زندگینامه اویس قرنى

زادگاه اویس

یمن در جنوب غربى شبه جزیره ى عربستان و کنار دریاى سرخ واقع شده است و از خوش آب و هواترین و پر جمعیت ترین منطقه ى عربستان است . از مهمترین محصولات زمینى آن جو، گندم و ارزن است . اما محصولات آسمانى یمن چشمگیرتر است و دلپذیرتر. یمن در جغرافیاى عشق نیز سر زمینى است خوش آب و هوا، حاصل خیز و دل انگیز. و از این جهت این سرزمینى پر یمن و با برکت را یمن نامیده اند.  و از افتخارات اهل یمن این است که گروهى از انصار رسول خدا صلى الله علیه و آله از یمن قیام کرده اند. و وقتى جمعى از ایشان به خدمت حضرت ختمى مرتبت صلى الله علیه و آله رسیدند، آن حضرت چنین فرمود :

اتاکم اهل الیمن ، هم الین قلوبا، وارق افئده ، الایمان یمان ، والحکمه یمانیه ؛  اهل بر شما وارد شده اند، آنان قلبهایى بسیار نرم و دلهایى سرشار از مهربانى دارند، ایمان یمنى و حکمت یمانى است .
اگر به یمن عربستان خوشبخت گفته اند، راه به اشتباه نرفته اند. اهل یمن را به حق ، اهل و عمل ، و حکمت و معرفت دانسته اند. در آسمان یمن ستارگانى مى درخشد، اما ستاره سهیل را از آن جهت که در یمن کاملا مشهود است ، سهیل یمانى خوانند و مولوى چه خوش سروده است :

کى باشد کاین قفس چمن گردد؟
و اندر خورگام و کام من گردد؟
این زهره کشنده انگبین بخشد
وین خار خلنده یاسمن گردد؟
در خرمن ماه سنبله کوبیم
چون نور سهیل در یمن گردد؟

یمن دو آسمان دارد و دو سهیل یمانى ؛ هنگامى که ستاره سهیل در آسمان یمن ظهور مى کند، آخر فصل گرماست و میوه ها مى رسند و آن گاه که اویس قرنى و سهیل یمانى طلوع مى کند، گرما گرم فصل قولوا لا الله الا الله تفلحوا.
اویس قرنى را مى توان اویس یمنى نیز گفت ؛ زیرا اصل او از یمن بوده و در این سرزمین مى زیسته است .


چرا اویس قرنى است ؟

وجود نامگذارى اویس به قرنى بدین شرح است :
وجه اول : قرن منطقه اى است نزدیک طائف و اهل نجد از این موضع ، احرام حج مى بندند که میقات ایشان است و اویس را از این منطقه مى دانند.
وجه دوم :قرن منسوب به قبیله بنى قرن است و این قبیله از بنى عامر بن صعصعه مى باشد
وجه سوم :قران نام شخصى است از اجداد اویس ؛ زیرا مورخان او را این گونه معرفى مى کنند : اویس بن عامر بن جزء بن مالک بن عمرو بن سعد بن عصوان بن قرن بن ردمان بن ناحیه بن مراد.  پس اویس قرنى منسوب است به قرن بن ردمان که یکى از اجداد اوست و این وجه در نامگذارى اویس به قرنى به حقیقت نزدیکتر است .  به هر حال در پاسخ این پرسش که اویس کجایى است ؟ باید گفت : اویس یگانه یمن است و دردانه قرن .

اویس در آغوش اسلام

جبرئیل نغمه ى وحى را در گوش حبیب خدا صلى الله علیه و آله زمزمه مى کند و خورشید هدایت طالع مى شود، اما تا سه سال آفتاب هدایت از پس ابرها پرتو افشانى مى نماید. آن گاه که فرمان مى رسد : و انذر عشرتک الاقربین  دعوت خویشاوندان و نزدیکان آغاز مى شود.

تشنگان فضیلت ، تک تک و گروه گروه به سوى چشمه حقیقت شتابانند و پیروان جبل النور صلى الله علیه و آله روز افزون است و رحمه للعالمین از گمراهان و خفتگان محزون . پیامبر صلى الله علیه و آله به دستور حضرت حق ، بال تواضع را براى مؤ منان مى گستراند : و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤ منین  تا این که آوازه ى او و زیباییهایش فراگیر مى شود. سفره نورانى و لتنذر ام القرى و من حولها  گرسنگان را به سوى خود فرا مى خواند. نداى حق ، اهل حق را نوازش مى دهد. گوشهاى مشتاقان تیز مى شود و دلهایشان از عشق لبریز. این ندا مرزهاى زمان و مکان را در هم مى نوردد و در جاى جاى گیتى مى درخشد. همه جا سخن از محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله است . پرتوى از خورشید، یمن و اهل آن را نور و گرما مى بخشد. در این سرزمین جوانى زندگى مى کند به نام اویس قرنى .

براى اویس ، شب یلداى جاهلیت آزار دهنده است که جاهلیت ، یعنى خشک سالى امان و قحطى انسان . در تاریکى جهل و نادانى ، نور دعوت محمد صلى الله علیه و آله مى درخشد. دعوت او که مرز زمان و مکان را شکسته است ، همه ى انسانها، همه نسلها و تمامى عصرها مخاطبند. البته و صد البته که استحکام دعوت ، به معجزه ى آن است این دعوت ، روح اعجاز را نیز در خود دارد!

اویس پیامبر صلى الله علیه و آله را زا نزدیک ندیده و معجزات او را مشاهده نکرده است . اما در جغرافیاى عشق ، مرز معنا ندارد. بر این مبنا، اویس هم از نزدیک پیامبر صلى الله علیه و آله را دیده است و هم معجزه او را مشاهده نموده است . چشمان اویس به دو نور، نورانى است : یکى سراج منیر و دیگرى قران مبین . دیدگان جوان یمنى این دو نور را زا یکدیگر جدا نمى داند و نمى بیند. اویس که مشتاق نور معرفت است ، مشتاقانه بر سفره ى و اوحى الى خذا القرآن لانذرکم به و من بلغ (۱۳) مى نشیند. ولادت اویس درست در کنار سفره نور است . فطرت او مرز نمى شناسد و او را به هرز نمى کشاند. آن گاه که گوش درون مى شنود و چشم دل مى بیند، زبان ضمیر سخن مى گوید:

لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! اینک من با تمام وجودم وارد وادى اسلام مى شوم .
لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! با تو پیمان مى بندم که بند بند وجودم از هم نپاشیده از پا ننشینم .
لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! که بر من به صبعه الله منت نهادى ، این هویت الهى را با هیچ چیز تعویض نمى کنم .
لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! که تو را ندیده ام ، ولى پیام دلنشین و کلام شیرین تو را شنیده ام .
لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! که عطر وجودت از دور و بر کوچه هاى دلم عبور مى کند و آن را بر همه عطرها ترجیح مى دهم . فطرتم را به تو متوجه کرده ام و روى به سوى تو بر مى گردانم . سرشتم از دعوت شیطانى بیزار است و از شیطنت نفسانى دل آزار .
لبیک یا محمد صلى الله علیه و آله ! که دعوت از توست و لبیک هم از تو، که حضورت را در وجودم حس و لمس مى کنم . بخشى از هستى ام دعوت و قسمتى از ضمیرم ، مستى ام را اعلام مى کند.
و بدین سان ، اویس به آغوش اسلام پناه آورد. او کلام رسول خدا صلى الله علیه و آله : یومن بى لایرانى (۱۴) را تحقق مى بخشد. البته شایان ذکر است که اویس از هدایت و ارشاد عموى خویش به نام عصام قرنى بهرمند بوده است .

رویش بدون گویش

اویس در دامان اسلام و دامنه ایمان رشد و نمو مى کند، اما بدون سر و صدا؛ مثل غنچه اى که شکوفا مى شود ولى معرکه به راه نمى اندازد. اساسا شکوفایى مولود وجد و حال است نه قیل و قال . عطر افشانى که نیاز به فریاد ندارد. این رویش بدون گویش بهترین مبلغ اسلام است . اویس در عمل تبلیغ دین مى کند.
او نشانى سفره نورانى را به همگان هدیه مى نماید. البته بیشترین استفاده را در راهنمایى گم گشتگان از رفتار و کمترین آن را از گفتار مى برد. او این سفارش امام صادق علیه السلام را عملا ستایش مى کند که :
کونوا دعاه بغیر السنتکم لیروا منکم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخیر؛ فان ذلک داعیه ؛ با غیر زبان خویش مردم را دعوت کنید، تا مردم ورع و کوشش و نماز و خیر شما را ببینند؛ چرا که اینها خود دعوت کننده اند.

هنر اویس در تبلیغ کیش خویش همین است که با مردم سخن مى گوید، ولى از زبان استفاده نمى کند. او پارسا، جهادگر، نمازگزار و اهل خیر است و چنین ارزش هاى والایى است که انسانها را به منزل کمال ، رهنمون مى سازد.

اگر چه از زمان ولادت اویس بى خبریم ، اما ولادت حقیقى او در دامان اسلام مسلم و مسجل است . تولد دوم او در مهد قرآن است . تاریخ از تولد اول او حرفى نمى زند. شاید به این دلیل است که اویس به شدت از شهرت فرار مى کرد. او از اولیا الله بود و ناشناس و ناشناخته زیسته است .

شغل اویس

اویس شتربانى مى کرد. هر صبحگاه شتران را به صحرا مى برد و هر شامگاه از چراگاه بر مى گرداند. او نگهبان خوبى براى شتران بود. شتربانى براى اویس فقط اشتغال نبود، بلکه دیگرى برایش به ارمغان مى آورد.
شتربانى ، انس با طبعیت را ممکن مى کند. طبعیت براى رندان مثل دامان مادر، آسایشکاه و دانشگاه است . البته شرط اول سکوت و شنیدن است . کسانى که در بهره گیرى از مواهب طبیعى زرنگند؛ پیش و بیش از هر سخنى ساکت و شنونده اند. بذر تعقل و تفکر، در سرزمین سکوت و در پرتو آفتاب ملکوت رشد و نمو مى کند. این سخن دلنشین از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام است :
یا هشام ان لکل شى ء دلیلا و دلیل العقل ، التفکر، و دلیل التفکر، الصمت ؛
اى هشام ! هر چیزى دلیلى دارد، دلیل عقل ، تفکر و دلیل تفکر، سکوت است .
شغل اویس سکوت و چگونه شنیدن را به او هدیه مى کند. طبیعت با او سخن مى گوید و او نیز با طبیعت حرف مى زند. اویس از طبیعت ماءیوس ‍ نیست ، بلکه با زیباییهایش ماءنوس است .
شتربانى خلوت و تنهایى را مهیا مى سازد. اویس اهل خلوت است .

او تنهاست و به تنهایى عشق مى ورزد. او را مکتب فطرى پیروى مى کند. تنهایى برایش کسالت آور نیست ؛ زیرا در زمین فطرت ، بذر کمال مى کارد و خوشه وصال مى کاود. او در تنهایى شور و نشاطى دارد. اساسا براى بنده خدا کسالت وجود ندارد. پرسش خدا انسان را سر حال و شادمان مى سازد. تنهایى مى تواند زمینه زمزمه با خدا باشد. اویس تشنه زمزم زمزمه است . او براى چشیدن حقیقت بى تاب است . در این دنیا انسانها دو گروهند : گروهى بى تاب چریدن و گروهى بى تاب چشیدن .

دنیا براى گروه اول مرتع و براى گروه دوم معبد است . اویس خداست و از کسانى که دنیا را چراگاه مى دانند، بیزارى و دورى مى جوید و به پناه خلوت روى مى آورد. او از تنهایى وحشت ندارد؛ زیرا در تنهایى تنها نیست . آن گاه که تنها مى نشیند، در مکتب فطرت زانو مى زند و دردهایش را مى گوید. او از درخت تنهایى دو میوه مى چیند : تفکر و تعبد.

البته تنهایى افراطى و ناپسند است . انسان باید در جامعه و با اجتماع زندگى کند. جامعه را بشناسد و خدمتگزار اجتماع باشد. اویس هم تنهاست و هم در میان جامعه . او کار مى کند و با جامعه داد و ستد مى نماید. او از طریق شتربانى خدمتگزار جامعه است . پیوند اویس با خانواده ى خویش محکم و مستحکم است . او شغل و درآمدش را دوست دارد، اما به مادر نیز عشق مى ورزد و دسترنج خویش را پیش پاى مادر مى ریزد و تقدیم او مى نماید. نان آور خانه است . سفره ى کوچکش را به حلال و نفقه ى زلال زینت مى کند.

شتربانى چوپان نفس را میسر مى کند. اویس هر بامداد قواى نفس را به صف کرده و زمام هوا را به کف مى گیرد. او بسیار مراقب است که نفسش در سرزمین اطمینان به سر برد، تا مخاطب یا ایتها النفس المطمئنه  باشد. نفس خود را به سفره ى رضا دعوت و مهمان مى کند. رضایت حق برایش رضایت خاطر مى آورد. او سرمست این نداست که : ارجعى الى راضیه مرضیه (۲۰) او چوپان است . مراقب مى کند که گرگان هوا، گردان خدا را پاره پاره و تکه تکه نکنند و این مراقبت لحظه لحظه ى زندگى او را فراگرفته است . قواى نفس باید از سفره ى کلوا کامیاب و از چشمه اشربوا سیراب باشد. اویس شیفته ى وصال است ، بنابراین راه حلال مى پوید و حرام مرام او نیست .

اویس هر روز خویشتن خویش را به معبد حق مى برد نه مرتع دنیا. او شدیدا مراقب خویش و پیرو این آیین و کیش است . او قواى نفس را با غذاى مناسب ، کامیاب و سیراب مى نماید و در عین حال مواظب است که گرگى به این گله نزند. به خصوص آن گاه که گرگ به لباس میش در آید و گناهى را زینت بخشد :
تالله لقد ارسلنا الى امم من قبلک فزین لهم الشیطان اعمالهم فهو ولیهم الیوم و لهم عذاب الیم ؛
به خدا سوگند که براى مردمى هم که پیش از تو بوده اند پیامبرانى فرستاده ایم . ولى شیطان اعمال زشت آنها را در نظرشان زیبا جلوه داد. پس ‍ امروز (روز محشر) شیطان یار آنهاست و به عذاب دردناک گرفتار خواهند بود.

اویس شیفته و فریفته ى زینتهاى شیطانى نیست . شعار او مراقبت است و مراقبت . او هر شامگاه در تداوم این چوپانى به حساب و کتاب نفس خود مى پردازد و چنین مراقبتى را با محاسبه کمال مى بخشد. همان گونه که در شتربانى عمل مى کند، در شب نیز به چوپانى نفس مى پردازد. شغل او چوپانى است ، اما ساعت کارش هشت ساعت در شبانه روز نیست بلکه او چوپان شبانه روزى و شغل او زندگى اوست . شغل اویس الگوى کاریابى است ، براى هر کسى که کامیابى آروز مى کند.

شتربانى به اویس این امکان را مى دهد، آن گونه عمل کند که امیرالمؤ منین على علیه السلام به یکى از اصحابش به عنوان موعظه نوشت و تقواى شغلى را به او گوشزد نمود :
تو را و خودم را به تقواى کسى سفارش مى کنم که نافرمانى اش روا نیست ، و امید و بى نیازى جز به او و از او نباشد؛ زیرا هر که از خدا پروا کرد، عزیز و قوى شد و سیر و سیراب گشت و عقلش از اهل دنیا بالا گرفت ، تنها پیکرش همراه اهل دنیاست ، ولى دل و خردش نگران آخرت است . آنچه را از محبت دنیا چشمش دیده ، پرتو دلش خاموش نموده ، حرامش را پلید دانسته و از شبهاتش دورى گزیده ، به خدا که به حلال دنیا هم توجه ننموده ، جز به مقدارى که ناچار از آن است ؛ مانند نانى که به پیکرش نیرو دهد و جامه اى که عورتش را بپوشاند، آن هم از درشت ترین خوراک و ناهموارترین لباسى که به دستش آید، و نسبت به آنچه هم که ناچار مى باشد، اطمینان و امیدش ندارد، و اطمینان و امیدش به آفریننده همه چیز است . تلاش و کوشش کند و تنش را به زحمت اندازد. تا استخوانهایش ‍ نمودار شود، و دیدگانش به گودى رود و خدا در عوض نیروى بدنى و توانایى عقلى اش دهد، و آنچه در آخرت برایش اندوخته ، بیشتر است . دنیا را رها کن که محبت دنیا انسان را کور و کر و لال و زبون کند، پس در آنچه از عمرت باقى مانده ، جبران گذشته نما و فردا و پس فردا کردن ؛ زیرا پیشینیانت که هلاک شدند، به خاطر پایدارى بر آرزوها و امروز و فردا کردن بود تا آن که ناگهان فرمان خدا به سویشان آمد (مرگشان رسید)، آنها غافل بودند، سپس بر روى تابوت به سوى گورهاى تنگ و تاریک خود رهسپار گشته و فرزندان و خانواده اش او را رها کردند، پس با دلى متوجه و از همه بریده و ترک دنیا نموده ، با تصمیمى که شکست و بریدگى ندارد، به سوى خدا رو. خدا من و تو را بر اطاعتش یارى کند و به موجبات رضایتش موفق دارد.  اویس زندگى خویش را بر اساس این رهنمودها به سر منزل کمال رهنمون و هواى نفس را سر نگون مى نماید. براى او اشتغال این چنین جلوه مى کند :
– سوز و گذار در عشق حق
– اشتیاق به خلوت و تنهایى ؛
– پرهیز از گوشه گیرى و دورى از مردم ؛
– علاقه روز افزون براى احسان به مادر.
و در نهایت ، شغل براى اویس عبارت از عبادت حق است . و به او رضایت خاطر مى بخشد، تا آن جا که در اواخر زندگى و در کوفه نیز شتربانى و چوپانى و چوپانى مى کرد.

پیامبر صلى الله علیه و آله در نگاه اویس

آن گاه که اذان ، عطر یار را منتشر مى کند، دل اویس دیگر از آن خویش ‍ نیست . دلدادگى او با شنیدن اشهد الله محمد رسول الله صلى الله علیه و آله ، دو صد چندان مى شود. دلش مالال محبت پیامبر رحمت صلى الله علیه و آله است و لبش تشنه بوسه ى خاک پاى یار، آتش ‍ اشتیاق در دل او زبانه مى کشد. از زمانى که خود را چنین مورد سوال قرار مى دهد : آیا آن فرداى روح افزا خواهد آمد که خود را رد گلستان هدایت بیابم ؟! و به حمایت از این کشش فطرى به سر کویش پر و بالى بزنم ؟! و چهره به چهره و رو به رو با آن آفتاب آفرینش گفتگو کنم ؟! آیا مى شود از گلستان رخسارش یک گل تبسم بچینم ؟!

قطعا کشش را باید با کوشش زنده نگهداشت . اویس مى خواهد از نزدیک به رسالت عبدالله ، فرزند گواهى دهد. اما راهى دور و دراز پیش دارد. آرزو بزرگ است و مشکلاتش بیشتر، ولى در یک زندگى در هم و بر هم است که آرزوهاى طبقه بندى نمى شوند و یک عمر عزیز، لبریز از بیهودگى مى شود. و هوا و هوس به سان آتش سوزان ، سرمایه را نابود مى کند. آرزوهاى اویس ‍ محدود است و نفیس ، نه قبیح و خبث . او تصمیم مى گیرد گام در راه سفرى پر خطر و در عین حال پر ثمر بگذارد و براى زیارت پیامبر به مدینه برود.

اویس بر خویش واجب مى داند که با اجازه ى مادر این مسافرت را انجام دهد. او شتربانى مى کند، تا مخارج زندگى مادر را تاءمین نماید. او کسى جز مادر ندارد. او خود را وقف پسر نموده است . اویس مى داند که جوان شدن او، پیرى مادر را به دنبال داشته است . اویس مى داند که سلامت او، مدیون بیمارى مادر است . اویس مى داند که اینک او جهان و زیباییهاى آن را مى بیند، ولى مادر نابیناست . اویس مى داند که مادر تاب و توان خویش را به او هدیه کرده است . و از این رو معتقد است که بدون اجازه مادر حتى به زیارت حضرت رسول صلى الله علیه و آله نیز نرود. زیرا اویس پرستار مادر نیز کسى جز او ندارد. مادر هر چند با چشم سر فرزند را نمى بیند، اما با چشم سر دلبند خویش را مشاهده مى کند و زحمات شبانه روزى خود را هدر رفته نمى داند، لذا واژه واژه ى دعاهاى او، لحظه لحظه ى اویس را گلباران مى کند.

مادر اویس پیر زنى است ، ناتوان ، بیمار و نابینا. و اویس خدمت به او را براى خویش نعمت مى داند. اویس بر خوردار از نعمت مادر دارى است . مادرى که نه فقط نامهربان ، نادان و بى ایمان نیست ، بلکه موج اسلام ، ایمان ، صلاحیت و صداقت وجود او را به اوج تسلیم و تزکیه رسانده است . اگر خدا و رسول خدا و رسول هم امر به احسان والدین نکرده بودند، اویس به حکم فطرت به مادر نیکى مى کرد. شکى نیست که بى مهرى به خورشیدى که آسمان طفولیت را گرم و روشن کرده است ، انسان را از انسانیت مى اندازد. متاءسفانه فرهنگ قدرشناسى از مادر، رواج چندانى نداشته و آماج تیر بى معرفتیها قرار گرفته است و این ظلم و ستم در خود خواهى و خود پرستى ریشه دارد. به عنوان مثال یکى از صفحات تاریک تاریخ متعلق به نرون امپراطور روم است . نرون از سال ۵۴ تا ۶۸ میلادى حکومت کرد و مجموعه اى از جنایات را مرتکب شد. اما از همه زشت تر این که براى تصاحب قدرت ، مادر را به قتل رساند و این ممکن نبود، مگر این که او فقط خود را مى دید و خویش را مى پرستید. نرون خود را شاعر و هنرمندى بى بدیل تصور مى کرد، و هنگامى که مى کرد گفت : دنیا با مرگ من چه هنرمندى را از دست داد!

اما اویس پیرو مکتبى است که نگاه خصمانه به پدر و مادر ستمگر را نیز جایز نمى داند. چنان که امام صادق مى فرماید:
من نظر الى ابویه نظر ماقت ، و هما ظالمان له ، لم یقبل الله له صلاه ؛ (۲۵) هر کس به پدر و مادر خود نظر دشمنى کند، در صورتى که آن دو به او ستم کرده باشند، خداوند نمازش را نپذیرد.
این است براى گرفتن اجازه و گذرنامه سفر به نزد مادر مى آید.
مادرى ناتوان ، بیمار، نابینا، پیر، مؤ منه ، صالحه و صادقه .(۲۶) مادر با زیارت حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله و مسافرت به مدینه موافقت مى کند، به شرط آن که اگر رسول خدا صلى الله علیه و آله در منزل نبود، اویس بیش از نیم روز توقف نکند!

اویس خوشحال و سر حال توشه ى مختصرى آماده مى کند، و پا در چادرعشق مى گذارد. اولین هجرت مکانى را براى کمال بخشى به هجرت نهانى خویش آغاز مى کند و به سوى مدینه پرواز مى نماید.
راهى است دور، پر فراز و نشیب و سنگلاخ ، گرماى طاقت فرسا بر فرق او تازیانه مى زند و خارهاى مغیلان زیر پاى او زبانه مى کشد، اما او آزاده است و نه آزرده ، چرا که مرکب شوق را به سوى خورشید مى برد. خستگى را نمى فهمد.

اساسا دلبستگى ، خستگى نمى شناسد. اویس روشن روان ، شتابان راهى مدینه است . صحرا و بیابان ، کوه و دشت ، رمل و راه را پشت سر مى گذارد و اینک مدینه را پیش رو دارد. دیوارهاى مدینه را مى بیند، مثل سر زدن خورشید در سحرگاهان . سر از پا نمى شناسد و به شهریار پر مى کشید. بى قرار است و قرارگاه عشق را مى جوید : خانه دوست کجاست ؟ خانه حبیب کجاست ؟ منزل طبیب کدام است ؟ و آن وقت با خود مى گوید : اگر پیامبر صلى الله علیه و آله را ببینم ، اول خاک پاى او را بوسه مى زنم . من سخنى نخواهم گفت . او همه چیز را مى داند. من فقط او را نگاه مى کنم . خدایا یاریم کن . توانم بخش . لیاقتم بده . طاقتم عطا کن و… .

یمن خوش آب و هواست ، ولى مدینه حال و هواى دیگرى دارد. این جا بهشت روى زمین است . تنفس در مدینه به زندگى تحرک مى بخشد. یاس ‍ رسالت از مدینه عطر افشان است و آفتاب نبوت از این جا نور افشان . در این سر زمین نه فقط زندگى شیرین است ، بلکه مرگ نیز دلنشین است . اگر او نگاهش را از من دریغ نکند و از ستیغ رحمت ، شعله اى روانه ى وجودم کند، من نیز با مرگ ستیز نکنم و اگر بپذیرد جانم را فدایش نمایم :

خوش آن چشمى که بیند روى ماهت
خوشا آن سر که گردد خاک پایت
روا باشد دهد جان ، عاشق تو
اگر افتد به روى او نگاهت

اگر او را در میان جمع ببینم حتما مى شناسم و چون شمع براى او خواهم سوخت . اصلا اگر او نبود من نبود. آفرینش عالم و آدم طفیل وجود اوست . من چه هستم ؟! هر چه هست به واسطه ى اوست . اگر هستى و مستى هست ، تشعشع اوست . او سر سبد آفرینش ‍ است . اگر شبنم وجودم هم آغوش لطف و محبتش شود، عاشقانه روانه ى سرزمین دلباختگان خواهم شد. احساس مى کنم اویسى در کار نیست . هر چه هست به او تعلق دارد :

تا در طلب گوهر کانى کسانى
تا در هوس لقمه نانى نانى
این نکته و رمز اگر بدانى دانى
هر چیز که در جستن آنى آنى

از وجود اویس شور و اشتیاق زبانه مى کشد. خود را در یک قدمى آرزوى دیرینه مى بیند. آن گاه که در خانه ى خاتم الانبیاء را مى یابد و از محبوب خویش جویا مى شود؛ زمان به سختى مى گذرد و دلشوره او را لختى آرام نمى گذارد. او با دیدارش به مادر عهد و پیمانى دارد و مى داند که فرزند آمنه صلى الله علیه و آله نیز راضى نیست که براى دیدارش به مادرى بى احترامى شود. اویس رضا به قضا مى دهد و آخرین نگاه را از خانه گلین محمد صلى الله علیه و آله توشه راه مى کند. بیرون رفتن از مدینه النبى خیلى سخت است . اما اگر پیامبر صلى الله علیه و آله راضى باشد، سهل است : اویس راه یمن را پیش مى گیرد، تا تقدیر براى این جوان چه سر نوشتى به رشته ى تحریر آورد؟!


آرى ، اویس راه دور را در آرزوى زیارت زیور کاینات مى پیماید، ولى به دو جهت به زیارت ظاهرى او توفیق نمى یابد : یکى احسان به مادر و دیگرى غلبه ى حال ، چرا که اگر آن نگاه ، در این جوان دل آگاه مى افتاد، حتما جان به جان آفرین تسلیم مى کرد.

حافظ از بهر تو آمد سوى اقلیم وجود
قدمى نه به وداعش که روان خواهد شد

اویس در نگاه پیامبر صلى الله علیه و آله


اویس به پیمان خویش با مادر پاى بند مى ماند و به یمن باز مى گردد. هنگامى که حضرت مصطفى به مدینه و خانه مى آید، نورى مشاهده مى نماید و سؤ ال مى کند که چه کسى به خانه آمده است ؟! پاسخ مى دهند که شتربانى به نام اویس آمد، تحیتى فرستاد و بازگشت . ختم رسل صلى الله علیه و آله مى فرماید : آرى این نور اویس است که در خانه ما هدیه گذاشته و خود رفته است .

چرخ زمان به گردش خویش ادامه مى دهد و اویس همچنان در فراق دلدار، روزگار مى گذارند. آواى دلنواز اذان را مى شنود. جمله اشهد ان محمدا رسول الله عطر یاد مدینه و یار دیرینه را در وجودش جارى مى کند. آتش عشق دلدار، او را وادار به یک ارتباط معنوى و حقیقت دیدار مى نماید. کم نبودند سیه رویانى که در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله سیه روزى خویش را افزون مى نمودند. آنها در یک قدمى زیبایى ، چشمان خود مى بستند و به کفر و نفاق مى پیوستند. باید دل به دل راه یابد. باید چشم دل را باز نمود. زیارت رسول صلى الله علیه و آله باید مورد قبول دل باشد. لحظه لحظه ، اویس به استقبال دیدار رفته ، زیارت یار را در دل استمرار مى بخشد و صد البته که دل به دل راه دار، و جاى شگفتى نیست که خاتم انبیا و محمد مصطفى صلى الله علیه و آله گاه گاهى رو به جانب یمن کرده و چنین ترنم مى فرمود : انى لاجد نفس ‍ الرحمن من قبل الیمن ؛ (۳۱) من نسیم رحمانى را از سوى یمن مى یابم .

به یاد داشته باشیم که حضرت ختمى مرتبت صلى الله علیه و آله مظهر رحمانیت عام و رحمت براى تمام موجودات است ، لذا آن حضرت از سوى یمن و از اویس قرن ، بوى خویش را استشمام مى نمود، چرا که خداوند درباره ى آن وجود مقدس چنین فرمود : و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین . آرى ، پیامبر رحمت صلى الله علیه و آله نسیم رحمت را از سوى یمن ، از آن گل باغ معرفت ، دریافت مى کند. و جاى شگفتى نیست که روزى از روزها رسول خدا صلى الله علیه و آله اصحاب خویش را چنین مورد خطاب قرار دهد :
ابشروا برجل من امتى یقال له اویس القرنى فانه یشفع لمثل ربیعه و مضر؛

بشارت مى دهم به شخصى از امتم که به او اویس قرنى گفته مى شود و او (براى افراد کثیرى ) به تعداد دو قبیله ربیعه و مضر شفاعت مى کند.
آرى اویس کسى است که بشیر نذیر و سراج منیر صلى الله علیه و آله به آمدنش بشارت مى دهد.
اویس کسى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله در خطاب به عمر، آن کلام نغز را با این سخن پر مغز تداوم مى بخشد :
یا عمر! ان انت ادرکته فاقراه منى السلام ؛
اى عمر اگر محضرش را درک کردى ، سلام مرا به او برسان .
سلام بر اویس که پیامبر صلى الله علیه و آله را ندید و به او ایمان آورد و رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره او چنین فرمود : یومن بى ولایرانى .
سلام بر اویس که نبى مکرم صلى الله علیه و آله طلب استغفار از وى را این گونه دستور مى دهد : … فمن لقیه منکم فمروه فلیستغفرلکم .

سلام بر اویس که دوست و خلیل فرستاده ى رب جلیل است :  خلیلى من هذه الامه ، اویس القرنى .
و چرا رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره ى اویس چنین مى گوید؟! در زمان اویس نیز این پرسش مطرح بود. شخصى از مادر اویس مى پرسد که از کجا این جایگاه عظیم و پایگاه رفیع براى فرزندت حاصل شده که پیامبر صلى الله علیه و آله او را به گونه اى مدح و ستایش کرده که نمونه ندارد، و حال آن که حضرت او را ندیده است ؟!
مادر وى پاسخ مى دهد : اویس از دوران بلوغ ، عزلت و گوشه نشینى بر مى گزید، و به تفکر و عبرت آموزى مى پرداخت .

حال اگر بشارت محمد صلى الله علیه و آله و شهادت مادر را درباره ى اویس کنار هم بگذاریم ، قدر و منزلت او را آشکارتر مى بینیم ، و ناگریز در برابر بزرگیش ، سر به زیر مى افکنیم و او را به دیده تکریم و تعظیم مى نگریم .
سلام بر اویس که پیامبر او را خیر التابعین نامید  و اگر دستور داد که از او درخواست استغفار کنید و سلام مرا به او برسانید، نشانه هاى او را نیز این گونه بیان داشت : اویس چشمان میشى دارد و بین دو کتف او اثر گرفتگى وجود دارد، متوسط القامه و بسیار گندم گون است ، چانه اش مایل است … قرآن مى خواند و به حال خویش مى گرید. دو جامه ى کهنه دارد. زمینیان او را نمى شناسند، اما نیز آسمانیان معروف است . اگر به خداوند قسم خورد، سوگندش پذیرفته است . پایین دوش چپ او لکه ى سپید رنگى وجود دارد. هنگامى که قیامت فرا رسد، به دیگر مردمان گفته مى شود؟ وارد بهشت شوید، ولى به اویس گفته خواهد شد که بایست و شفاعت کن ، خداوند به تعداد قبیله ربیعه و مضر، شفاعت او را مى پذیرد.
اویس مردى است با موهاى بلند و بر پهلوى چپ و کف وى به اندازه ى یک درهم سپیدى است .
پیامبر رحمت صلى الله علیه و آله در هنگام وفات ، جامه ى خویش به اویس قرنى مرحمت مى فرماید.
همو بود که گاه گاهى مى فرمود : واشوقاه الیک یا اویس القرن ؛ چقدر اشتیاق دیدارت را دارم اى اویس قرنى !

اویس ، میراث دار ارزشها

برخى افراد هستند که اگر مورد تعریف و تمجید بزرگى قرار گیرند، دیگر در در پوست خویش نمى گنجد و به سرعت گرفتار انحراف و انحطاط مى شوند.

و ارزشهاى را که بدان افتخار و تظاهر مى کنند از دست مى دهند. در صورتى که نگهدارى ارزشها بسیار دشوارتر از دستیابى به آنهاست . اگر یک بار دیگر اویس را در نگاه پیامبر صلى الله علیه و آله مرو کرده و از کوچه هاى زندگانى اویس نیز عبور کنیم ، به خوبى مى یابیم که اویس میراثدار ارزشها و پاسدار سفارشهاى محمدى صلى الله علیه و آله است .

همان طور که اشاره شد رسول خدا صلى الله علیه و آله با اشاره به اویس ‍ قرنى فرمودند : نسیم رحمانى را زا جانب یمن استشمام مى کنم . به عمر فرمودند : اگر او را دیدى سلام مرا به او برسان ! به همین دلیل بود که پس از رحلت پیامبر رحمت صلى الله علیه و آله ، عمر چند بار در صدد تفقد از احوال اویس بر آمد :
۱ – هر گاه از جانب یمن جمعیتى مى آمد، عمر از ایشان مى پرسد : آیا اویس بن عامر با شماست ؟ تا آن که در یکى از گروههاى یمنى ، اویس را به عمر معرفى کردند و عمر خطاب به او گفت :
– آیا تو اویس فرزند عامرى ؟
اویس : آرى من همان اویسم .
– از طایفه ى قرن ؟
– آرى از طایفه ى قرن هستم .
– آیا زمانى مبتلا به بیمارى برص بوده اى که صحت یافته باشى و تنها به مقدار درهمى از آثار آن باقى مانده باشد؟
– بلى چنین است که گفتى .
– مادر دارى ؟
– آرى مادر پیرى دار.
– از پیامبر خدا شنیدم که مى فرمود : اویس فرزند عامر قرنى ، جزء جمعیت هاى یمن نزد شما خواهد آمد. او مبتلا به برص بوده و از خداوند خواسته تا او را شفا دهد، مگر به مقدار درهمى ، و مادرى دارد که نسبت به او بسیار نیکى مى کند، اگر بر امرى قسم یاد کند، خداى متعال به واسطه انجام مقصودش از پیامدهاى آن رهایى اش مى بخشد، پس اگر توانستى ، از او بخواه که برایت از خداوند درخواست بخشایش کند.
سپس عمر خواست که برایش استغفار کند و اویس از درگاه خداوندى برایش طلب مغفرت نمود.
عمر : به کجا خواهى رفت ؟
اویس : مى خواهم به کوفه بروم .
عمر : آیا مى خواهى سفارش نامه اى به حاکم کوفه برایت بنویسم ؟
اویس : همنشینى با فقرا نزد من محبوبتر است ! (۴۵)
۲ – گروهى از اهالى کوفه در مدینه نزد عمر رفتند. عمر پرسید : از اهل قرن کسى این جاست ؟ شخصى خود را قرنى معرفى کرد.
عمر گفت : پیغمبر خدا به ما خبر داد که از یمن مردى به نام اویس به نزد شما مى آید، و جز مادر، کسى ندارد، در بدنش سفیدى بوده ، خدا را خوانده ، و فقط به اندازه ى یک درهم (از آثار برص ) بر جاى مانده است . هر که او را دید، از او بخواهد تا برایش استغفار کند. زمانى بر ما وارد شد، سخنان پیامبر را درباره او تحقیق کردم ، همه آنها درست بود. از او خواستم تا برایم طلب آمرزش کند، و سپس پیشنهاد کردم تا نزد من بماند، نپذیرفت و به کوفه رفت .

شخصى هنگام مراجعت به کوفه قبل از آن که به خانه خویش برود، پیش ‍ اویس رفته و از او عذر خواهى نمود، اویس گفت : رفتار تو با من غیر از این بود، چه شده که دگرگون شده اى ؟!
آن مرد گفت : آرى در مدینه نزد عمر رفته بودم و او چنین و چنان گفت ، اینک از تو مى خواهم تا براى من طلب آمرزش کنى .

اویس گفت : برایت استغفار مى کنم به شرط آن که آنچه از عمر شنیده اى براى کسى بازگو نکنى !
۳ – عمر در مسافرتى که به کوفه داشت ، به جستجوى اویس پرداخت و او را نیافت ، تصیمیم گرفت در مراسم حج به دیدارش رود، تا این که در ایام حج اویس را در هیاتى زیبا و جامه اى کهنه و مندرس یافت . آن گاه که از او سوال کرد، حضار عمر را سرزنش کردند و گفتند : اى امیر المومنین ! از کسى سوال مى کنید که سزاوار نیست شخصى مانند شما از او سوال کند!

عمر گفت : چرا؟ گفتند : زیرا او مردى گمنام و بى عقل است و گاه گاهى بچه ها او را به بازى مى گیرند.
عمر گفت : او براى من محبوبتر است . سپس عمر پیش روى او ایستاد و گفت : اى اویس ! رسول خدا صلى الله علیه و آله به من سفارش کرد که پیام او را به تو برسانم ، پیامبر صلى الله علیه و آله به تو سلام رساند، و به من خبر داد که تو به اندازه ى دو قبیله ربیعه و مضر شفاعت مى کنى .

ناگاه اویس به زمین افتاد و سجده کرد، و مدتى طولانى در آن حالت ماند، تا این که از گریه ایستاد و خاموش و ساکت شد، چنانچه گمان کردند که او مرده است ! او را گفتند، اى اویس ! این امیرالمومنین است . سپس اویس سر از سجده برادشت و گفت : اى امیرالمومنین ! آیا اشتباه نمى کنى و خودت آن سخنان را شنیده اى ؟!
عمر گفت : آرى اى اویس ! پس مرا نیز در شفاعت خویش قرار ده سپس مردم نیز از او خواهش و در خواست شفاعت مى کردند و به او تبرک مى جستند که اویس گفت : اى امیرالمومنین ! مرا مشهور کردى و به هلاکت رساندى !

۴ – عمر در یکى از سالها و در موسم حج گفت : اى مردم بایستید. همه برخاستند، سپس عمر گفت : بنشینید مگر کسى که از اهالى یمن است . گروهى نشستند. گفت : بنشینید مگر کسانى که از قبیله مراد هستند. عده اى نشستند. عمر گفت : بنشینید مگر کسى که از قرن است . همه نشستند مگر شخصى که عموى اویس بود.

عمر گفت : آیا تو قرنى هستى ؟ پاسخ داد : بله . عمر گفت : آیا اویس را مى شناسى ؟ عموى اویس کفت : اى امیرالمومنین شما چرا از او سوال مى کنید؟! به خدا سوگند که در میان ما کسى از او بى عقلتر، نادانتر و فقیرتر وجود ندارد.
عمر پس از شنیدن این سخنان گریه کرد و گفت : براى تو یادآور مى شوم که خودم از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود : با شفاعت او، افرادى به تعداد قبیله ربیعه و مضر وارد مى شوند.

فرار از شهرت

اویس حقیقتا میراثدار ارزشها بود. او هرگز از شنیدن سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله درباره ى خودش در باتلاق غرور فرو نرفت . او در برابر جستجوها و گفتگوى هاى عمر گرفتار اشتهار نشد. او شهوت شهرت را در خویش نابود کرده بود. آن گاه که گروهى از اهالى قرن از کوفه به یمن بازگشتند و به ستایش او پرداختند، او در میان قوم خویش حرمت و احترامى ویژه یافت . اما اویس که عارفى وارسته و زاهدى اى آراسته بود، و از ظاهر سازى و ظاهر پرستى رنج مى برد، از یمن به کوفه مهاجرت کرد، و به تعبیر دیگر از شهرت فرار کرد، تا در عزلت قرار گیرد.

اویس در کوفه به شتربانى اشتغال داشت و دسترنج خویش را، جز مقدارى ناچیز، در راه خدا ایثار مى کرد. او از فرصتهاى مناسب استفاده مى نمود و به بیان حقایق قرانى و دقایق عرفانى مى پرداخت . تا آن جا که اسیر بن جابر مى گوید :

در کوفه گوینده و محدثى بود که براى ما حدیث مى گفت ، هنگامى که سخنانش پایان مى یافت جمعیت متفرق مى شد، گروهى مى نشستند و در میان ایشان مردى بود که به صحبت او بسیار علاقه مند بودم ؛ زیرا سخنان او را کس دیگرى نمى شنیدم ، اما دیگران او را مسخره و استهزا مى کردند. مدتى گذشت و او را ندیدم . به دوستانم گفتم : چنین کسى را که در میان ما بود مى شناسید؟ یک نفر پاسخ داد : آرى او را مى شناسم ، اویس قرنى است . گفتم : نشان منزلش را مى دانى ؟ گفت : آرى . مرا به خانه اویس ‍ راهنمایى کرد، در کوفتم ، جلو در آمد، گفتم : برادر! چرا بیرون نمى آیى ؟! گفت : برهنه ام ، گفتم : این برد یمانى را بپوش و به مسجد بیا. گفت : این کار را نکن ؛ زیرا اگر برد را بر تنم ببینند، اذیتم مى کنند! من اصرار کردم ، تا آن که آن را پوشید و در میان جمعیت آمد، همین که وارد شد، یکى از ایشان گفت : نمى دانم چه کسى را فریفته و لباسش را دزدیده است ! گفتم : چرا او را آزار مى دهید؟! شخص گاهى لباس مى پوشد و زمانى برهنه است . به شدت آنان را ملامت و سرزنش نمود.

اویس به سفر حج مى رود

شعله ى شوق زیارت کعبه و سفر حج در دل اویس زبانه مى کشد. اویس ‍ دوست مى دارد که آهنگ کعبه کند و لباس احرام بپوشید و دعوت حق را لبیک بگوید.
اویس دوست مى دارد که به شوق معبود، سر از پا نشناخته ، بیابانها را پشت سرگذاشته و به سوى مکه پرواز نماید و با معبود خویش راز و نیاز کند.
اویس دوست مى دارد که طواف کعبه کند و به دور خانه ى دوست بگردد، پشت مقام ابراهیم نماز گزارد و در حجر اسماعیل دست نیاز به سوى خداى بى نیاز برد.
اویس دوست مى دارد که از زمزم عشق جرعه اى بنوشد و تشنگى را سیراب و سراب را رسوا نماید. اویس دوست مى دارد که از صفا به مروه رود و از مروه به صفا و دل را به زمزمه هاى عاشقانه صفا بخشد. اویس ‍ عاشق حج است .
اویس دوست مى دارد که در عرفات به شناخت خالق کائنات بپردازد، و در مشعرالحرام ، شعور را با وجود خویش بیامیزد، و در مناى یار، شیطان مکار را به آتش ایمان بگذارد، و اسماعیل خویش را به قربانگاه برد و آنچه در آستین دارد هدیه آستان حق کند.

اویس حج را دوست مى دارد چرا که دستور پروردگار است ، او مى داند که اگر کسى استطاعت یابد و به حج نرود و امروز و فردا کند تا بمیرد، خداوند او را در روز قیامت ، یهودى و یا نصرانى بر مى انگیزد.
اما اویس چوپانى است ساده و پر تلاش ، و دستمزد خویش را صرف نفقه مادر زندگى زاهدانه خود و انفاق در راه خدا مى کند. پس انداز او دعاى مادر و رضایت خاطر و خشنودى بارى تعالى است .
اویس استطاعت حج رفتن نداشت ، تا این که در جلسه اى که او هم حضور داشت ، از حج سخن به میان آمد. از سوال مى شود که : آیا به حج رفته اى ؟.

اویس پاسخ مى دهد : نه . سوال مى کنند که : چرا؟ اویس سکوت اختیار کرده و چیزى نمى گوید. در این هنگام شخصى مى گوید : مرکب و وسیله سوارى دارم . دیگرى اظهار مى دارد : من هزینه مسافرت را مى دهم و شخص دیگرى مى گوید : من نیز توشه سفر را تقبل مى کنم . سپس اویس از ایشان مى پذیرد و به سفر حج مى رود. (۵۲) و بدین صورت صاحبخانه براى اویس دعوتنامه مى فرستد و او به آرزوى خویش مى رسد و در لباس ساده بى رنگ و شورانگیز احرام زمزمه مى کند که :
لبیک ، اللهم لبیک ، لبیک لاشریک لک لبیک ، ان الحمد و النعمه لک و الملک ، لاشریک لک لبیک و تولدى دیگر… .

هرم بن حیان در جستجوى اویس

هرم بن حیان یکى از بزرگان زهد و عرفان در قرن اول هجرى است . از اصحاب امیرالمومنین على علیه السلام است و در عبادت و تقوا، شخصیتى وارسته مى باشد. او در عرصه زهد آن چنان جلوه گر شد که یکى از زهاد ثمانیه (زاهدان هشتگانه ) به شمار مى رود.

هرم بن حیان بارها و بارها صفات و ویژگیهاى اویس را شنیده و اشتیاق دیدار اویس او را بى قرار کرده بود. به ویژه آن گاه که شنید که در موسم حج ، عمر در جستجوى اویس بوده و حدیث پیامبر را درباره شفاعت او نقل کرده است .

ابن حیان نشانه هاى اویس را مى دانست و شنیده بود که به کوفه مهاجرت کرده است . او از بصره به قصد دیدار با اویس ، به کوفه مى آید. او مى گوید :
چون درجه ى شفاعت اویس را شنیدم ، آرزوى دیدار او بر غالب شد، و از بصره به مقصد کوفه رفتم . مدتى طولانى در آن جا اقامت کردم ، اما اویس را نیافتم . تصمیم به بازگشت گرفتم که او را در کنار فرات و به هنگام ظهر دید. اویس را از نشانیهایى که مى دانستم شناختم . او در حال وضو گرفتن و شستشوى جامه خویش بود. او را با وقار، با هیبت ، با ریش انبوه و سر تراشیده یافتم ، جلو رفتم و سلام کردم ، او سلام مرا پاسخ داد. دستم را براى مصافحه پیش بردم ، نپذیرفت . گفتم : خداوند تو را ببخشاید، حالت چطور است ؟ حال و احوالش را که مشاهده کردم ، از شدت محبتش ، بغض ‍ گلویم را گرفت . من کردم و او نیز گریست . گفت : خداوند تو را مشمول رحمت خویش گرداند، اى هرم بن حیان ! حالت چطور است ؟ اى برادر! چه کسى تو را به سوى من راهنمایى کرد؟ گفتم : خداوند. گفت :
لا اله الا الله ، سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا؛ پروردگار ما پاک و منزه است ، البته وعده خداى ما انجام یافتنى است .

گفتم : چگونه نام من و پدرم را دانستى ، و حال آن که پیش از امروز یکدیگر را ندیده بودیم ؟! گفت : خداوند دانا و آگاه مرا خبر داد، آن گاه که جان من با جان تو سخن گفت ، روح من روح تو را شناخت ، مؤ منان به واسطه روح خداوند یکدیگر را شناخته و محبت مى ورزند، اگر چه همدیگر را ملاقات نکرده و فاصله زیادى میان ایشان باشد.
گفتم : خداوند تو را رحمت کند، برایم از رسول خدا صلى الله علیه و آله حدیث بگو.

گفت ، من رسول خدا صلى الله علیه و آله را درک نکرده ام ، و با سخن نگفته ام . پدر و مادرم فداى رسول الله صلى الله علیه و آله ، اگر چه من شخصى را دیده ام که او پیامبر صلى الله علیه و آله را دیده بود، اما من نمى خواهم این در را براى خویش باز کنم و محدث یا قاضى و یا مفتى باشم ، دل مشغولى مرا از مردم وا مى گذارد.
گفتم : برادرم ! آیاتى از کتاب خدا برایم بخوان ، تا آنها را از تو بشنوم ، و وصیت و سفارش کن که از تو به یادگارى داشته باشم ، البته من تو را به خاطر خدا دوست مى دارم .

دستم را گرفت و گفت : اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم پروردگارم که استوارترین و درست ترین گفته ها سخن اوست ؛ چنین فرموده است : سپس این آیات را تلاوت کرد : و ما خلقنا السموات و الارض و مابینهم لاعبین# ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثرهم لایعلمون # ان یوم الفصل میقاتهم اجمعین# یوم لایغنى مولى عن مولى شیئا و لا هم ینصرون # الا من رحم الله ، انه هو العزیز الرحیم ؛ ما این آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست به بازیچه نیافریده ایم . آنها را به حق آفریده ایم ،

ولى اکثر نمى دانند. وعده گاه همه در روز داورى قیامت است . روزى که هیچ دوستى براى دوست خود سودمند نباشد و از سوى کسى یارى نشوند، مگر کسى که خدا بر او ببخشاید؛ زیرا او پیروزمند و مهربان است .
پس از تلاوت آیا،، فریادى کشید و من گمان کردم که بیهوش شد! پس از مدتى گفت : اى هرم بن حیان ! پدر تو مرد و تو نیز خواهى مرد، یا به سوى بهشت و یا به سوى جهنمم ، و آدم پدر تو مرد و حوا مادرت نیز مرد، نوح پیامبر صلى الله علیه و آله خدا مرد، ابراهیم خلیل الرحمان مرد، موسى نجى الله مرد، داود خلیفه الرحمن مرد و محمد صلى الله علیه و آله مرد ابوبکر مرد عمر مرد و من و تو نیز فردا جزء مردگانیم . سپس بر پیامبر صلى الله علیه و آله درود فرستاد و آهسته دعا خواند و گفت :

اى هرم بن حیان ! این وصیت من به توست که به کتاب خدا توجه کنى و از رسولان و مومنان صالح پیروى نمایى ، همواره به یاد مرگ باش و آنى از آن غافل مباش و آن گاه که به قوم خویش بازگشت مى کنى ، ایشان را از عذاب الهى بترسان و انذار ده و همه ى را نصیحت کن و مواظب باش که از اجتماع دور نشوى که از دینت دور خواهى شد، در حالى که نمى دانى و وارد آتش ‍ مى شوى ، و براى من و خودت دعا کن .

سپس گفت : پروردگار! این مرد خیال مى کند مرا به خاطر تو دوست دارد و به جهت رضاى تو به دیدار من آمده ، او را در دارالسلام بهشت ، بر من وارد کن ، و مادامى که زنده است ، او را محافظت کن ، و به مقدار کمى از دنیا او را خشنود ساز، و او را نسبت به آنچه از دنیا و عافیت و توفیق عمل مى بخشایى ، از شاگردان و سپاسگزاران قرار ده .

خدا حافظ او، اى هرم بن حیان ! به خواست خدا بعد از امروز دیگر مرا نخواهى دید، من شهرت را ناپسند مى دانم و تنهایى نزد من از هر چیز محبوبتر است ، و آن گاه که با این مردم هستم ، اندوهگینم . پس دیگر به سراغ من نیا که مرا نخواهى دید، من به یاد تو خواهم بود و تو را دعا مى کنم ، ان شاءالله و رفت و رفت . خواستم ساعتى با او قدم بزنم که مخالفت کرد. و از یکدیگر جدا شدیم ، او گریه مى گرد و من نیز گریان بود.
پس از این واقعه به جستجوى او پرداختم ، ولى کسى از او به من خبرى نداد. البته بر من جمعه اى نمى گذشت که یک دوبار، او را در خواب دیدار نکنم .
 

اویس قرنى و چاووش علوى

پس از ملاقاتى که هرم بن حیان با اویس داشت ، دیگر کسى او را ندید، تا این که روزى اویس بر کنار آب فرات وضو مى ساخت ، آواز طبلى به گوش او رسید، پرسید : این چه صدایى است ؟ گفتند : سپاه على مرتضى علیه السلام به جنگ معاویه مى رود، چاووش اوست که مردم را به صحنه نبرد دعوت مى کند، و صدا صداى طبل سپاه على علیه السلام است .
اویس گفت : هیچ عبادتى نزد من برتر از متابعت على مرتضى نیست .
آن گاه گفت به متابعت و ملازت امیرالمومنین على علیه السلام شتافت . آرى ، اویس در برابر نداى چاووش ، سراى خاموش را نمى گزیند، گوشهایش ‍ سنگین نیست ، این است که و با وقار به دیدار دلدار مى شتابد. و از آن جا که آلوده دامن نیست ، با خاطر آسوده به سوى خیمه گاه على مرتضى علیه السلام مى رود. اویس پاکدامن با دو سلاح عرفان و شمشیر، راهى دامنه کوه استوار ولایت مى شود، به امید ملاقات مولى در قله جهاد و شهادت ، و براى چشیدن طعم لبخند علوى .

اویس و جنگ صفین

پس از جنگ جمل ، امیرالمومینن على علیه السلام به کوفه آمد و آن جا را مقر حکومت خویش قرار داد. سپاه نور به فرماندهى على مرتضى علیه السلام از کوفه به سوى شام حرکت کرد، و سپاه ظلمت به فرماندهى معاویه بن ابوسفیان حرکت شوم خود را از شام به طرف کوفه آغاز نمود. تا این که دو لشکر در منطقه اى به نام صفین در برابر یکدیگر قرار گرفتند. صفین موضعى است نزدیک رقه که در ساحل فرات واقع شده است . جنگ صفین از اول محرم سال ۳۷ هجرى قمرى آغاز شد.


امیرالمومنین على علیه السلام در راه رفتن به صفین ، به منطقه اى به نام ذى قار رسید. ذى قار بین بصره و کوفه واقع شده است . امام على علیه السلام در ذى قار فرمود : از طرف کوفه هزار نفر به سوى شمار مى آیند، نه یک نفر بیشتر و نه یک نفر کمتر، آنان با من تا پاى جان بیعت مى کنند.
ابن عباس مى گوید : من شروع کردم به شمارش کسانى که براى بیعت مى آمدند، تعداد به ۹۹۹ نفر رسید! و کس دیگرى نبود. گفتم : انا لله و انا الیه راجعون ؛ چه باعث شد که حضرت چنین گوید؟!

نهصد و نود و نه به اضافه یک

ابن عباس مى گوید : در فکر و اندیشه بودم که ناگاه ، نگاه کردم و دیدم شخصى مى آید، نزدیک شد، او مردى بود پشمینه پوش و سلاح بر دوش . او با شمشیر و سپر و ادوات جنگى مى آمد. آمد و به امیرالمومنین علیه السلام نزدیک شد، و گفت : دستت را بده تا بیعت کنم ! امیرالمومنین علیه السلام فرمود: بر چه چیز با من بیعت مى کنى ؟ گفت : بر شنیدن و اطاعت کردن و قتال در پیشگاهت تا این که بمیرم و یا خداوند پیروزت گرداند!

امیرالمومنین فرمود : اسمت چیست ؟ گفت : اویس : امیرالمومنین فرمود : تو اویس قرنى هستى ؟ گفت : آرى . امیرالمومنین فرمود : الله اکبر! دوستم رسول خدا صلى الله علیه و آله به من خبر داد که مردى از امتش را درک خواهم کرد که به اویس قرنى گفته مى شود. او حزب اللهى ، و از حزب پیامبر خداست ، مرگش در شهادت است ، به تعداد دو قبیله ربیعه و مضر شفاعت مى کند.
ابن عباس مى گوید: (با این سخن ) شادمان شدیم و غم و اندوه را از ما زدود.

اویس راهب و مجاهد

آن گاه که اویس قرنى ، این عارف پاکباخته و زاهد خود ساخته ، در اردوگاه على مرتضى علیه السلام حاضر شد، امیرالمومنین علیه السلام را خرسند و یاران او را خوشحال کرد. ورود اویس به جبهه حق علیه باطل ، حتى در لشکریان معاویه نیز تاثیر گذاشت . تا آنجا که در اولین روز نبرد، شخصى از اهالى شام آمد و از سپاهیان امام على علیه السلام سؤ ال کرد : آیا اویس ‍ قرنى در لشکر شماست ؟

جواب داده شد که : آرى ، از او چه مى خواهى ؟، گفت : از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود : اویس القرنى خیر التابعین باحسان ؛ اویس قرنى از نظر نیکوکارى بهترین تابعین است . این حدیث را گفت و بى درنگ اسب خویش را به سوى جبهه على دوانید و وارد اردوگاه امیرالمومنین علیه السلام شد.

البته اویس براى تبلیغات و برگزارى مراسم دعا به جبهه نیامده بود؛ زیرا او همراه خود دو شمشیر و یک فلاخن براى پرتاب سنگ هم آورده بود
این است که به محض شروع جنگ ، این پیرمرد شیر دل ، قهرمان میدان عرفان و جهاد مى شود. او پیشتاز مبارزه شده ، وبه استقبال مرگ در راه خدا مى رود.
اینک این راهب زاهد، مبارز و مجاهد شده است . او سالها در جهاد اکبر پیروز و سر بلند بوده و حالا به میدان جهاد اصغر آمده است .
اویس مناجات مى کند که : اللهم ارزقنى شهاده توجب لى الجنه و الرزق پروردگار! شهادتى ارزانى ام کن که برایم بهشت و روزى به ارمغان آورد.
اویس آماده نبرد مى شود، لباس کمترى مى پوشد تا چابک و سبکبال باشد.

در این هنگام منادى لشکر على علیه السلام ندا مى دهد که آماده باشید! و سپاهیان صف مى بندند. با شروع جنگ ، اویس که در پیاده نظام است ، شمشیرش را مى کشد و حمله مى کند، قلب سپاه دشمن با شمشیر اویس ‍ قرنى شکافته مى شود؛ با این حال مى جنگد تا دسته شمشیرش مى شکند، آن گاه شمشیر را مى اندازد و ندا مى دهد که : اى مردم ، (کار را) تمام کنید، تا همه چیز درست و تمام شود، و روى مگردانید تا بهشت را ببینید. مى گوید و مى گوید تا تیرى آمده بر قلب او مى نشیند. انگار که سالهاست روحش به معراج رفته و قفس تن وى بر جاى مانده است ، بدین ترتیب کبوتر روحش پرواز مى کند، وقتى که بیش را بر بدن این عارف دلباخته على مى شمارند، مشاهده مى کنند که بیش از چهل جراحت از سوى جبهه جهل و جنایت ، پیکر اویس را آزرده است ، اما این شیعه آزاده ، زخم در راه دوست را دوست مى داشته و با لباس احرام ولایت که اینک به خون رنگین شهادت آغشته شده ، به لقاءالله شتافته است .

تیرى که بر قلب اویس نشست ، قلب امام را آزرد. اگر چه اویس به آرزوى خویش رسید، اما امام عارفى شیفته و زاهدى بر جسته را از دست داد. اگر اویس عاشق امیرالمومنین علیه السلام بود مولا هم اویس را دوست مى داشت . این است که بر پیکر پاک اویس حاضر مى شود. بر نماز مى گذارد، و او را دفن مى کند.
آرى ، اویس از شهرت فرار مى کند و در آغوش شهادت قرار مى گیرد.
او نمى خواهد از صفین به دور بماند، لذا در آن جا حضور مى یابد، چرا که اهل خروج نیست ، اهل عروج است .
آرى ، بدین گونه سهیل یمانى در کهکشان راه شیعى درخشش جاودانه یافت .

اویس قرنی//محمد رضا یکتایی

بازدیدها: ۲۴۷

۲- ذکر اویس القرنى، رحمه اللّه علیه‏(تذکره الأولیاء)

 

آن قبله تابعین، آن قدوه اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنى، اویس قرنى- رحمه اللّه علیه- قال النّبىّ- صلّى اللّه علیه و آله و سلّم-: «اویس القرنى خیر التّابعین باحسان». وصف و ستایش کسى که ستاینده او رحمه للعالمین است، به زبان من کجا راست آید؟. گاهگاه خواجه عالم- علیه الصّلاه و السّلام- روى سوى یمن کردى و گفتى: «انّى لاجد نفس الرّحمن من قبل الیمن». یعنى نفس رحمن از جانب یمن همى‏یابم.

باز خواجه انبیا- علیه الصّلاه و السّلام- گفت:«فردا [ى‏] قیامت، حق تعالى- هفتاد هزار فرشته بیافریند، در صورت اویس. تا اویس در میان ایشان به عرصات برآید و به بهشت رود. تا هیچ آفریده واقف نگردد.- الّا ما شاء اللّه- که اویس در میان کدام است که در سراى دنیا، حق را در زیر قبه توارى عبادت مى‏کرد، و خود را از خلق دور مى‏داشت. تا در آخرت نیز از چشم اغیار، محفوظ ماند. که «اولیائى تحت قبابى، لا یعرفهم غیرى». و در اخبار غریب آمده است که: فردا خواجه انبیا- علیه الصّلاه و السّلام- در بهشت، از کوشک خود بیرون آید، چنان که‏ کسى مر کسى را طلبد. خطاب آید که: «که را مى‏طلبى؟». گوید: «اویس را». ندا آید که: «رنج مبر، که چنان که در دنیا او را ندیدى، اینجا نیز نبینى». گوید: «الهى! کجاست؟».

 

فرمان رسد که «فى مقعد صدق». گوید که: «مرا بیند»؟. فرمان رسد که «کسى که ما را بیند، تو را چرا بیند؟».

باز خواجه انبیا- علیه الصّلاه و السّلام- گفت: «در امّت من مردى است که به عدد موى گوسفندان ربیعه و مضر، او را در قیامت شفاعت خواهد بود». و چنان گویند که در عرب هیچ قبیله را چندان گوسفند نبود که این دو قبیله را. صحابه گفتند که: «این که باشد؟». فرمود که: «عبد من عبید الله»- بنده‏یى از بندگان خداى- گفتند: «ما همه بندگان خداى– تعالى‏ایم. نامش چیست؟». فرمود که: «اویس». گفتند که: «او کجا باشد؟». گفت: «به قرن». گفتند که: «او تو را دیده است؟». گفت: «به دیده ظاهر نه».

 

گفتند: «عجب! چنین عاشق تو و به خدمت تو نشتافته!؟». فرمود که: «از دو سبب: یکى غلبه حال، دوّم تعظیم شریعت من، که مادرى دارد نابینا و مؤمنه، و به پاى و دست سست شده. به روز اویس شتربانى کند و مزد آن به نفقات خود و مادر خرج مى‏کند».

 

گفتند: «ما او را ببینیم؟». صدّیق را گفت: «تو او را نبینى. اما فاروق و مرتضى او را بینند. و او مردى شعرانى بود. و بر پهلوى چپ و بر کف دست وى چند یک درم سپیدى است.اما نه برص است. چون او را دریابید، سلام من برسانید و بگویید که: امّت مرا دعا کن».

 

باز خواجه انبیا- علیه الصّلاه و السّلام- گفت: «احبّ الاولیاء الى اللّه، الاتقیاء الاخفیاء».- صدق رسول الله- بعضى گفتند: «یا رسول اللّه! ما این در خود نمى‏یابیم».

 

سیّد- علیه السّلام- گفت: «او شتربانى است در یمن، و او را اویس گویند. قدم بر قدم او نهید».

 

نقل است که چون رسول- علیه الصّلاه و السّلام- وفات خواست کرد، گفتند: «یا رسول اللّه! مرقع تو به که دهیم؟». گفت: «به اویس قرنى». بعد از وفات پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- چون عمر و على- رضى اللّه عنهما- به کوفه آمدند فاروق در میان خطبه روى به اهل نجد کرد که: «یا اهل نجد! برخیزید». برخاستند. گفت: «از قرن کسى در میان شما هست؟». گفتند:

«بلى». قومى را پیش وى فرستادند. فاروق خبر اویس پرسید. گفتند: «نمى‏شناسیم». گفت: «صاحب شرع- علیه الصّلاه و السّلام- مرا خبر داده است و او گزاف نگوید. مگر او را نمى‏دانید!». یکى گفت: «هو احقر شأنا ان‏ یطلبه امیر المؤمنین- گفت: او از آن حقیرتر است که امیر المؤمنین او را طلب کند- دیوانه‏یى احمق است که از خلق وحشى باشد». فاروق گفت: «او کجاست؟ که ما او را مى‏طلبیم». گفتند: «او در وادى عرنه، شتر چراند [تا] شبانگاه نان بستاند. و در آبادانى نیاید و با کس صحبت ندارد. و آن چه مردمان خورند، نخورد. و غم و شادى نداند. چون مردمان بخندند. او بگرید، و چون بگریند، او بخندد». پس فاروق و مرتضى- رضى اللّه عنهما- بدان وادى رفتند و او را در نماز یافتند. حق- تعالى- فرشته‏یى را گماشته بود، تا شتران وى مى‏چرانید. چون حسّ آدمى بیافت، نماز کوتاه کرد. چون سلام بازداد، فاروق برخاست و سلام کرد. جواب داد.

فاروق گفت: «نام تو چیست؟». گفت:«عبد اللّه». گفت: «ما همه بندگان خداییم، نام خاص مى‏پرسم». گفت: «اویس». گفت:«دست راست بنماى». بنمود. آن نشان که پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- فرموده بود، بدید. در حال ببوسید. پس گفت: «پیغمبر خداى تو را سلام رسانیده است و گفته: امّتان مرا دعا کن». اویس گفت: «تو به دعا کردن اولاترى، که بر روى زمین از تو عزیزتر نیست». فاروق گفت: «من، خود این کار مى‏کنم امّا تو وصیت رسول به جاى آر».

 

گفت:«یا عمر! تو نیکوتر بنگر. نباید که آن، دیگرى بود». گفت: «پیغمبر تو را نشان داده است». اویس گفت: «پس مرقّع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم و حاجت خواهم». پس با گوشه‏یى رفت دورتر از ایشان. و مرقع بنهاد و روى بر خاک نهاد و گفت: «الهى این مرقّع در نپوشم تا همه امّت محمّد را به‏ من بخشى. پیغمبرت اینجا حوالت کرده است. و رسول و فاروق و مرتضى کار خود کردند. اکنون کار تو مانده است». هاتفى آواز داد که «چندینى به تو بخشیدیم. درپوش». گفت: «همه را خواهم». مى‏گفت و مى‏شنید. تا فاروق و مرتضى گفتند: «نزدیک اویس رویم، تا چه مى‏کند؟». چون اویس ایشان را دید که آمدند، گفت: «آه، چرا آمدید؟ که اگر آمدن شما نبودى، مرقّع در نپوشیدمى تا همه امّت محمّد را به من بخشیدى».

 

چون فاروق، اویس را دید- گلیمى شترى پوشیده و سر و پاى برهنه، و توانگرى هژده هزار عالم در تحت آن گلیم- فاروق دل از خود و خلافت برگرفت.

گفت: «کیست که این خلافت را به یک نان از من بخرد؟» اویس گفت: «کسى که عقل ندارد. چه مى‏فروشى؟ بینداز تا هر که خواهد برگیرد. خرید و فروخت در میان چه کار دارد؟». تا صحابه فریاد کردند که «چیزى از صدّیق قبول کرده‏اى. کار چندین مسلمان ضایع نتوان گذاشت که یک‏روزه عدل تو بر هزارساله عبادت شرف دارد».

 

پس اویس مرقّع درپوشید و گفت که «به عدد موى گوسفندان ربیعه و مضر از امّت محمّد بخشیدند، از برکات این مرقّع». اینجا تواند بود که کسى گمان برد که اویس از فاروق در پیش بود و نه چنین است. اما خاصیت اویس تجرید بود. فاروق همه داشت، تجرید نیز مى‏خواست چنان که پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- در پیرزنان مى‏زد که «محمّد را به دعا یاد مى‏دارید».

 

پس مرتضى خاموش بنشست. فاروق گفت: «یا اویس چرا نیامدى تا پیغمبر را بدیدى؟». گفت: «شما او را دیده‏ اید؟». گفتند: «بلى». گفت: «مگر جبه او را دیده‏ اید.

اگر او را دیده‏اید، بگویید که: ابروى او پیوسته بود یا گشاده؟». عجب آن که هیچ نتوانستند گفت، از هیبتى که اویس را بود. پس گفت: «شما دوستدار محمّدید؟». گفتند:«بلى». گفت: «اگر دوستى درست بودى، آن روز که دندان مبارک او بشکستند، چرا به حکم موافقت دندان خود نشکستید؟ که شرط دوستى موافقت است». پس دهان خود بنمود. یک دندان نداشت.

گفت: «من او را بصورت نادیده، دندان خود بر موافقت او بشکستم، که موافقت از دین است». پس هر دو را رقت آمد، دانستند که منصب [موافقت و] ادب منصبى دیگر است، که رسول- علیه السلام- را نادیده، ادب از وى مى‏بایست آموخت. پس فاروق گفت: «یا اویس مرا دعا کن». گفت: «در ایمان میل نبود، دعا کرده‏ام. در هر نماز در تشهد مى‏گویم: اللّهمّ اغفر للمؤمنین و المؤمنات. اگر شما ایمان‏به سلامت به گور برید، خود دعا شما را دریابد، و اگر نه، من دعا ضایع نکنم». پس فاروق گفت: «وصیتى کن». گفت: «یا عمر! خداى را شناسى؟».

گفت: «بلى». گفت:«اگر غیر او را نشناسى تو را به». گفت: «زیاده کن». گفت: «یا عمر! خداى- عزّ و جلّ- تو را مى‏داند؟». گفت: «داند». گفت: «اگر دیگرى تو را نداند، بهتر». پس فاروق گفت:«باش تا چیزى از براى تو بیاورم». اویس دست در جیب کرد و دو درم بیرون آورد و گفت: «این از اشتربانى کسب کرده‏ام، اگر تو ضمان مى‏کنى که: من چندان بزیم که این را خرج کنم، آن‏گه دیگر را قبول کنم». پس گفت: «رنجه شدید. بازگردید که قیامت نزدیک است. آنجا دیدارى بود که بازگشت نبود. که من اکنون به ساختن زاد راه قیامت مشغولم».

 

چون اهل قرن از کوفه بازگشتند، اویس را حرمتى پدید آمد در میان قوم. و او سر آن نمى‏داشت. از آنجا بگریخت و باز کوفه آمد. بعد از آن کسى او را ندید، الّا هرم بن حیّان که گفت: چون بشنیدم که درجه شفاعت اویس تا چه حدّ است، آرزوى او بر من غالب شد. به کوفه رفتم و او را طلب کردم. ناگاه بر کنار فرات یافتم که وضو مى‏ساخت و جامه مى‏شست. بدان صفت که شنیده بودم او را بشناختم و سلام کردم. او جواب داد و در من نگریست. خواستم تا دستش گیرم، مرا نداد. گفتم: «رحمک اللّه یا اویس و غفر لک. چگونه‏اى؟». و گریه بر من افتاد، ازدوستى وى و رحم که مرا بر وى آمد و از ضعیفى حال او. اویس بگریست و گفت: «حیّاک اللّه یا هرم بن حیّان.

چگونه‏اى و تو را که راه نمود به من؟». گفتم: «نام من و پدر من چگونه دانستى؟ و مرا چون شناختى؟ هرگز مرا نادیده». گفت: «نبأنى العلیم الخبیر»- آن که هیچ‏چیز از علم او بیرون نیست مرا خبر داد- «و روح من روح تو را بشناخت که روح مؤمنان با یکدیگر آشنا باشند». گفتم: «مرا خبرى روایت کن، از رسول علیه الصّلاه و السّلام». گفت: «من او را در نیافتم، اما اخبار او از دیگران شنیدم. و نخواهم که محدّث باشم و مفتى و مذکّر. مرا خود، شغل است که بدین نمى‏پردازم.» گفتم: «آیتى برخوان تا از تو بشنوم».

گفت: «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم»- و زار بگریست- پس گفت: «چنین مى‏فرماید حق- تعالى-: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ‏ وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ، ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ» الى قوله‏ «هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ» برخواند. آنگاه بانگى بکرد که گفتم هوش از وى برفت. پس گفت: «اى پسر حیّان چه آورد تو را بدین جایگاه؟». گفتم: «تا با تو انس گیرم و به تو بیاسایم». گفت:«هرگز ندانستم که کسى که خداى- عزّ و جلّ- را شناخت با غیر او انس گیرد و به غیر او بیاساید» پس هرم گفت: «مرا وصیتى کن». گفت: «مرگ زیر بالین دار، چون بخسبى.

و پیش چشم دار، چون برخیزى و در خردى گناه منگر. در بزرگى آن نگر که در وى عاصى مى‏شوى. اگر گناه را خرد دارى، خداوند را خرد داشته باشى».

هرم گفت: «کجا فرمایى که مقام کنم؟». گفت: «به شام». گفتم: «آنجا معیشت چگونه بود؟». گفت: «افّ از این دلها، که شرک بدو غالب شده است و پند نپذیرد». گفتم:«وصیّتى دیگر فرماى». گفت: «اى پسر حیان! پدرت بمرد. و آدم و حوا و نوح و ابراهیم و موسى و داودو محمّد- علیهم السّلام- بمردند. و ابو بکر خلیفه او [نیز بمرد] و برادرم عمر بمرد. وا عمراه!». گفتم: «رحمک اللّه. عمر نمرده است». گفت: «حق- تعالى- مرا خبر داد از مرگ عمر».

پس گفت: «من و تو از جمله مردگانیم». پس صلوات داد و دعایى کرد. و گفت: «وصیّت من آن است که کتاب خداى- عزّ و جلّ- و راه اهل صلاح پیش گیرى و یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشى. و چون به قوم خویش برسى، ایشان را پند دهى. و نصیحت از خلق خدا بازنگیرى. و یک‏قدم از موافقت جماعت امت کشیده ندارى. تا ناگاه بى‏دین نشوى. و ندانى و در دوزخ افتى.» پس دعایى چند بگفت. و گفت: «رفتى اى پسر حیّان. نیز نه تو مرا بینى و نه من تو را. و مرا به دعا یاد دار که من تو را به دعا یاد مى‏دارم. و تو از این جانب رو، تا من از آن جانب [روم‏]». و خواستم تا ساعتى با وى بروم. نگذاشت و بگریست. و مرا نیز به گریه آورد. و بیشترسخن که با من گفت، از عمر و على بود- رضى اللّه عنهما- پس من در قفاى او مى‏نگریستم تا غایب شد و بعد از آن خبر او نیافتم.

و ربیع بن خیثم- رحمه اللّه علیه- گفت: رفتم تا اویس را بینم. در نماز بامداد بود. چون از نماز فارغ شد، به تسبیح مشغول شد. صبر کردم تا فارغ شود. همچنان برنخاست، تا نماز پیشین بگزارد. فى‏الجمله سه شبانروز از نماز نپرداخت و هیچ نخورد و نخفت. شب چهارم او را گوش داشتم. اندک خواب در چشمش آمد. در حال با حق- تعالى- مناجات کرد و گفت: «بار خدایا به تو پناه مى‏گیرم از چشم بسیار خواب، و شکم بسیار خوار». با خود گفتم: «مرا این بسنده آمد». او را تشویش نداشتم و بازگشتم.

و گویند که در عمر خود هرگز شب نخفتى. شبى گفتى: «هذا لیله السّجود» و آن شب به سجده به سر بردى و شبى به قیام به سر بردى و گفتى: «هذا لیله القیام» و شبى به رکوع روز کردى و گفتى: «هذا لیله الرّکوع». گفتند: «یا اویس چون طاقت مى‏دارى که شبى بدین درازى در یک حال به سر مى‏برى؟». گفت: «ما هنوز یک‏بار سبحان ربّى الاعلى نگفته باشیم که روز آید. و سه بار تسبیح گفتن سنّت است. و این از آن مى‏کنم که مى‏خواهم که مثل آسمانیان عبادت کنم».

از او پرسیدند که «خشوع در نماز چیست؟». گفت: «آن که اگر تیر به پهلوى وى زنند در نماز، خبر ندارد». گفتند: «چگونه‏اى؟». گفت: «چگونه باشد کسى که بامداد برخیزد و نداند که تا شب خواهد زیست؟». گفتند: «کار تو چگونه است؟». گفت: «آه از بى‏زادى و درازى راه». و گفت: «اگر تو خداى را پرستى به عبادت آسمانیان و زمینیان، از تو نپذیرد تا باورش ندارى». گفتند: «چگونه باورش داریم؟». گفت: «ایمن باشى بدانچه تو را پذیرفته است. و فارغ بینى خود را در پرستش و به چیزى دیگر مشغول نشوى».

 

گفت: «هر که سه چیز دوست دارد، دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیک‏تر بود: یکى طعام خوش خوردن، دوّم لباس خوش پوشیدن، سیّوم با توانگران نشستن».او را گفتند: نزدیک تو مردى است که سى سال است تا گورى فروبرده است وکفنى در گور آویخته و بر لب گور نشسته و مى‏گرید که نه شب آرام دارد و نه روز. اویس آنجا رفت، و او را بدید، نحیف و زرد شده و چشم در مغاک افتاده. او را گفت: «یا فلان! سى سال است تا گور و کفن تو را از خداى- تعالى- بازداشته است و تو بدین هر دو بازمانده‏اى، و این هر دو بت راه تواند». آن مرد به نور او آن آفت در خود بدید. حال بر وى کشف شد. نعره‏یى بزد و جان بداد و در آن گور و کفن افتاد. اگر گور و کفن حجاب خواهد بود، حجاب دیگران بنگر که چیست؟.

 

نقل است که یک‏بار سه شبانروز چیزى نخورد. روز چهارم در راه یک دینار دید. برنداشت. گفت: «از کسى افتاده باشد!» برفت تا گیاه برچیند و بخورد. گوسفندى دید که نانى گرم در دهان گرفته، بیامد و پیش او بنهاد. گفت: «مگر از کسى ربوده باشد!». روى بگردانید. گوسفند به سخن درآمد و گفت: «من بنده آن کسم که تو بنده اویى. بگیر، روزى خداى از بنده خداى».

گفت: «دست دراز کردم تا نان بگیرم. نان در دست خود دیدم و گوسفند ناپدید شد».محامد او بسیار است و فضایل او بى‏شمار. و در ابتدا شیخ ابو القاسم کرکانى را رحمه اللّه علیه- ذکر، این بود که «اویس، اویس» گفتى. ایشان دانند قدر ایشان. و سخن اویس است که «من عرف اللّه، لا یخفى علیه شى‏ء»، هر که خداى- عزّ و جلّ- را شناخت، هیچ‏ چیز بر وى پوشیده نماند. یعنى خداى را به خداى توان شناخت که عرفت ربّى بربّى. هر که خداى را به خداى داند، همه چیز بداند.

 

گفت: «السّلامه فى الوحده»، سلامت در تنهایى است و تنها آن بود که فرد بود در وحدت، و وحدت آن بود که خیال غیر در نگنجد، تا سلامت بود. اگر تنهایى به صورت گیرى درست نبود که «الشّیطان مع الواحد و هو عن الاثنین ابعد» حدیث است.[و گفت:] «علیک بقلبک»، بر تو باد بر دل تو. یعنى بر تو باد که دایم دل را حاضر دارى، تا غیر در او راه نیابد.

 

گفت: «طلبت الرّفعه فوجدته فى التّواضع، و طلبت الرّئاسه فوجدته فى نصیحه الخلق، و طلبت المروءه فوجدته فى الصّدق، و طلبت الفخر فوجدته فى الفقر، و طلبت النّسبه فوجدته فى التّقوى، و طلبت الشّرف فوجدته فى القناعه، و طلبت الرّاحه فوجدته فى الزّهد».

 

نقل است که همسایگان او گفتند که: ما او را از دیوانگان مى‏شمردیم. آخر از او درخواست کردیم تا او را خانه‏یى ساختیم، بر در سراى خویش. و یک سال برآمدى که او را وجوهى نبودى که بدان روزه گشادى. طعام او از آن بودى که گهگاه دانه خرما چیدى و شبانگاه بفروختى و در وجه قوت نهادى. و اگر خرما یافتى، دانه‏ها بفروختى و به صدقه دادى. و جامه او کهنه بودى که از مزابل چیدى و نمازى کردى و بازهم دوختى و با آن مى‏ساختى-نفس اهل خداى از میان چنین جاى برمى‏آید- و در وقت نماز بامداد بیرون شدى و بعد از نماز خفتن بازآمدى. و به هر محلّت که فرورفتى، کودکان او را سنگ زدندى. او گفتى: «ساقهاى من باریک است. سنگ کوچکتر اندازید تا پاى من خون‏آلود نشود و از نماز نمانم که مرا غم نماز است، نه غم پاى».

 

و در آخر عمر، چنین گفتند که پیش امیر المؤمنین على- رضى اللّه عنه- آمد، و بر موافقت او در صفّین حرب مى‏کرد تا شهید شد- عاش حمیدا و مات سعیدا-.

 

بدانکه قومى باشند که ایشان را اویسیان گویند، که ایشان را به پیر حاجت نبود، که ایشان را نبوّت در حجر خود پرورش دهد، بى‏واسطه غیرى، چنان که اویس را داد.

 

اگر چه به ظاهر خواجه انبیا را- علیه الصّلاه و السّلام- ندید، امّا پرورش از وى مى‏یافت. از نبوّت مى‏پرورد و با حقیقت هم نفس بود. و این مقام عظیم و عالى است. تا که را آنجا رسانند و این دولت روى به که نهد؟ ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء.

 

  تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

بازدیدها: ۱۹