۸، ۲۰۹) خبزارزّى را همردیفِ شاعران و ادیبان بزرگ عرب دانسته و شیوه شعرى او را ستوده است. ابنرَشیق (ج ۱، ص۱۰۰) او را از برخى شاعران عصر عباسى مشهورتر دانسته و ابنجوزى (همانجا) او را فصیح و ادیب خوانده است.

اشعار خبزارزّى را لطیف و روان و گاه ضعیف دانستهاند (رجوع کنید به ابنندیم، ص ۱۹۵؛ عمر فرّوخ، همانجا). ویژگى بارز سرودههاى او، مردمى و عامیانه بودن آنهاست. او هیچگاه سرودههاى خود را به امیران و وزیران تقدیم نکرد تا صله بگیرد، بلکه اشعارش را براى مردم مىخواند؛ از اینرو، پایگاهى مردمى داشت (رجوع کنید به شوقى ضیف، ص ۵۰۹، ۵۱۲). تصویرآفرینی هاى زیبا، استفاده از آرایه هاى ادبى، تخیل، مبالغه،شوخطبعى و فکاههگویى از ویژگیهاى سرودههاى اوست (رجوع کنید به همان، ص۵۱۰ـ ۵۱۱؛نیز رجوع کنید به حسنى صنعانى، ج ۳، ص ۲۷۰). بروکلمان (همانجا) از رقابت خبزارزّى با ابنحجّاج خبر داده، ولى در دیگر منابع به این مطلب اشارهاى نشده است.

خبزارزّى را در زمره شاعران شیعى آورده اند. وى در بیتى به لقب «وصى» که ویژه حضرت على علیهالسلام است، و کنیه آن حضرت، ابوتراب، اشاره کرده است (رجوع کنید به ثعالبى، ۱۴۰۳، ج ۲، ص ۴۲۹؛ خطیب بغدادى، ج ۱۵، ص ۴۰۸؛ یاقوت حموى، ج ۶، ص ۲۷۴۶؛ نیز رجوع کنید به حسنى صنعانى، ج ۳، ص۲۷۰ـ۲۷۲) در منابع متأخر نیز بر تشیع وى تصریح شده است (رجوع کنید به امین، ج۱۰، ص ۲۰۹؛ آقابزرگ طهرانى، ج ۹، قسم ۱، ص ۲۸۹؛ صدر، ص ۲۲۰؛ معجمالشعراء العباسیین، ص ۱۵۱). مضامین برخى احادیث نیز در سرودههاى او به چشم مىخورد (رجوع کنید به قمى، ج ۲، ص ۱۸۳).

خبزارزّى با هدایایى که براى بزرگان مى فرستاد، سرودهایى همراه مىکرد (رجوع کنید به خالدیان، ص ۲۲ـ۲۴) یا در قبال هدایایى که برایش مىفرستادند، شعر ارسال مىکرد (رجوع کنید به همان، ص ۶۶ـ۶۷). به سرودههاى وى بسیار استشهاد کردهاند. راغب اصفهانى بیش از پنجاهبار از سرودههاى او شاهد آورده است (رجوع کنید به ج ۵، بخش فهرستها، ص۳۷۰).

در برخى منابع، سرودههاى او شگفت شمرده شدهاند (رجوع کنید به عسکرى، ج ۱، ص ۲۹۷ـ ۲۹۸؛ ثعالبى، ۱۴۰۵، ص ۴۴۶ـ۴۴۷). در منابع کلامى (رجوع کنید به علمالهدى، قسم ۱، ص ۵۷۵؛ ابنشهر آشوب، ج ۱، ص ۲۳۱) و جُنگهاى ادبى (رجوع کنید به زوزنى، ج ۱، ص ۳۰۵ـ۳۰۶، ج ۲، ص ۲۲ـ۲۳؛ ابن عبدالبرّ، قسم ۱، ج ۱، ص ۸۶، ۴۱۵، ج ۲، ص ۴۴۱، ۷۲۸، ۷۲۹؛ زمخشرى، ج ۳، ص ۵۸۱ـ۵۸۲؛ ابن اثیر، کفایهالطالب، ص ۲۰۲؛ مدنى، ج ۴، ص ۹۸ـ۹۹) نیز بسیارى از سرودههاى وى آمده است. منوچهرى (ص ۱۳۸) نام او را در شعر خود آورده است. علاوه بر ابنلنکک (رجوع کنید به حاجى خلیفه، ج ۱، ستون ۷۸۷)، گردآورى اشعار خبزارزّى را در سیصد ورق، به صولى نیز منسوب کردهاند (رجوع کنید به ابنندیم، همانجا؛ سزگین، ج ۲، جزء۴، ص ۷۷).

محمدحسن آلیاسین نسخه خطى اشعار خبزارزّى را، که متعلق به یکى از کتابخانههاى حضرموت در یمن جنوبى بوده، تصحیح کرده و در چهار شماره مجله المجمع العلمى العراقى (ج۴۰، ش ۱، ۱۴۰۹، ص ۱۰۴ـ۱۳۶، ش ۲، ۱۴۱۰، ص ۱۶۳ـ ۲۰۸، ش ۳ و ۴، ۱۴۱۰، ص ۱۲۹ـ۱۷۵، ج ۴۱، ش ۱، ۱۴۱۰، ص ۱۸۳ـ۲۲۶، ش ۲، ۱۴۱۱، ص ۱۴۵ـ۱۶۴) به چاپ رسانده است. اشعار این نسخه مشتمل بر ۲۸۹ قطعه و مجموعآ ۲۳۲۱ بیت است.

در شماره دیگرى از همین مجله (ج ۴۱، ش ۳، ۱۴۱۳، ص ۱۱۸ـ۱۴۷)، ۲۲۵ بیت از سرودههاى خبزارزّى را، که در نسخه خطى یمن نبوده، به صورت استدراک آمده است. ابراهیم نجّار نیز از دانشکده ادبیات دانشگاه تونس نوزده قطعه از اشعار خبزارزّى را در ۱۳۶۷ش/ ۱۹۸۸ بهچاپ رسانده است (خبزارزّى، مقدمه محمدقاسم مصطفى و سناء طاهرمحمد، ص ۷۸).

نسخه خطى دیگرى از سرودههاى خبزارزّى را، با تاریخ کتابت ۱۱۹۰ (رجوع کنید به همان مقدمه، ص ۷۶)، محمدقاسم مصطفى و سناءطاهر محمد تصحیح کرده و به همراه اشعارى دیگر از شاعر، که در نسخه نبوده است، در مجله معهد المخطوطات العربیه (ج ۳۹، ش ۲، شعبان ۱۴۱۶، ص ۸۴ـ ۱۶۲) چاپ کردهاند. مصطفى عنایت نیز درباره زندگى و اشعار خبزارزّى، کتابى تألیف کرده است (رجوع کنید به حسنى صنعانى، ج ۳، ص ۲۶۸، پانویس).



منابع :

(۱) آقابزرگ طهرانى؛
(۲) ابناثیر (علىبن محمد)، اللباب فى تهذیبالانساب، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۴؛
(۳) ابناثیر (نصراللّهبن محمد)، کفایهالطالب فى نقد کلامالشاعر و الکاتب، چاپ نورى حمودى ؛
(۴) قیسى، حاتم صالح ضامن، و هلال ناجى، موصل الذخیره] ۱۹۸۲[ابنبَسّام، فى محاسن اهلالجزیره، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۳۹۸ـ۱۳۹۹/ ۱۹۷۸ـ۱۹۷۹؛
(۵) ابنتغرى بردى، النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره، قاهره ۱۴۲۶ـ۱۴۲۷/ ۲۰۰۵ـ۲۰۰۶؛
(۶) ابنجوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛
(۷) ابنخلّکان؛
(۸) ابنرشیق، العمده فى محاسنالشعر و آدابه و نقده، چاپ محمد محیىالدین عبدالحمید، بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛
(۹) ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، چاپ یوسف بقاعى، قم ۱۳۸۵ش؛
(۱۰) ابن شحذ الذاهن و?] ۱۹۸۱[عبدالبرّ، بهجهالمجالس، و انس المجالس و ؛
(۱۱) الهاجس، چاپ محمد مرسى خولى، بیروت ابنعماد؛
(۱۲) ابنندیم (تهران)؛
(۱۳) امین؛
(۱۴) عبدالحسین امینى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج ۳، العربى، ج ۲، ] ۱۹۷۴[بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛
(۱۵) کارل بروکلمان، تاریخ الادب ؛
(۱۶) نقله الى العربیه عبدالحلیم نجار، قاهره عبدالملکبن محمد ثعالبى، خاصالخاص، چاپ صادق نقوى، حیدرآباد، دکن ۱۴۰۵/۱۹۸۴؛
(۱۷) همو، یتیمهالدهر، چاپ مفید محمد قمیحه، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۱۸) جرجى زیدان، تاریخ آداب اللغه العربیه، بیروت ۱۹۸۳؛
(۱۹) حاجى خلیفه؛
(۲۰) یوسفبن یحیى حسنى صنعانى، نَسمَهالسَّحَر بذکر مَن تشیع و شعر، چاپ کامل سلمان جبّورى، بیروت ۱۴۲۰/ ۱۹۹۹؛
(۲۱) خالدیان، کتابالتحف و الهدایا، چاپ سامى دهان، قاهره ۱۹۵۶؛
(۲۲) نصربن احمد خُبزاَرُزّى، شعرالخبزأرزى فى المظانّ، چاپ محمدقاسم مصطفى و سناء طاهر محمد، در مجله معهد المخطوطات العربیه، ج ۳۹، ش ۲ (شعبان ۱۴۱۶)؛
(۲۳) خطیب بغدادى؛
(۲۴) حسینبن محمد راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، چاپ ریاض عبدالحمید مراد، بیروت ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛
(۲۵) محمودبن ربیعالابرار و نصوص الاخبار، چاپ سلیم [.بى‌تا]عمر زمخشرى، ، چاپ نعیمى، بغداد افست قم ۱۴۱۰؛
(۲۶) عبداللّهبن محمد زوزنى، حماسه الظرفاء من اشعار المحدثین و القدماء، چاپ محمد بهىالدین محمد سالم، قاهره ۱۴۲۰/ ۱۹۹۹؛
(۲۷) فؤاد سزگین، تاریخالتراثالعربى، ج ۲، جزء۴، نقله الى العربیه عرفه مصطفى، ریاض ۱۴۰۳/۱۹۸۳، چاپ افست قم ۱۴۱۲؛
(۲۸) احمدبن عبدالمؤمن شریشى، شرح مقامات الحریرى البصرى، چاپ عبدالمنعم خفاجى، قاهره ۱۳۷۲/۱۹۵۲، چاپ افست بیروت [.بى‌تا]محمد ؛
(۲۹) شوقى ضیف، العصر العباسىالثانى، قاهره ، چاپ ] ۱۹۷۵[؛
(۳۰) حسن صدر، تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، ؛
(۳۱) حسنبن ]بغداد ۱۳۷۰[افست تهران [.بى‌تا]عبداللّه عسکرى، دیوانالمعانى، قاهره ۱۳۵۲، چاپ افست بغداد [.بى‌تا]؛
(۳۲) علىبن حسین علمالهدى، امالى المرتضى : غررالفوائد و درر القلائد، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۷۳/۱۹۵۴؛
(۳۳) عمر فرّوخ، تاریخ الادبالعربى، ج ۲، بیروت ۱۹۸۵؛
(۳۴) عباس قمى، کتابالکنى و الالقاب، صیدا ۱۳۵۷ـ۱۳۵۸، چاپ افست قم ؛
(۳۵) [.بى‌تا]علىخانبن احمد مدنى، انوارالربیع فى انواعالبدیع، چاپ شاکر هادى شکر، نجف ۱۳۸۸ـ۱۳۸۹/ ۱۹۶۸ـ۱۹۶۹؛
(۳۶) مسعودى، مروج (بیروت)؛
(۳۷) معجم الشعراء العباسیین، اعداد عفیف عبدالرحمان، بیروت: دارصادر، ۲۰۰۰؛
(۳۸) احمدبن قوص منوچهرى، دیوان، چاپ محمد دبیرسیاقى، تهران ۱۳۴۷ش؛
(۳۹) یاقوت حموى، معجمالادباء، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۹۳٫

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۶ 

بازدیدها: ۱۱

زندگینامه خالد بن یزیدبن معاویه

خالد بن یزیدبن معاویه ، خالد بن یزیدبن معاویه، ابوهاشم، خلیفه زاده اموى و از نخستین کسانى که در عالم اسلام در حوزه هاى مختلف علوم طبیعى، به ویژه کیمیا، آثار متعددى به او منسوب است. مطالب موجود درباره او، سال تولد و مرگ، و حتى کیمیاگرى وى و چگونگى آن، در موارد بسیارى مبهم و متناقض است. پژوهشگران متأخر نیز در تحلیل دادههاى تاریخى درباره وى اختلاف نظر دارند.

سال تولد او مشخص نیست و فقط مى دانیم که در سال ۶۴ به هنگام مرگ پدرش، یزیدبن معاویه*، و کناره گیرى و سپس مرگ برادرش معاویه بن یزید از خلافت، به دلیل کمى سن او، امویان که خلافت را در دست داشتند، مروان بن حکم* را به خلافت و خالد را به ولایت عهدى او برگزیدند (خلیفه بن خیاط، ص ۱۶۱؛ دینورى، ص ۲۸۵؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۵۵ـ۲۵۶؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۱۹۱) و مقرر شد که حکومت حمص را به خالد بسپارند (رجوع کنید به ابنسعد، ج ۵، ص ۴۱؛ طبرى، سلسله ۲، ص ۴۷۶).

اولمان (ص ۱۹۶) این گزینش را به دلیل ناپختگى خالد دانسته است. در منابع قدیم سال وفات او ۸۵ یا ۹۰ آمده است (براى نمونه رجوع کنید به ابنعساکر، ج ۱۶، ص ۳۱۵؛یاقوت حموى، ۱۴۰۰، ج ۱۱، ص ۴۲؛ابنخلّکان، ج ۲، ص ۲۲۶)، اما با توجه به اینکه اخیراً مشخص شده که وى کتاب فى الصنعه الشریفه و خواصها را در ۱۰۱ نوشته و شعرى را در باب کیمیا در ۱۰۲ سروده، سال درگذشت او پس از این تاریخ بوده است (رجوع کنید به سزگین، ج ۴، ص۱۲۰).

مروان بن حکم، پس از مرگ یزید با مادر خالد ازدواج کرد، و برخلاف شرط از پیش تعیین شده، پسران خود را به جاى خالد به جانشینى برگزید و عملا حکومت امویان به شاخه مروانى منتقل شد. بنابراین، پس از مرگ مروان، خلافت به عبدالملک بن مروان رسید و خالد در باب خلافت ادعایى نکرد و ظاهرآ به امید جبران خلافت از دست رفته به کیمیاگرى پرداخت (رجوع کنید به ابن ندیم، ص ۴۱۹)، هر چند برخى منابع قدیم و جدید نسبت به این مسئله و اهمیت او در کیمیاگرى تردید کرده و آنها را ساخته منابع بعدى دانسته اند (رجوع کنید به ابن اثیر، ج ۴، ص ۱۲۵؛ابنخلدون، ج ۱: مقدمه، ص ۵۰۵؛اولمان، ص ۲۱۲، ۲۱۵ـ ۲۱۶؛قس سزگین، ج ۴، ص۱۲۰ـ۱۲۵ که این دیدگاهها را رد مى کند).

براساس برخى روایتهاى تاریخى، گروهى در عین اذعان به دانش او، به دلیل پرداختنش به کیمیاگرى، در او با دیده تردید و نفى هم مى نگریسته اند (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ۱۷، ص ۲۴۵، ۲۴۸، ۲۵۰؛ابنخلّکان، ج ۲، ص ۲۲۵). ابوریحان بیرونى (ص ۳۰۲) دانش او را ارج گذارده و وى را نخستین کسى دانسته که دانش خود را از دانیال نبى فراگرفته است.

ظاهراً خالد مدتى با خانواده اش در دمشق مى زیسته (رجوع کنید به ابنقتیبه، ۱۹۶۰، ص ۳۵۲؛ابوالفرج اصفهانى، ج ۱۷، ص ۲۴۸؛
یاقوت حموى، ۱۹۶۵، ج ۳، ص ۴۰۲؛ذهبى، حوادث و وفیات ۸۱ـ۱۰۰ه .، ص ۵۶)، او قصرى در حمص ساخته بوده است (رجوع کنید به یعقوبى، ج ۲، ص ۴۹۶). در زمان یاقوت حموى آثار این قصر در حمص باقى بود. به گفته وى، قبر او نیز در این شهر است (رجوع کنید به ۱۹۶۵، ج ۲، ص ۳۳۶). همسرانش نیز از خاندانهاى بزرگ بوده اند و حتى یکى از آنها عایشه، دختر عبدالملک بن مروان، بوده است (رجوع کنید به ابنحبیب، ص ۵۹، ۶۷، ۴۴۵؛مبرّد، ج ۱، ص ۳۴۷؛ثعالبى، ص۸۰).

به زعم برخى منابع، رابطهاش با عبدالملک، به رغم نسبتشان با هم، و بهرغم راهنماییهایى که گاه از خالد مىخواسته، مثل مشکلى که بر سر ضرب سکه با دولت روم پیش آمد یا مورد شورش ابناشعث (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۳، ص ۲۴۰؛ابناثیر، ج ۵، ص ۴۰۸؛ابنتغرى بردى، ج ۱، ص ۱۷۷؛اولمان، ص ۱۹۷ـ۱۹۸) همیشه دوستانه نبوده است (رجوع کنید به ابوالفرج اصفهانى، ج ۱۷، ص ۲۵۰).

خالد نخستین کسى است که حدود یک قرن پیش از نهضت ترجمه*، باعث ترجمه برخى آثار علمى به عربى شد. گفته شده است که وى از چند دانشمند یونانى ساکن مصر، خواست تا کتابهاى کیمیا، نجوم، و پزشکى را از یونانى و قبطى به عربى ترجمه کنند (رجوع کنید به ابنندیم، ص ۳۰۳ـ۳۰۴، ۴۱۹).

این روایت را اولمان (ص ۲۱۶ـ۲۱۸) با این استدلال که چنین اقدامى در دوره تحقق یونانى مآبى مقدور بوده است نه پیش از آن، رد کرده است. از کتابهاى ترجمه شده این دوره سه اثر موجود است که به کراتِس/ قِراطیس، آپولونیوس تیانایى/ بلینوس*، و مِهراریس نسبت داده مى شود (سزگین، ج ۴، ص ۱۲۵). ابن ندیم (ص ۳۰۴) یکى از این مترجمان را اصطفنالقدیم مى نامد که سزگین (ج ۴، ص ۱۲۲) او را همان اصطفن راهب دانسته که خالد از او نام برده است.

ابنخلّکان (ج ۲، ص ۲۲۴) مَریانوس را دیگر معلم خالد دانسته است. سزگین (ج ۴، ص ۱۲۷) راهب و خالد را شاگردان مریانوس دانسته است. حاجى خلیفه (ج ۲، ستون ۱۷۸۴) نیز از کتابى به نام مقاله مریانس الراهب: لخالدبن یزید فى الکیمیاء نام برده است. سه رساله در کیمیا به صورت سؤال و جواب میان خالد و مریانوس نیز به خالد منسوب است (رجوع کنید به ابنخلّکان، ج ۲، ص ۲۲۴) که برخى پژوهشگران جدید در اصالت آنها تردید دارند (براى نمونه رجوع کنید به سزگین، ج ۴، ص۱۱۰؛قس همان، ج ۴، ص ۱۲۲ـ۱۲۴).

آثار

خالد از کسانى همچون حمزه بن حبیب زَیّات و دِحْیَه بن خلیفه کَلبى روایت کرده است (رجوع کنید به ابنندیم، ص ۳۲؛ابنعساکر، ج ۱۶، ص ۳۰۲ـ۳۰۳). تکبیتىها و مجموعه شعرهایى نیز از او باقىمانده است (رجوع کنید به یاقوت حموى، ۱۴۰۰، ج ۱۱، ص ۴۲ـ ۴۷؛سزگین، ج ۴، ص ۱۲۵ـ۱۲۶). ابنندیم (ص ۴۱۹) خود حدود پانصد برگ از شعرهاى او، و نیز کتاب الحرارات، کتاب صحیفه الکبیر، کتاب صحیفه الصغیر و کتاب وصیته الى ابنه فى الصنعه (وصیتنامه خالد خطاب به پسرش در باب کیمیا) را دیده است.

در فهرست سزگین (همانجا) از آثار خالد، در قیاس با آنچه ابن ندیم گفته است، فقط شعرها و وصیتنامه او به چشم مى خورد؛بنابه همین فهرست، در مجموع شانزده اثر از خالد در دسترس است که شاید برخى از آنها تکرارى و نیازمند بررسى باشند. از آن میان فردوسالحکمه ــکه در آن فهرست پیامبران، فیلسوفان، و زنان کیمیاگر آورده شده  قدیمترین سندى است که قدیمترین منابعِ در دسترس مسلمانان را در اختیار مى گذارد (روسکا، ص ۲۸۷ـ۲۸۸).

در اروپاى سده هاى میانه، آثارى منسوب به خالد رایج بوده (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه) و سه ترجمه لاتینى از آثار کیمیایى او در دست است که در سنّت هرمسى نوشته شده و بارها چاپ و به زبان فرانسوى نیز ترجمه شده اند (رجوع کنید به لوکلر، ج ۱، ص ۶۸ـ۶۹؛اشتایناشنایدر، ش ۱۶۱؛هولمیارد، ص ۱۰۲ـ۱۰۳؛حسن، ص ۲۱۳ـ۲۱۷).



منابع:

(۱) ابناثیر؛
(۲) ابنتغرى بردى، النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره، قاهره ?( ۱۳۸۳) ـ۱۳۹۲/?( ۱۹۶۳)ـ۱۹۷۲؛
(۳) ابنحبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/۱۹۴۲، چاپ افست بیروت (بىتا.)؛
(۴) ابنخلدون؛
(۵) ابنخلّکان؛
(۶) ابنسعد (بیروت)؛
(۷) ابنعساکر، تاریخ مدینه دمشق، چاپ على شیرى، بیروت ۱۴۱۵ـ۱۴۲۱/ ۱۹۹۵ـ ۲۰۰۱؛
(۸) ابنقتیبه، تاریخ الخلفاء، أو، الامامه و السیاسه، بیروت ۱۴۰۱/ ۱۹۸۱؛
(۹) همو، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛
(۱۰) ابنندیم (تهران)؛
(۱۱) ابوالفرج اصفهانى؛
(۱۲) ابوریحان بیرونى، الآثار الباقیه؛
(۱۳) احمدبن یحیى بلاذرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ۱۹۹۶ـ ۲۰۰۰؛
(۱۴) همو، کتاب فتوح البلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛
(۱۵) عبدالملکبن محمد ثعالبى، لطائفالمعارف، چاپ ابراهیم ابیارى و حسن کامل صیرفى، (قاهره ?۱۳۷۹/ ۱۹۶۰)؛
(۱۶) حاجىخلیفه؛
(۱۷) خلیفهبن خیاط، تاریخ خلیفهبن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛
(۱۸) احمدبن داوود دینورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، مصر (۱۳۷۹/ ۱۹۵۹)، چاپ افست بغداد (بىتا.)؛
(۱۹) محمدبن احمد ذهبى، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفیات ۸۱ـ۱۰۰ه .، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛
(۲۰) طبرى، تاریخ (لیدن)؛
(۲۱) محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۱، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم و سیدشحاته، قاهره ?( ۱۳۷۶/ ۱۹۵۶)؛
(۲۲) یاقوت حموى، کتاب معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵؛
(۲۳) همو، معجمالادباء، بیروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛
(۲۴) یعقوبى، تاریخ؛

(۲۵) EI2, s.v. “Khalid b. Yazid b. Muawiya” (by M. Ullmann);
(۲۶) Ahmad Y. Hassan, “The Arabic original of Liber de compositione alchemiae: the epistle of Maryanus, the hermit and phiolosopher, to Prince Khalid ibn Yazid”, Arabic sciences and philosophy, vol.14, no.2 (Sept. 2004);
(۲۷) Eric John Holmyard, Alchemy, Middlesex, Engl. 1957;
(۲۸) Lucien Leclerc, Histoire de la medecine arabe, New York 1971;
(۲۹) Julius Ruska, “Alchemy in Islam”, Islamic culture, II (1937), repr. in Natural sciences in Islam, vol.55: Chemistry and alchemy, collected and reprinted by Fuat Sezgin, Frankfort on the Main: Institute for the History of Arabic-Islamic Science at the Johann Wolfgang Goethe University, 2001;
(۳۰) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, Leiden 1967- ;
(۳۱) Moritz Steinschneider, Die europaischen Ubersetzungen aus dem Arabischen bis Mitte des 17. Jahrhunderts, Graz 1956;
(۳۲) Manfred Ullmann, “Halid ibn Yazid und die Alchemie: Eine Legende”, Der Islam, vol.55, no.2 (1978).

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۴ 

بازدیدها: ۵۰

زندگینامه شیخ عبدالسلام‌ فیتوری اسمر(متوفی۹۸۱ه ق)

 اسمر، عبدالسلام‌بن سلیم فیتوری، شاعر، صوفی مالکی مذهب و احیاکنندۀ طریقت عروسیۀ شاذلیه. وی در ۸۸۰ در زِلیتِن/ زلیطن به‌ دنیا آمد (مخلوف، تنقیح، ص۹۱؛ زاوی، ص۲۲۳). لقب اسمر را به سبب بسیاری شب‌زنده‌داری ‌ (سمر) در عبادت به او دادند (مخلوف، همان، ص۸۶-۸۷) و نسب فیتوری نشان‌دهندۀ انتساب وی به قبیلۀ فواتیر است (همان، ص۷۵).

سلسلۀ اجداد وی به امام حسن علیه‌السلام می‌رسد و نیاکان او در زمان حجاج از مکه به فاس کوچ کردند (همان، ص۷۴-۷۵، ۸۳؛ عبدالسلام بن سلیم، مقدمۀ مصطفی عمران رابعه، ص۱۱-۱۳). پدر عبدالسلام، که از صالحان و اهل کرامت فاس به شمار می‌آمد، اندکی پس از دوسالگی او درگذشت و عمویش، ابوالعباس احمدبن محمد فیتوری، که او نیز از علمای بزرگ بود، سرپرستی وی را برعهده گرفت و او را به آموختن و حفظ قرآن واداشت.

عبدالسلام در هفت سالگی از قاریان بسیار زبده شد و مبادی علوم ادبی و فقه و منطق را نیز از عمویش فراگرفت (مخلوف، همان، ص۸۵، ۹۱؛ عبدالسلام‌بن سلیم، همان، ص۲۲). سپس نزد عبدالرحمن وَسلاتی، احمد زروق و عبدالواحد دوکالی شاگردی کرد و از دوکالی، که از مشایخ سلسلۀ عروسیه بود، اصول تصوف را آموخت (ازهری، ص۱۴۹؛ عبدالسلام‌بن سلیم، همان، ص۲۶).

بدین ترتیب، سلسلۀ مشایخ او با چهار واسطه، از طریق عبدالواحدبن محمد دوکالی به احمدبن عروس* و از طریق او به ابوالحسن شاذلی می‌رسد (مخلوف، همان، ص۶۵؛ کتانی، ج۱، ص ۲۰۶). گفته شده است که ابن‌عروس، پیشاپیش، از تولد وی وجانشینی او در سلسلۀ عروسیه خبر داده ‌بود (مخلوف، همان، ص۸۹).

عبدالسلام بسیار اهل عبادت و ذکرگویی و در ابتدا بسیار به سنّت پایبند بود و با موسیقی و سماع مخالفت می‌کرد، اما یک‌ بار که به زیارت مزار اجدادش رفته ‌بود با دیدن جماعتی که موسیقی می‌نواختند و اشعار ممشاد دینوری را می‌خواندند، در او شور و جذبه‌ای پدید آمد، به طوری که خود نیز به شروع به دف‌زدن کرد (مخلوف، همان، ص۹۳-۹۴؛ زاوی، ص۲۲۳).

استادش دوکالی نخست در مقام انکار این عمل برآمد، اما شور و جذبۀ عبدالسلام در دف‌نوازی چنان بود که دوکالی دست از مخالفت برداشت و او را تأیید کرد (رجوع کنید به مخلوف،همان، ص۹۴-۹۶). به تدریج، احوال عبدالسلام و دف‌نوازی توأم با ذکرگویی وی برخی از علما را شیفتۀ خود کرد و ایشان را در شمار مریدان و شاگردان وی در آورد (همان، ص۹۶-۱۰۰). از سوی دیگر، عقاید و کردار عبدالسلام موجب خشم و دشمنی برخی دیگر از علما شد، به طوری که به او تهمت ساحری زدند (همان، ص۱۰۱).

عبدالسلام، پس از خروج از زلیتن، به ساحل رفت و در مدت اقامتش در قریۀ اَحامد با بزرگان آنجا مصاحبت کرد و کرامات بسیار از او سر‌زد. او از آنجا هم اخراج شد، به طرابلس رفت و در مسجد ناقه اقامت کرد. مردم طرابلس چون شرح صفات و کرامات او را شنیدند، گرد وی جمع شدند و او به تعلیم آنان پرداخت، اما برخی از وی به والی شکایت بردند و او را به کفر و ایجاد آشوب و اختلاف در میان مردم متهم کردند.

سرانجام، برای پایان دادن به اغتشاش و درگیری، به فرمان حاکم شهر، عبدالسلام از طرابلس اخراج شد (همان، ص۱۰۱،۱۰۴). پس از آن، وی در مناطق متعددی اقامت کرد، از جمله به جبل غَریان، قلعۀ سوف‌الجین، تاورغا و مسراته/ مصراته رفت و در اواخر عمر به زلیتن بازگشت و در میان قبیلۀ براهمه ساکن شد و در همان زاویه‌ای که بنا نهاده‌ بود، به تشکیل حلقه‌های ذکر و وعظ و نیز تدریس پرداخت(مخلوف، همان، ص۱۰۸-۱۱۲؛ عبدالسلام‌بن سلیم، همان، ص۳۶).

عبدالسلام دربارۀ خود عقاید غلوآمیزی داشت. وی افزون بر قصیده‌ای شطح‌آمیز دربارۀ خود (رجوع کنید به مخلوف، همان، ص۱۳۹-۱۴۱)، در برخی از اشعارش خود را صاحب علم خضر و لقمان و وارث اسرار الهی پیامبر، قطب و غوث ‌خوانده است (رجوع کنید به همان، ص۱۱۳-۱۱۴، ۱۵۳-۱۵۴). او همچنین از حلاج دفاع می‌کرد و او را غوث زمان خود می‌دانست و در اشعارش وی را می‌ستود (رجوع کنید به همان، ص ۱۵۸-۱۵۹).

رحلت

عبدالسلام، پس از عمری طولانی، در ۹۸۱ در زادگاه خود درگذشت و در زاویه‌اش دفن شد. براساس وصیتش، سالم‌بن طاهر او را غسل داد و بر جسدش نماز خواند. او شاگردش، عمربن ‌حَجا، را به‌ جانشینی خود برگزیده بود (همان، ص ۲۲۷-۲۲۸؛ برای آگاهی از دیگرشاگردان وی رجوع کنید به زاوی، ص۲۲۳).

از عبدالسلام کرامات بسیاری حکایت شده است(رجوع کنید به مخلوف، همان، ص۱۲۲-۱۳۹؛ عبدالسلام‌بن سلیم، همان، ص۴۲-۴۵). کریم‌الدین برمونی، یکی از شاگردان عبدالسلام (مخلوف، همان، ص۹۹)، بسیاری از حوادث و جزئیات زندگی او و همچنین اشعار و سخنان وی را در کتابی به نام روضه الازهار و منیه السادات الابرار گرد آورده‌ است. محمد مخلوف این اثررا، با نام مواهب الرحیم فی مناقب مولانا الشیخ سیدی عبدالسلام بن سلیم، تنقیح و تلخیص کرده که با عنوان تنقیح روضه الازهار و منیه السادات الابرار به چاپ رسیده‌ است. ابومحمد عبدالسلام‌بن صالح، یکی از نوادگان عبدالسلام، نیز کتابی با عنوان فتح‌العلیم در شرح حال وی نوشته است (مخلوف، شجره النور، ۱۳۴۹، ص۳۱۸؛ کتانی، ج ۱، ص۲۰۶-۲۰۷).

آثار

از عبدالسلام آثاری بر جای مانده است، از جمله:

الانوار السنیه فی اسانید الطریقه العروسیه، که در آن به نوع ارتباط و اتصال خود با ابوالعباس احمد‌بن عروس اشاره کرده است (کتانی، ج۱، ص۲۰۵-۲۰۶)؛

العَظمه فی التَحدُث بالنعمه، مشتمل براذکار و اوراد فراوان (مخلوف، تنقیح روضه‌الازهان، [بی‌تا]، ص۱۱۵)؛

و الوصیه الکبری، که آن را در ۹۷۲ در پاسخ به سؤالات شاگردش، محمد بن عطیه، تقریر کرده و نیز شامل سفارشهای‌ اوست به سالکانی که می‌خواهند وارد طریقت وی شوند(مخلوف، همان، ص ۲۱۰؛ بروکلمان، ذیل، ج۲، ص۹۹۸).

وی در این اثر چهار حزب (دعا) نوشته و به مریدانش سفارش کرده ‌است که آنها را از حفظ کنند و پیوسته بخوانند. این احزاب عبارت‌اند از: حزب کبیر، که پس از نماز عصر و پیش از وارد شدن به شهرها یا آمدن نزد امیران خوانده می شود؛ حزب طمس (پاک کردن) که پس از نماز عصر خوانده می شود؛ حزب خوف، که پیش از طلوع خورشید و هنگام سفر آن را می خوانند؛ و حزب فلاح و رستگاری، که زمان خواندن آن قبل از مصیبتها و پیش از خواب است (مخلوف، همان، ص ۲۱۱؛ نیز رجوع کنید به رزقی، ص۱۳۲- ۱۳۵).

محمدبن عطیه مختصری از این اثر را با نام وصیه الصغری در ۹۷۹ تدوین کرده است (مخلوف، همان، ص۲۱۰). مجموعه‌ای از رسایل عبدالسلام نیز، با عنوان رسائل الاسمر عبدالسلام‌بن سلیم الادریسی الحسنی الی مریدیه، به همت مصطفی عمران رابعه در۲۰۰۲ در بیروت به چاپ رسیده ‌است (برای دیگر آثار وی رجوع کنید به عبدالسلام‌بن سلیم، همان،۵۱-۵۲).

عبدالسلام را احیاکنندۀ طریقت عروسیه، از شاخه‌های شاذلیه، به شمار می‌آورند (مخلوف، همان، ص۸۷؛ د.اسلام، ذیل «طریقه» ). طریقت عروسیه، که بعد از عبدالسلام به سلامیه معروف شد، در برخی کشورهای شمال افریقا، بخصوص تونس، پیروان بسیاری یافت (رزقی، ص۱۳۰؛ تریمینگام، ص۸۷). عبدالسلام پیروی از سنّت پیامبر، پوشیدن لباسهای سبز و سفید و اجتناب از پوشیدن لباس سیاه، محبت کردن به اهل علم، و حضور در محضر مشایخ با آداب و شرایط خاص را به پیروان خود توصیه می‌کرد (رجوع کنید به مخلوف، همان، ص ۱۷۸-۲۱۰). در این طریقت، مراسم ذکر جلی، با دف‌نوازی و سماع همراه است (رزقی، ص۱۳۲).



منابع :

(۱) محمد بشیر ظافر ازهری، طبقات المالکیه و هو الکتاب المسمی الیواقیت الثمینه فی اعیان مذهب عالم المدینه، قاهره۱۴۲۰/۲۰۰۰؛
(۲) صادق رزقی، الاغانی التونسیه، تونس ۱۹۶۷؛
(۳) طاهر احمد زاوی، اعلام لیبیا، بیروت ۲۰۰۴؛
(۴) عبدالسلام بن سلیم، رسائل الاسمر عبدالسلام بن سلیم الادریسی الحسنی الی مریدیه، چاپ مصطفی عمران رابعه، بیروت ۲۰۰۳؛
(۵) عبدالحی کتانی، فهرس الفهارس و الاثبات، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
(۶) محمد مخلوف، تنقیح روضه ‌الازهار و منیه السادات الابرار، بیروت [بی‌تا]؛
(۷) همو، شجره النور الزکیه فی طبقات المالکیه، بیروت ۱۳۴۹؛
(۸) Carl Brockelmann, Geschichte der Arabischen Litteratur, suppl., Leiden 1938.
(۹) EI2, s.v. “TARĪQA”, by N. Kaptein.
(۱۰) J. Spencer Trimingham, The Sufi orders in Islam, London, Oxford, New York 1973.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۶ 

بازدیدها: ۵۲

زندگینامه حَجّاج ‌بن یوسف‌«حاسب و مهندس»(سده دوم و سوم)

حَجّاج ‌بن یوسف‌بن مَطَر ، مترجم و ریاضی‌دان سده دوم و سوم. از زندگى او اطلاع چندانى در دست نیست. به گفته یعقوبى (ص ۲۴۱ـ۲۴۲، ۲۴۹)، ظاهراً در ۱۴۵ طراحى و ساخت بخشهایى از بغداد، پایتخت تازه منصور عباسى، برعهده وى بوده است. بر همین اساس، سزگین (ج ۵، ص ۲۲۶) تاریخ تولد حجاج را ۱۲۰ تعیین کرده است. در برخى منابع، براى وى القاب حاسب (بطلمیوس ، گ ۱ر) و مهندس (یعقوبى، ص ۲۴۲، ۲۴۹) ذکر شده است.

ابن‌ندیم (ص ۳۰۴) از وى در زمره مترجمان یاد کرده است (نیز رجوع کنید به ابن‌ابی‌اصیبعه، ج ۱، ص ۲۰۴). به گفته او (ص ۳۲۵)، نخستین بار حجاج اصول اقلیدس را ترجمه، و به هارون‌الرشید (حک :۱۷۰ـ۱۹۳) تقدیم کرد. این ترجمه بعدها به «نقل هارونى» مشهور شد (ابن‌ندیم، همانجا؛قفطى، ص ۶۴).

با به خلافت رسیدن مأمون (حک: ۱۹۸ـ۲۱۸)، باب تازه‌اى در ترجمه آثار یونانى گشوده شد. در این دوره حجاج، همراه با هیئتى رسمى از سوى مأمون، براى آوردن آثار علمى یونانى به روم شرقى سفر کرد (ابن‌ندیم،ص ۳۰۴؛ابن‌ابی‌اصیبعه، ج ۱، ص ۱۸۷). وى همچنین ویرایش جدیدى از ترجمه قبلی‌اش از اصول را به مأمون تقدیم کرد (نیریزى، بخش ۱، جزء۱، ص ۴، ۶؛بروکلمان، >ذیل<، ج ۱، ص ۳۶۳)؛البته ابن‌ندیم (ص ۳۲۵) از آن به‌مثابه ترجمه جدیدى یاد کرده است که به «نقل مأمونى» شهرت یافت (نیز رجوع کنید به قفطى، همانجا).

ترجمه نخست حجاج به‌جا نمانده است، اما گزیده‌هایى از ویرایش یا ترجمه دوم را در خلال شرحها و ترجمه‌هاى متعدد و نسخه‌هاى خطى به‌جا مانده از اصول می‌توان یافت (دیونگ، ۱۹۹۱، ص ۶۴۸)؛البته براساس این گزیده‌ها نمی‌توان متن اصلى ترجمه یا ویرایش دوم حجاج را کاملا بازشناخت (رجوع کنید به همو، ۱۹۸۴، ص ۱۴۹).

با وجود مقبولیت بیشتر ترجمه اسحاق‌بن حنین* از اصول، با بازنگرى ثابت‌بن قره*، ترجمه اول حجاج دست‌کم تا قرن چهارم (رجوع کنید به نیریزى، بخش ۱، جزء۱، ص ۴، ۶) و ویرایش یا ترجمه دوم او تا قرن هفتم (یعنى زمانى که نصیرالدین طوسى تحریر اصول اقلیدس را نگاشت) در محیطهاى علمىِ قلمرو اسلامى تداول داشته است.

نصیرالدین طوسى، هم به ترجمه حجاج و هم به ترجمه اسحاق‌بن حنین دسترسى داشته، اما ظاهرآ ترجمه اسحاق را ترجیح می‌داده است (رجوع کنید به تحریر اصول اقلیدس*).

معلوم نیست که حجاج اصول را مستقیماً از یونانى به عربى برگردانده یا از یک ترجمه سریانى استفاده کرده است. در این‌باره فرضیه‌هاى گوناگونى وجود دارد (براى فرضیه استفاده از ترجمه سریانى رجوع کنید به سزگین، ج ۵، ص ۸۶ـ۹۰، ۱۰۳ـ۱۰۴؛تحریر اصول اقلیدس*؛براى مخالفت با این فرضیه رجوع کنید به کلمروت، ص ۳۰۴). در سده‌هاى بعد، اصول اقلیدس از عربى و یونانى به لاتینى ترجمه شد (دیونگ، ۲۰۰۴، ص ۳۱۳).

ظاهراً هرمان و ادلارد در ترجمه‌هاى لاتینى خود از اصول، متأثر از ترجمه حجاج بودند، در حالی‌که گراردوس کرمونایى/ ژرار کرمونایى* از ترجمه اسحاق براى ترجمه اصول بهره گرفته بود (همان، ص ۳۲۵).

حجاج در ۲۱۲ مجسطى بطلمیوس* را از رومى (یا سریانى) به عربى ترجمه کرد (بطلمیوس، گ ۱ر؛سارتون، ج ۱، ص ۵۶۲). این ترجمه، برخلاف ترجمه‌هاى وى از اصول، رواج فراوان یافت و بارها استنساخ شد (براى نسخه‌ها رجوع کنید به سوتر، ص ۹). گرچه پیش از این نیز دو ترجمه از مجسطى با حمایت مالى یحیی‌بن خالد برمکى صورت گرفته بود و ترجمه دوم را ابوحسّان و سلم در بیت‌الحکمه* بازبینى کرده بودند (ابن‌ندیم، ص ۳۲۷).

در فلسفه، حجاج کتاب المرآه منسوب به ارسطو را ترجمه کرده است (همان، ص ۳۱۲؛قفطى، ص ۴۲). حاجی‌خلیفه (ج ۱، ستون ۶۶۴) نیز از کتابى درباره جبر و مقابله*، با عنوان الوصایا بالجزور (الجذور ؟)، تألیف حجاج‌بن یوسف یاد کرده است.



منابع :

(۱) ابن‌ابی‌اصیبعه، کتاب عیون الأنباء فى طبقات الأطباء، چاپ امرؤالقیس‌بن طحان (آوگوست مولر)، کونیگسبرگ و قاهره ۱۲۹۹/ ۱۸۸۲، چاپ افست انگلستان ۱۹۷۲؛
(۲) ابن‌ندیم (تهران)؛
(۳) کلاودیوس بطلمیوس، المجسطى، ترجمه حجاج‌بن یوسف‌بن مطر، نسخه خطى کتابخانه لیدن هلند، ش ۶۸۰٫ or، نسخه عکسى کتابخانه بنیاد دایرهالمعارف اسلامى؛
(۴) حاجی‌خلیفه؛
(۵) علی‌بن یوسف قفطى، تاریخ الحکماء، و هو مختصر الزوزنى المسمى بالمنتخبات الملتقطات من کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، چاپ یولیوس لیپرت، لایپزیگ ۱۹۰۳؛
(۶) یعقوبى، البلدان؛

(۷) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949, Supplementband, 1937-1942;
(۸) Gregg De Young, “The Arabic textual traditions of Euclid’s Elements”, Historia mathematica, vol.11 (1984);
(۹) idem, “The Latin translation of Euclid’s Elements attributed to Gerard of Cremona in relation to the Arabic transmission”, Suhayl, vol. 4 (2004);
(۱۰) idem,” New traces of the lost al- Hajjaj Arabic translations of Euclid’s Elements”, Physis, XXVIII (1991);
(۱۱) Martin Klamroth, “Uber den arabischen Euklid”, Zeitschrift der Deutschen MorgenlÌndischen Gesellschaft, 35 (1881), repr. in Islamic mathematics and astronomy, vol. 17/I, collected and reprinted by Fuat Sezgin, Frankfort on the Main, Institute for the History of Arabic-Islamic Science at the Johann Wolfgang Goethe University, 1997;
(۱۲) Fadl b. Hatim Nayrizi, Codex Leidensis 399,1. Euclidis Elementa ex interpretatione al-Hadschdschadschii cum commentariis al-Narizii, pt.1, fasc.1, ed. R. O. Besthorn and J. L. Heiberg, Copenhagen 1893, repr. in Islamic mathematics and astronomy, ed. Fuat Sezgin, Frankfort on the Main, Institute for the History of Arabic-Islamic Science at the Johann Wolfgang Goethe University, 1997;
(۱۳) George Sarton, Introduction to the history of science, Malabar, Fla. 1975;
(۱۴) Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, Leiden 1967- ;
(۱۵) Heinrich Suter, Die Mathematiker und Astronomen der Araber und ihre Werke, Leipzig 1900, Amsterdam 1981.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۲ 

بازدیدها: ۳۰

زندگینامه عزالدین حسین‌ حسینی‌ حائرى (قرن نهم و دهم)

 عزالدین حسین‌بن مساعِد، عالم، محدّث و نسب‌شناس شیعى قرن نهم و دهم. از سال تولد، وفات و زندگى وى اطلاع دقیقى در دست نیست. سید محسن امین (ج ۶، ص ۱۷۲) بر پایه پاره‌اى اسناد خطى موجود در جبل‌عامل*، حسین‌بن مساعد را از اهالى عیناثا در جبل‌عامل دانسته که با برادرانش، سیدعبدالحق و سیدزین‌الدین، به عراق رفته و در کربلا سکونت گزیده است و هر سه در همانجا فوت کرده‌اند.

براین‌اساس، حسینی‌حائرى از فقهاى برآمده از مکتب کربلا به‌شمار رفته است (رجوع کنید به طباطبایى، مقدمه محمدمهدى آصفى، ج ۱، ص ۹۴). به‌نوشته آقابزرگ طهرانى (۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۵۰، پانویس، ج ۲۶، ص ۱۱۸)، به احتمال بسیار کتاب بَیدَرُالفلاح، که ابراهیم‌بن على کَفعَمى* در تألیف کتاب البلدالامین از آن بهره برده، تألیف مساعدبن حسین، پدر حسینی‌حائرى، است؛ هر چند که پیشتر، افندى اصفهانى (ج ۲، ص ۱۷۶) این احتمال را بعید دانسته و آقابزرگ طهرانى (۱۴۰۳، ج ۳، ص ۱۸۶) خود در این نسبت تردید کرده بود. کحّاله (ج ۱۲، ص ۲۲۳) اثرى با عنوان المراسلات را نیز به مساعد نسبت داده است.

حسینی‌حائرى معاصر و استاد کفعمى (متوفى ۹۰۰ یا ۹۰۵) بوده است (مجلسى، ج ۱، ص ۱۸؛ امین، ج ۶، ص ۱۷۱). کفعمى، حسینى حائرى را در حاشیه کتاب الجُنّهُ الواقیه و الجَنّهُالباقیه، معروف به المصباح، و دیگر آثار خود ستوده است. از کتاب فَرَجُ الکَرب و فَرَحُ القلب کفعمى بر می‌آید که وى با حسینی‌حائرى مکاتباتى به نظم و نثر داشته است (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۷۵ـ۱۷۶؛ امین، ج ۶، ص ۱۷۱۰ـ۱۷۲؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۵۰، پانویس). شیخ حرّ عاملى (متوفى ۱۱۰۴) در امل الآمل (قسم ۲، ص ۱۰۲) حسینی ‌حائرى را فاضل و صالح وصف کرده است.

حسینی‌حائرى در نسب‌شناسى نیز دستى داشته است. بر طبق برخى مکتوباتش، در ۹۱۷ از کربلا به سوى خراسان رفته و نَسَب ساداتى را که در سمنان و سبزوار دیده، ضبط کرده است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۳۶۶ش، ص ۷۳؛ همو، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۵۰). این گزارش و نیز ثبت تاریخ ۹۱۷ براى تألیف برخى آثار او (رجوع کنید به ادامه مقاله)، نشان می‌دهد که او پس از این تاریخ درگذشته است. سیدشهاب‌الدین مرعشی‌نجفى (رجوع کنید به عمرى، مقدمه، ص ۳۹)، بدون ذکر منبع، طول عمر او را ۱۲۰ سال نوشته است.

آثار

مهم‌ترین اثر حسینی‌حائرى،

تُحفَهُ الابرار فى منَاقب اَبِى الائمهِ الاَطهار، درباره مناقب و فضائل حضرت على علیه‌السلام است. او این اثر را در سى باب تألیف و در ابتداى کتاب تصریح کرده که به ‌سبب اختلاف فراوان درباره مناقب آن حضرت، به تألیف این کتاب پرداخته است. وى در این اثر از احادیث معتبر اهل سنّت نیز استفاده نموده و در فهرست منابع، حدود شصت کتاب اهل سنّت را ذکر کرده است که شمارى از آنها امروزه در دسترس نیستند.

در انتهاى کتاب، فصلى به فضائل امامان دیگر و نیز حضرت زهرا علیهم‌السلام اختصاص داده است (رجوع کنید به کنتورى، ص۱۰۳؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۳، ص ۴۰۵ـ ۴۰۶، ج ۶، ص ۱۵۰، پانویس).

به نوشته افندی‌اصفهانى (همانجا)، از جمله منابع حسینى در تألیف این اثر، کتابُ المَناقب ابوعَمرو (ابوعمر) زاهد (متوفى ۳۴۵) و شرح نهج‌البلاغه ابن‌عنقا متعلق به قرن هشتم، بوده است. آقابزرگ طهرانى (۱۴۰۳، ج ۱، ص ۳۶۷، ج ۲، ص ۶۸) اقتباس او را از المناقب تأیید کرده، ولى درباره اصالت کتاب دوم مناقشه کرده و احتمال داده است که این اسم، تصحیف ابن‌عقایقى باشد (رجوع کنید به همان، ج ۱۴، ص ۱۵۷؛نیز درباره مآخذ دیگر تُحفهالابرار رجوع کنید به همان، ج۱۰، ص۱۴۰، ج۲۰، ص ۱۶۸ـ۱۶۹).

تُحفَهُ الابرار از جمله منابع بِحارالانوار علامه مجلسى بوده است (رجوع کنید به مجلسى، ج ۱، ص ۱۸)؛هرچند مجلسى (ج ۱، ص ۳۵) گفته چون بیشتر احادیث تحفهالابرار در کتابهاى مشهورتر یافت می‌شود، از این کتاب به‌ندرت استفاده کرده است.

اثر دیگر حسینی‌حائرى،

حاشیه‌هاى او بر عُمدهُالطّالب فى اَنساب آل ابی‌طالب، اثر ابن‌عِنَبَه* (متوفى ۸۲۸)، در نسب‌شناسى است. بخشى از این حاشیه‌ها همراه با متن عمدهالطّالب در ۱۳۳۷ش در نجف چاپ شده است (آقابزرگ‌طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۵۰، ۱۶۵؛مشار، ستون ۲۸۹). نسخه‌اى از این کتاب به خط حسین‌بن مساعد وجود دارد که در ۸۹۳ نوشتن متن آن و در ۹۱۷ نوشتن آخرین حواشى آن به پایان رسیده است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۳۶۶ش، همانجا؛همو، ۱۴۰۳، ج ۳، ص ۱۳۵، ج ۱۵، ص ۳۳۸؛ابن‌عنبه، مقدمه آل‌طالقانى، ص۱۰ـ۱۱).



منابع :

(۱) آقابزرگ طهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، چاپ علی‌نقى منزوى و احمد منزوى، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) همو، طبقات اعلام‌الشیعه: احیاء الداثر من القرن العاشر، چاپ علی‌نقى منزوى، تهران ۱۳۶۶ش؛
(۳) ابن‌عِنَبَه، عمده الطّالب فى انساب آل ابی‌طالب، چاپ محمدحسن آل‌طالقانى، نجف ۱۳۸۰/۱۹۶۱؛
(۴) عبداللّه‌بن عیسی‌افندى اصفهانى، ریاض‌العلماء و حیاض‌الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۰۱ـ؛
(۵) امین؛
(۶) محمدبن حسن حرّ عاملى، امل الآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ( ۱۹۶۵)، چاپ افست قم ۱۳۶۲ش؛
(۷) علی‌بن محمدعلى طباطبائى، ریاض‌المسائل فى بیان احکام الشرع بالدلائل، ج ۱، قم ۱۴۱۲؛
(۸) علی‌بن محمدعمرى، المجدى فى انساب الطالبیین، چاپ احمد مهدوی‌دامغانى، قم ۱۴۰۹؛
(۹) عمررضا کحاله، معجم‌المؤلفین، دمشق ۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ افست بیروت (بی‌تا.)؛
(۱۰) اعجاز حسین‌بن محمدقلى کنتورى، کشف الحجب و الأستار عن اسماء الکتب و الأسفار، قم ۱۴۰۹؛
(۱۱) مجلسى؛
(۱۲) خانبابا مشار، فهرست کتابهاى چاپى عربى، تهران ۱۳۴۴ش.

 

دانشنامه جهان اسلام   جلد ۱۳

بازدیدها: ۱۹

زندگینامه آیت الله سیدمحمدتقى حکیم(۱۳۸۱-۱۳۰۱ش)

 از عالمان معاصر خاندان طباطبایى حکیم و از استادان حوزه علمیه نجف. وى در ۱۳۴۱/ ۱۳۰۱ش در نجف به دنیا آمد. پدرش سیدمحمد سعیدبن سیدحسین‌بن سیدمهدی‌بن سیدمصطفی‌بن سیدمحمدعلی‌بن سیدابراهیم (جد اعلاى سیدمحسین حکیم) عالم دین و مدرّس فقه و اصول بود که در ۱۳۹۵/ ۱۳۵۴ش در نجف درگذشت. از او آثارى به شکل حاشیه بر کتابهاى فقهى و اصولى برجای‌مانده است (حرزالدین، ج ۲، ص ۳۹۵؛ امینى، ج ۱، ص ۴۲۴، ۴۲۷).

اساتید

سیدمحمدتقى علوم منطق، بلاغت و فقه و اصول را نزد پدر و برادر خود، سیدمحمدحسین (رجوع کنید به ادامه مقاله)، شیخ على ثامر، سید یوسف حکیم و سید محمدعلى حکیم خواند. فلسفه و تاریخ را نزد شیخ محمدرضا مظفّر آموخت و دروس عالى فقه و اصول را نزد سیدمحسن حکیم*، شیخ حسین حلّى*، سیدابوالقاسم خویى*و سیدحسن بجنوردى* گذراند (حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص یوـ یز؛ همو، ۱۴۲۷، مقدمه مکّى، ص ۱۴ـ۱۵).

محمدتقى حکیم عضو«جمعیه مُنْتدى النشر» بود و پس از وفات شیخ محمدرضا مظفّر، نخستین رئیس دانشکده فقه نجف (کلیهالفقه، تأسیس در ۱۳۷۶/۱۳۳۵ش)، جانشین او شد و علاوه بر آن فقه مقارَن، اصول فقه و تاریخ را در آنجا تدریس می‌کرد (آقابزرگ طهرانى، قسم ۱، ص ۲۵۷؛ بهادلى، ص ۳۷۴، ۳۸۴؛ حکیم، ۱۴۲۷، همان مقدمه، ص ۱۷ـ۱۸). او که در توسعه این دانشکده سهم مهمى داشت از استادان دانشگاه بغداد براى تدریس تاریخ، جامعه‌شناسى و روان‌شناسى در دانشکده فقه دعوت کرد و خود نیز از ۱۹۶۴/۱۳۴۳ش در دانشگاه بغداد به تدریس اصول فقهِ مقارَن پرداخت و هم‌زمان مقالات زیادى را در نشریاتى چون نجف و الایمان به چاپ رساند (حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص یح؛ همو، ۱۴۲۷، همان مقدمه، ص ۱۸ـ۲۲).

سیدمحمدتقى در بسیارى از مجامع علمى عراق و دیگر کشورهاى عربى عضویت داشت؛ در همایشهاى علمى متعددى در کشورهاى دیگر حضور یافت و سخنرانى کرد؛ با عالمان دانشگاه الازهر ارتباط نزدیک داشت، بارها با آنان ملاقات کرد و گزارش این دیدارها را در مقالاتى با عنوان «احادیثُ من القاهره» در مجله الایمان به چاپ می‌رساند. این ارتباط، منشأ تعاملات علمى نیز شد؛ از جمله وى در نگارش رساله دکتراىِ اصول فقه یکى از دانشجویان الازهر، با عنوان دلیل‌العقل عندالشیعه الامامیه (بیروت ۲۰۰۸)، کمک بسیار کرد و هنگام چاپ نیز بر آن مقدمه‌اى نگاشت (تاریخ مقدمه ۱۳۹۲) و در آن بر ضرورت تقریب بین مذاهب اسلامى تأکید کرد.

وى همچنین عضو شوراى (لَجْنَه) نگارش موسوعه الفقه الاسلامى به سرپرستى شیخ حسن مأمون، از مشایخ الازهر، بود. هدف از نگارش این دایرهالمعارف ــ که ناتمام ماند ــ درج و ارائه احکام فقهىِ مذاهب اسلامى بدون جرح و تعدیل و ترجیح بوده است (حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص یح ـ یط؛ همو، ۱۴۲۷، همان مقدمه، ص ۲۲ـ۲۴، نیز رجوع کنید به ص ۱۵۹ـ۲۱۱). محمدکاظم مکّى در ثمراتُ النجف فی‌الفقه و الاصول و الادب و التاریخ (بیروت ۱۴۲۷/۲۰۰۶) گزیده‌اى از آرا، مقالات و مصاحبه‌هاى سیدمحمدتقى حکیم را گردآورى ده است.

رحلت

رژیم بعث عراق در ۱۴۰۳/ ۱۳۶۲ش سیدمحمدتقى حکیم را همراه با شمار دیگرى از اعضاى خاندان حکیم دستگیر و زندانى نمود، اما بعدها او را با توجه به کِبَرسن و بیمارى آزاد کرد (غروى، ج ۲، ص ۵۵۸؛ حکیم، ۱۴۲۷، همان مقدمه، ص ۲۶). وى در صَفر ۱۴۲۳/ اردیبهشت ۱۳۸۱ در نجف درگذشت.

برخى آثارش عبارت‌اند از:

الاشتراک و الترادف (بغداد ۱۹۶۵)،

قصهالتقریب بین المذاهب الاسلامیه (کویت ۱۹۷۸)،

سُنَّه اهل‌البیت (کویت ۱۹۷۸)،

مناهج البحث فى التاریخ (کویت ۱۹۷۸) و

مالک‌الاشتر (نجف ۱۹۴۶؛ حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص یط ـ ک؛ امینى، ج ۱، ص ۴۲۸؛ براى آثار چاپ نشده او و کتابهایى که بر آن مقدمه نگاشته است رجوع کنید به حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص ک ـ کا).

مباحث اصول فقه تطبیقى، که سیدمحمدتقى حکیم با عنوان «مدخل‌الفقه المقارن» براى طلاب سال سوم و چهارم دانشکده فقه تدریس می‌کرد، با تجدیدنظر خود او در پاره‌اى از مباحث آن، با عنوان الاُصولُ العامّه للفقه المقارَن در ۱۳۴۲ش/۱۹۶۳ در بیروت به چاپ رسید (حکیم، ۱۴۱۸، مقدمه، ص ( ۱)؛ همو، ۱۴۲۷، همان مقدمه، ص ۲۴؛ مظفّر، ج ۲، جزء۳، ص ۲۰۶).

در ابتداى این کتاب  که معروف‌ترین اثر اوست  کلیاتى درباره فقه مقارَن، اصول فقه مقارَن، ضرورت آگاهى از این شاخه از علوم و تفاوت آنها با فقه و اصول بیان شده است. این کتاب سالهاست در حوزه‌هاى علمیه و برخى دانشگاهها به عنوان متن درسى انتخاب شده است.

برادر بزرگ‌تر سیدمحمدتقى، سید محمدحسین حکیم در ۱۳۳۳/ ۱۲۹۳ش در نجف به دنیا آمد. نزد پدرش، شیخ حسین حلّى و سیدمحسن حکیم درس خواند. وى در ۱۴۰۳/ ۱۳۶۲ش به همراه شمارى از اعضاى خاندان حکیم دستگیر و زندانى شد و پس از مدتى ــ در حالى که شاهد تیرباران برخى از آنان شده بود از عراق اخراج گردید و در قم سکونت گزید. در واقع، حکومت صدام بر آن بود که با این اقدام وى حامل پیام تهدید رژیم بعث عراق براى سیدمحمدباقر حکیم باشد (رجوع کنید به هاشمی‌رفسنجانى، ص ۱۳۵).

سیدمحمدحسین در ۱۴۱۰/ آبان ۱۳۶۸ وفات کرد و در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شد. چند حاشیه بر کتابهاى فقهى و اصولى از او برجای‌مانده است. سه تن از فرزندان او (سیدمحمدرضا، سیدمحمد و سیدعبدالصاحب) را رژیم بعثى عراق به شهادت رساند (امینى، همانجا؛ جواهر کلام، ج ۳، ص ۱۵۸۹ـ۱۵۹۰).



منابع :

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، طبقات اعلام الشیعه: نقباء البشر فی‌القرن الرابع عشر، مشهد ۱۴۰۴؛
(۲) محمدهادى امینى، معجم رجال‌الفکر و الادب فى النجف خلال الف عام، (نجف) ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛
(۳) على بَهادلى، الحوزه العلمیه فى النجف: معالمها و حرکتها الاصلاحیه، ۱۳۳۹ـ۱۴۰۱ه / ۱۹۲۰ـ۱۹۸۰م، بیروت ۱۴۱۳/۱۹۹۳؛
(۴) عبدالحسین جواهرکلام، تربت پاکان قم، قم ۱۳۸۲ـ۱۳۸۳ش؛
(۵) محمد حرزالدین، معارف‌الرجال فى تراجم العلماء و الادباء، قم ۱۴۰۵؛
(۶) محمد تقى حکیم، الاصول العامه للفقه المقارن، قم ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛
(۷) همو، ثمرات النجف فى الفقه و الاصول و الادب و التاریخ، قدم لها و علق علیها محمدکاظم مکى، بیروت ۱۴۲۷/۲۰۰۶؛
(۸) محمد غروى، مع علماء النجف الاشرف، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۲؛
(۹) محمدرضا مظفّر، اصول‌الفقه، بیروت: مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، (بی‌تا.)؛
(۱۰) اکبر هاشمی‌رفسنجانى، آرامش و چالش: کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۲، به اهتمام مهدى هاشمى، تهران ۱۳۸۱ش.

دانشنامه جهان اسلامجلد ۱۳ 

بازدیدها: ۲۱

زندگینامه آیت الله سیدمحسن حکیم(متوفی۱۳۹۰ه ق)

فقیه مجاهد عراقى و مرجع تقلید شیعیان در قرن چهاردهم. او در عیدفطر ۱۳۰۶ در نجف، در خاندانى که در عراق شهرت فراوان داشتند، به دنیا آمد. پدرش، مهدی‌بن صالح طباطبائى نجفى، مشهور به سیدمهدى حکیم (درباره او و خاندان حکیم رجوع کنید به حسینى اشکورى، ص ۱۷ـ۲۱؛ نیز رجوع کنید به حکیم*، خاندان)، عالم دینى بود. سیدمحسن در شش سالگى پدرش را از دست داد و برادر بزرگش، سیدمحمود، سرپرستى او را برعهده گرفت (امین، ج ۹، ص ۵۶؛ باقرى بیدهندى، ص ۶۳؛ سراج، ص ۲۲، ۲۷؛ قس زرکلى، ج ۵، ص۲۹۰؛ موسوعه طبقات الفقهاء، ج۱۴، ص۵۰۹، که محل ولادت او را بنت جبیل لبنان دانسته‌اند).

اساتید

حکیم از هفت سالگى قرائت قرآن و خواندن و نوشتن و از نُه سالگى تحصیل علوم دینى را آغاز کرد. درسهاى مقدماتى، مانند ادبیات عرب و منطق و برخى متون اصول فقه (مانند قوانین و معالم) و نیز برخى متون فقهى (مانند شرایع و لمعه) را نزد برادرش، سیدمحمود، و دروس مقاطع بالاتر را نزد افراد دیگرى چون صادق جواهرى و صادق بهبهانى خواند. در ۱۳۲۷، فراگیرى دروس عالى حوزه (دوره خارج) را آغاز کرد و نزد آخوند ملامحمدکاظم خراسانى*، آقاضیاء عراقى*، شیخ على جواهرى، میرزاحسین نائینى و سیدابوتراب خوانسارى*، فقه و اصول و رجال را فراگرفت و به درجه اجتهاد رسید. همچنین در اخلاق، از سیدمحمدسعید حبّوبى، باقر قاموسى، سیدعلى قاضى و شیخ على قمى بهره برد. در این میان انس و مراوده با حبّوبى ــکه خود از استاد بزرگ اخلاق، ملاحسینقلى همدانى، بسیار متأثر بودــ در بناى شخصیت حکیم نقش به ‌سزایى داشت (امین، همانجا؛ حسینى اشکورى، ص ۲۴ـ۲۶، ۳۳؛ سراج، ص ۲۷ـ۲۸، ۴۱ـ۴۴، ۵۳ـ۵۹؛ انصارى، ص ۴۹۲).

حکیم در جهاد مردم عراق در سالهاى ۱۳۳۲ـ۱۳۳۳ با نیروهاى اشغالگر انگلستان، به رهبرى شمارى از عالمان دینى، فعالانه شرکت کرد و در محور شعیبه ــ که محمدسعید حبّوبى رهبرى جهاد را برعهده داشت (رجوع کنید به حبّوبى، محمدسعید*) معاون و مشاور او و مسئول امور مالى و ارتباط با عشایر مجاهد بود (امین، همانجا؛ نفیسى، ص ۸۶؛ نیز رجوع کنید به حسینى، ص ۵۵ـ۵۸؛ حرزالدین، ج ۳، ص ۱۲۱ـ۱۲۲، پانویس).

حکیم از ۱۳۳۳، پس از بازگشت از جهاد، تدریس دوره سطح حوزه و از ۱۳۳۷ یا ۱۳۳۸ تدریس دوره خارج فقه و اصول را آغاز کرد و در بیش از نیم قرن تدریس، شاگردان فراوانى تربیت کرد.

شاگردان

شمارى از مشهورترین شاگردان او عبارت‌اند از :

فرزندش سیدیوسف حکیم،

محمدتقى آل‌فقیه از علماى مشهور لبنان (متوفى ۱۳۷۸ش)،

سیداسماعیل صدر*،

سیدمحمدتقى بحرالعلوم (رجوع کنید به بحرالعلوم*، آل)،

سیدمحمدباقر صدر*،

محمدعلى قاضى طباطبائى*،

سیدعلى حسینى سیستانى،

سیداسداللّه مدنى،

محمدمهدى شمس‌الدین،

محمدحسین فضل‌اللّه،

حسین وحید خراسانى،

سیدموسى صدر*،

سیدحسن خرسان (رجوع کنید به خرسان*، آل)،

سیدحسین مکى عاملى،

محمدتقى تبریزى،

نصراللّه شبسترى و

سیدسعید حکیم (باقرى بیدهندى، ص ۶۵؛ سراج، ص ۵۹ـ۶۰؛ براى فهرست تفصیلى شاگردان رجوع کنید به حسینى، ص ۲۱ـ۲۹؛ صغیر، ص ۱۲۶ـ۱۲۹).

پس از درگذشت نائینى (۱۳۱۵ش) برخى مقلدان او به حکیم رجوع کردند و پس از درگذشت سیدابوالحسن اصفهانى* (۱۳۲۵ش) مرجعیت او تثبیت شد و پس از درگذشتِ حاج‌آقا حسین بروجردى* (۱۳۴۰ش)، مرجعیت عام یافت (امین، همانجا؛ بامداد، ج ۵، ص ۱۹۰؛ حسینى، ص ۲۹ـ۳۱).

به گفته فرزندش، محمدباقر حکیم (ص ۳۳ـ۳۴)، او براى ایفاى درست این مسئولیت، با ایجاد تحول، نهادى منسجم با تشکیلاتى منظم سامان داد و ذیل این نهاد، مؤسسات گوناگون مذهبى، فکرى، فرهنگى، اجتماعى، سیاسى و جهادى تشکیل داد و مدارس علمى و کتابخانه‌هاى فراوانى تأسیس کرد و عالمان بسیارى را در خدمت این اهداف به کار گرفت و هماهنگ ساخت.

شمارى از اقدامات حکیم عبارت‌اند از:

احداث یا بازسازى و مرمت دهها مسجد، حسینیه و بناى فرهنگى؛

تأسیس کتابخانه‌اى عمومى در نجف به نام مکتبه آیه اللّه الحکیم العامه و به‌تدریج، ایجاد شعبه‌هایى از آن در برخى شهرهاى عراق و نیز در کشورهایى چون اندونزى، ایران، بحرین، پاکستان، سوریه، لبنان، مصر و هند؛

پشتیبانى مادّى و معنوى از نشریاتى مانند الاضواء، رساله الاسلام، النجف، الایمان، الثقافه الاسلامیه و سلسله کتابها و جزوه‌هایى با عنوان «مِنْ هُدَى النجف» و نویسندگان آنها؛

و نیز حمایت از نویسندگان، خطیبان، ادیبان و شاعرانى که فرهنگ اسلامى را گسترش می‌دادند و با اندیشه‌هاى الحادى و کمونیستى یا انحرافى مقابله می‌کردند (باقرى بیدهندى، ص ۶۴، ۶۹؛ سراج، ص ۱۳۳ـ۱۳۵؛ حسینى، ص ۳۷ـ۳۹).

او به نقشِ محورى مرجعیت در حل مسائل اجتماعى و سیاسى مسلمانان و رفع منازعات فرقه‌اى و مذهبى، توجه ویژه‌اى داشت و آنجا که مصلحت مسلمانان ایجاب می‌کرد موضع‌گیرى می‌نمود و در صدد حل اندیشمندانه مسائل برمی‌آمد. فرستادن هیئتى به هند براى رفع اختلاف میان عالمان آن دیار، موضع‌گیرى در اعتراض به قتل‌عام مسلمانان پاکستان، پشتیبانى از تأسیس المجلس الاسلامى الشیعى الاعلى در لبنان و موضع‌گیرى درباره اخوان‌المسلمین مصر نمونه‌هایى از اقدامات او بودند (سراج، ص ۱۶۸ـ۱۷۴؛ حکیم، ص ۳۴ـ۳۵).

در دوره زعامت آیت‌اللّه حکیم و با کوشش او حوزه‌هاى علمى شیعه، به ویژه حوزه نجف، به پیشرفت کمّى و کیفى چشمگیرى دست یافتند و امور ادارى آنها نظم بهترى یافت. تعدادى از اقدامات او در این‌باره بدین قرار است: برنامه‌ریزى و تلاش به منظور افزایش شمار طلاب، چنان‌که فقط در حوزه نجف شمار طلاب از ۱۲۰۰ تن به حدود ۸۰۰۰ تن رسید؛

تأسیس مدرسه علوم اسلامى و غنابخشیدن به دروس حوزه با برقرارى درسهایى چون فلسفه، کلام، تفسیر و اقتصاد، برنامه‌ریزى براى آشنا شدن طلاب با اندیشه‌هاى الحادى، مانند مارکسیسم، و توجه دادن بزرگان حوزه به خطر آنها؛

تمرکززدایى از حوزه و گسترش حوزه‌هاى علمیه در شهرها و مناطق دوردست و سایر کشورها، مانند پاکستان، عربستان و کشورهاى افریقایى؛

و اهتمام به تسهیلات و ملزومات تحصیل و اسکان طلاب خارجى، از جمله اختصاص مدرسه‌اى در نجف به طلاب هندى و مدرسه‌اى به طلاب افغانى و تبتى (باقرى بیدهندى، ص ۶۴؛ بَهادلى، ص ۳۴۲؛ سراج، ص ۱۵۳ـ۱۵۴).

حکیم معارض سرسخت کمونیسم بود. پس از کودتاى عبدالکریم قاسم* در عراق و به قدرت رسیدن او در ۱۳۳۷ش/ ۱۹۵۸، براى ترویج افکار کمونیستى و تصویب قوانین ناسازگار با احکام فقهى، از جمله قانون احوال شخصیه عراق (مصوب ۱۳۳۸ش/۱۹۵۹)، زمینه مناسبى فراهم شد. حکیم رسماً به تصویب این قانون اعتراض کرد و عالمان و خطیبان را به آگاه کردن مردم از ماهیت ضددینى آن فراخواند. او همچنین با صدور دو فتواى تاریخى در ۱۳۳۸ش، پیوستن به حزب کمونیست را شرعاً غیرمجاز و در حکم کفر و الحاد یا ترویج کفر و الحاد دانست. در پى این فتوا، دیگر عالمان نجف نیز فتواهاى مشابه دادند و سرانجام عبدالکریم قاسم را به عذرخواهى واداشتند (سراج، ص ۲۱۷، ۲۲۵، ۳۲۰؛ حسینى، ص ۶۷ـ۶۹؛ حرزالدین، ج ۳، ص ۱۲۲، پانویس).

حکیم نه تنها از امور سیاسى دورى نمی‌کرد بلکه دخالت در این امور را، اگر به اصلاح آنها و کاهش مشکلات مردم و آسایش بیشتر آنان کمک می‌کرد، وظیفه دینى می‌دانست (رجوع کنید به حسینى اشکورى، ص۷۰). او در تأسیس و تثبیت جماعت العلماء فى النجف الاشرف*، که تشکلى سیاسى ـ حوزوى بود، نقش اساسى داشت و از تشکیل احزاب اسلامى با شرایطى حمایت می‌کرد (رجوع کنید به سراج، ص ۱۱۶ـ۱۱۸، ۱۹۷ـ ۲۰۱).

در مسائل داخلى، او اعتراض به دولت و تلاش براى اصلاح عملکرد آن را لازم می‌شمرد. برخى اقدامات او در این‌باره عبارت بودند از : سفر به بغداد در ۱۳۴۲ش/ ۱۹۶۳ در اعتراض به رژیم بعثى حکومت عبدالسلام عارف* و، به سبب حبس و شکنجه مخالفان؛ اعتراض شدید به سبب سیاست طایفه‌گرایى، تبعیض مذهبى و تفرقه‌افکنى و نیز تصویب قانون ملی‌سازى برخى از شرکتهاى تجارى در ۱۳۴۳ش/ ۱۹۶۴، که به تضعیف قدرت مالى شیعیان می‌انجامید؛ واکنش شدید به تصمیم حکومت عارف در سرکوب کردهاى شمال عراق (به استناد فتواى شمارى از عالمان اهل سنّت، به بهانه تجزیه‌طلبى و خروج کردن آنان بر حکومت). حکیم با فتوا دادن به جایز نبودن جنگ با کردها، از کشتار آنان جلوگیرى کرد (رجوع کنید به بیاتى، ص ۵۵۱ به بعد).

در مسائل خارجى، حکیم در قبال مسئله فلسطین حساسیت ویژه‌اى داشت. او در برابر تهاجم صهیونیستها در ۱۳۴۶ش/۱۹۶۷ به فلسطین، همه مسلمانان را به ایستادگى و بسیج همه امکانات فراخواند، به رسمیت شناختن اسرائیل از جانب حکومت وقت ایران را محکوم کرد و در حادثه آتش زدن مسجدالاقصى در ۱۳۴۸ش/۱۹۶۹ با صدور بیانیه‌اى، مسئولیت شرعى و تاریخى مسلمانان را در برابر صهیونیستها یادآور شد (رجوع کنید به سراج، ص ۲۸۳ـ۲۸۴، ۲۸۶؛ حسینى، ص ۸۶ـ۹۴).

آیت‌اللّه حکیم در پاره‌اى از رویدادهاى سیاسى ایران نیز مخالفت خود را با عملکرد حکومت محمدرضا پهلوى نشان داد، مانند واکنش شدید او به تصویب لایحه انجمنهاى ایالتى و ولایتى، که آن را بر خلاف قوانین دین و مذهب معرفى کرد. او پس از کشتار شمارى از طلاب مدرسه فیضیه نیز در تلگرامى، ضمن اعلام تأثر شدید خود، پیشنهاد کرد که علما دسته‌جمعى به عتبات مهاجرت کنند تا او بتواند رأى صریح خود را درباره دولت ایران صادر کند.

امام خمینى و شمارى دیگر از علماى قم در پاسخ به این تلگرام، مهاجرت را به صلاح ندانستند و حضور در ایران را ضرورى قلمداد کردند (رجوع کنید به دوانى، ج ۳، ص ۴۴ـ۴۶، ۳۱۴ـ۳۲۱). او همچنین پس از حادثه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در تلگرامى قتل‌عام و ارعاب مردم را نشانه ناتوانى حکومت در اداره مملکت دانست و آن را به ‌شدت محکوم کرد (رجوع کنید به باقرى بیدهندى، ص ۷۲).

پس از کودتاى حسن‌البکر*، حزب بعث که ماهیتى ضد اسلامى داشت تلاش کرد بیش از پیش بر آیت‌اللّه حکیم فشار آورد و او را به تسلیم وادار کند. سالهاى پایانى زندگى ایشان با تضییقات بسیار و حبس خانگى و سختگیرى بر حوزه علمیه و شیعیان عراق و مقاومت ایشان همراه بود (براى توضیحات تفصیلى رجوع کنید به سراج، ص ۲۴۳ـ۲۵۹؛ تبرّائیان، ص ۲۸۱ـ۵۶۲).

رحلت

آیت‌اللّه حکیم ــ که طباطبائى حکیم نیز خوانده می‌شد و خود نیز با همین نام امضا می‌کردــ در ۲۷ ربیع‌الاول ۱۳۹۰ در بغداد، براثر بیمارى، درگذشت. پیکر او از بغداد تا کربلا و سپس تا نجف تشییع باشکوهى شد و در مقبره مخصوصى که خود در کنار کتابخانه‌اش آماده کرده بود به خاک سپرده شد (امین، ج ۹، ص ۵۶؛ سراج، ص ۳۷ـ۳۹؛ غروى، ج ۲، ص ۳۳۷؛ نیز رجوع کنید به صغیر، ص ۱۶۲ـ۱۶۵؛ براى ویژگیهاى اخلاقى او رجوع کنید به حسینی‌اشکورى، ص ۲۲ـ۲۳؛ درباره فرزندان او رجوع کنید به حکیم*، خاندان).

حکیم در استنباط احکام شرعى، به نص آیات و روایات اتکاى فراوانى می‌کرد و آنجا که آیه و حدیث اجازه تفسیر موسّع به او می‌داد، چندان به شهرت و اجماع اعتنا نداشت (مغنیه، ص ۱۲۸ـ۱۲۹)؛ ازاین‌رو، در برخى مسائل فقهى، رأى او برخلاف رأى مشهور است، از جمله نظر او درباره پاک بودن ذاتى اهل کتاب، یعنى یهودیان، مسیحیان و زردشتیان (رجوع کنید به جنّاتى، ص ۲۲ـ۲۳؛ سراج، ص۳۲۰ـ۳۲۱؛ براى آگاهى از شمارى از این آراى خاص رجوع کنید به مغنیه، همانجا؛ سراج، ص ۶۵ـ۷۱).

آثار

آیت‌اللّه حکیم علاوه بر تدریس فقه و اصول و اداره حوزه و نیز زعامت و مرجعیت، بیش از چهل اثر پدید آورده که برخى از آنها تألیف و برخى شرح یا حاشیه است. مستمسک العروه الوثقى نخستین شرح استدلالى عروهالوثقى* (اثر فقهى مشهور سیدمحمدکاظم یزدى) است. حکیم مطالب این کتاب را نخست در درس خارج فقه خود، که محور آن عروهالوثقى بود، مطرح کرد و سپس آن را تدوین نمود. این اثر، که شامل ابواب عبادات و بخشى از معاملات می‌شود، بارها در نجف، بیروت و ایران چاپ شده است. حکیم در این اثر، با بیانى ساده و موجز، دلایل احکام را به ‌دقت ذکر کرده و به نقد و شرح آن پرداخته است. مستمسک مورد مراجعه فراوان فقهاى معاصر بوده و در آثار یا درسهاى فقهى، بسیار مورد توجه است.

اثر دیگر او، حقائق‌الاصول، شرحى است بر کفایهالاصول* اثر مهم استاد او، آخوند خراسانى، در اصول فقه. حکیم سالها پس از تألیف این اثر، بار دیگر آن را مرور کرد و مُنَقَّح ساخت. این اثر بارها چاپ شده است.

نهج‌الفقاهه شرح و حاشیه‌اى است بر کتاب المکاسب*، اثر فقهى شیخ انصارى. حکیم در جلد اول این اثر، که چند بار چاپ شده و به مبحثِ بیع اختصاص دارد، تا اول مبحث «عقد مُکرَه»، عین عبارات مکاسب را شرح کرده و برآنها حاشیه نوشته است، ولى از آنجا به بعد، بدون نقل عبارات مکاسب، به تحلیل مطالب آن پرداخته است. جلد دوم این اثر، حاشیه بر مبحث خیارات است.

منهاج‌الصالحین رساله عملیه مبسوطى است شامل فتاواى حکیم در ابواب گوناگون فقه. این اثر به عربى ساده و در دو جلد است: جلد اول در عبادات و جلد دوم در معاملات. فقهاى بسیارى، از جمله سیدابوالقاسم خوئى، سیدمحمدباقر صدر، سیدعبدالاعلى سبزوارى و سیدمحمد روحانى بر آن حاشیه نوشته و با الگو گرفتن از آن و تکمیل مباحث آن، آثارى به همین نام نوشته‌اند. حسین‌بن محمود آل‌مکى منهاج‌الصالحین را تلخیص کرده و سیدمحمدسعید طباطبایى حکیم بر آن شرح نگاشته است (رجوع کنید به موسوعه طبقات الفقهاء، ج ۱۴، ص ۲۳۷).

شمارى دیگر از آثار حکیم عبارت‌اند از:

مختصر منهاج‌الصالحین؛ منهاج‌الناسکین (مناسک و احکام تفصیلى حج)؛ مختصر منهاج‌الناسکین؛

دلیل الناسک، حاشیه‌هاى استدلالى بر مناسک حج نائینى (قس حرزالدین، ص ۸۶؛ امین، ج ۹، ص ۵۷، که آن را حاشیه مناسک شیخ انصارى دانسته‌اند)؛

دلیل‌الحاج؛

شرح‌التبصره، شرحى استدلالى بر تبصرهالمتعلمین علامه حلّى؛

حاشیه العروه الوثقى؛

شرح تشریح الافلاک شیخ‌بهائى، در هیئت؛

بحث فى الدرایه؛

اصول الفقه؛

شرح المختصر النافعِ محقق حلّى، که نخستین اثر فقهى حکیم است (تألیف در ۱۳۳۱)؛

الحاشیه على ریاض المسائل؛ المسائل الدینیه؛

تعلیقات على تقریرات الخوانسارى؛ تقریرات درس الآقا ضیاءالدین العراقى؛ و رساله فى ارث الزوجه.

رساله‌هاى عملیه‌اى نیز مطابق با فتواهاى حکیم، به زبانهاى غیرعربى، تدوین شده است، از جمله منتخب الرسائل به فارسى و منهاج‌العاملین به اردو (درباره این کتابها و دیگر آثار و چاپ آنها رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ج ۲، ص ۲۰۸، ج ۳، ص ۳۲۲ـ۳۲۳، ج ۶، ص ۱۸۸، ج ۱۱، ص ۵۶، ج ۱۳، ص ۱۳۶، ج ۱۴، ص۶۰ـ ۶۱، ۶۳، ج ۲۳، ص ۳۰۴، ج ۲۴، ص ۴۲۳؛ امین، همانجا؛ امینى، ص ۱۴۳ـ۱۴۴، ۱۴۷، ۱۵۰، ۱۶۹، ۱۷۱، ۱۹۷، ۳۰۹ـ ۳۱۰، ۳۱۷ـ۳۱۹، ۳۴۵، ۳۴۹ـ۳۵۰، ۳۷۴، ۳۹۳؛ باقرى بیدهندى، ص ۶۵ـ۶۸؛ سراج، ص ۶۱ـ۸۳).



منابع :

(۱) آقابزرگ طهرانى؛
(۲) امین؛
(۳) محمدهادى امینى، معجم‌المطبوعات النجفیه: منذ دخول الطباعه الى النجف حتى الآن، نجف ۱۳۸۵/۱۹۶۶؛
(۴) مرتضى انصارى، زندگانى و شخصیت شیخ انصارى قدس سره، قم ۱۳۷۳ش؛
(۵) ناصر باقری‌بیدهندى، «نجوم امت: آیت‌اللّه العظمى حاج سید محسن حکیم (رضوان‌اللّه علیه)»، نورعلم، دوره ۲، ش ۲ (دى ۱۳۶۶)؛
(۶) مهدى بامداد، شرح‌حال رجال ایران در قرن ۱۲ و ۱۳ و ۱۴ هجرى، تهران ۱۳۵۷ش؛
(۷) علی‌احمد بَهادلى، الحوزه العلمیه فی‌النجف: معالمها و حرکتها الاصلاحیه، ۱۳۳۹ـ۱۴۰۱ه / ۱۹۲۰ـ۱۹۸۰م، بیروت ۱۴۱۳/ ۱۹۹۳؛
(۸) حامد بیاتى، «المرجعیه الدینیه و دورها القیادى ‘السیدمحسن الحکیم نموذجاً، فى ضوء الوثائق السریه البریطانیه ۱۹۶۳ـ۱۹۶۶م»، در النجف الاشرف: اسهامات فى الحضاره الانسانیه، ج ۱، لندن: بوک اکسترا، ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛
(۹) صفاءالدین تبرّائیان، احیاگر حوزه نجف: زندگى و زمانه آیت‌اللّه‌العظمى حکیم، تهران ۱۳۸۷ش؛
(۱۰) محمدابراهیم جنّاتى، طهاره الکتابى فى فتوى السیدالحکیم «قده»، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛
(۱۱) محمد حرزالدین، معارف الرجال فى تراجم العلماء و الادباء، قم ۱۴۰۵؛
(۱۲) هاشم فیاض‌حسینى، الامام المجاهد السیدمحسن الحکیم، (لندن) ۱۴۲۰/ ۱۹۹۹؛
(۱۳) احمد حسینی‌اشکورى، الامام الحکیم السیدمحسن الطباطبائى، نجف ۱۳۸۴؛
(۱۴) محمدباقر حکیم، مرجعیه الامام الحکیم قدّس سرّه: نظره تحلیلیه شامله، قم ۱۴۲۴؛
(۱۵) على دوّانى، نهضت روحانیون ایران، تهران (۱۳۶۰ش)؛
(۱۶) خیرالدین زرکلى، الاعلام، بیروت ۱۹۹۹؛
(۱۷) عدنان ابراهیم سراج، الامام محسن ‌الحکیم: ۱۸۸۹ـ ۱۹۷۰م، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛
(۱۸) محمدحسین علی‌صغیر، اساطین المرجعیه العُلیا فى النجف الاشرف، بیروت ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛
(۱۹) محمد غروى، مع علماء النجف‌الاشرف، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛
(۲۰) محمدجواد مغنیه، مع علماء النجف الاشرف، بیروت ۱۹۸۴؛
(۲۱) موسوعه طبقات الفقهاء، اشراف جعفر سبحانى، قم: مؤسسه الامام‌الصادق، ۱۴۱۸ـ۱۴۲۴؛
(۲۲) عبداللّه فهد نفیسى، دورالشیعه فى تطور العراق السیاسى الحدیث، بیروت ۱۴۰۵٫

دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۳

بازدیدها: ۱۲

زندگینامه علامه ابن‌ادریس حلّى(متوفی۵۴۳ه ق)

حلّى، ابن‌ادریس ، فقیه مهم و تأثیرگذار امامى در قرن ششم. وى منسوب به شهر حلّه* در عراق است. او را عِجلى و رَبَعى (منسوب به بنى‌عجل، قبیله‌اى از بکربن وائل* از شاخه ربیعه رجوع کنید به سمعانى، ج۴، ص۱۶۰) نیز خوانده‌اند (مامقانى، جزء۲، بخش ۲، ص ۷۷؛ امین، ج ۳، ص ۱۳۸).

نام او محمد و کنیه مشهور وى ابوعبداللّه و لقبش فخرالدین و شمس‌الدین است (رجوع کنید به ابن‌فُوَطى، ج ۴، قسم ۳، ص ۳۰۸؛ قمى، ۱۳۲۷ش، ج ۱، ص ۳۸۵؛ امین، ج ۹، ص۱۲۰). از دیگر کنیه‌هاى او، ابومنصور، ابوجعفر و ابومحمد است (رجوع کنید به امین، همانجا؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱۲، ص ۱۵۵؛ مشار، ج ۵، ستون ۲۸۷).

ابن‌ادریس در پایان نسخه کتاب مصباح‌المتهجد شیخ‌طوسى نسب خود را به‌طور کامل ذکر کرده و نام پدرش را منصوربن احمدبن ادریس آورده است. ازاین‌رو، شهرت او از جد اعلایش ادریس گرفته شده است (رجوع کنید به افندى‌اصفهانى، ۱۴۰۱، ج ۵، ص ۳۱، پانویس ۱؛ همو، ۱۴۱۰، ص ۲۴۴؛ آقابزرگ طهرانى، همانجا). در عین حال، در پاره‌اى منابع، نام پدرش احمدبن ادریس، ادریس‌بن محمد و ادریس‌بن احمدبن ادریس ذکر شده است (رجوع کنید به قمى، ۱۳۲۷ش؛مشار، همانجاها؛ذهبى، ۱۴۱۷، حوادث و وفیات ۵۹۱ـ۶۰۰ه ، ص ۳۱۴).

درباره نسب مادرى ابن‌ادریس نیز اختلاف وجود دارد. برخى منابع ابن‌ادریس را نوه دخترى شیخ‌طوسى دانسته و گفته‌اند که او از طریق دایى خود، ابوعلى طوسى، از شیخ روایت کرده است (رجوع کنید به حرّعاملى، قسم ۲، ص ۲۴۳؛بحرانى، ص ۲۳۷، ۲۷۸؛خوانسارى، ج ۶، ص ۲۷۴)، اما محققان باتوجه به فاصله زمانى زیاد میان سال وفات شیخ‌طوسى (۴۶۰) و سال تولد ابن‌ادریس و ادله دیگر، این نظر را نپذیرفته‌اند (براى نمونه رجوع کنید به نورى، ج ۳، ص ۴۳ـ۴۵؛قمى، ۱۳۲۷ش، ج ۱، ص ۳۸۶).

برخى منابع ابن‌ادریس را نوه دخترى شیخ‌مسعود ورّام دانسته‌اند (رجوع کنید به بحرانى، همانجا؛علیارى تبریزى، ج ۶، ص ۲۷۱) ، اما اگر مراد، ورّام‌بن ابوفراس (متوفى ۶۰۵) باشد، در درستى این نظر باید تردید کرد، مگر آنکه شخص دیگرى مراد باشد (رجوع کنید به نورى، ج ۳، ص ۴۳ـ۴۵).

رحلت

با توجه به آنکه خود ابن‌ادریس زمان بلوغش را ۵۵۸ دانسته است (رجوع کنید به مجلسى، ج ۱۰۴، ص ۱۹)، حدس زده‌اند که وى در ۵۴۳ به دنیا آمده باشد (رجوع کنید به مازندرانى حائرى، ج ۵، ص ۳۴۸؛علیارى تبریزى، ج ۶، ص ۲۷۴).

استادان و مشایخ

مهم‌ترین استادان و مشایخ روایى ابن‌ادریس عبارت بودند از:

عبداللّه ‌بن جعفر دوریستى*،

على‌بن ابراهیم علوى عُرَیضى،

عربى‌بن مسافر عبادى،

عمیدالرؤسا هبه‌اللّه‌بن حامد* و

پسرش حسین‌بن هبه‌اللّه سوراوى،

ابوالمکارم ابن‌زهره حلبى (صاحب غنیه‌النزوع) و

ابن‌شهر آشوب* (حرّعاملى، قسم ۲، ص۸۰، ۱۰۶؛ذهبى، ۱۴۰۱ـ۱۴۰۹، ج۲۰، ص ۱۷۵، ج ۲۱، ص ۳۳۲؛مجلسى، ج ۱۰۶، ص ۶۹).

همچنین عمادالدین طبرى و الیاس‌بن ابراهیم حائرى را واسطه نقل روایت ابن‌ادریس (از جمله صحیفه سجادیه) از ابوعلى طوسى شمرده‌اند (رجوع کنید به افندى‌اصفهانى، ۱۴۰۱، ج ۵، ص ۳۲؛همو، ۱۴۱۰، ص ۲۴۵).

شاگردان

برخى شاگردان ابن‌ادریس و راویان حدیث از او عبارت بودند از:

فخاربن مَعْد موسوى؛

نجیب‌الدین محمدبن جعفربن نما و پدربزرگش جعفربن نما (بحرانى، ص ۲۷۹؛خوانسارى، ج ۶، ص ۲۷۷)؛

ابوالحسن على‌بن یحیى خیاط (حرّعاملى، قسم ۲، ص ۲۱۰؛حسینى اشکورى، ج ۱، ص ۳۹۱)؛

سیدمحیى‌الدین حسینى حلبى،

برادرزاده ابن‌زهره حلبى،

جعفربن احمد قمرویه حائرى؛

بهاءالدین ورّام؛

و حسن‌بن یحیى حلّى،

پدر محقق حلّى (حسینى‌اشکورى، ج ۲، ص ۸۵۷؛قمى، ۱۳۶۳ش، ص ۲۷۲؛افندى اصفهانى، ۱۴۰۱، ج ۱، ص ۳۵۱).

به نظر محققان، بیشتر فقیهانِ پس از شیخ‌طوسى، به‌سبب اعتماد و حسن اعتقادى که به شیخ طوسى داشتند، در آراى فقهى و غیرفقهى، از او پیروى مى‌کردند؛ازاین‌رو استنباط و اجتهاد در فقه شیعه رو به افول نهاد. در این میان شمارى معدود از فقها مانند ابن‌ادریس، که به ضرورت استقلال فکرى فقیه سخت پایبند بود، به تقلید از آرا و افکار گذشتگان خرده گرفتند و باب نقد آراى شیخ‌طوسى را گشودند.

این شیوه بر فقهاى ادوار بعد تأثیر گذاشت و به حرکت اجتهادى در فقه شیعه جانى دوباره بخشید (رجوع کنید به ابن‌طاووس، ص ۱۸۵؛شهیدثانى، ص ۹۳؛شوشترى، ج ۹، ص ۹۴؛محمدباقر صدر، ص ۴۳). آراى فقهى ابن‌ادریس در منابع فقهى بعدى همواره مورد توجه قرار گرفته است (براى نمونه رجوع کنید به حسینى‌عاملى، ج ۱، ص ۵۱۴، ج ۹، ص ۹، ج۱۰، ص ۵۷، ۱۷۷، ۳۳۶؛نجفى، ج ۱۳، ص ۷۷ـ۷۸) و گاهى آراى او همراه با نظر گروهى از فقهاى حلّه (اصطلاحاً : حِلّیون) ذکر شده است (براى نمونه رجوع کنید به شهید اول، ج ۱، ص ۴۲۰، ۳۱۵، ج ۲، ص ۱۴۴، ۲۰۶، ج ۳، ص ۲۳۲، ۲۳۷؛حسینى‌عاملى، ج ۶، ص ۱۵۳؛نجفى، ج ۲۵، ص ۳۲۱).

فقها و شرح‌حال‌نگاران، از اهل سنّت و شیعه، ابن‌ادریس را به علو مقام و کثرت فهم و علم ستوده و از وى با اوصافى چون بى‌نظیر در علم فقه، یگانه عصر خویش، محقق و رئیس مذهب یاد کرده‌اند (رجوع کنید به ذهبى، ۱۴۱۷، حوادث و وفیات ۵۹۱ـ۶۰۰ه ، ص ۳۱۴؛ابن‌حجر عسقلانى، ج ۵، ص ۶۹۳؛بحرانى، ص ۲۷۶؛قمى، ۱۳۵۲ـ۱۳۵۵، ج ۱، ص ۴۴۴). وى با برخى از عالمان اهل سنّت درباره مسائل فقهى مکاتباتى داشت (براى نمونه رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۲، ص ۶۷۸).

برخى رجالیان با استناد به عبارتى در سرائر، بر آن‌اند که ابن‌ادریس به شیخ‌طوسى بى‌احترامى نموده است. آنها حتى دلیل عمر کوتاه حلّى را همین امر دانسته‌اند (رجوع کنید به مامقانى، همانجا؛مازندرانى‌حائرى، ج ۵، ص ۳۴۷)؛اما چنین تعبیر اهانت‌آمیزى در سرائر وجود ندارد و این نظر مردود شمرده شده است (براى نمونه رجوع کنید به خویى، ج ۱۵، ص ۶۴ـ۶۵)، حتى ابن‌ادریس بارها از شیخ‌طوسى با احترام یاد کرده و پس از ذکر نام او عبارت «رضى‌اللّه عنه» و «رَحِمَه‌اللّه» را آورده است (براى نمونه رجوع کنید به ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۵۲، ۶۹، ۱۰۰، ۲۹۶؛نیز رجوع کنید به هدائى، ص ۱۲۶).

وى از التبیان شیخ‌طوسى به عظمت یاد نموده (رجوع کنید به بحرالعلوم، ج ۳، ص ۲۲۹) و هنگام نقد دیدگاههاى شیخ نیز هرگز به ناسزاگویى نپرداخته و حتى گاه سخن او را توجیه یا اقوالِ به ظاهر متعارضِ او را به گونه‌اى جمع کرده است (مهدوى‌راد، ص ۲۴؛هدائى، همانجا؛براى نمونه رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۱۱۴، ج ۲، ص ۵۴، ۳۶۳، ج ۳، ص۴۳۰).

محقق حلّى (ج ۱، ص ۳۵۱، ۳۴۲، ج ۲، ص ۷۰۲) گاه با تعبیرى چون المتأخر به ابن‌ادریس اشاره و آراى او را نقد کرده است. به نوشته خوانسارى (ج ۶، ص ۲۷۷)، علامه حلّى از او با عنوانى طعنه‌آمیز (الشاب المترف) یاد کرده است؛ولى مدرک این سخن معلوم نیست. به‌علاوه، علامه در بسیارى موارد آراى ابن‌ادریس را نقل کرده و پذیرفته است (براى نمونه رجوع کنید به ۱۴۱۲ـ۱۴۲۰، ج ۸، ص ۱۵۳، ۱۶۸ـ۱۶۹، ۱۷۰، ج ۹، ص ۷۶، ۲۹۹ـ۳۰۰) و چه‌بسا از او با احترام نام برده است (براى نمونه رجوع کنید به ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲، ج ۴، ص ۶۲۲، ج ۵، ص۶۰۰).

به نظر ابن‌داوود حلّى (ص ۲۶۹)، ابن‌ادریس به‌طور کلى از احادیث اهل بیت علیهم‌السلام اعراض کرده، لذا از او در بخش ضعفا نام برده است. بحرانى (ص ۲۷۹) این دیدگاه را نپذیرفته و بر آن است که علو مرتبه علمى و فضل ابن‌ادریس انکارناپذیر است و اشتباه او در برخى مسائل، موجب قدح او نیست. به نظر بحرانى (ص۲۸۰) باتوجه به اینکه خودِ ابن‌داوود حلّى (همانجا) ابن‌ادریس را شیخ فقها و سرآمد در علوم وصف کرده است، بهتر بود نام وى را در شمار ممدوحان ذکر مى‌کرد.

نسبت کنار نهادن تمامى روایات به ابن‌ادریس را نیز نادرست شمرده‌اند، زیرا وى خبر متواتر و خبر مقرون به قراین قطعى را حجت مى‌دانسته و فقط عمل کردن به خبر واحد را نفى مى‌کرده است (رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۴۷) که برخى علماى پیش از او، مانند سیدِمرتضى علم‌الهدى (متوفى ۴۳۶؛ج ۱، ص۵۰ـ۵۱) و نیز برخى از علماى دیگر قرن ششم، مانند ابن‌شهر آشوب (ذیل إسراء: ۳۶)، طَبْرِسى (ذیل حجرات: ۶) و ابن‌زهره (ص ۳۲۹) هم بدان قائل بوده‌اند و پذیرش این نظر به هیچ‌وجه نمى‌تواند موجب طعن و ضعف ابن‌ادریس باشد (رجوع کنید به مازندرانى‌حائرى، ج ۵، ص ۳۴۶؛تفرشى، ج ۴، ص ۱۳۲؛
بنارى، ص ۲۶۳). هرچند ابن‌ادریس در بسیارى موارد به خبر واحد استناد نکرده (براى نمونه رجوع کنید به ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۱۲۷، ۴۹۵) و آن را علم‌آور ندانسته است (همان، ج ۱، ص ۱۲۷، ۳۳۰)،

آثار وى مملو از احادیث، همراه با استناد به آنهاست (خویى، ج ۱۵، ص ۶۴)؛زیرا وى علاوه بر اخبار متواتر، استناد به اخبار آحادى را که با ادله دیگر مانند کتاب، سنّت یا اجماع تأیید شود، جایز شمرده است (براى نمونه رجوع کنید به ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۳۴۲، ج ۲، ص ۳۷۵، ج ۳، ص ۷۸، ۳۷۵). از جمله پیامدهاى انکار حجیت خبر واحد از جانب ابن‌ادریس، توجه بیشترِ او به ظواهر قرآن و سنّت، اتفاق فقها و اصول عملیه است (بنارى، ص ۲۷۳ـ۲۷۵).

به نقل منتجب‌الدین رازى (ص ۱۱۳)، شیخ‌سدیدالدین محمود حِمِّصى (از فقهاى معاصر ابن‌ادریس) معتقد بود که ابن‌ادریس دچار خلط بوده و ازاین‌رو، تصانیف او قابل اعتماد نیست. این نظر را برخى محققان تا حدودى صحیح دانسته‌اند، زیرا مثلا ابن‌ادریس در بخش مُستَطْرَفات سرائر از اَبان‌بن تَغْلِب با واسطه کسى که یک یا دو طبقه متأخر از اوست، از امام حدیث نقل کرده (ج ۳، ص ۵۶۳) یا سیّارى (احمدبن محمدبن سیّار) را از اصحاب امام کاظم و امام رضا علیهماالسلام ذکر کرده (ج ۳، ص ۵۶۸) در حالى که او از اصحاب دوران امام هادى و امام حسن عسکرى علیهماالسلام بوده است. در عین حال گفته‌اند که آثار او در خور اعتماد است، زیرا مى‌توان به تألیفات عالمان بزرگ اعتماد نمود، مگر در مواردى که خلاف آن ثابت شود (رجوع کنید به خویى، ج ۱۵، ص ۶۳؛شوشترى، ج ۴، ص ۳۸۱، ج ۹، ص۹۳).

رحلت

به نظر برخى مؤلفان، ابن‌ادریس در حدود ۵۹۷ (رجوع کنید به منتجب‌الدین رازى، ص ۳۹۸؛ابن‌حجر عسقلانى، ج ۵، ص ۶۹۳)، و به گفته فرزندش صالح (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱۲، ص ۱۵۵) درحدود ۵۹۸ درگذشته است؛بنابراین، وفات او در ۲۵ یا ۳۵ سالگى، که در بعضى منابع به آن اشاره شده (رجوع کنید به مازندرانى‌حائرى، ج ۵، ص ۳۴۸؛مجلسى، ج ۱۰۴، ص ۱۹)، نادرست است و به نظر برخى ناشى از تصحیف کلمه تسعین به سبعین بوده است (رجوع کنید به نورى، ج ۳، ص ۴۲؛مجلسى، ج صفر، مقدمه عبدالرحیم ربانى شیرازى، ص ۱۹۸).

به‌علاوه، این مطلب با گفته خود ابن‌ادریس (۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۵۷۷، ج ۳، ص ۲۵۸) درباره سال تألیف سرائر و نیز تصریح فخار، شاگرد او، که در ۵۹۳ از او حدیث شنیده (رجوع کنید به مجلسى، همانجا) ناسازگار است. ابن‌ادریس در حلّه وفات یافت. مرقد او در محله «جامعین» حلّه قرار دارد و در ۱۳۴۰ش تجدید بنا شده است (بحرانى، ص ۲۷۷ـ۲۷۸، پانویس۲۰).

آثار

مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ابن‌ادریس، کتاب السرائرالحاوى لتحریر الفتاوى، معروف به السرائر (صفدى، ج ۲، ص ۱۸۳؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، همانجا)، شامل تمام ابواب فقه (عبادات، عقود، ایقاعات و احکام) است که آن را در ۵۸۷ و ۵۸۸ تألیف کرد (رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، همانجاها).

این کتاب از نظر تعداد ابواب و فصول جامع‌ترین کتابى است که تا عصر ابن‌ادریس نگارش یافته است (بنارى، ص ۱۳۵، ۳۱۸). در پایان کتاب فصلى با نام زیادات آمده که به مُستَطرَفات السرائر شهرت یافته و در آن احادیث جالب توجهى از آثار متقدمان گردآورى شده است و در میان آنها، احادیث نادر و منحصر به فردى نیز دیده مى‌شود (رجوع کنید به مجلسى، ج ۱، ص ۱۶؛نیز براى منابع مورد استفاده در مستطرفات رجوع کنید به بنارى، ص ۹۴ـ۹۵). مستطرفات السرائر در ۱۴۰۸ در قم جداگانه چاپ شده است.

ابن‌ادریس حلّى (۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۵۱) هدف از تألیف سرائر را نگارش کتابى مستند به دلایل و براهین صحیح و به دور از تقلید دیگران و بدون پیروى از اخبار آحاد ذکر کرده است. وى در این کتاب، علاوه بر بیان دیدگاههاى خود، آراى فقهاى معاصرش را نیز ذکر و احیانآ نقد کرده که گاه واکنش آنها را برانگیخته است (رجوع کنید به محمدباقر صدر، ص ۴۲؛براى مناظره ابن‌ادریس با حمصى و ابن‌زهره رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ ۱۴۱۱، ج ۲، ص۱۹۰ـ۱۹۱، ۴۴۳).

هرچند ابن‌ادریس در سرائر اقوال فقهاى بسیارى را نقل و احیانآ نقد کرده (براى نام فقها رجوع کنید به بنارى، ص ۲۱۶ـ۲۲۳)، اما عمدتآ به نقد و بررسى آراى فقهى و احیاناً اصولى شیخ‌طوسى پرداخته و با ذکر ادله و مستندات، برخى از آنها را پذیرفته (مثلا رجوع کنید به ج ۱، ص ۳۲۳، ۳۳۴ـ۳۳۵) و شمارى دیگر را نپذیرفته است (مثلا رجوع کنید به ج ۱، ص ۶۶، ۱۰۰، ۲۲۶)، به‌طورى که مى‌توان سرائر را کتابى در نقد آثار شیخ به‌شمار آورد (نیز رجوع کنید به ج ۱، ص۴۶۰، ج ۲، ص ۲۵۲، ۵۲۳، ۵۶۳).

تألیف این کتاب و نیز کتاب غنیه‌النزوع (اثر ابن‌زهره) در چند سال پیشتر، که به نقد آراى اصولى شیخ‌طوسى در عده‌الاصول پرداخته بود، بیانگر پیشرفت علم فقه و اصول تا مرحله مناقشه‌جویى و نقادى در آراى شیخ بود (محمدباقر صدر، ص ۴۴).

ابن‌ادریس حلّى گاهى (مثلا رجوع کنید به ج ۱، ص ۸۳، ۸۹، ج ۲، ص ۲۳، ۴۳۱) از رجوع شیخ از فتواهاى قبلىِ خود یاد کرده و عملا فهمانده که نپذیرفتن برخى فتاواى شیخ بر دیگران نیز جایز است. وى در برخى موارد (مثلا ج ۱، ص ۲۶۹، ج ۲، ص ۴۹۲) توضیح داده که آنچه شیخ آورده، ممکن است صرفآ از باب نقل قول یا مجادله باشد و نه رأى و فتواى او. نکته دیگرى که ابن‌ادریس، گاه به آن اشاره کرده (مثلا ج ۱، ص ۱۷۳، ۳۶۷، ۴۵۲، ج ۲، ص ۱۷۱، ج ۳، ص ۳۸۵)، اقتباس برخى آراى شیخ‌طوسى از اهل سنّت است (رجوع کنید به مهدوى‌راد، ص ۲۳ـ۲۴)، همچنان که خود او نیز، در موارد متعدد، آراى اهل سنّت را به گونه تطبیقى مورد توجه قرار داده و گاه پذیرفته است (براى نمونه رجوع کنید به ج ۲، ص ۱۷۹، ۳۴۱، ۳۶۱).

کتابِ سرائر را در به‌کارگیرى قواعد اصولى و تکیه بر مبانى استنباط و نیز بهره‌گیرى از استدلال، برتر از کتاب المبسوط شیخ طوسى دانسته‌اند (ابن‌ادریس، ج ۱، مقدمه، ص ۲۱ـ۲۲). بهره‌گیرى از اصول فقه در استنباط مسائل فقهى در سرائر بسیار چشمگیر است (حسن صدر، ص ۳۰۵؛مثلا رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ج ۱، ص ۱۳۱، ۲۷۲، ج ۲، ص ۳۳، ج ۳، ص ۱۸۶، ۴۹۱). استفاده فراوان او از ادبیات عرب در تبیین اصطلاحات فقهى و بازشناسى واژه‌ها و یارى جستن از کتب تاریخ و متخصصان این فن در مسائل تاریخى (مثلا رجوع کنید به ج ۱، ص۱۹۰، ج ۲، ص ۱۲۵، ۲۰۰، ۶۵۳) و توجه به برخى مباحث کلامى (مثلا رجوع کنید به ج ۱، ص ۷۵، ج ۲، ص ۲۵۱ـ۲۵۲، ج ۳، ص ۳۶ـ۳۷)، از ویژگیهاى مهم سرائر است (رجوع کنید به مهدوى‌راد، ص ۲۵؛بنارى، ص ۱۶۳ـ۱۷۳، ۲۰۳ـ۲۰۷).

در سرائر فتاواى نادرى نیز دیده مى‌شود، از جمله شرط نبودن فقر در استحقاق یتیم هاشمى براى دریافت خمس (ج ۱، ص ۴۹۶) و جواز شستن دست و صورت از پایین در وضو (ج ۱، ص ۹۹؛نیز براى فتاوایى دیگر رجوع کنید به ج ۱، ص ۳۷۶، ۴۲۱، ۴۲۶، ۴۴۰، ج ۲، ص ۲۶، ج ۳، ص ۵۳۲).

از سرائر نسخه‌هاى خطى متعددى موجود است، از جمله در کتابخانه‌هاى آستان قدس رضوى (متعلق به ۶۰۳)، مجلس شوراى اسلامى (متعلق به ۶۳۹) و دانشگاه تهران. سرائر در ۱۲۴۷ و ۱۲۷۰ در قطع رحلى به چاپ رسید (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۲۱، ص ۱۱ـ۱۲؛مشار، ج ۵، ستون ۲۸۷) و در ۱۴۱۰ در قم و در ۱۴۲۸ با تحقیق محمدمهدى موسوى خرسان در نجف (همراه منتخب‌التبیان و حاشیه الصحیفه السجادیه) چاپ شد.

کتاب دیگر ابن‌ادریس، المنتخبُ من تفسیر القرآن و النُکَتُ المُسْتخرَجَهُ مِنْ کتاب التبیان یا مختصر تفسیر التبیان است (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج۲۰، ص ۱۸۴ـ۱۸۵؛قمى، ۱۳۵۲ـ۱۳۵۵، ج ۱، ص ۴۴۴). صفدى (ج ۲، ص ۱۸۳)، نام آن را به اشتباه منتخب کتاب البیان ذکر کرده است. تألیف این کتاب که گزیده‌اى است از التبیان (اثر شیخ‌طوسى)، در ۵۸۲ پایان یافته است (رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، مقدمه، ص ۱۱؛بنارى، ص ۹۸). این کتاب با تحقیق محمدمهدى موسوى خرسان در نجف به چاپ رسیده است. چاپ دیگرى از آن نیز در ۱۴۰۹ در قم در دو جلد، به کوشش سیدمهدى رجائى، صورت گرفته است.

برخى از کتابى با عنوان تعلیقات بر التبیان شیخ‌طوسى، که نسخه‌هایى از آن موجود است، در شمار آثار ابن‌ادریس نام برده‌اند (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج۲۰، ص ۱۸۴ـ۱۸۵؛حسن صدر، ص ۳۰۵؛خویى، ج ۱۵، ص ۶۲؛نیز رجوع کنید به التبیان فى تفسیر القرآن*). آقابزرگ طهرانى (۱۳۹۲، ص۲۹۰) این اثر را کتابى جز مختصر تفسیرالتبیان مى‌داند، اما از آنجا که ابن‌ادریس هریک از نه جزء کتاب مختصر تفسیر التبیان را تعلیق نامیده، احتمال داده شده است که این دو کتاب یک اثر باشد (بنارى، ص۱۰۰ـ۱۰۵).

آثار دیگر ابن‌ادریس عبارت‌اند از:

خلاصه الاستدلال فى المُواسَعَه و المُضایَقَه (ابن‌ادریس حلّى، ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱، ج ۱، ص ۲۷۳؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۷، ص ۲۱۱) یا المختصر فى المضایقه که جعفربن احمد قمرویه حائرى، شاگرد ابن‌ادریس، نسخه آن را در ۵۸۸ کتابت کرده است (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج۲۰، ص ۱۷۵). هرچند در برخى منابع فقهى به آراى ابن‌ادریس در این کتاب اشاره شده (رجوع کنید به حسینى عاملى، ج ۹، ص ۶۲۶، ۶۳۲؛نجفى، ج ۱۳، ص ۷۷ـ ۷۸؛انصارى، ج ۱، ص ۳۳۷)، اما نسخه‌اى از این کتاب در دسترس نیست؛رساله فى معنى الناصب، که محقق کرکى آن را به ابن‌ادریس نسبت داده است (رجوع کنید به افندى‌اصفهانى، ۱۴۰۱، ج ۵، ص ۳۳)؛

المسائل که برخى پرسشهاى فقهى را پاسخ داده و جعفربن احمد قمرویه حائرى آن را در ۵۸۸ با املاى ابن‌ادریس نوشته است (بحرانى، ص ۲۷۹ـ۲۸۰؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج۲۰، ص۳۳۰ـ۳۳۱)؛

مناسک الحج (ذهبى، ۱۴۰۱ـ۱۴۰۹، ج ۲۱، ص ۳۳۲؛صفدى، همانجا؛نیز براى آثار دیگر رجوع کنید به بنارى، ص ۸۵ـ۸۷).

ابن‌ادریس از برخى کتب پیشین نسخه‌بردارى کرده است، از جمله صحیفه سجادیه*، که به آن حاشیه نیز زده و نسخه خطى کامل آن در کتابخانه آستان قدس رضوى موجود است (براى تفاصیل مطلب رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ۱۳۸۷ش، مقدمه موسوى خرسان، ص ۴۹ـ۵۲).

مؤلف این نسخه خود را ابن‌ادریس معرفى کرده و نام کامل خود را نیاورده (رجوع کنید به همان، ص ۳۲۳)، اما وجود نام ابن‌ادریس حلّى در سلسله سند صحیفه سجادیه و استفاده عالمان معاصر ابن‌ادریس از این نسخه همراه با انتساب آن به او و مؤیدات دیگر حاکى از درستى انتساب این نسخه به ابن‌ادریس است (رجوع کنید به بنارى، ص ۱۰۶ـ۱۰۹؛ابن‌ادریس حلّى، ۱۳۸۷ش، همان مقدمه، ص ۳۸ـ۳۹).

ابن‌ادریس در این کتاب به توضیح واژگان مهم صحیفه سجادیه پرداخته (حدود ششصد لغت) و توضیحات خود را با حرف «س» و توضیحات منقول از منابع لغوى، مانند صحاح جوهرى، را با حروف دیگر مشخص کرده است (ابن‌ادریس حلّى، ۱۳۸۷ش، ص۱۰۰؛بنارى، ص ۱۰۹ـ۱۱۰).

این حاشیه با تحقیق محمدمهدى موسوى خرسان در ۱۴۲۸ در نجف چاپ شد. از دیگر آثارى که ابن‌ادریس استنساخ کرده، قرب‌الاسناد عبداللّه‌بن جعفر حِمْیَرى قمى (متوفى ح ۳۱۰) در ۵۷۴ و مصباح المُتَهَجِّد شیخ‌طوسى است (کنتورى، ص ۳۴۲، ۳۶۹؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۴، ص ۲۲۵، ج ۵، ص ۲۵۷، ج ۱۷، ص ۶۸).



منابع:

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، چاپ على‌نقى منزوى و احمد منزوى، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) همو، طبقات اعلام الشیعه: الثقات العیون فى سادس القرون، چاپ على‌نقى منزوى، بیروت ۱۳۹۲/۱۹۷۲؛
(۳) ابن‌ادریس حلّى، حاشیه ابن‌ادریس على‌الصحیفه السجادیه، چاپ حسن موسوى خرسان، قم ۱۳۸۷ش؛
(۴) همو، کتاب السرائر الحاوى لتحریر الفتاوى، قم ۱۴۱۰ـ۱۴۱۱؛
(۵) ابن‌حجر عسقلانى، لسان‌المیزان، چاپ محمد عبدالرحمان مرعشلى، بیروت ۱۴۱۵ـ۱۴۱۷/ ۱۹۹۵ـ۱۹۹۶؛
(۶) ابن‌داوود حلّى، کتاب الرجال، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۹۲/۱۹۷۲، چاپ افست قم (بى‌تا.)؛
(۷) ابن‌زهره، غنیه‌النزوع الى علمى الاصول و الفروع، چاپ ابراهیم بهادرى، قم ۱۴۱۷؛
(۸) ابن‌شهرآشوب، متشابه القرآن و مختلفه، تهران ۱۳۲۸ش، چاپ افست قم ۱۴۱۰؛
(۹) ابن‌طاووس، کشف المَحَجَّه لثمره‌المُهْجَه، چاپ محمد حسون، قم ۱۳۷۵ش؛
(۱۰) ابن‌فُوَطى، تلخیص مجمع‌الآداب فى معجم الالقاب، ج ۴، قسم ۳، چاپ مصطفى جواد، (دمشق ۱۹۶۵)؛
(۱۱) عبداللّه‌بن عیسىافندى اصفهانى، تعلیقه امل‌الآمل، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۱۰؛
(۱۲) همو، ریاض‌العلماء و حیاض الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۰۱ـ؛
(۱۳) امین؛
(۱۴) مرتضى‌بن محمدامین انصارى، فرائدالاصول، قم ۱۴۲۷؛
(۱۵) محمدمهدى‌بن مرتضى بحرالعلوم، رجال السید بحرالعلوم، المعروف بالفوائد الرجالیه، چاپ محمدصادق بحرالعلوم و حسین بحرالعلوم، تهران ۱۳۶۳ش؛
(۱۶) یوسف‌بن احمد بحرانى، لؤلؤه‌البحرین، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم (بى‌تا.)؛
(۱۷) على‌همت بنارى، زندگى و اندیشه‌هاى ابن‌ادریس، قم ۱۳۸۱ش؛
(۱۸) مصطفى‌بن حسین تفرشى، نقدالرجال، قم ۱۴۱۸؛
(۱۹) محمدبن حسن حرّعاملى، امل‌الآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ?( ۱۳۸۵)، چاپ افست قم ۱۳۶۲ش؛
(۲۰) احمد حسینى‌اشکورى، تراجم الرجال، قم ۱۴۱۴؛
(۲۱) محمدجوادبن محمد حسینى عاملى، مفتاح الکرامه فى شرح قواعدالعلامه، چاپ محمدباقر خالصى، قم ۱۴۱۹ـ۱۴۲۳؛
(۲۲) خوانسارى؛
(۲۳) خویى؛
(۲۴) محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفیات ۵۹۱ـ۶۰۰ه ، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛
(۲۵) همو، سیراعلام‌النبلاء، چاپ شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت ۱۴۰۱ـ۱۴۰۹/ ۱۹۸۱ـ ۱۹۸۸؛
(۲۶) سمعانى؛
(۲۷) شوشترى؛
(۲۸) محمدبن مکى شهید اول، الدروس الشرعیه فى فقه الامامیه، قم ۱۴۱۲ـ۱۴۱۴؛
(۲۹) زین‌الدین‌بن على شهیدثانى، الرعایه فى علم الدرایه، چاپ عبدالحسین محمدعلى بقال، قم ۱۴۰۸؛
(۳۰) حسن صدر، تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، (بغداد ۱۳۷۰)، چاپ افست تهران (بى‌تا.)؛
(۳۱) محمدباقر صدر، «پیدایش و تطور علم اصول»، حوزه، ش ۹ (فروردین ۱۳۶۴)؛
(۳۲) صفدى؛
(۳۳) طبرسى؛
(۳۴) حسن‌بن یوسف علامه حلّى، تحریرالاحکام الشرعیه على مذهب الامامیه، چاپ ابراهیم بهادرى، قم ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲؛
(۳۵) همو، مختلف الشیعه فى احکام الشریعه، قم ۱۴۱۲ـ۱۴۲۰؛
(۳۶) على‌بن حسین علم‌الهدى، رسائل‌الشریف المرتضى، چاپ مهدى رجائى، قم ۱۴۰۵ـ۱۴۱۰؛
(۳۷) على‌بن عبداللّه علیارى تبریزى، بهجه‌الآمال فى شرح زبده‌المقال، ج ۶، چاپ جعفر حائرى، تهران ۱۳۶۶ش؛
(۳۸) عباس قمى، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، چاپ سنگى نجف ۱۳۵۲ـ۱۳۵۵، چاپ افست بیروت (بى‌تا.)؛
(۳۹) همو، فوائدالرضویه: زندگانى علماى مذهب شیعه، تهران ?( ۱۳۲۷ش)؛
(۴۰) همو، هدیه‌الاحباب فى ذکر المعروف بالکنى و الالقاب و الانساب، تهران ۱۳۶۳ش؛
(۴۱) اعجاز حسین‌بن محمدقلى کنتورى، کشف‌الحجب و الاستار عن اسماءالکتب و الاسفار، قم ۱۴۰۹؛
(۴۲) محمدبن اسماعیل مازندرانى حائرى، منتهى‌المقال فى احوال الرجال، قم ۱۴۱۶؛
(۴۳) عبداللّه مامقانى، تنقیح المقال فى علم الرجال، چاپ سنگى نجف ۱۳۴۹ـ۱۳۵۲؛
(۴۴) مجلسى؛
(۴۵) جعفربن حسن محقق حلّى، المعتبر فى شرح المختصر، ج ۱ و ۲، قم ۱۳۶۴ش؛
(۴۶) خانبابا مشار، مؤلّفین کتب چاپى فارسى و عربى، تهران ۱۳۴۰ـ۱۳۴۴ش؛
(۴۷) على‌بن عبیداللّه منتجب‌الدین رازى، الفهرست، چاپ جلال‌الدین محدث ارموى، قم ۱۳۶۶ش؛
(۴۸) محمدعلى مهدوى‌راد، «تطور فقه شیعه و جایگاه سرائر در آن»، آینه پژوهش، سال ۱، ش ۴ (آذر و دى ۱۳۶۹)؛
(۴۹) محمدحسن‌بن باقر نجفى، جواهرالکلام فى شرح شرائع الاسلام، بیروت ۱۹۸۱؛
(۵۰) حسین‌بن محمدتقى نورى، خاتمه مستدرک الوسائل، قم ۱۴۱۵ـ۱۴۲۰؛
(۵۱) علیرضا هدائى، «ابن‌ادریس حلّى و کتاب السرائر»، مقالات و بررسیها، دفتر ۵۹ـ۶۰ (زمستان ۱۳۷۵).

دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۴

بازدیدها: ۱۹

زندگینامه على‌بن محمد علوى کوفى «حِمّانى»(سده سوم)

 على‌بن محمد علوى کوفى، از شاعران بزرگ شیعه و مهتر و نقیب (سرپرست) بنى‌هاشم در سده سوم. وى از دودمان زید شهید، فرزند امام زین‌العابدین علیه‌السلام، بود؛ از این‌رو، شرح‌حال او در کتابهاى اَنساب و در ذکر اَعقاب زید شهید آمده است (براى نمونه رجوع کنید به عمرى، ص ۱۸۵؛ مخزومى، ص ۴۰؛ عصامى‌مکى، ج ۴، ص ۱۲۴). حمّانى، خود، پدر و اجدادش را تا ابوطالب علیه‌السلام شاعر مى‌دانست (رجوع کنید به حسنى‌صنعانى، ج ۲، ص ۴۲۹؛ صدر، ص ۲۱۶).

پدرش، محمد، خطیب و شاعر و ملقب به دیباجه بود و پس از شورش بر بنى‌عباس به خراسان تبعید شد و در همانجا درگذشت و خانواده وى به کوفه منتقل شدند (رجوع کنید به صفدى، ج ۲، ص ۲۹۵ـ۲۹۶؛ عصامى‌مکى، همانجا؛ شوقى‌ضیف، ص ۳۹۲). دلیل نامیده شدن على‌بن محمد به حمّانى، سکونت خانواده وى در میان بنى‌حمّان در کوفه بوده است (رجوع کنید به مسعودى، ج ۷، ص ۳۳۶؛ سمعانى، ج ۲، ص ۲۵۷).

در پاره‌اى منابع نام وى، به تصحیف، جمانى ذکر شده است (قزوینى، ج ۴، ص ۱۶۱). کنیه‌اش را ابوالحسن (عمرى، همانجا؛ابن‌شهرآشوب، ۱۳۵۳، ص ۱۳۸؛قس بکرى، ج ۱، ص ۴۳۹؛امینى، ج ۳، ص ۵۷، که کنیه‌اش را ابوالحسین آورده‌اند) و شهرتش را اَفْوَه (گشاده دهان) نوشته‌اند (رجوع کنید به ابن‌شهرآشوب، ۱۳۵۳، همانجا؛یاقوت حموى، ۱۹۹۳، ج ۵، ص ۲۳۱۱).

حمّانى افزون بر شاعرى (رجوع کنید به ادامه مقاله) خطابه، اِفتاء، تدریس و نقابت هاشمیان را نیز برعهده داشت. در آن دوران به وى زبان شیعه مى‌گفتند (رجوع کنید به مسعودى، ج ۷، ص ۳۳۸؛امینى، ج ۳، ص ۵۸ـ۵۹؛قس مرزبانى، ص ۴۲۷، که به نقل از جبله کوفى، حمّانى را در نحو و لغت ضعیف دانسته است، ولى خود مرزبانى ایراد نحوى را که بر شعر حمّانى گرفته‌اند وارد ندانسته و به آن پاسخ داده است).

حمّانى یک بار در خلافت متوکل عباسى (حک : ۲۳۲ـ۲۴۷)، به علت سعایت و بدگویى مخالفانش، به دربار فراخوانده شد، ولى به دستور متوکل آزاد گردید (رجوع کنید به شوقى‌ضیف، ص ۳۹۲ـ۳۹۳) و دوبار نیز به دستور موفق عباسى (متوفى ۲۷۸) زندانى شد (رجوع کنید به مسعودى، ج ۷، ص ۳۳۹؛امینى، ج ۳، ص ۶۰) و در آنجا حبسیه‌اى سرود که به گفته مسعودى (ج ۷، ص ۲۵۲) بى‌نظیر بوده است.

رحلت

سال درگذشت حمّانى را ۲۴۵ (بغدادى، ج ۱، ستون ۶۷۳؛کحّاله، ج ۷، ص ۱۸۸)، ۲۷۰ پس از خروج از زندان، یا ۳۰۱ (عمرى، همانجا؛امینى، ج ۳، ص ۶۸) دانسته و ۳۰۱ را ترجیح داده‌اند، زیرا حمّانى درباره اوضاع ناگوار بنى‌طاهر قطعه شعرى سروده (رجوع کنید به حسنى صنعانى، ج ۲، ص ۴۳۰ـ۴۳۱؛امینى، ج ۳، ص ۶۳ـ ۶۴؛نیز رجوع کنید به حمّانى، ص ۲۰۳) و انقراض حکومت بنى‌طاهر در ۳۰۰ بوده است (رجوع کنید به امینى، ج ۳، ص ۶۸)، ولى مسعودى (ج ۷، ص ۳۴۲) و ابن‌اثیر (ج ۷، ص ۲۷۳) ۲۶۰ را سال درگذشت حمّانى گفته‌اند.

جایگاه بلند شاعرى حمّانى سبب شد تا امام هادى علیه‌السلام در پاسخ متوکل عباسى که از «اَشْعرِ شاعران» پرسیده بود، نام حمّانى را بر زبان آورد و دلیل آن نیز یکى از سروده‌هاى حمّانى بوده است (رجوع کنید به جاحظ، ص ۹۰ـ۹۱؛بیهقى، ج ۱، ص ۱۵۷ـ ۱۵۸؛طوسى، ص ۲۸۷؛ابن‌اسفندیار، ج ۱، ص ۲۲۴ـ ۲۲۵).

این موضوع از دیدگاه تاریخى و ادبیات شیعى بسیار ارزشمند است، تا آنجا که ابن‌شهرآشوب (متوفى ۵۸۸؛همانجا) از باب مبالغه نقل کرده که اگر خواندن شعرى در نماز جایز باشد آن شعر، سروده حمّانى است. یاقوت حموى (همانجا) پس از ستایش مقام علمى و ادبى محمدبن احمد حسینى (متوفى ۳۲۲)، شاعر علوى، نقل کرده که در میان اولاد امام مجتبى علیه‌السلام کسى شبیه به او نیست مگر حمّانى.

نیز از یاقوت حموى نقل شده که گفته است جایگاه ادبى حمّانى در میان علویان به سانِ جایگاه ابن‌معتز* (متوفى ۲۹۶) در میان عباسیان است (رجوع کنید به حسنى‌صنعانى، ج ۲، ص ۴۲۹؛صدر، همانجا)؛از این‌رو، در جُنگها و مجموعه‌هاى ادبى از سروده‌هاى او شاهد آورده‌اند. محمدبن داود ظاهرى (متوفى ۲۹۶ یا ۲۹۷) در مجموعه ارزشمند خود ۴۸ بیت از سروده‌هاى او را آورده است (براى نمونه رجوع کنید به ج ۱، ص ۳۱۵، ۳۷۱، ج ۲، ص ۶۴۹ـ۶۵۰). در دیگر مجموعه‌هاى ادبى نیز به اشعار حمّانى استشهاد شده است (براى نمونه رجوع کنید به قالى، ج ۱، ص ۱۷۷ـ۱۷۸؛خالدیان، ج ۲، ص ۲۰۴؛ابن‌شجرى، ص ۲۳۰).

مضامین سروده‌هاى حمّانى مدح، فخر، مرثیه، تغزل و وصف است (رجوع کنید به مسعودى، ج ۷، ص ۳۴۰ـ ۳۴۲؛نویرى، ج ۳، ص ۱۸۸؛شوقى‌ضیف، ص ۳۹۴ـ ۳۹۶). بخشى از سروده‌هاى او در پاسخ به اشعار على‌بن جَهْم* (متوفى ۲۴۹)، شاعر دربار عباسى و از مخالفان اهل‌بیت علیهم‌السلام، است (براى نمونه رجوع کنید به مسعودى، ج ۷، ص ۲۵۱؛شوقى‌ضیف، ص ۳۹۳). حسن‌بن عبداللّه عسکرى (متوفى پس از ۳۹۵) برخى سروده‌هاى حمّانى را بهترین سروده (براى نمونه رجوع کنید به ج ۱، ص ۳۳۹) یا از بهترین نمونه‌ها (رجوع کنید بهج ۲، ص ۵۰، ۱۴۷) دانسته است. نویرى (متوفى ۷۳۳؛همانجا) نیز مدیحه حمّانى را در نوع خود کم‌نظیر خوانده است.

برخى سروده‌هاى حمّانى با سروده‌هاى بشّاربن بُرد* (متوفى ۱۶۷) سنجیده شده است (براى نمونه رجوع کنید به بشاربن برد، ص ۱۶). متنبّى (متوفى ۳۵۴)، شاعر بزرگ عرب، نیز به سروده‌هاى حمّانى نظر داشته و برخى مضامین او را در شعر خود آورده است (رجوع کنید به ابن‌وکیع، ص ۱۰۷، ۱۴۱ـ۱۴۲، ۲۰۸، ۵۴۳). ثعالبى (۱۴۰۵، ص ۴۱۱ـ۴۱۲) در باب عجایب شعر و شاعران شش بیت از حمّانى آورده است.

تنوع سروده‌هاى حمّانى را مى‌توان از گوناگونى استشهاد به اشعار او دریافت که براى نمونه به چند موضوع اشاره مى‌شود:

ملل و نحل (رجوع کنید به نِشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۲۰۲)؛

مبحث امامت و اثبات ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام (مفید، ج ۱، ص ۱۹؛ابن‌شهرآشوب، ۱۳۸۵ش، ج ۳، ص ۲۷، ۲۱۲، ۲۳۸؛شوشترى، ج ۲، ص ۵۶۸)؛

وصف مکانها و سرزمینها (شابشتى، ص ۲۳۷؛یاقوت حموى، ۱۹۶۵، ذیل «خَوَرْنَق» و «کوقان»؛شوقى‌ضیف، ص ۳۹۶)؛

آرایه‌هاى ادبى (طیبى، ص ۲۷۹ـ۲۸۰؛مدنى، ج ۲، ص ۳۳۲ـ۳۳۳، ج ۴، ص ۹۲، ۱۴۵ـ۱۴۷)؛

روزگار جوانى و نکوهش پیرى (مبرد، ص ۷۵؛حصرى، ج ۴، ص ۴۱؛زمخشرى، ج ۳، ص ۱۱۲)؛

تشبیهات و امثال (ثعالبى، ۱۹۸۵، ص ۲۴ـ۲۵، ۲۸۰)؛

و خط و کتابت (صولى، ص ۵۲؛راغب اصفهانى، ج ۱، ص ۲۰۷).

دیوان شعرى را از آثار حمّانى برشمرده‌اند (رجوع کنید به بغدادى؛کحّاله، همانجاها) که گویا تا سده نهم موجود بوده است (رجوع کنید به ابن‌عِنَبه، ص ۳۶۷).

مسعودى (همانجا)، امین (ج ۸ ، ص ۳۱۶ـ۳۱۷) و امینى (ج ۳، ص ۵۷ـ۶۸) قطعاتى از سروده‌هاى حمّانى را در آثارشان آورده‌اند.

نخستین‌بار، محمدحسین اعرجى، در ۱۳۹۴ اشعار برجاى‌مانده از حمّانى و برخى ابیات منسوب به او را، که بالغ بر چهارصد بیت است، در مجله المورد گردآورد (رجوع کنید به حمّانى، ص ۲۰۱ـ۲۱۸). این مجموعه، به طور مستقل، در ۱۳۷۷ش/ ۱۹۹۸ در بیروت به چاپ رسید. مزهر سودانى نیز سروده‌هاى حمّانى را، در مجله کلیّه الآداب، در بصره منتشر کرد (رجوع کنید به معجم‌الشعراء العباسیین، ص ۱۳۹).

مستدرکاتى از سروده‌هاى حمّانى را نورى حمودى قیسى در مجله‌المجمع العلمى العراقى (ج ۳۱، ش ۲، جمادى‌الاولى ۱۴۰۰، ج ۴۱، ش ۱، ۱۴۱۰) و هلال ناجى در همان مجله (ج ۳۲، ش ۱ و ۲، ربیع‌الاول ۱۴۰۱) به چاپ رساندند.



منابع:

(۱) ابن‌اثیر؛
(۲) ابن‌اسفندیار، تاریخ طبرستان، چاپ عباس اقبال آشتیانى، تهران ?(۱۳۲۰ش)؛
(۳) ابن‌شجرى، کتاب‌الحماسه، حیدرآباد، دکن ۱۳۴۵؛
(۴) ابن‌شهرآشوب، کتاب معالم‌العلماء، چاپ عباس اقبال آشتیانى، تهران ۱۳۵۳؛
(۵) همو، مناقب آل ابى‌طالب، چاپ یوسف بقاعى، قم ۱۳۸۵ش؛
(۶) ابن‌عنبه، عمده‌الطالب فى انساب آل ابى‌طالب، چاپ مهدى رجایى، قم ۱۳۸۳ش؛
(۷) ابن‌وکیع، المُنصف فى نقدالشعر و بیان سرقات المتنبى و مشکل شعره، چاپ محمد رضوان دایه، دمشق ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛
(۸) امین؛
(۹) عبدالحسین امینى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج ۳، بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛
(۱۰) بشاربن برد، المختار من شعر بشار، اختیار الخالدیین و شرحه لاسماعیل‌بن احمد تجیبى برقى، چاپ محمد بدرالدین علوى، قاهره ۱۴۲۵/۲۰۰۵؛
(۱۱) اسماعیل بغدادى، هدیه‌العارفین، ج ۱، در حاجى‌خلیفه، کشف‌الظنون، ج ۵، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛
(۱۲) عبداللّه‌بن عبدالعزیز بکرى، سمط اللالى، چاپ عبدالعزیز میمنى، (قاهره) ۱۳۵۴/۱۹۳۶؛
(۱۳) ابراهیم‌بن محمد بیهقى، المحاسن و المساوى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ?(۱۳۸۰/ ۱۹۶۱)؛
(۱۴) عبدالملک‌بن محمد ثعالبى، ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ( ۱۹۸۵)؛
(۱۵) همو، خاص‌الخاص، چاپ صادق نقوى، حیدرآباد، دکن ۱۴۰۵/۱۹۸۴؛
(۱۶) عمروبن بحر جاحظ، المحاسن و الاضداد، چاپ فوزى خلیل عطوى، بیروت ۱۹۶۹؛
(۱۷) یوسف‌بن یحیى حسنى صنعانى، نَسمَه السَّحَر بذکر مَن تشیّع و شعر، چاپ کامل سلیمان جبّورى، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛
(۱۸) ابراهیم‌بن على حصرى، زهرالآداب و ثمرالالباب، چاپ زکى مبارک، مصر ?( ۱۹۲۹)؛
(۱۹) على‌بن محمد حمّانى، دیوان، چاپ محمدحسین اعرجى، در المورد، ج ۳، ش ۲ (۱۳۹۴)؛
(۲۰) خالدیان، کتاب‌الاشباه و النظائر: من اشعار المتقدّمین و الجاهلیه و المخضرمین، چاپ محمد یوسف، قاهره ۱۹۶۵؛
(۲۱) حسین‌بن محمد راغب اصفهانى، محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء، چاپ ریاض عبدالحمید مراد، بیروت ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛
(۲۲) محمودبن عمر زمخشرى، ربیع‌الابرار و نصوص‌الاخبار، چاپ سلیم نعیمى، بغداد (بى‌تا.)، چاپ افست قم ۱۴۱۰؛
(۲۳) سمعانى؛
(۲۴) على‌بن محمد شابشتى، الدیارات، چاپ کورکیس عواد، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛
(۲۵) نوراللّه‌بن شریف‌الدین شوشترى، مجالس المؤمنین، تهران ۱۳۵۴ش؛
(۲۶) شوقى ضیف، العصرالعباسى الثانى، قاهره ( ۱۹۷۵)؛
(۲۷) حسن صدر، تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، (بغداد ۱۳۷۰)، چاپ افست تهران (بى‌تا.)؛
(۲۸) صفدى؛
(۲۹) محمدبن یحیى صولى، ادب الکتّاب، چاپ محمد بهجه اثرى، قاهره ?( ۱۳۴۱)، چاپ افست بیروت (بى‌تا.)؛
(۳۰) محمدبن حسن طوسى، الامالى، قم ۱۴۱۴؛
(۳۱) حسین‌بن محمد طیبى، التبیان فى البیان، چاپ توفیق فیل و عبداللطیف لطف‌اللّه، کویت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛
(۳۲) محمدبن داود ظاهرى، الزهره، چاپ ابراهیم سامرائى، زرقاء، اردن ۱۴۰۶/۱۹۸۵؛
(۳۳) حسن‌بن عبداللّه عسکرى، دیوان المعانى، قاهره ۱۳۵۲، چاپ افست بغداد (بى‌تا.)؛
(۳۴) عبدالملک‌بن حسین عصامى مکى، سمط النجوم العوالى فى انباء الاوائل و التوالى، قاهره ۱۳۸۰؛
(۳۵) على‌بن محمد عمرى، المجدى فى انساب الطالبیین، چاپ احمد مهدوى دامغانى، قم ۱۴۰۹؛
(۳۶) اسماعیل‌بن قاسم قالى، کتاب‌الامالى، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛
(۳۷) محمد قزوینى، یادداشتهاى قزوینى، چاپ ایرج افشار، تهران ۱۳۶۳ش؛
(۳۸) عمررضا کحّاله، معجم المؤلفین، دمشق ۱۹۵۷ـ۱۹۶۱، چاپ افست بیروت (بى‌تا.)؛
(۳۹) محمدبن یزید مبرد، الفاضل، چاپ عبدالعزیز میمنى، قاهره ۱۳۷۵/۱۹۵۶؛
(۴۰) محمدبن عبداللّه مخزومى، صحاح الاخبار فى نسب الساده الفاطمیه الاخیار، (بمبئى ۱۳۰۶)؛
(۴۱) على‌خان‌بن احمد مدنى، انوارالربیع فى انواع البدیع، چاپ شاکر هادى شکر، نجف ۱۳۸۸ـ۱۳۸۹/ ۱۹۶۸ـ۱۹۶۹؛
(۴۲) محمدبن عمران مرزبانى، المُوَشَّح: مآخذ العلماء على‌الشعراء فى عده انواع من صناعه الشعر، چاپ على‌محمد بجاوى، مصر ۱۹۶۵؛
(۴۳) مسعودى، مروج (بیروت)؛
(۴۴) معجم‌الشعراء العباسیین، اعداد عفیف عبدالرحمان، بیروت: دارصادر، ۲۰۰۰؛
(۴۵) محمدبن محمد مفید، الفصول المختاره من‌العیون و المحاسن، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛
(۴۶) نشوان‌بن سعید حمیرى، الحورالعین، چاپ کمال مصطفى، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛
(۴۷) احمدبن عبدالوهاب نویرى، نهایه‌الارب فى فنون‌الادب، قاهره ( ۱۹۲۳)ـ۱۹۹۰؛
(۴۸) یاقوت‌بن عبداللّه یاقوت حموى، کتاب معجم‌البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵؛
(۴۹) همو، معجم‌الادباء، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۹۳٫

 دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۴ 

بازدیدها: ۴۴

زندگینامه عبدالحسین حویزى«خَیاط»(متوفی۱۳۳۰ش)

عبدالحسین بن عمران، معروف به خَیاط، شاعر و ادیب شیعى. وى در ربیع الاول ۱۲۸۷، و به نقلى در ۱۲۸۹، در نجف به دنیا آمد. جدّ اعلاى او، یوسف، از حویزه/ هویزه* به عراق مهاجرت کرد. فرزندان یوسف پس از فوت پدر به نجف، محل دفن وى، رفتند و در آنجا اقامت گزیدند و به تجارت پرداختند. عمران، پدر حویزى، پس از ورشکستگى در تجارت پارچه، به خیاطى مشغول شد. حویزى تا زمان مرگ پدر در کار و تجارت همراه وى بود (امین، ج ۷، ص ۴۴۹؛ خاقانى، ج ۵، ص ۲۳۱) و پس از حمله سربازان عثمانى و ورشکستگى در تجارت، در ۱۳۳۵ به کربلا رفت و در آنجا اقامت گزید (خاقانى، ج ۵، ص ۲۳۲).

اساتید

او بسیارى از علوم را نزد شیخ هادى تهرانى، ادبیات را نزد سیدابراهیم طباطبائى (از مشهورترین ادیبان و شعراى عصر خود)، و علوم بلاغى را از سیدمحمدعاملى معروف به صحّاف فراگرفت. در فقه از درس شیخعباسبن شیخ على آلکاشفالغطاء استفاده برد. نهایهالاحکام علامه حلّى و معالم را نزد شیخ عباس مشهدى خواند و با علومى مانند ریاضیات، هندسه، جَفْر، رمل، اوفاق، سیمیا و کیمیا آشنا شد و در بعضى از این علوم رساله نوشت (همانجا).

حویزى با گروهى از شعرا، همچون جمیل صدقى زَهاوى*، معروف رُّصافى*، عبدالرحمان البنّاء و خیرى الهنداوى مجالست داشت و بارها در جمع بزرگان امتحان شده بود (همان، ج ۵، ص ۲۳۳ـ۲۳۴). وى با اینکه همطراز شعراى متکلف قدیم به شمار مى رفت، در نظم به تکلف نیفتاد (خاقانى، ج ۵، ص ۲۳۷).

حویزى ادیبى جسور و آزاداندیش بود؛ مشروطه خواهان را مدح و دشمنانشان را هجو نمود. وى از راه تجارت امرار معاش مى کرد (همان، ج ۵، ص ۲۳۲ـ۲۳۳).

آثار

موضوعات شعرى او بیشتر مدح، وصف و تغزّل است (رجوع کنید به همان، ج ۵، ص ۲۳۷ـ۲۶۴). وى مُخمَّسى طولانى در مدح امیرمؤمنان و اهلبیت علیهمالسلام و همچنین اشعارى در رثاى علما و بزرگان شیعه سروده است (رجوع کنید به بحرالعلوم، ج ۱، ص ۱۴۲ـ۱۴۳، ۱۴۷ و جاهاى دیگر؛ امین، ج ۷، ص ۴۴۹ـ ۴۵۰؛ خاقانى، ج ۵، ص ۲۶۴ـ۲۶۶).

حویزى از روایات شفاهى (ادبیات عامیانه) اطلاعات دقیقى داشت. از وى قصه هاى بسیار و حدود پانزده دیوان بر جاى مانده است (خاقانى، ج ۵، ص ۲۳۵ـ۲۳۶). دو جلد از دیوان او در نجف به چاپ رسیده است: جلد اول در ۱۳۸۴/۱۹۶۴ در هفتاد صفحه و جلد دوم به کوشش حمید مجید هدو در ۱۳۸۵/۱۹۶۵ در سیصد صفحه (عواد، ج ۲، ص ۲۲۷؛ امینى، ص ۱۷۸ـ۱۷۹). عواد (همانجا) مجلد دوم را چاپ بیروت ذکر کرده است.

از دیگر آثار وى، شعر حماسى فریده البیان است که در ۱۳۷۵/ ۱۹۵۵ در نجف به چاپ رسیده است (همانجا؛ امینى، ص۲۶۴). او تقریظى نیز بر الغیث الزّابد فى ذرّیه محمد العابد، تألیف سیدعبداللّه بلادى*، نوشته است (آقابزرگطهرانى، ج ۱۳، ص ۳۴).

رحلت

حویزى در فقر زندگى کرد و از او فرزندى به جا نماند (رجوع کنید به خاقانى، ج ۵، ص ۲۳۷). وى در ۱۳۳۰ش، و به نقلى در ۱۳۳۵ش، در کربلا درگذشت (امین، ج ۷، ص ۴۴۹؛ عوّاد، ج ۲، ص ۲۲۷؛ امینى، ص ۱۷۸).



منابع:

(۱) آقابزرگ طهرانى؛
(۲) امین؛
(۳) محمدهادى امینى، معجمالمطبوعات النجفیه: منذ دخول الطباعه الى النجف حتى الآن، نجف ۱۳۸۵/ ۱۹۶۶؛
(۴) محمدمهدىبن مرتضى بحرالعلوم، رجالالسید بحرالعلوم، المعروف بالفوائد الرجالیه، چاپ محمدصادق بحرالعلوم و حسین بحرالعلوم، تهران ۱۳۶۳ش؛
(۵) على خاقانى، شعراء الغرى، او، النجفیات، نجف ۱۳۷۳/۱۹۵۴، چاپ افست قم ۱۴۰۸؛
(۶) کورکیس عواد، معجم المؤلفین العراقیین فى القرنین التاسع عشرو العشرین، بغداد ۱۹۶۹٫

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۱۴ 

بازدیدها: ۱۰

زندگینامه على حَوفى(متوفی۴۳۰ه ق)

 على بن ابراهیم، نحوى و مفسر قرن چهارم و پنجم. کنیه اش ابوالحسن و به روستاى حَوف در مصر منتسب است (سمعانى، ج ۲، ص ۲۹۰؛ یاقوت حموى، ج ۱۲، ص ۲۲۱ـ ۲۲۲).

از تاریخ ولادتش اطلاعى در دست نیست. وى در مصر به یادگیرى عربى پرداخت (قفطى، ج ۲، ص ۲۱۹) و از محضر بزرگانى چون اُدْفُوِىّ (نحوى و مفسر، متوفى ۳۸۸) بهره برد (یاقوت حموى، ج ۱۲، ص ۲۲۲؛ قفطى، همانجا). مقدار زیادى از مکتوبات ابوجعفر نَحّاس* (نحوى و مفسر، متوفى ۳۳۸) نزد او بود (سمعانى، همانجا؛ ابنخلّکان، ج ۳، ص ۳۰۰).

عده اى از علماى مغرب و همچنین بسیارى از مصری ها در مصر از محضر وى استفاده بردند (قفطى، همانجا؛ داوودى، ج ۱، ص ۳۸۸). مطابق شیوه علما و بزرگان، دستخط وى براى اجازه قرائت، در بسیارى از کتابهاى ادبى دیده شده است (ابنخلّکان، همانجا). نام وى در سلسله اى از راویانِ حدیثى از رسول اکرم آمده است (رجوع کنید به سمعانى، همانجا؛ قفطى، ج ۲، ص ۲۲۰).

رحلت

حوفى اول ذیحجه ۴۳۰ درگذشت (یاقوت حموى؛ ابنخلّکان، همانجاها).

آثار

حوفى تألیفات مهم بسیارى داشته است (ابنخلّکان، ج ۳، ص ۳۰۱)،

از جمله:

اَلْمُوَضَّح فى النّحو که علماى صرف و نحو از آن بهره بردند (یاقوت حموى؛ قفطى؛ ابنخلّکان، همانجاها).

کتاب دیگر وى اِعراب القرآن در ده مجلد است، که علما در استفاده از آن با یکدیگر رقابت مى کردند (قفطى؛ ابنخلّکان؛ داوودى، همانجاها)؛

و البُرهان فى تفسیر القرآن، در سى مجلد که با خطى خوانا نگاشته شده است (یاقوت حموى، همانجا؛ سیوطى، ج ۲، ص ۱۴۰؛ داوودى، همانجا؛قس حاجى خلیفه، ج ۱، ستون ۱۲۲، ۲۴۱ که این دو کتاب را یکى دانسته است).

سیوطى (همانجا) پس از ذکر البرهان فى تفسیرالقرآن، «علومالقرآن» را آورده که به نظر مى رسد مراد وى همان البرهان است (نیز رجوع کنید به بروکلمان، ج ۱، ص ۵۲۳).



منابع:

(۱) ابنخلّکان؛
(۲) حاجىخلیفه؛
(۳) محمدبن على داوودى، طبقاتالمفسّرین، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۴) سمعانى؛
(۵) عبدالرحمانبن ابىبکر سیوطى، بغیهالوعاه فى طبقات اللغویین و النحاه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۴؛
(۶) علىبن یوسف قفطى، اِنباه الرواه على اَنباه النحاه، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، ج ۲، قاهره ۱۳۷۱/۱۹۵۲؛
(۷) یاقوتحموى، معجمالادباء، بیروت ۱۴۰۰/ ۱۹۸۰؛

(۸) Carl Brockelmann, Geschichte der arabischen Litteratur, Leiden 1943-1949.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۴

بازدیدها: ۲

زندگینامه مالک بن نبی(متوفی۱۳۵۲ش)( اندیشمند معاصر الجزایری)

وی در ۱۳۲۳/ ۱۹۰۵ در خانواده ای فقیر در شهر قُسَنْطینَه الجزایر متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رسانید و سپس برای تحصیلات عالی به پاریس رفت و در ۱۳۱۴ ش / ۱۹۳۵ در رشته مهندسی برق فارغ التحصیل شد. در عین حال ، به مطالعات گسترده ای در علوم اسلامی پرداخت و مدت درازی نزد عبدالحمید بن بادیس (رجوع کنید به ابن * بادیس ) شاگردی کرد.

او که از همان آغاز به تحولات پیرامون خویش با دیدی تحلیلی می نگریست ، علت اصلی ضعف و عقب ماندگی جهان اسلام را مسئله تمدن تشخیص داد و کتابهایی درباره «مشکلات تمدن » به رشته تحریر درآورد. بن نبی در ۱۳۳۵ ش / ۱۹۵۶ از فرانسه به قاهره رفت و پس از تماس با بسیاری از استادان و دانشمندان و ملاقات با جمال * عبدالناصر به ترجمه کتابهای خود به زبان عربی اقدام کرد و از آن پس نوشته هایش را به زبان عربی منتشر نمود. بن نبی به بسیاری از کشورهای عربی و اسلامی سفر کرد و شاگردان زیادی در قاهره ، دمشق ، طرابلس (لبنان ) و الجزایر از بحثها و درسهای وی بهره بردند.

وی در ۱۳۴۲ ش / ۱۹۶۳، پس از استقلال کشورش ، از مصر به الجزایر بازگشت و به سمت مدیرکل آموزش عالی منصوب شد. بن نبی در ۱۳۴۶ ش /۱۹۶۷ از سمت خود استعفا کرد و از آن پس همه وقت خود را صرف فعالیت علمی و برگزاری جلسات بحث فکری کرد.

رحلت

او در ۹ آبان ۱۳۵۲/ ۳۱ اکتبر ۱۹۷۳ در الجزایر دار فانی را وداع گفت (بن نبی ، ۱۹۹۲، اطلاعات پشت جلد؛ سحمرانی ، ص ۷، ۱۵؛ رجوع کنید به جندی ، ج ۱، ص ۱۴۴ـ ۱۴۵).

آثار

بیشتر آثار بن نبی به زبان فرانسوی تألیف و بعداً به عربی ترجمه شده است . مشهورترین مترجمان کتابهای او دو تن از شاگردانش ، عبدالصبور شاهین و عمر مسقاوی (وصیّ علمی و ناظر نشر و ترجمه آثار بن نبی ) بودند. عبدالصبور شاهین هفت اثر بن نبی را به عربی ترجمه کرده است که بارها در قاهره و دمشق به چاپ رسیده اند.

این کتابها عبارت اند از:

الظّاهره القرآنیه ؛

شروط النّهضه (با همکاری عمر مسقاوی )؛

میلاد مجتمع : شبکه العلاقات الاجتماعیّه ؛

وجهه العالم الاسلامی (عنوان دیگر ترجمه عربی آن : نداء الاسلام ، به قلم رمضان لاوند)؛

الفکره الافریقیّه الا´سیویّه فی ضوء مؤتمر باندونج (که به مناسبت برگزاری کنفرانس کشورهای افریقایی ـ آسیایی در باندونگِ اندونزی در ۱۳۳۴ ش / ۱۹۵۵ نگاشته شد)؛

مشکله الثّقافه ؛

المسلم فی عالم الاقتصاد (کریمی نیا، ص ۱۰۲؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۵؛ سحمرانی ، ص ۱۵).

آثار دیگر وی عبارت اند از:

الصراع الفکری فی البلاد المستعمره ؛

إنتاج المستشرقین ؛

بین الرشاد و التیه ؛

الا´فاق المستقبلیه الجزائریه ؛

تأملات ؛

فی مهبّ المعرکه ؛

دورالمسلم و رسالته ؛

دعوه الاسلام ؛

مذکَّرات شاهدالقرن ـ الطفل ؛

مذکّرات شاهد القرن ـ الطالب ؛

الاسلام و الدیمقراطیه و القضایا الکبری (سحمرانی ، ص ۱۶؛ رجوع کنید به موسوعه السیاسه ، ذیل «مالک بن نبی »).

از آثار بن نبی دو اثر به فارسی ترجمه شده است :

الظاهره القرآنیه ، با عنوان پدیده قرآنی ، به قلم حجتی کرمانی ، که از متن اصلی فرانسوی نیز، با عنوان قرآن پدیده ای شگفت آور ، به قلم نسرین حکمی ترجمه شده است ؛

میلاد مجتمع : شبکه العلاقات الاجتماعیه ، با عنوان شبکه روابط اجتماعی ، به قلم جواد صالحی .

اندیشه ها و مبارزات علمی بن نبی او را در زمره اندیشمندان اصلاح طلبی مانند محمدرشید رضا، محمد اقبال لاهوری و ابن بادیس قرار داده است (جدعان ، ص ۶۰۳ـ۶۰۴). وی از مهمترین اندیشمندان اسلامی است که به مسئله تمدن پرداخته و با آنکه اندیشه های او به گونه ای ژرف تحت تأثیر نظریات جدید در فلسفه تمدن است ، ابن خلدون را باید نخستین استاد و بزرگترین الهام بخش وی دانست (جدعان ، ص ۴۱۶). به عقیده بن نبی «جوهر مشکل هر ملت ، در مسئله تمدن آن است و هیچ ملتی قادر به فهم و حلّ مشکل خود نخواهد بود، مگر آنکه اندیشه خود را تا سطح تحولات بزرگ بشری ارتقا بخشد و عوامل ظهور و سقوط تمدنها را عمیقاً درک کند» (بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۲۱).

بن نبی ، شیفته جنبش اصلاحی «جمعیت العلماء المسلمین » الجزایر به رهبری ابن بادیس بود و در آن ویژگیهایی می دید که حرکت اصلاحی شیخ محمد عبده * فاقد آن بود؛ چه ، عبده به اصلاحات صرفاً کلامی بسنده می کرد، اما ابن بادیس برنامه عملی کاملی را به استناد آیه شریفه «اِنَّ اللّ’هَ لایُغَیِّرُ ما بِقَوْم حَتّ’ی یُغَیِّروُا م’ا بِأنْفُسِهِم » (رعد: ۱۱) پذیرفته بود. بر این اساس ، «کلید حلّ مشکل در روح امت قرار دارد»؛ لذا «ایجاد تمدن یک پدیده اجتماعی است که در شرایطی درست همانند شرایط پیدایش نخستین ، ممکن می شود».

با این حال ، بن نبی از جمعیت العلماء المسلمین الجزایر انتقاد و آن را به انحراف از برنامه مصوب متهم کرد، زیرا این جمعیت پذیرفته بود که همراه یک کاروان سیاسی در ۱۳۱۵ ش / ۱۹۳۶ برای مذاکره با فرانسویان به پاریس برود. به عقیده بن نبی ، اصلاح وضع جامعه از طریق سیاست و حکومت ممکن نیست ، زیرا حکومت تابعی از شرایط اجتماعی است و جامعه ای که در آن روحیه «استعمارپذیری » حاکم باشد، بناچار دارای حکومتی استعماری خواهد بود. بنابراین استعمار زاییده کردار سیاستمداران نیست بلکه نتیجه تن دادن ملت به استعمار است .

به همین دلیل ، رهایی از استعمار تنها از طریق رهایی نفس از ذلت استعمارپذیری ممکن می شود؛ به طوری که انسان بر اثر «تحول درونی » در شرایطی قرار گیرد که با احترام به کرامت انسانی خویش ، به وظایف اجتماعی خود قیام کند و به حکومت استعماری تن ندهد (جدعان ، ص ۴۱۶ـ۴۱۷؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۲۸ـ۲۹، ۳۳). از نظر مالک بن نبی ، مشکل اصلی اینجاست که «جامعه اسلامی » قرنهای متمادی «خارج از تاریخ » زیسته و تمدن خود را از دست داده است و از آنجا که «هر تمدنی محصولات خود را ایجاد می کند» نمی توان با خرید و گردآوری محصولات تمدنهای دیگر دارای تمدن شد. آنچه از طریق جمع آوری اشیای تمدنهای دیگر به دست می آید، «شبه تمدن » است نه «تمدن حقیقی » (جدعان ، ص ۴۱۷ـ ۴۱۸؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۴۷). از دیدگاه مالک بن نبی ، هر محصول تمدنی تنها از ترکیب سه عامل انسان ، زمین و زمان به دست می آید.

بن نبی تأکید می کند که برای ترکیب این سه عنصر، یک «ترکیب کننده تمدنی » لازم است و تحلیل تاریخی نشان می دهد که این ترکیب کننده چیزی جز «اندیشه دینی » نیست (جدعان ، ص ۴۱۸ـ۴۱۹؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۵۰). از سوی دیگر، ترکیب عناصر تمدن و عامل ترکیب کننده آنها از منطق «حرکت تاریخ » پیروی می کند؛ زیرا تمدن دارای «حیات » یا، به قول ابن خلدون ، دارای یک «دوره » است : با «نهضت » به دنیا می آید، صعود و رشد می کند تا به نقطه «اوج » برسد، سپس راه نزول در پیش می گیرد و به «افول » منتهی می شود.

گرچه به نظر بن نبی ، این دوره ، تخلّف ناپذیر است ، وی برخلاف ابن خلدون ، از تمدنی که درخشش خود را از دست داده ناامید نیست ، زیرا خداوند اسباب پیشرفت را به اختیار انسانها نهاده است . احیا یا بازسازی تمدن ناچار باید بر آگاهی کامل از تاریخ این تمدن و مراحل دوره تمدنی و شرایط اجتماعی و روانی فرد و جامعه در مراحل مختلف مبتنی باشد.

به اعتقاد بن نبی ، در یک نظام دقیق و والای اخلاقی غرایز و خوی حیوانی و واکنشهای فرد کاملاً مهار می شود و جامعه نیز تابع شبکه نیرومندی از روابط خواهد بود. در این مرحله ، «غریزه » ساکت است و همه افراد و اجزای جامعه همچون «بنیان مرصوص » با ندای «روح » حرکت صعودی سریعی را در پیش می گیرند. از دیدگاه بن نبی ، این مرحله در تاریخ تمدن اسلامی مطابق است با فاصله زمانی میان نزول وحی در غار حرا تا واقعه صفین در سال ۳۸ که با ورود معاویه به صحنه حوادث ، توازن میان «روح » و زمان از بین رفت (جدعان ، ص ۴۱۹ـ۴۲۰؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۵۸ ـ۵۹؛ همو، ۱۹۸۹، ص ۲۹). جامعه ای که پرورده اندیشه دینی است راه تحول در پیش می گیرد و با توسعه شبکه روابط داخلی خویش به گسترش «اندیشه » می پردازد.

در واپسین مرحله گسترش ، مشکلات مادی و ضرورتهای جدید پدید می آید و نقطه عطف دیگری بروز می کند که آغاز «مرحله عقل » است . اما این «عقل » سیطره «روح » بر غریزه را ندارد، ازینرو غرایز بتدریج از قیود آزاد می شود و به همان نسبت «روح » تأثیر خود را بر خود از دست می دهد و جامعه نیز از تنظیم رفتار افراد و مهار امیال فردی سر باز می زند و شبکه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی کم کم فرو می ریزد.

در این مرحله ، علوم و فنون به حداکثر گسترش خود می رسد. از دیدگاه بن نبی ، این مرحله از مراحل تمدن اسلامی مطابق است با عصر اموی و بخش مهمی از عصر عباسی که نقطه اوج آن در دوران مأمون است . بن نبی این دوره را ـ بدون تردید ـ انحرافی بزرگ از خط تمدن اصیل می داند، زیرا در این دوره توازن موجود میان روح و عقل بر هم خورده و نشانه های سستی روح و نزدیکی افول آن پدیدار گشته است (جدعان ، ص ۴۲۰ـ۴۲۱؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۷۶؛ همو، ۱۹۸۹، ص ۳۱).

در این دوره ، فرد مسلمان قادر به استفاده از تمامی توان حیاتی خویش نیست ، زیرا امکان سیطره بر بخشی از غرایز خود را ندارد. این حالت از نظر اجتماعی بدان معنی است که مجموع توان اجتماعی کار نمی کند. بنابراین ، غریزه بتدریج از سیطره روح آزاد می شود و سرنوشت فرد را در اختیار می گیرد. در این جاست که تمدن وارد سومین مرحله خود یعنی «مرحله غریزه » می شود. در این مرحله ، وظیفه اجتماعی اندیشه دینی به پایان می رسد و شبکه روابط اجتماعی جامعه فرومی ریزد و اخلاق افراد جامعه به سبب خشکیدن ذخایر روحی و عقلی به تباهی می انجامد (جدعان ، ص ۴۲۱؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۷۷؛ همو، ۱۹۶۲، ص ۱۴۴).

این مرحله از تمدن اسلامی مطابق است با اواخر عصر عباسی و دوران پس از آن تا زمان ابن خلدون و نیز دوران پس از سلسله موحدون در مغرب . لذا، مالک بن نبی انسان این مرحله را «انسانِ پس از موحدون » می نامد؛ انسانی که در نتیجه بروز اختلال در توان روحی و معنوی ، ارزش اجتماعی خود را از دست داده و فقط برای منافع فردی خویش تلاش می کند. در اینجا، فردگرایی بر جامعه مستولی می شود و با گسستگی شبکه روابط اجتماعی شرایط استعمارپذیری پدید می آید و سپس دوران استعمار فرامی رسد (برای نمودار دوره های تمدن اسلامی از دیدگاه مالک بن نبی رجوع کنید به شکل ۱؛ جدعان ، ص ۴۲۱ـ۴۲۲؛ بن نبی ، ۱۹۸۹، ص ۳۶؛ همو، ۱۹۶۲، ص ۹۶).

از نظر بن نبی «انسان پیش از تمدن » انسانی طبیعی و دست نخورده است که برای ورود به یک دوره تمدنی کاملاً آماده است ، اما انسان پس از تمدن ، انسان فرسوده ای است که دیگر توانایی تولید «کار تمدنی » را ندارد مگر اینکه از ریشه تغییر کند (جدعان ، ص ۴۲۲؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۷۴، ۷۸). از اینجاست که مالک بن نبی به راه حل مشکل تمدن اسلامی می پردازد و باردیگر سه عنصر انسان ، زمین و زمان را مطرح می کند. وی بر لزوم بهره برداری از زمین چه برای کشاورزی و چه استخراج معادن و ثروتهای نهفته در آن برای ایجاد رفاه اجتماعی تأکید می کند و به زمان و بهره برداری از هر لحظه از آن برای «کار و تولید سازمان یافته » اهمیت می دهد و سرانجام به عامل «انسان » می رسد و درباره بازسازی «انسان پس از موحدون » مفصلاً بحث می کند.

بن نبی برای بازسازی این انسان به دو قاعده اسلامی تمسک می جوید: تغییر نفس ، مستفاد از آیه یازدهم سوره رعد؛ و اصلاح ، مأخوذ از حدیث شریف «لایصلح آخر هذه الاُمه اِلاّ بما صلح به اَوّلها» (پایان این امت اصلاح نمی شود مگر همچون آغاز آن )، لذا شروع این اصلاح از تلاوت و فهم قرآن با روشی است که هر مسلمان احساس کند قرآن برای نخستین بار به او وحی می شود. بن نبی در این باره ، این سخن محمد اقبال لاهوری را نقل می کند که «آنچه بیش از هر چیز دیگر در من مؤثر افتاد نصیحتی بود که از پدرم شنیدم که می گفت : فرزندم ، قرآن را طوری بخوان که گویا بر تو نازل می شود» (جدعان ، ص ۴۲۳؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۶۵).

به نظر بن نبی ، انسان تمدن ساز باید در سه زمینه فرهنگ ، کار و مال توجیه یا هدایت شود. فرهنگ از نظر وی «مجموعه ای از صفات اخلاقی و ارزشهای اجتماعی است که فرد در محیطی که به دنیا می آید آن را همچون یک سرمایه اولیه دریافت می کند». بن نبی کار را تنها عاملی می داند که سرنوشت اشیا را در یک چارچوب اجتماعی تعیین می کند و هدایت آن به معنی هدایت همه فعالیتهای جمعی در یک مسیر با هدف ایجاد تغییر در وضع انسان و پدید آوردن محیطی جدید برای رشد تواناییهای فردی در جامعه است . بالاخره ، مال یا ثروت به عنوان وسیله اجتماعی برای نهضت در جهت پیشرفت مادی اهمیت دارد و نه به عنوان وسیله سیاسی نزد شماری از سرمایه داران برای بهره کشی از تلاش اکثریت ملت (جدعان ، ص ۴۲۳ـ ۴۲۵؛ بن نبی ، ۱۹۹۲، ص ۸۸ ـ۸۹، ۱۲۰ـ۱۲۱).

علاوه بر عوامل یادشده ، احیا یا بازسازی تمدن ، از دیدگاه بن نبی ، به احیای اندیشه دینی بستگی دارد. بن نبی تمدن سازی به روش غربی را ابداً نمی پذیرد، چه معتقد است که تمدن غرب که ادامه تمدن قرن نوزدهم میلادی است اکنون در مرحله ورشکستگی قرار گرفته و نمی تواند وسیله رهایی جهان اسلام باشد. بن نبی خواستار تمدنی اصیل با ویژگیهای خود است ، «تمدنی که در آن مربیان به جوانان بیاموزند که چگونه می توانند راههایی را برای هدایت و پیشبرد کاروان بشری کشف کنند، نه آنکه خود دنباله رو روسها یا امریکاییان باشند» (جدعان ، ص ۴۲۵؛ بن نبی ، ۱۹۵۹، ص ۱۱۸).

به عقیده بن نبی ، نخستین وظیفه جهان اسلام این است که خود را از طریق یک برنامه ریزی منظم علمی به سطح بالای پیشرفت مادی برساند بدون آنکه ارزشهای اخلاقی خود را از دست بدهد، زیرا تمدن جدید اسلامی باید براساس تعادل بین کم و کیف ، ماده و روح ، وسیله و هدف و بالاخره علم و وجدان باشد. به عبارت دیگر، نهضت جهان اسلام در جدا شدن از ارزشها نیست بلکه در جمع بین علم و ایمان است (جدعان ، ص ۴۲۵ـ۴۲۶؛ بن نبی ، ۱۹۸۹، ص ۱۶۹ـ۱۷۰).

درباره آینده جهان اسلام ، مالک بن نبی ، علاوه بر توجه به جریانهای اصلاح طلب و نوگرا که در تصویر چهره جدید دنیای اسلام نقش دارند، پدیده انتقال مرکز ثقل جهان اسلام را از حوزه مدیترانه به آسیا مورد توجه قرار می دهد و این پدیده را باعث بروز نتایج روانی ، فرهنگی ، اخلاقی ، اجتماعی و سیاسی در جهان اسلام و حرکت آن به سمت آینده می داند. وی معتقد است که در جاوه ، پاکستان و جاکارتا جنبه های اندیشه و کار بر جنبه علمِ بسته سنتی برتری دارد و جهان اسلام می تواند در آنجا خود را بازسازی کند تا به توانمندی لازم برسد و راههای زندگی را بیاموزد (بن نبی ، ۱۹۸۹، ص ۱۸۲ـ۱۸۳).

از سوی دیگر جامعه اسلامی در همسایگی هند، و در کنار ادیان برهمایی و بودایی ، به انقلاب درونی در فضایی عارفانه دست می یابد که نتیجه آن گفت و شنود بین قلب و فکر خواهد بود، چیزی که «انسانِ پس از موحدون » بدان سخت نیاز دارد و در سواحل مدیترانه آن را نیافته است . این نظر مالک بن نبی ، که تحت تأثیر شرایط سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام در ۱۳۲۸ ش / ۱۹۴۹ بوده ، با انتقاد بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان عرب روبرو شده است (همان ، ص ۱۸۳ـ۱۸۶).



منابع :

(۱) علاوه بر قرآن ؛
(۲) مالک بن نبی ، شروط النّهضه ، ترجمه عمر کامل مسقاوی و عبدالصبور شاهین ، دمشق ۱۹۹۲؛
(۳) همو، مشکله الثقافه ، ترجمه عبدالصبور شاهین ، قاهره ۱۹۵۹؛
(۴) همو، میلاد مجتمع ، ترجمه عبدالصبور شاهین ، قاهره ۱۹۶۲؛
(۵) همو، وجهه العالم الاسلامی ، ترجمه عبدالصبور شاهین ، دمشق ۱۹۸۹؛
(۶) فهمی جدعان ، أسس التقدم عند مفکری الاسلام فی العالم العربی الحدیث ، عمان ۱۹۸۸؛
(۷) انور جندی ، أعلام القرن الرابع عشر الهجری ، ج ۱: أعلام الدعوه و الفکر ، قاهره ۱۹۸۱؛
(۸) اسعد سحمرانی ، مالک بن نبی اندیشمند مصلح ، ترجمه صادق آئینه وند، تهران ۱۳۶۹ ش ؛
(۹) مرتضی کریمی نیا، آرا و اندیشه های دکتر نصرحامدابوزید ، تهران ۱۳۷۶ ش ؛
(۱۰) موسوعه السیاسه ، چاپ عبدالوهاب کیالی ، بیروت ۱۹۷۹ـ۱۹۹۴، ذیل «مالک بن نبی ».

آرای قرآنی .

توجه و اهتمام بن نبی به قرآن بسیار زیاد است . نخستین کتاب وی ، الظاهره القرآنیه ، که اصل آن به زبان فرانسوی است ، نشان دهنده این دیدگاه وی است . وی در این کتاب و در کتابهای بعدی خود همواره می کوشد مبانی افکار خویش را از قرآن و سنّت نبوی استنباط کند. هدف اساسی بن نبی از تألیف الظاهره القرآنیه ، ایجاد اصلاحی روش شناختی در تفسیر قرآن و کمک به برداشتهای نوین قرآنی برای روشنفکران و تحصیل کردگان مسلمانی بود که در برابر فرهنگ غربی به دنبال پایگاهی محکم در میراث گذشته خویش بودند.

او در مقدمه ای که بر ترجمه عربیِ این کتاب افزوده است به دو انگیزه اصلی خود اشاره می کند: ایجاد زمینه و فرصتی برای جوانان مسلمان تا به درستی در دین نظر کنند؛و اصلاحی شایسته در شیوه سنّتی تفسیر قرآن (ص ۵۳). به نظر بن نبی ، بزرگترین خطری که فرهنگ و تفکر اسلامی را تهدید می کند استشراق است که مسلمانان هنوز حیله های آن را درنیافته و تأثیر آن را در جای جایِ زندگیِ فرهنگی و شئون انسانی خود حسّ نکرده اند؛بویژه آنکه اکنون این پدیده در لباس دانشگاهی و بر زبان و قلم پاره ای از مشاهیر مسلمان جاری است .

وقتی توجه کنیم که هر ساله دانشجویان سوری و مصری ـ یعنی اساتید آینده فرهنگ عربی و بانیان نهضت اسلامی ـ تنها در دانشگاه پاریس رساله های فراوانی عرضه می کنند و در آنها بر بسط و شرحِ آرای استادان غربی خویش پای می فشرند، بزرگی خطر را درمی یابیم . همین جا او بر طه حسین به دلیل تألیف کتاب فی الشعر الجاهلی حمله می برد و تبعیّت وی از مارگلیوث را نکوهش می کند که با تشکیک در وثاقت شعر جاهلی و درستی انتساب آن به شعرای جاهلیت راه را برای کمرنگ کردن اهمیت اعجاز قرآنی هموار می کنند (ص ۵۴ ـ۵۷).

نخستین و مهمترین چالش ِ رویارویِ بن نبی برای اثبات اعتبار و وثاقت قرآن ، مسئله اعجاز و غیربشری بودنِ این کتاب است . وی علی الاصول دیدگاه مفسّران سنتی را در زمانِ کنونی نمی پسندد که برای اثباتِ الوهیتِ منشأ و مصدرِ قرآن کریم به اعجاز بیانی و ادبی قرآن تمسّک می کنند و هنوز می کوشند فصاحت و اوجِ ادبی و بلاغی قرآن را دلیلِ اعجاز و مبنای تحدّی قرآن قرار دهند. این روش تنها برای نخبگانِ فرهنگی جوامعِ عرب کارآمد است .

در غالبِ کشورهای اسلامی و بویژه در ممالک غیرعربی کمتر کسی یافت می شود که بتواند میان آیه ای از قرآن و نظم یا نثری از ادبِ جاهلی مقایسه و داوری کند. مدتهاست که دیگر ما آن نبوغ زبانِ عربی را از دست داده ایم و در این باب صرفاً به باورهایی تقلیدی قناعت می کنیم (ص ۵۸ ـ۵۹؛برای نقد این دیدگاه و دفاع از اعجاز بیانی و بلاغی رجوع کنید به مقدمه محمود محمد شاکر بر همان کتاب ، ص ۱۵ـ ۲۸).

به اعتقاد بن نبی مردم در بدوِ ظهور اسلام به دلیل هویت ادبی و زبانی شان ، اعجاز قرآن را با «ذوق فطری » خویش لمس می کردند؛پس از آن تا حدودِ دوره عباسی «ذوق علمیِ» ادیبان و دانشمندان برای درک الوهیت و اعجاز قرآن کافی بود. امروزه با توجه به آیه «قُلْ م’ا کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الْرُّسُلِ» (احقاف : ۹) می توان رسالت پیامبر اکرم را همچون سایر رسالتها، پدیده ای ـ به معنای علمیِ کلمه ـ دانست که در ظروف زمانی و مکانیِ مشابه آثار و نتایج مشابه به همراه دارد.

در واقع ، اعجاز شخصِ پیامبر در زمان خودش همان دلایلی است که برای اسکات منکران ارائه می دهد، اما اعجاز دین یکی از ابزارهای تبلیغ آن است . این بدان معناست که «معجزه » باید برای همه مخاطبان قابل فهم و، در عین حال ، برتر از توانایی همه آنان باشد. از آن مهمتر، معجزه باید در تمام دوره زمانی مفروض دین ، استمرار یابد تا تبلیغ دین همواره تحقق پذیرد. ازینرو، اعجاز قرآن در آغاز ظهور اسلام با ذوق فطری و بعدها با ذوق علمی دریافت می شد؛اما امروز، فردِ مسلمان ناگزیر است که این اعجاز را در صورتی دیگر بیابد و آن بررسی محتوای پیامهای قرآن ـ و نه ظاهرِ عباراتِ آن ـ است (ص ۶۲، ۷۱).

شیوه بن نبی در کتاب الظاهره القرآنیه بر همین پایه استوار است . وی به تأمّل در طبیعتِ نفسِ انسانی و فطرت خداجویی او در طول تاریخ مذاهب بشری می پردازد و با تفحّص در تاریخ نبوت ، ویژگیهای انبیا، سیره پیامبر اکرم و مضامین قرآن می کوشد مبانیِ دین و بویژه اصول اعتقادی و اجتماعی دین اسلام را بشناساند. در این کتاب و مواضعی از دیگر کتابهای بن نبی ، بیشترین تأکید و اهتمام بر احکام اجتماعی و اخلاق اسلام است .

وی با گرایش اجتماعی خود در تفسیر، مفاهیم و مضامین قرآنی را به گونه ای بسط می دهد که شئونِ اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی حیات بشر را در برگیرد و در این راه همواره به وضع کنونیِ بشر و نیاز تمدن بشری به آیینی جامع و الهی نظر دارد. با اینهمه ، گاه همانند قائلان به تفسیر علمی قرآن ، می کوشد سازگاری پاره ای از آیات قرآن را با جدیدترین نظریه های علمی اثبات کند (ص ۳۳۹، ۳۵۳).



منابع :

(۱۱) علاوه بر قرآن ؛
(۱۲) مالک بن نبی ، الظّاهره القرآنیّه ، ترجمه عبدالصبور شاهین ، بیروت ۱۳۸۹/۱۹۶۹٫

دانشنامه جهان اسلام جلد ۴ 

بازدیدها: ۵۷

زندگینامه حارث‌بن محمد(۲۸۲-۱۸۶ه ق)

حارث‌بن محمدبن أبی‌أُسامه ، محدّث و مُسنِد عراقى. وى در شوال ۱۸۶ در بغداد متولد شد و چون نَسَبش به تمیم‌بن مرَّه می‌رسید به تمیمى مشهور شد (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ج ۹، ص ۱۱۴؛ سمعانى، ج ۱، ص ۴۷۹). از جزئیات زندگى وى اطلاعى در دست نیست.

او از اشخاص بسیارى حدیث شنید و روایت کرد، از جمله از

ابوخالد یزیدبن هارون سلمى،

ابوالحسن علی‌بن عاصم تمیمى،

ابومحمد روح‌بن عباده قیسى و

ابوعبداللّه محمدبن عمر واقدى (ابن‌حِبّان، ج ۸، ص ۱۸۳؛ خطیب بغدادى؛ سمعانى، همانجاها). خلیلى قزوینى (ج ۲، ص ۵۱۹،۵۹۰)، حارث‌بن محمد را از آخرین شاگردان ضحاک‌بن مَخلَد* (متوفى ۲۱۲) و ابن‌کُناسه* (متوفى ۲۰۷) در بغداد دانسته است.

در توثیق و تضعیف حارث اختلاف هست. علی‌بن عمر دارقطنى* و ابواسحاق حربى* (رجوع کنید به خطیب بغدادى، ج ۹، ص ۱۱۵) و ابن‌حِبّان (همانجا) او را ثقه، راستگو و روایاتش را درخور اعتماد خوانده‌اند (قس ابن‌حزم، ج ۲، ص ۱۹۵، ج ۱۱، ص ۵۳ که او را تضعیف کرده است).

بسیارى از حارث روایت کرده‌اند، از جمله ابن ابی‌الدنیا*، ابوجعفر محمدبن جریر طبرى*، و ابوبکر محمدبن عبداللّه شافعى (خطیب بغدادى، ج ۹، ص ۱۱۴). ابن‌جزرى (ج ۱، ص ۲۰۱) او را در زمره راویان قرائت قرآن از محمدبن سعد کاتبِ واقدى* آورده و ابوبکربن مجاهد نیز قرائت حارث را روایت کرده است.

رحلت

حارث‌بن محمد در شب عرفه سال ۲۸۲ درگذشت (خطیب بغدادى، ج ۹، ص ۱۱۵).

آثار

وى صاحب مُسند بوده که ذهبى (ج ۶، ص ۷۳۲) آن را اثرى مفصّل توصیف کرده و گفته اجزائى از آن را با سندِ متصل سماع کرده است. این کتاب تا قرن نهم در دسترس بوده است (رجوع کنید به هیثمى، ص ۱۷؛ ابن‌حجر عسقلانى، ج ۱، ص ۴). هیثمى زوائد آن مسند، یعنى آنچه در صحاح سته نبوده، را به ترتیب ابواب فقهى در بغیهالباحث عن زوائد مسندالحارث گرد آورده است. همچنین ابن‌حجر عسقلانى در المطالب العالیه بزوائد المسانید الثمانیه (همانجا) و بوصیرى در اتحاف الخِیرهِالمَهَرَه بزوائد المسانید العشره (ج ۱، ص ۳۳) از آن بهره گرفته‌اند.

جزء حدیثى برگرفته از مسند او به روایت ابوبکر احمدبن یوسف‌بن خلّاد (متوفى ۳۵۹) از حارث‌بن محمد، در پانزده برگ در کتابخانه ظاهریه دمشق، مجموعه ۳۷۹۱ (برگهاى ۱۸۳ـ۱۹۷) با عنوان مسندالمشایخ عن رسول‌اللّه (ص) باقى مانده است (سوّاس، ص ۲۷۸). احادیث عالی‌السند مسند حارث‌بن محمد نیز با عنوان أحادیث عوالى المستخرجه من مسند الحارث‌بن أبى أسامه به روایت ابونعیم احمدبن عبداللّه اصفهانى (متوفى ۴۳۰) در ضمن مجموعه ۳۸۳۷ کتابخانه ظاهریه دمشق (برگهاى ۲۱۱ـ۲۱۵) موجود است (همان، ص ۵۳۵ـ۵۳۶).

از دیگر آثار او، جزء حدیثى از روایات ابوالحسن علی‌بن عاصم‌بن صُهیب قرشى (متوفى ۲۰۱) است که در شش برگ در کتابخانه ظاهریه دمشق، مجموعه ۳۷۶۸ (برگهاى ۱۵۱ـ۱۵۶)، به خط و سماع موفق‌الدین‌بن قدامه مقدسى با عنوان حدیث علی‌بن عاصم عن شیوخه، نگهدارى می‌شود (رجوع کنید به همان، ص ۱۶۳). همچنین ابوعبداللّه محمدبن عبدوس جهشیارى در کتاب الوزراء و الکتّاب (ص ۱۳۶، ۲۴۱) از کتاب‌الخلفاء او مطالبى نقل کرده است.



منابع :

(۱) ابن‌جزرى، غایهالنهایه فى طبقات‌القرّاء، چاپ برگشترسر، قاهره (بی‌تا.)؛
(۲) ابن‌حِبّان، کتاب الثقات، حیدرآباد، دکن ۱۳۹۳ـ۱۴۰۳/ ۱۹۷۳ـ۱۹۸۳، چاپ افست بیروت (بی‌تا.)؛
(۳) ابن‌حجر عسقلانى، المطالب العالیه بزوائد المسانیدالثمانیه، چاپ حبیب‌الرحمان اعظیمى، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛
(۴) ابن‌حزم، المحلّى، چاپ احمد محمدشاکر، بیروت : دارالفکر، (بی‌تا.)؛
(۵) احمدبن ابی‌بکر بوصیرى، اتحاف الخیرهالمهره بزوائد المسانید العشره، چاپ عادل‌بن سعد و سیدبن محمود، ریاض ۱۴۱۹/۱۹۹۸؛
(۶) محمدبن عبدوس جهشیارى، کتاب الوزراء و الکتّاب، چاپ مصطفى سقا، ابراهیم ابیارى، و عبدالحفیظ شلبى، قاهره ۱۳۵۷/۱۹۳۸؛
(۷) خطیب بغدادى؛
(۸) خلیل‌بن عبداللّه خلیلى قزوینى، کتاب الارشاد فى معرفه علماء الحدیث، چاپ محمد سعیدبن عمر ادریس، ریاض ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛
(۹) محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ بشار عواد معروف، بیروت ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛
(۱۰) سمعانى؛
(۱۱) یاسین محمد سوّاس، فهرس مجامیع المدرسه العُمریه فی‌دارالکتب الظاهریه بدمشق، کویت ۱۴۰۸/۱۹۸۷؛
(۱۲) علی‌بن ابوبکر هیثمى، بغیه الباحث عن زوائد مسندالحارث، چاپ مسعد عبدالحمید محمد سعدنى، (قاهره، بی‌تا.).

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۲ 

بازدیدها: ۲

زندگینامه شیخ‌الاسلام حسین حارثى(۹۸۴-۹۱۸ه ق)«عزالدین»(پدر شیخ بهائى)

 حسین بن عبدالصمد، ملقب به عزالدین، محدّث، فقیه امامى جبل عاملى و شیخ‌الاسلام دوره صفوى. وى در ۹۱۸ در روستاى جُبَع، نزدیک شهر صیدون، در خاندانى مشهور به دنیا آمد (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۰، ۱۱۹؛ بحرانى،ص۲۸). نسبش‌به حارث‌بن‌عبداللّه هَمْدانى*، از اصحاب خاص حضرت على علیه‌السلام، می‌رسد (بحرانى، ص ۱۶).

جدّ حارثى، محمدبن على جباعى/ جبعى، از عالمان بزرگ جبل‌عامل* و مؤلف مجموعهالجباعى بود (رجوع کنید به مجلسى، ج ۱۰۴، ص ۲۱۱ـ۲۱۴؛ افندى اصفهانى، ج ۵، ص ۴۸؛ مهاجر، ص ۱۴۵). پدر حارثى، عبدالصمدبن محمد، نیز از عالمان بنام بوده و شهیدثانى وى را به علم و تقوا ستوده است (رجوع کنید به حرّعاملى، قسم ۱، ص ۷۵، ۱۰۹؛ مجلسى، ج ۱۰۴، ص ۲۰۸؛ افندى اصفهانى، ج ۳، ص ۱۲۸).

اصلی‌ترین منبع شرح‌حال حارثى، کتابى است که مظفرالدین على، شاگرد بهاءالدین عاملى* (شیخ بهائى)، در شرح‌حال شیخ بهائى و استادانش نوشته و به مناسبت، شرح‌حال پدر شیخ بهائى، یعنى حسین‌بن عبدالصمد را نیز آورده و افندى اصفهانى (ج ۲، ص ۱۱۹ـ۱۲۱) بخشى از آن را نقل کرده است.

حارثى در زادگاهش کمى نزد حسن‌بن جعفر کرکى و بیشتر نزد شهیدثانى درس آموخت. وى در سفرهاى شهیدثانى به مصر و استانبول و عراق او را همراهى کرد و در ۹۴۱ از شهیدثانى اجازه دریافت کرد (عاملى، ج ۲، ص ۱۹۱؛ افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۷ـ۱۱۸؛ بحرانى، ص ۲۸؛ استوارت، ۱۹۹۶، ص ۳۸۸). شهیدثانى در این اجازه وى را ستوده است (رجوع کنید به ج ۲، ص ۱۱۱۳ـ۱۱۱۴؛ نیز رجوع کنید به مجلسى، ج ۱۰۵، ص ۱۴۶ـ۱۷۱).

تشکیل دولت صفوى و تشدید فشار دولت عثمانى بر مناطق شیعه‌نشین قلمرو خود، به‌ویژه جَبَل عامل، به مهاجرت عالمان این منطقه به ایران انجامید (رجوع کنید به مهاجر، ص ۳۵، ۹۵ـ۹۶، ۱۴۵ـ۱۴۶). حارثى نیز بعد از پدید آمدن دشواریهایى براى استادش، شهیدثانى، ظاهرآ در ۹۵۶ به عراق و سپس در حدود ۹۵۸ـ۹۶۱ همراه با خانواده‌اش به ایران مهاجرت کرد (رجوع کنید به حارثى، ۱۳۸۰ش، ص ۱۸۵؛ استوارت، ۱۹۹۱، ص ۵۶۴، ۵۶۷؛ همو، ۱۹۹۸، ص ۹۴).

به نظر بعضى مؤلفان (از جمله اسکندرمنشى، ج ۱، ص ۱۵۵؛ افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۸؛ مهاجر، ص ۱۴۶)، وى بعد از شهادت شهیدثانى در ۹۶۵ به ایران آمده، اما شواهد متعددى حاکى است که این مهاجرت پیش از این تاریخ صورت گرفته است. مثلا حارثى در برخى آثار خود (براى نمونه رجوع کنید به ۱۳۷۸ش الف، ص ۱۴۴)، که بعد از مهاجرت به ایران تألیف کرده، به گونه‌اى از شهیدثانى نام برده که حاکى از زنده بودن وى در آن زمان است (استوارت، ۱۹۹۱، ص ۵۶۶ـ۵۶۷). همچنین شرح حوادث مسافرت حارثى با عنوان الرحله (سفرنامه)، در واقع پاسخ وى به نامه شهیدثانى است که گزارش سفر حارثى را از او خواسته بود (رجوع کنید به حارثى، ۱۳۸۰ش، ص ۱۶۸).

حارثى، به نوشته خود (۱۳۸۰ش، ص ۱۸۴)، در آغاز ورود به ایران در اصفهان اقامت گزید. در آنجا علی‌بن هلال منشار کرکى عاملى* (متوفى ۹۸۴)، شیخ‌الاسلام اصفهان، از او استقبال کرد (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۹، ج ۴، ص ۲۶۸؛ مهاجر، ص ۱۴۶). پس از سه سال اقامت و تدریس در این شهر، شهرت علمى حارثى و توصیه شیخ على مذکور موجب شد شاه طهماسب اول وى را به قزوین، پایتخت صفویه، دعوت کند و به مقام شیخ‌الاسلامى آنجا منصوب نماید. او هفت سال در قزوین ماند و در آنجا به اقامه نماز جمعه، که آن را واجب عینى می‌دانست، مبادرت کرد (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۹ـ۱۲۰، ج ۴، ص ۲۶۸؛ مهاجر، ص ۱۴۶ـ۱۴۷).

شاه طهماسب در ۹۷۰، ظاهرآ به دلایل سیاسى و اختلافات حارثى با سیدحسین کرکى (متوفى ۱۰۰۱)، در برخى مسائل فقهى، حارثى را از شیخ‌الاسلامى قزوین عزل و به شیخ‌الاسلامى مشهد منصوب کرد. حارثى سپس به هرات رفت و هشت سال در آنجا به تدریس و وعظ پرداخت و شیخ‌الاسلام هرات نیز بود (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۲۰؛ استوارت، ۱۹۹۶، ص ۳۸۷، ۳۹۳ـ۳۹۴، ۴۰۲ـ۴۰۵). به نوشته افندى اصفهانى (ج ۲، ص ۱۲۰ـ۱۲۱)، به سبب اقدامات علمى و فعالیتهاى اجتماعى حارثى، بسیارى از اهالى هرات و نواحى اطراف آن به مذهب تشیع گرویدند و طلاب بسیارى براى فراگیرى علم از حارثى به آنجا روى آوردند.

حارثى تا ۹۸۳ منصب شیخ‌الاسلامى هرات را برعهده داشت. در این سال به قصد حج، رهسپار مکه شد و پس از زیارت مکه و مدینه، به بحرین رفت و در آنجا اقامت نمود (همانجا؛ استوارت، ۱۹۹۶، ص ۳۹۴).

رحلت

حارثى در ۸ ربیع‌الاول ۹۸۴ درگذشت و در قریه مصلى، از توابع هَجَر بحرین، به خاک سپرده شد (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۹؛ بحرانى، ص ۲۷). شیخ بهائى قصایدى در سوک پدرش سروده است (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۲ـ۱۱۴؛ بحرانى، ص ۲۷ـ۲۸).

حارثى، همانند دیگر علماى جبل عامِل، در انتقال میراث حدیثى و علمى شیعه به ایران سهم مهمى داشته است و عالمان ایران و ماوراءالنهر براى طلب علم نزد وى می‌رفتند (رجوع کنید به حارثى، ۱۳۷۸ش الف، ص ۱۴۱؛ افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۸، ۱۲۰؛ جعفریان، ج ۲، ص ۸۱۲ ـ ۸۱۴؛ مهاجر، ص ۱۴۱ـ۲۳۶). حارثى شاگردان متعددى پروراند و به علماى بسیارى اجازه نقل حدیث داد، از جمله به فرزندش شیخ بهائى، حسن‌بن زین‌الدین صاحب معالم‌الاصول، میرداماد، منصوربن عبداللّه شیرازى معروف به راستگو، بدرالدین حسن‌بن على شدقم مدنى، فقیه و ادیب قرن دهم (مجلسى، ج ۱۰۵، ص ۱۸۹ـ۱۹۰، ج ۱۰۶، ص ۸۷؛ افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۰۹؛ محسن امین، ج ۵، ص ۱۷۷ـ۱۷۸، ج ۶، ص ۳۶، ۶۳؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۱۸۴ـ۱۸۵، ج ۱۳، ص ۱۷۰؛ حسن امین، ج ۵، ص ۹۱).

فعالیتهاى علمى

از جمله فعالیتهاى علمى حارثى تصحیح و مقابله منابع حدیثى پیشین بوده است. افندى اصفهانى (ج ۲، ص ۱۱۲) و حرّ عاملى (قسم ۱، ص ۷۶) به نسخه‌اى از تهذیب‌الاحکام به خط حارثى، که آن را نزد شهیدثانى مقابله کرده است، اشاره کرده‌اند (نیز رجوع کنید به شهیدثانى، ج ۲، ص ۱۱۷۵؛حائرى، ج ۱، ص ۴۷ـ۴۸). همچنین افندى اصفهانى (رجوع کنید به ج ۲، ص ۱۱۲، ۱۱۴، ج ۳، ص ۱۲۸) از برخى آثار شیخ طوسى در میان کتب متعلق به شهیدثانى گزارش داده که خط حارثى بر آنها بوده است. برخى منابع (رجوع کنید به همان، ج ۲، ص ۱۱۴ـ۱۱۵؛محسن امین، ج ۶، ص ۶۰) با استناد به آثار حارثى، از تمایل او به تصوف و مدح مشایخ صوفیان سخن گفته‌اند.

آثار

مهم‌ترین آثار حدیثى حارثى عبارت‌اند از:

وصول الاخیار الی‌اصول الاخبار که پس از کتاب الرعایه فى علم الدرایه شهیدثانى، یکى از متون مهم درایه الحدیث در عصر صفوى بوده و قبل از ۹۶۰ در مشهد تألیف شده است (حارثى، ۱۴۰۱، ص ۶۰؛افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۵؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۲۵، ص ۱۰۱؛صدرایى خویى، ج ۱، ص ۱۰۱ـ۱۰۳)؛

حاشیه بر خلاصه الاقوال فى علم‌الرجال اثر علامه حلّى؛

حاشیه‌اى با عنوان التعلیقات بر صحیفه سجادیه؛

و آثار حدیثى دیگر (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۵، ص ۱۷۵، ج ۶، ص ۸۲، ۱۴۵، ج ۱۳، ص ۱۹۵، ۳۵۱)؛

الاربعون حدیثآ، که در آن چهل حدیث اخلاقى را جمع‌آورى کرده است. با توجه به تعبیر ثناگویانه آغاز رساله در حق شاه طهماسب (رجوع کنید به حارثى، ۱۳۷۸ش الف، ص ۱۴۳، پانویس ۱)، که در برخى نسخه‌ها نیست، تاریخ نگارش این کتاب پیش از سفر به ایران و دست کم (با توجه به حیات شهیدثانى در زمان تألیف آن رجوع کنید به همان، ص ۱۴۴) قبل از ۹۶۵ بوده است. این کتاب بارها چاپ شده و نسخه‌هاى خطى متعددى نیز از آن در دست است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۴۱۴ـ۴۱۵؛حسینى اشکورى، ج ۱، ص ۱۴۸ـ۱۴۹).

فقهى و اصولى

وى کتابها و رساله‌هاى فقهى و اصولى متعددى دارد، از جمله:

شرح قواعدالاحکام، و شرح تهذیب طریق الوصول الى علم‌الاصول، هر دو از علامه حلّى (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۴، ص ۵۱۳، ج ۵، ص ۴۳ـ۴۴، ج ۱۴، ص ۱۹)؛

رساله صلاه الجمعه یا رساله فى وجوب صلاه الجمعه (رجوع کنید به همان، ج ۱۵، ص ۷۰؛جعفریان، ج ۱، ص ۳۰۵)؛

رساله العقدالحسینى یا العقدالطهماسبى، که با فرمان‌شاه‌طهماسب که به وسواس مبتلا بود تألیف شد و شامل نکوهش وسواس در طهارت و بیانگر اختلاف‌نظر فقهى حارثى با سیدحسین کرکى، در پاره‌اى مسائل است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱۵، ص ۲۸۸ـ ۲۹۰؛استوارت، ۱۹۹۶، ص ۳۹۶ـ۳۹۹؛براى متن رساله رجوع کنید به حارثى، ۱۳۷۸ش ب، ص ۱۹۶ـ۲۲۲)؛

رساله تحفه اهل الایمان فى قبله عراق العجم و الخراسان در نقد نظر محقق کرکى (متوفى ۹۴۰) درباره روش تعیین قبله ایران در آن عصر (رجوع کنید به حرّ عاملى، قسم ۱، ص ۷۵؛افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۱؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۳، ص ۴۲۳، ج ۱۷، ص ۴۰، ۴۶؛براى نسخه‌ها رجوع کنید به مدرسى طباطبائى، ص ۲۰۱)؛

حاشیه ارشادالاذهان علامه حلّى (افندى اصفهانى، همانجا؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۵؛براى نسخه آن رجوع کنید به مدرسى طباطبائى، ص ۱۱۲)؛

مسألتان یا دو رساله، یکى درباره رفع نجاست حصیر و دیگرى درباره چگونگى صرف سهم امام در زمان غیبت براى فقراى سید (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۶؛مدرسى طباطبائى، ص ۲۰۰؛براى متن چاپ شده رساله دوم رجوع کنید به حارثى، ۱۳۸۱ش، ص ۱۹۹ـ۲۰۸)؛

شرح الفیه شهید اول (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۵ـ۱۱۷؛براى نسخه‌ها رجوع کنید به مدرسى طباطبائى، ص ۱۴۵)، افندى اصفهانى (ج ۲، ص ۱۱۶ـ۱۱۷) از شرح دیگرى بر الفیه همراه با اشاراتى به آراى محقق کرکى با نام المقاصد العلیه فى شرح‌الرساله الثمینه نیز یاد کرده است (براى نسخه‌ها رجوع کنید به فکرت، ص ۳۲۵)؛

الرساله الرضاعیه؛

مقاله فى وجوب الافتاء و بیان‌الحق على کُلِّ مَنْ علم به؛

الرساله التِّساعیه یا المسائل الصلاتیه، درباره نُه مسئله مربوط به نماز و دیگر آثار فقهى (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱۱، ص ۱۴۶، ۱۵۳، ۱۹۱، ج ۲۰، ص ۳۵۴ـ۳۵۵، ج ۲۱، ص ۱۷، ۴۰۷).

کلام- اخلاق

حارثى آثارى نیز در کلام، اخلاق و علوم دیگر دارد، از جمله:

نورالحقیقه و نورالحدیقه فى علم‌الاخلاق، که بخشى از آن گزیده‌اى از ادب‌الدنیا والدین اثر ابوالحسن علی‌بن محمد ماوردى (متوفى ۴۵۰) است (براى نمونه این گزیده‌ها رجوع کنید به حارثى، ۱۴۰۳، ص ۳۶ـ۴۱، ۴۵ـ۴۶؛قس ماوردى، ص ۲۲ـ۲۳، ۲۸ـ۲۹،۳۱ـ۳۲). به نوشته حسینی‌جلالى (حارثى، ۱۴۰۳، مقدمه، ص ۱۰ـ۱۱) البیان‌والتبیین جاحظ و منثورالحِکَم (مجهول‌المؤلف) از منابع این کتاب بوده‌اند و ظاهرآ تألیف آن در ۹۴۵ به پایان رسیده است (رجوع کنید به همان، ص ۲۸۵). کامل‌ترین نسخه کتاب به خط حارثى در لیدن (ش ۹۷۹٫ro) موجود است. استوارت (۱۹۹۷، ص ۱۹۳ـ۱۹۶)، براساس نسخه اصلى لیدن، مقدمه حارثى را چاپ کرده و مدعى شده حارثى خود را از باب تقیه، شافعی‌مذهب معرفى کرده است (رجوع کنید به همان، ص ۱۷۹ـ۱۸۹).

الاعتقادات الحقه؛

الواجبات الملکیه، درباره برخى امور اعتقادى و عملى؛

مجموعه‌اى شامل حواشى او بر کتب حدیثى و فقهى و ریاضى؛

مناظرات کلامى حارثى با برخى علماى اهل سنّت حلب؛

و دیوان شعر از دیگر آثار اوست (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۱ـ۱۱۲، ۱۱۵ـ۱۱۷).

برادر حارثى، نورالدین علی‌بن عبدالصمد، فقیه و شاعر و از جمله شاگردان شهیدثانى بود که از وى و محقق کرکى اجازه نقل حدیث گرفت (محسن امین، ج ۷، ص ۱۵۴، ج ۹، ص ۴۳۱؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۱۱، ص ۱۴۹). وى الفیه شهید اول را به نظم درآورد و آن را الدره الصفیه نامید (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۱، ص ۴۸۱، ج ۸، ص ۱۰۰ـ۱۰۱).

فرزند حارثى،ابوتراب عبدالصمد، در ۹۶۶ در قزوین به دنیا آمد. نزد پدرش درس خواند و از او اجازه نقل‌حدیث دریافت کرد (افندى اصفهانى، ج ۲، ص ۱۱۰، ج ۳، ص ۱۲۳). شیخ بهائى، الفوائد الصمدیه (از متون درسى فشرده در علم نحو، معروف به صمدیه) را براى برادرش، ابوتراب، نگاشت (همان، ج ۳، ص ۱۲۳). ابوتراب در ۱۰۲۰ در اطراف مدینه از دنیا رفت و در نجف دفن شد (محسن امین، ج ۸، ص ۱۶؛آقابزرگ طهرانى، ۱۴۱۱، ص ۳۲۵؛همو، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۳؛قس عبرت نائینى، ج ۳، ص ۱۱۶). از آثار اوست: حاشیه الاربعین شیخ بهائى و حاشیه الفرائض النصیریه اثر خواجه نصیر طوسى (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۶، ص ۱۳، ۱۶۳).



منابع :

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، چاپ علی‌نقى منزوى و احمد منزوى، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) همو، طبقات اعلام الشیعه: الروضه النضره فى علماء الماه الحادیه عشره، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۰؛
(۳) اسکندر منشى؛
(۴) عبداللّه‌بن عیسى افندى اصفهانى، ریاض‌العلماء و حیاض‌الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۰۱ـ ؛
(۵) حسن امین، مستدرکات اعیان الشیعه، بیروت ۱۴۰۸ـ۱۴۱۶/۱۹۸۷ـ۱۹۹۶؛
(۶) محسن امین؛
(۷) یوسف‌بن احمد بحرانى، لؤلؤهالبحرین، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم (بی‌تا.)؛
(۸) رسول جعفریان، صفویه در عرصه دین، فرهنگ و سیاست، قم ۱۳۷۹ش؛
(۹) حسین‌بن عبدالصمد حارثى، الاربعون حدیثآ، چاپ علی‌اوسط ناطقى، در میراث حدیث شیعه، به کوشش مهدى مهریزى و على صدرایى خویى، دفتر۲، قم: مرکز تحقیقات دارالحدیث، ۱۳۷۸ش الف؛
(۱۰) همو، الرحله، در محمدبن حسین شیخ بهائى، العروهالوثقى فى تفسیر سورهالحمد، چاپ محمدرضا نعمتى و اسعد طیب، قم ۱۳۸۰ش؛
(۱۱) همو، رساله خطى مصرف خمس در زمان غیبت، (ترجمه و تحقیق) محمدجواد حسینى جلالى، در فقه اهل‌بیت علیهم‌السلام، ش ۳۰ (تابستان ۱۳۸۱)؛
(۱۲) همو، العقدالطهماسبى، چاپ محمدحسین روحانى رودسرى، در میراث اسلامى ایران، به کوشش رسول جعفریان، دفتر۱۰، قم: کتابخانه آیهاللّه مرعشى نجفى، ۱۳۷۸ش ب؛
(۱۳) همو، نورالحقیقه و نورالحدیقه فى علم‌الاخلاق، چاپ محمدجواد حسینى جلالى، قم ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۱۴) همو، وصول‌الاخیار الى اصول الاخبار، چاپ عبداللطیف کوهکمرى، قم ۱۴۰۱؛
(۱۵) محمدعلى حائرى، فهرست نسخه‌هاى عکسى کتابخانه عمومى حضرت آیهاللّه العظمى مرعشى نجفى، قم ۱۳۶۹ـ ۱۳۷۰ش؛
(۱۶) محمدبن حسن حرّ عاملى، امل‌الآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ( ۱۹۶۵)، چاپ افست قم ۱۳۶۲ش؛
(۱۷) احمدحسینى اشکورى، التراث‌العربى فى خزانه مخطوطات مکتبه آیهاللّه العظمى المرعشى النجفى، قم ۱۴۱۴؛
(۱۸) زین‌الدین‌بن على شهیدثانى، رسائل الشهیدالثانى، قم ۱۳۷۹ـ۱۳۸۰ش؛
(۱۹) على صدرایى خویى، فهرستگان نسخه‌هاى خطّى حدیث و علوم حدیث شیعه، قم ۱۳۸۲ش ـ؛
(۲۰) علی‌بن محمد عاملى، الدر المنثور من المأثور و غیرالمأثور، قم ۱۳۹۸؛
(۲۱) محمدآصف فکرت، فهرست الفبائى کتب خطى کتابخانه مرکزى آستان قدس رضوى، مشهد ۱۳۶۹ش؛
(۲۲) علی‌بن محمد ماوردى، ادب‌الدنیا و الدین، چاپ مصطفى سقا، قاهره ۱۳۷۵/ ۱۹۵۵، چاپ افست بیروت ۱۳۹۸/ ۱۹۷۸؛
(۲۳) مجلسى؛
(۲۴) حسین مدرسى طباطبائى، مقدمه‌اى برفقه شیعه: کلیات و کتابشناسى، ترجمه محمد آصف فکرت، مشهد ۱۳۶۸ش؛
(۲۵) جعفر مهاجر، الهجره العاملیه الى ایران فى العصرالصفوى: اسبابها التاریخیه و نتائجها الثقافیه و السیاسیه، بیروت ۱۴۱۰/ ۱۹۸۹؛

(۲۶) Devin J. Stewart, “A biographical notice on Baha’ al-Din al- Amili (d. 1030/1621)”, Journal of the American Oriental Society, vol. 111, no.3 (July-Sept. 1991);
(۲۷) idem, “The first Shaykh al-Islam of the Safavid capital Qazvin”, ibid, vol. 116, no.3 (July-Sept. 1996);
(۲۸) idem, “Husayn b. Abd al-Samad al-Amili’ streatise for Sultan Suleiman and the Shii Shafii legal tradition”, Islamic law and society, vol.4 (1997);
(۲۹) idem, Islamic legal orthodoxy: twelver Shiite responses to the Sunni legal system, Salt Lake City, Utah, 1998.

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۱۲ 

بازدیدها: ۴۶

زندگینامه آیت الله محمدسعید حَبّوبى «حَبّوبى کبیر»(۱۳۳۳-۱۲۶۶ه ق)

حَبّوبى ، محمدسعید، مشهور به حَبّوبى کبیر، فقیه و شاعر امامى و یکى از رهبران جهاد عراق با انگلیسیها. وى در ۱۲۶۶ در نجف به‌دنیا آمد. نسب پدرش، سیدمحمود، به امام حسن مجتبى علیه‌السلام می‌رسید، اما برخى (براى نمونه رجوع کنید به حبوبى، مقدمه جواهرى، ص ۸) به اشتباه وى را از نسل امام حسین علیه‌السلام دانسته‌اند (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص۸۲۰). خاندان حبوبى در نجف معروف بودند.

آنان در اصل، اهل حجاز و بیشترشان تاجر بودند. محمدسعید علوم مقدماتى را در نجف خواند (همان، قسم ۲، ص ۸۱۴ـ ۸۱۵). ادبیات را نزد شیخ‌جعفر شرقى/ شروقى و دایى خود شیخ عباس اَعسم فراگرفت. حبوبى پس از آنکه مدتى در حجاز به تجارت پرداخت، به نجف بازگشت. وى با شرکت فعال در انجمنهاى ادبى، که با حضور شاعران بزرگ نجف، مانند سیدموسى طالقانى و سیدجعفر حلّى، برگزار می‌شد، استعداد ادبى خود را نشان داد (رجوع کنید به حرزالدین، ج ۲، ص ۲۹۲؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۵ـ۸۱۶؛ خاقانى، ج ۲، ص ۵۶، ج ۹، ص ۱۴۷ـ۱۴۸).

فصاحت، رسایى و روانى تعابیر، ظرافت معانى و سبک اشعارش، او را از جوانى در زمره ادیبان بزرگ عراق قرار داد (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۶؛ خاقانى، ج ۹، ص ۱۴۸). وى در زمینه شعر و ادبیات، بیش از همه با محمدحسن کبّه (فقیه، ادیب و شاعر) مراوده داشت (آقابزرگ طهرانى،۱۴۰۴،قسم ۲، ص ۸۱۵ـ ۸۱۶) و گاه به اتفاق او شعر می‌سرود (رجوع کنید به خاقانى، ج ۹، ص ۱۹۳ـ۱۹۸).

حبوبى از ۱۳۰۵ به بعد دیگر شعر نسرود و حتى از گردآورى اشعارش خوددارى کرد (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۷). به گفته محسن امین (ج ۹، ص ۱۸۱)، وى پس از آنکه در رثاى محمدباقر ایروانى شعر گفت، از سوى کسانى که گمان می‌کردند در شعرش به آنان تعریض دارد، آزار دید و شعر گفتن را کنار گذاشت، ولى این مطلب با آنچه آقابزرگ طهرانى (۱۴۰۴، همانجا) از حبوبى نقل کرده است، سازگارى ندارد. محمدرضا شبیبى*، که از نزدیکان حبوبى بود، اشعار وى را جمع‌آورى کرد (همانجا؛ خاقانى، ج ۹، ص ۱۵۴).

اساتید

از آن پس حبوبى به فراگیرى و مطالعه علوم دینى، به‌ویژه فقه و اصول، پرداخت (رجوع کنید به محسن امین، ج ۹، ص ۳۴۴). استادان وى در این دروس،

میرزاحبیب‌اللّه رشتى*،

محمدحسین کاظمى،

شیخ‌محمد شرابیانى* و

حاج‌آقا رضا همدانى* بودند.

او اخلاق و عرفان را نزد ملاحسینقلى همدانى آموخت و از او بسیار تأثیر پذیرفت، ولى بیشتر تحصیلات فقهى خود را نزد شیخ محمد طه نجف گذراند و پس از فوت این استادش در ۱۳۲۳، در درس دیگرى شرکت نکرد و به تألیف و تدریس فقه و اصول پرداخت. گفته‌اند که شیوه تدریس او مشابه آخوند خراسانى* بود و عالمان بسیارى در درس وى شرکت می‌کردند (رجوع کنید به حرزالدین، همانجا؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۶ـ۸۱۸؛ خاقانى، ج ۹، ص ۱۴۸؛ حبوبى، همان مقدمه، ص۱۰). وى از محمد طه نجف،ملاحسینقلى همدانى و سیدمرتضى رضوى کشمیرى اجازه روایت گرفت و سیدشهاب‌الدین مرعشى نجفى* از او اجازه روایت داشت (مرعشی‌نجفى، ص ۱۸۹ـ۱۹۰).

شاگردان

برخى شاگردان حبوبى در ادبیات و علوم دیگر،

سیدمحسن حکیم،

سیدمحمود حکیم،

سیدهاشم حکیم،

عدنان غَریفى،

جواد شبیبى و

صالح حریرى بودند (محسن امین، ج ۴، ص ۲۸۳، ج ۹، ص ۵۶؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۹، قسم ۳، ص ۷۰۸ـ۷۰۹؛ همو، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۸۱؛ امینى، ج ۱، ص ۴۰۸، ۴۲۲ـ۴۲۳، ج ۲، ص ۷۱۷).

حبوبى پس از اشغال لیبى از سوى ایتالیا در ۱۳۲۹، به‌همراه آخوند خراسانى و جمعى دیگر از فقها، با صدور فتوا، مسلمانان را به دفاع از اسلام و جنگ با دشمنان فراخواند (رجوع کنید به جهادیه، ص ۴۵ـ۴۶؛ رسایل و فتاواى جهادى، ص ۲۳۸ـ۲۳۹). وى همچنین نقش مهمى در قیام جهادى مردم عراق در برابر نیروهاى اشغالگر انگلستان در ۱۳۳۲/۱۹۱۴ داشت و در اجتماع بزرگ مردم نجف در مسجدجامع هندى، آنان را به جهاد دعوت نمود و بر وجوب دفع کفار از سرزمینهاى اسلامى تأکید کرد (وردى، ج ۴، ص ۱۲۷ـ۱۲۸؛ رهیمى، ص ۱۶۵، ۱۷۳؛ جبورى، ص ۹).

با صدور فتواهاى متعددِ مراجع دینى، مبنى بر وجوب جهاد (براى نمونه رجوع کنید به جبورى، ص۶۰ـ۶۴) و آغاز حرکت جهادى در شهرهاى مهم عراق، بسیارى از مجتهدان بزرگ به جبهه‌ها رفتند (براى تفصیل بیشتر رجوع کنید به اسدى، ص۹۰ـ۹۲؛ جبورى، ص ۱۴ـ۴۶). حبوبى نیز، علاوه بر صدور فتوایى (به همراه سیدمصطفى کاشانى*) مبنى بر وجوب حفظ تمامیت ارضى عراق (رجوع کنید به جهادیه، ص ۶۶؛ رسایل و فتاواى جهادى، ص ۲۸۵)، اولین کسى بود که با پذیرش رهبرى مجاهدان، آنان را به جبهه گسیل داشت (رهیمى، ص ۱۶۵؛ جبورى، ص ۱۴) و سپس همراه با چند تن از علما در ذیحجه ۱۳۳۲ به سوى ناصریه حرکت کرد و براى تشویق عشایر به جهاد، تا محرّم ۱۳۳۳ در میان آنان ماند. شمارى از طلاب، را نیز نزد عشایر دوردست فرستاد تا آنان را به شرکت در جهاد تشویق کنند (وردى، ج ۴، ص ۱۲۹ـ۱۳۰؛ جبورى، همانجا).

حبوبى در ربیع‌الآخر ۱۳۳۳، همراه با هزاران تن از عشایرى که در ناصریه به او پیوسته بودند، به طرف جبهه شعیبه (ناحیه‌اى در حدود پانزده کیلومترى جنوب‌شرقى بصره) حرکت کرد (وردى، ج ۴، ص۱۳۰؛ جبورى، ص ۱۴ـ۱۶). وى کمکهاى مالى حکومت عثمانى را نپذیرفت و عواید حاصل از رهن املاکش را صرف جهاد نمود (رجوع کنید به وردى، ج ۴، ص ۱۳۴؛ خاقانى، ج ۹، ص۱۵۰؛ جبورى، ص ۵۲). در نبرد شدیدى که در شعیبه میان مجاهدان عراقى و ارتش عثمانى از یک‌سو و نیروهاى انگلیسى از سوى دیگر روى داد، بسیارى از مجاهدان شهید شدند و سپاه آنان به ناصریه عقب‌نشینى کرد (رهیمى، ص۱۷۰ـ۱۷۱؛ جبورى، ص ۲۰۲ـ۲۰۳).

رحلت

حبوبى به سبب فشارهاى روحى ناشى از این شکست، در ناصریه بیمار شد و در ۱۳۳۳ درگذشت. جنازه او، پس از تشییع باشکوهى تا نجف، در صحن حرم امام على علیه‌السلام دفن شد. شاعران در رثاى او اشعار بسیارى سرودند (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم۲، ص۸۱۸ـ۸۱۹؛ خاقانى، ج ۹، ص۱۴۹ـ ۱۵۱). حکومت عثمانى هم در مراسمى از او تجلیل کرد (رجوع کنید به جبورى، ص ۲۱۶).

حبوبى را به تقوا، حسن خلق، خوشرویى، تواضع، هوشمندى و بردبارى ستوده‌اند (سماوى، ج ۲، ص ۲۴۲؛ آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۶ـ۸۱۷؛ امینى، ج ۱، ص ۳۸۷ـ۳۸۸). او در صحن حرم امام على علیه‌السلام نماز جماعت اقامه می‌کرد (حرزالدین، ج ۲، ص ۲۹۲ـ۲۹۳) و اولین کسى بود که به جواز تأسیس مدارس جدید در بغداد، براى آموزش زبانهاى خارجى، فتوا داد (رهیمى، ص ۱۶۵، پانویس ۷). وى در زمان اقامت سیدجمال‌الدین اسدآبادى* در نجف، با او همفکرى و ارتباط نزدیک داشت (رجوع کنید به وردى، ج ۳، ص ۲۹۷ـ ۲۹۸؛ رهیمى، ص ۱۳۱).

دیوان اشعار حبوبى به اهتمام فرزندش سیدعلى (رجوع کنید به ادامه مقاله)، با تصحیح عبدالعزیز جواهرى، در ۱۳۳۱ در بیروت به‌چاپ رسید. این چاپ، علاوه بر اشتباهات فراوان، بسیارى از اشعار حبوبى را دربرنداشت. کتاب بار دوم در ۱۳۳۴ش/ ۱۹۵۵ در لبنان، باز هم با اشتباهات گوناگون، به چاپ رسید (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۹ـ۸۲۲؛ عواد، ج ۳، ص ۱۷۶). خاقانى (ج ۹، ص ۱۶۸ـ ۱۷۵) نمونه‌هایى از اشعار حبوبى را که در دیوانش نیامده، ذکر کرده است. محمدحسین کاشف‌الغطاء، مجتهد نامور نجف، نخست دیوان را تصحیح کرد و بر آن حاشیه نوشت (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۲۲).

دیوان حبوبى در ۱۴۰۰، با شرح و تصحیح عبدالغفار حبوبى، در بغداد چاپ شد. گزیده‌اى از اشعار حبوبى و نُه تن از مهم‌ترین شعراى شیعه عراق، از جمله سیدحیدر حلّى، همراه با زندگینامه کوتاهى از آنان، به‌کوشش محمدرضا شبیبى و دو شاعر لبنانى، سلیمان طاهر و شیخ‌احمد زین، در کتابى با عنوان العراقیات در ۱۳۳۱ در صیدا چاپ شده است. مضامین این اشعار، عمدتآ نکوهش استعمار غرب است و سرایندگان، مبارزه جدّى با آن را توصیه کرده‌اند (همو، ۱۴۰۳، ج ۱۵، ص ۲۴۱؛ رهیمى، ص ۱۵۸ـ۱۵۹).

شعر حبوبى بیشتر در وصف طبیعت، بیان مضامین اجتماعى، رثاى عالمان و ادیبان (رجوع کنید به محسن امین، ج ۲، ص۱۳۰، ۶۲۴، ج ۶، ص ۲۶۹) و نیز در مدح امامان شیعه علیهم‌السلام است (رجوع کنید به سماوى، ج۲، ص۲۴۳). حبوبى تألیفاتى نیز در فقه و اصول دارد که به‌چاپ نرسیده‌اند (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۴، قسم ۲، ص ۸۱۹).

سیدعلى، فرزند حبوبى، نیز خطیب و شاعرى معروف بود. او در ۱۲۹۶ در نجف به‌دنیا آمد. مقدمات را نزد پدر و شیخ‌شکر بغدادى* فرا گرفت. در جهاد با انگلستان، همراه پدرش بود و شجاعت بسیارى از خود نشان داد. وى پس از وفات پدر، تمام تلاش خود را صرف تحقق بخشیدن به آرمانهاى او و مبارزه با استعمار کرد. وى در ۱۳۴۱ در نجف وفات یافت و در جوار قبر پدرش دفن شد. دیوان شعرى از او برجا مانده است (خاقانى، ج ۶، ص ۳۱۵؛ امینى، ج ۱، ص ۳۸۸؛ براى تفصیل بیشتر رجوع کنید به جبورى، ص ۴۸ـ۵۲).

سیدمحمودبن سیدحسین، برادرزاده حبوبى، معروف به حبوبى صغیر، نیز شاعرى بزرگ و وطن‌دوست بود. او در ۱۳۲۳ در نجف به دنیا آمد. مدتى فقه و اصول خواند، اما از ۱۳۴۸ تمام توجه خود را به علوم ادبى معطوف کرد و با شرکت فعال در انجمنهاى ادبى، در تحکیم و بالندگى جنبش ادبى نجف نقش مهمى داشت. محمود حبوبى مدتى در بغداد اقامت گزید و در ۱۳۴۸ش (۱۳۸۹) درگذشت (خاقانى، ج ۱۱، ص۲۰۰؛ امینى، همانجا؛ حسن امین، ج ۱، ص ۲۱۵). تألیفات وى عبارت‌اند از : آراء فی‌الشعر و القصه؛ دُمُوع الشُموع؛ شاعر الحیاه، که در ۱۳۲۶ش/۱۹۴۷ در نجف چاپ شد؛ و عالَمٌ جدید (عواد، ج ۳، ص۲۷۰؛ امینى، ج ۱، ص ۳۸۸ـ۳۸۹). قدرت او در شاعرى از رباعیات حبوبى که در ۱۳۳۰ش/۱۹۵۱ در نجف به‌چاپ رسید و دیوان حبوبى که در ۱۳۲۷ ش/۱۹۴۸ در نجف چاپ شد، آشکار است (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج۱۰، ص ۶۹؛ عواد، همانجا؛ خاقانى، ج ۱۱، ص ۲۰۵). از جمله اشعار دیوان او، قصیده‌اى طولانى به‌نام «الرائیه الایوانیه» است (آقابزرگ طهرانى، ۱۴۰۳، ج ۹، قسم ۱، ص ۲۲۹، ج۱۰، ص ۵۴؛ عواد، همانجا). وى همچنین بعضى اشعار شیخ‌جواد شبیبى* (متوفى ۱۳۶۳) را، که در دیوانش نیامده بود، در یک مجلد تدوین کرد (خاقانى، ج ۹، ص ۵۰۷).

عبدالغنى، برادر سیدمحمود، حقوقدان و شاعر بود. وى در ۱۳۴۲ در نجف به‌دنیا آمد. پس از تحصیل در نجف و بغداد، در ۱۳۷۱ به مصر رفت و مدیر گمرک آنجا شد. کتاب دیمقراطیه و سلام (بغداد ۱۳۳۸ش/۱۹۵۹) و دیوان شعر از او به‌جا مانده است (عواد، ج۲، ص۲۹۴؛ خاقانى، ج ۵، ص ۴۸۱؛ امینى، ج۱، ص۳۸۹؛ براى نمونه اشعار او رجوع کنید به خاقانى، ج ۵، ص ۴۸۱ـ۴۸۸).



منابع :

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، الذریعه الى تصانیف الشیعه، چاپ علی‌نقى منزوى و احمد منزوى، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) همو، طبقات اعلام الشیعه: نقباء البشر فى القرن الرابع عشر، مشهد ۱۴۰۴؛
(۳) حسن اسدى، ثوره النجف على الانگلیز، او، الشراره الاولى لثوره العشرین، بغداد ۱۹۷۵؛
(۴) حسن امین، مستدرکات اعیان الشیعه، بیروت ۱۴۰۸ـ۱۴۱۶/ ۱۹۸۷ـ۱۹۹۶؛
(۵) محسن امین؛
(۶) محمدهادى امینى، معجم رجال الفکر و الادب فى النجف خلال الف عام، (نجف) ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛
(۷) کامل سلمان جبورى، النجف الاشرف و حرکه الجهاد : عام ۱۳۳۲ـ۱۳۳۳ه / ۱۹۱۴م، بیروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛
(۸) جهادیه: فتاوى جهادیه علما و مراجع عظام در جنگ جهانى اول، به کوشش محمدحسن کاووسى عراقى و نصراللّه صالحى، تهران: وزارت امورخارجه، مؤسسه چاپ و انتشارات، ۱۳۷۵ش؛
(۹) محمدسعید حبوبى، دیوان، چاپ عبدالعزیز جواهرى، بیروت ۱۳۳۱، چاپ افست (قم) ۱۳۶۹ش؛
(۱۰) محمد حرزالدین، معارف الرجال فى تراجم العلماء و الادباء، قم ۱۴۰۵؛
(۱۱) على خاقانى، شعراء الغرى، نجف ۱۳۷۳/۱۹۵۴، چاپ افست قم ۱۴۰۸؛
(۱۲) رسایل و فتاواى جهادى، تدوین، تحقیق و تحشیه از محمدحسن رجبى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، معاونت پژوهشى و آموزشى، ۱۳۷۸ش؛
(۱۳) عبدالحلیم رهیمى، تاریخ الحرکه الاسلامیه فى العراق: الجذور الفکریه و الواقع التاریخى (۱۹۰۰ـ ۱۹۲۴)، بیروت ۱۹۸۵؛
(۱۴) محمد سماوى، الطَّلیعه من شعراء الشیعه، چاپ کامل سلمان جبورى، بیروت ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛
(۱۵) کورکیس عواد، معجم المؤلفین العراقیین فى القرنین التاسع عشر و العشرین، بغداد ۱۹۶۹؛
(۱۶) شهاب‌الدین مرعشى نجفى، الاجازه الکبیره، او، الطریق و المَحَجَّه لثمره المُهجَه، اعداد و تنظیم محمد سمامى حائرى، قم ۱۴۱۴؛
(۱۷) علی‌وردى، لمحات اجتماعیه من تاریخ العراق الحدیث، بغداد ۱۹۶۹ـ۱۹۷۹، چاپ افست (قم) ۱۳۷۱ش.

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۲ 

بازدیدها: ۲۴

زندگینامه حسن‌ حرّانى«ابن‌شعبه»(مؤلف کتاب مشهور تُحَف ُالعقول)

 ابن‌شعبه (حسن‌بن علی‌بن حسین‌بن شعبه)، محدّث امامى و مؤلف کتاب مشهور تُحَف ُالعقول. در منابع کهن رجالى شیعه درباره وى اطلاعى وجود ندارد. براساس نوشته حسین‌بن علی‌بن صادق بحرانى در رساله‌اى که درباره اخلاق و سلوک تألیف کرده، ابن‌شعبه از قدماى اصحاب امامیه محسوب شده و شیخ مفید از تُحف‌العقولِ وى، مطالبى نقل کرده است (رجوع کنید به قمى، ج ۱، ص ۳۲۹ـ۳۳۰).

آقابزرگ طهرانى (ج ۳، ص ۴۰۰) از نوشته بحرانى استنباط کرده که حرّانى از مشایخ شیخ مفید و معاصر شیخ صدوق بوده، ولى بنابر منابع رجالى، مفید شیخى بدین نام نداشته است (اسکافى، مقدمه محمدباقر موحدى ابطحى، ص ۱۳ـ ۱۴). حرّانى منسوب به خاندان شعبه است که در اصل اهل حلب بودند و محدّثان بزرگى در میان آنان ظهور کرده‌اند (رجوع کنید به حلبى، مقدمه جعفر سبحانى، ص ۹).

قدیم‌ترین اظهارنظر درباره شخصیت علمى و دینى حرّانى، از ابراهیم‌بن سلیمان قطیفى*، از علماى سده دهم، است که بنا به نقل شوشترى (ج ۱، ص ۳۸۳)، او در کتاب الوافیه خود از حرّانى با عنوان «شیخِ عالم فاضلِ عاملِ فقیه» نام‌برده است. اظهارنظر علماى بعدى، همه از بحرانى و قطیفى گرفته شده است (براى نمونه رجوع کنید به حرّعاملى، قسم ۲، ص ۷۴؛افندى اصفهانى، ج ۱، ص ۲۴۴).

آثار

به حرّانى دو کتاب منسوب است:

التمحیص، که درباره سبب و شیوه‌هاى آزمایشهاى الهى مؤمنان (شیعه) و همراه روایاتى درباره صبر و زهد و رضاست؛

و تحف العقول فیما جاء من الحِکَم ‌و المواعظ من آل‌الرسول.

درباره انتساب التمحیص میان صاحب‌نظران اختلاف وجود دارد: قطیفى (رجوع کنید به شوشترى، همانجا)، حرّ عاملى (همانجا) و افندى اصفهانى (همانجا) آن را تألیف حرّانى دانسته و مجلسى (ج ۱، ص ۱۷) و نورى (ج ۱، ص۱۸۶ـ۱۸۷) در انتساب آن به حرّانى یا ابن‌همام اسکافى تشکیک کرده‌اند.

موحدى ابطحى در مقدمه التمحیص (ص ۱۰ـ ۱۴) به نقد و بررسى ادله کسانى که کتاب را به حرّانى یا ابن‌همام اسکافى نسبت داده‌اند پرداخته و یادآور شده است که بحث در این نیست که روایات التمحیص از آنِ ابن‌شعبه است یا ابن‌همام تا گفته شود هر دو ثقه‌اند، بلکه در این است که این کتاب تألیف یا املاى ابن‌همام اسکافى است یا تألیف شخصِ دیگرى نظیر ابن‌شعبه به روایت ابن‌همام. موحدى ابطحى نتیجه می‌گیرد که اصل کتاب از محمدبن همام است و شک در این است که التمحیص را شخصِ دیگرى از او روایت کرده، که در این صورت روایات آن با واسطه است، یا کتاب به املاى ابن‌همام است که در این صورت این کتاب نظیر امالىِ مشایخ حدیثى چون مفید و مرتضى و طوسى خواهد بود.

تحف‌العقول

اما کتابى که سبب شهرت حرّانى شده و در انتساب آن به او هیچ‌اختلافى وجود ندارد، تحف‌العقول است. به نوشته ابن‌شعبه (ص ۲ـ۳)، هدف وى از تألیف این کتاب در دسترس قراردادن دانشهاى پیامبر اکرم و امامان است که دربردارنده کار دین و دنیا و صلاح امروز و فرداست و چون دانشمندان شیعه درباره حلال و حرام و فرائض و سنن از گفتار ائمه کتاب فراهم کرده‌اند ولى درباره حکمتها و اندرزهاى پیامبر و ائمه، خاصه کلمات قصار آنها، کتابى تألیف نکرده‌اند، وى دست به این کارزده است.

این کتاب مشتمل‌بر احادیثى در اصول و فروع‌دین و کلیات و دسته‌اى از سنّتها و آداب دین و پند و اندرزهاى امامان و سخنان حکیمانه آنان است (همان، ص ۳). در این کتاب گزیده‌اى از سخنان پیامبر و امامان شیعه، به جز امام دوازدهم علیهم‌السلام آمده است.

بخشى از مهم‌ترین مطالب کتاب عبارت‌اند از:

وصایاى پیامبر اکرم به امام على علیه‌السلام (ص ۶ـ۱۴)، پاسخهاى پیامبر به شمعون‌بن لاوى مسیحى (ص ۱۵ـ ۲۴)، سفارش پیامبر به معاذبن جبل هنگام اعزام وى به یمن (ص ۲۵ـ۲۶)، سخنان پیامبر در حجه الوداع (ص۳۰ـ۳۴)، خطبه امام على در اخلاص توحید (ص۶۱ـ۶۷)، اندرزهاى آن حضرت به امام‌حسن (ص ۶۸ـ ۸۸)، خطبهالوسیله (ص ۹۲ـ ۱۰۰)، نامه امام على به مالک‌اشتر (ص۱۲۶ـ ۱۴۹)، سخنان امام‌على با کمیل (ص۱۶۹ـ۱۷۶)، جواب امام حسن به حسن بصرى (ص ۲۳۱ـ۲۳۲)، خطبه امام حسن بعد از صلح با معاویه (ص ۲۳۲ـ ۲۳۳)، سخنان امام حسین در امر به معروف و نهى از منکر (ص ۲۳۷ـ۲۳۹)، نامه امام حسین به اهل کوفه (ص ۲۴۰ـ ۲۴۲)، رساله حقوق امام زین‌العابدین (ص ۲۵۵ـ ۲۷۲)، سفارش امام باقر به جابربن یزید جعفى (ص ۲۸۴ـ۲۸۶)، سفارش امام صادق به مؤمن طاق (ص ۳۰۷ـ ۳۱۳)، سخنانى از امام صادق علیه‌السلام که برخى از شیعیان آن را نثرالدرر نامیده‌اند (ص ۳۱۵ـ۳۲۴)، سفارش امام کاظم به هشام (ص ۳۸۳ـ ۴۰۲)، پاسخ امام رضا به مأمون درباره احکام شریعت (ص ۴۱۵ـ ۴۲۳)، توصیف امام رضا از امامت و منزلت آن در مسجدجامع مرو (ص ۴۳۶ـ۴۴۲)، پاسخ امام جواد به پرسشهاى یحیی‌بن اکثم (ص ۴۵۴)، رساله امام هادى در رد بر اهل جبر و تفویض (ص ۴۵۸ـ۴۷۵)، پاسخهاى امام هادى به پرسشهاى یحیی‌بن اکثم (ص ۴۷۶ـ۴۸۱) و نامه امام عسکرى به اسحاق‌بن اسماعیل نیشابورى (ص ۴۸۴ـ۴۸۶). در پایان هر یک از این قسمتها، گزیده‌اى از کلمات قصار آنها نیز آورده شده است. در پایان کتاب، سخنان خدا با حضرت موسى (ص ۴۹۰ـ۴۹۶) و حضرت عیسى (ص ۴۹۶ـ۵۰۱)، اندرزهاى مسیح در انجیل و جز آن (ص ۵۰۱ـ۵۱۳) و سرانجام سفارش مفضّل‌بن عمر به شیعیان (ص ۵۱۳ـ۵۱۵) آمده است.

تحف‌العقول در قرون اخیر همواره مورد توجه علماى شیعه بوده تا آنجا که قطیفى آن را بی‌نظیر خوانده است (رجوع کنید به شوشترى، همانجا). در کتابهاى حدیثى و فقهى از آن نقل قول کرده‌اند (رجوع کنید به مجلسى، ج ۱، ص ۲۹؛بحرانى، ج ۲۵، ص ۱۸۰؛نورى، ج ۱، ص ۱۸۷). در عین حال، آنچه مایه خرده‌گیرى و در برخى موارد نامعتبر دانستن مندرجات تحف‌العقول از سوى علماى شیعه شده، ارسال اسنادِ احادیث آن است. اگر چه خودِ ابن‌شعبه به این موضوع توجه داشته و در مقدمه (ص ۳) نوشته که سلسله سندِ بیشتر احادیث کتاب را سماع کرده، ولى در تألیف کتاب براى رعایت ایجاز و نیز به این سبب که بیشتر این کلمات و سخنان از زمره آموزشها و حکمتهایى است که خود گواه درستى خود هستند و به این دلیل که آنها را براى شیعیان فراهم کرده است که تسلیم امامان‌اند، از ذکر اسناد احادیث کتاب اجتناب کرده است. خویى ضمن اعتراف به فضل و ورع و ممدوح بودن حرّانى (رجوع کنید به توحیدى، ج ۱، ص ۵)، کتاب وى را به دلیل مُرسل بودن احادیث آن، فاقد اعتبار دانسته و در هیچ یک از احکام شرعى، استناد به روایات تحف‌العقول را جایز نشمرده است (ج ۱، ص ۹؛نیز رجوع کنید به معلم، ص ۲۷۴ـ۲۷۷). گفتنى است که تحف‌العقول در میان نُصَیریه* حرمتى خاص داشته و بسیارى از پیروان این مذهب آن را از بردارند (ضیائى، ج ۱، ص ۸۱).

تحف‌العقول بارها در ایران و عراق و لبنان به چاپ رسیده است. نخستین‌بار در ۱۲۹۷، با روضه کافى، در یک مجلد چاپ سنگى شد. بهترین چاپ آن، با تصحیح و تعلیق علی‌اکبر غفارى، در ۱۳۷۶ در تهران صورت گرفته است. این کتاب بارها به فارسى ترجمه شده که بهترین آنها ترجمه پرویز اتابکى با عنوان رهاوردِ خِرد (تهران ۱۳۷۶ش) است. این کتاب را بدر شاهین به انگلیسى ترجمه و در ۱۳۸۳ش در قم به چاپ رسانده است.



منابع :

(۱) آقابزرگ طهرانى؛
(۲) ابن‌شعبه، تحف‌العقول عن آل‌الرسول صلی‌اللّه علیهم، چاپ علی‌اکبر غفارى، قم ۱۳۶۳ش؛
(۳) محمدبن همام اسکافى، التمحیص، قم ( ۱۳۸۰)؛
(۴) عبداللّه‌بن عیسى افندی‌اصفهانى، ریاض العلماء و حیاض‌الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۰۱ـ؛
(۵) یوسف‌بن احمد بحرانى، الحدائق النّاضره فى احکام العتره الطاهره، قم ۱۳۶۳ـ۱۳۶۷ش؛
(۶) محمدعلى توحیدى، مصباح الفقاهه، تقریرات درس آیهاللّه خوئى، قم ۱۳۷۷ش؛
(۷) محمدبن حسن حرّعاملى، امل‌الآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ( ۱۹۶۵)، چاپ افست قم ۱۳۶۲ش؛
(۸) علی‌بن حسن حلبى، اشارهالسبق، چاپ ابراهیم بهادرى، قم ۱۴۱۴؛
(۹) نوراللّه‌بن شریف‌الدین شوشترى، مجالس المؤمنین، تهران ۱۳۵۴ش؛
(۱۰) علی‌اکبر ضیائى، فهرس مصادرالفرق الاسلامیه، ج ۱، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛
(۱۱) عباس قمى، کتاب الکنى و الالقاب، صیدا ۱۳۵۷ـ۱۳۵۸، چاپ افست قم (بی‌تا.)؛
(۱۲) مجلسى؛
(۱۳) محمدعلى معلم، اصول علم‌الرجال بین النظریه و التطبیق، تقریرات درس آیه اللّه داورى، (قم) ۱۴۱۶؛
(۱۴) حسین‌بن محمدتقى نورى، خاتمه مستدرک الوسائل، قم ۱۴۱۵ـ۱۴۲۰٫

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۱۲ 

بازدیدها: ۴

زندگینامه محمد حرّعاملى(۱۰۷۸-۱۰۳۳ه ق)

 محمدبن حسن، محدّث و فقیه نامور امامى قرن یازدهم و از عالمان مهاجر جبل‌عامل به ایران. وى به «صاحب وسائل» نیز مشهور است. بیشتر اطلاعات درباره زندگى او، براساس شرح‌حالى است که خود در کتابش، امل‌الآمل (قسم ۱، ص ۱۴۱ـ۱۵۴)، آورده و نیز مطالبى که در شرح‌حال اقوام خود ذکر کرده (رجوع کنید به همان، قسم ۱، ص ۳۲، ۶۶ـ ۶۷، ۷۸ و جاهاى دیگر) و در دیگر منابع، با تفاوتهاى اندکى، تکرار شده است (براى نمونه رجوع کنید به محبى، خلاصهالاثر، ج ۳، ص ۴۳۲ـ ۴۳۵؛افندى اصفهانى، ج ۵، ص ۶۲ـ۷۵؛بحرانى، لؤلؤه البحرین، ص ۷۶ـ ۸۰؛خوانسارى، ج ۷، ص ۹۶ـ ۱۰۴). در سلافه العصر، که بعد از امل‌الآمل کهن‌ترین منبع در شرح‌حال حرّعاملى است، بیشتر به جنبه‌هاى ادبى زندگى او توجه شده است (رجوع کنید به مدنى، ص ۳۵۹ـ ۳۶۰).

وى در ۸ رجب ۱۰۳۳ در روستاى مَشْغَرى/ مشغره از مناطق مشهور و کهن در جبل‌عامل*، به دنیا آمد (حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۴۱؛افندى اصفهانى، ج ۵، ص ۶۳؛درباره روستاى مذکور رجوع کنید به سمعانى، ج ۵، ص ۳۰۵؛یاقوت حموى، ذیل «مشغر»). به‌نوشته قمى (۱۳۸۴ش، ص ۲۴۲، به نقل از برادر شیخ‌حرّ عاملى، احمدبن الحسن در الدُّرالمَسْلوک) نسب خاندان حرّعاملى به حرّبن یزید ریاحى* می‌رسد. امین (ج ۲، ص ۴۹۴) گرچه دلیلى بر صحت این نسبت نیافته، به نقل از یکى از افراد خاندان حرّ، که معاصر امین بوده، نسب‌نامه‌اى را آورده، ولى در هیچ‌یک از آثار شیخ‌حرّ عاملى به چنین مطلبى اشاره نشده است (رجوع کنید به قمى، ۱۳۸۵ش، ج ۲، ص ۷۵۶؛امین، ج ۲، ص ۴۹۴؛مروّه، ص ۹۰). تعبیر محقق کرکى در اجازه به نیاى اعلاى شیخ‌حرّ عاملى، حسین‌بن شمس‌الدین محمد (رجوع کنید به سطور بعد) حاکى از آن است که این شمس‌الدین ملقب به حرّ بوده است (الحرّ لقباً).

حرّعاملى در خانواده‌اى اهل علم و ادب و فقاهت بالید (خوانسارى، ج ۷، ص ۱۰۴؛صدر، ج ۱، ص ۲۲۲). نخستین فرد شناخته شده خاندان او، حسین‌بن شمس‌الدین محمد حرّبن شمس‌الدین محمدبن مکى است که محقق کرکى در ۹۰۳ در دمشق به او اجازه روایت داد (براى متن اجازه رجوع کنید به مجلسى، ج ۱۰۵، ص ۵۴ـ۵۷). مهاجر (۲۰۰۵، ص ۲۳۲) بر این اساس، از سکونت حسین‌بن شمس‌الدین و اجداد او در دمشق سخن گفته است. حرّ عاملى از این نیاى اعلاى خود نامى نبرده و تنها از فرزند او، محمدبن حسین مشغرى، یاد کرده است (۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۵۴). احتمالا محمدبن حسین نخستین فرد از خاندان شیخ حرّ بوده، که به دلیل تغییر اوضاع سیاسى دمشق و منضم شدن شام به قلمرو عثمانى، پس از نبرد مَرْج دابِق در ۹۲۲، در مَشغَره سکونت گزیده است (مهاجر، ۲۰۰۵، ص ۲۳۲ـ۲۳۴). به نوشته مهاجر (۲۰۰۵، ص ۲۳۳)، محمدبن حسین نزد فقیهان جبل عامل تحصیل نکرد و تنها استاد وى پدرش بود. فرزندان او، محمدبن محمد و عبدالسلام و على، در مشغره و جُبَع اقامت داشتند (همان، ص ۲۳۵).

جد پدرى شیخ حرّ، علی‌بن شمس‌الدین محمد حرّعاملى، عالم و ادیب فاضلى بود که شیخ‌حرّ او را در امل‌الآمل (قسم ۱، ص ۱۲۹) ستوده و گفته است که وى در نجف اشرف مسموم و شهید شد. جد مادرى شیخ‌حرّ، عبدالسلام‌بن شمس‌الدین محمد حرّعاملى (۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۰۷) در احکام فقهى بسیار متبحر بود. پدر شیخ‌حرّ، حسن‌بن على، عالم و فقیه و ادیب فاضلى بود که در ۱۰۶۲ در مسیر زیارت مشهد رضوى، در بسطام از دنیا رفت و فرزندش، زین‌العابدین، جنازه او را به مشهد برد و در پایین پاى امام رضا علیه‌السلام دفن کرد. شیخ‌حرّعاملى خبر درگذشت او را در سفر حج دوم خود شنید و در رثاى او قصیده‌اى طولانى سرود (رجوع کنید به حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۶۵ـ۶۶؛امین، ج ۵، ص ۲۱۲). عموى او، محمدبن علی‌بن محمد، سفرنامه‌اى به نام الرحله و دیوان شعر بزرگى داشته و شیخ‌حرّ آثار برخى عالمان عاملى را از طریق او روایت کرده است (حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص۱۷۰؛افندى اصفهانى، ج ۵، ص ۱۳۶؛براى توضیح درباره خاندان حرّ عاملى رجوع کنید به مهاجر، ۱۴۱۰، ص ۲۹ـ۴۳؛همو، ۲۰۰۵، ص ۲۲۹ـ۲۴۱). محمدبن علی‌بن محمد در جبل‌عامل سکونت گزید و امروزه خاندان حرّ عاملى ساکن در لبنان از نسل اویند (رجوع کنید به مهاجر، ۲۰۰۵، ص ۲۳۷ـ۲۳۸).

اساتید

شیخ‌حرّ مقدمات علوم را در مشغره و نزد خویشان خود، که از عالمان مشهور جبل‌عامل بودند، آموخت. در این مرحله وى نزد پدر، عمو (محمدبن على حرّ)، جد مادری‌اش شیخ‌عبدالسلام، دایى پدرش علی‌بن محمود عاملى مشغرى که خود آثار فقهى چندى نگاشته بود، و کسان دیگر از عالمان شیعى ساکن در مشغره، به تحصیل علوم دینى پرداخت (رجوع کنید به حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۰۷، ۱۲۵، ۱۳۴، ۱۴۱؛افندى اصفهانى، ج ۴، ص ۲۵۵). پس از آن به جبع رفت و در آنجا نزد زین‌الدین‌بن محمدبن حسن‌بن زین‌الدین، نواده شهیدثانى و شیخ‌حسین‌بن حسن ظهیرى و عالمان دیگر به فراگیرى فقه و دیگر علوم و متون متداول پرداخت. همچنین برخى کتابهاى نحو و فقه و سایر علوم را نزد ظهیرى خواند (حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۵۸ـ۵۹، ۹۲، ۱۴۱ـ۱۴۲). ظهیرى نخستین شیخِ اجازه حرّعاملى بود که در ۱۰۵۱ به او اجازه روایت داد (همان، قسم ۱، ص۷۰؛
مجلسى، ج ۱۰۷، ص ۱۰۴، ۱۰۹). وى تا چهل سالگى، که در جبل عامل سکونت داشت، دو بار به سفر حج رفت (حرّعاملى، قسم ۱، ص ۱۴۲).

حرّ عاملى، علاوه بر ظهیرى، از کسان بسیارى اجازه روایت داشته است، از جمله از علی‌بن محمود عاملى، که طریق اتصال روایى حرّعاملى به‌برخى عالمان جبل‌عامل بوده‌است (رجوع کنید به همان، قسم ۱، ص ۱۳۴)؛و محمدباقر مجلسى، که به یکدیگر اجازه روایت داده‌اند (همو، ۱۴۰۹ـ۱۴۱۲، ج:۳۰ خاتمه، ص :۱۷۳ هر آخِرُ مَنْ اَجازَلى و أَجزتُ له؛براى متن اجازه شیخ‌حرّ به مجلسى رجوع کنید به مجلسى، ج۱۰۷، ص۱۰۳ـ۱۰۶). حرّعاملى در وسائل‌الشیعه (ج۳۰، ص ۱۶۷ـ۱۹۰) فهرست کاملى از استادان و طرق خود در روایت آثار امامیه را ذکر کرده است (نیز رجوع کنید به همو، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۱۶، ۱۳۹؛
مجلسى، ج ۱۰۷، ص ۱۰۴ـ ۱۰۵، ۱۰۹ـ۱۱۱). وى در میان فقها، محدّثان و ادیبان عصر خود کاملا شناخته شده بود و کسانى چون محمدبن على اردبیلى (ج ۲، ص۹۰)، سیدعلی‌خان مدنى (ص ۳۵۹)، ضیاءالدین یوسف‌بن یحیى حسنى صنعانى (ج ۳، ص ۹۲ـ۹۳) و شیخ‌عبداللّه‌بن صالح سماهیجى (ص ۱۰۳) وى را ستوده‌اند.

حرّعاملى در ۱۰۷۳ از جبل‌عامل به عراق رفت و سپس براى زیارت امام رضا علیه‌السلام راهى ایران شد و چون مشهد را براى اقامت مناسب دید، تا آخر عمر در آنجا ماند و به تدریس و تألیف پرداخت (رجوع کنید به همانجا). او در ۱۰۸۷ (رجوع کنید به حرّعاملى، ۱۴۰۳، ص ۳۶۲ـ۳۶۳، که رؤیایى از سفر سوم حج خود نقل کرده است) و ۱۰۸۸ به حج رفت و در حادثه‌اى که به متهم شدن شیعیان و قتل شمارى از حجاج ایرانى انجامید، احتمالاً او نیز با مشکلاتى روبه‌رو شد. محبى (خلاصهالاثر، ج ۳، ص ۴۳۲ـ ۴۳۳) به این که واقعه اشاره کرده، اما به اشتباه، مطالب راجع به نذر محمدبن على حرّ عاملى را به شیخ حرّ عاملى نسبت داده هر چند در اینکه چنین حادثه‌اى براى شیخ حرّ رخ داده باشد، تردید است. حسنى صنعانى (ج ۳، ص۹۰) ــ که منبع محبى در قل شرح حال حرّعاملى بوده ــ ماجراى نذر را در شرح حال محمدبن على حرّعاملى آورده است. حرّعاملى در مدت اقامتش در ایران، دوبار براى زیارت عتبات به عراق سفر کرد (حرّعاملى، ۱۳۶۲ش، قسم ۱، ص ۱۴۲).

یک بار نیز به اصفهان رفت و در همان سفر علامه مجلسى را ملاقات کرد و از او اجازه روایت گرفت (رجوع کنید به همانجا). در همین سفر، منصب قاضی‌القضاتى و شیخ‌الاسلامى خراسان، از سوى شاه سلیمان صفوى به او رسید، گرچه از پذیرش آن خوددارى می‌کرد (سماهیجى، ص ۱۰۳؛قمى، ۱۳۸۵ش، ج ۲، ص ۷۵۶). او به اقامه نماز جماعت نیز می‌پرداخت، اما توان برگزارى نماز جمعه را که قائل به وجوب آن بود نداشت، چرا که امام جمعه منصوب را نامناسب و موظف از سوى جائر می‌دانست و، از سوى دیگر به دلیل کهولت سن برای