علماوعرفا

علماوعرفا

اجر منتظران حضرت ولی عصر صلوات الله عیله
امام صادق(ع): اگر کسی از شما بمیرد در حالی که منتظر حکومت امام زمان (عج) بوده، همانند کسی است که با امام قائم (ع) در خیمه اش بوده است ، سپس اندکی درنگ کرد و فرمود: نه بلکه همانند کسی است که در کنار حضرت زد و خورد کند ( با دشمنان جنگ کند )، سپس فرمود : نه ، به خدا قسم، بلکه مانند کسی است که در کنار رسول خدا به شهادت برسد. بحارالانوار جلد 42 صفحه 126
بیانات آیت الله کشمیری در مورد حضرت ولی عصر صلوات الله علیه
استاد مى‏ فرمودند: امام زمان‏ علیه السلام پاک و طاهر است، باید پاک شوید، طاهر شوید، تا با او سنخیت پیدا شود. تا انسان‏ها آماده پذیرش حضرت نشده باشند تا حضرت در دل آن‏ها ظهور نکرده باشد و قرین دل آنها نشده باشد ظهور خارجى براى انسان چیزى را عوض نخواهد کرد و پیدا کردن این آمادگى همان انتظار فرجى است که افضل شمرده مى ‏شود. توسل کنید به خود امام زمان‏علیه السلام، خدا را به حق امام زمان‏علیه السلام قسم دهید. (میناگردل: ص ۱۱۹ و ۱۲۰)
بیانات آیت الله بهجت
راه خلاص از گرفتاری‌ها منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولی‌عصر عجل ‌الله‌ تعالی ‌فرجه ‌الشریف. نه دعای همیشگی و لقلقه زبان و صِرف گفتن عَجلْ فَرَجَهُ؛ در فرج او تعجیل فرما بلکه دعای با خلوص و صدق نیت و همراه با توبه. در محضر بهجت جلد ۲، صفحه ۳۴۷
قبل
بعدی

فرمایش علامه طباطبایی در مورد آقاسید علی قاضی

عـلامه بزرگوار، آیت الله سید محمد حسین طباطبایی ، شاگرد آیت الله قاضی طباطبایی در بیان مقام علمی و عملی استاد خویش می فرماید

مـن در نـجـف اشـرف پـس از اتـمـام تـحـصـیـلاتـم در مـسـائل عـقـلی و بـررسـی کـامل حکمت متعالیه ، فکر کردم که اگر مرحوم ملاصدرا حضور داشتند، بیش از اینکه من استفاده کردم افاده نخواهند کرد؛ تا اینکه با شخص بزرگواری مـانـنـد مرحوم میرزا علی آقای قاضی ، استاد اخلاق آشنا شدم .

 

پس از مدتی که با ایشان مانوس شدم ، فهمیدم که حتی یک کلمه از معقول و حقایق حکمت متعالیه نفهمیده ام.

 

دریای عرفان//هادی هاشمیان

الهی!

دست از غیر تو شسته ام و در انتظار رحمتت نشسته ام ! بدهی کریمی ، ندهی حکیم ! بخوانی شاکرم ، نخوانی

 صابر!بار الها نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز ! یا رب العالمین ، مرا آن ده که آن به !

خواجه عبدالله انصاری

 

فرمایشات علامه حسن راده در مورد فلسغه وعرفان

آن درسي بود و اين در سينه.
از آن دلشاد شوي و از اين دلدار.
از آن خداجو شوي و از اين خداخو.
آن به خدا کشاند و اين به خدا رساند.
آن راه است و اين مقصد.
آن شجر است و اين ثمر.
آن فخر است و اين فقر.
آن کجا و اين کجا.

هزار و يک نکته، صفحه

عرفای برجسته معاصر

نماز شب از منظر بزرگان

علمای برجسته معاصر

حدیث در مورد فضیلت علم وعالم

رسول خدا صلی ‌الله ‌علیه‌ و ‌آله‌ و‌ سلم فرمود: ای اباذر،نشستن ساعتی در مجلس علم محبوب‌تر است نزد خدا ازقیام هزار شب که کسی در هر شب هزار رکعت نمازبخواند و نشستن ساعتی در مجلس علم محبوب‌تر است نزد خدا از هزار جهاد (در کنار رسول خدا) و خواندن کل قرآن. ابوذر عرض کرد: یا رسول اللَّه مذاکره علم بهتر است از خواندن همه قرآن؟ رسول خدا صلی‌الله علیه‌ و ‌آله و‌ سلم فرمود: ای ابوذر، نشستن ساعتی در مجلس علم پیشگاه‌ خدا از خواندن دوازده هزار بار کلّ قرآن بهتر است. (بحارالانوار، جلد 1 صفحه 204)
العُلَماءُ مَصابیحُ الأرضِ وخُلَفاءُ الأنبیاءِ ووَرَثَتی ووَرَثَةُ الأنبِیاءِ. دانشمندان، چراغ‌های زمین، جانشینان پیامبران، وارثان من و وارثان پیامبرانند. نهج الفصاحه، ح ۲۰۱۴

گزیده از اشعار شعرای معاصر

شعرای معاصر

کیش مهر

 

همی گویم و گفته‌ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها

 

پرستش به مستی است در کیش مهر
برون‌اند زین جرگه هشیارها

 

به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها

 

به جز اشک چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها

 

کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام، دیوارها

 

چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها

 

چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده‌هایی ز پندارها

 

ولی رادمردان و وارستگان
نبازند هرگز به مردارها

 

مهین مهر ورزان که آزاده‌اند
بریزند از دام جان تارها

 

به خون خود آغشته و رفته‌اند
چه گل‌های رنگین به جوبارها

 

بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها

 

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت
زند بارگه، گل به گلزارها

 

نگارش دهد گلبن جویبارها
در آیینه آب، رخسارها

 

رود شاخ گل در بر نیلفر
بر قصد به صد ناز گلنارها

 

درد پرده غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها

 

به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن، تارها

 

به یاد خم ابروی گل‌رُخان
بکش جام در بزم می‌خوارها

 

گره از راز جهان باز کن
که آسان کند باده، دشوارها

 

جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها

 

به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی است چون پارها

 

فریب جهان مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها

 

پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها

 

 

آهسته آهسته

سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم
که گفتا حل شود مشکل ولی آهسته آهسته


تحمل کن که سنگ بی بهایی در دل کوهی
شود لعل بسی قابل ولی آهسته آهسته


مزن از ناامیدی دم که آن طفل دبستانی
شود دانشور کامل ولی آهسته آهسته


به نور دانش و تقوا، شود گمگشتگانی را
 به حق آوردن از باطل ولی آهسته آهسته


 همای عشق ما را بُرده با خود در بر دلبر
 ازین منزل بآن منزل ولی آهسته آهسته


که باید ناخدا کشتی در امواج دریا را
کشاند جانب ساحل ولی آهسته آهسته
 بدامن دامن دُر ثمین دیدگانم شد
 سرشک رحمتش نازل ولی آهسته آهسته


 سحرگاهی دل آگاهی چه مینالید از حسرت
 که آه از عمر بیحاصل ولی آهسته آهسته

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

 

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

 

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

 

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

 

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

 

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

 

شیرین‌لبی که آفت جان‌ها نگاه اوست
هرجا دلیست بستهٔ زلف سیاه اوست

 

کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش
گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست

 

گویند یار خون دل خلق می‌خورد
وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست

 

او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر
وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست

 

گفتم به قتل من چه بود عذر آن نگار؟
گفتند خوی سرکش او عذرخواه اوست

 

گفتم بغیر عشق چه باشدگناه من
گفتند زندگانی عاشق گناه اوست

 

جانا بهار صید زبان‌بسته‌ایست لیک
چیزی که مایهٔ نگرانی است آه اوست

 

رسم است هر که داغ جوان دیده
دوستان رأفت برند حالت آن داغ ‌دیده را

 

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وان یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

 

آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند
تا تقویت شود دل محنت ‌کشیده را

 

یک چند دعوتش به گل و بوستان کنند
تا برکنندش از دل، خار خلیده را

 

جمعی دگر برای تسلای او دهند
شرح سیاه ‌کاری چرخ خمیده را

 

القصه هر کس به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را

 

آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون تنیده را

 

آیا که غمگساری‌ و اندوه بری نمود
لیلای داغ‌ دیده‌ی محنت ‌کشیده را

 

بعد از پدر دل پسر آماج تیغ شد
آتش زدند لانه‌ی مرغ پریده را

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست


گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست


گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست


گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست


این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست


نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست


سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

همه شب به کویت آیم به بهانه‌ی گدایی
که مگر شبی ز رحمت به رخم دری گشایی

 

به خدا اگر توانم روم از درت به جایی
که مرا ز بند زلفت نبود سر رهایی

 

همه تن به جمله چشمم که مگر ز در درآیی
همه جان به جمله گوشم که مگر لبی گشایی

 

بنشین پیاله‌ گیر و بیا و بوسه‌ای ده
دم خویش نگهدار و مزن دم از جدایی

به کدام کیش و آیین به کدام مذهب و دین
ببری قرار دل را به سراغ دل نیایی

 

مده ای فقیه پندم که به پند تو بخندم
من و ترک پارسی گو و تو راه پارسایی

 

تو اگر خدای جویی ز نگارخانه‌ی دل
بزدای رنگ مایی و بشوی رنگ مایی

 

ز بلای خودستایی مگرت خدا رهاند
مگرت خدا رهاند ز بلای خودستایی

به عبث بر طبیبان چه بنالی از حبیبان
تب عاشقان بی دل نبود دلا شفایی

 

به طواف خانه رفتن چه اثر چه سود دارد
چه زمین کدام خانه که تواش نه کدخدایی

 

اگرت وصال باید گذر از خیال باید
همه وجد و حال باید ز گزاف و خیره رایی

 

بگشای چشم بینا که به نصرت الهی
بجهی به بام الّا ز گراف و خیره رایی

 

فعلات فاعلاتن فعلاتن فاعلاتن
امل ادیب کامل بود آیت خدایی

 

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

 

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

 

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

 

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

 

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

 

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

 

از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

 

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

 

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

 

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

 

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

این دو روز عمر مولایی شوید
مرغ لیکن مرغ دریایی شوید

 

مرغ دریایی بـه دریا می‌رود
موج برخیزد بـه بالا میرود

 

تا بـه کی در فکر آب و دانه اید
غافل از قصاب صاحب خانه اید

 

این دو روز عمر مولایی شوید
مرغ لیکن مرغ دریایی شوید