خانه / 60نامه ها ترجمه شرح ابن ابی الحدید / نامه ۶۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

نامه ۶۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۶۲ و من کتاب له ع إلى أهل مصر مع مالک الأشتر رحمه الله- لما ولاه إمارتها

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص- نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ مُهَیْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِینَ- فَلَمَّا مَضَى ص تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ- فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی- وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ- مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ- وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ- فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ- فَأَمْسَکْتُ بِیَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ- قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ- یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ ص- فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ- أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً- تَکُونُ الْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ- الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ- یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ- وَ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ- فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ- وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَه‏

وَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ- إِنِّی وَ اللَّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ کُلِّهَا- مَا بَالَیْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ- وَ إِنِّی مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ- وَ الْهُدَى الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ- لَعَلَى بَصِیرَهٍ مِنْ نَفْسِی وَ یَقِینٍ مِنْ رَبِّی- وَ إِنِّی إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ- وَ لِحُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ- وَ لَکِنَّنِی آسَى أَنْ یَلِیَ هَذِهِ الْأُمَّهَ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا- فَیَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا- وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِینَ حِزْباً- فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِی شَرِبَ فِیکُمُ الْحَرَامَ- وَ جُلِدَ حَدّاً فِی الْإِسْلَامِ- وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ- فَلَوْ لَا ذَلِکَ مَا أَکْثَرْتُ تَأْلِیبَکُمْ وَ تَأْنِیبَکُمْ- وَ جَمْعَکُمْ وَ تَحْرِیضَکُمْ- وَ لَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَیْتُمْ وَ وَنَیْتُمْ- أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِکُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ- وَ إِلَى أَمْصَارِکُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ- وَ إِلَى مَمَالِکِکُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِکُمْ تُغْزَى- انْفِرُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّکُمْ- وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ- وَ تَبَوَّءُوا بِالذُّلِّ وَ یَکُونَ نَصِیبُکُمُ الْأَخَسَّ- وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۶۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۲): از نامه آن حضرت به مردم مصر که چون مالک اشتر را به حکومت آن جا گماشت همراه او براى ایشان گسیل فرمود

در این نامه که چنین شروع مى شود: اما بعد، فان الله سبحانه بعث محمدا صلى الله علیه و آله نذیرا للعالمین اما بعد، همانا که خداوند سبحان محمد صلى الله علیه و آله را بیم دهنده براى همه جهانیان مبعوث فرمود. ابن ابى الحدید نخست به شرح و معنى کردن پاره اى از لغات و اصطلاحات نامه پرداخته است و ضمن آن به یکى دو نکته اشاره کرده که ترجمه آن لازم است مى گوید: در اصل نامه اى که براى اشتر نوشته شده است به نام ابوبکر تصریح شده است ولى مردم اینک آن را به صورت فلان مى نویسند و از نوشتن نام او خوددارى مى کنند، همان گونه که در آغاز خطبه شقشقیه هم چنین نوشته اند که همانا به خدا سوگند جامه خلافت را فلان پوشید. و حال آنکه لفظ اصلى آن چنین بوده است که همانا به خدا سوگند جامه خلافت را پسر ابى قحافه پوشید.

ابن ابى الحدید مى گوید: منظور از جمله فامسک بیدى یعنى از بیعت با او خوددارى کردم تا آنکه دیدم مردم از دین برمى گردند، یعنى اهل رده همچون مسیلمه و سجاح و طلیحه بن خویلد و دیگر کسانى که زکات نمى پرداختند، هر چند درباره کسانى که زکات نمى پرداخته اند اختلاف نظر است که آیا از اهل رده شمرده مى شوند یا نه .

آن گاه مى نویسد: ابوجعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ نقل مى کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود، افراد قبیله هاى اسد و طى ء و غطفان بر طلیحه بن خویلد گرد آمدند بجز گروهى اندک از خواص مسلمانان که از آن سه قبیله بودند. افراد قبیله اسد در منطقه سمیراء جمع شدند.

افراد قبیله ثعلبه بن اسد و افرادى از قبیله قیس که نزدیک ایشان بودند در ناحیه ابرق جمع شدند که از نواحى ربذه بود، گروهى هم از قبیله بنى کنایه به ایشان پیوستند و چون آن دهکده ها گنجایش ایشان را نداشت به دو گروه تقسیم شدند، گروهى در ابرق ساکن شدند و گروهى به ذوالقصه رفتند، و نمایندگانى پیش ابوبکر فرستادند و از او خواستند که مسلمانى آنان را با گزاردن نماز و پرداخت نکردن زکات بپذیرد. خداوند براى ابوبکر اراده حق فرمود و ابوبکر در پاسخ گفت : اگر پاى بند و ریسمان یکى از شتران زکات را هم ندهند در آن باره با ایشان پیکار خواهم کرد.

نمایندگان آن قوم پیش ایشان برگشتند و به آنان از کمى شمار مردم مدینه خبر دادند و آنان را به طمع فتح مدینه انداختند. مسلمانان و ابوبکر از این موضوع آگاه شدند، ابوبکر به مسلمانان گفت : آن سرزمین کافرستان است و نمایندگان ایشان هم شمارتان را اندک دیدند و شما نمى دانید که آیا شب به شما حمله خواهند کرد یا روز، فاصله نزدیک ترین گروه ایشان هم با شما فقط یک چاپار است ، وانگهى امیدوار بودند که پیشنهادشان را بپذیریم و با آنان صلح کنیم که ما نپذیرفتیم و اعلان جنگ کردیم ، بنابراین آماده شوید و ساز و برگ فراهم آورید. این بود که على علیه السلام به تن خویش بیرون آمد و پاسدارى یکى از دروازه هاى مدینه را برعهده گرفت .

زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود و دیگران هم بیرون آمدند و بر دروازه هاى سه گانه مدینه به پاسدارى ایستادند چیزى نگذشت که آن قوم آغاز شب حمله آوردند و گروهى را هم در منطقه ذوحسى باقى گذاردند که وظایف پشتیبانى را برعهده بگیرند. همین که آن قوم به دروازه هاى مدینه رسیدند مسلمانان را در حال پاسدارى دیدند، مسلمانان کسى را پیش ابوبکر فرستادند و خبر دادند. ابوبکر پیام فرستاد، بر جاى خود باشید و آنان همان گونه عمل کردند.

ابوبکر همان دم با گروهى از مردم مدینه که بر شتران آبکش سوار بودند بیرون آمد و دشمن پراکنده شد و مسلمانان آنان را تعقیب کردند تا به منطقه ذوحسى رسیدند. در این هنگام گروهى از دشمنان که کمین ساخته بودند، از کمین بیرون آمدند و مشگهاى خالى را که باد کرده و با ریسمان به یکدیگر بسته بودند با پاهاى خود به سوى شتران پرتاب کردند، مشگها با ریسمان دست و پاگیر شتران شد و در حالى که مسلمانان سوار بودند، شتران رم کردند که شتر آنان را به مدینه برگرداندند ولى هیچ یک از مسلمانان از شتر بر زمین نیفتادند و کسى کشته نشد.

مسلمانان آن شب را بیدار ماندند و خود را مهیا ساختند و سپس با آرایشى جنگى بیرون رفتند، همین که سپیده دمید بدون آنکه از مسلمانان صدایى شنیده شود با آنان در میدان قرار گرفتند و مسلمانان بر آنان شمشیر نهادند و همچنان در باقى مانده تاریکى شب پیکار کردند، آن چنان که هنوز خورشید ندمیده بود که دشمنان همگى پشت به جنگ دادند و مسلمانان بر همه مرکوبهاى ایشان دست یافتند و پیروز به مدینه برگشتند. 

مى گویم : این است موضوعى که على علیه السلام به آن اشاره کرده و فرموده است به روزگار ابوبکر در جنگ شرکت و پایدارى فرموده است ، و گویا این سخن ، پاسخ کسى است که گفته است على علیه السلام براى ابوبکر کار و همراه او پیکار مى کرده است . و على علیه السلام عذر خود را در این باره بیان کرده و فرموده است چنان نیست که او پنداشته است بلکه این کار از باب دفع ضرر از دین و نفس بوده است و این کار واجب است چه براى مردم امامى باشد چه نباشد.

ابن ابى الحدید سپس مى گوید: اکنون که به سخن از ابوبکر در کلام على علیه السلام رسیدیم ، مناسب است آنچه را که قاضى عبدالجبار معتزلى در کتاب المغنى در مورد مطاعنى که به ابوبکر زده اند و پاسخهایى را که داده است و اعتراض هاى سیدمرتضى را در کتاب الشافى بر قاضى عبدالجبار بیاوریم و نظر خود را هم بگوییم و سپس مطاعن دیگرى را که قاضى عبدالجبار نیاورده است ، خواهیم آورد.

چون مبحث کلامى خاص است ، بر طبق شیوه قبلى از ترجمه آن معذورم ، وانگهى براى افرادى که بخواهند در منابع فارسى از آن آگاه شوند عرض مى کنم که به کتاب ناسخ ‌التواریخ مرحوم سپهر، جلد خلفا مراجعه فرمایند.
ابن ابى الحدید سپس در دنباله شرح این نامه و آنجا که امیرالمؤ منین فرموده است و یکى از آن تبهکاران میان شما باده نوشى کرد و در آیین اسلام تازیانه خورد.، ضمن اعتراض بر قطب راوندى که گفته است : مقصود مغیره بن شعبه است ، مى گوید: راوندى متوجه نشده است ، مغیره متهم به زنا شد و حد بر او جارى نشد و نامى از او درباره باده نوشى نیامده است . پیش از این هم داستان مغیره را به تفصیل آورده ایم وانگهى مغیره در جنگ صفین نه همراه على علیه السلام بوده است و نه همراه معاویه . کسى را که على علیه السلام در نظر داشته است ولید بن عقبه بن ابى معیط است که از دشمنان سرسخت على علیه السلام بوده و معاویه و مردم شام را از همگان بیشتر به جنگ على تشویق مى کرده است . ابن ابى الحدید بحثى مفصل درباره ولید بن عقبه آورده است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.

اخبار ولید بن عقبه

ما اینک خبر مربوط به ولید بن عقبه و باده نوشى او را از کتاب الاغانى ابوالفرج اصفهانى نقل مى کنیم . ابوالفرج مى گوید: سبب حکومت ولید بن عقبه از سوى عثمان بر کوفه را احمد بن عبدالعزیز جوهرى  براى من از قول عمر بن شبه ، از عبدالعزیز بن محمد بن حکیم ، از خالد بن سعید بن عمرو بن سعید، از قول پدرش چنین نقل کرد، که هیچ کس با عثمان روى تخت او جز عباس بن عبدالمطلب و ابوسفیان بن حرب و حکم بن ابى العاص ! و ولید بن عقبه نمى نشست ، تخت عثمان فقط گنجایش خودش و یکى از ایشان را داشت . روزى ولید پیش عثمان آمد و کنار او بر تخت نشست ، در این هنگام حکم بن ابى العاص ‍ وارد شد، عثمان به ولید اشاره کرد و او به احترام حکم برخاست و کنار رفت .

چون حکم برخاست و رفت ولید به عثمان گفت : اى امیرالمؤ منین همین که دیدم عمویت را بر پسر مادرت ترجیح دادى حکم عمو و ولید برادر مادرى عثمان بودند دو بیت سرودم که همچنان در سینه ام خلجان مى کند. عثمان گفت : حکم شیخ قریش است ، آن دو شعر چیست . او گفت :
چیز تازه اى دیدم که عموى آدمى از برادرش به او نزدیک تر باشد، آرزو کردم که عمرو و خالد هر چه زودتر جوان و برومند شوند و به روز سختى مرا عمو بخوانند.

یعنى عمرو و خالد پسران عثمان ، گوید: عثمان را دل بر او سوخت و گفت تو را به حکومت کوفه گماشتم و او را به کوفه فرستاد. 
ابوالفرج اصفهانى مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از قول عمر بن شبه ، از قول برخى از اصحاب ما، از ابن داءب براى من نقل کرد که چون عثمان ، ولید بن عقبه را بر کوفه حاکم ساخت ، او به کوفه آمد در حالى که سعد بن ابى وقاص ‍ حاکم کوفه بود.

آمدن او به کوفه به اطلاع سعد رسید و نمى دانست که او امیر کوفه شده است . سعد پرسید ولید چه مى کرد؟ گفتند: در بازار ایستاده بود و با مردم سخن مى گفت و ما چیزى از کار او را ناپسند ندیدیم . چیزى نگذشت که نیمروز آمد و از سعد اجازه ورود خواست ، اجازه داد، ولید همین که وارد شد به امیرى بر سعد سلام داد و همراه او نشست . سعد پرسید اى ابووهب چه چیز موجب آمدن تو شده است ؟ گفت : دیدار تو را خوش مى داشتم . سعد پرسید آیا پیامى هم آورده اى ؟ گفت : من محترم تر از انجام دادن چنین کارى هستم . ولى آن قوم به حفظ منطقه حکومت خود نیازمند بودند و مرا براى آن کار فرستاده اند و امیرالمؤ منین مرا به حکومت کوفه گماشته است .

سعد مدتى سکوت کرد و سپس گفت : نه به خدا سوگند نمى دانم آیا تو پس از ما اصلاح مى شوى یا ما پس از تو تباه مى شویم ، و سپس این بیت را خواند:
هان اى کفتار، لاشه مرا به هر سو بکش و بخور و تو را مژده باد به گوشت مردى که امروز یارانش حضور ندارند. 

ولید گفت : به خدا سوگند که در مورد شعر، من از تو سخن آورترم و بیشتر حفظ دارم و اگر بخواهم پاسخت را مى دهم ولى به سببى که خود مى دانى از آن خوددارى مى کنم . آرى به خدا سوگند من ماءمور به محاسبه تو و بازرسى کارگزاران تو هستم .

ولید سپس کارگزاران سعد بن ابى وقاص را احضار و آنان را زندانى کرد و برایشان سخت گرفت . آنان به سعد بن ابى وقاص نامه نوشتند و از او یارى و فریادرسى خواستند. سعد با ولید درباره آنان سخن گفت ، ولید گفت : آیا کار پسندیده را قدرشناسى مى کنى ؟ گفت : آرى . ولید آنان را آزاد ساخت . 

احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از ابوبکر باهلى ، از هشیم ، از عوام بن حوشب نقل مى کرد و مى گفت : که چون ولید پیش سعد آمد، سعد به او گفت : به خدا نمى دانم که تو پس از ما زیرک شده اى یا پس از تو احمق شده ایم . ولید گفت : اى ابواسحاق ، بى تابى مکن و دلگیر مباش که پادشاهى است ، گروهى بامداد از آن بهره مى برند و گروهى شامگاه ! سعد گفت : آرى به خدا سوگند شما را چنان مى بینم که به زودى خلافت را به پادشاهى مبدل خواهید ساخت .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: جوهرى از عمر بن شبه ، از هارون معروف ، از ضمره بن ربیعه ، از ابن شوذب نقل مى کند که مى گفته است : ولید نماز صبح را با مردم کوفه از شدت مستى چهار رکعت گزارد و سپس روى به ایشان کرد و گفت : آیا بیشتر بخوانم ؟ عبدالله بن مسعود گفت : از امروز همواره ما با تو در زیادت دلتنگى خواهیم بود.
ابوالفرج ، از قول احمد، از عمر بن شبه ، از محمد بن حمید، از جریر، از اجلح ، از شعبى نقل مى کند که مى گفته است : حطیئه  درباره ولید چنین سروده است :
حطیئه روزى که خداى خود را دیدار کند، گواهى مى دهد که ولید سزاوارتر به غدر و تزویر است در حالى که سیاه مست بود و نماز مردم تمام شده بود، بانگ برداشت که آیا بیشتر بخوانم و نمى فهمید…، حطیئه این ابیات را هم سروده است :در نماز سخن گفت و بر رکعات آن افزود و آشکارا نفاق را ظاهر ساخت .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: محمد بن خلف وکیع ، از قول حماد بن اسحاق ، از قول پدرش و او از قول ابوعبیده و هشام بن کلبى و اصمعى براى ما نقل کرد که مى گفته است : ولید زناکار و باده نوش بود. در کوفه باده نوشى کرد و در حالى که مست بود براى نماز صبح در مسجد کوفه حاضر شد و با مردم چهار رکعت نماز گزارد و به سوى آنان برگشت و گفت : آیا بیشتر بخوانم ؟ و در حالى که در نماز این شعر را مى خواند که دل به عشق رباب چسبیده است با آنکه او و رباب هر دو سالخورده شده اند.، و سپس در گوشه محراب استفراغ کرد.

گروهى از کوفیان پیش عثمان رفتند و داشتان او را گفتند و گواهى به باده نوشى او دادند. او را به حضور عثمان آوردند، عثمان به مردى از مسلمانان فرمان داد او را تازیانه بزند و چون آن مرد نزدیک آمد، ولید گفت : تو را به خدا و حق خویشاوندى نزدیک من به امیرالمؤ منین سوگند مى دهم ، و آن مرد از تازیانه زدن به او خوددارى کرد. على بن ابى طالب علیه السلام که ترسید بدین گونه اجراى حد تعطیل شود، برخاست و به دست خویش او را حد زد.

ولید گفت : تو را به خدا و حق خویشاوندى سوگند مى دهم ، امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: اى ابووهب ساکت باش که بنى اسرائیل به سبب اجرانکردن حدود نابود شدند. و چون او را تازیانه زد و از آن کار آسوده شد، فرمود: از این پس قریش مرا جلاد خواهد خواند. اسحاق مى گوید: مصعب بن زبیر براى من نقل کرد که پس از شهادت دادن به باده نوشى و تازیانه خوردن ولید، ولید گفت : خدایا آنان گواهى دروغ به زیان من دادند، ایشان را از هیچ امیر و هیچ امیرى را از ایشان خشنود مدار.

گوید: بعدها حطئیه شاعر هم اشعار خود را در مدح ولید تغییر داد و چنین سرود:حطیئه هنگامى که خداى خود را دیدار کند گواهى مى دهد که عذر ولید بر حق است .

ابوالفرج مى گوید: این موضوع را که مى گویم از روى نسخه کتاب هارون بن رباب که به خط خودش نوشته است نقل مى کنم ، او از قول عمر بن شبه مى نویسد که مى گفته است : مردى پیش ابوالعجاج که قاضى بصره بود علیه یکى از افراد خاندان ابومعیط گواهى داد، و گواه در آن هنگام مست بود. آن مرد معیطى به قاضى گفت : اى قاضى ! خدایت عزیز بدارد این شاهد از شدت مستى نمى تواند هم اکنون چیزى از قرآن بخواند. شاهد گفت : چنین نیست که قرآن مى خوانم . قاضى گفت : بخوان . او همان شعرى را که ولید در نماز خوانده بود خواند که به دل به عشق رباب شیفته و آویخته است با آنکه او و رباب پیر شده اند. و به طور نامفهوم خواند. ابوالعجاج که مردى احمق بود، پنداشت که این کلام قرآن است و مکرر گفت : خداى و رسولش راست گفته اند، اى واى بر شما که چه بسیار مى دانید و عمل نمى کنید.

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از قول عمر بن شبه ، از مدائنى ، از مبارک بن سلام ، از فطر بن خلیفه ، از ابوالضحى نقل مى کند که مى گفته است : گروهى از مردم کوفه در پى پیداکردن لغزشى از ولید بن عقبه بودند که از جمله ایشان ، ابوزینب ازدى و ابومورع بودند. روزى به نماز آمدند، ولید به نماز نیامد از سبب آن با نرمى پرسیدند و دانستند که باده نوشى کرده است ، خود را به خانه ولید افکندند، دیدند از شدت مستى در حال استفراغ است او را که سیاه مست بود، برداشتند و بر تخت نهادند و انگشترى او را برداشتند. ولید چون به هوش آمد، از اهل خود درباره انگشترى پرسید.

گفتند: نمى دانیم ، ولى دو مرد را دیدیم که پیش تو آمدند و تو را برداشتند و بر تخت نهادند. گفت : نشانیهاى آن دو را بگویید. گفتند: یکى از ایشان مردى زیبا و کشیده قامت و گندم گون بود و دیگرى چهارشانه و فربه بود و عبایى سیاه و نشان دار بر تن داشت . ولید گفت : یکى ابوزینب و دیگرى ابومورع بوده است .

گوید: آن گاه ابوزینب و دوستش عبدالله بن حبیش اسدى و علقمه بن یزید بکرى و کسان دیگرى جز آن دو را دیدند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. گفتند: پیش امیرالمؤ منین عثمان بفرستید و آگاهش کنید، برخى هم گفتند: او گواهى و سخن شما را در مورد برادرش نخواهد پذیرفت . آنان پیش عثمان رفتند و گفتند: ما براى کارى پیش تو آمده ایم و آن را از گردن خود برمى داریم و برهده تو مى گذاریم و هر چند به ما گفته اند که آن را نمى پذیرى .

عثمان گفت : موضوع چیست ؟ گفتند: ولید را از باده اى که نوشیده بود، چنان مست خراب یافتیم که انگشترى او را از دستش بیرون آوردیم و نفهمید. عثمان ، على را خواست و او را آگاه ساخت . على فرمود: چنین مصلحت مى بینم که او را احضار کنى و هرگاه این گروه در حضور خودش بر او گواهى دادند، او را حد بزنى . عثمان به ولید نامه نوشت ، ولید آمد. ابوزینب و ابومورع و جندب ازدى و سعد بن مالک اشعرى گواهى به باده نوشى او دادند. عثمان به على علیه السلام گفت : برخیز و او را تازیانه بزن .

على علیه السلام به پسر خویش حسن فرمود: برخیز و او را تازیانه بزن . حسن گفت : این کار در خور تو نیست ، اجازه فرماى دیگرى آن را از تو کفایت کند.على علیه السلام به عبدالله بن جعفر گفت : برخیز و او را بزن و او را با تازیانه اى که از دوال چرمى و داراى دو سر بود او را تازیانه زد که چون چهل تازیانه زد، على علیه السلام فرمود بس است .

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از عمر بن شبه ، از مدائنى ، از وقاصى ، از زهرى نقل مى کرد که مى گفته است : گروهى از مردم کوفه در مورد کار ولید پیش ‍ عثمان آمدند، عثمان گفت : آیا هر مردى که به امیر خود خشم مى گیرد باید اتهام باطل به او بزند، فردا صبح شما را این جا ببینم سخت عذاب خواهم کرد. آنان به عایشه پناه بردند، فردا صبح عثمان از حجره عایشه صداى هیاهو و سخنان درشت شنید و گفت : گویا تبهکاران و از دین بیرون شدگان عراق پناهگاهى جز خانه عایشه نمى یابند. عایشه که این سخن را شنید کفش پیامبر صلى الله علیه و آله را بلند کرد و گفت : اى عثمان سنت صاحب این کفش را رها کرده اى ، مردم که این بگو و مگو را شنیدند آمدند و مسجد را انباشته کردند.

یکى مى گفت : عایشه نیکو کرده است ، دیگرى مى گفت : زنان را با این امور چه کار است . کار به ستیز کشید تا آنجا که شروع به زدن یکدیگر با کفشها کردند و گروهى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله پیش عثمان آمدند و به او گفتند: از خدا بترس و حدود را معطل مساز و برادرت را از حکومت بر ایشان برکنار کن و چنان کرد. 

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از عبدالله بن محمد بن حکیم ، از خالد بن سعید همچنین ابراهیم ، از عبدالله همگى براى من نقل کردند که ابوزبید طائى  هنگام حکومت ولید بر کوفه همنشین او بود و چون علیه ولید گواهى به باده نوشى دادند و در حالى که از کار برکنار شده بود از کوفه بیرون رفت ، ابوزبید به یاد روزگار همنشینى با او چنین سرود:
چه کسى این کاروان شتران را مى بیند که در بیابانها کجا مى روند و آواى آنان همچون چرخ ریسه است … اى اباوهب کنیه ولید بدان که من برادر تو هستم ، برادر دوستى و صمیمیت در تمام مدت زندگى خود تا هرگاه که کوهها از هم فرو پاشد.

ابوالفرج ، از قول احمد جوهرى ، از عمر بن شبه نقل مى کند که مى گفته است : چون ولید بن عقبه به حکومت کوفه آمد، ابوزبید پیش او آمد، ولید او را در خانه متعلق به عقیل بن ابى طالب که بر در مسجد کوفه بود سکونت داد، آن همان خانه اى است که به دارالقبطى معروف بوده است . یکى از اعتراضهاى مردم کوفه بر ولید این بود که ابوزبید مسیحى از خانه خود بیرون مى آمد و از میان مسجد مى گذشت و آن را گذرگاه قرار داده بود.

ابوالفرج مى گوید: محمد بن عباس یزیدى ، از قول عمویم عبدالله ، از ابن حبیب ، از ابن اعرابى برایم نقل کرد که مى گفته است : هنگامى که عثمان ، ولید را بر حکومت کوفه گماشت ، ابوزبید پیش او آمد و ولید او را در خانه عقیل بن ابى طالب که کنار در مسجد بود منزل داد، ابوزبید پس از چندى از ولید خواست آن خانه را به او بدهد، ولید آن را به او بخشید و این نخستین مایه سرزنش کردن اهل کوفه از ولید شد، که ابوزبید از خانه خود بیرون مى آمد و از میان مسجد مى گذشت و پیش ولید مى رفت و پیش او افسانه سرایى و باده نوشى مى کرد و مست بیرون مى آمد و همچنان از مسجد مى گذشت و همین مساءله موجب مى شد که مردم به باده نوشى ولید پى ببرند.

ابوالفرج مى گوید: عثمان ، ولید را به سرپرستى صدقات و زکات بنى تغلب گماشته بود، به شعرى از ولید که در آن آلودگى و مستى و سرکشى ظاهر بود، آگاه شد و او را برکنار ساخت . گوید: و چون ولید را به ولایت کوفه گماشت ، ولید، ابوزبید طایى را به خود نزدیک ساخت و ابوزبید هم اشعار بسیارى در مدح او سرود. ولید، ربیع بن مرى بن اوس بن حارثه بن لام طایى را به سرپرستى مراتع خالصه میان جزیره و حیره گماشته بود، قضا را جزیره گرفتار خشکسالى شد. در آن هنگام ابوزبید هم میان قبیله بنى تغلب ساکن بود، شتران ایشان را با خود براى چریدن به کنار آن مراتع آورد.

ربیع جلوگیرى کرد و به ابوزبید گفت : اگر بخواهى فقط شتران خودت را اجازه مى دهم . ابوزبید پیش ولید شکایت آورد. ولید سرپرستى مراتع میان قصورالحمر از ناحیه شام تا حیره را در اختیار ابوزبید نهاد و در اقطاع او قرار داد و از ربیع بن مرى پس گرفت . ابوزبید در این باره شعرى در ستایش ولید سروده است و از شعر چنین فهمیده مى شود که آن مراتع اختصاصى در اختیار مرى بن اوس یعنى پدر ربیع بوده است نه در اختیار خود ربیع . در روایت عمر بن شبه هم همین گونه است .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، ا زعمر بن شبه ، از رجال حدیث او، از قول ولید نقل مى کرد که مى گفته است : هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله مکه را فتح فرمود، مردم مکه پسربچه هاى خود را به حضور آن حضرت مى آوردند، پیامبر صلى الله علیه و آله براى آنها دعا مى کرد و بر سر آنان دست مى کشید. مرا هم در حالى که بر سرم ماده خوشبویى خلوق مالیده بودند به حضور پیامبر بردند ولى چون مادرم خلوق بر سرم مالیده بود، پیامبر بر سر من دست نکشید. 

ابوالفرج مى گوید: اسحاق بن بنان انماطى ، از حنیش بن میسر، از عبدالله بن موسى ، از ابولیلى ، از حکم ، از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل مى کند که مى گفته است : ولید بن عقبه به على بن ابى طالب علیه السلام گفت : سنان نیزه ام از سنان تو تیزتر و زبانم از زبان تو گشاده تر و براى لشکر از تو ارزشمندترم . على علیه السلام فرمود اى فاسق خاموش باش ، و درباره آن دو این آیه نازل شد که آیا آن کس ‍ که مؤ من است ، همچون کسى است که تبهکار است ، هرگز برابر نیستند.

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از عمر بن شبه ، از محمد بن حاتم ، از یونس بن عمر، از شیبان ، از یونس ، از قتاده در مورد این گفتار خداوند که فرموده است : اى کسانى که گرویده اید، اگر تبهکارى خبرى براى شما آورد آن را تصدیق مکنید تا تحقیق کنید.  نقل مى کرد که مى گفته است : آن تبهکار ولید بن عقبه بوده است که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات به قبیله بنى المصطلق گسیل فرمود، آنان همین که ولید را دیدند آهنگ استقبال از او کردند، او ترسید و به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت و گفت آنان از اسلام برگشته و مرتد شده اند.

پیامبر صلى الله علیه و آله خالد بن ولید را براى اطلاع از احوال آنان گسیل فرمود و به او گفت شتاب نکند و با درنگ تحقیق کند. خالد شبانه کنار آن قبیله رسید، جاسوسان خود را پوشیده میان ایشان فرستاد، آنان برگشتند و خبر آوردند که ایشان مسلمان هستند و صداى اذان و نمازشان را شنیده اند. چون خالد شب را به صبح آورد، پیش ایشان رفت و چیزها دید که بسیار پسندید و پیش رسول خدا برگشت و خبر داد این آیه نازل شد.

مى گویم ابن ابى الحدید ابن عبدالبر مؤ لف کتاب الاستیعاب درباره حدیثى که ولید بن عقبه در مورد خود و خلوق مالیدن بر سرش آورد، نکته پسندیده اى را متذکر شده و مى گفته است سخنى نادرست و مضطرب و شناخته نشده است و ممکن نیست کسى که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات گسیل فرموده است هنگام فتح مکه پسرکى نابالغ باشد.

ابن عبدالبر مى گوید: موضوع دیگرى که به نادرستى این سخن دلالت دارد این است که زبیر بن بکار و دانشمندان دیگرى غیر از او نوشته اند که ولید و برادرش عماره براى برگرداندن خواهر خود که به مدینه هجرت کرده بود از مکه بیرون آمدند و هجرت خواهرشان در مورد صلحى که میان پیامبر و مردم مکه بود یعنى پیش از فتح مکه صورت گرفته است ، از کسى که در فتح مکه پسرکى خلوق بر سر مالیده باشد، چنین کارى ساخته نیست .

ابن عبدالبر هم مى گوید: میان دانشمندان تاءویل قرآن کریم هیچ اختلافى نیست که آیه اگر تبهکارى براى شما خبرى آورد.، در مورد ولید و به هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات گسیل فرمود نازل شده است و او بر بنى مصطلق دروغ بست و گفت آنان مرتد شده اند و از پرداخت زکات خوددارى مى کنند. ابن عبدالبر مى گوید: همچنین درباره ولید و على علیه السلام در داستان مشهورى که میان ایشان اتفاق افتاده است ، این آیه نازل شده است آیا آن کس که مؤ من است …، گوید: از کسى که روز فتح مکه کودک باشد چنین کارها صورت نمى گیرد و واجب است در این حدیث دقت کرد که روایت جعفر بن برقان ، از ثابت ، از حجاج ، از ابوموسى همدانى است و ابوموسى راوى شناخته اى است که حدیث او درست نیست .

اینک به مطالب کتاب ابوالفرج اصفهانى برگردیم ، ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از عبدالله بن موسى ، از نعیم بن حکیم ، از ابومریم ، از على علیه السلام براى من نقل کرد که مى گفته است : زن ولید بن عقبه به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و از ولید شکایت کرد که او را مى زند. پیامبر فرمود: برگرد و به او بگو پیامبر مرا پناه داده است . او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت دست از من بر نمى دارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله قطعه اى از جامه خود به او داد و فرمود پیش او برگرد و بگو رسول خدا مرا پناه داده است . او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت : بیشتر مرا مى زند. پیامبر صلى الله علیه و آله دست به سوى آسمان بلند کرد و دو یا سه بار عرضه داشت . بارخدایا ولید را فروگیر. ابوالفرج مى گوید: ولید هنگام حکومت خود بر کوفه جادوگرى را از نزدیکان خود قرار داده بود که مردم را مى فریفت ، او چنان نمایش مى داد که اگر دو گردان با یکدیگر سرگرم نبرد بودند، یکى از آن دو گردان شکست مى خورد و مى گریخت . آن جادوگر به ولید مى گفت : حالا دوست مى دارى کارى کنم که گروه مغلوب بر گروه غالب چیره شود؟

ولید مى گفت : آرى . روزى جندب ازدى در حالى که شمشیر همراه داشت آمد و به تماشاگران گفت : براى من راه بگشایید و چون راه گشودند چندان بر جادوگر شمشیر زد که او را کشت . ولید مدت کمى جندب را زندانى کرد و سپس آزادش ‍ ساخت .

ابوالفرج مى گوید: احمد از عمر، از قول رجال او روایت مى کند که چون جندب آن جادوگر را کشت ، ولید او را زندانى کرد. دینار بن دینار به او گفت : چرا این مرد را که گناهش فقط کشتن جادوگرى است که در دین محمد صلى الله علیه و آله جادوگرى را آشکار ساخته است ، به زندان افکندى ؟ دینا رفت و او را از زندان بیرون آورد. ولید کسى را فرستاد که دینار را کشت .

ابوالفرج مى گوید: عمویم حسن بن محمد، از خراز، از مدائنى ، از على بن مجاهد، از محمد بن اسحاق ، از یزید بن رومان ، از زهرى و دیگران نقل مى کرد که مى گفته اند هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از جنگ بنى المصطلق برمى گشت ، مردى از مسلمانان پیاده شد و لگام شتران را گرفت و آنان را از پى خود مى کشاند و رجز مى خواند.

پس از او مرد دیگرى چنان کرد، در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم گرفت با یاران خویش مواسات فرماید، پیاده شد و رجز خواند و چنین مى فرمود: جندب و چه جندبى و آن زید که دستش ‍ قطع مى شود بهتر است .، یاران پیامبر عرضه داشتند: اى رسول خدا، این گونه حرکت براى ما سودى ندارد و نگرانیم که مبادا چیزى تو را بگزد و گرفتارى براى تو پیش آید. پیامبر سوار شد، آنان نزدیک رسول خدا حرکت مى کردند و مى گفتند: سخنى فرمودى که معنى آن را نفهمیدیم . فرمود: کدام سخن ؟

گفتند: چنان مى فرمودى . رسول خدا گفت : آرى ، دو مرد میان این گروه هستند که یکى از ایشان ضربتى مى زند که میان حق و باطل را روشن مى کند، و دیگرى نخست دستش در راه خدا قطع مى شود و سپس خداوند جسد او را هم به دستش ملحق مى فرماید. مقصود از زید، زید بن صوحان است که در جنگ جلولاء یک دست او در راه خدا قطع شد و سپس به روز جنگ جمل همراه على علیه السلام کشته شد، و مقصود از جندب همین مرد است که روزى پیش ولید بن عقبه آمد، جادوگرى به نام ابوشیبان پیش او بود و چشم بندى مى کرد. پرده صفاق و روده هاى مردم را از شکم آنان بیرون مى کشید و باز برجاى مى نهاد، جندب از پشت سرآمد و شمشیر بر او زد و او را کشت و این چنین سرود:
ولید و ابوشیبان و ابن حبیش را که بر شیطان سوار و فرستاده فرعون به سوى هامان است لعنت مى کنم .

ابوالفرج مى گوید: و روایت شده است که آن جادوگر در حضور ولید به درون ماده گاو زنده اى مى رفت و بیرون مى آمد. جندب او را دید که چنین مى کند به خانه خود رفت و شمشیر برداشت و بازگشت و همین که جادوگر به درون ماده گاو رفت ، جندب این آیه را خواند که شما که مى بینید و بصیرت دارید، جادوگرى مى کنید. و شمشیر بر میان ماده گاو زد و گاو و ساحر را دو نیمه کرد. مردم وحشت کردند، ولید جندب را زندانى کرد و در مورد او به عثمان نامه نوشت .

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از حجاج بن نصیر، از قره ، از محمد بن سیرین نقل مى کند: که مى گفته است : جندب بن کعب ازدى قاتل آن جادوگر را در کوفه به زندان بردند، سرپرست زندان مردى مسیحى بود که از سوى ولید منصوب شده بود.

او جندب بن کعب را مى دید که شبها نماز شب مى گزارد و روزها روزه است . مردى را به نگهبانى از زندان گماشت و خود بیرون آمد و از مردم پرسید فاضل ترین مردم کوفه کیست ؟ گفتند: اشعث بن قیس . شبى به میهمانى به خانه اشعث رفت ، دید که در شب مى خوابد و چون صبح فرا مى رسد، چاشت مى خورد. از خانه او بیرون آمد و پرسید دیگر چه کسى از فاضلان کوفه است ، گفتند: جریر بن عبدالله . به خانه او رفت او را هم چنان دید که شبها مى خوابد و بامداد چاشت خود را طلب مى کند. زندانبان مسیحى رو به قبله ایستاد و گفت : پروردگار من ، پروردگار جندب است و آیین من ، آیین جندب است و مسلمان شد.

ابوالفرج مى گوید: چون عثمان ، ولید را از کوفه بر کنار کرد، سعید بن عاص را به حکومت آن شهر گماشت . سعید چون به کوفه آمد، گفت : این منبر را بشویید که ولید مرد پلیدى بوده است و از منبر بالا نرفت تا آن را شستند. ابوالفرج اصفهانى مى گوید: ولید از لحاظ سنى از سعید بن عاص بزرگتر و از او بخشیده تر و نرمتر بود و مردم کوفه از او خشنودتر بودند. یکى از شاعران کوفه گفته است : پس ‍ از ولید، سعید براى ما آمد که از پیمانه خواهد کاست و بر آن نخواهد افزود.

شاعر دیگرى گفته است : از بیم ولید به سوى سعید گریختیم ، همچون مردم حجر که نخست ترسیدند و سپس هلاک شدند، هر سال امیرى نو یا مستشارى از قریش بر ما گماشته مى شود، ما را آتشى است که مى ترسیم و مى سوزیم ، ولى گویا آنان را نه آتش دوزخى است و نه از آن بیم دارند.

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: ولید بن عقبه کمى بالاتر از شهر رقه درگذشت . قضا را ابوزبید طایى هم همان جا درگذشت و هر دو کنار یکدیگر به خاک سپرده شدند و اشجع سلمى که از کنار گور آن دو گذشته ، چنین سروده است:بر استخوانهاى از کنار گور ابوزبید گذشتم که در زمین خشک و سختى بود، ولید ندیم راستین او بود، گور ابوزبید هم کنار گور ولید قرار گرفت ، و نمى دانم مرگ از میان اشجع یا حمزه یا یزید کدام یک را زودتر مى رباید. گفته شده است ، حمزه و یزید برادران اشجع سلمى  بوده اند و هم گفته شده است همنشینانش بوده اند. 

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از محمد بن زکریا غلابى ، از عبدالله بن ضحاک ، از هشام بن محمد، از پدرش نقل مى کرد که مى گفته است : ولید بن عقبه که مردى بخشنده بودت ، پیش معاویه آمد. به معاویه گفتند: ولید بر در است ، گفت : به خدا قسم باید خشمگین گردد و بدون آنکه چیزى به او داده شود، برگردد که هم اکنون آمده است بگوید: چنین وام و چنان تعهدى دارم ، به او اجازه ورود بده . اجازه دادند، معاویه احوال او را پرسید و با او سخن گفت و ضمن گفتگو اظهار داشت به خدا سوگند دوست داریم به مزرعه تو در وادى القرى بیابیم که امیرالمؤ منین را هم به شگفتى واداشته است .

اگر مصلحت بدانى که آن را به پسرم یزید ببخشى ، چنین کن . ولید گفت : آن مزرعه از یزید است . ولید پس از آن پیش معاویه آمد و شد مى کرد. روزى به او گفت : اى امیرالمؤ منین مناسب است در کار من بنگرى که هزینه هاى سنگین و وام دارم . معاویه گفت : آزرم نمى کنى و شخصیت و نسبت خود را زیرپا مى گذارى ، هر چه مى گیرى ریخت و پاش مى کنى و همواره از وام شکوه مى دارى . ولید گفت : چنان خواهم کرد و از جاى برخاست و آهنگ جزیره کرد و خطاب به معاویه چنین سرود:
هرگاه چیزى از تو خواسته مى شود، مى گویى نه چون چیزى مى خواهى ، مى گویى بیاور، گویا از کارهاى خیر خوددارى مى کنى و با آنکه کنار فرات هستى ، سیراب نمى شوى و کسى را نمى آشامانى مگر نمى خواهى تا هنگام مرگ کلمه نه را ترک و به آرى گرایش پیدا کنى ؟

و چون حرکت او به جانب جزیره به اطلاع معاویه رسید، از کار او ترسید و برایش ‍ نوشت بازگرد. ولید براى او چنین نوشت :
همچنان که تو خود فرمان دادى ، عفت به خرج مى دهم و از آمدن به حضورت تقاضاى عفو دارم ، هر چه مى خواهى بدهى یا امساک کنى نسبت به کس دیگرى غیر از من انجام بده ، من رکاب خویش را از آمدن پیش تو باز مى دارم و چون کارى مرا به بیم اندازد همچون برکشیدن شمشیر از نیام هستم . ولید به حجاز رفت و معاویه براى او جایزه اى فرستاد.

ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب در مورد ولید مى نویسد: براى او اخبارى است که به طور قطع حکم به بدى او و زشتى کارهایش مى شود، خداوند ما و او را بیامرزد. او از مردان بزرگ قریش بوده و از لحاظ ظرافت و شجاعت و ادب و بخشش نام آور و از شاعران خوش طبع بوده است . اصمعى و ابوعبیده و ابن کلبى و دیگران مى گویند که تبهکارى مى گسار و در عین حال شاعرى گرامى بوده است . اخبار همنشینى و باده نوشى او با ابوزبید طایى بسیار مشهور است و آوردن همه آن اخبار بر ما دشوار است ولى پاره اى از آن را مى آوریم و سپس آنچه را که ابوالفرج اصفهانى آورده نقل کرده است و مى گوید خبر نمازگزاردن او در حال مستى و اینکه گفته است بیشتر بخوانم ؟ خبرى مشهور است که محدثان مورد اعتماد نقل کرده اند.

ابوعمر بن عبدالبر مى گوید: طبرى ضمن روایتى گفته است که گروهى از کوفیان به ولید خشم گرفته و حسد برده اند و با ستم گواهى باده نوشى او را داده اند و عثمان به او گفته است : اى برادر شکیبا باش که خداوند پاداشت مى دهد! و آن قوم را به گناه تو فرو مى گیرد. این روایت طبرى در نظر ناقلان حدیث و اهل اخبار و دانشمندان بى پایه است و آنچه صحیح است ثابت شدن باده نوشى او به شهادت گواهان در حضور عثمان است و عثمان او را تازیانه زد و على کسى است که او را تازیانه زده است و البته على به دست خویش او را تازیانه نزده ، بلکه فرمان به تازیانه زدن داده است و سپس کار تازیانه زدن را هم به او نسبت داده اند.

ابن عبدالبر مى گوید: ولید چیزى از سنت که نیازى به آن باشد، روایت نکرده است ولى حارثه از او روایت مى کند که مى گفته است هیچ پیامبرى نیست مگر آنکه پس ‍ از آن پادشاهى است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۴

حتما ببینید

نامه ۷۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۵ و من کتاب له ع إلى معاویه من المدینه- فی أول ما بویع له …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code