تحول آیت الله شیخ محمدجواد انصاری

آغاز ماجرا چنین است :
طلابى که براى درس و بحث نزد وى مى آمدند برایش خبر آوردند که عارفى شوریده حال در لباس اهل علم به همدان آمده و علما و فضلا به جلسه وى حاضر شده و به دورش حلقه زده اند. او که این اخبار را مى شنود، وظیفه خود مى بیند که برود و آن جمع را ارشاد کند و چون وارد آن مجلس ‍ مى شود، نزدیک به دو ساعت براى آن ها صحبت مى کند و دلیل مى آورد تا آنها را راضى کند که غیر از راه شرع راه دیگرى وجود ندارد و بقیه راه ها انحراف محض است . اما در همین اثنا و در پایان صحبت هاى وى ، آن پیر روشن ضمیر سر بلند مى کند و نگاهى نافذ به وى مى نماید و با زبان حال به وى مى فهماند که :

شیخ جواد! تو هنوز طعم عشق را نچشیده اى ؟ و آن که بى عشق است ، چوب و سنگى بیش نیست . تو هم به او راه بده ، ببین چطور دلت آئینه خدا مى شود و از زبانت ینابیع الحکمه جارى مى گردد، ما با تو سر جنگ نداریم تو از خود مایى ؛ پس با زبان قال تنها و تنها یک جمله مى گوید که :عن قریب باشد که تو خود آتشى به سوختگان عالم خواهى زد.

و این جمله چون تیرى در جانش مى نشیند و پاى چوبین عقل از رفتن باز مى ماند و تحولى عمیق در او ایجاد مى کند، چرا که به فرموده امیر مؤ منان پند رسا با اهلش چنین کند.

راستى از کجا معلوم ، شاید آن پیر خود به پاى خود به آن جمع آمده و منتظر انصارى همدانى بوده است ؟ به هر حال وى که با این الفاظ و عبارات بیگانه است سر را به زیر مى اندازد و از آن جمع بیرون مى آید، در حالى که در وجودش احساس گرماى آتشى سوزان ، اما لطیف را مى کند. به مثال همان انى انست نارا و بدنش گرم و گرم تر مى شود و البته دیرى نمى پاید که این آتش مقدس ، شیخ باوقار سجاده نشین را در بر گرفته و به کام خود مى کشاند.

شیخ جواد که دیگر در خود احساس گرسنگى و تشنگى نمى کند آشفته و حیران ، شب هنگام به بستر مى رود و همان شب در خواب مى بیند که در جامى ، شرابى سرخ به رنگ عشق و به مثال همان (کاس کان مزاجها کافورا) به او مى نوشانند که اطراف آن ظرف نوشته شده است.

 
العارف فینا کالبدر بین النجوم و کالجبریل بین الملائکه

شخص عارف در نزد ما همانند قرص ماه است در بین ستارگان و همانند فرشته امین وحى است در بین فرشتگان

سوخته// مؤ سسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

«الاّى» مرحوم آقای انصارى و مرحوم آقای قاضى (رضوان الله علیه)

 ۵ -حضرت آیه الله حاج شیخ عباس قوچانى أعلى الله مقامه نقل کردند: در آن شبى که مرحوم آقاى حاج شیخ جواد انصارى قدّس الله نفسه در شب به منزل ایشان به میهمانى دعوت داشتند؛ و تمام حضّار هفت هشت نفر بیش نبودند، و حقیر هم در آن مجلس مدعوّ بودم، قبل از گستردن طعام که خواستند با آفتابه و لگن دست حضار را بشویند، مرحوم آقاى انصارى فرمودند: شستن لازم نیست زیرا همه حضّار وضو دارند الاّ. . .

حضرت آقاى حاج شیخ عباس مى‌فرمودند: من فقط وضو نداشتم و این کلمه الاّ در گفتار مرحوم انصارى راجع به من بود و این در حقیقت خبر غیبى بود که مرحوم انصارى در آن شب داد. نظیر الاّئى که مرحوم قاضى داد. توضیح آنکه: وقتى براى ما [یعنى آیه الله حاج شیخ عباس قوچانى]صبیّۀ آقاى حاج شیخ احمد آخوندى یزدى کتابفروش معروف نجف را عقد کردند؛ و زفاف نزدیک شد. ما منزلى تهیه کردیم و جهیزیه عروس را آوردند و در آن چیدند و پرده‌ها را آویزان نمودند و از هر جهت منزل مرتب و منظم و آماده بود.

در آن روزى که فرداى آن لیلۀ زفاف بود مرحوم قاضى به منزل ما تشریف آوردند و دیدند همۀ امور منظم و مرتّب است و پرده‌ها آویخته است. فرمودند: از هر جهت وسائل و لوازم مهیّا و انتظارى براى زفاف نیست الاّ اینکه.

چون آن مرحوم خارج شدند، ما نفهمیدیم إلاّ اینکه چه بود؟ تا آنکه همان شب یک مخدّره‌اى از محترمات و معظّمات بیت مرحوم آخوندى فوت مى‌کند و بدین جهت زفاف چند ماه به تأخیر افتاد. آنگاه براى ما روشن شد که معنى آن کلمه چه بود.

آیت الحق// محمدحسن قاضی 

بیان حضرت آقاى حاج سیّد هاشم حدّاد در سبب مسافرت برخى از اولیاء الهى‏

مرحوم آیه الحقّ و العرفان آیه الله حاج شیخ محمّد جواد انصارى همدانى در سالهاى آخر عمر، و با توارد ضعف شدید و کسالت قلب مسافرتى به پاکستان نمودند که با نبودن وسائل نقلیّه آن زمان به مانند امروز، بسیار مشکل و طاقت فرسا بود.

علّت مسافرتشان را ایشان به کسى نگفتند. آنگاه در میان محافل و مجالس دوستان سخن از سبب مسافرت به میان مى ‏آمد و هر کس از نزد خود حدسى میزد. تا پس از سالیان دراز و بعد از فوت ایشان، روزى حقیر از حضرت آقاى حاج سیّد هاشم حدّاد علّت سفر آن مرحوم را پرسیدم.

فرمودند: سفر این‏گونه از بزرگان براى یکى از دو امر صورت میگیرد:
اوّل آنکه: در آن نواحى، عاشق دلسوخته و شوریده و وارسته ‏اى است که درمان درد هجران او در عالم توحید به دست این مرد است؛ خداوند او رامأمور میکند تا برود و از آن عاشق دستگیرى کند و درد وى را درمان نماید.

دوّم آنکه: روى مقدّرات عامّ و کلّى خداوند، بناست در آن نواحى عذابى فرود آید؛ خداوند این بنده را امر میکند تا از تمام آن نواحى عبور کند، و در اثر برکت و رحمت نفس رحمانى این بنده، خداوند عذاب را از آن قوم برمیدارد.

روح مجرد//علامه محمد حسین طهرانی

جنازه حاکم ستمگر(آیت الله محمد جواد انصاری)

آیه اللّه حاج میرزا جواد آقاى انصارى همدانى (اعلى اللّه تعالى مقامه الشریف ) نقل مى فرمود:
من در یکى از خیابانهاى همدان عبور مى کردم . دیدم جنازه اى را عدّه اى بر دوش گرفته و به سوى قبرستان مى برند.

ولى از جنبه ملکوتیّه او را به سمت یک تاریکى مبهم و عمیقى مى بردند و روح مثالى این مرد متوفّى در بالاى جنازه مى رفت و پیوسته مى خواست فریاد کند که :

اى خدا! مرا نجات بده . مرا اینجا نبرید!
ولى بر زبانش نام خدا جارى نمى شد.
آن وقت رو کرد به مردم و مى گفت :
اى مردم ! مرا نجات دهید. نگذارید مرا ببرند!
ولى صدایش به گوش کسى نمى رسید.

من صاحب جنازه را شناختم . او اهل همدان بود و حاکم ستمگر و ظالمى بود.

داستانهای از علما//علی رضا خاتمی

مکاشفه تلاوت قرآن از صداى سگ‏(آیت الله محمد جواد انصاری)

«یکى از اساتید بزرگ ما در علم عرفان الهى مرحوم رضوان مقام عرفان الحقّ و الیقین آیه الله آقاى حاج شیخ محمّد جواد انصارى همدانى رحمه الله علیه میفرمودند: یک نفر از سالکین که شب براى نماز شب برخاسته بود شنیده بود که سگ همسایه سوره و الشّمس را میخواند.

این جانب چنین گمان دارم که این قضیّه براى خود ایشان بوده است؛ و لیکن چون بزرگان غالبا در مقام بیان، این گونه امور را نسبت به خود نمیدهند فلهذا به عنوان یک نفر سالک بیان کرده ‏اند. و باز در نزد حقیر، خواندن سگ سوره و الشّمس را مکاشفه بوده است که براى ایشان از صداى سگ حاصل شده است،

چون ایشان در آن وقت به مجاهدات نفسانیّه براى تزکیه نفس اشتغال داشته‏اند این سوره که داراى سوگندهاى بسیار براى اثبات نجاح و رستگارى نسبت به تزکیه کنندگان نفس است براى ایشان تحقّق پذیرفته است.

علامه سید محمد حسین تهرانى، آیت نور، ۱جلد

نماز جماعت فرشتگان‏(آیت الله محمد جواد انصاری)

«مرحوم آیه الله جمال العارفین حاج شیخ محمّد جواد انصارى همدانى أسکَنه اللهُ بُحبوحهَ جِنانه میفرمودند: روزى وارد در مسجدى شدم دیدم پیرمردى عامى مشغول خواندن نماز است و دو صف از ملائکه در پشت سر او صف بسته و به او اقتدا نموده ‏اند، و این پیرمرد خود أبدا از این صفوف فرشتگان اطّلاعى نداشت. من دانستم که این پیرمرد براى نماز خود اذان و اقامه گفته است.
چون در روایت داریم: کسى که در نمازهاى واجب یومیّه خود اذان و اقامه هر دو را بگوید دو صف از ملائکه و اگر یکى از آنها را بگوید یک صف از ملائکه به او اقتدا مى‏کنند که درازاى آن‏ فیما بین مشرق و مغرب باشد.

علامه سید محمد حسین تهرانى، آیت نور، ۱جلد

پذیرائى حضرت سلمان از مرحوم انصارى‏(آیت الله محمد جواد انصاری)

«مرحوم آیه الحقّ عارف بالله حاج شیخ محمّد جواد انصارى همدانى رضوان الله تعالى علیه میفرمودند: من در سابق الأیّام به زیارت قبر غیر معصوم و امام نمى‏رفتم، چون تصوّر میکردم که فقط از قبور ائمّه علیهم السّلام که به مقام طهارت مطلقه رسیده ‏اند بسط و گشایش حاصل میشود ولى از قبور غیر آنها اثرى مترتّب نیست.

تا در سفر اوّلى که به عتبات عالیات با جمعى از تلامذه روحانى خود به جهت زیارت مشرّف شدیم، یک روز در ایّام اقامت در کاظمین علیهما السّلام براى تماشاى بناى مدائن و ایوان شکسته کسرى- که حقّاً موجب عبرت بود از بغداد به صوب مدائن رهسپار شدیم و پس از تماشاى مدائن و بجاى آوردن دو رکعت نماز در آن ایوان که مستحبّ است، به سمت قبر سلمان و حذیفه که در قُرب آن ایوان قرار دارد به راه افتادیم و ما در کنار قبر سلمان نه به جهت زیارت‏ بلکه به جهت رفع خستگى و استراحت با جمیع احباب و دوستان نشسته بودیم.

که ناگهان سلمان از ما پذیرائى نمود و خود را بصورت واقعیّه خود نشان داد و به حقیقت خود تجلّى نمود. چنان روح او لطیف و صاف و بدون ذرّه‏اى از کدورت و چنان واسع و زلال بود که ما را در یک عالم از لطف و محبّت و سعه و صفا فرو برد.

و چنان در فضاى وسیع و لطیف و بدون گره از عالم معنى ما را داخل کرد که حقّا مانند فضاى بهشت پر لطف و صفا، و چون ضمیر منیر عارف بالله مانند آبِ صافى، زلال و مانند هوا لطیف بود.

من از اینکه به جهت زیارت در کنار قبر او نیامده بودم شرمنده شدم و سپس به زیارت پرداختیم. و از آن پس نیز به زیارت قبور غیر ائمّه طاهرین علیهم السّلام هم، از علماء بالله و مقرّبان و أولیاء خدا میروم و مدد مى‏ گیرم؛ و به زیارت قبور مؤمنین در قبرستان میروم؛ و به شاگردان خود توصیه نموده ‏ام که از این فیض الهى محروم نمانند.

علامه سید محمد حسین تهرانى، آیت نور، ۱جلد

نمونه‏ هائى از اشعار مرحوم انصارى‏

مرحوم آیه الله انصارى از ذوق لطیف ادبى برخوردار بوده و اشعار آبدارى هم مى ‏سروده ‏اند که دو نمونه آن را از یادداشت‏هاى حضرت علّامه نقل مى ‏کنیم
از حضرت آیه الله آقاى حاج شیخ محمّد جواد انصارى همدانى رضوان الله علیه است‏.
منزلگه آن یار اگر خانه من بود//فردوس برین گوشه کاشانه من بود
شاهان جهان را نشدى هیچ میسّر//آن گنج مرادى که به ویرانه من بود
هر گوشه چشمى که نمود آن شه خوبان//‏ تیرى به دل خسته دیوانه من بود
گر سوخت مرا جلوه دلدار عجب نیست//‏ کان شمع مراد دل دیوانه من بود
روئى که روان داده ز دیدار به یاران‏//محروم از او دیده بیگانه من بود
هر ناحیه شد جلوه‏گر از حسن، نگارى‏//از پرتو آن دلبرِ جانانه من بود
گر هوش مرا بُرد لبش، روحِ روان داد//کان آب حیات و مى و میخانه میخانه من بود
بُرد آن خم ابرو ز کِنِشتم سوى محراب//‏ در بى خبرى دید که بتخانه من بود
لطف ازلى گفت که اى «فانى» محروم‏//آزادیت از پند حکیمانه من بود
آن کوى که جز عشق، دگر راه نبودش‏//هر بادیه پیمودم و افسانه من بود

«از مرحوم رضوان جایگاه حضرت آیه الله انصارى روحى فداه است‏
: اى شه ملک ملاحت دلبر زیباى من//‏ قومى از غم کرده ‏اى دل خون بت رعناى من‏
از هلال ابرویت خم کرده‏ اى بالاى من‏ //روزگارم ساخت چشمت ترک بى ‏پرواى من‏

آخر از رحمت نگر بر زردى سیماى من‏

در شب هجران ندارم قصّه جز با موى تو //هر زمان با چشم نمناکم به یاد روى تو
اى خوش آن ساعت گذارم افتد اندر کوى تو //گه شوم مدهوش و گه مست اى صنم از بوى تو

یا سپارم جان ز شوقت یار بى‏ همتاى من‏

هر دلى کز عشق رویت دلبرا دیوانه شد //در بر شمع جمالت جان او پروانه شد
عارى از دنیا و دین و خویش و از بیگانه شد// جغدآسا در فراقت ساکن ویرانه شد

حال زارش شد گواه محنت و غمهاى من‏

آن سرِ انگشت کز زلفت حمایت مى ‏کند// از عبیر نافه چینى حکایت مى ‏کند
با نسیم صبحدم از گل سِعایت مى ‏کند// وز پریشانىّ دلها بس شکایت مى ‏کند

کز اسیران جهان خون شد دل زیباى من‏

علامه سید محمد حسین تهرانى، آیت نور، ۱جلد

توصیه ازدواج از دیدگاه آیت الله انصاری

آقاى اسلامیه در این باره مى گویند:
یک بار من و آقاى سبزوارى کنار هم زیر کرسى نشسته بودیم و آقاى سبزوارى داشت یواش یواش مرا تشویق مى کرد براى ازدواج . من هم زیر بار نمى رفتم و مى گفتم این ها از امور دنیوى است و من نمى خوام .

همام موقع آقا فرمودند شماها چى دارید به هم مى گید؟ و آقاى سبزوارى گفت چنین و چنان .

مرحوم انصارى نگاهى به من انداختند و فرمودند: قضیه آن شخص را نشنیدى که به او گفتند فلان شخص در هوا مى پره گفت : کبوتر هم در هوا مى پره ! گفتند: فلان شخص روى آب راه مى ره ! گفت : زغن هم روى آب راه مى ره … و بعد فرمودند اگر مردى ، زن بگیر و توى اجتماع باش کن فى الناس و لا تکن معهم این هنر است .

اگر بعضى رفقا که مى آمدند منزلشان و مى ماندند مورد خطاب آقا قرار مى گرفتند که بروید به خانه و زندگى هایتان برسید مگه زن و بچه ندارید؟!

سوخته //موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

نور وضو و نور قرآن(آیت الله محمد جواد انصاری)

نور وضو

یک بار یکى از آقایان که مدتى نیز محضر یکى از بزرگان را درک کرده بود خدمت آقاى انصارى مى رسد و مى گوید: آقا من واصل شدم و نور خدا را همراه خود مى بینم .

مى فرمایند: خصوصیات آن نور را بگو و او توضیح مى دهد.

بعد آقامى فرمایند: اگر چه این ها همه انوار خدا هستند ولى این نور خدا نیست بلکه نور وضوى توست که در ابتداى راه براى آدم پیدا مى شود

نور قرآن

اقای احمد انصاری درباره انس ایشان با قرآن می گوید با قرآن بسیار ماءنوس بود و به آن اهتمام داشت . بین الطلوعین بیدار بود و تلاوت قرآن داشت و ما بین نماز ظهر و عصر یک ساعت ، یک ساعت و نیم قرآن می خواند و به عبارتی در قرآن محو می شد. در زمان آقای بروجردی ، کربلایی کاظم ساروقی که قرآن به او افاضه شده بود منزل ما آمد، عده ای از روحانیون از جمله آخوند ملاعلی معصومی آمده بودند و می خواستند امتحانش کنند، ایشان بی سواد بود ولی هم قرآن را از حفظ می خواند و هم برعکس می خواند و مهم تر این که حروف را هم به عکس می توانست بخواند مثل این که دارد می بیند.

با این که بی سواد بود. ولی پدرم گفت احتیاج به امتحان ندارد. قرآن به او افاضه شده شما زحمت نکشید. گفتند شما از کجا می دانید؟ فرمود: در صورت ایشان نوری است که در دیگران نیست آقای انصاری می فرمود: دو چیز برای انسان نور می آورد، ببینید این روضه خوان ها چقدر نورانی اند، علتش مطالعه اخبار و احادیث محمد و آل محمد (ع ) است ،

هم این ها نور می آورد و هم قرآن و آیات کلام الله مجید، منتهی نور این دو با هم فرق می کندغالبا ذکری که در سجده می گفتند: دو تا سبحان ربی الاعلی و بحمده بود و سه تا سبحان الله ، البته گاهی هم یک حالت مخصوصی داشتند، با صوت می خواندند و رکوع و سجده ها را طولانی تر می کردند و صلوات می فرستادند با و عجل فرجهم و لعن ، و در قنوت هم اون دعای یا من اظهر الجمیل را می خواندند. وقتی اون دعا را می خواندند حالشان عجیب بود، عجیب !)

آقای احمد انصاری درباره انس ایشان با قرآن می گوید: با قرآن بسیار ماءنوس بود و به آن اهتمام داشت . بین الطلوعین بیدار بود و تلاوت قرآن داشت و ما بین نماز ظهر و عصر یک ساعت ، یک ساعت و نیم قرآن می خواند و به عبارتی در قرآن محو می شد. در زمان آقای بروجردی ، کربلایی کاظم ساروقی که قرآن به او افاضه شده بود منزل ما آمد، عده ای از روحانیون از جمله آخوند ملاعلی معصومی آمده بودند و می خواستند امتحانش کنند، ایشان بی سواد بود ولی هم قرآن را از حفظ می خواند و هم برعکس می خواند و مهم تر این که حروف را هم به عکس می توانست بخواند مثل این که دارد می بیند. با این که بی سواد بود.

ولی پدرم گفت احتیاج به امتحان ندارد. قرآن به او افاضه شده شما زحمت نکشید. گفتند شما از کجا می دانید؟ فرمود: در صورت ایشان نوری است که در دیگران نیست . آقای انصاری می فرمود: دو چیز برای انسان نور می آورد، ببینید این روضه خوان ها چقدر نورانی اند، علتش مطالعه اخبار و احادیث محمد و آل محمد (ع ) است ، هم این ها نور می آورد و هم قرآن و آیات کلام الله مجید، منتهی نور این دو با هم فرق می کند

موسسه فرهنگی ومطالعاتی شمس الشموس//سوخته

ما درون را بنگریم و حال را…(آیت الله محمد جواد انصاری)

آقاى دکتر على انصارى در این رابطه مى فرمایند: مرحوم ابوى گاهى کارهایى انجام مى دادند که درکش براى ما سنگین بود و نمى توانستیم بفهمیم ، ولى وقتى واقعیت قضیه را مى فهمیدیم علت رفتارشان را متوجه مى شدیم و گاهى هم تا آخر اصلا درک نمى کردیم .

یک بار یکى از روحانیون با چند نفر از همراهانشان خدمت آقا رسیدند و آقا به ایشون زیاد توجهى نکردند و حتى آن چند نفر همراه از این رفتار آقا خوششان نیامد و موقع خداحافظى هم مرحوم ابوى تا نصف اتاق آمدند و جلوى در نرفتند.

چند روز بعد شخصى آمد به خدمتشان که ظاهر و موقعیت اجتماعى او وجهه مذهبى نداشت اما آقا ایشان را بوسیدند و خیلى محبت کردند و براى مشایعتشان تا جلوى در رفتند و ما واقعا علت این دو نوع برخورد را متوجه نشدیم تا بعد از مدتى ایشان فوت کردند و با وجود آن که آن زمان روابط ایران و عراق خیلى تیره بود،اما قضایا طورى درست شد که یک هیات ۵۰ نفرى جنازه ایشان را مشایعت کردند و بردند به عتبات عالیات براى تدفین . و بالعکس خبردار شدیم آن شخص روحانى با وضع ناجورى از دنیا رفت .

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

نماز جماعت آیت الله انصاری

دکتر علی انصاری بیان می کند: آقای انصاری در شبستان حاج محمد طاهر، در مسجد جامع همدان نماز می خواند و افرادی که با ایشان نماز می خواندند همان افراد خاصی بودند که نسبت به آقا شناخت داشتند.

و بعد از نماز مغرب و عشاء ایشان همراه چند تن از شاگردانشان به منزل می آمدند و من هم همراه پدرم بودم . این ها بعد از نماز طوری حالشان منقلب می شد که هیچ کدام یارای صحبت کردن نداشتند و کاملا در سکوت و خلوت خودشان فرو رفته بودند.

یک بار که از مسجد برمی گشتیم یکی از دوستان آن چنان انقلاب روحی شدیدی پیدا کرده بود که به نفس نفس افتاده بود و بلاانقطاع اشک می ریخت .

هوا هم سرد و زمستانی بود. به منزل که رسیدیم ، همه رفتند زیر کرسی نشستند، ولی ایشان از شدت حرارتی که داشت بیرون کرسی افتاده بود و آن قدر سینه اش حرارت داشت و نفس ‍ نفس می زد که مرحوم ابوی فرمود: بروید برف بیاورید و روی سینه اش بگذارید. برف را که روی سینه ایشان گذاشتند، مثل این بود که برف را روی بخاری گذاشته بودند، جیز… این طور صدا می کرد.

آری و آن کس که به معراج می رود می تواند به معراج هم ببرد. باید سبک بال باشی و به دامنش بیاویزی .
و نماز او ورد نبود بلکه سیر بود، و نماز او حضور نبود بلکه فارغ شدن از حضور بود که گفته اند:
بهترین نماز آن است که تو در آن حضور نداشته باشی !

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

برخورد با افراد آیت الله انصاری

برخورد با افراد ایت الله انصاری همچنان که در مورد شاگردشان آیت الله نجابت نقل مى شود که : یک بار یک نفر آمد پیش ایشان خیلى متجدد و تیپ اروپایى و با ماشین آخرین سیستم ، یک دفعه همه خودشان را عقب کشیدند و رویشان را برگرداندند.

آقا آمدند جلو، بغلشان کردند و بوسیدند و بعد فرمودند: محبت امیرالمومنین علیه السلام در دلش بود. و گاهى هم یک آدم به ظاهر خیلى مقدسى پیششان مى آمد و آقا محل نمى گذاشتند یا از اتاق در مى رفتند.

بعد یکى پرسید که : چرا شما بعضى ها را تحویل مى گیرید و بعضى تا وارد نشده تندى مى کنید؟ فرمود: بعضى هنوز وارد نشده از دور داره سنگ پرتاب مى کنه ما هم یک چیزى مى گیم که سنگ پرت نکنه !

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

علت حوادث تلخ فرمایشات آیت الله انصاری

من سنم کم بود، ولى یادم هست در منزلى که زندگى مى کردیم چند حادثه تلخ برایمان پیش آمد. یکى که برادرم از پشت بام افتاد و از دنیا رفت و بعد از مدتى هم مادرم مرحوم شد و بعد از آن چند حادثه خیلى عجیب دیگر اتفاق افتاد.

مادر بزرگمان مى گفت : یک روز بعد از ظهر، آقا هراسان از حالتى بین خواب و بیدارى پرید و رفت نزدیک چاه آبریزگاه و فورى دستور داد که آن جا را بکنند.

بعد یک لوح سنگى را از زمین در مى آورند که شش گوشه بود و اطراف آن نوشته بود: لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله و بعد فرمود: این حوادثى که این جا اتفاق افتاد مال این بود، این سنگ را بد جایى دفن کرده بودند و بعد آن سنگ را به شازده حسین همدان مى برند و منزل را تغییر مى دهند

سوخته //موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

رفع خطر از احمد آقا(آیت الله محمد جواد انصاری)

آقاى افراسیابى داماد و شاگرد ایشان براى ما تعریف مى کنند که : یک بار داشتیم با آقا قدم مى زدیم و صحبت مى کردیم و ما هم در یک عالم عجیب غریبى بودیم .

یک مرتبه دیدم حال آقا تغییر کرد. من جا خوردم که یک دفعه چه خلافى از من سر زد که حال ایشان تغییر کرد! چند دقیقه اى طول کشید و عادى شدند و بعد فرمودند: الحمد لله خطر از احمد (پسرشان ) گذشت . بعدا فهمیدیم که همان لحظه احمد آقا تصادفى کرده بود، اما خطر از سرش رفع شده بود

سوخته// موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

اسیر محبت آیت الله انصاری

آقاى اسلامیه براى ما در این باره خاطره اى تعریف مى کنند: من جوانى را دوست داشتم و دلم مى خواست خدمت آقاى انصارى برسد. ولى او اصلا در این باغ ها نبود. یک بار پاکتى به او دادم و گفتم ببر خدمت آقاى انصارى .

او فکر کرد که من استخاره مى خوام ، و رفته بود منزلشون ، مرحوم آقا یک نگاه به او مى کنه و او را داخل مى بره و به او خیلى محبت مى کنه بعد با هم آمده بودند بیرون و تا یک مسیرى با هم حرکت مى کنند، بعد از این که این جوان دوباره آمد پیش من ، دیدم که اصلا حالت عادى ندارد و با این که هیچ سابق اى هم در این مسیر نداشت و شاید از نظر احکام هم خیلى مسائلش دقیق نبود، ولى اسیر محبت آقاى انصارى شده بود و خود آقا به من فرمودند بیاوریدش در جلسات . و به این ترتیب او به حلقه راه یافت .

افراد، بامحبت جذب مى شدند و همین در درجه اول باعث مى شد که آنها گناه و معصیت را کنار بگذارند و بعد دستور مى دادند که به واجبات و احکام مقید باشند. طورى افراد را تربیت مى کردند که اعمالشان را با شوق انجام مى دادند نه کسالت ، و همین شوق و محبت آن ها را پیش مى برد. به خصوص در تیپ جوان خیلى موثر و کارى بود.

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

لطف نهایی(آیت الله محمد جواد انصاری)

یک بار یکى از آشنایان از تهران خدمت آقاى انصارى رسید و براى دستوالعمل گرفتن اصرار کرد. ایشان فرمود: تو با خانمت بدرفتارى مى کنى ، برو اخلاقت رو درست کن ! حجاب تو این است .

اون شخص مى گفت : وقتى برگشتم همسرم خیلى با ناراحتى به من گفت : باز رفتى مسافرت ؟! خم شدم دستش رو بوسیدم ، تعجب کرد و پرسید این کار رو کى به تو یاد داده ؟ گفتم همان آقایى که مى گویى چرا رفتى پیشش .

ایشان هم به آقاى انصارى علاقمند مى شود و در سفر بعدى با هم به همدان مى آیند و خدمت آقا مى رسند و… یک روز یک بازارى خدمتشان آمد و گفت یک تیرگى در من ایجاد شده و نمى توانم نمازم را با توجه بخوانم .

مى فرمایند: براى این است که در فلان معامله اى که کردى دروغ گفتى ! برو استغفار کن و آن را جبران کن.

سوخته//موسسه مطالعاتی شمس الشموس

زندگینامه آیت الله محمد جواد انصاری

تولد

ملکى مرا به آسمان ها برد از طبقات آسمان ها عبورم داد و آن گاه پیامبر (ص ) را دیدم که سرشان را بالا آوردند و بشارت فرزندم را به من داده و فرمودند: خیلى مواظب این بچه باش که مورد نظر ماست .و این خواب مادرى است پاکدامن که مى خواهد در آغوش پرمهرش کودک دلبندى را پرورش دهد که روزگارى آتش بر دل سوختگان شیدا زند و شراب عشق را شورى دیگر اندازد.

و در سال ۱۳۲۰ ه .ق مطابق با ۱۲۸۰ ه .ش در شهر همدان طفلى از دبستان عشق پا بر گهواره زمین مى نهد تا آموزگار صدها مدرس شود و در میان مردان بلاکش ، شهره دَردنوشان و دُردکشان گردد.اى مرد خدا! مقدمت بر خاک نشینان مبارک ، و خاک پایت توتیاى چشمان چشم انتظاران باد.

والدین

پدر ایشان مرحوم حاج ملا فتحعلى همدانى ، از علما و فضلاى همدان بود. البته زادگاه ایشان شیراز بود، ولى بعدها براى تبلیغ و برنامه هاى مذهبى ماءموریت پیدا کرد و به همدان آمد و در آن جا رحل اقامت افکند. مادر ایشان انسانى وارسته بود به نام ماه رخسار السطنه که از بستگان ناصرالدین شاه بود و فرزندان آقاى انصارى از آن جا که بعد از رحلت مادر و پدر بزرگوارشان بیشتر تحت کفالت ایشان بودند از او بسیار به نیکى و بزرگى یاد مى کردند. روانشان قرین رحمت الهى باد.

تحصیلات و تدریس

در سن ۸ سالگى تحصیلات حوزوى خود را در شهر همدان آغاز کرد. فقه و اصول را نزد اساتیدى از جمله آقاى سید على عرب نجفى تلمذ نمود و نیز در بعضى کتب فلسفه نظیر منظومه سبزوارى و اسفار از ایشان بهره برد.رشته طب خمسه یونانى را در همدان نزد حاج میرزا حسین کوثر همدانى آموخت و در طبابت صاحب نظر بود به گونه اى که فرزندانشان نقل مى کردند در منزل همگى از معالجه اطبا بى نیاز بودند و پدر، خود بهترین طبیب بود، البته این فقط در مورد فرزندان نبود و گاهى از اطراف و اکناف براى معالجه خدمتشان مى رسیدند که در این راستا بعدا به جریان معالجه بیمارى یک یهودى اشاره خواهیم کرد.

شیخ محمد جواد انصارى با داشتن استعداد و توانایى ذاتى بسیار بالا و نیز پشتکار و همتى والا در همان سنین جوانى یعنى در سن ۲۴ سالگى موفق به دریافت درجه اجتهاد شد.بعد از این که مرتبه اجتهاد ایشان توسط علماى همدان تایید مى گردد به تشویق بعضى از بزرگان به قم سفر مى کند و در درس مرحوم آیت الله عبدالکریم حائرى یزدى حاضر مى شود و بعد از آشنایى و ارتباطى که بین این دو بزرگوار برقرار مى گردد، با وجود آن که شیخ عبدالکریم به ایشان مى فرماید شما دیگر نیازى به تحصیل در قم ندارید و همان برگه اجتهادشان را تایید مى کند ولى آقاى انصارى چند سال در خدمت آن بزرگوار مى ماند. آقاى حائرى ایشان را به خدمت آسید ابوالحسن اصفهانى نیز مى فرستد و ایشان برگه را با تجلیل امضاء مى کند.

هم چنین برگه اجتهاد آقاى انصارى به تائید بزرگانى مانند آیت الله محمد تقى خوانسارى و آیت الله قمى بروجردى مى رسد. سابقه آشنایى آقاى انصارى با بزرگانى نظیر امام خمینى ، آیت الله آخوند ملاعلى معصومى و آیت الله سید محمد تقى خوانسارى در همان حوزه درسى شیخ عبدالکریم حائرى بود و هم مباحثه ایشان آیت الله گلپایگانى بود.آقاى انصارى پیش از سفر به قم و آغاز تحولشان در همدان تدریس دروس ‍ سطح و درس خارج داشتند. هم چنین حاشیه اى بر عروه الوثقى داشتند که آن را ناتمام رها کردند.

تحول

آغاز ماجرا چنین است :
طلابى که براى درس و بحث نزد وى مى آمدند برایش خبر آوردند که عارفى شوریده حال در لباس اهل علم به همدان آمده و علما و فضلا به جلسه وى حاضر شده و به دورش حلقه زده اند. او که این اخبار را مى شنود، وظیفه خود مى بیند که برود و آن جمع را ارشاد کند و چون وارد آن مجلس ‍ مى شود، نزدیک به دو ساعت براى آن ها صحبت مى کند و دلیل مى آورد تا آنها را راضى کند که غیر از راه شرع راه دیگرى وجود ندارد و بقیه راه ها انحراف محض است . اما در همین اثنا و در پایان صحبت هاى وى ، آن پیر روشن ضمیر سر بلند مى کند و نگاهى نافذ به وى مى نماید و با زبان حال به وى مى فهماند که :

شیخ جواد! تو هنوز طعم عشق را نچشیده اى ؟ و آن که بى عشق است ، چوب و سنگى بیش نیست . تو هم به او راه بده ، ببین چطور دلت آئینه خدا مى شود و از زبانت ینابیع الحکمه جارى مى گردد، ما با تو سر جنگ نداریم تو از خود مایى ؛ پس با زبان قال تنها و تنها یک جمله مى گوید که :عن قریب باشد که تو خود آتشى به سوختگان عالم خواهى زد.

و این جمله چون تیرى در جانش مى نشیند و پاى چوبین عقل از رفتن باز مى ماند و تحولى عمیق در او ایجاد مى کند، چرا که به فرموده امیر مؤ منان پند رسا با اهلش چنین کند.

راستى از کجا معلوم ، شاید آن پیر خود به پاى خود به آن جمع آمده و منتظر انصارى همدانى بوده است ؟ به هر حال وى که با این الفاظ و عبارات بیگانه است سر را به زیر مى اندازد و از آن جمع بیرون مى آید، در حالى که در وجودش احساس گرماى آتشى سوزان ، اما لطیف را مى کند. به مثال همان انى انست نارا و بدنش گرم و گرم تر مى شود و البته دیرى نمى پاید که این آتش مقدس ، شیخ باوقار سجاده نشین را در بر گرفته و به کام خود مى کشاند.

شیخ جواد که دیگر در خود احساس گرسنگى و تشنگى نمى کند آشفته و حیران ، شب هنگام به بستر مى رود و همان شب در خواب مى بیند که در جامى ، شرابى سرخ به رنگ عشق و به مثال همان (کاس کان مزاجها کافورا) به او مى نوشانند که اطراف آن ظرف نوشته شده است.

 
العارف فینا کالبدر بین النجوم و کالجبریل بین الملائکه

شخص عارف در نزد ما همانند قرص ماه است در بین ستارگان و همانند فرشته امین وحى است در بین فرشتگان

و بدین سان تا آخر عمر عنان از کف داده و بى اختیار صید محبوب مى شود و خود صیاد غزالانى دیگر. به تهذیب و تزکیه مى نشیند و با نفس ‍ قدسى اش ، نگاه شیدایى اش و کلام دریایى اش سر یار بر سینه خلوتیان مى نشاند و مى خوشگوار بر کام محرمان مى نوشاند.

ازدواج

حاج احمد انصارى : عرض کنم در سال ۱۳۲۸ ازدواج کردند، یعنى ۲۸ سالگى . که دو سال بعدش من متولد شدم . حاصل این ازدواج از همسر اولشان سه فرزند ذکور بود و دو فرزند اناث ، که یکى از فرزندان ذکورشان در زمان حیات خودشان به رحمت خدا رفت . همسرشان هم در سن ۳۰ سالگى به یک ناراحتى مبتلا شد و از دنیا رفت . بعد ایشان عیال دوم اختیار کردند، که از این عیال دومشان هم سه فرزند داشتند. یکى از پسرانشان به نام حسن فوت کرده ، مهندس حسین انصارى ، خدا رحمتش کند ان شاء الله .

شاگردان

محفل انس او تنها خاص شاگردان نبود؛ که هر کسى را متناسب با سعه وجودى خود سیراب مى کرد، حتى علما و مراجع به خدمتشان مى رسیدند و تقاضاى دستورالعمل یا توصیه هایى خاص خود نشان داشتند، و به این ترتیب ایشان در اثر عنایت الهى ، مرجع مراجع مى گردند. اما در میان شاگردان ایشان مى توان به این بزرگان اشاره کرد:

  1. آیت الله حسنعلى نجابت ،
  2. آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب ،
  3. آقاى غلامحسین سبزوارى ،
  4. آقاى بیات ،
  5. حجه الاسلام سید عبدالله فاطمى و…

کلید گنج سعادت قبول اهل دل است

مباد آن که در این نکته شک و ریب کند

شبان وادى ایمن گهى رسد به مراد

که چند سال به جان خدمت شعیب کند )

فصل دوم : هواى عاشقى

این بار این آتش مقدس ، دامان آیت الله شیخ محمد جواد انصارى همدانى را مى گیرد و او را مبتلا مى کند، تا آنجا که وى ، درس و بحث و مقام و منزلت خویش را فراموش مى کند و سرگردان کوه و بیابان مى شود.
شرح این تحول و نقطه عطف زندگى ایشان از این قرار است :شیخ محمد جواد انصارى همدانى تا سن ۲۴ سالگى خود را صرف علوم حوزوى و فقه و اصول مى کند و به درجه اجتهاد نائل مى شود. او که تا آن زمان به غیر از درس و بحث به چیز دیگرى نمى اندیشید و هدف و غایت دیگرى را در سر نمى پروراند، به کرسى تدریس مى نشیند و در آن هنگام که مى رود تا آخر مشغول علم رسمى که سر به سر قیل و قال است شود، بناگاه بارقه اى از مهر الهى در دلش مى درخشد و نسیم جذبات بهارى خداوندى بر وجودش وزیدن مى گیرد و متحولش مى کند.

به این ترتیب ، او که تا آن زمان خود با عرفان و عرفا مخالف بوده ناگهان به دست مقلب القلوب متحول شده و راه و مسیر زندگیش عوض مى شود و به یاد مى آورد فرموده خداى تعالى را:یابن آدم ! خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلى
اى فرزند آدم همه چیز را براى تو خلق کردم و تو را براى خود.
و او تازه در مى یابد این معنا را که :

بارقه مهر

آغاز ماجرا چنین است :
طلابى که براى درس و بحث نزد وى مى آمدند برایش خبر آوردند که عارفى شوریده حال در لباس اهل علم به همدان آمده و علما و فضلا به جلسه وى حاضر شده و به دورش حلقه زده اند. او که این اخبار را مى شنود، وظیفه خود مى بیند که برود و آن جمع را ارشاد کند و چون وارد آن مجلس ‍ مى شود، نزدیک به دو ساعت براى آن ها صحبت مى کند و دلیل مى آورد تا آنها را راضى کند که غیر از راه شرع راه دیگرى وجود ندارد و بقیه راه ها انحراف محض است . اما در همین اثنا و در پایان صحبت هاى وى ، آن پیر روشن ضمیر سر بلند مى کند و نگاهى نافذ به وى مى نماید و با زبان حال به وى مى فهماند که :

انصارى همدانى دیگر روى آرامش و آسایش را نخواهد دید. او گم شده اى دیگر دارد که نمى تواند تنها دل خود را به درس و بحث خوش کند و نیز نمى تواند آتش التهابى را که روز به روز رو به فزونى است ، در خود تسکین دهد و حیرانى و سرگردانى اش رو به ازدیاد مى گذارد. کسى پیدا نمى شود تا لااقل بتواند با وى همدردى کند.شیخ جواد! تو هنوز طعم عشق را نچشیده اى ؟ و آن که بى عشق است ، چوب و سنگى بیش نیست . تو هم به او راه بده ، ببین چطور دلت آئینه خدا مى شود و از زبانت ینابیع الحکمه جارى مى گردد، ما با تو سر جنگ نداریم تو از خود مایى ؛ پس با زبان قال تنها و تنها یک جمله مى گوید که :عن قریب باشد که تو خود آتشى به سوختگان عالم خواهى زد.

و این جمله چون تیرى در جانش مى نشیند و پاى چوبین عقل از رفتن باز مى ماند و تحولى عمیق در او ایجاد مى کند، چرا که به فرموده امیر مؤ منان پند رسا با اهلش چنین کند.

راستى از کجا معلوم ، شاید آن پیر خود به پاى خود به آن جمع آمده و منتظر انصارى همدانى بوده است ؟ به هر حال وى که با این الفاظ و عبارات بیگانه است سر را به زیر مى اندازد و از آن جمع بیرون مى آید، در حالى که در وجودش احساس گرماى آتشى سوزان ، اما لطیف را مى کند. به مثال همان انى انست نارا و بدنش گرم و گرم تر مى شود و البته دیرى نمى پاید که این آتش مقدس ، شیخ باوقار سجاده نشین را در بر گرفته و به کام خود مى کشاند.

شیخ جواد که دیگر در خود احساس گرسنگى و تشنگى نمى کند آشفته و حیران ، شب هنگام به بستر مى رود و همان شب در خواب مى بیند که در جامى ، شرابى سرخ به رنگ عشق و به مثال همان (کاس کان مزاجها کافورا) به او مى نوشانند که اطراف آن ظرف نوشته شده است :العارف فینا کالبدر بین النجوم و کالجبریل بین الملائکه

و از این جا به بعد است که عشق راهبر او مى شود، زمام عقل و اختیار وى را بدست مى گیرد، و به دست خود به وى طعام و شراب مى نوشاند و سرانجام کیمیاى مس وجود او را در گرماى خود گداخته ، تبدیل به زر مى کند.و او چون از آن خواب بیدار مى شود، تازه درمى یابد کسى را که سال ها منتظر خود گذاشته است اینک او را مقابل خود مى بیند که منتظر است از وى جواب لبیک بشنود و همان عهد (قالوا بلى ) خود را به یاد آورد.او لبیک مى گوید و این جواب بلى آغاز بلا مى شود. بلایى غیر سوز و دشمن گداز، که خالص مى کند و ناخالصى ها را به آتش خود مى سوزاند تا او را به مقام مخلِصین و مخلَصین برساند.

به دنبال راهنمایى مى گردد تا چاره درد خود را بیابد، اما هر بار دست خالى تر از پیش باز مى گردد. کم کم از مردم و علماى همدان هم کناره گیرى مى کند. او از مقام و موقعیت اجتماعى خود مى گذرد و تدریس را رها مى کند.تازه به او فهمانده اند که هر چه وى را از قصدش دور و به خود مشغول کند، بت وى مى شود و به قول مولانا باید این عقل دوراندیش را به گوشه اى وانهد و شورش و دیوانگى را برگزیند.

و المشتاق … لا یاوى دارا و لا یسکن عمرانا و لا یلبس لینا و لا یقر قرارا
و مشتاق خدا، نه خانه اى دارد و نه شهرى ، نه نرم مى پوشد و نه بر جاى قرار دارد.

احوال او احوال سپند روى آتش است . مردم تکفیرش مى کنند و او تازه به یاد مى آورد روزى را که مردم دور شخصى جمع شده بودند و او را صوفى خوانده ، در آن حال او نیز به جمع آنان وارد شده و از مردم حمایت مى کند. اما از آن شخص مى شنود این کار را نکن که تو خود از من مبتلاتر مى شوى .و او بى قرار و تنها، بار ملامت بر دوش ، به حرم امن حضرت معصومه (سلام الله علیها) و بیابان هاى اطراف پناهنده مى شود تا دور از چشم مردم باشد ولى از معشوقش دور نشود.

چنین مى شود که قهر عشق مقهورش مى کند و شور عشق شیرینش . و او پروانه اى است که عاشقانه خود را به شعله هایش مى سپرد، از آن پروا ندارد، و پناهش همان شعله هاى آتش مى شود. او بر دنیا و هر چه در آن است تکبیرى مى زند، ناملایمات و ملامت ها را به جان مى خرد و در آن بیابان ها با محبوب ازلى به خلوت مى نشیند. با درماندگى درهاى آسمان را مى کوبد، سر به سجده مى ساید و ملتمسانه چاره مى خواهد و خود را تنها و سرگردان تر از قبل مى یابد.

اما با این همه از پا نمى نشیند، او در آن بیابان ها، در آن شب هاى سرد و روزهاى گرم ، در آن کویر تفتیده ، بارها با خدا به نیایش نشسته است و سر به زمین گذارده و نالیده است که :الهى … و قرارى لا یقر دون دنوى منک و لهفتى لا یردها الا روحک و سقمى لا یشفیه الا طبک

خدایا! مى دانى که بى قرارى ام با تو قرار مى یابد و افسردگى ام با تو به روح و ریحان تبدیل مى شود، تو خود مى دانى که طبیب دردهایم هستى .پس جوابم را بده و تنهایم مپسند. چون راهنمایى نمى یابد، اضطرار و افتقار و درماندگى اش به اوج مى رسد و ملتمسانه سر به آسمان بلند مى کند و مى گوید:

خانه خود را همى سوزى بسوز

کیست آن کس که بگوید لا یجوز

خوش بسوز این خانه را اى شیر مست

خانه عاشق چنین اولى تر است

بعد از این من سوز را قبله کنم

زان که من شمعم به سوزش ‍ روشنم

دست پرورده خدا

پس هستى خود را تمام و کمال به عشق وامى گذارد و به پیامبر اکرم (ص )، رحمه للعالمین ، متوسل مى شود و سرانجام براى وى فتح باب مى شود و شاهد مقصود را در آغوش مى کشد.و این چنین مى شود که هم خود و هم آقاى قاضى (ره ) و هم شاگردانشان مى گویند:ایشان در این راه استادى نداشته و توحید را مستقیما از خدا فرا گرفته و خود ایشان نقل مى کنند که :از آن به بعد هر جا مکاشفات و یا رویدادهاى ذهنى که برایم پیش مى آمد و نمى توانستم جوابشان را پیدا کنم به ساحت پیامبر اکرم (ص ) متوسل مى شدم و جواب مى گرفتم .

ملاقات آقای انصاری با آقاسید علی قاضی آقاى

نجابت از شاگردان آقاى انصارى که چند سال محضر آیت الله سید على قاضى طباطبائى را درک کرده بود، مى فرمود:
در یکى از سفرهایى که آقاى انصارى به عتبات عالیات براى زیارت مشرف شدند، قرار ملاقاتى با آقاى قاضى مى گذارند که یکدیگر را براى اولین بار زیارت کنند. بعد آقاى قاضى مى فرمودند: من نشسته و منتظر آن بزرگوار بودم که متوجه شدم کسى همراه ایشان است و گفتم : برگرد. آن ها هم برگشتند. زیرا او اهل توحید بود، اگر به این جا مى آمدند، ما غیر از بحث و حرف هاى توحیدى حرف دیگرى نداشتیم و آن همراه ، مانع صحبت هاى ما مى شد. من دیگر نخواستم وقت آن بزرگوار گرفته شود.

بعد از رحلت آقاى قاضى ، آقاى نجابت از مرحوم انصارى سوال مى کنند که بالاخره شما با آقاى قاضى ملاقات کردید؟ ایشان مى فرمایند:
وقتى در نجف بودم یک بار قرار ملاقات با آقاى قاضى گذاشتیم و من با یکى از آشنایان راهى منزل ایشان بودیم . وقتى نزدیک منزلشان رسیدیم ، صدایى در قلبم احساس کردم که مى گوید: برگرد… برگرد… و من هم فورا برگشتم .و آقاى انصارى آن روز متوجه مى شوند که علت آن چه بوده .

رحلت

آرى ! سوز اشتیاق از سویى و آتش فراق از سویى دیگر، آه سینه از سویى و سوداى آذر از سویى دیگر، بار غم عشق از سویى و پیکر نحیف از سویى دیگر، دل مصفایش را و آیینه مجلایش را به باد فنا داد و خاکسترش کرد!
و روز ۹ اردیبهشت سال ۱۳۳۹ هجرى شمسى مطابق با ۲ ذى القعده ۱۳۷۹ هجرى قمرى ، دفتر حیات طیبه این عارف شوریده بسته مى شود تا در نشئه دیگر سیر خویش را از سر گیرد و در حضور حضرت دوست سوداى خویش را به سرانجام رساند.

در مورد رحلت و روزهاى آخر حیاتشان و محل دفنشان اگر مطلبى بخاطر دارید بفرمایید.
خانم فاطمه انصارى :ما تهران بودیم که ایشون سکته مغزى کردند. مى گفتند: من را دکتر نبرید، من یازده ، دوازده ماه دیگه بیشتر مهمونتون نیستم و آقاى تناوش مى گفت درست سر همان موقع رحلت کردند.

ساعت آخر، خود مرحوم پدر ماها رو خواستند، وقتى رفتیم دیدیم که انگار تو صورت ایشان واکس نور زده اند، مژه ها قشنگ ، اصلا عجیب زیبا شده بودند و لحظه آخر بوى عطر و گلاب مى آمد، جوان تر از سن خودشون شده بودند و خیلى زیبا. من فهمیدم که اینها حالت خدایى است ، بوى گلاب را همه احساس مى کردیم . ایشان را به قم بردند و تناوش مى گفت : موقع تدفین ، ما خود ایشان را دیدیم که حضور داشتند و زیارت نامه مى خواندند.

نقل شده که پس از رحلتشان ایشان را مى دیدند. اگر ممکن است در این باره برایمان توضیح بفرمایید.
خانم فاطمه انصارى : بله ، بعضى از بچه ها مى دیدند مثلا همین على برادرم بچه بود، مى گفت آقا رو دیدم ، مى آمدند سر مى زدند به خونه . خواهرم هم مى دید مثلا مى گفت که داشتند وضو مى گرفتند، یه خاطره دیگرى هم دارم ، خواهر کوچکم نامزد بود که پدر به رحمت خدا رفتند، بعد آقاى محمد حسین بیات که دوست صمیمى پدرم بود، روز چهارم ، پنجم فوت پدر گفتند که آقا را خواب دیدند که ایستادند فلان جاى حیاط خونه مون و دست آقاى اسلامیه را گذاشتند توى دست اکرم و گفتند عزا نگه ندارید، این بچه ناراحت مى شه بذارید اینها را بفرستیم خانه بخت . بعد دو ملک آمدند گفتند: آقا برویم رسول خدا (ص ) منتظر شماست . و یکدفعه آقا اوج گرفتند رفتند آسمان . همینطور مرحوم تناوش هم هى مى گفت که مثلا روح آقا الان اینجاست .

سوخته//مؤ سسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس
روح مجرد//علامه محمد حسین طهرانی .

برپرنیان ملائک(آیت الله محمد جواد انصاری)

مى خواهیم از زبان خانم فاطمه انصارى دختر آن بزرگوار نیز خاطره اى بشنویم :
یک شب پدرم منزل ما مهمان بود. من خوابیده بودم . بعد یک دفعه احساس کردم اتاق شلوغه و همهمه اى بلند شد، نگاه کردم دیدم یک گوشه سقف اتاق باز شده و آسمان پیداست و یک عالمه ملک که همه سبزپوش و خیلى زیبا بودند، آمدند و رفتند دور رختخواب پدر و یک همهمه اى بود.

انگار همه ذکر مى گفتند و در همان حال صدایى شنیدم که مى گفت : نباید این را فاش کنى . خیس ‍ عرق شده بودم ، مى خواستم بلند شوم ولى نتوانستم .

انگار به زمین چسبیده بودم و شاید این حالت حدود پنج دقیقه طول کشید بعد بلند شدم و رفتم دنبال پدر. ایشان دو سه دفعه در شب براى تجدید وضو بلند مى شد، پشت سرشان آمدم بیرون و گفتم این چى بود؟ چه خبر بود؟ فرمود: هیس ! و من تا مرحوم پدرم زنده بود نتوانستم چیزى بگویم انگار خودشان تصرف کرده بودند!

سوخته/موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

آشنایی آقا اسماعیل دولابی با آیت الله انصاری

حاج محمد اسماعیل دولابى ره واسه من هم یه خورده مشکله راجع به ایشون صحبت کنم ، من جوان بودم و براى اسم برده بودند که یه همچنین کسى هست ، بنده رو هم براى ایشان اسم برده بودند که فرد مجهولیه در تهران .

ولى من نرفتم که پیداشون کنم ، ببینم شون ، اصولا از بچه گى این طورى بودم که اگر مى گفتند فلان آدم به فرض عرش رو هم سیر مى کند اگر همسن من بود، بنده نمى رفتم دیدنش … اما ماجرا این طورى شد که ، یه مسجدى بود، مسجد معزالدوله ، بنده هم به اون جا خیلى علاقه داشتم . مراسم و مجالس و نماز جماعت اون جا رو استفاده مى کردم ، تا این که یه روز دیدم یه آقایى اومد که چهار، پنج نفر دیگه هم همراهش بودند.

آدم احساس ‍ مى کرد مثل پروانه دورش مى گردند. پرسیدم کیه ؟ گفتند آقاى انصارى … بله همان که شنیده بودم ، اما ندیده بودمش. خب چه کار باید مى کردم ، از دور تماشا کردم تو حال خودم بودم قرآن مى خواندم … دعا مى خواندم … حافظ مى خواندم و نشانش را مى گرفتم .

آقاى انصارى رفتند گوشه حیاط، براى تجدید وضو، به هیچ قیمتى حاضر نشدند کس دیگرى ظرف را برایشان پر کند،اما با زیرکى فراوان خودشان این کار را براى شاگردانشان انجام دادند، حالا یکى را وقتى حواسش نبود، یکى را با بازى و دست به دست کردن و با همان زیرکى هم اجازه نمى دادند کسى کارهایشان را انجام دهد.

مى بینى اى عزیز! این فراست نیست ؟ کیاست نیست ؟ با علم و شخصیت علمى و اخلاقى کلى شان کارى ندارم ، نفوذ و حقیقى بودنش را در این ریزترین و ظاهرا به چشم نیامدنى ها ببین . هم شوخى و خنده اش را دارد، هم خدمتش را دارد، هم اخلاق علمى اش را، هم عملا خود را برتر نمى داند، هم دوستى ها را زیاد مى کند و هم درس مى دهد، بگذریم …وارد یکى از حجره هاى مسجد شدند،من هم رفتم نشسته بودند و صحبت مى کردند.

داخل جا نبود. دم در روى کفش ها نشستم ، ایشان هم کمى بالاتر نزدیک در نشسته بودند، مى شد روبروى من . مثل این که آمده بودند یکى دو شب بمانند بعد بروند مشهد،پرسیدند بلیط گرفتید برا مشهد؟ یک اتوبوس مى خواست راه بیفته مشهد، در ادامه گفتند: مثل این که کربلایى اسماعیل هم همراه ما مى آید! من غریبه ، بى هیچ پرس و جویى !! او گفت و ما هم رفتیم ، دارم مى رم ولى مشغول خودم بودم.

خیلى باهاشون قاطى نبودم ، کنار بودم رسیدیم یه جایى وسط راه مشهد، پر از درخت انگور، چشمه آبى هم داشت . نشستند کنار چشمه . من هم مثل آدم هاى داغدار، مثل زنى که شوهرش مرده ، داره غصه مى خوره ، تو زندانه ، نشستم .

از نگاهشون فراست و محبت مى بارید، طورى که در عین اضطرار در نگاهشون کمال محبت را حس مى کردى . طورى که فکر مى کردى تمام توجهشان به توست . اصولا روششان این گونه بود. حرف ها را مستقیم نمى گفتند، عموما در قالب داستان بیان مى کردند و داستان ما هم از این جا شروع شد.

و با داستانى از کربلا آغاز نمودند: از آبادیى دوازده نفر رفتند کربلا، یکى شون گفت من چند روز بیشتر مى مانم خلاصه یازده نفرى که برگشتند محض شیرین کارى با صحبت ها و قرارهایى که با هم گذاشتند چنین وانمود کردند که دوازدهمى مرحوم شده ، مراسم هفتم و چهلم که برگزار شد و همه چیز به حال عادى خودش برگشت ، یار دوازدهم شبانه به در خانه رسید، در زد، زن داغدیده پشت در آمد و پرسید: کیستى ؟ مرد با صدایى سوخته گفت : زن منم دیگه ، از مسافرت اومدم .

زن گفت : خدا رحمتش کند، الان کفنش هم پوسیده ، من هم داغدیده و تنهام و نمى تونم کسى را راه بدم . مرد گفت : زن من صداى تو رو مى شناسم در رو باز کن . زن گفت : آخه کسانى که به من گفتند اون مرحوم شده اشخاص عادى نبودند، معتبر بودند! با اسم و القاب شروع کرد که اون گفته … اون گفته … همین طور گفت تا رسید به این جا که مرد گفت : بابا هر چى اون ها آدم هاى خوبى بودند اما از خود من که … بابا در رو باز کن .

تا فرمودند خود من هستم در رو باز کن … دوباره گفت : اون هایى که اومدند آدم هاى خوبى بودند اما خود من اومدم دیگه در رو باز کن … و در باز شد… قاطى شدم دیگه … و آن در، در قلب من بود. و او با این حکایت مرا صید کرد و قابم را ربود.آقاى دولابى در محضر استاد بسیار مؤ دب بود و آقاى انصارى درباره ایشان مى فرمودند: به نفس زکیه رسیده

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

جلسه درس آیت الله محمد جواد انصاری

آقاى سید على محمد دستغیب : در مجلس ایشان وقتى سکوت شروع مى شد مجلس ‍ دیگه تصویب مى شد به اصطلاح . همه رفقا بودند، هر کس در آن جا بود آنچه را که به اصطلاح لازم داشت و مى خواست سؤ ال مى کرد، اگر جهت راهش بود، بهش مى فرمودند. بعضى افراد بودند که خطرهایى براى آینده شان بود ایشان به همان زبان بى زبانى بهشان مى فهماندند که یک همچنین خطرهایى دارى و راه جلوگیرى اش چیست .

بعضا در ضمن حکایتهاى لطیف ، به خصوص اشخاص را نشانه مى کردند نه اینکه نگاه بکنند، بلکه خود شخص مى فهمید که منظور از حکایت یا لطیفه اوست و عیب یا مشکلى که داشت را به او مى فهماندند. بعضى از اشخاصى که مى خواستند عنایت خاصى به آنها شود، ابیاتى از حافظ یا حدیثى مى خواندند و ضمن آن مى فرمودند که عنایت خدا به شما نزدیک است .

هم چنان که در یک جلسه اشعارى از حافظ را خواندند و به آقاى نجابت فرمودند که به زودى معناى این اشعار را نصیب شما مى کنند. بعضى ها را که راه برایشان زیاد بود مثلا مى فهماندند که حالا حالاها باید کار کند. هر کس را به حدى که باید متوجه شود، متوجهش مى کردند.

وقتى یک معناى لطیفى را مى خواستند به اصطلاح از لحاظ معنوى تزریق بکنند، مطلب توحیدى را بفهمانند، اول سکوت بود، این سکوت هم براى این بود که اوهام از بین برود، خیالات از بین برود، و بعد هر کس به اندازه استعداد خودش بهره مى گرفت ، طورى که وقتى از مجلس فارغ مى شد، واقعا همه حس مى کردند که راضى هستند. یک حالت دیگرى به افراد دست مى داد که دیگر باید خودش آن حالات را نگه مى داشت .

دو جلسه داشتند، یک جلسه عمومى بود که خوشبختانه من آن جلسه را بودم ، همه کاسبها مى آمدند. خانه به خانه بود یک دفعه خانه آقاى سبزوارى بود، یک دفعه خانه دیگرى … که سوره واقعه را تفسیر مى کرد، همین . عادى عادى براى همه . ولى جورى ایشان بیان مى فرمودند که واقعا هر که بود متوجه خدا بشود.

چه سائلش ، چه غیر سائلش . من یادم مى آید در یکى از جلسات یکى از افراد از وقتى که صحبت شروع شد، شروع کرد به گریه کردن ، نه از این گریه ها، بلند بلند تا آخر جلسه بلکه یک جلسه دیگر هم داشتند که براى رفقاى خودشان بود آن موقع با شیرازى ها مى رفتیم ، اصلا یک هیجانى توى همه ایجاد مى شد. رفقاى همدانى هم خوشحال بودند که اینها که مى آیند یک چیزى هم گیر ما مى آید، از بس محبت داشتند به رفقاى شیرازى على الخصوص به آیت الله نجابت که خیلى نظر داشتند.

دکتر على انصارى : من با وجود این که سنم زیاد نبود، چیزى در حدود ۱۳ سالم بود که مرحوم ابوى فوت کردند. ولى در اکثر جلسات مرحوم آقا من را به عنوان کمک خودشان مى بردند و به اصطلاح ما همدانى ها، عصاى دست مرحوم آقا بودم . کارهاى داخلى شان را بیشتر من انجام مى دادم . تقریبا جلسه اى نبود که من حضور نداشته باشم .

آنچه که من از جلسات ایشان متوجه شدم و تمام شاگردان آقا و بزرگانى که اهل توحید بودند، استنباط کرده بودند که ایشان در حقیقت ، وجود خودشان مى سوخت و وجود دیگران را مشتعل مى کرد. این خصوصیتى بود که در ایشان بود. ایشان یکپارچه سوزش ‍ معنوى بود و هر کس در جلسات ایشان حضور پیدا مى کرد از درون مشغول سوختن مى شد، واقعا مى سوخت در حالى که لب ، یاراى صحبت کردن نداشت . به اصطلاح دل پر از گفتگو و لب خاموش بود. یک همچین حالتى داشتند. اتفاق نیفتاده بود که کسى جلسات ایشان را درک کند و بتواند از این جلسات دل بکند.

اولین سفارش ایشان در چه موردى بود؟ و براى کسانى که تازه مى خواستند وارد شوند چه فرمایشاتى داشتند؟

آقاى احمد انصارى : به افرادى که در سیر و سلوک و عرفان وارد مى شدند اول مى فرمود شرعتان را محکم کنید، مسائل و احکام شرعى تان را محکم کنید. اینست که شاگردان اصلى ایشان از علما و فضلا بودند. از افراد بازارى و قشرهاى مختلف دیگر خیلى کمتر بودند. مى فرمودند علما کمتر اشتباه مى کنند و کمتر گول مى خورند. اینها را بهتر مى شود ارشاد کرد، چون شرع دست این هاست . مى فرمودند اول شریعت بعد طریقت بعد حقیقت . اگر شریعت را خوب انجام دهید تازه اول ورودتان به طریقت است طریقت هم چکیده اى است از شرع ، بعد حقیقت خودش دنبال شما مى آید.

ایشان چه خطراتى را در سیر و سلوک تذکر مى دادند؟

استاد کریم محمود حقیقى : عرض کنم یه سفرى که در حدود ده نفر بودیم ، در لحظات آخرى که مى خواستیم منزل ایشان را ترک کنیم و ساعت اتوبوس هم معین بود، ایشان شروع کردند به حرف زدن و ما هم نگران بودیم که اتوبوس ‍ حرکت مى کند، ولى ایشان به حرف زدن ادامه دادند و از فرمایشات ایشان یکى این بود که اگر کسى این راه را ترک کرد عیبى ندارد، اما پشت سر عرفا بدگویى نکند، اگر بد گفت به دره اى مى افتد که هرگز توانایى بیرون آمدن را نخواهد داشت .

در این زمینه شروع کردند به صحبت کردن و ما هم فکر مى کردیم که حالا اتوبوس هم رفته ، در حالیکه وقتى رسیدیم دیدیم اتوبوس مشکل پیدا کرده و هنوز راه نیفتاده است . آن روز تاثیر سخن ایشان به گونه اى بود که همه ناراحت بودیم و وحشت داشتیم و هر کدام فکر مى کردیم این داستان راجع به خودمان است .

بنده در جاده اى که داشتیم مى رفتیم آمدم خدمت ایشان ، با چشم گریان عرض کردم این راجع به من نبود؟ ایشان فرمودند: نه ، ولى براى دوام ایمانت دعاى رضیت بالله را که در مفاتیح الجنان است بعد از هر نماز بخوان . بعد از گذشتن حدود ۴۰ سال این دعا را در تعقیبات تمام نمازهاى واجبم مى خوانم . بعدا که مراجعه کردم در خود مفاتیح حدیثى از قول امام صادق (ع ) دیدم که مى فرمایند ایمان دو گونه است ، گونه اى که دوام پیدا مى کند و گونه اى که از بین مى رود و اگر کسى تمایل دارد که ایمانش باقى بماند بعد از نمازها این دعا را بخواند. این یکى از توصیه هاى ایشان بود.

آقا با آنهایى که از راه برمى گشتند چه برخوردى داشتند؟

آقاى احمد انصارى : هیچى ، خیلى عادى .

در مورد ایشان نقل شده که افراد ناشناس را با عکس تشخیص مى دادند که این فرد اهل راه است یا نه ، ممکن است این قضیه را کمى توضیح بدهید؟

آقاى احمد انصارى : بله زیاد اتفاق مى افتاد که دوستان عکس مى فرستادند و ایشان مى فرمود که نه دنبال اینها نروید، یا اینکه یکى را انتخاب مى کردند که این فوق العاده است دنبالش بروید.

ایشان افراد را ابتدا از درون منقلب مى کردند. این منقلب کردن به چه صورت بود؟ و تذکراتى که به افراد مى دادند مثلا راجع به کارشان یا اخلاقشان یا وضعیت شخصى شان چگونه بود؟

آقاى احمد انصارى : ایشان برخوردش با همه افراد یکى نبود، به کسانى که مى دیدند با خلوص نیت مى آیند، مى فرمود که در راهى که مى خواهید بروید یک مقدار مشکلاتى دارید که باید حتما برطرف کنید و مشکلات را مى گفتند و کاملا کتاب وجود اینها را ورق مى زدند و مى خواندند آنها که این را مى دیدند منقلب مى شدند.

از پندهاى ایشان درباره سیر و سلوک و موانع راه ، اگر به خاطر دارید بفرمایید.

آقاى دکتر على انصارى : مى فرمودند یکى از شرایط راه توحید و معرفت این است که انسان نسبت به دوستان اهل طریق و دوستان اهل معرفت کوچکترین غل و غش نباید در درونش باشد. کرارا مرحوم آقا مى فرمودند این نکته خیلى قابل تامل است . مى فرمودند یکى از امتحانات بزرگ سالک و خطرات بزرگى که براى سالک پیش مى آید، نه براى همه ، براى یک عده اى هست که اینها ممکن است به یک سرى علماى ظاهرى و کسانى که در شریعت هستند بدبین بشوند. البته این براى کسانى است که به تکامل نرسیده باشند. انسان هر چقدر بیشتر به کمال نزدیک شود این مسائل را دقیقتر رعایت خواهد کرد.

شاگردانشان چطور متوجه قصورشان مى شدند؟

آقاى اسلامیه : در جلسات ایشان بعد از سکوت یک میوه اى صرف مى شد یا اگر شب ها مناسبتى داشت شامى بود و در لابه لاى همان میوه و شام خوردن ، ایشان مثالهایى داشتند که گاهى افراد به خصوصى را در بر مى گرفت که حال خودشان را تطبیق مى کردند، اگر تقصیرى کرده بودند روى آن مثال متوجه مى شدند.

غالبا با شوخى و خنده عنوان مى کردند. ولى گاهى اوقات که مشکلى در جلسات ترمیم نمى شد جدى برخورد کرده و مى فرمودند باید این کار را ترک کنى و آن موضوع خصوصى را هیچ وقت در موضوع عمومى دخالت نمى داد. در جلسات عمومى فقط با ایما و اشاره هاى شیرین افراد را متذکر مى کردند.

اما به بعضى تذکرات خصوصى مى دادند که مثلا تو در اجتماع پشت سر کسى حرف زدى و تنبیه مى کردند. البته افرادى را که شایستگى داشتند. یک مرتبه به من گفتند فلانى ، فلان ساعت بیاید حجره ما، من او را بردم و ایشان به او تذکر دادند و متوجه شدم این بزرگوار خبردار شده که این مومن حرف بى جایى زده ، چون مومن بود تذکر دادند.

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

توصیه سلوک آیت الله انصاری

آیا توصیه هاى سلوکى به فرزندان خود داشتند؟

آقاى احمد انصارى : براى بنده هم پیش آمد، ایشان گاهى دستوراتى به من مى دادند، روى جوانى و… من یک قدرى تمرد مى کردم ، عصبانى مى شدند ولى مى گفتند فلانى ، از دور و نزدیک مى آیند از من مى خواهند، بهشان ساده و راحت نمى گم ، طول مى کشه تا بگم ، این طور رایگان در اختیار تو مى گذارم ، چرا قبول نمى کنى ؟ من یک سرى در این ها مى بینم که بهت مى گم .

سیره تربیتى ایشان چگونه بود؟

آقاى اسلامیه : روش ایشان ، روش محبتى بود. عبادت را با شوق و علاقه توصیه مى کردند و تا آن مقدار به شاگردانشان دستور عبادت مى دادند که خسته نشوند. معتقد بودند که ذکر بدون توجه قساوت قلب مى آورد و لذا با شاگردان در حدود استعدادشان کار مى کردند. اگر ممکن است در مورد جلسات و مباحث و محتواى آن براى ما توضیح دهید.

در آن جلسات چه مطالبى مى گذشت که شاگردان را متحول مى کرد؟

آقاى اسلامیه : گاهى کلمه اى از دعا را مختصر شرح مى دادند، پشت سرش باز مثال هایى مى زدند و درد هر کسى را با همان مثال دوا مى کردند یا تذکر بهشان مى دادند، حالت جذبه را در افراد ایجاد مى کردند بدون شرح و بسط، بدون قیل و قال ، همان شوق ، محبت .

این بزرگوار یک جلسه عمومى داشتند روزهاى یکشنبه صبح منزل آقاى سبزوارى بود، که غالبا درس ‍ اخلاق بود. از آیات قرآن آیه اى را انتخاب مى کردند، دو هفته ، سه هفته کمتر یا بیشتر در اطراف آن آیه توضیحاتى مى دادند. نسبت به ائمه (ع )، به اندازه اى حالشان عجیب بود، آخر صحبت شروع مى کردند به ذکر مصیبت گفتن ، بغض گلویشان را مى گرفت ، دیگر نمى توانستند بیان کنند.

یک مداحى غالبا بعد از ایشان کمى روضه مى خواند. بغض گلویش را مى گرفت و اشک سرازیر مى شد. جلسات عجیبى بود، علاوه بر جلسات عمومى سه شب هم سیار بود، شبهاى دوشنبه ، جمعه و چهارشنبه . هر شبى منزل یکى از رفقا بود. در آن سال هایى که بنده خدمتشان بودم غالبا خواننده شان من بودم . اول قرآن مى خواندند، مى فرمودند قرآن نور دارد و کدورت ها را برطرف مى کند.

سوخته//موسسه فرهنگی شمس الشموس

ازدواج فرزندان آیت الله انصاری

نظرشان در مورد ازدواج فرزندانشان چه بود؟

آقاى احمد انصارى : عرض کنم به حضورتان که در زمان حیات ایشان سه نفر از فرزندانشان ازدواج کردند و مابقى فرزندانشان بعد از فوت ایشان ازدواج کردند چه پسر چه دختر، اول کسى که در زمان حیات ایشان ازدواج کرد، من بودم که فرزند ارشد بودم ، ایشان زیاد اصرار مى کرد، بعد یک روز به ایشان گفتم : آقا چه اصرارى دارید؟ فرمود چیزى که من مى دانم تو نمى دانى ، زودتر ازدواج کن ، خیلى اصرار کردم ، فرمودند که من رفتنى هستم ، مى خواهم در زمان زندگیم ازدواجت را ببینم ، خواهرم هم بعد از من ازدواج کرد، خواهرى داشتم که در شیراز ازدواج کرد، یک خواهر دیگرى داشتم که در تهران ازدواج کرد، دیگر خواهران و برادرانمان ماندند بعد از فوت ایشان ازدواج کردند.

اما خاطره اى داشتم در مورد ازدواج خودم ، خدا رحمت کند ان شاء الله همه اموات را، یکى از دوستان ایشان به نام آقا سید عبدالله فاطمى ، خیلى مرد روشن ضمیرى بود، اصلا با انسانهاى عادى فرق داشت ، خدا رحمتش ‍ کند، آن زمان من کارمند شرکت نفت در اراک بودم ، ایشان آمد خیلى اصرار کرد گفت آقا فرموده اند شما باید ازدواج کنید،آیا شما کسى را در نظر دارید؟ گفتم بله من کسى را در نظر گرفتم که باهاش ازدواج کنم .

بعد رفت و چند روز دیگر آمد و گفت فلانى ، پدرت مى گه اگر مى خواهى با این شخص ‍ ازدواج کنى از مدیر مدرسه شان سوال کن ، دعوت کن ، بعد من رفتم مدیر مدرسه شان را دعوت کردم ، مدیر مدرسه شان مى آمد پیش من زبان انگلیسى مى خواند. گفتم با شما کار دارم خارج از وقت درسى ، میل دارم یک ساعتى با هم صحبت کنیم آمدند و نشستیم ، گفتم که من مى خواهم ازدواج کنم و فلان دختر را در نظر گرفته ام که پنجم متوسطه در مدرسه شما درس مى خواند.

مى خواهم با شما مشورت کنم و خواهش کنم که حقیقت را به من بگویى ، آیا این به درد من مى خورد یا نه ؟ دیدم رفت تو فکر، گفتم چرا فکر مى کنى ؟ گفت فلانى اگر یک چیزى بهت بگم مى شه این را نگهش ‍ دارى ؟ گفتم بله ، گفت این تیکه شما نیست و باعث بدبختى دنیا و آخرت شما مى شود. خیلى مطالب گفت که حالا گفتنى نیست ، خلاصه ما صرف نظر کردیم .

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

علاقه به خانواده آیت الله انصاری

علاقه و محبت ایشان نسبت به خانواده و فرزندان چگونه بود؟

آقاى افراسیابى : تا این اندازه به خانواده و بچه هایشان علاقمند بودند که وقتى دخترشان (همسر بنده ) به شیراز آمد، ایشان فرمود: از موقعى که عذرا رفت شیراز مثل این است که یک ور تنم رفته آن قدر به بچه ها علاقه داشتند… نهایت محبت را به آن ها داشتند.

با توجه به مشغولیت هاى خاصى که داشتند نحوه برخورد و رفتار کلى ایشان در منزل با اهل خانه چگونه بود؟

آقاى احمد انصارى : خیلى عالى بود مثلا مادرشان خیلى از ایشان راضى بودند و همین طور با همسرشان خیلى با مهر و محبت بودند و نمى گذاشتند ایشان احساس کمبود کنند.
خانم فاطمه انصارى : خیلى به فکر بودند، خدا ان شاء الله روحشان را شاد کند! مثلا من دیده ام کسانى که مادر ندارند چقدر بچه ها در عذابند، ولى خدا مى داند همین طور مرتب مواظب بودند که ما چى خوردیم ؟ کجا خوابیدیم ؟… ما که کوچک بودیم دیگه … از خدا خیلى زیاد مى ترسید.

از رفتارشان و رابطه شان با والده گرامیشان اگر ممکن است شمه اى ذکر کنید تا چراغ روشنى براى ما و خوانندگان باشد.
آقاى احمد انصارى : بسیار عالى بود. مادرشان ۴ سال بعد از ایشان مرحوم شد و خیلى از ایشان راضى بود، خیلى نسبت به مادرشان مهربان بودند و خیلى احترام مى گذاشتند.

خانم فاطمه انصارى : براى مادرشان خیلى احترام قائل بودند. مادر بزرگمان از ما نگهدارى مى کرد، مى فرمود: ایشان را خدا نگه داشت ، پدرم مى گفت ایشون عمرش بیشتر از منه ، مى مونه تا شماها رو بزرگ کنه . یک روز به پدر گفت من رو اینطورى دفن کن ! پدر گفتند که من قبل از شما مى میرم …

ایشان خیلى به مادرشان احترام مى گذاشتند و خیلى دستشان را مى بوسیدند و مى گفتند از ما راضى باشید. مى فرستادندشان زیارت ولى خود مادر بزرگم راضى نبود ما را تنها بگذارد و برود. به دلش مى افتاد و مى گفت : این ها رو من باید بزرگ کنم ، این ها براى من زیارتند، اون وقت مرحوم پدر دعایش مى کردند. ما مى دیدیم که خیلى بیشتر از یک پسر بهشون احترام مى گذارند. با مادرشان شوخى مى کردند، مى گفتند: شیرتان را به من حلال کنید، شما یک من شیر به من دادیدها! بیایید دو من شیر ببرید! خیلى راضى بودند، خدا رحمتشان کند.

اگر بخواهیم در رابطه با همسرشان الگوى رفتارى از ایشان داشته باشیم شما به چه نکاتى اشاره مى فرمایید؟

آقاى احمد انصارى : خیلى با مهر و محبت بود، نمى گذاشت ایشان احساس کمبود کند و معمولا در مجالسى که مى رفتند ایشان را هم با خود مى بردند. مى آمدند و مى گفتند اگر چیزى لازم دارى بگو تا من تهیه کنم مى فرمودند مبادا یک وقت دلت بخواهد بیرون بروى و به من نگویى . من راضى نیستم ، به من نگویید، راضى نیستم ، هم این ها را مى گفتند هم با مهر و محبت رفتار مى کردند.

امور منزلشان را چه کسى انجام مى داد؟ اصولا در رابطه با کارهاى منزل چگونه عمل مى کردند؟

خانم فاطمه انصارى : شب ها وضو مى گرفتند، تا صبح نماز مى خواندند یا این که مرتب ذکر خدا را مى گفتند، با این حال صبح در کارهاى خانه هم کمک مى کردند، خیلى خوب . دارو و درمان ها را هم خودشان انجام مى دادند، خیلى به فکر بودند.

آقاى اسلامیه : ایشان غالبا کارهاى منزل را خودشان انجام مى دادند، آقازاده بزرگشان که در همدان نبود، بچه ها هم کوچک بودند. البته على آقا عصاى دستشان بود و خیلى کمک مى کرد اون همه مهمون ، اون همه کارها رو غالبا خودشان انجام مى دادند، حتى این اواخر ما با رفقا تصمیم گرفتیم که صبح بریم خدمت آقا بگیم آقا! پول بده ، هر چى مى خواى بگو ما بریم بخریم ، رفتیم در زدیم و خودشان آمدند دم در، شاید چند ماهى به فوتشان بود، در رو باز کردند، گفتیم آقا آمدیم براى این کار، رفت و آمدها بالاخره … فرمودند: موقعش نشده ، موقعش که شد شما رو خبر مى کنم . علاوه بر آن براى رسیدگى به محله هاى فقیرنشین هم زیاد مى رفتند.

حضرت آقا در تربیت فرزندانشان چه شیوه اى داشتند؟ ایشان براى تربیت اجتماعى فرزندانشان چه کارى انجام مى دادند؟ بعد از فوت همسر اولشان رفتارشان با بچه ها چگونه بود؟

آقاى احمد انصارى : خیلى خوب بود، چون همیشه شیرینى داشتند برایمان ، رفتارشان پدرانه بود، مدیریت داشتند، نمى گذاشتند دیگران بر بچه ها تسلط پیدا کنند، خیلى به جزئیات و کلیات امور بچه ها مى رسیدند، ولو اینکه همسر دوم داشتند، مراقب تمام جزئیات و کلیات امور بودند ایشان خیلى مبادى آداب بودند، مى فرمودند: هر چه هست اینها را از اطلاعات روز بهره مند کنید، و همین طور در زمینه تحصیلات .

خانم فاطمه انصارى : خونه مون خیلى شلوغ بود، علما تشریف مى آوردند، همه بودند… هیچ وقت ما تنها نبودیم ، ولى با این حال ایشون وظیفه مى دونستند که شبى ده دقیقه براى ما صحبت کنند، منزل ما بیرونى و اندرونى داشت و خانه هم همیشه شلوغ بود، اما پدر باز مى آمدند سراغ ما صحبت مى کردند، مى رفتند. خدا وکیلى براى این که خودشان خیلى اهل عمل بودند، حرف هایشان همیشه در گوش ما مى ماند.

سوخته //موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

روابط خانودگی از بیان داماد آیت الله انصاری

مشى ایشان در رفتار خانوادگى چطور بود؟

آقاى افراسیابى : ایشان اخلاق به خصوصى داشتند، خیلى متواضع و فروتن بودند، با اینکه از نظر جسمى خیلى ضعف داشتند مع ذلک هیچوقت کارشان را به عهده دیگرى نمى گذاشتند. این را بگویم . اهل جمع بودند. عموما ده ، پانزده نفر مهمان داشتند، یا از کربلا یا از تهران یا از شیراز و یا قم ، از تمام جاهایى که مى آمدند، سه چهار پنج روز در هفته و یا یکى دو ماه مى ماندند و بر خلاف بعضى آقایان که هم نوکر دارند هم کلفت ، ایشان هیچ یک را نداشت و تمام کارهاى خانه بر عهده خود او و خانواده شان بود. حتى اگر کسى از شاگردان هنگام خرید همراهشان مى رفت نمى گذاشتند حمل کند، اجازه نمى دادند مگر اینکه اصرار مى کردند.

خیلى باصفا بودند، خیلى عادى ، طورى که اگر کسى وارد مى شد، حتى اگر دو نفر بودند، تشخیص داده نمى شد ایشان کدام است . اینقدر ایشان به اصطلاح متواضع و فروتن بودند.

هیچ وقت اجازه نمى دادند کارشان را شاگردان انجام دهند، همه کارها را خودشان انجام مى دادند. جورى نبود که بیایند کمکشان کنند، تشخص ‍ براى خودشان قائل نبودند، خیلى زندگى ساده و بى تجمل و بى تشریفاتى داشتند.

علاقه و محبت ایشان نسبت به خانواده و فرزندان چگونه بود؟

آقاى افراسیابى : تا این اندازه به خانواده و بچه هایشان علاقمند بودند که وقتى دخترشان (همسر بنده ) به شیراز آمد، ایشان فرمود: از موقعى که عذرا رفت شیراز مثل این است که یک ور تنم رفته آن قدر به بچه ها علاقه داشتند… نهایت محبت را به آن ها داشتند.

 

 سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

توصیه های آیت الله انصاری

با توجه به این که جنابعالى در زمان حیات ایشان ازدواج کردید، توصیه هایى براى زندگى مشترک و رعایت امور معنوى ، شرعى و اخلاقى از ایشان به خاطر دارید که به حضرتعالى فرموده باشند؟

حاج احمد انصارى : بله ، حضورتان عرض کنم که ایشان مى گفتند: در هر حال خدا را فراموش نکنید. بدانید که پدر و مادر، قوم و خویش و این و اون تا یک حد و یک زمانى وجود دارند ولى اون که هم از نظر زمان و هم از نظر مکان و هم از نظر خواسته هاى انسان نامحدود است و بر انسان قدرت دارد، خداوند است . سراغ او را بگیرید و هر چه اخلاصتان بیشتر باشد او بیشتر گره گشاى کارهاى شماست . بیشتر توصیه مى کردند که اتکا و توکلتان به خدا باشد.

مشى ایشان در رفتار خانوادگى چطور بود؟

آقاى افراسیابى : ایشان اخلاق به خصوصى داشتند، خیلى متواضع و فروتن بودند، با اینکه از نظر جسمى خیلى ضعف داشتند مع ذلک هیچوقت کارشان را به عهده دیگرى نمى گذاشتند. این را بگویم . اهل جمع بودند. عموما ده ، پانزده نفر مهمان داشتند، یا از کربلا یا از تهران یا از شیراز و یا قم ، از تمام جاهایى که مى آمدند، سه چهار پنج روز در هفته و یا یکى دو ماه مى ماندند و بر خلاف بعضى آقایان که هم نوکر دارند هم کلفت ، ایشان هیچ یک را نداشت و تمام کارهاى خانه بر عهده خود او و خانواده شان بود. حتى اگر کسى از شاگردان هنگام خرید همراهشان مى رفت نمى گذاشتند حمل کند، اجازه نمى دادند مگر اینکه اصرار مى کردند.

خیلى باصفا بودند، خیلى عادى ، طورى که اگر کسى وارد مى شد، حتى اگر دو نفر بودند، تشخیص داده نمى شد ایشان کدام است . اینقدر ایشان به اصطلاح متواضع و فروتن بودند.

هیچ وقت اجازه نمى دادند کارشان را شاگردان انجام دهند، همه کارها را خودشان انجام مى دادند. جورى نبود که بیایند کمکشان کنند، تشخص ‍ براى خودشان قائل نبودند، خیلى زندگى ساده و بى تجمل و بى تشریفاتى داشتند.

سوخته//موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس

علت انزوای آیت الله محمد جواد انصاری

یکى از دلایل انزواى آقاى انصارى و شرکت نکردن ایشان در بعضى مجالس و محافل همین قضیه است . آقاى احمد انصارى در این رابطه نقل مى کند که :

یک بار خیلى اصرار کردم که آقا مردم و روحانیون همدان خیلى از وضعیت شما ناراحتند و مى گویند شما انزوا اختیار کرده اید، چرا با این آقایون رفت و آمد نمى کنید؟ فرمود: شما کاریت نباشه ! چند روز گذشت باز همین قضیه را تکرار کردم ، تا دفعه سوم گفتم : آقا نمى خوام ایراد بگیرم فقط مى خوام علت آن را بدانم بعد مرحوم ابوى فرمود: مى گویم ولى به شرط آن که تا زنده هستم به کسى نگویى .

قضیه این است که یادم مى آید جلسه اى با این آقایون شرکت کرده کرده باشم و آنها در مورد شخص ثالثى غیبت نکرده باشند و چون یقین دارم جلسات این طوریى است ، رفتنش براى من حرام است . بعد این را به یکى از آقایان مراجع گفتم ، گفتند: به جدم قسم درست گفته . ایشان خیلى مقید و دقیق بودند و تا کسى مى خواست در مجلسشان غیبت کنه یا دروغى بگه امر به سکوت مى کردند، و مى فرمودند که تا همین حد کافیه بیش از این نگو.

و لا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا فکرهتموه …

سوخته// موسسه مطالعاتی شمس الشموس

اثر لقمه از دیدگاه آیت الله محمد جواد انصاری

 آقاى انصارى از سهم امام براى ارتزاق خود و خانواده شان به هیچ وجه استفاده نمى کرد و معیشت شان از این وجوهات نبود.

 

ایشان اگر جایى مى رفتند که از مال صاحب آن اطمینان نداشتند، یا چیزى نمى خوردند و یا پول آن را کنار مى گذاشتند چون به اثرات لقمه حرام یا شبهه ناک در روح سالک بسیار معتقد بوده ، و به آن اهمیت زیادى مى دادند.

آقاى حکمت نقل مى کردند که یک بار آقاى انصارى با ملاآقاجان زنجانى که مدتى ملازم آقاى انصارى بودند به یک باغ انگور مى روند. مرحوم ملاآقاجان مى گوید: این باغ مال یکى از دوستان ما است ، از انگورهاى آن میل کنید ولى آقاى انصارى استنکاف کرده و نمى خورند. بعد آقاى حکمت مى گوید: من تعجب کردم که چرا آقاى انصارى به انگورها لب نزد؟! و از ایشان در این رابطه سوال کردم آقاى انصارى مى گوید: ملاآقاجان اشتباه مى کند و بعدا که تحقیق کردیم ، دیدیم باغ مال کس دیگرى بوده .

 

او حتى در رفت و آمد خیلى دقیق بود و از رفت و آمد با کسانى که مالشان مورد تاییدشان نبود، سخت احتراز مى کردند.

آقاى على انصارى مى گوید:

یک بار ایشان در اثر محذوریت فامیلى و اصرار یکى از نزدیکان که شغلش در دادگسترى بود، براى این که کدورتى پیش نیاید، دعوتش را قبول کردند، ولى بعد رد مظالم غذایى را که مصرف کرده بودند کنار گذاشتند، و باز خیلى مکدر و ناراحت بودند.

 

سوخته// موسسه مطالعاتی شمس الشموس

 

وجوهات شرعیه از دیدگاه آیت الله محمد جواد انصاری

وجوهات شرعى یکى از مؤ کدات دین و از دستورات و توصیه هاى اصلى آقاى انصارى بود و اگر کسى حساب و کتابش مشکل داشت برنامه و دستورالعمل دیگرى به او نمى دادند.

یک روز یک نفر خدمتشان آمد و خیلى اصرار کرد که دستورالعملى به من بدهید، ایشان اعتنایى نکردند، روز دوم آمد باز اعتنایى نکردند، روز سوم آمد و باز اصرار کرد، آقاى انصارى فرمودند: آن قدر مبلغ به گردنت هست که باید بپردازى ، اول برو اون ها را درست کن ، بعد دنبال دستور گرفتن باش . طرف رنگش پرید و رفت …

و خود در این قضیه بسیار محتاط عمل مى کردند. با اینکه اجازه دریافت وجوهات شرعى را داشتند ولى این کار را انجام نمى دادند و خیلى روى این مسئله دقت و تاکید داشتند.

آقاى احمد انصارى در این باره صحبت مى کند:

یکى از بزرگانى که به آقاى انصارى خیلى ارادت داشت ، مرحوم آقاى خوانسارى از مراجع تقلید بود و گاهى مى آمد همدان و خدمت آقا مى رسید یک بار که من ملازم مرحوم ابوى بودم دیدم ایشان اصرار مى کنند که دستورالعملى به من بدهید و آقاى انصارى خیلى متواضعانه گفتند: شما باید به ما دستورالعمل بدهید.

آقاى خوانسارى گفتند: آقا تعارفات را بگذارید کنار مى خوام آدم بشم ، چکار کنم ؟ که ابوى به ایشان فرمود: مشکل شما نماز و روزه و… این مسائل نیست ، وجوهاتى که مى گیرید، سعى کنید به اهلش برسانید آقاى خوانسارى گفتند نمى شناسم و ابوى از آن اشخاص نام برده و فرمودند: خودتان را دستى دستى گرفتار نکنید و از آن به بعد ایشان دیگر وجوهات نگرفتند

سوخته// موسسه مطالعاتی شمس الشموس

دراویش وصوفیه از دیدگاه آیت الله انصاری

آقاى انصارى به دلیل آن احوالات عاشقانه و عارفانه اى که داشت و همچنین به دلیل انزوایى که از مجالس معصیت و بعضى افراد اختیار مى کرد از طرف بعضى از کوته نظران به صوفى گرى و درویشى گرى متهم مى شدند.

اما طریقه ایشان آشکار و مبرهن بود؛ حرکت در همان مسیر شریعت و سیر و سلوکشان هم کاملا در همان مشرب و مجرا بود.
البته خود آقاى انصارى ریاضت هاى دوران جوانیش را تایید نمى کرد و مى فرمود:راه خیلى ساده تر از آن بود که من رفتم .

آقاى سید مهدى دستغیب مى گوید:آقاى انصارى آن قدر به قیودات شرعى معتقد بود که در جلسات حتى از اصطلاحاتى که دروایش بکار مى بردند استفاده نکرده و کلماتى را که استعمال مى کردند همه در حیطه شرع و مد نظر فقها و مجتهدین بود.

یک بار یکى از دراویش خدمت ایشان مى رسد، درویش خوش قیافه اى بود و کلاه درویشى داشت و کشکول همراهش بود. بعد که رفت گفتم : آدم خوبى بود. خندیدند و گفتند: از کجا فهمیدى ؟ گفتم : حالا از ظاهرش و این حرف ها. آقا فرمودند:راه خدا این بند و بیدها رو نداره .

البته یک نکته مهم هم این جا مطرح است ، و آن این است که گاهى تعاریف ، خلط مى شوند و خدا و على علیه السلام آن قدر مظلوم مى شوند که اگر کسى على على بگوید و حق حق کند، نام درویش و صوفى بر او مى نهند. در حالیکه مرزها در این ها نیست . آیا براى این کلمات و احوالات اهل معرفت ، در معارف دینى شیعه کم حدیث و روایت داریم ؟
آیت الله سید محسن حکیم یکى از مراجع بود. این بزرگوار بر عروه الوثقى توضیحاتى دارد. در آن جا مى فرماید:
آن هایى که اهل معرفت هستند و ادعاى درک و شهود مى کنند، داخلشان اشخاصى هستند که ما مى شناسیم ، بزرگوارند، که نمى توانیم بگوییم این ها در اشتباهند. و شاید ما درک نمى کنیم .

آقاى سید مهدى دستغیب ادامه مى دهند:
یک آسید کرامتى بود، گاهى مى آمد خدمت آقاى انصارى ، یک بار تعریف تعریف مى کرد از یک مرشدى در تهران ، مرحوم آقاى انصارى فرمودند: خوب چرا مى گویى مرشد و درویش ؟ خوب اون یا على یا على مى گه . فرمودند: اگر اینه که ما هم یا على مى گیم

یک بار در درشکه اى با آقاى انصارى نشسته بودیم ، و صحبت مى کردیم . آقاى انصارى فرمودند: من مدتى در جوانى دنبال علوم غریبه و تسخیر جن و این مسائل بودم ، اما این ها همه اش تاریکى است و تاریکى مى آورد، و من چون دنبال چیز بالاترى بودم خداوند مرا راهنمایى کرد و راه درست را پیش پایم گذارد آقاى احمد انصارى در این راستا که طریقه مرحوم انصارى کاملا در راستاى شریعت بود براى ما صحبت مى کنند:
در مورد مرحوم آقاى بروجردى و ارتباط ایشان با ابوى یک قضیه اى دارم که شنیدنى است . من آن زمان در همدان بود و شغلم معملى بود.

یک روز ساعت هشت ، نه صبح بود که در زدند و من دیدم دو نفر روحانى آمدند پرسیدند: آقا منزل است ؟ گفتم : بله و آمدند داخل بعد به پدرم اطلاع دادم که مهمان دارند، فرمودند: کى هستند؟ گفتم : نمى دانم ، غریبه اند. خلاصه ایشان آماده شدند و آمدند پایین ، ولى همین که چشمشان به این دو نفر افتاد خیلى درهم شدند. من از برخورد ابوى تعجب کردم ولى چیزى نگفتم ، و مشغول تعارف و پذیرایى شدم .

بعد آن ها گفتند ما آمدیم از شما خواهش کنیم ، تا دستورى به ما عنایت کنید. ابوى جوابى ندادند، دفعه دوم و سوم هم اصرار کردند.

اما ایشان یک دفعه رو کردند به آن ها و گفتند: خدمت آقاى بروجردى سلام برسانید و از قول من بگویید راه ما همان راه شرع است ، ما نیازى به امتحان نداریم .یعنى این ها ملاک صوفى بودن نیست . بلکه روش هاى آنان که در خارج طریق شرع است مورد قبول آقاى انصارى نیست .

این را گفتند و رفتند بالا. آن دو نفر رنگ و رویشان سفید شد و با ناراحتى و شرمندگى رفتند. بعد از چندى از آقاى بروجردى نامه اى به ابوى رسید که نوشته بودند: اگر اسائه ادب شده عذر مى خواهیم ، ما شما را نمى شناختیم .

و بعد ایشان را به قم دعوت مى کنند بعد از مدتى پدر با بعضى از آشنایان مى روند قم خدمتشان . و بعدها ایشان به آقاى انصارى اجازه نامه اجتهاد مى دهند و باز از آن قضیه معذرت خواهى مى کنند و مى گویند به ما این طور تفهیم کرده بودند، ما گناهى نداشتیم !

نظر آقاى انصارى درباره مشرب هاى گوناگون که بر آن نام عرفان مى گذارند این است که اگر منطبق بر شرع نباشد، موصل الى المطلوب نیست و بسیارى از آن ها عارف نیستند بلکه درویش و صوفى اند و در مورد حالات و تصرفات و خرق عادات آن ها مى فرماید:
این ها در اثر کوشش و زحمت ، یک چیزهایى بدست مى آورند. حتى تصرف در وجود افراد مى کنند. ولى زودگذر است و تا لب گور بیشتر مهمانشان نیست .

گول این حرف ها را نخورید و شیفته این ها نشوید آقاى انصارى با بعضى از افراد فرقه گنابادى جلساتى داشتند و زیاد با آن ها صحبت مى کرده و آن را به رعایت حریم شرع ملزم مى نمودند و عده اى از آنها نیز در اثر صحبت هاى ایشان برگشتند.

سوخته //موسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس