خانه / 20-40 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۲۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۲۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۲۲ و من خطبه له علیه السلام

متن خطبه بیست و دوم

حین بلغه خبر الناکثین ببیعته ۱ و فیها یذم عملهم و یلزمهم دم عثمان و یتهددهم بالحرب ۲ ذم الناکثین ۳ ألا و إنّ الشّیطان قد ذمّر حزبه ۴ ، و استجلب جلبه ۵ ، لیعود الجور إلى أوطانه ۶ ، و یرجع الباطل إلى نصابه ۷ . و اللّه ما أنکروا علیّ منکرا ۸ ، و لا جعلوا بینی و بینهم نصفا ۹ دم عثمان ۱۰ و إنّهم لیطلبون حقّا هم ترکوه ۱۱ ، و دما هم سفکوه ۱۲ : فلئن کنت شریکهم فیه فإنّ لهم لنصیبهم منه ۱۳ ، و لئن کانوا ولوه دونی ، فما التّبعه إلاّ عندهم ۱۴ ، و إنّ أعظم حجّیتهم لعلى أنفسهم ۱۵ ، یرتضعون أمّا قد فطمت ۱۶ ، و یحیون بدعه قد أمیتت ۱۷ . یا خیبه الدّاعی ۱۸ من دعا ۱۹ و إلام أجیب ۲۰ و إنّی لراض بحجّه اللّه علیهم و علمه فیهم ۲۱ .

التهدید بالحرب ۲۲ فإن أبوا أعطیتهم حدّ السّیف ۲۳ و کفى به شافیا من الباطل ، و نا للحقّ ۲۴ و من العجب بعثهم إلیّ أن أبرز للطّعان ۲۵ و أنّ أصبر للجلاد هبلتهم الهبول ۲۷ لقد کنت و ما أهدّد بالحرب ۲۸ ، و لا أرهب بالضّرب ۲۹ و إنّی لعلى یقین من ربّی ۳۰ ، و غیر شبهه من دینی ۳۱ .

ترجمه خطبه بیست و دوم

خطبه ‏ایست از آن حضرت این خطبه را هنگامیکه خبر بیعت شکنان به او رسید ، فرموده است . ۱ در این خطبه کردار بیعت شکنان را توبیخ نموده و آنان را به خون عثمان ملزم و تهدید به جنگ می نماید ۲ .

توبیخ بیعت شکنان ۳ آگاه باشید ، شیطان دست به تحریک حزب خود زده ۴ و خود باختگان سست عنصر را بسوى خود جلب نموده است ۵ تا ستم بآشیانه‏ هاى خود بر گردد ۶ . و باطل به حد نصابش برسد . ۷ سوگند بخدا ، این [ پست صفتان رذل سیرت ] نه انحرافى از من دیده ‏اند که آنرا بر من بگیرند ۸ و نه میان من و خودشان عدالت را حاکم قرار داده‏اند ۹ .

خون عثمان ۱۰ [ این نابخردان ] حقى را از من مطالبه می کنند که خود رهایش کرده‏ اند ۱۱ و خونى را از من می خواهند که خود آنرا بر زمین ریخته‏اند ۱۲ اگر من در ریختن خون عثمان با آنان شرکت ورزیده ‏ام ، سهمى از آن خون گریبانگیر آن نابخردان است ۱۳ و اگر خود متصدى کشتن عثمان بوده‏اند ، قصاص قتل پایگیر خود آنانست ۱۴ [ این نادانان ] بزرگترین دلیلى را که اقامه مى ‏کنند بر ضرر خود آنان تمام خواهد گشت ۱۵ . آنان از پستان مادرى مى‏ مکند که آنانرا از شیر خود بریده است .

۱۶ و بدعتى را زنده میکنند که مرده است ۱۷ بیا اى رسوائى و نومیدى به سراغ این دعوت کننده بیشرم ۱۸ شگفتا ، دعوت کننده کیست ۱۹ و چه دعوت وقیحى که از او پذیرفته شد ۲۰ من به حجت خداوندى درباره آن نابکاران و به علم خداوندى در وضعى که دارند ، رضایت می دهم ۲۱ تهدید به جنگ ۲۲ اگر از عدل و داد امتناع بورزند ، لبه شمشیر بر آنان عرضه خواهم کرد ۲۳ این شمشیر دواى شفابخش بیمارى باطل گرایان است و یاور حق ۲۴ شگفتا ، پیام بر من فرستاده و مرا به میدان نبرد خوانده ‏اند ۲۵ [ و ضمنا ] مرا به تحمل و شکیبائى در برابر کارزار توصیه کرده‏اند ۲۶ بمیرند و رامشگران بر ماتمشان بنشینند . ۲۷ من تاکنون در زندگى‏ام تهدید به جنگ نمی شدم ۲۸ . و از زد و خورد بیمى به خود راه نمی دادم ۲۹ . من بر مبناى یقین از پروردگارم ، ۳۰ و بدون اشتباه در دینم حرکت می کنم ۳۱ .

تفسیر عمومى خطبه بیست و دوم

۴ ، ۵ اَلا وَ اِنَّ الشَّیْطانَ قَدْ ذَمَّرَ حِزْبَهُ وَ اسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ [ مضمون اولین جملات این خطبه در خطبه دهم که ما در مجلد سوم مورد ترجمه و تفسیر قرار داده‏ایم ، به این ترتیب آمده است : الا و انّ الشّیطان قد جمع حزبه و استجلب خیله و رجله و أنّ معى لبصیرتى ما لبّست على نفسى و ما لبّس علىّ ( آگاه شوید ، که شیطان حزب خود را جمع و سواران و پیادگان خود را جلب و بسیج نموده است . من بینائیم را با خود دارم . هرگز امرى را بر خود مشتبه نساخته‏ ام و کسى نتوانسته است واقعیتى را براى من مشتبه بسازد ) شاید این خطبه دهم جزئى از خطبه بیست و دوم است که بوسیله مرحوم سید رضى تقطیع شده است .] ( آگاه باشید ، شیطان دست به تحریک حزب خود زده و خود باختگان بى ‏شخصیت را به سوى خود جلب نموده است )

شیطان و حزب او

چنانکه در تفسیر خطبه دهم متذکر شدیم ، در این دنیا حزبى بنام حزب شیطان با علامت مخصوص و لباس مشخص و گروه بندیهاى معمولى حزب و اداره و دفتر خاص ، وجود ندارد . البته شیطان و شیاطین که داراى نمودهاى فیزیکى نیستند ، تحقق دارند و مانند نفس اماره برونى مشغول فریب دادن آدمیان و آراستن انحرافات براى آنان می باشند ، اینان شیاطین الجن‏اند . شیاطین دیگرى وجود دارند که شیاطین الانس بوده و پلیدى ‏ها و فریبکارى ‏ها و دغل بازی هاى آنان اگر بیشتر از شیاطین جن نباشد ، کمتر از آنان نیست . خطر اضافى که شیاطین انس دارند ، اینست که همنوع انسانند و می توانند با نمایش قیافه انسانى ، کارهاى ویرانگر خود را انجام بدهند . تقرب به خدا نشان بدهند و مردم را از خدا دور کنند . از عدالت دم بزنند ، تا ریشه‏ هاى ستم‏هاى گوناگون را برویانند .

فریاد آزادى سر دهند تا دست و پاى انسانها را با گرانبارترین زنجیر بردگى ببندند .داد از انسان و انسانیت بزنند و مردم را تسلیم هوى و هوس و خود خواهى‏ هاى خویشتن نموده ، یا آنانرا بصورت وسیله‏ هایى در آورند و دو دستى تقدیم قدرتمندان زورگو نمایند ، اینان مهارتى فراوان در دلالى ظلم و تباهى ‏ها دارند .

آنانکه دور این شیاطین جمع می شوند

سبک مغزانى بى ‏اصلند و نابینایانى بى‏عصا و خرمن سوختگانى حاصل از دست رفته و بت تراشانى طاغوت ساز . اندیشه‏ اى ندارند ، جز شبحى از امواج اندیشه پیشتازان خود . اگر هستى را به خود نسبت بدهند و بگویند : « ما هستیم » ،خود بهتر از همه می دانند که منظور آنان هستى پیشتاز است ، نه هستى خود ، و آنان بجاى « پیشتاز هست » ، « ما هستیم » را بکار می برند . اینان جلب‏اند ، از سوئى به سوئى کشیده می شوند .

موقعیتى را که در زندگانى اشغال مى‏ کنند ،مستند به خودشان نیست ، بلکه ، تا شیاطین انس درباره آنان چه بدانند و چه بخواهند . این قوم با بى ‏پر و بالى پر و بال دگرانند . ۶ ، ۷ لیعود الجور الى اوطانه و یرجع الباطل الى نصابه ( تا ستم به آشیانه ‏هاى خود برگردد و باطل به حد نصابش برسد )

تلاش اینان براى برگرداندن ستم و انحرافات به جامعه است

کسى که دو حرکت متضاد دادگرانه و بیدادگرانه در تاریخ را مورد توجه قرار ندهد و آن دو را به شوخى بگیرد ، حق اظهار نظر در سر گذشت بشرى را ندارد ،این یک حقیقت است که :

رگ رگست این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور

مولوى تا هوا پرستى و خود خواهى وجود دارد ، تا حق گرایى و درک انسان محورى وجود دارد ، دو حرکت متضاد ادامه خواهد داشت . راد مرانى در تلاش و تکاپو و استهلاک حیات در بوجود آوردن « حیات معقول » که خود و دیگران را اجزائى از آهنگ اعلاى هستى تلقى می کنند ، اگر هیچ وسیله‏اى براى گریه و اندوه نداشته باشند ، بر تاریکى و سقوط دیگران می گریند و در اندوه‏ها فرو می روند . دستى براى کندن ریشه‏هاى بیدادگرى دارند و دستى دیگر براى کاشتن بذرهاى عدل و داد . اگر دریغ و تأسفى بخورند ، بر گذشت سالیان عمر نیست ،بلکه براى پایمال شدن حقى از ناتوانان است . در عقیده آنان اگر معشوق واقعى آدمى که « حیات معقول » است ، تحقق پیدا کرده ادامه خواهد یافت چه باک از سپرى شدن روزها و شبها .

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گور و باک نیست
تو بمان اى آنکه جز تو پاک نیست

مولوى در مقابل این راد مردان که هدف اعلاى زندگى و حکمت نهایى تحرک هستى را در درون کالبدهاى ناچیزشان دارند ، تبهکارانى نابخرد نیز زندگى را اشغال نموده ‏اند که چونان خفاشان دشمن آفتاب و آفتاب گونه ‏ها بوده هدف و آرزوئى جز گسترش ظلمات جور و ستم ندارند . این بیشرمان حتى گاهى به آن رادمردان دلسوزى‏ ها سر می دهند رادمردانى با آفتابشان این نابکاران کار افزا از نور و نوریان می گریزند ، همانند آن موش که زیر خاک‏ها را می کند و هر گاهى که به روزنه ‏اى برسد که روشنائى از آن می تابد ،به سرعت و شدت گریز از مرگ ، به لابلاى ظلمانى همان خاکها می گریزد . اگر جامعه ‏اى به وسیله فداکارى رهبرانش فضاى خود را پاک و روشن سازد ، این ظلمت پرستان براى آلوده ساختن و تاریک نمودن فضاى جامعه در خود مى ‏پیچند و به جان کندن مى ‏افتند . این اصل را هم فراموش نکنیم که همواره درجه سقوط و پلیدى انسانهاى ویرانگر و بت پرست ، با عظمت و طهارت راد مردانى که رویارویشان قرار گرفته‏اند ، تعیین می گردد . براى شناخت درجه وقاحت و پلیدى پیمان شکنان حکومت على بن ابیطالب ( ع ) ، جز شناخت مقام والاى على در عظمت و نورانیت و طهارت ، مورد نیاز نیست .

شما اى ابوذرها و شما اى على گونه ‏ها ، دست از نور افشانى‏هاى خود بر ندارید ، براى نور افشانى شما از عوعو سگ صفتان پیمان شکن چه باک

زانکه از بانگ و علالاى سگان
هیچ وا گردد ز راهى کاروان ؟

مه فشاند نور و سگ عوعو کند
هر کسى بر طینت خود مى ‏تند

چونکه سرکه سرکگى افزون کند
پس شکر را واجب افزونى کند

مولوى جوامع بشرى سخت نیازمند نور افشانى ‏ها و دادگسترى ‏هاى شما است ، شما که در تکاپو و فداکاریهاى خود ، گام به ما فوق معامله ‏گرى ‏ها گذاشته‏ اید ،شما که از زندان تاریک لذت پرستى و خود خواهى آزاد و از صفت الهى اختیار بهره‏مندید ، شما که در پیش راندن کاروان انسانهاى تشنه کمال ، از هیچ کوشش و تلاشى فرو گذارى نمى ‏کنید ، چه بیمى از بازى بازیگران صحنه حیات پست خود محوران دارید ، آنان پیش از آنکه شمشیر احیا کننده شما بر تارکشان فرود آید ، مشغول بریدن رگ‏هاى تعقل و وجدان خویشند . آنان دست از سرکه ریختن بر شیشه سکنجبین تکامل که شما در دست دارید ، بر نخواهند داشت ، شما که نمی توانید آن شیشه را بر زمین زده و آنرا بشکنید ، عسل و شکر بیشترى در آن شیشه بریزید ، آرى :

رگ رگست این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور

شما بکوشید تا جانهاى آدمیان را که آن پست صفتان بیشرم میدان بازى و زور آزمائى خود قرار داده ‏اند از دست آنان بگیرید . این کشاکش تا هر کجا که ادامه یابد و هر اندازه هم که قدرت پست صفتان رذل بیشتر از شما باشد ، حق و حقیقت که اصل بینادین هستى است یاور شما است و همه قدرت‏ها و ابزار تاخت و تازها ، چون کف‏هاى ناپایدارى هستند که چندى میتوانند روى آن حق و حقیقت را بپوشانند ، ولى در از بین بردن آن ناتوانند . یک موج ، آرى تنها یک موج ضعیف که در دلهاى همه انسانهاى آگاه تاریخ سر می کشد ، می تواند آن کف‏هاى ناپایدار و بى ‏اساس را از روى حقیقت بر اندازاد و راهى نیستى نماید . ۸ ، ۹ و اللّه ما انکروا علىّ منکرا و لا جعلوا بینى و بینهم نصفا ( سوگند بخدا ، نه انحرافى از من دیده ‏اند که آنرا بر من بگیرند و نه میان من و خودشان عدالت را حاکم قرار داده‏ اند )

موقعیتى که امیر المؤمنین علیه السلام در حادثه عثمان براى خود انتخاب کرده بود

در کتاب نهج البلاغه در چند مورد ، مخصوصا در نامه‏ هایى که امیر المؤمنین علیه السلام به معاویه نوشته ، حادثه عثمان مطرح گشته است . از مجموع همه موارد چنین بر می آید که امیر المؤمنین نه در قتل عثمان شرکت نموده است و نه به آن دستور داده و نه رضایتى به حادثه مزبور داشته است که کمترین اسنادى به آن حضرت داشته باشد .

یکى از آن موارد که موقعیت امیر المؤمنین را با کمال صراحت روشن میدارد ، خطبه سى‏ ام است که در آن خطبه چنین آمده است : « اگر به کشتن عثمان دستور داده بودم ، قاتلش بودم ، اگر از قتل او جلوگیرى می کردم ،یاورش بودم . اما اگر کسى که او را یارى کرده باشد نمی تواند بگوید : من از کسى که او را تنها گذاشت و به کمکش نشتافت ، بهتر و شایسته ‏ترم . و کسى که او را تنها گذاشت و کمکش نکرد ، نمی تواند بگوید : کسى که او را یارى کرد بهتر از من بوده است .

من وضع عثمان را در جملات مختصرى براى شما بیان میکنم : او در امور اجتماعى مسلمانان استبداد ورزید و اقوام خود را بر دیگر مسلمانان مقدم داشت و این کار ناشایسته ‏اى بود . شما مردم هم در باره او شتابزدگى کردید داد و فریاد براه انداختید و این هم کار ناشایسته‏ اى بود که شما کردید و براى خدا حکمى است در باره آن کسى که استبداد ورزید و طبقه‏ اى مخصوص را به دیگر مسلمانان ترجیح داد و همچنین براى خدا حکمى است درباره شما شتابزدگان و فریاد بر آوران » جملات فوق با صراحت قاطعانه موقعیت مشخص امیر المؤمنین را در قتل عثمان توضیح می دهد . امیر المؤمنین دستور به قتل نداده است ،حتى کمترین کمک و تأییدى را براى قتل عثمان نمیتوان به آن حضرت نسبت داد .

بلکه مطابق گفته‏ هاى ابن ابى الحدید و دیگر صاحبنظران تاریخ اسلام ، چند بار به خانه عثمان رفته و یا عثمان به خانه امیر المؤمنین آمده و آنحضرت راه و چاره مشکلات را به عثمان پیشنهاد کرده است و با اینکه مروان همواره همه چاره جویى‏ هاى امیر المؤمنین را درباره عثمان خنثى می کرد ، باز آن حضرت در نهایت خیر خواهى گام در اصلاح کار عثمان می نمود همچنین امیر المؤمنین با محاصره کنندگان عثمان گفتگوها کرده و آنها را با وعده اصلاحى که عثمان میداد ، متفرق نموده است .

با اینحال که امیر المؤمنین عدم تأثیر نصایح خود را به عثمان احساس میکرد ، باز با تحریک عوامل انسانى که زندگى امیر المؤمنین ( ع ) را رهبرى می کرد ، دست از فعالیت خیر خواهانه بر نمی داشت . در بعضى از جملات نهج البلاغه که در خطبه‏ هاى آینده تفسیر خواهیم کرد ، امیر المؤمنین دست‏هاى خود را پاکترین دست‏ها از خون عثمان گوشزد فرموده است .

توضیح جملات فوق را در تفسیر خطبه سى‏ ام مطرح خواهیم کرد . اکنون مى‏ پردازیم به تفسیر دو جمله مورد تفسیر :

امیر المؤمنین می فرماید : « سوگند به خدا ، نه انحرافى از من دیده ‏اند که آن را بر من بگیرند و نه میان من و خودشان عدالت را حاکم قرار داده‏اند » این پیمان شکنان که کشته شدن عثمان را بهانه‏اى براى بدست آوردن زر و زور و تزویر براه انداخته‏اند ، نتوانسته ‏اند کمترین کار ناشایسته‏ اى از من در حادثه عثمان بگیرند . این پیمان شکنان و پیروانشان که در این حرکات و تدبیرها و تحریک‏هاى ضد مردمى هوش و استعدادهاى خود را به کار می اندازند و از هیچ نکته سنجى و ریزه‏کارى ‏ها براى موجه جلوه دادن ادعاى خود غفلت نمی ورزند و فروگذارى نمی کنند ، اگر اندک دخالتى اگر چه غیر مستقیم از امیر المؤمنین در حادثه عثمان می دیدند ، آنرا مدرک قرار داده داد و فریاد مستند براه می انداختند .

تنها مستمسک بى ‏اساس که معاویه و دیگر عشاق مقام و جاه و خودپرستان از خدا بیخبر بدست گرفته بودند ، این بود که آنانکه در قتل عثمان شرکت کرده ‏اند ،پیرامون امیر المؤمنین علیه السلام را گرفته‏ اند اولا میان شرکت کنندگان و ناراضیان تفاوت بسیار وجود دارد . کسانى که پیرامون امیر المؤمنین علیه السلام بودند ، گروه ناراضیان از عثمان بودند ،نه شرکت کنندگان در قتل او . البته ناراضیان از روش زمامدارى عثمان اکثریت بسیار چشمگیر از همه جوامع اسلامى بود ، نه تنها هواداران امیر المؤمنین ( ع ) ثانیا امیر المؤمنین علیه السلام بارها پاسخ قانع کننده و منطقى به آن مستمسک داده بود ، ولى پیمان شکنان و کجروان گوش شنوائى به منطق و قانون نداشتند .

امیر المؤمنین می فرمود : این یک مسئله قضایى و مربوط به پدیده‏اى جنائى است ، حل و فصل و داورى درباره این پدیده را خود شما را با اخلالگرى و ایجاد اغتشاش به تأخیر می اندازید . یعنى خود شما که خون عثمان را بهانه کرده ‏اید ،موجب به هدر رفتن خون او هستید ، زیرا از یکطرف می گوئید ما مجازات قاتلان عثمان را می خواهیم ، از طرف دیگر جوامع اسلامى را می شورانید ، دسته‏ بندى‏ ها و حزب بازى‏ ها براه می اندازید و جوامع اسلامى را به روز سیاه مى‏ نشانید . می توان گفت : با نظر به مقصودى که پیمان شکنان و معاویه در نظر داشتند ، هرگز حاضر نبودند که امیر المؤمنین قاتلان حقیقى عثمان را بگیرد و آنان را محاکمه و به جزاى خود برساند ، زیرا دستهایى که چه بطور مستقیم و چه غیر مستقیم آلوده به خون عثمان گشته بود ، یا حد اقل رضایت به کشته شدن عثمان داشتند ، همان کسانى بودند که غائله بیعت شکنان و منحرفان را برپا کرده بودند .

به اضافه اینکه مجموع گفتار و کردار و سوابق پیمان شکنان و منحرفان بخوبى اثبات میکند که آنان از دادگرى و ناساز شکارى امیر المؤمنین در اجراى حق و محو ساختن باطل بوحشت افتاده بودند و آنان در صدد تشخیص قطعى قاتلان عثمان که خود تا پیش از حادثه میگفتند : « اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا » ( بکشید این نعثل را [ عثمان را به یک مرد یهودى ریش دراز تشبیه می کردند ] خدا نعثل را بکشد ) نبوده ‏اند . اگر مدعیان پیمان شکن می خواستند داستان عثمان را بطور منطقى و اسلامى واقعى حل و فصل نمایند می بایست موقعیت حقیقى امیر المؤمنین را در برابر آن حادثه ، عادلانه تجزیه و تحلیل می کردند . آنان هرگز ، به چنین کارى نپرداختند . توضیح بیشترى در داستان عثمان را در خطبه‏ها و نامه‏ هاى آینده مطرح خواهیم کرد .

در همین خطبه در جملات بعدى صراحت بیشترى به موقعیت امیر المؤمنین در برابر داستان عثمان و رابطه آن داستان با پیمان شکنان آمده است که بقرار زیر است : ۱۰ ۱۱ ، ۱۲ خون عثمان و انّهم لیطلبون حقّا هم ترکوه و دما هم سفکوه [ آن نابخردان ] حقى را از من مطالبه می کنند که خود ، آن را از بین برده ‏اند و خونى را از من می خواهند که خود آنرا بر زمین ریخته ‏اند .

آنجا که پیمان شکنان انداختن جرمى بگردن انسان مبرا را وسیله‏ اى براى ارتکاب جرمى دیگر قرار می دهند

اینست شهادت راستگوترین مرد تاریخ ، این است شهادت کسى که راستگوترین انسانها یعنى ابوذر غفارى یکى از شاگردان مکتب او بشمار می رود .

آرى ، اینست شهادت امیر المؤمنین على بن ابیطالب که عدالت و صدق و خلوصش همه دوران زندگیش را در آشوب‏ها و غائله ‏ها فرو برده بود . او چنین شهادت میدهد : آن نابخردان حقى را از من مطالبه می کنند که خود آنرا از بین برده‏اند و خونى را از من می خواهند که خود آنرا بر زمین ریخته ‏اند .

باید همه انسانهاى جوامع را در یکجا جمع نموده ، از آنان بپرسیم که آیا کسى را راستگوتر از امیر المؤمنین که در ردیف پیشوایان فوق الطبیعه است ، سراغ دارید ؟ آیا کسى را گریزان‏تر از امیر المؤمنین از جاه و مقام و ثروت و دغل بازى بنام سیاستگرى شنیده یا دیده ‏اید ؟ نه هرگز ، سوگند به حق و حقیقت راستگوتر از امیر المؤمنین و گریزانتر از او از جاه و مقام و ثروت و دغل بازى در تاریخ دیده نشده است .

حال که چنین است ، اگر شهادت و گفتار این نمونه بارز انسانیت ، مشکوک تلقى شود ، شهادت و گفتار چه کسى قابل تردید نخواهد بود بنظر میرسد هیچ یک از هوشیاران و خردمندان آن دوران که از داستان و سرگذشت زمامدارى عثمان اطلاعى داشته است ، حتى احتمال آلوده شدن دست امیر المؤمنین به خون عثمان را هم در ذهن خود خطور نداده است . با یک تجزیه و تحلیل ساده در ادعا و فعالیتهاى پیمان شکنان و معاویه از پشت پرده ، بخوبى اثبات میشود که مقصر قلمداد کردن امیر المؤمنین مبنائى بود که آن نابخردان می خواستند ریاست و زمامدارى خود را روى آن استوار کنند .یعنى جرمى را بگردن یک انسان مبرا بیندازند تا مرتکب جرم و جنایت‏هاى ریاست پرستى شوند .

۱۳ ، ۱۴ ، ۱۵ فلئن کنت شریکهم فیه فانّ لهم نصیبهم منه و لئن کانوا ولّوه دونى فما التّبعه الاّ عندهم و انّ اعظم حجّتهم لعلى انفسهم ( اگر من در ریختن خون عثمان با آنان شرکت ورزیده ‏ام ، سهمى از خون او گریبانگیر آن نابخردان است و اگر خود متصدى کشتن عثمان بوده‏اند ،قصاص قتل پایگیر خود آنان است . و بزرگترین دلیل که میاورند ،به ضرر خودشان میباشد ) .

شما این مسئله را پیش می کشید که میبایست من شب و روز در خانه عثمان مى ‏نشستم هر کس که حمله میکرد جلو او را میگرفتم و شمشیرش را مى‏ شکستم ، و چون این کار را نکردم ، پس شریک خون او هستم اى پیمان شکنان و اى سر دسته منحرفین از حق ، اى معاویه ، مگر شما آن روزها و شب‏ها که عثمان در محاصره بود ، بخواب رفته بودید ؟ مگر شما عثمان را نمیشناختید ؟ مگر شما تسلیم زمامدارى او نگشته بودید .

آیا اطلاع داشتید که در پیرامون خانه عثمان چه می گذرد ؟ شما که امروز خونخواهى او را دستاویز قرار داده‏اید و خود را صاحبنظر و داراى نفوذ در اجتماع اسلامى معرفى می کنید ، به چه علت با محاصره کنندگان به گفتگو ننشستید و آنانرا متفرق نساختید ؟ شما که از نفوذ خود در آن حادثه بزرگ استفاده نکردید ، در کدامین حادثه این نفوذ و خیرخواهى شما بکار خواهد رفت ؟ مگر من چند بار بخانه عثمان براى حل مشکل و متفرق ساختن محاصره کنندگان نرفتم ؟ مگر همه کوشش‏ها و چاره جوئى ‏هاى مرا همدست و همداستان شما مروان بباد فنا نداد ؟

اگر نشکستن شمشیر حمله کنندگان در آنروز که کار از کار گذشته بود ، دلیل دخالت من در قتل عثمان بوده است ، سهم شما در قتل عثمان اگر زیادتر از سهم من نباشد ، کمتر نیست . اگر هم انصاف بورزید و مسئولیت ابدیت را بپذیرید و قبول کنید که خود شما قهرمانان حادثه عثمان هستید ،پس نتایج آنرا هم خود به عهده بگیرید . اینست معناى آن جمله که می فرماید « و بزرگترین دلیلى که میآورند بر ضرر خودشان می باشد » ۱۶ ، ۱۷ یرتضعون امّا قد فطمت و یحیون بدعه قد امیتت ( آنان از پستانى مى‏مکند که آنانرا از شیر خود بریده است و بدعتى را زنده می کنند که مرده است )

داستان پیمان شکنان چه ریشه ‏هائى داشته است ؟

بعضى از شارحین نهج البلاغه در تفسیر دو جمله فوق چنین گمان کرده ‏اند که منظور امیر المؤمنین علیه السلام اینست که پیمان شکنان قضایائى را در داستان قتل عثمان پیش می کشند و آنها را دستاویزى براى اثبات مدعاى پوچ خود قرار می دهند ، کهنه شده و از بین رفته‏ اند . این تفسیر بنظر صحیح نمی رسد ، زیرا اگر جرمى که به امیر المؤمنین نسبت می دادند صحیح بود و دلایل و قضایائى را که پیش می آوردند ، از نظر منطق اسلامى واقعیت داشت ، گذشت زمان اثرى در مجرم بودن آن حضرت نداشت و همچنین اصطلاح بدعت درباره تذکر و تجدید بازگوئى حوادث و رویدادهاى تحقق یافته در داستان عثمان ، صحیح بنظر نمی رسد . بهمین جهت با اطمینان می توان گفت که منظور امیر المؤمنین علیه السلام از « ام » ( مادر ) سنت‏ها و اخلاق حماقت‏ آمیز دوران جاهلیت در صلح و جنگ و ادعا و انکار و تعصبات نژادى و فامیلى و غیر ذلک می باشد و همچنین مقصود از بدعت همان امور و تعصبات غیر منطقى و احکام جاهلى است که بر پاکنندگان غائله جمل و صفین براه انداخته بودند .

این استنباط با نظر به محدودیت افرادى از شخصیت‏هاى صدر اسلام مانند سلمان فارسى و ابوذر غفارى و عمار بن یاسر و مقداد ، که مبانى عقاید اسلام در همه سطوح روانى آنان نفوذ کرده بود ، کاملا صحیح است . و با قطع نظر از این افراد محدود ، اکثریت چشمگیر مردم آن زمان نتوانسته بودند ، یا نمی خواستند ریشه‏ هاى جاهلیت را از اعماق روانشان بیرون بیاورند . تحول از اسلام به جاهلیت پس از رحلت پیامبر اکرم ( ص ) مسئله‏ ایست که قرآن مجید به آن اشاره نموده است :

وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَ فَإِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزى اللَّهُ الشَّاکِرینَ [ آل عمران آیه ۱۴۴] ( نیست محمد ( ص ) جز فرستاده‏اى از طرف خدا که پیش از او پیامبرانى در گذشته‏اند ، آیا اگر او از دنیا برود یا کشته شود به عقب بر میگردید و هر کس که به عقب برگردد ، ضررى بر خدا نخواهد زد و خداوند به شکرگذاران پاداش خواهد داد ) همچنین در آیه‏اى دیگر در برابر ادعاى اعراب که می گویند : ( ما ایمان آوردیم ، خدا می فرماید : بآنان بگو : شما ایمان نیاورده‏اید ، بلکه به اسلام گرویده ‏اید و هنوز ایمان در دلهاى شما داخل نشده است ) قالَتِ الاَعْرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا اَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْأیمانُ فى قُلُوبِکُمْ [ الحجرات آیه ۱۴].

در کتاب صحیح بخارى در حدود ۹ حدیث درباره بازگشت عده‏اى از مردم صدر اسلام به عقب نقل شده است . ۱۸ ، ۱۹ ، ۲۰ یا خیبه الدّاعى من دعا و الى م اجیب ( بیا اى رسوائى و نومیدى به سراغ این دعوت کننده بیشرم . شگفتا ،دعوت کننده کیست ؟ و چه دعوت وقیحى که از او پذیرفته شد )

دعوت کننده کیست ؟ و دعوت به چه میکند ؟

براى دعوت کنندگان به شر و فساد در اجتماع چه نصیبى جز رسوائى و نومیدى از نفوذ دعوت آنان در دلهاى هشیاران و خردمندان میتوان توقع داشت ؟ رسوائى پیش خودشان که آنرا با وسوسه‏ ها و حیله گریهائى که چشم خود را با آنها مى ‏بندند ، رسوائى در نزد انسانهاى پاک و با وجدان جامعه ،رسوائى در تاریخ بشرى که داراى حساسترین وجدان است ، رسوائى در پیشگاه خداوند دانا و توانا . اى مردم درباره دعوت کنندگان بیشتر بیندیشید ، در وضع روانى و آرمانهاى آنان بررسى نمایید .

هوا خواهانشان را مورد بررسى قرار بدهید ، سوابق و سر گذشتشان را از نظر بگذرانید ، و ببینید آیا این دعوت کنندگان حتى براى یکبار خودشان را به رشد و کمال و عدالت دعوت کرده‏اند ،تا شایستگى دعوت انسانهاى جامعه را پیدا کرده و بگویند : اى انسانها ، بیائید دنبال ما ؟ درباره شخصیت این دعوت کنندگان درست بیندیشید و ببینید آیا آنان معناى مسئولیت و تعهد و اهمیت حیاتى آنها را می دانند ؟ این طلحه و زبیرها شما را به چه دعوت مى‏ کنند ، به احساس مسئولیت و پاى بند بودن به تعهد ؟ مگر اینان نیستند که پیمان زمامدارى را که با من بسته بودند ، نقض کردند و کمترین مسئولیتى درباره آن تعهد احساس نکردند .

اگر درباره این دعوت کنندگان هشیارانه بیندیشید ، این نتیجه را خواهید گرفت که این خود محوران کسى را و چیزى را جز خود به رسمیت نمی شناسند ، و در برابر خودمحورى آنان ، انسان همان ارزش را دارد که حق و قانون و کمال و غیر ذلک . چنانکه این اصول براى آنان یا خیالات محض است و یا وسیله تخدیر و یا نردبانهائى براى بالا بردن من ، همچنین انسانى که تجسم یافته ‏اى از آن اصول است ، براى آنان موجود خیالى و خیال افزا و تخدیر شده و یا کسى است که آن اصول را نردبانى براى بالا بردن من خویشتن قرار داده است چون خود چنین‏اند .۲۱ و انّى لراض بحجّه اللّه علیهم و علمه فیهم ( و من به حجت خداوندى درباره آن نابکاران و به علم خداوندى در وضعىکه دارند ، ضایت می دهم )

اولین و آخرین آرامشى که حق طلبان در برابر باطل‏گرایان زورگو دارند

آنگاه که باطل گرایان زورگو با حیله‏گرى‏ها و مکر پردازیها فضاى جامعه را از تبلیغات و تحریکات و باطل‏هاى حق نما مسموم میسازند و عقول و وجدانهاى ساده لوحان را تسخیر مینمایند ، در آن هنگام که راهزنان رهبرنما همه شئون کاروان جامعه را در اختیار خود میگیرند و حق طلبان انسان محور که عدالت و قانون را در دنبال تیره شدن عقول و وجدانهاى مردم محو و نابود مى‏ بینند ،وقتى که ناله حق طلبان انسان محور را جز خودشان کسى دیگر نمی شنود و بهترین فضا براى تنفس آنان ، جز درون رنجدیده‏شان وجود نداشته باشد ، چه عاملى می تواند باعث آرامش این رنجدیدگان بوده باشد ؟ بطور کلى ‏تر ، چه عاملى اسرار آمیز می تواند پاسخگوى امواج ستم‏هاى گوناگونى باشد که سر تا سر تاریخ بشرى را فرا گرفته است ؟ محرومیت مردم با فضیلت و فداکاران راه انسان و انسانیت از حقوق زندگى ، سرخوشى و شادابى و جست و خیز پست صفتان رذل سیرت ، خنثى گشتن میلیاردها استعدادها در فشار زورگویان ماکیاولى صفت ، هدر رفتن نتایج استهلاک حیات انسانها در صورت کارهاى فکرى و عضلانى ، بدون اینکه مجالى بدهند که اشکى درباره آنان ریخته شود و آهى مؤثر بر مزارشان کشیده شود .

من هیچ وجدان بیدارى را سراغ ندارم که بخود اجازه بدهد که هدر رفتن اینهمه حق کشى‏ها و زورگوئى‏ ها و ستم‏هاى بنیان کن را بپذیرد . عمل و عکس العمل قانونى است که نظم جهان هستى با درسهاى فراوانى که بما داده است ، بر ما تعلیم نموده است :

یا سبو یا خم مى یا قدح باده کنند
یک کف خاک در این میکده ضایع نشود

مقدمه‏اى ناچیز براى عکس العمل نابکاریهاى ستم پیشه‏گان ، همان استکه آنان قدرت رویاروى شدن با خویشتن را و لو براى یک لحظه هم ندارند .براى کیفر ستمگاران کافى است که یک لحظه با خویشتن رویاروى قرار بگیرند .

این لحظه ‏اى است که عذاب ابدى را براى آنان می چشاند . عالى ‏ترین عامل آرامش روحى رشد یافتگان عدالتخواه و انسانهاى کمال‏جو و انسان محور ، علم خداوندى است که بر همه رویدادهاى جهان هستى از حرکت و سقوط یک برگ ناچیز از درخت گرفته تا انبساط کهکشانها و از یک جریان اندیشه اصلاحى ناچیزى که از ذهن یک زندانى می گذرد ، گرفته تا تفکرات بیکران جهانخواران ،فروزان است :از این ملاحظات میتوانیم چنین نتیجه بگیریم که صفحات دفتر ایام هستى بشماره همه رویدادها و حوادثى است که در آنها بدون کم یا زیاد ثبت می گردد .

یا بقول هوگو : جهان اسرار آمیزى که ما را احاطه کرده است ، هر چه بگیرد پس خواهد داد . سیر کنندگان چه بدانند چه ندانند ، خود مورد سیرند . بیائید با بازى با کلمات دل خوش نکنیم ، هر علتى معلول خود را در دنبال دارد و هر عملى عکس العملى را در پى خود میآورد . اینکه یک مگس در حال پرواز موجى در فضا ایجاد میکند و آن موج انعکاسى در کهکشانها خواهد داشت ،نیازى به دانستن و پذیرش زندگى ناچیز مگس ندارد . ۲۲ ، ۲۳ ، ۲۴ ، ۲۵ ، ۲۶ تهدید به جنگ فإن ابوا اعطیتهم حدّ السّیف و کفى به شافیا من الباطل و ناصرا للحقّ و من العجب بعثهم الىّ ان ابرز للطّعان و ان اصبر للجلاد ( اگر از عدل و داد امتناع بورزند ، لبه شمشیر بر آنان عرضه خواهم کرد ،این شمشیر دواى شفابخش بیمارى باطل گرایان است و یاور حق . شگفتا ،پیام بر من فرستاده و مرا به میدان نبرد خوانده‏اند . [ و ضمنا ] مرا به تحمل و شکیبائى در برابر کارزار توصیه هم کرده ‏اند )

دو گروه متضاد که یکدیگر را به مرز زندگى و مرگ دعوت می کنند

یکى از این دو گروه متضاد از قلمرو « حیات معقول » به مرز زندگى و مرگ حرکت می کند . در صورتیکه براى این گروه مرزى میان زندگى و مرگ وجود ندارد ، آنچه که هست ، حیات معقول است که دامنه آن از مرگ گذشته و به ماوراى مرگ تا ابدیت گسترده شده است . مرگ براى این همیشه زنده‏ها پروازیست که بال و پرش را در روزگار حیات معقول رویانیده ‏اند . این گروه انسان محوران کمال جو هستند که با پیشتازى على بن ابیطالب ( ع ) این حقیقت را آموخته ‏اند که :

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فى سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرَزَقُونَ [ آل عمران آیه ۱۶۹] ( گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده‏اند ، مردگانى هستند از بین رفته ،بلکه آنان زندگانى هستند در نزد پروردگارشان که متنعم به نعمت‏هاى الهى‏ اند ) آیا متن حیات بما نمیگوید : آن زندگى که بى اصل و اساس است ، زندگى نیست و آن زندگى که به « حیات معقول » تبدیل شده است ، مرگ و فنائى در پى ندارد .

آزمودم مرگ من در زندگى است
چون پس از این زندگى پایندگى است

گروه دوم از قلمرو زندگى بى‏اصل و اساس به سوى مرزى حرکت می کنند که با مشاهده آن طرف مرز ، آرزو می کنند که ای کاش ، همین صحنه ما قبل مرز پایان زندگى بود و بار دیگر چهره تبلور یافته پلیدیهاى زندگى خود را نمی دیدند .

پس در حقیقت گروه کاروانیان حیات معقول ، گروه دوم را که خرمن زندگى خود را به آتش کشیده ‏اند ، به انقراض زندگى بى ‏اصلشان دعوت می کنند و گروه دوم گروه اول را به آغاز نمودن حیات ابدى که دامنه « حیات معقول » آنان است ، می خوانند .

شمشیر در دست انسان شناس انسان محور

شمشیر در دست على بن ابیطالب ( ع ) و پیروان مکتب او که بر مبناى انسان شناسى و انسان محورى حرکت مى‏ کنند . چاقوى عمل جراحى است در دست طبیبى که شاگرد حق است و مشیت حق را در آن شمشیر ، و جان فاسد سرایت کننده را در انسان مورد عمل خود مى ‏بیند . آرى ، ما طبیبانیم شاگردان حق . این شمشیرى نیست که در صدد از پاى در آوردن جانى بر آید که جلوه‏گاه عظمت الهى و شعاعى از اشعه ربانى او باشد . این شمشیرى است که گلشن جانهاى آدمیان را که مهمانان چند روزه خوان گسترده الهى ‏اند ، از خارهاى زهرآگین پاک نموده آنرا آبیارى می نماید . بگذارید مولوى ماهیت این شمشیر را براى ما توصیف نماید :

گفت من تیغ از پى حق می زنیم
بنده حقم نه مأمور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا

من چو تیغم و ان زننده آفتاب
ما رمیت اذ رمیت در حراب

رخت خود را من زره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم

خون نپوشد گوهر تیغ مرا
باد از جا کى برد میغ مرا

اى مقتول ، :

تو نگاریده کف مولیستى
آن حقى کرده من نیستى

نقش حق را هم به امر حق شکن
بر زجاجه دوست سنک دوست زن

شمشیر در دست انسان نشناسان خود محور

در برابر آن طبیبان شاگرد حق ، گروه دیگرى نیز در امتداد تاریخ شمشیر به دست گرفته بر سر آدمیان فرود می آورند . اینان چه کسانى هستند و شمشیرشان داراى چه هویتى است ؟ اگر مقدارى از روانشناسى بهره‏مند بوده باشید ،و اگر عینک تیز بینى از آگاهى‏ هاى ظریف درونى بدیدگان خود بزنید و لحظاتى چند در چشمان این شمشیر پرستان ضد بشر خیره شوید ، بشرط آنکه با این خیره شدن ، درون پر از عشق به خون و لجن و رگه ‏هاى آب باریک را که براى نمایش انسان بودنشان ، از دیگران گرفته و به درون خود ریخته‏ اند ، نشورانید که آن رگه ‏هاى آب باریک با آن لجن‏ها و لخته ‏هاى خون مخلوط شود و شما را به اشتباه بیندازد ، و در حال کاملا طبیعى چشمان آنان را تماشا کنید ، خواهید دید که نگرش آنان به انسانها ، با نگاهى که بر شن‏هاى بیابان می اندازند ، هیچ تفاوتى ندارد . اگر دیدگان آنان را در حال اشباع غریزه خودخواهى که در آن حال دست به شمشیر خونریز برده‏اند ، تماشا کنید ، در آن دیدگان جولانى شبیه به جولان مردمک دیده کسى خواهید دید که در حال انزال است .

براى دفاع از یک غلطى که مرتکب شده است یا دفاع از یک بشرى که وسیله تنازع او در بقا بوده است ، حاضر می شود جهانى را به آتش و خون بکشد . اما از انصاف نگذاریم و این اندازه بر همه بشریت بد بین نشویم ، آنچه که واقعیت دارد ، اینست که اکثریت شمشیر بدست‏ها به این درجه از پلیدى و ضدیت با بشریت سقوط نمى ‏کنند ، بلکه آنان معمولا جان و حیات را نمی شناسند . تا به اهمیت آن دو پى ببرند . اگر آنان را بحال خود بگذارند و تا حدودى از تعلیم و تربیت بر خوردارشان بسازند ، جانهاى آدمیان را در منطقه‏اى ممنوع الورود احساس می کنند .

ولى این ممنوعیت در نظر آنان بآن استحکام نیست که انسان شناسان انسان محور درباره منطقه جانهاى آدمیان پذیرفته ‏اند . تخیلات بى‏ اساس و احساس تزاحم و عشق به گسترش دامنه خود و علاقه به نام و نشان و باز کردن موقعیت چشمگیر در جامعه و ایده‏هاى غلط و امثال این عوامل است که شمشیر کشیدن را براى اکثریت شمشیر بدستان تجویز و توجیه می نمایند .چنانکه اگر همین عوامل مقتضى صلح و آشتى باشند ، بصورت قهرمانان صلح و صفا در می آیند .

آرى با خیالى صلحشان و جنگشان
با خیالى نامشان و ننگشان

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
جمله بی معنى و بى ‏مغز و مهان

مولوى یک قطعه ادبى زیبا از هوگو را که در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى مجلد دوم هم آورده‏ایم ، در اینجا می آوریم ، این قطعه توصیفى مناسب درباره شمشیر بارگان بدست می دهد :

« شش هزار سال است که مردم جهان به آدمکشى مشغولند . . . آسمان پهناور هر ساله پیامبرانى بصورت گلهاى زنبق و آشیانهاى زرین پرندگان براى مردم جهان میفرستد تا آنانرا به صلح و محبت بخواند . اما این پیام مهر اثر جنون را از دلهاى هراسناک مردم جهان بیرون نمی برد ، زیرا دیرى است که بزرگترین عشق مردم روى زمین ، آدمخوارى و خونریزیست . دیرى است که فرح بخش‏ترین نواى موسیقى ملل شیپور جنگ است . دیریست افتخار بصورت کابوسى موحش در آمده است که سوار بر ارابه کوه پیکر خود می گذرد و مادران بینوا و فرزندان خورد سالشان را زیر چرخهاى سنگین خود خورد می کند . امروز خوشبختى ما بسیار مشکل پسند شده است زیرا رضایت آن وقتى بدست می آید که مردمان بگویند : « برویم و بمیریم » حالا دیگر براى جلب خوشبختى تنها باید لب بر شیپور جنگ نهاد . همه جا برق پولاد می درخشد و همه جا دود و آتش بر می خیزد . دیگر مردمانى که دسته دسته از پى کشتار هم روانه میدانهاى آدمکشى می شوند ، براى روشن کردن ظلمتکده روح وسیله ‏اى جز آن ندارند که شعله توپهاى جنگ را بر افروزند . این همه تنها بخاطر جاه طلبى بزرگان قوم صورت می گیرد که آنها هنوز ما را در خاک نکرده بر سر گورمان تجدید عهد مودت می کنند و در آن هنگام که کالبد ما در دل گور تیره خاک می شود و در میدانهاى جنگ شغالان و لاشخوران سراغ گوشت‏هایى را می گیرند که شاید با استخوانها باقى مانده باشد ، این آقایان بهم سلام می گویند .

این وضع دنیاى امروزى ما است ، دنیائى است که در آن هیچ ملتى نمی خواهد ملت دیگر را همسایه خویش ببیند ، زیرا آنها که بقاى حکومتشان بسته به ادامه حماقت ما است هر روز بیش از روز پیش حس خشم و کین را در روح ما می دمند و به آتشى که خود افروخته ‏اند ، دامن می زنند این یک نفر روسى است ،زود او را بکش و مغزش را بکوب این دیگرى کروآت است ، چرا معطلى ؟

آتش کن براى چه ؟ براى اینکه لباسش سفید است . این آدم را بدست خودم می کشم و با دلى آسوده بخانه بر می گردم . زیرا این مرد جانى است و جنایتش اینست که در آن سوى رود رن بدنیا آمده است رو سباخ ، واترلو ، انتقام امروز دیگر انسان مست باده خونریزى و جنگ است . شعورى جز براى قتل عام و ویرانى در خویش سراغ ندارد . شاید کنار سایبانى نشستن و از آب چشمه‏اى گوارا نوشیدن و زیر درختى سر سبز مشغول رؤیا شدن و یا دل در بند عشق سپردن همه لذت بخش باشد ، اما براى بشر امروزه آنچه لذت بخش تراز این جمله است ، لذت برادرکشى است . همه جا مردمان تبر در ریشه جان یکدیگر نهاده ‏اند و به دنبال هم تپه‏ ها و ماهورها را در مى‏ نوردند و همه جا همراه سواران وحشت و هراس که چنگ در یال اسبها زده در تاخت و تازند . . .

در این هنگام سپیده دم از فراز دشت و دمن سر برمیزند و پیام امید و روشنائى می دهد . اوه راستى چقدر شایان تحسین است که نوع انسان در آندم که مرغ سحر نغمه سرائى آغاز می کند ، همچنان سرگرم کینه مرگبار خویش باشد » اکنون کمى هم بخندیم ، بخندیم به آن تهدید و توصیه‏ اى که پیمان شکنان به امیر المؤمنین فرستاده بودند ، ما نمی دانیم ، این تهدید و توصیه ، خود آن حضرت را هم جدى ‏ترین قیافه انسانى را دارا بوده ، خندانده است یا نه ؟

تهدید پیمان شکنان چنین بوده است که اى على ، زود باش و فورا تسلیم خواسته‏هاى خود خواهانه و احمقانه ما باش و گرنه آماده پیکار و نبرد باش ضمنا توصیه خیر خواهانه‏اى براى شما میفرستیم و آن اینست که در برابر حوادث و رویدادهاى خونبار جنگ شکیبا و بردبار باش این تهدید و توصیه به چیست ؟

و از کیست ؟ و به کیست ؟ ۲۷ ، ۲۸ ، ۲۹ ، ۳۰ ، ۳۱ هبلتهم الهبول ، لقد کنت و ما اهدّد للحرب و لا ارهب بالضّرب و أنّى لعلى یقین من ربّى و غیر شبهه من دینى ( من تاکنون در زندگى ‏ام تهدید به جنگ نمی شدم و از زد و خود بیمى بخود راه نمی دادم . من بر مبناى یقین از پروردگارم و بدون اشتباه در دینم حرکت می کنم . )

آن کس از تهدید به جنگ مى‏ هراسد که از مرگ می ترسد

على ( ع ) و ترس از مرگ براى آن انسان که زندگى تفسیر شده و طعم « حیات معقول » را چشیده است چه باک از مرگ ؟ تهدید به جنگ آن کس را می ترساند که از تصور مرگ لرزه بر اندامش میفتد . و آن کس از وحشت مرگ می لرزد ، که یا به خور و خواب و خشم و شهوت این زندگانى معمولى عشق بورزد ، یا رویداد مرگ براى او تلخ و دردآور باشد ، یا قلمرو پس از مرگ را نیستى محض بپندارد . یا زندگانى او آلوده به معصیت و انحراف بوده و احتمال مسئولیت و بقاى ابدى در ذهنش بوده باشد . همه می دانند که هیچ یک از این امور درباره على بن ابیطالب ( ع ) صدق نمی کند . چنانکه در خطبه‏ هاى بعدى خواهیم دید این شخصیت الهى از آغاز زندگى با چهره دلارام مرگ آشنائى داشته ، بارها آرزوى وصول به آن را اظهار نموده است .

غذا و پوشاک و اخلاق فاضله و ریاضت‏هاى سازنده او بر هیچ مورخى آگاه از شخصیت وى مخفى نبوده است . غذایى پائین‏ تر از معمولى ، پوشاکى وصله‏دار اخلاقى بر مبناى زهد و عرفان اسلامى مثبت . از طرف دیگر از زندگى خود کدامین شیرینى ‏ها را هدف قرار داده بود ، تا تلخى مرگ او را برنجاند ؟ اما قلمرو پس از مرگ ، هیچ جاى تردید نیست که على بن ابیطالب ( ع ) حیات حقیقى را مطابق آیه شریفه وَ اِنَّ الدَّارَ الآخِرَهَ لَهِىَ الحَیَوانُ [ العنکبوت آیه ۲۹] ( حیات حقیقى تنها قلمرو آخرت است و بس ) می دانسته و تعقیبش می کرده است . با اینکه امیر المؤمنین ( ع ) در سر تا سر زندگى اجتماعیش مخصوصا در دوران زمامداریش ،مبارزه پى‏ گیرى با حیوان صفتان مقام پرست و جاه دوست و عاشق ثروت و بطور کلى با همه خودکامگان داشته است ، دشمنان فراوانى در صدد انتقاد و اشکال تراشى بر همه شئون زندگى او بر آمده بودند ، ولى کمترین معصیت و خطائى از او ندیده‏ اند . او با کمال اختیار از معصومیت کامل برخوردار بود . او ابدیت را در همه لحظات زندگانى خود مشاهده می کرد .

آیا با این اوصاف میتوان گفت : که ترساندن امیر المؤمنین ( ع ) از مرگ امکان پذیر بوده است ؟ احتمال دیگرى در جمله فوق وجود دارد و آن اینست که بجهت شجاعت فوق العاده ‏اى که همه مردم از امیر المؤمنین ( ع ) سراغ داشتند ، و بدان جهت که می دانستند او کمترین بیمى از مرگ به خود راه نمی دهد ، لذا تهدید او را به جنگ یک امر بیهوده و مسخره‏اى تلقى می کردند . دو جمله آخرى در جملات مورد تفسیر می تواند علت هر دو تفسیر بوده باشد . اما تفسیر دو جمله ( من بر مبناى یقین از پروردگارم و بدون اشتباه در دینم حرکت میکنم ) با نظر به همه زندگانى امیر المؤمنین علیه السلام محتواى دو جمله مزبور یکى از عناصر شخصیت امیر المؤمنین علیه السلام است که هیچ کس نمیتواند تردیدى در آن داشته باشد .

درباره بصیرت و بینائى الهى امیر المؤمنین ( ع ) و اینکه هرگز تردیدى در حق نداشته است و اینکه راهى را که او براى خود انتخاب کرده بود ، صراط مستقیم بوده است ، در مجلد اول از این کتاب از ص ۲۲۶ تا ص ۲۳۲ بحث شده است . و در همین مجلد عبارات ابن سینا را از ص ۱۸۱ تا ص ۱۸۳ درباره بینائى امیر المؤمنین مطرح نموده مورد تحلیل قرار داده ‏ایم ، در عبارات ابن سینا این جملات وجود دارد : « لا جرم چون با دیده بصیرت عقل مدرک اسرار گشت ، همه حقایق را دریافت و دیدن حکم داد و براى این بود که گفت :« لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا » ( اگر پرده از روى جهان هستى برداشته شود ، بر یقین من افزوده نمی شود ) .

اگر على بن ابیطالب علیه السلام حقایق عالم هستى را بى ‏پرده ندیده بود و اگر آهنگ کلى آن را نشنیده بود و اگر بمرحله والاى یقین درباره پروردگارش گام نگذاشته بود ، زندگى او از ناچیزترین رویدادش تا بزرگترین فعالیت‏هایش ، از آن جدیت حیرت انگیز برخوردار نبود .

او درباره جهان هستى چنان می اندیشید که یک روح آگاه درباره کالبدى که وسیله رشد و تکامل او است . او همه ذرات و روابط آنها را در پهنه عالم وجود در جدى ‏ترین هدف می دید . او انسانها را از دیدگاهى فوق یک دانشمند انسان شناس و یا یک فیلسوف جهان بین و یا یک ادیب و شاعر و هنرمند حساس نظاره می کرد . چگونگى جلوه انسان براى امیر المؤمنین ( ع ) در سرتاسر نهج البلاغه و کردار عینى و طرز رابطه او با انسانها کاملا روشن است که ما فوق دیدهاى معمولى متفکران حرفه‏اى بوده است . در جمله زیر دقت فرمائید :

من شما را براى خدا و شما مرا براى خود می خواهید . یعنى شما انسان را جاندارى مى‏ بینید که در قلمرو طبیعت بوجود آمده ، لذت را می خواهد ، از آلام و ناگواریها فرار می کند ، مقام و جاه را مى ‏پرستد . خود را هدف و دیگران را وسیله تلقى می کند . دانش و بینش و هر گونه امتیازى را که به دست می آورد در اشباع حس خود خواهى ‏هایش به کار مى ‏بندد . من انسان را جلوه‏گاهى از مشیت الهى و تجسمى از حکمت ربانى مى ‏بینم . من او را بعنوان خلیفه اللّه در روى زمین می شناسم ، لذا از غلبه شئون پست حیوانى بر این موجود سترگ رنج می برم و تا نفس دارم از غلطیدن او در علفزار پست مادیات جلوگیرى خواهمکرد . این نگرش درباره انسان یک نگرش علمى و فلسفى معمولى نیست ،بلکه شهود الهى در هویت انسان است که تا کسى به آخرین مرحله یقین نائل نگردد ، نمیتواند از چنین نگرشى برخوردار گردد .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۵

بازدیدها: ۱۰۳

طراحی ارزان سایت با وردپرس

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۲۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه بیستم ۲۰ و من کلام له علیه السلام و فیه ینفر من الغفله …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code