زندگینامه آقا سید هاشم حداد

اقا سید هاشم حداد

  

سبب شهرت حضرت آقاى حاج سیّد هاشم به «حدّاد»

حقیر در بین راه به ایشان عرض کردم: میل دارید برویم و از آقا سیّد هاشم نعل بند دیدنى کنیم؟! (چون ایشان در آن زمان به حجّ بیت الله الحرام مشرّف نشده بود، و بواسطه آنکه شغلشان نعل سازى و نعل کوبى به پاى اسبان بود، به سیّد هاشم نعل بند در میان رفقا شهرت داشت. بعداً یکى از مریدان ایشان که در کربلا ساکن بود و حقّاً نسبت به ایشان ارادت داشت به نام حاج محمّد على خَلَف زاده که شغلش کفّاشى بود، شنیدیم که از نزد خود این شهرت را احتراماً به حدّاد یعنى آهنگر تغییر داده است؛ على هذا رفقا هم از آن به بعد ایشان را حدّاد خواندند)

قضایا و احوالات سیّد حسن: جدّ حضرت حاج سیّد هاشم حدّاد

خود آقا حاج سیّد هاشم تولّدشان در کربلا و تولّد پدرشان ایضاً در کربلا بوده است. و امّا جدّشان: سیّد حسن از شیعیان هند بوده است، و در هنگامى که میان دو طائفه از اهل هند در حدود یکصد وپنجاه سال پیش از این نزاع و جنگى در میگیرد، آقا سیّد حسن به دست گروه غالب أسیر مى ‏شود.

گروه غالب که جدّ مرحوم حدّاد: سیّد حسن را اسیر کرده بودند، او را به یک خانواده شیعى ملقّب به افضل خان فروختند .و این عائله به کربلا هجرت‏ کرده و با خودشان سیّد حسن را آوردند. امّا از آنجا که از وى کراماتى مشاهده کردند، او را از اسارت آزاد نمودند و از رجوع کار به او خوددارى نمودند، و لیکن سیّد حسن از قبول زیستن بدون عمل و کار در برابر آنها جدّاً إبا کرد. ایشان وى را مخیّر ساختند بین چند عمل و او از میان آنها سقّائى را برگزید و گفت: شغل عمویم عبّاس سلام الله علیه است.

سیّد حسن در کربلاى معلّى رحل اقامت مى‏افکند، و با جدّه حضرت آقا ازدواج میکند که یکى از فرزندانشان سیّد قاسم مى‏باشد که او فقط سه پسر مى‏آورد: سیّد هاشم (که در آن وقت بواسطه هجومِ … به کربلا و آب بستن بدان، سیّد قاسم با عائله‏اش از کربلا خارج و به قلعه هندى میروند و سیّد هاشم در آنجا متولّد مى‏شود.) و سیّد محمود و سیّد حسین. و حقیر، هم سیّد محمود و هم سیّد حسین را ملاقات نموده‏ام. جاى سیّد محمود کربلا بود و زودتر از سیّد حسین فوت کرد، امّا محلّ سیّد حسین بغداد بود و به شغل کفّاشى اشتغال داشت. و هر دوى آنها با اینکه کوچکتر از آقا سیّد هاشم بوده‏اند زودتر از ایشان به رحمت ایزدى میروند.

شغل آقا سیّد حسن در کربلا سقّائى بوده است، و حضرت آقا از شدّت حیا و نجابت او داستانها بیان میکردند. از جمله آنکه أعراب غیور زن خود را تنها، بعضى اوقات از قُراءِ اطراف کربلا براى خرید اشیاءِ لازمه با او به کربلا میفرستادند. زن سوار الاغ بوده، و در تمام مدّت طىّ فرسخها تا به شهر برسند، حتّى براى یکبار هم نظر او به آنها نمى‏افتاده است. یعنى چنان تحفّظ داشته است که سهواً هم آنها را نمیدیده است.

در عرب مرسوم است براى خریدن جهیزیّه و لوازم دختران خود، چند روز با دختر به شهر مى‏آیند، و با مساعدت خویشان و اقرباى شهرى، لوازم و ما یحتاج را تهیّه مى‏کنند. امّا آنان بقدرى به سیّد حسن به دیده حیامى ‏نگریستند که دختر را سوار الاغ نموده و با او به شهر روانه میکردند، تا چند روز بمانند و اشیاء مورد لزوم را بخرند و برگردند. حضرت آقا میفرمودند: در خود کربلا خانه‏هائى را که سقّائى کرده و آب میداد، بقدرى خویشتن دار بود که از وقت دخول تا خروج سرش را بطرف دیوار خم مى‏نمود تا زنى را نبیند؛ خواه در آن منزل کسى باشد یا نباشد.

على هذا صاحبان بیت که این روح عصمت را از وى شناخته بودند، به أهل خانه دستور داده بودند که سیّد حسن نیازى به در زدن و اجازه ورود ندارد؛ خودش مى ‏آید و آب را در محلّ مشخّص خالى میکند و میرود.

اجداد و نسب حضرت آقاى حاج سیّد هاشم حدّاد

پدر حضرت آقاى حاج سیّد هاشم نامش سیّد قاسم بوده است، و با مادریشان به نام زینب ازدواج میکند و خود مرحومحدّاد با دخترى به نام هَدیَّه و مُکَنّاه به امّ مهدى که از قبیله جَنابى ‏ها هستند ازدواج میکند. جنابى‏ها از اعراب اصیل و معروف و ریشه دار هستند و به سابقه و حسن عِرق و ریشه مشهورند، و اینک در حِلّه و کربلا و نجف اشرف و بعضى از جاهاى دیگر ساکن مى‏باشند. دختر به غیر خود نمیدهند و از غیر خودشان نمى‏گیرند، و غالباً صاحب مناصب اداره حکومتى، از رؤساء و افسران مى‏باشند. و هنگامى که امّ مهدى با آقاى حدّاد در محکمه براى تصحیح شناسنامه و جنسیّه فرزندانش رفته بودند، حاکم به او میگوید: حیف نبود تو با این سیّد غریب گمنام هندى که نه اصلى دارد و نه ریشه‏اى ازدواج کردى؟!

در این حال این زن شیر دل چنان به حاکم مى‏غرّد که: بى اصل و نَسَب شما هستید، نه این سیّد که فرزند رسول خدا و أمیر المؤمنین و فاطمه زهرا است. اینست نسب این سیّد، ولى حالا بمن بگو نسبت تو در صد سال پیش به که میرسد تا به هزار، و هزار و چهار صد سال؟!حاکم در برابر منطق او خاضع مى‏ شود، و از کلام خود عذر خواهى میکند.

پدر زوجه ایشان همان طور که ذکر شد حسین أبو عَمْشَه، و مادر زوجه ایشان نَجیبَه نام داشت.

سفر حدّاد به نجف و تشرّف بحضور مرحوم قاضى در مدرسه هندى‏

بارى، آقاى حاج سیّد هاشم میفرمودند: من در کربلا به دروس علمى و طلبگى مشغول شدم، و تا سیوطى را میخواندم که چون براى تحصیل به نجف مشرّف شدم، تا هم از محضر آقا (مرحوم قاضى) بهرمند گردم و هم خدمت مدرسه را بنمایم (مدرسه هندى: محلّ اقامت مرحوم قاضى) همین که وارد شدم دیدم روبرو سیّدى نشسته است؛ بدون اختیار به سوى او کشیده شدم. رفتم و سلام کردم، و دستش را بوسیدم.

مرحوم قاضى فرمود: رسیدى! در آنجا حجره‏اى براى خود گرفتم؛ و از آن وقت و از آنجا باب مراوده با آقا مفتوح شد.

حجره ایشان اتّفاقاً حجره مرحوم سیّد بحر العلوم درآمد. و مرحوم قاضى بسیار به حجره ایشان مى‏آمدند و بعضى اوقات میفرمودند: امشب حجره را فارغ کن! من میخواهم تنها در اینجا بیتوته کنم!

میفرمودند: من پس از مراجعت به کربلا، غیر از اوقاتى که آقا به کربلا مشرّف مى ‏شدند، گه گاهى در اوقات زیارتى و غیر زیارتى به نجف مشرّف مى‏شدم. یک روز از کربلا به نجف رفتم و براى آقا پنجاه فلس (یک بیستم دینار عراقى) بردم. آقا در منزل جُدَیْدَه بودند (شارع دوّم) هوا گرم بود، و دیدم آقا خواب است. با خود گفتم: اگر در بزنم آقا بیدار مى‏شود. کنار در حیاط آقا در خیابان به روى زمین نشستم و بقدرى خسته بودم که خوابم برد. سپس که ساعتى گذشت، دیدم آقا خودش آمده بیرون و بسیار ملاطفت و محبّت فرمود، و مرا به درون برد. من پنجاه فلس را بحضورش تقدیم کردم و برگشتم.

 

آزار و اذیّتهاى قولى و فعلى مادر زن مرحوم حدّاد که بیشتر بجهت فقر ایشان بودهاست‏.

پدر عیال ایشان: حسین أبو عَمْشَه بسیار به ایشان علاقمند بود، ولى مادر عیال ایشان بر عکس، ایشان را نه تنها دوست نداشت بلکه از انواع و اقسام آزارهاى قولى و اذیّتهاى فعلى آنچه از دستش مى‏آمد دریغ نمى‏نمود؛ و زنى قوىّ البُنیَه، و بَذىّ اللسان، و از قبیله جَنابى‏هاى عرب، و زنى شجاع و دلدار بود بطورى که از ترس وى شبها مردى حقّ نداشت از نزدیک منزل وى عبور کند؛ و براى حفظ عائله و دخترانش تا این حدّ ایستادگى داشت. و احیاناً اگر کسى عبور میکرد، خودش به تنهائى مى‏آمد و حساب آن عابر را میر سید.

میفرمودند: در میان اطاق آنها و اطاق ما در این طرف، گونى‏هاى برنج عنبر بو و حلب‏هاى روغن به روى هم چیده بود؛ و نه تنها از آنها به ما نمیدادند، بلکه این مادر زن که نامش نَجیبه بود، تعمّد داشت بر اینکه مرا در شدّت و عُسرت ببیند و گوئى کیف میکرد. ما با عیالمان لحاف و تشک نداشتیم، و بعضى اوقات در مواقع سرما نیمى از زیلو را به روى خود بر میگرداندیم.

و با اینکه مرتّباً دنبال کار هم میرفتم ولى کثرت مراجعین از فقرا و مشتریهاى بسیار که مرا شناخته بودند و جنس را نسیه مى‏بردند و بعضاً وجه آن را هم نمیدادند و مخارج شاگرد که هر چه میخواست بر میداشت، دیگر پولى براى من باقى نمى ‏گذارد مگر غالباً ۱۰۰ فلس یا ۵۰ فلس که فقط براى نان و نفت و لوله چراغ و أمثالها بود؛ و ماه‏ها مى ‏گذشت و ما قادر نبودیم براى عائله خود در این طرف قدرى گوشت تهیّه کنیم.

و عمده علّت ناراحتى این زن با من قضیّه فقر بود که به نظر وى بسیار زشت مى‏نمود؛ و با این وضعى که ملاحظه مى‏نمود و مى‏باید مساعدتى کند، و در نهایت تمکّن و ثروت هم بودند، بر عکس سعى میکرد تا چیزى از ما را فاسدو خراب کند تا گرفتارى و شدّت ما افزون گردد.

و از طرفى هم شدّت حالات روحانى و بهره بردارى از محضر حضرت آقاى قاضى به من اجازه جمع و ذخیره مال و یا ردّ فقیر و محتاج و یا ردّ تقاضاى نسیه مشترى و أمثالها را نمیداد، و حالم بدین طور بود که خلاف آن برایم میسور نبود.

دستور آیه الله قاضى به صبر و تحمّل در آزارهاى مادر زن‏

عیال من هم تحمّل و صبر میکرد، ولى بالاخره صبر و تحمّلش محدود بود. چندین بار خدمت آقاى قاضى عرض کردم: اذیّتهاى قولى و فعلى امّ الزّوجه به من به حدّ نهایت رسیده است و من حقّاً دیگر تاب صبر و شکیبائى آن را ندارم، و از شما میخواهم که به من اجازه دهید تا زنم را طلاق بدهم.

مرحوم قاضى فرمودند: از این جریانات گذشته، تو زنت را دوست دارى؟! عرض کردم: آرى!فرمودند: آیا زنت هم ترا دوست دارد؟! عرض کردم: آرى!

فرمودند: ابداً راه طلاق ندارى! برو صبر پیشه کن؛ تربیت تو به دست زنت مى‏باشد. و با این طریق که میگوئى خداوند چنین مقرّر فرموده است که: ادب تو به دست زنت باشد. باید تحمّل کنى و بسازى و شکیبائى پیشه گیرى!

من هم از دستورات مرحوم آقاى قاضى ابداً تخطّى و تجاوز نمى‏کردم، و آنچه این مادر زن بر مصائب ما مى‏افزود تحمّل مى‏نمودم. تا یک شب تابستان که چون پاسى از شب گذشته بود، از بیرون خسته و فرسوده و گرسنه و تشنه به منزل آمدم که در اطاق بروم، دیدم مادر زنم کنار حوضچه عربى داخل منزل‏ حیاط بالاى حوضچه، آب روى پاهایش میریزد. تا فهمید من از در وارد شدم، شروع کرد به بد گفتن و ناسزا و فحش دادن و همینطور بدین کلمات مرا مخاطب قرار دادن.

من هم داخل اطاق نرفتم؛ یکسره از پلّه‏هاى بام، به بام رفتم تا در آنجا بیفتم، دیدم این زن صداى خود را بلند کرد و با صداى بلند بطورى که نه تنها من بلکه همسایگان مى‏ شنیدند به من سبّ و شتم و ناسزا گفت، گفت و گفت و همینطور مى ‏گفت تا حوصله‏ ام تمام شد.

بدون آنکه به او پرخاش کنم و یا یک کلمه جواب دهم، از پلّه‏ هاى بام به زیر آمدم و از در خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم. بدون هدفى و مقصودى همینطور دارم در خیابانها میروم، و هیچ متوجّه خودم نیستم که به کجا میروم؟ همینطور دارم میروم.

در این حال ناگهان دیدم من دو تا شدم: یکى سیّد هاشمى است که مادر زن به او تعدّى میکرده و سبّ و شتم مى‏ نموده است، و یکى من هستم که بسیار عالى و مجرّد و محیط مى‏ باشم و ابداً فحش‏هاى او به من نرسیده است، و اصولًا به این سیّد هاشم فحش نمیداده است و مرا سبّ و شتم نمى‏ نموده است. آن سیّد هاشم سزاوار همه گونه فحش و ناسزاست؛ و این سیّد هاشم که اینک خودم مى ‏باشم، نه تنها سزاوار فحش نیست، بلکه هر چه هم فحش بدهد و سبّ کند و ناسزا گوید، به من نمیرسد

 

علّت حصول اوّل مرتبه تجرّد براى حاج سیّد هاشم حدّاد

در این حال براى من منکشف شد که: این حالِ بسیار خوب و سرورآفرین و شادى‏زا فقط در اثر تحمّل آن ناسزاها و فحشهائى است که وى به من داده است؛ و اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضى، براى من فتح این باب را نموده است؛ و اگر من اطاعت او را نمى‏کردم و تحمّل اذیّتهاى مادر زن را نمى‏نمودم،تا ابد همان سیّد هاشم محزون و غمگین و پریشان و ضعیف و محدود بودم‏. الحمد للّه که من الآن این سیّد هاشم هستم که در مکانى رفیع و مقامى بس ارجمند و گرامى مى‏باشم، که گَرد خاکِ تمام غصّه‏ها و غم‏هاى دنیا بر من نمى‏نشیند، و نمى‏تواند بنشیند. فوراً از آنجا به خانه بازگشتم، و به روى دست و پاى مادر زنم افتادم و مى‏ بوسیدم و مى‏ گفتم: مبادا تو خیال کنى من الآن از آن گفتارت ناراحتم؛ از این پس هر چه میخواهى به من بگو که آنها براى من فائده دارد!

مرحوم استاد بزرگ، عارف بى بدیل قرن، بلکه به قول استاد ما: حضرت آقاى حاج سیّد هاشم که میفرمود «از صدر اسلام تا به حال، عارفى به جامعیّت مرحوم قاضى نیامده است.

 

مجموع تلامذه آقاى حدّاد در ایران و عراق از بیست نفر متجاوز نبودند

فقط و فقط رفقاى همدانى که از تلامذه و سابقه داران ملازمین مرحوم آیه الله انصارى بودند، همچون حاج سیّد أحمد حسینى همدانى رَحمهُ الله عَلیه والد صدیق ارجمند آقاى دکتر حاج سیّد ابو القاسم حسینى همدانى که ایشان روان پزشک بوده و اینک حدود بیست و پنج سال است که در مشهد مقدّس اقامت دارند، و مرحوم غلامحسین همایونى (خطّاط معروف) و مرحوم حاج غلامحسین سبزوارى و آقاى حاج محمّد حسن بیاتى و آقاى حجّه الإسلام و المسلمین حاج سیّد احمد حسینیان و آقاى حاج آقا اسمعیل تخته سنگى (مهدوى نیا)؛ و نیز مرحوم حاج حاجى آقا اللهیارى از أبهر و حاج محسن شرکت از اصفهان با حقیر همراه و همگام شدند.

امّا از ارادتمندان ایشان در عراق عبارت بودند از حجّه الإسلام حاج شیخ صالح کمیلى و آیه الله حاج سیّد هادى تبریزى که ایشان از أقدم تلامذه مرحوم حاج شیخ مرتضى طالقانى بوده و از آن مرحوم استفاده‏هاى شایانى نموده و احیاناً خدمت مرحوم قاضى مى ‏رسیده ‏اند، و حجّه الإسلام حاج شیخ محمّد جواد مظفّر از بصره و حجّه الإسلام أخ‏الزّوجه حقیر حاج سیّد حسن معین شیرازى از طهران و حجّه الإسلام حاج سیّد شهاب الدّین صفوى از اصفهان و ایضاً حاج شیخ أسد الله طیّاره از اصفهان، و حاج محمّد على خَلف زاده و آقاى حاج أبو موسى مُحیى و حاج أبو أحمد عبد الجلیل مُحیى و حاج أبو علىّ موسى مُحیى و حاج عبد الزّهراء و حاج قَدَر سماوى (أبو احمد) و حاج حبیب سماوى و حاج أبو عزیز محمّد حسن بن الشّیخ عبد المجید سماوى و حاج حسن أبو الهوى؛ و احیاناً جناب آیه الله حاج سیّد عبد الکریم کشمیرى و مرحوم حاج‏سیّد مصطفى خمینى رحمهُ الله عَلیه، از نجف اشرف بحضورشان مى ‏رسیده اند. و ایضاً مرحوم حاج سیّد کمال شیرازى گاه و بیگاه به محضرشان مى‏رسید. و مرحوم حدّاد از همه این افراد پذیرائى مى‏نمود و راه میداد و هر یک را بقدر و ظرفیّت خود اشراب میفرمود. حضرت آیه الله حاج شیخ حسن صافى اصفهانى و حجه الإسلام حاج شیخ محمّد ناصرى دولت ‏آبادى و حجّه الإسلام حاج شیخ محمّد تقى جعفرى اراکى دام عزّهم هم خدمتشان مشرّف مى‏شده و کسب فیض مى ‏نمودند، ولى استاد ایشان در نجف اشرف مرحوم آیه الله حاج شیخ عبّاس قوچانى بودند. و همچنین آقاى حاج سیّد حسین دانشمایه نجفى و آقا میرزا محمّد حسن نمازى نیز به همین منوال بودند .

رحلت                                                                                         

  ایشان را در آستانه فوت در بیمارستان کربلا بسترى نموده بودند، و طبیب خاصّ ایشان دکتر سیّد محمّد شُروفى که از آشنایان بوده است، متصدّى و مباشر علاج بوده است.روز دوازدهم شهر رمضان قریب سه ساعت به غروب مانده، ایشان‏میفرمایند: مرا مرخّص کنید به منزل بروم؛ سادات در آنجا تشریف آورده و منتظر من مى ‏باشند! دکتر میگوید: ابداً امکان ندارد که شما به خانه بروید! ایشان به دکتر میگویند: ترا به جدّه ‏ام فاطمه زهرا قسم میدهم که بگذار من بروم! سادات مجتمعند و منتظر مَنند. من یک ساعت دیگر از دنیا میروم! دکتر که سوگند اکید ایشان و اسم فاطمه زهرا را مى ‏شنود اجازه میدهد، و به اطرافیان ایشان میگوید: فعلًا حالشان رضایت بخش است و ارتحالشان به این زودیها نمى‏ شود.

ایشان در همان لحظه به منزل مى ‏آیند. و اتّفاقاً پسران حاج صَمد دلّال (باجناقشان) که خاله زادگان فرزندانشان هستند در منزل بوده ‏اند و از ایشان درباره این آیه مبارکه: إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا (ما تحقیقاً اى پیغمبر بر تو کلام سنگینى را القاء خواهیم نمود.) مى ‏پرسند که: مقصود از قول ثقیل در این آیه چیست؟! آیا مراد و منظور هبوط جبرائیل است؟! ایشان در جواب میفرمایند: جبرائیل در برابر عظمت رسول الله ثقلى ندارد تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست؛ لا هُوَ إلّا هُوَ است!

در این حال حناى خمیر کرده مى ‏طلبند و بر رسم دامادى جوانان عرب که هنگام دامادى دست و پایشان را حنا مى ‏بندند و مراسم حنابندان دارند، ایشان نیز ناخنها و انگشتان پاهاى خود را حنا مى ‏بندند و میفرمایند: اطاق را خلوت کنید! در این حال رو به قبله میخوابند. لحظاتى که میگذرد و در اطاق وارد میشوند، مى‏بینند ایشان جان تسلیم نموده‏ اند.

دکتر سیّد محمّد شُروفى میگوید: من براساس کلام سیّد که گفت: من یک ساعت دیگر از اینجا میروم، در همان دقائق به منزلشان رفتم تا ببینم مطلب از چه منوال است؟! دیدم سیّد رو به قبله خوابیده است. چون گوشى را بر قلب او نهادم دیدم از کار افتاده است. آقازادگان ایشان میگویند: در این حال دکتربرخاست و گوشى خود را محکم به زمین کوفت و هاى هاى گریه کرد، و خودش در تکفین و تشییع شرکت کرد.

بدن ایشان را شبانه غسل دادند و کفن نمودند و جمعیّت انبوهى غیر مترقّب چه از اهل کربلا و چه از نواحى دیگر که شناخته نشدند گرد آمدند و با چراغهاى زنبورى فراوان به حرمین مطهّرین حضرت أبا عبد الله الحسین و حضرت أبا الفضل العبّاس علیهما السّلام برده، و پس از طواف بر گرد آن مراقد شریفه، در وادى‏الصّفاى کربلا در مقبره شخصى‏اى که آقا سیّد حسن براى ایشان تهیّه کرده بود به خاک سپردند. رَحمَهُ اللهِ عَلَیهِ رَحمَهً واسِعهً، وَ رَزَقَنا اللهُ طَىَّ سَبیلِهِ وَ مِنْهاجَ سیرَتِهِ، وَ الحَشرَ مَعَهُ وَ مَعَ أجْدادِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیهِم أجمَعین.

روح مجرد//علامه محمدحسین طهرانی

بازدیدها: ۳۴۸۰

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *