خانه / 100-120 ترجمه خطبه ها شرح ابن میثم / خطبه۱۱۸ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

خطبه۱۱۸ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۱صبحی صالح)

و من خطبه له ( علیه ‏السلام ) بعد لیله الهریر

و قد قام إلیه رجل من اصحابه فقال : نهیتنا عن الحکومه ثم أمرتنابها ، فلم ندر أى الأمرین أرشد ؟ فصفق علیه السلام إحدى یدیه على الأخرى ثم قال :

هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَکَ اَلْعُقْدَهَ أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ أَنِّی حِینَ أَمَرْتُکُمْ بِمَا أَمَرْتُکُمْ بِهِ حَمَلْتُکُمْ عَلَى اَلْمَکْرُوهِ اَلَّذِی یَجْعَلُ اَللَّهُ فِیهِ خَیْراً فَإِنِ اِسْتَقَمْتُمْ هَدَیْتُکُمْ وَ إِنِ اِعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُکُمْ وَ إِنْ أَبَیْتُمْ تَدَارَکْتُکُمْ لَکَانَتِ اَلْوُثْقَى وَ لَکِنْ بِمَنْ وَ إِلَى مَنْ أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِی کَنَاقِشِ اَلشَّوْکَهِ بِالشَّوْکَهِ وَ هُوَ یَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا اَللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أَطِبَّاءُ هَذَا اَلدَّاءِ اَلدَّوِیِّ وَ کَلَّتِ اَلنَّزَعَهُ بِأَشْطَانِ اَلرَّکِیِّ أَیْنَ اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ دُعُوا إِلَى اَلْإِسْلاَمِ فَقَبِلُوهُ وَ قَرَءُوا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ فَأَحْکَمُوهُ وَ هِیجُوا إِلَى اَلْجِهَادِ فَوَلِهُوا وَلَهَ اَللِّقَاحِ إِلَى أَوْلاَدِهَا وَ سَلَبُوا اَلسُّیُوفَ أَغْمَادَهَا وَ أَخَذُوا بِأَطْرَافِ اَلْأَرْضِ زَحْفاً زَحْفاً وَ صَفّاً صَفّاً بَعْضٌ هَلَکَ وَ بَعْضٌ نَجَا لاَ یُبَشَّرُونَ بِالْأَحْیَاءِ وَ لاَ یُعَزَّوْنَ عَنِ اَلْمَوْتَى مُرْهُ اَلْعُیُونِ مِنَ اَلْبُکَاءِ خُمْصُ اَلْبُطُونِ مِنَ اَلصِّیَامِ ذُبُلُ اَلشِّفَاهِ مِنَ اَلدُّعَاءِ صُفْرُ اَلْأَلْوَانِ مِنَ اَلسَّهَرِ عَلَى وُجُوهِهِمْ غَبَرَهُ اَلْخَاشِعِینَ أُولَئِکَ إِخْوَانِی اَلذَّاهِبُونَ فَحَقَّ لَنَا أَنْ نَظْمَأَ إِلَیْهِمْ وَ نَعَضَّ اَلْأَیْدِی عَلَى فِرَاقِهِمْ إِنَّ اَلشَّیْطَانَ یُسَنِّی لَکُمْ طُرُقَهُ وَ یُرِیدُ أَنْ یَحُلَّ دِینَکُمْ عُقْدَهً عُقْدَهً وَ یُعْطِیَکُمْ بِالْجَمَاعَهِ اَلْفُرْقَهَ وَ بِالْفُرْقَهِ اَلْفِتْنَهَ فَاصْدِفُوا عَنْ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اِقْبَلُوا اَلنَّصِیحَهَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَیْکُمْ وَ اِعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِکُمْ

لغات

ضلع : به فتح ضاد و سکون لام ، میل و گرایش

نزعه : مردان آبکش

مره : جمع مارهه و این به معناى چشمى است که تباه شده است یعنى چشمان آنها سپید گشته بود .

رکیّ : جمع رکیّه به معناى چاه است

سنّى له کذا : آن را براى او نیکو و آسان ساخت

داء الدّوىّ : درد سخت ، دویّ اسم فاعل از دوى ( بیمار شد ) صفت براى داء و با موصوف خود از یک لفظ مى ‏باشد .

عقلت علیه کذا : او را بر آن پایبند کردم

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت علیه السّلام است:

« مردى از یاران آن حضرت برخاست و گفت : ما را از حکمیّت منع کردى ، سپس ما را به آن فرمان دادى نمى‏ دانیم کدام یک از این دو دستور درست‏تر است . امام علیه السّلام دستهاى خود را بر هم زد و فرمود :

این سزاى کسى است که پیمان را بشکند ، و شرط بیعت را به جا نیاورد ، هان به خدا سوگند هنگامى که شما را به جنگ با سپاهیان معاویه فرمان دادم ، به امرى که خوشایندتان نبود ، لیکن خداوند خیرتان را در آن قرار داده بود وادار کردم که اگر در آن راه پایدارى مى ‏کردید ، شما را راهنما بودم ، و اگر از آن منحرف مى‏ شدید ، شما را به راه مى ‏آوردم و اگر سر پیچى مى‏ کردید چاره‏جویى مى‏ کردم ، و البتّه این رأیى درست‏تر و استوارتر بود ، امّا به کمک چه کسى مى‏ جنگیدم ؟ و به چه کسى اعتماد مى‏ کردم ؟ مى‏خواهم درد را به کمک شما درمان کنم ، و حال این که شما خود ، درد من مى ‏باشید ، من مانند کسى هستم که بخواهد خار را به وسیله خار بیرون آورد با این که مى‏ داند میل خار به خار است .

بار خدایا پزشکان این درد جانکاه به ستوه آمده‏ اند ، و آبکشان از کشیدن ریسمانهاى این چاه ناتوان گشته ‏اند ، کجایند آنانى که چون به اسلام فرا خوانده شدند ، آن را پذیرفتند ؟ و قرآن را تلاوت کردند و به کار بستند ، و هنگامى که به جهاد ترغیب شدند ، مانند ماده شترانى که شیفته فرزندان خویشند ، واله و دلباخته آن گشتند شمشیرها را از نیام بیرون کشیدند ، و صف در صف اطراف زمین را فرا گرفتند . برخى از اینها به شهادت رسیدند ، و بعضى به سلامت ماندند ، براى آنها که زنده مى‏ ماندند شاد نمى ‏شدند ، و در مرگ شهیدان به یکدیگر تسلیت نمى‏ گفتند ، چشمهایشان از گریه شب سپید شده ، و شکمهاشان از روزه به پشت چسبیده ، و لبهایشان از کثرت دعا خشک گشته ،و رنگ رخسارشان از شب زنده‏ دارى زرد شده ، و غبار خشوع بر چهره آنان نشسته بود .

آنان برادران من بودند که رفتند ، و سزاوار است که تشنه دیدارشان باشیم ، و از دورى آنها انگشت حسرت بگزیم ، شیطان راههاى خود را براى شما آسان و هموار مى ‏سازد و مى‏ خواهد پیوندهاى شما را با دین اندک اندک بگسلاند ، و جمعیّت شما را به تفرقه ، و تفرقه را به فتنه مبدّل گرداند ، پس از وسوسه ‏ها و افسونهاى او روى بگردانید ، و از کسى که نصیحت و خیرخواهى را به شما هدیّه مى‏ کند بپذیرد ، و آن را آویزه گوش جان سازید . »

 

شرح

امام ( ع ) این سخنان را در صفّین ، هنگامى که یاران خود را از پذیرش حکمیّت ، منع کرده ، و سپس به قبول آن فرمان داده بود ایراد فرموده است :

موضوع این است که چون معاویه در شب معروف به لیله الهریر شکست خود و پیروزى على ( ع ) را در جنگ دریافت ، به عمر و عاص مراجعه کرد تا براى او تدبیرى بیندیشد ، عمرو به او گفت : من براى چنین موقعى چاره‏اى برایت در نظر گرفته‏ ام ، و آن این است که یاران خود را فرمان دهى قرآنها را بر نیزه‏ ها بلند کنند ، و یاران على را به حکومت و داورى قرآن فرا خوانند ، زیرا آنان چه این دعوت را بپذیرند و چه نپذیرند قطعا پراکنده مى‏ شوند ، از این رو در بامداد لیله الهریر در همان هنگام که مالک اشتر سردار بزرگ سپاه على ( ع ) در آستانه پیروزى قرار گرفته بود قرآنهاى بزرگ مسجد جامع دمشق را بر ده نیزه بلند کرده ، و با استغاثه فریاد برآوردند : اى گروه مسلمانان درباره برادران دینى خود از خدا بترسید ، در باره ما از قرآن داورى بخواهید ، نسبت به زنان و دختران از خدا بیم داشته باشید ،

یاران على ( ع ) چون چنین دیدند گفتند اینها برادران و همکیشان مایند ، از ما درخواست گذشت کرده و خواسته ‏اند که با رجوع به کتاب خدا آسایش آنها را تأمین کنیم ، رأى صحیح این است که اندوه آنها را بر طرف سازیم ، على ( ع ) ازاین اظهار نظر آنها به خشم آمد ،

و فرمود : إنّها کلمه حقّ یراد بها باطل یعنى این سخن حقّى است که به وسیله آن باطلى خواسته مى‏ شود ، درباره این گفتار امام ( ع ) پیش از این سخن گفته شده است ، بارى بر اثر این حادثه یاران امام ( ع ) دو دسته شدند ، دسته‏اى از نظر آن حضرت که پافشارى در ادامه جنگ بود ،پیروى مى‏ کردند ، و رأى دسته دیگر متارکه جنگ و رجوع به حکمیّت بود ، و این دسته اکثریّت داشتند ، از این رو نزد آن حضرت اجتماع کردند و گفتند اگر جنگ را متوقّف نکنى ، تو را مانند عثمان به قتل مى‏ رسانیم ، امام ( ع ) ناگزیر با نظر اینها موافقت کرد و دستور داد مالک اشتر از نبردگاه خود باز گردد ، سپس پیمان نامه صلح نوشته شد ، و آن را به نظر یاران على ( ع ) رسانیدند ، و بر حکمیّت اتّفاق کردند ،لیکن گروهى از یاران على ( ع ) از این امر ، سرباز زدند و گفتند : تو ما را از پذیرش حکمیّت نهى کرده بودى و سپس ما را بدان فرمان دادى ، نمى‏ دانیم کدام یک از این دو امر درست‏تر است ، و این خود نشانه این است که در امامت خود شکّ دارى ، امام ( ع ) مانند کسى که از کار خود پشیمان باشد ، از خشم دستها را برهم زد و فرمود : این سزاى کسى است که رأى درست و لازم را نپذیرفته و بیعت را شکسته است ، یعنى رأى درست و متقنى را که آن حضرت اتّخاذ فرموده بود ، و آن ادامه جنگ و پافشارى بر آن بود و آنچه آنان را بدان فرمان داده بود ، همان دوام نبرد و پیکار بود ، و این را شما ناخوش و ناپسند دانستید ، در حالى که خداوند خیر شما را که پیروزى و نیکفرجامى بود ، در آن قرار داده بود ، و قوّمتکم یعنى شما را با قتل و ضرب و مانند اینها راست مى ‏گردانیدم و معناى تدارکتکم نیز همین است .

 

فرموده است: لکانت الوثقى،
یعنى امرى متقن و استوار بود.

فرموده است: و لکن بمن
یعنى از چه کسى بر ضدّ اندیشه ناصواب شما کمک مى‏ گرفتم و إلى من و به چه کسى مراجعه و به او اعتماد مى‏ کردم

فرموده است: ارید أن أداوی بکم یعنى: مى‏ خواهم دردى را که از برخى ازشما به من رسیده است، به وسیله برخى دیگر از شما، درمان کنم، در حالى که شما خود درد من مى‏ باشید، و در این باره من مانند کسى هستم که بخواهد خار را به وسیله خار بیرون آورد، در صورتى که مى‏ داند خار میل به خار دارد، و این در عرب مثل است براى کسى که بر ضدّ شخصى از او کمک خواسته شود و حال این که او گرایش به آن شخص دارد،

 

و عبارت مثل این است که: لا تنّقش الشّوکه بالشّوکه فإنّ ضلعها معها یعنى خار را با خار بیرون نکشید، که میل خار به خار است، امام (ع) مى‏ گوید: یارى خواستن من از دسته‏اى از شما براى اصلاح دسته‏اى دیگر از شما مانند بیرون کشیدن خار، به وسیله خار است، جهت تشبیه این است که طبیعت برخى شبیه بعضى دیگر است و گرایش به یکدیگر دارند، همچنان که خار نیز همانند خار است، و هنگام بیرون آوردن آن از بدن، خار به طرف خار مایل و گاهى هم در کنار آن شکسته مى‏ شود و لازم است با وسیله دیگرى آن را بیرون آورد.

سپس امام (ع) به خداوند شکایت مى ‏برد، و مراد آن حضرت از داء الدّوی اعتیاد آنها به مخالفت با دستورها، و اهمال آنها از دادن پاسخ به نداى آن حضرت است، و مقصود امام (ع) از أطبّا خود ایشان است، زیرا درد نادانى و عوارض آن، بسى بزرگتر از دردهاى محسوس جسمانى است، و طبیبان روح همان اندازه بر پزشکان بدن فضیلت دارند که روح بر تن برترى دارد، و اگر چه واژه اطبّا در این جا به گونه مجاز و استعاره آمده امّا مى‏ توان گفت به حقیقت نزدیکتر است، همچنین واژه نزعه به گونه مثل براى خود آن بزرگوار استعاره شده است، و گویاى این است که مردم از مصلحت کار خود آن چنان دور افتاده ‏اند، که گویى در ته چاه ژرفى قرار گرفته‏ اند که او از کشیدن ریسمان براى بالا آوردن آنان و سعى در نجات آنها خسته و درمانده شده است، سپس از بزرگان اصحاب پیامبر (ص) و برادران دیرین خود یاد مى‏ کند، و در باره فقدان چنین مردانى بطور سرزنش مى‏ پرسد: کجایند آنانى که از دنیا روگردانیده، و همگى توان خود را در راه یارى‏ دین صرف کردند، و این پرسش همانند این است که یکى از ما، در سختى و شدّتى قرار گرفته باشد و در این حال مى‏ پرسد برادرم کجاست سپس به بیان صفات پسندیده و اوصاف برجسته آنها مى‏ پردازد تا رغبت شنوندگان را در پیروى از روش ستوده آنها بر انگیزد، و از این که داراى چنین صفاتى نیستند آنان را مورد عتاب و سرزنش قرار دهد.

واژه أولادها منصوب به اسقاط حرف جرّ است زیرا فعل و لهوا بدون حرف جر متعدّى به دو مفعول نمى‏شود، چنان که در حدیث آمده است: لا توّله والده بولدها (مادر را به واسطه فرزندش سرگشته و اندوهگین نکنید)، زیرا آنان هنگامى که آهنگ جهاد مى‏ کردند، چهار پایان بچه‏دار را سوار شده و آنها را از فرزندانشان جدا مى ‏ساختند.

فرموده است: و أخذوا بأطراف الأرض،
یعنى با تصرّف اطراف زمین آن را گرفتند، زحفا زحفا و صفّا صفّا هر دو مصدر توکیدى براى فعل محذوف خود هستند و جانشین حال مى ‏باشند.

فرموده است: لا یبشّرون بالاحیاء و لا یعزّون بالموتى (عن القتلى)
یعنى: آنان در این راه به زنده خود توجّه نداشتند، و در صدد رعایت و حفظ حیات او نبودند، تا این که اگر در جهاد سالم بماند مژده بقاى او را به آنان دهند، و اگر کشته شود بر مرگ او بیتابى کنند، و به آنها تسلیت گویند، بلکه آنها براى جهاد در راه خدا، خویش را خالص و از هر گونه اغراضى جز این، مجرّد ساخته بودند، تا آن جا که اگر در راه خدا کسى را مى‏ کشتند، بر این امر شادمان مى ‏شدند، هر چند او پدر، و مقتول فرزند او، و یا عکس این باشد.

این که شب زنده‏ دارى موجب زردى رخسار مى ‏شود، براى این است که حرارت بدن را تحریک مى‏ کند و آب و رنگ پوست را تباه، و بدن را خشک، و صفرا را زیاد مى‏ گرداند، و زردى رخسار، بویژه در افراد ضعیف مانند مردم مدینه و مکّه و حجاز از آثار این عوامل است.

منظور از غبره الخاشعین
(غبار اهل خشوع بر چهره آنان نشسته) تنگى معاش و بدى حال و جامه خشن و سوختگى چهره زاهدانى است که از بیم عذاب خداوند به این صفات آراسته شده، و خود را از آرایشها و خوشیهاى دنیا پیراسته ‏اند واژه ظماء را که به معناى تشنگى است، براى اشتیاق خود به دیدار آنها استعاره فرموده، به مناسبت این که مانند آب در هنگام شدّت تشنگى، به وجود آنها نیاز است، و چون شوق به دیدار آنها را به منزله عطش بیان فرموده واژه ظماء را به کار برده است. مراد از واژه عقده، دین و آیینها و قانونهایى است که موجب استوارى اساس آن است و مقصود از جمله یحلّ دینکم عقده عقده، این است که شیطان پشت پا زدن به قانونها و سنّتهاى دین را در نظر شما خوب جلوه داده، و پیوندهاى شما را با آن، یکى پس از دیگرى مى‏ گسلاند، و عقده عبارت از سنّت اجتماعى است که شارع مقدّس بنا به مصالح امّت وضع، و در اجراى آن تأکید کرده است، و جدایى از اجتماع، موجب گسستن این پیوند است، نزغات شیطان همان حرکات فسادانگیز، و نفثات او وسوسه‏ هایى است که پیاپى در دلها به وجود مى‏ آورد، و مراد از کسى که نصیحت و خیرخواهى را به شما اهدا مى‏ کند، خود آن بزرگوار است، و توفیق از خداست.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه (ابن‏ میثم بحرانی) ، ج ۳ ،

بازدیدها: ۱۵

حتما ببینید

خطبه۲۱۸ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۲۲۷صبحی صالح) و من دعاء له ( علیه‏ السلام ) یلجأ فیه إلى اللّه لیهدیه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code