خانه / 40-60 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۴۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۴۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۴۵ و من خطبه له علیه السّلام

بسم اللّه الرحمن الرحیم

متن خطبه چهل و پنجم

و هو بعض خطبه طویله خطبها یوم الفطر ۱ ، و فیها یحمد اللّه و یذم الدنیا ۲

حمد اللّه

الحمد للّه غیر مقنوط من رحمته ۳ ، و لا مخلوّ من نعمته ۴ ، و لا مأیوس من مغفرته ۵ ، و لا مستنکف عن عبادته ۶ ، الّذی لا تبرح منه رحمه ۷ ، و لا تفقد له نعمه ۸ .

ذم الدنیا

و الدّنیا دار منی لها الفناء ۹ ، و لأهلها منها الجلاء ۱۰ ، و هی حلوه خضراء ۱۱ ، و قد عجلت للطّالب ۱۲ ، و التبست بقلب النّاظر ۱۳ فارتحلوا منها بأحسن ما بحضرتکم من الزّاد ۱۴ ، و لا تسألوا فیها فوق الکفاف ۱۵ ، و لا تطلبوا منها أکثر من البلاغ ۱۶ [ ۴ ]

حمد اللّه

الحمد للّه غیر مقنوط من رحمته ۳ ، و لا مخلوّ من نعمته ۴ ، و لا مأیوس من مغفرته ۵ ، و لا مستنکف عن عبادته ۶ ، الّذی لا تبرح منه رحمه ۷ ، و لا تفقد له نعمه ۸ .

ترجمه خطبه چهل و پنجم

این خطبه مقدارى از یک خطبه طولانى است که در روز عید فطر ایراد فرموده است ۱ و در این خطبه خدا را ستایش نموده و دنیا را توبیخ مینماید ۲ سپاس مر خداى را که رحمتش مأیوس شدنى نیست ۳ و نعمتش فراگیر ۴ و بخشایشش نا امید نشدنى ۵ و پرستشش تکبر نورزیدنى ۶ خداوندى که رحمت او زائل نمیشود ۷ و نعمتش مفقود نمیگردد ۸ دنیا جایگاهى است که فناء بر آن مقدر ۹ و خروج از آن براى اهلش مسطر گشته است ۱۰ این دنیا بر مذاق فرزندانش شیرین و برخیره شوندگانش سبز و با طراوتست ۱۱ این دنیا براى جوینده‏اش شتابان است ۱۲ و بر دل نظاره کننده‏اش مخلوط کننده و فریبا ۱۳ از این دنیا با بهترین زاد و توشه که اندوخته‏اید ، کوچ کنید ۱۴ و بیش از حد کافى از این دنیا مخواهید ۱۵ و بیش از آنچه که براى معاش زندگى لازم است مجوئید ۱۶ .

تفسیر عمومى خطبه چهل و پنجم

۳ ، ۸ الحمد للّه غیر مقنوط من رحمته و لا مخلوّ من نعمته و لا مأیوس من مغفرته و لا مستنکف عن عبادته . الّذى لا تبرح منه رحمه و لا تفقد له نعمه ( سپاس مر خداى را که رحمتش مأیوس شدنى نیست و نعمتش فراگیر و بخشایشش ناامید نشدنى و پرستشش تکبر نورزیدنى . خداوندى که رحمت او زائل نمیشود و نعمتش مفقود نمیگردد ) .

رحمتش بیکران و نعمتش بیشمار و مغفرتش مورد امید و عبادتش شایسته مطلق

خداوندیکه کاخ خلقت را بى‏نیاز از هر نفعى که در انتظارش باشد ، برافراشته است . خداوندیکه هستى موجودات فیضى از فیوضات ربانى او بوده و هیچ موجودى را قدرت رویاروئى با او نیست و همه و همه تسلیم قدرت مطلقه او بوده با یک کلمه « کن » ( باش ) که کائنات را در ظلمتکده نیستى مانند چراغى برافروخته است و با یک کلمه « لا تکن » ( مباش ) میتواند آنها را رهسپار دیار نیستى کند و با نیازى که همه موجودات به رحمت واسعه اودارند ، چرا بآنها رحمت نورزد و چرا رحمتش فراگیر عالمیان نباشد و روى چه علتى کسى بتواند یأس از رحمت او را بخود راه بدهد .

خداوندا ،باد ما و بود ما از دادتست
هستى ما جمله از ایجاد تست

لذت هستى نمودى نیست را
عاشق خود کرده بودى نیست را

لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده‏جام خود را وامگیر

و ربگیرى کیت جست و جو کند
نقش با نقاش کنى نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخاى خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى ‏شنود

مولوى

احتیاج همه کائنات به لطف و رحمت خداوندى او از یکطرف و اتصاف آن مقام اقدس بالطف و محبت و رحمت و مقتضاى فیض هستى از طرف دیگر ، دلایلى است روشن به بیکرانگى رحمت او . فراموش نمیکنم آن حالت شگفت‏انگیز روحى را که در نوشتن کتاب « جبر و اختیار » در مبحث مربوط به رحمت پروردگار احساس نموده‏ام . در آنهنگام احساس کردم که دست و انگشتان و قلمى که با آن مینوشتم حالت فیزیکى خود را از دست داده بود و احساس بى‏وزنى وصف ناپذیرى را در خود مشاهده میکردم که با بپایان رسیدن مطالب مربوط به رحمت خداوندى ، بپایان رسید و سپس من بودم و باز همان وضع طبیعى جسمانى که داشتم . در آنحال بخوبى دریافت میکردم که یک امداد غیبى براى روى کاغذ آوردن رحمت پروردگار کمک و یاریم مینماید . آیات مربوط به رحمت خداوندى با بیانات گوناگون در قرآن بسیار فراوان است . از آنجمله :

ماده رحمت با مشتقات زیر :۱ رحمت در حدود ۱۱۲ آیه ۲ رحم ۸ آیه ۳ ترحم ۲ آیه ۴ ترحمنى ۵ آیه ۵ ارحم ۵ آیه ۶ ترحم ۸ آیه ۷ رحمت ۴ آیه ۸ ارحم الراحمین ۴ آیه ۹ خیر الراحمین ۲ آیه ۱۰ الرحمن ۵۸ آیه ۱۱ رحیم ۱۱۲ آیه جمع ۲۹۰

آیه کلماتى دیگر در آیات قرآنى که مفهوم آن عفو و بخشایش و محبت است : ۱ ودود ۲ آیه ۲ رؤف ۱۱

آیه ماده غفران با مشتقات زیر :۳ غفر ۴ آیه ۴ تغفر ۲ آیه ۵ نغفر ۲ آیه ۶ یغفر ۲۶ آیه ۷ اغفر ۱۷ آیه ۸ غافر و خیر الغافرین ۲ آیه ۹ غفور ۹۳ آیه ۱۰ غفار ۵ آیه ۱۱ مغفره ۲۶

آیه ماده عفو با مشتقات زیر :۱۲ یعفو ۲ آیه۱۳ عفو ۳

آیه ماده توبه با مشتقات زیر :۱۴ یتوب ۵ آیه ۱۵ تواب ۱۵ آیه ۱۶ کریم ۲ آیه جمع ۲۱۷ آیه

رحمت واسعه و رحمت مقرر

خداوند متعال در قرآن مجید در دو آیه فرموده است که من رحمت را برخودم نوشته‏ام ، یعنى مقرر کرده‏ام که بربندگانم رحم کنم :

کَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ [ الانعام آیه ۱۲] ( خداوند رحمت بندگان را بر خود نوشته است ) کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ [ الانعام آیه ۵۴ ] ( پروردگار شما رحمت بر بندگانش را بر خود نوشته است ) .

معناى نوشتن خداوندى بر خود همان عهد و تعهد است که با خود بسته است .

وَ مَنْ اَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ [ التوبه آیه ۱۱۱] ( و کیست وفا کننده‏تر از خدا به عهد خود ) با اینکه خداوند سبحان چون خالق و بوجود آورنده همه موجودات و قوانین طبیعى و الزامى است ، و هیچ موجود و قانونى نمیتواند او را مقید و مکلف نماید ، وعده کرده است که به عهد خود وفا کند . یعنى با اینکه :

گر تن حبشى سرشته تست
ور خط ختنى نوشته تست

گر هرچه نوشته‏اى بشوئى
شویم دهن از زیاده گوئى

گر باز به داورم نشانى
اى داور داوران تو دانى

نظامى گنجوى با اینحال رحم و احسان و محبت او بر مخلوقاتش چنان است که درباره آن با خود عهد و پیمان بسته و مقرر فرموده است . و در سه آیه از قرآن وسعت و گسترش رحمت خدا را بیان فرموده است . در دو آیه گوشزد میکند که رحمت او فراگیر همه مخلوقاتست :

۱ وَ رَحْمَتى‏ وَسِعَتْ کُلَّ شَیْئى [الاعراف آیه ۱۵۶] ( و رحمت من بر همه چیز وسعت دارد [ یا گسترده بر همه چیز است ] .

۲ رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْئٍى رَحْمَهً [غافر آیه ۷] ( اى پروردگار ما ، رحمت تو بر همه چیز گسترده است ) .

و در یک آیه میفرماید :فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَهٍ واسِعَهٍ [ الانعام آیه ۱۴۷] ( پس به آنان بگو : پروردگار شما داراى رحمت فراگیر است ) .

یأس از رحمت خداوندى از صفات کفر و ضلالت است

آیات فراوانى در قرآن وجود دارد که یأس و نومیدى از رحمت خداوندى را محکوم و آنرا از صفات گمراهان میشمارد :

قالَ وَ مَنْ یَقْنُطْ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ اِلاَّ الضَّالُّونَ [ الحجر آیه ۵۶] ( گفت : کیست که از رحمت پروردگارش مأیوس شود مگر گمراهان ) .

اِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ [ یوسف آیه ۸۷] ( قطعى است که از رحمت خداوند مأیوس نمى‏شوند مگر کافران ) .

همچنین در مواردى از قرآن از یأس و نومیدى نهى اکید شده است :

لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً [ الزمر آیه ۵۳ ] ( از رحمت خداوندى مأیوس مباشید ، زیرا خداوند همه گناهان را مى‏ بخشد ) . و بدینجهت است که یأس از رحمت خداوندى از گناهان کبیره محسوب شده است . البته در کتب اخلاق اسلامى و مباحث مربوط به رذائل اخلاقى و گناهان ، این مسئله وجود دارد که فرق است میان حق اللّه و حق الناس و بخشش گناهان ناشى از محو ساختن و ابطال حق الناس مربوط به خود انسانهائى است که به آنان ظلم و تعدى شده است و باید آن ظلم و تعدى را بر طرف ساخته و حق مظلومان را جبران نمود ، تا شایستگى رحمت و مغفرت خداوندى بوجود بیاید . و اما حق اللّه و بعد حق اللهى که در هر حق الناس وجود دارد ، مى‏تواند مشمول رحمت و عنایات خداوندى باشد . این نکته هم نباید فراموش شود که گناهانى که با تکیه به رحمت و مغفرت خداوندى مورد ارتکاب قرار بگیرد ، مشمول اصل رحمت نمى‏باشد ، مانند اینکه کسى با تکیه به توبه گناهان را تکرار نماید . ۶ وَ لا مُسْتَنْکَفٍ عَنْ عِبادَتِهِ ( و پرستیدن او تکبر نورزیدنى است ) .

تکبر و سرپیچى از پرستش خداوندى و ارتباط با مقام الهى

نافرمانى از دستورات خداوندى و انجام ندادن عباداتى که او بر بندگانش مقرر فرموده است ، غیر از بى‏اعتنائى به مقام اعلاى ربوبى است .

هر دو نوع یا ناشى از نادانى و ناآگاهى به عظمت و ضرورت عمل به دستورات و عبادات و اهمیت ارتباط با آن مقام پاک و منزه است و یا ناشى از استقلال موهوم در برابر ذات پاک خداوندیست و یا معلول بى‏اعتنائى به مقام اعلاى ربوبى است . بنابراین سرپیچى و نافرمانى سه صورت پیدا میکند :

صورت یکم ناآگاهى و ناتوانى ادعاى جهل و نادانى به وجود خداوندى با داشتن مغز و روان سالم قابل پذیرش نیست ، چگونه میتوان با دیدن نظم و قوانین در عالم خلقت و ناتوانى طبیعت کور از اراده خویشتن و حکم قطعى عقلانى و فطرى سالم به اینکه هیچ حرکتى بدون محرک و هیچ معلولى بدون علت امکان‏پذیر نیست ، ادعاى ناآگاهى و نادانى نمود ؟ بطور کلى ناآگاهى و نادانى به وجود خداوندى و به دستورات و تکالیف الهى ، یا ناشى از نقص مغزى و روانى است ، در این فرض تکلیفى وجود ندارد ، زیرا خداوند سبحان عادل است و هیچ کسى را به ما فوق قدرت و آگاهى او مکلف نمى‏ سازد .

لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً اِلاَّ وُسْعَها [ البقره آیه ۲۸۶] ( خداوند هیچ کسى را مکلف نمى‏ سازد مگر بمقدار قدرتى که مکلف داراى آن میباشد ) .

صورت دوم بى‏اعتنائى و اهمیت ندادن بمقام اعلاى ربوبى و دستورات و تکالیف او مسلم است که این حالت روانى که از زشت‏ترین و بدترین حالات روانى است ، بطور معمولى ناشى از پیروى از هوى و هوس‏ها و علاقه افراطى به اشباع شهوات و استخدام همه استعدادها و قواى مغزى و روانى در راه تکثیر و تقویت عوامل اشباع شهوات و لذایذ . مى‏باشد ، بدان‏جهت که اینگونه پیروى و افراط مستند به خودخواهى و پرداختن دائمى به برآوردن خواسته‏هاى خود طبیعى است ، نوعى تکبر و سرپیچى از ارتباط با خداوند متعال و دستورات و تکالیف او محسوب میگردد .

صورت سوم مقاومت و جرئت و احساس استقلال موهوم در برابر لزوم ارتباط با خداوند و عمل به دستورات و تکالیف او است . این نوع از نافرمانى و عدم تسلیم پست‏ترین حالت تکبر و استنکاف است که وقیح‏ترین و نابکارترین و ناشایسته‏ترین صفات رذیله است که ممکن است که یک انسان بخود بپذیرد .

در جمله مورد تفسیر که میفرماید : وَ لا مُسْتَنْکَفٍ عَنْ عِبادَتِهِ ( عبادت و پرستش او تکبر نورزیدنى است ) .

معنایش چنین است که اگر براى یک انسان آگاهى درباره وجود خدا و عظمت او و نیازى که در تکامل وصول به هدف اعلاى زندگى دارد ،بوجود بیاید ، هرگز نمیتواند او را عبادت و پرستش نکند . مقصود از « نمیتواند » معناى جبرى آن نیست ، بلکه منظور این است که براى اجراى اختیار ( بهره بردارى از آزادى در راه خیر ) بهتر از عبادت و پرستش خداوندى موضوعى نمى‏بیند . ۸ لا تُفْقَدُ لَهُ نِعْمَهٌ ( و نعمتش مفقود نمیگردد ) .

این مسئله در تفسیر خطبه یکم در مجلد دوم در تفسیر جمله وَ لا یُحْصى نَعْمائَهُ الْعادُّونَ بررسى شده است مراجعه فرمائید . ۹ ، ۱۳ وَ الدُّنْیا دارٌ مُنِىَ لَهَا الْفَناءُ وَ لِأَهْلِها مِنْهاَ الْجلاءُ وَ هِىَ حُلْوَهٌ خَضْراءُ وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ ( دنیا جایگاهى است که فنا بر آن مقدر و خروج از آن براى اهلش مسطر گشته است . این دنیا بر مذاق فرزندانش شیرین و بر خیره شوندگانش سبز و با طراوت است . این دنیا براى جوینده‏اش شتابان است و بر دل نظاره کننده‏اش مخلوط کننده و فریبا ) .

آنچه آمده است رفتنى است

مبانى عالم خلقت و پدیده‏هاى آن ، فیض هستى خود را از خداوند فیاض مطلق میگیرد و بقاء و ابدیت در ذات آن نیست ، بلکه مقتضى بقاء و ابدیت را حتى بطور بالقوه هم دارا نمیباشد . اصلا معناى حرکت و دگرگونى مستمر در همه اجزاء و روابط عالم خلقت از یکطرف و اینکه دستگاه هستى از فیض الهى شروع شده است و این فیض بمقدار استعداد محدودى که در دستگاه هستى وجود دارد ، ادامه خواهد یافت ، همین است که دنیا رو به فنا است .

کُلُّ شَیْئىٍ هالِکٌ اِلاَّ وَجْهَهُ [ القصص آیه ۸۸] ( همه چیز نابود شدنى است مگر وجه خداوندى ) .

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ ثُمَّ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ [العنکبوت آیه ۵۷ و آل عمران آیه ۱۸۵ و الانبیاء آیه ۳۵] ( همه نفوس انسانى مرگ را چشیده سپس بسوى ما بر میگردید ) .

اِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَیِّتُونَ [ الزمر آیه ۳۰] ( تو اى پیامبر ، از دنیا میروى و آنان نیز خواهند مرد ) .

کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَیَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَالْإکْرامِ [ الرحمن آیه ۲۶] ( هر کس [ یا هر چیز ] که در روى زمین است رو به فنا است و تنها وجه پروردگار تو که داراى جلال و کرامت است ، باقى خواهد ماند ) .

اما فناى انسانها بمعناى فنا و اضمحلال اجسام آنان که جزئى از عالم خلقت هستند ، مطابق حس و دلایل عقلى و قرآنى که متذکر شدیم ، روشن است و خداوند متعال با قدرت مطلقه خود این اجسام فانى و پوسیده را در روز محشر جمع آورى نموده و بار دیگر آنها را براى ایفاى مسئولیت زنده خواهد کرد .

ولى مطابق دلایل عقلى و قرآنى و دیگر منابع اسلامى ارواح انسانها نابود نمیگردند ، زیرا :خلقتم للبقاء لا للفناء ( شما براى بقاء آفریده شده‏اید نه براى فنا ) این دو مسئله مسلم و جاى تردید نیست . فقط عده‏اى از اسیران و غوطه‏وران در طبیعت هستند که بقاى روح را نمى‏پذیرند ، و براى این عدم پذیرش دلیل قطعى نیاورده‏اند ، و دلیلشان همان « نمى‏بینم ، پس نیست » است که اگر صحیح باشد ، اکثر معرفت‏هاى بشرى درباره انسان و جهان پوچ و نابود و بى ‏اساس خواهد بود .

از آن مسائلى که شعراء و مردم با ذوق و علاقمند به ادبیات را بشدت تحریک نموده و مطالب بسیار جالب و شیرین درباره آن گفته‏اند عبارتست از زوال و فناى دنیا و انسانها . از آنجمله ابیاتى است که ابو العلاء معرى و خیام در رباعیاتى که منسوب به او است ، گفته‏ اند .

غیر مجد فى ملّتى و اعتقادى
نوح باک و لا ترنّم شاد

از دیده من یکسان بشمر همه الحان را
این نغمه بلبل را و آن نوحه گرایان را

و شبیه صوت النّعىّ أذا قیسس
بصوت البشیر فی کلّ ناد

از دیده دل بنگر بینى که همانند است
آرند صلاى مرگ یا مژده جانان را

أبکت تلکم الحمامه ام غنّت
على فرع غصنها المیّاد

برگوى کبوتر را برشاخه گل سروده
خه گریه سوزان را خه نغمه مستان را

صاح هذى قبورنا تملأ الرّحب
فأین القبور من عهد عاد

این پهن زمین پر گشت از لاشه ما یاد آر
آن دوره عاد و طسم و ان دوره قحطان را

خفّف الوطا ما اظنّ ادیم
الأرض الاَّ من هذه الأجساد

آرام قدم بردار در صفحه خاک آرى
تا بو که نیازارى مغز و دل و چشمان را

و قبیح بنا و إن قدم العهد
هوان الآباء و الأجداد

گیرم که زمان دور است بین پدران و ما
توهین روا نبود اجساد نیاکان را

سر إن اسطعت فی الهواء رویدا
لا اختیالا على رفات العباد

بر روى هوا بر نه گام و به ره خود رو
پامال مکن در خاک درهم شده جثمانرا

ربّ لحد قد صار لحدا مرارا
ضاحک من تزاحم الأضداد

این تاریک لحد صد بار گورى شد و مى‏خندد
ز اضداد که بگزینند این دخمه بیجان را

و دفین على بقایا دفین
فی طویل الأزمان و الآباد

مدفون ز پى مدفون تازه ز پى کهنه
انباشته بنمودن قانون شده از مان را

و سل الفرقدین عمّن أحسّا
من قبیل و آنسا من بلاد

زان فرقد رخشنده با دیده گریان پرس
انبوه قوافل را آبادى ویران را

کم أقاما على زوال نهار
و أنار المدلج فی سواد

روزان و شبان رفتند پشت سر هم غلط ان
اى فرقد دیرینه دیدى همه دوران را

تعبٌ کلّها الحیاه و ما اعجب
إلاّ من طالب فی ازدیاد

این زندگى فانى زندان پر از رنج است
من در عجبم ، خواهند افزایش زندانرا

و الّثریّا رهینه بافتراق الشّمل
حتّى تعدّ فی الأفراد

آنجمع درخشنده کاراسته پروین است
در چهره هر یک بین تاریکى هجرانرا

و لنار المرّیخ من حدثان الدّهر
مطف و إن علت فی اّتقاد

مریخ که از آتش شعله به فلک دارد
خاموش کند گردون آن شعله و نیران را

زحلٌ أشرف الکواکب دارا
من لقاء الرّدى على میعاد

بر وعده‏گه مرگست آنرا که زحل نامند
هر چند که از نخوت گرد و نزده دامانرا

إنّ حزنا فى ساعه الموت أضعاف
سرور فی ساعه المیلاد

اندوه زمان مرگ صد بار فزونتر بین
از شادى میلادى کافروخته شادانرا

ضجعه الموت رقده تستریح النّفس
فیها و العیش مثل السّهاد

آن خوابگه مرگست کارامگه جانست
بیدارى شب پندار این عیش پریشانرا

و اللّبیب اللّبیب من لیس یغترّ
بکون مصیره للفساد

مغرور نشد عاقل زیرا که همى بیند
یک نیستى موحش دنباله اکوانرا

الّذى حارت البریّه فیه
حیوان مستحدث من جماد

حیرتزده انسانرا این مشکله کاین جامد
برگردد و بنماید خاصیت حیوانرا

بان امر الأله و اختلف النّاس
فداع الى ضلال و هاد

دعواى حق و باطل مردم بهم آمیزند
مبهم نتوان کردن هرگز ره یزدانرا

خلق النّاس للبقاء فضلّت
امّه یحسبونهم للنّفاد

آمد ز عدم انسان جان رو به ابد دارد
فانى نبود مشنو آن یاوه نادانرا

إنّما ینقلون من دار أعمال
إلى دار شقوه أو رشاد
[دیوان ابو العلاء معرى رثائیه در فوت یک فقیه]

از کارگه دنیا چون رخت همى بندند
یا قهر خدا بینند یا روضه رضوانرا

ابوالعلاى معرى در این ابیات ، گذران بودن دنیا و پراکندگى جمع‏ها و از بین رفتن انسان‏ها را کاروان در کاروان متذکر مى‏شود ، ولى برخلاف بعضى از اشعار دیگرش که بوى پوچ‏گرائى مى ‏دهد ، روشنائى امر و حکمت الهى را گوشزد مى ‏کند و آنانرا که به معاد و ابدیت معتقد نیستند گمراه مى‏ خواند و مى ‏گوید : مردم که از دنیا مى ‏روند ، از جایگاه اعمال به سراى پاداش و کیفر مى ‏روند ، بهمین جهت است که در تفسیر این شخصیت‏ها نمی توان با دیدن چند سخن و یا با مشاهده چند عمل بى ‏زبان از آنان ، قضاوت کلى نموده و همه عناصر شخصیت آنان را در طول عمر و طرز تفکراتشان را در همان چند سخن و عمل خلاصه کرد .

رباعیاتى وجود دارد که به عمر بن ابراهیم خیام نسبت داده شده است که اغلب همه آنها مشکوک است و احتمال داده شده است که خیام شاعر غیر از عمر بن ابراهیم خیامى باشد که لقبش ( خیام ) با یاى نسبى ( خیامى ) ذکر مى‏شود و اگر گوینده رباعیات همان فیلسوف و ریاضیدان مشهور باشد که تفکرات الهى دارد و لذا در توصیف او حجه الحق الامام گفته شده است ، یا باید بگوئیم :

این مرد به بیمارى چند شخصیتى مبتلا بوده است ، و یا زمان عمر او را دو قسمت کنیم و بگوئیم : در قسمتى از عمرش پوچ‏گرا بوده و بعضى رباعیات را در آن زمان گفته است و در قسمتى از عمرش یک فیلسوف و حکیم الهى بوده است . بهر حال برخى از رباعیات او را در فناى دنیا و انسانها بعنوان نمونه مى ‏آوریم :

هنگام صبوح اى صنم فرخ پى
برساز ترانه‏اى و پیش آور مى

کافکند بخاک صد هزاران جم و کى
این آمدن تیرمه و رفتن دى

در کارگه کوزه‏گران رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکى کوزه بر آورد خروش
کو کوزه‏گر و کوزه‏خر و کوزه فروش

مرغى دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاوس

با کله همى گفت که افسوس افسوس
کو بانک جرسها و کجا ناله کوس

این کهنه رباط را که عالم نامست
آرامگه ابلق صبح و شامست

بزمیست که وامانده صد جمشیدست
گوریست که تکیه‏گاه صد بهرامست

از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتى دو نهند بر مغاک من و تو

وانگاه براى خشت گور دگران
در کالبدى کشند خاک من و تو

با اینکه دنیا گذران است و مرگ هر لحظه نزدیکتر مى‏شود هم دنیا زیبا و فریبا است ، هم زندگى شیرین

با اینکه همه مردم مى‏دانند که دنیا در گذر است و مرگ هر لحظه نزدیکتر مى‏شود و هیچ شیرینى ندارد مگر اینکه یک تلخى در دنبال خود مى‏آورد و هیچ آسایشى را به انسان نمى‏آورد مگر اینکه رنج و مشقتى در پى آن نهفته است ، و از همه مهمتر آنکه لطافت و ظرافت روح آدمى که مبناى کار و دیدگاهش کیفیت‏ها و رهائى و آزادى از خشونت ماده و کمیت‏ها است مخصوصا اشتیاق ذاتى که روح براى آزادى از زنجیر قوانین طبیعت دارد [ ۱ ] با اینحال کمتر کسى است که از زندگى در این دنیا و ادامه آن خوشحال نباشد و کمتر کسى است که بقول مردم پایش در گل این دنیا فرو نرود . مردم دنیا معمولا از فراق دنیا احساس وحشت میکنند و زیبائى‏ها و خوشى‏هاى دنیا همه سطوح روحى آنان را میخرد . به جالینوس حکیم چنین نسبت داده‏اند که او گفته است : من از زندگى این دنیا بقدرى خوشحالم که مى‏خواهم زنده بمانم اگر چه در شکم قاطرى باشم و از . . . آن قاطر جهان را تماشا کنم :

آنچنانکه گفت جالینوس راد
از هواى اینجهان و از مراد

راضیم کز من بماند نیم جان
که ز . . . استرى بینم جهان

 مولوى این اشتیاق ذاتى روح را به آزادى از اسارت کمیت حاکم در طبیعت چنین بیان میکند :

اى خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندران بى‏حرف میروید کلام

تا که سازد جان پاک از سر قدم
سوى عرصه دور پهناى عدم

عرصه‏اى بس با گشاد و با فضا
کاین خیال و هست زو یابد نوا

تنگتر آمد خیالات از عدم
زانسبب باشد خیال اسباب غم

باز هستى تنگتر بود از خیال
زان شود در وى قمر همچون هلال

باز هستى جهان حس و رنگ
تنگتر آمد که زندانیست تنگ

علت تنگیست ترکیب و عدد
جانب ترکیب حسها میکشد

گویا این ساده لوح ،

گربه مى‏بیند به دور خود قطار
مرغش آیس گشته بوده است از مطار

یا عدم دیده است غیر این جهان
در عدم نادیده او حشر نهان

چون جنین کش میکشد بیرون کرم
مى‏گریزد او سپس سوى شکم

لطف رویش سوى مصدر میکند
او مفر در پشت مادر میکند

که اگر بیرون نهم زین شهر گام
اى عجب دیگر نبینم این مقام

یا درى بودى در این شهر و خم
تا نظاره کردمى اندر رحم

یا چو چشم سوزنى را هم بدى
که ز بیرون آن رحم دیده شدى

این چنین هم غافلست از عالمى
همچو جالینوس او نامحرمى

او نداند کان رطوباتى که هست
آن مدد از عالم بیرونى است

آنچنانکه چار عنصر در جهان
صد مدد دارد ز شهر لا مکان

آب و دانه در قفس گریافته است
آن زباغ و عرصه‏اى درتافته است

جانهاى انبیا بینند باغ
زین قفس در وقت نقلان و فراغ

پس ز جالینوس و عالم فارغند
همچو ماه اندر فلکها بازغند

ور ز جالینوس این قول افتریست
پس جوابم بهر جالینوس نیست

این جواب آنکس آمد کاین بگفت
که نبودستش دلى با نور جفت

مرغ جانش موش شد سوراخ جو
چون شنید از گربکان او عرجو
[ ۱ ]
زان سبب جانش وطن دید و قرار
اندر این سوراخ دنیا موش وار

هم در این سوراخ بنائى گرفت
در خور سوراخ دانائى گرفت
[ ۲ ]

[ ۱ ] عرجو بالا بروید ، مقصود مولوى اینست که گویا مرغ روح گوینده این سخن :

( راضیم کز من بماند نیم جان
که ز . . . استرى بینم جهان )

که قصد پرواز دارد ، این فریاد را شنیده است که به گربه‏ها میگوید : بروید بالا و آن مرغ را بگیرید تا نتواند پرواز کند

[ ۲ ] مثنوى دفتر سوم ص ۲۰۱ نسخه رمضانى بیان آنکه عشق جالینوس بر این حیات دنیا بود . . .

البته این نکته بسیار مهم را فراموش نباید کرد که علت چسبیدن عده‏اى فراوان از مردم باین دنیا و زر و زیور آن ، نه بدانجهت است که واقعا بخود این دنیا و لذایذ و زیبائى‏هاى آن عشق میورزند ، بلکه علت زیربنائى آن قدرت و فشار خود حیات به ادامه خویش است ، و باصطلاح باید گفت : جبر میکانیسم حیات بسیار قوى است و براى ادامه خود از هیچ گونه تکاپو و تلاش دریغ نمیدارد . عده‏اى دیگر بجهت ترسى که از مرگ و ماوراى آن دارند ، دو دستى به زندگى مى‏چسبند و نمیدانند که هر اندازه هم از مرگ وحشت و خوف داشته باشند و هر اندازه هم از آن فرار کنند ، بالاخره کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ [ العنکبوت آیه ۵۷] ( همه نفوس انسانى مرگ را خواهند چشید ) .

بطور کلى شیرینى و طراوت و زیبائى‏ها و لذایذ جهان ، بقدرى جالب است که همه تلخى‏ها و شکست‏ها و ناکامى‏ ها را قابل هضم می سازد ، با اینحال این امور چیزى بدست نمیدهند که حتى در طول عمر آدمى پایدار بماند . بلکه اگر درست دقت کنیم همه لذایذ و خوشى‏ها پس از آنکه آدمى را موقتا اشباع نموده و منقرض شدند ، یادآورى آنها پس از سپرى شدن نوعى تلخى و تاسف ببار می آورد ، مخصوصا وقتى که عمر انسانى از میانسالى تجاوز می کند و پیرى او آغاز می گردد :

افسوس که ایام جوانى بگذشت
سرمایه عمر جاودانى بگذشت

تشنه بکنار جوى چندان خفتم
کز جوى من آب زندگانى بگذشت

اگر بخواهیم تصور خوبى درباره لذایذ و خوشى‏ هاى گذشته داشته باشیم ،رباعى زیر را در نظر می گیریم :

دنیا چو حبابست و لکن چه حباب
نه بر سر آب بلکه بر روى سراب

آن هم چه سرابى که ببینند بخواب
آن خواب چه خواب ، خواب بدمست خراب

پس چه باید کرد که زندگى ما در این دنیا داراى معنائى باشد که زر و زیورها و لذایذ و زیبائى ‏هاى دنیا با آمدن و رفتن خود ، جان عزیز ما را متلاطم نسازد ، دریغ‏ها و افسوس‏ها جان ما را مجروح ننماید و در پایان کار احساس پوچى نکنیم . باید گفت : فقط یک اصل است که میتواند معناى مزبور را به زندگى ما ببخشد و این اصل چنین است :

اعمل لدنیاک کأنّک تعیش أبدا و اعمل لآخرتک کأنّک تموت غدا ( براى دنیا خود چنان عمل نما که گوئى زندگانى تو در این دنیا جاودانیست و براى آخرت خود چنان عمل نما که گوئى فردا خواهى مرد ) این اصل چنین توضیح داده میشود که با نظر به صفت اساسى حیات که عبارتست :

هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو میرسد
مستمرى مینماید در جسد

شاخ آتش را بجنبانى به‏ساز
در نظر آتش نماید بس دراز

این درازى مدت از تیزى صنع
مینماید سرعت انگیزى صنع

پس ترا هر لحظه مرک و رجعتیست
مصطفى فرمود دنیا ساعتیست

مولوى هر لحظه از جریان ممتد حیات از پشت پرده طبیعت آغاز میشود و لحظه‏اى در روى پرده طبیعت نمودار میگردد ، و آنگاه به پشت پرده میخزد . این یک مطلب فلسفى تجریدى و ذوقى محض نیست ، بلکه زیست شناسانى که از دیدگاه علم محض به پدیده حیات مى‏نگرند ، همین مثال رودخانه را براى توضیح حیات میآورند . اوپارین زیست شناس معروف در کتاب خود [ حیات ، طبیعت ، منشأ تکامل آن ص ۵۷ ] از این مثال استفاده کرده است . او میگوید : « بدنهاى ما مانند نهرها روانند و موادشان بسان آب‏جویى پیوسته تازه میشود » و میدانیم که اوپارین و امثال او پدیده حیات را حقیقتى مجزا از بدن و اجزاء آن نمیدانند . و بهر حال ما خود این حرکت دائمى و جریان نو به نو در حیات را در خود مشاهده می نمائیم . [ ۱ ] این جریان مستمر حیات را بایستى تا بتوانیم از حالت تسلیم شدن و تأثیر پذیرى از زر و زیور و لذایذ و زیبائى‏ هاى دنیا که موجب رنگ آمیزى و آلودگى حیات میشوند ، محفوظ بداریم و آنرا بصورت عامل فعال نه یک موجود منفعل در آوریم . با این عمل روانى بسیار با اهمیت ، ما میتوانیم هم با عوامل حیات طبیعى و حتى زر و زیور و لذایذ و زیبائى ‏هاى دنیا بطور جدى با ارزیابى صحیح

[ ۱ ] جریان مستمر و نو به نو حیات ، هم در فلسفه‏ هاى مسلمین و هم در ادبیات آنان با کمال صراحت و زیبائى مطرح شده است ، از آنجمله :

اى مقیمان درت را عالمى در هر دمى
رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

بیزارم از آن کهنه خدائى که تو دارى
هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى

رهروان عقل ساحل را بجان دل بسته‏ اند
ما دل خود را براه عشق بر دریا زدیم

هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر
بار دگر نکوترش بینم از آنکه دیده‏ام

مولوى ارتباط جوهر حیات را در عبور از گذرگاه خود ، با عوامل حیات طبیعى و پدیده هاى جالب و غیر جالب چنین بیان میکند :

در روانى روى آب جوى فکر
نیست بى‏خاشاک خوب و زشت ذکر

روى آب جوى فکر اندر روش
نیست بى خاشاک محبوب و وحش

او روانست و تو گوئى واقف است
او دوان است و تو گوئى عاکف است

گر نبودى سیر آب از خاکها
چیست در وى نو به نو خاشاکها

قشرها بر روى این آب روان
از ثمار باغ غیبى شد دوان

قشرها را مغز اندر باغ جو
زانکه آب از باغ میآید به جو

گر نبینى رفتن آب حیات
بنگر اندر سیر این جوى و نبات

آب چون انبه ‏تر آید در گذر
زو کند قشر صور زوتر گذر

چون بغایت تیز شد این جو روان
غم نپاید در ضمیر عارفان

چون بغایت ممتلى بود و شتاب
پس نگنجد اندرو الا که آب

چیست امعان چشمه را کردن روان
چون زتن جان جست گویندش روان

آنها ، ارتباط برقرار کنیم و هم جوهر حیات را که از پشت پرده طبیعت توجیه و راهنمائى میشود و در روى پرده طبیعت با عوامل حیات طبیعى ارتباط برقرار میکند ، مورد توجه و با اهمیت تلقى کنیم . بعبارت روشنتر : حیات که ذاتا اعتلا طلب و استقلال‏جو و مشتاق کمال است ، در این دنیا با ارتباط با عوامل حیات طبیعى و مزایاى جالب آن ، اگر بتواند ذات خود را حفظ نماید ، در ارتباط مزبور با عوامل و مزایا ، هر یک از آنها مانند یکى از عوامل روئیدن و شکوفا نمودن گل ، استعدادها و خواص با عظمت و با ارزش حیات را به فعلیت میرساند و براه خود میرود ، بعنوان مثال : هنگامیکه انسان جاندار و عاقل به موقعیتى میرسد که با انحراف از اصول انسانى میتواند ثروت یا مقام یا شهرت اجتماعى بدست بیاورد ، او در این موقعیت صبر و شکیبائى و تحمل مینماید و از انحراف صرف نظر میکند . این صرف نظر کردن موجب به فعلیت رسیدن استعداد تحمل و ظرفیت انسان در برابر رویدادهائى میگردد که ممکن است در امتداد زندگى به ضرر او تمام شوند . این صرف نظر کردن استقلال و جنبه فاعلیت مفید انسان را تقویت می نماید . در این فرض جوهر حیات در گذرگاه خود شکوفا میشود . با این توضیح ، بعضى از ابیات مولوى را که در پاورقى نقل کردیم ، مانند :

چون به غایت ممتلى بود و شتاب
پس نگنجد اندر و الا که آب

صحیح نیست ، زیرا جوهر حیات و ابعاد عالى آن ، در ارتباط با عوامل طبیعى به فعلیت میرسند . اکنون میتوانیم معناى اصل « براى دنیاى خود چنان عمل نما که گوئى زندگانى تو در این دنیا جاودانیست و براى آخرت خود چنان عمل نما که گوئى فردا خواهى مرد . » را بخوبى درک و تصدیق نمائیم .

و خلاصه معناى این اصل با نظر به مطالب فوق چنین است که آنچه که براى ادامه حیات طبیعى ضرورى و موجب لذایذ مشروع است ، [ البته با ملاحظه نسبیت ] چنان اهمیتى دارد که باید بعنوان عامل ادامه حیات ابدى تلقى شود ، زیرا جریان و ادامه حیات وابسته به آن است . بنابر این رابطه ما با عوامل حیات طبیعى ، رابطه کاملا جدى بوده و در گذران بودن آنها از اهمیت جدى آنها نمیکاهد ، در عین حال این عوامل گذرنده نباید ما را در چارچوبه خود چنان اسیر و میخکوب نمایند که اصل حیات و ابدیت آنرا فراموش کنیم .

ما باید هر لحظه این حقیقت را در ذهن خود آگاه و یا ضمیر ناخود آگاه داشته باشیم که هر یک از عوامل حیات طبیعى با ماهیت و مختصاتى که دارد ، بزودى ارتباط خود را با ما قطع خواهد کرد ، اگر چه همان ارتباط موقت و محدود براى حیات ما یک امرى حیاتى میباشد . با حرکت بر مبناى این اصل است که حیات طبیعى براى ما ارزیابى منطقى میشود و زر و زیور و مقام و دیگر عوامل لذت‏بار همه سطوح روح ما را اشغال نمیکنند . ۱۴ ، ۱۶ فارتحلوا منها بأحسن ما بحضرتکم من الزّاد و لا تسئلوا فیها فوق الکفاف و لا تطلبوا منها اکثر من البلاغ ( از این دنیا با بهترین زاد و توشه که اندوخته‏اید ، کوچ کنید و بیش از حد کفایت از این دنیا مخواهید و بیش از آنچه که براى معاش زندگانى لازم است ، مجوئید ) .

ضرورت کسب و اندوختن زاد و توشه براى ابدیت از این دنیا ، اصلى بسیار مهم در اسلام است که در تفسیر خطبه‏ هاى آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت . در این جملات به تفسیر لزوم قناعت به حد کفاف در معیشت مى ‏پردازیم :

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۹

بازدیدها: ۷

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۵۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۵۶ و من کلام له علیه السلام متن خطبه پنجاه و ششم یصف أصحاب رسول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code