خانه / 120-140 ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید / خطبه ۱۲۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خونریزیهاى آینده در بصره)(قسمت دوم)

خطبه ۱۲۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خونریزیهاى آینده در بصره)(قسمت دوم)

قسمت دوم

ابو جعفر مى گوید : چون ابو احمد کنار رود مبارک فرود آمد  نخستین کارى که در مورد سالار زنگیان کرد این بود که براى او نامه یى نوشت و او را به توبه و بازگشت به سوى خداوند فرا خواند تا از خونهایى که ریخته است و حرمتهایى که شکسته و شهرها که ویران کرده است و اموال و زنانى را که حلال دانسته و ادعاى مواردى که خداوند او را شایسته آن ندانسته است  همچون امامت و نبوت توبه کند. به او فهماند که در توبه براى او گشاده و امان براى او موجود است و اگر او از کارهایى که موجب خشم خداوند متعال است دست بردارد و در جماعت مسلمانان درآید همین موضوع جرمهاى گذشته او را با همه بزرگى خواهد پوشاند و بدین وسیله به بهره و پاداش بزرگ در دنیا آخرت خواهد رسید.

ابو احمد این نامه را همراه فرستاده اى گسیل داشت . فرستاده تقاضا کرد او را نزد سالار زنگیان ببرد، آنان از پذیرفتن آن نامه و بردن او پیش سالار خود امتناع کردند، فرستاده آن نامه را پیش ایشان پرتاب کرد، زنگیان نامه را برداشتند و پیش سالار خود بردند؛ آن را خواند و هیچ پاسخى نداد. فرستاده پیش ابو احمد برگشت و او را آگاه ساخت . ابو احمد پنج روز به سان دیدن از کشتیها و مرتب ساختن سرهنگان و غلامان و وابستگان در آنها و انتخاب تیراندازان و نشاندن در زورقها سرگرم بود و سپس روز ششم همراه سپاهیان خود و پسرش ابو العباس آهنگ شهر سالار زنگیان که آن را (مختاره ) نام نهاده بود کرد. ابو احمد از راه رود ابو الخصیب سوى آن شهر رفت و بر آن مشرف شد و با دقت نگریست ، استوارى و دیوارهاى بلند و خندقهاى ژرف آن را دید که از هر سو شهر را احاطه کرده است و متوجه شد راهى را که به شهر مى رسد کور کرده است و منجنیقهاى بسیار و عراده ها و کمانهاى چند تیره و ابزارهاى جنگى دیگر بر دیوارها و باروى شهر نهاده است . ابو احمد چیزهایى دید که نظیر آن را از هیچیک از ستیز کنندگان با خلیفه ندیده بود و شمار جنگجویان و اجتماع ایشان چنان بود که کار خویش را دشوار دید.

زنگیان همین که ابو احمد و سپاهیانش را دیدند چنان بانگ برداشتند که زمین به لرزه در آمد، ابو احمد در آن حال به پسرش ابو العباس گفت : کنار دیوار شهر پیشروى کند و کسانى را که بر فراز دیوارند تیر باران کند. ابو العباس چنان کرد و کشتیهاى خود را چندان جلو برد که به دیواره و بندرگاه قصر سالار زنگیان رسید.

زنگیان نیز همگى به جایى که کشتیها نزدیک شده بودند آمدند و هجوم آوردند، تیرها و سنگهاى منجنیقها و عراده ها و فلاخنهاى ایشان پیاپى مى رسید و عوام زنگیان نیز با دست خویش سنگ مى انداختند آن چنان که چشم به هر سو مى افتاد در آن تیر یا سنگ مى دید.
ابو العباس سخت پایدارى کرد. سالار زنگیان و پیروانش کوشش و پایدارى و شکیبایى ایشان را چنان دیدند که تا آن روز از هیچ کس ‍ که با آنان جنگ کرده بود بدان گونه ندیده بودند. در این هنگام ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد با همراهان خود براى استراحت و مداواى زخمهایشان به جایگاه خویش برگردند؛ آنان چنان کردند. در این حال دو تن از جنگجویان زنگى که در زورقها جنگ مى کردند از ابو احمد امان خواستند و آن دو بلمهاى خود را همراه قایقرانان و ابزارى که در آن بود نزد ابو احمد آوردند.

او فرمان داد به آن دو قایقران خلعتهاى زیبا و کمربندهاى آراسته به زر و اموال دیگر دادند و به دیگران خلعتهاى حریر سرخ و سبز دادند که آن را بسیار پسندیدند و به همگان مال بخشید و فرمان داد آنان را به جایى نزدیک ببرند که دیگر همکارانشان آنان را ببینند و این از موثرترین حیله ها بود که علیه سالار زنگیان بکار گرفته شد. دیگر قایقرانان که دیدند نسبت به همکاران آنان چگونه عمل شد و مورد عفو قرار گرفتند و نسبت به آنان نیکى شد به امان گرفتن راغب شدند و در آن مورد رقابت کردند و گروه بسیارى از ایشان در حالى که به آنچه براى ایشان مقرر شده بود تمایل داشتند به ابو احمد پیوستند.

او فرمان داد براى آنان نیز همان چیزهایى که به یارانش نشان داده شده است مقرر گردد و چون سالار زنگیان دید که قایقرانان به گرفتن امان رغبت نشان مى دهند دستور داد همه آنان را که در دجله بودند به ورود ابو الخصیب برگردانند و کسانى را بر دهانه رود گماشت تا از بیرون آمدن ایشان جلوگیرى کنند و دستور داد بلمهاى ویژه خودش را آشکار سازند و بهبود بن عبدالوهاب را براى فرماندهى آن فرا خواند. بهبود از نیرومندترین سرداران او بود و ساز و برگ و شمار فراوان داشت . بهبود آماده شد و با لشکرى گران از زنگیان آهنگ ایشان کرد، میان او و ابو حمزه نصیر که فرمانده نیروهاى آبى بود و ابو العباس پسر ابو احمد جنگهاى سختى روى داد که در تمام آنها پیروزى از آن سپاهیان سلطان بود، و در هر بار بهبود پس از آنکه نیروى بیشترى جمع مى کرد به جنگ باز مى گشت و به جان آن مى افتاد. سرانجام سپاهیان ابو احمد به خوبى و شایستگى از عهده اش بر آمدند و او را وادار به شکست و گریز کردند و کنار قصر سالار زنگیان راندند، در آن حال دو نیزه به او اصابت کرد و با تیرها نیز زخمى شد و سنگهایى که به او خورده بود او را سست کرد و در حالى که مشرف به مرگ شده بود او را به رود ابو الخصیب برگرداندند و (از معرکه ) بیرون بردند. یکى از سرهنگان گرانقدر زنگیان که بسیار دلیر نیرومند و در جنگ پیشتاز بود و عمیره نام داشت همراه او کشته شد.

گروهى دیگر از زنگیان از ابو احمد امان خواستند که به همگان مال بخشید و خلعت داد و به نیکى رفتار کرد. ابو احمد با تمام افراد سپاه خویش که در آن هنگام پنجاه هزار مرد بودند سوار شد، سالار زنگیان نیز همراه سیصد هزار مرد بود که همگان جنگ و دفاع مى کردند، برخى شمشیرزن و نیزه دار و تیرانداز بودند و افرادى با فلاخن سنگ پرتاب مى کردند و با منجنیق و عراده ها جنگ مى کردند و ناتوانترین ایشان کسانى بودند که با دست خویش سنگ مى زدند و تماشاچیان و سیاهى لشکر بودند و کارشان فریاد زدن و نعره کشیدن برد، زنان هم در این کار با آنان شرکت داشتند.

ابو احمد آن روز تا هنگام ظهر مقابل لشکر سالار زنگیان ماند، آن گاه فرمان داد ندا دهند که امان براى همگان از سیاه و سرخ خواهد بود مگر براى دشمن خدا على بن محمد، همچنین دستور داد بر تیرها با همان مطالبى که جار زده بودند امان نامه هایى بنویسند و در آنها به مردم وعده نیکى و احسان دهند و میان لشکرگاه سالار زنگیان بیندازد. بدین گونه دلهاى گروه بسیارى از آنان که بدون بینش و دانش از او پیروى کرده بودند به ابو احمد مایل شد و در آن روز هم شمارى بلم و زورق به او پیوست و او همه سرنشینان آنها را مال داد و نسبت به آنان احسان کرد.

در این هنگام دو سرهنگ از سرهنگان ابو احمد که از وابستگان او در بغداد بودند به حضورش آمدند یکى بکتمر نام داشت و دیگرى بغرا  و آن دو با گروهى از سپاهیان خویش بودند. ورود آنان مایه افزونى نیروى ابو احمد شد و فرداى آن روز با همه سپاهیانش کوچ کرد و در جایى مقابل شهر و لشکرگاه سالار زنگیان ، که آن را براى فرود آمدن خود برگزیده بود، فرود آمد و همانجا مقیم شد و آن را لشکرگاه خویش قرار داد و سرهنگان و فرماندهان سپاه خود را مرتب و مستقر ساخت . نصیر را که سالار نیروهاى آبى بود در ابتداى لشکرگاه و زیرک ترکى را در نقطه اى دیگر و على بن جهشار، حاجب خود را در نقطه اى دیگر مستقر ساخت ، راشد غلام وابسته خود را به فرماندهى غلامان و وابستگان خویش که از ترکان و دیلمان و خزران و رومیان و طبرستانیان و افراد مغرب و سیاهان زنگى و گروهى هم از فرغانیان و کردان و ایرانیان بودند گماشت و آنان را چنان مستقر ساخت که راشد و یارانش ‍ همگى گرداگرد خیمه ها و خرگاههاى ابو احمد بودند، صاعد بن مخلد وزیر و دبیر خویش را همراه لشکرى دیگر از غلامان و وابستگان بالاتر از لشکر راشد قرار داد، مسرور بلخى را که سرهنگ و سالار اهواز بود بر لشکرى دیگر که بر جانبى دیگر گماشت . سرهنگى دیگر را که معروف به موسى بود از پى آن دو فرستاد و او با لشکر و یاران آماده نبرد بود. بغراج ترکى را همراه لشکرى گران با شمار و ساز و برگ فراوان بر ساقه لشکر خویش گماشت .

ابو احمد که چگونگى حال سالار زنگیان و استواى جایگاه و بسیارى سپاه او را دید دانست که چاره یى از صبر و پایدارى و طولانى شدن مدت محاصره ندارد و باید لشکریان سالار زنگیان را تا آنجا که مى تواند پراکنده سازد و به آنان امان دهد و نسبت به هر کس از آنان که بر مى گردند نیکى کندو نسبت به کسانى که در گمراهى خود پایدارند سختگیرى کند، و نیازمند به بیشتر کردن بلمها و زورقهاى خود و جنگ افزارهاى آبى است . ابو احمد شروع به ساختن شهرى مانند شهر سالار زنگیان کرد و دستور داد فرستادگانى همه جا بفرستند که صنعتگران و آلات و ابزارهاى لازم را از زمین و آب به لشکرگاهش برسانند و خوار و بار و زاد و توشه را کنار شهرى که شروع به ساختن آن کرده و آن را موفقیه نام نهاده است فراهم سازند و به کار گزاران خویش نوشت که اموال را به بیت المال او در آن شهر برسانند و به بیت المال که در پایتخت (بغداد) است حتى یک درهم گسیل ندارند. فرستادگانى به سیراف و جنابه فرستاد و فرمان داد کشتیهاى بسیار بسازند که به هنگام نیاز آنها را در رودخانه ها و جایگاههاى لازم پراکنده و مستقر سازد تا آن راههاى رسیدن خوار و بار به سالار زنگیان را قطع کنند همچنین فرمان داد بخشنامه اى براى کار گزارانش فرستاده شود تا هر کس از سپاهیان را که استعداد مقاومت و پایدارى دارد پیش او بفرستند. او حدود یک ماه منتظر ماند و آذوقه پیاپى مى رسید، ابزار و صنعتگران هم رسیدند و شهر ساخته شد و بازرگانان انواع کالاها را آماده کردند و به آن شهر منتقل ساختند و بازارهایى در آن شهر ساخته شد و شمار بازرگانان و افراد متمکن در آن بسیار شد.

در همین حال کشتیها از راه دریا آنجا رسید و ده سال بود که سالار زنگیان و یارانش آن راه را بریده بودند. ابو احمد در این شهر مسجد جامع هم ساخت و با مردم در آن شهر نماز جمعه مى گزارد. او ضرابخانه هایى ساخت و در آن شهر درهم و دینار مى زدند و همه وسایل رفاه و انواع منافع در آنجا جمع شد، تا آنجا که ساکنان این شهر هیچ چیز از وسایلى که در شهرهاى بزرگ و کهن یافت مى شود کم نداشتند و از همه سو اموال بر آن مى رسید و مقررى مردم به هنگام پرداخت مى شد و آنان در گشایش قرار گرفتند و احوال آنان بهبود یافت و عموم مردم مایل شدند به سوى این شهر بروند و همانجا ساکن شوند.

ابو جعفر طبرى گوید : سالار زنگیان فرمان داد بهبود بن عبدالوهاب همراه گروهى از یاران خود در حال غفلت دشمن با زورقهاى خود به لشکرگاه ابو حمزه نصیر که فرمانده نیروهاى آبى ابو احمد بود حمله برد. بهبود همین گونه رفتار کرد و به لشکرگاه نصیر حمله برد؛ گروهى از اصحاب او را کشت و گروهى را اسیر گرفت و چند کوخ را که از ایشان بود آتش زد. سالار زنگیان ابراهیم بن جعفر همدانى را که از سرهنگان او بود همراه چهار هزار زنگى و ابو حسین محمد بن ابان مهلبى را همراه سه هزار زنگى و سرهنگى را که معروف به (دور) بود همراه یکهزار و پانصد مرد فرمان داد تا به کرانه هاى لشکرگاه ابو احمد در افتند و شبیخون زنند و غارت برند. ابو العباس از قصد ایشان آگاه شد و با فوجى گران از یاران خویش آهنگ آنان کرد و میان ابو العباس و آنان جنگهایى اتفاق افتاد که در همگى پیروزى با او بود. گروهى از زنگیان از او امان خواستند؛ پذیرفت و بر آنان خلعت پوشاند و گفت : آنان را کنار شهر سالار زنگیان ببرند و بر پاى دارند تا یاران او ایشان را ببینند. ابو احمد همچنان در مورد برانداختن سالار زنگیان چاره اندیشى مى کرد، گاه اموال فراوان به یاران و سپاهیان او مى داد و گاه با ایشان در مى افتاد و جنگ مى کرد و از رسیدن خوار و بار بدیشان جلوگیرى مى کرد. شبى به بهبود خبر رسیدن کاروانى را دادند که در آن کالاهاى گوناگون و آذوقه وجود داشت . بهبود زنگى با گروهى از مردان گزیده خویش به قصد فرو گرفتن آن قافله حرکت و در نخلستان کمین کرد. کاروان به آنجا رسید و مردمش در بى خبرى بودند بر آنان حمله برد گروهى از کاروانیان را کشت و گروهى را اسیر گرفت و آنچه از اموال مى خواست گرفت .

ابو احمد نیز که از آمدن این کاروان اطلاع داشت سرهنگى را براى بدرقه و پاسدارى کاروان با گروهى اندک گماشته بود آن سرهنگ را یاراى جنگ با بهبود و گروه بسیارش نبود، ناچار به هزیمت برگشت . چون این خبر به ابو احمد رسید سخت افسرده شد و از گرفتارى مردم در مورد اموال و کاروانهاى تجارتى اندوهگین گردید و فرمان داد تا به مردم عوض آنچه را از دست داده اند بپردازند و بر دهانه رودخانه یى که معروف به رود بیان و مسیر ورود کاروان است لشکرى گران براى پاسدارى بگمارند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : پس از آن سالار زنگیان لشکرى را به فرماندهى یکى از سرداران معروف خود که نامش صندل زنگى بود گشیل داشت : چنانکه گفته اند این مرد، سر و چهره زنان آزاده مسلمانان را برهنه مى کرد و با آنان رفتارى همچون کنیزکان داشت و گاه آنان را باژگونه مى کرد و اگر زنى از پذیرش خواسته او خوددارى مى کرد صندل بر چهره آن زن مى زد و او را به یکى از کافران زنگى مى فروخت . خداوند متعال مرگ او را به آسانى مقرر کرد و چنان بود که در جنگ میان او و ابو العباس صندل اسیر شد، او را پیش ابو احمد آوردند، دستور داد شانه هایش را بستند و چندان بر او تیر زدند تا به هلاکت شد.

ابو جعفر طبرى مى گوید : سالار زنگیان پس از آن لشکر دیگرى فراهم آورد و فرمان داد به کرانه هاى لشکرگاه ابو احمد حمله برند و در حالى که آنان آسوده و بیخبر باشند بر آنان شبیخون زنند. از این لشکر هم یکى از زنگیان نام آور که نامش مهذب بود و از سوارکاران دلیر زنگیان شمرده مى شد امان خواست ؛ او را به هنگامى که ابو احمد روزه مى گشود پیش او آوردند. مهذب به ابو احمد خبر داد که با کمال رغبت و براى زینهار خواهى و فرمانبردارى آمده است و گفت در همین ساعت زنگیان در حال حرکت براى شبیخون زدن به ابو احمد هستند و کسانى که براى این شبیخون برگزیده شده اند همگى از دلیران و بلند پایگان زنگیان اند. ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد که همراه سرهنگانى که خود آنان را برگزیده بود براى جلوگیرى حرکت کند و آنان چنان کردند. لشکر زنگیان همینکه احساس کردند که از حرکت و شبیخون آنان پرده برداشته شده و سالارشان امان خواسته است به شهر و جایگاه خود برگشتند .

ابو جعفر مى گوید : سالار زنگیان پس از این على بن ابان مهلبى را که از بزرگترین و گرانقدرترین سرداران خویش بود براى جنگ ماءمور کرد و براى او همه دلیران چابک را برگزید و فرمان داد بر لشکر ابو احمد شبیخون زند. مهلبى همراه حدود پنج هزار مرد که بیشترشان سیاهان زنگى بودند و حدود دویست تن از سرهنگان زنگیان که همگى از بزرگان و گزیدگان بودند حرکت کرد و شبانه از کرانه باخترى دجله به کناره خاورى آن عبور کرد، آنان تصمیم گرفتند به دو گروه تقسیم شوند : گروهى از پشت و گروه دیگر از مقابل لشکرگاه ابو احمد حمله برند و قرار بر این شد که نخست گروهى هجوم برند که از مقابل حمله مى کنند. چون جنگ در گرفت این گروه از جانب پشت لشکرگاه حمله خواهند کرد و آنان را که سرگرم جنگ هستند فرو خواهند گرفت .

سالار زنگیان و على بن ابان چنین پنداشته بودند که بدین گونه آنچه دوست مى دارند براى آنان فراهم خواهد شد؛ در همین حال یکى از بردگان زنگیان که قایقران بود شبانه از ابو احمد امان خواست و این خبر را به آنان داد که چگونه مى خواهند شبیخون آورند. ابو احمد به پسرش ابو العباس و فرماندهان و بزرگان و غلامان فرمان داد آماده و کوشا و با احتیاط باشند و آنان را در آن دو جهت که گفته بود گسیل داشت .

زنگیان چون دیدند تدبیر ایشان درهم شکست و از وجود آنان آگاه شده اند و چاره اندیشى شده است از همان راهى که آمده بودند به جستجوى رهایى خویش شتابان برگشتند. ابو العباس و زیرک زودتر از آنان خود را به دهانه رودخانه رساندند تا از عبور آنان جلوگیرى کنند. ابو احمد غلام سیاه زنگى خود را که نامش ثابت بود و فرماندهى سیاهان زنگى را که در لشکرگاه او بودند بر عهده داشت ماءمور کرد که با یاران خود راه گریز زنگیان را ببندد و مقابل آنان بایستد. او در حالى که همراه پانصد مرد بود به آنان رسید، زیرک و ابو العباس هم با کسانى که همراه داشتند او را یارى دادند در نتیجه گروهى بسیار از سیاهان سپاه سالار زنگیان کشته و گروه بسیارى اسیر شدند و دیگران گریختند و به شهر خود بازگشتند.

ابو العباس با فتح و پیروزى برگشت ، او سرهاى کشتگان را از بلمها و زورقها آویخته بود و گروهى از اسیران را هم زنده بر صلیب کشیده بود، و آن بلمها و زورق ها را کنار شهر زنگیان برد تا آنان را به ترس اندازد. زنگیان همین که آنان را دیدند ترسیدند و شکسته خاطر شدند.به ابو احمد خبر رسید که سالار زنگیان موضوع را براى یاران خویش دگرگون ساخته و گفته است این سرها که ابو احمد به زورقها آویخته مجسمه هایى است که براى ترس شما آویخته است و آنانى هم که به صلیب کشیده اند از کسانى هستند که از او امان خواسته اند. ابو احمد فرمان داد سرهاى بریده را جمع کنند و کنار قصر سالار زنگیان ببرند و با منجنیقى که آن را میان یک کشتى نصب کرده بودند میان لشکرگاه او پرت کنند. همینکه سرهاى بریده میان شهر و اردوگاه زنگیان فرو ریخت خویشاوندان کشتگان سرهاى آنان را شناختند و فریاد گریه ایشان برآمد.

ابو جعفر مى گوید : پس از این هم میان آنان جنگهاى بسیارى صورت گرفت که در بیشتر آنها زنگیان شکست مى خوردند و سپاهیان ابو احمد بر آنان پیروز مى شدند، سران و سرشناسان زنگیان امان خواستند و از جمله کسانى که امان خواست محمد بن حارث از سرهنگان مشهور زنگیان بود، او حفاظت از رودخانه معروف منکى و دیوارى را که در طرف لشکرگاه ابو احمد بود بر عهده داشت . محمد بن حارث شبانه همراه تنى چند از یارانش به ابو احمد پیوست ، ابو احمد اموال بسیار و خلعت و چند اسب با همه ابزار و زیور آن به او بخشید و مقررى پسندیده براى وى تعیین کرد.

محمد بن حارث کوشش کرده بود تا همسر خود را که یکى از دختر عموهایش بود همراه بیاورد ولى آن زن از پیوستن به او عاجز و ناتوان ماند و چون عقب افتاده بود زنگیان او را گرفتند و نزد سالار خود بردند که او را مدتى به زندان انداخت و سپس فرمان داد او را از زندان بیرون آوردند و در بازار به معرض فروش گذاشتند و فروخته شد. دیگر از کسانى که امان خواسته بودند سرهنگى به نام احمد برذعى بود که از مردان بسیار شجاع بود و همواره همراه مهلبى ؛ دیگر از کسانى که امان گرفتند سرهنگانى به نام هاى : مربد، برنکویه ، بیلویه بودند که ابو احمد بر همه آنان خلعت پوشاند و اموال فراوان به آنان بخشید و همگان را بر اسبهاى آراسته سوار کرد و همچنین نسبت به کسانى که با آنان آمده بودند نیکى و محبت کرد.

ابو جعفر مى گوید : آذوقه و خوار و بار سالار زنگیان و یارانش کم شد و در تنگنا افتادند؛ او سرهنگى به نام شبل و ابو الندى را فرا خواند  آن دو از سران بزرگ سپاه او و از یاران کهن او بودند که بر ایشان اعتماد و نسبت به خیرخواهى آنان اطمینان داشت  و فرمان داد همراه ده هزار تن از زنگیان و دیگران بیرون روند و آهنگ رودخانه هاى دیر و مراءه و ابو الاسد کنند و از آن راه خود را به بطیحه برسانند و بر مسلمانان و ساکنان دهکده هاى اطراف غارت برند و راهها را ببندند و هر چه مى توانند گندم و خوار و بار فراهم آورند و به شهر حمل کنند و نگذارند خوار و بار و گندم به لشکرگاه ابو احمد برسد.

ابو احمد غلام خود را همراه لشکرى گران که گروهى از راههاى آبى و گروهى دیگر از راه خشکى و با اسب حرکت مى کردند گسیل داشت که از این کار دشمن جلوگیرى کنند. زیرک در جایى که به نهر عمر معروف است با آنان در افتاد و میان او و زنگیان جنگ سخت در گرفت که سرانجام با شکست و زبونى زنگیان تمام شد و زیرک چهارصد بلم از آنان به غنیمت گرفت و گروه بسیارى را اسیر کرد و با اسیران و غنایم و سرهاى بریده به لشکرگاه ابو احمد برگشت .

ابو جعفر طبرى مى گوید : ابو احمد پسر خود را ابو العباس را براى ورود و تصرف شهر سالار زنگیان گسیل داشت ، او از راه رودخانه اى که معروف به غربى است آهنگ آن شهر کرد. سالار زنگیان براى جنگ با او على بن ابان مهلبى را آماده کرده بود، جنگ میان دو گروه در گرفت ، سالار زنگیان على را با سلیمان بن جامع و لشکرى مرکب از سرداران زنگیان پشتیبانى و یارى کرد، جنگ ادامه یافت و گروهى بسیار از سرداران زنگیان از ابو العباس امان خواستند. این جنگ تا نزدیک غروب ادامه یافت و در آن هنگام ابو العباس برگشت و ضمن برگشت خود از کنار شهر زنگیان عبور کرد و به جایى به نام نهر اتراک رسید و گروهى اندک از زنگیان را دید که به پاسدارى ایستاده اند، بر آنان طمع بست و آهنگ ایشان کرد و گروهى از یاران ابو العباس بر باروى شهر رفتند و گروهى از زنگیان را که آنجا بودند کشتند، خبر به سالار زنگیان رسید چند تن از سرداران خود را به یارى ایشان فرستاد. ابو العباس نیز به پدرش پیام فرستاد و از او یارى خواست و گروهى از غلامان سبکبار از لشکرگاه ابو احمد خود را رساندند و بدین گونه لشکر ابو العباس تقویت شد.

سلیمان بن جامع همین که دید ابو العباس وارد رود اتراک شد با گروهى بسیار از زنگیان نخست به سوى بالا حرکت کرد و سپس از پشت سر سپاهیان ابو العباس که سرگرم جنگ بودند و کنار باروى شهر جنگ مى کردند در آمد و ناگاه طبلهاى آنان به صدا در آمد و سپاهیان ابو العباس روى به گریز نهادند و پراکنده شدند. زنگیان از مقابل حمله آوردند و در این جنگ گروهى از غلامان و سرداران ابو احمد کشته شدند و تنى چند از بزرگان و سرشناسان ایشان اسیر زنگیان شدند. ابو العباس چندان از خود دفاع کرد که توانست سالم برگردد. این واقعه زنگیان و پیروان ایشان را به طمع انداخت و دلهاى ایشان را استوار ساخت . زان پس ابو احمد تصمیم گرفت با همه لشکریان خود از رودخانه بگذرد و آهنگ شهر سالار زنگیان کند و فرمان داد آماده شوند. چون وسایل عبور براى او فراهم شد روز آخر ذوالحجه سال دویست و شصت و هفت با نیرومندترین لشکر و بهترین ساز و برگ حرکت کرد و سرداران خود را بر اطراف شهر سالار زنگیان گسیل داشت و شخصا آهنگ یکى از ارکان آن شهر کرد.

سالار زنگیان آن بخش از شهر را که با پسر خود، انکلاى ، استوار مى داشت ، على بن ابان و سلیمان بن جامع و ابراهیم بن جعفر همدانى را نیز به یارى او فرستاد و شهر را از منجنیقها و عراده ها و کمانهایى که چند تیر مى انداخت آکنده کرد و زوبین اندازان را جمع کرد، و بیشتر لشکریان خود را فراهم آورد، چون این دو گروه رویاروى شدند ابو احمد به غلامان زوبین انداز و نیزه دار خود و سیاهان فرمان داد از آن سو که خودش ایستاده بود آهنگ آن دیوار کنند. میان آنان رودخانه معروف به رود اتراک قرار داشت که رودخانه اى پهن و پرآب بود و چون کنار آن رودخانه رسیدند از آن بازماندند، بر سر سپاهیان فریاد کشیده شد و به عبور از آن تحریض شدند و با شنا کردن از آن گذشتند. زنگیان با منجنیقها و عراده ها و فلاخنها و با دستهاى خود آنان را سنگباران مى کردند و با انواع کمانهاى دستى و پایى تیراندازى مى کردند و از انواع آلات و ابزار تیراندازى بهره مى بردند.

با این وجود سپاهیان ابو احمد صبر کردند و سرانجام توانستند از رودخانه بگذرند و خود را کنار بارو برسانند ولى کارگرانى که براى ویران کردن دیوارها آماده شده بودند هنوز به آنان نرسیده بودند. ناچار غلامان با سلاحهایى که همراه داشتند شروع به خراب کردن دیوار کردند و خداوند متعال آن را آسان قرار داد و آنان براى خود راه بالا رفتن از آن دیوار را هموار کردند، برخى از نردبانها که براى این کار آماده شده بود رسید؛ آنان از آن گوشه دیوار بالا رفتند و پرچمى را که بر آن الموفق بالله نوشته شده بود برافراشتند. در این هنگام زنگیان بر آنان حمله آوردند و سخت ترین جنگ صورت گرفت و ثابت از سرداران معروف ابو احمد که سیاه پوست بود، کشته شد. تیرى به شکمش خورد و مرد. او از سرداران بزرگ ابو احمد بود. سپاهیان ابو احمد هر منجنیق و عراده که بر آن رکن بود آتش زدند.

ابو العباس هم با سپاهیان خود آهنگ بخش دیگرى کرد تا از راه رودخانه معروف منکى وارد شهر شود. على بن ابان همراه گروهى از زنگیان راه را بر او بست و ابو العباس بر على چیره شده و او را شکست داد و گروهى از یارانش را کشت و على بن ابان مهلبى گریزان برگشت و ابو العباس کنار رودخانه منکى رسید و چنین مى اندیشید که راه ورود به شهر از آنجا آسان است . او کنار خندق رسید و آن را پهن و ژرف یافت . یاران خود را تشویق کرد از آنجا بگذرند که گذشتند. پیادگان هم با شنا عبور کردند که توانستند وارد شوند و وارد شهر شدند. سلیمان بن جامع که براى دفاع از آن نقطه مى آمد با آنان رویاروى شد که با او جنگ کردند و او را عقب راندند و کنار رود این سمعان رسیدند و آن نهرى بود که داخل شهر کشانده بودند، خانه یى هم که به خانه ابن سمعان معروف بود در دست آنان قرار گرفت که هر چه در آن بود آتش زدند و آن را ویران ساختند.

زنگیان کنار رود ابن سمعان مدتى طولانى درنگ کردند و بسختى دفاع نمودند. یکى از غلامان ابو احمد موفق بر على بن ابان حمله برد، على از او گریخت و غلام توانست کمربند و لنگ او را بچسبد، على کمربند و لنگ خود را باز کرد و براى غلام افکند و پس از اینکه مشرف به هلاک شده بود توانست خود را نجات دهد. یاران ابو احمد بر زنگیان حمله بردند و آنان را از کنار رودخانه ابن سمعان به گوشه دیگر شهر عقب راندند و چنان شد که سالار زنگیان شخصا با گروهى از ویژگان خود سوار شد؛ یاران موفق به او برخوردند و وى را شناختند و بر او حمله بردند و کسانى را که با او بودند به گریز واداشتند، یکى از پیادگان چنان به او نزدیک شد که با سپر خود به چهره اسب سالار زنگیان کوفت و این هنگام غروب بود. شب میان ایشان پرده در افکند و تاریک شد، باد تند شمال هم وزیدن گرفت و جزر واقع شد و آب چنان فرو نشست که بیشتر کشتیها و بلمهاى ابو احمد موفق بر گل نشست .

سالار زنگیان یاران خود را تحریض بر حمله کرد؛ آنان به بلمهاى موفق حمله کردند و تنى چند را کشتند و به پیروزى اندکى رسیدند. بهبود زنگى هم آهنگ مسرور بلخى کرد که کنار نهر غربى بود و با او در افتاد و درگیر شد و گروهى از یارانش را کشت و اسیرانى گرفت و چند راس از اسبان آنها را هم به غنیمت برد و این موضوع نشاط یاران موفق را درهم شکست . در این روز گروه بسیارى از سرداران زنگى گریخته و پراکنده شده بودند و به سوى نهر امیر و عبادان (آبادان ) و جاهاى دیگر گریخته بودند. از جمله کسانى که آن روز گریخته بودند برادر سلیمان بن موسى شعرانى و محمد و عیسى بودند که آهنگ بادیه کردند و چون خبردار شدند که سپاهیان موفق برگشته اند و زنگیان پیروزى نسبى یافته اند برگشتند. گروهى از اعرابى که در لشکرگاه سالار زنگیان بودند نیز گریختند و خود را به بصره رساندند و کسانى را براى زینهار خواهى پیش ابو احمد گسیل داشتند، که آنان را امان داد و کشتیهایى گسیل داشت که ایشان را به موفقیه حمل کند و بر آنان خلعت پوشاند و براى آنان مقررى و خوار و بار تعیین کرد.

از جمله سرداران سالار زنگیان که تقاضاى امان کردند سردار نامدار او ریحان بن صالح مغربى  که سالارى و فرماندهى داشت  و حاجب انکلانى ، پسر سالار زنگیان ، بود. ریحان نامه نوشت و ضمن آن براى خود و گروهى از یارانش امان خواست . تقاضاى او پذیرفته شد و تعداد بسیارى بلم و قایق و زورق همراه لزیرک که فرمانده پیشتازان ابو العباس بود فرستاده شد. لزیرک رود یهودى را تا آخر پیمود و آنجا ریحان و یارانش را که همراهش بودند دید، آنها از پیش همانجا وعده ملاقات نهاده بودند. لزیرک ریحان و همراهانش را به سراى ابو احمد موفق بود که فرمان داد به ریحان خلعتهاى گران و چند اسب با همه ساز و برگ بخشیدند و براى او جایزه گرانقدر نیز پرداخت شد و به هر یک از یاران او هم طبق مقام و منزلتى که داشتند جوایزى داده شد. ریحان را به ابو العباس ‍ سپردند و او فرمان داد او و یارانش را سوار کنند و کنار سراى سالار زنگیان بردند و آنان میان بلمها و زورقها در حالى که لباسهاى آراسته و رنگارنگ زر دوزى شده بر تن داشتند ایستادند تا زنگیان همگى آنان را مشاهده کنند. در آن روز گروهى دیگر از یاران ریحان که از همراهى با او خوددارى کرده بودند و گروهى از مردم دیگر از ابو احمد امان خواستند که به آنان امان داده شد و همچون یاران ایشان به آنان نیکى و احسان شد .

سپس در نخستین روز سال دویست و شصت و هشت جعفر بن ابراهیم معروف به (سجان ) که یکى از افراد مورد اعتماد سالار زنگیان بود امان خواست ، همان خلعت و نیکیها که نسبت به ریحان شده بود در مورد جعفر هم انجام شد و او را هم در زورقى کنار قصر سالار زنگیان بردند تا آنجا بایستد و یارانش او را ببینند و با آنان گفتگو کند و خبر دهد که آنان در حال غرور و فریب هستند و ایشان را از دروغها و تبهکاریهاى سالارشان که از آنها مطلع شده است آگاه کند. در این روز گروه بسیارى از فرماندهان زنگیان و افراد دیگر امان خواستند و مردم پیاپى زینهار مى خواستند. ابو احمد بر جاى ماند، یاران و سپاهیان خود را جمع مى کرد و زخمهاى ایشان را معالجه مى کردند و هیچ جنگى نکرد و به سوى زنگیان پیش نرفت تا ماه ربیع الآخر فرا رسید.

در آن ماه ابو احمد لشکر خویش را به گونه یى که مصلحت مى دید عبور داد و آنان را در جهات مختلف پراکنده ساخت و دستور داد دیوار شهر را ویران کنند و فرمان داد فقط به ویران کردن دیوار شهر قناعت کنند و وارد شهر نشوند، و به هر یک از نواحى که فرماندهان را گسیل کرده بود بلمهایى آکنده از تیراندازان براى پشتیبانى فرستاد و فرمان داد با تیراندازى از کارگرانى که مشغول خراب کردن دیوار شهر خواهند شد حمایت کنند. در این روز در دیوار شهر رخنه هاى فراوان ایجاد شد و یاران ابو احمد از همه رخنه ها به شهر هجوم آوردند، و زنگیان را شکست دادند و آنها را وادار به گریز کردند و سپس در شهر به تعقیب آنان پرداختند و در کوچه ها و گذرهاى شهر و پستى و بلندى آن پراکنده شدند و به جایى دورتر از آنجا که در هجوم قبلى رسیده بودند رفتند که ناگاه زنگیان به جنگ با آنان برگشتند و با برآوردن فریادهایى افرادى که در کمینگاهها بودند و سپاهیان ابو احمد از آن آگاه نبودند، بیرون ریختند. در اثر این کار سپاهیان ابو احمد سرگردان و گروهى بسیار از آنان کشته شدند و زنگیان اسلحه و غنیمت بسیارى از آنان گرفتند؛ سى مرد دیلمى از سپاهیان ابو احمد شروع به دفاع و حمایت از یاران خود کردند تا آنکه گروهى توانستند خلاصى یابند و خود را به کشتیها دراندازند و آن دیلمیان همگى کشته شوند و آنچه در این روز بر سر مردم آمد بر ایشان سخت گران بود.

ابو احمد به شهر خود، موفقیه ، برگشت . سرداران خود را جمع کرد و ایشان را در مورد مخالفت با فرمان خویش به سختى نکوهش ‍ کرد که چرا راى و چاره اندیشى او را تباه کرده اند و آنان را به سخت ترین شکنجه ها تهدید کرد که اگر بار دیگر چنان کنند آنچنان خواهد کرد، آن گاه فرمان داد مقررى و آنچه به آنان پرداخت مى شده است به فرزندان و همسران ایشان پرداخت شود و این کار بسیار ستوده آمد و موجب افزونى حسن نیت یاران ابو احمد شد که دیدند هر کس در فرمانبردارى از او کشته شود بازماندگانش مورد حمایت و مراقبت قرار مى گیرند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : پس از آن ابو احمد شروع به قطع خوار و بار از همه جهاتى کرد که به شهر سالار زنگیان مى رسید، از همه نواحى مقدار زیادى ماهى به شهر سالار زنگیان مى رسید که از آن کار جلوگیرى شد، کسانى که ماهى مى آوردند کشته شدند و راهها بسته شد و همه راههایى را که به آنجا مى رسید مسدود کردند. محاصره براى زنگیان بسیار زیانبخش بود، بدنهاشان ناتوان شد و مدت محاصره به درازا کشید و چنان شد که چون از اسیرى که از آنان به اسارت گرفته مى شد یا کسى که امان خواسته بود و به او امان داده شده بود مى پرسیدند : چه مدت است که نان نخورده اى ؟ مى گفت یک یا دو سال ! همه کسانى که در شهر سالار زنگیان مقیم بودند نیازمند چاره سازى براى روزى خود شدند و آنان بر کرانه و میان جویهایى که از لشکرگاه آنان دور بود در جستجوى روزى برآمدند و بدین گونه گروه بسیارى از ایشان اسیر مى شدند و اصحاب ابو احمد روزانه با اسیران معاشرت و گفتگو مى کردند و چون ابو احمد انبوهى از اسیران را دید از آنان سان دید، هر که را نیرومند و چابک بود و یاراى حمل اسلحه داشت آزاد کرد و بر او منت نهاد و نیکى کرد و در زمره غلامان زنگى خویش در آورد و به آنان اعلام کرد که چه نیکى و احسانى براى آنان خواهد بود. و کسانى را که ناتوان بودند و تحرکى نداشتند و پیرزنان سالخورده را که یاراى حمل سلاح نداشتند و زخمیهاى زمینگیر را دو جامه و چند درهم و زاد و توشه مى بخشید و آنها را به لشکرگاه سالار زنگیان مى بردند و آنجا رها مى کردند و به آنان سفارش مى شد آنچه از احسان و محبت ابو احمد نسبت به هر کس که پیش او برود دیده اند براى دیگران بیان کنند و بگویند عقیده و روش ابو احمد درباره هرکس که از او امان بخواهد یا او را به اسیرى بگیرد همین گونه است . بدینگونه ابو احمد به هدف خویش ، که جلب نظر زنگیان بود، رسید و زنگیان در خود احساس گرایش به او و پذیرش صلح با او و فرمانبرى از او کردند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : پس از آن جنگى پیش آمد که در آن بهبود زنگى کشته شد و ابو العباس زخم برداشت ، و چنین بود که بهبود از همه یاران زنگیان بیشتر هجوم مى برد و راهها را بیشتر از همگان مى برید و اموال بیشترى را به یغما مى برد و از این راه براى خود اموال بسیارى فراهم آورده بود؛ او فراوان میان زورقهاى سبک مى نشست و نهرهایى را که به دجله مى رسید مى پیمود و چون به کشتى و بلمى از بلمهاى یاران ابو احمد مى رسید آنرا مى گرفت و بر سرنشینان آن چیره مى شد و آن را به همان نهرى که از آن بیرون آمده بود مى کشاند و اگر کسى به تعقیب او مى پرداخت او را از پى خود مى کشاند و ناگهان گروهى از یاران وى که از پیش آنان را براى همین کار آماده کرده بود، از کمین بیرون مى آمدند و بر تعقیب کنندگان حمله مى بردند چون این کار تکرار شد لازم بود از او پرهیز کنند و براى دفع هجومهاى او آماده شوند، یک بار بهبود سوار بلمى شد و آن را شبیه بلمهاى ابو احمد ساخت و پرچمى نظیر پرچمهاى او بر بلم نصب کرد و در حالى که شمار بسیارى از زنگیان با او بودند حمله کرد و به جان گروهى انبوه از یاران ابو احمد افتاد و کشت و اسیر گرفت . ابو احمد پسر خود ابو العباس را براى جنگ با او فرا خواند و با لشکرى گران او را روانه کرد. میان آن دو جنگ سختى در گرفت ، تیرى به سوى ابو العباس انداخته شد که به او اصابت کرد، نیزه یى هم به شکم بهبود خورد و آن را یکى از غلامان از داخل بلمى از بلمهاى ابو العباس به سوى او انداخت . بهبود در آب افتاد یارانش او را در ربودند و سوار کردند و به سوى لشکرگاه سالار زنگیان برگشتند، آنان در حالى که او مرده بود به لشکرگاه خویش رسیدند. مصیبت و اندوه سالار زنگیان و دوستانش ‍ گران آمد و بر او سخت بیتابى کردند، مرگ بهبود بر ابو احمد پوشیده ماند تا آنکه یکى از قایقرانان زنگى از او امان خواست و این خبر را به او داد که شاد شد و فرمان داد غلامى را که بر بهبود نیزه زده است فرا خواندند و به او مال و جامه و حمایل داد و بر مقررى او افزود و به همه کسانى که در آن بلم بوده اند نیز خلعت و مال بخشیده شد.

ابو العباس هم مدتى به معالجه زخم خود سرگرم بود تا بهبودى یافت . ابو احمد همچنان در شهر خویش که موفقیه نام داشت باقى ماند و از جنگ و درگیرى با زنگیان خوددارى مى کرد، او فقط آنان را در محاصره مى داشت ، رودخانه ها را بسته بود و هر کس را که در جستجوى آذوقه و خوار و بار بیرون مى آمد مى گرفت و منتظر بهبود یافتن پسرش بود. این کار ماههاى بسیار طول کشید و سال دویست و شصت و هشت به پایان رسید.

اسحاق بن کنداجیق از بصره و نواحى آن منتقل گردید و به حکومت موصل و جزیره و دیار ربیعه و دیار مضر گماشته شد.
سال دویست و شصت و نه فرا رسید و ابو احمد همچنان زنگیان را در محاصره داشت و چون بر ابو العباس و وضع مزاجى او ایمنى پیدا کرد و توانست حال عادى خود را باز یابد، دوباره به جنگ سالار زنگیان بازگشت .

ابو جعفر گوید : همینکه بهبود هلاک شد سالار زنگیان به اموال بسیار و فراوان او طمع بست و براى او مسلم شد که بهبود دویست هزار دینار طلا و همان اندازه گوهرهاى آراسته باقى گذاشته است . با همه چاره سازى ها به جستجوى آن مال بر آمد، نزدیکان و وراث و یاران بهبود را زندانى کرد و آنان را تازیانه زد و چند خانه او را درهم ریخت و پاره یى از ساختمانهاى او را ویران کرد به این امید که گنجینه نهفته اى پیدا کند، ولى چیزى نیافت ، این کار سالار زنگیان یکى از عواملى بود که دل یارانش را بر او تباه و آنان را وادار به گریز از او کرد و از مصاحبت با او خوددارى ورزیدند و گروهى بسیار از ایشان از ابو احمد امان خواستند و او به آنان خلعت و جایزه داد.
ابو احمد چنین مصلحت دید که از جانب خاورى دجله به کرانه باخترى کوچ کند و براى خود لشکرگاهى بسازد و شهر دیگرى در آن سو برپا کند تا بتواند گلوى سالار زنگیان را بیشتر بفشارد و امکان جنگ با او هر صبح و عصر فراهم آید. هواى طوفانى و بادهاى تند بسیارى از روزها مانع عبور لشکریان از دجله مى شد. ابو احمد فرمان داد نخلستانهاى نزدیک شهر سالار زنگیان را قطع کنند و آنجا باروى مرتفع بسازند تا از شبیخون زدن زنگیان در امان باشد.

ابو احمد فرماندهان سپاه خود را به نوبت بر این کار مى گماشت و در حالى که کارگران و مردان همراه ایشان بودند به آن کار ادامه مى دادند. سالار زنگیان هم در این مورد به مقابله پرداخت ؛ او على بن ابان مهلبى و سلیمان بن جامع و ابراهیم بن جعفر همدانى را به نوبت به فرماندهى جنگ گماشت تا از ساختن آن شهر جلوگیرى کنند. گاهى نیز انکلانى پسرش این کار را بر عهده مى گرفت و سلیمان بن موسى بن شعرانى را که پس از شکست در جنگ مذار پیش او آمده بود همراه مى برد. سالار زنگیان این موضوع را مى دانست که اگر ابو احمد کنار او لشکرگاه بسازد کارش دشوار خواهد شد و راه او براى کسانى که بخواهند به او ملحق شوند نزدیکتر مى شود، وانگهى نزدیک شدن ابو احمد موجب بیم و هراس یاران او مى شد و این کار موجب شکست همه تدبیرهاى او مى شد و همه امورش را تباه مى ساخت . بدین گونه جنگ میان سرداران ابو احمد و سردار زنگیان پیوسته وجود داشت .

آنان کوشش مى کردند تا لشکرگاه خود را بسازند و زنگیان هم از این کار جلوگیرى مى کردند. روزى گروهى از سرداران ابو احمد در حالى که براى انجام کارهایى که بر عهده ایشان بود در کرانه باخترى دجله بودند بادهاى تند شروع به وزیدن کرد، سالار زنگیان که متوجه شد آنان نمى توانند از دجله بگذرند و وزش تند بادها مانع این کار است با همه سواران و پیادگان خویش بر آنان حمله کرد؛ بلمهاى فرماندهان ابو احمد از شدت طوفان نمى توانست پابرجاى بماند و باد آبها را این سو و آن سو مى برد آن چنان که بیم برخورد به سنگها بود و قایقرانان بیم درهم شکستن بلمها را داشتند و به سبب سختى طوفان و امواج راهى براى عبور از دجله باقى نبود و بدین گونه زنگیان به جان ایشان در افتادند و همه را کشتند و فقط تنى چند توانستند بگریزند و خود را به موفقیه رساندند و اندوه و بیتابى ابو احمد و یارانش در این مصیبت شدت یافت . چون زنگیان توانستند بر آنان دست یابند و در این کار اهتمام ورزیدند ابو احمد اندیشه خود را مورد بررسى قرار داد و دانست که فرود آمدن و لشکرگاه ساختن او در کرانه باخترى و اقامت در همسایگى شهر سالار زنگیان اشتباه و خطا بوده است و از حیله سازیهاى او در امان نخواهد بود و ممکن است فرصتى پیدا کند و به لشکرگاه در افتد یا شبیخون زند و راههایى براى نیرومند شدن خود بیابد که آنجا زمین ناهموار و داراى بیشه زارهاى بسیار بود و راههاى آن دشوار مى نمود، وانگهى زنگیان در پیمودن این راههاى ناهموار و سخت از یاران ابو احمد تواناتر بودند و در هر حال براى آنان به مراتب آسانتر بود.

ابو احمد از اندیشه خود که فرو آمدن در کرانه باخترى دجله بود منصرف شد و همت و قصد خود را در ویران کردن دیوار شهر سالار زنگیان متمرکز کرد و به فکر توسعه و گشایش راههاى جدید نفوذى افتاد که یارانش بتوانند وارد آن شهر شوند، و فرماندهان سپاه خود را بدین منظور آماده مى ساخت . سالار زنگیان هم فرماندهان سپاه خود را براى جلوگیرى از این کار فرا خواند و کار به درازا کشید و روزگار سپرى مى شد.

چون ابو احمد اجتماع زنگیان و همکارى آنان را در جلوگیرى از خراب کردن دیوار دید، تصمیم استوار گرفت که خود، شخصا آن کار را انجام دهد و آنجا حاضر شود تا بدین وسیله انگیزه اى براى کوشش بیشتر یاران خود باشد و مایه فزونى همت ایشان گردد. ابو احمد شخصا در آن کار حاضر شد و جنگ در گرفت و کار بر هر دو گروه دشوار شد و شمار زخمیان و کشتگان از هر دو گروه فزونى گرفت .
ابو احمد روزهاى بسیارى را همانجا مقیم گشت و هر بامداد و شامگاه با زنگیان جنگ مى کرد و هیچ کدام یک روز هم سستى نمى کردند. کارى که یاران ابو احمد قصد داشتند انجام دهند دشوار شد و حمایت زنگیان از شهر خودشان بالا گرفت . سالار زنگیان نیز خود عهده دار جنگ شد و گزیدگان یارانش و دلیران ایشان همراهش بودند و کسانى که تا پاى جان در خدمت او و در کنارش ‍ بودند سخت ایستادگى مى کردند و چنان بود که اگر در حال صف کشیدن در برابر دشمن به یکى از زنگیان تیر یا ضربه نیزه و شمشیر اصابت مى کرد و فرو مى افتاد کسى که کنارش ایستاده بود او را از صحنه دور مى کرد و خودش از ترس آنکه مبادا جاى او خالى بماند و خللى وارد شود در جاى او مى ایستاد.

قضا را روزى چنان مه شدیدى پیش آمد که مردم را از یکدیگر پوشیده داشت به گونه یى که کسى نمى توانست دوست خود و کسى را که کنارش ایستاده است بشناسد یاران ابو احمد نیرو گرفتند و نشانه هاى فتح آشکار شد و لشکریان ابو احمد خود را به شهر زنگیان رساندند و وارد آن شدند و جاهایى را در تصرف خویش در آوردند و در همان حال که سرگرم تحکیم مواضع خود بودند ناگاه تیرى از سپاه زنگیان ، به وسیله مردى رومى بنام قرطاس که از یاران سالار زنگیان بود پرتاب شد و به سینه ابو احمد خورد و این واقعه پنج روز باقى مانده از جمادى الاول سال دویست و شصت و نه هجرى بود. ابو احمد و ویژگانش این موضوع را از مردم پوشیده داشتند و او پس از ظهر آن روز به موفقیه برگشت . آن شب تا اندازه اى معالجه شد با آنکه زخمش گران بود پگاه فرداى آن شب با همه شدت درد به میدان جنگ آمد تا دلهاى یاران خود را استوار بدارد و نگذارد گرفتار سستى و ناتوانى شوند ولى این کار و حرکت موجب آمد تا بیمارى او سخت تر شود و کار آن سنگین و دشوارتر گردد تا آنجا که بر او بیم مرگ مى رفت . ابو احمد ناچار شد که خود را با بیشترین مراقبت و دارو معالجه کند و لشکرگاه و لشکریان و مردم همگى نگران شدند و ترسیدند که زنگیان بر ایشان نیرو گیرند و کار به آنجا کشید که گروهى از بازرگانان مقیم موفقیه از آن شهر کوچ کردند؛ چه ، ترس بر دلهایشان چیره شده بود.

ابو جعفر طبرى مى گوید : در همان حال که ابو احمد بیمار بود حادثه دیگرى هم در کار سلطنت  آنچه میان او و برادرش معتمد بود  پیش آمد که یاران مورد مشورت و اطمینان او پیشنهاد کردند ابو احمد لشکرگاه خود را رها کند و به بغداد کوچ کند و کسى را به جاى خود در لشکرگاه بگمارد. ابو احمد این پیشنهاد را نپذیرفت و ترسید که موجب آید تا سالار زنگیان بتواند پراکندگى هایى را که او ایجاد کرده است جبران کند.

ابو احمد با همه شدت زخم و کار دشوارى که در موضوع خلافت پیش آمده بود همچنان پایدار و شکیبا همانجا باقى ماند تا آنکه بهبود یافت و خود را براى ویژگان و سرداران خویش آشکار کرد و مدتها بود که از ایشان در پرده بود. با دیدار ابو احمد روحیه سردارانش قوى شد، او همچنان افتان و خیزان تا ماه شعبان آن سال خود را معالجه و تقویت مى کرد و چون بهبود یافت و یاراى سوار شدن بر اسب و حمله پیدا کرد همچون گذشته و بر عادت خویش به جنگ روى آورد و بر آن مواظبت مى کرد. چون خبر تیر خوردن ابو احمد به اطلاع سالار زنگیان رسید به یاران خود وعده هاى فراوان مى داد و امیدهاى واهى در گوش آنان مى دمید و بدین گونه شوکت زنگیان بالا گرفت و آرزوهایشان بسیار شد و همین که این خبر به او رسید که ابو احمد میان لشکر خود آشکار شده است روى منبر براى زنگیان سوگند مى خورد که این خبر یاوه و بى اساس است و آنچه در بلم دیده اند کسى شبیه ابو احمد است و کار را بر آنان مشتبه مى ساخت.

مى گویم (ابن ابى الحدید) حادثه یى که در مورد حکومت ابو احمد پیش آمد چنین بود که برادرش معتمد که در آن هنگام خلیفه بود به منظور اظهار خشم و نفرت نسبت به ابو احمد از پایتخت و محل استقرار خلافت خویش بیرون آمد و آنجا را رها کرد و چنین مى پنداشت که ابو احمد اموال و خراج کشور را خودسرانه تصرف مى کند و بر او ستم روا مى دارد و اموال گزینه خراج را براى خود جمع مى کند. معتمد به ابن طولون سالار مصر نامه یى نوشت و از او اجازه خواست تا به مصر برود و به او بپیوندد.

ابن طولون تقاضاى او را پذیرفت و معتمد همراه گروهى از فرماندهان سپاه و وابستگان خویش از سامراء به قصد رفتن به مصر بیرون آمد. در حقیقت ابو احمد خلیفه بود و معتمد صورتى خالى از معانى خلافت بود که او را هیچ امر و نهى و هیچ حل و عقدى در کارها نبود و ابو احمد بود که وزیران و دبیران و فرماندهان را عزل و نصب مى کرد و زمینها را به اشخاص واگذار مى کرد و در هیچیک از این امور به معتمد مراجعه نمى کرد و چون خبر بیرون آمدن معتمد از سامراء و آهنگ او براى رفتن به مصر و پیوستن به ابن طولون به اطلاع ابو احمد رسید، به اسحاق بن کنداجیق که در آن هنگام امیر موصل و جزیره بود نامه نوشت و فرمان داد راه را بر معتمد ببندد و فرماندهان و موالى و وابستگانى را که همراه اویند فرو گیرد و همه را به سامراء برگرداند همچنین براى اسحاق نوشت املاک و زمینهاى همه فرماندهان و موالى را که همراه معتمد بودند مصادره کند. اسحاق راه را بر آنان که نزدیک رقه رسیده بود بودند بست و همگان را گرفت و در بندهاى محکم اسیر کرد، آن گاه پیش معتمد رفت و با او خشونت و او را سرزنش کرد که چگونه در این هنگام که برادرش سرگرم جنگ با کسى است که در کشتن معتمد و افراد خاندانش چاره سازى مى کند و مى خواهد پادشاهى آنان را نابود کند او از پایتخت خویش و از کشور نیاکانش دورى مى جوید و از برادر خود جدا مى شود!

اسحاق آنان را در بند و زنجیر به سامراء برگرداند معتمد را بر خلافت مستقر داشت و او را از بیرون رفتن از دارالخلافه باز داشت . ابو احمد پسر خود هارون و دلیر خویش صاعد بن مخلد را از موفقیه به سامراء گسیل داشت و آن دو خلعتهاى گرانسنگ بر اسحاق پوشاندند و دو شمشیر زر نشان بر شانه هایش آویختند او او به ذوالسیفین (صاحب دو شمشیر) ملقب شد. او نخستین کسى است که دو شمشیر بر او آویخته اند. پس از آن هم در یک روز قباى دیباى سیاهى همراه دو رشته آراسته به گوهرهاى گرانبها و ناجى زرین که به انواع گوهر آراسته بود و شمشیرى زرین و آراسته به گوهرهاى درشت به او بخشیدند و هارون و صاعد او را تا منزلش بدرقه کردند و بر سفره اش نشستند و غذا خوردند و همه این کارها را به پاداش کار او در مورد معتمد انجام دادند و به راستى که باید از این همت ابو احمد موفق و قوت نفس او تعجب کرد و بسیارى ایستادگى او در خور تحسین است که در قبال چنان دشمنى قرار داشته باشد و از یاران او همواره کشته شوند سپس به پسرش تیرى اصابت کند و پس از آن به سینه خودش تیرى بخورد که مشرف بر مرگ شود و از برادرش که خلیفه بوده است چنین کارى سر بزند در عین حال شکسته خاطر و سست اندیشه و ناتوان نگردد و او را به حق و شایسته لقب منصور دوم داده اند و اگر پایدارى و مقاومت او در جنگ زنگیان نمى بود بدون تردید پادشاهى خاندانش منقرض مى شد ولى خداوند متعال چون اراده فرموده بود که این دولت پایدار بماند او را پایدار قرار داد.

ابو جعفر طبرى مى گوید : سپس موفق در خراب کردن بارو و آتش زدن شهر کوشش مى کرد و سالار زنگیان هم در فراهم آوردن جنگجویان و احاطه کنندگان براى حفظ بارو و شهر خود همت گماشت . میان هر دو گروه جنگهاى بزرگى که افزون از حد توصیف است ، صورت گرفت . لشکر زنگیان کشتیها بلمهاى ابو احمد را که به باروى شهر نزدیک مى شدند با گلوله هاى بزرگ که قلع و سرب ذوب شده بود مى زدند و با منجنیق و عراده ها سنگباران مى کردند. ابو احمد فرمان داد براى بلمها سپرهاى ضخیم چوبى ساختند و بر آنها پوست گاومیش کشیدند و روکشهایى قرار دارند که آمیخته با انواع داروها و موادى بود که مانع آتش گرفتن مى شد و یدین گونه با سالار زنگیان مى جنگیدند و آتش و گلوله هاى سرب مذاب اثرى نمى کرد. در این هنگام محمد بن سمعان دبیر و وزیر سالار زنگیان از ابو احمد موفق امان خواست و این موضوع در ماه شعبان همان سال بود. با امان خواهى او ارکان سالار زنگیان درهم شکست و نیروى او سستى گرفت .

ابو العباس هم آماده شد تا خانه محمد بن کرنبائى را که کنار خانه سالار زنگیان بود تصرف کند و آتش زند و در این باره شروع به چاره اندیشى کرد. ابو احمد موفق هم بسیارى از پنجره ها و دریچه هایى را که مشرف بر باروى شهر بود آتش ‍ زد و غلامان ابو احمد از دیوار خانه سالار زنگیان بالا رفتند و به خانه در آمدند و خانه را غارت کردند و به آتش کشیدند. ابو العباس ‍ هم همین کار را نسبت به خانه کرنبائى انجام داد. انکلانى پسر سالار زنگیان از ناحیه شکم زخمى گران برداشت که مشرف به مرگ شد. با توجه به همه بزرگى این پیروزى چنان اتفاق افتاد که ابو حمزه نصیر فرمانده نیروهاى آبى و دریایى ابو احمد به هنگام هجوم بلمها و مقابله شدید زنگیان غرق شد و این موضوع بر ابو احمد گران آمد و با غرق شدن او زنگیان نیرو گرفتند. ابو احمد پایان آن روز از جنگ برگشت و او را بیمارى و دردى عارض شد که به ناچار بقیه شعبان و تمام رمضان و چند روز از شوال را از جنگ با زنگیان دست بداشت تا از بیمارى خویش بهبود یافت .

ابو جعفر طبرى مى گوید : همین که خانه سالار زنگیان و خانه هاى یارانش آتش زده شد و نزدیک بود اسیر شود و او را بگیرند و آن بیمارى براى ابو احمد پیش آمد که از جنگ خوددارى کرد سالار زنگیان از شهرى که خودش در کرانه غربى رود ابو الخصیب ساخته بود به کرانه شرقى آن کوچ کرد و به جایگاهى دور افتاده و ناهموار پناه برد که به سبب بسیارى بیشه زارها و خارستانها دسترسى به آن بسیار دشوار بود، وانگهى از هر سو محاط به رودخانه هاى درهم و برهم و خندقهاى عمیق بود. سالار زنگیان با ویژگان خویش و کسانى که با او باقى مانده بودند و همگى از بزرگان و یاران مورد اعتمادش بودند آنجا اقامت کرد. حدود بیست هزار تن از زنگیان هم براى نصرت دادن او با او باقى ماندند. رسیدن خوار و بار به آنان قطع و ناتوانى ایشان هم براى مردم آشکار شد، جو و گندمى هم که به آنان مى رسید به تاءخیر افتاد و بهاى یک رطل نان گندم ده درهم گردید. نخست جوهاى خود را خوردند و سپس ‍ دیگر حبوبات خود را تمام کردند و کار همین گونه بود تا آنجا که زنگیان مردم را تعقیب مى کردند و هرگاه کودک و زن و مردى را تنها به چنگ مى آوردند او را مى کشتند و مى خوردند. با گذشت زمان نیرومندان زنگى بر ناتوانان حمله مى بردند و چون یکى را تنها مى یافتند مى کشتند و گوشتش را مى خوردند. پس از آن گاه فرزندان خود را مى کشتند و گوشت آنان را مى خوردند. سالار هم کسى را که مرتکب اینگونه کارها مى شد جز با زندان و شکنجه کیفرى نمى داد آنها را هم هنگامى که مدت زندانشان طول مى کشید آزاد مى کرد.

پس از اینکه ابو احمد موفق از بیمارى خود برخاست و بهبود یافت و دانست که سالار زنگیان به کرانه باخترى رود ابو الخصیب کوچ کرده و پناه برده است ، تصمیم گرفت همان فکر خود را عملى سازد و کرانه خاورى را هم مانند کرانه باخترى ویران کند تا بتواند سالار زنگیان را بکشد یا اسیر کند. ابو احمد اقدامات بزرگى براى بریدن بیشه زارها و بستن مسیر رودخانه ها و انباشتن خندقها و حفر نقبها و توسعه راهها و سوزاندن باروهاى شهرها و وارد کردن بلمهاى آکنده از جنگجویان به حریم سالار زنگیان انجام داد و در همه این موارد زنگیان هم از خود بسختى دفاع مى کردند و جنگهاى بزرگى صورت مى گرفت که جانها از بین مى رفت و خونها بر زمین مى ریخت و در همه این جنگها پیروزى از آن ابو احمد بود و کار زنگیان بیشتر سستى مى گرفت و مدتى این وضع طول کشید تا آنکه سلیمان بن موسى شعرانى که از بزرگان زنگیان بود و در گذشته سخن از او رفته است کسى گسیل داشت تا از ابو احمد براى او امان بگیرد، ابو احمد با توجه به تباهى و خونریزى بسیارى که سلیمان در گذشته در ناحیه واسط انجام داده بود نخست از پذیرش تقاضاى او خوددارى کرد. سپس به ابو احمد خبر رسید که گروهى از سران زنگیان از این کار که به سلیمان امان نداده است به بیم افتاده اند، از این رو به منظور اینکه آنان را به صلاح وادارد به سلیمان امان داد و فرمان داد بلمى را به جایى که وعده گاه بود بفرستند.

سلیمان شعرانى و برادرش و گروهى از فرماندهانى که زیر فرمان او بودند بیرون آمدند و در بلم نشستند و نخست پیش ابو العباس رفتند و او ایشان را پیش پدر خویش ابو احمد برد و او بر سلیمان و همراهانش خلعت پوشاند و براى وى چند اسب با زین و ساز و برگ فرام آورد و براى او و همراهانش میهمانیهاى بزرگ داد و خوراک پسندیده مقرر داشت و مالى بسیار به سلیمان بخشید و به همراهانش نیز اموالى بخشید و او و ایشان را به لشکر ابو العباس محلق ساخت و فرمان داد سلیمان و یارانش را در بلم بنشانند و در معرض دید یاران سالار زنگیان قرار دهند تا بر صدق سخن و رفتار ابو احمد با پناهندگان اعتماد بیشترى پیدا کنند. در آن روز هنوز بلم از جاى خود حرکت نکرده بود که گروهى بسیار از فرماندهان سیاهان امان خواستند و چون به جمع زینهار خواهان رسیدند به آنان مال و جایزه و خلعت بخشیدند و همان گونه که با برادران ایشان رفتار شده بود با آنان رفتار شد. با امان خواستن سلیمان شعرانى همه کارهاى ساقه لشکر سالار زنگیان که مرتب ساخته بود درهم ریخت . سالار زنگیان سلیمان را به فرماندهى ساقه لشکر خویش گماشته بود که دنباله رود ابو الخصیب را در نظر داشته باشد و بدین سبب کارش سست و ناتوان شد، سرپرستى آنچه که بر عهده سلیمان بود به یکى از سرهنگان نام آور زنگیان بنام شبل بن سالم واگذار شد و او از مشهورترین فرماندهان زنگیان بود. ابو احمد هنوز آن روز به شب نرسانده بود که فرستاده شبل براى زینهار خواهى آمد، او تقاضا کرده بود چند بلم براى انتقال او کنار خانه ابن سمعان بایستد تا شبانه خودش و یاران مورد اعتمادش سوار شوند؛ این تقاضاى او پذیرفته شد. شبل آخر شب در حالى که زن و فرزندانش و گروهى از فرماندهان همراهش بودند آمد و همگى نزد ابو احمد رفتند.

ابو احمد به شبل اموال گران و خلعتهاى فراوان بخشید و چند اسب با زین و ساز و برگ در اختیارش نهاد و به یارانش نیز مال و خلعت بخشید و نسبت به آنان نیکى کرد و آنان را میان بلمهایى سوار کرد و جایى توقف کردند که سالار زنگیان و یارانش آنان را در روز دیدند و این کار بر او و دوستانش گران آمد. شبل در خیرخواهى نسبت به ابو احمد با خلوص رفتار کرد و از ابو احمد خواست تا لشکرى در اختیارش بگذارد تا شبانه به لشکر زنگیان شبیخون زند و از راههایى که او مى داند و یاران ابو احمد نمى دانند حمله برد. ابو احمد موافقت کرد و شبل سحرگاه که زنگیان آرام و بیخبر بودند بر آنان حمله برد و گروهى بسیار از ایشان را کشت و گروهى از فرماندهان زنگیان را اسیر گرفت و با آنان پیش موفق برگشت . زنگیان از شبل و این کار او ترسان شدند و از خواب خوددارى کردند و سخت به بیم و هراس افتادند و پس از آن همه شب پاسدارى مى دادند و به سبب ترس و وحشتى که بر دلهاى زنگیان چیره شده بود همواره میان لشکر ایشان هیاهو مى افتاد و چنان شده بود که هیاهو و فریاد پاسدارى آنان در شهر موفقیه هم شنیده مى شد.

در این هنگام موفق تصمیم استوار گرفت که براى جنگ با سالار زنگیان در کرانه خاورى رود ابو الخصیب از آن رود بگذرد. او مجلسى همگانى برپا کرد و فرمان داد فرماندهان و سرهنگانى را که امان خواسته اند و سواران و پیادگان سیاهپوست و سفید پوست را حاضر کنند و چون آماده شدند براى آنان سخنرانى کرد و به آنان تذکر داد که در چه گمراهى و نادانى و انجام کارهاى حرامى بوده اند و چه معصیت هایى را که سالارشان در نظرشان آراسته است مرتکب شده اند و به اندازه اى بوده که ریختن خون ایشان براى او حلال و روا بوده است و با این وجود او لغزش و عقوبت کار ایشان را بخشیده و آنان را امان داده است و نسبت به هر کس که به او پناه آورده نیکى و بخشش کرده است و به آنان اموال گران و ارزاق پسندیده عطا کرده است و ایشان را به جمع دوستان و فرمانبرداران خود ملحق ساخته است و بدین سبب حق او و فرمانبردارى از او برایشان واجب شده است و آنان در مورد اطاعت از پروردگار خویش و جلب رضایت سلطان نمى توانند کارى بهتر از جنگ با سالار زنگیان انجام دهند و باید در جنگ با او و یارانش سختکوش ‍ باشند و با توجه به این موضوع که آنان به راهها و تنگناهاى لشکرگاه سالار زنگیان و حیله هایى که براى جنگ فراهم ساخته اند از دیگران آشناترند کوشش کنند بر سالار زنگیان درآیند و در دژها و حصارهاى او نفوذ کنند تا خداوند متعال آنان را بر سالار زنگیان و پیروانش پیروز فرماید و اگر این کار را انجام دهند نسبت به آنان احسان بیشترى خواهد شد و هر کس در این مورد کوتاهى کند باید منتظر این باشد که در نظر خلیفه و سلطان کوچک و زبون گردد و منزلت او فرو افتد.

صداى همه حاضران براى دعا کردن به موفق و اقرار به احسانهاى او بلند شد و اظهار داشتند که به راستى و از دل و جان شنوا و فرمانبردار خواهند بود و با دشمن او ستیز و جهاد خواهند کرد و خون و جان خود را براى تقرب به موفق فدا خواهند کرد و گفتند این تقاضا موجب قوت دل آنان گردیده است و نشان دهنده اعتماد ابو احمد موفق نسبت به ایشان است و نمایانگر این است که آنان را همچون دوستان خویش پنداشته است . آن گاه از ابو احمد موفق خواستند تا ناحیه مخصوصى از میدان را ویژه آنان قرار دهد و ایشان را با لشکر خود نیامیزد تا چگونگى پیکار و جهاد و خلوص نیت ایشان در جنگ براى او روشن شود و ببیند چگونه بر جان و دل دشمن حمله مى برند که نشانگر فرمانبردارى و اطاعت ایشان و بیرون آمدن آنان از حال جهل و نادانى خواهد بود.

ابو احمد موفق این تقاضاى آنان را پذیرفت و به آنان نشان داد که فرمانبردارى آنان براى او روشن است و آنان در حالى که از گفتار نیک و وعده پسندیده ابو احمد خرم و شاد بودند از پیش او بیرون رفتند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : سپس ابو احمد آماده نبرد شد و لشکر خویش را بیاراست و با پنجاه هزار جنگجوى پیاده و سواره از راه خشکى و آب به لشکرگاه سالار زنگیان در کرانه خاورى رود ابو الخصیب وارد شد. لشکریان ابو احمد همگى تکبیر و تهلیل مى گفتند و قرآن مى خواندند و آنان را فریاد و هیاهویى وحشت زا بود. سالار زنگیان از ایشان نشانه هایى دید که او را به بیم انداخت و خود با لشکریان خویش به رویارویى ایشان آمد و این موضوع در ذوالقعده سال دویست و شصت و نه بود.

جنگ در گرفت و شمار کشتگان و زخمیان بسیار شد و زنگیان از خود و سالارشان سخت ترین دفاع را کردند و تا پاى جان و مرگ ایستادند. یاران ابو احمد هم به راستى پایدارى و جنگ کردند و خداوند با نصرت و فتح بر آنان منت نهاد و زنگیان منهزم شدند و گروهى بسیار از ایشان کشته و گروهى بسیار اسیر گشتند. ابو احمد در میدان گردن اسیران را زد و خود آهنگ خانه سالار زنگیان کرد و به آن خانه رسید که سالار زنگیان و سرداران دلیرش براى دفاع از او آنجا بودند.

زنگیان چون نتوانستند چاره اى بسازند آن خانه را تسلیم کردند و از آنجا پراکنده شدند. غلامان ابو احمد موفق به آن خانه در آمدند و باقیمانده اموال و اثاث او را که سالم مانده بود گرفتند و غارت کردند و زنان و فرزندان او را اعم از دختر و پسر به اسیرى گرفتند، ولى سالار زنگیان توانست بگریزد و گریزان به خانه على بن ابان مهلبى برود بدون اینکه به زن و فرزندان و اموال خویشتن بیندیشد. خانه او به آتش کشیده شد، زنان و فرزندانش را در حالى که بند بر ایشان نهاده بودند به موفقیه آوردند. یاران ابو احمد آهنگ خانه مهلبى کردند که سالار زنگیان به آن پناه برده بود. در این حال شمار زنگیان بسیار شد. یاران ابو احمد هم به غارت اموال از خانه هاى زنگیان سرگرم شدند، سالار زنگیان سرگرم شدن آنان را به غارت غنیمت شمرد و به سرهنگان خویش دستور داد فرصت را مغتنم شمرده و بر آنان حمله برند، آنان از چند جهت بر یاران ابو احمد حمله کردند و گروهى هم از کمینگاههایى که کمین کرده بودند بیرون آمدند و توانستند یاران ابو احمد را پراکنده سازند و آنان را تعقیب کردند و تا کرانه رود ابو الخصیب عقب نشاندند و گروهى از سوارکاران و پیادگان ایشان را کشتند و توانستند بخشى از اموال و کالاهایى را که غارت شده بود پس بگیرند. آنگاه مردم به حال خویش برگشتند و جنگ تا هنگام عصر ادامه یافت .

ابو احمد چنان مصلحت دید که یاران و لشکریان خود را از معرکه جنگ برگرداند و به آنان فرمان داد و ایشان با سکون و آرامش ‍ برگشتند که شکست و گریز شمرده نشود و توانستند به کشتیهاى خود سوار شوند و زنگیان از تعقیب آنان باز ایستادند و ابو احمد توانست لشکر را به لشکرگاه برگرداند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : در این ماه دبیر ابو احمد یعنى صاعد بن مخلد از سامراء همراه ده هزار تن به یارى او رسید؛ همچنین لولوء که از دوستان و سرهنگان ابن طولون بود و حکومت نواحى رقه و مضر بر عهده اش بود همراه ده هزار تن از سواران دلیر به یارى او آمد. ابو احمد به لولوء فرمان داد با لشکر خویش براى جنگ با زنگیان بیرون رود، لؤ لؤ چنان کرد و گروهى از اصحاب ابو احمد هم با او بودند که او را بر راهها و تنگه ها راهنمایى کنند، میان لولوء و زنگیان در ذى حجه همین سال جنگهاى سختى در گرفت که لوء لوء بر آنان پیروزى یافت و دلیرى و بى باکى او و شجاعت یارانش و پایدارى ایشان در قبال زخم و استوارى دل آنان چنان آشکار شد که ابو احمد را شاد و دلش را آکنده از مسرت کرد.

ابو جعفر مى گوید : چون سال دویست و هفتاد فرا رسید از دیگر نقاط هم نیروهاى امدادى براى ابو احمد موفق گسیل شد : احمد بن دینار همراه گروه بسیارى از پارسایان و جنگجویان داوطلب که همگى از اهواز و آبادیهاى اطراف آن شهر بودند به یارى او آمدند و پس از او گروهى حدود دو هزار مرد از پارسایان و جنگجویان داوطلب از مردم بحرین به فرماندهى مردى از قبیله عبدالقیس به یارى او آمدند. همچنین حدود دو هزار مرد از منطقه فارس آمدند و سالارشان یکى از داوطلبان بود که کنیه (ابو سلمه ) داشت .

ابو احمد به احترام هر کس که به یارى او مى آمد مجلسى تشکیل مى داد و بر آنان خلعت مى پوشاند و براى همراهانشان خوراکیهاى بسیار مقرر مى داشت و اموالى به آنان مى بخشید. بدین گونه لشکرش گران و زمین از ایشان آکنده شد و تصمیم او بر این قرار گرفت که با تمام لشکر خویش با سالار زنگیان رویاروى شود، لشکرهاى خود را مرتب ساخت و تقسیم بندى کرد و در اختیار فرماندهان خود قرار داد و به هر یک از ایشان فرمان داد که به جانبى از لشکرگاه سالار زنگیان که براى او معین کرده بود حمله کند. آن گاه خود و سپاهیانش همگى سوار شدند و در راههاى کرانه خاورى رود ابو الخصیب پیشروى کردند. زنگیان هم به رویارویى آنان آمدند و همگى جمع شده بودند و میان آنان نبردى سخت در گرفت و خداوند متعال زنگیان را مقهور ایشان ساخت و زنگیان گریزان پشت به جنگ کردند.

یاران ابو احمد زنگیان را تعقیب کردند، گروهى را کشتند و گروهى را اسیر گرفتند، بدین گونه بسیارى از زنگیان کشته و بسیارى از آنان غرق شدند. سپاهیان ابو احمد لشکرگاه و شهر سالار زنگیان را به تصرف خویش در آوردند و به خانه و اموال و خانواده على بن ابان مهلبى هم دست یافتند و زن و فرزند او را همراه سگهایشان به موفقیه بردند.

سالار زنگیان در حالى که مهلبى و پسرش انکلانى و سلیمان بن جامع و همدانى و گروهى از فرماندهان بزرگ همراهش بودند آهنگ جایى کردند که وى به صورت پناهگاه براى خود ساخته بود که اگر بر شهر و خانه اش دست یافتند آنجا پناه ببرد و آن پناهگاه کنار رودى که به سفیانى معروف است قرار داشت . ابو احمد در حالى که لؤ لؤ همراهش بود آهنگ آن رودخانه کردند، وى را به آنجا هدایت کرده بودند. او شتابان وارد آن منطقه شد، یارانش که او را گم کرده بودند پنداشتند که برگشته است و همگان برگشتند و از دجله عبور کردند و تصور مى کردند ابو احمد هم از دجله گذشته است ، ابو احمد همراه لؤ لؤ کنار آن رود رسیدند، لؤ لؤ اسب خود را در آب انداخت و از رود گذشت و یارانش هم پشت سرش عبور کردند.

ابو احمد همراه گروهى از یارانش کنار رود توقف کرد و سالار زنگیان سرگردان گریخت و لؤ لؤ با سپاهیان خود او را تعقیب مى کرد تا آنکه کنار رود قریرى رسیدند لؤ لؤ و یارانش آنان را فرو گرفتند و به جان سالار زنگیان و همراهانش در افتادند و آنان را منهزم کردند. سالار زنگیان ناچار از آن رود عبور کرد و لؤ لؤ و یارانش همچنان آنان را پیش مى راندند و تعقیب مى کردند تا کنار رود دیگرى رسیدند، زنگیان از آن عبور کردند و به نقبها و سنگرهایى که آنجا بود در آمدند و لؤ لؤ و یارانش کنار آن نهر و نقبها ایستادند. ابو احمد موفق کسى پیش لؤ لؤ فرستاد و ضمن سپاسگزارى از کوشش وى او را از در آمدن به آن منطقه نهى کرد و دستور داد برگردد. در آن روز این کار را فقط لؤ لؤ و یارانش انجام دادند و هیچ کس از یاران موفق در آن کار شرکت نداشت . لؤ لؤ در حالى که کارش پسندیده و مورد ستایش بود برگشت و موفق او را در بلم خویش نشاند و براى او همان گونه که سزاوار بود در کرامت و نیکى و بلندى منزلت تجدید نظر بیشترى کرد، و به همین سبب بود که چون سر سالار زنگیان را پیشاپیش ابو العباس به بغداد آوردند، بغدادیان فریاد بر آوردند که هر چه مى خواهید بگویید، فتح و پیروزى ویژه لؤ لؤ بوده است .

ابو جعفر طبرى مى گوید : فرداى آن روز موفق سرهنگان خویش را جمع کرد و نسبت به آنان از این جهت که او را تنها گذاشته و برگشته بودند و تنها لؤ لؤ و یارانش در جستجو و تعقیب سالار زنگیان برآمده بودند خشم آورد. او آنان را نکوهش و سرزنش و توبیخ کرد که چرا چنان کارى از ایشان سرزده است وانگهى آنان را عاجز و ناتوان خواند و نسبت به ایشان درشتى کرد. آنان پوزش ‍ خواستند و بهانه آوردند که تصور مى کرده اند او برگشته است و نمى دانسته اند که او هم در جستجو و تعقیب سالار زنگیان رفته است و اظهار داشتند که اگر این موضوع را مى دانستند شتابان به سوى او مى آمدند . سپس در حضور او سوگند خوردند و پیمان بستند که فردا از جایگاه خویش تکان نخواهند خورد و چون آهنگ زنگیان کنند چندان ایستادگى خواهند کرد که خداوند آنان را بر سالار زنگیان پیروز فرماید و اگر این کار از عهده ایشان برنیامد هر جا که روز تمام شود خواهند ماند تا خداوند متعال میان ایشان و او حکم فرماید؛ همچنین از ابو احمد موفق خواستند تا کشتیها و بلمها را به موفقیه برگرداند تا کسى از لشکریان طمع نکند که به بلمها پناه ببرد و به آن وسیله از رودخانه ها بگذرد.

ابو احمد عذر و بهانه ایشان را پذیرفت و در مورد اظهار پایدارى ایشان براى آنان پاداش پسندیده منظور داشت و وعده احسان داد و به آنان فرمان داد براى عبور آماده شوند و سپس آنان را با ترتیب و نظامى که فراهم آورده بود از رودخانه ها عبور داد و این به روز شنبه دو شب گذشته از صفر سال دویست و هفتاد بود.

سالار زنگیان پس از بازگشت سپاه از پیش او از آن رودخانه ها که عبور کرده بود به لشکرگاه خویش برگشت و ماند و امیدوار بود که روزگار میان او و ایشان به درازا کشد و جنگ به تاءخیر افتد، ولى همان روز پیشتازان لشکر ابو احمد که از سرزنش و نکوهش دیروز سخت خشمگین و ناراحت بودند با سالار زنگیان رویاروى شدند و با شدت بر او و یارانش حمله کردند و آنان را از جایگاهشان بیرون راندند زنگیان چنان پراکنده شدند که هیچیک به دیگرى توجهى نداشت .

لشکر ابو احمد آنان را تعقیب کرد و به هر کس مى رسیدند مى کشتند و اسیر مى گرفتند. سالار زنگیان با گروهى از دلیران و فرماندهان خویش که مهلبى هم از ایشان بود از دیگران جدا افتاد. انکلانى پسر سالار زنگیان و سلیمان بن جامع هم از او جدا ماندند و حال آنکه در آغاز جنگ هم با هم بودند و به هنگام گریز از یکدیگر جدا شدند؛ سلیمان بن جامع با گروهى از سرهنگان ابو احمد موفق رویاروى شد و آنان با سلیمان که همراه فوجى گران از زنگیان بود جنگى سخت کردند، گروهى از سرداران او کشته شدند و به سلیمان بن جامع دست یافتند و او اسیر شد و او را بدون اینکه هیچ عهد و پیمانى با او کنند پیش موفق آوردند.

مردم از اسیر شدن سلیمان شاد شدند و بسیار تکبیر گفتند و فریاد شادى بر آوردند و یقین به فتح کردند که سلیمان مهمترین یار سالار زنگیان بود. پس از سلیمان ابراهیم بن جعفر همدانى که از سرهنگان بزرگ و فرماندهان بلند پایه او بود و نادر اسود که معروف به حفار و از سرهنگان قدیمى سالار زنگیان بود اسیر شدند. موفق دستور داد آنان را به بند و زنجیر کشیدند و در بلمى که از ابو العباس بود سوار کردند و مردان مسلح آنان را محاصره کردند، موفق به جستجو و تعقیب سالار زنگیان پرداخت و در رود ابو الخصیب پیشروى کرد و تا پایان آن رود جلو رفت . در همین حال مژده رسان رسید و خبر کشته شدن سالار زنگیان را به ابو احمد داد که گفته او را تصدیق نکرد، مژده رسانى دیگر آمد و همراهش کف دستى بود که مى پنداشت کف دست سالار زنگیان است ، خبر کشته شدن او قوى تر شد و چیزى نگذشت که یکى از غلامان لؤ لؤ در حالى که مى دوید و سر بریده سالار زنگیان را در دست داشت فرا رسید و آن را مقابل موفق بر زمین نهاد؛ موفق آن را به سرهنگان زنگیان که زان پیش از او امان خواسته و آنجا حاضر بودند نشان داد. آن را شناختند و شهادت دادند که سر سالار زنگیان است . موفق پیشانى بر خاک نهاد و به سجده افتاد و پسرش ابو العباس هم سجده کرد و سرهنگان همگى سجده شکر بجاى آوردند و فریاد تکبیر و تهلیل از ایشان بر آمد. او دستور داد آن سر را بر نیزه زدند و برابر او نصب کردند و مردم آن را دیدند و بانگ هیاهو برخاست .

ابو جعفر طبرى گوید : همچنین گفته شده است که چون سالار زنگیان محاصره شد از سران سپاه او کسى جز مهلبى با او نبود و چون دانستند کشته خواهند شد از یکدیگر جدا شدند. سالار زنگیان بر جاى ایستاده بود تا آنکه همین غلام همراه گروهى از غلامان لؤ لؤ به او رسیدند، سالار زنگیان با شمشیر خود شروع به دفاع از خویش کرد و سرانجام از دفاع ناتوان شد و او را احاطه کردند و با شمشیرها چندان زدند که در افتاد و همین غلام از اسب پیاده شد و سر او را برید. اما مهلبى آهنگ رفتن کنار رودى به نام رود امیر کرد و خود را در آن انداخت که شاید نجات پیدا کند پیش از آن هم پسر سالار زنگیان که معروف به انکلانى است از پدر خود جدا شد و به سمت رود دینارى رفت تا در جنگلها و بیشه زارها متحصن شود. در این روز ابو احمد موفق بر این دو دست نیافت ولى پس ‍ از این روز بر آن دو دست یافت ، و چنین بود که به موفق گفته شد گروهى بسیارى از زنگیان و تنى چند از سرداران بزرگ ایشان همراه آن دو هستند. ابو احمد غلامان خود را به جستجوى ایشان فرستاد و دستور داد بر آن دو سخت بگیرند، همین که غلامان آن دو را محاصره کردند دانستند پناهگاهى ندارند و تسلیم شدند، غلامان بر آن دو دست یافتند و آن دو و همراهان ایشان را پیش موفق آوردند. او گروهى از ایشان را کشت و فرمان داد مهلبى و انکلانى را در بند و زنجیر کشیدند و مردان را بر آن دو گماشت .

ابو جعفر طبرى مى گوید : در همین روز  شنبه دو شب گذشته از صفر  ابو احمد از کرانه رودخانه ابو الخصیب برگشت و سر سالار زنگیان را بر نیزه یى نصب کرده و در بلمى نهاده بودند که از میان رود مى گذشت و مردم از دو سوى رودخانه بر آن مى نگریستند تا آنکه به دجله رسید. ابو احمد در حالى که سر سالار زنگیان را پیشاپیش او مى بردند از دجله بر آمد و در همان حال سلیمان بن جامع و همدانى را در دو بلم زنده به میخ کشیده بودند و بر دو جانب ابو احمد مى بردند و ابو احمد با این حال کنار قصر خود در موفقیه رسید. این روایت ابو جعفر طبرى است و بیشتر مردم هم بر همین عقیده اند.

مسعودى در کتاب مروج الذهب  مى گوید : سالار زنگیان زخمى شد ولى در حالى که زنده بود او را پیش ابو احمد بردند، ابو احمد او را به پسر خود ابو العباس سپرد و دستور داد او را شکنجه کند. او را بر روى آتش به سیخ کشیدند و چندان گرداندند که پوستش سوخت و ترکید و هلاک شد.

روایت نخست صحیح تر است ، کسى را که بر سیخ کشیدند قرطاس بود و او همان کسى است که به ابو احمد تیر زده بود. این موضوع را تنوخى در کتاب نشوار المحاضره آورده است که چون ابو احمد تیر خورد و براى اینکه زخمش بهبود یابد جنگ را به تاءخیر انداخت ؛ زنگیان فریاد مى زدند : او را نمک سود کنید، نمک سود، یعنى او مرده است و او را پوشیده مى دارید و اینک او را نمک سود کنید همچون گوشت که نمک سود مى کنند.

گوید : قرطاس رومى که به ابو احمد موفق تیر زده بود ضمن جنگ (به عنوان تمسخر) به ابو العباس فریاد مى زد : چون مرا گرفتى بر سیخ بکش و کباب کن . گوید : بدین سبب هنگامى که بر قرطاس دست یافت سیخى آهنى از مخرج او داخل کرد و از دهانش بیرون آورد و روى آتش گرداند.

طبرى گوید : پس از آن زنگیان پیاپى به زینهار خواهى مى آمدند و چون از کشته شدن سالار خویش آگاه شده بودند در سه روز حدود هفت هزار زنگى پیش او آمدند و ابو احمد هم چنان مصلحت دید که به آنان امان دهد تا گروهى از ایشان باقى نماند که از ایشان بیم زیان رساندنى براى اسلام و مسلمانان وجود داشته باشد. حدود هزار تن از زنگیان آهنگ صحرا کردند که بیشترشان از تشنگى مردند و بر کسانى هم که سلامت باقى مانده بودند اعراب دست یافتند و آنان را به بردگى گرفتند.

پس از کشته شدن سالار زنگیان موفق مدتى در موفقیه ماند تا مردم به سبب ماندن او احساس امنیت و انس بیشترى کنند، همچنین مردم شهرهایى را که سالار زنگیان آنان را تبعید کرده بود به شهر و دیار خویش برگرداند. پسرش ابو العباس در حالى که سر بریده سالار زنگیان را پیشاپیش او بر نیزه یى نصب کرده بودند و مى بردند روز شنبه دوازده شب باقى مانده از جمادى الاولاى همین سال وارد بغداد شد و مردم هم اجتماع کرده بودند و او را مشاهده مى کردند.

کس دیگرى غیر از ابو جعفر مطلبى را نقل کرده است که آن را آبى  هم در مجموعه اى که نامش نثر الدرر است از قول علاء بن صاعد بن مخلد نقل مى کند که مى گفته است : هنگامى که سر سالار زنگیان همراه با معتضد  به بغداد حمل مى شد معتضد با لشکرى وارد بغداد شد که نظیرش دیده نشده بود. وى در همان حال که سر را پیشاپیش او مى بردند از میان بازارها مى گذشت .

گوید : چون به دروازه طاق رسیدیم گروهى از کنار یکى از دروازه ها بانگ برداشتند که خدا معاویه را رحمت کناد! این بانگ اندک اندک بیشتر شد تا آنجا که صداى عموم مردم به این شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت : این ابو عیسى آیا مى شنوى که این موضوع چه اندازه شگفت انگیز است . چه چیزى مقتضى آن است که در چنین هنگام سخن از معاویه به میان آید! به خدا سوگند پدرم بر سر این کار تا پاى مرگ و جان رسید و من هم از معرکه خلاص نشدم مگر اینکه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شدیم تا توانستیم این سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهیم و زنان و فرزندان ایشان را حمایت کنیم و در پناه بگیریم و اکنون این گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبدالله و نیاکان خلفا را و همچنین طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسین را رها کرده اند. به خدا سوگند، از جاى خود حرکت نمى کنم مگر اینکه اینان را چنان ادب و تنبیه کنم که دیگر چنین کارى را تکرار نکنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع کنند تا آن منطقه را آتش ‍ بزند. من به معتضد گفتم : اى امیر، خداوند عمرت را طولانى فرماید! امروز از بهترین روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله که از (فرهنگ و اخلاق ) بهره ندارند تباه مکن و همچنان با او مدارا مى کردم و مهربانى مى ورزیدم تا آنکه حرکت کرد و رفت .

اما آنچه که مردم روایت مى کنند که سالار زنگیان اطراف بغداد را تصرف کرده و در مداین فرود آمده است و موفق از بغداد لشکرى گسیل داشته و همراهشان خمره هاى شراب فرستاده است و به آنان دستور داده است که هنگام رویارویى با زنگیان از مقابل ایشان بگریزند و خیمه ها و بار و بنه خود را رها کنند تا آنان تاراج کنند و آنان همینگونه رفتار کردند و زنگیان به خیمه ها و بار و بنه ایشان دست یافتند و خمره هاى شراب که بسیار فراوان بود در اختیارشان قرار گرفت و آن شب چندان باده نوشى کردند که همگى مست شدند و غافل آرمیدند و موفق همان شب در حالى که ایشان مست بودند بر ایشان حمله کرد و آنچه مى خواست بر سرشان آورد، همه باطل و بدون اصل و سند است . آن کسى که بر زنگیان در حالى که مست بوده اند حمله کرده و بر آنان پیروز شده است تکین بخارى بوده است و داستان او چنین است که به سال دویست و شصت و پنج یاران على بن ابان مهلبى شبى را در اهواز گذراندند و به تکین خبر رسید که آن شراب و باده در ایشان اثر کرده است ، و صحیح آن است که او هم از غارت و تعقیب ایشان تا ورودشان به سرزمین نعمانیه کار بیشترى انجام نداد و همه مردم همین گونه روایت کرده اند.

ابو جعفر طبرى مى گوید : على بن ابان مهلبى و انکلانى پسر سالار زنگیان و کسانى که همراه آن دو اسیر شده بودند در بند و زنجیر به بغداد منتقل و بدست محمد بن عبدالله بن طاهر سپرده شدند و یکى از غلامان موفق که نامش فتح سعیدى بود بر ایشان گماشته شد و آنان تا ماه شوال سال دویست و هفتاد و دو بر همان حال بودند. در این هنگام زنگیان در واسط قیامى کردند و فریاد بر آوردند که (انکلانى پیروز است )، موفق هم در آن هنگام در واسط بود و به محمد بن عبدالله بن طاهر و فتح سعیدى نوشت که سرهاى زنگیانى را که در اسارت آن دو هستند پیش او بفرستند. فتح سعیدى پیش زندانیان رفت و شروع به بیرون آوردن یک یک آنان کرد و کنار چاهى که میان خانه بود سرشان را مى برید، همانگونه که سر گوسپند را مى برند. اسیران پنج تن بودند : انکلانى پسر سالار زنگیان ، على بن ابان مهلبى ، سلیمان بن جامع ، ابراهیم بن جعفر همدانى و نادر اسود. فتح سعیدى سر چاه را باز کرد و اجساد آنان را در چاه افکند و دهانه آنرا استوار کرد و سرهاى ایشان را نزد موفق فرستاد و او آنها را در واسط بر نیزه نصب کرد و قیام زنگیان متوقف و منجر به ناامیدى شد. پس از آن موفق درباره پیکر آنان به محمد بن عبدالله بن طاهر نوشت تا آنان را کنار پل به دار بکشند، آن اجساد را که متورم و بدبو شده بود و پوستهایشان از گوشت جدا شده بود بیرون آوردند؛ دو پیکر را بر کنار پل شرقى و سه پیکر را کنار پل غربى بر دار کشیدند و این به روز بیست و سوم شوال آن سال بود. محمد بن عبدالله بن طاهر که امیر بغداد بود خود سوار شد و ایستاد تا در حضورش آنان را به دار کشیدند.

شاعران در وقایع زنگیان اشعار بسیارى سروده اند : همچون بحترى و ابن رومى و دیگران و هر کس خواستار آن باشد باید آن را در جایگاهش بدست آورد.

على (ع ) در همین خطبه ضمن بیان اوصاف ترکان مى فرماید: ( کانى اراهم قوما کان وجوههم المجان المطرقه … ) (گویى هم اکنون ایشان را مى بینم که چهره هایشان چون سپرهاى کوفته شده است …). (ابن ابى الحدید ضمن شرح پاره یى از مشکلات لغوى و توضیح درباره پنج امر غیبى که در آخرین آیه سوره لقمان آمده است بحث تاریخى زیر را در مورد مغول ایراد کرده است .)

ذکر چنگیز خان و فتنه تاتار

بدان این خبر پوشیده و غیبى که امیر المومنین علیه السلام از آن خبر داده است به روزگار ما آشکارا اتفاق افتاد و خود ما آن را دیدیم و مردم از همان قرن اول منتظر آن بودند ولى قضا و قدر آن را در روزگار ما قرار داد. این مسئله موضوع تاتار است که از نقاط دور مشرق زمین خروج کردند و سواران ایشان به عراق و شام رسیدند، نسبت به پادشاهان خطا و قپچاق و سرزمینهاى ماوراء النهر و خراسان و دیگر سرزمین هاى ایرانیان چنان رفتارى کردند که تاریخ از هنگامى که خداوند آدم را آفرید تا روزگار ما حکایت چنان رفتارى را ندارد. مثلا بابک خردمدین هر چند مدتى طولانى و حدود بیست سال فتنه و آشوب برپا کرد ولى گرفتارى و بدبختى او فقط در یک اقلیم یعنى آذربایجان بود و حال آنکه این گروه ، تمام مشرق را بر هم ریختند و نابسامان کردند و گرفتارى آنان به سرزمینهاى ارمنستان و شام هم رسید و سوارانشان وارد عراق شدند و حال آنکه بختنصر که یهودیان را کشت فقط بیت المقدس را خراب کرد و اسرائیلیانى را که در شام بودند کشت ، و چه نسبتى میان اسرائیلیان مقیم بیت المقدس با کشورها و شهرهایى که مغولان ویران کردند و میان شمار ایشان و شمار مردمى مسلمان و غیر مسلمان که مغولان کشتند وجود دارد؟ 

اینک ، خلاصه اى از اخبار و آغاز ظهور ایشان را بازگو مى کنیم و مى گوییم :

با آنکه ما در کتابهاى تاریخ و کتابهاى مربوط به احوال و اصناف مردم بسیار سرگرم هستیم و مراجعه مى کنیم ولى نام این ملت را هیچ جا نیافتیم ولى اسامى اصناف ترکان از قبیل قپچاق و یمک و برلو و یتبه و روس و خطا و قرغز و ترکمن را دیده ایم و در هیچ کتاب جز یک کتاب نام این امت را ندیدیم و آن کتاب مروج الذهب مسعودى است که او از آنان به صورت (تتر)بدون الف یاد کرده است و حال آنکه امروز مردم آن را به صورت تاتار با الف تلفظ مى کنند.

این قوم در دورترین ناحیه خاور دور در دامنه کوههاى طمغاج که در مرزهاى چین است زندگى مى کردند و فاصله میان ایشان و سرزمینهاى اسلامى که ماوراء النهر است فاصله اى بیش از شش ماه راه وجود داشت . محمد پسر تکش که خوارزمشاه بود بر سرزمینهاى ماوراء النهر چیره شد و پادشاهان آن منطقه را که از ترکان خطا بودند و در بخارا و سمرقند و دیگر شهرهاى ترکستان چون کاشغر و بلاساغون پادشاهى مى کردند نابود ساخت و حال آنکه آنان میان او و مغولان حجاب و مانع بودند. خوارزمشاه این سرزمینها را از لشکریان و سرهنگان خویش انباشته کرد و او در این کار بر اشتباه بود زیرا ملوک خطا براى او سپر بلاى این قوم بودند و چون آنان را نابود کرد خودش عهده دار جنگ یا صلح با مغولان شد.

امیران و سرهنگان خوارزمشاه که مقیم ترکستان بودند با مغولان بدرفتارى کردند و راههاى بازرگانى را بستند، ناچار گروهى از مغولان که حدود بیست هزار خانوار بودند و هر خانوار سالارى داشت و همگى پشتیبان یکدیگر بودند به سرزمینهاى ترکستان آمدند و با سرهنگان خوارزمشاه در افتادند و با کارگزارانش ستیز و شهرها را تصرف کردند و چنان شد که بازماندگان لشکریان خوارزمشاه که از شمشیر مغولان جان سالم به در بردند پیش خوارزمشاه برگشتند و او این موضوع را نادیده گرفت و چنین مصلحت دید که بزرگى و گستردگى کشورش مانع از آن است که خود شخصا عهده دار جنگ با آنان شود و هیچکس از سرهنگانش هم نمى تواند عهده دار کار او شود این بود که سرزمینهاى ترکستان را براى مغولان رها کرد و کار بر این قرار گرفت که ترکستان براى آنان باشد و دیگر شهرهاى ماوراء النهر چون سمرقند و بخارا از خوارزمشاه . حدود چهار سال بر این منوال گذشت .

پس از آن چنگیز خان ، که مردم آن را با راء و به صورت چنگر خان تلفظ مى کنند و حال آنکه گروهى از کسانى که به احوال ترکان آگاهند این کلمه را براى من به صورت چنگیز خان با زاى نقطه دار نقل کردند، تصمیم گرفت که به سرزمینهاى ترکستان حمله کند و این بدین سبب بود که چنگیز خان سالار گروهى از تاتار بود که در نقاط دور خاور ساکن بودند. چنگیز خان پسر سالار آن قبیله بود و نیاکانش هم سالارهاى آن قبیله بودند او خردمند و شجاع و موفق و در جنگها پیروز بود و این اندیشه که به سرزمینهاى ترکستان بتازد از این روى در او قویتر شد که دید گروهى از تاتار شاه ندارند و هر طایفه اى از ایشان را مردى اداره مى کند و آنان به ترکستان تاخته اند و آن را به همه بزرگى به تصرف خویش در آورده اند او از این جهت به غیرت آمد و خواست ریاست بر همگان را براى خود بدست آورد. چنگیز پادشاهى را دوست مى داشت و به تصرف کشورها طمع بست و همراه کسانى که با او بودند از دورترین نقاط شرقى چین حرکت کرد و خود را به مرزهاى نقاط ترکستان رساند و گروه بسیارى از ایشان را کشت . تاتارهاى ساکن آن منطقه نخست با او جنگ کردند و مانع از ورود او به کشور شدند ولى یاراى آن را نداشتند و چنگیز تمام نقاط ترکستان را تصرف کرد و همسایه شهرهاى خوارزمشاه شد اگر چه مسافت میان آن دو بسیار طولانى و دور بود، ظاهرا میان او و خوارزمشاه صلح و آشتى بود ولى صلحى همراه با دلتنگى و کدورت .

مدتى کوتاه روابط بر این گونه بود و سپس تیره شد و سبب آن اخبارى بود که وسیله بازرگانان به خوارزمشاه مى رسید که چنگیز خان تصمیم دارد به سمرقند و شهرهاى اطراف آن حمله کند و مشغول آماده شدن براى این کار است . اگر خوارزمشاه با او مدارا مى کرد براى خودش بهتر بود ولى او (ناسازگارى را) شروع کرد و راه بازرگانان را که قصد سفر به ناحیه ایشان داشتند بست و بدین گونه رسیدن پوشاک براى آنان دشوار شد و خوار و بار از ایشان بازداشته شد و خوراکیهایى که از نقاط مختلف ماوراء النهر به ترکستان حمل مى شد قطع گردید، اى کاش به همین کار قناعت مى کرد ولى کارگزار خوارزمشاه در شهرى که اوتران نام داشت و آخرین شهر در ماوراء النهر بود به خوارزمشاه گزارش داد که چنگیز خان گروهى از بازرگانان تاتار را که همراه ایشان مقدار بسیارى نقره است به سمرقند گسیل داشته است تا براى او و خانواده و پسر عموهایش لباس و پارچه و وسایل دیگر خریدارى کنند. خوارزمشاه به او پیام داد که آن بازرگانان را بکشد و نقره هایى را که همراهشان است بگیرد و براى او بفرستد. 

 حاکم اوتران آنان را کشت و نقره ها را براى خوارزمشاه گسیل داشت و به راستى مقدار بسیارى بود که خوارزمشاه آن را میان بازرگانان سمرقند و بخارا تقسیم کرد و معادل ارزش آن را براى خود گرفت و سپس دانست که در این مورد خطا کرده است ؛ کسى پیش نایب خود در اوتران فرستاد و فرمان داد جاسوسانى بفرستد و شمار مغولان را خبر دهد. جاسوسان به این منظور حرکت کردند و با گذشتن از صحراها و کوهستانها پس از مدتى برگشتند و حاکم اوتران را آگاه کردند که شمار مغولان چندان است که ایشان نتوانسته اند بشمارند و بفهمند و آنان از پایدارترین مردم در جنگ هستند که فرار از جنگ را نمى شناسند و تمام سلاح مورد نیازشان را به دست خود مى سازند و اسبهاى آنان هم نیازى به خوردن جو ندارد و همه رستنى ها و باقیمانده هاى مراتع را مى خورند و تعداد اسب و گاو آنان بیرون از شمار است ، و خود مغولان گوشت جانوران مرده و سگ و خوک را مى خورند و پایدارترین مردم در گرسنگى و تشنگى اند و در سختى و بدبختى شکیبایند و جامه هاى آنان بسیار خشن است و برخى از ایشان پوست سگ و دیگر جانوران مرده را به صورت جامه مى پوشند و شبیه ترین مردم به جانوران وحشى و درندگان اند.

چون این اخبار را به خوارزمشاه اطلاع دادند از کشتن بازرگانان آنان پشیمان شد و از اینکه پرده اى را که میان او و ایشان بود با گرفتن اموال ایشان دریده است سخت اندیشناک و نگران شد و ترس و اضطراب بر او چیره گردید. خوارزمشاه شهاب خیوقى  را که فقیهى فاضل و در نظر خوارزمشاه بلند مرتبه بود و از راءى و اندیشه او سرپیچى نمى کرد فرا خواند و به او گفت : کارى بس بزرگ پیش آمده است که چاره اى جز اندیشیدن درباره آن و رایزنى در اینکه چه باید بکنم نیست ، و چنان است که دشمنى از ترکان با گروهى بى شمار آهنگ ما کرده است . خیوقى گفت : لشکرهاى تو بسیار است به اطراف نامه مى نویسى و سپاهها را گرد مى آورى و بسیج و حرکت همگانى خواهد بود که بر همه مسلمانان یارى دادن تو با اموال و مردان واجب است و سپس با همه لشکرهاى خود به کرانه سیحون خواهى رفت  سیحون رودخانه بزرگى است که مرز میان سرزمینهاى ترکان و خوارزمشاه است  و همانجا خواهى بود و چون دشمن آنجا برسد به سبب پیمودن راهى دور و دراز خسته خواهد بود و حال آنکه ما همگى آسوده و جمع خواهیم بود؛ طبیعى است که دشمن و لشکرهایش گرفتار خستگى و فرسودگى اند. خوارزمشاه امیران و مشاوران را فرا خواند و با آنان رایزنى کرد. آنان گفتند، راى درست این است که آنان را به حال خود رها کنى تا از رودخانه سیحون بگذرند و به سوى ما حرکت حرکت کنند و این کوهستانها و تنگه ها را درنوردند که به راههاى آن ناآشنایند و چون ما بر همه راههاى آن واردیم بر آنان پیروز مى شویم و همگى را نابود مى سازیم .

در همین حال بودند که رسولى همراه جماعتى از مغولان از چنگیز براى تهدید خوارزمشاه آمد و پیام آورد که یاران و بازرگانان مرا مى کشى و اموال مرا از ایشان مى گیرى ! آماده براى جنگ باش که من با جمعى به تو خواهم رسید که ترا یاراى مقابله با آن نخواهد بود.

چون فرستاده این پیام را به خوارزمشاه رساند، دستور داد او را بکشند و چنان کردند، ریش و سبیل کسانى را که همراه او بودند تراشیدند و آنان را پیش چنگیز خان برگرداندند تا به او خبر دهند با سفیرش چگونه رفتار شده است و این پیام را به او برسانند که خوارزمشاه مى گوید : من خود به سوى تو مى آیم و نیازى نیست که تو پیش من بیایى و اگر در نقطه پایان دنیا هم باشى من تو را مى یابم تا تو را بکشم و نسبت به خودت و یارانت همان کار را انجام دهم که نسبت به سفیرت کردم .

خوارزمشاه آماده شد و پس از آنکه فرستاده خویش را گسیل داشت براى اینکه از او پیشى گیرد و بر تاتار حمله برد و آنان را غافلگیر کند حرکت کرد و مسافت چهار ماه را یکماهه پیمود و به خانه ها و خرگاههاى ایشان رسید ولى کسى جز زنان و کودکان ندید بار و بنه آنان هم بود، خوارزمشاه به آنان در افتاد و همه چیز را به غنیمت ریود و زنان و کودکان را اسیر کرد. سبب غیبت مغولان از خانه هاى خود چنین بود که به جنگ یکى از پادشاهان ترکان بنام (کشلو خان ) رفته بودند با او جنگ کردند و او را به هزیمت راندند و اموالش را غنیمت گرفتند و بازگشتند میان راه به آنان خبر رسید که خوارزمشاه نسبت به بازماندگان آنان چه کرده است شتابان بر سرعت سیر خود افزودند و او را در حالى که مى خواست از اردوگاه ایشان بیرون رود دریافتند و با او در افتادند و براى جنگ صف کشیدند و سه شبانروز پیاپى و بدون هیچ سستى جنگ کردند و از هر دو گروه تعدادى بیرون از شمار کشته شدند و هیچ گروه منهزم نشدند.

مسلمانان براى حمیت و دفاع از دین پایدارى مى کردند و مى دانستند که اگر بگریزند هیچ نام و نشانى از اسلام باقى نمى ماند وانگهى آنان نجات پیدا نخواهند کرد بلکه آنان را مى گیرند و به سبب دورى آنان از سرزمین خود که از آنجا بسیار فاصله داشت ، نمى توانند به جایى پناه ببرند. مغولان نیز براى رهاندن زن و فرزند و اموال خویش پایدارى مى کردند؛ جنگ و درگیرى میان دو گروه سخت شد و کار به آنجا کشید که از اسب پیاده مى شدند و پیاده با هماورد خود با کارد و خنجر جنگ مى کردند و چندان خون بر زمین ریخته شد که اسبها مى لغزیدند. چنگیز خان خودش در این جنگ حاضر نشده بود پسرش قاآن فرماندهى را بر عهده داشت در این جنگ کشتگان مسلمانان شمرده شد که بیست هزار تن بودند و کشتگان مغول شمار نشد.

چون شب چهارم فرا رسید دو گروه پراکنده شدند و در لشکرگاههایى مقابل یکدیگر فرود آمدند و چون تاریکى شب همه جا را فرو گرفت مغولان آتشهاى خویش را برافروختند و به حال خود باقى گذاردند و به سوى چنگیز خان برگشتند، مسلمانان هم در حالى که محمد خوارزمشاه با ایشان بود برگشتند و بدون توقف به راه خود ادامه دادند تا آنکه به بخارا رسیدند و خوارزمشاه دانست که او را یاراى جنگ با چنگیز خان نیست ؛ زیرا در این جنگ بخشى از سپاهیان چنگیز در شرکت داشتند و گروهى دیگر با خوارزمشاه رویاروى نشده بودند. او مى پنداشت در صورتى که همه سپاهیان مغول جمع شوند و در حالى که چنگیز خودش همراه ایشان باشد و به جنگ آیند چگونه خواهد بود؟ بدین سبب آماده شد تا در دژهاى خود پناه گیرد و کسى را به سمرقند فرستاد و به فرماندهان و سرهنگانى که مقیم آن شهر بودند پیام داد که آماده پناه گرفتن باشند و براى خود اندوخته فراوان بیندوزند که بتوانند درون شهر و از پشت دیوارها و باروها دفاع کنند، او در بخارا بیست هزار سوار براى حمایت از آن شهر و در سمرقند پنجاه هزار تن گماشت و به آنان فرمان داد در حفظ شهرها کوشا باشند تا او بتواند به خوارزم و خراسان برود و سپاه جمع کند و از مسلمانان و جنگجویان داوطلب یارى بطلبد و پیش ایشان باز گردد. سلطان محمد خوارزمشاه سپس به خراسان رفت و از رود جیحون گذشت و این واقعه به سال ششصد و شانزده بود، او نزدیک بلخ فرود آمد و لشکرگاه ساخت و از مردم خواست که بیرون آیند و به جنگ روند.

مغولان هم پس از اینکه آماده شدند در طلب شهرهاى ماوراء النهر بیرون آمدند، آنان پنج ماه پس از رفتن خوارزمشاه از بخارا به آن شهر رسیدند و آن را محاصره کردند و با لشکرى که مقیم آنجا بود سه شبانه روز پیوسته جنگ کردند و لشکر خوارزمشاهى را یاراى مقاومت در برابر ایشان نبود. آنان شبانه دروازه هاى شهر را گشودند و همگى به خراسان برگشتند، فرداى آن شب مردم بخارا متوجه شدند که از آن لشکر یک تن هم باقى نمانده است ناتوان شدند و قاضى بخارا  را براى امان گرفتن پیش مغولان فرستادند، ایشان براى مردم به او امان دادند. در قلعه بخارا گروهى از لشکریان خوارزمشاه که به آن پناه برده بودند باقى بودند.

مردم بخارا چون دیدند که امان داده شد دروازه هاى شهر را گشودند و این به روز چهارم ذى حجه سال ششصد و شانزده بود و مغولان وارد شهر شدند و متعرض هیچ کس از رعیت نشدند و به آنان گفتند : هر ودیعه و ذخیره که از خوارزمشاه پیش شماست براى ما بیرون آورید و ما را براى جنگ کردن با کسانى که در قلعه بخارا حصارى شده اند یارى دهید و بر شما باکى نیست و میان ایشان عدل و داد و خوشرفتارى کردند و چنگیز خان خودش به شهر در آمد و قلعه را احاطه و محاصره کرد، منادى او در شهر جار زد که هیچ کس نباید از حضور در جنگ با متحصنان خوددارى کند و هر کس چنان کند کشته خواهد شد. در نتیجه مردم همگان حاضر شدند، چنگیز فرمان داد نخست خندق را پر و آکنده کنند که آن را به هیمه و چوب و خاک پر کردند و به سوى قلعه حمله کردند شمار سپاهیان خوارزمشاه در آن قلعه چهار صد تن بود که تا حد توان ایستادند و ده روز مقاومت و از قلعه پاسدارى کردند؛ سرانجام نقب زنندگان به دیوار قلعه رسیدند و نقب زدند و وارد شهر شدند و همه سپاهیان و کسان دیگرى را که در آن قلعه بودند کشتند.

چون از این کار آسوده شدند چنگیز خان فرمان داد براى او نام سران و سرشناسان شهر نوشه شود؛ این کار انجام شد. چون بر او عرضه داشتند فرمان داد آنان را بیاورند. چون آوردند به آنان گفت از شما شمش هاى نقره یى را که خوارزمشاه به شما فروخته است مى خواهم که آنها از من بوده و به ناروا از یارانم گرفته شده است . هر کس که چیزى از آن نقره پیش او بود آن را حاضر ساخت ، و چون از این کار فارغ شد دستور داد آنان به تنهایى از شهر بیرون رود و ایشان بدون هیچ مالى و در حالى که فقط لباسى را که بر تن داشتند همراهشان بود از شهر بیرون رفتند، چنگیز فرمان کشتن ایشان را داد که همگان را کشتند. آن گاه دستور داد شهر را به تاراج برند هرچه در آن بود به تاراج برده شد و زنان و کودکان به اسیرى گرفته شدند و مردم را در طلب مال بسیار شکنجه دادند و سپس از بخارا براى رفتن به سمرقند کوچ کردند. ناتوانى خوارزمشاه از مبارزه با آنان براى ایشان مسلم شده بود، تاتار کسانى از مردم بخارا را که تسلیم شده یا به سلامت مانده به زشت ترین صورت پیاده با خود مى بردند  و هر کس را که از پیاده رفتن بازمانده و ناتوان مى شد مى کشتند.

چون نزدیک سمرقند رسیدند اسب سواران را پیشاپیش فرستادند و پیادگان و اسیران و بار و بنه را پشت سر خود رها کردند تا آنکه اندک اندک آنان را جلو بیاورند و بدانگونه مردم سمرقند را بترسانند. همین که سمرقندیان سیاهى لشکر و طول فاصله آن را دیدند آنان را بسیار بزرگ پنداشتند. روز دوم که پیادگان و اسیران و بار و بنه رسید همراه هر ده تن از اسیران رایتى بود، مردم شهر پنداشتند که همه آنان جنگجویان اند. مغولان سمرقند را احاطه کردند، در آن شهر پنجاه هزار تن خوارزمى و تعدادى بیرون از شمار از دیگر مردم بودند. لشکریان خوارزمشاه از بیرون آمدن و مقابله با مغولان خوددارى کردند، عامه مردم با سلاح بیرون آمدند مغولان براى اینکه آنان را در مورد خود به طمع اندازند نسخت عقب نشینى کردند و بر سر راه سمرقندیان کمینها نهاده بودند که از آن گذشتند مغولان از کمین بیرون آمدند و بر ایشان تاختند و همه مغولان بازگشتند و تمام ایشان را کشتند.

کسانى که در شهر مانده بودند چون این وضع را دیدند دلهایشان ناتوان شد و سپاهیان خوارزمى چنین پنداشتند که اگر از مغولان امان بخواهند از این جهت که با آنان از یک نژاد هستند امان خواهند داد و ایشان را باقى خواهند گذاشت آنان با اموال و زن و فرزند خویش براى زینهار خواهى پیش مغولان رفتند. مغولان اسلحه و اسبهاى آنان را گرفتند و سپس شمشیر بر آنان نهادند و همگان را کشتند و میان شهر ندا دادند : هر کس بیرون نیاید از عهد و پیمان بیرون است و هر کس بیرون آید در امان خواهد بود. مردم همگان بیرون آمدند مغولان بر ایشان در آویختند و میان ایشان شمشیر نهادند، توانگران ایشان را شکنجه دادند و اموال آنان را تصرف کردند سپس وارد سمرقند شدند و آن را ویران کردند و خانه هایش را درهم شکستند و این واقعه در محرم سال ششصد و هفده بود. 

خوارزمشاه در جایگاه نخستین خود یعنى خوارزم مقیم بود و هر لشکرى که براى او جمع مى شد به سمرقند گسیل مى داشت که برمى گشت و یاراى ورود و دست یافتن به سمرقند نداشت . مغولان چون بر سمرقند چیره شدند و به کام دل رسیدند چنگیز خان بیست هزار سوار را گسیل داشت و به آنان گفت فقط در جستجوى خوارزمشاه باشید هر کجا که باشد اگر چه به آسمان پیوسته و آویخته شود! همچنان وى را تعقیب کنید تا او را بگیرید و به او دست یابید.

این گروه از مغولان را تاتار مغربى نام نهاده اند زیرا به سوى غرب خراسان حرکت کردند و همین ها هستند که در همه کشورها و شهرهاى آن نواحى پیشروى کردند، سالارشان شخصى بنام جرماغون و از منسوبان چنگیز خان بوده است .

حکایت شده است که چنگیز خان ، نخست بر این لشکر یکى از پسرعموهاى خود را گماشت که بسیار مورد توجه بود و متکلى نویره نام داشت . به او فرمان داد کوشش کند و شتابان و با سرعت برود؛ چون متکلى با چنگیز خان بدرود گفت آهنگ خرگاهى کرد که یکى از زنانش که او را دوست مى داشت در آن بود تا با او وداع کند چون این خبر به چنگیز خان رسید او را از فرماندهى برکنار کرد و گفت : کسى که عزم او را زنى سست و معطل کند شایسته فرماندهى لشکرها نیست . و به جاى او جرماغون را گذاشت . آنان حرکت کردند و از جیحون آهنگ جایى به نام (پنج آب ) کردند که عبور از آن ممکن نبود و چون در آنجا کشتى نیافتند از چوب ، حوضهاى بزرگى ساختند و پوست گاو بر آن کشیدند و سلاحهاى خود را در آن نهادند و اسبهاى خود را در آب راندند و خود، دمهاى اسب را در دست گرفتند و آن حوضها به ایشان بسته بود و اسبها مردان را از پى خود مى کشیدند و مردان حوضها را و بدینگونه همگان یک باره از آن عبور کردند. خوارزمشاه متوجه آنان نشد تا اینکه ناگاه آنان را در سرزمین خود دید. لشکر خوارزمشاه از ترس و بیم از مغولان آکنده بودند و نتوانستند پایدارى کنند و پراکنده شدند و هر گروه به سویى گریخت .

خوارزمشاه با تنى چند از ویژگان خود در حالى که به هیچ چیز توجه نداشت از آنجا کوچ و آهنگ نیشابور کرد. چون وارد نیشابور شد برخى از لشکرهاى او بر گرد او جمع شدند ولى هنوز مستقر نشده بود که جرماغون به نیشابور رسید، او در مسیر خود هیچ غارت و کشتارى نمى کرد و فقط شتابان در تعقیب و جستجوى سلطان محمد خوارزمشاه منازل را طى مى کرد و با این کار خود به خوارزمشاه مهلت جمع کردن سپاه نمى داد. خوارزمشاه همین که نزدیک شدن مغولان را شنید از نیشابور به مازندران گریخت و خود را در آن دیار انداخت . جرماغون هم از پى او روان بود آن چنان که راه خود را به سوى نیشابور کژ نکرد بلکه آهنگ مازندران کرد و خوارزمشاه از مازندران گریخت ، از هر منزلى که او کوچ مى کرد مغولان در آن فرود مى آمدند. سرانجام خوارزمشاه کنار دریاى مازندان رسید و خود و یارانش در کشتى هایى نشستند و رفتند و چون مغولان آنجا رسیدند و دانستند که به دریا رفته است ناامید شدند و برگشتند، این مغولان همان گروه اند که عراق عجم و آذربایجان را به تصرف خود در آورده اند و تا روزگار ما مقیم ناحیه تبریزند. 

در مورد فرجام خوارزمشاه اختلاف است . گروهى گفته اند او در دژى استوار که میان دریاى طبرستان داشت مقیم شد و همانجا درگذشت . برخى گفته اند که او در دریا غرق شد. و برخى دیگر گفته اند در دریا افتاد و در حالى که برهنه بود نجات پیدا کرد، خود را به یکى از دهکده هاى طبرستان رساند اهل آن دهکده او را شناختند و برابرش زمین را بوسه دادند و کارگزار خود را خبر دادند که پیش سلطان آمد و خدمت کرد. خوارزمشاه به او گفت : مرا به هندوستان برسان و او را پیش شمس الدین اتلیمش پادشاه هند برد که از منسوبان او بود یعنى خویشاوند همسر خوارزمشاه و مادر سلطان جلال الدین بود. مادر جلال الدین هندى و از خاندان سلطنتى هند بود.
گویند : خوارزمشاه هنگامى که پیش اتلیمش رسید عقلش دگرگون شده بود و این از بیم مغولان یا بیمارى یى بود که خداوند بر او چیره کرده بود و او هر بامداد و شامگاه و هر وقت و ساعت هذیان مى گفت و فریاد مى کشید که مغولان از این در بیرون رفتند و از این پلکان هجوم آوردند و مى لرزید و رنگش دگرگون و سخن و حرکاتش مختل مى شد. یکى از فقیهان خراسان که معروف به برهان بود به بغداد آمد براى من  حکایت کرد و گفت : برادرم همراه خوارزمشاه و از ویژگان و اشخاص مورد اعتماد او بود، وى مى گفت : هنگامى که عقل خوارزمشاه مختل شده بود همواره به ترکى این کلمات را تکرار مى کرد (قرا تتر گلدى ) که معناى آن چنین است : (تاتارهاى سیاه آمدند). میان مغولان گروهى سیاه پوست شبیه زنگیان هستند که شمشیرهاى بسیار پهنى غیر از شمشیرهاى معمولى دارند و آنان گوشت مردم را مى خورند و خوارزمشاه با بردن نام ایشان مدهوش مى شد.

همچنین برهان براى من نقل کرد که شمس الدین اتلیمش ، محمد خوارزمشاه را به یکى از دژهاى بسیار بلند و برکشیده و استوار هند برد که هیچگاه ابرها بر فرازش نبودند و معمولا پایین تر از آن باران مى بارید. شمس الدین به خوارزمشاه گفت : این دژ استوار از آن تو و اموال و اندوخته هاى میان آن اموال و اندوخته هاى خودت خواهد بود همین جا در کمال امن و خوشى باش تا طالع و بخت تو مستقیم شود که پادشاهان همواره چنین بوده اند، گاه بخت ایشان پشت مى کند و سپس روى مى آورد. خوارزمشاه به او گفت : قادر نیستم که در این دژ اقامت کنم و پایدار بمانم زیرا تاتار بزودى در تعقیب و جستجوى من اینجا مى رسند و اگر بخواهند زینهاى اسبهاى خود را روى هم مى نهند تا بر فراز دژ برسند و بالا بیایند و با دست خویش مرا بگیرند. اتلیمش دانست که عقل خوارزمشاه دگرگون شده است و خداوند نعمتهاى او را مبدل فرموده است . او به خوارزمشاه گفت : چه مى خواهى ؟ گفت : مى خواهم مرا در دریایى که به دریاى کرمان معروف است سوار کنى . او خوارزمشاه را با تنى چند از بردگان خویش به کرمان گسیل داشت و از آنجا به اطراف فارس رفت و آنجا در دهکده یى از دهکده هاى فارس درگذشت ، مرگش را پوشیده داشتند تا تاتارها براى بیرون آوردن پیکرش ‍ آهنگ آنجا نکنند.
خلاصه اینکه سرانجام احوال او مشتبه است و به یقین دانسته نشده است . مردم حدود هفت سال پس از مرگش همچنان منتظرش ‍ بودند و بسیارى از ایشان بر این عقیده بودند که او زنده است و خود را پوشیده داشته است تا آنکه پیش همه مردم ثابت شد که او درگذشته است .

اما جرماغون همینکه از دست یافتن به خوارزمشاه ناامید شد از کناره دریا به مازندران برگشت و با همه استوارى و دشوارى ورود به آن و سخت بودن تصرف دژها با سرعت آن را تصرف کرد. مازندران از دیرباز همین گونه بوده است مسلمانان هنگامى که کشور خسروان ایران را از عراق تا دورترین نقاط خراسان تصرف کردند، مازندران به حال خود باقى ماند و خراج مى پرداخت و مسلمانان قادر نبودند به آن در آیند تا روزگار سلیمان بن عبدالملک .

همین که مغولان مازندران را به تصرف در آوردند کشتار و تاراج و غارت کردند و سپس آهنگ رى کردند. میان راه به مادر سلطان محمد و زنان او برخوردند اموال و اندوخته هاى خزانه خوارزمشاه و گوهرهاى گرانبهایى که نظیر آن دیده و شنیده نشده بود همراهشان بود، آنان آهنگ رى داشتند که به یکى از دژهاى استوار پناه ببرند؛ مغولان بر ایشان و هرچه که همراهشان بود دست یافتند و همه را به حضور چنگیز خان که در سمرقند بود فرستادند و آهنگ رى کردند و به آنان ضمن شایعات راست و دروغ که میان مردم رایج است خبر رسیده بود که خوارزمشاه به رى رفته است . مغولان در حالى که مردم رى از ایشان غافل بودند به آن شهر رسیدند و لشکر رى هنگامى متوجه شدند که مغولان آن را به تصرف در آوردند و تاراج کردند و زنان را به اسیرى و پسران را به بردگى گرفتند و هر کار زشتى که توانستند انجام دادند و در رى درنگ نکردند و شتابان به طلب خوارزمشاه رفتند و در راه خود از هر شهر و دهکده اى که گذشتند غارت کردند و به آتش کشیدند و ویران ساختند و زن و مرد را کشتند و هیچ چیز را باقى نگذاشتند. آنان آهنگ همدان کردند؛ سالار همدان در حالى که اموال گرانبهاى بسیارى که شامل زر و سیم و کالا و اسب بود و از مردم همدان جمع کرده بود به استقبال مغول رفت و از آنان براى مردم شهر امان خواست که آنان را امان دادند و متعرض ایشان نشدند و به زنجان رفتند و ریختن خون آنان را حلال دانستند از آنجا آهنگ قزوین کردند؛ مردم قزوین به دژ شهر خود پناه بردند، مغولان با زور و شمشیر وارد آن شهر شدند، قزوینیان با کارد و خنجر با مغولان جنگى سخت کردند و آنان به جنگ با کارد و خنجر عادت داشتند و در جنگهاى خود با اسماعیلیان آموخته بودند، از دو گروه بیرون از شمار کشته شدند و گفته شده است فقط کشته شدگان مردم قزوین به چهل هزار تن رسید.

در این هنگام سرماى بسیار سخت و برف و یخ انبوه بر مغولان هجوم آورد آنان نخست به سوى آذربایجان رفتند و دهکده ها را غارت کردند و هر کس را مقابل ایشان ایستاد کشتند و همه جا را ویران کردند و آتش زدند تا آنکه به تبریز رسیدند. سالار آذربایجان ازبک پسر پهلوان پسر ایلدگز در تبریز مقیم بود او نه براى جنگ با آنان بیرون آمد و نه با خود تصور جنگ با ایشان را کرد که شب و روز به لهو و لعب و باده نوشى سرگرم بود کسى پیش مغولان فرستاد و با آنان در قبال پرداخت اموال و لباس و چهارپایان صلح نمود و همه را براى آنان جمع کرد و فرستاد و مغولان از پیش او کوچ کردند و به ساحل دریاى خزر رفتند که آنجا لشکرگاه زمستانى مناسبى بود و مراتع بسیار داشت . آنان خود را به موقان رساندند که همان جایى است که پیروان بابک خرمدین به روزگار معتصم در آن وارد شدند و لشکرگاه ساختند و آن دو شاعر طایى  در اشعار خود مکرر از آن نام برده اند. مردم امروز موقان را به صورت مغان تلفظ مى کنند.

مغولان ضمن راه به برخى از نواحى گرجستان رفتند که از مردم گرجستان ده هزار جنگجو به جنگ آنان بیرون آمدند که با آنان جنگ کردند و ایشان را شکست دادند و بیشترشان را کشتند، و چون مغولان در ناحیه مغان مستقر شدند مردم گرجستان که تصور مى کردند مغولان تا هنگام بهار و باز شدن برف و یخ ‌ها اقامت خواهند کرد به ازبک پسر پهلوان حاکم تبریز و موسى بن ایوب معروف به اشرف که حاکم ارمنستان و خلاط بود پیام فرستادند و براى جنگ با مغولان تقاضاى کمک مالى کردند، ولى مغولان تا پایان زمستان صبر نکردند و در وسط زمستان از مغان آهنگ سرزمینهاى گرجستان کردند. گرجى ها به جنگ ایشان بیرون آمدند و جنگى سخت کردند و نتوانستند مقابل مغولان پایدارى کنند و به زشت ترین صورت گریختند و بیرون از شمار از ایشان کشته شدند و این واقعه در ذى حجه سال ششصد و هفده بود.

مغولان در آغاز سال ششصد و هجده آهنگ مراغه کردند و در ماه صفر آن را به تصرف خویش درآوردند. مراغه در اختیار زنى از بازماندگان پادشاهان مراغه بود که همان زن و وزیرانش امور شهر مراغه را اداره مى کردند. مردم مراغه منجنیق هایى بر باروهاى شهر نصب کردند و مغولان اسیران مسلمان را پیشاپیش مى داشتند و این عادت ایشان بود که در جنگها آنان را سپر بلاى خود قرار مى دادند در نتیجه شدت و تیزى این گونه حملات به اسیران مى رسید و مغولان از زیان آن سلامت مى ماندند، مغولان مراغه را با زور و جنگ گشودند و شمشیر بر ایشان نهادند و آنچه را براى آنان سودبخش بود تاراج کردند و آنچه را سودمند نبود آتش زدند، مردم هم از جنگ با آنان خوار و زبون شدند و چنان بود که یکى از مغولان به دست خود صد انسان را که شمشیر در دست داشتند مى کشت ولى هیچیک از آنان را یاراى آن نبود که شمشیر خود را مقابل آن مرد تاتار به حرکت در آورد و این بدبختى بود و تقدیر آسمانى که بر آن مقدر گشته بود.

مغولان سپس به همدان برگشتند و از مردم همدان مالى را که بار نخست داده بودند مطالبه کردند و مردم را چنان توان و مال اضافه یى نبود که به راستى آن مال بسیار بود. گروهى از مردم همدان برخاستند و به سالار همدان سخنان درشت گفتند که در بار نخست ما را فقیر و مستمند کردى و اینک براى بار دوم مى خواهى عصاره ما را بکشى وانگهى مغولان را چاره یى جز کشتن ما نیست ، بگذار تا با شمشیر با آنان جنگ کنیم و با کرامت بمیریم . آنان بر شحنه یى که مغولان بر همدان گماشته بودند حمله کردند و او را کشتند و در شهر حصارى شدند. مغولان ایشان را محاصره کردند خوراک و خوار و بار مردم همدان اندک شد و این کار همدانیان را زیان مى رساند و حال آنکه مغولان را زیانى نمى رسید و بر فرض که خوار و بار فراهم نمى شد چیزى جز گوشت نمى خوردند و شمار بسیارى اسب و گله هاى بزرگ گوسپند همراه داشتند و هر کجا مى خواستند مى بردند؛ اسبهاى مغولان هم معمولا جو نمى خوردند و فقط به رستنیها و علفهاى زمین قناعت مى کردند، آنها با سم زمین را گود مى کردند و ریشه هاى گیاهان را مى جستند و مى خوردند.

سالار همدان و مردمش ناچار شدند به جنگ مغولان بیرون آیند و از شهر و حصار بیرون آمدند، چند روزى جنگ و خونریزى میان آنان ادامه داشت ولى ناگهان حاکم همدان گم شد و به سرداى و نقبى که از قبل بیرون شهر آماده ساخته بود پناه برد و کسى هم از حقیقت حال و سرانجام او آگاه نشد مردم همدان پس از گم شدن او سرگردان شدند و به شهر برگشتند و تصمیم گرفتند میان شهر تا پاى جان و مرگ جنگ کنند. مغولان هم به سبب بسیارى کشته شدگان تصمیم گرفته بودند از همدان بروند ولى همین که دیدند کسى از شهر براى جنگ با آنان بیرون نیامد طمع بستند و آن را نشانه ضعف و سستى مردم شهر دانستند و آهنگ شهر کردند و با شمشیر وارد شهر شدند و این به ماه رجب سال ششصد و هجده بود.

مردم کنار دروازه ها با مغولان جنگ کردند و از شدت ازدحام سلاح از کار افتاد ناچار به کاردها جنگ کردند و گروهى بیرون از شمار از هر دو سو کشته شدند، مغولان بر مسلمانان پیروز و چیره گشتند و همه را کشتند و نابود کردند و هیچ کس از همدانیان به سلامت نماند مگر آنان که سرداب و نقبى زیر زمین داشتند و در آن پنهان شدند. مغولان در شهر آتش افکندند و همدان را سوزاندند و سپس به شهر اردبیل و اطراف آذربایجان رفتند و اردبیل را تصرف کردند و گروه بسیارى از ایشان را کشتند، از آنجا به تبریز رفتند که شمس الدین عثمان طغرائى حاکم آن بود، پس از آنکه ازبک پسر پهلوان ، حاکم قبلى آذربایجان ، از آنجا رفته بود و از بیم مغولان مقیم نخجوان شده بود با او هماهنگ شدند. طغرایى مردم را تقویت کرد و روحیه داد که از خود به خوبى دفاع کنند و آنان را از بدفرجامى سستى ترساند و حصار شهر را استوار کرد. همین که مغولان آنجا رسیدند و اتفاق و اتحاد مسلمانان و استوارى حصار شهر را دیدند از آنان فقط مال و جامه خواستند و به میزان معینى میان آنان توافق شد و مردم شهر آن را براى مغولان فرستادند و ایشان نیز همین که آن را گرفتند به شهر بیلقان حمله بردند و با مردمش ‍ جنگیدند و چنان میان ایشان شمشیر نهادند که همگان را نابود کردند. سپس به شهر گنجه که مهمترین شهر ناحیه اران است حمله کردند؛ مردم آنجا به سبب مقاومت در برابر گرجیان و تجربه اى که در جنگ داشتند بسیار دلیر و چابک بودند، مغولان که یاراى پیروزى بر آنان نداشتند پیام دادند و مال و جامه طلب کردند و مردم گنجه براى ایشان فرستادند و مغولان از آنجا آهنگ گرجستان کردند.

گرجى ها با آنکه آماده شده بودند ولى همین که با مغولان رویاروى شدند گریختند و شمشیر مغول ایشان را فرو گرفت و جز گروهى اندک به سلامت نماندند، شهرهاى آنان ویران و تاراج شد مغولان در سرزمین گرجستان پیشروى نکردند چرا که تنگه هاى کوهستانى آن بسیار بود، آنان آهنگ (دربند شروان ) کردند، شهر شماخى را محاصره کردند و با نردبام ها خود را بر باروى شهر رساندند و پس از جنگى بسیار سخت شهر را تصرف کردند و بسیارى را در آن کشتند.

چون شماخى را تصرف کردند خواستند از دربند بگذرند ولى بر آن کار اقدام نکردند به شروان شاه پیام فرستادند که کسانى را براى گفتگو درباره صلح بفرستد. او ده تن از افراد مورد اعتماد خویش را پیش مغولان فرستاد، مغولان آنان را جمع کردند یکى از ایشان را در حضور دیگران کشتند و به نه تن دیگر گفتند : اگر راهى به ما نشان دهید که از دربند بگذریم براى شما امان خواهد بود وگرنه شما را همان گونه که دوستتان را کشتیم خواهیم کشت . آنان گفتند : در این (دربند) راهى نیست ولى جایى را به شما نشان مى دهیم که آسان ترین جا براى گذر کردن اسب و سوارکار است .

آنان پیشاپیش مغولان حرکت کردند و از دربند گذشتند و آن را پشت سر نهادند مغولان در آن سرزمینها حرکت کردند که آکنده از قبایل مختلف از جمله (لان ) و (لکر) و اصناف دیگر ترکان بود. مغولان آنجا را تاراج کردند و بسیارى از ساکنان منطقه را کشتند و سپس به (جایگاه ) قبیله لان برگشتند که گروهى بسیار بودند و چون خبر مغول به ایشان رسیده بود آماده و جمع شده بودند و گروههایى از قپچاق هم به آنان پیوسته بودند. مغولان و ایشان با یکدیگر جنگ کردند و هیچیک بر دیگرى پیروز نشد، در این هنگام مغولان به افراد قبیله قپچاق پیام دادند که شما برادران مایید و ما از یک نژادیم و حال آنکه لان از نژاد شما نیستند که آنان را یارى دهید و آیین ایشان آیین شما نیست و ما با شما پیمان مى بندیم که متعرض شما نشویم و اگر به سرزمین خود برگردید هر اندازه مال و جامه که به توافق برسیم براى شما مى فرستیم . کار بر مقدارى مال و جامه قرار گرفت که مغولان براى آنان بردند و مردم قپچاق از مردم لان کناره گرفتند و مغولان به مردم لان درافتادند و آنان را کشتند و اموال را تاراج و زن و فرزندشان را اسیر کردند و چون از جنگ با آنان آسوده شدند آهنگ سرزمینهاى قپچاق کردند. آنان با اعتماد به صلح و سازشى که میان ایشان و مغولان بود پراکنده و در امان بودند و بدون آنکه متوجه شدند ناگاه مغولان به سرزمین و شهرهاى آنان درآمدند و با ایشان درافتادند و چند برابر آنچه به ایشان داده بودند بازستدند.
کسانى که در سرزمینهاى دوردست قپچاق بودند چون این موضوع را شنیدند بدون جنگ گریختند برخى به بیشه ها و برخى به کوهها و برخى به سرزمین روس پناه بردند، مغولان در قپچاق ماندند که در زمستان داراى چراگاههاى بسیار است و مناطق سردسیرى هم براى تابستان دارد که آنها هم داراى چراگاهها و نیزارها و بیشه ها بر کرانه دریاست .

آن گاه گروهى از مغولان به سرزمینهاى روس رفتند که بسیار گسترده و مذهب مردمش مسیحى است و این به سال ششصد و بیست بود، روس ها و مردم قپچاق براى پاسدارى و دفاع از سرزمین خود متحد شدند و چون مغولان به آنان نزدیک شدند و از اجتماع ایشان آگاه شدند چون نسبت به روس ها شناخت درستى نداشتند نخست عقب نشینى کردند و روس ها را به این گمان انداختند که از ترس و بیم عقب مى نشینند و فرار مى کنند؛ روسها در تعقیب تاتارها کوشش کردند و آنان همچنان عقب نشینى مى کردند تا آنجا که دوازده روز در تعقیب ایشان بودند و در این هنگام بود که مغولان ناگاه برگشتند و بر روسها و قپچاق ها حمله کردند و بسیارى را کشتند و اسیر گرفتند و جز اندکى از آنان به سلامت نماندند آنان هم که سالم ماندند سوار قایقها شدند و میان دریا آهنگ ساحل شامى کردند و برخى از قایقها غرق شد.

همه این کارها را تاتارهاى مغربى که سالارشان جرماغون بود انجام دادند و سالار بزرگ ایشان چنگیز خان بود که در تمام این مدت در سمرقند ماوراء النهر سکونت داشت . چنگیز خان لشکریان خویش را به چند بخش کرد، بخشى را به فرغانه و اطراف آن گسیل داشت که آن را تصرف کردند بخشى را به ترمذ و اطراف آن فرستاد که آن را به تصرف خود در آوردند و بخشى را به بلخ و اطراف آن که از توابع خراسان است گسیل داشت ، مردم بلخ را امان دادند و معترض نشدند و هیچ کشتار و تاراجى نکردند و فقط شحنه یى از سوى خود بر آن شهر گماشتند و نسبت به فاریاب و بسیارى از شهرهاى دیگر همین گونه رفتار کردند ولى مردم آن شهرها را با خود بردند و آنان را در برابر هر کس که مقاومت مى کرد سپر بلاى خویش قرار دادند.

مغولان به طالقان رسیدند که ناحیه یى مرکب از چند شهر است و دژى استوار هم دارد و در آن دژ مردانى دلیر و کار آزموده بودند. آنان چند ماه شهر را محاصره کردند و نتوانستند بگشایند، ناچار به چنگیز خان پیام فرستادند و از این کار اظهار ناتوانى کردند. او شخصا حرکت کرد و در حالى که گروهى بى شمار همراهش بودند از جیحون عبور کرد و کنار این دژ و قلعه فرود آمد و بر گرد آن دژى دیگر از خاک و گل و چوب و هیمه ساخت و بر آن منجنیق ها نصب کرد و شروع به سنگباران کردن قلعه کرد. ساکنان آن دژ که چنان دیدند دروازه دژ را گشودند و بیرون آمدند و همگى با هم حمله کردند گروهى از ایشان کشته شدند و گروهى به سلامت ماندند، آنان که به سلامت مانده بودند خود را به دره ها و کوهستانهاى اطراف رساندند و خویشتن را نجات دادند. مغولان وارد دژ شدند اموال و کالاها را غارت و زنان و کودکان را اسیر کردند.

پس از آن چنگیز خان لشکرى گران به فرماندهى یکى از پسرانش به شهر مرو گسیل داشت . در مرو دویست هزار مسلمان ساکن بودند و میان مغولان و ایشان جنگهاى سختى در گرفت که مسلمانان نخست پایدارى کردند و سپس به هزیمت شدند و خود را به شهر انداختند و دروازه ها را بستند. مغولان مدتى دراز آن شهر را محاصره کردند و سپس به سالار شهر امان دادند. چون سالار شهر پیش مغولان رفت پسر چنگیز او را گرامى داشت و بر او خلعت پوشاند و با او پیمان بست که متعرض هیچ کس از مردم مرو نخواهد شد. مردم دروازه ها را گشودند و همین که مغولان بر ایشان دست یافتند آنان را بر شمشیر عرضه داشتند و هیچ کس از ایشان را زنده نگذاشتند و این پس از آن بود که اموال توانگران را پس از شکنجه هاى سخت از چنگ آنان بیرون کشیدند.

مغولان پس از آن به نیشابور رفتند و همان کار را که در مرو انجام داده بودند  از کشتار و درماندگى  نسبت به مردم نیشابور انجام دادند. سپس به طوس رفتند مردم طوس را کشتند و شهر را تاراج کردند و مرقد على بن موسى الرضا علیه السلام و رشید بن هارون پسر مهدى را ویران ساختند،  سپس به هرات رفتند، نخست شهر را محاصره کردند و سپس به آنان امان دادند و چون دروازه ها را گشودند گروهى را کشتند و بر دیگران شحنه یى گماردند و همین که مغولان دور شدند مردم هرات بر آن شحنه شورش کردند و او را کشتند، لشکرى از مغولان برگشتند و آنان را از دم شمشیر گذراندند و همه را کشتند. آنان سپس به طالقان برگشتند که چنگیز خان پادشاه بزرگ و سالارشان ، آنجا بود. چنگیز گروهى از مغولان را که سران و بزرگان یارانش در آن بودند به خوارزم گسیل داشت ، در آن هنگام خوارزم پایتخت خوارزمشاه بود و گروهى بسیار از خوارزمیان و لشکرهاى ایشان آنجا بودند، مردم عادى شهر هم معروف به شجاعت و دلیرى بودند، مغولان حرکت کردند و به خوارزم رسیدند و دو گروه رویاروى شدند و سخت ترین جنگى که شنیده شده است صورت گرفت ، مسلمانان ناچار به شهر پناه بردند و مغولان پنج ماه ایشان را در محاصره داشتند مغولان به چنگیز پیام فرستادند و از او مدد خواستند و او لشکرى از لشکرهاى خود را گسیل داشت که چون رسیدند مغولان قوى شدند و حمله هاى پیوسته و پیاپى انجام دادند و گوشه یى از بارو را تصرف و به داخل شهر نفوذ کردند. مسلمانان درون شهر با مغولان به جنگ و ستیز پرداختند ولى یاراى ایستادگى نداشتند، مغولان شهر را متصرف شدند و هر کس را که در آن بود کشتند. چون از این کار آسوده شدند و آنچه خواستند تاراج و کشتار کردند سدى را که از ورود آب به خوارزم جلوگیرى مى کرد شکستند و آب جیحون به شهر سرازیر شد و همه شهر را غرق کرد و ساختمانها همه ویران شد و آنجا دریایى باقى ماند و بدیهى است که یک تن هم از مردم خوارزم به سلامت ماند، در دیگر شهرها گروهى اندک از مردم به سلامت مى ماندند ولى در خوارزم هر کس برابر شمشیر ایستاد کشته شد و هر کس پنهان شده بود غرق شد یا زیر آوار ماند و خوارزم ویرانه شد.

چون مغولان از این شهرها آسوده شدند، سپاهى به غزنین فرستادند که جلال الدین منکبرى پسر سلطان محمد خوارزمشاه مالک آن سرزمین بود و همه لشکریان پدر را که به سلامت مانده بودند و دیگر سپاهیان را جمع کرده بود و حدود شصت هزار تن بودند. سپاه مغولان که براى جنگ با آنان حرکت کرده بود دوازده هزار تن بودند؛ دو سپاه حدود غزنه رویاروى شدند و جنگى سخت کردند که سه روز پیاپى طول کشید و خداوند نصرت را نصیب مسلمانان کرد. لشکر تاتار روى به گریز نهاد و مسلمانان هرگونه که خواستند آنان را کشتند و کسانى از مغولان که نجات پیدا کردند به طالقان پناه بردند که چنگیز خان هم آنجا بود.

جلال الدین فرستاده اى سوى چنگیز فرستاد و از او خواست جایى را براى جنگ تعیین کند و چنان اتفاق کردند که جنگ در کابل باشد. چنگیز خان لشکرى به کابل گسیل داشت ، جلال الدین ، خود به آنجا رفت و همانجا جنگ کردند و پیروزى از آن مسلمانان بود. مغولان به طالقان پناه بردند که چنگیز خان همچنان آنجا بود. مسلمانان غنیمت بسیار بدست آورند و میان ایشان در مورد غنایم فتنه اى بزرگ در گرفت و این بدان سبب بود که میان یکى از امیران جلال الدین که نامش بغراق بود و در جنگ با تاتار متحمل رنج بسیار شده بود و امیر دیگرى که نامش ملک خان و از خویشاوندان سلطان محمد خوارزمشاه بود گفتگو و بگو و مگویى صورت گرفت که منجر به کشته شدن برادر بغراق شد، بغراق خشمگین گشت و همراه سى هزار تن از سلطان جلال الدین جدا شد. سلطان خود از پى او رفت و از او دلجویى کرد و رضایتش را طلبد ولى بغراق برنگشت و بدینگونه سپاه جلال الدین ضعیف شد در همین حال خبر رسید که چنگیز خان به همراه سپاههایش از طالقان به سوى جلال الدین حرکت کرده است . جلال الدین از پایدارى برابر چنگیز ناتوان ماند و دانست که او را یاراى جنگ با چنگیز نیست ، سوى سرزمین هند رفت و از رودخانه سند گذشت و غزنه را همچون شکارى براى شیر خالى و رها کرد. چنگیز خان به غزنین رسید و آن را تصرف کرد مردمش را کشت زنانش را اسیر و کاخهایش را خراب کرد و آن را چون ویرانه هاى گذشته درآورد.

پس از اینکه مغولان غزنین را به تصرف درآوردند و خون و مال مردمش را روا دانستند وقایع بسیار دیگرى میان ایشان و پادشاهان روم که خاندان قلیچ ارسلان بودند صورت گرفت . مغولان در سرزمینهاى آنان پیشروى نمى کردند بلکه گاهى بر آن شبیخون مى زدند و هرچه بدست مى آوردند با خود مى بردند. پادشاهان مناطق فارس و کرمان و مکران و تیز همگان فرمان و طاعت ایشان را پذیرفتند و خراج براى آنان فرستادند و در مناطق فارسى زبان هیچ منطقه یى نماند مگر اینکه شمشیر مغولان یا حکم و فرمان ایشان حاکم بود. آنان مردم بیشتر شهرها را کشتند و شمشیر میان ایشان از هر نکوهشى پیش گرفت و دیگران هم بر خلاف میل خود و با حقارت و کوچکى ، پرداخت خراج ، اطاعت از ایشان را پذیرفتند و چنگیز خان به ماوراء النهر برگشت و همانجا درگذشت .

پس از چنگیز پسرش قاآن جانشین او شد. او جرماغون را همچنان بر حکومت آذربایجان گماشت و هیچ جاى فتح ناشده اى ، غیر از اصفهان ، براى مغولان باقى نماند. آنان در فاصله سالهاى ششصد و بیست و هفت تا ششصد و سى و سه چند بار کنار اصفهان فرود آمدند و هر بار مردمش با آنان جنگ کردند و از هر دو گروه بسیارى کشته شدند ولى مغولان به خواسته خود نرسیدند. سرانجام مردم اصفهان که دو مذهب شافعى و حنفى داشتند و میان آنان همواره جنگ و ستیز و تعصب وجود داشت اختلاف پیدا کردند، گروهى از شافعیان اصفهان به دیگر شافعیانى که در همسایگى اصفهان بردند پیوستند و به برخى از سران لشکر مغول گفتند : شما آهنگ این شهر کنید تا ما آن را به شما تسلیم کنیم . این سخن و پیشنهاد براى قاآن پسر چنگیز نقل شد که پس از مرگ پدرش ‍ پادشاهى به راى و تدبیر او بسته بود. او لشکرهایى از شهر استوار و نو سازى که ساخته بودند و قراحرم نام نهاده بودند گسیل داشت که از رود جیحون گذشتند و آهنگ باختر کردند. گروهى نیز به صورت نیروهاى امدادى از کسانى که جرماغون فرستاده بود به ایشان پیوستند و آنان به سال ششصد و سى و سه حدود اصفهان فرود آمدند و آن را محاصره کردند، میان شهر شمشیرهاى حنفیان و شافعیان با یکدیگر در افتادند آن چنان که گروهى بسیار کشته شدند.

در این هنگام دروازه هاى اصفهان گشوده شد. شافعى ها با قرارى که میان خود و مغولان داشتند مبنى بر اینکه چون شهر را بگشایند مغولان حنفیان را بکشند و شافعیان را ببخشند، این کار را کردند ولى مغولان همین که وارد شهر شدند نخست شافعیان را کشتند و بر عهدى که با آنان بسته بودند پایدار نماندند و بسختى تمام آنان را کشتند و سپس حنفیان و پس از آن دیگر مردم را کشتند، زنان را اسیر کردند و شکم زنان آبستن را دریدند و اموال را تاراج کردند و اموال توانگران را ستاندند، سپس آتش افروختند و اصفهان را آتش زدند، آن چنان که به صورت تپه هایى از خاکستر درآمد.

چون هیچ سرزمینى از سرزمینهاى ایران زمین باقى نماند مگر اینکه آن را مغولان تصرف کردند به سال ششصد و سى و چهار آهنگ تصرف اربل کردند که پیش از آن هم مکرر بر آن شبیخون زده بودند و به برخى از نواحى آن دست یازیده ولى در آن پیشروى نکرده بودند، امیرى که در آن هنگام اربل را در دست داشت بانکین رومى بود. در ذى قعده سال ششصد و سى و چهار حدود سى هزار تن از مغولان را که جرماغون گسیل داشته بود و یکى از سرداران بزرگ مغول به نام جغتاى فرمانده آنان بود بر کرانه اربل فرود آمدند و هر صبح و شام با مردم آن به جنگ پرداختند. لشکرى گران از مسلمانان در اربل مقیم بود، از هر دو لشکر گروهى بسیار کشته شدند؛ سرانجام مغولان نیرو یافتند و به شهر درآمدند. مردم به دژ شهر گریختند و در آن پناه گرفتند و مغولان ایشان را محاصره کردند و مدت محاصره چندان به طول انجامید که گروهى در آن دژ از تشنگى مردند، بانکین از مغولان تقاضا کرد که در قبال دریافت مالى که از سوى مسلمانان پرداخت کند مصالحه کنند. مغولان این پیشنهاد را به ظاهر پذیرفتند اما همین که مال را فرستاد آن را گرفتند و سپس حیله گرى کردند و حمله هاى بزرگ و پیاپى بر قلعه اربل کردند و منجنیق ها نصب کردند. در این هنگام مستنصر باالله خلیفه عباسى لشکرهاى خود را همراه غلام ویژه اش شرف الدین اقبال شرابى به تکریت روانه کرد. مغولان همین که از حرکت ایشان آگاه شدند پس از اینکه گروه بسیارى از مردم اربل را کشتند و شهر را ویران و (آن را با خاک یکسان کردند)  به تبریز برگشتند که جایگاه جرماغون و پایتخت او بود.

هنگامى که مغولان از اربل کوچ کردند لشکر بغداد به شهر خود بازگشت . پس از این هم مغولان حملات بسیارى به سرزمینهاى شام کردند که کشتند و به تاراج بردند و اسیر گرفتند تا آنجا که سواران ایشان به حلب رسیدند و به آن در افتادند و مردم و امیر حلب با چاره سازى آنان را عقب راندند. مغولان سپس آهنگ سرزمینهاى کیخسرو، سالار روم کردند و این پس از مرگ جرماغون بود. شخصى که به جاى جرماغون نشست بابایسیجو بود. پادشاه روم تمام امکانات و لشکرهاى خویش را آماده ساخت و گروهى از کردان عتمرى و لشکریان شام و حلب را هم گرد آورد  گفته شده است : صد هزار پیاده و سواره جمع کرد.

مغولان با بیست هزار سپاهى با او رویاروى شدند و میان آنان جنگهاى سختى درگرفت . مغولان تمام افراد مقدمه لشکر کیخسرو را کشتند که تمام یا بیشتر آنان از دلیران و نامداران حلب بودند و همگى کشته شدند و بدینگونه لشکر روم شکست خورد و سالارشان گریخت و به دژ (انطاکیه ) که کنار دریا بود پناهنده شد و لشکرهایش از هم پاشیده شد و گروهى بیرون از شمار کشته شدند. مغولان به شهر قیساریه در آمدند و کارهاى زشت و ناپسندى چون کشتار و تاراج و آتش زدن مرتکب شدند همچنین در شهر (سیواس ) و دیگر شهرهاى بزرگ روم همانگونه رفتار کردند. سالار روم براى اطاعت از ایشان سر فرود آورد و کسى نزد آنان فرستاد و از ایشان خواست که پرداخت مال و جزیه را از او بپذیرند. مغولان براى او خراجى مقرر داشتند که همه ساله بپردازد و از کشور او کوچ کردند.

پس از آن مغولان نسبت به همه سرزمینهاى اسلامى موضعى همراه با آرامش و صلح نسبى داشتند تا سال ششصد و چهل و سه فرا رسید. در این سال سلیمان بن برجم یکى از امیران بغداد که سالار طایفه ترکمانان (ایواء) بود در یکى از دژهاى کوهستان شحنه یى از مغولان را که نامش خلیل بن بدر بود کشت . قتل او موجب آمد که از تبریز ده هزار غلام مغول به سالارى جغتاى صغیر بیرون آیند و شتابان منازل را بپیمایند آن چنان که خود از خبر خویش پیشى گرفتند و مردم در بغداد به خود نیامده بودند که ناگهان مغولان را کنار شهر دیدند و این در ماه ربیع الآخر آن سال و در فصل خزان بود. قضا را خلیفه المستعصم بالله لشکر خود را بنابر احتیاط کنار باروى بغداد مستقر ساخته بود، این خبر به مغولان رسیده بود ولى جاسوسهاى آنان ایشان را فریب داده بودند و در ذهن ایشان چنین افکنده بودند که بیرون از بارو چیزى جز خیمه و خرگاههاى خالى نیست و مردانى در آنها وجود ندارند و شما همین که بر آنان مشرف شوید بر بار و بنه آنان دست خواهید یافت و حداکثر این است که گروهى اندک آنجا خواهند بود و ناچار مى گریزند و به دیوارهاى شهر پناه خواهند برد. مغولان بر این وهم و گمان همچنان آمدند و چون نزدیک بغداد رسیدند و نزدیک بود که بر لشکرگاه مشرف شوند مستعصم بالله غلام ویژه خود و سالار لشکرش شرف الدین اقبال شرابى را کنار دیوار و باروى بغداد فرستاد، بیرون آمدن او در این روز از الطاف خداوند متعال نسبت به مسلمانان بود که اگر مغولان مى رسیدند و او کنار لشکر خود نرسیده بود لشکر از هم پاشیده مى شد، چرا که بدون سالار و فرمانده بودند و هر یک خود را امیر خویش مى پنداشت و اختلاف نظر داشتند و یکدل نبودند و هیچ کس بر آنان حاکم نبود و در مظان پراکندگى و نگرانى و از هم پاشیدگى و اختلاف قرار مى گرفتند. بیرون آمدن شرف الدین اقبال شرابى به روز شانزدهم این ماه بود و مغولان روز هفدهم کنار دیوار و باروى شهر رسیدند و در یک صف برابر لشکریان بغداد ایستادند. لشکر بغداد آرایش و نظم پسندیده یى داشت . مغولان کثرت شمار و سلاح و اسبهاى آنان را چنان دیدند که هرگز چنان نمى پنداشتند و براى آنان روشن شد که جاسوسهایشان یاوه و بیهوده گفته اند.

تدبیر کار دولت و وزارت در این هنگام با وزیر مؤ ید الدین محمد بن احمد علقمى بود که خود در جنگ حاضر نشد و در دربار و دیوان خلافت حضور مى یافت و لشکر اسلام را از آراء و تدبیرهاى خود بهره مند مى کرد به نحوى که همان کار و تدبیر را به کار مى بستند. مغولان بر لشکر بغداد حمله هاى پیاپى آوردند و چنین مى پنداشتند که یک حمله لشکر بغداد را منهزم خواهد ساخت زیرا عادت کرده بودند که هیچ لشکرى برابر ایشان ایستادگى نکند و اینکه ترس و بیم از ایشان کفایت مى کند و لزومى ندارد که جنگ کنند، ولى لشکر بغداد برابر مغولان به بهترین صورت پایدارى کرد. بغدادیان مغولان را تیرباران کردند مغولان نیز نسبت به ایشان چنین کردند و خداوند آرامش را به لشکر بغداد عنایت فرمود و پس از آرامش نصرت و پیروزى را. بدین گونه براى لشکر بغداد نشانه هاى نیرومندى و براى مغولان نشانه هاى ناتوانى و زبونى آشکار مى شد تا آنکه شب میان دو لشکر مانع گشت ، دو لشکر و رایتهاى بزرگ درگیر نشدند بلکه حملات پراکنده و سبکى بود که ضرورتى براى درگیرى پیوسته نبود فقط زوبین اندازى بسختى ادامه داشت .

چون شب تاریک شد مغولان آتشهاى بزرگ افروختند که چنین به نظر برسد که آنان کنار آتش مقیم هستند و همان شب سوى سرزمینهاى خود برگشتند.لشکر بغداد چون شب را به صبح آورد از آنان هیچ نشانى ندید، مغولان شتابان منازل را درمى نوردیدند و از دهکده ها بدون توقف مى گذشتند تا آنکه به دربند رسیدند و به سرزمینهاى خود پیوستند.

این هم نشانى دیگر از معجزات و دلایل نبوت بود که پیامبر (ص ) این ملت را وعده فرموده است که تا روز قیامت پیروز و باقى خواهد ماند و حال آنکه اگر از مغولان بر بغداد حادثه یى مى رسید همان گونه که بر شهرهاى دیگر رسیده بود آیین اسلام منقرض مى شد و چیزى از آن باقى نمى ماند.

تاکنون که در شرح نهج البلاغه به اینجا رسیده ایم عراق را جز همین موضوع که نوشتیم تهدید دیگرى از سوى مغولان نبوده است .

مى گویم : که از سخنان امیر المومنین علیه السلام در این خطبه براى من چنین روشن شد که بر بغداد و عراق از مغولان شرى نخواهد رسید و خداوند متعال شر آنان را از این سرزمین کفایت مى فرماید و کید و مکر آنان را از این کشور برمى گرداند. این سخن را از آنجا مى گویم که على علیه السلام فرموده است و یکون هناک استحرار قتل (و در آنجا خونریزى و کشتار بسیار خواهد بود). کلمه هناک دلالت بر دورى و بعد دارد، براى اشاره به نزدیک هنا و براى اشاره به دور هناک مى گویند و این در زبان عربى منصوص و قطعى است و اگر مغولان در عراق خونریزى پیوسته و بسیار داشتند امیر المومنین در کلام خود هناک نمى فرمود بلکه هنا مى گفت .

على علیه السلام این خطبه را در بصره ایراد فرموده است و معلوم است که بصره و بغداد از یک کشور و سرزمین است و هر دو در اقلیم عراق قرار دارد و یک ملک محسوب مى شود و پادشاه هر دو منطقه یکى است ، باید به این مسئله دقت کرد که لطیف است .

پس از این جریان که در آن اسلام نصرت و پیروزى یافت و مغولان خوار و زبون شدند و بر پاشنه هاى خود چرخیدند و برگشتند ابیات زیر را سرودم و براى مؤ ید الدین وزیر فرستادم که در آن فتح و پیروزى را متذکر شده ام و اشاره کرده ام که مؤ ید الدین علقمى براى این فتح و پیروزى قیام کرده است هر چند که خود شخصا در آن جنگ شرکت نکرده است و از اینکه نمى توانم چنانکه شاید و باید به مدح او بپردازم از او پوزشخواهى کرده ام که گرفتاریها و دل نگرانى ها مانع از آن آمده است که بتوان پیوسته به آن کار قیام کرد. و آن اشعار چنین است :
(خداوند این وزیر را براى ما جاودانه بداراد! و او را با سواران و لشکرهایى از نصرت و پیروزى فرا گیرد!
سایه بلند پایه اش بر میهمانان او مستدام و آبهاى آبشخورش براى آشامندگان صاف و گوارا باد!
این نگهبان اسلام ، به هنگامى که نیزه فراخ پیکان که بانگ خونریزى و تاراج برداشته بود بر آن نازل شد…)
این قصیده بسیار بلند است و از آن آنچه که مقتضى حال بود آورده شد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۹

حتما ببینید

خطبه ۲۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۲۳۹ و من کلام له ع قاله لعبد الله بن عباس- و قد جاءه برساله …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code