خانه / 40-60 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۵۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۵۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۵۱ و من خطبه له علیه السّلام

متن خطبه پنجاه و یکم

لما غلب اصحاب معاویه أصحابه علیه السّلام على شریعه الفرات بصفین و منعوهم الماء ۱ قد استطعموکم القتال ۲ ، فأقرّوا على مذلّه ۳ ، و تأخیر محلّه ۴ ،أو روّوا السّیوف من الدّماء ترووا من الماء ۵ ، فالموت فی حیاتکم مقهورین ۶ ،و الحیاه فی موتکم قاهرین ۷ . ألا و إنّ معاویه قاد لمه من الغواه ۸ ،و عمّس علیهم الخبر ۹ ، حتّى جعلوا نحورهم أغراض المنیّه ۱۰ .

ترجمه خطبه پنجاه و یکم

خطبه ‏ایست از آنحضرت ، این خطبه را در آنهنگام فرموده است که یاران‏معاویه در صفین بر شط فرات مسلط و سپاهیان على ( ع ) را از آن آب ممنوع ساختند ۱ ( آنان شما را به میدان نبرد طلبیده ‏اند ۲ یا به ذلت و خوارى ۳ و از دست دادن موقعیت حیات خود تن در دهید ۴ یا شمشیرها را از خون‏هاى آن نابکاران سیراب کنید ، تا از آب سیراب شوید ۵ .

مرگ و نابودى شما در آن زندگى است که از دشمن شکست خورده و ذلیل شده‏اید ۶ زندگى فنا ناپذیر شما در آن مرگى است که با پیروزى بر دشمن از این جهان رخت بربسته‏اید ۷ آگاه باشید که معاویه مشتى گمراهان منحرف را بدنبال خود انداخته ۸ و خبر واقعیات را بر آنان تاریک و مبهم ساخته است ، تا آنان گلوهاى خود را آماج تیر مرگ نموده‏ اند ۹ . )

تفسیر عمومى خطبه پنجاه و یکم

۲ ، ۵ قد استطعموکم القتال ، فأقرّوا على مذلّه ، و تأخیر محلّه أو روّوا السّیوف من الدّماء ترووا من الماء ( آنان شما را بمیدان نبرد طلبیده‏اند ، یا به ذلت و خوارى و از دست دادن موقعیت حیات خود تن در دهید ، یا شمشیرها را از خون‏هاى آنان نابکاران سیراب کنید تا از آب سیراب شوید ) .

اگر آب حیات می خواهید ، نخست جانوران ضد حیات را که آب را بر روى شما بسته ‏اند از پاى درآورید .

آیا احترام حیات براى شما ثابت شده است ؟ آیا اصلا معناى حیات را مى‏فهمید ؟ آیا خباثت و پلیدى کسانى را که شما را از قلمرو حیات کشیده و به مرز مرگ و نابودى رسانده‏اند ، درک میکنید ؟ آیا براى شما معناى اینکه حیات از آن خدا است ، اثبات شده است ؟ اگر چنین است پس چرا ایستاده ‏اید چرا براى نجات زندگى خود دست به قبضه شمشیر نمی برید می دانید شما با این مسامحه و سست عنصرى چه میکنید ؟ شما دو معصیت کبیره را که شبیه بمبارزه با مشیت خداوندیست ، مرتکب میشوید ، معصیت یکم خیانت بر جان خویش با از دست دادن حیات که نوعى خودکشى جنون آمیز است که به مقدمات اختیارى منتهى می گردد .

معصیت دوم که بجهت غیر مستقیم بودن آن از دیدگان شما پوشیده است ، اینست که با سبک شمردن دفاع از جانهاى خود حیات دیگر انسانها را نیز بازیچه دست اقویاى از خدا بیخبر و ضد انسان قرار داده و میدان براى یکه تازى آنان باز میکنید . و با این سست عنصرى خود اثبات میکنید که براى انسان نماهاى بدتر از درندگان مانعى از بستن آب حیات بخش وجود ندارد توقف مکنید ، تحمل در این فاجعه نه بحکم عقل جائز است و نه به حکم شرع مباح .

این ضد انسان بنام معاویه که امروز رویاروى ما ایستاده و به وقیح‏ترین عمل که بستن آب بر روى انسانهاى تشنه است مرتکب شده است ، مقصدى جز اشباع کامجوئى‏هاى حیوانى در این دنیا ندارد ، او کسى است که در برابر همه منطق‏هاى عقلى و مذهبى شمشیر نشان میدهد ، آیا فکر میکنید که براى این شمشیر ناحق پاسخى جز شمشیر وجود دارد ، بنا به نوشته تواریخ فرمان امیر المؤمنین براى فتح فرات و باز کردن آب بر روى مسلمانان صادر شد ، این فرمان فورا به اجرا در آمد و فرات بر روى سپاهیان امیر المؤمنین گشوده شد .

آیا فرزند ابیطالب پس از تسلط بر آب فرات در صدد انتقام از آن ضد انسانها بر آمد ؟ نه هرگز ، بلکه دستور داد سپاهیان معاویه نیز از آب حیات بخش که حق عمومى انسانها است ، بهره‏مند شوند . آرى

ارید حیاته و یرید قتلى
عذیرک من خلیلک من مراد

( من زندگى او را میخواهم او مرگ مرا میخواهد غدر این مقابله نابکارانه را از دوست مرادیت بیاور ) .

درست همین حادثه تفکیک کننده انسان از ضد انسان در داستان کربلاى خونین نیز بوقوع پیوست . حادثه چنین بود که حسین فرزند امیر المؤمنین علیهما السلام در مسیرش رو به کربلا بود که حر بن یزید ریاحى در یکى از منزلگاهها با هزار نفر سپاهى از کوفه به مقابله با حسین ( ع ) از راه رسید ، حرارت سوزان آفتاب همه آنان را خسته و درمانده کرده بود ، یاران حسین ( ع ) آب بهمراه خود داشتند ، اینان تشنگان سپاه حر را سیراب کردند ، حتى آن آب را مقدارى هم به بدن اسبانشان که از گرما سخت افسرده بودند ، پاشیدند .

یکى از سپاهیان حر میگوید : من کمى دیرتر از دیگران رسیده بودم و بسیار تشنه بودم ، مشکى را براى آشامیدن آب بدستم گرفتم ، از شدت تشنگى دست و پاچه شده نمیتوانستم از دهان مشک آب بیاشامم ، حسین بن على ( علیهما السلام ) این منظره را دید و جلو آمد و گفت : انخ الراویه ( مشک را [ دهنه آن را ] اینطور کج کن ) و خود آنحضرت بمن کمک کرد .

این بود که کار فرزند على بن ابیطالب ( ع ) . اما پس از آنکه امام حسین در کربلاء توقف کرد ، نامه‏اى از عبید اللّه بن زیاد به عمر بن سعد فرمانده سپاه یزید بن معاویه فرستاده شد . در این نامه چنین آمده که با رسیدن این نامه به حسین و یارانش سخت بگیر و امان مده و آب را بر روى آنان ببند آرى حسین فرزند على یعنى انسان فرزند انسان ، یزید فرزند معاویه یعنى ضد انسان فرزند دشمن انسانیت .

و عمل هر یک معرف شخصیت وى و آرمان و هدف اعلاى زندگى او است . ۶ ، ۷ فالموت فى حیاتکم مقهورین و الحیاه فى موتکم قاهرین ( مرگ و نابودى شما در آن زندگى است که از دشمن شکست خورده و ذلیل شده‏ اید . زندگى فنا ناپذیر شما در آن مرگى است که با پیروزى بر دشمن از این جهان رخت بربسته ‏اید ) .

مرگ در زندگى و زندگى در مرگ

هیچ حقیقتى در این دنیا به اهمیت زندگى و مرگ براى فرزندان آدم وجود ندارد . قضیه چنین نیست که با شناخت زندگى و مرگ و تصحیح رابطه با آندو اتفاقا ابدیت آدمى تأمین میشود ، بلکه میتوان گفت : بدانجهت که رابطه زندگى این دنیا با حیات ابدى شبیه به رابطه علت و معلول است ، بنابر این ، بدون شناخت و اصلاح علت توقع شناخت و اصلاح معلول مخالف حکم بدیهى عقل است .

به اضافه اینکه مسامحه و بى‏اعتنائى به زندگى این دنیا و بشوخى گرفتن آن ، موجب از دست رفتن با اهمیت‏ ترین موضوعى است که با مشیت خداوندى در این جهان هستى پدیدار شده است . این همان موضوع است که وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى‏ [ الحجر آیه ۲۹] ( و در آن انسان از روح خود دمیدم ) معرف آنست .

پس خسارت ناشى از تباه کردن این پدیده ربانى فقط آن نیست که سعادت ابدى را مبدل به شقاوت ابدى مینماید ، بلکه آن عظمت و امتیازى که از دست رفته است و آن سرمایه الهى که محصولش رابطه با کمال مطلق بود ، پوچ و نابود گشته است . از همین جا است که به خلاف منطق بودن بیانى که دنى دیدرو در این مسئله دارد بخوبى پى می بریم .

این شخص میگوید : « بر فرض که خدائى وجود داشته باشد ، بدانجهت که آن خدا رحیم و کریم و مهربان معرفى شده است ، لذا عذابى بنام آخرت وجود نخواهد داشت » . این شخص متوجه نشده است که انسانهاى کامل و رشد یافته بیش از دیگران به رحمت و کرامت و محبت خداوندى ایمان دارند و با اینحال در این دنیا حداکثر تلاش و کوشش را در راه عمل به اصول عالى انسانى و دستورات خداوندى و وجدانى انجام داده ‏اند ، این کوشش‏ها و تلاشها نه فقط براى آن بوده است که در ابدیت دچار شقاوت و سقوط نگردند ، تا بآنان پاسخ داده شود که خدا کریم و رحیم و مهربان است ، بلکه براى بهره‏بردارى از استعدادهاى عالى حیات میباشد که بى‏اعتنائى بآنها موجب از دست دادن عالیترین امتیازاتى است که خداوند براى کوشندگان مقدر فرموده است .

پس از این مقدمه عظمت مطلبى را که امیر المؤمنین علیه السّلام در دو جمله مورد تفسیر بیان فرموده در میابیم که : « حیات مقهور و شکست خورده در برابر عوامل خصومتها و بطور عموم در برابر عوامل مزاحم « حیات معقول » مرگ است و بالعکس : حیات کسانیکه در مسیر « حیات معقول » به پایان میرسد ، حیات حقیقى است .

این « حیات معقول » با ارزش‏ترین و با عظمت‏ترین پدیده الهى است که باید از هجوم رهزنان ضد انسان و هوسهاى شیطانى نگهدارى شود » . ۸ ، ۱۰ ألا و أنّ معاویه قاد لمّه من الغواه و عمّس علیهم الخبر حتّى جعلوا نحورهم اغراض المنیّه ( آگاه باشید ، معاویه مشتى گمراهان منحرف را بدنبال خود انداخته و خبر واقعیات را بر آنان تاریک ساخته است تا آنان گلوهاى خود را آماج تیر نموده ‏اند ) .

این قدرت محوران با هر وسیله ممکن نخست مغز و روان ساده لوحان را دست کارى می کنند و سپس رگ بیخبرى آنان را بدست گرفته و مقاصد شوم خود را بآنان تلقین می نمایند

شستشوى هوش و فهم و تعقل و دیگر قواى فعال مغزى و روانى و احساس استقلال انسانها تاریخى بس کهن دارد . اگر بخاطر داشته باشید هنگامیکه امیر المؤمنین علیه السّلام در مسجد کوفه در محراب عبادت بشهادت رسید و خبر شهادت وى در سرزمین شام منتشر گشت ، اشخاص از یکدیگر مى ‏پرسیدند : على بن ابیطالب در کجا شهید شد ، پاسخ می شنیدند که در محراب مسجد کوفه .

آنگاه این سئوال را مطرح میکردند که مگر على ابن ابیطالب نماز میخواند ؟ آرى ، چنین است نیروى شیطانى شستشوى مغزى که على ( ع ) آن را عاشق بیقرار رابطه با خدا را که نماز نامیده می شود ، بى ‏نماز معرفى میکند ، عدل محض را ظالم ، ظلم محض را عین عدالت و ظلمت را نور و نور را ظلمت می سازد خدا انتقام پایمال شدن حق و حقیقت و خون انسانهائى را که در راه حق و حقیقت ریخته شده است ، از این پیروان ماکیاولى شیطان سیرت بگیرد . شستشوى مغزى وروانى که مساوى نابود شدن شستشو شدگان است ، اشکال و طرق گوناگونى دارد . شخصیت‏هاى چشمگیر جوامع وقتى که تحت تأثیر قدرت محوران قرار میگیرند ، میتوانند از مؤثرترین عوامل شستشوى مغزى و روانى بوده باشند .

در دوران امیر المؤمنین ( ع ) عمرو بن عاص را مى ‏بینیم که خود را در برابر ثروت و جاه و مقام دنیا به معاویه میفروشد و شروع به شستشوى مغزى و روانى مردم ساده لوح می نماید و این جمله را در جو جامعه میپاشد : « على بن ابیطالب ( ع ) مردیست شوخ طبع » در صورتیکه تاریخ بشرى قیافه‏اى به جدیت قیافه فرزند ابیطالب بخود ندیده است ، سرتاسر زندگى او یک لحظه بى ‏توجه به خدا و ابدیت که روح آدمى را با جدى ‏ترین حالات بخود مشغول میدارند ، نگذشته است .

ناله ‏هاى شبانگاهى او و مناجات‏هاى دائمى و عشق برین او به دیدار خداوندى چیزى نیست که کسى در آن شک و تردید نماید . با اینحال مى‏بینیم عمرو بن عاص براى اداى وظائف نوکرى و خود فروختگى خویش به معاویه ، وارد میدان میشود و با این جمله صد در صد دروغ که فرزند ابیطالب مردى است شوخ طبع به شستشوى مغزى و روانى ساده لوحان مى‏پردازد . گروهى دیگر از چشمگیران را سراغ داریم که با دو شکل و یا دو طریق مزدورى معاویه را براى عمل شستشو بعهده گرفته و مردم ساده‏دل را از حق و حقیقت محروم می ساختند :

شکل یکم

اشخاصى چشمگیر بودند که میگفتند : « بلى ، على بن ابیطالب مردى است بزرگ و او با رسمیت کامل به زمامدارى رسیده است ، اما خوب ، چه باید کرد که قضا و قدر هم وجود دارد یعنى در قضا و قدر الهى است که معاویه هم که مردى است مسلمان و داراى قدرت ، نظریات خودش را طرح و پیاده کند و قضا و قدر الهى را نمیتوان منتفى ساخت » ملاحظه می شود که اصطلاح قضا و قدر چگونه بصورت عامل شستشوى مغزى و روانى برآمده ،عقل و هوش و وجدان مردم ساده لوح را از کار می اندازد .

و معلوم است که وقتى چنان جملاتى از دهان چشمگیران شنیده شود ، چه کسى قدرت دارد که بگوید : بنابر فرمایش شما ( چشمگیران مزدور ) قضا و قدر خداوندى چنین است که :

۱ قدرت محوران براى رسیدن بقدرت ، میتوانند حق قانونى یک انسان کامل را که هرگز از حق و قانون تعدى نمیکند پایمال نمایند .

۲ قدرت محوران میتوانند آب را که ماده حیاتى انسانها است ، بروى هفتاد هزار مسلمان که عمار بن یاسرها و مالک اشترها و صدها مردم پارسا و متقى در میان آنان وجود دارند ببندند و بخواهند که آنان از تشنگى نابود شوند ، و اگر مورد بازخواست قرار بگیرند ، پاسخ بدهند که : خوب ، قضا و قدر الهى چنین بوده است .

۳ قدرت محوران میتوانند هزاران اراذل و اوباش را مانند بسر بن ارطاه و سفیان بن عوف غامدى را بسیج کنند و در هر شهر و دیارى که نام على بن ابیطالب را بشنوند ، همه جانداران آن شهر و دیار را بکشند و تار و مار کنند و پاسخ آنرا به چشمگیران قرآن بدست حواله کنند که آنان با کمال وقاحت بفرمایند که خوب ، قضا و قدر الهى است و ربطى به ما و معاویه صفتان ندارد .

۴ قدرت محوران با تکیه به قضا و قدر مجازند که دروغ بگویند و به تناقض‏گوئى‏ها مرتکب شوند و دلیل این جواز انسان سوز را همان قضا و قدر الهى ارائه بدهند .

۵ قدرت محوران میتوانند قرآن ، آن کتاب الهى را مستمسک قدرت پرستى‏هاى شیطانى خود قرار داده و قرآن و قرآنیان را نابود بسازند چرا دست بچنین کارى نزنند ، با اینکه قضا و قدر چنین دستورى را صادر کرده است .

۶ قدرت محوران میتوانند همه تعهدهائى را که بسته و براى ایفاى آنها سوگند یاد کرده‏اند ، نقص نموده و از بین ببرند ، چنانکه معاویه تعهدهائى را که با امام حسن مجتبى علیه السّلام بسته بود ، نقص کرد و از بین برد ، چرا چنین نکنند ؟ با اینکه قضا و قدر چنین حکمى داده است اى آقا ، مگر نشنیده ‏اى ؟ :

با قضا چیره زبان نتوان بود
که بدوزند اگر صد دهن است

شکل دوم

از شستشوى مغزى و روانى بوسیله آن شخصیت‏هاى چشمگیر تأیید و تقویت می گشت که در برابر این جو سازیها و قضا و قدر بازیهاى نابکارانه ، با اینکه قدرت جلوگیرى از آن را داشتند ، ساکت نشسته و قیافه عالمانه و فیلسوفانه بخود گرفته ، بجاى آنکه قضا و قدر را تفسیر و روشن نمایند و بگویند :

ما در اسلام قضا و قدرى که ضد مشیت خداوندى باشد ، نداریم . ما در اسلام قضا و قدرى بمعناى مبارزه و محاربه با خدا نداریم ، اعمال و گفتار آن نابخردان هوى پرست و شیطان صفت را با سکون خود تجویز می نمودند .

اینان هرگز از خود نمى ‏پرسیدند که : اگر قضا و قدر موجب میشود که قدرت پرستان از خدا بیخبر به درو کردن جانهاى آدمیان بپردازند ، چگونه همان قضا و قدر است که حکم میکند هر انسانى باید از جان و شرف و ناموس خود تا آخرین لحظاتش دفاع کند و نگذارد حیات او دستخوش هوسرانى‏ها و پلیدیها و جاه و مقام بازیهاى چند روزه آن بیماران روانى گردد ، بنابر این ، قضا و قدر میگوید : اینان نیز حداکثر کوشش را براى دفاع از همه شئون خود صرف نموده و با هر سلاح کشنده‏اى که بتوانند بدست بیاورند وارد میدان کارزار شوند و با آن بیماران روانى به نبرد بى ‏امان بپردازند .

نتیجه این قضا و قدر بازیها اینست که قضا و قدر حکم قاطع صادر فرموده است که همه انسانها یکدیگر را بکشند و نابود سازند چنانکه در آغاز مبحث شستشوى مغزى و روانى گفتیم : این پدیده ضد انسانى تاریخى بس کهن دارد و این پدیده در هر جامعه و دورانى مطابق عوامل و شرایط و جو فرهنگى حاکم بجریان میفتد .

اگر در قرون وسطاى مغرب زمین ، قدرتمندان احتیاج به توسل به شستشوى مغزى و روانى داشتند ، وسائل آنان مربوط به مسائل الهیات و مفاهیم تجریدى و اخلاقیات عاطفى و غیر ذلک بود . امروزه در جوامع باصطلاح پیشرفته‏اى که مسائل و مفاهیم مزبور قدرت خود را از دست داده و به اصطلاح خودشان در برابر زندگى تعقلى ( راسیونالیسم ) رنگ خود را باخته ‏اند ، وسایل جدیدترى نقش شستشو را بازى می کنند . 

این شستشوى مدرن بقدرى مؤثر و ماهرانه انجام میگیرد که نه تنها مغز را دگرگون میکند و درک و فهم و تعقل و آرمانهاى مردم را از بین میبرد و خواسته‏ هاى قدرتمندان را بجاى آنها در مغز مردم میکارد ، بلکه اصلا من مردم را منتفى ساخته یک من مطلوب قدرت را بجاى آن مى ‏نشانند . حتما همه شما با کلمه « از خود بیگانگى » آشنائى نزدیک دارید و حتما میدانید که یکى از نامهاى مشهور قرن ما « قرن از خود بیگانگى » است .

معناى این کلمه آن نیست که مردم جوامع امروزى خود یا من ندارند ، زیرا حیات بدون خود و یا من جزء جمادات و گیاهان است که تسلیم محض در برابر عوامل طبیعى هستند ، در صورتیکه انسانهاى امروز علائم و مشخصات و مختصات حیات را دارا بوده و به لذت‏ها جلب میشوند و از رنج و دردها فرار میکنند و براى انتخاب محیط زیست میکوشند ، بلکه معناى از « خود بیگانگى » اینست که خود یا من حقیقى آنان شستشو شده و با خود یا من ساخته شده بوسیله اربابان زر و زور زندگى میکنند . در عبارت زیر که فروم بیان میکند ، کاملا دقت کنید :

من همانم که شما میخواهید ، اما خودم چطور ؟

یعنى این من که در درون خود احساس میکنم ، همانست که شما پس از شستشو و ریشه‏ کن کردن من حقیقى من ، در درون من بوجود آورده‏اید ، پس کو آن من حقیقى من ؟ اینگونه شستشوها که امروزه در جوامع باصطلاح پیشرفته متداول شده است ، خیلى گسترده‏تر و متنوع‏تر از روزگاران گذشته است زیرا که دالان ورود بر مغز و روان مردم دورانهاى گذشته بسیار باریک و محدودتر از امروز بوده است .

امروزه از عکس و تصویر گرفته تا توجیه خاص دانش‏ها و هنرها و تبلیغات گوناگون و رایج کردن بعضى از اصطلاحات فریبنده و غیر ذلک بشکل وسایل مناسب براى شستشوى مغزى و روانى بکار گرفته میشود . به یک عبارت دیگر از فروم که باصطلاح خودشان در متمدن‏ترین جوامع دنیا زندگى میکند ، دقیقا توجه کنیم : « در جوامع سازمان یافته قوى که با صدها وسیله انسان را زیر قدرت خود دارند ، بشر باید یک بار دیگر شخصیت مستقل خود را بدست بیاورد و نفوذ خود را به آن جوامع اعمال کند .

جوامع مذکور سعى خواهند کرد انسان را در وضع و موقع بى ‏هویتى که بسود خودشانست نگهدارند ، آنها از احراز شخصیت فرد بیمناکند ، زیرا جوهر و حقیقت که جامعه ‏ها سعى در خفه کردن آنها دارند ، فقط از این راه می توانند خود را آشکار سازند » [جامعه سالم اریش فروم ترجمه آقاى اکبر تبریزى ص ۲۳۹] ملاحظه میشود که گردانندگان جوامع امروزى هویت انسان را چگونه دگرگون نموده و حق و حقیقتى را که بایستى متن حیات مردم بوده باشد ، چگونه از درونشان پاک میکنند . تا آنجا که فروم میگوید : « واقعیتهاى کنونى حقیقى نیستند ، بلکه ساخته و پرداخته تبلیغات میباشند » [همین مأخذ]

دست کارى در مغز و روان چگونه صورت میگیرد ؟

باضافه امکان ایجاد دگرگونیهاى طبیعى در مغز که البته بطور رسمى انجام نمیگیرد ، روش متداول عبارتست از جو سازیها و تلقینات شخصى و عمومى با اشکال مختلف . مسلم است که جو سازیها و تلقینات همواره با درهم آمیختن حق و باطل و در آوردن محصول آمیزش حق و باطل بشکل حق ، انجام می گیرد . این مسئله در یکى از خطبه‏ هاى گذشته ( خطبه پنجاهم ) مشروحا بحث و بررسى شده است .

گمان نمیرود در هیچ جامعه و در هیچ شرایطى بتوان مغز معتدلى را فقط با باطل محض شستشو داد ، بلکه ادعاى حق و مخلوط کردن آن باطل براى پدیده مزبور شرط اساسى است . با نظر به آسیبهاى غیر قابل جبران این پدیده در همه شئون زندگى است که وظیفه حیاتى تعلیم و تربیت براى عادت دادن مردم به پیدا کردن حق و حق‏گرایى روشن میشود . این تعلیم و تربیت است که میتواند حق را از آلوده شدن به باطل حراست کند و مغز و روان مردم را چنان با حق و حقیقت آشنا بسازد که با جان عزیز خودشان .

و مادامیکه این موضوع در تعلیم و تربیت‏هاى انسانى ضرورى تلقى نشود ،پدیده شستشو بعنوان بهترین و ساده‏ترین وسیله براى استخدام انسانها در راه تحصیل هدفهاى نابکارانه قدرتمندان ، رایج و متداول خواهد ماند . زیرا قدرت آن عامل بسیار جالب و خیره کننده است که براى بدست آوردن و ابقاى آن از هیچ‏گونه تبهکارى اغماض و چشم‏پوشى نمی شود ، تا آنجا که حق و حقیقت و واقعیت و صدق و قانون و عدل و تعهد و احساس مسئولیت و همه و همه این حقایق در برابر قدرت هیچ و پوچ می شوند ، تنها راه پیش‏گیرى معقولى که بنظر میرسد ، آموزش و پرورش جدى مردم درباره آن حقایق و اضداد آنها است که میتواند مردم را با حیاتى بودن آنها آشنا ساخته و از طغیانگرى قدرت‏ها و توسل به شستشوى مغز و روان در راه اشباع حس قدرت طلبى ‏ها جلوگیرى نماید .

احتیاجى به گفتگوى زیاد درباره مختصات قدرت ناآگاه در دست قدرتمندان نابینا وجود ندارد ، فقط همین مقدار کافیست که بدانیم قدرت فقط عاشق دلباخته خویشتن است و بس و غیر از خود چیز دیگرى براى قدرت مطرح نیست . قدرتى که تا انکار خدا و مبارزه با عقل و وجدان خود قدرتمند حاضر است ، مغز و روان دیگر انسانها چه ارزشى براى او دارد که لحظه‏ اى با خویشتن نشسته و بگوید : « کشتن و نابود کردن یک انسان یا یک جامعه چه تفاوتى با شستشوى مغزى و روانى آنان دارد ؟ » در اینجا باید خود مردم را مخاطب قرار داده و بگوئیم :

« پیش از آنکه ارباب زر و زور و تزویر دست بکار شستشوى مغزى و روانى شما شوند ، فکرى بحال خود کنید ، مسائلى را که براى شما مطرح میکنند ، سبک مشمارید ، صورت ظاهر را که ممکن است با آرایش‏هاى گوناگون بعنوان حق بشما تلقین کنند ، فورا نپذیرید و خود را نبازید زیرا پس از آنکه مغز و روان شما را شستشو دادند ، برگشتن بحال اعتدال مغزى و روانى و توجه به اینکه مغز و روان شستشو شده است ، اگر محال نباشد ، حداقل بسیار بسیار دشوار است .

در الفاظ و اصطلاحات و ادعاهائى که با مهارت کامل و با آشنائى به انعطاف و پذیرش شما مردم ، طرح و القاء میشوند ،دقت بیشترى کنید و درباره شخصیت و سرگذشت گویندگان و القاء کنندگان آنها و هدفهائى را که از آن القاءها و بازیهاى ماهرانه با الفاظ دارند ، بطور همه جانبه دقت و بررسى نمائید .

تا دنیا باقى است و تا جوامع بشرى بوسیله انسانهائى اداره شود که قدرت ناآگاه آنان را مست نموده پدیده شستشوى مغزى ادامه خواهد یافت . براى مقاومت در برابر این پدیده تباه کننده ، بکار انداختن فهم و عقل که اصول واقعیات « حیات معقول » را در درون انسانها ریشه‏دار نموده و از دستبرد عوامل شستشو در امان نگهداشته ، ضرورت حیاتى دارد ، و در غیر این صورت زندگى بشرى همانست که در یک جمله خلاصه میشود : من همانم که شما میخواهید ، اما خودم چطور ؟ خودم هیچ ، زیرا خودى نیست که آنرا براى شناخت بر نهاده و مورد توجه قرار بدهم که کیستم یا چیستم »

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۰

بازدیدها: ۱۰

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۵۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۵۰ و من کلام له علیه السّلام متن خطبه پنجاهم و فیه بیان لما یخرب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code