زندگینامه بهرام سقای بُخاری(متوفی۹۷۰ه.ق)

بهرام سقای بُخاری ، درویش و شاعر فارسی و ترکی گوی قرن دهم . نام او شاهْ بِردی ، معروف به بهرام سقا، و از قبیله ترکان بیات بود. امین احمد رازی (ج ۱، ص ۴۷۲) او را تُرکِ چغتایی (جغتایی ) دانسته است که درست نیست . بایزید بیات ، مؤلفِ تذکره همایون و اکبر ، برادرِ کوچک او بود (بیات ، ص ۲۳۴). میرزا کامران ، پسر بابر که در حدود ۹۵۰ در افغانستان کنونی حکومت می کرد، اداره امور شهرهای گَرْدیز، نَغَر، بَنْگَش ، غوربند، ضحاک و بامیان را به بهرام واگذاشته بود؛ اما روزی در موقع آذین بندی کابل حالتِ جذبه بر بهرام مستولی شد و او سپاهیگری را ترک گفت و سقایی اختیار کرد و از آن پس خود را بهرام سقا نامید و به ترکستان رفت (همان ، ص ۵۴ـ۵۵؛ بهرام سقای بخاری ، گ ۵۸ ر).

تذکره نویسان او را از مریدانِ حاجی محمد خبوشانی (متوفی ۹۵۸) دانسته اند (شفیق اورنگ آبادی ، ص ۱۲۴؛ هاشمی سندیلوی ، ج ۲، ص ۵۸۳؛ گوپاموی ، ص ۳۳۸؛ بهوپالی ، ص ۴۰)؛ اما بهرام سقای بخاری در دیوان خود (گ ۱۹۳پ ) قاسم کاهی را «خضر ره خود» ذکر کرده است ، و او همان سیّد نجم الدین ابوالقاسم محمد میانکالی کابلی (متوفی ۹۸۸) است که نخست از ۹۳۵ تا ۹۵۶، سپس از ۹۶۱ تا ۹۸۸، به هندوستان رفت و در آگره (اکبرآباد قدیم ) زندگی می کرد و مردی آزادمنش و وارسته بود.

همچنین او از میان مشایخ پیشین ، خود را بنده سالار مسعود (مقتول ۴۲۴) و شیخ علی لالا (متوفی ۶۴۲؛ گ ۱۹۸پ ) و «خاکِ رهِ» خواجه بهاءالدین نقشبند بخارایی (متوفی ۷۹۱) نامیده (گ ۲۰۰ر) و در ستایش خواجه عبیداللّه احرار نقشبندی (متوفی ۸۹۵) دو قصیده سروده است (گ ۱۲۵ ر، پ ).

او از موطن خود به هندوستان رفت و ظاهراً در ۹۵۴ در آن دیار به سر می برده است . در دیوانش (گ ۱۸۹ ر) قطعه ای متعلق به واقعه سال ۹۵۴ دیده می شود که به فرمایش شاه گجرات ، ظاهراً محمود شاه سوم فرزند لطیف (حک : ۹۴۴ـ۹۶۱)، سروده است . وی مدتی در چلّه خانه شیخ نظام الدین اولیا (متوفی ۷۲۵) در دهلی بود.

سقاخانه او در دروازه قلعه دهلی قرار داشت (بیات ، ص ۲۳۴، ۲۳۷). سپس به آگره رفت و آنجا در محوطه منزل برادر خود سقاخانه ای درست کرد. مرید او، درویش نظر، هم در آن شهر در دروازه قلعه سقاخانه ای داشت که هر گاه ملازمانِ اکبر پادشاه (حک : ۹۶۳ـ۱۰۱۴) از آنجا عبور می کردند، آب می خوردند (همان ، ص ۲۴۲ـ۲۴۳).

شهرت بهرام سقّا در هند بیشتر به سبب جذبه ای بود که گاهی بر او استیلا می یافت ، و پس از چندی ، او دوباره به خود می آمد (همان ، ص ۲۳۵). عده ای از مردمِ هند به او عقیده پیدا کردند و به وی پیوستند و به پیروی از او به سقایی فی سبیل اللّه پرداختند.

بهرام سقای بخاری کفالت آنان را بر عهده داشت و از اکبرشاه برای معاش آنان یاری می خواست (گ ۱۸۶پ ، ۱۹۰پ ). اکبر نیز به او بسیار احترام می گذاشت و التفات داشت (صبا، ص ۳۶۰؛ خوشگو، ج ۱، گ ۳۷پ ؛ خلیل ، ج ۳، ص ۳۰۶). وی که آرزو داشت به مصر و مدینه و بطحا و شام و بغداد سفر کند (بهرام سقای بخاری ، گ ۱۰۹ر)، در ۹۴۷ از بخارا به مکه و مدینه رفت (گ ۱۸۸ر).

غزلهایی که پس از مشرّف شدن به حرمین شریفین سروده ، در دیوانش مضبوط است (گ ۱۰۹ر، ۱۱۳ر، ۱۱۵ر). وی به مشهد، مزار حضرت رضا علیه السلام نیز رفت (گ ۱۵۷پ ). در دیوان او منظومه هایی در ستایش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم چهار خلیفه اول ، امام حسین و امام رضا علیهماالسلام دیده می شود (گ ۴ر، ۳۸ر، ۵۷پ ، ۱۰۶ب ).

رحلت

بهرام سقای بخاری در راه سفر از هندوستان به سراندیب (سریلانکای کنونی ؛ گ ۱۹۳پ ) درگذشت . سالِ وفات وی را ۹۶۲، ۹۶۶ و ۹۷۰ ضبط کرده اند، اما از او مثنویهایی در دست است (رجوع کنید به دنباله مقاله ) که در ۹۶۶ سروده ، ازینرو ۹۷۰ باید صحیح باشد. قبر او در بَرْدَوان (ایالت بنگال ) واقع و معروف است .

علی ابراهیم خان خلیل (متوفی ۱۲۰۸) مؤلفِ صحف ابراهیم آن را دیده است (همانجا). بهرام همسر داشت (بیات ، ص ۲۳۵)، و می گویند که صحبتِ خضر را دریافته بود (علامی ، ج ۱، ص ۱۷۵).

اشعار بهرام ، نزد مردم شبه قاره شهرت دارد. ظاهراً در ابتدا از شعر و شاعری بی خبر و حتی از تحصیل علم محروم بوده ، اما گفته اند که ناگهان در ۹۵۳ به توجه باطنی شاه قاسم انوار * تبریزی (متوفی ۸۳۷) شاعر می شود (بیات ، همانجا) و در ۹۵۴ اولین دیوانِ خود را به پیروی از دیوان قاسم انوار به اتمام می رساند (رجوع کنید به بهرام سقای بخاری ، گ ۱۸۷ر؛ بیات ، ص ۵۵).

وی به فارسی و ترکی شعر می سرود و چندین دیوان داشت (بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۳ـ۲۴۴) و نقل است که بیش از سی هزار بیت غزل سروده بود (نفیسی ، ج ۲، ص ۸۲۲) اما هر گاه که بیخود می شد، اشعار خود را می شُست (رجوع کنید به بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۳ـ۲۴۴؛ صبا، همانجا). با وجود این ، دیوانش در زمانِ او موجود و میان مردم مقبول بوده است (بیات ، ص ۵۵، ۲۳۵، ۲۴۳؛ خلیل ، همانجا؛ بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۴).

آنچه امروز از دیوان فارسی او در دست است ، مشتمل بر غزلیات ، مسدسات ، مخمسات ، قطعات تاریخ ، رباعیات ، ترجیع بندها، قصاید، مثنویات و متفرقات است . دیوان سقا (نسخه کتابخانه خدابخش پتنه ، ش ۲۴۱، مورخ ۱۰۷۳) حاوی چهار هزار بیت است ؛ و مؤلف عرفات العاشقین ، دیوان چهار هزار بیتی او را دیده است (بلیانی ، نسخه خطی خدابخش پتنه ، گ ۳۰۹پ ). این دیوان تاکنون چاپ نشده اما نسخه های دستنویس آن در کتابخانه های اروپا، تاجیکستان و هند و پاکستان موجود است (رجوع کنید به منزوی ، ج ۷، ص ۷۲۲ـ۷۲۳، ج ۹، ص ۲۱۲۰؛ اسپرنگر ، ص ۵۵، ۵۵۹).

اشعار عارفانه او تقلیدی از جلال الدین محمد مولوی ، قاسم انوار و حافظ شیرازی است . در اشعار ترکی خود از دیوان نسیمی * (متوفی ۸۲۰) تتبّع کرده است ؛ دیوان ترکی او در زمان حیاتش موجود بوده است (بیات ، ص ۵۵، ۲۳۵). علی ابراهیم خان خلیل ، نظر برخی را که معتقد بودند بهرام سقای شاعر غیر از بهرام سقای عارف بوده است ، رد می کند؛ به اعتقاد او دیوان سقا از همان کسی است که هم عارف و هم سراینده بوده است (خلیل ، همانجا).



منابع :

(۱) امین احمد رازی ، هفت اقلیم ، چاپ جواد فاضل ، تهران ( بی تا. ) ؛
(۲) عبدالقادربن ملوک شاه بدائونی ، منتخب التواریخ ، چاپ ولیم ناسیولیس و احمد علی صاحب ، کلکته ۱۸۶۵ـ۱۸۶۹؛
(۳) تقی الدین بلیانی ، عرفات العاشقین و عرصات العارفین ، نسخه خطی کتابخانه خدابخش پتنه ، ش ۶۸۵؛
(۴) بهرام سقای بخاری ، دیوان سقا ، نسخه عکسی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ، ش ۲۶۳۹ـ۲۶۴۰، از روی نسخه بادلیان ، ش ۳۹ Whinfield ، مورخ ۱۰۲۸ق ؛
(۵) نورالحسن خان بن محمد صدیق خان بهوپالی ، نگارستان سخن ، بهوپال ۱۲۹۲؛
(۶) بایزید بیات ، تذکره همایون و اکبر ، چاپ محمد هدایت حسین ، کلکته ۱۳۶۰/۱۹۴۱؛
(۷) علی ابراهیم خلیل ، تذکره صحف ابراهیم ، نسخه عکسی از نسخه خطی موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ، ش ۶۶۳؛
(۸) بندربن داس خوشگو، سفینه خوشگو ، نسخه عکسی از روی نسخه خطی کتابخانه موزه بریتانیا، ش ۴۶۷۲ ۵۷۰ ؛
(۹) لچهمی نراین شفیق اورنگ آبادی ، شام غریبان ، چاپ محمد اکبرالدین صدیقی ، کراچی ۱۹۷۷؛
(۱۰) محمد مظفر حسین بن محمد یوسفعلی صبا، تذکره روز روشن ، چاپ محمد حسین رکن زاده آدمیت ، تهران ۱۳۴۳ ش ؛
(۱۱) ابوالفضل بن مبارک علامی ، آئین اکبری ، نولکشور ۱۸۹۳؛
(۱۲) محمد قدرت الله گوپاموی ، کتاب تذکره نتایج الافکار ، بمبئی ۱۳۳۶ ش ؛
(۱۳) احمد منزوی ، فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان ، اسلام آباد ۱۳۶۲ـ۱۳۷۵ ش ؛
(۱۴) سعید نفیسی ، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری ، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
(۱۵) احمد علی هاشمی سندیلوی ، تذکره مخزن الغرائب ، چاپ محمد باقر، لاهور ۱۹۶۸ـ۱۹۷۰؛

(۱۶) A. Sprenger, A catalogue of the Arabic, Persian and Hindustani manuscripts of the libraries of Oudh , Calcutta 1854.

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۴ 

زندگینامه مولانا یوسف بدیعی سمرقندی( متوفی۸۹۷ه.ق)

بدیعی سمرقندی ، مولانا یوسف ادیب و سخنور قرن نهم . در اَنْدِجان زاده شد و در همانجا به نوجوانی رسید (خواندمیر، ج ۴، ص ۳۳۷؛ واله داغستانی ، گ ۵۳ ر) ازینرو عده ای از معاصران او را بدیعی اندجانی خوانده اند (نفیسی ، ج ۱، ص ۳۲۳؛ خیامپور ذیل «بدیعی اندجانی »).

در نوجوانی به سمرقند رفت و به تحصیل فنون ادبی پرداخت (خواندمیر، همانجا) و در همانجا با مولانا صفایی ، همشهریِ شاعرش ، آشنا شد (واله داغستانی ، گ ۵۳ پ ).

پیوند دوستانه اش با صفایی ، به حدّی عمیق بود که ظریفانِ هرات بدیعی را، به تخلص و شهرت ، صفایی می خواندند و او از این نسبت می رنجید (امیر علیشیر نوایی ، ص ۴۸، ۲۲۲؛ نیز رجوع کنید به واله داغستانی ، همانجا؛ این روش نامگذاری در خصوص دوستانی که یکی کمسالتر از دیگری باشد تاکنون در میان هرویان رایج است ).

او از خردسالی به شعر و شاعری روی آورد. هرچند امیرعلیشیر نوایی (ص ۴۸) اشعار خردسالیش را خام و ناپخته می داند، پس از وقوف به فن شعر و عروض ، شعرش پخته و مقبول شده است (خواندمیر، همانجا). بدیعی در عهد بایسنغر * (۷۹۹ـ۸۳۷) به هرات رفت و در زمره سخنوران مقرّب او درآمد (دولتشاه سمرقندی ، ص ۳۱۰؛ خواندمیر، همانجا) و به قولی صاحب صلاحیت شد (امیرعلیشیر نوایی ، همانجا).

او به فن معمّا، از فنون رایج ادبی آن عصر، تسلّط کامل داشت و در تبیین قواعد معمّا نیز رساله ای تألیف کرده است که معاصرانش آن را مفید دانسته اند (همان ، ص ۴۹؛ واله داغستانی ، همانجا؛ خواندمیر، همانجا). علاوه برآن ، تتبّعش از قصیده مرآه الصفاء نیز مشهور است (امیر علیشیر نوایی ، ص ۲۲۲؛ آقابزرگ طهرانی ، ج ۹، قسم ۱، ص ۱۳۱).

رحلت

او در اواخر عمر به سرخس رفت و در ۸۹۷ در همانجا درگذشت و در خانقاه مزار بابالقمان سرخسی دفن شد (خواندمیر، همانجا؛ امیرعلیشیر نوایی ، همانجا). ازینرو بعضی از متأخران او را به آن شهر منسوب کرده و بدیعی سرخسی خوانده اند (واله داغستانی ، همانجا).



منابع :

(۱) محمدمحسن آقابزرگ طهرانی ، الذریعه الی تصانیف الشیعه ، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی ، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛
(۲) امیرعلیشیر نوایی ، تذکره مجالس النفائس ، چاپ علی اصغر حکمت ، تهران ۱۳۲۳ ش ؛
(۳) غیاث الدین بن همام الدین خواندمیر، تاریخ حبیب السیر ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران ۱۳۶۲ ش ؛
(۴) عبدالرسول خیامپور، فرهنگ سخنوران ، تبریز ۱۳۴۰ ش ؛
(۵) دولتشاه سمرقندی ، کتاب تذکره الشعراء ، چاپ محمد رمضانی ، تهران ۱۳۳۸ ش ؛
سعید نفیسی ، تاریخ نظم و نثر

(۶) فارسی در ایران و در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری ، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
علیقلی واله داغستانی ، ریاض الشعراء ، نسخه خطی کتابخانه ملی ملک ، ش ۴۳۰۱٫

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۲ 

زندگینامه ابوالحسن محمد بن الحسین موسوى«سید رضى» (۳۵۹- ۴۰۶ ق)(به قلم آقا حسین بروجردى)

 ابوالحسن محمد بن الحسین موسوى، معروف به سید رضى و شریف رضى. از بزرگان علماى شیعه، بلغا، شاعران نامدار و اشراف بغداد.

وى از فرزندان امام موسى بن جعفر علیه السلام بود. در بغداد زاده شد. از سوى پدر و مادر، نسبى شریف داشت. در زمان پدر خود ابواحمد، نقابت طالبیان بغداد، سرپرستى همه آنان، قضاوت در مظالم و امیرى حاجیان را در حالى که هفده سال بیش نداشت، بر عهده گرفت.

چندى بهاء الدوله بویه وى را به عنوان جانشین خود در بغداد برگزید و لقب «الشریف الجلیل» به وى خلعت داد. چندى پس از آن، لقب «الرضى ذوالحسبین» و پس از آن «الشریف الاجل» را به وى پیشکش کرد.

روزگار سید رضى با فرمانروایى آل بویه و مقارن با دوره سوم خلافت عباسیان است که به این دوره از لحاظ تاریخى- فرهنگى «عصر زرین» مى‏گویند و از جهت تاریخ ادبیات عرب، عصر شاعران سه‏گانه: متنبى، سید رضى و ابوالعلاء معرى است. به سید رضى لقب «اشعر الطالبیین» یعنى شاعرترین طالبیان نیز داده‏اند.

استادان

استادانى که وى در علوم گوناگون آن روزگار نزدشان شاگردى کرد و بهره‏ ها برد، عبارتند از:

ابواسحاق ابراهیم بن احمد طبرى فقیه مالکى،

ابوعلى فارسى نحوى،

قاضى سیرافى،

ابوالحسن قاضى عبدالجبار معتزلى،

ابویحیى عبدالرحیم فارقى خطیب مصرى مشهور به ابن نباته،

شیخ مفید و …

وى بسیار بذل الجود و باتقوا بود. به سپاس دانش‏اندوزى‏ اش جهت پرداخت زکات دانش خود، مدرسه‏اى نزدیکى خانه خود در کوى کرخ بغداد تأسیس کرد و آن را «دارالعلم» نامید که افزون بر تالارهاى تدریس، سخنرانى و جلسات، اتاق هایى براى زیست دانشجویان و کتابخانه بزرگى داشت که ارزشمندترین و بهترین منابع و مراجع عربى و اسلامى در آن نگهدارى مى‏شد و شخصا خود مدیریت آن را بر عهده داشت.

شاگردان

شاگردان نام‏آورى که در نزد وى آموختند، از جمله:

فقیه عالیقدر ابوزید کبایکى،

ابوعبدالله شیخ محمد حلوانى،

ابوعبدالله شیخ جعفر دوریستى،

ابوالحسن بندار قاضى و …

وى در محله کرخ بغداد در سراى خود درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. به قولى، برادر مهتر وى سید مرتضى چندى بعد وى را به کاظمین و در جوار نیاى شریفش امام موسى کاظم علیه السلام به خاک سپرد.

تألیفات وى:

۱- نهج البلاغه؛
۲- تلخیص البیان فى مجازات القرآن؛
۳- مجازات الآثار النبویه؛
۴- حقایق التاویل فى متشابه التنزیل؛
۵- حضائص الائمه؛
۶- دیوان اشعار.

منابع فقه شیعه (ترجمه جامع أحادیث الشیعه)//آقا حسین بروجردى

زندگینامه جلال الدین سیوطی(متوفی۹۱۱ه.ق)

وى دانشمند فرزانه حافظ ، ابوالفضل جلال الدّین عبدالرّحمن بن کمال الدّین ابى بکر بن محمّد سیوطى ، معروف به ابن السیوطى شافعى مصرى است که شب یکشنبه اول ماه رجب سال ۸۴۹ هـ در قاهره دیده به جهان گشود . در احاطه نسبت به علوم و فضایل ، از نوابغ عصر خود به شمار می رفت و از علوم و فنون مختلف بهره داشت و پیرامون تألیفاتى از خود به جاى گذاشت .

مى گویند تألیفات وى افزون بر پانصد جلد کتاب بوده که از رساله هاى یک ورقى و دو ورقى تا کتابهاى چند جلدى را شامل مى شده است . او در تحریم منطق نیز کتابى نگاشته است .

سیوطى مدّعی اجتهاد بود و در برخى از تألیفاتش خود را به عنوان نو آور قرن نهم معرّفى نموده است ، و همین ادّعا سبب گردیده که گرفتاریهاى فراوانى براى او پدید آید . داوودی شاگرد او مى گوید : وى دویست هزار حدیث از حفظ بوده است.

استادان

او نزد گروهی همچون :

بلقینى ،

مناوى ،

ابو عبّاس شمّنى ،

محى الدّین کافیجى ،

حافظ قاسم بن قطلو بغا ،

برهان بقاعى ،

شمس سخاوى و دیگران درس آموخته بود ،

و اساتید او در اجازه و قرائت و سماع به ۱۵۰ نفر مى رسیدند که نامشان را در معجم خود گرد

وى سحرگاه شب جمعه ۱۹ جمادى الأوّل سال ۹۱۱ هـ درگذشت و در ((حوش قوصون )) بیرون (( باب القرافه )) مصر به خاک سپرده شد .

آثار

  قسمتی از تألیفات او به شرح زیر است:

  1. اختصار کتاب احکام السلطانیه ماوردی
  2. اختصار کتاب احیاء العلوم
  3. احیاء المیت بفضائل اهل البیت
  4. الاخبار المأثوره فی الاطلاء بالنوره
  5. الاخبار المرویه فی سبب وضع العربیه
  6. اخبار الملائکه آداب الفتوی
  7. آداب الملوک
  8. ادب المفرد فی الحدیث للامام البخاری
  9. ادب القاضی علی مذهب الشافعی
  10. الارج فی الفرج ارشاد المهتدین الی نصره المجتهدین
  11. ازاله الوهن عن مسئله الرهن
  12. ازهارالاکام فی اخبارالاحکام
  13. ازهارالعروش فی اخبارالحبوش
  14. الازهار الفائحه علی الفاتحه
  15. ازهارالفضه فی حواشی الروضه
  16. الازهار المتناثره فی الاخبار المتواتره
  17. الازهار فیما عقده الشعراء من الَاثار
  18. الاساس فی فضل بنی العباس
  19. اسباب الحدیث
  20. اسباب النزول موسوم به لباب النقول
  21. اسبال الکساء علی النساء
  22. الاستنصار بالواحد القهار
  23. اسجال الاهتداء بابطال الاعتداء الاسعاف المبطا برجال الموطا
  24. الاسفار عن قلم الاظفار
  25. التهذیب فی اسماءالذئب
  26. الاسئله الوزیریه
  27. الاشباه و النظائر فی الفروع
  28. الاشباه و النظائر فی النحو
  29. عین الاصابه فی معرفه الصحابه
  30. الاعتراض و التولی عمن الایحسن و یصلی
  31. الاعتماد والتوکل علی ذی التکفل
  32. اعذب المناهل فی حدیث من قال انا عالم فهو جاهل
  33. اعلام الاریب بحدوث بدعه المحاریب
  34. اعلام النصر فی اعلام سلطان العصر
  35. الاعلام بحکم عیسی علیه السلام
  36. اعیان الاعیان
  37. الاغضا عن دعاء الاعضاء
  38. افاده الخبر بنصه فی زیاده العمرونقصه
  39. الافتراض فی ردالاعتراض
  40. الایضاح فی اسرار النکاح
  41. الافصاح فی زوائد القاموس علی الصحاح
  42. الاقتراح فی اصول النحو و جدله
  43. الاقتناص فی مسئله التماص
  44. آکام العقیان فی احکام الخصیان
  45. الاکلیل فی استنباط التنزیل
  46. الفانید فی حلاوه الاسانید
  47. حاشیه بر شرح ابن ناظم بر الفیه موسوم به المشنف علی بن المصنف
  48. السیف الصقیل علی شرح ابن عقیل
  49. بهجه المرضیه فی شرح الالفیه
  50. الوفیه فی مختصر الفیه حاشیه بر تصریح خالدبن عبدالله ازهری موسوم به التوشیح شرح الفیهء عراقی
  51. الفیه در صرف و نحو و خط و شرح آن، الفیه او موسوم است به فریده و شرح آن (المطالع السعیده)
  52. القام الحجر لمن زکی ساب ابی بکر و عمر
  53. الماع فی الاتباع کحسن بسن فی اللغه الویه النصر
  54. قطف الورید که تلخیص امالی ابن درید است الامالی المطلقه
  55. الامالی علی القرآن
  56. الامالی علی الدره الفاخره
  57. الاناقه فی رتبه الخلافه
  58. ذیل بر الانباء عن قبائل الرواه تألیف عبدالبر
  59. الانتصار بالواحد القهار
  60. لب اللباب فی تحریرالانساب و آن مختصر لباب ابن اثیر و لباب مختصر انساب سمعانی است
  61. انشاب الکشب فی انساب الکتب
  62. الانصاف فی تمییز الاوقاف
  63. انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب
  64. شواهدالافکار
  65. حاشیه بر تفسیر بیضاوی
  66. انوارالحلک فی امکان رؤیه النبی و الملک
  67. الوسائل، تلخیص الاوایل ابوهلال عسکری
  68. الاوج فی خبر عوج
  69. الحاوی اللفتاوی
  70. الحبائک فی اخبار الملائک
  71. الحبل الوثیق فی نصره الصدیق
  72. الحجج المبینه فی التفضیل بین مکه والمدینه
  73. حدیقه الادیب و طریقه الاریب
  74. مختصر آن به نام نورالحدیقه است
  75. شرح قصیدهء حرزالامانی در قراآت
  76. حسن التسبیک فی حکم التشبیک
  77. حسن التصریف فی عدم التحلیف
  78. حسن التخلیص لتالی التلخیص
  79. حسن السمت فی الصمت
  80. حسن السیر فی مافی الفرس من اسماء الطیر و آن ارجوزه ای است مشتمل بر ۳۵ اسم
  81. حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره
  82. حسن المقصد فی عمل المولد
  83. حسن النیه فی خانقاه البیبرسیه
  84. الحصر و الاشاعه لاشراط الساعه
  85. حصول الرفق باصول الرزق
  86. حصول النوال فی احادیث السؤال
  87. مختصر اذکار نووی و شرح آن
  88. تحفه الابرار بنکت الاذکار
  89. حلیه الاولیاء
  90. الحمامه، و آن رساله ای است در تفسیر الفاظ متداوله
  91. مختصر حیاه الحیوان دمیری
  92. مختصر خادم الرافعی و الروضه در فروع ناتمام
  93. خادم النعل الشریف
  94. الخبر الدال علی وجود القطب و الاوتاد و النجباء و الابدال
  95. الخصائص النبویه و مختصر آن مسمی به انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب
  96. غایه الاحسان در اسماء اعضا و صفات انسان
  97. داعی الفلاح فی اذکار المساء و الصباح
  98. الدراری فی اولادالسرای درالسحابه فی من دخل مصر من الصحابه
  99. الدر المنثور فی التفسیر بالماثور
  100. الدر المنظم فی الاسم الاعظم
  101. الدر النثیر فی تلخیص نهایه ابن کثیر
  102. تنزیه الاعتقاد عن الحلول و الاتحاد
  103. تنزیه الانبیاء عن تسفیه الاغبیاء
  104. التنفیس فی الاعتذار عن ترک الافتاء و التدلیس
  105. التنقیح فی مسئله التصحیح
  106. توحیه العزم الی اختصاص الاسم بالجر و الفعل بالجزم
  107. مختصر تهذیب الاسماء و اللغات نووی
  108. الثبوت فی ضبط الفاظ القنوت
  109. الثغور الباسمه فی مناقب السیده فاطمه
  110. ثلج الفؤاد فی احادیث لبس السواد
  111. شرح صحیح بخاری موسوم به التوشیح علی الجامع الصحیح ترشیح بر صحیح و آن را تمام نکرده است
  112. شرح صحیح مسلم موسوم به الدیباج
  113. قوت المغتذی علی جامع الترمذی
  114. الجامع الصغیر فی حدیث البشیر النذیر
  115. جامع المسانید
  116. المنتقی
  117. الجامع المصنف فی شعب الایمان للامام البیهقی الجامع فی الفرائض
  118. جر الذیل فی علم الخیل
  119. جزءالسلام من سیدالانام علیه الصلوه و السلام
  120. جزیل المواهب فی اختلاف المذاهب (ای الاربعه)
  121. الکوکب الساطع فی نظم جمع الجوامع در اصول فقه و شرح آن
  122. جمع فی الجوامع فی الحدیث
  123. جمع الجوامع فی النحو
  124. همع الهوامع
  125. الجمع و التفریق فی انواع البدیع
  126. جنی الجنان
  127. الجواب الاشد فی تنکیر الاحد و تعریف الصمد
  128. الجواب الحزم عن حدیث التکبیر جزم
  129. الجواب الحاتم عن سؤال الخاتم
  130. الجواب الزکی عن قمامه بن الکرکی
  131. الجواب المصیب عن اعتراض الخطیب الجواهر فی علم التفسیر الجهر بمنع البروز علی شاطی النهر
  132. الجیاد المسلسلات
  133. حاطب لیل و جارف سیل در ذکر شیوخ خویش
  134. الَایه الکبری فی شرح قصه الاسراء
  135. الباحه فی السباحه
  136. البارع فی اقطار الشارع
  137. البارق فی قطع یدالسارق
  138. الباهر فی حکم النبی علیه الصلوه و السلام فی الباطن و الظاهر
  139. بدائع الزهور فی و قائع الدهور
  140. البدر الذی انجلی فی مسئله الولاء
  141. البدور السافره فی امور الَاخره
  142. بدیعیه و شرح آن بذل العسجد لسؤال المسجد
  143. مارواه الواعون فی اخبار الطاعون
  144. بذل المجهود لخزانه محمود
  145. بذل الهمه فی طلب برائه الذمه
  146. برد الظلال فی تکرار السؤال
  147. بزوغ الهلال فی الخصال الموجب للظلال
  148. بسط الکف فی اتمام الصف
  149. بشری الکئیب بلقاء الحبیب
  150. بلبل الروضه، مقامه ای است در وصف مصر
  151. بلغه المحتاج فی مناسک الحاج
  152. بلوغ الامنیه فی خانقاه الرکنیه
  153. بلوغ المآرب فی قص الشارب
  154. بلوغ المآرب فی اخبار العقارب
  155. تأخیرالظلامه الی یوم القیامه الاساس در تاریخ آل عباس
  156. رفع الباس در تاریخ بنی عباس
  157. تاریخ الخلفاء تحفه الطرفاء باسماء الخلفاء
  158. تحفه المذاکر فی المنتقی فی تاریخ ابن عساکر
  159. تأیید الحقیقه العلیه و تشیید الطریقه الشاذلیه
  160. التبری من معره المعری، و آن ارجوزه ای است مشتمل بر اسماء سگ
  161. تبیض الصحیفه بمناقب الامام ابی حنیفه
  162. التثبیت عند التبییت، و آن ارجوزه ای است در ۱۷۳ بیت
  163. التحدث بنعم الله سبحانه و تعالی
  164. تحذیر الخواص من اکاذیب القصاص
  165. تحفه الانجاب بمسئله السنجاب
  166. تحفه الجلساء برؤیه الله سبحانه و تعالی للنساء
  167. الدره التاجیه علی الاسئله الناجیه
  168. الدره الفاخره دررالبحار فی الاحادیث القصار
  169. مختصرالدرر
  170. الکامنه ابن حجر
  171. دررالکلم و غررالحکم
  172. الدررالمنتثره فی الاحادیث المشتهره
  173. درج المعالی فی نصره الغزالی عن المنکر المتعالی
  174. الدرج المنیفه فی الاباء الشریفه
  175. دفع التشنیع فی مسئله التسمیع
  176. الدوران الفلکی عن ابن الکرکی
  177. الدیباج علی صحیح مسلم بن الحجاج
  178. دیوان شعر
  179. دیوان الخطب الذراری فی ابناء السراری
  180. ذم المکس
  181. ذم زیاره الامراء
  182. ذم القضاه
  183. ذوالوشاحین
  184. الرحله الفیومیه و المکیه و الدمیاطیه، الرد علی من اخلد الی الارض و جهل ان الجهاد فی کل عصر فرض
  185. رساله فی اسماءالمدلسین
  186. رساله فی الحمی و اقسامها
  187. رساله فی الصلوه علی النبی (ص)
  188. رساله فی صلوه الضحی
  189. رساله فی من وافقت کنیته کنیه زوجته من الصحابه
  190. رشف الزلال من السحر الحلال
  191. رصف اللال فی وصف الهلال
  192. رفع التعسف عن اخوه یوسف
  193. رفع الحذر عن قطع السدر
  194. رفع السنه فی نصب الزنه
  195. رفع شان الحبشان دفع اللباس و کشف الالتباس فی ضرب المثل من القرآن و الاقتباس
  196. الروض فی احادیث الحوض
  197. روض الاریض فی طهر المحیض
  198. الروض الانیق فی مسندالصدیق مختصر روض و شرح آن الروض المکلل و الوردالمعلل
  199. حاشیه بر روضهء نووی مسماه به ازهارالفضه
  200. حاشیهء صغری بر روضه الینبوع و مازاد علی الروضه من الفروع
  201. مختصرالروضه (ناتمام)
  202. نظم روضه موسوم به خلاصه و شرح آن رفع الخصاصه
  203. الریاض الانیقه فی شرح اسماء خیر الخلیفه
  204. ریح النسرین فیمن عاش من الصحابه ماه و عشرین
  205. تحفه الکرام باخبار الاهرام تحفه المجتهدین باسماء المجددین
  206. تحفه النابه فی تلخیص المتشابه
  207. تحفه الناسک بنکت المناسک
  208. تحفه النجباء فی قولهم هذا بسراً اطیب منه رطباً
  209. التخییر فی علوم التفسیر که بسال ۸۷۲ ه ق از آن فارغ شده است
  210. تذکره المؤتسی بمن حدث ونسی
  211. تذکره فی العربیه
  212. ترجمان القرآن فی تفسیر المسند
  213. ترجمه النووی و البلقینی
  214. تزیین الارائک فی ارسال نبینا صلی الله علیه و آله الی الملائک
  215. تزیین الممالک
  216. بمناقب الامام مالک
  217. التسمیط تشدیدالارکان فی لیس فی الامکان ان یبدع مماکان
  218. تشنیف الاسماع بمسائل الاجماع
  219. تشنیف السمع بتعدید السبع
  220. التصحیح لصلوه التسبیح
  221. التضلع فی معنی التقنع
  222. التطریف فی التصحیف
  223. تعریف الاعجم بر حروف المعجم
  224. التعریف بآداب التالیف
  225. تعریف الفئه باجوبه الاسئله المائه
  226. التعظیم و المنه فی ان ابوی النبی صلی الله علیه و آله فی الجنه
  227. التغلل و الاطفا لنار لاتطفی منتخب
  228. تفسیر ابن ابی حاتم
  229. جزء دوم تفسیر جلالین
  230. تفسیر فاتحه
  231. تفسیر فریابی و تقریب القری فی الحدیث
  232. تشرح التقریب و التیسیر نواوی موسوم به تدریب الراوی
  233. تذنیب فی الزوائد علی التقریب
  234. تقریر الاسناد فی تفسیر الاجتهاد
  235. نظم تلخیص المفتاح و شرح آن موسوم به عقود الجمان
  236. تمهید الفرش فی الخصال الموجبه لظل العرش
  237. تناسق
  238. الدرر فی تناسب السور التنبیه بمن یبعثه الله سبحانه و تعالی علی راس کل مائه
  239. تنبیه الغبی فی تنزیه ابن العربی
  240. وافی شرح تنبیه شیخ ابواسحاق
  241. مختصر تنبیه و رجوع به حسن المحاضره فی اخبار مصر و ۱۵۹ شود – القاهره صص ۱۵۴٫

عطر ولایت//سبحانی

لغت نامه دهخدا

زندگینامه محمد افندی بالْدیرزاده «سلیسی»(متوفی۱۰۶۰ه ق)

بالْدیرزاده ، محمد افندی ، از مؤلفان ترک در قرن یازدهم که مدرس ، قاضی و شاعر نیز بوده است . در بورسه متولد شد. پدرش مصطفی افندی خطیب مسجد آن شهر بود. پس از پایان تحصیلات ، بیش از سی سال درشهرهای بورسه ، استانبول و اُسکُدار به تدریس پرداخت و در اواخر ۱۰۴۴ به سمت قضای اسکدار منصوب ، و یک سال بعد قاضی مکه شد.

رحلت

او در ۱۲ رجب ۱۰۶۰ درگذشت .

بالدیرزاده شعر هم می سروده و سلیسی تخلّص می کرده است ، اما از اشعار او، که گویا در دیوانی گردآوری شده بود، تاکنون نسخه ای به دست نیامده است .

آثار

مهمترین تألیفات وی در زمینه فقه ، تاریخ و طبقات از این قرار است :

۱) روضه اولیا در شرح احوال بیش از دویست تن از علما و مشایخ و شعرای بورسه . بر این اثر، که از بهترین تواریخ ادب ترک به شمار می رود و «وفیات بالدیرزاده » نیز خوانده می شود، ذیلهایی نوشته اند که نخستین و مهمترین آنها گلدسته ریاض عرفان و وفیات دانشوران نادره دان ، اثر اسماعیل بلیغ بورسه ای است ؛

۲) حاشیه علی شرح السیّد علی المفتاح که تحشیه ای بر شرح سیدشریف جرجانی بر قسم بلاغت مفتاح العلوم سکّاکی است ؛

۳) تاریخ مکه که حین اقامت او در فاصله ۱۰۴۶ـ۱۰۴۷ در مکه تألیف شده است ؛

۴) فضائل مکه مکرمه ؛

۵) فضائل مدینه منوّره (نسخه خطی دو اثر اخیر با نام «فضایل حرمین » در کتابخانه سلیمانیه موجود است ؛

۶) کتاب الصک (یا صکوک ).

آثار دیگری مانند

«حاشیه الاشباح »،

«بنای کعبه ، یه دائر رساله » (رساله ای درباره بنای کعبه )،

«جوامع المشایخین » به اسم او ثبت کرده اند که از هیچیک نسخه ای در دست نیست .



منابع :

(۱) محمدافندی بالدیرزاده ، روضه اولیاء ، کتابخانه آثار خطی و چاپی قدیمی بورسه ، کتابهای اورخان ، ش ۱/۱۰۱۸؛
(۲) اسماعیل بلیغ ، گلدسته ریاض عرفان و وفیات دانشوران نادره دان ، بورسه ۱۳۰۲، ص ۳۴۶ـ ۳۴۹؛
(۳) محمد ثریا، سجل عثمانی ، استانبول ۱۳۰۸ـ۱۳۱۵، ج ۴، ص ۱۶۴؛
(۴) شیخی ، وقایع الفضلاء ، ج ۱، ص ۱۸۷ـ۱۸۸؛
(۵) بروسه لی محمد طاهربک ، عثمانلی مؤلفلری ، استانبول ۱۳۳۳ـ۱۳۴۲، ج ۱، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛

(۶) Abdulkerim Abdulkadirog § lu, Bursal i I smail Belig § , Ankara 1985;
(۷) Hدseyin Ayvansa ª ray ª â , Mecmu ª a-i Tevar i ª h , ed. Fahri C.Derin and Vahid Cabuk, I stanbul 1985;
(۸) Franz Babinger, Osmanl i Tarih Yazarlar i ve Eserleri , tr. Co í kun غµok, Ankara 1982;
(۹) I sma ª il Belig § , Nuhbetد’l-a ª sa ª r , ed., Abdulkerim Abdulkadirog § lu, Ankara 1985;
(۱۰) M. Tayyib Gخkbilgin, “Bursa’da Kurulu í Devrinin I lim Mدesseseleri, I lim Adamlar â ve Bursa Tarih µ ileri Hakk â nda”, Necati Lugal Armag § an i , Ankara 1968.

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۲ 

زندگینامه ابوبکر محمد خسروى سرخسى(قرن چهارم)

خسروى سرخسى،ابوبکر محمدبن على، شاعر قرن چهارم. از تاریخ تولد و زادگاه وى اطلاعى در دست نیست. ظاهرآ قدیم‌ترین آگاهى درباره او مطالب باخزرى (متوفى ۴۶۷) در دِمْیَه‌القصر (ج ۲، ص۸۳۰)، است. عُتبى (ج ۱، ص ۵۲) از میان شاعران آل‌سامان، تنها به رودکى* (متوفى ۳۲۹)، دقیقى* (متوفى ح ۳۶۷ـ۳۶۹) و خسروى اشاره کرده و ظاهرآ خسروى را همپایه چنین شاعرانى دانسته و باخرزى (همانجا) خسروى را حکیم خوانده است.

فروزانفر (۱۳۵۴ش، ص ۳۶)، خسروى و شهید بلخى (متوفى ۳۲۵) را از بزرگان فارسى‌سراى اهل فلسفه به‌شمار آورده است. به‌نوشته عوفى (ج ۲، ص ۱۶، ۱۸)، خسروى و منطقى (متوفى یکى از سالهاى بین ۳۶۷ تا ۳۸۰) دو شاعر فارسى‌سرا و از مداحان صاحب‌بن عباد (متوفى ۳۸۵) بودند.

دیگر ممدوحان خسروى، ابوالحسن ناصرالدوله سیمجور (متوفى ۳۷۷)، شمس‌المعالى قابوس‌بن وشمگیر (حک : ۳۶۶ـ۴۰۳) و کثیربن احمد بودند (عوفى، ج ۲، ص ۱۸؛ رادویانى، ص ۶۳). خسروى از صاحب‌بن عباد و شمس‌المعالى قابوس مستمرى دریافت مى‌کرد (باخرزى، ج ۲، ص۸۳۰ـ۸۳۱) و چون این دو با یکدیگر دشمنى داشتند، در این امر رقابت مى‌کردند (رشیدالدین وطواط، حواشى و توضیحات اقبال آشتیانى، ص ۱۴۵).

خسروى به فارسى و عربى شعر مى‌سرود. اشعار پراکنده‌اى از او در کتابهاى لغت، تذکره‌ها و کتابهاى فنون بلاغت، از جمله تذکره لباب‌الالباب عوفى (ج ۲، ص ۱۸ـ۱۹)، لغت فرس اسدى طوسى (مثلا ص ۴۴، ۶۷، ۸۳، ۸۴، ۱۰۰)، حدایق‌السحر رشیدالدین وطواط (ص ۷۶)، المعجم فى معاییر اشعارالعجم شمس‌قیس رازى (ص ۱۶۸، ۲۶۹) باقى‌مانده است (براى فهرست کامل اشعار فارسى او رجوع کنید به اداره‌چى گیلانى، ص ۲۲۷ـ ۲۳۴) و در دِمْیَه‌القصر باخرزى برخى از اشعار عربى او آمده است (رجوع کنید به مینوى، ج ۱، ص ۱۶۶).

رحلت

زمان و محل درگذشت خسروى نیز مشخص نیست. بنابر قصیده‌اى که ابوبکر محمدبن عباس خوارزمى (متوفى ۳۸۳) در رثاى او سروده (رجوع کنید به باخرزى، همانجا)، وى پیش از ۳۸۳ درگذشته است (فروزانفر، ۱۳۵۸ش، ص ۳۸).



منابع :

(۱)احمد اداره‌چى‌گیلانى، شاعران همعصر رودکى، تهران ۱۳۷۰ش؛
(۲) على‌بن احمد اسدى‌طوسى، لغت فرس، چاپ فتح‌اللّه مجتبائى و على اشرف صادقى، تهران ۱۳۶۵ش؛
(۳) على‌بن حسن باخرزى، دمیه‌القصر و عصره اهل‌العصر، چاپ محمد تونجى، ج ۲، دمشق [۱۹۷۲/۱۳۹۲]؛
(۴) محمدبن عمر رادویانى، ترجمان‌البلاغه، چاپ احمد آتش، استانبول ۱۹۴۹، چاپ افست تهران ۱۳۶۲ش؛
(۵) محمدبن محمد رشیدالدین وطواط، حدایق‌السحر فى دقایق‌الشعر، چاپ عباس اقبال آشتیانى، تهران ۱۳۶۲ش؛
(۶) محمدبن قیس شمس‌قیس، کتاب‌المعجم فى معاییر اشعار العجم، تصحیح محمدبن عبدالوهاب قزوینى، چاپ مدرس رضوى، تهران [۱۳۳۸ش]؛
(۷) محمدبن عبدالجبار عتبى، تاریخ‌العتبى (تاریخ‌الیمینى)، ضمن‌الفتح‌الوهبى (شرح‌الیمینى)، از احمدبن على منینى، قاهره ۱۲۸۶؛
(۸) عوفى؛
(۹) بدیع‌الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، تهران ۱۳۵۸ش؛
(۱۰) همو، مباحثى از تاریخ ادبیات ایران، چاپ عنایت‌اللّه مجیدى، تهران ۱۳۵۴ش؛
(۱۱) مجتبى مینوى، یادداشتهاى مینوى، به کوشش مهدى قریب و محمدعلى بهبودى، تهران ۱۳۷۵ش ـ.

دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۶ 

زندگینامه سیف‌الدین ابوالمحامد محمد فرغانی

 شاعر نیمۀ دوم سدۀ هفتم و آغاز سدۀ هشتم. او، بنا بر قراینی، ‌در میانۀ نیمۀ نخست سدۀ هفتم به دنیا آمده است (رجوع کنید به سیف، مقدمۀ صفا، ص دوازده، چهارده). از زندگی او آگاهی چندانی در دست نیست. پس از نزدیک به هفت سده از درگذشت او نسخه‌ای از دیوانش یافته شد و به چاپ رسید.

در طول این هفت سده، در تذکره‌ها و کتابهای تاریخ نشانه‌ای از او دیده نشده است (رجوع کنید به همان، ص سه). بزرگ ترین سبب گمنام ماندن سیف آن است که وی از میهن کوچید و سالیان بسیار از عمر خود را در روم، در شهر کوچک آقسرا، گذراند و این هم زمان بود با پریشانی اوضاع آسیای صغیر دردورۀ ایلخانان و ضعف ارتباط آن سرزمین با ایران.

گوشه‌گیری سیف و خودداری وی از ستایش امیران و صاحب دولتان نیز در گمنام ماندنش مؤثر بود (همان، ص هشت ـ نه). همۀ آگاهیهای راجع به زندگی و آثار سیف منحصر است به دیوان وی. او اهل سنّت و از پیروان ابوحنیفه، نعمان‌بن ثابت ،بود(رجوع کنید به همان، ص۱۰۴). وی به تبریز رفت و مدتی در آنجا زیست (رجوع کنید به همان، ص ۸۸).

رحلت

پیر خانقاه بود و مریدانی داشت (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا، ص هجده). سالیان پیری خود را در شهر آقسرا گذراند(رجوع کنید به همان، ص نه، ۱۴۵) و بعد از سال ۷۰۵ و پیش از ۷۴۹ درگذشت (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا،‌ ص هفده، ۷۴۹).

آثار

دیوان سیف فرغانی را ذبیح الله صفا در ۱۳۴۱-۱۳۴۴ ش در سه جلد ، و در۱۳۶۴ش با تجدید نظر در یک جلد ، به چاپ رساند. این دیوان بیش از یازده هزار بیت دارد ، در قالب قصیده‌، غزل قطعه و رباعی .

موضوع بسیاری از قصیده‌های سیف فرغانی اخلاق‌آموزی و اندرزهای مذهبی و انتقادهای اجتماعی است (همان،ص بیست). انتقادهای اجتماعی او گاه به خوارداشت امیر و دشنام دادن به او می‌انجامد (از جمله رجوع کنید به همان، ص ۱۲۰ـ۱۲۳) .همچنین در آنها به ستمدیدگی مردمان و بد روزگاری اقشار زیردست جامعه با لحنی انسان‌دوستانه پرداخته شده است (مثلاً، ص۱۱۹) . او را در سرودن شعر اجتماعی و تعلیمی با سنایی می‌توان سنجید (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا، ص۳۰).

گرایش مذهبی سیف و علاقه‌اش به استفاده از مفاهیم و واژگان قرآنی، در سراسر دیوان او به چشم می‌خورد. وی حتی در توصیفهای غیرمذهبی و موضوعات دیگر هم گاه داستانها و واژگان قرآن را به کار برده است (رجوع کنید به سیف، ص ۶۱، ۶۳). عاشقانه‌سرایی یکی از ابعاد مهم هنر وی است. این بخش از هنر سیف فقط در غزلهای وی نمود نیافته است، بلکه شمار درخور توجهی از قصیده‌های وی نیز عاشقانه است (برای نمونه رجوع کنید به سیف، ص ۳۶ـ ۳۹، ۴۴ـ ۴۸، ۷۸ـ ۸۴، ۹۳ـ ۹۶).

این گونه شعرها ی او، در واقع مدیحه‌هایی است در ستایش معشوق. خود سیف این دسته از سروده‌هایش را، با اینکه گاه به هشتاد بیت می‌رسند، غزل دانسته است (رجوع کنید به همان، ص ۳۹، ۶۸، ۸۲). از دیگر جنبه‌های مهم شعر سیف، مدیحه نکوهی او و پرهیزش از ستودن امیران و حاکمان است (برای نمونه رجوع کنید به همان، ص ۲۵، ۶۷ـ ۶۸، ۱۰۳).

سیف از اینکه برخلاف عموم قصیده‌پردازان، چاپلوسی امیران را پیشه نکرده و سر در «اصطبل ثناخوانی» فرو نبرده، همت خود را ستوده است (رجوع کنید به همان، ص ۱۰۳). در دیوان او جز چند بیت در ستایش غازان‌خان (ص ۱۷۹ـ۱۸۴)، به مناسبت حمایت او از دین، ‌آن هم به همراه پند و اندرز، مدحیۀ دیگری دیده نمی‌شود (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا، ص بیست).

عشق در شعر سیف عارفانه است (برای نمونه رجوع کنید به سیف، ص۵۷ـ۶۰، ۱۲۳ـ۱۲۷، ۵۵۷ـ۵۵۹؛ نیز رجوع کنید به تبریزی شیرازی، ص ۲۹۹ـ۳۰۰). اما قراین بسیاری در شعر او هست که نادرستی برداشتهای عرفانی را ــ دست کم در بعضی از موارد ــ اثبات می‌کند (برای نمونه رجوع کنید به سیف، ص ۵۰۴، بیت ۱ و ۳، ص ۸۲۵، بیت ۴، ص۸۳۲، بیت ۹، ص۸۴۰،‌ رباعی ۹ و ۱۰، قس همان، مقدمۀ صفا، ص سی و یک، که عشق مجازی رادر شعر او پلی برای رسیدن به حقیقت ذکر کرده است.)

سیف در سرودن، پیرو سرایندگان پیشین بوده و بسیاری از شعرهایش را به استقبال از آنان سروده است ، از جمله به پیروی از رودکی، عمعق، سنایی، انوری، خاقانی، کمال اسماعیل، عطار، همام، و به ویژه سعدی (همان، مقدمۀ صفا، ص بیست ـ بیست‌ویک). سیف، سعدی را بسیار گرامی می‌داشته و چکامه‌هایی در ستایش او سروده و برایش فرستاده¬است (سیف فرغانی، ص۱۱۱ـ۱۱۶) واز چهل و شش غزل وی استقبال کرده است (سجادی، ص ۲۳۱).

سیف به شعر عنصری، فلکی، مجیر بیلقانی، ظهیر فاریابی و اثیر اخسیکتی نیز توجه داشته و از آنان نام برده است (رجوع کنید به سیف، ص۲۲۲، ۴۶۳). همچنین به دو اثر معروف نظامی گنجوی، یعنی خسرو و شیرین و مخزن‌الاسرار، اشاره کرده است که در کنار نمونه‌های دیگر آشنایی او را با ادبیات فارسی نشان می‌دهد (رجوع کنید به همان،ص ۵۸۲).

تصویرپردازیهای حسی سیف، توجه او را به عناصر زندگی پیرامون خود نشان می‌دهد (برای نمونه، رجوع کنید به همان، ص ۶۸، بیت ۲، ص ۷۹، بیت ۴، ص ۸۲، بیت ۱۲، ص۹۵، بیت ۶، ص ۲۶۱، بیت ۱۳،ص ۲۶۲، بیت ۱۱، ص ۸۳۴، بیت ۱).

از دیگر جلوه‌های سخن وی، بسامد بالای ردیف‌پردازیهای دشوار، هم در قصیده‌ و هم در غزل، است؛ ردیفهایی چون «حروف» (۲۰ـ۲۲)، «اندیشه»، «حسن»، «آدینه»، «حقیقت»، «آفتاب» (۷۸ـ۸۲)، «سایه» (ص۸۲ـ۸۴)، «دندان» (ص۹۰ـ۹۱)، «شکوفه» (ص۹۱ـ۹۶) و «انگشت» (ص۱۶۵ـ۱۷۰) در قصیده و ردیفهایی چون «از چشمش» (ص۳۴۴ـ۳۴۵)، «در کنار» (ص۳۴۷ـ۳۴۸)، «مگس» (ص۳۷۹)، «حسن»، «شِکَر» (ص۸۱۱ ـ۸۱۲)، و«آب چشم» (ص ۸۲۲ ـ۸۲۳)در غزل. خود او نیز به ردیف‌پردازیهایش اشاره کرده است (رجوع کنید به همان، ص ۸۹، ۹۸).

در شعر سیف گاه لغزشهایی دیده می‌شود، از جمله بی‌توجهی به قاعدۀ‌ قافیه و تن دادن به قافیۀ شایگان. این کاستی، بسامد بالایی در شعر او دارد (برای نمونه رجوع کنید به همان، ص۱۱۸ـ۱۱۹، ۱۴۷، ۱۵۵، ۱۵۶، ۱۵۷، ۱۵۸، ۱۷۵، ۱۸۵). نمونه‌ای از لغزش وزنی نیز در شعر او رخ داده است ، که با توجه به تسلط سیف بر شاعری، شاید مربوط به لهجۀ او باشد (رجوع کنید به همان، ص ۱۳۳).

اصولاً در زبان سیف ویژگیهای آوایی خاصی دیده می‌شود که بی‌گمان برخاسته است از لهجه‌های ناحیۀ‌ شرقی فلات ایران که فرغانه ،خاستگاه وی، نیز از جملۀ ‌آنهاست. برخی از این ویژگیها عبارت اند از: حذف الف از فعلهای مصدر «خواستن» مانند «خوهی»، «خوهم»، «خوهند»، ساکن تلفظ کردن برخی حروف متحرک در فعلها از جمله «نکْند»، «نبْود»، و به کار بردن «الف» در پاره‌ای از واژه‌ها چون «اشکم» و «اشکن» (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا، ص بیست و چهار).

از همین قبیل است کشیده‌تر تلفظ شدن «آن» در صورتهایی چون «مانده‌ام» (ص۶۳، بیت۳)، «دانگی» (ص۷۱، بیت ۱۰) و «توانگر» (ص۱۳۰، بیت ۴). در کل، زبان سیف کهنه به نظر می‌رسد و شعر او گاه چنان است که گویی در سده‌ای پیشتر سروده شده است (رجوع کنید به همان، مقدمۀ صفا، ص بیست و پنج).



منابع:
(۱) سیف فرغانی، دیوان، چاپ ذبیح‌الله صفا، تهران۱۳۶۴ش؛
(۲) ضیاءالدین سجادی، «سیف فرغانی و سعدی»، جشن ‌نامۀ استاد پروین گنابادی، تهران ۱۳۵۵ش؛
(۳) محمدرضا تبریزی شیرازی، سیف‌الدین محمد فرغانی، قهرمان عرصۀ سخنوری، تهران ۱۳۷۵ش.

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۱۵ 

زندگینامه علی‌ سِیفى نیشابورى«حکیم» (قرن ششم)

 علی‌بن احمد ملقب به حکیم، شاعر و نویسندۀ نیمۀ دوم قرن ششم. تاریخ ولادت و فوت وى معلوم نیست. دولتشاه (ص ۱۸۹) او را شاگرد فرید کاتب (متوفى بعد از ۶۱۷) و مداح سلطان تکش خوارزمشاه (۵۶۸ـ۵۹۶) دانسته است (نیز رجوع کنید به خلیل، ج ۱، ص ۲۷۹؛ آذربیگدلى، ص ۱۴۱؛ هدایت، ج ۱، ب ۲، ص ۷۰۸)،

اما از قصیدۀ مشهور «سیم و سنگ» او چنین برمی‌آید که ممدوحى به نام سلطان جلال‌الدین محمود داشته (رجوع کنید به جاجرمى، ج ۱، ص س؛ هدایت، همان، ص ۷۰۹) که ذبیح‌اللّه صفا احتمال داده است همان شاه‌محمود، از پادشاهان آل‌افراسیاب، خواهرزاده و جانشین سنجر در خراسان، باشد که در سال ۵۶۶ مؤید آی‌اُبه، حاکم نیشابور، او را کور کرد (ج ۲، ص ۶۲۶).

اگر این فرض درست باشد، دو نکته دریافت می‌شود:یکى اینکه او چند دهه پیشتر از نیمۀ دوم قرن ششم به دنیا آمده و دیگر اینکه وى قبل از راهیابى به دربار خوارزمشاهیان و مدح تکش، به دربار آل‌افراسیاب راه یافته و بزرگان آنها را مدح گفته است. از سیفى اشعار محدودى در منابع درجه اول موجود است که بعدها به صورت پراکنده در دیگر کتابها ذکر شده است.

عوفى (ج ۲، ص ۱۵۹)، ضمن ستایش از نظم و نثر او، اثر منثورى را به او نسبت داده که شامل صد نامۀ عاشقانه در بیان روابط عاشق و معشوق است و آنگاه چهار غزل و دو رباعى از اشعار وى را آورده که یکى از آنها هجوآمیز است (عوفى، همان، ص ۱۶۰ـ۱۶۱).

شمس قیس رازى بخشى از قصیدۀ سیم و سنگ سیفى را در المعجم (ص ۳۸۴ـ۳۸۵) به‌عنوان شاهدى بر صنعت التزام آورده که نشان‌دهندۀ شهرت اشعارش در آن روزگار است و به گفتۀ اوحدى بلیانى «اشعار مصنوعه متشکله و ممنوع‌الجواب بسیار دارد» (گ ۲۳۹ـ ب).

به احتمال بسیار، اوحدى به‌جز کتاب عوفى و دولتشاه، مأخذ دیگرى از اشعار سیفى در دست نداشته، زیرا به قصیدۀ اعناتیه سرو و یاقوت سیفى ــکه دویست سال قبل از او، جاجرمى (ج ۱، ص ف) آورده ــهیچ اشاره‌اى نکرده است. برخى منابع، قصیده سیم و سنگ سیفى نیشابورى را، به اشتباه، به سیفى بخارائى و بدیعى سیفى نسبت داده‌اند (اوحدى بلیانى، همانجا).



منابع :

(۱) تقی‌الدین محمد اوحدى بلیانى، عرفات العاشقین، نسخه کتابخانه ملک ؛
(۲) محمدبن بدرالجاجرمى، مؤنس الاحرار فى دقایق الاشعار، چاپ میرصالح طبیبى، تهران ۱۳۳۷ش؛
(۳) دولتشاه ‌بن بختیشاه سمرقندى، تذکرهالشعراء، چاپ فاطمه علاقه، تهران، ۱۳۸۶؛
(۴) امین احمدرازى، هفت‌اقلیم، چاپ سید محمدرضا طاهرى «حسرت»، تهران، ۱۳۷۸؛
(۵) شمس‌الدین محمدبن قیس رازى، المعجم فى معاییر اشعارالعجم، چاپ مدرس رضوى، تهران ۱۳۳۸ش؛
(۶) ذیبح‌اللّه صفا، تاریخ ادبیات در ایران، تهران ۱۳۷۸ش؛
(۷) محمد عوفى، لباب‌الالباب، چاپ ادوارد براون، لیدن ۱۹۰۶٫

دانشنامه جهان اسلام جلد  ۱۵ 

زندگینامه شیخ سنان‌الدین یوسف‌دده سینه‌چاک(متوفی۹۵۳ه ق)

 سنان‌الدین یوسف‌دده، شیخ طریقت مولویه، نویسنده و شاعر سدۀ دهم در آناطولى. از زمان تولدش اطلاعى در دست نیست. وى در شهر ینیچه واردار در مقدونیه به دنیا آمد (قنالی‌زاده، ج ۲، ص ۱۰۸۵؛ گولپینارلى، ۱۳۶۶، ص ۱۶۴؛ بروسه‌لى، ج ۱، ص ۸۰). نخست نزد پدرش علم آموخت (ثاقب‌دده، بخش دوم، ص۲۰) و اندکى بعد به ابراهیم گلشنى (متوفى ۹۴۰)، بانى طریقت گلشنیه، و پس از آن به طریقت مولویه انتساب جست (بروسه‌لى؛ گولپینارلى، همانجاها؛ رجوع کنید به قنالی‌زاده، ج ۲، ص ۱۰۸۵ـ۱۰۸۶).

سپس به سیر و سفر پرداخت و در پى اداى حج، در مولویخانه بیت‌المقدّس اقامت گزید. آنگاه به عتبات و سپس مشهد رفت و به زیارت بقاع امامان شیعه پرداخت (ثاقب‌دده، بخش دوم، ص ۲۰ـ۲۱).

او مدتى نیز سرپرست مولویخانه ادرنه بود اما ظاهرآ، به‌سبب توطئه حاکم آن شهر که در صدد دست‌اندازى به اوقاف این خانقاه بود، ادرنه را به قصد استانبول ترک گفت (ثاقب‌دده، بخش دوم، ص ۲۱؛ گلپینارلى، ۱۳۶۶، ص ۱۶۵؛ قس بغدادى، ۱۳۸۷، ج ۲، ص ۵۶۴، که خانقاه مرادیه در ادرنه ذکر کرده است).

رحلت

سینه‌چاک در ۹۵۳ در سوتلیجه استانبول درگذشت و در نزدیکى خانقاهى در مسیر گردشگاه جعفرآباد به خاک سپرده شد (گلپینارلى، ۱۳۶۶، همانجا، پانویس ۸۴؛ رجوع کنید به بروسه‌لى، همانجا). در ۱۰ محرّم ۹۵۴ گروهى از پیروان و شاگردان او، از جمله شورى و حسن گناهى، در کنار مزارش سماع بر پا کردند، خوراک آیینى عاشوره پختند و با ستردن مو و چاک کردن سر و سینه در ماتم امام حسین علیه‌السلام و سرودن اشعارى، به بزرگداشت او پرداختند (گلپینارلى، ۱۳۶۶، ص ۱۶۵).

یوسف سینه‌چاک را پیرو سرسخت اندیشۀ وحدت وجودى، عقاید حروفیه* و مشرب علویان دانسته‌اند که همراه با عارف* چلبى، شاهدى (متوفى ۹۵۷) و دیوانه محمد چلبى* در گسترش طریقت مولویه در آناطولى فعال بود (هلبروک، ج ۲، ص ۱۰۰، ۳۵۲، ۳۵۴؛ گلپینارلى، ص ۱۶۷).

آثار

مهم‌ترین اثرى که از او باقی‌مانده جزیره مثنوى است که گزیده‌اى در ۳۶۶ بیت از شش دفتر مثنوى مولوى است. این ابیات به‌گونه‌اى در پى هم آمده‌اند که متنى مستقل، با ارتباط معنایى میان ابیات، پدید آمده است. جزیره مثنوى از همان آغاز، شهرت بسیار یافت و اقبال مولویه بدان چشمگیر بود.

شمارى از مشایخ مولویه نیز به شرح و ترجمۀ آن به ترکى پرداختند، از جمله علمى دده بغدادى، شیخ مولویخانه دمشق که در ۹۷۹ در اثرى با عنوان سمحات لمعات بحرالمعنوى بشرح جزیرهالمثنوى، آن را شرح کرد. عبداللّه بوسنوى (شارح فصوص‌الحکم)، ابراهیم جورى و غالب‌دده نیز به شرح آن پرداختند (گلپینارلى، ص ۱۶۶). این اثر همچنین سرمشق شاهدى در تهیۀ گلچین دیگرى از مثنوى با نام گلشن توحید گردید (گلپینارلى، ۱۳۶۶، ص ۱۸۰).

دیگر کتاب سینه‌چاک، منتخبات ربابنامه (رجوع کنید به همان، ص ۱۶۶)، گزیده‌اى از رباعیات سلطان‌ولد، بوده است که اکنون در دست نیست. اسماعیل‌پاشا بغدادى (ج ۶، ص ۵۶۴؛ همو، ۱۳۸۷، ج ۲، ص ۵۶۳) از دیوان شعر ترکى وى یاد کرده است. بروسه‌لى (ج ۱، ص ۸۰) کتاب نظیره محمدیه را به سینه‌چاک نسبت داده، که اشتباه است (گلپینارلى، ۱۳۶۶، ص ۱۶۶، پانویس ۸۵). اثر دیگر او با نام تضلیل‌التأویل، به ترکى، در ۱۳۰۰ در استانبول چاپ شده است (گلپینارلى، ۱۳۷۸، ص ۲۶۳).



منابع :

(۱) محمدطاهر بروسه‌لى، عثمانلى مؤلفلرى، استانبول، ۱۳۳۳ق؛
(۲) اسماعیل پاشا بغدادى، هدیهالعارفین، تهران، ۱۳۸۷ق؛
(۳) همو، کشف‌الظنون، تهران، ۱۳۶۰ش؛
(۴) مصطفى ثاقب‌دده، سفینه نفیسه مولویه، مصر، ۱۲۸۳؛
(۵) قنایی‌زاده حسن چلبى، تذکرهالشعرا، به کوشش ابراهیم کتلوک ، آنکارا، ۱۹۸۱؛
(۶) عبدالباقى گولپینارلى، مولویه بعد از مولانا، ترجمۀ توفیق سبحانى، تهران، ۱۳۶۶ش؛
(۷) همو، ملامت و ملامتیان، ترجمه توفیق سبحانى، تهران ۱۳۷۸؛

(۸) Victoria Holbrook, “Diverse tastes in the Spirtual life the Diffusion of Rumi’s order”, in The Heritage of Sufism, Edited by leonard lewisohn, Oxford, 1999.

دانشنامه جهان اسلام جلد ۱۵ 

زندگینامه محمد بقای سهارنپوری (متوفی۱۰۹۴ه ق)

 شیخ محمد، شاعر، نویسنده و مورّخ فارسی زبان شبه قاره ، متخلص به بقا. نخستین نیای او، خواجه ضیاءالدین ، از اخلاف خواجه عبداللّه انصاری ، ازهرات به هندوستان رفت و در ۷۵۴ به دربار فیروزشاه تغلق (حک : ۷۵۲ـ۷۹۰) پیوست .

فرزندان خواجه ضیاء نیز در سهارنپور اقامت کردند و محمد بقا در ۱۰۳۷ در همانجابه دنیا آمد (ریو، ج ۳، ص ۸۹۰). ابتدا شاگرد پدرش ، غلام محمد، بود (همانجا)، سپس از شیخ نورالحق دهلوی * (حسنی ، ج ۵، ص ۳۷۳) و شیخ عبداللّه سَرهِندی ، معروف به میانْ حضرت ، علم آموخت (ریو، همانجا؛ آفتاب اصغر، ص ۴۸۹).

پس از پایان تحصیل ، در زادگاهش به تدریس پرداخت (آفتاب اصغر، همانجا)، سپس به غضنفرخان و برادرش ارسلان خان و نیز افتخارخان میرخان سامان ، که از امرای اورنگ زیب بودند، نزدیک شد (حسنی ، همانجا)، و با اصرار افتخارخان به دربار اورنگ زیب (حک : ۱۰۶۸ـ ۱۱۱۸) راه یافت و به سمت وقایع نگاری و بخشی * دولت منصوب (ریو، آفتاب اصغر، همانجاها؛ منزوی ، ۱۳۶۲ـ۱۳۷۰ ش ، ج ۱۰، ص ۱۲۴)، و مقرب درگاه بختاورخان * (از ندیمان اورنگ زیب ) شد (حسنی ، همانجا).

بقا به طریقت نقشبندیه گرایش داشت (بختاورخان ، مقدمه ساجده س . علوی ، ج ۱، ص ۱۴ ) و مرید شیخ محمد معصوم سِرهندی * (متوفی ۱۰۷۹)، فرزند شیخ احمد سرهندی * (متوفی ۱۰۳۴) معروف به مُجَدِّدِ اَلفِ ثانی ، بود (ریو؛ آفتاب اصغر، همانجاها؛ شفیع ، ج ۴، ص ۷۳ـ۷۴). او علومی چون تاریخ ، هیئت ، حساب و جَفر نیز می دانست (حسنی ، همانجا). بختاورخان (ج ۲، ص ۵۵۴) او را جزو کسانی که در تاریخ و نظم و نثر بی همتا بوده اند ذکر کرده است . صبا (ص ۱۱۵) نمونه ای از اشعار او را آورده است .

بقا در سالهای آخر عمر از خدمات دولتی کناره گرفت و در حوالی زادگاهش اقامتگاهی به نام «بقاپوره » بنا نهاد و در ۱۰۹۴ در همانجا درگذشت (آفتاب اصغر، همانجا).

آثار

از آثار او مرآتِ جهان نما به فارسی در دست است که تاریخی عمومی از ابتدا تا روزگار اورنگ زیب است (همان ، ص ۴۹۰). این کتاب نسخه مفصلتری از مرآه العالم بختاورخان * است و محمد بقا قبل از اتمام آن درگذشته است (استوری ، ج ۲، ص ۶۳۱؛ منزوی ، ۱۳۶۲ـ۱۳۷۰ ش ، ج ۱۰، ص ۱۲۶). پس از مرگ بقا، محمدرضا (برادر او) ومحمد شفیع (خواهرزاده او) آن را گرد آوردند (بختاورخان ، مقدمه ساجده س . علوی ، همانجا).

نسخه محمد شفیع مشتمل بر مقدمه ، هفت «آرایش » (باب ) و خاتمه است که در ۱۰۹۵ آن را به پایان رسانده است ، اما نسخه محمدرضایازده «آرایش » دارد (استوری ، همانجا؛ منزوی ، ۱۳۴۸ـ ۱۳۵۳ ش ، ج ۶، ص ۴۱۹۸). این کتاب دارای متنی الحاقی مشتمل بر تراجم شعرا به ترتیب الفباست ، ازینرو آن را تذکره الشعرا نیز گفته اند (گلچین معانی ، ج ۲، ص ۷۷۸). از این کتاب ، نسخ خطی متعددی موجود است ( رجوع کنید به منزوی ، ۱۳۴۸ـ ۱۳۵۳ ش ، ج ۶، ص ۴۱۹۸ـ۴۱۹۹).

محمد شفیع و محمدرضا، که پس از مرگ بقا مرآتِ جهان نما را گردآوردند، مدعی شدند که بقا مؤلف مرآه العالم و دیگر آثار منسوب به بختاورخان است (بختاورخان ، مقدمه ساجده س . علوی ، همانجا)، اما به تصریح بختاورخان (ج ۲، ص ۵۵۴)، بقا در تألیف مرآه العالم همکار او بوده است (برای اختلاف بحث درباره مؤلف مرآه العالم و دیگر آثار منسوب به بقا رجوع کنید به بختاورخان ).

شاید به سبب گفته های محمد شفیع و محمدرضا و شباهت میان مرآت جهان نما و مرآه العالم است که محققانی چون استوری ، الیوت و عبدالمقتدر، به اشتباه ، مرآه العالم را به بقا نسبت داده اند (آفتاب اصغر، ص ۴۴۹).



منابع :

(۱) چارلز آمبروز استوری ، ادبیات فارسی بر مبنای تألیف استوری ، ترجمه یو. ا. برگل ( به روسی ) ، مترجمان یحیی آرین پور، سیروس ایزدی ، و کریم کشاورز، چاپ احمد منزوی ، تهران ۱۳۶۲ ش ؛
(۲) آفتاب اصغر، تاریخ نویسی فارسی در هند و پاکستان ، لاهور ۱۳۶۴ ش ؛
(۳) محمد بختاورخان ، مرآه العالم : تاریخ اورنگ زیب ، چاپ ساجده س .علوی ، لاهور ۱۹۷۹؛
(۴) عبدالحی حسنی ، نزهه الخواطر و بهجه المسامع و النواظر ، حیدرآباد دکن ۱۳۸۲ـ۱۴۱۰/۱۹۶۲ـ۱۹۸۹؛
(۵) محمد شفیع ، مقالات مولوی محمد شفیع راجع به هنروران و خط و خطاطان ، لاهور ۱۹۷۲ـ۱۹۸۱؛
۶- محمد مظفر حسین بن محمد یوسفعلی صبا، تذکره روز روشن ، چاپ محمد حسین رکن زاده آدمیت ، تهران ۱۳۴۳ ش ؛
(۷) احمد گلچین معانی ، تاریخ تذکره های فارسی ، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
(۸) احمد منزوی ، فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان ، اسلام آباد ۱۳۶۲ـ۱۳۷۰ ش ؛
(۹) همو، فهرست نسخه های خطی فارسی ، تهران ۱۳۴۸ـ۱۳۵۳ ش ؛

(۱۰) Charles Rieu, Catalogue of the Persian manuscripts in the British Museum , Oxford 1966.

 دانشنامه جهان اسلام جلد ۳

زندگینامه ابوالحسن علی بهرامی سرخسی(یکی از استادان فنّ عروض)

از شاعران و استادان فنّ عروض در قرن پنجم . قدیمترین مأخذی که از او نام برده و در شرح بعضی لغات به اشعار او استناد کرده ، لغت فرس اسدی طوسی است (ص ۲۳، ۳۵، ۷۴، ۱۲۳، ۱۷۵، ۱۸۴، ۱۹۸ـ ۲۰۰). نظامی عروضی (ص ۲۸)، نام او را در شمار شاعران بزرگ آل ناصرالدین (غزنویان ) آورده است .

وی (ص ۳۰) از دو کتاب بهرامی ، به نامهای غایه الروضَیْن (شمس قیس ، ص ۱۸۹: غایه العروضیین ؛ قس نظامی ، حواشی قزوینی ، ص ۱۵۹) و کنز القافیه ، یاد کرده است . غایه العروضین ، از امهات کتب علوم شعری است که آن را در ردیف اولین آثار معتبر در عروض دانسته اند (صفا، ج ۱، ص ۵۶۸، ج ۲، ص ۹۱۷).

شمس قیس رازی (ص ۱۸۱، ۱۸۹)، نام بهرامی را در شمار عروضیان عجم آورده و به بیان شواهدی از غایه العروضیین پرداخته است . همچنین او ابداع دوایر مجهول و ۲۱ بحر مستحدث را به بهرامی و بزرجمهر سرخسی و دیگر عروضیان عجم نسبت می دهد (ص ۱۸۱) و در باب «زیادات » (بخشی از معایب شعری )، نیز یک بار به شعر بهرامی استناد کرده است .

عوفی (ج ۲، ص ۵۶) و دیگران به نقل از او (امین احمد رازی ، ج ۲، ص ۴۰؛ هدایت ، ج ۱، ص ۴۴۸؛ مدرس تبریزی ، ج ۱، ص ۲۹۷؛ فروزانفر، ص ۱۵۳؛ مصفّا، ج ۱، ص ۴۶۹)، از اثری دیگر از بهرامی به نام خجسته نامه یاد می کنند و عوفی (همانجا) آن را از آثار بی نظیر درباره عروض می داند.

اشعار باقیمانده از وی نشان دهنده شدت تأثیرپذیری وی از شاعران دوره سامانیان است و برخی ، مهارت و کمال او را در شاعری نیز ستوده اند (همان ، ج ۲، ص ۵۵ ـ ۵۶؛ هدایت ، همانجا). همچنین وی در برخی از سروده های خود متأثر از منجیک ترمذی است (مصفا، همانجا).

برخی به اشتباه ، او را از معاصران ناصرالدین سبکتکین (متوفی ۳۸۷) دانسته اند (هدایت ؛ مدرس تبریزی ، همانجاها، ج ۱، ص ۲۹۷؛ اته ، ص ۳۸؛ دهخدا، ذیل مادّه )، و برخی از جمله امین احمد رازی (همانجا)، او را معاصر محمود غزنوی (متوفی ۴۲۱) می دانند. اما چون وفات بهرامی را در ۵۰۰ دانسته اند (هدایت ، ج ۱، ص ۴۴۹؛ فروزانفر، همانجا)، این اقوال را نمی توان پذیرفت ، یا باید گفت که در ضبط سال وفات او اشتباه شده است .



منابع :

(۱) کارل هرمان اته ، تاریخ ادبیات فارسی ، ترجمه با حواشی رضازاده شفق ، تهران ۱۳۵۶ ش ؛
(۲) علی بن احمد اسدی ، لغت فرس ، چاپ فتح الله مجتبائی و علی اشرف صادقی ، تهران ۱۳۶۵ ش ؛
(۳) امین احمد رازی ، هفت اقلیم ، چاپ جواد فاضل ، تهران ( بی تا. ) ؛
(۴) علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران ۱۳۲۵ـ ۱۳۵۹ ش ؛
(۵) محمدبن قیس شمس قیس ، کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم ، تصحیح محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، چاپ مدرس رضوی ، تهران ( ۱۳۳۸ ش ) ؛
(۶) ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران ، ج ۱ و ۲، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
(۷) محمدبن محمد عوفی ، لباب الالباب ، چاپ ادوارد براون و محمد قزوینی ، لیدن ۱۹۰۳ـ۱۹۰۶؛
(۸) محمدحسن فروزانفر، سخن و سخنوران ، تهران ۱۳۵۸ ش ؛
(۹) محمدعلی مدرس تبریزی ، ریحانه الادب ، تهران ۱۳۶۹ ش ؛
(۱۰) مظاهر مصفّا، پاسداران سخن : مجموعه اشعار از رودکی تا عصر حاضر ، ج ۱، تهران ۱۳۳۵ ش ؛
(۱۱) احمدبن عمر نظامی ، کتاب چهار مقاله ، چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی ، لیدن ۱۳۲۷/۱۹۰۹، چاپ افست تهران ( بی تا. ) ؛
(۱۲) رضاقلی بن محمد هادی هدایت ، مجمع الفصحا ، چاپ مظاهر مصفّا، تهران ۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ ش .

دانشنامه جهان اسلام  جلد ۴ 

زندگینامه شیخ بهرام سقای بُخاری(متوفی ۹۶۲ه ق)

درویش و شاعر فارسی و ترکی گوی قرن دهم . نام او شاهْ بِردی ، معروف به بهرام سقا، و از قبیله ترکان بیات بود. امین احمد رازی (ج ۱، ص ۴۷۲) او را تُرکِ چغتایی (جغتایی ) دانسته است که درست نیست . بایزید بیات ، مؤلفِ تذکره همایون و اکبر ، برادرِ کوچک او بود (بیات ، ص ۲۳۴).

میرزا کامران ، پسر بابر که در حدود ۹۵۰ در افغانستان کنونی حکومت می کرد، اداره امور شهرهای گَرْدیز، نَغَر، بَنْگَش ، غوربند، ضحاک و بامیان را به بهرام واگذاشته بود؛ اما روزی در موقع آذین بندی کابل حالتِ جذبه بر بهرام مستولی شد و او سپاهیگری را ترک گفت و سقایی اختیار کرد و از آن پس خود را بهرام سقا نامید و به ترکستان رفت (همان ، ص ۵۴ـ۵۵؛ بهرام سقای بخاری ، گ ۵۸ ر).

تذکره نویسان او را از مریدانِ حاجی محمد خبوشانی (متوفی ۹۵۸) دانسته اند (شفیق اورنگ آبادی ، ص ۱۲۴؛ هاشمی سندیلوی ، ج ۲، ص ۵۸۳؛ گوپاموی ، ص ۳۳۸؛ بهوپالی ، ص ۴۰)؛ اما بهرام سقای بخاری در دیوان خود (گ ۱۹۳پ ) قاسم کاهی را «خضر ره خود» ذکر کرده است ، و او همان سیّد نجم الدین ابوالقاسم محمد میانکالی کابلی (متوفی ۹۸۸) است که نخست از ۹۳۵ تا ۹۵۶، سپس از ۹۶۱ تا ۹۸۸، به هندوستان رفت و در آگره (اکبرآباد قدیم ) زندگی می کرد و مردی آزادمنش و وارسته بود. همچنین او از میان مشایخ پیشین ، خود را بنده سالار مسعود (مقتول ۴۲۴) و شیخ علی لالا (متوفی ۶۴۲؛ گ ۱۹۸پ ) و «خاکِ رهِ» خواجه بهاءالدین نقشبند بخارایی (متوفی ۷۹۱) نامیده (گ ۲۰۰ر) و در ستایش خواجه عبیداللّه احرار نقشبندی (متوفی ۸۹۵) دو قصیده سروده است (گ ۱۲۵ ر، پ ).

او از موطن خود به هندوستان رفت و ظاهراً در ۹۵۴ در آن دیار به سر می برده است . در دیوانش (گ ۱۸۹ ر) قطعه ای متعلق به واقعه سال ۹۵۴ دیده می شود که به فرمایش شاه گجرات ، ظاهراً محمود شاه سوم فرزند لطیف (حک : ۹۴۴ـ۹۶۱)، سروده است . وی مدتی در چلّه خانه شیخ نظام الدین اولیا (متوفی ۷۲۵) در دهلی بود. سقاخانه او در دروازه قلعه دهلی قرار داشت (بیات ، ص ۲۳۴، ۲۳۷).

سپس به آگره رفت و آنجا در محوطه منزل برادر خود سقاخانه ای درست کرد. مرید او، درویش نظر، هم در آن شهر در دروازه قلعه سقاخانه ای داشت که هر گاه ملازمانِ اکبر پادشاه (حک : ۹۶۳ـ۱۰۱۴) از آنجا عبور می کردند، آب می خوردند (همان ، ص ۲۴۲ـ۲۴۳). شهرت بهرام سقّا در هند بیشتر به سبب جذبه ای بود که گاهی بر او استیلا می یافت ، و پس از چندی ، او دوباره به خود می آمد (همان ، ص ۲۳۵). عده ای از مردمِ هند به او عقیده پیدا کردند و به وی پیوستند و به پیروی از او به سقایی فی سبیل اللّه پرداختند. بهرام سقای بخاری کفالت آنان را بر عهده داشت و از اکبرشاه برای معاش آنان یاری می خواست (گ ۱۸۶پ ، ۱۹۰پ ).

اکبر نیز به او بسیار احترام می گذاشت و التفات داشت (صبا، ص ۳۶۰؛ خوشگو، ج ۱، گ ۳۷پ ؛ خلیل ، ج ۳، ص ۳۰۶). وی که آرزو داشت به مصر و مدینه و بطحا و شام و بغداد سفر کند (بهرام سقای بخاری ، گ ۱۰۹ر)، در ۹۴۷ از بخارا به مکه و مدینه رفت (گ ۱۸۸ر). غزلهایی که پس از مشرّف شدن به حرمین شریفین سروده ، در دیوانش مضبوط است (گ ۱۰۹ر، ۱۱۳ر، ۱۱۵ر). وی به مشهد، مزار حضرت رضا علیه السلام نیز رفت (گ ۱۵۷پ ). در دیوان او منظومه هایی در ستایش پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم چهار خلیفه اول ، امام حسین و امام رضا علیهماالسلام دیده می شود (گ ۴ر، ۳۸ر، ۵۷پ ، ۱۰۶ب ). بهرام سقای بخاری در راه سفر از هندوستان به سراندیب (سریلانکای کنونی ؛ گ ۱۹۳پ ) درگذشت . سالِ وفات وی را ۹۶۲، ۹۶۶ و ۹۷۰ ضبط کرده اند، اما از او مثنویهایی در دست است (رجوع کنید به دنباله مقاله ) که در ۹۶۶ سروده ، ازینرو ۹۷۰ باید صحیح باشد. قبر او در بَرْدَوان (ایالت بنگال ) واقع و معروف است .

علی ابراهیم خان خلیل (متوفی ۱۲۰۸) مؤلفِ صحف ابراهیم آن را دیده است (همانجا). بهرام همسر داشت (بیات ، ص ۲۳۵)، و می گویند که صحبتِ خضر را دریافته بود (علامی ، ج ۱، ص ۱۷۵).

اشعار بهرام ، نزد مردم شبه قاره شهرت دارد. ظاهراً در ابتدا از شعر و شاعری بی خبر و حتی از تحصیل علم محروم بوده ، اما گفته اند که ناگهان در ۹۵۳ به توجه باطنی شاه قاسم انوار * تبریزی (متوفی ۸۳۷) شاعر می شود (بیات ، همانجا) و در ۹۵۴ اولین دیوانِ خود را به پیروی از دیوان قاسم انوار به اتمام می رساند (رجوع کنید به بهرام سقای بخاری ، گ ۱۸۷ر؛ بیات ، ص ۵۵). وی به فارسی و ترکی شعر می سرود و چندین دیوان داشت (بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۳ـ۲۴۴) و نقل است که بیش از سی هزار بیت غزل سروده بود (نفیسی ، ج ۲، ص ۸۲۲) اما هر گاه که بیخود می شد، اشعار خود را می شُست (رجوع کنید به بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۳ـ۲۴۴؛ صبا، همانجا).

با وجود این ، دیوانش در زمانِ او موجود و میان مردم مقبول بوده است (بیات ، ص ۵۵، ۲۳۵، ۲۴۳؛ خلیل ، همانجا؛ بدائونی ، ج ۳، ص ۲۴۴). آنچه امروز از دیوان فارسی او در دست است ، مشتمل بر غزلیات ، مسدسات ، مخمسات ، قطعات تاریخ ، رباعیات ، ترجیع بندها، قصاید، مثنویات و متفرقات است . دیوان سقا (نسخه کتابخانه خدابخش پتنه ، ش ۲۴۱، مورخ ۱۰۷۳) حاوی چهار هزار بیت است ؛ و مؤلف عرفات العاشقین ، دیوان چهار هزار بیتی او را دیده است (بلیانی ، نسخه خطی خدابخش پتنه ، گ ۳۰۹پ ). این دیوان تاکنون چاپ نشده اما نسخه های دستنویس آن در کتابخانه های اروپا، تاجیکستان و هند و پاکستان موجود است (رجوع کنید به منزوی ، ج ۷، ص ۷۲۲ـ۷۲۳، ج ۹، ص ۲۱۲۰؛ اسپرنگر ، ص ۵۵، ۵۵۹).

اشعار عارفانه او تقلیدی از جلال الدین محمد مولوی ، قاسم انوار و حافظ شیرازی است . در اشعار ترکی خود از دیوان نسیمی * (متوفی ۸۲۰) تتبّع کرده است ؛ دیوان ترکی او در زمان حیاتش موجود بوده است (بیات ، ص ۵۵، ۲۳۵). علی ابراهیم خان خلیل ، نظر برخی را که معتقد بودند بهرام سقای شاعر غیر از بهرام سقای عارف بوده است ، رد می کند؛ به اعتقاد او دیوان سقا از همان کسی است که هم عارف و هم سراینده بوده است (خلیل ، همانجا).



 

منابع :
(۱) امین احمد رازی ، هفت اقلیم ، چاپ جواد فاضل ، تهران ( بی تا. ) ؛
(۲) عبدالقادربن ملوک شاه بدائونی ، منتخب التواریخ ، چاپ ولیم ناسیولیس و احمد علی صاحب ، کلکته ۱۸۶۵ـ۱۸۶۹؛
(۳) تقی الدین بلیانی ، عرفات العاشقین و عرصات العارفین ، نسخه خطی کتابخانه خدابخش پتنه ، ش ۶۸۵؛
(۴) بهرام سقای بخاری ، دیوان سقا ، نسخه عکسی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ، ش ۲۶۳۹ـ۲۶۴۰، از روی نسخه بادلیان ، ش ۳۹ Whinfield ، مورخ ۱۰۲۸ق ؛
(۵) نورالحسن خان بن محمد صدیق خان بهوپالی ، نگارستان سخن ، بهوپال ۱۲۹۲؛
(۶) بایزید بیات ، تذکره همایون و اکبر ، چاپ محمد هدایت حسین ، کلکته ۱۳۶۰/۱۹۴۱؛
(۷) علی ابراهیم خلیل ، تذکره صحف ابراهیم ، نسخه عکسی از نسخه خطی موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران ، ش ۶۶۳؛
(۸) بندربن داس خوشگو، سفینه خوشگو ، نسخه عکسی از روی نسخه خطی کتابخانه موزه بریتانیا، ش ۴۶۷۲ ۵۷۰ ؛
(۹) لچهمی نراین شفیق اورنگ آبادی ، شام غریبان ، چاپ محمد اکبرالدین صدیقی ، کراچی ۱۹۷۷؛
(۱۰) محمد مظفر حسین بن محمد یوسفعلی صبا، تذکره روز روشن ، چاپ محمد حسین رکن زاده آدمیت ، تهران ۱۳۴۳ ش ؛
(۱۱) ابوالفضل بن مبارک علامی ، آئین اکبری ، نولکشور ۱۸۹۳؛
(۱۲) محمد قدرت الله گوپاموی ، کتاب تذکره نتایج الافکار ، بمبئی ۱۳۳۶ ش ؛
(۱۳) احمد منزوی ، فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان ، اسلام آباد ۱۳۶۲ـ۱۳۷۵ ش ؛
(۱۴) سعید نفیسی ، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی تا پایان قرن دهم هجری ، تهران ۱۳۶۳ ش ؛
(۱۵) احمد علی هاشمی سندیلوی ، تذکره مخزن الغرائب ، چاپ محمد باقر، لاهور ۱۹۶۸ـ۱۹۷۰؛

(۱۶) A. Sprenger, A catalogue of the Arabic, Persian and Hindustani manuscripts of the libraries of Oudh , Calcutta 1854.

دانشنامه جهان اسلام جلد ۴

زندگینامه امیر هوشنگ ابتهاج «ه.ا. سایه»

در ششم اسفند ماه ۱۳۰۶شمسی در رشت دیده به جهان گشود. دوران کودکی وتحصیلات نیمه تمام خود رادر زادگاهش گذراند. وبه علت عدم علاقه به درس وتحصیل پس از پنجم متوسطه دیگر سراغ درس نرفت ونتوانست شغل خانوادگی یعنی فعالیتهای اداری  ودیوانی را پی گیرد .(۱)

آشنایی ودوستی او در تهران با شاعران مطرحی چون حمیدی شیرازی, فریدون توللی, شهریار ,نیما یوشج, نادر نادر پور ,سیاوش کسرایی, احمد شاملو, منوچهر شیبانی, اسماعیل شاهرودی, فریدون مشیری, فروغ فرخزاد, سهراب سپهری و مهدی اخوان ثالث در او تاثیر یسزایی گذاشت بطوری که کاملا به شعر وشاعری روی آورد تخلص (ه. ا سایه) را برای خود برگزید وتنها ۱۹ بهار از زندگی اش گذشته بود که اولین اثر او بنام نخستین نغمه ها به پیروی از سبک حافظ از او به چاپ رسید .(۲)

او در جوانی عاشق دختر ارمنی به نام گالیا می شود که این عشق ورابطه عاطفی دست مایه اشعار عاشقانه ای می شود که در آن زمان می سروده است.

ابتهاج در آغاز راه سعی داشته تا به راه نیما رود اما نگرش مدرن واجتماعی شعر نیما به ویژه پس از سرایش ققنوس با طبع او که اساسا شاعر غزل سرا بوده هم خوانی پیدا نمی کند وراه خودش را که همان سرودن غزل بود را ادمه می دهد تا جایی که می توان تعدادی از غزل های او را بهترین غزلهای این دوران  وبرخی از دوستداران شعرش او را بهترین غزل سرای بعد از حافظ شیرازی می دانند.

سمت ها

۱-او سر پرست واحد موسیقی رادیو در سالهای ۱۳۵۰-۱۳۵۶

۲-سرپرست برنامه گلهای تازه در برنامه رادیو ایران

 ۳-پایه گذار گلچین هفته

۴- بنیان گذار موسیقی چاوش

که متشکل  از بهترین موسیقی دانان مرکز حفظ واشاعه موسیقی از جمله اساتید محمدرضا شجریان, محمد رضا لطفی وپرویز مشکاتیان نیز بوده است.(۳)

نظرات دیگران

اما روح موسیقیایی نهفته ای در اشعار ابتهاج وجود دارد چنانکه همایون خرم آهنگ ساز معروف برنامه گلهاکه با ترانه ها ابتهاج آهنگ ساخته از جمله آهنگ (توی ای پری کجایی)دلیل اصلی  استفاده زیاد موسیقی دانان از اشعار ابتهاج را منبع سر شارالهام دهنده به موسیقی دانان می داند.(۴)

دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن خود در باره ابتهاج چنین می نویسد:  در غزل فارسی معاصر شعر ه. الف.سایه در شمار آثار خوب وخواندنی است . مضامین گیرا ودلکش تشبیهات واستعارات وصور خیال بدیع زبان روان وموزون وخوش ترکیب وهم آهنگ با غزل از ویژه گیهای شعر اوست ونیز رنگ اجتماعی ظریف   آن یاد  آور شیوه دلپذیر حافظ است …. وی در زمینه نو سرایی طبع آزمایی کرده است. آنچه از این قبیل سروده درون مایه ومحتاوای آن ها تازه وابتکار آمیز است.وچون فصاحت زبان وقوت بیان سایه با آن هم گام شده ترکیب این دو کیفیت با هم نتیجه مطلوب به بار اورده است.(۵)

آثار

۱-نخستین نغمه ها

۲-سراب

۳-شبگیر

۴-زمین

۵- چند برگ از یلدا

۶-یادگار خون سرو

۷-سیاه مشق

۸-راهی واهی

۹-تصحیح دیوان حافظ به سعی سایه  (۶)

شعر انتظار

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو

جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بود پرده دار کو

ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

ای بس بسنم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو

چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو

ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو

یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو

خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن

این غزل از اوست:

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفت

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

****************

غزل زیبا از او:

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی ؟

چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی ؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی ؟

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی ؟

به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن
نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی ؟

***************

غزلی بسیار زیبا از او:

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر
انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی ، بهتان نیست

رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشق ات ، دل دریا طلبد
هر تــُنـُـک حوصله را طاقت این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

***************

غزلی بسیار زیبا از او:

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن

ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن

بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن

شکایت شب هجران که می تواند گفت
حکایت دل ما با نی کسایی کن

بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم
تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن

نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست
بیا و با غزل سایه همنوایی کن

*************

غزلی بسیار زیبا از او:

رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

***********

ترانه معرف تو ای پری

شبی که آواز نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم

نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی

من همه‌جا، پی تو گشته‌ام

از مه و مهر، نشان گرفته‌ام

بوی تو را، ز گل شنیده‌ام

دامن گل، از آن گرفته‌ام

تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی

دل من سرگشته توست

نفسم آغشته توست

به باغ رویاها چو گلت بویم

در آب و آیینه چو مهت جویم

تو ای پری کجایی

در این شب یلدا ز پی‌ات پویم

به خواب و بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من می‌دانند

که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی

************

شعر نو از اوست:

چه فکر می کنی ؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟

درین خراب ریخته 

که رنگ عافیت ازو گریخته 

به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

 چه سهمناک بود سیل حادثه 

که هم چو اژدها دهان گشود 

زمین و آسمان ز هم گسیخت 

ستاره خوشه خوشه ریخت 

و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

 هوا بد است 

تو با کدام باد می روی ؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا

که با هزار سال بارش شبانه روز هم 

دل تو وا نمی شود.

 تو از هزاره های دور آمدی 

درین درازنای خون فشان 

به هر قدم نشان نقش پای تست.

درین درشتناک دیولاخ 

ز هر طرف طنین گام های استوار توست 

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام 

به خون نوشته نامه ی وفای تست 

چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود 

چه دارها که از تو گشت سربلند 

زهی شکوه قامت بلند عشق 

که استوار ماند در هجوم هر گزند .

 نگاه کن 

هنوز آن بلند دور 

آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست 

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست 

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن 

سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز 

رو نهی بدان فراز.

 چه فکر می کنی ؟ 

 جهان چو آبگینه ی شکسته ایست 

که سرو هم درو شکسته می نمایدت 

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ 

که راه بسته می نمایدت .

 زمان بی کرانه را 

تو با شمار عمر ما مسنج 

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج 

به سان رود 

که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش 

امید هیچ معجزی ز مرده نیست .

زنده باش

 



۱-زندگی شاعران نام ایران//ناهید فرشاد مهر

۲-همان کتاب

۳-برنامه ادبی رادیو

۴-برنامه ادبی رادیو

۵-زندگی شاعران نام ایران//ناهید فرشاد مهر

۶-زندگی شاعران نام ایران//ناهید فرشاد مهر

زندگینامه آیت الله محمد صالح حائری « علامه سمنانی » (١٣٩١-١٢٩٨ ه . ق)

ولادت

در ٢٨ رجب سال ( ١٢٩٨ ه . ق) [ ١ ] در شهر مقدس و مذهبی کربلای معلا در خانه پاک و بی آلایش فقیهی اندیشمند، فرزندی بس با برکت و مسعود دیده به جهان گشود که بعد ها خدمات گرانقدری به فرهنگ اسلام و مسلمانان تقدیم کرد. پدر بزرگوارش این نوزاد نام گذاشت . « محمد صالح » مبارک راعلامه حائری از خاندان اهل علم و دانش و تقوا و معرفت برخاسته است.

جد اعلای ایشان مرحوم آیه الله آقا شیخ معین الدینقاسمی[ ٢ ] علامه مازندرانی از فقیهان معروف عصر خود و از دست پروردگان علامه مجلسی بوده است. جد دیگرش فقیه فرزانه آیه الله محمد حسن قاسمی بارفروشی رحمه الله است .پدر بزرگوارش، آیه الله حاج میرزا فضل الله علامه حائری از فقیهان عصر خویش است و نه تنها پدر جسمانی محمد صالح، که مربی روحانی او نیز به حساب می آید .

مادر مکرمه اش دختر شادروان آیه الله حاج ملا محمد یوسف استرآبادی ( صاحب کتاب صیغ العقود و کتاب های رضاع، لقطه، قضا و شهادات و از زنان پاکدامن و نمونه عصر خویش بوده است .محمد صالح در چنین خاندانی و در دامن پدری بزرگوار و مادری پاک سرشت و در محیطی پر از معنویت و صفا دوران کودکی رابه پایان رساند .

تحصیل

علامه سمنانی برادری با فرهنگ و فرهیخته به نام آیه الله شیخ علی علامه ( متوفای ١٣٩٢ ه . ق) ( صاحب کتاب حجه البالغه)داشت که سال ها از محضر او کسب فیض کرد. او نیز فرزندی دانشمند به نام علامه جلال الدین حائری مازندرانی ( متوفای ١٣۵٧ه. ش) داشته که آثاری از خود به یادگار گذاشته است. محمد صالح از همان آغاز کودکی به فراگیری دانش رغبت فراوان داشت و« سیبویه » دارای نبوغ فکری و حافظه ای نیرومند بود. علم اندوزی را در کربلا نزد برادران خود به نام های مولا علی معروف بهآغاز نمود . « اخفش » و مولا عباس معروف بهپس از تکمیل ادبیات، سطوح و فقه و اصول را نزد پدر دانشمند و برادر فاضلش ( علامه شیخ علی حائری) و استادان دیگر آموخت.

علامه خود در این باره می نویسد :

مرحوم والدم مرا در حالی که بسیار خردسال بودم، به تحصیل دانش وا داشت و به روش معمول زمان، بی آن که فارسی « …بیاموزم، پس از موختن قرائت قرآن مجید به آموختن امثله و شرح امثله … پرداختم. سرمایه فارسی ام نخست از چند کتاب بود،سپس به نحو و صرف و منطق عربی شغول شدم … شرح لمعه را با کمال تدقیق و تحقیق نزد والدم خواندم و به همین منوال قوانین را نزد برادر اکبرم و مرحوم شیخ علی علامه … ( کتاب) کبری را به پارسی در بحر تقارب و انموزج و التهذیب المنطق را به تازیبه نظم کشیدم و نیز به استقبال نان و حلوای شیخ بهایی و نان جو سید دلدار حسین هندی، نان و خرمایی به نظم آوردم که چندان بهزعم زعمای شعر با آن حداثت ( نوجوانی) از قافله عقب نماندم. هنگامی که سیوطی می خواندم، الفیه را تخمیس کردم، هر چند ناتمامماند. رفته رفته قصاید بسیار را انشاء نمودم. ( پس از استفاده بسیار از علمای کربلا) به نجف اشرف مسافرت و ١٢ سال تمام در] [٣] « حوزه درسی مرحوم آخوند خراسانی و میرزا حسین خلیل تهرانی مشغول بودم پرداخت و کتاب هایی که خوانده بود، تدریس کرد. آخوند ملا محمد کاظم « رساله غساله » او پس از این آموزش ها به تألیفخراسانی، صاحب کفایه الاصول ( متوفای ١٣٢٩ ه . ق) در ماه رجب سال ( ١٣١٢ ه . ق) به قصد زیارت وارد کربلا شد.

ویروزها در صحن مطهر سید الشهدا علیه السلام مبحث غساله را تدریس می کرد. شیخ محمد صالح فرصت را مغتنم شمرد و رساله غساله، و کلی طبیعی و تجری را که تألیف کرده بود، به مرحوم آخوند عرضه کرد. مرحوم آخوند پس از مطالعه تألیفات شیخ محمدصالح، به استعداد فوق العاده و نبوغ وی پی برد و در بازگشت به نجف؛ این جوان نابغه را نیز با خود برد. بدینسان شیخ محمد صالح به حلقه درس آخوند خراسانی وارد شد .

در حوزه نجف، علاوه بر درس آخوند، از دانشمندانی چون فقیه بزرگوار حاج میرزا حسین، حاج میرزا خلیل تهرانی رحمه الله علیه و از حکیم توانا مرحوم ملا اسماعیل بروجردی علوم عقلی را استفاده کرد و با دانش های گوناگون آشنا شد و هنوز به بیست سالگی نرسیده بود که به درجه رفیع اجتهاد نائل آمد. متأسفانه زمانی که حوزه نجف می بایست از مقام علمی او بهره برداری کند مصادف بابیماری چشم او شد .

پس از ١٢ سال بهره وری از معارف استادانی برجسته به علت ابتلا به درد شدید چشم در سال ١٣٢۴ ه . ق برای درمان آن ازحوزه کهنسال نجف، عازم ایران گردید و به بابل زادگاه نیاکانش رفت. او به درخواست مردم در پرتو کتاب آسمانی قرآن، سنتپیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم و احادیث اهل بیت علیهم السلام به ارشاد و روشنگری پرداخت و در ضمن تبلیغ،مطالعه، تحقیق، تألیف و تدریس را ادامه داد. غالب فضلای آن دیار در حوزه درسی او حاضر گشته و از فروغ دانشش بهره میبردند .

گوشه ای از مبارزات

حضور علامه سمنانی در بابل هم زمان بود با دوران تسلط بیگانگان از جمله استعمارگر پیر انگلستان بر سرنوشت ملت مسلمان ایران و رواج بی دینی و ابتذال .از طرفی رضاخان پهلوی، از مخالفان سرسخت اسلام و روحانیت با حمایت دولت انگلستان به سلطنت رسیده بود، و به نام تجدد
طلبی برای حذف تدریجی اسلام و بیرون راندن تدریجی روحانیان از مناصب و پست های دولتی، به ویژه مشاغل با اهمیت قضایی،تلاش می کرد. زمزمه های شوم نبرد با اسلام و احکام نورانی آن از هر سو به گوش می رسید .

در این حال روحانیان زمان شناس، بدون واهمه از قدرتهای پوشالی، پا در رکاب مبارزه نهاده و با تهاجم فرهنگی استعمار و اسلام زدایی رضاخان مزدور به ستیز برخاستند. علامه سمنانی نیز با مشاهده اوضاع و احوال به حکم وظیفه دینی و صنفی، ساکت ننشست و شجاعانه وارد مبارزه با استعمار و استبداد شد رضا شاه بر پایی مجالس روضه خوانی را ممنوع کرد اما او هم چون گذشته درگرامی داشت یاد شهدای کربلا مجلس به پا می کرد و با سخنرانی های خود به روشنفکری می پرداخت. وی در یکی از سخنرانیهای آتشین خود در مسجد جامع بابل با صراحت گفت: هر کس با قرآن مخالفت کند کافر است اگر چه رضاخان باشد !.

سخنرانی شدید علامه سمنانی در مسجد بابل سبب دستگیری وی شد. ایشان مدت نه ماه در سیاه چال های رژیم شاه، در پایتخت زندانی شد و سپس به سمنان تبعید گردید. بدین ترتیب وی به سمنان گام نهاد و ناگزیر در آن دیار ماندگار شد. در زمانی کوتاه توجه مردم مسلمان سمنان و دانشمندان شهر را به خود جلب کرد. محضر شریف ایشان همواره فیض بخش خاص و عام بود. علاوه براقامه نماز جماعت، اغلب صبح ها در مسجد جامع سمنان، حوزه درسی داشت و اکثر طلاب علوم دینی از خارج و داخل، از حوزه درس ایشان استفاده می کردند. افسوس، در زمانی که می بایست او ده ها و بلکه صد ها دانشمند همچون خود و بهتر از خود راتربیت کند، همه وقتش در سمنان به مطالعه و تحقیق و تتبع گذشت .

کتابخانه معظم له

طبق وصیت علامه سمنانی در تاریخ ( ١٣۵١ ) کتابخانه شخصی اش که شامل ٩۴١ عنوان اثر و بسیاری از آن ها نادر بود؛ به کتابخانه آستان قدس رضوی اهدا شد و بدین گونه وی ارادت خود را به بارگاه نورانی امام هشتم علیه السلام نشان داد.[ ۴اجازات ایشان علامه سمنانی علاوه بر اجازه اجتهاد، از دست مبارک مشایخ روایتی نیز به دریافت اجازه نقل روایت مفتخر گشت که آن مشایخ عبارتند از :

۱. پدر بزرگوارش شیخ فضل الله حائری مازندرانی . .

۲. برادرش علی علامه حائری . .

۳. حاج میرزا حسین خلیل تهرانی . .

۴. حاج میرزا حسین نوری.[ ۵ ]

روایت کنندگان

اسامی برخی از عالمانی که از علامه سمنانی اجازه روایت دریافت کرده اند، بدین قرار است:

۱٫سید شهاب الدین مرعشی نجفی

۲٫شیخ جلال الدین علامه حائری

۳٫سید فخر الدین امامت کاشانی

۴٫حاج حسین مقدس مشهدی شاهرودی

۵٫سید عزیزالله امامت کاشانی

۶٫شیخ مهدی شرف الدین

۷٫سید عباس کاشانی

۸٫حسین عمادزاده اصفهانی 

از نگاه بزرگان

با نگاهی به نظرات بزرگان درباره فیلسوف نامدار، فقیه و شاعر عالی مقدار، گنجینه علوم الاهی، علامه سمنانی، جایگاه والای این عالم توانا در میان علمای شیعه و ابعاد شخصیت وی هویدا می شود .

سید الفقها و المجتهدین آیه الله سید محمد مهدی اصفهانی کاظمینی ( متوفای ١٣٩١ ه . ق) درباره او می نویسد :علامه شیخ محمد صالح … اکنون یگانه مرجع تقلید مهم مازندران است، تألیفات خوبی دارد که بر فراوانی فضل و وسعت دایره اطلاعات و فزونی دانشش دلالت می کند.[ ۶]

شادروان استاد محمد تقی جعفری تبریزی رحمه الله او را نابغه ای عظیم الشأن معرفی کرده است.[ ٧ ] وی می گوید :علامه مردی بسیار با فضل بود، مخصوصا ادبیات عربی اش خیلی قوی بود … اطلاعات فلسفی اش هم خیلی زیاد بود، در اصول همحد بالایی داشت .

مرحوم حجه الاسلام دکتر محمد هادی امینی درباره او می نویسد :شیخ محمد صالح … از فقیهان و عالمان بزرگ جهان اسلام و از استادان مسلم در فقه اصول و از مولفان و پژوهشگران و محققان] بزرگوار است.[ ٨]

مولف کتاب تذکره الشعراء وی را این گونه ستوده است :شیخ الفقهاء و المجتهدین آیه الله العظمی فی العالمین آقای شیخ محمد صالح حائری مازندرانی معروف به علامه سمنانی از مفاخر و مشاهیر فقها و مراجع عصر حاضر و از مشایخ اجازه مولف کتاب و مرحوم آیه الله والد و جمع بسیاری از علمای اعلام معاصر] هستند.[ ٩]

اندیشمند دردمند استاد محمد رضا حکیمی علامه را چنین معرفی می کند :حضرت علامه سمنانی، از علمای بزرگ و بسیار کم مانند اسلام است در سده گذشته، و جامع، معقول و منقول به معنای وسیع وژرف تعبیر، و صاحب اطلاعات و معلوماتی پهناور و مجتهد در فلسفه و تحقیقات فلسفی نه تنها فلسفه خوان و فلسفه دان و فلسفه گودر عین رعایت تعادل، و با « حکمت متعالی » و فلسفه نویس، نقاد تیز هوش و پرتوش و توان مباحث فلسفی، بویژه اصول و مبانیاشاره و به ارزشمندی نکته هایی در خور ارزش که در فلسفه صدرایی مطرح گشته است. جامعیت علامه سمنانی تا جایی است کهآثار او در فنون مختلف و رشته های علمی و فلسفی و کلامی و ادبی و تاریخی و فقهی و اصولی و گونه هایی دیگر از مباحث
تحقیقی سیصد تألیف دانسته اند …

روشی از نقد فلسفی را عرضه کرد، و با غنایی که از نظر منابع و استنادها، و رساله « حکمت بوعلی سینا » علامه سمنانی، در کتاب های منقول در آن، و وفور مباحث آن، به این کتاب بخشید، این روش را در خور عرضه ساخت .می نویسد : « رفیع » شاگرد او عبدالرفیع حقیقت یکی از دانشمندان به نام و علمای بزرگ اسلام در عصر حاضر، آیه الله آقا شیخ محمد صالح حائری مازندرانی ( سمنانی) است …. بدون هیچ گونه مبالغه استفاده از راهنمایی های بی دریغ و تحصیل دانش و کسب فیض که نگارنده در دوره نوجوانی از محضرمبارک ایشان نمودم پایه اساسی معلومات تاریخی و ادبی نگارنده و همچنین تألیف و تنظیم آثار نظم نثر موجود است، به همین جهت] همواره به روان پاک آن مرحوم درود می فرستم.[ ١٠]

آثار مکتوب

علامه سمنانی، عمرش را در مطالعه و تحقیق و تألیف و تدریس سپری کرد، نتیجه این کار آثار فراوانی است که همه حاکی از ژرف نگری، احساس تعهد و مسئولیت، عمق دانش و فکر عالی اوست. آثاری که در حد خود از گرانقدرترین مکتوبات علمی و حکمی بوده و از دقایق و نکات و اسرار علوم عقلی و الهی پرده برداشته و به رفع مشکلات و حل معضلات آن ها اهتمام کرده است.

شمار آثارعلامه سمنانی اعم از کتاب و رساله به سیصد مجلد تحت عناوین فقه، اصول فقه، تفسیر، کلام، منطق، فلسفه، دعا، ادبیات مندرج
است شگفت این که تعدادی از این آثار را در جوانی نوشته است. اینک نام آثاری از وی را یادآوری می شویم .

۱. ارث الزوجه

۲. ارائه التنقیح السنی فی البرائه عن تلقیح المنی

۳. اتحاد العاقل و المعقول

۴. احتجاجات مأمون، چاپ اصفهان، سربی، وزیری، کانون ادبیات ایران، ٧٢ ص

۵. احسن الدلالات

۶. احیاء المنطق الرسطائی

۷. احیاء الرجال

۸. الاریکه الخضراء

۹. الاستصحاب، سال نشر ١٣۶٢

۱۰. الاسکناسیه فی احکام اوراق النقدیه

۱۱. اصاله اللزوم فی العقود و الایقاعات

۱۲. الاعتقادات

۱۳. اجتماع الامر و النهی

۱۴. اکسیر سعادت و حیات جاودان و تکثیر شقاوت و سیئات جاهلان و حاسدان. تاریخ تألیف ( ١٣٨۴ ه . ق

۱۵. اقسام الکفار و احکامهم

۱۶. الهیات

۱۷. امتناع شریک الباری

۱۸. الأمر بین الأمرین

۱۹. الایمان بالله، در شمارش ادله اثبات واجب الوجود طبق تمام مذاهب، فارسی و استدلالی است

۲۰. الباقیات الصالحات، فی الاحکام المنصوصه ناتمام

۲۱. البدیعیه، قصیده میمیه

۲۲. بستان الادب، تهران، کتاب فروشی، معصومی

۲۳. البقعیه

۲۴. بناء المهدوم فی اعاده المعدوم

۲۵. بوارق الالهام فی شرح شوارق الالهام

۲۶. بیان ایمان ( فقه فارسی) استدلالی

۲۷. بیان الواقع فی رد البابیه

۲۸. تاریخ الدنیا والدین

۲۹. تاریخ ظهور المنطق، من لدن ارسطالیس

۳۰. تاریخ معارف امامیه ترجمه کتاب ظلامه العتره الطاهره الی حضره قاده الاسلام الباهره. ( متضمن مذاهب اسلامیه و جواب جمیع .شبهات هابیان) این کتاب با تحقیق این جانب ( ناصر باقری بیدهندی) آماده چاپ است .

۳۱. تاریخ معارف الامامیه و معارف المذاهب الاسلامیه در ١٢ جلد

۳۲. تتمیم حاشیه المکاسب

۳۳. التجری

۳۴. تخلف العله عن المعلول

۳۵. تخمیس الفیه ابن مالک تا باب اضافه

۳۶. تخمیس لامیه المعری

۳۷. ترجمه الادب الکبیر از ابن مقفع

۳۸. تفسیر سوره حمد و حدید و آیه الکرسی

۳۹. تقریر ابحاث مرحوم آخوند خراسانی ( در طهارت، خمس، زکات، و احکام شیردادن)

۴۰. حاشیه بر مفاتیح الشرایع

در عرصه شعر و ادبیات

علامه سمنانی از طبعی موزون، ذوق شعری لطیف و روحی نیرومند نیز برخوردار بود. اشعار عربی و قصاید بلند ایشان را از قدیم… « نونیه نبویه و قصیده بدیعیه » در حوزه های ادبی نجف همطراز آثار شاعران برجسته عرب به شمار آورده اند؛ مانند قصیده بلندمهیار دیلمی ( متوفای ۴٢٨ ه . ق) و موید الدین طغرائی » از این رو علامه سمنانی، در تاریخ فرهنگ اسلامی یادآور کسانی چوناصفهانی ( متوفای ۵١۵ ه . ق) است . …

علی اسفندیاری « نیما یوشیج »  (متوفای ١٣٣٨ )شاعر نوپرداز و نوآفرین کشورمان در نامه ای خطاب به علامه می نویسد: خطاب می کنیم برای تو که در مازندران فرد هستی. گمان نمی برم میزانی برای تعیین مقدار توفیق صالحین « تو » مخصوصا به تویک قوم بهتر از وجود شخص صالحی در آن قوم باشد.[ ١١]
استاد جلال الدین همایی و نیما یوشیج درباره مقام علمی او شعر سروده اند :

نیما در قصیده ای می سراید :
منم که طالح درمانده ام در این فکرت
تویی که صالحی ای حایری زمن مگریز
ابونواس و غزالی و طوسی، این سه تویی
که کس نخوانده و نشناسدت به حق تمیز[ ١٢]
شاعر اهل بیت علیهم السلام

علامه سمنانی را باید از شاعران شیعه خواند که در ادبیات فارسی و عربی فوق العاده چیره دست بوده است. برخی از سروده های او از این قرار است .

شد برون از آستین امروز دست گردگار

داشت بر کف گوهر گیتی فروزی شاهوار

بود هفت اقلیم و نه طارم برایش استوار

جبرئیلش می ستودی روی تخت زرنگار

از لبش این حسن مطلع شد چو خورشید آشکار

لا فتی الاعلی لا سیف الا ذوالفقار

غروب آفتاب

سرانجام پس از یک سده پژوهش، تألیف، تدریس، عبادت و پارسایی در ٢١ دیماه ١٣۵٠ برابر با ٢٣ ذی قعده (١٣٩١ ه . ق)، درسن ٩٣ سالگی به لقاء الله پیوست. رحلت علامه سمنانی، ضربه ای بس عظیم بر پیکر حکمت و اندیشه بود، آن چنان که موجب اندوهعالمان و اندیشمندان دینی شد، آنان اندوه درونی و آلام باطنی خویش را در مجالس محافل با نظم ونثر ابراز داشتند .

روز درگذشت او بازار سمنان تعطیل و پیکرش با حضور دانشمندان، استادان، دانشجویان و سایر طبقات تشییع و به مشهد مقدسانتقال داده شد و در آن جا نیز با تشییع باشکوهی به حرم رضوی منتقل گردید و پس از طواف حرم مطهر امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در جوار آستان ملکوتی امام رضا علیه السلام رخ در نقاب خاک کشید .. ١٣۵٠ [ ١٣] « به صالح گوبیا بر خاک پائی پیکر اندازیم » ، ماده تاریخ آن مرحوم چنین است.

گلشن ابرار، ج ۴ ، ص ۴۶٢



 ۱ . مطابق با ١٢۵٨ ش

۲ .او فرزند شیخ فضل الله و او فرزند ملا محمد حسن بن علی محمد بن علاء الدین بن ابوالحسن بن معین الدین قاسمی است و .قاسمی های مازندرانی از اولاد حسن بن قاسم بن علی بن عبدالرحمن بن شجیری بن قاسم بن زید بن حسن بن علی علیه السلام هستند. بنابر نظریه دیگر: از اولاد قاسم بن ادریس بن امام علی نقی علیه السلام هستند .

۳ .شرح حال رجال معاصر مازندران، ص ٢۴

۴ . واقفین عمده کتاب به کتاخانه های آستان قدس رضوی، ص ٢٠ ؛ گوشه هایی از زندگینامه مجاهد متقی مرحوم آیه الله شیخ جلال  الدین علامه  حائری، ص ۵١ ؛ مجموعه مقالات کنگره بین المللی کتاب و کتابخانه در تمدن اسلامی، دفتر سوم، ص ١٣٧

۵٫ المسلسلات، ج ٢ ، ص ۴١٧

۶ . احسن الودیعه، ج ٢ ، ص ٩۶

۷ . مقدمه حکمت بو علی سینا،

۸ . معجم رجال الفکر و الادب فی النجف خلال الف عام، ج ٣ ، ص ١١۴

۹ . تذکره الشعراء، ص ۴۴

۱۰٫  تاریخ سمنان، ۶١۴ و ۶١٣

۱۱ . نیما یوشیج، نامه ها، ص ٣۶١

۱۲ . همان، برگزیده آثار به کوشش سیروس طاهباز؛ با شراگیم یوشیج، ص ١٨

۱۳. زندگی نامه رجال و مشاهیر ایران، ج ٢ ، ص ٧۵

زندگینامه لبیبی«سیدالشعر»

از شعرای معروف اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است و مسعودسعد وی را اوستاد و سیدالشعرا خوانده در قصیدتی بمطلع:

بنظم و نثر گر امروز افتخار سزاست// مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست

آنجا که گوید و مصراعی از لبیبی تضمین کند:

بدین قصیده که گفتم من اقتدا کردم به اوستاد لبیبی که سیدالشعر است بدان طریق بنا کردم این قصیده که گفت عوفی در لباب الالباب( ۱) گوید: لبیبی ادیبی لبیب و شاعری عجیب بود، نظمش رایق « سخن که نظم کنند آن درست باید و راست » و در فضل از اقران فایق مداح امیرابوالمظفریوسف بن ناصرالدین رحمه الله بود و در مدح آن شاه نیکخواه نام جوی ثناخر مداح پرور این قصیده گفته و داد سخن بداده است:

چو بر کندم دل از دیدار دلبر

نهادم مهر خرسندی بدل بر… الخ

هدایت در مجمع الفصحاء( ۲) گوید:

لبیبی از قدمای شعرا و حکما بوده است از حالات و مقالاتش استحضاری چندان حاصل نیامد الاخ اینکه صاحب فرهنگ بعض ابیات او را بر سبیل استشهاد تصحیح لغات ثبت کرده و صاحب تاریخ آل غزنویه تاریخ بیهقی در اختلال حال محمد بن محمود بر وجه مناسبتی در ضمن حکایتی این قطعهء او را برشتهء تحریر آورده: کاروانی همی از ری بسوی دسکره شد آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد الخ و سپس ابیاتی پراکنده از وی نقل کرده است که در ذیل بیاید با پیدا شدن کتاب ترجمان البلاغه تألیف محمد بن عمر راذویانی عصر زندگی و در سلک شعرای آل سبکتکین بودن لبیبی تا حدی معلوم و مسلم گشته است چه در این کتاب دو بیت از لبیبی در تأسف از مرگ فرخی سیستانی نقل شده است و از آن دو بیت بخوبی برمی آید که لبیبی لااقل تا سال ۴۲۹ که سال فوت فرخی است زنده بوده است و لبیبی وی را بدین دو بیت مرثیه گفته و هم از این دو بیت برمی آید که وی را با فرخی دوستی و با عنصری چون غضائری معاداتی بوده است و میانهء خوشی نداشته اند.

و آن دو بیت این است:

گر فرخی بمرد چرا عنصری نمرد// پیری بماند دیر و جوانی برفت زود

فرزانه ای برفت و ز رفتنش هر زیان // دیوانه ای بماند وز ماندنش هیچ سود

 

مرحوم ملک الشعراء بهار در مقدمهء قصیدهء رائیه وی می نویسد( ۳) عوفی ذکر وی ضمن شعرای آل سبکتکین آورده و قصیدهء وی را در مدح یوسف بن ناصرالدین دانسته و صاحبان تذکره بیش از این چیزی در شناخت وی ندارند حتی معلوم نکرده اند که این شاعر اهل کجاست گرچه در خراسانی بودن لبیبی تقریباً شکی نمیتوان داشت اما از کدام شهر خراسان است معلوم نیست و اما قصیدهء رائیه وی به اقرب احتمالات در مدح ابوالمظفر چغانی است بدو دلیل ذیل و اگر چه این دلایل هیچیک اقناعی نیست لکن سررشتهء تحقیق تواند بود:

یکی آنکه شعرای محمودی یوسف بن ناصرالدین را همیشه به کنیت ابویعقوب مدح کرده اند و ستوده اند و خطاب « میر » و « خسرو » و « شاه » و « سپهبد » و « ملک » اگر ذکر لقب او شده است عضدالدوله آورده اند و یا او را به القاب نکرده اند چه ملک و میر و خسرو مطابق رسم آن روز دون پادشاه است ذکر شواهد این منظور مطلب را به درازا خواهد « پادشاه » کشید و با مسامحه ای که در این باره به کار بریم کنیهء ابوالمظفر و عنوان صریح پادشاه بدون ذکر لقب او عضدالدوله بعید است که دربارهء یوسف بن ناصرالدین گفته شده باشد دوم تعریفی است که در قصیده می بینیم و آن چنین است که شاعری از حد غربی خراسان با دلبر وداع کند و وارد ریگزاری بزرگ شود و پس از آن که از ریگزار بیرون شد به رود جیحون رسد و از جیحون بگذرد و به درگاه ممدوح پیوندد، از این سفر ظاهراً چنین بنظر میرسد که شاعر از مرو یا سرخس یا هرات عزیمت کرده و از دشت خاوران و ریگزار اتک یا آخال عبور کرده به جیحون رسیده و از آن نیز گذشته و به ممدوح پیوسته است، و ممدوحی که ابوالمظفر خطاب شود و برای رسیدن بدو از جیحون بایستی عبور کرد به ظاهر همان ابوالمظفر چغانی است ممدوح دقیقی و ممدوح قدیم فرخی که خانه اش در چغانیان و جبالی است که رود جیحون از آنجا سرچشمه گیرد و وصول بدان محل مستلزم گذشتن از جیحون است.

اما سبک ریزه کاریهای این قصیده به ریزه کاریها و روانی و سهولت قصیدهء نونیهء فرخی که هم در مدح امیرابوالمظفر گفته است بی شباهت نیست، کسانی که این قصیده را به منوچهری و فرخی نسبت داده اند پایهء نسبت آنان بر حدس و قیاس بوده است چه از لحاظ وداع با دلبر و سوار شدن مرکوب و طی صحاری و براری و وصف شب و منازل قمر و ستارگان بقصاید لامیه و نونیهء منوچهری شبیه است و از حیث سبک عبارات و روانی و صافی اشعار و انسجام و مخصوصاً مدح ابوالمظفر که ممدوح فرخی بوده و او نیز سفری از سیستان به حدود جیحون و چغانیان کرده به فرخی شبیه است و از این دو قیاس حدس مذکور بیرون آمده ولی ظاهراً شکی نباشد که قصیده از لبیبی است و عوفی نیز بدان تصریح دارد

اما مأخذ این قصیده:

قدیمترین مأخذ این قصیده چنانکه اشاره شد لباب الالباب محمد عوفی از شعرای آخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم است و پس از وی مرحوم لسان الملک سپهر از مأخذ دیگری که معلوم نیست چه بوده، این قصیده را به خط خود بر پشت صفحهء نخستین نسخه ای از دیوان خطی دلیل اینکه سپهر از مأخذ « این قصیده را برخی از فرخی و برخی از منوچهری دانند » :

منوچهری نوشته است و بالای آن نگاشته دیگری غیر از لباب الالباب قصیده را به دست آورده این است که اولًا عبارت فوق را در نسبت قصیده بفرخی و منوچهری روی آن نوشته است و هرگاه به نسخهء لباب الالباب دسترسی داشت ذکر این عنوان نمیکرد و یا لااقل نامی نیز از لبیبی میبرد و دیگر آنکه روایت سپهر با روایت عوفی که در نسخهء چاپ ادوارد براون مندرج است تفاوتهای فاحش دارد و ابیات روایت سپهر از روایت لباب الالباب بیشتر است و اختلاف عبارت و کلمه یعنی نسخه بدل نیز دارد، گرچه میتوان پنداشت که شاید سپهر نسخهء دیگری از لباب الالباب به دست داشته که در آن نسخه صورت اشعار با نسخهء ادوارد براون تفاوت میکرده است.

اما نسبت دادن قصیده به دو شاعر و فروگذاردن نام شاعر حقیقی این احتمال را به کلی دور میسازد، نسخهء سپهر دارای پنجاه و شش بیت است و نسخهء عوفی سی و سه بیت دارد با اینحال در نسخهء عوفی سه بیت هست که در نسخهء سپهر نیست در لباب الالباب (چ براون) اشعار پس و پیش و مصراعها هر کدام دور از یکدیگر و نابجا قرار گرفته است و شیرازهء انتظام قصیده بر هم خورده ولی در نسخهء سپهر انتظام اشعار برقرار و مصراعها هر یک بجای خود استوار است مرحوم هدایت بدون تردید این قصیده را از روی نسخهء لسان الملک سپهر برداشته است و یکبار ضمن دیوان منوچهری و هم به نام او چاپ کرده است و بار دیگر در جلد اول مجمع الفصحاء سر و دست شکسته آن را به اسم فرخی ضبط کرده است و معلوم میشود که لله باشی هم به لباب الالباب عوفی یا به این قسمت از آن کتاب دسترسی نداشته است. ورنه لااقل اشارتی میکرد و از روایت عوفی استفادتی میبرد.

مرحوم بهار به تصریح خود قصیده را از روی نسخهء سپهر نقل کرده است و اما ضبط عوفی را جز در یک جا اصل قرار داده مگر در اشعاری که عوفی آنها را ضبط نکرده است که ناچار عین روایت سپهر را نقل کرده و اختلاف بین بعض اشعار از روایت سپهر و روایت عوفی و دیگر امتیازات طرفین را در حواشی اشعار مذکور داشته است که با تغییراتی نقل خواهد گشت بدیهی است به تشتت و پس و پیشهایی که در نسخهء عوفی است اینجا اشارتی خواهد رفت از لبیبی بجز قصیدهء مورد بحث و قطعهء منقول در تاریخ بیهقی ابیات پراکنده ای نیز در تذکره ها و اشعاری به شاهد لغات در فرهنگها آمده است از روی این شواهد میتوان حدس زد که لبیبی را مثنویاتی در بحر متقارب و بحر خفیف و هزج مسدخس و غیره بوده است اینک قصیده:

چو برکندم دل از دیدار(۴) دلبر // نهادم مهر خرسندی به دل بر

تو گویی داغ سوزان برنهادم  // به دل کز دل به دیده درزد آذر (۵)

شرر دیدم که بر رویم همی جست // ز مژگان همچو سوزان (۶) سونش زر

مرا دید آن نگارین چشم گریان  // جگر بریان پر از خون عارض و بر (۷) 

بچشم اندر شرار آتش عشق  // به چنگ اندر عنان خنگ رهبر

مرا گفت آن دلارام [ ای ] بی آرام  // همیشه تازیان بی خواب و بی خور (۸)

ز جابلسا به جابلقا رسیدی  // همان از باختر رفتی به خاور

سکندر نیستی لیکن دوباره // بگشتی در جهان همچون سکندر

ندانم تا ترا چند آزمایم // چه مایه بینم از کار تو کیفر

مرا در آتش سوزان چه سوزی  // چه داری عیش من بر من مکدر (۹)

فرودآ زود زین زین و بیارام (۱۰) // فرو نه یک ره و برگیر ساغر (۱۱)

فغان زین بادپای کوه دیدار (۱۲)  // فغان زین ره نورد هجرگستر

همانا از فراق است آفریده //که دارد دور ما را یک ز دیگر (۱۳)

خرد زینسو کشید و عشق زانسو // فروماندم من اندر کار مضطر (۱۴)

به دلبر گفتم ای از جان شیرین // مرا بایسته تر وز عمر خوشتر (۱۵)

سفر بسیار کردم راست گفتی //سفرهایی همه بی سود و بی ضر (۱۶)

بدانم سرزنش کردی روا بود  //گذشته ست از گذشته یاد ماور

مخور غم میروم درویش از اینجا  // ولیکن زود بازآیم توانگر (۱۷)

برفت از پیشم و پیش من آورد // بیابان بر ره انجامی مشمر (۱۸) 

رهی دور (۱۹) و شبی تاریک و تیره  // هوا فیروزه و هامون مقیر (۲۰) 

خم شوله (۲۱) چو خم زلف جانان // مغرّق گشته اندر لؤلؤ تر

مکلل گوهر اندر تاج اکلیل (۲۲) // بتارک بر نهاده غُفر (۲۳) مغفر

مجرّه چون به دریا راه (۲۴) موسی // که اندر قعر او بگذشت لشکر

بنات النعش چون طبطاب سیمین // نهاده دسته زیر و پهنه از بر (۲۵) 

همی گفتی که طبطاب فلک را // چه گویی گوی شاید بودن ایدر (۲۶)

هوا اندوده رخساره بدوده (۲۷) // سپهر آراسته چهره به گوهر

زمانی بود مه بر زد سر از کوه (۲۸) // به رنگ روی مهجوران مزعفر

چو زراندود کرده گوی سیمین // شده ز انوار (۲۹) او گیتی منوّر

مرا چشم اندر ایشان خیره مانده // روان مدهوش و مغز و دل مفکر (۳۰) 

به ریگ اندر همی شد باره زانسان // که در غرقاب مرد آشناور (۳۱)

برون رفتم ز ریگ و شکر کردم // بسجده پیش یزدان گروگر (۳۲) 

دمنده اژدهایی پیشم آمد // خروشان و بی آرام و زمین در

شکم مالان به هامون بر همی رفت // شده هامون بزیر اومقعّر (۳۳)

گرفته دامن خاور بدنبال // نهاده بر کران باختر سر

به باران بهاری بوده فربی (۳۴) // ز گرمای حزیران گشته لاغر

ازو زاده ست هرچه اندر جهان است  // ز هرچه اندر جهان است او جوانتر

شکوه آمد مرا و جای آن بود //که خانی او ز خانی بود منکر (۳۵)

مدیح شاه برخواندم به جیحون (۳۶) // برآمد بانگ ازو اﷲاکبر

تواضع کرد بسیار و مرا گفت // ز من مشکوه و بی آزار بگذر

که من شاگرد کف راد آنم (۳۷) // که تو (۳۸) مدحش همی برخوانی از بر

بفر شاه از جیحون گذشتم (۳۹) // یکی موی از تن من ناشده تر

وز آنجا تا بدین درگاه گفتی // گشادستند مر فردوس را در (۴۰) 

همه بالا پر از دیبای رومی // همه پستی پر از کالای ششتر

کجا سبزه است بر فرقش مقعد // کجا شاخست بر شاخش مشجر (۴۱)

یکی چون صورت مانی منقش // یکی چون نامه ٔ آذر مصور

تو گفتی هیکل زرتشت گشته ست // ز بس لاله همه صحرا سراسر

گمان بردی که هر ساعت برآید // فراوان آتش از دریای اخضر

بدین حضرت بدانگونه رسیدم // که زی فرزند، یعقوب پیمبر

همان کاین منظر عالی بدیدم (۴۲) // رها کردم سوی جانان کبوتر

کبوتر سوی جانان کرد پرواز (۴۳) // بشارت نامه زیر پرّش اندر

به نامه در نبشته کای دلارام // رسیدم دل به کام و کان به گوهر

به درگاهی رسیدم کز بر او // نیارددرگذشتن خط محور (۴۴) 

سرایی بد سعادت پیشکارش // زمانه چاکر و دولت کدیور (۴۵) 

بصدر اندر نشسته پادشاهی  // ظفریاری به کنیت بوالمظفر

بتاجش بر (۴۶) نبشته عهد آدم // به تیغش (۴۷) درسرشته هول محشر

زن ار از هیبت او بار گیرد // چه خواهد زاد تمساح و غضنفر (۴۸) 

جهان را خور کند روشن ولیکن // ز رای اوست دایم روشنی خور

ز بار منت او گشت گویی // بدین کردارپشت چرخ ، چنبر (۴۹) .

 

قطعهء لبیبی که در تاریخ بیهقی( ۵۰ ) آمده این است:

 

کاروانی همی از ری بسوی دسکره شد// آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد

گله ٔ دزدان از دور بدیدند چو آن // هریکی ز ایشان گفتی که یکی قسوره شد

آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند // بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد

رهروی بود در آن راه درم یافت بسی // چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد

هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب // کاروانی زده شد کار گروهی سره شد.

در مجمع الفصحا( ۵۱ ) ابیاتی از این شاعر مذکور است بدینگونه:

دای آن قد و زلفش که گویی  // فروهشته است از شمشاد شمشار.

آن طره ٔ مشکبیز دلدار // کرده ست مرا بغم گرفتار.

خوشا حال لحاف و بستر آهنگ // که میگیرند هر شب در برت تنگ (۵۲).

 

در فرهنگها نیز بشاهد لغات اشعاری از این شاعر آمده است و ما آنچه در لغت نامهء اسدی و فرهنگ سروری و جهانگیری و رشیدی مذکور است ذیلًا نقل میکنیم:

 

ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ// کجا شد آنهمه دعوی کجا شد آنهمه ژاژ.

زان پیش (۵۳) که پیش آیدت آن روز پراز هول// بنشین و تن اندرده و انگاره به پیش آر.

گر سیر شدی بتا ز من درخورهست // زیرا که ندارم ای صنم جوزه ٔ (۵۴) لست .

آن جخش (۵۵) ز گردنش بیاویخته گویی // خیکی است پر از باد بیاویخته از بار.

ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک // خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا.

گفت ریمن مرد خام لک درای // پیش آن فرتوت پیر ژاژخای .

گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور// همی نماید زیر نگینه ٔ لبلاب .

رویت زدر خنده و سبلت زدر تیز // گردن زدر سیلی وپهلو زدر لت .

ای از ستیهش تو همه مردمان به مست // دعویت صعب و منکر و معنیت خام و سست .

کرّه ای را که کسی نرم نکرده ست متاز // به جوانی و بزور و هنر خویش مناز

نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست  // لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز.

ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج // نامت فرخج و کنیت ملعونْت بلفرخج .

چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست // که برسکیزد چون من فروسپوزم بیش

چنان بدانم من جای غلغلیج گهش // کجا بمالش اوّل براوفتد بسریش (۵۶) .

(لغت نامه ٔ اسدی ، ذیل غلغلیج ).

آن تویی کور و تویی لوچ وتویی کوچ و بلوچ // وان تویی گول و تویی دول و تویی بابت لنگ .

ای بچه ٔ حمدونه غلیواژ غلیواژ// ترسم بربایدْت بطاق اندر برجه .

گر کونْت از نخست چنان بادریسه بود // آن بادریسه خوش خوش چون دیگ ریسه شد

و آن بادریسه هفته ٔ دیگر غضاره شد  //و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه شد.

توچنین فربه و آکنده چرایی پدرت  // هندویی بود یکی لاغر و خشکانج و نحیف .

همچو انگور آبدار بدی  // نون شدی چون سکج ز پیری خشک .

اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند // همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند.

همه یاوه همه خام و همه سست  // معانی با حکایت تا پساوند (۵۷) .

دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل // که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد.

ترا گردن در بسته به بیوغ (۵۸) // و گرنه نروی راست با سپار

چنان باددرآرد بخویشتن // که گویی خورده است سوسمار.

از پدر چون از پداندر دشمنی بیند همی // مادر از کینه بر او مانند مادندر شود.

پیش من یک ره شعر تو یکی دوست بخواند// زان زمان باز هنوز این دل من پرهسر است .

برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش // زها رهاشده پر گوه و خایه ها شده غر.

سوری تو جهان را بدل ماتم سوری (۵۹) // زیرا که جهان را بدل ماتم سوری .

لفت بخوردم بگرم (۶۰) درد گرفتم شکم // سر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان .

اگر خواهی سپاهش را شماره // برون باید شد از حد اماره .

یکی مؤاجر و بیشرم و ناخوشی که ترا //هزار بار خرنبار بیش کرده عسس .

نیابی در جهان بی داغ پایم // نه فرسنگی و نه فرسنگساری .

پای او افراشتند اینجا چنانک //  تو براز کون (۶۱) ژاژها افراشتی .

دهقان بی ده است و شتربان بی شتر// پالان بی خر است و کلیدان بی تزه .

گرچه زردست همچو زرّ پشیز// یا سپید است همچو سیم ارزیز.

ایا نیاز به من ساز و مر مرا مگذار// که ناز کردن معشوق دلگداز بود.

وان چاپلوس بسته گر خندان // کت هر زمان بلوس بپیراید.

دوستا جای بین و مرد شناس // شد نخواهم به آسیای تو آس .

ایا کرده در بینیت حرص و رس // از ایزد نیایدت یک ذره ترس .

گرد گرداب مگرد ارت نیاموخت شنا// که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری .

چون در حکایت آید بانگ شتر کند// و آروغها زند چو خورد ترب و گندنا.

بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش // شگفت نیست ازو گر شکمش کاواک است .

ای همچو پک پلید و چنو دیده ها بروی (۶۲)// مانند آن کسی که مر او را کنی خبک

تا کی همی درآیی و گردم همی دوی (۶۳) // حقا که کمتری و فژآگن تری ز پک .

چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک ۰(۶۴) // کی دارد جغد خیره سر لحن چکوک .

از زبان باشد بر مردم دانی (؟)// گاه آب دهی و گاه می آری کوک ؟

زن برون کرد کولک از انگشت // کرد بر دوک و دوک (۶۵) ریسی پشت .

غلیه (؟) فروش خواجه که ما را گرفت باد (؟)// بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد

گفتاکه پنجپایک و غوک و مکل بکوب // در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد.

ندانم بخت را با من چه کین است // به که نالم به که زین بخت وارون .

چه کنم که سفیه را بنکوی (۶۶)// نتوان نرم کردن از داشن .

می بارد از دهانت خدو ایدون // گویی که سر گشادند فوگان را.

آن روی و ریش پُرگُه و پر بلغم و خدو// همچون خبزدویی که شود زیر پای پخچ .

گر نیستت ستور چه باشد// خری بمزد گیر و همی رو (۶۷) 

مر کشت را خود افکن نیرو (۶۸) // رز را (۶۹) بدست خو کن فرخو

شنگینه برمد (۷۰) از چاکر// تا راست باشد (۷۱) او چو ترازو.

زرد و درازتر شده از غاوشوی خام(۷۲) // نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه .

فرو آید ز پشتش پور ملعون // شده کالفته چون خرسی خشینه .

دو چیزش بر کن و دو بشکن // مندیش ز غلغل و غرنبه

دندانش بگاز و دیده بانگشت // پهلو بدبوس و سر به چنبه .

چو غرواشه ریشی بسرخی و چندان // که ده ماله از ده یکش بست شاید.

ای بزفتی علم به گرد جهان // برنگردم ز تو مگر بمری

گر چه سختی چو نخکله مغزت // جمله بیرون کنم به چاره گری .

گولانج و گوشت و گرده و گوزآب و گادنی // گرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم .

قیاس کونش چگونه کنم بیا و بگوی // ایا گذشته بشعر از بیانی و بوالحر

اگر ندانی بندیش تا چگونه بود// که سبزه خورده بفاژد بهارگه اشتر.

آن سبلت و ریشش بکون خوش // دو پای خوش او بکون صهر (۷۳) .

از شمار تو کس طرفه بمهر است هنوز// وز شمار دگران چون در تیم دودر است (۷۴) .

ز خشم دندان بگذارد بر… خواهر// همی کشید چو درویش دامن فرغیش .

ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث // آفریده شده از فریه و سردی ّ و سنه .

کفش صندوق محنت (؟) و… زنش // هر دو گردند و هر دو ناهموار

هیچکس را گناه نیست در این // کو برد جمله را همی از کار

این یکی را به خنجه و خفتن // وان دگر را به لنجه و رفتار.

بباید بسیجیدن این کار را// پذیره شدن رزم و پیکار را.

گر بیارند و بسوزند و دهندت برباد// تو بسنگ تکژی نان ندهی باب ترا.

فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای // برروی و برون آر همه رویت از اورت .

بدهم بهر یک نگاه رخش // گر پذیرد دل مرا بفرخچ .

اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند// همه خر طبع و همه احمق و بیدانش و دند.

گویند نخستین سخن از نامه ٔ پازند// آن است که با مردم بد اصل مپیوند.

بر روی پزشگ زن میندیش // چون بود درست پیشیارت .

از اطاعت با پدر زردشت پیر// خود بنسک آفرنگان گفته است .

ستد و داد جز به پیشادست // داوری باشد و زیان و شکست .

چو بشنیده شاه آن پیام نهفت // ز کینه لب خود شخائید و گفت .

ز بس رفعتش شاهباز خرد// نیارد برافراز او بر پرد.

بخنجر همه تنش انجیده اند// بر آن خاک خونش پشنجیده اند.

ز تیرش رخ مه سکنجیده شد// ز تیغش دل چرخ انجیده شد.

ز جورم جهانی پرآوازه شد// روان نیاگان به من تازه شد.

چو باسک کند ماه من از خمار// قرار از مه نو نماید فرار.

از آن لشکر گشن توفید دهر// بکام عدو نوش شد همچو زهر.

بگرمی چو برق و بنرمی چو ابر// به پویه چو رنگ و به کینه چو ببر.

خزاین تهی شد از آن زاج سور// درونها پر آمد ز عیش و سرور

چو در روز شهریر آمد به شهر// ز شادی همه شهر را داد بهر

به روز نبرد آن هزبر دلیر// شتابد چو گرگ و گرازد چو شیر.

چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز// گرفتی ازودیو راه گریز

نسو بود از آنگونه دیوار او// که مانند آیینه بنمود رو.

ز خشم این کهن گرگ ژکاره // ندارم جز درت اندخسواره .

کمندی عدوهنج از بهر کین // فروهشته چون اژدهایی ز زین .

من بر تو فکنده ظن نیکو // و ابلیس ترا زره فکنده

مانند کسی که روز باران // بارانی پوشد از کونده .

زرد و درازتر شده از غاوشوی خانم // نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه

آنگاه که من هجات گویم // تو ریش کنی و زنت رنبه .

بود بر دل ز مژگان خلنده // گهی تیر و گهی ناوک زننده .

اگر این چیستان تو بگشائی // گوی دانش ز موبدان ببری .

الا تا درایند طوطی و شارک // الا تا سرایند قمری و ساری .

بافکاری بود در شهر هری // داشت زیباروی و رعنا دختری .

به دستش ز خام گوزنان کمند//ببر درفکنده یکی شاکمند.



( ۱) – ج ۲ ص ۴۱

(۲) – ج ۱ ص ۴۹۴

(۳) – مجلهء آینده، شمارهء سوم، سال سوخم

( ۴) – در نسخهء سپهر: دلدار

( ۵) – عوفی این شعر را ندارد

( ۶) – در عوفی: سوزن

( ۷) – عوفی این شعر و شعر بعد را ندارد

( ۸ ) – نسخهء سپهر و عوفی: مرا گفت آن دلارام بی آرام که داری مر مراالخ، اصلاح مصراع اول بین قلاب از روی حدس، برای سپهر آراسته چهره به » ارتباط معنی است

( ۹) – این بیت و سه شعر قبل از آن در عوفی نیست

( ۱۰ )- در عوفی این مصراع با مصراع تشکیل بیتی میدهد

( ۱۱ ) – این بیت در عوفی هر مصراعی در یکجا ضبط است و مصراع اول آن چنین است: فرود آ زود و ،« گوهر زین را زین بیارام و در سپهر چنین است: کله داری از این بارهء بی آرام فرونه یکره و برگیر ساغر

( ۱۲ ) – سپهر: فغان زین -بادپیما کوه دیدار

( ۱۳ ) – عوفی ندارد

( ۱۴ ) – سپهر ندارد

( ۱۵ ) – سپهر: مرا بایسته تر بسیار خوشتر

( ۱۶ ) – عوفی ندارد

( ۱۷ )-بیت در سپهر چنین است: از این رفتن نگر تا غم نداری، که زی تو زود بازآیم توانگر

( ۱۸ ) – در عوفی نیست

( ۱۹ ) – سپهر: رهی صعب

( ۲۰ ) – در سپهر و عوفی: هوا فیروز و هامون چون مقیر متن تصحیح قیاسی مؤلف است و مرحوم بهار تصحیح کرده: هوا چون قیر و هامون زو مقیر

( ۲۱ ) – عوفی: شوکه شوله از منازل قمر و آن دو ستارهء روشن است در دم عقرب که عرب حمه العقرب گویند (قاموس)

( ۲۲ ) – اکلیل از منازل قمر و آن چهار ستاره است

( ۲۳ ) – غفر به ضم اول از منازل قمر و آن سه ستارهء فرونه » کوچک باشد

( ۲۴ ) – عوفی: به دریا بار

( ۲۵ ) – عوفی ندارد

( ۲۶ )- عوفی ندارد

( ۲۷ ) – در عوفی این مصراع با مصراع تشکیل بیتی میدهد

( ۲۸ ) – سپهر: بود سر برزد مه از کوه

( ۲۹ ) – عوفی: شد از انوار او سپهر: شد از ،« یک ره و برگیر ساغر ( دیدار او متن تصحیح قیاسی مؤلف است

( ۳۰ ) – عوفی ندارد

( ۳۱ ) – سپهر: به ریگ تازان (یازان)- چو در غرقاب الخ

( ۳۲)- عوفی ندارد

( ۳۳ ) – سپهر این بیت را در وصف اسب آورده و شکی نیست که روایت عوفی درست و وصف جیحون است

( ۳۴ )- عوفی: فربه

( ۳۵ ) – کذا، تنها در سپهر دیده شد و مصراع ثانی بی معنی است و شاید اصل چنین بوده است: که حال او بحالی بود منکر

( ۳۶ ) – سپهر: بر جیحون بخواندم

( ۳۷ ) – سپهر: اویم

( ۳۸ ) – در اصل: تر متن تصحیح قیاسی است

( ۳۹ ) – عوفی: بفر – ( شاه ازو بیرون گذشتم

( ۴۰ ) – این شعر و شش شعر بعد را عوفی ندارد

( ۴۱ ) – این شعر معلوم نشد اصلش چه بوده است

( ۴۲) عوفی: بدین درگاه عالی چون رسیدم

( ۴۳ ) – سپهر: کبوتر سوی جانان بال بگشاد

( ۴۴ ) – عوفی: بدرگاهی سپردم کز بر او نیارد –  تند رفتن چرخ محور

( ۴۵ ) – عوفی ندارد

( ۴۶ ) – عوفی: بنامش

( ۴۷ ) – عوفی: به کینش

( ۴۸ ) – عوفی این شعر را ندارد

( ۴۹

(۵۱ ) – ج ۱ ص ۴۹۴  این شعر در سپهر نیست

(۵۲ ) – شش بیت دیگر بنام لبیبی در مجمع الفصحا آمده )  

( ۵۳ ) – در اسدی: زان روز

( ۵۴ ) – ظ: خرزه (؟)، در ظ: بمالش اول فتد بخنده خریش

( ۵۵)- و ظاهراً بصواب اقرب باشد

(Goitre- (56 – فرهنگ رشیدی: چیزی 

( ۵۷ ) – در نسخه: معانی از چکاده تا پساوند، 

( ۵۸ ) – در اصل: در بسته بیوغ تصحیح متن قیاسی است

( ۵۹ ) – اصل: سور تو جهان را بدل ای ماتم سوری متن تصحیح قیاسی است

( ۶۰ ) – ظ: لفت بخورد (یعنی بخوردم) و کرم (کرم یعنی کلم)

( ۶۱ ) – شاید: تو بزرغون تاژها ( افراشتی

( ۶۲ ) – شاید: برون

( ۶۳ ) – شاید: گوشم همی دری؟ این بیت را به دقیقی و خسروانی و سیمجور هم نسبت داده اند

( ۶۴) – در اصل: چون ماهی شبم که خورد غوطه چو غوک تا دارد؛ مصحح لغت نامهء اسدی تصحیح کرده: چون ماهی شیم کی خورد غوطه غوک متن تصحیح قیاسی مؤلف است

( ۶۵ ) – اصل: کرد بر دوک دوک؛ تصحیح متن قیاسی است

( ۶۶ ) – شاید: چکنم گر سفیه را گردن (؟)

( ۶۷ ) – اصل: همی دو

( ۶۸ ) – عدن الارض، نیرو داد زمین را بسرگین (منتهی الارب) اصل: مر – ( کشت را خو افگن بیرو؛ نسخهء ن: مر کشت را خذو کن بیرو

( ۶۹ ) – اصل: زر را

( ۷۰ ) – ظ: برمدار تو

( ۷۱ )- ظ: ماند

( ۷۲ خام (؟)

( ۷۳ ) – شاید: خُسر، صورتی از خُسُر

( ۷۴ ) – رجوع به طرفهء بغداد در امثال و حکم شود

زندگینامه ابومحمد رشیدی سمرقندی«سیدالشعرا»(قرن ششم ه ق)

 استاد ابومحمد رشیدی سمرقندی از سخن سرایان نامی قرن ششم ه ق در ماوراءالنهر است. کنیه و لقب او را ابورشید عبدالله یا عبدالسید نیز نوشته اند. رشیدی با عمعق در روزگار سلطان خضربن ابراهیم مداح زن سلطان (ستی زینب) و مورد توجه او بود. تا کار وی بالا گرفت و لقب سیدالشعرایی یافت.

میان او و عمعق کدورتی درگرفت. و عمعق اشعار او را در خدمت خضرخان به بی نمکی وصف کرد. و او در جوابْ عمعق را هجو کرد عوفی چند تصنیف ازجمله زینت نامه را بدو نسبت داده است.

از ویژگیهای اشعار رشیدی اشتمال آن بر صنایع لفظی و معنوی و مهارت شاعر در بکار بردن آنهاست. میان وی و مسعودسعد نیز مکاتبه و مشاعره بود او علاوه بر مدح پادشاهان آل افراسیاب سلطان سنجر سلجوقی را نیز ستوده است از اشعار اوست:

شد ابر مطیر نزد تو حیران // شد شمس منیر پیش تو پنهان 

در دانش و فضل آن دل پاکت // چون بحر قعیر گشت بی پایان 

نَتْواند بود مر تو را هرگز// همتا و نظیر در همه گیهان 

آسوده شدند با کف رادت // از شغل حقیر شاعران یکسان 

منصور شدیم بر مراد دل // یزدانْت نصیر باد جاویدان 

 

این چرخ که او آب خردمند برد//در آتش اندیشه مرا چند برد

آیا به کدام خاک در خواهم جست //بادی که مرا سوی سمرقند برد

 

(از تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج ۲ صص ۵۴۷ – ۵۵۱)

 
سخن گرچه منثور نیکو بود//چو منظوم گردد نکوتر شود

به گوهر همی ننگری زآزمون //که بی رشته چون است وبا رشته چون 

 

تو وزیری و مَنْت مدحت گوی //دست من بی عطا، روا بینی 

رو وزارت به من سپار و مرا//مدحتی گوی تا عطا بینی 

بر یاد تو بی تو این جهان گذران //بگذاشتم ای یار و تو از بیخبران 

دست از همه شستم و نشستم نگران //چون بی تو گذشت بگذرد بی دگران 

 

سوزنی در مدح او گوید:
استاد رشیدی را شعری است ، ردیفش //چون زلف بتان نغز و بهنجار شکسته 

من سوزنی ام شعر من اندر پی این شعر //نرزد به یکی سوزن (۱)سوفارشکسته 

 

و رجوع به لباب الالباب ج ۲ ص ۷ ۱۵۲ ،۴۷ ،۴۶ ، ج ۱ ص ۸۷ و المعجم چ تهران ص ۲۸۸ و ۲۸۹ و فهرست احوال و اشعار رودکی و چهارمقالهء نظامی عروضی ص ۲۸ و ۱۸۸ و غزالی نامه ص ۲۹۶ و ۲۹۲ و فهرست کتابخانهء سپهسالار ج ۲ ص ۶۰۲ و فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن و الذریعه ج ۹ بخش ۲ و آتشکدهء آذر چ شهیدی ص ۳۴۱ و چهارمقاله ص ۲۸ حواشی و لغت فرس اسدی چ اقبال (کلمهء تریان) شود.

لغت نامه دهخدا



 

 ۱-      ۱۸۱ و ۱۷۶ و حواشی تاریخ بیهقی به قلم سعید نفیسی ص ۱۳۴۸ و مجمع الفصحاء

 

زندگینامه سپهر کاشانی(متوفی۱۲۹۷ ه ق)

 c1dda065_184c_4928_b461_c64e1a1852ad

میرزا محمدتقی بن ملا محمدعلی کاشانی ملقب به لسان الملک و متخلص به سپهر پس از تحصیل مقدمات علوم قدیمه بشعر و عروض و قافیه پرداخت و در جوانی از کاشان به تهران آمد. و به خدمت مرحوم صبا ملک الشعرا فتحعلیشاه همشهری خود رسید.

و به تشویق مرحوم صبا بتألیف کتابی در علم قافیه مشغول شد، ولی بعلت فوت صبا در سال (۱۲۳۸ ه ق) این کار ناتمام ماند و میرزا محمدتقی بکاشان برگشت، و در آنجا محمودمیرزا پسر فتحعلیشاه حکمران کاشان او را به منادمت خود برگزید و به او تخلص سپهر داد.

سپس از طرف فتحعلیشاه به تهران احضار شد و در سلک اعضای دیوان درآمد سپهر در عهد محمدشاه مداح مأموریت یافت و این کتاب که تاریخی عمومی است تا « ناسخ التواریخ » خاص شاه و منشی و مستوفی دیوان شد. و به نوشتن کتاب سال(۱۲۷۳ ه ق) امتداد یافته سپهر را ناصرالدین شاه لقب لسان الملک داد.غیر از ناسخ التواریخ سپهر کتابی دارد در فن قافیه بنام که در سال (۱۲۶۸ ه ق) در تهران بچاپ رسیده است

وفات

سپهر در هفدهم ربیع الثانی سنهء (۱۲۹۷ ه ق) در تهران « براهین العجم » اتفاق افتاد و نعش او را به نجف اشرف منتقل ساختند آن مرحوم در حین وفات از هشتاد سال متجاوز داشت (وفیات معاصرین بقلم محمد قزوینی) و رجوع به مجمع الفصحا ج ۱ ص ۵۵۶ ببعد شود.

لغت نامه

زندگینامه حسین بیهقی سبزواری الاصل«کاشفی» (متوفی۹۰۶یا۹۱۰ ه.ق)

حسین بن علی بیهقی سبزواری الاصل کاشفی التخلص واعظ الشهره کمال الدین اللقب، از فحول علمای ایرانی جامع علوم دینیه و عارف معارف الهیه و کاشف اسرارعرفانیه و دارای فنون غریبه و در نجوم و ریاضیات متبحر و در اصول موعظه و خطابه متبحر و در زمان سلطان حسین میرزا بایقرا در هرات و نیشابور مشغول وعظ و ارشاد بوده و با صوتی خوش و آهنگی دلکش « واعظ » آیات قرآنیه و احادیث نبویه را باعبارات و اشارات لایقه بعرصهء بیان می آورده اینک با آن همه تبحر علمی که داشته با شهرت و در مجلس وعظ او ازدحام تمام بودی و بسابودی که در تلاوت قرآن مجید از خود رفتی و از ابیات او قصیده ای است که در مدح حضرت امیرالمؤمنین (ع) گفته است:

ذرّیتی سؤال خلیل خدا بخوان
وز لاینال عهد جوابش بکن ادا

گردد ترا عیان که امامت نه لایق است
آن را که بوده بیشتر عمر در خطا

و از همین شعر و کتاب روضه الشهدای او که در مقاتل خانوادهء رسالت (ص) است تشیع او و از ملازمت امیر علی شیرنوائی آتی الذکر و آیزنه بودن ملاعبدالرحمن جامی و پاره ای قرائن دیگر تسنن وی استظهار شده اینک حال مذهبی او مابین ارباب سیر محل خلاف و نظر بوده و در هرات که مردمانش از اهل سنت و جماعت بوده اند به شیعیگری متهم و در سبزوار که مرکز تشیع بوده بسیار خوار و به تسنن اشتهار داشته است و تفاوت در این موضوع در صورت لزوم موکول به کتب مبسوطهء مربوطه بوده و بهتر صرف اوقات در مصنفات او است:

آثار

۱- آیینهء اسکندری به زبان فارسی در استخراج مطلوب و حاوی هشت جدول و بیست دایره بوده و در کتابخانهء رضویه از موقوفات سال ۱۱۴۵ نادرشاه افشار موجود و آن را جام جم نیز گویند.

۲- الاختیارات یا اختیارات النجوم که بیک مقدمه و یک خاتمه و دو مقاله مشتمل و نامش بنوشتهء ذریعه، الواح القمر است .

۳- اخلاق محسنی که دو مرتبه چاپ شده و آن را بنام شاه سلطان حسین میرزا، ابن بایقرا و پسرش محسن هم تاریخ آن و نامش جواهر الاسرار است « اخلاق محسنی ۹۰۰ » میرزا در سال ۹۰۰ ه ق به عبارات فارسی ساده تألیف و جملهء

۴- الاربعون حدیثاً در مواعظ که نامش الرساله العلیه فی الاحادیث النبویه و فارسی بوده و چهل حدیث را جامع و آن را به هشت اصل که هر یک اصل هم به پنج فصل مشتمل است مرتب نموده است

۵- اسرار قاسمی به پارسی در سحر و طلسمات و نیز نجات – و علوم غریبه که بنام میرسید قاسم از اسرای دولت صفویه تألیف شده

۶- الواح القمر که همان اختیارات مذکور فوق است

۷- انوار سهیلی که بنام امیر احمد مشهور به سهیلی به پارسی ساده تألیف آن ملخص و توضیح کتاب کلیله و دمنهء مشهور بوده و بارها چاپ شده است

۸- بدایع الافکار فی صناعه الاشعار

۹- تحفه الصلوات به پارسی

۱۰ – التحفه العلیه فی علم الحروف و بیان اسرارها

۱۱ – تفسیر حسینی که همان مواهب العلیهء مذکور ذیل است

۱۲ – تفسیر زهراوین که ذیلًا بعنوان عروس مذکور است

۱۳- تفسیر سورهء یوسف که ذیلاً بنام جامع الستین مذکور است

۱۴ – تفسیر قرآن مجید که چند فقره بوده و ذیلاً با اسامی مخصوصهء آنها مذکور هستند

۱۵ – جام جم که بنام آیینهء اسکندری مذکور شد

۱۶ – جامع الستین در تفسیر فارسی عرفانی و ادبی و اخلاقی و تاریخی سورهء یوسف بوده و آن را در شصت مجلس املا و اصحابش نوشته اند و آیات آن سورهء مبارکه را در شصت فصل تفسیر نموده و برای بیان کامل مراد شواهدی از اخبار و قصص و حکایات و اشعار فارسی و آیات دیگر آورده است و یک نسخهء خطی آن بشمارهء ۲۰۰۱ در کتابخانهء مدرسه سپهسالار جدید تهران موجود است

۱۷ – جواهر الاسرار و بنا بنوشتهء الذریعه کاشفی دو کتاب بدین اسم تألیف کرده یکی نام اصلی همان اخلاق محسنی مذکور فوق بوده و یکی هم شرح اسرار قاسمی مذکور فوق است و در تحت عنوان مثنوی از کشف الظنون نیز گویند که مثنوی ملای رومی را کاشفی منتخب کرده و آن را به (اللباب المعنوی فی انتخاب المثنوی) موسوم داشته پس گوید که نام آن در نسخه ای دیگر جواهر الاسرار و زواهرالانوار است و بنابراین سه کتاب کاشفی نام جواهر الاسرار دارد

۱۸ – جواهر التفسیر لتحفه الامیر که ذیلًا بنام عروس مذکور است

۱۹ – ده – مجلس که تلخیص روضه الشهدای مذکور ذیل است

۲۰ – الرساله العلیه فی الاحادیث النبویه که بنام اربعون مذکور شد

۲۱- روضه الشهداء که به پارسی در مقاتل خانوادهء رسالت است

۲۲ – سبعهء کاشفیه که هفت رساله است در علم نجوم

۲۳ – شرح – اسرار قاسمی که بنام جواهرالاسرار مذکور شد

۲۴ – شرح اسماءالحسنی که ذیلًا بنام مرصد مذکور است

۲۵ – شرح مثنوی

۲۶ -عروس که نام اصلیش جواهرالتفسیر لتحفه الامیر بوده و عروس نیز گویند و آن را به زبان فارسی برای وزیر کبیر امیر علی شیر نوائی آتی الترجمه تألیف و در اول آن علوم و فنون متعلقه به تفسیر را با بیست و دو عنوان در ضمن چهار اصل مذکور داشته و ظاهراً به اکمال آن موفق نیامده و از اول قرآن تا آیهء هشتاد و چهارم وسورهء نسا بوده و زیاده بر پنجاه هزار بیت است و آن را تفسیر زهراوین نیز گویند که تفسیر دو سورهء کامل بقره و آل عمران است و آن را بنام مختصر تلخیص کرده و بعد از آن نیز تفسیر مواهب العلیه را تألیف داده است و دو نسخهء خطی از همین جواهر التفسیر بشمارهء ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹ در کتابخانهء مدرسهء سپهسالار جدید تهران موجود است

۲۷ – فضل الصلوه علی النبی (ص)

۲۸ – اللباب المعنوی فی انتخاب المثنوی که بنام جواهر الاسرار مذکور شد

۲۹ – لوائح القمر و ظاهراً همان الواح القمر مذکور فوق است

۳۰ – مختصرالجواهر که در ضمن عنوان عروس فوقاً مذکور شد و تا آخر قرآن در حدود بیست هزار بیت است

۳۱ – مخزن الانشاء بپارسی

۳۲ – المرصد الاسنی فی شرح اسماء الله الحسنی

۳۳ – مطلع الانوار

۳۴ – منتخب مثنوی که بنام لباب مذکور شد

۳۵ – المواهب العلیه که تفسیر حسینی نیز گویند و در تهران چاپ شده و دو نسخهء کامل خطی آن نیز بشمارهء ۱۹۸۸ و ۱۹۸۹ و یک نسخهء جلد اول آن نیز از اول تا آخر سورهء کهف بشمارهء ۱۹۹۲ و دو نسخه از جلد دویمی نیز که از سورهء مریم تا آخر قرآن است بشمارهء ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ و یک نسخه نیز که ده جزو اول قرآن است بشمارهء ۱۹۴۲ و یک نسخه نیز که از سورهء یس تا آخر قرآن است بشمارهء ۱۹۴۴ در کتابخانهء مدرسهء سپهسالار جدید تهران موجود است و غیر اینها و اغلب آنها به زبان فارسی است

رحلت

وفات کاشفی در سال ۹۱۰ یا ۹۰۶ ه ق در هرات واقع و بنابر اول لفظ شیخ و بنابر دویمی کلمهء شوخ مادهء تاریخ وفات او بوده و پسرش فخر الدین صفی علی نیز از اکابر – بوده و کتاب اسرار قاسمی پدرش را بنام کشف الاسرار شرح نموده و در بمبئی چاپ شد (از ریحانه الادب جلد سوم ص ۳۴۵ در قاموس « حسین واعظ » ۳۵۸ و به ،۳۵۷ ، ۳۴۷ )
و نیز رجوع به تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زادهء شفق چ ۱۳۳۸ ص ۲۶۱ الاعلام ترکی شود.

لغت نامه دهخدا

زندگینامه عمان سامانی (۱۲۶۴ ه ق)

میرزا نورالله بن میرزا عبدالله بن عبدالوهاب چهارمحالی اصفهانی ملقب به تاج الشعراء و مشهور به عمان سامانی است که آن از قرای چهارمحال « سامان » وی از اهالی قریهء که در « گنجینهء اسرار »خاک بختیاری میباشد وی در سال (۱۲۶۴ ه ق )متولد شد.

از اشعار او:(۱)

سر خوشم آن شهریار مهوشان //   کی به مقتل پا نهد دامن کشان

عاشقان خویش بیند سرخ‌رو// خون روان از جسمشان مانند جو

غرق خون افتاده بر بالای خاک //سوده بر خاک مذلت روی پاک

جان به کف برگرفته از بهر نیاز// چشمشان بر اشتیاق دوست باز

پس شراب عشقشان در جام ریخت // هر یکی را در خور اندر کام ریخت

باده‌شان اندر رگ و پی جا گرفت//عشقشان در جان و دل ماوا گرفت

جلوه معشوق شورانگیز شد//خنجر عاشق‌کشی خونریز شد

ای اسیران قضا در این سفر // غیر تسلیم رضا، این المفر

همره ما را هوای خانه نیست// هر که جست از سوختن پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ// گو میا هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن // نیست شرط راه رو بر تافتن

هر که بیرونی بد از مجلس گریخت//رشته الغتاز همراهان گسیخت

دور گشت از شکرستانش مگس // از گلستان مرادش خار و خس

خلوت از اغیار شد پرداخته// وز رقیبان خانه خالی ساخته

جمله‌شان کرد ازشراب عشق مست// یادشان آورد آن عهد الست

گفت شا باش این دل آزادتان // باده خور دستید بادا بادتان

سری اندر گوش هر یک باز گفت /باز گفت این راز را باید نهفت

با مخالف ساز دیگرگون زنید//با منافق نعل را وارون زنید

خود ببینید از یسارو از یمین// زانکه دزدانند ما را در کمین

بی‌خبر زین ره نگردد تا خبر // ای رفیقان پا نهید آهسته‌تر

پای ما را نی اثر باید نه جای// هر که نقش پای دارد گو میای

کس مبادا ره بدین مستی برد //پی بدین مطلب به تر دستی برد

بر کف نامحرم افتد راز ما // بشنود گوش خران آواز ما

راز عارف در لب عام اوفتد//طشت اهل معنی از بام او فتد

عارفان را قصه با عامی می‌کشد//کار اهل دل به بدنامی ‌کشد

زان نمی‌آرم برآوردن خروش//ترسم او را آن خروش آید به گوش

باورش آید که ما را تاب نیست//تاب کتان در بر مهتاب نیست

رحمت آرد بر دل افکار ما//بخشد او بر ناله‌های زار ما

اندک اندک دست بردارد ز جور//ناقص آید بر من این فرخنده دور

سرخوشم کان شهریار مهوشان//کی به مقتل پا نهد دامن کشان

عاشقان خویش بیند سرخ رو // خون روان از جسمشان مانند جو

سنگ بردارید ای فرزانگان// ای هجوم آرنده بر دیوانگان

از چه در دیوانتان آهنگ نیست//او مهیا شد شما را سنگ نیست

عقل را با عشق تاب جنگ گو //اندر اینجا سنگ باید سنگ کو

باز علم افراشت از مستی علم//شد سپهدار علم جف القلم؟!

آب کم جوش تشنگی آور به دست//تا بجوشد آبت از بالا و پست

 

و در شب سه  شنبه دوازدهم شوال سال ۱۳۲۲ ه ق درگذشت و در وادی السلام نجف دفن شد .او را دیوانی است به نام ج ۱ ص ۳۱۴ شود « احوال و اشعار رودکی » هند و در ایران به چاپ رسیده است (از الذریعه) رجوع به.

لغت نامه دهخدا



 

۱-گنجینه اسراردر رثای امام حسین(ع)

زندگینامه سلمان ساوجی(متوفی۷۷۸ ه ق)

 خواجه جمال الدین سلمان بن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی اوایل قرن هشتم هجری در ساوه تولد یافت.

پدرش علاءالدین اهل فضل بود. و شغل دیوانی داشت، سلمان تحصیل کمالات کرد و سخن پردازیهای او تنها از روی  در قصاید خود مدح  قریحه و ذوق نبود در اوایل عمر خواجه غیاث الدین محمد وزیر سلطان ابوسعید بهادر ( ۷۱۶- ۷۳۷ ه ق) کرد.

و سپس شیخ حسن بزرگ از سلسلهء جلایریان و سلطان حسین و سلطان اویس را مدح گفت، و مدت چهل سال در سفر و حضر و تبریز و بغداد مداحی آن خانواده را نمود سلمان در درجهء اول قصیده سراست و میتوان او را از آخرین قصیده سرایان معروف ایران پیش از صفویان دانست.

سلمان در تغزل و تشبیب نیز زبردست است و از این جهت مورد توجه قرار گرفت از اوست:

باد نوروز از کجا این بوی جان می آورد// جان من پی تابکوی دلستان می آورد

سلمان گذشته از قصیده و غزل، ترجیع بند، ترکیب بند، قطعه، مثنوی و رباعی نیز گفته است و در تصوف نیز اشعاری دارد:

گر سر و ترک کلاه فقر داری ای فقیر// چار ترکت باید اول تا رود کارت به پیش

ترک اول ترک مال و ترک ثانی ترک جاه //ترک ثالث ترک راحت ترک رابع ترک خویش

دو مثنوی یکی موسوم به جمشید و خورشید و دیگری فراقنامه دارد سلمان در آخر عمر از نظر جلایریان افتاد و در ساوه انزوا جست و گرفتار و پریشانی گشت و سرانجام بسال(۷۷۸ ه ق) در همانجا درگذشت.

رجوع به تاریخ ادبیات ادوارد براون ج ۴ صص ۲۸۹ ۲۷۲ و مجمع الفصحا ج ۲ ص ۱۹ و تاریخ ادبیات شفق شود ،۲۶۹ ،۲۴۵ ،۲۱۸ ،۱۶۳ ،۱۳۳ ،۸۲ ، رجال حبیب السیر ص ۱۱٫

زندگینامه مسعود سعد سلمان(۵۱۵-۴۳۸ه.ق)

مسعودبن سعدبن سلمان شاعر توانای زبان فارسی در قرن پنجم و ششم هجری خانوادهء او از همدان و مولد و منشأ وی چنانکه غلامعلی آزاد در سبحه المرجان فی آثار هندوستان متعرض است و از اشعار خود او نیز استنباط می شود. لاهور بوده است.نه جرجان یا همدان یا غزنه چنانکه صاحبان تذکره گفته اند دیوان مسعودسعد مشتمل است.برمدح پنج نفر از سلاطین غزنوی،

اول ابوالمظفر ظهیرالدوله رضی الدین ابراهیم بن مسعودبن محمودبن سبکتکین که از سال ۴۵۱ تا ۴۹۲ ه ق سلطنت نمود، ( ۵۰۸ -۵۰۹ ه ق)،

دوم علاءالدوله مسعودبن ابراهیم مذکور ( ۴۹۲ ۵۱۱ ه ق) و پنجم سلطان غازی یمین الدوله بهرامشاه بن مسعودبن

سوم عضدالدوله شیرزادبن مسعودبن ابراهیم مذکور

چهارم ابوالملوک ارسلان بن مسعودبن ابراهیم مذکور ( ۵۰۹ -۵۵۲ ه ق) بسیاری از قصاید مسعودسعد در مدح سیف الدوله ابوالقاسم محمودبن ابراهیم می باشد سیف  ابراهیم مذکور الدوله از جانب پدر به حکومت هندوستان منصوب بود و مسعودسعد در اوایل جوانی که هنوز از هندوستان به غزنین هجرت نکرده و در حبس بیست ساله نیفتاده بود خود را به سیف الدوله محمود بسته و از ملازمان خاص وی گردید و از یکی از قصاید وی معلوم می شود که تاریخ تفویض حکومت هندوستان به سیف الدوله در سنهء ۴۶۹ ه ق بوده است.

و این قدیمترین تاریخی است که در دیوان مسعودسعد دیده می شود، پس معلوم می شود که ابتدای ظهور و ترقی او در حدود سنهء ۴۷۰ ه ق بوده است و تا اوایل سلطنت بهرامشاه زیسته و وفاتش به اصح اقوال در سال ۵۱۵ ه ق است، و ولادتش علی التحقیق مابین سنهء ۴۳۸ و ۴۴۰ ه ق بوده است در حدود سنهء ۴۸۰ سلطان ابراهیم در حق پسر خود سیف الدوله محمود بدگمان شد و او را بگرفت و ببست و به زندان فرستاد و ندمای او را نیز بگرفتند و هر یک را به قلعه ای محبوس نمودند، از جملهء ایشان مسعودسعد بود که ده سال تمام در سلطنت سلطان ابراهیم در حبس به سر برد، از آن جمله هفت سال در دو قلعهء سو و دهک و سه سال در قلعهء نای:

هفت سالم بسود سو و دهک// پس از آنم سه سال قلعهء نای

بعد از ده سال به شفاعت ابوالقاسم خاص از ارکان دولت سلطان ابراهیم از حبس بیرون آمد و به هندوستان رفت و بر سر املاک پدر بنشست در این اثنا، سلطان ابراهیم وفات نموده پسرش سلطان مسعود بجای او بنشست در سنهء ۴۹۲ ه ق سلطان مسعود حکومت هندوستان را به پسر خود امیر عضدالدوله شیرزاد مفوض نموده و قوام الملک ابونصر هبه الله پارسی را به سمت پیشکاری او و سپه سالاری قشون هندوستان برگماشت بواسطهء دوستی قدیم که مابین ابونصر فارسی و مسعودسعد بود ابونصر او را به حکومت چالندر از مضافات لاهور مأمور نمود اندکی بعد ابونصر فارسی مغضوب و گرفتار آمد و مسعودسعد نیز که از جمله عمال او بود معزول گردید.

و دیگر بار به حبس افتاد و قریب هشت یا نه سال این دفعه در حصار مَرَنج به سر برد تا سرانجام به شفاعت ثقه الملک طاهربن علی بن مشکان (برادرزادهء ابونصر مشکان صاحب دیوان رسائل سلطان محمود غزنوی) در حدود سنهء ۵۰۰ ه ق از حبس خلاصی یافت در حالتی که پیر و شکسته و ضعیف شده بود و بهترین اوقات جوانی خود را در قلل جبال و اعماق وهاد و قعر زندانهای تاریک گذرانیده از اشغال دیوانی کنار نمود و بقیهء عمر را در عزلت به سر برد تا در حدود سن هشتادسالگی این جهان را بدرود گفت.

بر کار به جز زبان نمانده ست مرا//در تن گویی که جان نمانده ست مرا

بندیست گران که جان نمانده ست مرا//از پای جز استخوان نمانده ست مرا

 ***************

ای صدر جهان ناصر تو یزدان باد//رای تو معین و دولتت سلطان باد

عمر تو و دولت تو جاویدان باد//آنچت باد ز کامرانی آن باد

**************

بدم دوش با آن نیازی به هم // زده پیشم از بی نیازی علم

همه گوی از روی او لاله رنگ // همه حجره از موی او مشک شم

نشاط اندر آمد ز در چون نسیم // ز روزن برون رفت چون درد و غم

ز شادی رویش بخندید جام // ز اندوه جانم بنالید بم

چو نرگس همه چشم گشتم از آنک// چو لاله همه روی بود آن صنم

بدو گفتم ای کرده جانم غمی // بدو گفتم ای کرده پشتم به خم

نعم از برای چه ناموختی // همه زلف تو پر حروف نعم

به من گفت اینم که بینی همی // نه افزون شوم زینکه هستم نه کم

گزیده ترین عادت من جفاست // ستوده ترین خصلت من ستم

مپیوند با یار بد مهر مهر // مکن پیش معشوقه محتشم

نخستین کسی که دیوان مسعودسعد را جمع آوری نمود سنائی غزنوی بود و بعضی اشعار شعرای دیگر را نیز سهواً در ضمن آن درج نموده بود، ثقه الملک طاهربن علی مشکان سنائی را از سهو خود آگاه نمود و سنائی قطعه ای را در اعتذار به مسعودسعد فرستاد.

(از حواشی محمد قزوینی بر چهارمقالهء نظامی عروضی ص ۲۸ ) و رجوع به مقدمهء دیوان چ رشیدیاسمی و تاریخ ادبیات تألیف صفا شود.

لغت نامه دهخدا

زندگینامه سروش اصفهانی(۱۲۸۵-۱۲۲۸ه.ق)

( ۱۲۲۸یا۱۲۸۵ ه ق) میرزا محمدعلی خان بن قنبرعلی اصفهانی سدهی شرح احوال وی مجملاً در مجمع  الفصحاء و گنج شایگان و حدیقه الشعراء و سایر تذکره های عهد قاجاریه مندرج است ولی هیچ کدام از مآخذ مذکور متعرض این نکته که یکی از برجسته ترین و مفیدترین آثار اوست نشده اند و آن این است:

بهمن میرزا والی آذربایجان پسر چهارم عباس میرزا نایب السلطنهء فتحعلیشاه از دو نفر از فضلاء عهد خود تقاضا کرد که الف لیله و لیلهء عربی را از نثر و نظم به فارسی ترجمه کنند یکی از آنها ملا عبداللطیف طسوجی پدر مظفرالملک بود که متن نثر الف لیله و لیله عربی را به نثر فارسی عالی فصیح درآورد. و دوم همین سروش اصفهانی بود که ترجمهء شعرهای عربی الف لیله و لیله به شعر فارسی به او محول گردید و او از عهدهء این کار در نهایت خوبی که بهتر از آن تصور نمیشود برآمد،

به این معنی که بجای اشعار عربی کتاب مزبور الف لیله و لیله بعضی جاها بر حسب مناسب سیاق اشعار مشهور اساتید شعرای فارسی را درج گردانید و بعضی جاهای دیگر اشعار عربی کتاب مزبور را خود او به شعر فصیح ملیح بلیغ فارسی ترجمه نمود. و بدین طریق این ترجمهء فارسی الف لیله و لیله که بدست است، یک مخزن الاشعار بسیار نفیسی از بهترین و فصیح ترین و شیرین ترین اشعار فارسی شده است.

و اشعار فارسی این الف لیله و لیلهء فارسی بمراتب عدیده از اصل اشعار عربی کتاب مزبور که اغلب اشعار سخیف عامیانه است عالی تر و فصیح تر و بلیغ تر است (رجوع شود به دیباچهء الف لیله و لیله) ولادت سروش در سده اصفهان در سال هزار و دویست و بیست و هشت قمری و وفاتش در تهران در سنهء هزار و دویست و هشتاد و پنج روی داده است و سن او در وقت وفات پنجاه وهفت سال بوده است از مطالع بسیار مشهور سروش که نام او را مخلد کرده است. این بیت است در مدح ناصرالدین شاه و قتل خان خیوه (خوارزمشاه):

افسر خوارزمشه که سود به کیوان با سرش آمد بدین مبارک ایوان

(وفیات معاصرین بقلم محمد قزوینی از مجلهء یادگار سال پنجم شمارهء ۱ و ۲٫)

لغت نامه دهخدا

زندگینامه سوزنی سمرقندی (متوفی۵۶۲ یا ۵۶۹ ه ق)

  شمس الدین تاج الشعرا محمد بن علی سمرقندی وی در ابتدای جوانی برای تحصیل علم به بخارا رفت. و مدتی بتعلیم پرداخت. و بقول عوفی بسبب تعلق خاطر بشاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد.

سوزنی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر آتسزبن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق، سنایی، انوری، معزی، ادیب صابر و رشیدی معاصر بوده و با بعضی از آنان مهاجات داشته و آنان را به تیغ زبان خود آزرده است سوزنی شاعر هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است گفته اند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است از دیوان او نسخ متعدد در دست است.

ساقیا پیش آر باز  آن  آب آتش فام را    // جام  گردان  کن ببر  غمهای  بی  انجام را

زآنکه ایام نشاط و عشرت و شادی شده است  // بد بود   بیهوده   ضایع   کردن  این ایام را

مجلسی در ساز در بستان و هر سوئی  نشان //  لعبتان   گلسرخ  و حوران    سیم اندام   را

باده  پیش آور   که  هنگامست     اینک   باده را  //  هیچگون   روی  محابا  نیست این هنگام را

خام  طبع است آنکه میگوید بچنگ و  کف نگیر // زلفکان  خم  خم  و  جام  نبید   خام    را

مجلس عیش و طرب برساز و چون برساختی  //  پیش خوان آن مطرب مه روی طوبی نام را

هر کجا  طوبی  بود  آنجا  بود  خلد برین //   نزد  ما  پیغمبر  آورده  است  این  پیغام  را

و در تهران هم بطبع رسیده وی بسال ۵۶۲ یا ۵۶۹ ه ق درگذشت (فرهنگ فارسی معین) رجوع به لباب الالباب عوفی، مقدمهء دیوان سوزنی چ شاه حسینی، تاریخ ادبیات صفا، تاریخ ادبیات ادوارد براون، مجمع الفصحا ج ۱ ص ۲۴۹ و ریاض العارفین ص ۲۱۰ شود.

لغت نامه دهخدا

زندگینامه حکیم سنائی غزنوی(متوفی ۵۴۵)(به قلم دهخدا)

 حکیم ابوالمجد مجدودبن آدم سنائی شاعر عالیمقدار و عارف بلندمقام قرن ششم هجری و از استادان مسلم شعر فارسی است نام او را عوفی مجدالدین آدم السنایی و حاجی خلیفه محمد بن آدم نوشته اند و تاریخ گزیده نیز محمد ضبط شده است، لیکن جامی و هدایت نام او را بهمان نحو که آورده ایم ذکر کرده اند و اشارات خود او نیز نظماً و نثراً بر همین منوال است،

چنانکه درمقدمهء منثور دیوان خود گفته و در حدیقه الحقیقه چنین آورده است:

هرکه او گشته طالب مجد است //شفی او راز لفظ بوالمجد است

شعرا را بلفظ مقصودم //زین قبل نام گشت مجدودم

زآنکه جد را بتن شدم بُنیت //کرد مجدود ماضیم کُنیت

 و از معاصران او نیز آورد و این اشاره مسلم میدارد که « ابوالمجد مجدودبن آدم السنائی » محمد بن علی الرقا در دیباچهء حدیقه الحقیقه نام وی را مجدالدین و محمد غلط و تحریفی است در دیوان سنایی ابیاتی دیده میشود که در آن اشاره بنام دیگری برای شاعر است یعنی در خوانده است مانند این بیت:

حسن اندر حسن اندر حسنم //تو حسن خلق و حسن بنده حسن

 بهمین « حسن » آنها گوینده خود را نامیده شده است ولادت او باید در « مجدود » مناسبت بعضی از محققان معتقد شده اند که نام او اصلًا حسن بوده است و بعدها اواسط یا اوایل نیمه دوم قرن پنجم در غزنین اتفاق افتاده باشد و بعد از رشد و بلوغ و مهارت در این فن بعادت زمان روی بدربار سلاطین نهاد. و بدستگاه غزنویان راه جست و با رجال و معاریف آن حکومت آشنائی حاصل کرد بهر حال سنایی در آغاز بمداحی اشتغال داشت، ولی نصیبی از اشعار استادانه خود نمیگرفت تا آنکه یکباره واله و شیدا شد و دست از جهان و جهانیان بشست:

حسب‌ حال‌ آن‌ که‌ دیو آز مرا// داشت‌ یک‌ چند در نیاز مرا

شاه‌ خرسندِیَم‌ جمال‌ نمود// جمع‌ منع‌ وطمع‌ محال‌ نمود

من‌ نه‌ مرد زن‌ وزر وجاهم// ‌به‌ خدا گر کنم‌ وگر خواهم‌

ور تو تاجی‌ نهی‌ ز احسانم‌// به‌ سر تو که‌ تاج‌ نستانم‌

سنائی چند سال از دورهء جوانی خود را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذرانید و گویا در همان ایام که در بلخ بود راه کعبه پیش گرفت قصیده ای به مطلع ذیل در اشتیاق کعبه سروده:

گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم //یک ره از ایوان برون آئیم و در کیوان رویم

بعد از بازگشت از سفر مکه شاعر مدتی در بلخ بسر برد و از آنجا بسرخس و مرو و نیشابور رفت و هر جا چندی در سایهء تعهد و نیکو داشت بزرگان علم و رؤسای محل بسر برد تا در حدود سال ۵۱۸ ه ق بغزنین بازگشت یادگارهای پرارزش این سفر دراز مقداری از قصاید و اشعار سنایی است که در خراسان سروده و کارنامهء بلخ که در شهر بلخ ساخته است.

بعد از بازگشت به غزنین سنائی خانه نداشت و چنانکه میگوید یکی از بزرگان غزنین خواجه عمید احمدبن مسعود خانه ای به وی بخشید از این پس تا پایان حیات خود در غزنین بگوشه گیری و عزلت گذرانید و در همین ایام است که به نظم و اتمام مثنوی مشهور به حدیقه الحقیقه توفیق یافت در وفات او اختلاف کرده اند و سال وفات وی بقول تقی الدین کاشی ۵۴۵ ه ق است مقبرهء سنائی در غزنین زیارتگاه خاص و عام است غیر از دیوان مذکور چند مثنوی از سنایی باقی مانده که به اختصار نام میبریم:

۱ – حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه؛ که آنرا الهی نامه نیز نامند و آن مهمترین مثنوی سنایی است

۲ – سیَر العِباد الی المعاد؛ مثنوی است بر وزن حدیقه الحقیقه که سنایی آنرا در سرخس سروده است

۳ – طریق التحقیق؛ مثنوی است بر وزن حدیقه و بر آن اسلوب که در سال ۵۲۸ ه ق یعنی سه سال بعد از اتمام حدیقه بپایان رسانید

۴ – کارنامهء بلخ؛ مثنوی است بر وزن حدیقه در پانصد بیت که هم میگویند مثنویهای دیگر به نام عشقنامه و عقل نامه و تجربه العلم از « مطایبه نامه » ظاهراً نخستین نظم مثنوی سنایی است و آنرا ، ۵۸۶ ، مجمع الفصحاء ج ۱ ص ۲۵۴ ، ریاض العارفین ص ۱۹۶ وی در دست است

ای به بر کرده بی وفایی را // منقطع کرده آشنایی را

بر ما امشبی قناعت کن // بنما خلق انبیایی را

ای رخت بستده ز ماه و ز مهر // خوبی و لطف و روشنایی را

زود در گردنم فگن دلقی // برکش این رومی و بهایی را

 

ای جان جهان کبر تو هر روز فزونست // لیکن چه توان کرد که وقت تو کنونست

نشگفت اگر کبر تو هرگز نشود کم // چون خوبی دیدار تو هر روز فزونست

عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز // زیرا که جمال تو ز اندازه برونست 

 

هر کرا درد بی نهایت نیست // عشق را پس برو عنایت نیست

عشق شاهیست پا به تخت ازل // جز بدو مرد را ولایت نیست

عشق در عقل و علم درماند // عشق را عقل و علم رایت نیست

عشق را بوحنیفه درس نکرد // شافعی را در او روایت نیست

عشق حی است بی بقا و فنا // عاشقان را ازو شکایت نیست(۱)

رجوع به تاریخ ادبیات تألیف صفا صص ۵۵۲ ۲۵۷ و تاریخ ادبیات ادوارد براون (از ،۲۵۲ ، ۳۳۹ ، نفحات الانس ص ۳۸۹ ، لباب الالباب ج ۲ ص ۱۱۷ ،۳۳۲ ، مجالس النفائس ص ۳۱۸ سعدی تا جامی) ترجمهء علی اصغر حکمت شود.

لغت نامه دهخدا



۱-کلیات سنائی

زندگینامه سرور با کوچى«سپیده کاشانى»

۰۰۰۴۸۵۷۷۱۳۲۵۳۷۴۲۳۳۳۷۶۸۴۱۶

به سال ۱۳۱۵ هجرى شمسى، در شهر کویرى و مذهبى ((کاشان)) سرور با کوچى، که بعد به ((سپیده کاشانى)) شهرت یافت، چشم بدنیا گشود.
او درباره ولادت و شرائط خانوادگى خود مى‏گوید: تولد من در خانواده‏اى کاملا مذهبى، و در دامان پدر و مادرى معتقد به مبانى اسلام، و در لواى اندیشه ‏هاى توحیدى روى داد. پدرم در جوانى به همراه پدر خود در یکى از کشورهاى همجوار به بازرگانى اشتغال داشت، که بعد از مرگ پدر خود و شورش هاى منطقه ‏اى آن، در زمان رضاخان به ایران مراجعت کرد.

پدرم براى همیشه در موطن اصلى خویش کاشان ماندگار شد، پس از مقدارى تجارت به شغل کشاورزى پرداخت و زندگى هفت فرزند را، که من هفتمین آنها بودم اداره مى ‏کرد .

خانواده من، بخصوص پدر و مادرم به مطالعه کتابها و دیوآن هاى شاعران علاقه زیادى داشتند و طبیعى است من از همان آغاز کودکى با شعر و بخصوص با حافظ و سعدى و مولانا آشنا شدم. در تمام دوران تحصیلى، فرق زیادى بین نوشته‏ هاى من با همدرسهایم وجود داشت و معلم بزرگ من، ابتدا پدر و مادرم بودند.

سپیده، به فرزند خود گفته است: در سنین ۱۲ تا ۱۳ سالگى طبع شعر سرودن داشته است، از سالهاى ۴۷- ۴۸ بطور جدى با ارائه شعر به ((روزنامه اطلاعات)) فعالیت حرفه‏ اى خود را شروع کرده است. (۱)

او درباره اولین مجموعه شعرى خود مى‏گوید: ((پروانه شب)) دفترى است، نه رنجنامه‏ اى است از تجربه ‏هاى سالهاى ۴۷ تا ۵۰ که به خاطر فضاى تاریک آن زمان، واژه‏ هاى این کتاب، تشبیه به پروانه‏ هائى شده ‏اند که در شب پرواز مى ‏کنند…

عقیده مذهبى و روحیه شناخت زمان، دو ویژگى سرنوشت سازى بودند که ((سپیده)) را پس از پیروزى انقلاب اسلامى، پیشرو زنان شاعر قرار دادند، و او با سرودن سرودها و اشعار متعهدانه و پخش و انتشار آن در تلویزیون، رادیو، روزنامه‏ ها و مجلات، هنر شعرى و سازندگى خود را در قالبهاى زیبا و محتواهاى انسانى به نمایش گذاشت.

خانم کاشانى، بارها در سمینارها، کنگره ‏ها و مجامع شعرى و ادبى داخل و خارج حضور فعال داشت، و با روحیه متواضعانه ‏اى به خدمات فرهنگى، به خصوص در زمان جنگ و حتى با حضور در مناطق جنگى به فعالیت ادامه مى‏داد، که کتاب ((خرمشهر)) از اسارت تا رهائى خاطرات یکى از این سفرها مى‏ باشد.

او دراین باره مى‏ گوید: پس از آغاز انقلاب مقدس اسلامى ایران، فعالیت پیگیر و بى امان من، در زمینه هنر و کارهاى دیگر شروع شد، همکاریهایى با رادیو و تلویزیون داشتم، کتاب مستند ((خرمشهر از اسارت تا رهائى)) را که دومین کتاب من بعد از ((پروانه‏ هاى شب)) بود، به تحریر در آوردم و اکنون در صدد چاپ آن هستم و سومین کتاب من انشاءالله دفتر ((شعر پایدارى)) خواهد بود، که در صدد جمع آورى آن مى ‏باشم.

هم چنین، عضو کوچکى از اعضاى ((شوراى شعر ادب)) وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى هستم، در حال حاضر عضو ((شوراى شعر بنیاد فرهنگى ۱۵ خرداد)) نیز مى ‏باشم.

فرزند بزرگ خانم کاشانى، درباره اخلاق و رفتار و نیز روش کارى مادر خود مى ‏گوید: او براى ما هم پدر و هم مادر، چون پدرم در سال ۱۳۶۴ از دنیا رفت، ایشان براى ما مادرى مهربان بود و همیشه فرزندان خود را به صبر و استقامت دعوت مى ‏کرد، به عنوان مادر، همسر و خانم خانه، مسائل زندگى براى او در اولویت قرار داشت، در خلال انجام کارهاى خانه، قلم و کاغذ بر مى ‏داشت و آن چه را به ذهنش مى ‏رسید یادداشت مى ‏کرد، آن گاه در ساعاتى از شب، که سکوت بر خانه‏ ام حاکم بود، شعرهاى خود را مى‏ سرود.
مادر، خود را مدیون انقلاب و نظام اسلامى مى ‏دانست، در بدترین شرائط بیمارى، خانه را براى انجام امور مربوط به انقلاب و جنگ و نظام اسلامى ترک مى‏ کرد، حتى پزشکان براى او دستور استراحت مطلق داده بودند، اما او اصرار مى ‏کرد که باید در خدمت مردم و انقلاب باشد.

آیا، قرآن، بهترین یار و مونس ایشان بود، در لحظه‏ هاى سخت به سراغ قرآن مى ‏رفت و از آن فیض مى‏ برد، همیشه با صبر و بردبارى با اعضاى خانواده و دوستان برخورد مى ‏کرد، گذشت زیادى در زندگى داشت. هنگامى که شخصى در یک نشریه به ایشان اعتراض مى ‏کرد، یا با قلم خود مادر را مورد خطاب تند قرار مى‏ داد، مادر با چنان روحیه بزرگوارانه ‏اى با او برخورد مى ‏کرد، که آن شخص متنبه و خجالت زده مى‏ شد.

اشعار و سروده‏ ها و شعرهاى خانم سپیده کاشانى، سراسر از روح ایمان، ایثار، جهاد، حماسه، مقاومت، فداکارى، عشق به خدا، صداقت و پاکى، ستیز با دشمن دین، و بالاخره با روح انقلاب اسلامى موج مى‏ زند، در زمان حیات و پس از آن سوى شاعران متعهد، اعم از مرد و زن مورد تمجید و تجلیل قرار گرفت، مجامع ادبى و فرهنگى بارها براى او مراسم بزرگداشت ترتیب دادند، یادنامه‏ ها منتشر ساختند، و او را به عنوان ((زن شاعر نوپرداز درد آشنا)) معرفى کردند.

اما متاسفانه، او به سن ۵۶ سالگى به بیمارى دردناکى مبتلا شد، دو سال تحت درمان بود با اصرار دوستان و آشنایان، براى معالجه به ((انگلستان)) رفت، ولى پس از سه ماه اقامت در آنجا معالجات سودى نبخشید و سرانجام در غربت، ۱۲ بهمن ماه ۱۳۷۱ هجرى شمسى با گذراندن یک حیات سراسر پاکى و خدمتگزارى، زندگى را بدرود گفت، پیکر رنج کشیده ‏اش را به وطن آوردند، و ۱۵ بهمن ماه با تشییع شکوهمند شخصیتهاى مذهبى و فرهنگى طبق وصیت او، به کنار شهداى انقلاب اسلامى، در بهشت زهرا به خاک سپردند.

البته به اعتراف فرزند او: مادرش در کاشان، روبروى ((فیض کاشانى)) مقبره ‏اى براى محل دفن داشته است، و گمان مى‏ رفت براى خاکسپارى به همان محل منتقل خواهد شد، اما با توجه به شرکت او در مناطق عملیات جنگى و انس با رزم آوران دفاع مقدس از اسلام و کشور، خود وصیتنامه را تغییر مى‏ دهد، و همنشینى با آنان را در ((بهشت زهرا)) نیز بر مى‏ گزیند.

در وصیتنامه او آمده است: در مجلسى که ترتیب خواهید خواهید داد، از تمام دوستان و آشنایان بخواهید که مرا ببخشند و حلال کنند، اگر در مدت زندگى جسارت کرده‏ ام، صمیمانه امید بخشش از آنها دارم، دعا کنید من با اجر شهادت از دنیا رفته باشم.

معبود توئى، از تو امان مى ‏خواهم
زان چشمه سرمدى، نشان مى‏ خواهم

گفتى که شهید، زنده جاوید است
یارب! زتو عمر جاودان مى‏ خواهم

در پایان، مناسب خواهد بود، اولین سرود پس از انقلاب او را، تحت عنوان ((بهار است و هنگام چیدن من)) که بارها از رادیو و تلویزیون پخش شده، با هم زمزمه کنیم:

به خون گر کشى خاک من، دشمن من
بجوشد گل اندر گل، از گلشن من

تنم گر بدوزى، به تیرم بسوزى
جدا سازى اى خصم، سر از تن من‏

کجا مى‏توانى، ز قلبم ربایى
تو عشق میان من و میهن من؟!

مسلمانم و آرمانم شهادت
تجلى هستى است، جان کندن من

مپندار این شعله افسرده گردد
که بعد از من، افروزد از مدفن من

نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهش
بتازد به نیرنگ تو، توسن من‏

کنون روى خلق است، دنیاى جوشان
همه خوشه خشم شد، خرمن من

من آزاده، از خاک آزادگانم
گل سرو مى‏پرود، دامن من

جز از جام توحید، هرگز ننوشم
زنى گر به تیغ ستم، گردن من

بلند اخترم، رهبرم از ره آمد
بهار است و هنگام گل چیدن من

روزنامه ‏اطلاعات، ۲۸ بهمن ۱۳۷۱، ص ۷، نشریه کتاب صبح، ص ۲۳-۱۶، غروب سپیده، ۲۳ اسفند ۱۳۷۱، ویژه نامه روزنامه‏ رسالت


 

۱-یادمان سپیده کاشانى، ویژه نامه رسالت ۲۵ اسفند ۱۳۷۲، ص ۱۴٫

۵۷۴- شیخ مشرف الدّین مصلح بن عبد اللّه السّعدى الشّیرازى، رحمه اللّه تعالى‏(نفحات الأنس)

از أفاضل صوفیّه بود و از مجاوران بقعه شریف شیخ ابو عبد اللّه خفیف، قدّس اللّه تعالى سرّه. از علوم بهره‏اى تمام داشته و از آداب نصیبى کامل. سفر بسیار کرده است و اقالیم را گشته و بارها به سفر حجّ پیاده رفته و به بتخانه سومنات درآمده بود و بت بزرگتر ایشان را شکسته، و از مشایخ کبار بسیارى را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدّین رسیده و با وى در یک کشتى سفر دریا کرده.

و گفته‏اند که وى در بیت المقدس‏ و بلاد شام مدّتى مدید سقّایى مى‏کرد و ۹ آب به مردم مى‏داد تا به خضر- علیه السّلام- رسید، و وى را از زلال انعام و افضال خود سیراب گردانید. وقتى وى را با یکى از اکابر سادات و اشراف فى‏الجمله گفت‏وگویى واقع شد. آن شریف حضرت رسالت را- صلّى اللّه علیه و سلّم- به خواب دید، وى را عتاب کرد. چون بیدار شد، پیش شیخ آمد و عذرخواهى نمود و استرضاى وى کرد.

یکى از مشایخ منکر وى بود، شبى در واقعه چنان دید که: «درهاى آسمان گشاده شد.ملایکه با طبقهاى نور نازل شدند. پرسید که: این چیست؟ گفتند: براى سعدى شیرازى است که بیتى گفته که قبول حضرت حقّ- سبحانه و تعالى- افتاده، و آن بیت این است:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقى دفترى است معرفت کردگار

» آن عزیز چون از واقعه درآمد، هم در شب به در زاویه شیخ سعدى رفت که وى را بشارت دهد.دید که چراغى افروخته و با خود زمزمه‏اى مى‏ کند. چون گوش کشید، همین بیت مى‏ خواند.

وى در شب جمعه ماه شوّال، سنه احدى و تسعین و ستّمائه از دنیا رفته، رحمه اللّه.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

۵۷۲- حکیم سنایى غزنوى، قدّس اللّه تعالى روحه‏(نفحات الأنس)

کنیت و نام وى ابو المجد مجدود بن آدم است. وى با پدر شیخ رضى الدّین على لالا ابنا عمّ بوده‏اند. از کبراى شعراى طایفه صوفیّه است و سخنان وى را به استشهاد در مصنّفات خود آورده‏اند، و کتاب حدیقه الحقیقه بر کمال وى در شعر و بیان اذواق و مواجید ارباب معرفت و توحید، دلیلى قاطع و برهانى ساطع است. از مریدان خواجه یوسف همدانى است.

و سبب توبه وى آن بود که سلطان محمود سبکتکین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضى از دیار کفّار از غزنین بیرون آمده بود، و سنایى در مدح وى قصیده‏اى گفته بود مى‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخنى رسید که یکى از مجذوبان از حدّ تکلیف بیرون رفته- که مشهور بود به لاى‏خوار، زیرا که پیوسته لاى شراب خوردى- در آنجا بود، آواز وى شنید که با ساقى خود مى‏گفت: «پر کن قدحى به کورى محمودک سبکتکین تا بخورم!» ساقى گفت: «محمود مردى غازى است‏ و پادشاه اسلام.» گفت: «بس مردکى ناخشنود است. آنچه در تحت حکم وى درآمده است در حیّز ضبط نیاورده، مى‏رود تا مملکت دیگر گیرد.» یک قدح گرفت و بخورد.

باز گفت: «پر کن قدحى دیگر به کورى سناییک شاعر!» ساقى گفت: «سنایى مردى فاضل و لطیف طبع است.» گفت: «اگر وى لطیف طبع بودى به کارى مشغول بودى که وى را به کارى آمدى. گزافى چند در کاغذى نوشته که به هیچ کار وى نمى‏آید، و نمى‏داند که وى را براى چه‏ کار آفریده ‏اند.» سنایى چون آن را شنید، حال بر وى متغیّر شد و به تنبیه آن لاى‏خوار از مستى غفلت هشیار شد و پاى در راه نهاد و به سلوک مشغول شد.

در سخنان مولانا جلال الدّین رومى- قدّس اللّه تعالى سرّه- مذکور است که خواجه حکیم سنایى در وقتى که محتضر بود، در زیر زبان چیزى مى‏گفت. حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت مى‏خواند که:

بازگشتم زانچه گفتم زان که نیست‏ در سخن معنى و در معنى سخن‏

 عزیزى این را شنید، گفت: «عجب حالى است که در وقت بازگشتن از سخن نیز به سخن مشغول بوده است.»

وى همواره منزوى و منقطع مى‏بوده و از مخالطت اهل دنیا معرض. یکى از ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که به ملازمت و زیارت وى رود. شیخ مکتوبى به وى نوشته مشتمل بر بسى لطائف و از آن جمله آن که:

این داعى را عقل و روح در پیش خدمت است، و لیکن بنیه ضعیف دارم که طاقت تفقّد و قوّت تعهّد ندارد. إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَهً أَفْسَدُوها (۳۴/ نمل). کلاته مندرس چه طاقت بارگاه جبّاران دارد، و شیر زده ناقه چه تاب پنجه شیران آرد؟ بارى- عزّ اسمه- داند که هر بار که سراپرده حشمت ایشان در این خطّه مختصر زدند، حاجت آمده است این ضعیف منزوى‏ را رخت عافیت به عزب‏خانه غولان بردن، و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الیاس سپردن.

اکنون به بزرگیى که ذو الفضل الکبیر با آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشه دل این گوشه گرفته را به تفقّد سایس خود خراب نکند، که جسم حقیر این بنده نه سزاى چشم قریر خداوندى است.

و من مقولاته، قدّس سرّه:

بس که شنیدى صفت روم و چین‏ خیز و بیا ملک سنایى ببین‏
تا همه دل بینى بى‏حرص و بخل‏ تا همه جان بینى بى‏کبر و کین‏
پاى نه و چرخ به زیر قدم‏ دست نه و ملک به زیر نگین‏
زر نه و کان ملکى زیر دست‏ جونه و اسب فلکى زیر زین‏

و ایضا منها:

این جهان بر مثال مردارى است‏ کرکسان اندر او هزار هزار
این مر آن را همى‏زند مخلب‏ و آن مر این را همى‏زند منقار
آخر الأمر بگذرند همه‏ وز همه بازماند این مردار
با همه خلق جهان، گرچه از آن‏ بیشتر گمره و کمتر برهند
تو چنان زى که بمیرى برهى‏ نه چنان چون تو بمیرى برهند

رباعیّات:

دلها همه آب گشت و جانها همه خون‏ تا چیست حقیقت از پس پرده درون‏
اى با علمت خرد رد و گردون دون‏ از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون‏
قایم به خودى، از آن شب و روز مقیم‏ بیمت ز سموم است و امیدت به نسیم‏
با مایه از آب و آتشت باشد بیم‏ چون سایه شدى ترا چه جیحون چه جحیم‏
بر سین سریر سرّ سپاه آمد عشق‏ بر میم ملوک ملک ماه آمد عشق‏
بر کاف کمال کلّ کلاه آمد عشق‏ با این همه یک قدم ز راه آمد عشق‏
مردى که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید
عاشق به ره عشق چنان مى‏باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید
اى نیست شده ذات تو در پرده هست‏ وى صومعه ویران کن زنّار پرست‏
مردانه کنون، چو عاشقان مى در دست‏ گرد در کفر گرد و گرد سرمست‏
اى من به تو زنده همچو مردم به نفس‏ در کار تو کرده دین و دنیا به هوس‏
گرمت بینم چو بنگرم با همه کس‏ سردى همه از براى من دارى بس!
در هجر تو گر دلم گراید به خسى‏ در بر نگذارمش که سازد هوسى‏
ور دیده نگه کند به دیدار کسى‏ در سر نگذارمش که ماند نفسى‏
چون چهره تو ز کوى ما شد پرگرد زنهار به هیچ آبى آلوده مگرد
اندر ره عاشقى چنان باید مرد کز دریا خشک آید و از دوزخ سرد
اى عقل اگر چند شریفى دون شو و اى دل ز دلى بگرد و خون خون شو
در پرده آن نگار دیگرگون شو بى‏چشم درآى و بى‏زبان بیرون شو
اى عشق ترا روح مقدّس منزل‏ سوداى ترا عقل مجرّد محمل‏
سیّاح جهان معرفت، یعنى دل‏ از دست غمت دست به سر پاى به گل‏

و وى را قصیده‏اى است راییّه، زیادت از صد و هشتاد بیت که آن را رموز الانبیاء و کنوز الاولیاء نام نهاده. بسى معارف و حقایق و لطائف و دقایق در آنجا درج کرده، و اوّلش این است:

طلب اى عاشقان خوش‏رفتار طرب اى نیکوان شیرین‏کار
تا کى از خانه؟ هین ره صحرا تا کى از کعبه؟ هین در خمّار
در جهان شاهدى و ما فارغ؟ در قدح جرعه‏اى و ما هشیار؟
زین سپس دست ما و دامن دوست‏ زین سپس گوش ما و حلقه یار

و وى را وراى حدیقه الحقیقه سه کتاب مثنوى دیگر است هم بر وزن حدیقه، امّا مختصر و از آنهاست این ابیات:

اى به پرواز بر پریده بلند خویشتن را رها شمرده ز بند
باز پر سوى لا یجوز و یجوز رشته در دست صورت است هنوز
تا تو دربند حبس تألیفى‏ تخته نقش کلک تکلیفى‏

تاریخ تمامى حدیقه، چنانچه (!) خود به نظم آورده، سنه خمس و عشرین و خمسمائه بوده است، و بعضى تاریخ وفات وى را همین نوشته‏اند، و اللّه اعلم.[۱]

[۱] عبد الرحمن جامى، نفحات الأنس، ۱جلد، مطبعه لیسى – کلکته، ۱۸۵۸٫

[contact-form-7 id=”4192″ title=”فرم تماس ۱_copy”]

زندگینامه شیخ شهاب الدین سهروردی

حیات سهروردى‏

شیخ الاسلام‏  ابو حفص عمر بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عبد الله بن عمویه بکرى، ملقّب به سهروردى شافعى، نسب وى به نوشته ابن خلّکان در وفیات الاعیان‏  به چهارده واسطه و به روایت سبکى در طبقات الشّافعیّه به پانزده واسطه به ترتیب: عمر بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن عمویه بن سعید بن الحسین بن القاسم بن نصر بن القاسم بن محمّد بن عبد الله بن عبد الرّحمن بن القاسم بن محمّد بن ابى بکر به خلیفه اول مى ‏رسد.

مؤلف کتاب تجارب السّلف مى‏ نویسد: «و امیر المؤمنین ابو بکر را اعقاب و فرزندزادگان بسیارند، همه خاندانهاى بزرگ، مثل خاندان شیخ بزرگوار، ولى اللّه تعالى، شیخ شهاب الدین عمر سهروردى، صاحب عوارف المعارف …» (ص ۱۶) وى در اواخر رجب یا اوایل شعبان ۵۳۹ ه در سهرورد (سهراوگرد یا سرخاب کرت)، بخش قیدار زنجان، که سابقا شهرکى بوده، متولد شد. در جوانى به بغداد رفت و تحت تربیت عموى خود، شیخ ضیاء الدین ابو النّجیب سهروردى‏ ، علوم ظاهر و باطن را فرا گرفت و از مریدان وى گشت، چنانکه در کتاب عوارف کرارا به گفتار او استشهاد و استناد کرده و مراتب ارادتش را نشان داده است. در فقه و حدیث، علاوه بر درک حضور ابو النّجیب، به محضر ابو القاسم بن فضلان و ابو المظفر جلال الدین هبه اللّه شبلى و معمّر بن فاخر و ابو زرعه مقدسى (متوفى ۵۶۶ ه) و ابو الفتوح طائى (۴۷۵- ۵۵۵ ه) و عدّه‏اى دیگر از فقها و محدّثان نیمه دوم قرن ششم ه رسیده است‏ . در تصوّف به شیخ عبد القادر گیلانى (متوفّى ۵۶۱ ه) و شیخ ابو السّعود بغدادى (متوفى ۵۷۹ ه) و شیخ ابو محمّد عبد اللّه بصرى (۴۹۹- ۵۸۲ ه) ارادت داشته است شیخ عبد القادر در حقّ سهروردى مى‏گوید: «انت آخر المشهورین بالعراق‏ ». شیخ بزرگوار سعدى (ح ۶۰۰- ۶۹۱ یا ۶۹۴ ه)، افتخار شاگردى سهروردى را داشته و از او چنین یاد مى‏کند:

مرا شیخ داناى مرشد شهاب‏ دو اندرز فرمود بر روى آب‏
یکى آنکه در جمع بدبین مباش‏ دگر آنکه در نفس خودبین مباش‏

به گفته جامى (۸۱۷- ۸۹۸ ه)، شیخ مدتى از عمر خود را در عبّادان با بعضى از ابدالان سپرى کرد. شیخ سعد الدّین حموى (متوفى ۶۵۰ ه) در حق وى گفته است: نور متابعه النّبىّ (ص) فى جبین السّهروردى شى‏ء آخر ».

سهروردى فقیهى صالح و حکیمى واعظ بود و هر سال به زیارت مکّه و مدینه مى‏رفت. در آخرین سفر حجّش، به سال ۶۲۸ ه، میان او و ابن فارض ملاقاتى دست داد که شرح آن به نقل پسر ابن فارض چنین است: «اصحاب کثیرى از اهل عراق با سهروردى به اعمال حجّ مشغول بودند. مردم، در طواف کعبه و وقوف در عرفه، دور شیخ گرد آمده به گفتار و کردارش اقتدا کرده بودند. وى را گفتند:

ابن فارض در حرم است. شیخ به دیدار او شتافت و با چشمى گریان گفت: آیا من به راستى نزد خدایم و آن‏چنان‏که این قوم در حقّ من مى‏ پندارند، در چنین روزى از حضرت محبوب یادى شایسته او کرده‏ ام؟

ابن فارض بیرون آمده بدو گفت:

لک البشاره فاخلع ما علیک فقد ذکرت ثمّ على ما فیک من عوج‏

سهروردى با شنیدن این بشارت نعره‏ اى زد و آنچه داشت فروریخت. مشایخ حاضر و دیگر یاران به او اقتدا کردند. لحظه ‏اى بعد سهروردى را جستند و نیافتند. من در این سفر از دست شیخ شهاب الدّین خرقه پوشیدم‏ ».

داراشکوه، در سفینه الاولیا چاپ هند، (ص ۱۱۳) لقب سهروردى را «شیخ الشّیوخ» نوشته و دو کرامت از کرامات او را نقل کرده است.

خلیفه النّاصر لدین اللّه (خلافت ۵۷۵- ۶۲۲ ه) نسبت به شیخ فوق‏العاده ارادت داشت، و غالبا او را به رسالت از جانب خویش نزد ملوک اطراف مى‏فرستاد، و ملوک مقدم شیخ را گرامى مى‏داشتند ۵۱، چنانکه یک بار حامل منشور سلطنت و نیابت حکومت ممالک روم از جانب خلیفه بر علاء الدّین کیقباد سلجوقى (در سال ۶۱۸ ه) بوده است‏ . ابن خلکان (۶۰۸- ۶۸۱ ه)، به رسالت شیخ از طرف دیوان عزیز به اربل اشاره کرده و مى‏نویسد که «شیخ آنجا مجلس وعظ دایر کرد. امّا من به علّت صغر سنّ نتوانستم از مجلس او بهره‏مند گردم‏ .» ابن النجّار مى‏گوید: «از اکناف جهان به حضور شیخ مى‏رسیدند و برکات انفاس وى به گروه کثیرى از گناهکاران ظاهر مى‏شد، همه توبه مى‏کردند، چنانکه به برکت دم گرم و روحانى او، مردم زیادى راه خدا برگزیدند.»

دکتر محمّد غلاب، استاد «الازهر»، ضمن بحث از آراء سهروردى، مى‏نویسد: کان السّهروردى من طراز ابى حامد الغزّالى فى حملته على الفلسفه الأغریقیّه و مناصره الشّریعه الإسلامیه علیها .

سهروردى شیخ الشّیوخ بغداد بود و تعدادى از رباطها و خانقاههاى متعلّق به صوفیه را در آنجا اداره و سرپرستى مى‏کرد. خلیفه رباطى مخصوص براى او ساخت، و شیخ روزهاى معیّنى از هفته را به مجلس و وعظ مى‏ پرداخت. مال فراوانى به دست آورد ولى همه را در راه خدا انفاق کرد تا به حدّى که هنگام مرگ مئونت دفن و کفن نداشت‏ . در بغداد، به استقبال مولانا بهاء الدّین ولد آمد و وى را به خانقاه خود دعوت کرد .

شیخ در اواخر عمر بیمار و زمینگیر شد. او را به همراه کتابهایش به دوش مى‏کشیدند و به مسجد جامع بغداد مى‏بردند ۵۸٫ سرانجام در غرّه محرّم سال ۶۲۳، هجرى درگذشت و در «وردیه» بغداد مدفون شد. مزارش زیارتگاه صوفیان و ملجأ صاحبدلان است.

طریقه سهروردى‏

وى با تألیفات گرانقدر خویش و روش علمى در تصوّف و تربیت شاگردان ارزنده، طریقه‏اى بنیان نهاد که بسرعت در بیشتر قلمرو اسلامى نفوذ کرد و رایج گردید و پیروان فراوانى یافت. بهاء الدّین زکریاى مولتانى‏ ۵۹ که از تربیت‏یافتگان عالیقدر این طریقت است، علاوه بر پرورش شاگردان نامدارى چون فخر الدّین عراقى و امیر حسینى هروى (متوفّى ۷۱۸ ه) به اشاعه طریقه سهروردیه در هند همت گماشت، و پس از او پسرش صدر الدّین، وظیفه پدر را بر عهده گرفت. پیروان این مکتب در هند، علاوه بر ریاست امور مذهبى، مدتها رهبرى امراى سلسله‏هاى «ترکى» و «پاتان» و «سید» را عهده‏دار بودند. در دو ایالت بنگاله و بهار، اسناد قدیم و سنگ‏نبشته‏هاى مقابر نشانه زنده رنج و زحمتى است که پیروان و سران این طریقت براى نشر عقاید خود و کسب موفقیّت تحمّل کرده ‏اند .

در ایران و ترکیه و دیگر قلمرو اسلامى طرایق زیادى از طریقت سهروردیه منشعب شده است.

پسر سهروردى، محمّد بن عمر السّهروردى، مؤلّف کتاب زاد المسافر و ادب الحاضر، در نشر و ادامه این‏ طریقه نقش مؤثرى داشته است‏ .

مریدان و پرورش‏ یافتگان سهروردى‏

مشایخ عصر، از بلاد مختلف، کتبا و حضورا از ارشادات وى بهره مى‏بردند و نصایح و وصایاى او را به جان و دل خریده بر دیده مى‏نهادند. یکى از مریدان به او نوشت: اگر عمل را ترک کنم به بطالت مى‏افتم، و اگر به عمل روى آرم عجب بر من چیره مى‏شود، چه راهى برگزینم؟ شیخ پاسخ داد: به عمل روى آر و از عجب به خداى پناه بر و طلب آمرزش کن.

گروه زیادى از مشایخ بزرگ از سهروردى استماع حدیث کرده‏اند از آن جمله‏اند: ابو العبّاس احمد بن ابراهیم واسطى (متوفّى ۶۹۴ ه) ، ابن میمون القیس التوزرى (متوفّى ۶۸۶ ه ۶۳) محمّد بن على بن الحسین الخلّاطى (متوفّى ۶۷۵ ه ۶۴)، و ابو المحامد زنجانى فقیه صوفى و زاهد (متوفّى ۶۷۵ ه ۶۵)، سعد بن مظفّر بن المطهّر صوفى یزدى (متوفّى ۶۳۷ ه ۶۶) نزد شیخ فقه فرا گرفت و به طریق زهد ارشاد شد. شیخ عزّ الدّین، مفتى مصر، از او خرقه تصوّف گرفت‏ ۶۷٫ امیر حسینى هروى، نویسنده و شاعر و عارف معروف، از تربیت‏یافتگان مکتب سهروردى است و در مقدّمه مثنوى کنز الرّموز خود، سخن را با ستایش شیخ شهاب آغاز کرده است‏ . ابن الدبیثى (۵۵۸- ۶۳۷ ه)، ابن نقطه (متوفّى ۶۲۹ ه)، الضیاء، الزّکى البرزالى، ابن النجّار، القوصىّ، ابو الغنائم بن علان مصرى فقیه اصولى (متوفّى ۶۳۰ ه)، شیخ العزّ الفاروثى و ابو العباس الابرقوهى از شیخ روایت کردند . نجم الدین دایه، مؤلف کتاب مرصاد العباد، در سال ۶۱۸ ه به حضور شیخ رسید. شیخ کتاب او را پسندید و وى را به علاء الدین کیقباد توصیه کرد. .

تألیفات سهروردى‏

۱- اعلام الهدى و عقیده اهل التّقى، در علم کلام، منقسم به ده فصل؛ در مکه تألیف شده است.

۲- جذب القلوب الى مواصله المحبوب، در تصوف؛ به سال ۱۳۲۸ ه در حلب به طبع رسیده است.

۳- رشف النّصائح الایمانیّه و کشف الفضائح الیونانیه، سهروردى در این کتاب، که پانزده باب و دو خاتمه دارد، به نقد فلسفه یونان پرداخته. معین الدّین یزدى (متوفّى ۷۸۹ ه) آن را به فارسى ترجمه کرده است‏ .

۴- دو فتوّت‏نامه به زبان فارسى، که به شماره ۳ و ۴ از ص ۸۹ تا ص ۱۶۶، ضمن کتاب رسایل جوانمردان، با تصحیحات مرتضى صرّاف و مقدّمه هنرى کربین وسیله انستیتوى فرانسوى پژوهشهاى علمى در ایران، به سال ۱۳۵۲ ش/ ۱۹۷۳ م به طبع رسیده است.

۵- عوارف المعارف؛ این کتاب، که از امّهات متون صوفیه و مشتمل بر شصت و سه باب است،

بارها در حاشیه کتاب احیاء علوم الدین غزّالى در مصر و یک بار هم در بیروت مستقلا چاپ شده است. و یک بار هم بیست و یک باب از آن با مقدّمه دکتر عبد الحلیم محمود و دکتر محمود بن الشریف در مصر طبع گردیده است. یک نسخه خطى از این کتاب، با شرح مختصر بعضى کلمات از زین الدین خوافى (متوفّى شوّال ۸۳۸ ه)، به شماره ۳۲۵۵ در کتابخانه مجلس سنا موجود است‏ ۷۲٫

اشعار سهروردى‏

سهروردى طبع شعر داشته و اشعار عربى و فارسى را نیکو مى‏سروده است. آثار شعرى او گرچه کم است ولى نشان‏دهنده آن است که شیخ به دو زبان تسلّط کامل داشته و از عهده نوشتن و سرودن به فارسى و عربى به خوبى برمى‏ آمده است.

نمونه‏ هایى از اشعار فارسى او:

بخشاى بر آنکه بخت یارش نبود جز خوردن اندوه تو کارش نبود
در عشق چه حالتیش باشد که در آن‏ هم بى‏تو و هم با تو قرارش نبود
اى از غم دیدن رخت حیران من‏ و ندر طلب وصل تو سرگردان من‏
بودن به تو مشکلست نابودن آه! سرگردان من و بى‏سر و سامان من‏
اى دوست وجود و عدمت اوست همه‏ سرمایه شادى و غمت اوست همه‏
تو دیده ندارى که ببینى او را ورنه ز سرت تا قدمت اوست همه‏
ذره‏اى از نور روى من چو بر منصور تافت‏ همچو قندیلى ز دارش سرنگون آویختم‏
هاتفى در گوش جان من ز غیب آواز داد وه که خاک تیره‏ات با نور جان آمیختم‏
اى شهاب سُهروردى از گرفتارى منال‏ دانه درد از براى مرغ زیرک ریختم‏

نمونه‏ هایى از اشعار عربى او:

تصرّمتْ وحشهُ اللّیالى‏ و اقبلتْ دولهُ الوصالِ‏
و صارَ بالوصل لى حَسوداً مَن کانَ فى هجرِکُم رَثا لى‏
و حَقَّکُم بعدَ ان حَصَلتم‏ بِکلّ ما فاتَ لا ابالى‏
أَحیَیْتمونى و کنتُ مَیتا و بِعْتمونى بغیر غالى‏
تقاصرتْ عنکم قلوبٌ‏ فَیا لَهُ مَورداً حلالى‏
عَلَىّ ما لِلوَرى حرامُ‏ و حُبّکم فى الحَشا حلالى‏
تَشَربَتْ اعظمى هَواکُمْ‏ فما لِغیرِ الْهَوى و ما لی‏
فما على عادمٍ أجاجاً وَ عِندهُ اعیُنُ الزّلالِ‏
اشمّ مِنک نسیماً لستُ اعْرِفُهُ‏ أظُنّ لمیاءَ جَرّتْ فیکَ اذیالا
ان تأمّلتُکم فکُلّى عیونٌ‏ اوْ تذکّرتُکم فکُلّى قلوبٌ‏

سهروردى نفسى گرم و گیرا داشت. روزى به مجلس وعظ، این دو بیت انشاد کرد:

لا تَسْقِنى وحْدى فما عوّدتنى‏ أنّى اشُحّ بها على جُلاسَى‏
انت الکریمُ و لا یَلیقُ تکرّماً انْ یَعْبِرَ النّدماءَ دَوْرُ الکأسِ‏

حاضران با شنیدن آن، چنان به وجد آمدند که گروهى بى‏ هوش شدند و جمعى توبه کردند .

اهمیّت عوارف المعارف و کتب مهمّ و مشهور قبل از آن در تصوّف‏

اگر اجمالا به فهرست آن دسته از آثارى که راهیان طریق تصوّف در سلوک و آداب آن نوشته و بر جاى گذاشته‏اند نگاه کنیم، به آثار متعدّدى برمى ‏خوریم که هر یک به نوبه خود مبدأ تحوّلى بوده و در حفظ و پیوستگى این نظام فکرى و شناختن و شناساندن این قسمت از اندیشه بشرى نقش مؤثر و مفیدى داشته ‏اند.

در اینجا به چند متن از این گونه آثار اشاره مى‏شود: التعرّف لمذهب التصوّف، از ابو بکر کلابادى (متوفّى ۳۸۰ ه)؛ کتاب اللمع، از ابو نصر سرّاج (متوفّى ۳۷۶ ه)؛ قوت القلوب، از ابو طالب مکّى (متوفّى ۳۷۶ ه)؛ حلیه الأولیاء، از ابو نعیم اصفهانى (متوفّى ۴۳۰ ه)؛ طبقات الصوفیه، از سلمى (متوفّى ۴۳۰ ه)؛ رساله القشیریّه، از ابو القاسم قشیرى (متوفّى ۴۶۵ ه)؛ کشف المحجوب، به فارسى از ابو الحسن هجویرى غزنوى (سده پنجم هجرى)؛ منازل السائرین و صد میدان و طبقات الصّوفیّه، از خواجه عبد اللّه انصارى (متوفّى ۴۸۱ ه)؛ اسرار التوحید، به فارسى از محمّد بن منوّر (سده ششم هجرى)؛ احیاء علوم الدین و کیمیاى سعادت، از امام محمّد غزّالى (متوفّى ۵۰۵ ه)؛ صفوه الصفوه و تلبیس ابلیس، از ابن الجوزى (متوفّى ۵۹۷ ه) از کتابهاى فوق، دو کتاب: قوت القلوب و رساله قشیریه از شهرت فراوانى برخوردار شده‏اند، و کتاب التّعرف نیز مورد توجه قرار گرفته است.

سهروردى کتاب عوارف را بر اساس اطّلاعات وسیع خود و مآخذ موجود تألیف کرد و در آن، معارف ذوقى اهل طریقت را با رسوم و قواعد اهل شریعت درهم آمیخت. وى در این کتاب به آداب سیر و سلوک عارفان و سنن و معارف صوفیان پرداخته آن را به نقل روایات و ذکر اخبار و آیات مزیّن‏ ساخت. این اثر از همان آغاز تألیف مورد استقبال و استفاده طالبان و مریدان واقع شد، چنانکه سید شریف جرجانى (متوفّى ۸۱۶ ه) بر آن تعلیقه نوشت. شخصى به نام عارفى آن را به زبان ترکى در آورد، و ظهیر الدّین عبد الرّحمن بن على شیرازى (متوفّى ۷۱۶ ه) و اسماعیل بن عبد المؤمن ابو منصور اصفهانى (متوفّى ۷۱۰ ه) و قاسم داود آن را به زبان فارسى ترجمه کردند. صدر الدّین جنید بن فضل اللّه بن شیخ عبد الرّحمن شیرازى (شاید نوه ظهیر الدّین مذکور) ترجمه دیگرى به نام ذیل المعارف فى ترجمه العوارف از آن فراهم آورد ۸۰٫ شیخ عزّ الدّین محمود بن على کاشانى (متوفّى ۷۳۵ ه)، با توجه و استناد به عوارف، طرح تازه‏اى ریخته کتاب مصباح الهدایه را نوشت‏ ۸۱٫ محبّ الدّین احمد بن عبد اللّه طبرى مکّى شافعى (۶۹۴ ه) گزیده‏اى از عوارف گرد آورد. ابو بکر بن محمّد بن محمّد مدعوّ به زین الخوافى، که از پیشروان سلسله سهروردیّه عصر خود بود، به سال ۸۲۶ ه، در درویش‏آباد، حاشیه‏اى بر متن اصلى عوارف نوشت‏ . شیخ قاسم بن قطلوبغاى حنفى (متوفّى ۸۷۹ ه) احادیث عوارف را استخراج کرد. سید محمّد گیسودراز (متوفى ۸۲۵ ه)، شارح تمهیدات عین القضاه، عوارف را با ترجمه فارسى شرح کرد .

و یلبرفورس کلارک قسمتى از عوارف را، از روى ترجمه فارسى آن، به زبان انگلیسى برگرداند و به سال ۱۸۹۱ م در لندن، ذیل ترجمه دیوان حافظ، چاپ و منتشر ساخت‏ . ریشارد گراملیخ در سال ۱۹۷۹ م عوارف را به زبان آلمانى ترجمه کرد .

شهاب الدین ابو حفص سهروردى/ابومنصور اصفهانى، عوارف المعارف(ترجمه)، ۱جلد، انتشارات علمى و فرهنگى – تهران، چاپ: دوم، ۱۳۷۵٫

زندگینامه حکیم سنایی غزنوی(به قلم استادنذیر احمد)

حکیم سنایى در طراز اول گویندگان فارسى محسوب مى‏شود- و او همواره مورد توجه علاقه‏مندان قرار گرفته و پیش شاعران و ادیبان احترام فراوان داشته است- سنایى نخستین شاعرى است که افکار تصوف و عرفان را با ذوق شعرى آمیخته و در قالب نظم درآورده است.

نام و کنیت و لقب سنایى چنانکه بیشتر تذکره‏نویسان و مورخان آورده و او خود در آثار خویش بدان اشاره نموده، ابو المجد مجدود سنایى است- در مقدمه گوید[۱]:

«من که مجدود بن آدم سنایى ‏ام، در مجد و سناى این کلمات نگاه کردم»- و در حدیقه نیز چنین آورده است‏[۲]:

هرکه او گشته طالب مجد است‏ شفى او ز لفظ بو المجد است‏
زآن‏که جد را به تن شدم بنیت‏ کرد مجدود ماضیم کنیت‏
شعرا را به لفظ مقصودم‏ زین قبل نام گشت مجدودم‏

و همچنین در ابیات زیر اشاره به نام خود[۳] مى‏کند:

کى نام کهن گردد مجدود سنایى را نونو چو بیاراید در وصف تو دیوانها
مجدود بدین حال تو نزدیکترى زآن‏که‏ پیریت به نَهمار فرستاد خزان را
هرچند صلتهاى تو اى قبله سنت‏ مجدود سنایى را با مجد و سنا کرد
مجدود شد و یافت سنا نزد تو بى‏شک‏ از جود تو و جاه تو مجدود سنایى‏
بر اسب امید آمده مجدود سنایى‏ در زیر پى از بهر کف راهگذارى‏

از بعضى ابیات چنین برمى‏آید که لقب او سنایى بوده و همین‏[۴] اسم را تخلص قرار داده است، مانند این‏[۵] بیت:

لقب گر سنایى به معنى ظلالم‏ چو جوهر به ظاهر به باطن نفورم‏

پسر شهابى به سنایى چنین خطاب مى‏کند[۶]

زیباست ترا لقب سنایى‏ کز قدر و سنا بر آسمانى‏

این نام و کنیت که سنایى در موارد بسیار از آثار خویش تصریح نموده، مورد تأیید دو کس از معاصران وى، محمد بن على الرفا[۷] و سوزنى‏[۸] شاعر شهیر بوده است، لیکن عوفى‏[۹] نام او را مجد الدین آدم السنائى و حاجى خلیفه‏[۱۰] محمد بن آدم و حمد اللّه مستوفى‏[۱۱] محمد ضبط نموده است. اما آقاى مدرس‏[۱۲] رضوى و برخى از محققان‏[۱۳] آن را اشتباه قرار داده‏اند- در دیوان سنایى ابیاتى دیده‏ مى‏شود که در آن اشاره به نام دیگرى براى شاعر هست- در آنها گوینده خود را حسن خوانده است مانند این بیت‏[۱۴]:

ز آنکه نیکو کند از همنامى‏ خدمت خواجه حسن بنده حسن‏

و به همین سبب آقایان سعید نفیسى‏[۱۵] و فروزانفر معتقد شده‏اند که نام حکیم اصلا حسن بوده است و بعدها مجدود نامیده شده- آقاى فروزانفر در سخن و سخنوران‏[۱۶] مى‏نویسد:

«لیکن تا حدى مسلم است که وى در عصر خود نیز به مجدود بن آدم معروف بوده و در هیچ جا جز قصائد خود به نام حسن خوانده نشده- و ازاین‏رو اگر نسبت این قصائد به وى صحیح باشد، باید گفت که نام اصلى او حسن بوده، بعد به مجدود چنانکه ظاهر بیت حدیقه است، ملقب و معروف گردیده است».

آقاى مدرس رضوى این را اشتباه شمرده و توضیح داده است که بیتهایى که منشأ این اشتباه است، ظاهر در مقصود[۱۷] نیست- لیکن مظاهر مصفا[۱۸] اختلافى دارد و گوید:

«اگر انتساب آنها به سنایى مسلم باشد، چرا ظاهر در مقصود نیست، به صراحت نام خود را حسن گفته است، باید گفت: شاید حسن و مجدود هر دو نام بوده و مجدود معروف شده».

آقاى خلیلى‏[۱۹] گفته کسانى که نامش را حسن مى‏نویسند، چندان مورد توجه قرار نمى ‏دهد:

«و اینکه بعضى حدس زده‏اند که نام سنایى حسن بوده، این قول چندان واثق به نظر نمى‏آید، زیرا اولا خود سنایى تماما خود را به نام مجدود خوانده است، ثانیا هیچ یک از معاصرین او و مورخین ما بعدش او را بنام حسن یاد نکرده‏اند، ثالثا در لوح تربت او لفظ مجدود نوشته شده».

در پشت نسخه‏اى از کلیات سنایى که در کتابخانه ملى هست، او را ابو الحسن على بن آدم سنایى نوشته‏اند- آقاى منزوى‏[۲۰] حدس زده است که این نسخه میان سالهاى ۵۱۲ و ۵۲۵ رونویس شده است، زیرا سنایى را با جمله «ادام اللّه تأییده» و بهرام شاه را که به سال ۵۱۲ به تخت نشست، با جمله «خلد اللّه ملکه» دعا مى‏کند- ازین‏رو نام و کنیت که در این مندرج است، به نظر آقاى منزوى درست‏تر از دیگران است.

پدر و خانواده: پدر حکیم سنایى به گفته تذکره‏نویسان و مورخان آدم نام داشت، و قرارى که از ابیات سنایى برمى‏آید، پدرش از خانواده محترم بوده است، چنانکه سنایى گوید:

پدرى دارم از نژاد کرام‏ از بزرگى که هست آدم نام‏

پدر سنایى تا اوایل سلطنت مسعود بن ابراهیم (۴۹۲- ۵۰۹) در قید حیات بود، و سنایى در کارنامه بلخ از ثقه الملک طاهر[۲۱] بن على وزیر (۵۰۰- ۵۱۰) درخواست کرده که او را مشمول انعام و احسان خویش سازد:

نیست زین به وسیلتى برِ تو اهل قرآن دبیر و چاکرِ تو

در ابیات زیر اشاره به پاکیزگى نژاد و شرافت خانوادگى مى‏کند و مى‏ گوید:

کم‏آزار و بى‏رنج و پاکیزه عرضم‏ که پاک است الحمد للّه نژادم‏
من ثناگوى توام، زیرا نژادم نیست بد خود نکو گوى ترا هرگز نبوده بدنژاد

از بعضى بیتهاى سنایى برمى‏آید که پدرش علاوه بر آنکه از بزرگواران عصر بوده، به شمار علما و دانشمندان آمده است. در قصیده دیگرى او را در صف گویندگان و سخن‏سرایان جا داده است، چنانکه مى‏ گوید:

خاصه از جود تو دارد پدرم‏ طوقى از منّت اندر گردن‏
همه مهر تو نگارد به روان‏ همه مدح تو سراید به سخن‏

رضى الدین على لالا که از جمله مشایخ بزرگ صوفیه بوده، پدرش شیخ سعید با حکیم سنایى پسرعم بوده است‏[۲۲].

تولد و زادگاه: در مجمل فصیحى‏[۲۳] تاریخ تولد سنایى سال ۴۷۳ ذکر شده است. و ظاهرا این تاریخ درست به‏نظر مى‏آید زیرا به ظن قوى سال درگذشت او ۵۴۵ هجرى مى‏باشد و از نامه‏اى‏[۲۴] برمى‏آید که عمر او در نزدیکى هفتاد رسیده بوده، گویا از روى‏ این تاریخ در موقع درگذشت عمر او هفتاد و دو سال بود. در تذکره ید بیضا و روز روشن تولد سنایى به سال ۴۳۷ ضبط شده است‏[۲۵]. ممکن است مأخذ این قول همان مجمل باشد که جاى عدد هفت و سه عوض شده باشد. اما ابن یوسف شیرازى تاریخ تولدش را ۴۶۴ قرار مى‏ دهد و مى ‏نویسد[۲۶]:

نگارنده تاریخ بالا را از این بیت سنایى:

عمر دادم به جملگى بر باد بر من آمد ز شصت، صد بیداد

که در اوایل باب غفلت (پنجم «حدیقه») … مى‏باشد، استفاده نموده، چرا که مى‏دانیم سنایى به سال ۵۲۴ مشغول به نظم حدیقه بوده، و بنا بر تصریح در این بیت در این هنگام شصت سال داشته ۴۶۴- ۶۰- ۵۲۴ بنابراین به سال ۴۶۳ متولد گردیده است.

زادگاه سنایى غزنین بوده و خوش‏بختانه در این مورد هیچ اختلافى نیست، چنانکه خود او مکرر به مولد خود اشاره کرده است- در حدیقه‏[۲۷] گوید:

گرچه مولد مرا به غزنین بود نظم شعرم چو نقش ماچین بود
خاک غزنین چو من نزاد حکیم‏ آتشى بادخوار و آب ندیم‏

در جاى دیگر مى‏گوید[۲۸]:

شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نه از خراسان چو تویى زاده‏ست، نه از غزنین چو من‏

سفرهاى سنایى: به گفته آقاى مدرس رضوى،[۲۹] سنایى از آغاز جوانى از غزنین بیرون شده و سالیان دراز در بیشتر از شهرهاى خراسان، خاصه شهرهاى بلخ و سرخس و هرات و نیشاپور به سر برده است. نخستین مسافرت او از غزنین به‏سوى بلخ بوده، و در این سفر رنجها و زحمتها کشیده، چنانکه در کارنامه بلخ مى ‏گوید:

تا به بلخ آمدم به غرّه و سلخ‏ عیش من بود چون مصحّف بلخ‏

مثنوى کارنامه در همین شهر به نظم آورده شد. و حکیم سنایى مدتها درآنجا بسر برد. و در همان ایام راه کعبه پیش گرفت. و باز به همان‏جا بازگشته و با عده بسیاراز افاضل بلخ دوستى داشته و از انعام و اکرام ایشان مى‏زیسته است. اما این حال ظاهرا طولى نکشید. پس از مدتى بعضى از معاندان، از جمله کسان خواجه اسعد هروى که در قصیده‏اى سنایى به نکوهش او پرداخته، به آزارش پرداختند، تا ناچار به ترک آن دیار گفت و به سرخس رفت. اقامت وى در سرخس طولانى بوده و شاید از همان‏جا به هرات و مرو و نیشابور و خوارزم سفر کرده و به همان‏جا بازگشته باشد. ظاهرا بنا بر دوستى و محبت و اخلاص و توجه محمد بن منصور سرخسى قاضى القضاه خراسان‏[۳۰] است که اقامت سنایى در این شهر به این‏قدر طول کشیده است.

از یکى از نامه‏ هاى سنایى چنان برمى‏آید که سنایى به سرخس یا به نیشاپور در کاروانسراى منزل گرفته بود. در آن کاروانسرا یک دزدى اتفاق مى‏افتد. در این موقع زحمت بسیارى براى حکیم فراهم مى‏آید، چنانکه در مدت یک ماه و نیمى که گفتگوى دزدى در بین بوده است، سنایى مشرف به این مى‏شود که خود را بکشد. عاقبت حکیم تاب آن ناملایمات را نیاورده سرخس یا نیشاپور را ترک مى‏کند. صرّاف نامه‏اى در این خصوص به سنایى نوشته. سنایى جوابى تند و تیز به صرّاف مى‏نویسد و ضمنا مکتوبى هم دوستانه و هم متوقعانه به خدمت عمر خیام مى‏نویسد و مى‏گوید هرچند به معنى از تو بزرگترم، در این موقع به معاونت تو محتاجم. آخر کلام تو در آن شهر مقبول و نافذ است.

به آن صرّاف ملعون بگو، من اهل این نیستم که هزار دینارش را بدزدم. نامه مذکور این نکته را روشن مى‏سازد که در هر حال ریاست معنوى خیام بر آن شهر مسلم بوده است‏[۳۱].

از مطالعه در قصیده‏اى که در اشتیاق کعبه سروده است، چنین برمى‏آید که سنایى با زن و فرزند و خانواده خود در خراسان به سر مى‏برده، و پدر و مادر او هنگام عزیمت وى به مکه، در قید حیات بوده‏اند، و در آن اوان افکار عرفانى و انقطاع از جهان در او قوّت گرفته، چنانکه‏[۳۲] مى‏گوید:

از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم‏ ز آرزوى آن جگربندان جگر بریان شویم‏
چون رخ پیرى ببینیم، از پدر یاد آوریم‏ همچو یعقوب پسر گم‏گشته با احزان شویم‏
رو که هر تیرى که از میدان حکم آمد به ما هدیه جان سازیم و آنگه سوى آن پیمان شویم‏
چون بدو باقى شدیم، از بود خود فانى شویم‏ چون بدو دانا شویم، آنگه ز خود نادان شویم‏

یادگارهاى پرارزش این سفر که در زندگانى سنایى اثر فراوان کرده، تغییر حال و مجذوبیت اوست‏[۳۳] که مخصوصا بر اثر معاشرت با دسته‏اى از رجال بزرگوار در بلخ و سرخس و مرو حاصل گردید، و آثار این معاشرتها و ارتباطها در اشعار و نامه‏هاى بازمانده او مشهود است. برخى از نویسندگان او را پیرو شیخ ابو یوسف یعقوب همدانى که از کبار مشایخ تصوف است، و مدتها در خراسان سکونت داشته، دانسته‏اند. گویا سنایى در دوره اقامت خراسان به خدمت شیخ ابو یوسف همدانى‏[۳۴] رسیده و از مصاحبت و مجالست او برخوردار بوده است.

پس از چندین سال دورى از غزنین سلسله حبّ وطن در جنبش آمده او را به غزنین‏[۳۵] باز کشید. اما سنایى خانه‏اى نداشت و چنانکه خود مى‏گوید یکى از بزرگان خواجه عمید احمد بن مسعود تیشه خانه‏اى به وى بخشید. و از این پس تا پایان زندگانى خویش آن عارف و گوینده شهیر به گوشه‏گیرى و عزلت گذراند. و با آنکه بهرام شاه غزنوى آماده پذیرفتن او بود، وى گوشه تنهایى را بر شکوه سلطنت ترجیح داد، و در همین دوره است که به نظم حدیقه الحقیقه توفیق یافته و همین‏جا فوت شده.

درگذشت سنایى: در تاریخ وفات سنایى در میان تذکره‏نویسان و محققان اختلاف‏[۳۶] بسیار رو داده است، چنانکه در تذکرها و جنگها و تاریخها و غیر آنها به اعداد ۵۲۰[۳۷]، ۵۲۵[۳۸]، ۵۲۶[۳۹]، ۵۲۹[۴۰]، ۵۳۰[۴۱]، ۵۳۵[۴۲]، ۵۴۵[۴۳]، ۵۴۶[۴۴]، ۵۷۶[۴۵]، ۵۹۰[۴۶] ذکر کرده‏اند.

آقاى محمد قزوینى مرحوم در حواشى چهار مقاله سال ۵۴۵ را در وفات سنایى درست دانسته، لیکن در حاشیه تفسیر ابو الفتوح رازى قول تقى کاشى صاحب خلاصه الاشعار را که اختیار ایشان در چهار مقاله بوده، خطا وسال ۵۲۵ که رفا در مقدمه خود بر حدیقه ذکر کرده، اختیار کردند، و در این باب شرحى نگاشته، اختلافات و دلایل تأیید این تاریخ را هم تذکره داده‏اند که در ذیل اختصارا آورده مى‏ شود:

«تاریخ وفات سنایى على الاصح چنانکه یکى از معاصرین او محمد بن على الرفاء نامى در دیباچه‏[۴۷] حدیقه صریحا و واضحا نگاشته، بعد از نماز شام روز یکشنبه یازدهم ماه شعبان سنه پانصد و بیست و پنج هجرى بوده است … ولى دو سه اشکال ظاهرى بر این تاریخ وارد مى‏آید که پس از تأمل رفع آنها در کمال سهولت است. اولا آنکه برحسب حساب یازدهم ماه شعبان سال ۵۲۵ یکشنبه نبوده، بل پنجشنبه بوده است. و جواب این اشکال آن است که محتمل است قویا که «یازدهم» در دیباچه مطبوع حدیقه تصحیف «پانزدهم» بوده، چه برحسب حساب پانزدهم شعبان ۵۲۵ دوشنبه بوده. اشکال دوم بر تاریخ مزبور این است که در یکى از نسخ خطى هندى طریق التحقیق منسوب به سنایى … تاریخ اتمام آن مثنوى … در خود اشعار سنه ۵۲۸ به دست داده شده … و جواب این اشکال آنکه هیچ شک نیست که تصریح یکى از معاصرین سنایى یعنى جامع دیباچه حدیقه به سال و ماه و روز و هفته و بلکه به ساعت وفات سنایى (چون نماز شام بگزارد) قطعا مقدم است بر بیتى در یکى از نسخ بسیار جدید طریق التحقیق، زیرا که اولا صحت انتساب طریق التحقیق به سنایى … باید قبل از همه چیز اثبات گردد، و ثانیا آنکه محتمل است بیت مزبور الحاقى باشد … چه در نسخه‏

دیگر طریق التحقیق … اصلا و ابدا بیت مزبور … به هیچ وجه اثرى و نشانى از آن موجود نه … اشکال سوم که بر تاریخ ۵۲۵ براى وفات سنایى وارد مى‏آید این است که على المشهور وفات معزى به تیر سنجر خطأ در سنه ۵۴۲ بوده است، و سنایى را در حق معزى‏ مراثى مشهوره است … پس وفات سنایى باید مؤخر از تاریخ وفات معزى باشد، و بنابراین قول مشهور … در تاریخ وفات سنایى یعنى ۵۴۵ اقرب به‏وقوع خواهد بود. و جواب این اشکال این است، اصل تاریخ ۵۴۲ براى تاریخ معزى بکلى غلط مشهور و به کلى بى‏اساس و غیر مطابق با واقع است … تاریخ وفات او … قطعا و بدون هیچ شک و شبهه در حدود ۵۱۸- ۵۲۰ بوده است نه مؤخر از آن به هیچ وجه من الوجوه».

آقاى مدرس رضوى در مقدمه دیوان سنایى‏[۴۸] در صحت قول محمد پسر رفاء تردید کرده و آن را از درجه اعتبار ساقط دانسته است، این است اختصارا قول او:

اگر سال مرگ وى محققا در سال ۵۲۵ باشد، به این عبارت که در مقدمه رفاء است «که اینک مدت چهل سال است تا قناعت توشه من بوده است و فقر پیشه من» سازگار نخواهد بود، چه لازم مى‏آید که وى پیش از سال ۴۸۵ یعنى در زمان سلطان ابراهیم و چند سال پیش از پایان سلطنت وى دست از مدح‏سرایى برداشته، به فقر و قناعت متوجه شده باشد. در صورتى که قصایدى که از او در مدح باقى است، خلاف آن را ثابت مى‏دارد. به علاوه مدت چهل سال که در مقدمه ذکر شده با سى سال مدتى که در این شعر حدیقه مى‏باشد:

گرچه در غفلت اندرین سى سال‏ دفتر من سیاه کرده خیال‏

مخالف است. اشکال دیگر آنکه رفاء در پایان مقدمه گوید: «سنایى درحالى‏که در تب بود، آن را املا کرد و سید ابو الفتح فضل اللّه بن طاهر الحسینى آن را بنوشت از بامداد روز یکشنبه یازدهم ماه شعبان سال بر پانصد و بیست و پنج از هجرت … و خالى کرد.» معلوم نیست محمد بن على رفاء قسمتى را که گوید سنایى املا کرد، کدام قسمت است …

در اصل مقدمه وى‏ خللى است که معاصر بودن با سنایى … و بلکه اساس شهادت وى را متزلزل و اعتماد بدان را سلب مى‏کند. اشکال مهم دیگر آن این است که سنایى در آخر حدیقه تاریخ اتمام آن را چنین گوید:

شد تمام این کتاب در مه دى‏ که در آذر فکندم آن را پى‏
پانصد و بیست و پنج رفته ز عام‏ پانصد و سى و چار گشته تمام‏

اگرچه در روایت بیت تاریخ اختلاف است و نسخه‏هاى حدیقه باهم موافق نیست … و لیکن نسخه‏هاى قدیمى که اعتماد را شاید، مطابق این روایت است و با اشکالاتى که در مقدمه رفاء و تاریخ ۵۲۵ است … این اشکال و اشکال بیت تاریخ پانصد و بیست و هشت مثنوى طریق التحقیق نیز بر آن افزوده مى‏شود، و نمى‏توان از تمام آنها چشم پوشید و اظهار شک و تردید در همه کرد و بیست و هشت را محرف کلمه دیگر دانست.

نظر بر اینکه در تاریخ ۵۲۵ اشکال چندى است که صرف‏نظر از آنها نتوان کرد و از طرفى هم زندگانى حکیم تا سال ۵۴۵ … محقق نیست، پس قول نزدیک به صواب سال ۵۳۵ است. و این سنه را ماده تاریخ شاعرى تأیید مى‏کند که گفته است:

عقل تاریخ نقل او گفته‏ «طوطى اوج جنت والا»

اگرچه آقاى مظاهر مصفا در مقدمه دیوان سنایى‏[۴۹] در صحت استدلال مدرس رضوى شکى دارد، اما محض رعایت احتیاط بیشتر از اظهارنظر قطعى خوددارى کرده، مى‏نویسد:

«تنها مى‏توان گفت مرگ سنایى زودتر از ۵۲۰ اتفاق نیفتاده، زیرا امیر معزى متوفى به سال ۵۱۸- ۵۲۰ را چند بار مرثیت گفته، و تا ۵۲۵ بطور قطع و یقین در قید حیات بوده، زیرا تاریخ اتمام حدیقه بنا به نقل تذکره‏نویسان سال ۵۲۵ است و در پایان کتاب نیز از ۵۲۵ تا ۵۳۵ بنا به اختلاف نسخه‏ها قید شده و زودتر از این تاریخ نیست».

در این قول از جهاتى تضاد واقع شده. در صورتى که سنایى تا ۵۲۵ به‏طور قطع و یقین در قید حیات بوده، جمله اول که مرگش زودتر از ۵۲۰ اتفاق نیفتاده، معنیى ندارد.

آقاى خلیلى از یک طرف حدس زده که سنایى در سالهاى پیش از ۵۳۰ وفات نکرده است، و بر قول تذکره‏نویسانى که تاریخ فوتش را ۵۲۵ دانسته‏اند، دو سه اشکال وارد مى‏کند- اما از طرف‏[۵۰] دیگر مى‏گوید:

«اگر سنایى تا سال ۵۴۵ در قید حیات مى‏ بود، چگونه از او راجع به واقعات‏ شکست خوردن بهرام شاه در کرمان و تخت‏نشینى سیف الدوله در غزنى … و جنگى که فى‏مابین او و بهرام شاه رخ داد و دوباره فتح درخشان بهرام شاه و کشتن سیف الدوله غورى که این‏همه در ۵۴۵ اتفاق افتاد، آثارى باقى نمانده است، و حال آنکه بهرام شاه ممدوح سنایى بوده و به حدى حکیم احترام داشته که حکیم بهترین آثار قلمى خود یعنى حدیقه الحقیقه را بنام او تألیف کرده است».

اگرچه آقاى مجتبى مینوى در صحت استدلال آقاى قزوینى که چون محمد بن على بن الرفاء تاریخ فوت سنایى را روز یکشنبه یازدهم شعبان ۵۲۵ گفته، صواب همین است، شبهتى دارد و بر قول او اشکالى وارد مى‏کند، اما او هیچ مطلبى تازه‏[۵۱] نگفته:

«از روى جداول تقویم … واضح مى‏شود که در سال ۵۲۵ روز یازدهم شعبان یکشنبه نبوده بلکه چهارشنبه یا پنجشنبه بوده … پس شهادت محمد بن على الرفاء باطل و مردود است، مگر اینکه به‏جاى ۵۲۵ سال ۵۳۵ یا ۵۴۵ گذاشته شود که برحسب جداول … در سال ۵۳۵ یازدهم شعبان به روز شنبه و در سال ۵۴۵ یازدهم شعبان به یکشنبه مى‏افتد. و چون سال ۵۴۵ را دیگران هم براى سال وفات سنایى ذکر کرده‏اند، این امر با مرثیه گفتن او درباره معزى نیز موافق مى‏آید. على العجاله همین قول را باید قبول کرد تا خلاف آن ثابت شود».

این هر دو اشکال عینا همان است که آقاى محمد قزوینى تذکر داده و آنها را رفع نموده است. آقاى مزبور «یازدهم» را تصحیف «پانزدهم» قرار داده و نوشته است که اصل تاریخ ۵۴۲ براى تاریخ وفات معزى بکلى غلط مشهور و بکلى بى‏اساس و غیر مطابق با واقع است، زیرا که مرگش بدون هیچ شک و شبهه در حدود ۵۱۸- ۵۲۰ بوده است نه مؤخر از آن به هیچ وجه من الوجوه.

در این ضمن نکته‏اى باید در نظر داشت که در موقعى که ابو العلا گنجوى پنجاه و پنج‏ساله بود، سنایى و عمادى فوت‏[۵۲] شده بودند، چنانکه گنجوى گوید:

چو رفت جان عمادى به من گذاشت عماد چو شد روان سنایى به من گذاشت سنا
تبارک اللّه پنجاه و پنج بشمردم‏ به شست باشد پشتم چو شست گشته دو تا

بنا بر تحقیق خانى کاف ولادت ابو العلا میان سالهاى ۴۸۵ و ۴۹۵ روى داده و ازاین‏رو ۵۵ سال عمرش میان سالهاى ۵۴۰ و ۵۵۰ بوده باشد، پس فوت سنایى حتما پیش از سال ۵۵۰ روى داده باشد.

آثار حکیم سنایى‏[۵۳]: دیوان قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و قطعه و رباعى که به کوشش و تصحیح آقاى مدرس رضوى به سال ۱۳۲۰ شمسى به‏چاپ رسیده، شامل ۱۳۳۴۶ بیت است، و نسخه دیوان که طبع آن به تصحیح آقاى مظاهر مصفا به سال ۱۳۳۶ شمسى انجام گرفته، شامل ۱۳۴۷۳[۵۴] بیت است. از مقدمه‏اى که سنایى بر دیوان خود نگاشته و به تصحیح آقاى مدرس رضوى دو بار به‏چاپ رسیده و از نامه سنایى که به نام احمد بن مسعود نوشته شده، برمى‏آید که سنایى آن دیوان را به اشارت همین احمد بن مسعود گرد آورد. اما مدرس رضوى در مقدمه حدیقه یک‏بار[۵۵] چنین مى‏نویسد:

«پس از بازگشت حکیم از خراسان به غزنه خواجه عمید احمد بن مسعود تیشه که یکى از دوستان مخلص وى بود، حکیم را به جمع اشعار متفرق و نظم حدیقه ترغیب و تحریص کرد و حکیم بى‏سامانى و نداشتن خانه را بهانه قرار داد، و آن دوست خانه‏اى براى حکیم ساخته و پرداخت و اسباب راحتى او را مهیا کرد، تا سنایى به نظم کتاب حدیقه مشغول گردد و اشعار متفرق و پریشان خود را جمع‏آورى نماید … سنایى پس از نظم کتاب حدیقه و انتشار اشعار آن با مخالفت شدید … مواجه گشت».

پس از یک ورق در همین مقدمه این‏طور مى‏ نویسد[۵۶]:

«چون در زمان خود حکیم این کتاب مرتب نشده و هرکس که قسمتى از اشعار آن را به دست آورده براى خویش نسخه ترتیب داده، از این جهت در زیاده و نقصان و تقدیم و تأخیر مطالب و پس و پیش ابیات نسخه‏ها با یکدیگر بسیار مختلف و متفاوت‏ است».

و در مقدمه دیوان که نه سال پیش به سال ۱۳۲۰ به‏چاپ رسانیده، دو دفعه‏[۵۷] تدوین اشعار را تذکر داده و نام احمد بن مسعود را برده. اما از ذکر حدیقه صرف‏نظر نموده است:

«دوستى از دوستانش به نام احمد بن مسعود تیشه … او را بر جمع اشعار و آثارش که تا آن‏وقت متفرق و پریشان بوده، ترغیب و تحریص مى ‏نماید».

«خواجه عمید احمد بن مسعود تیشه شاعر را به جمع اشعار متفرق و پریشانش واداشته است».

به نظرم اختلاف دو قول مدرس رضوى بنا بر اختلاف نسخه‏هاى مقدمه سنایى باشد. در متن‏[۵۸] مقدمه که با دیوان چاپ شده این جمله آمده است:

«بر یک عتبه جمع کردم و تشبیبى بر این نسق تحریر کردم و ترتیبى بر این نهاد بنهادم و بپرداخته این دیوان را بر این تشبیب و ترتیب بر قضیت اشارت آن صواب الخ».

نسخه بدل براى لفظ «دیوان» در پاورقى نیامده. لیکن در متن‏[۵۹] مقدمه که با حدیقه چاپ شده آن جمله به این‏طور مندرج است:

«بر یک عتبه جمع کردم و تشبیبى بر این نسق تحریر کردم و ترتیبى بر این نهاد بنهادم و بپرداختم این «کتاب» را بر این تشبیب و ترتیب بر قضیت اشارت آن صواب الخ».

و در پاورقى نسخه بدل براى کتاب «دیوان» آمده است.

عنوان یکى از نامه‏ هاى سنایى که بنام خواجه احمد بن مسعود نوشته این‏طور آمده است:

«این نامه به خواجه احمد مسعود نویسد که التماس نموده بود از خواجه حکیم سنایى رحمه اللّه علیه که دیوان خود را مرتب گردان. (کتاب حاضر ص ۶۲).و در آخر نامه این جمله یافته مى‏ شود:

«آنچه اشارت فرموده خادم جان را به امتثال آن فرمان به‏جاى رسید و آن دیوان را از دلق دیوان در قفاى بقا آورد و از فناى فنا شدن برهانید، (ص ۶۸). از این توضیح روشن مى‏شود که سنایى دیوان اشعار را به گفته خواجه احمد مسعود جمع نمود، نه‏ حدیقه الحقیقه را.

غیر از دیوان، سنایى را کتابهاى دیگریست بدین قرار اما درباره بعضى از آنها هنوز شکى و تردیدکى باقى است:

۲- حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه که آن را به نامهاى «الهى‏نامه‏[۶۰]» و «فخرى‏نامه»[۶۱] نیز خوانده‏اند، مهم‏ترین مثنوى سنایى است در بحر خفیف مخبون‏ مقصور نوشته شده. مشهور است که این مثنوى را ده‏هزار بیت است، و خود حکیم در دو جاى از این کتاب عدد ابیات را صریحا ده‏هزار تعیین کرده، لیکن بنا بر قول عبد اللطیف عباسى باید عدد ابیات حدیقه دوازده‏[۶۲] هزار باشد. همچنین به حدس مدرس رضوى‏[۶۳] منظور بیتهایى که در آنها عدد ابیات حدیقه ده‏هزار تعیین شده، عدد تقریبى ابیات یا عدد ابیات نسخه‏اى است که به بغداد فرستاده مى‏باشد و بعد از آن بر اشعار حدیقه ابیات دیگرى افزوده و آن را تا به دوازده هزار بیت رسانیده است. اما عدد ابیات نسخه چاپى مدرس رضوى که از نسخ معتبر جمع‏آورى شده تقریبا به یازده هزار و پانصد بیت‏[۶۴] بالغ مى ‏شود.

بنا بر قول مشهور حدیقه در سال ۵۲۴ شروع شده و در ۵۲۵ به پایان رسیده است. اما در نسخه‏هاى این کتاب این تاریخ به اختلاف ضبط شده. از آن جمله در یک نسخه قدیمى ۵۳۴ آمده، و آقاى مدرس همان نسخه را متن قرار داده است.

چون کتاب حدیقه به پایان رسید، حاسدین غزنین بر سنایى اعتراض کردند، و او ناگزیر کتاب خود را به امام الاجل برهان الدین ابو الحسن ملقب به بریان‏گر به بغداد فرستاد و به کوشش او از دشمنى و مخالفت علما آسوده گردید[۶۵].

۳- سیر العباد الى المعاد[۶۶]: مثنوى است بر وزن حدیقه که سنایى آن را در سرخس سروده و به مدح و ستایش سیف الدین‏[۶۷] محمد بن منصور قاضى‏ سرخس تمام کرده است. عدد ابیات این مثنوى را آقاى فروزانفر[۶۸] در حدود پانصد بیت نوشته. ولى نسخه چاپى که به تصحیح آقاى نفیسى به سال ۱۳۱۶ طبع شده، نزدیک ۷۷۵[۶۹] بیت است. و آقاى مدرس نسخه کاملى در کتابخانه مشهد دیده که شاید دو برابر نسخه چاپى شود[۷۰].

۴- طریقه التحقیق: که بر وزن حدیقه نظم شده و شماره ابیات آن در حدود ۸۹۶[۷۱] تا ۹۴۸[۷۲] بیت، و تاریخ اتمامش ۵۲۸ هجرى است. این کتاب یک‏بار در تهران به‏چاپ سنگى و بار دیگر به سال ۱۳۱۸ در شیراز به‏طبع‏[۷۳] رسید. اما صحیح‏ترین متن آن به همت و کوشش دکتر بو اوتاس خاورشناس سویدى به‏چاپ رسیده، دکتر مزبور مانند مرحوم پروفیسور احمد آتش احتمال مى‏دهد که مثنوى مذکور از آثار احمد بن حسن به محمد نخجوانى است. آقاى محمد قزوینى را در صحت انتساب‏[۷۴] این مثنوى به سنایى، شک و تردیدى است.

۵- کارنامه بلخ: مثنوى است بر وزن حدیقه در حدود پانصد[۷۵] بیت که ظاهرا نخستین مثنوى سنایى است و هنگام توقف در شهر بلخ ظاهرا در عهد سلطنت مسعود بن ابراهیم به نظم آمده. آقاى‏[۷۶] دکتر صفا تاریخ نظم را پیش از سال ۵۰۸ و مظاهر مصفا[۷۷] سال ۴۹۴- ۴۹۵ نوشته است. این کتاب به تصحیح آقاى مدرس رضوى به سال ۱۳۳۴ به‏چاپ رسیده.

۶- عشق‏نامه: منظومه‏اى است هم به وزن حدیقه و شماره ابیاتش‏ در حدود نهصد[۷۸] بیت باشد.

۷- عقل‏نامه: بر وزن حدیقه سروده شده. اما در عدد ابیات این مثنوى اختلافى است. آقایان مدرس‏[۷۹] رضوى و مظاهر مصفا[۸۰] دویست بیت، آقاى خلیلى یکجا در حدود[۸۱] ششصد و شش بیت و جاى دیگر در حدود پانصد و پنجاه بیت و آقاى نفیسى‏[۸۲] ۵۳۳ بیت نوشته‏اند. به ظن قوى این منظومه از سنایى نیست.

۸- تحریمه القلم: این مثنوى که مجموعا یک‏صد و دو بیت و مشتمل بر لغزى است در وصف قلم، و نسخه اصل که در کتابخانه اسلامبول محفوظ است در هشتم ماه شعبان ۶۸۳ هجرى کتابت شده است، و نسخه عکسى آن در کتابخانه ملى (تهران) وجود دارد.

آقاى مجتبى مینوى در فرهنگ ایران زمین (۵: ۱ ص ۹) بر این دیباچه نوشته است‏[۸۳].

۹- تجربه العلم: به قول آقاى دکتر صفا این منظومه را با پنج منظومه دیگر که عبارتند از سیر العباد، و کارنامه، طریق التحقیق، و عشق‏نامه، و عقل‏نامه، «سته‏[۸۴] سنایى» مى‏گویند. اما آقاى مدرس رضوى به‏جاى تجربه القلم مثنوى بهرام و بهروز را شامل «سته سنایى» مى‏کند[۸۵]. منظومه بهرام و بهروز کتابى است شامل ۸۳۲ بیت‏[۸۶] به گفته آقاى نفیسى در تعلیقات لباب الالباب‏[۸۷] این مثنوى قطعا از او نیست. و قسمتى از بهرام و بهروز یا باغ ارم از کمال الدین شیرعلى هروى است از شاعران قرن نهم معاصر سلطان حسین بایقرا و على شیرنوایى و جامى، که نخست حالى تخلص مى‏کرده و پس از آن بنایى تخلص کرده است. و این منظومه با دو کتاب دیگر در تاشقند در ۱۳۳۶ چاپ سنگى طبع شده است.

۱۰- غریب‏نامه: بنا بر گفته امین احمد رازى در هفت اقلیم (ورق ۴۸۷ ب) این‏

کتاب بنام خواجه احمد نوشته شده. و این خواجه یکى از نیکان شهر بلغار بوده، اما در غزنین ساکن مى‏بود. در فهرست مدرسه سپه‏سالار (۲: ۴۹۴) و در مقدمه حدیقه (چاپ کلکته ص ۹) این کتاب در آثار سنایى به شمار آورده شده. اما آقاى مدرس رضوى (مقدمه دیوان سنایى ص ما) به نقل از مقدمه حدیقه نام این کتاب را قریب‏نامه نوشته است.

هدایت در ریاض العارفین‏[۸۸] کتابى بنام زاد السالکین به حکیم سنایى نسبت داده است‏[۸۹]. آقاى نفیسى فقط مثنویات ششگانه را آثار سنایى شمرده، و این قول مورد تأیید صاحب عرفات عاشقین که قریب به سى‏[۹۰] هزار بیت گرد آورده، قرار گرفته است.

در میان آثار منثور حکیم سنایى فقط چند رساله در دست است.

۱- رساله اعتراض: آقاى مجتبى مینوى در یادداشتهاى خود بر نسخه چهار مقاله خویش نوشته است‏[۹۱].

«قدیم‏ترین اشاره به خیام در رساله‏اى است که سنایى در اعتراض بر خیام نوشته و نسخه‏اى از آن در استانبول است.»

از این توضیح چنین برمى‏آید که این رساله از آن نامه که سنایى در آن واقعه دزدى را تذکر داده و از خیام یارى جسته است، مقدم‏تر است.

ناگفته نگذریم که آقاى محمد عباسى در رباعیات عمر خیام سه بار این رساله را چنین ذکر کرده است:

«فى‏الجمله از فرهنگ رشیدى تألیف عبد الغفور الحسینى المدنى التتوى باید نام برد که ذکر نامه حکیم سنایى خطاب به عمر خیام در آن آمده و فقره‏اى از آن ذیل لغت هزینه به استشهاد نقل شده است. (دیباچه، ص ۱۳- ۱۴)

«آقاى مجتبى مینوى نوشته‏اند … و نسخه‏اى از آن در استانبول است، (در فرهنگ رشیدى در ذیل لغت «هزینه» به فقره‏اى از این نامه استشهاد شده است). (ضمایم و تعلیقات ص ۲۱۹).

«این نامه در این معنى از هرى باز به نیشاپور فرستاد (چنانکه متذکر شدیم ذکر این نامه، و مستخرجه‏اى از آن به استشهاد در فرهنگ رشیدى ذیل لغت «هزینه» آمده است)، (ایضا، ص ۲۲۲).

از این قولها برمى‏ آید که مراد از رساله‏اى که سنایى در اعتراض بر عمر خیام نوشته و بنا بر گفته آقاى مجتبى مینوى نسخه‏اى از آن در استانبول است، همین نامه‏اى است که سنایى به یکى از بازرگانان که تهمت دزدى بر شاگرد سنایى برده، نوشته است، اما این اشتباه است زیرا که: اولا این نامه با عمر خیام هیچ علاقه ندارد.

ثانیا حتى نامه‏اى که بنام عمر خیام نوشته شده است در اعتراض نیست و در آن واژه «هزینه» هم نیامده است.

ثالثا این لغت «هزینه» در فرهنگ رشیدى از نامه بازرگان اخذ شده،به‏ عبارت اخرى فرهنگ رشیدى مطالبى تازه نگفته که از آن قول عباسى مورد تأیید قرار بگیرد.

رابعا چنان گمان مى‏رود که خود مؤلف فرهنگ رشیدى این مطلب را از فرهنگ جهانگیرى نقل کرده و در این کتاب آخر (۱: ۴۳۰) صراحت شده است که هزینه دو معنى دارد: اول «خرج» بود، حکیم سنایى در جواب کتابت تاجرى که گمان دزدى به شاگرد حکیم برده مرقوم ساخت که درخت همتى الخ- از این قول روشن است که نامه‏اى که در آن کلمه هزینه آمده با رساله‏اى که در اعتراض بر خیام نوشته شده، هیچ علاقه ندارد.

خامسا قول آقاى مجتبى مینوى واضح و روشن است. در یادداشتى که در آن رساله در اعتراض مذکور است، ذکرى از نامه‏اى نیست و همچنین در ضمن نامه ذکرى از رساله بالا نشده. بنابراین روشن است که آقاى مینوى رساله اعتراض را از نامه‏اى به نام بازرگانى جدا مى‏داند.

۲- رساله مقدمه نثرى: مقدمه‏اى که در بعضى نسخه‏هاى حدیقه الحقیقه پس از مقدمه محمد بن على الرفا و در بعضى نسخه‏هاى دیوان نوشته شده است، مسلما ریخته قلم و نتیجه قریحه سنایى مى‏باشد. اما مقدمه دیگر حدیقه که به گفته محمد بن على الرفا خود سنایى آن مقدمه را پیش از مرگ املا کرد و ابو الفتح فضل اللّه بن طاهر الحسینى نوشت، چنانکه از عبارات آن واضح و لایح است، مسلما از سنایى نیست و از آن خود پسر على الرفاست. این مقدمه با حدیقه چاپ بمبئى و حدیقه چاپ مدرس رضوى به طبع رسیده است، و در نسخه آخر پس از مقدمه رفا مقدمه سنایى نیز چاپ شده است.

اما آقاى مظاهر مصفا بر این قول اشکالى وارد کرده است‏[۹۲]:

مقدمه‏اى که آقاى مدرس‏[۹۳] رضوى در انتساب آن به سنایى تردید ندارندهمان مقدمه‏اى است که محمد پسر على الرفا انشاء آن به سنایى نسبت داده و گفته است، پیش از مرگ در حالت تب املا کرد، و همان است که در آغاز حدیقه بعد از مقدمه رفا هم به وسیله آقاى مدرس رضوى طبع شده است و با اندک اختلافى در بعضى از عبارتها در آغاز دیوان سنایى نیز آمده است. حال اگر مقدمه حدیقه طبع هند غیر از این باشد از آن اطلاعى ندارم.»

لیکن این ایراد معنى‏یى ندارد، زیرا آقاى مدرس رضوى در مقدمه دیوان (ص ید- یه) در این مورد صریحا گفتگو کرده- و نقص قول پسر على الرفا را بروز داده است‏[۹۴].

۳- بعضى رساله‏ هاى کوچکى که اقتباس‏هاى مختصرى از آنها در خلاصه الاشعار تقى کاشى درج است.

۴- نامه‏هاى سنایى که شماره آنها که تاکنون اطلاعى داریم، هفده است. و سنایى آنها را به یاران و دوستان و وزراء و صدور غزنین و بهرام شاه غزنوى نوشته است. از این نامه‏ها فقط پنج نسخه را سراغ داریم، و متن کتاب حاضر اساسا از روى همین پنج نسخه تهیه شده است. مشخصات و ممیزات هر نسخه به‏قرار زیر است.

نسخه نخستین از مجموعه نامه‏هاى سنایى شامل کلیاتى است که در کتابخانه دیوان هند لندن به‏عنوان اشعار سنایى زیر شماره ۹۲۷ مضبوط است و این نسخه بر اغلب آثار منثور و منظوم حاوى است و به‏ترتیب نو تهیه شده و اقلا سه نسخه از این ترتیب در دست است. این نسخه شامل مندرجات زیر است که پس از نقل مقدمه سنایى که همراه دیوان چاپ مدرس و چاپ مظاهر مصفا و حدیقه الحقیقه چاپ مدرس منتشر شده، از طرف مرتب دست‏نویس توضیح داده شده:قسم اول در نامه‏ها و جوابها که وى نوشته است.

قسم دوم در توحید رب العالمین جل جلاله.

قسم سیوم در نعت پیغمبر محمد مصطفى صلوات اللّه و سلامه.

قسم چهارم اندر موعظه و زهد و حکمت.

قسم پنجم در مدحیات و مراثى.

قسم ششم در غزلیات.

قسم هفتم فى المقطعات و المراثى و الهزلیات.

قسم هشتم در رباعیات.

قسم نهم در مراتب حال انسانى که آن را کنوز الرموز خوانند و سیر العباد الى المعاد نیز خوانند.

قسم دهم در کارنامه بلخ که به بلخ نوشته بود و سنایى‏آباد فى الزهد و الموعظه و السلوک و العشق.

نسخه کلیات سنایى که در کتابخانه دانشگاه عثمانیه حیدرآباد محفوظ است کاملا بدین نسخه مطابقت دارد. اما از اول افتادگى دارد و مقدمه سنایى از بین رفته است و فقط شش سطر و اند باز مانده و آن شامل فهرست مندرجات آن نسخه (قسم پنجم الى آخره) است. اما خاتمه هر دو کاملا توافق دارد. نسخه دیگر در کتابخانه حبیب گنج‏[۹۵] وجود دارد. اما قسم اولش که مشتمل بر ۳۳ صحیفه بود، از بین رفته است.

نسخه دیوان هند تحت مطالعه دکتر ایته قرار گرفته بود. اما او درباره مزایاى آن‏از اشتباهات مواجه شده است. مثلا یکجا[۹۶] مى‏نویسد:

مکاتیب سنایى، مقدمه‏مصحح، ص: ۲۶

tpecxe gnimochtrof ton era smsiq etarapes eseht flesti noitcelloc eht nI »«. htnet dna, htnin, tsrif eht

و حال آنکه همه آنها موجود است، فقط عناوین غیر از قسم سیوم‏[۹۷] از طرف کاتب رونویس نشده. یا مثلا درباره مقدمه مى‏نگارد[۹۸]:

ilA nib dammahuM fo taht yltnerappa si hcihw ecaferp esorp A »«. ecaferp eht fo eno lausu si gninnigeb eht sa affaR- la

این قول درست نیست، زیرا که این مقدمه غیر از مقدمه سنایى چیز دیگرى نیست به این تفاوت که در ابتداى این مقدمه همان قول عربى است که در مقدمه پسر رفا آمده است و آن در مقدمه‏اى که با دیوان سنایى و حدیقه الحقیقه چاپ شده، وجود ندارد. همین مقدمه شامل نسخه حبیب گنج بود. اما الآن از بین رفته و فقط صحیفه اول بازمانده و آن‏هم از مقوله عربى شروع شده است.

دکتر ایته راجع به تاریخ کتابت نسخه دیوان هند غلط کرده است‏[۹۹]:

تمت الکتاب الحدائق فى الحقائق:

nettirw si seires siht fo dne eht tA »si rebmun dnoces eht( dna 1000. H. A rafaS fo ht 17 eht detad si dna«. )gnissim

اصل عبارت به قرار[۱۰۰] زیر است:

«تمت الکتاب الحدائق فى الحقائق من کلام الشیخ الرئیس الحکیم خاتم الشعراء فرید العصر وحید الدهر سلطان البیان حجه الایمان شیخ الطریقه الحقیقه ابو المجد مجدود بن آدم السنائى الغزنوى رحمه اللّه فى یوم الخمیس السابع عشر من شهر صفر ختم بالخیر و الظفر سنه سته و الف».

فى الحقیقه «سته» «سنه» خوانده شد، پس حتما این قرأت از پایه اعتبار ساقط است، تاریخ کتابت آن ۱۷ صفر سال ۱۰۰۶ هجرى است.

اوراق ۴۱۱، برش ۱۷* ۲۳۶ سانتى‏متر، ۱۹ سطر در هر صفحه.

این نسخه از این حیث کامل است که از هیچ جا افتادگى ندارد، و اوراقش هم پیش و پس نشده است، و شامل پانزده نامه است، اما بسیار مغلوط رونویس شده.

دست‏نویس دیگرى در کتابخانه دانشگاه عثمانیه حیدرآباد (هند) شامل کلیات‏[۱۰۱] سنایى به شماره قلمى ۱۳۹۷ باشد، و از این‏طور واضح است که نامه‏هاى سنایى مانند آثار منظوم و منثورش چند بار تدوین و جمع‏آورى شده. این جزء مجموعه نامه‏ها که از اول و آخر افتادگى دارد به خط نستعلیق جلى رونویس شده است و شامل ۲۶ برگ، و در هر صفحه ۱۹ سطر مى‏باشد، به برش ۲۳۸* ۱۴، ۱۸۶* ۸۷ سانتى‏متر. نام کاتب و سال کتابت ندارد، اما از کاغذ و جوهر و خط ظاهر است که در اوائل قرن یازدهم رونویس شده.

این نسخه شامل پانزده نامه است. اما نامه پانزدهم از آخر چند سطر افتادگى دارد. و این مجموعه شامل دیباچه‏اى بوده، لیکن از این دیباچه اثرى پیدا نیست، اما پیش از نامه اول هشت سطر باز مانده است که شامل قسم پنجم تا قسم دهم فهرست مطالب است و در این جزء نیز جایهاى عنوان سفید گذاشته شده است.

نسخه سیومین در کتابخانه حبیب گنج علیگره‏[۱۰۲] به شماره ۲۱/ ۱۴۵ مضبوط است و در نسخه کلیات سنایى شامل نیست، این مجموعه که از چند جا افتادگى دارد به خط نسخ خفى و روشن رونویس شده و شامل ۲۷ برگ و در هر صفحه ۱۹ سطر دارد، به برش ۱۴۸* ۸، ۱۰* ۴۷، سانتى‏متر نام کاتب و سال کتابت ندارد،

اما از کاغذ و جوهر و خط مى‏توان حدس زد که در قرن دهم استنساح شده است. اما خیلى مغلوط است و ظاهرا کاتب قدرى بى‏سواد یا کم‏سواد بوده.

این مجموعه شامل جزوى‏[۱۰۳] از دیباچه کلیات و چهارده نامه است. نامه‏[۱۰۴] اول کاملا افتاده، و چند سطر اول از نامه دوم نیز افتادگى دارد، و همچنین در آخر نامه‏[۱۰۵]

سیزدهم و اول نامه چهاردهم چند سطر افتادگى دارد. اما در اول و آخر نسخه هیچ ورق نیفتاده.

این هر سه نسخه نه فقط در تقدیم و تأخیر نامه‏ها بلکه از هر حیث کاملا مطابقت دارد، حتى در اغلب جایها غلطهاى هر سه یکى است، بنابراین بطور قطع و یقین مى‏توان حدس زد که اصل این هر سه نسخه یکى بوده است و آن‏هم از طرف کاتب مغلوط رونویس شده بود.

نسخه چهارمین خدمت آقاى سرور[۱۰۶] گویا چندى پیش در کابل بود. آقاى گویا در مجله آریانا به شماره اول بیشتر مطالب آن را به چاپ رسانیده، و این نسخه را چنین معرفى‏[۱۰۷] نموده است:

«از حسن اتفاق چندى قبل مجموعه‏اى از آثار و سخنان عارف بزرگوار حکیم ابو المجد مجدود بن آدم السنائى الغزنوى به دستم افتاد. این مجموعه محتوى یک اثر مهم و قیمت‏دار حکیم غزنوى یعنى نامه‏هاییست که براى یاران همدم و دوستان هم‏قلم و هم‏قدم خویش در خلال اوقات نوشته و خوشبختانه از دستبرد

زمان محفوظ مانده. این نامه‏ها به عقیده من تاکنون به دست کسى به‏صورت مجموعى نیفتاده. این هم یکى از اتفاقات خوشى است که تمام آثارش در وطن عزیز و گرامى او رفته‏رفته تکمیل مى‏شود. تا جایى که بنده اطلاع دارم دو سه نامه از این نامه‏ها تاکنون طبع و انتشار یافته. این نامه‏ها چون از لحاظ تاریخ و ادب قیمت شایانى دارد، خواستم در این مجله که حافظ شئون تاریخى ماست براى بار اول نشر شود. چون نسخه ثانى در دست نیست تنها به همان نسخه اصلى اکتفا و اتکا نمودم. ناگفته نگذریم که این مجموعه قلمى تاریخ کتابت ندارد، ولى معلوم مى‏شود که از روى یک نسخه بسیار قدیم نقل شده و کاتب با آنکه بسیار خوش‏خط بوده در املا و صحت نقل چندان اعتناى نداشته و بعضى کلمات‏

را بسیار غلط و دست و پاشکسته نوشته، بنا بر آن هر نامه را چندین مرتبه با دقت تمام خوانده، کلمات و جملات محرف و سر و پاشکسته آن را بعد از غور و دقت تمام تا اندازه‏اى اصلاح و تصحیح و عقده‏هاى لا ینحل را تا اندازه‏اى حل و آسان نمودیم. امید است در آینده علاقه‏مندان علم و ادب اگر نسخه بهتر و صحیح‏ترى از این نامه‏ها به دست آورند، این نامه‏ها را به‏صورت بهتر و صحیح‏ترى به طبع رسانده و یکى از قدیم‏ترین نمونه‏هاى نثر درى را که از آن زمان که مى‏توان عصر «فصاحت و بلاغتش» نامید، به یادگار مانده، تجدید و احیا نمایند. و در آغاز نامه‏ها دیباچه‏اى نوشته شده که ما عینا دیباچه را نقل و بعد از آن نامه‏ها به ترتیبى که در کتاب آمده طبع و نشر مى‏نماییم».

نگارنده را از جمله «این نامه‏ها به عقیده من تاکنون به دست کسى به‏صورت مجموعى نیفتاده» خیلى عجب آید، زیرا در ابتداى نامه هفتم بنام خیام خود آقاى سرور گویا چنین مى‏نویسد[۱۰۸]:

«اول کسى که از این نامه تاریخى متذکر گردیده حضرت علامه سید سلیمان ندوى است که در کتاب بنام خیام نوشته‏اند، این مطلب را ذکر نموده، چنانچه در صفحه ۱۴۹ کتاب خیام که بنام من یادگار فرستاده‏اند، به خط خود بعضى اضافات در حواشى آن کرده‏اند، مى‏نویسند: رشیدى تبریزى در کتاب ده فصل از معاصرین حکیم عمر خیام این بزرگان را نام برده است …، بعد از نوشته رشیدى تبریزى علامه ندوى علاوه مى‏کند: مراسله و مکاتبه حکیم سنایى و عمر خیام ثابت است، چنانچه در مجموعه مراسلات سنایى که متعلق به کتابخانه حبیب گنج است، یک مکتوب بنام خیام موجود است …، متأسفانه که این مجموعه کتابخانه حبیب گنج در دست نگارنده نیست، تا این نامه به آن مقابله کرده اغلاط آن را تصحیح و نسخه بدل را در پاورقى مى‏آوردیم.»

پس چون آقاى سرور گویا از نسخه مجموعه مراسلات سنایى که در کتابخانه حبیب گنج مضبوط است، اطلاعى داشت، شرف اولیت دریافت نسخه مجموعه که بر خود بسته است، باطل شد. ناگفته نگذریم که آقاى سرور گویا بیشتر جا نامه‏ها را نتوانست خواند، بنابراین میان نامه‏ها جاهاى سفید گذاشته شده است، مخصوصا از نامه نهم که بنام سرهنگ خطیبى فقط شش سطر خوانده شد و در پاورقى این عبارت افزوده شده است:

«این نامه بسیار ناقص و غلط از طرف کاتب استنساخ شده که به کلى عبارات و الفاظ محرف و مطلب از بین رفته تا جایى که خوانده و دانسته شد، همان قسمت را در اینجا آوردیم و از باقى صرف‏نظر کردیم.

نسخه پنجمین شامل نسخه کلیات سنایى در کتابخانه آکسفورد مى‏باشد (به شماره ۵۳۷، فهرست مخطوطات فارسى کتابخانه بادلى ص ۴۶۸). اجزاء نثر که در اول این نسخه شامل است، عبارت است از مقدمه حدیقه پسر على الرفا (هفت صحیفه، و هنوز سطر نهم از صفحه هشتم تمام نشده که نامه پنجم کتاب‏ حاضر) شروع شده. پس از ورق اول یک ورق افتاده است، و هرچه از این مقدمه در اینجا نقل شده از همه نسخ خیلى تفاوت دارد. از نقص این نسخه پیداست که نسخه‏اى که از روى آن نسخه حاضر رونویس شده، ناقص و ناکامل بوده است. پس از این جزء متعاقبا نامه‏اى بنام قوام الدین وزیر شروع شده که از اول چند سطر ندارد و پس از آن نامه چهاردهم و نامه پانزدهم و نامه نهم على الترتیب آمده است.

این نسخه از نسخ دیگر از بعضى جهات خیلى متفاوت است و به‏علاوه در اکثر جا از اخبار پیغمبر و آیات قرآنى صرف‏نظر و جایها سفید گذاشته شده. خطش نستعلیق خوبى است، نه برگ هر صفحه ۲۰ سطر دارد.

به‏علاوه این پنج مجموعه نامه‏هاى سنایى، بعضى از این نامه‏ها در مجله ارمغان (چهار نامه به سه دفعه) و مجله یغما (دو نامه به یک دفعه) و دیوان سنایى چاپ مدرس رضوى (سه نامه به‏علاوه نامه بنام بهرام غزنوى که در دیباچه استنساخ شده) و پس از آن دیوان چاپ مظاهر مصفا (همان سه نامه) و کتاب حکیم سنایى تألیف خلیلى (یک نامه به‏علاوه نامه بهرام شاه) و تعلیقات چهار مقاله به کوشش دکتر محمد معین (یک نامه منتشره در مجله یغما) به‏چاپ رسیده است.

در کتابخانه دانشگاه اسلامى علیگره یکى از جنگهاى‏[۱۰۹] فارسى به شماره ۶۴: ۲۱۴ (ضمیمه لثن) شامل چهار نامه به‏قرار زیر است:

۱- سطرى چند از نامه دوم کتاب حاضر، عینا همان جزوى که در جنگ کتابخانه بانکى‏پور شامل است.

۲- نامه‏اى بنام بهرام شاه غزنوى.

۳- دو نامه بنام قوام الدین وزیر. و این دو نامه از روى کلیات سنایى که در سال ۶۸۰ هجرى رونویس شده، استنساخ گردیده و ازاین‏رو داراى اهمیت بسیار است.جنگ حاضر در سال ۱۲۶۵ مرتب گردیده.

در کتابخانه حبیب گنج علیگره یکى از مجموعه‏ها نثر و نظم به شماره ۵۰: ۱۶۷، به برش ۲۳۵* ۱۱، ۲۰* ۸ سانتى‏متر، شامل نامه‏ هایى از نویسندگان زیر است.

نصیراى همدانى، میر شریف آملى، خواجه عبد اللّه مروارید، مولانا اصح، میرزا فصیحى، مومناى فیروزآبادى به میر ابو الحسن، مؤمنا به نواب میرزا محمد معین آصف، مؤمنا به مولانا على نقى، شیخ ابو القاسم، حکیم خاقانى، ملا عرفى، نواب خان خانان، مولانا نوعى، میرزا ملک مشرقى، میر زین العابدین به یکى، میر على‏شیر، حکیم الهى سنایى، خان احمد پادشاه گیلان، مولانا نوعى، خان خانان به ملا عرفى. مولانا غیاث الحسینى که نامه خویش در آخر شامل نموده، گردآورنده و کاتب این جنگ است. اما تاریخ کتابت درج نیست.

این نامه سنایى منحصر به فرد است. اما روش و سبک این نامه با نامه‏هاى دیگر خیلى مشابهت دارد. ازاین‏رو ظن بنده همین است که نویسنده این نامه حکیم سنایى بوده است. معلوم نیست که حکیم این نامه را به که نوشته است.

در کتابخانه معروف بانکى‏پور پتنه (استان بهار) یکى از بیاضها به شماره ۱۹۹۵، شامل سطرى چند است از نامه دوم تحت عنوان: حکیم سنایى به یکى ازدوستان‏ نوشته. مطالب ابن بیاض به توسط دوست دانشمندم آقاى سید حسن استاد زبان فارسى رونویس شده و در دسترس نگارنده گذارده شده است.

در نفحات الانس جامى جزء آخر از نامه دومین که بنام قوام الدین وزیر نوشته شده، آمده است و در بحیره فزونى استرآبادى و چند کتاب دیگر ذکر مراسلات بین سنایى و قوام الدین شده.

نگارنده متن نامه ‏هاى سنایى را با مقابله نسخه‏هاى چاپى و خطى براى چاپ حاضر کرده است، تفصیل نامه‏هاى چاپى و خطى به‏قرار زیر است:

نامه اول، در نسخه‏هاى دیوان هند و عثمانیه و مجله آریانا شامل است. اما در آخر الذکر اشتباها دیباچه قرار داده شده است.

نامه دوم، در نسخه‏هاى دیوان هند و عثمانیه و مجله آریانا شامل است. اما در نسخه دیوان هند و آریانا این را دو بخش کرده و هر دو را دو نامه جداگانه شمرده‏اند.

چند سطر آخر در نسخه حبیب گنج آمده و در بیاضهاى علیگره و بانکى‏پور نیز منتخب نامه نقل شده است.

نامه سوم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج و مجله آریانا شامل است. اما در آریانا چند سطر سفید گذاشته شده است.

نامه چهارم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج و مجله آریانا شامل است. اما در آریانا چند جا سطر سفید گذاشته شده است.

نامه پنجم، در نسخه‏ هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج و بیاض دانشگاه شامل است و در مجله‏هاى آریانا و ارمغان‏[۱۱۰]، دیوان سنایى چاپ‏[۱۱۱] مدرس رضوى و پس از آن دیوان سنایى چاپ مظاهر[۱۱۲] مصفا چاپ شده است.

نامه ششم، در نسخه‏ هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است.

نامه هفتم، در نسخه‏ هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است.

نامه هشتم، در نسخه‏ هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است، و در

مجله آریانا و مجله یغما[۱۱۳] (و از روى آن در چهار مقاله‏[۱۱۴] چاپ دکتر معین) چاپ شده است.

نامه نهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است و در مجله‏هاى یغما[۱۱۵] و آریانا و ارمغان و دیوان سنایى (چاپ مدرس‏[۱۱۶] رضوى و از روى آن در دیوان چاپ مظاهر[۱۱۷] مصفا) نشر شده.

نامه دهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است.

نامه یازدهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج شامل است و در مجله آریانا چند سطر چاپ شده است.

نامه دوازدهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند شامل است، و نسخه حبیب گنج از آخر افتادگى دارد. و در مجله آریانا جزوى از این نامه چاپ شده است.

نامه سیزدهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند شامل است، و در مجله آریانا و مجله ارمغان و کتاب سنایى تألیف خلیلى‏[۱۱۸] نشر شده است.

نامه چهاردهم، در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و بیاض دانشگاه شامل است، و در نسخه حبیب گنج تقریبا نیمه دوم موجود است. و در مجله آریانا و مجله ارمغان‏[۱۱۹] و دیوان چاپ مدرس‏[۱۲۰] رضوى و از روى آن در دیوان چاپ مظاهر[۱۲۱] مصفا، چاپ شده است.

نامه پانزدهم، در نسخه عثمانیه شامل است، اما یک صفحه از آخر افتاده است، و در نسخه‏هاى دیوان هند و حبیب گنج و آکسفورد کاملا مضبوط است.

نامه شانزدهم، در دیوان سنایى چاپ مدرس رضوى، و کتاب حکیم سنایى چاپ شده و در منتخب التواریخ بدایونى و بعضى نسخه‏هاى حدیقه نیز آمده است و در بیاض دانشگاه نیز نقل شده.

چگونگى تهیه این نسخه: نسخه‏هاى نامه‏هاى سنایى بسیار مختلف مى‏باشد، و این اختلاف گاهى به حدى مى‏رسد که موجب حیرت خواننده مى‏شود. چون نسخه‏هاى این رساله مانند اغلب کتابهاى خطى فارسى از تغییر و تبدیل مصون نمانده و متأسفانه هیچ‏یک از این نسخه‏ها که در دست نگارنده است، نسخه قدیمى و معتبرى نیست، بنابراین هیچ‏یک را نسخه اساس قرار نمى‏توان داد. بنده تا اندازه سعى نموده‏ام که نسخه بهتر و معتبر در متن گذارم و اختلافهاى نسخ و نسخه‏هاى بدل در پاورقى نویسم، اما بعضى کلمات تا حدى غلط و دست و پاشکسته نوشته شده است که با وصف کوشش فراوانى آن واژه‏ها روشن نشده و بنده امیدوارم که در آتیه چون نسخه بهتر و صحیح‏تر به دست آید، این نامه‏ها صحیح‏تر به‏چاپ رسد.

در این نامه‏ها آیات قرآنى و احادیث نبوى و اقوال و ضرب الامثال و اشعار عربى بیشتر به کار برده شده و چون نسخه‏هاى معتبرى به دست نداریم، عبارات عربى خیلى مغلوط نوشته شده است. بنابراین بنده سعى نموده‏ که این‏ها را از روى قرآن و کتب احادیث و دیوانهاى شاعران و کتب امثال و غیر آن مقابله و تصحیح بکنم. و همین‏طور فقرات و محاورات فارسى که در این نامه‏ها آورده شده است، از روى دیوان و حدیقه و آثار دیگر سنایى نیز مقابله و تصحیح شده و نسخه‏هاى بدل در پاورقى گذاشته شده است.

معلوم است که نامه‏هاى سنایى چندین بار تدوین یافته و ترتیب معتبرى همان است که در نسخه‏هاى دانشگاه عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج رعایت شده، و یک کمى با نسخه‏اى که خدمت آقاى سرور گویا بود، مطابقت دارد، در تقدیم و تأخیر نامه‏هاى کتاب حاضر رعایت همان سه نسخه شده و هیچ جا عدول نشده است. اگرچه بهتر همین بود که نامه سومین که بنام خواجه قوام الدین نوشته شده و در نسخه‏هاى عثمانیه و دیوان هند و حبیب گنج دورافتاده، به دنباله دو نامه دیگرى که بنام همین خواجه یافته مى‏شود، چاپ بشود، اما دلم نخواست که این‏قدر عدول هم بشود.

نامه شانزدهم همراه بعضى نسخه‏هاى حدیقه سنایى و در منتخب التواریخ بدیوانى جلد اول استنساخ شده و آقاى مدرس رضوى آن را تصحیح نموده و با چند نسخه‏ها مقابله کرده در دیباچه دیوان سنایى و آقاى خلیلى در کتاب حکیم سنایى چاپ کرده‏اند. چون در صحت انتساب آن نامه بنام بهرام شاه غزنوى شبهتى نیست، بنده با مقابله سه نسخه دیگرى آن نامه را در نامه‏هاى سنایى شامل کرده‏ام.

نامه هفدهم در یکى از جنگهاى کتابخانه حبیب گنج شامل است و چون سبک و روش این نامه با نامه‏هاى دیگرى مشابهت دارد، این در آخر کتاب علاوه کرده شده است.

در خاتمه مراتب سپاسگزارى خود را نسبت به استادان محترم و دوستان‏ گرامى که در این کار بنده را تشویق کرده و هیچ‏گاه از راهنمایى دریغ نفرموده و به اولیاى کتابخانه‏ها که نسخه ‏هاى گرانبهاى خود را در تحت تصرف نگارنده گذارده‏اند، اظهار مى‏دارم، مخصوصا به جناب آقاى کرنل بشیر حسین زیدى رئیس سابق دانشگاه اسلامى علیگره که خیلى تعلق خاطر به این کار مى‏داشتند، و آقاى الحاج عبید الرحمن خان شروانى که نسخه کتابخانه خود را به کمال میل به بنده سپردند و آقاى امتیاز على خان عرشى و پروفیسور ضیاء احمد که در تصحیح متن کتاب حاضر کمال مساعدت را مبذول داشته‏اند و آقایان جمال شریف و مشتاق حسین که در فراهم آوردن مواد این کتاب بنده را خیلى کمک کردند و آقاى سید وحید اشرف که فهرستهاى این کتاب درست کرده‏اند، مراتب امتنان و تشکر را ابراز مى‏نمایم.

نذیر احمد استاد و رئیس قسمت فارسى دانشگاه اسلامى علیگره‏

تحریرا فى علیگره ۱۹۶۰

تجدیدنظر ۱۹۶۱، ۱۹۶۲[۱۲۲]

مکاتیب سنایى //ابو المجد مجدود بن آدم سنایى



 

[۱] ( ۱) حدیقه( چاپ مدرس رضوى) ص ۳۲- در بعضى نسخه‏ها« بن آدم» ندارد، و در مقدمه شامل نسخه دانشگاه عثمانیه« ابو المجد مجدود بن آدم سنایى» است- اما نگاه کنید به تعلیقات.

[۲] ( ۲) ص ۷۱۷٫

[۳] ( ۳) دیوان، چاپ مظاهر مصفا، ص ۲، ۹، ۷۳، ۳۱۵، ۳۲۵٫

[۴] ( ۱) اما آقاى خلیلى از ابیات زیر استدلال کرده است که لقب او حکیم بود:

خاک غزنین چو من نزاد حکیم‏ آتشى باد خوار و آب ندیم‏
از همه شاعران به اصل و به فرع‏ من حکیمم به قول صاحب شرع‏

( حکیم سنایى ص ۸)

[۵] ( ۲) ص ۲۰۵٫

[۶] ( ۳) دیوان سنایى، ص ۷۲۲٫

[۷] ( ۴) این نام به اختلاف محمد بن على رفام، محمد بن على الرجا آمده- اما محمد بن على الرفا درست‏تر است.

حدیقه، ص ۲۳ متن و حاشیه.

[۸] ( ۵) مقدمه دیوان سنایى، مدرس رضوى ص« ج».

[۹] ( ۶) لباب الالباب، ج ۳، ص ۲۵۲٫

[۱۰] ( ۷) کشف الظنون، چاپ ترکیه، ج ۱، ص ۱۶۱٫

[۱۱] ( ۸) تاریخ گزیده، ص ۷۸۴٫

[۱۲] ( ۹) مقدمه دیوان، ص« ج».

[۱۳] ( ۱۰) مانند دکتر صفا در تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲ ص ۵۵۲٫

[۱۴] ( ۱۱) دیوان، ص ۲۸۶٫

[۱۵] ( ۱) مقدمه سیر العباد.

[۱۶] ( ۲) ص ۲۶۷٫

[۱۷] ( ۳) مقدمه دیوان سنایى، ص« ج».

[۱۸] ( ۴) مقدمه دیوان سنایى، ص ۱۶، حاشیه نمره ۱٫

[۱۹] ( ۵) کتاب حکیم سنایى، ص ۶، ۷٫

[۲۰] ( ۶) فهرست کتب اهدایى دانشگاه تهران، ج ۲، ص ۵۵، ۵۶٫

[۲۱] ( ۱) وزیر سلطان مسعود و برادرزاده ابو نصر مشکان صاحب دیوان رسائل سلطان محمود و ممدوح شعراى عصر مانند مسعود سعد سلمان و ابو الفرج رونى و مختارى و سنایى بوده است. نگاه کنید به تعلیقات چهار مقاله( دکتر معین) ص ۱۲۴- ۱۲۶ و مقدمه دیوان سنایى( مدرس رضوى) ص« مد»-« مه».

[۲۲] ( ۱) نگاه کنید به نفحات الانس جامى، ص ۶۹۳٫

[۲۳] ( ۲) مقدمه دیوان سنایى( مصفا) ص ۱۸٫

[۲۴] ( ۳) ایضا ص ۱۹- اما این خالى از اشتباه نیست، زیرا که در یکى از نامه‏هاى خود، سنایى عمر خود را در نزدیکى هفتاد قرار داده( نامه ۱۷ کتاب حاضر.)

[۲۵] ( ۴) ید بیضا ورق ۱۱۱ و مقدمه دیوان سنایى( چاپ مدرس رضوى) ص« د».

[۲۶] ( ۵) فهرست کتابخانه مدرسه سپه‏سالار، ج ۲، ص ۴۹۳، ح ۱٫

[۲۷] ( ۳) ص ۷۷٫

[۲۸] ( ۴) دیوان،( چاپ مصفا)، ص ۲۷۷٫

[۲۹] ( ۵) مقدمه دیوان، ص« ه».

[۳۰] ( ۱) براى آگاهى بیشتر نگاه کنید به مقدمه دیوان سنایى، مدرس رضوى، ص« نو».

[۳۱] ( ۲) نگاه کنید به مجله یغما، سال سوم، شماره پنجم، ص ۲۱ به بعد و تعلیقات چهار مقاله( دکتر معین) ص ۲۹۶- ۲۹۷٫

[۳۲] ( ۳) دیوان سنایى، چاپ مصفا، ص ۲۲۷، و تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، ص ۵۵۵- ۵۵۶٫

[۳۳] ( ۱) نگاه کنید به تعلیقات.

[۳۴] ( ۲) براى آگاهى بیشتر نگاه کنید به مقدمه دیوان، مدرس، ص« نط».

[۳۵] ( ۳) آقاى دکتر صفا به حواله مدرس رضوى تاریخ بازگشت را در حدود ۵۱۸ نوشته است. ولى آقاى مدرس بطور قطع نوشته، تا این ایام حکیم سنایى در سرخس بوده و بعد از این تاریخ خراسان را ترک گفته است.

[۳۶] ( ۴) شاید بنا بر همین اختلاف است که بعضى تذکره‏نویسان از ذکر سال وفات سنایى صرف‏نظر کرده‏اند، مانند خان آرزو مؤلف مجمع النفائس، على ابراهیم خان خلیل مؤلف صحف ابراهیم و خلاصه الکلام و احمد على سندیلوى مؤلف مخزن الغرائب.

[۳۷] ( ۵) تذکره حسبنى.

[۳۸] ( ۶) مقدمه پسر رفا، نفحات الانس، هفت اقلیم، کشف الظنون، حبیب السیر، مجالس المؤمنین، سفینه الاولیا، ید بیضا، ریاض الشعراء، خلاصه الافکار، و غیر آنها.

[۳۹] ( ۷) مقدمه بعضى از نسخه‏هاى دیوان، مجالس العشاق.

[۴۰] ( ۸) جنگى خطى شامل وفیات و واقعات سال ۵۲۹٫

[۴۱] ( ۹) بعضى تذکره‏ها.

[۴۲] ( ۱۰) قطعه وفات سنایى، مقدمه انگلیسى بر حدیقه.

[۴۳] ( ۱۱) خلاصه الاشعار، آتشکده، ریاض العارفین، سخن و سخنوران، تاریخ ادبیات ایران( شفق).

[۴۴] ( ۱۲) ریاض العارفین به حواله کتاب حکیم سنایى ص ۶۸، و شعر العجم، ج ۱، ص ۲۱۹٫

[۴۵] ( ۱۳) تذکره دولت‏شاه.

[۴۶] ( ۱۴) عرفات العاشقین، مجمع الفصحاء.

[۴۷] ( ۱۵) از نسخه کهن سال کابل به‏وضوح مى‏پیوندد که دیباچه حدیقه خود از سنایى مى‏باشد و محمد بن على الرفا آن را بنام خود ساخته است، و بنابراین قول او از اعتبار ساقط است.

[۴۸] ( ۱) ص« ید- یه».

[۴۹] ( ۱) ص ۲۲٫

[۵۰] ( ۲) کتاب حکیم سنایى، ص ۷۰٫

[۵۱] ( ۱) چهار مقاله، ص ۶۱۶، فرهنگ ایران‏زمین، ۵: ۱، ص ۹٫

[۵۲] ( ۲) ضمیمه اورینتل کالج میگزین، نوامبر ۱۹۴۸٫

[۵۳] ( ۱) نامه ۱۷ کتاب حاضر.

[۵۴] ( ۲) از مقابله و مقایسه مندرجات نسخ چاپى و نسخ کتابخانه‏هاى دیوان هند( لندن) و دانشگاه عثمانیه( حیدرآباد) کاملا روشن مى‏شود که در نسخه‏هاى اخیره خیلى مطالب تازه‏اى هست که شامل دیوان چاپى نیست و بنده درباره آن مقاله‏اى نوشته‏ام.

[۵۵] ( ۳) ص کط.

[۵۶] ( ۴) ص« لب».

[۵۷] ( ۱) ص« ط» و« مط».

[۵۸] ( ۲) ص ۱۶٫

[۵۹] ( ۳) ص ۵۶٫

[۶۰] ( ۱) مولاناى روم همین نام را مى‏نویسد و عبد اللطیف عباسى هم تأیید مى‏کند و نیز نگاه کنید به لطائف اشرفى ص ۱۶٫

[۶۱] ( ۲) به مناسبت لقب بهرام شاه غزنوى که فخر الدوله بوده. پسر على الرفا همین نام را نوشته است. بعضى اجزاء کلیات سنایى بنام کتاب الحدائق فى الحقائق خوانده شده است. نگاه کنید به نسخه‏هاى دیوان هند و عثمانیه و حبیب گنج.

[۶۲] ( ۳) براى تفصیل نگاه کنید به مقدمه حدیقه، چاپ مدرس رضوى، ص« الخ- لد».

[۶۳] ( ۴) ایضا ص« له».

[۶۴] ( ۵) به گفته آقاى نفیسى( تعلیقات لباب الالباب، ص ۷۲۰) سنایى خود هزار بیت از آن برگزیده و نسخه کوچکى ترتیب داده که گویا خود لطیفه عرفان نام نهاده است، ولى آقاى مدرس رضوى این قول را باطل قرار داده است. مقدمه حدیقه، ص« لو».

[۶۵] ( ۶) نگاه کنید به تعلیقات کتاب حاضر ص ۲۳۶٫

[۶۶] ( ۱) این را کنز الرموز و کنوز الرموز هم مى‏خوانند، مقدمه دیوان به قلم مدرس رضوى ص ما و نسخه عثمانیه ورق ۱٫

[۶۷] ( ۲) نگاه کنید به حواشى راحه الصدور، ص ۴۷۴٫

[۶۸] ( ۳) سخن و سخنوران، ج ۱، ص ۲۷۲٫

[۶۹] ( ۴) فهرست کتابخانه مدرسه سپه‏سالار، ج ۲، ص ۴۹۴٫ ح ۳، لیکن هدایت در مجمع الفصحاء، ج ۱، ص ۲۶۲- ۲۷۴ تمام آن را درج نموده. اما برحسب شماره دقیق آنجا فقط هفتصد( ۷۰۰) بیت است. و در تعلیقات لباب الالباب،( ص ۷۲۰) و مقدمه دیوان، مصفا، ص ۳۳۰، نزدیک هزار بیت، تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، ص ۵۶۲ متجاوز از هفتصد بیت، مقدمه دیوان( مدرس) بیش از ۷۷۰ بیت، ص« لح».

[۷۰] ( ۵) مقدمه دیوان، مدرس رضوى، ص« لج» مقدمه دیوان، مصفا، ص ۳۴ حاشیه.

[۷۱] ( ۶) مقدمه دیوان، مدرس رضوى، ص« لح».

[۷۲] ( ۷) طبق تحقیق دکتر بو اوتاس.

[۷۳] ( ۸) تعلیقات لباب الالباب و تاریخ ادبیات در ایران.

[۷۴] ( ۹) تعلیقات چهار مقاله، ص ۱۳۵، آقاى خلیلى تعداد ابیات ۸۶۰ بالغ قرار دهد.( حکیم سنایى، ص ۹۶).

[۷۵] ( ۱۰) مدرس رضوى، ۴۹۷ بیت، و خلیلى سیصد و شصت بیت بالغ نوشته است.

[۷۶] ( ۱۱) تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، ص ۵۶۳٫

[۷۷] ( ۱۲) ص ۳۳٫

[۷۸] ( ۱) تعلیقات لباب الالباب،( ص ۷۲۰)، ۱۰۰۶ بیت، خلیلى( کتاب حکیم سنایى ص ۹۵)، ۵۸۵ بیت بالغ.

[۷۹] ( ۲) مقدمه دیوان، ص« ط».

[۸۰] ( ۳) مقدمه دیوان، ص ۳۴٫

[۸۱] ( ۴) کتاب حکیم سنایى، ص ۹۳، ۹۴٫

[۸۲] ( ۵) تعلیقات لباب الالباب، ص ۷۲۰، در نسخه‏هاى دیوان هند و عثمانیه و حبیب گنج این مثنوى بنام سنایى‏آباد و حدیقه الحقیقه خوانده شده است. و این غلط است زیرا که به گفته پسر رفا حدیقه الحقیقه بنام سنایى‏آباد هم معروف بود.

[۸۳] ( ۶) تعلیقات فیه ما فیه، ص ۳۰۳ و تعلیقات چهار مقاله، چاپ دکتر معین، ص ۶۱۶٫

[۸۴] ( ۷) تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، ص ۵۶۳٫

[۸۵] ( ۸) مقدمه دیوان ص« م» عبد اللطیف عباسى و خلیلى و صاحب فهرست کتابخانه مدرسه سپه‏سالار( ج ۲ ص ۴۹۴) این مثنوى را به سنایى نسبت دادند.

[۸۶] ( ۹) خلیلى: چهارصد بیت بالغ.

[۸۷] ( ۱۰) ص ۷۲۰٫

[۸۸] ( ۱) روضه دوم ص ۱۹۶، مدرس رضوى به حواله واله داغستانى این کتاب را به سنایى نسبت کرده( مقدمه ص ما)- اما بنا بر تحقیق آقاى تربیت( در مقاله مجله مهر) زاد السالکین همان طریق التحقیق سنایى مى‏ باشد.

( فهرست کتابخانه مدرسه سپه‏سالار ج، ۲ ص ۴۹۴).

[۸۹] ( ۲) در تذکره روز روشن کتابى بنام رموز الانبیاء و کنوز الاولیا به سنایى نسبت داده شده، و آقاى مدرس رضوى نوشته که مسلما این همان کتاب سیر العباد است که در بعضى از نسخه‏ها بنام کنز الرموز ذکر شده است( مقدمه دیوان). ولى این اشتباه است، زیرا جامى در نفحات الانس نوشته: وى را قصیده رائیه‏اى است … که آن را رموز الانبیاء و کنوز الاولیا نام نهاده و بسى معارف و لطائف و دقائق در آن درج کرده است.

بیت اولش این است:

طلب اى عاشقان خوش‏رفتار طرب اى نیکوان شیرین‏کار

،( ص ۱۹۷)، و همین است قول سید اشرف جهانگیر سمنانى در لطائف اشرفى، ج ۲، ص ۳۶۳٫

[۹۰] ( ۳) کلیات حکیم سنایى را قائل این مقال مکرر به قلم شکسته نبشته … قریب به سى هزار بیت جمع نموده شده است مبنى بر شش مثنوى همه در یک بحر، و نیز نگاه کنید به لطائف اشرفى، جلد ۲، ص ۳۶۳٫

[۹۱] ( ۴) تعلیقات چهار مقاله، ص ۲۹۶٫

[۹۲] ( ۱) مقدمه دیوان سنایى، ص ۳۵٫

[۹۳] ( ۲) مقدمه دیوان سنایى، ص« م».

[۹۴] ( ۳) ابن یوسف شیرازى در فهرست کتابخانه مدرسه سپه‏سالار، ج ۲، ص ۴۹۵، مى‏نویسد: که تمام این دیباچه انشاى سنایى نیست … نگارنده بر این است که از آغاز دیباچه تا اینجا که گوید« روزى من که محمد على الرفا … انشاى سنایى است.

[۹۵] ( ۱) این نسخه در سال ۱۰۱۲ هجرى در آگره رونویس شده. بنده مزایاى آن را طى مقاله جداگانه توضیح داده‏ام.

[۹۶] ( ۲) فهرست مخطوطات فارسى، ص ۵۷۸٫

[۹۷] ( ۲) ورق ۳۴ ب.

[۹۸] ( ۳) ص ۵۷۸٫

[۹۹] ( ۴) ایضا.

[۱۰۰] ( ۵) ورق ۲۴۳، ب در پایان قسم هشتم.

[۱۰۱] ( ۱) مجموعه برگهاى این دست‏نویس ۴۱۹ باشد. اما این نسخه چند جا برگش پیش و پس افتاده و نیز جایهاى سفید گذاشته شده است و بنابراین مى‏توان حدس زد که نسخه‏اى که از روى آن دست‏نویس حاضر رونویس شده، ناقص بوده است.

[۱۰۲] ( ۲) اکنون این کتابخانه جزء کتابخانه دانشگاه اسلامى علیگره مى‏باشد.

[۱۰۳] ( ۱) پس از ورق ۱ ب افتادگى دارد.

[۱۰۴] ( ۲) پس از ورق ۳ ب افتادگى دارد.

[۱۰۵] ( ۳) میان نامه‏هاى ۱۳، ۱۴ افتادگى دارد.

[۱۰۶] ( ۴) آقاى سرور گویا به بنده نوشته بود که اکنون آن نسخه خدمت آقاى مؤید ثابتى سناتور تهران مى‏باشد. اما اخیرا نامه‏اى که از طرف وزارت امور خارجه واصل گردیده اظهار مى‏دارد که جناب آقاى مؤید ثابتى اعلام مى‏دارند کتاب‏نامه‏هاى سنایى نزد ایشان نیست و کتابى که ایشان تألیف نموده و هنوز هم به‏چاپ نرسیده است، مربوط است به اسناد و نامه‏هاى تاریخى از قرن پنجم هجرى تا اوائل دوره صفویه. ولى حتى این کتاب نیز محتوى نامه‏هاى سنایى نمى‏باشد( نامه به شماره ۱۵۰۷/ ۸/ ۱۲۵۵۸ تاریخ ۵/ ۵/ ۳۸).

[۱۰۷] ( ۵) ص ۴۷٫

[۱۰۸] ( ۱) ص ۳۰

[۱۰۹] ( ۱) بیاض ذى قیمت که در ماه فوریه سال ۱۹۶۰ میلادى براى کتابخانه دانشگاه اسلامى علیگره از آقاى احترام الدین شاغل جیپورى خریده شد، در آغاز قرن هشتم هجرى در تبریز گردآورى شده، در سه برگ از این بیاض جدولى هست شامل فهرست مطالب آن بدین‏گونه:

ابواب تألیف ابو منصور عبد الملک بن اسماعیل الثعالبى، وصایاى شیخ شهاب الدین سهروردى، رساله مناجات و کلمات شیخ عبد اللّه انصارى، رساله سنایى در جواب بازرگان در سرخس، مکتوب سنایى نزد قوام الدین نامى، مکتوب ذو النون مصرى و غیر آنها. افسوس که این هر دو نامه حکیم سنایى با بعضى مندرجات این نسخه افتاده است.

[۱۱۰] ( ۱) سال هیجدهم شماره ۹، ۱۰ تحت عنوان دو نامه نامى منقول از یک سفینه کهن سال( صفحه ۶۴۷- ۶۴۸).

[۱۱۱] ( ۲) صفحه ۱۰۹- ۱۱۱، از نسخه بسیار قدیمى کتابخانه ملى ملک گرفته شده است، و این نسخه با نسخه بالا کاملا مطابقت دارد.

[۱۱۲] ( ۳) صفحه ۸۴۶- ۸۴۸، اما از روى دیوان چاپ مدرس نقل شده.

[۱۱۳] ( ۱) سال سوم شماره ۵، ص ۲۰۹- ۲۱۰، به توسط آقاى مجتبى مینوى از روى نسخه‏اى که در کتابخانه استانبول مضبوط است، نشر شده است.

[۱۱۴] ( ۲) ص ۲۹۷- ۳۰۰٫

[۱۱۵] ( ۳) ص ۲۱۰- ۲۱۱، از روى همان نسخه کتابخانه استانبول.

[۱۱۶] ( ۴) ص ۱۱۴- ۱۱۵٫

[۱۱۷] ( ۵) ص ۸۳۶- ۸۳۷٫

[۱۱۸] ( ۶) ص ۱۱۵- ۱۱۶، از روى نسخه‏اى منتشره در ارمغان.

[۱۱۹] ( ۷) سال ۱۸، شماره ۹- ۱۰، ص ۶۴۸- ۶۵۰٫

[۱۲۰] ( ۸) ص ۱۱۱- ۱۱۳، این هر دو نسخه چنان مطابقت دارد که معلوم مى‏شود که از روى یک نسخه نقل شده است.

[۱۲۱] ( ۹) ص ۸۴۸- ۸۴۹٫

[۱۲۲] ابو المجد مجدود بن آدم سنایى، مکاتیب سنایى، ۱جلد، انتشارات دانشگاه علیگره – هند، چاپ: اول، ۱۹۶۲ م.

زندگینامه علاء الدوله سمنانى به (قلم خودش-خودنوشت)

نقد حال سمنانى به خامه خودش‏[۱]

در حدود سال ۶۵۷ هجرى یا اندکى پس از آن در خانواده‏اى از ملکان سمنان‏[۲] به دنیا آمدم که «احمد» نام کردند و طبق مرسوم بموقع به مکتب‏خانه سمنانم گذاردند. من که در خانواده محتشم به نوجوانى رسیدم به هر کارى راضى نمى‏ شدم و ملازمت هر کسى را نمى‏پذیرفتم مگر خدمت و ملازمت سلطان روزگار را که ارغون بود. چون به پانزده سالگى رسیدم به خدمت او شتافتم و ده سال بى‏طمع خلعتى و مالى به همگى همت به عمل‏پیشگى او پرداختم. اخلاص من در ملازمت و خدمت به سلطان از دیگر ملازمان و عمل‏پیشگان ممتازم کرد و مورد توجه و عنایت سلطانم گردانید.

سالها با خلوص تمام در دستگاه ارغون خدمت کردم. در این مدت نکاتى را از مسائل دیوانى- که آنها را «فضلیات» مى‏خوانم- مى‏ دانستم و اندکى از علوم عقلى و نقلى آموخته بودم و از قرآن نیز چند سوره حفظ داشتم، اما چون ارغون پاکى و طوع مرا در ملازمت دید، به خودش مقربم گردانید به‏طورى‏که محسود دیگر امرا و وزرا شدم. و از غایت رغبتى که به خدمتگزارى ارغون داشتم گاهگاهى از اداى نماز بازمى‏ماندم، و هم نمى‏رسیدم که خوانده‏ها و آموخته‏هایم را فرا یاد آرم یا چیزى بر آنها بیفزایم.

ده سال بر این منوال گذشت تا آنگاه که به سال ۶۸۳ هجرى ارغون و دیگر شاهزادگان مغول از پذیرفتن اسلام توسط سلطان احمد تگودار برنجیدند و با او به جنگ شتافتند. من نیز- که بیست و چهار پنج سال بیش نداشتم- با ارغون در این جنگ همراهى کردم و از روى غرور جوانى با خود گفتم: جنگى کنم که پسندیده پادشاه افتد.

چون در نزدیکى قزوین سپاه ارغون به لشکر سلطان احمد رسید، من نیز تکبیر گفتم که حمله برم. در این هنگام زاجرى حقانى فرا دید آمد و داعیه‏اى در باطن من پیدا شد. چنانکه حجاب از پیش چشمانم برداشته شد و جمال آخرت و آنچه در اوست به من نموده شد و من نتوانستم در زدوخورد دو سپاه مذکور شرکت جویم، متحیر بر جاى خود ماندم و آن داعیه همچنان مصاحب باطنم بود تا فردا چاشتگاه که چون بر سر خوردن رفتم زاجر حقانى ناپیدا شد اما اثر آن در جانم باقى بود. چنانکه نه تنها به ملازمت سلطان هیچ رغبتى نداشتم بلکه ملالتى نیز در من از خدمت دستگاه ارغون پدیدار مى‏گشت.به اندیشه قضاء طاعاتى که نکرده بودم افتادم و احتراز از گناه و معصیت را بر خود واجب دانستم.

با این حال، نمى‏توانستم خود را قانع کنم که از صحبت و ملازمت ارغون ببرم و دور شوم، ازاین‏رو در دستگاه ارغون به قضاء طاعتهاى فوت شده اهتمام کردم، هر شب قضاء نمازهاى دو روز را بر خود لازم گردانیدم و قرآن مى‏خواندم و پنج آیت در شبانه روزى فرا یاد مى‏دادم. از مناهى و ملاهى دستگاه ارغون توبه کردم، کم خوابیدم، کم گفتم و کم خوردم، تا جایى که گاه بودى که یک هفته مى‏گذشت و من چیزى نمى‏خوردم «تا غایتى که شبى‏ از فرط گرسنگى بیرون آمدم و در پهلوى تنور نانبایان پاره‏اى نان سوخته دیدم … در تاریکى آن خشک‏پاره سوخته مى‏خوردم، طالب علمى آنجا بود آواز خوردن آن بشنید تصور کرد که نبات مى‏خورم، روشنایى بیاورد و گفت:تنها مى‏خورى؟ چون بدید، رقت کرد»[۳].

مدتى نزدیک به یک سال و دو ماه در حالى که قباه و کلاه دیوانى داشتم، به این صورت گذراندم تا در ۶۸۵ هجرى بیمار شدم، به‏طورى‏که طبیبان دستگاه ارغون از مداواى من عاجز و ناتوان ماندند. در این مدت گاه مصطفى را- صلعم- بخواب مى‏دیدم که وعظ مى‏فرمود و به کره و جبر مرا حاضر مى‏ گردانید، و گاه ابو یزید بسطامى را مى ‏دیدم که این بیچاره را تربیت مى ‏کرد.

در این حال نه چندان خوش با ارغون در تبریز بودم. در شانزدهم شعبان ۶۸۵ هجرى از او اجازه گرفتم و راهى سمنان شدم. چون به اوجان رسیدم اثر صحت و سلامت در خود دیدم، دانستم که آن بیمارى از ملازمت و صحبت شوم دیوانیان بود، ازاین‏رو رغبتم در ترک دنیا و اجتهاد در عبادت و بندگى افزون شد در حالى که سر خجالت در پیش و آب دیده ریزان، و با دل ریش با خود مى‏گفتم که: چه بود ملازمت کسى که بت مى ‏پرستید؟!

به هر حال، در غره رمضان همان سال به سمنان رسیدم، بر سر آرامگاه شیخ حسن سکاکى قباه و کلاه و کمر دیوانى باز کردم و بدور انداختم و جامه صالحان پوشیدم و به تحصیل علوم عبادى و ما لا بد دینى اهتمام کردم و به سلوک طریق بر وفق دستورالعملهاى مندرج در قوت القلوب ابو طالب مکى پرداختم. در ضمن سلوک، حالاتى خوش دست مى‏داد و به تجرید مشتاقم مى‏کرد.

در این هنگام رد مظالم کردم و هرچه داشتم که مى‏دانستم حق کسى در آن هست، باز دادم و آنچه معلومم نبود به فتواى فقیهان وقف و صدقه کردم و غلامان و کنیزان که در خانه داشتم آزاد کردم و حق زن و فرزند را به آنان سپردم و خانقاه سکاکیه را- که شیخ حسن سکاکى از اقران شیخ ابو سعیدابو الخیر ساخته بود- عمارت کردم و خانقاههاى دیگر بنا کردم و به ترک و تجرید اهتمام داشتم.

با وجود جذبه و زاجر الهى در این حالت، شیطان به وسوسه درآمد در ساحت سینه، و نفس مرا به تشویش آورد. القا کرد که تو امرى خطیر اختیار کردى بى‏یقینى که ترا حاصل شده باشد و به تخمین این چنین دانسته‏اى، چگونه عاقل ترک دنیا کند و از آن لذتها و تقرب پادشاه دورى جوید، در این وقت که تو جوانى، چرا عیش خود خراب مى‏کنى به گمانى بى‏برهان؛ حال آنکه هیچ چیزى گواراتر از عمر و لذیذتر از عیش نیست، زمان مى‏گذرد و تو عیش خود منغص کرده‏اى به جامه پشمین و نان جو ناپخته و بى‏خوابى، شاید که بعد از این مدتى برآید و ترا بطلان این طریق روى نماید و نتوانى به سر آن تنعم رفتن. بفرض این که آسان گردد بر تو نقد و جنس دادن به مسلمانان، صحبت و قرب سلطان ترا کى دست دهد و ایام جوانى کى باز آرى؟

در جواب ابلیس پرتلبیس گفتم: همه انبیا و اولیا مردمان را به طاعت و عبادت تحریض کرده‏اند و از دوستى دنیا و متابعت هوا نهى کرده ‏اند.

در جوابم گفت: چون مى ‏دانى که آنچه ایشان گفتند، مطابق واقع است؟

گفتم: بى ‏شک مى ‏دانم که دل من از دنیا و لذتهاى دنیا ملول شده است و باز نمى‏ گردم بر سر هرچه رها کرده‏ام، و از این ریاضت و طاعت لذت بى‏ملالت مى‏ یابم.

باز شیطان گفت: این کلام تو بى‏ برهان است و عقل طالب حق التفات به چیزى که بى‏حجت و برهان باشد، نمى‏کند. نشنیده‏اى که خداى تعالى در کلام خود مى‏فرماید: قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏ (۲۷/ ۶۴).

چون شیطان به وسوسه غلبه مى‏کرد به او التفات نکردم و در ریاضت و مجاهده افزودم و از حق تعالى خواستم که الهامى کرامت کناد تا شیطان و وساوس او را جواب دهم. در این حالت هاتفى خبر داد که تعجیل مکن، متابع عتبه حبیب خدا باش که زود بر تو این در گشاده گردد.

پس «به مجاهده، زیادت از آنکه ذکر رفت مشغول گشتم چنانکه‏ اگر یکى از اصحاب سخنى مى‏گفت، مجال جواب او نداشتم از استغراق اوقات به اوراد شب و روز، تا در این هنگام طالع شد صبح سعادت از افق اقبال، و سلطان الهام در صفه صدر درآمد و بر من روشن کرد که آدمى را در تکمیل نفس چاره نیست از سه چیز:

یکى سیاست از براى ضبط اموال و حفظ نفوس و امر معاش.

دوم طهارت، تا از حیوان ممتاز گردد که این پاکى را انسان بطبع دوست داشته است.

سوم عبادت معبود و موجد خود، که طبع سلیم و عقل مستقیم الزام مى‏کند که ما را موجدى رازق خالق هست. پس واجب است او را فرمان بردن.

و دانستم که آدم و فرزندان او ثابت بوده‏اند در رعایت این سه شرط». چون آدم از دنیا رحلت کرد اختلاف کردند که ظاهر این سه شرط معتبر است یا باطن آن، و یا جمع بین ظاهر و باطن. پس چون این الهام به دل رسید، نفس آرام گرفت در رعایت این سه شرط، و به تحقیق دانستم که جمع کردن میان ظاهر و باطن بهتر است.

پس از آن در احوال و آراء گروهها و فرقه‏هاى مختلف به الهام ربانى جستجو کردم، تا به گروهى رسیدم که آنان را صوفیه مى‏گویند و صورت و معنى شرطهاى سه‏گانه سیاست و طهارت و عبادت را بجاى مى‏آرند. چون به خود آمدم اشتیاق پیوستن به صوفیه را در خود یافتم و مشتاق شدم به دیدار آنان. خبر از هر کس مى‏پرسیدم هیچ کس در عالم شهادت ایشان را نمى‏نمود، اگر چه صاحب خرقه بسیار بودند، اما:

پوشیده‏مرقع‏اند ازین خامى چند نارفته ره صدق و صفا گامى چند
بگرفته ز طامات الف لامى چند بدنام‏کننده نکونامى چند

پس چون از وجود آنان در عالم ناامید شدم به مطالعه کتابهایشان پرداختم و احوال و آرا و چگونگى مجاهده و سلوک آنان را مى‏خواندم و به آنها عمل مى‏کردم. برخى از حالات آنان را مانند خلوت و عزلت و جلوت و مقاماتشان را بتعریف بدانستم و علاقه بیشترى به ایشان پیدا کردم و از حق تعالى توفیق‏ وصول به آنان را مى‏ خواستم.

به هر حال، مدتى را با چنین حالاتى بسر کردم و همچنان در پى صوفیه بودم تا آنکه در محرم ۶۸۶ هجرى حال بر من غلبه کرد و به خلوت نشستم. به خلوت رفتن من فریاد از نهاد خلق برآورد و گفتند که فلانى دیوانه شد. در این موقع اخى شرف الدین سعد الله بن حسنویه سمنانى‏[۴]– که مرید و خلیفه شیخ نور الدین عبد الرحمن اسفراینى (۶۳۹- ۷۱۷ ه. ق.) بود- از خراسان به سمنان آمد و مصاحب من شد. شبى دیدم او را که بر سر تنور نشسته، ذکر مى‏گوید و سر مى‏جنباند. از حالش پرسیدم، اهمیت و کیفیت ذکر گفتن را بطریقه نفى و اثبات به من باز گفت. گفته‏ هایش آموختم و به شیوه او به ذکر گفتن مشغول شدم، تا نیم‏شب، ناگاه از پیش سینه چپ شراره‏اى چند ظاهر شد، گمان بردم که سبب جنبانیدن سر است، خواستم تا ترک ذکر گفتن کنم، میسرم نشد و ذکر، مرا در ربود تا به وقت سحر، به قوت تمام ذکر گفتم و نفى و اثبات مى‏کردم. شرارات به جایى رسید که به آسمان متصل شد و نفسم از آن بترسید که مبادا جنون باشد! و چون مردم بر جنون من متفق شده بودند و هم بر من زیادت شد، برخاستم و تجدید وضو کردم و نماز صبح بگزاردم. همچنان دل گوشتین من متحرک بود چنانکه از حرکت او «الله» مى‏شنیدم. و این سخن با اخى سعد الله نمى‏توانستم گفت؛ زیرا مى‏ترسیدم که مبادا او نیز بترسد و با کسى بگوید و این حال مؤکد ظن ایشان شود. تا روز دوم که این شرارات به جایى رسید که مى‏خواست تا جامه شق کنم و نعره زنم، اما به قوت عقل خود را بتکلف نگاه مى‏داشتم تا وقت نماز صبح، چون پاى بر سر سجاده نهادم که سنت صبح بگزارم در مواجهه بر یمین و یسار ستارگان غیر معدود در فشیدن آغاز کردند و در نماز فرض همچو چشمه‏اى بر سر سجاده در جوش آمدند و خود را بر این بیچاره مى‏زدند و هیبتى عظیم در وجود این بیچاره افتاد به‏طورى‏که مى‏ خواستم که از نماز بیرون جهم، اما حق تعالى یار شد تا نماز بتمام گزاردم.

بعد از آن با اخى شرف الدین خلوتى کردم و گفتم: در اثناى ذکر شراره در جانب سینه چپ دیده شد. متبسم گشت و فرحى در باطن ظاهر شد و گفت: ترا این معنى افتاده است؟ گفتم: بلى. گفت: الحمد لله، مرا چون شیخ عبد الرحمن اسفراینى تلقین ذکر فرمود، مدت سالى در مکه به ذکر مشغول بودم بعد از آن در عرفات مرا این حال افتاد و به راى شیخ عرضه کردم، پسندید و فرمود که کلمه لا إله الا الله همچون آهن آتشزنه است و دل همچون سنگ، و نور ایمان همچو شراره که در آن سنگ مستکن است. علامت وصول کلمه به دل، این شراره است که بظهور آمده، و اگر به ذکر حق مشغول شوى چون باطنت مستعد افتاده است زود باشد که کواکب و انجم و ماه و آفتاب دیده شود.

چون او ذکر کواکب کرد، گفتم: اخى! مرا این ساعت بر سر سجاده کواکب درى نامحصور در نظر آمد و همگى وجود من به صحت طریقت اقرار کرد. بعد از این ترک اوراد خود کردم، مرا چه مى‏باید کرد؟ گفت: شیخ عبد الرحمن کسرقى اسفراینى مریدان را به دوام ذکر لا إله الا الله مى‏فرماید به شرط نفى ما سوى و اثبات محبت مولى.

پس از آن استفسار کردم از اخى شرف الدین که این طریق از چه کسى آموختى؟ گفت: به نزد شیخ عبد الرحمن در حجاز آموختم و شیخ مرا فرمود که به خراسان رو، و چون یکى از ابناء ملوک دریابى که به جذبه مکرمت حق تعالى مکرم گشته باشد با او بنشین و مصاحبت او واجب دان.

گفتم: شیخ تو کجاست؟ گفت: در بغداد، و امروز در خدمت او بسى سالکان‏اند که به خلوت و عزلت مشغول مى ‏باشند.

پس متعجب شدم از سخنان او که مطابق با احوال من بود و شوق دیدار شیخ اسفراینى در من پدیدار گشت. بیست و شش‏ساله بودم که وجد غلبه کرد بر دل و سماع مى‏طلبید. سر را حلق کردم و خرقه‏اى پوشیدم در ۲۷ محرم سال ۶۸۷ هجرى به قصد رفتن به بغداد، عزیمت همدان کردم. سلطان زمان که ارغون بود، دانست که به بغداد مى‏روم، جماعتى فرستاد و بازگردانید مرا به شهر، و به خیمه‏گاه تابستانى خود برد. در آنجا دانشمند و علماى بخشى را از هند و کشمیر و تبت و ایغور حاضر کرد تا با من مناظره کنند. نخست ارغون بازوى من گرفت و مى‏جنبانید که سخن بگو. «قطعا با او التفات نمى‏کردم. عم من که وزیر او بود و از بیرون خرگاه مشاهده مى‏کرد، بترسید و درآمد و مرا گفت: احمد! پادشاه با تو سخن مى‏گوید، جواب بگو. من سر برآوردم، گفتم: تو برو بجاى خود بایست که مرا از این‏ها فراغت است و جز از حق از هیچ آفریده‏اى بیم ندارم. همچنین بودم تا آنگاه که ارغون سخت برنجید و پس‏تر خزید و بجاى خود بنشست و گفت: بروید و بخشیان را بیارید، و خاموش شد.

امراى بزرگ که در درون خرگاه بودند چون تغیر او مشاهده کردند با من سخن گفتن آغاز کردند که تو از نزدیک ما گریخته‏اى و تاجیکى، چگونه چنین دلیرى مى‏کنى؟ سر برآوردم و روى به ایشان کردم، گفتم: آنگاه که با شما بودم بنده شما بودم، اکنون که خداوند خود را بشناختم به شما نمى‏پردازم و از شما باک نمى‏دارم.

در این اثنا بخشیى درآمد، بنشست، من در مراقبه بودم، ارغون گفت بخشى را که از او سؤالى کن. بخشى بخندید و گفت: او در کودکى با ما بوده است، چه مى‏داند که از او سؤال کنم. فرمود که البته سؤال کن. بخشى گفت: نزدیک من مى‏رسد که این که او را علاء الدوله مى‏گویند و اشارت به تو مى‏کنند، کدام عضو تست؟ من زانوها برآوردم و گرد بنشستم گفتم: این مجموع منم. بخشى متعجب شد، چون دیدم با من بحث مى‏کند و به جهت دین جواب مى‏باید داد مصلحت چنان دیدم که اول ارغون را که رنجیده است دلخوش کنم بعد از آن سخن گویم تا ارغون بر طرف او نباشد. روى به ارغون کردم، گفتم: دل پادشاه آیینه جهان‏نماى باشد اگر به انصاف بشنود من ثابت کنم که این هندو را که چنین عزیز مى‏دارد هیچ نیست و دین شاکمونى که به آن مى‏نازد نمى‏داند و پیرو آن نیست، و پادشاه او را تربیت مى‏کند به امید آنکه براى او دعا کند و پیروى او مى‏کند تا به خدا نزدیک شود. چون او ازخدا دور است و سخن شاکمونى نمى‏شنود پادشاه را از دعاى او و متابعت او چه فایده دهد؟

چون بخشى این بشنید، گفت: چه چیز است که من سخن شاکمونى را خلاف کرده‏ام بگو! گفتم: شاکمونى در نون‏[۵] نگفته است که اگر پاى بر گیاه تر نهند چنانکه خسته شود و راه آب‏خور آن دربند شود، میان آن کس و خدا راه دربند شود؟ گفت: بلى نوشته است. گفتم: پس آنجا که خرگاه تو زده‏اند چند شاخ گیاه باشد که غلامان تو ببریده‏اند و از آنجا تا اینجا که آمده‏اى چند گیاه در زیر قدم تو شکسته شده است؟ و دیگر نه شاکمونى گفته: اگر خمر بر زمین ریزد و از آنجا گیاه برآید اگر اسب آن گیاه را بخورد آن که بر اسب نشیند مردود این راه باشد؟ گفت: نوشته. گفتم: تو اینجا نشسته و در شکم مرده تو پنج من خمر است، تو چگونه بخشى باشى؟

به عون حضرت حق بخشى خوار گشت و خجل شد. دیدم که سخنهاى من در دل ارغون جایگیر شد، بعد از آن ارغون با من گفت: مى‏خواهم که با من باشى، مرا سخن تو خوش آمد. گفتم: نتوانم و ممکن نیست که بیش از این با شما باشم.بعد از آن، باغچه‏اى بود در آن نزدیکى که باغ خاصه ارغون بود.

در آنجا رفت و مرا به خلوت بطلبید و دست من بگرفت و بر زمین نشست و مرا بنشاند و گفت: دریغ نباشد که همچو تو کسى پس‏روى دین باطل کند؟ گفتم:

دین باطل کدام است؟ گفت: دین محمد تو. گفتم: معاذ الله، دین حق دین محمد است. گفت: نه تو این ساعت مى‏گفتى که در دین شاکمونى هرکه گیاهى را خسته کند راه او به خدا دربند شود؟ گفتم: آرى. گفت: محمد تو نسقى در میان خلق نهاده است چنانکه مردمان به ریختن خون رغبت کنند و کشتن آدمى از آن نسق او لازم مى‏آید. جایى که شکستن شاخ گیاه راه‏ به خدا را دربند کند، کشتن خلق بنگر که چگونه باشد.

گفتم: چون؟ گفت:نه او لشکر خود را گفته است که با کافران جنگ کنید، اگر ایشان را بکشید شما به بهشت روید و اگر ایشان بکشند هم شما به بهشت روید؟ این نسق رغبت جنگ را بیفزاید و از هر دو طرف بیشتر کشته شود.

قضا را خود باغبان در برابر ما اره در دست داشت و درختى را عمارت مى‏کرد و شاخهاى آن مى‏برید و مى‏انداخت، گفتم: نه این باغبان را هر سال چندین اجره مى‏دهى؟ گفت: آرى. گفتم: چرا شاخهاى سبز را مى‏برد و مى‏اندازد؟ گفت: باغبان است، دانسته مى‏کند، آنچه بریدنى است مى‏برد تا شاخهاى دیگر قوت گیرد و آن آبى که شاخهاى بد مى‏کشند آن شاخ نیک بکشد و بر دهد. گفتم: این عالم باغ خداست و محمد باغبان، و خلق چون درختان. محمد- صلعم- مى‏داند که کافران شاخهاى بداند و مسلمانان شاخهاى نیک، شاخهاى بد را مى‏برد، یعنى کافران را مى‏ کشد تا مسلمانان به فراغت خاطر توانند بندگى حق کردن، و آن نعمت که کافران مى‏خورند و معصیت مى‏کنند، مسلمانان بخورند و طاعت کنند[۶].

ارغون را از این سخن عجب آمد، مرا گفت: در دین محمد از تو مقرب‏تر کسى نیست که چنین سخن براى او مى‏توانى گفت. گفتم: تو مقربان محمد را- علیه السلام- چه دانى؟ آخر نبینى که من یک ساعت بى‏تو نمى‏توانستم بود، این ساعت که بویى از مقربان او به دماغ من رسیده، نمى‏خواهم که بیش ترا ببینم، ایشان که مقربان او باشند به تو کجا پردازند و از توشان کجا یاد آید!

بعد از آن ارغون گفت: براى دل من ملازم من باش که دل من ترا دوست مى‏دارد و سخن تو مرا خوش مى‏آید، هرچه بخواهى ترا بدهم و هیچ کس بجاى تو ندارم. گفتم: ربع مسکون بیست و چهار هزار فرسنگ است و این ملک تو هزار فرسنگ بیش نیست، پس همچو تو بیست و سه پادشاه در دنیا باشد و بیست و سه ملک دیگر همچنین باشد. گفت: باشد. گفتم: اگرخداى تعالى فرماید که این بیست و چهار هزار فرسنگ را به تو مى‏دهم و هزار سال ترا عمر باشد و چون بمیرى ترا از هیچ نپرسم و به بهشت درآرم، من مملکت را از خداى قبول نکنم و ترک این راه و لذت که در آنم نگیرم، تو مرا چه توانى داد؟ چون این بشنید دانست که کار نوعى دیگر است، امید منقطع کرد تا آنگاه که کار به جایى رسید که بى‏اجازت او از آنجا برفتم». عم من به ارغون از رفتنم اطلاع داد، ارغون گفته بود که کسى در پى او بفرستید اگر به بغداد برود منع کند. من به سمنان رفتم و عرض حال بنوشتم و به اخى شرف الدین سمنانى دادم که به شیخ عبد الرحمن اسفراینى برساند.

چون اخى شرف الدین نامه و گزارش احوالم را به شیخ رسانید، شیخ تعجب کرده بود، و جوابم نوشت که «تعبیر واقعات تو به دست اخى شرف الدین خواهم فرستاد، آمدن تو به بغداد حاجت نیست که معنى من پیش تو حاضر است».

بعد از آن در اواخر شعبان اخى شرف الدین بیامد و مکتوب شیخ ما را بیاورد که در آن مرا اجازه داده بود که به خلوت درآیم. هم به دست اخى خرقه‏اى ملمع برایم فرستاده بود. خرقه را پوشیدم و به اربعین موسوى درآمدم و عجایبها دیدم و اشتیاقم به دیدار شیخ افزونتر گشت، تا آنکه در بیست و هشت سالگى پنهان از ارغون و شحنگان او روانه بغداد شدم و شیخ خود را دیدار کردم و او مرا تلقین ذکر کرد و به خلوت نشاند و سپس به زیارت کعبه فرستاد. در بازگشت از کعبه به سال ۷۸۹ هجرى بارى دیگر شیخم را ملاقات کردم، و به دستور او در شونیزیه بغداد به خلوت نشستم، و چون بیرون آمدم، شیخ امر کرد به مراجعت به سمنان و مشغول گشتن به خدمت والده، و اجازت فرمود به ارشاد سالکان راه حق. چون به سمنان آمدم، به ارشاد مشغول شدم، طالبان از همه طرف روى به خانقاه من آوردند و من هر یک را مطابق استعدادى که داشت به سیر و سلوک مشغول گردانیدم، به‏طورى‏که بعضى از آنان از واصلان حق شدند.

از این پس آوازه علاء الدوله سمنانى به آنجا رسید که برخى از مشایخ خانقاه هاى دیگر همراه با دسته‏هاى مریدانشان در صوفیا باد سمنان به او پیوستند[۷]، و امیران آرزو مى‏کردند که شیخ سمنان گوشت صید آنان را بپذیرد[۸] و میانجى عقده‏هاى کور سیاسى آنان گردد[۹]، و او نه در زمان و نه در مکان، که بر زمان و مکان، دهها مرید را به درجه مراد رسانید، به‏طورى‏که مرید مرید او- یعنى امیر سید على همدانى که تربیت‏شده دست شیخ محمود مزدقانى بود از مریدان سمنانى- آراء او را به شبه قاره هندوستان رسانید و مریدى دیگر راه او را در فراه باز نمود، و سدیگر آنان در ماوراءالنّهر اهتمام به نشان دادن طریق عرفانى او کرد و …

بعلاوه، سمنانى پس از گرایش به تصوفى رقیق و ملایم، دست به تألیف و تصنیف برد و در تفسیر قرآن و شرح احادیث قدسى و نبوى و رموز عرفانى و آداب و کلام وفقه و فلسفه خانقاهى و وعظ و نصیحت و وصیتهاى اجتماعى دهها اثر کوتاه و بلند به زبان فارسى و تازى نوشت، آن چنانکه نگارشهاى او آینه‏اى است غماز در الهیات و خانقاهیات و اجتماعیات و مسائل سیاسى، اجتماعى و اقتصادى، و متضمن بسیارى از دقایق مربوط به ادبیات تصوف و بسیار مفید براى مطالعه در تاریخ زبان فارسى، که پس از هفتصد سال بدون هیچ‏گونه صعوبت و دشواریى گویاست و مفهوم.

و سرانجام این پیر پخته و سوخته در شب جمعه، بیست و دوم رجب از سال ۷۳۶ هجرى درگذشت و در بیرون خانقاه صوفى ‏آباد در محل حظیره جمال الدین عبد الوهاب بارسینى به خاک سپرده شد.

این بود کلیات سرگذشت سمنانى که به خامه خودش، جسته جسته در نگارشهایش آمده است. هرچند از خلال نگاشته‏ هاى او مى‏ توان به جزئیات آرا و عقاید و جهان‏بینى سیاسى، عرفانى، اجتماعى و حتى اقتصادى او نیز پى برد اما در این مقدمه به آنها نمى‏پردازم که سخن به درازا مى‏کشد. همه این نکته‏ها را- اعم از کتابشناسى و نسخه‏شناسى مصنفات تازى و فارسى او، و سلسله‏ هایى که به او منتهى مى‏شوند و معاصرانى که با او رابطه داشته‏اند و معاشران و اصحاب او- همراه با دقایقى دیگر در کتابى به نام «پیر بیابانکى» آورده‏ام که در پى این مجموعه، با فاصله‏اى نه چندان زیاد عرضه خواهد شد ان شاء الله تعالى.

علاء الدوله سمنانى، مصنفات فارسى سمنانى، ۱جلد، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى – تهران، چاپ: دوم، ۱۳۸۳٫



[۱] (*) درباره زندگى و سرگذشت عرفانى و فرهنگى سمنانى، معاصران او و متأخران، هریک به‏ گونه‏اى، مطالبى نوشته ‏اند و معاصران ما نیز با توجه به نوشته‏ هاى مذکور تحقیقاتى کوتاه و بلند کرده‏اند. من هم درباره او در مقدمه‏ هاى العروه و چهل مجلس نکاتى را آورده‏ام، اما در نوشتن این سرگذشت‏نامه، جز در چند مورد، فقط به خامه و نوشته خود سمنانى نگاه کرده‏ام؛ زیرا آنچه او درباره خویش گفته است که صادقانه هم مى‏نماید، روشنترین نقد حالى است که مى‏توان درباره او سراغ گرفت.

[۲] ( ۲). از خانواده علاء الدوله سمنانى سه نفر زیر به امور دیوانى اشتغال داشته‏اند و به همین جهت آنان را« ملک» مى‏خوانده‏اند. این سه نفر عبارتند از: ۱٫ ملک جلال الدین بن احمد بیابانکى که به وزارت ارغون شاه هم رسیده است( دستور الوزراء خواند میر ۲۹۵) ۲٫ پدر علاء الدوله، یعنى ملک شرف الدین محمد بن احمد بیابانکى که ملک بغداد بوده است( مجمل فصیحى ۱/ ۱۴) ۳٫ رکن الدین صاین قاضى که شغل قضاوت را در عهد ایلخانان داشته است( دستور الوزراء ۲۴۰)

[۳] ( ۳). منقولاتى که از نص کلام سمنانى در این سرگذشت‏نامه آمده است مربوط است به متن فتح المبین، العروه لاهل الخلوه و الجلوه، چهل مجلس و سلوه العاشقین

[۴] ( ۴). درباره او- سلسله الاولیاء نوربخش، ش ۲۵۰

[۵] (*) نون‏nON یا نوم‏mON در مغولى به معنى شرع، دین، قانون و رساله مذهبى است. بعضى آن را در اصل از سغدى دانسته، و عده‏اى ریشه آن را اوم سانسکریت بشمار آورده‏اند- دائره المعارف هند ۵۷

[۶] (*) نظیرى به این گونه، به همین مضمون توجه داده است:

نیست در خشک و تر بیشه من کوتاهى‏ چوب هر نخل که منبر نشود دار کنم‏

[۷] ( ۵).- چهل مجلس ۱۳۹

[۸] ( ۶).- همان کتاب ۱۵۸

[۹] ( ۷).- مطلع سعدین سمرقندى ۱/ ۷۳

علاء الدوله سمنانى، مصنفات فارسى سمنانى، ۱جلد، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى – تهران، چاپ: دوم، ۱۳۸۳٫