خانه / 1-20 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۱۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)اشعث بن قیس

خطبه ها خطبه شماره ۱۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)اشعث بن قیس

متن خطبه نوزدهم

۱۹ و من کلام له علیه السلام

قاله للأشعث بن قیس و هو على منبر الکوفه یخطب ۱ ، فمضى فی بعض کلامه شی‏ء اعترضه الأشعث فیه ۲ ، فقال : یا أمیر المؤمنین ، هذه علیک لا لک ۳ ، فخفض علیه السلام إلیه بصره ثم قال ۴ :

ما یدریک ما علیّ ممّا لی ۵ ، علیک لعنه اللَّه و لعنه اللاّعنین ۶ حائک ابن حائک ۷ منافق ابن کافر ۸ و اللَّه لقد أسرک الکفر مرّه و الإسلام أخرى ۹ فما فداک من واحده منهما مالک و لا حسبک ۱۰ و إنّ امرأ دلّ على قومه السّیف ۱۱ ، و ساق إلیهم الحتف ۱۲ ، لحریّ أن یمقته الأقرب ۱۳ ،و لا یأمنه الأبعد ۱۴ قال السید الشریف : یرید علیه السلام أنه أسر فی الکفر مره و فی الإسلام مره ۱۵ . و أما قوله : دل على قومه السیف ۱۶ : فأراد به حدیثا کان للأشعث مع خالد بن الولید بالیمامه ۱۷ ،غرَّ فیه قومه و مکر بهم حتى أوقع بهم خالد ۱۸ ، و کان قومه بعد ذلک یسمونه « عرفَ النار » ۱۹ و هو اسم للغادر عندهم ۲۰ .

ترجمه خطبه نوزدهم

این سخن را امیر المؤمنین علیه السلام در حالیکه در منبر کوفه خطبه ‏اى ایراد مى ‏فرمود ، به اشعث بن قیس گفته است ۱ در بعضى از سخنان امیر المؤمنین ( ع ) جمله‏اى آمده که اشعث به آن اعتراض نموده ۲ گفت : یا امیر المؤمنین این جمله به ضرر تست نه بر نفع تو ۳ امیر المؤمنین سر پائین انداخته با گوشه چشم به اشعث نگریسته فرمود ۴ تو چه میدانى آنچه را که بر ضرر من است یا بر نفع من ۵ لعنت خدا و لعنت‏ کنندگان بر تو باد ۶ اى بافنده پسر بافنده ۷ اى منافق فرزند کافر ۸ سوگند به خدا یکبار ملت کفر ترا اسیر کرده است و بار دیگر اسلام ترا اسیر نموده است ۹ ننگ هیچ یک از این دو اسارت را نه مالت مرتفع ساخت و نه شخصیت داراى ارزش انسانى تو ۱۰ و آن مردى که شمشیر دشمن را به قوم خود راهنمائى کند ۱۱ و مرگ را به سوى بستگانش بکشاند ۱۲ سزاوار است که نزدیکانش با او عداوت بورزند ۱۳ و بیگانگان از او در امان نباشند ۱۴ .

سید رضى شریف میگوید : مقصود امیر المؤمنین علیه السلام اینست که اشعث یکبار در کفر اسیر شده است و بار دیگر در اسلام ۱۵ و اینکه می فرماید :

« دل على قومه السیف » ۱۶ مقصودش داستانى است که اشعث در یمامه با خالد بن ولید داشته است ۱۷ اشعث قوم خود را مى‏فریبد و خالد بر آنان هجوم میکند ۱۸ پس از آن حادثه قوم اشعث او را عرف النار می نامیدند ۱۹ و این کلمه در نزد آنان اصطلاحى است براى حیله‏ گر ۲۰

تفسیر عمومى خطبه نوزدهم

۵ ما یدریک ما علىّ ممّا لى ( تو چه میدانى آنچه را که بر ضرر من است یا بر نفع من )

آنجا که پست‏ترین فردى به تکامل‏ یافته‏ ترین انسان تعیین تکلیف مى ‏کند

افرادى که در پستى ‏هاى حیوانى زندگى می کنند ، بر دو نوع عمده تقسیم مى ‏شوند :

نوع یکم افرادى پست هستند که با شکل و لباس انسانى در میان انسانها زندگى می کنند و در حقیقت از مختصات انسانى تنها همان کالبد و شکل و لباس را دارا مى ‏باشند . اینان تنها خود را مى‏ بینند و خود را مى‏پرورانند و قدرت بیرون‏ آمدن از خود را ندارند . ضرر اینان عمده متوجه خودشان می باشد و تنها در راه تباهى خود گام برمی دارند و شعاع ضررشان بر دیگر انسانها بسیار محدود است ، زیرا فرض اینست که آن اندازه آگاهى و قدرت ندارند که بتوانند شخصیت دیگرى جز آنچه هستند ، آراسته و به دیگران تحویل بدهند و مردم را در راه اغراض پست حیوانى خود بفریبند .

نوع دوم افرادى هستند که از مقدارى آگاهى و توانائى که بتوانند یک شخصیت ثانوى و آراسته به جامعه تحویل بدهند ، برخوردار می باشند .

اینان تنها میخواهند این مسئله را اثبات کنند که ما هم انسان هستیم و با شما هیچ تفاوتى نداریم . افراد این نوع با نظر به هدف‏گیرى‏هایى که از ساختن شخصیت دروغین دارند ، بسیار گوناگون می باشند به طورى که می توان گفت :

از هدف‏گیرى فریب ‏دادن یک خانواده تا فریب‏دادن یک جامعه با ساختن شخصیت دروغین با قیافه پیشتاز و رهبر و سیاستمدار و فیلسوف ، از افراد این نوع پست‏صفتان می باشند . اینان نه تنها خوب و بد و زیبا و زشت و صحیح و غلط و ضرر و نفع را در زندگانى خود ، از مجراى اصلى و منطقى خود منحرف کرده ‏اند ،بلکه با تلقینات دائمى که براى تورم شخصیت دروغین ، بر خودشان می نمایند و مى‏پذیرند ، تدریجا حق تعیین سرنوشت حیات انسانها را در ارتباط با خوب و بد و زیبا و زشت و صحیح و غلط و ضرر و نفع ، در خود احساس مى‏کنند و با تمام وقاحت قیافه حاکمیت بر خود گرفته اگر بتوانند درباره امور مزبور دستور صادر می فرمایند و اگر نتوانستند با قیافه خیرخواهى درباره آن امور توصیه و پیشنهاد صادر مى ‏کنند .

اشعث بن قیس از این نوع پست‏صفتان بوقلمون‏صفت و غوطه ‏ور در لجن خودخواهى ‏ها بوده است . این مغز مشوش که می خواهد على بن ابیطالب علیه السلام را ارشاد نماید آن احساس قدرت بى ‏نهایت را بیاد می آورد که اونوره بالزاک در یکى از آثار قلمى زیبایش گفته است . مضمون نوشته بالزاک چنین است :

در گفتگوئى میان گروه سلطنت‏طلبان و جمهورى‏خواهان ، یکى از سلطنت‏ طلبان سخنى بسیار بى ‏پایه و احمقانه را به زبان آورد . جمهورى‏ خواه قیافه بسیار تعجب ‏آمیزى بخود گرفته ، چند بار کلمه تعجب را بکار برد ، مثلا عجبا شگفتا و بقول ما شرقى ‏ها « سبحان اللَّه » از او مى ‏پرسند علت این تعجب شدید چیست ؟ می گوید : من شنیده بودم قدرت خدا بى ‏نهایت است ،

در این قدرت بی نهایت بارها فکر کرده بودم ، امروز با شنیدن جمله این سلطنت‏ طلب یقین پیدا کردم که قدرت خداوندى فوق بی نهایت است ، زیرا اگر فوق بی نهایت نبود نمی توانست بی نهایت حماقت را در زیر جمجمه محدود این آقا بگنجاند البته می دانیم که این مطلب بالزاک متکى به هنر طنزنویسى او است ، نه اینکه محتواى جمله واقعیت دارد ، زیرا خداوند هرگز انسانى را وادار به اندک پستى و حماقت نمیکند ، چه رسد به اینکه بی نهایت حماقت را در زیر جمجمه یک فرد بگنجاند ، بلکه این انسان است که نیروها و استعدادهاى بى ‏نهایت سازنده و مثبت خود را مبدل به بى ‏نهایت کورى و حماقت و وقاحت میسازد . بهرحال جمله بالزاک ادبى است و با این جنبه درباره اشعث بن قیس و دیگر اشعث‏صفتان تاریخ ، مطلبى زیبا گفته است . درست فکر کنید ، اشعث بر امیر المؤمنین راه تشخیص ضرر و نفع را تعلیم می فرماید این همان پستى و حماقت بی نهایت است که آن حیوان خودتباه ‏شده ، در زیر جمجمه خود اندوخته است . اشعث بى ‏نهایت زیر صفر ، بر على بن ابیطالب بى‏ نهایت فوق صفر دلسوزى می کند ، مانند دلسوزى خفاش بر همه ساکنان و موجودات کرات منظومه شمسى با آفتابى که دارند و مانند آن حیوان سرگین گردان که موجودیتش در همان سرگین خلاصه شده است ، بر تکامل ‏یافته ‏ترین انسان که نه تنها این جهان هستى در گوشه‏اى از دل او قرار گرفته است ، بلکه خدا پرتو جمال و جلالش را بر دل او انداخته است . ۶ علیک لعنه اللَّه و لعنه اللاَّعنین ( لعنت خدا و لعنت ‏کنندگان بر تو باد )

تا کسى به اختیار با عوامل رحمت خدا به مبارزه بر نخیزد مستحق لعنت خداوندى نمی گردد

اوصافى که در قرآن موجب لعن دارندگان آنها شده‏ اند ، بقرار زیر است :

۱ کفر

اِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْکافِرینَ وَ اَعَدَّ لَهُمْ سَعیراً [ الاحزاب آیه ۶۴ و البقره آیه ۸۹ و المائده ۷۸ و النساء ۴۶ و آل عمران ۸۷ و البقره ۱۶۱ و آل عمران ۶۱] ( خداوند بر کافرین لعنت نموده و براى آنان دوزخ را آماده کرده است ) .

۲ پیمان‏ شکنى

فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنَّا هُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً [ المائده آیه ۱۳]( بدان جهت که پیمانهاى خود را شکستند ، بر آنان لعنت نمودیم و در دلهاى آنان قساوت قرار دادیم ) .

تبصره نباید از جمله ( در دلهاى آنان قساوت قرار دادیم ) چنین استنباط کرد که خدا قساوت را اجبارا در دلهاى آنان به وجود آورده است . بلکه این جمله مانند آیه خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ . . . [ البقره آیه ۷] ( خداوند بر دلهاى آنان مهر زده است ) نتیجه کردار تبهکاران را بیان می کند . بتوضیح اینکه قانون علت و معلول چنانکه در پهنه جهان عینى حکمفرما است همچنان در کردار و اندیشه آدمیان نیز حکومت می کند ، کردار و اندیشه صحیح نتیجه صحیح را به دنبال دارد و اندیشه و کردار باطل نتیجه باطل را به وجود می آورد ، و این تبعیت نتیجه از مقدمات و به دنبال کشیدن علت معلول خود را ، قانونى است الهى که در هر دو قلمرو انسان و جهان ، بدون استثناء در جریان است . بعنوان مثال :

کسى که نداها و تحریکات سازنده ‏اى را که وجدان انجام می دهد ، با بى‏ اعتنائى تلقى کند ، معلول قطعى این بى ‏اعتنائى که به وجود خواهد آمد ، سقوط وجدان از فعالیت مزبور است . بى ‏اعتنائى علت و سقوط وجدان از فعالیت ، معلول قانونى آن میباشد . این قانونى است الهى ، ولى خداوند نه تنها کسى را به بى ‏اعتنائى به وجدان اجبار نمی کند ، بلکه به وسیله نشان‏ دادن عظمت و ارزش وجدان و امتیازات مردم باوجدان که در « حیات معقول » دارا می باشند ، انسان‏ها را بر اهمیت ‏دادن به فعالیت وجدان تحریک و تشویق می نماید .

۳ ایمان به جبت و طاغوت و پیروى از طغیانگران

اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ اُوتُوا نَصیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذینَ کَفَرُوا هؤُلاءِ اَهْدى‏ مِنَ الَّذینَ آمَنُوا سَبیلاً . اُولئِکَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ یَلْعَنَ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصیراً [ النساء آیه ۵۲ و الاحزاب ۶۷ و ۶۸ و هود آیه ۵۹ و ۶۰] ( آیا نمى ‏بینى کسانى را که بهره‏اى از کتاب به آنان داده‏ شده است ، به جبت و طاغوت ایمان می آورند و می گویند : کسانى که کفر میورزند از کسانى که ایمان آورده‏اند ، از نظر راه « واقعیات » هدایت یافته ‏ترند . آنان کسانى هستند که خدا بر آنان لعنت نموده است و کسى که خدا بر او لعنت کند ، هیچ یاورى براى خود پیدا نخواهد کرد ) .

توضیح مقصود از جبت و طاغوت در آیه مورد بحث دو اصطلاح می تواند بوده باشد : الف اصطلاح بت‏هاى معمولى که با دست بشرى ساخته می شوند و مورد عبادت قرار میگیرند . ب اصطلاح اربابان و طغیانگران که مورد پرستش تبهکاران قرار می گیرند .

۴ نفاق

« وَعَدَ اللَّهُ الْمُنافِقینَ وَ الْمنافِقاتِ وَ الْکُفَّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها وَ هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابُ مُقیمٌ [ التوبه آیه ۶۸ و الاحزاب ۶۰ و ۶۱] ( خداوند به مردان و زنان منافق و کفار آتش دوزخى را وعده داده است که جایگاه ابدى براى آنان خواهد بود . این آتش دردناک براى موجودیت پلید آنان کافى است و خدا بر آنان لعنت نموده است و براى آنان عذابى است پایدار ) .

۵ مخالفت با خدا و اذیت رسول خدا

اِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فىِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ [ الاحزاب آیه ۵۷ و الرعد ۲۵]( کسانى را که مخالفت با خدا میکنند و رسول او را آزار و اذیت مینمایند ، خدا در دنیا و آخرت لعنت نموده است ) .

۶ فساد در روى زمین و بریدن از خویشاوندان

فَهَلْ عَسَیْتُم اِنْ تَوَلَّیْتُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فىِ الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَکُمْ . اُوْلئِکَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَاَصَمَّهُمْ وَ اَعْمى‏ اَبْصارَهُمْ [محمد ( ص ) آیه ۲۳] ( آیا در این صدد برآمده‏اید که وقتى برگشتید در روى زمین فساد برپا کنید و از خویشاوندان خود ببرید . این مردم کسانى هستند که خداوند بر آنان لعنت نموده و گوششان را کر و چشمانشانرا نابینا ساخته است ) .

۷ کتمان حقیقت

اِنَّ الَّذینَ یَکْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدى‏ مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِى الْکِتابِ اُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ [ البقره آیه ۱۵۹] ( کسانى که حقایق آشکار و هدایت را که براى مردم فرستاده و در کتاب بر آنان آشکار ساخته ‏ایم ، مى ‏پوشانند ، کسانى هستند که خداوند و همه لعنت‏ کنندگان بر آنان لعنت می نمایند ) .

۸ اسناد ناتوانى بخدا

وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ غُلَّتْ اَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا [ المائده آیه ۶۴] ( و یهود گفتند : دست خداوندى از فعالیت بسته شده است ، دست آنان بسته است ، آنان در نتیجه این افتراء که زده ‏اند ، مورد لعنت خداوندى قرار گرفته ‏اند ) .

۹ دروغگوئى

ثُمَّ نَبْتَهِلُ‏ْ فَنَجْعَل لَعْنَهَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبینَ [ آل عمران آیه ۶۱] ( سپس با یکدیگر مباهله کنیم ( دروغگو را نفرین کنیم ) و لعنت خداوندى را بر دروغگویان قرار بدهیم ) .

۱۰ ستمگارى

اَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى الْظَّالِمینَ [ هود آیه ۱۸ و الاعراف ۷۴] ( آگاه باشید لعنت خدا باد بر ستمگاران ) .

۱۱ انکار آیات خداوندى

وَ تِلْکَ عادٌ جَحَدُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا اَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنیدٍ . وَ اُتْبِعُوا فى هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَهً وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ اَلا اِنَّ عاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ اَلا بُعْداً لِعادٍ قَوْمٍ هُودٍ [هود آیه ۵۹ و ۶۰] ( و قوم عاد آیات پروردگارشان را منکر شدند و پیامبران او را نافرمانى کردند و از امر هر ستمگار عنود پیروى نمودند ، در این دنیا و در روز قیامت ، لعنت بر خود اندوختند ، آگاه باشید قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند . آگاه باشید ، دور از رحمت خدا باد قوم عاد

۱۲ کبر و نخوت

قالَ فَاخْرُجُ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ . وَ اِنَّ عَلَیْکَ اللَّعُْنَهُ اِلى‏ یَوْمِ الدّینِ [ الحجر آیه ۳۵] [ پس از آنکه شیطان از روى کبر و نخوت بر آدم سجده نکرد ] ( خدا فرمود : از بهشت بیرون برو ، تو مطرودى و لعنت بر تو باد تا روز قیامت . ) هیچ تبهکارى و سقوطى براى بشر بدتر از لعنت خداوندى نیست . و در مطالعه دوازده مورد از آیات به خوبى روشن میشود که مردمى که مستحق لعنت خداوندى میگردند ، با آگاهى و اختیار ، با عوامل رحمت الهى به مبارزه بر میخیزند و مورد لعنت قرار میگیرند . بطوریکه از تواریخ اسلامى برمیآید ،

اشعث بن قیس از این اوصافى که به عنوان عامل موجب لعنت معرفى شده ‏اند ،مقدار زیادى را دارا بوده است . این پلید بنا بنقل ابن ابى الحدید از سران منافقین است . اشعث کسى است که امیر المؤمنین بر او لعنت می کند ، و امیر المؤمنین کسى است که مولانا جلال الدین درباره او می گوید :

تو ترازوى احد خو بوده ‏اى
بل زبانه هر ترازو بوده ‏اى

باز باش اى باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له کفوا احد

۷ ، ۸ حائک بن حائک منافق بن کافر ( بافنده پسر بافنده ، منافق فرزند کافر )

دشنام نیست بیان واقعیت است

اصطلاح بافنده ممکن است یکى از دو معنى را در بر داشته باشد :

معناى یکم بافندگى در بیان و تفکراتى که در زندگى در قلمرو انسانها و جهان انجام می گیرد . این معناى رایجى است که در عده ‏اى از اقوام و ملل به کار می رود ، مثلا گفته میشود : فلسفه می بافد ، معرفت می بافد ، خیالبافى می کند .

روایتى که از امام صادق علیه السلام نقل شده است ، بافندگى مذموم را به همین معنى تفسیر فرموده است .

این روایت در وسائل الشیعه است :

ذکر الحائک عند ابیعبد اللَّه ( ع ) انّه ملعون . فقال : انّما ذلک الّذى یحوک الکذب على اللَّه و رسوله [ منهاج البراعه ج ۳ ص ۲۵۸ حاج میرزا حبیب اللَّه ‏هاشمى خوئى] ( حائک ( بافنده ) در حضور امام صادق علیه السلام مطرح شد و گفتند که بافنده ملعون است . امام فرمود که مقصود کسى است که به خدا و پیغمبرش دروغ ببافد . ) و در جلد ۳ ص ۲۸۷ از منهاج البراعه آمده است که امیر المؤمنین فرمود :

« بافندگان یاران خوارج خواهند بود . » معناى دوم بافندگى به مفهوم لغوى آن ، مانند قماش و مدقال و غیر ذلک . این شغل در زمان جاهلیت در یمن مخصوص پست‏ترین افراد بوده است وقتى که یک شغل در جامعه‏اى محقر شمرده می شد ، بدون تردید افرادى که آن شغل را بعهده مى ‏گرفتند ، بطور طبیعى در جامعه احساس حقارت می نمودند .

این جریانى بوده است که در جامعه باستانى یمن وجود داشته است ، و لازمه ‏اش این نیست که این شغل بافندگى ذاتا پست بوده باشد . بلکه در آن دوران که دستگاه هاى ماشینى بافندگى وجود نداشته و کار بافتن با دست انجام میگرفته است ، کار یکنواخت و تمرکز همه قواى دماغى و عضلانى در کارى که از نظر اندیشه و تنوع موضوع تا حد صفر تنزل دارد ، بدون تردید موجب رکود اندیشه و خمود روانى میگردد و این رکود و خمود با نظر به انحصار کار در بافندگى و نبودن وسیله ، ذاتا زشت و پلید نیست . بلکه یک حالت مغزى و روانى است که خارج از دو منطقه ارزش و ضد ارزش میباشد .

روایتى از امام صادق علیه السلام درباره معلمان مکتبى و بافندگان نقل شده است که فرموده است : با معلمان مکتبى و بافندگان مشورت نکنید ، زیرا عقول آنان راکد است ) « منهاج البراعه حاج میرزا حبیب‏ هاشمى خوئى ج ۳ ص ۲۸۵ » امیر المؤمنین علیه السلام با بکار بردن « بافنده پسر بافنده » درباره اشعث بیان واقعیتى را فرموده و اشاره به رکود و خمود ذهنى او نموده است که تو با این وضعى که دارى ، چه می فهمى که ضرر من در چیست و نفع من کدام است ؟ ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید : « اهل یمن در میان مردم به جهت بافندگى برد یمانى تقبیح مى ‏شوند و در سخنى از خالد بن صفوان چنین آمده است : « چه بگویم درباره قومى که یا بافنده برد یا دباغ پوست و یا پرورنده میمونند . زنى امور مملکتشان را اداره مى ‏کرد و یک موش آنان را غرق نمود و هدهد راه حضرت سلیمان ( ع ) را به آنان باز کرد ) اما کفر پدر اشعث که قیس نامیده می شد ، احتیاج به استدلال ندارد .و منافق بودن خود اشعث روشن ‏تر از آنست که نیازى به اثبات داشته باشد .

ابن ابى الحدید می گوید : اشعث یکى از منافقان در خلافت امیر المؤمنین ( ع ) بود و مثل او در میان اصحاب امیر المؤمنین مثل عبد اللَّه بن ابى بن سلول در اصحاب رسول اللَّه ( ص ) بود . هر دو موجود [ خبیث ] از سران منافقان زمان خود بودند » [شرح نهج البلاغه ج ۱ ص ۲۹۷ چاپ دار الاحیاء الکتب العربیه] اصل جمله‏ اى که امیر المؤمنین فرموده بود ، اینست : « هنگامیکه آن بزرگوار درباره امر حکمین ( ابو موسى اشعرى و عمرو عاص ) سخن میگفت ، مردى از اصحاب امیر المؤمنین برخاست و گفت : « یا امیر المومنین نخست ما را از مسئله حکمیت نهى فرمودى ، سپس امر فرمودى که آنرا بپذیریم و ما نمیدانیم بکدامین دستور شما عمل کنیم ، امیر المؤمنین علیه السلام در پاسخ آن مرد فرمودند : « اینست جزاى کسى که رأى و احتیاط را ترک کند . » اشعث احمق خیال کرد که امیر المؤمنین جمله مزبور را درباره خود فرموده‏ اند . در صورتى که آن بزرگوار مردمى را که به دستور امیر المؤمنین در نهى از حکمیت اعتنا نکردند ، مورد خطاب و توبیخ قرار داده است ، یعنى علت این اضطراب خود شما بودید که حکمیت را پذیرفتید در صورتیکه من از آن نهى میکردم .

۹ ، ۱۰ و اللَّه لقد اسرک الکفر مرّه و الاسلام اخرى فما فداک من واحده منهما مالک و لا حسبک ( سوگند به خدا ، یکبار در جاهلیت کفر ترا اسیر کرد و بار دیگر اسلام ترا اسیر نموده است ، ننگ هیچیک از این دو اسارت را نه مالت مرتفع ساخت و نه شخصیت داراى ارزش انسانى تو )

عمومى ‏ترین مختص بى ‏شخصیتى اینست که بر همه اصول و معتقدات طغیان مى‏ کند

در مباحث مربوط به خودمحورى این پدیده که بى ‏شخصیتى مساوى طغیان بر همه اصول و معتقدات است ، از عمومى ‏ترین مختصات روانى کسانى است که به بیمارى بنیان‏کن بى‏ شخصیتى مبتلا هستند . این پدیده هیچ گونه جاى تردید نیست و اینکه در هر جامعه‏اى و در همه دورانها افراد فراوانى با بیمارى مزبور دست به گریبان بوده و هستند جاى تردید نیست ، همچنین افراد زیادى از این بیماران که خنده از لبانشان قطع نمیشود و رنج و دردى احساس نمی کنند اگر چه حقوق همه انسانها پایمال گردد و همواره از روى جسدهاى در خاک و خون غلطیده عبور کنند . تنها ضرورتى که بر این بیماران از همه چیز بى‏خبر و بیگانه از انسان و خدا مطرح است ، سازش با خود طبیعى ‏شان مى ‏باشد . آن خود طبیعى که گرداب مهلک همه اصول و قوانین و معتقدات سازنده انسانى میباشد . بیمارى بى‏شخصیتى بر دو نوع مهم تقسیم میگردد :

نوع یکم مردم معمولى هستند که بیمارى آنان ضررى مستقیم و آگاهانه به دیگر افراد جامعه وارد نمی سازد . اینان در گذرگاه تاریخ مانند تفاله‏هایى که جوهر مفیدشان تباه شده است ، می افتند و خاک می شوند . و اگر تحلیل دقیقى درباره این تفاله‏ ها انجام بدهیم ، خواهیم دید : اکثر آنان قربانى‏هاى بى‏اعتنائى به تعلیم و تربیت و تفسیر غلط سیاست و تبدیل این شغل الهى از منصب رهبرى صمیمانه جامعه ، به عالى‏ترین آرمانهاى مادى و معنوى ، به تبهکاریهاى ماکیاولى ، می باشند . و اما عده آن تفاله‏ هایى که با امکان آگاهى و قدرت و اختیار به داشتن شخصیت صحیح ، راهى زباله‏دان تاریخ گشته‏اند خیلى کمتر از قربانیان بى‏اختیار سوء تعلیم و تربیت و تفسیر غلط سیاست میباشد زیرا عقل و وجدان و هدف‏گرایى از ریشه ‏هایى بسیار اصیل و نیرومند در درون آدمیان برخوردارند و براى سقوط کلى عقل و وجدان و هدف‏ گرایى با داشتن امکان آگاهى و قدرت و اختیار ، تنزلى بقدر آسمان بزمین لازم است .

نوع دوم مردم چشمگیر و به اصطلاح شخصیت‏هاى برجسته مى ‏باشند هنگامى که این نوع از مردم به بیمارى بى ‏شخصیتى دچار مى‏ شوند ، بدان جهت که چشمگیربودن شخصیت‏ها هوایى در جو ایجاد مى ‏کند ، لذا مردم مردم معمولى اغلب از چنین هواى آلوده استنشاق مى‏کنند و بدین ترتیب هر چه گسترش نمایش این شخصیت‏ها در جامعه بیشتر بوده باشد ، بیمارى بى ‏شخصیتى آنان افراد و گروه‏هاى بیشترى را مبتلا خواهد ساخت . تا آنجا که می توان گفت : این گونه چشمگیران بى ‏شخصیت به صورت کارخانه تولید بى‏شخصیتى در جامعه میآیند و بجهت همه‏ گیربودن این بیمارى ، تندرستى و بهبودى امرى استثنائى و خود نوعى بیمارى تلقى میگردد ممکن است که برخى از مطالعه‏کنندگان محترم این اعتراض را بر ما متوجه بسازند که وصول یک انسان به مرحله‏اى که شخصیت او در جامعه مطرح شود ، بدون داشتن عنصرى ممتاز امکان‏پذیر نیست بنابراین حتما امتیازى براى چشمگیران وجود دارد که شخصیتشان مطرح یا قابل مطرح‏کردن می باشد .

بنظر میرسد این اعتراض از یک دید سطح ‏نگرى ناشى می شود . اگر ما این حقیقت را در نظر بگیریم که بعد مادى و هوسرانى و لذت‏جوئى بشرى از نظر وسعت و تنوع و همه‏ گیر بودن ، قابل مقایسه با بعد معنوى انسانى او نیست ، پاسخ اعتراض مزبور روشن خواهد گشت . توضیح اینکه چشمگیران بى‏ شخصیت در هر گروه و قلمروى که باشند ، میتوانند مردم را از بعد مادى و هوسرانى و لذت‏ جوئى بدام بیندازند و به اصطلاح معمولى این چشمگیران مى ‏توانند نبوغ خود را در یافتن رگ ضعیف مردم به کار بسته ، همه سطوح روانى آنان را اشغال نمایند هنگامیکه موفق به اشغال سطوح روانى مردم معمولى گشتند ، می توانند بطور مستقیم یا غیر مستقیم و ناملموس در آنان شخصیتى را به وجود بیاورند که خودشان مى‏ خواهند . اکثریت آلمانى‏ هاى دوران هیتلر مخصوصا سربازان و درجه‏داران ارتشى او نسخه دوم هیتلر می گردند ، وقتى که در سخنرانى‏ هاى او مى ‏نشینند و پاسخ داد و فریادهاى هیتلر را با شعارهاى غیر قابل تعبیر ولى بسیار جالب می دهند . در حقیقت این هیتلر است که هم سخنرانى میکند و هم با شعارهاى محرک پاسخ مثبت به خود را می دهد .

اشعث بن قیس احمق هم از آن تفاله‏هاى متحرک بود که هر چه گام در زندگى برمیداشت ، راهش را به زباله‏دان تاریخ نزدیکتر میکرد ، نه شخصیتى در جاهلیت داشت که اقلا مانند لبید بن ربیعه عامرى و قس بن ساعده ایادى و سیف بن ذى یزن و نابغه ذببانى و سایر شخصیتها از امتیازى برخوردار بوده باشد و نه پس از طلوع اسلام گامى در راه انسان‏شدن برداشت که موجودیتش را با آن گام تفسیر و توجیه نماید . این تفاله جاهلیت و این کور غوطه ‏ور در ظلمت‏ها سر از لجن بلند نکرده به امیر المؤمنین غوطه ‏ور در نور الهى و نمونه تمام عیار انسانیت ، نفع و ضرر تعلیم می فرماید این سرچشمه شر و فساد اقلا این اندازه هم نمى‏ فهمد که اگر جمله‏اى که امیر المؤمنین فرمود ، ابهام ‏انگیز بنظر برسد ، باید از آن حضرت توضیح بخواهد که مقصود از این جمله چیست ؟

نه اینکه قیافه اعتراض به خود گرفته و براى امیر المؤمنین تعیین تکلیف نمایند وانگهى داستان اعتراض آن حضرت درباره حکمیت بقدرى شایع بود که همه مى ‏دانستند و اطلاع از آن داشتند و چنانکه در تفسیر خطبه‏ هاى آینده خواهیم دید ، اخلالى که عوامل ناآگاه در موقعیت زمامدارى امیر المؤمنین وارد مى‏ کرد ، مجبور گشت که حکمیت را بپذیرد و در عین حال اکیدا فرمود که شما این کار را مى‏ کنید و قطعا پشیمان خواهید گشت .

داستان اسارت اشعث در جاهلیت

بنا بنقل ابن ابى الحدید : « هنگامیکه قبیله مراد ، قیس اشج را کشتند . اشعث براى انتقام آماده گشت ، قبیله کنده با سه پرچم آماده حرکت با اشعث گشتند . یکى از آن سه پرچم را که کبس بن هانى دومى را قشعم ابو جبر و سومى را اشعث بر عهده گرفتند ، ولى نتوانستند قبیله مراد را پیدا کرده از آنان انتقام بگیرند و اشتباها با قبیله بنى الحارث بن کعب رویاروى گشته با آنان جنگیدند و در این پیکار کبس و قشعم کشته شدند و اشعث اسیر گشت و با سه هزار شتر خود را رها ساخت .

داستان اسارت اشعث در اسلام

هنگامیکه قبیله کنده پیش از هجرت پیامبر اکرم ( ص ) به مدینه براى زیارت مکه آمدند ، پیامبر اکرم با آنان ملاقات و رسالت خود را عرضه کرد ، همانطور که خود را بر دیگر قبایل عرب عرضه مینمود . بنو ولیعه از اولاد عمرو بن معاویه آنحضرت را نپذیرفتند . پس از آنکه پیامبر اکرم ( ص ) به مدینه مهاجرت فرمودند و زمینه دعوت به اسلام براى آن بزرگوار آماده گشت ، نمایندگان قبایل عرب پیش او آمدند ، از آنجمله نمایندگان کنده که اشعث و بنو ولیعه هم در میان آنان بودند ، به حضور پیامبر رسیدند و اسلام را پذیرفتند . پیامبر از صدقات ( مالیات جنسى و نقدى ) حضرموت بنو ولیعه را اطعام فرمود . پیامبر اکرم زیاد بن لبید بیاضى را به حکومت حضرموت نصب فرموده بود . آنحضرت به زیاد دستور داد که مالیات حضرموت را به بنو ولیعه بدهد . زیاد اطاعت کرد . ولى آنان به زیاد گفتند : ما وسیله نقلیه نداریم تا صدقات را ببریم ، تو خود آنها را به شهرهاى ما بفرست زیاد از این پیشنهاد امتناع ورزید و میان آنان خشونت و شرى بوجود آمد که نزدیک بود به جنگ و پیکار بکشد .

گروهى از آنان به پیامبر مراجعه کردند و زیاد هم نامه‏اى از بنو ولیعه به پیامبر نوشت . و در این حادثه بود که پیامبر به بنو ولیعه فرمود : اگر دست از این تبهکارى‏ها برندارید کسى را براى جنگ با شما میفرستم که معادل خودم مى‏باشد عمر بن خطاب مى‏گوید : من هیچ وقتى مانند آن روز آرزوى امیرى نکرده بودم ، پس از شنیدن کلام پیامبر سینه‏ام را پیش مى‏کشیدم به امید آنکه پیامبر مرا تعیین نماید ، ولى پیامبر دست على بن ابیطالب را گرفت و گفت : آن شخص اینست . سپس پیامبر نامه‏اى به زیاد نوشت و نامه موقعى به او رسید که پیامبر از دنیا رحلت فرموده و خبر رحلتش به قبایل عرب رسیده بود . بنو ولیعه با شنیدن این خبر از اسلام مرتد شدند و زنهاى بدکاره آنان به غنا و آواز و سرور پرداختند و براى اظهار شادى دستهایشان را خضاب کردند . . . ابو جعفر طبرى میگوید ابو بکر زیاد را بر حکومت حضرموت نصب کرد و به زیاد دستور داد که از مردم حضرموت بیعت بگیرد ، همه آنان بیعت کردند مگر بنو ولیعه . وقتى که زیاد براى اخذ صدقات از بنو عمرو بن معاویه بیرون رفت ، شتر ماده‏اى که داراى شیر زیاد و گرانقیمت و نامش شذره بود ، از پسرى بنام شیطان بن حجر گرفت ، آن پسر مقاومت کرد و گفت : شترى دیگر بگیر . زیاد ایستادگى و لجاجت کرد .

شیطان برادرش عداء بن حجر را به کمک طلبید . عداء به زیاد گفت این شتر را رها کن ، شترى دیگر را بگیر . دو برادر با زیاد لجاجت کردند . زیاد گفت : شتر شذره ( شترى که شیر زیاد دارد ) مانند شترى نیست که شیردادنش احتیاج به ملاطفت و چاره جوئى داشته باشد . در این هنگام دو برادر فریاد زدند : اى قبیله عمرو آیا ما مغلوب شویم ؟ ذلیل کسى است که در خانه خود خورده شود . سپس مسروق بن معدى کرب را به کمک خواستند . مسروق به زیاد گفت : شتر شذره را رها کن و زیاد نپذیرفت . مسروق شتر را از دست زیاد گرفت و رها کرد .

یاران زیاد بن لبید به دورش جمع شدند و بنو ولیعه نیز جمع شده هدف خودشان را که ارتداد بود آشکار ساختند . زیاد آنان را رها کرد تا شب خوابیدند ، سپس عده زیادى از بنو ولیعه را کشت و بعضى از افراد شکست خوردگان به اشعث بن قیس رسیده و از او کمک خواست . اشعث گفت : من به شما یارى نمیکنم مگر اینکه زمامدارى مرا بپذیرید . بنو ولیعه پیشنهاد اشعث را پذیرفتند و به رسم قبیله قحطان تاج بر سرش گذاشتند . اشعث با سپاهى انبوه براى جنگ با زیاد به راه افتاد . ابوبکر نامه‏اى به مهاجر بن ابى امیه که در شهر صنعاء بود ، نوشت و در این نامه به مهاجر دستور داد که با سپاهیان خود به یارى زیاد برود .

مهاجر جانشینى در صنعاء براى خود تعیین کرد و به طرف زیاد رهسپار گشت . زیاد و مهاجر با سپاهیانشان به اشعث و لشگریانش حمله نموده آنانرا شکست دادند . مسروق کشته شد . اشعث و دیگر باقیماندگان به قلعه‏اى بنام نجیر پناهنده شدند . مسلمانان قلعه را سخت محاصره کردند ، بطوریکه اشعث و دار و دسته‏اش ناتوان گشتند .

اشعث شبانه نزد مهاجر و زیاد رفت و براى خود از آنان امان طلبید و پیشنهاد کرد که او را نزد ابوبکر ببرند و او طبق نظر خود با اشعث رفتار نماید . مهاجر و زیاد پیشنهاد اشعث را به این شرط پذیرفتند که قلعه را بازکند و لشگریانش را به آنان تحویل بدهد . برخى از مورخان مى‏گویند : اشعث براى ده نفر از خویشانش امان گرفت . مهاجر و زیاد به اشعث امان دادند و پیشنهادش را پذیرفتند . سپس سپاهیان مهاجر و زیاد به قلعه داخل شده همه محاصره‏شدگان را بیرون آورده و اسلحه آنانرا گرفتند و به اشعث گفتند : آن ده نفر را که براى آنان امان گرفته‏اى جدا کن ، مهاجر و زیاد آن ده نفر را رها کردند و بقیه را که هشتصد نفر بودند ، کشتند و دست زنانى را که خضاب کرده بودند ، بریدند .

سپس اشعث را با ده نفر در حالیکه با زنجیر آهنین بسته بودند نزد ابو بکر بردند . ابو بکر آنان را عفو کرد و خواهرش ام فروه دختر ابو قحافه را که کور بود به ازدواج اشعث در آورد ام فروه محمد و اسماعیل و اسحاق را در همسرى اشعث زایید . و در روز عروسى با دختر ابو بکر به بازار مدینه رفته هر چهارپائى را که دید ذبح کرد و گفت : این ولیمه عروسى است ، پول همه این قربانى‏ ها را از مال خودم می دهم و پول آنها را به صاحبانش رد کرد . ابو جعفر محمد بن جریر در تاریخ خود می گوید : مسلمانان و کفار و حتى بنو ولیعه که یاران اشعث بوده او را زمامدار خود کرده بودند ، به اشعث لعنت می کردند . و صحیح‏ترین تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام : و ان امرء دل على قومه السیف ( مردیکه شمشیر را بطرف قوم خود راهنمائى کند ) همین داستان است که متذکر شدیم . » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۱ ص ۲۹۳ تا ۲۹۶]

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۴

بازدیدها: ۱۰۰

طراحی ارزان سایت با وردپرس

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۱۶/۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه شانزدهم و من کلام له علیه السلام لما بویع فی المدینه و فیها یخبر …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code