خانه / 20-40 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۲۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۲۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۲۳ و من الخطبه له علیه السلام

متن خطبه بیست و سوم

و تشتمل على تهذیب الفقراء بالزهد و تأدیب الأغنیاء بالشفقه ۱

تهذیب الفقراء

أمّا بعد ، فإنّ الأمر ینزل من السّماء إلى الأرض کقطرات المطر إلى کلّ نفس بما قسم لها من زیاده أو نقصان ۲ ، فإن رأى أحدکم لأخیه غفیره فی أهل أو مال أو نفس فلا تکوننّ له فتنه ۳ ، فإنّ المرء المسلم ما لم یغش دناءه تظهر ۴ فیخشع لها إذا ذکرت ۵ ، و یغرى بها لئام النّاس ۶ ، کان کالفالج الیاسر ۷ الّذی ینتظر أوّل فوزه من قداحه ۸ توجب له المغنم ۹ ، و یرفع بها عنه المغرم ۱۰ . و کذلک المرء المسلم البری‏ء من الخیانه ۱۱ ینتظر من اللّه إحدى الحسنیین ۱۲ : إمّا داعی اللّه فما عند اللّه خیر له ۱۳ ، و إمّا رزق اللّه فإذا هو ذو أهل و مال ، و معه دینه و حسبه ۱۴ . و إنّ المال و البنین حرث الدّنیا ۱۵ ، و العمل الصّالح حرث الآخره ۱۶ ، و قد یجمعهما اللّه تعالى لأقوام ۱۷ ، فاحذروا من اللّه ما حذّرکم من نفسه ۱۸ ، و اخشوه خشیه لیست بتعذیر ۱۹ ، و اعلموا فی غیر ریاء و لا سمعه ۲۰ ، فإنّه من یعمل لغیر اللّه یکله اللّه لمن عمل له ۲۱ . نسأل اللّه منازل الشّهداء ، و معایشه السّعداء ، و مرافقه الأنبیاء ۲۲ . تأدیب الاغنیاء أیّها النّاس ، إنّه لا یستغنی الرّجل و إن کان ذا مال عن عترته ، و دفاعهم عنه بأیدیهم و ألسنتهم ۲۳ ، و هم أعظم النّاس حیطه من ورائه ۲۴ ، و ألمّهم لشعثه ۲۵ ، و أعطفهم علیه عند نازله إذا نزلت به ۲۶ . و لسان الصّدق ۲۷ یجعله اللّه للمرء فی النّاس خیر له من المال یرثه غیره ۲۸ .

و منها : ألا لا یعدلنّ أحدکم عن القرابه یرى بها الخصاصه ۲۹ أن یسدّها بالّذی لا یزیده إن أمسکه و لا ینقصه إن أهلکه ۳۰ ، و من یقبض یده عن عشیرته ۳۱ ، فإنّما تقبض منه عنهم ید واحده ، و تقبض منهم عنه أید کثیره ۳۲ ، و من تلن حاشیته یستدم من قومه المودّه ۳۳ قال السید الشریف : أقول : الغفیره ها هنا الزیاده و الکثره ، من قولهم للجمع الکثیر :

الجم الغفیر ، و الجماء الغفیر ۳۴ . و یروى « عفوه من أهل أو مال » و العفوه : الخیار من الشی‏ء ۳۵ ، یقال : أکلت عفوه الطعام ، أی خیاره ۳۶ . و ما أحسن المعنى الذی أراده علیه السلام بقوله : « و من یقبض یده عن عشیرته . . . » إلى تمام الکلام ۳۷ ، فإن الممسک خیره عن عشیرته إنما یمسک نفع ید واحده ۳۸ ، فإذا احتاج إلى نصرتهم ، و اضطر إلى مرافدتهم ۳۹ .قعدوا عن نصره ۴۰ ، و تثاقلوا عن صوته ۴۱ ، فمنع ترافد الأیدی الکثیره ۴۲ ، و تناهض الأقدام الجمعه ۴۳ .

ترجمه خطبه بیست و سوم

خطبه ‏ایست از آن حضرت . این خطبه شامل است بر تهذیب فقراء به وسیله زهد و تأدیب اغنیاء بوسیله مهر و شفقت ۱

تهذیب فقراء

پس از حمد و ثناى خداوندى ، همه امور تکوینى براى هر کسى مطابق قسمت الهى ، زیاد یا کم نازل می شود ، مانند فرود آمدن باران از آسمان بر روى زمین ۲ اگر کسى از شما افزایشى در دودمان و مال و نفس برادر مسلمان خود دید ، آن امتیازها وسیله فتنه و تشویش او نباشد . ۳ زیرا انسان مسلمان مادامیکه به پستى آشکار تن در ندهد ۴ ، که اگر سخن از آن پستى بمیان آید ،ذلت و خوارى احساس کند ، ۵ و مردم رذل بوسیله آن اغواء و گمراه شوند ۶ مانند آن قمار باز برنده ‏ایست ۷ که در انتظار اولین برد از ابزار قمار خویش است ، ۸ که سود براى او می آورد ۹ و ضرر را از او مرتفع می سازد . ۱۰ همچنین انسان مسلمان که براى از خیانت است ، ۱۱ به انتظار یکى از دو نتیجه نیکو از عنایت خداوندى نشسته است .

۱۲ یا دعوت الهى او را به پیشگاه ربوبیش بخواند و آنچه خدا براى او آماده کرده است ، بهتر از همه چیز است ، ۱۳ و یا رزق خداوندى ، که روزگار بر می گردد و رفاه و آسایش مالى و خانواده‏اى نصیبش می سازد و با اینحال دین و شئون شخصیتى‏ اش هم محفوظ مانده است ۱۴ مال و فرزندان کشتگاه دنیا است . ۱۵ و عمل صالح محصولى از کشتگاه دنیا براى آخرتست ۱۶ گاهى خداوند متعال هر دو را نصیب گروه‏هایى می نماید . ۱۷ از سلطه و حکمت خداوندى آنچنان بر حذر باشید که خود او دستور داده است . ۱۸ و بیمى آمیخته با امید از او داشته باشید که پوزش نابجا نباشد . ۱۹ عمل را [ خالصانه ] بى ‏ریا و بى ‏شهرت پرستى بجاى آورید ، ۲۰ زیرا کسى که براى غیر خدا عمل کند ، او را بهمان کسى که از عمل خویش منظور داشته است ، واگذار می کند . ۲۱ از خداوند مقامات عالى شهدا ، و حیات با سعادتمندان و همراهى با پیامبران را مسئلت می نمائیم ۲۲ .

تأدیب اغنیاء اى مردم ، هیچ کسى از ارتباط با دودمان خود و از دفاع آنان با دست و زبانشان بى ‏نیاز نیست ، اگر چه مالدار بوده باشد . ۲۳ دودمان آدمى بزرگترین حمایت کنندگان در دنبال او هستند ۲۴ هیچ کسى چون دودمان آدمى پریشانى‏ هاى او را مبدل به آسایش نمی کند ۲۵ دودمان آدمى مهربانترین مردم در هنگام فرود آمدن حوادث سخت و ناگوار است ۲۶ موقعى که خداوند براى یک انسان زبان راستین در میان مردم منعکس می کند ۲۷ براى او بهتر از مالى است که دیگران از او ارث خواهند برد ، ۲۸ آگاه باشید ، هیچ یک از شما نباید از خویشاوندان خود که در فقر و پریشانى بسر می برند ، منصرف شود ۲۹ از اینکه فقر و پریشانى او را با چیزى مرتفع بسازد که اگر آنرا نگهدارى کند نخواهد افزود و اگر انفاقش کند ، نخواهد کاست . ۳۰ کسى که دست کرامت خود را از دودمانش بر میدارد ، ۳۱ یکدست او از آنان برداشته می شود و در مقابل دستهاى فراوانى از او برداشته خواهد گشت ۳۲ هر که خوى نرم دارد از محبت دائمى دودمانش برخوردار خواهد بود ۳۳ .

سید شریف رضى گفته است : غفیره در این مورد بمعناى فراوانى و کثرت است .

عرب جمع کثیر را جم غفیر و جماء غفیر میگوید . ۳۴ در بعضى از نسخه ‏ها بجاى غفیره « عفوه من اهل و مال » نقل شده است و عفوه ممتاز هر چیز را میگویند . ۳۵ گفته می شود : « اکلت عفوه الطّعام » یعنى ممتاز غذا را خوردم . ۳۶ و چه معناى نیکو و عالى است که امیر المؤمنین ( ع ) از جمله و من یقبض یده عن عشیرته . . . اراده فرموده است ۳۷ زیرا کسى که خیر و سود خود را از دودمانش دریغ میدارد ، خیر و سود یکدست را از آنان مضایقه می کند . ۳۸ و هنگامیکه بیارى آنان نیازمند باشد و به کمک دسته جمعى آنان محتاج گردد ، ۳۹ از یارى او عقب مى ‏نشینند . ۴۰ و از شنیدن صدایش سنگینى در گوش احساس می کنند ، ۴۱ در نتیجه از یارى دسته جمعى دست‏هاى فراوان ، ۴۲ و پاهاى زیاد و فشرده محروم می گردد . ۴۳

تفسیر عمومى خطبه بیست و سوم

۲ فإنّ الأمر ینزل من السّماء الى الارض کقطرات المطر الى کلّ نفس بما قسّم لها من زیاده او نقصان ( همه امور تکوینى براى هر کسى مطابق قسمت الهى زیاد یا کم نازل میشود ، مانند فرود آمدن باران از آسمان بر روى زمین )

اختلاف مردم در بهره بردارى از مواد معیشت و امتیازات

این یک مسئله بسیار مهمى است که همواره ذهن مردم معمولى و متفکران را بر خود مشغول داشته است . گروهى از مردم گمان میبرند همه کارها و نتایج و شئون بشر در هر حال فردى و اجتماعى مخصوص و تعیین شده از پیش می باشد ،این تعیین و اختصاص یا مستند به قضا و قدر الهى است و یا مربوط به وراثت و محیط و تعلیم و تربیت و حوادث و رویدادهاى محاسبه نشده و تحولات بیرون از اراده و عوامل روانى متنوع که پیرامون انسانها را گرفته و هر گونه کار و گفتار و اندیشه و تمایلات و اشکال خود خواهى‏ هاى آنان را تعیین می نمایند .

و بدانجهت که عوامل مزبور و کاربرد آنها براى هر شخصى موقعیت خاصى ایجاد می کند ، لذا دو فرد از انسان را نمی توان پیدا کرد که از همه جهات و همه شئون مثبت و منفى مساوى هم بوده باشند . گروهى دیگر می گویند : اگرهم انسانها تحت سلطه عوامل مزبور تعین‏هاى ویژه‏اى پیدا می کنند ، ولى این تعین‏ها مانع تساوى حقوقى و قانونى آنان در زندگانى نمی باشد و بهترین جامعه آن جامعه است که با نادیده گرفتن آن تعینات جبرى ، تساوى اختیارى در میان افراد خود برقرار بسازد . گروه سوم می گوید : اختصاصات و تعین‏هاى فردى که با عوامل جبرى افراد را از یکدیگر جدا می کند ، بقدرى اساسى و مهم است که هر کسى در صدد برقرار ساختن تساوى میان افراد جوامع بر آید ، لازم است قالب‏هایى را تعیین کند که همه آن تعینات را از افراد حذف نماید لذا آنچه که قابل توجه است اینست که عدالت با حذف تعین‏هاى ویرانگر و با در نظر گرفتن مختصات مفید و بیطرف میان افراد برقرار شود ، نه تساوى محض .

چند مسئله مهم را در این مبحث متذکر می شویم :

مسئله یکم

جمله‏ اى را که امیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه درباره اختلاف انسانها در قسمت معاش فرموده است مفاد آن آیه است که می گوید :

نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا [ الزخرف آیه ۳۲] ( مائیم که معیشت آنان را در زندگانى دنیوى میان آنان تقسیم کردیم ) این قسمت الهى که قطعا از روى عدالت و حکمت است ، غیر از اختلاف در بهره بردارى از مواد معیشت و امتیازات قابل توجه بر مبناى چپاول و استثمار است که متاسفانه سر تا سر تاریخ بشرى را فرا گرفته است . چپاول و استثمار دسترنج دیگران و تعدى بر قسمت آنان که معلول فعالیتهاى فکرى و عضلانى آنان می باشد ، ضد قضا و قدر و مبارزه با عدالت و حکمت خداوندى است . همین امیر المؤمنین ( ع ) که جمله فوق را فرموده است ، این جمله را هم در سخنان خود تاکید کرده است که « ما رأیت نعمه موفوره الاّ و الى جانبها حقّ مضیّع » ( من در هیچ جا نعمت فراوانى ندیدم مگر اینکه در جنب آن حقى ضایع شده وجود داشت ) و هم این بزرگوار است که میفرماید من بارها از رسول اکرم ( ص ) شنیدم که می فرمود :

لن تقدّس امّه لم یؤخذ حقّ ضعیفها من قویّها غیر متعتع ( پاکیزه و مبارک نخواهد بود امتى که حق ناتوان آن از نیرومندش بدون نقص گرفته نشود ) همین قرآن که تقسیم معیشت را فرموده است در آیه‏اى دیگر میفرماید وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ [ التوبه آیه ۳۴] ( کسانیکه طلا و نقره را متراکم و راکد می سازند و آن را در راه خدا انقاق نمی کنند ، آنان را به عذابى دردناک تهدید کن ) و همین قرآن است که می گوید :

« ما اَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلْرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْیَتامَى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْلا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ اْلاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ . . . [الحشر آیه ۸] ( آنچه را که خداوند از اهل آبادى ‏ها به پیامبرش برگردانده است ، باید در راه خدا و رسولش و عترت و ایتام و بینوایان و در راه ماندگان صرف شود ، تا مال مزبور در میان اغنیاى شما بجریان نیفتد . )

مسئله دوم

عوامل طبیعى اختلافات گوناگون در میان انسانها چنانکه اشاره کردیم ، بقدرى است که تساوى حقیقى آنان در هویت روانى و عضوى و چگونگى ارتباطات آنان با جهان عینى و طرز برداشتشان از زندگى خود و دیگران ، تقریبا امکان ناپذیر است . مانند اختلاف در انواع بیمارى‏ها و تندرستى ‏ها و زمان آغاز به فعالیت‏هاى بازدهى و مدت کار و شروع باز نشست و استعداد و نبوغ فکرى و هنرى و مدیریت‏هاى بسیار متنوع از مدیریت سیاسى یک جامعه بسیار معظم گرفته تا مدیریت درباره اعضاى خانواده و صدها اختلافى که ناشى از مسائل روانى ثانوى و محدودیتها و نامحدودیتهاى محیطى و اجتماعى و غیر ذلک .

این امور مانع از تساوى واقعى میان انسانها در برداشت و بهره بردارى از پدیده‏هاى مادى و دیگر امتیازات می باشد .

مسئله سوم

با نظر به اختلافات فوق که موجب عدم تساوى انسانها در تولید بمعناى عمومى و استهلاک می باشد بدون تردید در هر جامعه ‏اى اگر چه ریاضى ‏ترین اصول و قوانین را بکار ببندد ، همواره عده‏اى از مردم از دسترنج و محصولات فکرى گروه دیگر بهره‏ بردارى خواهند کرد ، بدون اینکه بتوانند عوضى در مقابل آنها بپردازند . این تنظیم در هر جامعه‏ اى ضرورت دارد ، اگر ملاک حیات واقعى هر شخص را با ملاک کمیت و کیفیت بازدهى او تعیین نمایند ، شاید در یک میلیون جمعیت یکنفر پیدا نشود که آنچه را که در ضرورت‏ها و تجمل‏هاى زندگى خود مستهلک ساخته است ، از نظر کمیت و کیفیت بطور دقیق و ریاضى معادل با بازدهى او در جامعه بوده باشد .

بنابر این ، تنظیم حیات افراد یک جامعه در موارد معیشت و سایر امور مطلوب ، بایستى با دو راه انجام بگیرد : راه یکم آگاه ساختن مردم به اینکه همه آنان در یک وحدت عالى در حق حیات مشترکند ، و آنانکه داراى بازدهى بیش از استهلاک دارند ، بایستى با وجدانى آزاد در اداى حق حیات دیگران که بازدهى ‏شان کمتر از استهلاک مورد احتیاجشان می باشد ، شرکت بورزند . راه دوم الزام قانونى با طرقى که در جوامع با اشکال مختلف عمل می شود . ۳ فإن رأى احدکم لأخیه غفیره فى اهل او مال او نفس فلا تکوننّ له فتنه ( اگر کسى از شما افزایشى در دودمان و مال و نفس برادر مسلمان خود دید ، آن امتیازها وسیله فتنه و تشویق او نباشد )

موقعیت انسانها در برابر امتیازات قانونى و غیر قانونى که نصیب بعضى از افراد می گردد

جاى گفتگو نیست که در این دنیا افرادى از انسانها به امتیازاتى می رسند که دیگران از آنها محرومند . مانند زیبائى ‏ها با اشکال مختلف ، قدرت‏ها با نمودهاى گوناگون ، استعدادهاى متنوع ، قرار گرفتن در مسیرهایى که حوادث و وقایع مفید یا مضر موجب تغییر وضع قرار گیرندگان در آن مسیرها می باشد .

این امتیازات را میتوان با نظر به منشأ طبیعى و قراردادهاى اجتماعى به دو نوع عمده تقسیم نمود :

نوع یکم امتیازات اختیارى :

آن دسته از امتیازات را میگوئیم که با کار و کوشش بدست آمده است . مانند کوشش براى فرا گرفتن دانش و هنر و مدیریت‏ها و به ثمر رسانیدن نبوغ در امور اقتصادى و اجتماعى و سیاسى و اخلاقى و مذهبى و جهان بینى و تعلیم و تربیت‏ها و غیر ذلک . اگر قراردادهاى اجتماعى در بهره‏ بردارى صاحبان امتیازات از امتیازاتى که به دست آورده ‏اند ، عادلانه بوده و موجبات تعدى و تجاوز به حقوق دیگران را فراهم نسازد ، بدون تردید اخلالى به « حیات معقول » جامعه وارد نمی آورد .

اما چه اندکند انسانهائى که قدرت و امتیازهاى سود بخش آنانرا در دام خود خواهى نیفکند و وجود آن قدرت و امتیاز براى آنان از نظر اشتراک در « حیات معقول » با همه انسانها مانند عدمش جلوه کند . و چه اندک‏ترند آن انسانها که با علم به اینکه شخص مفروض قدرت و امتیاز را از راه کوشش و مستهلک ساختن سرمایه حیاتش بدست آورده است ، از دیدن آن برترى ،بر حسرت و رشک مبتلا نشوند ؟ زیرا قدرت و امتیاز ، مطلوب همه مردم است .

در این مورد هیچ راهى براى بهداشت روانى شخصى که فاقد برترى است ، جز این وجود ندارد که دو بعد آن برترى را از یکدیگر تفکیک نماید :

یکم بعد اجبارى که عبارتست از علل طبیعى و ضرورتهاى محیطى و اجتماعى که دارنده برترى ، کمترین اختیارى در بدست آوردن آنها نداشته است . این بعد از نظر منطقى موجب هیچ گونه حسادت و حسرت و خود خورى و تشویش نیست ، زیرا کمترین ارزشى براى دارنده آن ندارد .

بعد دوم کارى که او کرده و عامل حقیقى استناد برترى به دارنده آن گشته است . اگر ارزش قانونى آدمى با این بعد پذیرفته نشود ، همه انسان و انسانیت تباه خواهد گشت .

وَ اَنْ لَیْسَ لِلاِنسانِ اِلاَّ ما سَعى‏ . وَ اَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى‏ [ النجم ، آیه ۳۹ و ۴۰] ( هیچ چیزى براى انسان جز کوشش او نیست و قطعا کوشش او بزودى دیده خواهد شد . ) از طرف دیگر بایستى دارنده قدرت و امتیاز اختیارى ، درباره وضع خود بیندیشد و باین نتیجه برسد که چقدر عوامل جبرى در بوجود آمدن آن برترى دخالت داشته و چقدر موانعى که می توانستند جلو او را از وصول به آن برترى بگیرند و این موانع بدون اختیار او بر طرف گشته‏ اند . با این تحلیل دارنده برترى اختیارى باین نتیجه خواهد رسید که او مانند یک رودخانه بوده است که عوامل اصلى آن قدرت و امتیاز مانند منبعى بوده است که آنها را در وجود او به جریان انداخته است . اما می دانیم که این دو بینش براى واجد برترى و فاقد آن ، بدون نگرش از دیدگاه فوق خود خواهى امکان ‏پذیر نخواهد بود .

نوع دوم امتیاز و قدرت غیر اختیارى ،

مانند قدرتهاى عضلانى و استعدادهاى فکرى و حافظه و تجسم هنرى و احساسات شاعرانه ، شایستگى محیط طبیعى و وراثت‏ هاى مثبت و روبرو گشتن با حوادثى که موجب بارقه‏ هاى مغزى سازنده میباشند و زیبائى‏ها و نوبت گیرى ‏هائى که غالبا از دیدگاه بررسى کنندگان مخفى میماند . مثلا رئیس جمهورى می میرد و معاون او جایش را اشغال می کند و اگر نمیرد نمی تواند به ریاست جمهورى برسد . یک سیاستمدار بمعناى عمومى قدرتى را در دست دارد ، در همان حال صدها مغز شایسته که همان قدرت را دارند . از بدست آوردن آن ناتوانند ، تا یک حادثه غیر اختیارى بوجود بیاید و آن سیاستمدار کنار برود . این نوبت‏گیرى بجهت ضرورتهاى اجتماعى در انواعى فراوان از امتیازات و قدرت‏ها وجود دارد .

در آن حال که صدها هنرمند نابغه در اجتماع وجود دارند ، یک هنرمند بجهت طولانى بودن سابقه یا هماهنگى با سیاست جارى ، همه آنان را تحت الشعاع جبرى قرار میدهد . درست است که نوبت گیرى ‏ها ، اغلب از قراردادها و سنن اجتماعى سرچشمه میگیرد ، ولى در اینکه صف کشیدگان با هیچ گونه آزادى نمیتوانند قراردادهاى اجتماعى را بر هم بزنند و آن پیشتازان با تکیه به همان قرار داد ، خود را مثبت و دیگر صف کشیدگان را منفى تلقى میکنند ، از ضرورتى مانند ضرورت طبیعى برخوردار می باشد . اگر سنت نوبت گیرى او از ضرورت‏هاى واقعى و منطقى اجتماعى ناشى شود ، نباید موجب حسرت و حسادت فاقدان یا محرومان از بهره بردارى از قدرت و امتیاز بوده باشد زیرا حیات اجتماعى و قوانین منطقى آن بر همه چیز مقدم است .

اما درباره قدرت‏ها و امتیازات غیر اختیارى محض ، بدان جهت که دارندگان آن دو ، کوشش آزادانه و با هدف‏گیرى آگاهانه آنها را بدست نیاورده ‏اند ، هرگز نباید براى کسانیکه فاقد آنها هستند ، موجب حسرت و رشگ و اندوه بوده باشد ، زیرا این نوع قدرتها و امتیازات کمترین ارزشى براى دارندگان آنها ندارند : قدرت جسمانى و بى ‏اختیار یک فرد ، هیچ تفاوتى با قدرت ده هزار اسبى یک ماشین نقلیه ندارد . زیبائى جبرى یک صورت ،هیچ فرقى با زیبائى یک شاخه گل زیبا ندارد . حوادث محاسبه نشده‏اى که بدون اختیار موجب بروز بارقه‏هاى مغزى یک انسان می گردد ، با ورود یک عامل انفجار به درون کوه داراى معدن و بیرون انداختن مواد مفید آن تفاوتى ندارد .

آیا احتمال نمیدهید که آدمیان با ادعاى پر طمطراق تکامل ، هنوز بجاى رقابت‏هاى سازنده و تقویت استعدادها براى خاموش ساختن شعله‏هاى فروزان استعدادها و ابعاد بثمر رسیده انسانها ، انرژى‏هاى فکرى و مادى کلانى را مستهلک می سازند ؟ اى خرمن سوخته‏ ها

زانکه هر بدبخت خرمن سوخته
مى نخواهد شمع کس افروخته

این اصل استوار را باید بپذیریم که حق دیگران و احترام حیاتى در باره آن ، با حق خود انسان که بایستى آن را بدست آورد و نگذارد زیر پاى قدرتمندان پایمال گردد ، از یک منبع سر چشمه میگیرند . ۴ ، ۵ ، ۶ ، ۷ ، ۸ ، ۹ ، ۱۰ فإنّ المرء المسلم ما لم یغش دنائه تظهر فیخشع لها اذا ذکرت و یغرى بها لئام النّاس ، کان کالفالج الیاسر الّذى ینتظر اوّل فوزه من قداحه توجب له المغنم و یرفع بها عنه المغرم ( زیرا انسان مسلمان مادامیکه به پستى آشکار تن در ندهد که اگر سخن از آن پستى بمیان آید ، ذلت و خوارى احساس نماید و مردم رذل بوسیله آن اغواء و گمراه شوند ، مانند آن قمار باز برنده‏ ایست که در انتظار اولین برد از ابزار قمار خویش است که سود براى او میآورد و ضرر را از او مرتفع می سازد . )

اگر تن به پستى ‏ها ندهید بهر حال برنده خواهید بود

ملاک پستى در جملات فوق دو موضوع تعیین شده است : موضوع یکم احساس ذلت و خوارى در موقع تذکر به آن . موضوع دوم انگیزه بودن براى گمراهى و فریب مردم رذل و اصل نشناس . عامل احساس ذلت و خوارى اعم از آن است که معرفت خود شخص بوده باشد که با توجه به فطرت پاک و اصول عالى انسانى که در درون خود در می یابد ، آن صفت یا کار را پست مى ‏بیند و یا اصول و قوانین تثبیت شده در اجتماع ، آن صفت یا کار را پست معرفى می نماید . و اما انگیزگى براى گمراهى و فریب مردم رذل و اصل نشناس ، بدان جهت است که آنان با دیدن رذالت‏ها و پستى ‏ها در دیگر افراد ، به رفتار و صفات تبهکارانه خود بیشتر تکیه می کنند و براى توجیه تباهى‏ هاى خود ، شیوع و رواج رفتار و صفت خود را در میان مردم ، دلیل می آورند . پستى و رذالت آن نیست که از همه امتیازات زندگى محروم بمانى ، اگر این محرومیت معلول کارهاى اختیارى تو نباشد . پستى و رذالت در آن گمنامى نیست که جامعه فاسدترا از موقعیت حقیقى خود بر کنار نماید و حتى دودمانت هم ترا نشناسند و بجاى نیاورند .

پستى و رذالت آن نیست که قدرتمندان حیوان صفت همه حقوق زندگى ترا پایمال نمایند و پس از تلاش براى بدست آوردن حق خویش ، شب با شکم گرسنه و تن بى‏پوشاک سر روى خشت گذارى و در خواب پر تشویش فرو روى .

در آنهنگام که قهر و غلبه خودخواهان زورگو می خواهند دانش و بینش و هنر ترا خنثى کنند یا وسیله ‏اى براى اجراى قدرت خود قرار دهند و تو مقاومت بورزى و در راه حفظ شخصیت و ارزش‏هاى انسانى ، شدیدترین ناگواریها را تحمل نمائى و بجهت ناتوانى از همه حقوق حیات خود ساقط گردى ، رذل و فرومایه نیستى ، بلکه بالعکس ، تو در این حالات در اوج ایده آل اعلاى حیات بپرواز در آمده‏اى . زیرا این توئى که در برابر هجوم یغماگران و عوامل نابود کننده شخصیت ، از منطقه شخصیت خود پاسدارى نموده و با تمامى سر بلندى و افتخار در پیشگاه شخصیتت که جلوه‏اى از جمال و جلال الهى را در خود دارد قرار گرفته ‏اى .

همچنین محدودیت در استعدادها و نارسائى‏هاى عضوى و زبونى و سایر ناتوانى ‏هایى که بهیچ وجه ارتباطى با آزادى و اختیار آدمى ندارد ، بلکه در مسیر قوانین جبرى طبیعت و عوامل اجبارى محیط ، آدمى را محدود می سازد ،دلیل فرومایگى و پستى و رذالت نیست ، زیرا نه انسان آگاه با توجه خویش و دیگران به اینگونه محدودیتها ، احساس پستى و رذالت میکند و نه بدسیرتان تبهکار میتوانند اینگونه محدودیتها را تکیه‏گاه نابکارى‏هاى خود قرار بدهند .

پس کسانیکه در این زندگانى دنیوى با فطرت پاک و با ابزار عضوى و روانى که دارند ، در مجراى کار و کوشش متناسب موجودیت خود قرار گرفته و مرتکب تباهى‏هاى اختیارى نمیگردند ، از دو حال خالى نیست :

یا در وضع آنان دگرگونى‏ هایى پیدا می شود که در نتیجه آنها برتریهایى به دست می آورند ، و با همان فطرت و خلوص و صمیمیت به فعالیت مى ‏پردازند ،و یا با همان وضعى که دارند ، گام به پایان زندگى گذاشته و رخت از روى خاک بزیر خاک مى ‏بندند ، در هر دو حال ، در قمار زندگى برده‏اند و خسارتى ندیده‏اند . ۱۱ ، ۱۲ ، ۱۳ ، ۱۴ و کذلک المرء المسلم البرى‏ء من الخیانه ینتظر من اللّه احدى الحسنیین :

امّا داعى اللّه فما عند اللّه خیر له ، و امّا رزق اللّه فاذا هو ذو اهل و مال و معه دینه و حسبه ( همچنین انسان مسلمان که برى از خیانت است ، به انتظار یکى از دو نتیجه نیکو از عنایات خداوندى نشسته است : یا دعوت الهى که او را به پیشگاه ربوبیش بخواند و آنچه خدا براى او آماده کرده است بهتر از همه چیز است و یا رزق خداوندى که روزگارش بهبود می یابد و رفاه و آسایش مالى و خانواده نصیبش مى ‏سازد و با اینحال دین و شئون شخصیتى‏ اش محفوظ مانده است ) .

احدى الحسنیین شعار الهى اسلام

این کلمه تعیین کننده سرنوشت انسانهاى الهى ( احدى الحسنیین ) در آیه‏اى از قرآن مجید چنین آمده است :

قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاَّ اِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ اَنْ یُصیبَکُمْ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ اَوْ بِاَیْدینا فَتَرَبَّصُوا اِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ [ التوبه آیه ۵۳] ( بگو به آنان ، آیا شما در باره ما جز یکى از دو سعادت را انتظار دارید ؟ در صورتى که ما درباره شما عذابى را انتظار داریم که یا از طرف خدا بشما خواهد رسید ، یا با دست‏هاى ما آن عذاب را خواهید چشید . پس شما انتظار بکشید ما هم درباره شما در حال انتظاریم ) .

انسانى که زندگى خود را با محاسبه دقیق و متکى به اصول سعادت بخش انسانیت سپرى می نماید ، به ورود در « حیات معقول » توفیق یافته است . این حیات معقول چنانکه بارها اشاره کرده ‏ایم ، هرگز به نیستى منتهى نمى ‏گردد و هرگز باخت و سقوط راهى به آن ندارد . زیرا آغاز حیات معقول از رشد شخصیت تا پایان آن ، ورود در پیشگاه خداوندى است . ورود در پیشگاه خداوندى که در اذهان عمومى مرگ نامیده می شود ، سعادت عظمائى است که براى انسانهاى حسابگر در زندگى همواره مورد انتظار است . این انتظار و علاقه به انقلاب حیات از روى طبیعى به روى ماوراى طبیعى در آیه ‏اى دیگر از قرآن مجید خطاب بقوم یهود چنین آمده است :

قُلْ یا اَیُّهَا الَّذینَ هادُوا اِنْ زَعَمْتُمْ اَنَّکُمْ اَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنُّوا الْمَوْتَ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ [الجمعه ، آیه ۷] ( بگو اى مردمى که به دین یهود گرویده‏اید اگر گمان مى‏کنید که تنها شما اولیاء خداوندى هستید ، نه دیگر مردمان ،مرگ را آرزو کنید اگر شما راستگویانید . ) معناى احدى الحسنیین عبارتست از دو سعادت نیکو : سعادت یکم زندگى با شرافت و آزادى رو به کمال و غوطه‏ور در هدف زندگى و برقرارى عدالت و ارتباط انسانها با یکدیگر بر مبناى محبت راستین و تعاون در بقاء در حال مبارزه خستگى ناپذیر با درندگان انسان نمایى که می دانى جز صحنه تنازع در بقاء نمی شناسند . این زندگى عین سعادت است ، خواه در گوشه‏اى از زندان باشد که باغ و گلشن آرمانها و هدفهاى عالى « حیات معقول » مى ‏باشد و خواه در بهترین مناظر با عالى ‏ترین رفاه و آسایش سپرى شود . سعادت دوم رهائى روح از قفس کالبد و پرواز در فضاى کمال رو به جاذبه الهى . این شعارامید بخش نتایجى دارد که ما برخى از آن‏ها را بعنوان نمونه متذکر مى ‏شویم :

۱ ریشه ‏کن شدن یأس و نومیدى که گلوى هر انسان هشیار و خردمندى را بسختى مى‏ فشارد . اگر ما سخنان یأس آور و بد بینانه هشیاران بشرى را که در سر تا سر تاریخ ابراز شده است جمع آورى کنیم ، شاید از چند مجلد متجاوز شود . دقت کنید :

آنقدر بار کدورت به دلم آمده جمع
که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون

لنگ لنگان در دروازه هستى گیرم
نگذارم که کسى از عدم آید بیرون

منسوب به مسیح کاشانى

بر صفحه هستى چو قلم می گذریم
حرف غم خود کرده رقم می گذریم

زین بحر پرآشوب که بى ‏پایانست
پیوسته چو موج از پى هم می گذریم

فکرى خراسانى

دل بسته روزگار پر زرق شدن
یا شیفته بقاء چون برق شدن

چون مردم اندک آشنا در گرداب
دستى زدنست و عاقبت غرق شدن

اشرف سمرقندى

جهان چیست ماتم سرائى در او
نشسته دو سه ماتمى روبرو

جگر پاره‏اى چند بر خون او
جگر خواره‏اى چند مهمان او

قادرى هندى

روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازیستى
گر نه این روز دراز دهر را فرداستى

ناصر خسرو قبادیانى

دنیا چو حباب است و لیکن چه حباب
نه بر سر آب بلکه بر روى سراب

آنهم چه سرابى که ببینند به خواب
آن خواب چه خواب ؟ خواب بدمست خراب

صفحات ادبى ما شرقى‏ها ، پر از مفاد رباعیات منسوب به خیام و گفته ‏هاى ابو العلاء معرى و صفحات ادبى غربى ‏ها ، پر از پوچ‏گرایى ‏هاى آلبرکامو و نظایر او است .

در صورتیکه شعار احدى الحسنیین با اینگونه طرز تفکرات مخالف بوده ،همواره از یک رضایت معقول به گذشت پر تکاپوى زندگى مى ‏نگرد .

۲ این شعار دستور به حد اکثر کوشش و تلاش در زندگى می دهد ، و هیچگونه حرکت و سکون با هدف را بى ‏نتیجه نمی داند ، این نتیجه یا در سطح « حیات معقول » نمودار می گردد یا در اعماق آن .

یا اَیُّهَا الإِنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلى‏ رَبِّکِ کَدْحاً فَمُلاقیهِ [الانشقاق آیه ۶] ( اى انسان تو در حال تلاش و تقلا به دیدار پروردگارت نائل خواهى گشت ) وَ اَنْ لَیْسَ لِلأنسانِ اِلاَّ ما سَعى‏ وَ اَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرى‏ [ النجم آیه ۳۹ و ۴۰]( و نیست براى انسان جز کوشش او . و قطعا کوشش او دیده خواهد شد ) فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْرً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرّاً یَرَهُ[ الزلزال آیه ۷ و ۸] ( هر کس که به اندازه ذره‏اى عمل خیر انجام بدهد آنرا خواهد دید و هر کس به اندازه ذره‏اى عمل بد انجام بدهد آنرا خواهد دید . )

اندرین ره میتراش و میخراش
تا دم آخر دمى فارغ مباش

دوست دارد یار این آشفتگى
کوشش بیهوده به از خفتگى

گرچه رخنه نیست در عالم پدید
خیره یوسف وار میباید دوید

پر کاهم پیش تو اى تند باد
خود ندانم در کجا خواهم فتاد

پیش چوگانهاى حکم کن فکان
میدویم اندر مکان و لا مکان

گر هلالم گر بلالم می دوم
مقتدى بر آفتابت می شوم

مولوى پس با نظر به محتواى شعار احدى الحسنیین ، کار و کوشش با هدف‏گیرى معقول دو نتیجه دارد که وصول به یکى از آن دو نتیجه ، قطعى است و هیچ استثنائى ندارد و آن عبارتست از تحقق هویت اختصاصى « حیات معقول » که مورد خواست الهى است . هویت اختصاصى « حیات معقول » کار و کوشش است با هدف‏گیرى مثبت . ضرورت کار براى کسى که از « حیات معقول » برخوردار است ، نه شب می شناسد نه روز ، بلکه احساس توانائى همان و حرکت و تلاش همان .

فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار على خفته نیافت

شهریار این نتیجه در حقیقت در خود کار نهفته است که عبارتست از باز شدن بعد حرکت آدمى و گسترش آن در سطوح کارگاه هستى که مشغول نواختن آهنگ کلى عالم وجود است .

نتیجه دوم معلول‏هاى مناسب کار است ، مانند محصولى که از فعالیت کشاورزى بدست می آید ، دانشى که از تحمل زحمات فراگیرى علم حاصل می گردد . نتایجى که مورد انتظار فعالیت‏هاى قانونى بشرى است این نوع دوم است . یعنى همه افراد بشرى آنچه را که از کار و کوشش خود انتظار دارند ،این قسم نتایجند که از کار تولید می شوند و احتیاجات مادى یا معنوى آنانرا مرتفع می سازند . این انتظار کاملا منطقى و قانونى است ، ولى ما میدانیم که چه فراوان است کار و کوشش هائى که به نتیجه مورد انتظار نمی رسند .

در اینصورت شعار احدى الحسنیین از شما مى ‏پرسد : این کار و کوشش را با کدامین هدف‏گیرى انجام داده ‏اید ؟ اگر پاسخ شما این باشد که من براى وصول به هدف مفید براى خود و انسانها و براى رشد و تقویت شخصیت انسانى ‏ام ، یا نگهدارى آن از کثافت و پلیدیها انجام داده‏ام . احدى الحسنیین می گوید :

شما در راه تکاملید ، راهتان را پیش بگیرید و بروید ، زیرا کارى که با آن خصوصیت هدف ‏گیرى انجام داده ‏اید ، دلیل ورود شما در « حیات معقول » است . نظیر این مطلب را جلال الدین مولوى درباره دعا و نیایش گفته است که دعا و نیایش نیز دو اجابت دارد :

اجابت یکم خود برقرارى رابطه ما بین انسان و خدا .

اجابت دوم بدست آوردن چیزیست که دعا کننده از خدا می خواهد .

اجابت یکم قطعى است و هیچ فردى از انسانها در هر شرایطى که باشد ، از این اجابت محروم نیست :

آن یکى اللّه می گفتى شبى
تا که شیرین گردد از ذکرش لبى

گفت شیطانش خمش اى سخت‏رو
چند گوئى آخر اى بسیار گو

این همه اللّه گفتى اى عتو
خود یکى اللّه را لبیک کو ؟

مى‏نیاید یک جواب از پیش تخت
چند اللّه میزنى با روى سخت

او شکسته دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وامانده‏ اى
چه پشیمانى از آن کش خوانده‏ اى ؟

گفت لبیکم نمی آید جواب
زان همى ترسم که باشم رد باب

گفت خضرش که خدا این گفت بمن
که برو با او بگو اى ممتحن

بلکه آن اللّه تو لبیک ما است
وان نیاز و درد و سوزت پیک ما است

نى ترا در کار من آورده ‏ام
نه که من مشغول ذکرت کرده‏ ام

حیله‏ ها و چاره جوئیهاى تو
پیک ما بوده گشاده پاى تو

درد عشق تو کمند لطف ما است
زیر هر یا رب تو لبیک‏ها است

مولوى

از طرف دیگر وقتى که کار با هدف‏گیرى مثبت انجام نگیرد و با انگیزگى خود خواهى و خود کامگى براى وصول به هدف‏هاى نامعقول صورت بگیرد ،همه آن کارها با نتایجش پوچ و به تباهى شخصیت می انجامد .

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالأَخْسَریَن اَعْمالاً . اَلذَّینَ ضَلَّ سَعیُهُمْ فِى الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً [ الکهف آیه ۱۰۴]( بگو به آنان ، آیا درباره کسانى که خسارت بارترین مردم از نظر کارها هستند ، بشما خبر بدهم ؟ آنان مردمى هستند که کوششهایشان در این زندگانى دنیوى منحرف و پوچ گشته است و گمان میبرند که کار نیکو انجام میدهند )

سعیکم شتّى تناقض اندرید
روز میدوزید و شب برمی درید

۳ شعار احدى الحسنیین نتیجه فوق العاده مهم و سازنده‏اى دیگر که دارد ،عبارتست از جدى تلقى شدن زندگى و جهان هستى با همه اجزاء و تحولاتش .

آدمى وقتى که مى‏پذیرد ، همه حرکات و سکناتش و حتى ناچیزترین موج اندیشه‏اى که در مغزش سر بر می کشد و فرو مى ‏نشیند ، در زنجیر رویدادهاى هستى بشکل حلقه‏هائى در می آید که در مشیت حکیمانه الهى از آغاز تا به انجام مورد محاسبه قرار می گیرد ، هرگز زندگى و جهان هستى را که خود جزئى از آن است مسخره و شوخى تلقى نمیکند ، زیرا مى‏ بیند که :

قطره‏اى کز جویبارى می رود
از پى انجام کارى می رود

پروین اعتصامى ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷ و انّ المال و البنین حرث الدّنیا و العمل الصّالح حرث الآخره و قد یجمعهما اللّه تعالى لاقوام ( مال و فرزندان کشتگاه دنیا است و عمل صالح محصولى از کشتگاه دنیا براى آخرتست . و گاهى خداوند هر دو را براى اقوامى فراهم می آورد )

مختص اساسى مال و فرزندان و عمل صالح

مال و مقام و فرزندان و هر گونه موقعیتى که در محور این گونه امتیازات نصیب آدمیان می گردند ، داراى دو بعد اساسى می باشند :

بعد یکم واقعیت طبیعى آنها

که عبارت است از مختصات مادى و روابطى که میان آنها به وجود میآید . مال و هر گونه ماده مفید به معیشت آدمیان ،عوامل اداره کننده این زندگى دنیوى است که در همین دنیا کاشته میشوند و میرویند و نتیجه میدهند . مال و هر گونه ماده مفید با قطع نظر از هدف‏گیرى تهیه کننده آنها خارج از منطقه ارزش‏ها قرار می گیرند ، باین معنى که نمی توانند از نظر واقعیتى محض که دارند ، به بدى و خوبى موصوف شوند . آنها واقعیت‏هایى هستند که یا در طبیعت موجودند مانند آب و اشعه آفتاب و هوا و معادن و درختان و غیر ذلک و یا بوسیله کار و کوشش مردم شکل خاصى بخود گرفته ‏اند .

در هر دو صورت ، مال و هر گونه ماده مفید با قطع نظر از خواسته‏ها و انگیزه‏هاى انسانى که درباره آنها مؤثر میشود ، نه خوبند و نه بد . بعبارت دیگر فرزندانى که نصیب آدمیان میگردند ، رابطه آنان با پدران و مادران بدانجهت که موجوداتى هستند جاندار و داراى مختصات فراوان جسمانى و روانى ،نه خوبند و نه بد ، بلکه خوبى و بدى آنان بستگى دارد به اینکه پدران و مادران ،تا چه اندازه و به چه کیفیت میخواهند آنان را در مسیر رشد قرار بدهند و به اصطلاح معمولى میخواهند چه موجوداتى را بر جامعه تحویل بدهند . اگر زیبائى فرزندان و مطیع بودن و مساعدت آنان بر پدران ، موجب اشباع عواطف پدرى و مادرى و فرزندى می گردد ، یک بهره بردارى طبیعى دنیوى است که از احساس لذت ناشى میشود . چنانکه احساس لذت از زیبا رویان و مناظر زیبا با قطع نظر از بدست آوردن واقعیات تکاملى از دریافت زیبائى‏ها ، یک پدیده طبیعى دنیوى است که نمیتوان آن را در منطقه ارزش‏هاى عالى قرار داد .

وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ اِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ اَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیاهِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ اَبْقى‏ [طه آیه ۱۳۲] ( و چشمانت را به تماشاى زنهائى از آنان مگشاى که مانند شکوفه حیات دنیوى هستند که براى آنان وسیله بهره‏ بردارى قرار دادیم تا با همان وسیله آزمایششان کنیم . ررق پروردگارت بهتر و پایدارتر است ) .

خلاصه مال و فرزندان و هر گونه نمودهاى مادى این دنیاى پهناور با این بعد که مطرح کردیم محصولاتى از کشتگاه این دنیا هستند که بنوبت خود میتوانند بعنوان بذرهایى در این زراعتگاه بزرگ پاشیده شوند ، یا مانند هوا و آب و مواد تغذیه‏اى در آیند و کاشته شده‏هاى دیگر را برویانند .

بعد دوم عبارتست از وسیله بودن مال و فرزندان

و سایر امتیازات و قدرتها براى امکان پذیر ساختن « حیات معقول » در کره خاکى . با این بعد است که اشتغال و فعالیت‏ها در راه تولید و تنظیم مواد معیشت و سایر وسایل زندگى و همچنین علاقه به فرزندان و تعلیم و تربیت آنان ، جنبه عبادت به خود می گیرد .

اما عمل صالح بیش از یک بعد ندارد و آن عبارتست از به ثمر رساننده شخصیت آدمى در این زندگانى . آیات قرآنى در بیش از پانزده مورد ، عمده عامل رستگارى انسان را ایمان و عمل صالح معرفى نموده است .

عمل صالح در خطبه‏هاى آینده مورد بحث مشروح قرار خواهد گرفت . امیر المؤمنین علیه السلام در جملات مورد تفسیر می فرماید : گاهى خداوند متعال اقوامى را از هر دو امتیاز مادى و عمل صالح برخوردار می سازد .

این جمله بخوبى اثبات میکند که بدست آوردن و تنظیم مواد و پدیده‏هاى مادى براى « حیات معقول » در یک جامعه کمترین منافاتى با انسان شدن افراد آن جامعه ندارد . ۱۸ ، ۱۹ فاحذرو اللّه ما حذّرکم من نفسه و اخشوه خشیه لیست بتعذیر ( از سلطه و حکمت خداوندى آنچنان بر حذر باشید که خود او دستور داده )( است و بیمى آمیخته با امید از او داشته باشید که پوزش نابجا نباشد . )

تقوى و ترس و هراس و بر حذر بودن از خدا یعنى چه ؟

مردم درباره تصفیه رابطه خود با خداوند تصورات و تخیلات فراوانى دارند . این تصورات و تخیلات ناشى از دو موضوع است :

یکم تصورى که درباره هویت خداوندى دارند .دوم خواسته‏ ها و آرمانهایى که براى آنها اهمیت جدى قائلند .موضوع یکم کاملا روشن است که :

مور ضعیف و ناتوان چون شکل یزدانى کشد
بى شک به شکل مورچه با شاخ حیوانى کشد

مغز شبان هم نقشه موسى بن عمرانى کشد
در ذهن ما نى گرفتد او صورت ما نى کشد

ادراک هر جنبنده نقش خویش را داراستى این مضمون در روایتى چنین آمده است :کلّما میّزتموه باوهامکم فهو مخلوق لکم و مردود الیکم . . . ( هر چیزى را که با تو همات خود ، بعنوان هویت خداوندى براى خود مشخص نمودید ، آفریده شما است و به شما بر می گردد ) .

بنابر این ، هر فردى از انسانها که بخواهد صورتى از خدا را در مغز خود منعکس نماید ، مسلما از نمودها و حقایقى بهره‏بردارى خواهد کرد که براى او بزرگ و زیبا و با عظمت تلقى شده است .

می دانیم که هر چه را که ذهن آدمى بخواهد در خود منعکس نماید ، با انواعى از کمیت‏ها و کیفیت‏ها و روابط انجام خواهد داد که قابل مقایسه با ذات اعلاى ربوبى نمی باشند . بهر حال تقوى و ترس و هراس و بر حذر بودن هر کسى از خداوند ، مطابق شئون آن صورت ساختگى خواهد بود که در مغز خود منعکس نموده است . مانند ترس از خدایى وحشت‏انگیز که چماقى بدست گرفته بر سر هر کس که مخالفتش کند ، خواهد کوبید و مانند هراس از خدائى که در بالاى آسمان مانند طغیانگران قدرتمند نشسته و چند فرشته هم دست بسینه در برابرش ایستاده و منتظر فرمان او هستند که او دستور بدهد عده‏اى را به جهنم و دسته‏اى دیگر را به بهشت بیاندازند براى برخى دیگر از مردم تقوى ، عبارت است از جمع کردن حواس که در مقابل یک خداى هولناک دست از پا خطا نکنند و الا بیمار میشوند و یا گاوشان می میرد و یا محصولشان بفروش نمی رسد یا فرزندش از پشت بام میفتد و تلف میگردد اینست خدایان عجیب و غریب که متأسفانه گاهى در افکار متفکران حرفه‏اى نیز مجسم می شوند و فورا در صدد نفى و انکار وجود او بر می آیند .

چرا ؟ باین دلیل که این خدایان ساخته شده افکار بشرى می باشند آیا خود این انکار و نفى دلیل ، آن نیست که خود آنان دریافت عالى ‏ترى درباره خدا دارند که آن ساخته شده ‏هاى ذهنى را مطرود می سازند ؟ چرا درباره آن خدا که ما فوق صورتگرى‏ هاى عامیانه مجسم میگردند ، نمیاندیشند ؟ چرا به آن حقیقت اعلا که در دل پیامبران عظام و اولیاء اللّه و مردانى در ردیف ابن سینا و فارابى و سهروردى و جلال الدین محمد مولوى و فرید الدین عطار و دکارت و کانت جلوه کرده است ، نمى‏ نگرند ؟ معناى تقوى و ترس و هراس ، و بر حذر بودن از این حقیقت اعلا ،چیزى جز این نیست که اى انسان ، حیات و شخصیت تو در یک محاسبه بسیار جدى قرار گرفته است .

هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى
کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را

حافظ

حتى براى اثبات پوچى حیات و شخصیت ، مجبور هستى از یک عده مقدمات جدى و قضایاى واقعى بهره بردارى نمائى . و اگر در موقع عبور از این مقدمات که آنها را براى پوچى استخدام کرده‏اى ، از واقعیت آنها آگاه شوى ، در همانجا میخکوب شده به هدف‏گیرى ( اثبات پوچى ) خود از آن واقعیات خواهى خندید . بعنوان مثال اگر دگرگونى و تحول دائمى همه اشیاء را براى اثبات پوچى استخدام نمایى ، چنانکه سفسطه بازان یونان باستان انجام میدادند ، بطور قطع واقعیت حرکت و متحرک را پذیرفته‏اى . اگر بخواهى ریشه اصلى ضرورت تقوى و بر حذر بودن را دریابى مضمون بیت زیر را توجه فرما

اگر یک ذره را بر گیرى از جاى
خلل یابد همه عالم سرا پاى

شیخ محمود شبسترى

یک معناى دیگر براى تقوى و ترس از خدا اینست که متوجه باشى که تو انسان آن موجود با عظمتى که روحى از عظمت الهى در تو دمیده شده است .تو با آگاهى به این استعداد فوق جهان هستى و تن دادن به تحولات تکاملى تا ورود به جاذبه ربوبى پیش خواهى رفت ، آیا خنثى کردن این استعداد و روى خاک ریختن پیمانه‏اى که از مقام ربوبى پر می شود ، بیم و هراس ندارد ؟

پیمانه‏ایست این جان پیمانه این چه داند ؟
از عرش می ستاند بر فرش می فشاند

مولوى

سرور شهیدان راه حق و حقیقت امام حسین علیه السّلام در دعاى عرفه با خدایش چنین به نیایش می پردازد :

الهى تقدّس رضاک ان تکون له علّه منک فکیف تکون له علّه منّى .

الهى انت الغنىّ بذاتک ان یصل الیک النّفع منک فکیف لا تکون غنیّا عنّى ( اى خداى من ، خشنودى تو پاک‏تر از آنست که علتى از خود تو آنرا به وجود بیاورد ، چگونه ممکن است علت خوشنودى ترا من بوجود بیاورم .

اى خداى من ، غناى ذات تو چنانست که سودى از خود تو براى تو نمیرسد ،چگونه از من بى‏نیاز نمیباشى ) .

توضیح جملات فوق که در نهایت اوج حکمت الهى است ، چنین است که بى‏نیازى و صمدانیت خداوندى آنقدر ما فوق حدود و تعینات است که خود او علتى براى تحصیل رضایت ذات مقدسش ندارد ، چه رسد به اینکه علت این رضایت را انسانها با اعمال خود به وجود بیاورند . آن ذات اقدس بى‏نیازتر از آن است که سودى به خودش برساند ، چه رسد به اینکه سودى از اعمال انسانها به آن ذات اقدس برسد . زیرا معناى امکان پذیرش رضایت و سود در ذات خداوندى ، نوعى احتیاج او را اثبات میکند بنابر این ، تصور اینکه ترس و هراس و بر حذر بودن از خدا ، بجهت حس انتقام جوئى شخصى و خود خواهى ذات خداوندیست ، یک تصور حماقت آمیز است که ناشى از جهل و نا آگاهى درباره عظمت و بى‏نیازى آن ذات اقدس است .

معناى خشیت از خداوند بعنوان پوزش که در جمله دوم مورد تفسیر قرار گرفته است ، اینست که بیم آمیخته با امید را با توجه به عظمت خداوندى و موقعیت خود در جهان هستى وابسته به خدا در دل داشته باشید ، که خود محرک بسوى کمال بوده باشد ، نه براى پوزش طلبى از کوتاهى و تبهکاریهاى خود . براى پوزش یک توبه و بازگشت حقیقى لازم است که در شخصیت آدمى باز سازى جدى صورت میدهد و در نتیجه به جبران حقوق مردم که بوسیله او پایمال شده است و حقوق الهى که موجب خسارت خود آدمى گشته است میپردازد . ۲۰ ، ۲۱ و اعملوا فى غیر ریاء و لا سمعه فانّه من یعمل لغیر اللّه یکله اللّه لمن عمل له ( عمل را [ خالصانه ] بى‏ریا و بى‏شهرت پرستى بجاى بیاورید ، زیرا کسى که براى غیر خدا عمل کند ، او را بهمان کسى که از عمل خویش منظور داشته است ، واگذار می کند . )

با ریاکارى و شهرت پرستى اعمال خود را تباه نسازیم

یکى از پست‏ترین کردارهاى آدمى ، هدف‏گیرى نابکارانه از عبادت است که توجه و بزرگداشت دیگران را درباره خود هدف قرار می دهد . این نوع کردارها ریاکارى نامیده میشود . و اگر مقصود از عبادت شهرت به عبادت و نیک کردارى در میان مردم و کار براى آنکه توصیف نیکو و مدح او را دیگران بشنوند و بگوش خود او برسد ، این رذالت هم سمعه نامیده می شود . [مضمون هر دو تعریف در سخنان علماى اخلاق مانند نراقى و غزالى دیده میشود] هر دو نوع هدف‏گیرى ناشى از خدا نشناسى و نادانى به عظمت عبادت و یا ضعف شخصیت است . زیرا اگر انجام دهنده عبادت واقعا خدا را بشناسد ،

نه جز او کسى را مى‏پرستد و نه پرستش او را به رخ دیگران میکشد . پرستش منحصر به ذات او است ، اخلاص روح پرستش است ، ریا و سمعه نابود کننده پرستش . اگر ریاکار خدا را می شناخت ، آن ذات اقدس را چنان حقیر تلقى نمی کرد که آنرا با جلب توجه دیگران معامله نماید . اگر او واقعا معرفتى در باره خدا داشت ، پر ارزش‏ترین و عالى ‏ترین حالت روحى خود را که عبادت است ، در زیر پاى دیگران تباه نمیساخت . راستى آدمى کدامین چهره خود را نشان میدهد ، هنگامیکه می خواهد یک موجود محقرى مانند خود را قبله نموده در برابر او پیشانى بخاک می ساید اگر ریاکار عظمت عبادت را می شناخت ،آن را فداى جلب توجه کسى که ممکن است سودى به او برساند ، نمی کرد .

اى ریاکار ، اگر آن فرد یا گروهى که جلب توجه آنرا هدف عبادتت قرار داده ‏اى ، بهره‏اى از خرد داشته باشد و خدا را بشناسد و عظمت کار ترا که عبارتست از استهلاک جوهر روح ، درک کند ، به حماقت تو خواهد خندید و به سقوط تو خواهد گریست . اگر در آن لحظه که فردى از انسان یا انسانهایى را قبله خود قرار داده‏اى ، یک بارقه الهى در درون تو تابیدن بگیرد و تاریکى را از دیدگاهت بر روشنائى مبدل به سازد ، از سقوط و وقاحت خود آنچنان شرمنده خواهى گشت ، که مرگ را بر زندگى خود ترجیح خواهى داد .

اگر آن قدرت و امتیاز را بدست بیاورى که جهانى را در بهترین نظم بسازى و همه انسانهاى تاریخ را به عالى‏ ترین مرحله رشد برسانى ، به عبارت دیگر اگر کره خاکى را به بهشت برین مبدل بسازى ، اگر مقصود و هدف تو آن باشد که مردم ترا تحسین کنند و لب به ثناى تو بجنبانند ، نتیجه‏ اى جز همان تحسین که جز تورم خود طبیعى تو اثرى ندارد ، بهره‏اى نخواهى برد .

اگر صدها هزار بار جان خود را در راه احیاء و پیشبرد انسان‏ها از دست بدهى ، و میلیونها سال در زیر شکنجه‏ها تن به زجر و ناراحتى‏هاى جانکاه بدهى ، اگر هدف تو این باشد که مردم بیایند و ترا در زیر شکنجه دیده و آه بکشند و یا ترا در بالاى دار ببینند و اشکى نثارت کنند : نتیجه‏اى جز همان آه موقت ، و چند قطره اشک بى ‏منبع نخواهى برد ، ولى اگر سنگى ناچیز از سر راه انسانها بردارى که چند دقیقه بیش به طول نکشد و انرژى ناچیزى در آن مستهلک شود و منظور تو از این کار محقر خدمت به انسانها باشد ، مخصوصا اگر این توجه را هم ضمیمه نیت خود کنى که :

خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه بشکن از این نهال و نه بر کن

دست خداوند باغ خلق دراز است
بر خسک و خار ، همچو بر گل و سوسن

ناصر خسرو قبادیانى بدون تردید گامى در راه کمال برداشته‏اى که از فروغ درون تو شروع و در اشعه الهى فرو میرود . این مطالب را که متذکر شدیم ذوق پردازى و خیال بافى نیست ، بلکه حقایقى است که بطور اجمال در آیات قرآنى که ذیلا مطرح میکنیم ، دیده میشوند . آیات قرآنى در چند مورد ریاکارى را محکوم و به شدت مردود ساخته و بعنوان یکى از وقیح‏ترین صفات آدمى معرفى نموده است .

از آنجمله :

اِنّ المُنافِقینَ یُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُم وَ اِذا قامُوا اِلَى الصَّلوهِ قامُوا کُسالى یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلیلاً [النساء آیه ۱۴۲] ( مردم منافق در صدد فریب دادن خدا برمیآیند ، خداوند فریب آنانرا بخودشان برمیگرداند . وقتى که بنماز بایستند ، با کسالت و ملالت خاطر میایستند ، و به مردم ریاکارى میکنند و خدا را جز اندکى بیاد نمیآورند . ) در این آیه ریاکارى صریحا از اوصاف منافقین شمرده شده است که یکى از اوصاف آنان در صدد فریب دادن خدا بر آمدن است .

فَوَیْلٌ لِلْمُصَلیّنَ . اَلَّذینَ هُمْ عَنْ صَلوتِهِمْ ساهُونِ . وَ الَّذینَ هُمْ یُراؤُنَ .وَ یَمْنَعُونِ اْلماعُونَ [ الماعون آیه ۵ تا ۸] ( و اى بر آن نمازگذاران که در نمازشان به سهو دچار میشوند ( مسامحه میورزند ) و آنانکه ریا می کنند و مردم را از زکات یا هر گونه وسیله رفع احتیاجات معیشت ممنوع می سازند ) .

کلمه ویل تهدید سختى را در بردارد که از عذاب الهى که در انتظار ریاکاران است ، خبر می دهد .

یا أَیُّهاَ الذینَ آمَنوُ لا تُبطِلوُا صَدَقاتِکُم بِالمَنِّ وَ الأَذى کَالَّذى یُنفِقُ مالَهُ رِثاءَ النّاسِ وَ لا یُؤمِنُ بِاللّهِ وَ الیَومِ الآخَرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفوانٍ عَلَیهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرکَهُ صلداً لا یَقدِروُنَ عَلى شَیئىٍ مِمّا کَسَبوُا وَ اللّهُ لا یَهدىِ القَومَ الکافِرینَ [ البقره آیه ۲۶۴] . ( اى مردم که ایمان آورده‏اید ، بخششها و احسانهاى خود را با منت و اذیت کردن نیازمندان ، باطل نسازید ، چونان مردمى که مال خود را براى ریاکارى و نشان دادن به مردم صرف می کنند و به خدا و روز آخرت ایمان نمی آورند . مثل این ریاکار مثل سنگ صاف است که خاکى روى آن بوده باشد ، بارانى بر روى آن سنگ فرو ریزد [ و خاک را ببرد ] و آنرا بى ‏خاکى نماید ، [ در نتیجه ] براى بهره بردارى از آنچه که اندوخته‏اند ،توانائى نداشته باشند . خداوند قومى را که کفر بورزند ، ارشاد نمی کند ) نکته‏ اى بسیار با اهمیت را که در این آیه وجود دارد متذکر می شویم : دو جمله در آیه فوق ، ایمان به خدا و معاد را از ریاکاران سلب نموده است :

۱ وَ لا یُؤمِنُ بِاللّهِ وَ الیَومِ الآخَرِ ( و بخدا و روز واپسین ایمان نمی آورند )

۲ وَ اللّهُ لا یَهدىِ القَومَ الکافِرینَ ( و خداوند قومى را که کفر بورزند ،ارشاد نمی کند ) توضیحى درباره تشبیهى که در آیه فوق آمده است . « مثل این ریاکار مثل سنگ صافى است که خاکى روى آن بوده باشد ، بارانى روى آن سنگ فرو ریزد و خاک را از روى سنگ ببرد و سنگ بى‏خاک را به حال خود رها کند . » بنظر میرسد که مقصود از سنگ صافى درون احسان کننده است که پیش از احسان کردن صاف و پذیرنده هر جسم و نقشى مناسب است ، خاکى که روى سنگ قرار گرفته است ، دل کندن از کار و کالاى با ارزش است که احسان کننده انجام میدهد ، بارانى که فرو میریزد و آن خاک را از بین می برد ،ریاکارى و منت و ایذاء کسى است که به او احسان کرده است .

وَ لا تَکونوُا کَالَّذینَ خَرَجوُا مِن دِیارِهِم بَطَراً وَ رِئاءَ النّاسِ وَ یَصُدُّونَ عَن سَبیلِ اللّهِ وَ اللّهُ بِما یَعمَلُونِ مُحیطٌ [ الانفال آیه ۴۷] ( و نباشید مانند کسانى که از وطن‏هاى خود براى خودکامگى و ریاکارى براى مردم بیرون آمده و مردم را از راه خدا جلوگیرى میکنند و خداوند به کارى که میکنند احاطه دارد ) اگر بیرون آمدن و یا مهاجرت از وطن‏ها چه به عنوان جهاد باشد و چه بمنظور دیگر ، به منظور خودکامگى و ریاکارى براى مردم باشد ، ممنوع بوده و نوعى جلوگیرى مردم از راه خدا می باشد .

نمونه ‏اى از روایاتى که درباره پستى و نتایج ریاکارى وارد شده است :

و قال أیضا ( النّبىّ ص ) ینادى المرائى یوم القیامه باربعه أسماء :

یا کافر ، یا فاجر ، یا غادر ، یا خاسر ، ضلّ سعیک ، و بطل عملک و لا خلاق لک ، التمس الأجر ممّن کنت تعمل له یا مخادع [منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه ج ۳ ص ۳۲۵] ( پیامبر اکرم فرموده است :آدم ریاکار روز قیامت با چهار نام خوانده می شود : اى کافر ، اى فاجر ( منحرف ) ، اى حیله ‏گر ، اى زیانکار ، کوشش تو تباه و عمل تو باطل گشته ، نتیجه ‏اى براى تو نمانده است . پاداش را از کسى مطالبه کن که عمل را براى او انجام داده ‏اى ، اى فریبکار . )

و قال أیضا : إنّ اوّل ما یدعى یوم القیامه رجل جمع القرآن و رجل قاتل فی سبیل اللّه و رجل کثیر المال فیقول اللّه عزّ و جلّ للقارى الم أعلّمک ما أنزلت على رسولی ؟ فیقول : بلى یا ربّ ، فیقول اما عملت به فیما علمت ؟ فیقول یا ربّ قمت به فى اناء اللّیل و اطراف النّهار فیقول اللّه تعالى : کذبت و تقول الملائکه کذبت ، و یقول اللّه تعالى : انّما اردت ان یقال فلان قارى ، فقد قیل ذلک . و یؤتى بصاحب المال ، فیقول اللّه تعالى : الم اوسّع علیک حتّى لم ادعک تحتاج الى احد ، فیقول : بلى یا ربّ ، فیقول : فما عملت فیما اتیتک ؟ قال کنت اصل الرّحم و اتصدّق ، فیقول اللّه تعالى کذبت ، و تقول الملائکه کذبت ، و یقول اللّه تعالى : بل اردت ان یقال فلان جواد ، و قد قیل ذلک . و یؤتى بالّذى قتل فی سبیل اللّه تعالى : فیقول اللّه ما فعلت ؟ فیقول : امرت بالجهاد فی سبیل اللّه فقاتلت حتّى قتلت ، فیقول اللّه تعالى : کذبت ، و تقول الملائکه کذبت ، و یقول اللّه تعالى : بل اردت ان یقال : فلان جرى شجاع ، فقد قیل ذلک . ثمّ قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله : اولئک خلق اللّه تسعرهم نار جهنّم [مأخذ مزبور ص ۳۲۵ و ۳۲۶] ( و نیز پیامبر اکرم ( ص ) فرموده است : اولین چیزى که در روز قیامت براى سئوال مطرح می گردد : ‘

۱ انسانى که قرآن را فرا گرفته و انسانى که در راه خدا جهاد نموده و انسانى که مال فراوانى داشته است . خداوند بزرگ به کسى که قرآن را فرا گرفته است ، می فرماید : آیا آنچه را که به پیامبرم فرستاده بودم ، بتو تعلیم نکردم ؟ می گوید : بلى اى پروردگار من ، خدا می فرماید :

چرا به آنچه در قرآن دانستى عمل نکردى ؟ می گوید : اى پروردگار من ، در اوقات شب و روز قیام به قرآن نمودم . خدا می فرماید ، دروغ گفتى ، و فرشتگان نیز می گویند : دروغ گفتى ، خداوند میفرماید : قصد تو این بود که گفته شود : فلانى قارى است [ و این نتیجه را دریافت کرده‏اى ] و بر تو قارى گفته شده است . صاحب مال را می آورند ، خداوند به او میفرماید : آیا وسعت مال بتو ندادم ، تا آنجا که ترا نگذاشتم محتاج به کسى باشى ؟ میگوید : بلى ،اى پروردگار من ، خدا می فرماید : در آن مال که بتو دادم چه کردى ؟ می گوید :کمک به خویشاوندانم کردم و احسان نمودم . خداوند میفرماید : دروغ گفتى و فرشتگان نیز می گویند : دروغ گفتى و خداوند میفرماید : بلکه قصد تو این بود که بگویند : فلانى سخى است [ و این نتیجه را دریافت کرده ] و بر تو سخى گفته شده است . آنگاه کسى را که در جهاد کشته شده است ، میآورند . و خداوند میفرماید : چه کرده‏اى ؟ میگوید : تو دستور به جهاد در راه خدا دادى ، من هم به کشتار برخاستم تا کشته شدم . خداوند متعال میفرماید : دروغ گفتى و فرشتگان نیز می گویند : دروغ گفتى . و خداوند میفرماید : بلکه مقصود تو این بود که گفته شود فلانى با جرئت و دلاور است . [ و تو به این نتیجه رسیده‏اى ] و بر تو با جرئت و شجاعت گفته شده است . سپس رسول خدا فرمود : اینان آن آفریدگان خداوندى هستند که آتش دوزخ آنانرا شعله‏ ور خواهد کرد )

اینست منطقى ‏ترین پاسخ

همین است منطقى ‏ترین پاسخ براى این سئوال ساده لوحانه که اعمال نیکوئى که مردم بدون وابستگى به مبدء و معاد و دیگر اصول اسلامى انجام میدهند ،چه خواهد شد ؟ این سئوال بیش از یک پاسخ منطقى ندارد و آن اینست که باید دید آن عمل به چه منظور و هدفى انجام گرفته است ؟ هر کسى همان نتیجه را از کار خود خواهد گرفت که آن را هدف کار خود قرار داده است ،مانند اشباع خود خواهى ، مال و ثروت ، شهرت ، محبوبیت میان مردم ، تقویت اراده ، اشباع غرایز ، یا انسانیت و ارزش‏هاى آن ، احساس تکلیف بدون کمترین توقع پاداش و یا ترس از کیفر ، و اعتقاد به ارزش و عظمت انجام تکلیف که خداوند به او متوجه ساخته است ، رضایت وجدان آزاد ، رضایت وجدان وابسته به مشیت الهى و غیره . ۲۲ نسئل اللّه منازل الشّهداء و معایشه السّعداء و مرافقه الأنبیاء ( از خداوند متعال مقامات عالى شهداء ، و حیات با سعادتمندان و همراهى با پیامبران را مسئلت می نمائیم . )

مسیر کاروان حق و حقیقت رو به منزلگه نهائى شهیدان و سعادتمندان ابدى و پیامبران الهى است

از آغاز تاریخ بشرى کاروان‏هائى از انسانها ، در حرکتند . مبدءهاى گوناگون ، مسیرهاى متنوع ، مقصدهاى مختلف .حرکت استمرار دارد و توقفى وجود ندارد .

زین بحر پر آشوب که بى پایانست
پیوسته چو موج از پى هم می گذریم

مبدئى نقطه حرکت کاروان بشرى است که آغاز بروز او در صحنه طبیعت بعنوان یک موجود عینى است ، این مبدء نهانگاه رحم مادران می باشد .

مسیر حرکت از این مبدء همین آب و خاک و عناصر مادى عالم طبیعت است که همه اولاد آدم افتان و خیزان ، گریان و خندان ، از آن عبور میکنند و مقصد نهائى آن ، زیر انبوهى از خاک تیره است که کاروان بشرى عربده کشان یا با سکوت رقت بار ، شادمان یا اندوهگین ، پیروزمند یا شکست خورده زیر آن میروند و آن خاک تیره را بروى خود میکشند . مبدئى دیگر براى حرکت این کاروان وجود دارد که آغاز هوشیارى آدمى و احساس اینکه او جزئى کمال جواز یک کل شتابان به هدف والا است ، مسیر این مبدء اندیشه و تعقل نتیجه بخش با تکاپوى مثبت است که هر لحظه‏اش مرحله‏اى از تکامل را نصیب آدمى می سازد . مقصد نهائى این حرکت لقاء اللّه و رضوان اللّه در ایام اللّه است .کاروانیان این مسیر همراهان پیامبران و همنشینان سعادتمندان و شهداى راه حق و حقیقت می باشند .

حرکتى که از مبدء طبیعى شروع شده است نه تنها شامل همه انسانها است ، بلکه همه جانداران از موش کور و خفاش و افعى گرفته تا نرون و سقراط و موسى و فرعون و ابن سینا و باقل ( نادان‏ترین مرد عرب ) همه و همه از آن مبدء طبیعى شروع میکنند ، و در همان مسیرى که طبیعت براى آنها گسترده است ،حرکت می کنند و به آن پایان طبیعى که در آمیخته شدن با انبوهى خاک است ،می رسند .

گروهى در این حرکت که شاید اکثریت کاروان بشرى را تشکیل میدهند ، نه تنها با همان حرکت طبیعى از مبدء و مسیر طبیعى به سوى نقطه پایان طبیعى حرکت می کنند و مبدء حقیقى حرکت و مسیر و مقصد والاى آن را درک نمی کنند ،بلکه اصلا نمیدانند که حرکت میکنند یا نه و اگر از زاد و مرگ همنوعان خود و از توالى روز و شب و فصول چهارگانه و سپرى شدن دوران کودکى و جوانى و میانسالى و کهنسالى ، سایه‏اى از حرکت و تحول را درک کنند ، درک آنان بیش از این نیست که عجب آن یکى زنده بود و مرد ، آندیگرى کودکى زائید .

امروزها هوا گرم است ، مانعى ندارد ، چند روز دیگر هوا خنک خواهد شد . حالا دو ساعت به غروب مانده دو ساعت و نیم دیگر هوا تاریک خواهد شد .

در ردیف مقابل این اکثریت اسف انگیز ، در هر قرنى چند انسان انگشت شمار پیدا میشوند که مبدء و مسیر و مقصد حقیقى حرکت را درک نموده ،می دانند که حرکت می کنند و چیست آن مبدئى که حرکت از آنجا شروع میشود و کجا است آن مقصد والائى که بایستى تکاپو تا وصول به آن ادامه یابد .

اینان که معناى حرکت و مبدء و مسیر و مقصد آنرا دریافته ‏اند ، نه از گذشت زمان تاسفى بخود راه می دهند و نه با آرزوها و امیدهاى خیالى بآینده دل خوش می دارند .

اینان از زیر مهمیز زمان جسته و پیروزمندانه بر مرکب زمان نشسته ، و لگام آن آن را به دست گرفته ‏اند . آنان مرکب به سوى گردیدن‏هاى تکاملى میتازند نه به سوى آینده محض که امتدادى است مانند امتداد گذشته که دیر یا زود از راه فرار رسیده به گذشته خواهد خزید . لذا این پیروزمندان سوار بر مرکب که لگام آن را بدست گرفته ‏اند ، نه از گذشت بهار جوانى اندوهى به دل راه می دهند و نه فساد فعلى جامعه خود ، آنان را مأیوس و از تکاپو باز میدارد و نه به امید آینده چنان دل میسپارند که واقعیات کنونى را از دست بدهند .

گروهى دیگر هم در بادیه طولانى و پهناور تاریخ براه افتاده‏اند ، براى اینان مبدء و مسیر و مقصد و حرکت معنایى جز این ندارد که براى اشباع خود خواهى و خود کامگى‏هاى خودشان جلو کاروانهاى بشرى افتاده گرد و خاک بلند کنند تا چشمان کاروانیان جز آن خود خواهان خود کامه ، هیچ چیزى را نبینند . و یا بتوانند مسیر را منحرف کنند و با وعده چشمه سارهاى زلال و مناظر زیبا ، کاروانیان را به کویرهاى سوزان بکشانند . اینان که در مسیر حقیقى حرکت رو به مقصد حقیقى پیش نمی روند ، از حرکت کاروانیان رو به مقصد حقیقى جلوگیرى مى‏ کنند .

وقاحت و بیشرمى آنان گاهى به حدى می رسد که با منحرف ساختن کاروانیان مسیر کمال ، خود را طلبکار هم می دانند و بر حماقت و بدبختى تشنگان کمال ابراز تأسف می فرمایند که اینان چه موجودات احمق و بدبختى هستند وَاِذا قیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدوُا فىِ الأَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ . اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لا یَشْعُروُنَ . وَ اِذا قیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَما آمَنَ الْنَّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ کَما آمَنَ الْسُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکِنْ لا یَعْلَمُونَ . وَ اِذا لَقُوا الَّذینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى‏ شَیاطینِهِمْ قالُوا اِنَّا مَعَکُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ . اَللَّهُ یَسْتَهْزِىُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فِى طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ . اوُلئِکَ الَّذینَ اشْتَرُوا الضَّلالَهَ بِالْهُدى‏ فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانُوا مُهْتَدینَ . مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذىِ اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا اَضائَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِى ظُلُماتِ لا یُبْصِرُونَ صُمٌّ بکْمٌّ عُمْىٌّ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ . [ البقره آیه ۱۱ تا ۱۸] ( هنگامیکه به آن تبهکاران گفته مى ‏شود که در روى زمین فساد براه نیندازید ، می گویند : جز این نیست که ما مصلحین هستیم . هشیار باشید ، قطعا خود آنان هستند که در روى زمین فساد مى ‏کنند ولى شعور ندارند . وقتى به آنان گفته مى ‏شود : شما هم ایمان بیاورید چنانکه مردم ایمان آورده‏ اند ، می گویند آیا ما هم مانند مردم احمق ایمان بیاوریم .

هشیار باشید ، احمق تنها خود آنان هستند ، ولى درک ندارند . وقتى که این تبهکاران کسانى را که ایمان آورده‏اند ، ملاقات می کنند ، مى‏گویند : ما ایمان آورده‏ایم و هنگامى که با شیاطین خود همنشین شدند ، مى ‏گویند : ما با شمائیم ، و آنانرا به مسخره گرفته ‏ایم . خدا آنانرا مورد استهزاء قرار داده و آنان )( را در طغیان گرى خود رها می کند که گمراه شوند . آنان هستند آن تبهکارانى که گمراهى را بجاى هدایت خریده و سود از مبادله خود نبرده‏اند و آنان هدایت نشده‏ اند . مثل آنان مثل کسى است که آتشى بیفروزد و هنگامى که آن آتش پیرامون او را روشن نماید . [ ناگهان ] خدا نورشان را از دستشان بگیرد و آنانرا در تاریکى‏هائى که هیچ چیز را نمى‏ بینند ، رها بسازد . آنان [ از شنیدن حق ] کردند و از گفتن حق لالند و از دیدن حق کور . آنان از این راه که پیش گرفته ‏اند ، بر نمى‏گردند ) .

تحلیلى در آیات فوق

۱ هنگامیکه انسانهاى بالغ و رشد یافته ، با پیوند به مشیت الهى بوسیله وجدان پاک مى‏گویند : اى راهزنان کاروانیان تشنه کمال بشرى ، گرد و خاک بلند نکنید ، راه را منحرف نسازید ، براى منحرف کردن مسیر واقعى کاروان ، ساده لوحان از همه چیز بیخبر را آلت دست قرار ندهید . اصول عالى انسانى را که نیروهاى محرک این کاروان است ، با سوء استفاده‏هاى خود خواهانه از آن اصول ، تباه نسازید . بگذارید این کاروان راه خود را طى کند . قدرت‏ها و امتیازاتى را که چه بطور جبر و چه آزادانه بدست آورده ‏اید ، در تقویت و رفاه و آسایش این کاروان مورد بهره بردارى قرار بدهید .

پاسخ این راهزنان چنین است : شما نمى ‏فهمید ، ما راهنمایان و پیشتازان کاروان هستیم ، ما مصلحیم ، ما در راه اصلاح شما از لذایذ و حتى از جان خود گذشته‏ایم راه اصلاح همین است که ما میگوئیم . اى انسانها ، فریب این رجز خوانى‏ها و حماسه پردازیهاى نابکارانه راهزنان را نخورید . اینان راهنمایان و پیشتازان نیستند ، این تبهکاران رنگ مبدء حرکت تکاملى شما را که اندیشه و تعقل و تکاپو است ، مات نموده ، مسیر شما را مختل مى‏ سازند . اینان راهزنانند .

۲ وقتى که باین افسادگران خود کامه مى‏ گویند : شما هم به این حقیقت که حیات آدمیان هدفى والا دارد و براى وصول به این هدف بایستى خود را متعهد و مسئول بدانید و شخصیت بدون ایمان و اعتقاد به آن هدف و آرمان اعلا هیچ ارزشى ندارد ، بیائید با هم حرکت کنیم ، بیائید دست یکدیگر را بگیریم و در صعود به قله‏ هاى مرتفع کمال یار و یاور همدیگر باشیم ، آخر :

اینهمه عربده و مستى و ناسازى چیست
نه همه همره و هم قافله و همزادند ؟

پاسخ این گروه ضد بشریت بر انسانهاى تشنه کمال چنین است : بروید ، بروید دنبال کارتان شما ضعیفید شما جانداران خیال پرداز بر روى تلى از توهمات بى‏اساس نشسته و آینده‏اى بس دور را مى‏نگرید شما ضد لذت و سر خوشى و قدرتید . ما کلماتى مانند انسان دوستى ، تعدیل خود خواهى ، راست گوئى و راست کردارى و عدالت و حق و آزادى را مشتى تریاک و حشیش میدانیم که براى تخدیر ما قدرتمندان بوجود آورده ‏اید .

هیچ می دانید که شما سفهاء و ابلهان وقتى بما می گوئید : انسانها چونان اعضاى یک پیکرند که در خوشى‏ ها و آلام بایستى شریک یکدیگر بوده باشند ، ما درباره شما چگونه می اندیشیم و درباره شما چه قضاوتى مى‏کنیم ؟ ما شما را ناتوانانى احمق تلقى مى‏ کنیم که با این حرفها میخواهید ناتوانى خود را جبران کنید . اگر سقراط بجاى تعلیم و تربیت انسانهائى مانند افلاطون ، بامداد به لخت کردن کاروان در گردنه‏ ها و شامگاه به میگسارى و قمار بازى می پرداخت و یا اگر آدم دست و پادار و نقشه‏ کش خوبى بود به کشیدن انسانها به کشتارگاهها بنام جنگ دلاورانه مى‏ پرداخت نه براى دفاع از حیات ، بلکه فقط براى اینکه حس خود کامگى خود را اشباع نماید ،او را ابر مرد مینامیدیم و مجسمه‏ها براى یاد بود او بر پا میکردیم ، ولى هنوز که هنوز است به حماقت و ابلهى او که افلاطونى را بوجود آورد که افکارش در پیشرفت تکاملى انسانها مانند خود او اثرى جدى ایجاد کرد ، میخندیم و دلسوزى مى ‏کنیم

۳ در آن هنگام که این راهزنان کاروان کمال جوى بشرى براى تنظیم و تقویت کامکارى‏هاى خود ، با انسانهاى هدف‏دار و هشیار و تکاپوگر در مسیر « حیات معقول » رویاروى قرار بگیرند ، دم از هدف و هشیارى و تکاپو و ایمان و عقیده و آزادى و کمال میزنند ، آرى ، چنان از این حرفها دم میزنند که گاهى هشیارترین انسانها را هم مى‏فریبند و گمان مى ‏کنند این خود خواهان خود کامه ، واقعا موجودیرا بنام انسان که حق حیات دارد می شناسند .

این زورگویان خود محور وقتى که با کاروانیان علم و معرفت بنشینند ، چنان از دانش و بینش دفاع مى‏کنند که فداکارترین انسانها در راه علم و معرفت را به اشتباه میاندازند که عجب شاید این مائیم که موجب سقوط علم و معرفت شده‏ایم نه این شمشیر بارگان شمشیر پرست ، آنگاه که همین اغواگران ارباب علم و معرفت ،با همنوعان خونخوار خود سر میز مى ‏نشینند ، به ریش هر چه دانش و دانشمند و معرفت و عارف است ، خندیده و بیکدیگر می گویند ، بگذارید آن احمق‏ها به حماقت‏هاى خود سرگرم شوند ، مادامیکه اخلالى به مقام و جاه و خود کامگى ‏هاى ما وارد نمى ‏سازند ، کارى با آنها نداریم . اى کاش اینان می دانستند که انسان‏هاى آگاه و انسان شناس و عدالتخواه از چه دیده‏اى به آنان مى‏ نگرند و آنانرا چگونه مى ‏بینند .

تأدیب اغنیاء

ایّها النّاس انّه لا یستغنى الرّجل و انکان ذا مال عن عترته و دفاعهم عنه بایدیهم و السنتهم ، و هم اعظم النّاس حیطه ورائه و المّهم لشعثه و اعطفهم علیه عند نازله اذا نزلت به ( اى مردم ، هیچکس از ارتباط با دودمان خود و دفاع آنان با دست و زبانشان بى ‏نیاز نیست ، اگر چه مالدار بوده باشد . دودمان آدمى بزرگترین حمایت کنندگان در دنبال او هستند . هیچکسى چون دودمان آدمى پریشانیهاى او را مبدل به آسایش نمى ‏کند ، دودمان آدمى مهربانترین مردم در هنگام فرود آمدن حوادث سخت و ناگوارند ) .

دودمان و خویشاوندان

موضوع دودمان و خویشاوندان را میتوان از چند دیدگاه مطرح نمود :

دیدگاه یکم دودمان و خویشاوندان آدمى ، انسانهائى هستند مانند خود او که احتیاج به خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت دارند . لذایذى دارند و آلامى ، پیروزیهائى دارند و شکست‏هائى . مسئولیت‏ها و وظائف فردى و اجتماعى ، آنانرا نیز مانند دیگر افراد جامعه ، شامل مى‏ گردد .

دیدگاه دوم وابستگى طبیعى و قراردادى مانند ازدواج که افراد یک دودمان را مانند شاخه‏ها و شکوفه‏هاى یک درخت مینماید . این وابستگى طبیعى در عین حال که در نظر مردم معمولى نوعى تفسیر کننده درخت دودمان است ،ولى بهیچوجه روشنگر منطقى هر یک از افراد آن دودمان نمى‏ باشد . در جمله مورد تفسیر هم چنین روشنگرى وجود ندارد ، یعنى نمیتوان براى شناخت هویت و شخصیت و بینش و خواسته‏ ها و دیگر خصوصیات روانى فرزندان از پدران و مادران بطور صد در صد بهره بردارى نمود و بالعکس نیز چنین است . هیچ پسر عموئى روشنگر هویت مختصات پسر عمو و دختر عموى خود نمی باشد .

آنچه که محتواى جمله مورد تفسیر است ، اینست که وابستگى طبیعى میان یک عده از انسان برقرار شده است ، نوعى زمینه تأثیر و تأثر میان آنان بطور طبیعى وجود دارد که اگر موانعى بوجود نیاید و عوارضى که آنانرا از یکدیگر جدا کند ، بروز نکند ، احساس اتصال طبیعى و قراردادى اجتماعى تثبیت شده ، اتصالى در لذت و الم و سود و زیان و شکست و پیروزى میان آنان به وجود مى ‏آورد .

جمله مورد تفسیر این حقیقت را مورد تذکر قرار میدهد و مردم را به مراعات این رابطه متوجه مى‏سازد . میتوان گفت : یکى از عوامل بیگانگى انسانها از یکدیگر و احساس غربت در زندگى که دامنگیر کشورهاى صنعتى [ که خود را متمدن می نامند ، ] گشته نادیده گرفتن رابطه طبیعى و قراردادهاى اصیل اجتماعى میان انسان‏ها است . ضررهاى این گسیختگى در شاخه‏ هاى اصلى درخت دودمان ، مانند پدران و مادران و فرزندان و خواهران و برادران روشنتر از آن است که نیازى به گفتگو داشته باشد . در آن هنگام که پدران و مادران به دوران بازنشستگى و کهنسالى میرسند و احتیاج شدید به عواطف فرزندان خود دارند ، با حیوانات و در و دیوار خانه و حداکثر باغى که چند بار آنرا دیده و سیر شده‏اند ، انس مى ‏گیرند . تلویزیونها و مجلات هم براى سرگرمى آنان بدرد نمیخورد ، بلکه گاهى خاطرات جوانى آنان را بطور دردناکى زنده می کنند .

بنظر می رسد که فلسفه قانون « دیه بر عاقله » که در فقه اسلامى براى قتل خطائى وضع شده است ، تحکیم همین پیوند طبیعى است که وابستگان بطور طبیعى یکدیگر را مراعات نموده در تنظیم زندگى و آماده کردن زمینه تعلیم و تربیت همدیگر کوشا باشند .

البته این وابستگى طبیعى و قراردادى اصیل ، دلیلى بر پستى و عظمت هیچ یک از افراد یک دودمان نمیباشد . شاخه‏اى از دودمان هاشم محمد بن عبد اللّه ( ص ) است و شاخه دیگرش ابولهب . و لسان الصّدق یجعله اللّه للمرء فى النّاس خیر له من مال یرثه غیره ( موقعى که خداوند بیک انسان زبان راستین در میان مردم منعکس می کند ، براى او بهتر از مالى است که دیگران از او ارث خواهند برد )

فایده زبان راستین که در جامعه منعکس می گردد ، بهتر از مالى است که بى ‏اختیار در دست وراث قرار می گیرد

مفاد جمله مورد تفسیر فوق العاده سازنده و اصلاح کننده فرد و اجتماع است .مالی که بدون تحمل رنج و مشقت در اختیار فرد یا افرادى قرار می گیرد ، بر دو نوعست :

نوع یکم شخصى که مالى از خود به ارث می گذارد و میرود ، هیچ نیتى و قصدى در اندوختن آن مال جز تملک خود آن مال نداشته است ، مسلم است که مال مزبور پس از گسیخته شدن ارتباط آن با صاحبش چیزى جامد است که بالاخره مانند دیگر اشیاء مستهلک می گردد و از بین میرود و مسئولیت آن بر عهده کسى است که آنرا اندوخته و از خود بعنوان ما ترک گذاشته ، و مسئولیتى دیگر بر عهده بازماندگان آن شخص است که از آن مال چه می خواهند و در چه راهى آنرا مصرف خواهند کردم نوع دوم شخصى که مال را اندوخته است ، از راه کاملا مشروع و محاسبه شده و بوسیله دسترنج و تحمل مشقت بوده با این نیت که ضرورت زندگى خود را بوسیله آن مال تأمین و در صورت اضافى بودن بر ضرورت‏هاى زندگیش ،آن مازاد را در تأمین زندگى دیگر افراد و جامعه بکار بیندازد . همچنین با فعالیت‏هاى عضوى و عضلانى مالى را به وجود آورده است که می تواند محصول مفید براى جامعه داشته باشد ، مسلم است که چنین نیت و قصد انسانى ، با اینکه تغییرى در نمود عینى مال وارد نمیآورد ، با عنوان باقیات صالحات موجب افزایش عظمت و اعتلاى شخصیت صاحب مال میباشد . اما زبان راستین که تجسمى عینى از اصول عالیه انسانى است ، بهر حال صفا و نورانیتى در جو جامعه به وجود میآورد که در پیشبرد ارزش‏هاى تکاملى انسانى کمک شایان می نماید .

مادر دوران خود راستگویانى را دیدیم که با اینکه از نعمت دانش و معرفت حرفه‏اى برخوردار نبودند ، وجودشان بعنوان یک مربى اشعه تربیت سازنده را در وابستگان و خویشاوندان و حتى بیگانگانى که ارتباطى با آنان داشتند ، منتشر می کردند . دودمان ما از چراغ فروزان پدرى بنام حاج کریم جعفرى ۱ که کارگر نانوا بود و عمرى در تلاش و مشقت زندگى کرد ، چنان روشن گشته بود که با [این مرد وارسته در حدود سال ۱۲۷۰ در تبریز متولد در پنجم اردیبهشت سال ۱۳۵۸ در مشهد مقدس چشم از دنیا بربسته و در جوار على بن موسى الرضا ( ع ) در صحن خواجه ربیع دفن شده است .]مشاهده یک عمر راستگوئى از این شخص ، هیچ بهانه و دلیلى براى بد شدن و ناراستى نداشت . و وقاحت دروغ براى افراد آگاه دودمان ما چنان روشن شده بود که شنیدن یک دروغ واقعا موجب سقوط گوینده دروغ می گشت .

ابوذر غفارى با راستگوئى و راست کردارى تکیه گاهى فنا ناپذیر براى مسلمین همه دورانها است . در یکى از منابع تاریخى دیده ‏ام که وقتى عثمان میخواست ابوذر را تبعید نماید ، از ابوذر پرسید که ترا بکجا تبعید نمایم ؟ ابوذر پاسخ داد : به بصره ، عثمان گفت : رفتن تو به بصره آشوب ایجاد خواهد کرد .

ابوذر گفت : به مکه ، عثمان گفت : در آنجا هم در موسم حج غائله براه خواهى انداخت . ابوذر گفت : به شام تبعید کن ، عثمان گفت : در شام آشوب براه انداختى و از آنجا ترا به مدینه فرستاده‏اند . آنگاه عثمان گفت : از سکونت در چه نقطه‏اى احساس ناراحتى میکنى ؟ ابوذر گفت از ربذه که در آنجا محروم از اسلام بودم . عثمان ابوذر را به ربذه فرستاد . در این داستان عظمت راستگوئى ابوذر به اوج خود می رسد و میتواند عامل امیدى براى کسانیکه از دروغ پردازى حیوان صفتان انسان نما به یأس و نومیدى دچار گشته‏ اند ، بوده باشد .

امروزه ارزش راستگوئى و وقاحت دروغگوئى از انسانهائى که در لابلاى آهن پاره‏هاى ماشین گرفتار شده ‏اند ، رخت بر بسته ، بیگانگى از انسانها در اغلب جوامع ،قضیه و خبرى نگذاشته است که در صورت مطابقت با واقع راست و در صورت مخالفت ، دروغ بوده باشد ، تا چه رسد به درک ارزش‏هاى روانى راستگوئى و وقاحت روانى دروغ . البته انواعى از دروغ‏ها در طبقات بالاى جوامع وجود دارد که آنها را هم کتاب مقدس ماکیاولى تجویز فرموده است الا لا یعدلنّ احدکم عن القرابه یرى بها الخصاصه ان یسدّها بالّذى لا یزیده ان امسکه و لا ینقصه ان اهلکه ، و من یقبض یده عن عشیرته فانّما تقبض منه عنهم ید واحده و تقبض منهم عنه اید کثیره و من تلن حاشیته یستدم من قومه المودّه . ( آگاه باشید ، هیچیک از شما نباید از خویشاوندان خود که در فقر و پریشانى بسر مى‏ برند ، منصرف شود از اینکه فقر و پریشانى خود را با چیزى مرتفع بسازد که اگر آنرا نگهدارى کند ، نخواهد افزود و اگر انفاقش کند ،نخواهد کاست . کسیکه دست کرامت خود را از دودمانش بر میدارد ، یکدست او از آنان برداشته می شود و در مقابل دستهاى فراوانى از او برداشته خواهد گشت . هر که اخلاق نرم دارد ، از محبت دائمى دودمانش برخوردار خواهد بود ) .

در تفسیر جملات گذشته مقدارى درباره خویشاوندان و وابستگان بحث کردیم . معناى عبارات فوق روشن است ، لذا مى ‏پردازیم به بررسى در نمونه‏اى از روایاتى که درباره این موضوع وارد شده است :

۱ و عن ابى حمزه قال ابو جعفر علیه السّلام : صله الأرحام تزکّى الأعمال و تنمى الأموال و ترفع البلوى و تیسّر الحساب و تنسى فى الاجل ( ابو حمزه از حضرت امام محمد باقر ( ع ) نقل کرده است که : رسیدگى به خویشاوندان و مرتفع ساختن احتیاجات آنها ، اعمال انسان را پاکیزه نموده ،موجب روییدن اموال و ارتفاع بلا و مصیبت گشته و محاسبه را آسان و اجل را بتأخیر مى ‏اندازد ) .

۲ و عن الحکم الحنّاط قال : قال ابو عبد اللّه علیه السّلام : صله الرّحم و حسن الجوار یعمران الدّیار و یزیدان فى الاعمار ( حکم حناط از حضرت امام صادق علیه السّلام نقل مى ‏کند : رسیدگى به خویشاوندان و رفع احتیاجات آنها و رفتار نیکو با همسایگان شهر را آباد مى ‏کند و بر عمرها می افزاید . ) روایات در تشویق به صله ارحام متواتر است . در روایاتى که در این موضوع وارد شده است چند نتیجه ذکر شده است ، از آنجمله :

خواص نیکى بر خویشاوندان

۱ تصفیه و تزکیه کردار

شاید بنظر بعضى ‏ها چنین برسد که نیکى کردن و احسان به خویشاوندان چه ارتباطى با کردار آدمى دارد ؟ این سؤال در مغزهایى نمودار مى ‏گردد که از ارتباطات سطوح عمیق کارهاى بشرى که با یکدیگر دارند ، اطلاعى ندارند . ممکن است اینان رابطه میان دروغگوئى و سائیده شدن دنده‏هاى قانون گیر مغز آدمى را هم درک نکنند و بگویند : تا کنون هیچ دروغگوئى روانه تیمارستان نگشته است ولى میدانیم که منعکس ساختن خلاف واقع در ذهن اولا و ابراز آن براى دیگران با علم به اینکه دروغ است ، ثانیا تدریجا مغز را در مقابل واقعیات بى‏حس می سازد . و از فعالیت طبیعى ساقط می نماید و به اصطلاح معمولى ماشینى ، مهره مغز را هرز می کند . اگر از نظر روانى در موضوع صله ارحام دقت کنیم ، به این حقیقت خواهیم رسید که شخص نیکى کننده به ریشه‏ ها و شاخه‏ هاى طبیعى خود در این زندگانى توجه دارد و ناراحتى و راحتى آنانرا مربوط به خود می داند و براى ایجاد طراوت در آن ریشه‏ ها و شاخه‏ها اهمیت می دهد ، این طرز تلقى از خویشاوندان ، شامل لزوم تعلیم و تربیت‏هاى سازنده نیز می باشد . با مطالعه در چنین وضع روانى به این نتیجه میرسیم که چنین شخصى از یک روان پاک و مقید به اصل و ارزش کاملا برخوردار است و مسلم است که اعمالى که با تکیه به اصول انسانى و اعتقاد به ارزش صادر می گردند ، صاف و پاک مى ‏باشند .

۲ نمو و افزایش مال ،

چه از نظر ارزیابى مال و چه از جنبه عینى آن . اما از نظر ارزیابى مال ، جاى تردید نیست کسى که در راه سعادت مردم و تقلیل دردهاى آنان قدم بر میدارد ، عظمت و ارزش جانهاى آدمیان براى او بقدرى با اهمیت جلوه میکند که حتى یک ریال اضافه بر ضرورتهاى زندگى را ، زیاد مى‏بیند . و آنچه را که در اختیار دارد ، بسیار فراوان و با ارزش مى‏بیند ، زیرا با همان مقدار اندکش ، ممکن است احتیاجات بزرگى را بر طرف بسازد .

و اما افزایش مال از نظر موجودیت عینى ، روشن است که وقتى توجه به دردهاى مردم و اقدام به مرتفع ساختن آنها براى یک انسان حیاتى تلقى می شود ،بیماریهاى روانى و اضطرابات و تشویش‏هاى مغزى ناشى از خود خواهى‏ها و سودجوئى‏هاى او بر طرف میگردد . اگر اندیشه چنین شخصى در مسائل مالى فعالیت کند ، بطور طبیعى موفق خواهد گشت و اگر در مدیریت بیندیشد ،اندیشه‏هایش نتیجه بخش خواهد بود .

۳ بر طرف شدن گرفتارى

این خاصیت هم مانند یک نتیجه منطقى براى نیکى به ارحام گوشزد شده است . بطور طبیعى بریدن و گسیخته شدن افرادى از انسانها که شاخه‏ها و شکوفه‏هاى یکدرخت را تشکیل میدهند ، یک جریان روانى تیره و مزاحم را اگر چه بدون آگاهى در سطوح عمیق روان آن افراد به وجود میآورد . این جریان مخفى مانند عقده‏هاى روانى بدون اینکه خود را نشان بدهند ، مشغول فعالیت میباشند . آیا احتمال نمیرود که اندوه‏ها و غم‏هاى متناوبى که فضاى درون آدمیان را بدون علت روشن فرا می گیرند ،ناشى از بیگانگى شاخه ‏هاى درخت دودمان از یکدیگر باشند ؟ بهر حال جریان روانى مزبور و احساس تنهائى و بیگانگى از دیگر افرادى که در ریشه و ساقه و آبیارى و تغذیه شرکت مستقیم یا غیر مستقیم دارند ، آدمى را در معرض گرفتارى‏ ها قرار خواهد داد . واقعیات آنچنانکه هستند ، در دیدگاه این فرد بیگانه از ریشه و شاخه‏ هاى متحد در آن ریشه ، مشوش و در هم و بر هم خواهند بود . آیا احتمال نمیدهید بعضى از ریشه‏هاى روانى خودکشى‏ها در برخى از کشورهاى پیشرفته از نظر آسایش مادى ، که خودشان آن پیشرفتگى را تمدن نامیده ‏اند ، مستند به این نوع بیگانگى بیرحمانه بوده باشد ؟

۴ آسان شدن حساب در روز قیامت

منابع معتبر اسلامى درباره نتایج دنیوى و اخروى سودمند بودن به انسانها ، مطالب فوق العاده با اهمیتى را گوشزد کرده است که یکى از آنها روایت بسیار معروفى است که از پیامبر اکرم ( ص )نقل شده است :

الخلق کلّهم عیال اللّه و احبّهم الیه انفعهم لهم ( خلق همه بمنزله خاندان خدایند ، محبوب‏ترین مردم در نزد خداوند سودمندترین مردم به خلق می باشد ) این یک حقیقت قطعى است که اگر سود رسانیدن به مردم ، نه از روى احساسات و عواطف خام و نه از روى رسیدن به خود خواهى ‏ها و شهرت اجتماعى ،بلکه با استناد به شناخت هویت واقعى انسان که شعاعى از خورشید عنایات الهى است ، آن رشد و کمال را نصیب آدمى می نماید که از وارد کردن ضرر بر مردم اجتناب میورزد و هر روزى که عمر خود را سپرى میکند ، با عظمت خداوندى و محبت او بر انسانها و سلطه و احاطه مطلقه او بیشتر آشنا می شود ،در نتیجه لحظات عمرش را بدون احساس مسئولیت و انجام وظیفه از دست نمی دهد ، چنین « حیات معقول » آسانى محاسبه روز قیامت را مانند یک معلول بدنبال علت کامل خود می آورد .

۵ به تأخیر افتادن مرگ

مقدارى فراوان از اختلالات حیاتى ما ناشى از اضطرابات و اختلالاتى است که در روان ما بوجود میآیند ، و دمار از حیات ما در میآورند . غصه‏ها و اندوه‏ها همانند تیشه‏هاى مخفى به بریدن ریشه‏هاى حیات ما مشغولند و این شدت مقاومت و جوشش درونى حیاتست که نمیگذارد ما به سرعت از پا در آئیم و متلاشى شویم .

هیچ عاملى براى از بین بردن غصه‏ها و اندوه‏ها مانند احساس اشتراک با دیگر انسانها در ناملایمات و ناگوارى‏ها و لذت بردن از رفاه و آسایش آنان وجود ندارد . هم اکنون سر به عقب برگردانید و سر گذشت عظماى راستین جوامع و ملل را مورد دقت قرار بدهید ، خواهید دید که آنان هیچ گونه غم و اندوه معمولى که باعث اضطراب روحى آنان بوده باشد ، نداشته‏اند ، یعنى حیات آنان بازیچه امواج غم و اندوه معمولى نبوده است . اگر چه همه آنان از یک حالت روحى نگرانى بسیار بسیار مقدس برخوردار بوده اند ، این نگرانى ناشى از سئوالى بود که همواره در درون آنان وجود داشته است :

آیا انسانها همه استعدادهاى خود را در راه پیشبرد انسانها بسوى کمال و وصول خود و دیگران به هدف اعلاى زندگى به فعلیت رسانیده‏اند یا نه ؟ ساده لوحان بى‏خبر از هویت عظماى بشرى نتوانسته‏ اند ، میان دو نوع اندوه نکبت‏بار و اندوه مقدس تفاوت بگذارند . اندوه نکبت‏بار که ما آنرا اندوه منفى می نامیم متلاشى کننده حیات خود و دیگران است ، در صورتیکه اندوه مقدس که ما آنرا اندوه مثبت مینامیم سازنده حیات و پر معنا کننده آن است

ندهى اگر به او دل به چه آرمیده باشى
نگزینى ارغم او چه غمى گزیده باشى

نظرى نهان بیفکن مگرش عیان ببینى
گرش از جهان نبینى ز جهان چه دیده باشى

ملا محسن فیض کاشانى

آب حیات منست خاک سر کوى دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روى دوست

سعدى

ملاحظه میشود که معناى غم و اندوه مقدس از نظر روانى قابل مقایسه با غم و اندوه‏هاى معمولى نیست . باید گفت : ما براى نشان دادن معناى اندوه مقدس کلمه ‏اى کاملا مناسب در هیچ یک از لغات اقوام و ملل نداریم ، زیرا این اندوه ترکیبى شگفت ‏انگیز از پدیده‏هاى متضاد مانند امید و یأس و حسرت و نشاط و احساس دریافت کمال و احتمال سقوط و چند پدیده متضاد دیگر که در عین تضاد عامل تحریکند ، می باشد .

۶ آبادى محیط زیست

در آنهنگام که گروهى از انسانها نه با عامل جبرى محیط و اجتماعى و نه با هدف گیریهاى سود جویانه ، بلکه تنها با تکیه باینکه همه آنان شاخه و شکوفه‏هاى یک ریشه‏اند و در ایجاد محصول عالى این کمیت‏ه اى متشکل که « حیات معقول » است ، تشکل پیدا کنند ، محیط زیست آنان رو به آبادى گذاشته و مانند یک بهشت جاودانى که ساختمانهایش نمودى از جانهاى بهم پیوسته است ، جایگاه زیست سعادتمندانه آنان خواهد گشت . آجرى که در آبادى چنین محیط زیست گذاشته می شود ، جزئى از حیات گذارنده آن است که با وجدانى آزاد بر روى آجرى دیگر که آنهم جزئى از حیات گذارنده پیشین است ، نهاده می شود . این آبادى اگر بصورت کوخى محقر در آید ، بوى جان آدمى میدهد ، این کوخ محقر بوى حیات بر فضا مى ‏افشاند ، بر خلاف آن کاخ‏هاى سر به فلک کشیده ‏اى که نقدینه حیات آدمیان را بر صورت گل‏ها و سیمان‏ها و نقشه ‏هاى رنگارنگ در آورده و جوهر حیات انسانها را در دیوارها و سقف آن کاخ‏ها جامد نموده است . این کاخ‏ها بوى مرگ ناتوانان را می دهد که براى ادامه حیات خود ، مضطر و یا مجبور گشته و انرژى‏هاى حیات خود را در آن دیوارها و سقف‏ها متبلور ساخته ‏اند .

تبصره

باید از این اشتباه خانماسوز جلوگیرى کرد که براى نیکى به وابستگان و خویشاوندان ، نباید حقوق دیگران ضایع شود . تباه ساختن حقوق انسانها که مبارزه علنى با مشیت خداوندى است بی شرمانه‏ ترین گناهى است که نمی تواند مقدمه نیکوئى و احسان و اطاعت خداوندى بوده باشد .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۵

بازدیدها: ۱۰۲

طراحی ارزان سایت با وردپرس

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۲۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه بیستم ۲۰ و من کلام له علیه السلام و فیه ینفر من الغفله …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code