خانه / 40نامه ها ترجمه شرح ابن ابی الحدید / نامه ۴۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نسب زیاد بن ابیه و پاره اى از اخبار او و نامه هایش )

نامه ۴۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نسب زیاد بن ابیه و پاره اى از اخبار او و نامه هایش )

 ۴۴ و من کتاب له ع إلى زیاد بن أبیه

و قد بلغه أن معاویه کتب إلیه یرید خدیعته باستلحاقه- : وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَهَ کَتَبَ إِلَیْکَ- یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ- فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ- یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ- لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ- وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَهٌ- مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ- وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ- لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ- وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ- فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ- شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ- وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِیَهُ

قال الرضی رحمه الله تعالى- قوله ع الواغل- هو الذی یهجم على الشرب- لیشرب معهم و لیس منهم- فلا یزال مدفعا محاجزا- و النوط المذبذب هو ما یناط برحل الراکب- من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلک- فهو أبدا یتقلقل إذا حث ظهره و استعجل سیره‏

مطابق نامه ۴۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۴): از نامه آن حضرت است به زیاد بن ابیه ، به على علیه السلام خبر رسیده بودکه معاویه براى زیاد نامه نوشته است و مى خواهد او را فریب دهد و به خود ملحق سازد اورا برادر خود بداند.

در این نامه که چنین آغاز مى شود و قد عرفت ان معاویه کتب الیک یستزل لبک و یستفل غربک چنین دانسته ام که معاویه براى تو نامه نوشته است تا خرد تو را بلغزاند و تصمیم عزم ترا سست کند.، ابن ابى الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و نشان دادن مواردى که از قرآن متاءثر است و استناد به برخى از احادیث ، مبحث مفصلى درباره نسبت زیاد بن ابیه و برخى از اخبار و نامه هاى او ایراد کرده است که موضوعات تاریخى و اجتماعى آن ترجمه مى شود.

نسب زیاد بن ابیه و پاره اى از اخبار او و نامه هایش 

زیاد، پسر عبید است و برخى از مردم عبید را عبید بن فلان گفته اند و او را به قبیله ثقیف نسبت داده اند ولى بیشتر مردم معتقدند که عبید برده بوده است و همچنان رزوگار زیاد زنده بوده و سرانجام زیاد او را خریده و آزاد کرده است و ما به زودى آنچه را در این باره آمده است ، خواهیم نوشت .

اینکه زیاد را به غیر پدرش نسبت داده اند به دو سبب است ، یکى گمنامى پدرش و دیگر ادعاى ملحق شدن او به ابوسفیان . گاهى به او زیاد بن سمیه مى گفته اند و سمیه نام مادر اوست که کنیزى از کنیزکان حارث بن کلده بن عمرو بن علاج ثقفى ، طبیب عرب بوده است و همسر عبید. گاهى هم به او زیاد بن ابیه و گاه زیاد بن امه مى گفته اند. و چون معاویه او را به خود ملحق ساخت ، بیشتر مردم به او زیاد بن ابى سفیان مى گفتند که مردم پیرو و همراه پادشاهان هستند زیرا بیم و امید از آنان مى رود، و پیروى مردم از دین در قبال پیروى از ایشان از پادشاهان همچون قطره اى در قبال اقیانوس است ، ولى آنچه که پیش از پیوستن او به ابوسفیان به او گفته مى شد زیاد بن عبید بود و در این هیچ کس شک نکرده است .

ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب از قول هشام بن محمد بن سائب کلبى از پدرش از ابوصالح از ابن عباس نقل مى کند که عمر، زیاد را براى اصلاح فسادى که در یمن اتفاق افتاده بود، به آنجا گسیل داشت و چون برگشت پیش عمر خطبه اى ایراد کرد که نظیر آن شنیده نشده بود. ابوسفیان و على علیه السلام و عمروبن عاص هم حاضر بودند.
عمروبن عاص گفت : آفرین بر این غلام که اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد.

ابوسفیان گفت : بدون تردید او قرشى است و من کسى را که او را در رحم مادرش نهاده است ، مى شناسم . على علیه السلام فرمود: او کیست ؟ گفت : خودم ، على گفت : اى ابوسفیان آرام باش . ابوسفیان این ابیات را خواند:
اى على ! به خدا سوگند اگر بیم این شخص از دشمنان که مرا مى بیند نبود، صخر بن حرب کار خود را آشکار مى ساخت و از گفتگو درباره زیاد بیم نمى داشت ، مجامله کردن من با قبیله ثقیف و رهاکردن میوه دل را میان ایشان طولانى شده است .ابن عبدالبر مى گوید: منظورش از بیم این شخص ، عمر بن خطاب است . 

احمد بن یحیى بلادزى هم مى گوید: زیاد در حالى که نوجوان بود، در محضر عمر بن خطاب سخنانى ایراد کرد که همه حاضران را به شگفت انداخت . عمروبن عاص گفت : آفرین که اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد. ابوسفیان گفت : به خدا سوگند که او قرشى است . و اگر او را مى شناختى ، مى دانستى که از اهل خودت هم بهتر است . عمرو عاص گفت : پدرش کیست ؟ گفت : نطفه اش را من در شکم مادرش نهاده ام . عمرو گفت : چرا او را به خود ملحق نمى سازى ؟ گفت : از این گورخرى که نشسته است ، بیم دارم که پوستم را بدرد.

محمد بن عمر واقدى هم مى گوید: در حالى که ابوسفیان پیش عمر نشسته بود و على هم حضور داشت زیاد، سخنانى نیکو بر زبان آورد. ابوسفیان گفت : مناقب جز در شمایل زیاد آشکار نمى شود. على علیه السلام پرسید از کدام خاندان بنى عبد مناف است ؟ ابوسفیان گفت : او پسر من است . على پرسید: چگونه ؟ گفت : به روزگار جاهلى با مادرش زنا کردم . على فرمود: اى ابوسفیان خاموش باش که عمر در اندهگین ساختن شتابان است ، گوید: زیاد از گفتگوى میان آن دو آگاه شد و در دلش بود.

على بن محمد مدائنى مى گوید: به روزگار حکومت على علیه السلام ، زیاد از سوى او به ولایت فارس یا یکى از نواحى فارس گماشته شد. آنجا را نیکو اداره کرد و خراج آن را به خوبى جمع آورى کرد و آن را پایگاه خویش قرار داد. معاویه که این موضوع را دانست براى او چنین نوشت : اما بعد، گویا دژهایى که شبها به آن پناه پناه مى برى ، همانگونه که پرندگان به لانه خود پناه مى برند، تو را فریفته است . به خدا سوگند اگر این است که در مورد تو منتظر کارى هستم که خداوند از آن آگاه است ، همانا از جانب من براى تو همان چیزى صورت مى گرفت که آن بنده صالح سلیمان علیه السلام گفته استهمانا با سپاههایى که آنان را یاراى مقابله با ایشان نیست به سوى ایشان مى آییم و آنان را از آن دیار در حالى که کوچک و زبون شده باشند، بیرون مى کنیم ، در پایین نامه هم اشعارى نوشت که از جمله آنها این بیت بود:
پدرت را فراموش کرده اى که به هنگامى که عمر والى مردم بود و براى مردم خطبه مى خواند پس از خشم آرام گرفت .

چون آن نامه به زیاد رسید، برخاست و براى مردم خطبه خواند و گفت شگفتا از پسر هند جگرخواره و سر نفاق ، مرا تهدید مى کند و حال آنکه میان من و او پسرعموى رسول خدا و همسر سرور زنان جهانیان و پدر دو نوه پیامبر و صاحب ولایت و منزلت و برادرى با صدهزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد. به خدا سوگند بر فرض که از همه اینان بگذرد و به من برسد مرا سرخ ‌روى گستاخ و ضربه زننده اى با شمشیر خواهد دید و سپس نامه اى براى على علیه السلام نوشت و نامه معاویه براى زیاد، چنین نوشت :

اما بعد، همانا من تو را ولایت قرار دادم به آنچه ولایت دادم و تو را شایسته آن دیدم و همانا از ابوسفیان به روزگار عمر لغزشى سر زد که از آرزوهاى سرگشته و دروغ بود و به هر حال تو با ادعاى او نه سزاوار میراثى و نه مستحق نسب و معاویه همچون شیطان رجیم است که از روبه رو و پشت سر و چپ و راست به سوى آدمى مى آید، از او برحذر باش ، برحذر باش ، برحذر والسلام .

ابوجعفر محمد بن حبیب روایت مى کند که على علیه السلام زیاد را به ناحیه اى از نواحى فارس ولایت داد و او را برگزید و چون على علیه السلام کشته شد، زیاد بر سر کار خویش باقى ماند و معاویه از جانب او بیمناک شد و سختى ناحیه او را هم مى دانست و ترسید که زیاد، حسن بن على علیه السلام را یارى دهد، براى زیاد چنین نوشت :
از امیرالمؤ منین معاویه بن ابى سفیان به زیاد بن عبید، اما بعد، همانا تو بنده اى هستى که کفران نعمت کرده اى و براى خود نقمت خواسته اى و حال آنکه سپاسگزارى براى تو بهتر از کفران نعمت بود. درخت ریشه مى دواند و از اصل خود شاخه شاخه مى شود و تو که برایت مادرى بلکه پدرى هم نباشد، هلاک شدى و دیگران را به هلاک افکندى و پنداشتى که از چنگ من بیرون مى روى و قدرت من تو را فرو نمى گیرد. هیهات چنان نیست که هر خردمندى ، خردش را به صواب انجامد و هر اندیشمندى در رایزنى خیرخواهى کند. تو دیروز برده اى بودى و امروز امیرى هستى ، آرى مقامى که نباید کسى مثل تو اى پسر سمیه به آن برسد؛ اینک چون این نامه من به تو رسید، مردم را به اطاعت فرا خوان و بیعت بگیر و شتابان پاسخ مثبت بده که اگر این چنین کنى خون خود را حفظ کرده اى و خویشتن را دریافته اى و در غیر این صورت ، با اندک کوشش و با ساده ترین وضع تو را درمى ربایم و سوگند استوار مى خورم که تو را با پاى پیاده از فارس تا شام خواهند آورد و بر گرد تو گروهى نى و سرنا خواهند زد و تو را در بازار برپا مى دارم و به صورت برده مى فروشم و تو را همان جا برمى گردانم که بوده اى و از آن بیرون آمده اى ، والسلام .

چون این نامه به دست زیاد رسید، سخت خشمگین شد و مردم را جمع کرد و به منبر رفت و خدا را ستایش کرد و چنین گفت : این پسر هند جگرخواره و قاتل شیر خدا یعنى حمزه و کسى که آشکارکننده خلاف و پنهان دارنده نفاق و سالار احزاب است و کسى که مال خود را در خاموش کردن نور خدا هزینه کرده است ، براى من نامه نوشته و شروع به رعد و برق زدن از ابرى کرده است که آبى در آن وجود ندارد و به زودى بادها آن را به صورت رنگین کمان در خواهد آورد.

آنچه دلیل بر ضعف اوست ، تهدیدکردن پیش از قدرت یافتن است ، آیا تصور کرده است به سبب مهربانى به من بیم مى دهد و حجت تمام مى کند، هرگز بلکه راه نادرستى را مى پیماید و براى کسى هیاهو راه انداخته که میان صاعقه هاى تهامه پرورش یافته است . چرا و چگونه باید از او بترسم و حال آنکه میان من و او پسر دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله و پسرعموى او همراه صدهزار تن از مهاجران و انصار قرار دارد. به خدا سوگند اگر او براى جنگ با معاویه به من اجازه دهد و مرا سوى او گسیل دارد، چنان مى کنم که ستارگان را در روز ببیند روزش را شام سیاه مى سازم و آب خردل بر بینى و دهانش مى مالم . امروز در قبال او باید سخن گفت و فردا باید مجتمع شد و به خواست خدا رایزنى پس از این خواهد بود، و از منبر فرود آمد و براى معاویه چنین نوشت :

اما بعد، اى معاویه نامه ات به من رسید و آنچه را در آن بود، فهمیدم و تو را همچون غریقى یافتم که امواج او را فرو گرفته است و به هر جلبک چنگ مى زند و به امید زنده ماندن به پاى قورباغه خود را مى آویزد. کسى کفران نعمت کرده و خواهان نقمت است که با خدا و رسولش ستیز کرده و تباهى در زمین پرداخته است . اما دشنام دادن تو مرا، اگر نه این بود که مرا خردى است که از تو باز مى دارد و اگر بیم آن نبود که سفله و نادان خوانده شوم ، زبونیهایى را که براى تو ترسیم مى کردم که با هیچ آبى شسته نشود.

اما اینکه مرا به سمیه سرزنش کرده اى ، اگر من پسر سمیه ام ، تو پسر جماعه اى ، اما اینکه پنداشته اى با کمترین زحمت و به ساده ترین صورت مرا درمى ربایى ، آیا دیده اى که گنجشکان کوچک باز را بترسانند یا شنیده اى که بره ، گرگ را دریده و خورده باشد. اینک کار خود را باش و تمام کوشش خود را انجام بده که من جز به آنچه تو ناخوش دارى فرو نمى آیم و جز در مواردى که تو را بد آید کوشش نخواهم کرد و به زودى خواهى دانست کدام یک از ما براى دیگرى فروتنى مى کند و کدام یک بر دیگر هجوم مى آورد، والسلام .

چون نامه زیاد به معایه رسید، او را افسرده و اندوهگین ساخت و به مغیره بن شعبه پیام داد و او را خواست و با او خلوت کرد و گفت : اى مغیره مى خواهم با تو در موضوعى که مرا اندوهگین ساخته است ، رایزنى کنم . در آن کار براى من خیرخواهى کن و نظر اجتهادى خود را به من بگو و در این رایزنى براى من باش ‍ تا من هم براى تو باشم و من تو را براى گفتن راز خود برگزیدم و در این مورد تو را بر پسران خویش ترجیح دادم . مغیره گفت : آن راز چیست ؟ و به خدا سوگند مرا در فرمانبردارى از خود روان تر از آب در سراشیبى و بهتر از شمشیر رخشان در دست شجاع دلیر خواهى یافت .

معاویه گفت : اى مغیره ! زیاد در فارس اقامت گزیده و براى ما همچون افعى خش خش مى کند و او مردى روشن راءى و بازاندیشه و استوار است و هر تیرى که مى افکند به هدف مى زند و اینک که سالارش درگذشته است ، چیزى را که از او در امان بودم ، مى ترسم که انجام دهد و نیز بیم آن دارم که حسن را یارى دهد، چگونه ممکن است به او دست یافت و چه چاره اى براى اصلاح اندیشه او باید اندیشید؟ مغیره گفت : اگر نمردم خودم این کار را اصلاح مى کنم ، زیاد مردى است که شرف و شهرت و رفتن به منابر را دوست مى دارد و اگر با مهربانى از او چیزى بخواهى و نامه اى نرم براى او بنویسى ، او به تو مایل تر خواهد بود و اعتماد بیشترى خواهد داشت و براى او نامه بنویس و من خود رسالت این کار را برعهده مى گیرم . معاویه براى زیاد چنین نوشت :

از امیرالمؤ منین معاویه بن ابى سفیان به زیاد بن ابى سفیان ! اما بعد، گاهى هوس ‍ آدمى را به وادى هلاک مى افکند و تو مردى هستى که در مورد گسستن پیوند خویشاوندى و پیوستن به دشمن ضرب المثل شده اى . بدگمانى تو و کینه ات نسبت به من سبب شده است تا خویشاوندى نزدیک مرا بگسلى و پیوند رحم را قطع کنى و چنان حرمت و نسب مرا بریده اى که پندارى برادر من نیستى و صخر بن حرب پدرت نیست و پدر من نیست . چه تفاوتى میان من و تو است که من خون پسر ابى العاص عثمان را مطالبه مى کنم و تو با من جنگ مى کنى . آرى رگ سستى از جانب زنان به تو رسیده است و چنان شده اى که آن شاعر گفته است .

همچون پرنده اى که تخم خویش را در بیابان رها کرده است و بال بر تخم پرنده دیگرى گسترده است .و من چنین مصلحت دیدم که بر تو مهربانى کنم و تو را به بدرفتارى تو نگیرم و پیوند خویشاوندى تو را پیوسته دارم و در کار تو درصدد کسب ثواب باشم ، وانگهى اى ابامغیره اگر تو در اطاعت از آن قوم به ژرفاى دریا روى و چندان شمشیر زنى که تیغه آن از کار افتد، باز هم بر دورى خود از ایشان خواهى فزود که بنى عبد شمس در نظر بنى هاشم ناپسندتر از کارد تیز براى گاو به زمین خورده و دست و پاى بسته براى کشتن هستند خدایت رحمت کناد به اصل خویش بازگرد و به قوم خود بپیوند و همچون کسى مباش که بر بال و پر دیگرى پیوسته است و تو بدین گونه نسبت خود را هم گم کرده اى و به جان خودم سوگند که این کار را چیزى جز لجبازى بر سر تو نیاورده است ، آن را از خود کنار افکن که اینک بر کار خود و حجت خویش آگاه گشتى . اگر جانب مرا دوست مى دارى و به من اعتماد مى کنى ، حکومتى به حکومتى خواهد بود و اگر جانب مرا خوش نمى دارى و به گفتار من اعتماد نمى کنى ، کار پسندیده آن است که نه به سود من باشى و نه زیان ، والسلام .

مغیره همراه آن نامه حرکت کرد و به فارس آمد و چون زیاد او را دید وى را به خود نزدیک ساخت و مهربانى کرد. مغیره نامه را به او داد، زیاد به نامه دقیق شد و شروع به خندیدن کرد و چون از خواندن آن آسوده شد، آن را زیر پاى خویش ‍ نهاد و گفت : اى مغیره بس است که من به آنچه در اندیشه دارى آگاه شدم ، اینک از سفرى دور و دراز آمده اى برخیز و بار فرو نه و آسوده گیر. مغیره گفت : آرى خدایت بیامرزد، تو هم لجبازى را کنار بگذار و پیش قوم خود برگرد و به برادرت بپیوند و بر کار خویش بنگر و پیوند خویشاوندى را مگسل . زیاد گفت : من مردى با گذشت و در کار خودم داراى روش ویژه اى هستم ، بر من شتاب مکن و تو نسبت به من کارى را آغاز مکن تا من نسبت به تو آغاز کنم .

زیاد پس از دو یا سه روز مردم را جمع کرد و به منبر رفت و حمد و ستایش را به جاى آورد و گفت : اى مردم تا آنجا که ممکن است بلا را از خود دفع کنید و از خداوند مسئلت کنید که صلح و عافیت را براى شما باقى بدارد. من از هنگامى که عثمان کشته شده است در کار مردم نظر افکندم و درباره آنان اندیشیدم ، ایشان را همچون قربانیهایى یافتم که در هر عهد کشته مى شوند و این دو جنگ یعنى جمل و صفین چیزى افزون از صدهزار تن را نابود کرده است و هر یک پنداشته است که طالب حق و پیرو امامى است و در کار خود کاملا روشن است ، اگر چنین باشد قاتل و مقتول در بهشته خواهند بود. هرگز چنین نیست و این کار به راستى مشکل است و مایه اشتباه قوم شده است و من بیمناکم که کار به صورت نخست برگردد، و چگونه باید آدمى دین خود را سلامت بدارد، من در کار مردم نگریستم و پسندیده تر فرجام را صلح دیدم . به زودى در کارهاى شما چنان خواهم کرد که عاقبت و انجام آن را بپسندید و من هم به خواست خداوند طاعت شما را ستوده داشته ام و مى دارم و از منبر فرود آمد، و پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت :

اما بعد، اى معاویه نامه تو همراه مغیره بن شعبه به من رسید و آنچه را در آن بود فهمیدم . سپاس خداوندى را که حق را به تو شناساند. و تو را به پیوند خویشاوندى برگرداند و من از کسانى نیستم که کار پسندیده را نشناسد و از حسب هم غافل نیستم و اگر بخواهم آن چنان که لازم است و با دلیل و حجت پاسخت را بدهم سخن به درازا مى کشد و نامه طولانى مى شود. همانا اگر این نامه ات را با عقیده صحیح و نیت پسندیده نوشته باشى و قصد نیکى کرده باشى ، در دل من درخت دوستى خواهى کاشت و پذیرفته خواهد شد و اگر قصد فریب و حیله گرى و نیت تباه داشته باشى نفس از آنچه مایه نابودى است سرباز مى زند.

من روزى که نامه ات را خواندم کارى انجام دادم و سخنانى ایراد کردم ، همان گونه که خطیب کار را با سخنان خود آماده مى سازد و چنان شد که همه حاضران را در حالتى درآوردم که نه اهل رفتن باشند و نه اهل آمدن ، همچون افراد سرگشته در بیابانى که راهنماى آنان ایشان را گمراه کرده باشد و من به امثال این کار توانایم . و در پایین نامه این ابیات را نوشت :

هنگامى که خویشاوندانم نسبت به من انصاف ندهند، خود را چنان مى یابم که هر گاه زنده باشم زبونى را از کنار خویش مى رانم … اگر تو به من نزدیک شوى ، من هم به تو نزدیک مى شوم و اگر تو از من دورى بجویى ، در آن حال مرا هم دورى کننده خواهى یافت .

معاویه همه چیزهایى را که زیاد از او خواسته بود پذیرفت و به خط خود براى او چیزى نوشت که به آن اعتماد کند. زیاد به شام و پیش معاویه رفت و معاویه او را به خود نزدیک ساخت و بر حکمفرمایى ولایتى که داشت گماشت و سپس او را به حکومت عراق منصوب کرد.

على بن محمد مدائنى روایت مى کند: پس از رفتن زیاد به شام پیش معاویه ، وى تصمیم گرفت زیاد را به خود ملحق سازد برادر خویش بداند. آن گاه مردم را جمع کرد و به منبر رفت و زیاد را هم با خود بالاى منبر برد و او را بر پله اى پایین تر از پله اى که خود مى نشست ، نشاند. نخست حمد و ستایش خدا را به جا آورد و سپس گفت : اى مردم من نسب خانواده خودمان را در زیاد مى بینم ، هر کس در این مورد شهادتى دارد برخیزد و گواهى دهد.

گروهى برخاستند و گواهى دادند که زیاد پسر ابوسفیان است و گفتند پیش از مرگ ابوسفیان از او شنیده اند که به این موضوع اقرار کرده است . آن گاه ابومریم سلولى که در دوره جاهلى مى فروش بود برخاست و گفت : اى امیرالمؤ منین ! من گواهى مى دهم که ابوسفیان به طائف و پیش ما آمد، من براى او گوشت و نان و شراب خریدم ، چون خورد و نوشید گفت : اى ابومریم براى من و روسپى فراهم آور.

من از پیش او بیرون آمدم و پیش سمیه رفتم و گفتم : ابوسفیان از کسانى است که جود و شرف او را مى شناسى به من فرمان داده است براى او روسپى فراهم سازم ، آیا تو حاضرى ؟ گفت : آرى ، هم اکنون عبید با گوسپندانش برمى گردد عبید شبان بود و همین که شامى خورد و سر بر زمین نهاد و خوابید پیش او خواهم آمد. من پیش ابوسفیان برگشتم و خبر دادمش ، چیزى نگذشت که سمیه دامن کشان آمد و پیش ابوسفیان و در بستر او رفت و تا بامداد پیش او بود.

چون سمیه رفت به ابوسفیان گفتم : این همخوابه ات را چگونه دیدى ؟ گفت : خوب همخوابه اى بود اگر زیر بغلهایش ‍ بوى گند نمى داد. زیاد از فراز منبر گفت : اى ابومریم مادرهاى مردان را شماتت و سرزنش مکن که مادرت سرزنش شماتت مى شود، و چون سخن و گفتگوى معایه با مردم تمام شد، زیاد برخاست و مردم سکوت کردند. زیاد نخست حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و سپس گفت : اى مردم معاویه و شاهدان چیزهایى را که شنیدید گفتند و من حق و باطل این موضوع را نمى دانم ، معاویه و شاهدان به آنچه گفتند داناترند و همانا عبید پدرى نیکوکار و سرپرستى قابل سپاسگزارى بود، و از منبر فرود آمد.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ روایت مى کند که زیاد در آن هنگام که حاکم بصره بود از کنار ابوالعریان عدوى که پیرمردى کور و سخن آور و تیززبان بود گذشت . پرسید: این هیاهو چیست ؟ گفتند: زیاد بن ابى سفیان است . ابوالعریان گفت : به خدا سوگند ابوسفیان پسرى جز یزید و معاویه و عتبه و عنبسه و حنظله و محمد نداشت ، این زیاد از کجا آمده است ؟ این سخن به آگهى زیاد رسید، و کسى به او گفت چه خوب است زبان این سگ را درباره خودت ببندى .

زیاد دویست دینار براى او فرستاد. فرستاده زیاد به ابوالعریان گفت : پسرعمویت امیر زیاد براى تو دویست دینار فرستاده است که هزینه کنى . گفت : پیوند خویشاوندیش پیوسته باد، آرى به خدا سوگند که او به راستى پسرعموى من است . فرداى آن روز که زیاد با همراهان خود از کنار او گذشت ایستاد و بر ابوالعریان سلام داد. ابوالعریان گریست ، به او گفته شد چه چیزى تو را به گریه واداشت ؟ گفت : صداى ابوسفیان را در صداى زیاد شنیدم و شناختم ! چون این خبر به معاویه رسید براى ابوالعریان چنین نوشت :

دینارهایى که براى تو فرستاده شد، تو را مهلت نداد و به رنگهاى دیگر درآورد.دیروز زیاد با دار و دسته اش از کنار تو گذشت ، ناآشنا بود و فرداى آن همان چیزى که نمى شناختى آشنا شد، آفرین بر زیاد اى کاش زودتر این کار را مى کرد که قربانى چیزى بود که از آن مى ترسید.

چون این ابیات را که نامه معاویه بود بر ابوالعریان خواندند گفت : اى غلام پاسخ او را بنویس و چنین سرود:
اى معاویه براى ما صله اى مقرر دار تا جانها با آن زنده شود، و اى پسر ابوسفیان نزدیک است که ما را فراموش کنى ، اما زیاد و نسب او در نظر من صحیح است و در مورد حق بهتان نمى زنم ، هر کس کار خیر کند هماندم نتیجه اش به او مى رسد و اگر کار شر انجام دهد هر جا که باشد نتیجه اش به او خواهد رسید.

جاحظ همچنین روایت مى کند که زیاد براى معاویه نامه نوشت و براى حج گزاردن از او اجازه خواست . معاویه براى او نوشت من تو را اجازه دادم و به سمت امیرالحاج منصوب کردم و اجازه هزینه یک میلیون درهم دارى . در همان حال که زیاد براى رفتن به حج آماده مى شد به برادرش ابوبکره خبر رسید. ابوبکره از هنگام حکومت عمر که زیاد در گواهى دادن براى زناى مغیره کار را مشتبه کرد با او قهر بود و سوگندهاى گران خورده بود که با زیاد هرگز سخن نگوید.

در این هنگام ابوبکره براى دیدن زیاد وارد کاخ شد، پرده دار که او را دید خود را شتابان پیش زیاد رساند و گفت : اى امیر، اینک برادرت ابوبکره وارد کاخ شد. زیاد گفت : خودت او را دیدى ؟ گفت : آرى پیدایش شد آمد. در آن هنگام پسرکى کوچک در دامن زیاد بود که با او بازى مى کرد، ابوبکره آمد و مقابل زیاد ایستاد و خطاب به آن کودک گفت : اى پسر چگونه اى ؟ همانا پدرت در اسلام مرتکب گناهى بزرگ شد، مادرش را به زنا نسبت داد و خود را از پدر خویش نفى کرد و حال آنکه به خدا سوگند من نمى دانم که سمیه هرگز ابوسفیان را دیده باشد.

اینک پدرت مى خواهد گناهى بزرگتر از آن مرتکب شود، مى خواهد فردا به موسم حج برسد و خود را به ام حبیبه دختر ابوسفیان که از زنان پیامبر و مادر مؤ منان است برساند. اگر پدرت از ام حبیبه اجازه بخواهد که او را ببیند و او اجازه دهد که به عنوان برادرى از او دیدار کند اى واى از این کار زشت و مصیبت بزرگ براى پیامبر، و اگر ام حبیبه به او اجازه ندهد، چه رسوایى بزرگى براى پدرت خواهد بود و برگشت . زیاد گفت : اى برادر خداى از این خیرخواهى پاداشت دهد، چه خشنود باشى و چه خشمگین . زیاد براى معاویه نامه نوشت که من از رفتن به حج منصرف شدم و امیرالمؤ منین هر کس را دوست مى دارد، گسیل فرماید و معاویه برادرش عتبه بن ابى سفیان را فرستاد.

اما ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب چنین مى گوید: که چون معاویه به سال چهل و چهارم مدعى شد زیاد برادر اوست و او را به صورت برادر به خود ملحق ساخت ، دختر خود را به همسرى محمد پسر زیاد درآورد تا با این کار صحت این موضوع را تاءیید کند. ابوبکره برادر مادرى زیاد بود و سمیه مادر هر دو بود. ابوبکره سوگند خورد که هرگز با زیاد سخن نگوید و گفت این مرد مادرش را به زناکارى نسبت داد و خود را از پدر خویش نفى کرد و حال آنکه به خدا سوگند من اطلاع ندارم که سمیه ابوسفیان را هرگز دیده باشد. اى واى بر او، با ام حبیبه چه خواهد کرد تت مگر نمى خواهد او را ببیند، اگر ام حبیبه خود را از پوشیده بدارد و او را نپذیرد، زیاد را رسوا کرده است و اگر با او دیدار کند، واى از این مصیبت که حرمت بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله را دریده است .

زیاد همراه معاویه حج گزارد و به مدینه رفت و چون مى خواست پیش ام حبیبه برود، سخن ابى بکره را به خاطر آورد و از آن کار منصرف شد و هم گفته اند ام حبیبه او را نپذیرفت و به زیاد اجازه ورود به خانه اش را نداد، و هم گفته شده است که زیاد حج گزارد و به سبب سخن ابوبکره به مدینه نرفت و مى گفت خداوند ابوبکره را پاداش دهاد که به هر حال نصیحت و خیرخواهى را رها نمى کند.

همچنین ابوعمر بن عبدالبر در همان کتاب نقل مى کند که گروهى از بنى امیه که عبدالرحمان بن حکم میان ایشان بود به هنگامى که معاویه زیاد را به خود پیوند داده بود، پیش معاویه آمدند. عبدالرحمان گفت : اى معاویه اگر هیچ کس جز زنگیان نیابى گویا با همان هم مى خواهى از اندکى و زبونى بر شمار خودت بر ما یعنى خاندان ابى العاص فزونى بگیرى . معاویه روى به مروان کرد و گفت : این فرومایه را از مجلس ما بیرون کن . مروان گفت : آرى به خدا سوگند که او فرومایه است و طاقت آن را ندارد.

معاویه گفت : به خدا سوگند اگر گذشت و بردبارى من نمى بود، مى دیدى که طاقت آن را دارد، گویا مى پندارد شعر او ددر مورد من و زیاد به اطلاع من نرسیده است . آن گاه مروان گفت : شعر او را براى من بخوان و معاویه شعر او را براى مروان خواند که چنین است :
هان بن معاویه بن حرب بگو دستها از آنچه کرده است بسته و تنگ شده است ، آیا از اینکه گفته شود پدرت پاکدامن بوده است خشمگین مى شوى و از اینکه بگویند پدرت زناکار بوده است خشنود مى گردى ، گواهى مى دهم که پیوند خویشاوندى تو با زیاد چون پیوند فیل و کره خر است و گواهى مى دهم که سمیه به زیاد بار گرفت بدون آنکه ضحر ابوسفیان به او نزدیک شده باشد. 

معاویه سپس گفت : به خدا سوگند از او راضى نخواهم شد مگر آنکه پیش زیاد رود و از او پوزش خواهى و رضایتش را جلب کند. عبدالرحمان براى پوزش خواهى زیاد پیش زیاد رفت و اجازه ورود خواست ، اجازه اش نداد. قریش ‍ با زیاد در این باره گفتگو کردند، و چون عبدالرحمان وارد شد، سلام داد. زیاد از تکبر و خشم با گوشه چشم به او نگریست و چشم زیاد همواره فروهشته بود، زیاد به او گفت : تو خود سراینده ابیاتى هستى که سروده اى ؟ عبدالرحمان گفت : چه چیزى را؟ گفت : چیزى گفته اى که قابل بازگفتن نیست . گفت : خداوند کار امیر را به صلاح آورد. براى کسى که به صلاح برمى گردد و پوزش خواه است ، گناهى نیست ، وانگهى براى کسى هم که گنه کرده است ، گذشت پسندیده است ، اینک بشنو از من که چه مى گویم ، گفت : بگو و عبدالرحمان این ابیات را خواند:

اى ابا مغیره از اشتباه و سخن ناهنجار خود در شام به سوى تو توبه مى کنم ، من خلیفه را در مورد تو چنان به خشم آوردم که از بسیارى خشم مرا هجو گفت …، زیاد گفت : تو را مردى احمق و شاعرى تبه زبان مى بینم که در حال خشم و رضا هر چه به زبانت مى رسد، مى گویى . به هر حال اینک شعرت را شنیدیم و پوزشت را پذیرفتیم ، نیازت را بگو. گفت : نامه اى در مورد خشنودى از من براى امیرالمؤ منین یعنى معاویه بنویس . زیاد گفت : چنین مى کنم و دبیر خویش را خواست و براى او رضایت نامه نوشت .

عبدالرحمان نامه او را گرفت و پیش معاویه رفت ، معاویه چون آن نامه را خواند گفت : خداوند زیاد را لعنت کند که متوجه معنى فلان شعر او نشده است و از عبدالرحمان راضى شد و او را به حال خود برگرداند. ابن ابى الحدید سپس ابیاتى از یزید بن مفرغ حمیرى و هجو او از عبیدالله و عباد پسران زیاد را که زیاد مدعى پدرى آنان بود، آورده و گفته است مى گویند اشعارى هم که عبدالرحمان بن حکم منسوب است از یزید بن مفرغ است .

آن گاه مى نویسد: ابن کلبى روایت کرده است که زیاد مدعى پدرى عباد شد و او را به خود ملحق ساخت ، همان گونه که معاویه هم زیاد را به خود ملحق ساخت و هر دو مورد هم ادعایى بیش نبود. گوید: چون به زیاد اجازه گزاردن حج داده شد و آماده مى شد که حرکت کند و خویشاوندان خویشى خود را به او عرضه مى داشتند، عباد که پینه دوز بود آمد و خود را به زیاد نزدیک ساخت و با او به گفتگو پرداخت . زیاد گفت : واى بر تو، تو کیستى ؟ گفت : من پسر تو هستم . گفت : اى واى بر تو کدام پسرم . عباد گفت : تو با مادرم فلان زن که از فلان عشیره بود زنا کردى و مادرم مرا زایید و من میان بنى قیس بن ثعلبه و برده زر خرید ایشان بودم و هم اکنون هم برده ایشانم .

زیاد گفت : به خدا سوگند راست مى گویى و من مى دانم چه مى گویى و کسى فرستاد که او را از بنى قیس خرید و آزاد کرد و زیاد مدعى پدرى او شد و او را به خود ملحق ساخت و به سبب او از افراد قبیله قیس بن ثعلبه دلجویى مى کرد و به آنان صله مى پرداخت . کار عباد چندان بالا گرفت که معاویه پس از مرگ زیاد، او را حاکم سیستان کرد و برادرش عبیدالله بن زیاد را به ولایت بصره گماشت . عباد، ستیره دختر انیف بن زیاد کلبى را که به روزگار خود سالار قبیله کلب بود به همسرى گرفت و شاعرى خطاب به انیف اشعار زیر را سروده است :

این پیام را به ابوترکان برسان که آیا خواب بودى یا گوشت کر و سنگین است که دخترى پاکیزه نسب را که نیاکانش از خاندان علیم و معدن کرم و بزرگوارى هستند به همسرى برده و بنى قیس درآوردى ، مگر عباد و تبارش را نمى شناختى .
حسن بصرى مى گفته است : سه چیز در معاویه بود که اگر فقط یکى از آن سه را هم مرتکب شده بود، کار درمانده کننده اى بود. نخست اینکه همراه سفلگان بر این امت شورش کرد و حکومت را به زور درربود. دو دیگر پیوستن زیاد را به خویشتن آن هم بر خلاف سخن پیامبر صلى الله علیه و آله که فرموده است : فرزند از بستر است و براى زناکار سنگ .

و سوم کشتن حجر بن عدى واى بر او از کشتن حجر و یاران حجر.
شرقى بن قطامى  روایت کرده و گفته است : سعید بن سرح وابسته و آزادکرده حبیب بن عبد شمس ، شیعه على بن ابى طالب علیه السلام بود. چون زیاد به حکومت کوفه آمد به جستجوى او پرداخت و او را به بیم افکند. سعید بن سرح خود را به حضور امام حسن رساند و به ایشان پناهنده شد. زیاد برادر و فرزندان و همسر سعید را گرفت و زندانى کرد و اموال سعید را مصادره و خانه اش را ویران کرد. حسن بن على علیه السلام براى زیاد چنین نوشت :

اما بعد، تو به مردى از مسلمانان که هر چه براى ایشان و برعهده ایشان است ، براى او هم خواهد بود هجوم برده اى ، خانه اش را ویران کرده اى ، اموالش را گرفته اى و همسر و افراد خانواده اش را به زندان افکنده اى ، اگر این نامه من به دست تو رسید، براى او خانه اش را بساز و مال و زن و فرزندش را به او برگردان و شفاعت مرا در موردش بپذیر که من او را پناه داده ام ، والسلام .

زیاد در پاسخ چنین نوشت :
از زیاد بن ابى سفیان به حسن بن فاطمه ! اما بعد، نامه ات که در آن نام خودت را پیش از نام من نوشته بودى رسید. تو چیزى مى خواهى و نیازمندى ، و من دولتمرد هستم و تو رعیتى ولى چنان به من فرمان مى دهى که مى گویى همچون فرمان سلطان بر رعیت باید اطاعت شود. در مورد تبهکارى که با بداندیشى او را پناه داده اى و به کار او راضى هستى ، براى من نامه نوشته اى و به خدا سوگند که تو درباره او بر من پیشى نخواهى گرفت هر چند میان پوست و گوشت تو جاى داشته باشد و من اگر بر تو دست یابم نه با تو مدارا مى کنم و نه تو را رعایت خواهم کرد و همانا دوست داشتنى ترین گوشتى که مى خواهم آنرا بخورم ، گوشتى است که تو از آنى . اینک او را در قبال گناهش به کسى تسلیم کن که از تو بر او سزاوارتر است ، بر فرض که او را عفو کنم چنان نیست که شفاعت تو را درباره او پذیرفته باشم و اگر او را بکشم فقط به سبب آن است که پدر تبهکار تو را دوست مى دارد، والسلام

چون این نامه به حسن علیه السلام رسید آن را خواند و لبخند زد و موضوع را براى معاویه نوشت و نامه زیاد را هم ضمیمه آن کرد و به شام فرستاد. براى زیاد هم فقط دو کلمه نوشت که چنین بود از حسن بن فاطمه به زیاد بن سمیه ، اما بعد، همانا که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : فرزند از بستر است و براى زناکار سنگ است . والسلام .

و چون معاویه نامه اى را که زیاد براى حسن علیه السلام نوشته بود خواند، شام بر او تنگ شد و براى زیاد چنین نوشت :
اما بعد، حسن بن على نامه تو را که در پاسخ نامه او را در مورد ابن سرح نوشته بودى براى من فرستاده است بسیار از تو شگفت کردم و دانستم که تو داراى دو منش و اندیشه اى یکى از ابوسفیان و دیگرى از سمیه . آنچه از ابوسفیان است ، بردبارى و دوراندیشى است و آنچه از سمیه است چیزهایى شبیه به خود اوست . از جمله این کارها نامه تو به حسن است که در آن پدرش دشنام داده اى و او را تبهکار شمرده اى و حال آنکه به جان خودم سوگند که تو در تبهکارى از پدر سزاوارترى . اما اینکه حسن براى نشان دادن برترى خود بر تو نام خود را مقدم بر نام تو نوشته است ، اگر درست بیندیشى چیزى از تو نمى کاهد، اما اینکه او در فرمان دادن بر تو مسلط باشد، براى کسى همچون حسن این تسلط حق است . اما نپذیرفتن تو شفاعت او را بهره و ثوابى بوده است که از خود کنار زده اى و آن را براى کسى واگذار کرده اى که از تو به آن ثواب شایسته تر است .

اینک چون این نامه من به دست تو رسید، آنچه از سعید بن ابى سرح در دست دارى رها کن ، خانه اش را بساز و اموالش را بر او برگردان و متعرض او مباش و من براى حسن که بر او درودباد نوشته ام که سعید را مخیر کند، اگر مى خواهد پیش او بماند و اگر مى خواهد به سرزمین خود برگردد، و تو را هیچ تسلطى بر او نیست نه زبانى و نه به گونه دیگر. اما اینکه نامه ات براى حسن را به نام خودش با اضافه به نام مادرش ‍ نوشته اى و او را به پدرش نسبت نداده اى ، حسن از کسانى نیست که به او اهانت شود، اى بى مادر، مى دانى که او را به چه مادر بزرگوارى نسبت داده اى ، مگر نمى دانستى که او فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله است و انتساب به او اگر مى دانستى و مى اندیشیدى براى حسن افتخارآمیزتر است ، معاویه پایین نامه اشعارى هم نوشت که از جمله این ابیات است :

همانا حسن پسر آن کسى است که پیش از او بود و چون حرکت مى کرد مرگ هم با او همراه بود، مگر شیر ژیان جز مانند خود، چیزى مى زاید و اینک حسن شبیه و نظیر همان شیر است ، و چون بخواهند خرد و بردبارى او را بسنجند، خواهند گفت همسنگ دو کوه یذبل و ثبیر است 

ابن ابى الحدید سپس موضوعى را درباره برنده شدن عباد پسر زیاد در اسب دوانى آورده است که خارج از مسائل تاریخى است و در ادامه چنین گفته است :
نخستین بار که زیاد برکشیده شد، آن بود که ابن عباس به هنگام خلافت على علیه السلام او را به جانشینى خود در بصره گماشت . اشتباهها و سستیهایى از او به اطلاع على علیه السلام رسید و براى او نامه هایى نوشت و او را ملامت و سرزنش ‍ کرد و از جمله آنها نامه اى است که سیدرضى که خدایش بیامرزد، بخشى از آن را آورده است و ما هم ضمن مطالب گذشته همان مقدارى را که سیدرضى آورده است ، شرح دادیم .

و على علیه السلام ، سعد وابسته خویش را پیش زیاد گسیل فرمود تا او را به فرستادن بیشتر اموال بصره به کوفه تشویق کند. میان سعد و زیاد بگو مگو و ستیز درگرفت و سعد که پیش على علیه السلام برگشت از زیاد شکایت کرد و بر او عیب گرفت ، على علیه السلام براى زیاد چنین نوشت :

اما بعد، سعد مى گوید که تو با ستم او را دشنام و بیم داده اى و با تکبر و جبروت با او رویارویى کرده اى چه چیزى تو را به تکبر واداشته است و حال آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است کبر رداى خداوند است و هر کس با رداى خداوند ستیز و برابرى کند خدایش در هم مى شکندو به من خبر داده است که تو در یک روز از خوراکهاى گوناگون و بسیار فراهم مى سازى و همه روزه بر خویشتن روغن مى زنى . چه زیانى براى تو دارد که چند روزى خداى را پاس داشته و روزه بدارى و بخشى از خوراکى را که در اختیار توست ، در راه خدا صدقه دهى و نان بدون نان خورش خورى که این کار شعار صالحان است .

آیا در حالى که در نعمتها مى چرى ، طمع به لطف خدا دارى ، خوراک خود را به همسایه و بینوا و ناتوان و فقیر و یتیم و بیوه زن اختصاص بده تا براى تو پاداش صدقه دهندگان حساب شود. به من خبر داده اند که در گفتار، سخن صالحان و نکوکاران را بر زبان مى آورى و در کردار، کردار خطاکاران دارى و اگر چنین مى کنى بر خویشتن ستم روا مى دارى و عمل خود را نابود مى سازى . به بارگاه خدایت توبه کن تا کارت به صلاح انجامد. در کار خود میانه رو باش و افزونیها را براى روز نیازمندى خود رستاخیز به پیشگاه خدایت پیشکش کن ، وانگهى روز در میان بر سر و موى خویش روغن بزن که من شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: روز در میان روغن بمالید و فراوان چنان مکنید.

زیاد براى على علیه السلام چنین نوشت :
اما بعد، اى امیرالمؤ منین ! سعد پیش من آمد هم در سخن و هم در کردار بى ادبى کرد که او را از بر خویش راندم و سزاوار بیش از این بود. اما آنچه درباره اسراف و مصرف کردن خوراکهاى رنگارنگ و نعمتهاى گوناگون فرموده اى ، اگر آن گزارشگر راستگوست خدایش پاداش صالحان ارزانى دارد و اگر دروغگوست خدایش از عقوبت دشوار دروغگویان حفظ فرماید، اما این سخن او که من دادگرى را توصیف و جز آن عمل مى کنم ، در این صورت من از زیان کاران خواهم بود. اى امیرالمؤ منین در این سخن که فرمودى به مقتضاى مقامى که در آن هستى قضاوت فرماى ، دعوى بدون گواه چون تیر بدون پر و پیکان است ، اگر در آن باره دو شاهد عدل آورد، درست است وگرنه دروغ و ستم او براى تو روشن مى شود.
ابن ابى الحدید سپس برخى از کلمات و خطبه هاى زیاد را آورده است که براى نمونه و از باب آن که

مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار

به ترجمه یکى دو مورد بسنده مى شود.
از سخنان اوست :
نسبت به خراج دهندگان نیکویى کنید که تا آنان فربه باشند شما فربه خواهید بود.
خردمند کسى نیست که چون به کارى درافتاد به چاره اندیشى پردازد، خردمند کسى است که پیش از درافتادن در کار چاره سازى کند که در آن نیفتد.
هرگز نامه کسى را نخواندم مگر آنکه اندازه خردش را از آن دانستم .

دیرکردن در پاداش نیکوکار پستى و فرومایگى است و شتاب در عقوبت گنهکار خطا و سبکى است .
شعبى روایت مى کند که چون زیاد خطبه بدون حمد و ثناى خدا و درود به پیامبر را در بصره ایراد کرد و به همین سبب به خطبه بتراء مشهور است و از منبر فرود آمد، همان شب صداى مردم را شنید که از خود پاسدارى مى کردند، گفت : این چیست ؟ گفتند: این شهر گرفتار فتنه است ، آن چنان که گاه زنى از مردم شهر را جوانان تبهکار مى گیرند و به او مى گویند فقط حق دارى سه بار فریاد بکشى ، اگر کسى پاسخت را داد که هیچ وگرنه براى ما هر کارى را که انجام دهیم سرزنشى نیست . زیاد خشمگین شد و گفت : پس من چکاره ام و براى چه آمده ام . چون صبح شد میان مردم جار زده شد که جمع شوند و چون جمع شدند گفت : اى مردم من از آنچه شما در آن هستید، اطلاع یافتم و بخشى از آن را شنیدم .

اینک شما را بیم و یک ماه مهلت مى دهم که مدت لازم براى پیمودن مسافت تا خراسان و حجاز و شام است و پس از آن هر کس را پیدا کنیم که پس از نماز عشاء از خانه خود بیرون آمده باشد، خونش هدر خواهد بود. مردم برگشتند و مى گفتند: این سخن هم همانند سخنانى امیرانى است که پیش از او آمده اند. چون مدت یک ماه سپرى شد، سالار شرطه خویش عبدالله بن حصین یربوعى را خواست که چهارهزار پاسبان داشت و به او گفت : سواران و پیادگان خویش را آماده ساز و چون نماز عشاء را گزاردى و کسى که قرآن مى خواند بتواند دو سه جزو قرآن بخواند و بانگ طبل از قصر بلند شد، راه بیفت و هر کس را که دیدى از پسرم عبیدالله گرفته تا هر کس دیگر سرش را براى من بیاور، و اگر در موردى براى کسب اجازه یا شفاعت به من مراجعه کنى گردنت را خواهم زد.

گوید: بامداد آن شب هفتصد سر بریده بر در کاخ ریخته بود، شب دوم پنجاه سر آورد و شب سوم فقط یک سر آورد و پس از آن چیزى نیاورد و چنان شد که مردم همینکه نماز عشاء مى گزاردند، شتابان به خانه هاى خود برمى گشتند و چنان بود که برخى کفشهاى خود را رها مى کردند.

عایشه براى زیاد مى خواست نامه بنویسد و نمى دانست عنوان آنرا چه بنویسد، اگر مى نوشت زیاد بن عبید یا زیاد بن ابیه را خشمگین مى ساخت و اگر مى نوشت زیاد بن ابى سفیان مرتکب گناه مى شد، ناچار نوشت از ام المؤ منین به پسرش زیاد، همین که زیاد عنوان نامه را خواند خندید و گفت ام المؤ منین براى انتخاب این عنوان به زحمت افتاده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۱

حتما ببینید

نامه ۷۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۵ و من کتاب له ع إلى معاویه من المدینه- فی أول ما بویع له …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code