خانه / 1-20 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۱۸ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۱۸ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه هجدهم

۱۸ و من کلام له علیه السلام

فی ذم اختلاف العلماء فی الفتیا ۱ و فیه یذم أهل الرأی و یکل أمر الحکم فی امور الدین للقرآن ۲

ذم اهل الرأی

ترد على أحدهم القضیّه فی حکم من الأحکام فیحکم فیها برأیه ۳ ،ثمّ ترد تلک القضیّه بعینها على غیره فیحکم فیها بخلاف قوله ۴ ،ثمّ یجتمع القضاه بذلک عند الإمام الّذی استقضاهم ۵ ، فیصوّب آراءهم جمیعا ۶ و إلههم واحد ۷ و نبیّهم واحد ۸ و کتابهم واحد ۹ أفأمرهم اللَّه سبحانه بالاختلاف فأطاعوه ۱۰ أم نهاهم عنه فعصوه ۱۱

الحکم للقرآن

أم أنزل اللَّه سبحانه دینا ناقصا فاستعان بهم على إتمامه ۱۲ أم کانوا شرکاء له ، فلهم أن یقولوا ، و علیه أن یرضى ۱۳ ؟ أم أنزل اللَّه سبحانه دینا تامّا فقصّر الرّسول صلّى اللَّه علیه و سلّم عن تبلیغه و أدائه ۱۴ ، و اللَّه سبحانه یقول : « ما فرّطنا فی الکتاب من شی‏ء ۱۵ » و فیه تبیان لکلّ شی‏ء ۱۶ ، و ذکر أنّ الکتاب یصدّق بعضه بعضا ، و أنّه لا اختلاف فیه ۱۷ فقال سبحانه : « و لو کان من عند غیر اللَّه لوجدوا فیه اختلافا کثیرا » ۱۸ . و إنّ القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق ۱۹ ، لا تفنى عجائبه ۲۰ ، و لا تنقضی غرائبه ۲۱ ، و لا تکشف الظّلمات إلاّ به . ۲۲

ترجمه خطبه هیجدهم

در سرزنش اختلاف علماء در فتواها ۱ در این خطبه عمل ‏کنندگان به رأى بى ‏ماخذ را سرزنش می نماید و احکام مربوط به امور دینى را به قرآن موکول می کند . ۲

سرزنش اهل رأى

هنگامیکه در حکمى از احکام قضیه ‏اى براى یکى از قضات مطرح می گردد ، با رأى خود در آن قضیه حکم می کند ۳ . سپس عین همان قضیه به قاضى دیگرى روى میآورد ، این قاضى برخلاف حکم شخص اولى قضاوت می نماید ۴ . سپس قضات مزبور براى تشخیص و واقعیت ، نزد آن رهبر که آنان را به قضاوت نصب کرده است ، جمع میشوند ۵ آن رهبر همه آراء آنان را تصویب می نماید ۶ در صورتیکه خداى آنان یکى است ۷ پیامبر آنان یکى است ۸ کتابشان یکى است ۹ آیا خداوند سبحان است که آنانرا باختلاف دستور داده است و آنان اطاعتش کرده ‏اند ۱۰ یا آنانرا از اختلاف نهى نموده ، و آنان مخالفتش کرده ‏اند ۱۱

حکم از آن قرآن است

یا خداوند سبحان دینى ناقص فرستاده و از آنان براى تکمیل دین کمک خواسته است ۱۲ یا این قضات شرکاى خداوندى در حکمند که آنان میتوانند مطابق رأى خود بگویند و خداوند رضایت به حکم آنان بدهد ؟ ۱۳ یا خداوند دینى کامل فرستاده است ، ولى پیامبر اکرم ( ص ) در تبلیغ و اداى آن دین تقصیر نموده است ۱۴ در صورتیکه خداوند سبحان میگوید : ما فرطنا فى الکتاب من شیئى ( ما در قرآن هیچ تفریطى نکرده‏ایم ۱۵ و فیه تبیان لکل شیئى ( و در قرآن براى همه چیز بیانى است ) ۱۶ و خدا متذکر شده است که بعضى از آیات کتاب الهى ، بعض دیگر را تصدیق مینماید و در این کتاب اختلاف وجود ندارد ۱۷ ، لذا خداوند سبحان فرموده است وَ لَو کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ( اگر این قرآن از نزد غیر خدا نازل شده بود ، اختلاف زیادى در آن پیدا میکردند ۱۸ . ظاهر قرآن زیبا و شگفت‏انگیز و باطن آن عمیق است ۱۹ شگفتى‏هاى قرآن فناناپذیر ۲۰ و معانى بى‏نظیرش را پایانى نیست ۲۱ و تاریکى‏ها بدون استمداد از آن مرتفع نخواهد گشت ۲۲ .

تفسیر عمومى خطبه هیجدهم

۳ ، ۴ ترد على احدهم القضیّه فى حکم من الاحکام فیحکم فیها برأیه ، ثمّ ترد تلک القضیّه بعینها على غیره فیحکم فیها بخلاف قوله ( هنگامیکه در حکمى از احکام ، قضیه‏اى براى یکى از قضات مطرح می گردد ،با رأى خود در آن قضیه حکم می کند . سپس عین همان قضیه به قاضى دیگرى روى می آورد ، این قاضى بر خلاف حکم شخص اولى قضاوت می نماید )

علت اختلاف در قضاوت‏ها و فتواها

عللى که ممکن است منشأ اختلاف قضات در احکامى که صادر می کنند ،

بوده باشد :

۱ اختلاف در مقدار و چگونگى اطلاع قضات و مجتهدان از مأخذ .

این اختلاف با نظر به کم و زیادى عشق به مطالعه و بررسى و تحمل زحمت تفکر در مفاد مأخذ و جستجوى منابعى که قانون از آنها استخراج میشود و کوشش در بررسى آراء و عقاید دیگر قانون‏دانان و قضات ، یک پدیده کاملا معمولى است . آنچه که مقتضاى تعهد اسلامى و انسانى قاضى است ،پیگیرى گسترده و عمیق براى بررسى مأخذ و حتى اهمیت‏ دادن به احتمال وجود مأخذى است ، که در حکم او مؤثر خواهد بود . اگر قاضى یا مجتهد احتمال قابل اعتنائى بدهد که مأخذى دیگر وجود دارد که میتواند معرفت او را درباره قانون و استثناءها و تقیید و توضیح آن کامل‏تر نماید ، [ به ملاک ممنوعیت عمل به مأخذ پیش از پیگردى از همه آنچه که ممکن است تأثیرى در حکم و نتیجه استنباط داشته باشد ] واجب است که احتمال مزبور را تا سرحد یقین یا اطمینانى قانع ‏کننده ، تعقیب نماید . جاى تردید نیست که همه قضات و دیگر صاحب نظران که نیازمند اطلاعات می باشند ، این عمل لازم را انجام نمی دهند .

۲ اختلاف در چگونگى بهره ‏بردارى از مآخذ .

آگاهى از قوانین ادبى زبانى که مأخذ قانون با آن زبان تدوین شده است ، همچنین قریحه و ذوق ادبى و انسان‏ شناسى قضات و مجتهدان ، عاملى دیگر در بروز اختلاف در حکم و فتوى می باشد . شرط لازم در این مسئله بسیار روشن است که قاضى و مفتى باید حد اکثر قدرت و استعداد خود را در فراگیرى قوانین ادبى و اعمال ذوق در فهم و تطبیق آنها بر مأخذ به کار ببندند و همان‏طور که در علت اول اختلاف گفتیم ، اندک تقصیر و قصور ناشى از جدى ‏نگرفتن موضوع برخلاف تعهد قضائى و منصب فتوى بوده ، مسئول شمرده می شوند .

۳ تشخیص موضوعى که براى قاضى و مجتهد براى حکم و فتوا مطرح شده است .

معمولا چنین است که قضات و مجتهدان از تشخیص همه جانبه موضوع که حکم و فتوا درباره آن صادر خواهد گشت ، ناتوانند ، زیرا دور از شغل اختصاصى آنان میباشد و اگر هم بخواهند نظرى در تشخیص موضوع بدهند ،اگر از اهل خبره آن موضوع و رویداد بوده باشند ، بعنوان یک فرد خبره میتوانند دخالت کنند ، بهمین جهت است که در فقه اسلامى مخصوصا در فقه تشیع ، تشخیص موضوع به عهده خبرگان عرف و عقلاء موکول شده است .

خصوصیتى که شغل قضات دارد ، اینست که تطبیق قانون بر مورد قضاوت بر عهده قاضى است و این تطبیق احتیاج شدید بر درک و شناخت موضوع دارد بعبارت اصطلاحى : فتوى همواره به شکل قضایاى کلیه صادر می گردد . به این معنى که مجتهد می گوید : آشامیدن مسکرات حرام است . این فتوى شامل همه مواد مسکر است ، چه در زمان فتوى و در یک رویداد مشخص وجود داشته باشند یا نداشته باشند . در صورتیکه حکم همواره درباره موضوع و رویداد موجود صادر می شود ، چه حکم قضائى و چه حکم اجتهادى مانند تحریم تنباکو که مرحوم آیه اللّه سید محمد حسن شیرازى صادر کرد . حکم قضات هم در همه موارد ، درباره قضایا و رویدادهایى که موجود است صادر مى ‏شود و با حکم قاضى حل و فصل می گردد . بنابراین کوشش بسیار فراوان درباره شناخت و تشخیص قضایا و رویدادها به وسیله خبرگان و متخصصان هر یک از انواع قضایا واجب است . مسلم است که خبرگان و متخصصان نیز بجهت اختلاف در علاقه به کار و فهم و ذوق و احساس تعهد شغلى بسیار مختلف می باشند .

اینست علت سوم اختلاف در حکم قضات و مجتهدان .

۴ تقید به اصول و عقاید خاص که قاضى و مجتهد آنها را پذیرفته ‏اند

این اصول و عقاید معمولا یک عینک ناملموس به دیدگان حکم‏کننده میزنند که چه بخواهد و چه نخواهد در حکم صادرشده تأثیر می گذارد . هر اندازه‏هم که حکم‏کننده از قدرت شخصیت برخوردار باشد ، نمی تواند آن عینک را حد اقل در مواردى که مأخذ و دلایل حکم صراحت قاطعانه ندارند ، از چشمان خود کنار بزند . سعادتمند است آن جامعه‏اى که متصدیان حکم قضائى یا فتوائى آن جامعه داراى اصول و عقایدى باشند که موافق قوانین و مآخذ آنها بوده باشند ، مثلا خوشبختى یک جامعه اسلامى در آن است که قضات و مجتهدان آن جامعه داراى اصول و عقایدى باشند که با قوانین و مآخذ فقهى و حقوقى آن جامعه همآهنگ مى ‏باشند . در این مسئله مهم نیز ممکن است حکم‏کنندگان با نظر به قدرت ایمان و ضعف آن بالنسبه به اصول عقاید مورد پذیرش و همچنین با نظر به اختلاف آنان در تفسیر و توجیه مآخذ و منابع قانون براى تطبیق با اصول و عقاید پذیرفته‏ شده مختلف بوده باشند . این اختلافات مادامیکه به تقصیر و کوتاهى در شرایط عقلى و قانونى حکم مستند نباشد ،یعنى حکم‏ کننده با تمام تقواى قضائى و فتوائى و بدون کمترین تقصیر و کوتاهى اقدام به صدور حکم و فتوا نماید ، از عهده مسئولیت خود برآمده است . با ملاحظه این شرایط قضات و مجتهدین میتوانند در احکام و فتاوائى که صادر می کنند اختلاف نظر نداشته باشند و اگر اختلافى هم بوجود بیاید ، اخلالى به زندگى فردى و اجتماعى وارد نیاورد . آنچه که مورد ملامت و توبیخ امیر المؤمنین علیه السلام در این خطبه است ، احکامى است که قضات با استناد به راى صادر می نمایند .

توضیح آنکه احکام و قوانین مدنى و جزائى و سایر انواع قوانین در اسلام باید مستند به منابع چهارگانه کتاب و سنت و اجماع و حکم صریح عقل بوده باشد . در تفسیر خطبه گذشته تفسیر مختصرى را درباره منابع چهارگانه بیان نمودیم در این مبحث براى توضیح معناى « رأى » مجبوریم مقدارى در منبع چهارم که حکم عقل است ، بررسى نمائیم .

اشکال استدلال عقلى که برخى از فقها ، در استنباط احکام و تکالیف فقهى و حقوقى عمل مى ‏کنند بقرار زیر است :

۱ قیاس عبارتست از تعمیم و تخصیص حکم که در یکى از منابع چهارگانه آمده است ، از موضوع ذکر شده در دلیل ، بجهت علتى که براى آن حکم در نظر قاضى و مجتهد جلوه ‏گر شده است ، یعنى قاضى یا فقیه ظن برده است که حکم مفروض مستند به آن علت است که به نظرش رسیده است بعنوان مثال :

اگر متن دلیل حکم چنین بوده باشد که مسکرات حرام است ، قاضى یا فقیه علت این حکم را مسمومیت ریه و کبد در نظر بگیرد و در نتیجه ممنوعیت آشامیدن مسکرات را به آنچه که باعث مسمومیت میشود ، تخصیص بدهد ،بهمین جهت اگر با فعالیت‏هاى شیمیائى مسمومیت مفروض بر طرف شود ، ولى خاصیت سکر در ماده مسکر باقى بماند ، محکوم به جواز می باشد . این گونه استنباط که به ظن و تخمین قاضى یا مجتهد مستند است ، اعتبار فقهى ندارد زیرا ظن مطلق که دلیلى بر حجیت آن وجود ندارد ، نمی تواند مأخذى صحیح براى حکم بوده باشد . اختلافات ناشى از این گونه قیاس‏ گیرى‏ها از دیدگاه امیر المؤمنین علیه السلام محکوم است ، زیرا مستند به رأى و نظرى است که منشاء ثابت شده قانونى ندارد .

۲ استحسان ممکن است انواعى داشته باشد ، ولى عمده آنها عبارتست از حدس مناسبت ما بین حکم و موضوع . قاضى یا مجتهد حکمى را مناسب موضوعى تلقى میکند و حکم مفروض را بر آن موضوع استحسان می نماید .

مانند اینکه گذاشتن دست‏ها رویهم و نهادن آن‏ها به سینه یا روى شکم در حال قرائت نماز ، نوعى خضوع و تسلیم در برابر خدا تلقى شود . حکم عبارتست از وجوب گذاشتن دستها رویهم و نهادن آن‏ها به سینه یا روى شکم ، و موضوع عبارتست از احترام و تعظیم خداوندى . اگر این حکم مستند به حدس شخصى باشد ، مسلما موجب بروز اختلافات خواهد گشت که در جمله مورد تفسیر مردود شناخته شده است .

۳ تنقیح مناط قطعى قاضى یا مجتهد با این دلیل قطع پیدا مى‏کند که علت ملاک حکم فلان چیز است . البته در امثال این موارد ، قطعى که براى آن دو به وجود آمده است ، اگر مستند به مقدمات و عوامل عقلانى بوده باشد حجت بوده و قابل استناد براى حکم قاضى و فتواى مجتهد مى‏باشد ولى اندک تردید در صحت مقدمات حکم و فتوى را از حجیت میاندازد . این مأخذ سوم هم بجهت دخالت حدس و دریافت‏هاى شخصى میتواند یکى از عوامل بروز اختلاف در حکم و فتوى بوده باشد .

۴ قیاس اولویت مانند نهى از بى ‏اعتنائى به پدر و مادر با گفتن کلمه « اف » که ممنوعیت دشنام و زدن را بطریق اولى اثبات می نماید . بدان جهت که نهى از حد اقل ، نهى از حد اکثر را بطور بدیهى در بر دارد ، لذا اینگونه موارد نمى ‏تواند منشاء بروز اختلاف بوده باشد . بطور کلى اختلافات ناشى از اشکال استدلال عقلى مزبور و نظایر آن در جملات امیر المؤمنین علیه السلام مردود گوشزد شده است . البته چنانکه در مبحث پیشین گفتیم : احکامى که از عقل سلیم و پاک از خیالات و هوسها و هماهنگ با وجدان ، صادر می شود ،یکى از منابع کار قضاوت و فتوى است و این احکام بجهت اشتراک همه عقول سلیم و هماهنگ با وجدان ، منشاء بروز اختلاف نمیباشد . ۵ ، ۶ ثمّ یجتمع القضاه بذلک عند الامام الّذى استقضاهم فیصوّب آرائهم جمیعا ( سپس قضات مزبور براى اثبات نظر خود نزد آن رهبر که آنانرا بر قضاوت نصب کرده است جمع میشوند و آن رهبر آراء همه آنانرا تصویب می نماید )

رهبر چگونه مى ‏تواند آراء مختلف قضات را تصویب نماید

آن رهبر نادان که شغل رهبرى را براى ارضاى حس خودپرستى بدست آورده است ، همه آراء متضاد قضات را تصدیق و تصویب می کند تو درست حکم کرده‏اى ، او هم درست حکم کرده است آیا حکم جمع میان دو ضد در قلمرو قضاوت از دیگر پدیده ‏هاى جهان هستى و شئون انسانى ، جدا است ؟

این محال بدیهى در قلمرو قضاوت وجود ندارد وقتى که فرض اینست که منابع و مأخذ حکم یکى است و موضوعى که مورد قضاوت قرار گرفته است یکى است ، این اختلاف از کجا ناشى شده است ؟ جز تکیه بر حدس و دریافت شخصى یا دخالت غرض‏هاى سودجویانه ، عاملى دیگر بر اختلاف دیده ‏نمی شود فرض می کنیم که دو قاضى واقعا صاحبنظرند ، یقینا هر دو مى‏دانند که حکم الهى درباره یک موضوع بیش از یکى نیست ، چرا براى رفع اختلاف اقدام به بررسى ‏هاى عمیقانه و حذف حدس‏ها و دریافت شخصى نمى‏ نمایند اگر آنان برى از هوى و هوسند ، بچه دلیل در ریشه‏ کن کردن عوامل اختلاف نمی کوشند این وظیفه رهبر و یا رهبران است که هرگونه وسیله رفع اختلافات را آماده کنند نه اینکه براى بدست آوردن دل همه آنان اختلافاتشان را تصویب نمایند ۷ ، ۹ و الههم واحد و نبیّهم واحد و کتابهم واحد ( در صورتیکه خداى آنان یکى است ، پیامبر آنان یکى است ، کتابشان یکى است )

مشیت بالغه خداوندى یکى و آورنده قانون یکى و منبع قانون نیز یکى است

احکام و تکالیفى که به وسیله پیامبران عظام به جوامع بشرى ابلاغ شده است ، منعکس‏کننده مشیت خداوندى درباره صلاح و فساد انسانها است یعنى حیات معقول انسانها که مقتضاى مشیت خداوندى است و بدون کوشش انسانها در راه تنظیم عوامل این حیات قابل تحقق نیست ، لذا خداوند متعال به وسیله پیامبران راه تنظیم آن عوامل را به وسیله تعیین احکام و تکالیف روشن ساخته است . هدف اصلى فرستادن پیامبران و فداکارى‏هاى آنان و ابلاغ دستورات خداوندى « حیات معقول » انسان‏ها است و اصول بنیادین این حیات ، واقعیات مشترکى است که در همه انسانها وجود دارد . پس انسان یک حقیقت غیر قابل تجزیه است و خداى این انسانها یکى است و پیامبرشان که بازگوکننده مشیت خداوندى درباره حیات معقول انسانها است یکى است و منبع اصلى احکام و تکالیفى که تنظیم‏کننده حیات مزبور است ، کتاب الهى است که جامع همه واقعیاتى است که بوسیله پیامبران گذشته و عقل سلیم و فطرت پاک ابراز میگردد .

اختلاف سازنده و اختلاف ویرانگر

درک واقعیات و تطبیق آنها بر شئون حیات معقول بشرى ، ممکن است دو نوع اختلاف به وجود بیاورد . اختلاف سازنده و اختلاف ویرانگر . هر اختلافى که مربوط به تنوع موقعیت‏ها و شئون بشرى در مجراى دگرگونى‏ها یا مربوط به اختلاف فهم و موضع‏گیرى خاص صاحب نظران بوده و خودخواهى در آن دخالت نکند ، اختلاف سازنده نامیده مى ‏شود و منظور امیر المؤمنین علیه السلام رد اینگونه اختلاف نیست .

و هر اختلافى که ناشى از بى‏اطلاعى و دخالت‏دادن پندارهاى بى‏ اساس در رأى و قصور فهم و ناشایستگى اظهار نظر در واقعیات و خودخواهى‏ها بوده باشد اختلاف ویرانگر نامیده می شود ، توبیخ امیر المؤمنین علیه السلام متوجه این نوع اختلاف است و رنج درونى این پیشواى الهى که از محتواى جملات این خطبه بخوبى روشن می گردد ، ناشى از این اختلاف است . ۱۰ ، ۱۱ ا فامرهم اللَّه سبحانه بالاختلاف فاطاعوه ام نهاهم عنه فعصوه ( آیا خداوند سبحان است که آنان را به اختلاف دستور داده است و آنان اطاعتش کرده‏اند یا آنان را از اختلاف نهى فرموده است و آنان خدا را معصیت کرده ‏اند ؟ )

سرتاسر قرآن دستور به وحدت و تهدید درباره اختلاف است

مگر خداوند نمیفرماید : « قُلْ اِنَّما اَعِظُکُمْ بِواحِدَهٍ اَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‏ وَ فُرادى‏ » [سبا آیه ۴۶] ( به آنان بگو : من تنها شما را به یک حقیقت پند میدهم : همه شما دو تا دوتا ( جمعى ) و یک یک ( فردى ) براى خدا قیام کنید ) مگر خدا نمی فرماید :

« یا اَیُّهَا النَّاسُ اِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ اُنْثى‏ وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ اَتْقاکُمْ » [الحجرات آیه ۱۳] ( اى مردم ، ما شما را از مردى و زنى آفریدیم و شما را تیره‏ها و قبایلى قرار دادیم تا همدیگر را درک کنید [ و زندگى هماهنگ داشته باشید ] بافضیلت ‏ترین شما در نزد خداوند باتقوى ‏ترین شما است .

این آیه قرآن است که میگوید : وَ اعتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا [ آل عمران آیه ۱۰۳] ( همگى چنگ به وسیله الهى بزنید و پراکنده نشوید ، [ زیرا متلاشى میگردید و با شکست روبرو میشوید و بوى انسانیت [ یا بنیان زندگى ] شما نابود می گردد . ] هیچ راه دیگرى براى ریشه‏کن‏کردن اختلافات ویرانگر جز عمل به ملاک وحدت که در سه آیه فوق آمده است ، وجود ندارد . این ملاک عبارت است از : ۱ ان تقوموا للَّه ( براى خدا قیام کنید ) ۲ ان اکرمکم عند اللَّه اتقاکم ( بافضیلت ‏ترین شما در نزد خدا ، باتقواترین شما است ) ۳ حبل اللَّه ( وسیله خداوند ) یعنى همه انسانها باید بدانند و بالاخره هم خواهند دانست که وحدت مطلوب که رکن اساسى حیات معقول انسانها است ، بدون انگیزگى الهى امکان‏پذیر نخواهد بود . بشر حرف و حماسه و شعر فراوانى درباره وحدت انسانها گفته است و پس از این هم خواهد گفت ، ولى اگر درست دقت نمایند ،

خواهند دید اثر آنهمه حرف‏ زدنها و حماسه‏ بازیها و شعرسرودنها جز یک تحریکات بسیار سطحى و بى ‏اساس و زودگذر چیزى نبوده و نخواهد بود .

ملاک درک و ایجاد وحدت که بر محکم‏ترین بنیاد عالم هستى استوار است ،

همانست که در قرآن آمده و ما آن را متذکر شدیم .

یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ کافَّهً [البقره آیه ۲۰۸] ( اى مردم با ایمان ، همگى و عموماً در صلح و صفا وارد شوید ) .

فَمَنْ آمَنَ وَ اَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ [ الانعام آیه] ( کسانیکه ایمان آوردند و به اصلاح فرد و اجتماع پرداختند ، براى آنان نه ترسى هست و نه اندوهى . اَنْ تَبَروُّا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَیْنَ النَّاسِ [ البقره آیه ۲۲۴] ( نیکوکارى کنید و تقوى بورزید و در میان مردم صلح را برقرار کنید ) فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ [ الانفال آیه ۱]

( به خدا تقوى بورزید و در میان خود صلح و صفا برقرار کنید . ) اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَهٌ فَاَصْلِحُوا بَیْنَ اَخَوَیْکُمْ [ الحجرات آیه ۱۰ ] ( مردم با ایمان برادران یکدیگرند ، میان برادرانتان صلح را برقرار کنید ) آیا این آیات که در ایجاد اتحاد و صلح میان مردم با صراحت کامل دستور میدهند ، از اختلافات ویرانگر قضاوت‏ها و فتاوى جلوگیرى نمیکنند آیا امکان دارد که خداوند متعال براى ایجاد صلح و صفا و برداشتن پراکندگى‏ها تأکید مینماید ، اختلاف در قضاوت و فتوى را که موجب تشتت و پراکندگى ارتباطات افراد جامعه میباشد ، تجویز نماید ؟ آیا این بهانه صحیح است که من قاضى هستم ، من مجتهدم ،همین است که میگویم و دیگر صاحبنظران بایستى از من تبعیت کنند ؟ این نوعى از خودخواهى خطرناک است که به قیمت ازبین‏رفتن جانهاى آدمیان و پایمال‏ شدن حقوق کار و نابودشدن شخصیت‏ها تمام می گردد .

آیا با آن همه دلایل عقلى و این همه آیات که با بیانات گوناگون ، حیات و شئون آن را جلوه‏گاه عظمت و مشیت خداوندى مطرح می کنند میتوانند اختلافات ویرانگر را تجویز نمایند ؟ براى رسیدن به وحدت و صلح در روابط انسانى ، جز شوراى قضائى و شوراى فتوائى راه دیگرى وجود ندارد . شورائى که بتواند نخست خودخواهى و تکیه بر رأى شخصى مخلوط با ذوقیات بى ‏اساس و اصول پیش ‏ساخته اثبات‏نشده را از دلهاى اعضاى شورى بزداید . ۱۲ ام انزل اللَّه سبحانه دینا ناقصا فاستعان بهم على اتمامه ( یا خداوند سبحان دینى ناقص فرستاده و از آنان براى تکمیل دین کمک خواسته است )

مگر میخواهند با آن آراء ساخته و پرداخته نقص دین الهى را جبران کنند ؟

بعضى از اشخاص بى‏اطلاع از همه ابعاد ایده ‏ئولوژى اسلامى ،می گویند : این دین پیش از هزار و چهار صد سال در عربستان ظهور کرده است .

و نمیتواند پس از این همه پیشرفت‏هاى علمى و جهان‏بینى و انسان‏ شناسى پاسخگوى احتیاجات امروز جامعه بوده باشد . این مطلبى است که با اشکال مختلف و با انگیزه‏هاى گوناگون بیان می شود . در میان این مدعیان تاکنون یک نفر پیدا نشده است که منابع و مآخذ همه ابعاد ایده ‏ئولوژى اسلامى را که بسیار وسیع و عمیق است ، بیطرفانه بررسى نموده و ادعاى خود را اثبات نماید . مقدار فراوانى از این مدعیان به تقلید از کسانى که با عینک پیش ساخته به اسلام مى ‏نگرند ، سخن می گویند .

عده‏اى دیگر از مخالفت هوى و هوس‏هاى حیوانى و خودخواهى که در دین اسلام مورد تأکید شدید است ، مى ‏هراسند . گروه دیگر چند مسئله مشکل‏نما را در دین اسلام مى ‏بینند و یا از دهانها می شنوند ، بجاى آنکه به تحقیق لازم و کافى در آن مسائل بپردازند ، حکم به نقص اسلام صادر مینمایند مانند تعدد زوجات که با نظر به شرایط بسیار سختى که براى مجاز بودن آن بیان شده است ، در حقیقت یک حکم اضطرارى است که هیچ عاقلى در موقعیت‏هاى طبیعى و معتدل اقدام به آن نمی نماید و مانند بردگى که در صدر اسلام شیوع داشته و مستند به عوامل ریشه ‏دار اجتماعى گذشته بوده است . اسلام بامنطقى ‏ترین راه‏ها ریشه‏ هاى بردگى را سوزانید و با طرق گوناگون مانند مصرف‏کردن سهمى از زکات براى آزادکردن برده‏ها و مقرر داشتن آن ، بعنوان کیفر بعضى از جرم‏ها و غیر ذلک . . . با جریان بردگى به مبارزه برخاست .

گروهى دیگر با مطالعه محدود و حرفه‏اى در برخى از مسائل اسلامى ،تنها باین هدف که اطلاعى از اسلام ابراز کند ، درباره محدودیت و نقص اسلام قلمفرسایى میکنند . ما نمیتوانیم سخنى با این گونه مدعیان داشته باشیم ،مگر اینکه بگوئیم : « آقایان ، فراموش نکنید که وجدان هم وجود دارد » بعنوان نمونه وقتى که اینجانب درس قانون مجازات سرقت را در اسلام تدریس کردم ، و فاضل ارجمند آقاى منوچهر صدوقى آنرا باضافه تحقیقات خودشان نوشتند ، به طور تدریجى در حدود بیست نفر از حقوقدانان را که گرایش مذهبى نداشتند ، دعوت به مطالعه و بررسى این قانون نمودم ، پس از بررسى مفاد قانون مزبور ، حتى یک نفر از آن حقوقدانان ، اعتراضى به اصل قانون نگرفتند و بلکه با حالت تعجب و تأسف از بى‏اطلاعى خودشان از فقه اسلامى ،در خود فرورفتند .

بیاد دارم که این مطلب را به بعضى از آنان گفتم که آقایان عزیز ، شما که شنیده بودید فقه اسلامى مجازات سارق را بریدن دست مقرر کرده است ، از این شرایط و مواد اطلاع داشتید ، آنان با کمال صراحت گفتند : نه هرگز برخى دیگر از آنان چنین گفتند : « این قانون را میتوان در معظم‏ترین دانشکده‏هاى حقوق دنیا عرضه نموده ، نه تنها اعتراض منطقى در باره آن شنیده نخواهد شد ، بلکه جنبه انسانى آن ، حقوق‏دانان با فضیلت را به فراگرفتن و تدریس حقوق اسلامى تشویق خواهد کرد ، این لطیفه را هم یکى از آنان گفت « خدا بجهت شدت محبتى که به انسانها دارد ، به بریدن چهار انگشت سارق دستور داده است ، اگر من قانونگذار بودم ، با این شرایط و و موادى که در فقه اسلامى براى مجازات سرقت آمده است ، حکم به کشتن سارق می کردم » .

وقتى که مواد حقوق حیوان را از فقه اسلامى استخراج کردیم این مسئله بخوبى روشن گشت که اسلام همه شئون حیات را از جانداران ناچیز گرفته تا انسانهاى رشدیافته در نظر گرفته ، حقوق همه آنها را تأمین نموده است وجود کلیات فراوان در قوانین اسلامى و مرتفع‏ساختن هرگونه بلا تکلیفى در برابر دگرگونى ‏هاى تاریخ و مشکلات بى ‏سابقه ، با قواعدى امثال لا ضرر و لا ضرار اثبات‏کننده مشمول و فراگیرى مکتب اسلام همه ابعاد انسانى است در هر زمان و هر گونه شرایط . ۱۳ ام کانوا شرکاء له فلهم ان یقولوا و علیه ان یرضى ( یا این قضات شرکاى خداوندى درحکمند که آنان می توانند مطابق راى خود بگویند و خداوند رضایت به حکم آنان بدهد )

این قضات با خداوند شرکت در قانونگذارى ندارند

از آنجا که همه احکام و تکالیف اسلامى تابع مصالح و مفاسدى واقعى هستند که همه آنها را نمیتوان با عقول معمولى درک کرد و از آنجا که هیچ کس در هر مقامى هم که باشد حق تسلط بر دیگرى ندارد ، خواه تسلط زور و قدرت و خواه تسلط قانونگذارى ، لذا وضع قانون در انحصار خداوندى است . معناى اینکه وضع قانون مخصوص بخدا است ، آن نیست که سطحى نگران می پندارند که یک موجود بزرگ در گوشه‏اى از انحصار نشسته و احکام و تکالیفى را به مقتضاى خودخواهى‏ هایش براى مردم وضع مى ‏کند ، بلکه منظور اینست که خداوند بى‏نیاز مطلق که حتى از سودرسانیدن به خودش بى‏ نیاز است ، همه عوامل سود و زیان و نقص و کمال انسانها را می داند و بوسیله احکام و تکالیفى که به مردم ابلاغ میکند ، آنانرا از نقص و زیان ، به سود و کمال واقعى اعتلاء مى‏بخشد . این احکام و تکالیف هدفى بنام لذت نمی شناسد ، اگر چه از بهره بردارى منطقى از این پدیده هیچ چیز را ممنوع نمى‏ سازد .

آنچه که هدف نهائى احکام و تکالیف در دین اسلام است ، به فعلیت رسیدن و بارورشدن همه ابعاد و استعدادهاى مثبت انسانى است که در فطرت او وجود دارند . و بدان جهت که عقول و ادراکات آدمیان از شناسائى همه آن ابعاد و استعدادها و همچنین طرق به فعلیت‏رسانیدن آنها ناتوان است ، لذا نمیتوانند با فعالیت‏هاى محدود مغز خویش همه اسرار عمیق آن ابعاد و استعدادها را درک نموده ، با وضع قوانین صالحه بشر را بکمال مورد انتظار رهنمون گردند . ۱۴ ام انزل اللَّه دینا تامّا فقصّر الرّسول صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم عن تبلیغه و ادائه ( یا خداوند دینى کامل فرستاده است ، ولى پیامبر اکرم ( ص ) در تبلیغ و اداى آن دین تقصیر نموده است ؟ )

هیچ انسانى مانند پیامبر اکرم عظمت وجدى بودن لزوم اداى امانت رسالت را درک نکرده است

رشد اخلاق فاضله و به فعلیت‏رسیدن استعدادهاى عالى انسانى ، بدون احساس تعهد والا و عمل بر طبق آن ، بهیچ وجه امکان‏پذیر نیست تعهد در برابر یزدان پاک براى انسان‏شدن و انسان ساختن دیگران ، نخستین شرط پیامبرى است . احساس تعهد والا و عمل بر طبق آن ، بایستى در همه سطوح روانى پیامبر مانند خون در شریان جریان داشته باشد . او تعهد جدى کرده است که کلمه‏اى مخالف واقع بر زبانش جارى نشود . هوى و هوس را در حیات معقول شخصى خود و در ارتباط با دیگر انسانها دخالتى ندهد .

او تعهد کرده است از همه انواع و شئون خودخواهى برکنار باشد . او تعهد کرده است از عمل‏کردن به دستورات الهى درباره خود و دیگران کمترین تقصیر و قصورى ننماید . او بجهت آشنائى نزدیک با جمال و جلال و سیطره مطلق خداوندى بر دلها و عقول آدمیان حتى خیال خلاف تعهد بر ذهنش خطور نمیکند . او بخوبى میداند که انسان منهاى تعهد یعنى هیچ و پوچ . اساسى‏ ترین تعهد پیامبر اکرم ( ص ) اینست که حیاتى‏ترین امانت را که ابلاغ وسایل رشد و کمال آدمیان است ، با کمال دقت و بدون اندک زیادى و کمى انجام بدهد

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاویلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ [ الحاقه آیه ۴۴ و ۴۵] .( اگر گفتارى را ( پیامبر ) بما نسبت بدهد که اساس ندارد از دست او می گیریم )

وَ اِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذى اَوْحَیْنا اِلَیْکَ لِتَفْتَرِىَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ اِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلاً وَ لَوْ لا اَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ اِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً اِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاهِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیراً [ الاسراء آیه ۷۳ تا ۷۵]( نزدیک بود که آنان ترا در آنچه که بر تو وحى کرده‏ایم مشوش بسازند تا غیر از آنچه را که بر تو وحى کرده ‏ایم بر ما افتراء بزنى اگر چنین کارى را انجام میدادى ، ترا براى خود دوست اتخاذ می کردند .

و اگر ترا ثابت‏قدم نمی کردیم نزدیک بود اندکى بر آنان تکیه کنى . در این صورت دو برابر عذاب زندگى و دو برابر عذاب مرگ ( گنهکاران ) را بر تو مى‏چشاندیم ، سپس از طرف ما بر خود یارى نمی دیدى ) با نظر به دو آیه فوق روشن مى‏ شود که خداوند متعال بجهت اهمیت فوق‏العاده ابلاغ رسالت به فضیلت و کمال و رشد خود پیامبر کفایت ننموده در همه حالات بر تمامى گفتار و کردار پیامبرش نظارت مینماید . که اگر پیامبر بجهت تشخیص نزدیکترین راه به مقصد همان راه را در پیش بگیرد در حالیکه مصلحت واقعى راه دیگرى را ایجاب نماید ، خداوند متعال به او هشدار مى ‏دهد .

۱۵ ، ۲۲ و اللَّه سبحانه یقول « ما فَرَّطْنا فىِ الْکِتابِ مِنْ شَیْئى‏ء [الانعام آیه ۳۷] وَ فیهِ تِبْیانٌ لِکُلِّ شَیئىٍ [النحل آیه ۸۹] و ذکر « اِنَّ الْکِتابَ یُصَّدِقُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ اِنَّهُ لاَ اخْتِلافَ فیهِ فَقالَ سُبْحانَهُ وَ لَو کانَ مِنْ عِنْدِ غَیرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً [ النساء آیه ۸۲] ( و خداوند سبحان می فرماید : « ما در این کتاب درباره هیچ چیزى تفریط ننمودیم و براى هر چیزى در قرآن بیانى است . و بعضى از آیات کتاب بعضى دیگر را تصدیق می نماید و اختلافى در این کتاب وجود ندارد ، لذا خداوند سبحان فرموده است : « اگر این قرآن از نزد غیر خدا نازل شده بود ، اختلاف زیادى در آن پیدا مى‏ کردند )

افراط و تفریطى در قرآن نیست تا تعدیلش کنند و بحثى مختصر در اعجاز قرآن

هیچ کتاب و اثرى از مغز بشرى درباره تفسیر و بایستگى‏هاى انسان و حقیقت جهان تراوش نکرده است ، مگر اینکه انواعى از محدودیتها در محتویات آن کتاب و اثر وجود دارد . کجاست آن کتابى که از عهده توضیح نهائى حقیقت انسان و شئون و بایستگى‏ها و شایستگى‏هاى او برآید و هیچ افراط و تفریط و نسبیتى در آن وجود نداشته باشد ؟ کجاست آن کتابى که آورنده‏اش نیز جزئى از مخاطب‏هاى او قرار بگیرد ؟ آیا کتابى را تا حال سراغ گرفته‏اید که پیچیده‏ترین مسائل جهان هستى و انسان را مطرح نموده بدون اندک اختلاف و تناقضى آنها را حل و فصل نماید ؟ اگر قرآن این کتاب الهى را مورد دقت قرار بدهیم ، براى اثبات الهى بودن آن و اینکه ساخته و پرداخته مغز بشرى نیست ، میتوانیم مسائل زیر را مورد توجه قرار بدهیم :

۱ اشراف و سلطه ‏اى که خواننده آگاه در آیات قرآنى احساس می کند .

این احساس که در هیچ کتاب بشرى به وجود نمیآید ، یکى از شگفت ‏انگیز ترین مختصات قرآن است . در این آیات دقت فرمایید :

وَ قَضى‏ رَبُّکَ اَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاَّ اِیَّاهُ [ الاسراء آیه ۲۳] ( و پروردگار تو حکم کرده است که نپرستید مگر او را ) .

البته پوشیده نیست که مقصود از کلمه « قضى » در این آیه حکم بمعناى اصطلاحى نیست که یک حاکم صادر میکند و مردم هم میتوانند به آن حکم عمل کنند و میتوانند عمل نکنند ، بلکه مقصود جریان مشیت بالغه الهى و تثبیت‏شدن آن در نظام هستى انسانها است ، یعنى عقل و فطرت انسانها را به طورى تعبیه کرده است که بهترین وسیله در راه وصول به هدف اعلاى زندگى که خداشناسى و خدایابى و خداپرستى است ، می باشند و سرنوشت نهایى بشرى محورى جز خداشناسى و خداپرستى و خدایابى ندارد . در این آیه حالت اشراف و سلطه بر هستى و انسان به قدرى روشن است که با اندک اطلاع از ادبیات عربى میتوان درک کرد . این جمله با حالت مخصوصى که گفتیم نمیتواند تراوشى از مغز محدود و روان محاصره‏ شده در گوشه‏اى از طبیعت و تمایلات معمولى بوده باشد . محتواى این جمله اثبات می کند که گوینده آن به همه جهان هستى و انسانها اشراف و سلطه کامل دارد .

یا اَیُّهَا الْإِنْْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلىَ‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ [ الانشقاق آیه ۶] ( اى انسان تو در حالت شدیدین کوشش و تلاش به دیدار پروردگارت نائل خواهى گشت ) محتواى این آیه با طرز جمله‏بندى خاصى که دارد ، با اشراف تمام به ماهیت انسان و هدف نهائى او و مسیرى را که باید در رسیدن به آن هدف سپرى کند ،

سرنوشت اساسى او را تعیین میکند . امکان ندارد این جمله از کسى صادر شود که خود جزئى از انسانهاى غوطه‏ور در طبیعت و آمال و خواسته‏هاى محدود است .

وَ اِذ اِبْتَلى‏ اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّى جاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتى قالَ لا یَنالُ عَهْدى الظَّالِمینَ [ البقره آیه ۱۲۴] ( و بدانجهت که خداى ابراهیم ، وى را با مسائلى که مشیت خدا می خواست ، آزمایش کرد و ابراهیم از عهده آن آزمایشات برآمد ، فرمود : من ترا براى مردم پیشوا قرار دادم ،ابراهیم گفت : آیا از نسل من نیز می توانند به پیشوائى برسند ؟ خدا فرمود : عهد پیشوایى به ستمکاران نمی رسد ) .کسى جز آفریننده ابراهیم و حاکم بر سرنوشت او و همه انسانها نمی تواند چنین جمله ‏اى را با اشراف کامل بیان کند .

 وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ اُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهیداً [ البقره آیه ۱۴۳] ( و بدین ترتیب شما را امتى معتدل قرار دادیم تا ملاک [ و میزان حیات معقول ] مردم باشید و پیامبر ملاک و میزان [ حیات معقول ] شما باشد ) مسلم است که بدون اشراف و سلطه مطلقه بهمه ایده‏ها و آرمانها و عقاید و مصالح و مفاسد بشرى چنین جمله‏ اى از کسى صادر نمی گردد .

اَوَلَمْ یَرَ الْإِنْسانُ اَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَهٍ فَاِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ . وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیى الْعِظامَ وَ هِىَ رَمیمٌ . قُلْ یُحْییهاَ الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّهٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ . [ یس آیه ۷۸ و ۷۹ و ۸۰] ( مگر انسان نمى‏بیند که ما او را از نطفه ‏اى آفریدیم ، این انسان ( بدون آنکه علتى داشته باشد ) ناگهان به خصومت آشکار با ما برخاست ، و براى ما مثلى زد و آفرینش خود را فراموش کرد ، میگوید : کیست که استخوانهاى پوسیده را زنده خواهد کرد .

باین انسان [ که از خلقتش غفلت ورزیده است ] بگو : همان خدائى که آفرینش نخستین استخوانها را به وجود آورد ، بار دیگر آن استخوانها را احیاء خواهد کرد و او بر همه مخلوقات دانا است ) .

فَاَیْنَ تَذْهَبُونَ اِنْ هُوَ اِلاَّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ اَنْ یَسْتَقیمَ وَ ما تَشاؤُنَ اِلاَّ اَنْ یَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمین . [ التکویر آیه ۲۶]( پس به کجا میروید ، جز این نیست که آن قرآن تذکرى است براى عالمیان ، کسانى از شما که میخواهند راه مستقیم به سوى کمال را پیش بگیرند [ از این تذکر بهره ‏ور خواهند گشت ] و شما چیزى را مورد مشیت خود قرار نمی دهید ، مگر اینکه مورد مشیت خداوند عالمیان بوده باشد ) .

جمله به کجا میروید ؟ از مقامى صادر می شود که به « بشر از کجا آمده است ؟ بکجا میرود ؟ و براى چه آمده است ؟ » اشراف داشته باشد . قانونى که حاکم بر خواسته ‏هاى نیک و بد آدمیان است ، آماده شدن زمینه‏اى براى جریان قوانین هستى است که جلوه‏گاه مشیت خداوندى است . اگر بشر با اندیشه و کردار خود زمینه را براى جریان قوانین مثبت و سازنده آماده بسازد ، مشیت خداوندى طبق همان قوانین مثبت و سازنده بجریان خواهد افتاد . پس معناى اینکه شما نمى ‏توانید بخواهید ، مگر اینکه خدا بخواهد ، اینست که خواستن شما در نتیجه آماده ‏شدن زمینه جریان مشیت الهى است که خود مقدمات آنرا به وجود می آورید . این است حکم قاطعانه حیات بشرى در مجراى گردیدن‏ها . حرکت با نادیده‏ گرفتن این قانون مقصدى ندارد ، لذا این سئوال توبیخ‏آمیز که به کجا میروید با اشراف تام و سلطه مطلقه متوجه بشر می گردد .

۲ عدم تناقض در آیات قرآنى

با اینکه در دوران پرتلاطم و پر از رویدادهاى ضد و نقیض زندگى پیامبر اکرم نازل شده است : آغاز رسالت ،و پایان رسالت موقعى که مسلمانان در اقلیت دردناک بسر میبردند ، در آن هنگام که سرزمین عربستان تحت سیطره اسلام قرار گرفته بود ، در شادیها و اندوه‏ها ، در شکست‏ها و پیروزى‏ ها و غیر ذلک ، لحن آیات و سبک آنها بهیچ وجه مختلف و متضاد نمی باشد . و همچنین در قرآن مجید مسائل گوناگون جهان‏بینى و اصول مربوط به تفسیر انسان در ابعاد گوناگونش و همچنین مطالب مربوط به رابطه انسان با خدا و رابطه جهان با خدا و رابطه انسان با جهان ، و رابطه انسان با انسان به طور متنوع وارد شده است ، بدون اینکه تناقض و تضادى میان آنها وجود داشته باشد ، با اینکه قرآن نه کتاب علمى معمولى است که دقت خاصى در مقدمات و نتایج و ابواب و فصول موضوعات مبذول شود و نه یک کتاب فلسفى است که تجزیه و ترکیب مسائل بنیادین جهان ‏بینى را با دقت کامل تنظیم می نماید . این عدم تقید میبایست اختلافات و تناقض‏گوئى هایى را در قرآن به‏وجود بیاورد ، مخصوصا با نظر به تلاطم و بى‏قانون‏بودن جامعه‏اى که پیامبر اکرم در آن زندگى میکرد . برخى از مسیحیان و دیگر اشخاص خارج از اسلام که در صدد پیداکردن اختلاف و تناقض در قرآن برآمده ‏اند ،در حقیقت بى ‏اطلاعى خود را از قوانین ادبیات عرب و دیگر مسائل انسان‏شناسى و جهان‏بینى به ثبوت رسانیده ‏اند .

۳ نفوذ شگفت‏انگیز معانى آیات قرآنى در همه سطوح روانى آدمى

باین معنى که مفردات و ترکیباتى که در یک آیه قرار گرفته ‏اند ، در درجه‏اى از فصاحت و زیبائى مى ‏باشند که موجب بروز جذبه روانى مافوق شعر میگردند .

در حدود شش هزار و ششصد و شصت و شش آیه که قرآن را تشکیل میدهند از امتیاز مزبور برخوردار هستند . با اینحال هیچ یک از محتویات این آیات نه تنها مخالف عقل و منطق نمیباشند ، بلکه بجهت توافق شدید آیات با وجدان و فطرت پاک و عقل سلیم ، دلیل آنها همراه خود همان قضایا است و براى اثبات حق‏بودن آن محتویات ، تنها درک آنها کافى است . وقتى که آیه قرآنى میگوید :

وَ اَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ اِلاَّ ما سَعى‏ . وَ اَنَّ سَعُْیَهُ سَوْفَ یُرى‏ [النجم آیه ۳۹] ( و نیست براى انسان مگر سعى او و قطعا سعى او بزودى دیده خواهد شد ) . با اندک اندیشه درباره احساس عمیق درونى که دینامیسم حیات کار است و با کمترین توجه بر اینکه هیچ کنشى در جهان هستى بدون واکنش نخواهد بود ، محتواى آیه مزبور بدون احتیاج به تنظیم فرمولهاى ریاضى و اشکال منطقى ارسطوئى از درون آدمى نمودار می گردد . البته این نکته را در نظر می گیریم که اینگونه بهره‏ بردارى عالى از قرآن مخصوص آن انسانهائى است که با قلبى بى ‏آلایش ، عشق به درک کمال و گرایش به آن دارند و نیروى تمیز حق از باطل را دردرونشان خفه نکرده‏اند . حقیقت اینست که مهمترین مختص سلامت و پاکى فطرت آدمى ، عشق به حقیقت‏یابى است که تا آلودگى‏هاى پست حیوانى آنرا محو نساخته باشد ، خود همان عشق موقعیت و مسیر او را در تکاپوى به سوى کمال مشخص و اثبات میکند ، این منطقى که از نهاد چنین عشق سازنده به وجود میآید ، مافوق همه منطق‏هایى که با صحت و بطلان مواد خام خود کارى ندارد :

عشق آمر کل ما رقعه‏اى او قلزم و ما قطره‏اى
او صد دلیل آورده و ما کرده استدلالها

دیوان شمس غزل یکم و اینست معناى جمله امیر المؤمنین علیه السلام در پایان این خطبه :

و انّ القرآن ظاهره انیق ( و ظاهر قرآن زیبا و شگفت ‏انگیز است ) .

۴ عمق معانى قرآن

که در جمله بعد آمده است : و باطنه عمیق ( و باطن قرآن عمیق است ) .

نباید چنین تصور شود که مقصود از عمق معانى ، دشواربودن و حالت معمائى است که هیچ کس نمى‏فهمد ، بلکه مقصود اینست که قرآن همه مسائل نهائى مربوط به انسان و جهان را در آیاتى که کلمات و جملات آن بسیار ساده و زیبا است ، مطرح نموده است . بعنوان نمونه :

وَ کَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْیَهٍ کانَتْ ظالِمَهً وَ اَنْشَأَْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرینَ . فَلَمَّا اَحَسُّوا بَأْسَنا اِذا هُمْ مِنْها یَرْکُضُونَ . لا تَرْکُضوُا وَ ارَْجِعُوا اِلى‏ ما اُتْرِفْتُمْ فیهِ وَ مَساکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْئَلوُنَ . قالوُا یا وَیْلَنا اِنَّا کُنَّا ظالِمینَ . فَما زالَتْ تِلْکَ دَعُْواهُمْ حَتَّى جَعَلْناهُمْ حَصیداً خامِدینَ . وَ ما خَلَقْنا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیُْنَهُما لاعِبینَ . ۱ ( ما بسا آبادى ‏ها را که ستمگار بودند ، شکستیم و نابودشان ساختیم و پس از آنها گروه دیگرى را به وجود آوردیم ، در آنهنگام که آن ستمگاران غضب ما را احساس کردند ، ناگهان پا به فرار گذاشتند . [ بآنان گفته شد : ] فرار نکنید و برگردید به آن وضع پیشین خود که خودکامگى و اسراف در معیشت را در آن براه انداخته بودید و برگردید به جایگاه‏هاى قبلى خودتان ،شما مسئول قرار خواهید گرفت . آنان گفتند : واى بر ما ، ما ستمگاران بوده‏ ایم . این گفتارشان مستمر بود تا آنگاه که آنان را درو شده و خمود روى زمین انداختیم . ما آسمان و زمین و آنچه را که میان آنها است در حال بازى و براى بازى نیافریده ‏ایم ) .

آیات فوق با کلمات ساده و بدون اندک پیچیدگى و ابهام در مفهوم جملات ، باعظمت‏ ترین و اصیل‏ترین قوانین عالم هستى و مشیت خداوندى و زندگى آدمى را بیان مى‏ کند . در صورتیکه هر انسانى که با مقدارى از ادبیات عربى آشنائى داشته باشد ، میتواند از آیات فوق استفاده نماید . بعبارت کلى‏تر هر انسانى به اندازه آشنائى با معانى کلمات آیات فوق و مقدار و چگونگى اطلاعى که درباره قوانین عالم هستى و مشیت خداوندى و ابعاد زندگى آدمى دارد ، از آیات فوق بهره‏بردارى خواهد نمود . براى توضیح بیشتر تحلیل زیر را در آیات مزبوره مورد توجه قرار بدهیم :

۱ ستم و ستمکارى انحراف از « حیات معقول » است و این انحراف بقدرى مورد غضب الهى است که کیفر آنرا در همین دنیا به ستمکاران میچشاند و چنانکه در شماره‏هاى بعدى تحلیل خواهیم کرد ، این غضب و کیفر از بابت ناخوشایندبودن ستم و ستمکارى بر ذات پروردگار نیست ، یعنى چنان نیست که خدا مانند انسانها از کارهاى بد و رویدادهاى ناملایم متأثر شود و آسیبى ببیند و احساس ناگوارى نماید ، بلکه نتیجه خود ستم و ستمکارى کیفر معین است که مانند معلول به دنبال علت خود به جریان می افتد و مقصود از کلمه غضب و قهر و مانند آنها در آیات قرآنى جز این نیست که مورد غضب ، حلقه‏ اى را در زنجیر عالم هستى و حیات انسانى وارد کرده است که خلاف اراده تشریعى خداوندى در جهان هستى است .

۲ قانون خلقت چنین است که گروهى که بجهت ستم و ستمکارى از منطقه حیات تکاملى بیرون رفته و ساقط میشوند گروهى دیگر جاى آن را میگیرد و چنان نیست که انحراف گروهى از منطقه حیات تکاملى ، قانون استمرار خلقت را مختل بسازد و به اصطلاح تورات خدا از کردار خود غمگین و پشیمان گردد .

۳ احساس نزول بلا فرار کردن از بلا را ، بدون معطلى بدنبال میآورد زیرا دفاع از حیات در متن حیات و مربوط به دینامیسم آن میباشد .

۴ مگر فرار از بلائى که خود بر سر خود آورده‏ اند امکان ‏پذیر نیست ؟ این قانون کلى است که وابستگى معلول به علت خود ، بدون استثناء ایجاب میکند که هر دو دور یک مجرى قرار بگیرند . علتى را که من ایجاد کرده‏ام امکان ندارد که معلولش گریبان شما را بگیرد . می توان گفت روح آدمى مانند یک دریاى وسیع به وسعت عالم هستى یا مانند فرضیه اتر است که همه کیهان را پر کرده است ، هرگونه کار و اندیشه و گفتارى که از آدمى سر می زند ، موجى در خود روح آدمى پدید میآورد که به وسعت عالم هستى است :

این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوى ما آید نداها را صدا

۵ قانون مسئولیت کلى است ، هیچ انسانى در این دنیا که داراى خلقتى معتدل و از عقل و وجدان و قدرت برخوردار است ، نمیتواند از مسئولیت برکنار باشد ، هر قانون فردى و اجتماعى که شامل حال انسانى بوده باشد ،مسئولیتى مناسب با خود در آن انسان ایجاب می نماید .

۶ قانون پشیمانى و اعتراف به تبهکارى و تیره‏بختى اختیارى که گاهى تلختر از شدیدترین کیفرها است . آن پدیده ملکوتى که وجدان نامیده مى ‏شود ،هرگز اصالت و ضبط و بینائى خود را از دست نمى‏ دهد ، از ناچیزترین رویدادى که در موجودیت آدمى ( منطقه مأموریت خود ) بروز میکند ، تا بزرگترین حادثه‏اى که میتواند حتى حیات آدمى را تفسیر نماید ، در دیدگاه وجدان قرار می گیرد و براى ضبط در روح آدمى که خواه ناخواه رهسپار ابدیت است ، تحویل می دهد .

۷ این جهانى که همه اجزاء و روابط آنرا قانون میچرخاند و یک میلیارد میلیاردم اپسیلون نمى‏تواند از قانون سرکشى کند ، آیا احتمال میرود که بازى و بازیچه بى ‏هدفى بوده باشد ؟ این وقیح‏ ترین نیهلیستى در واقعیات نیست ؟ ۸ ترف که خودکامگى در صرف مواد معیشت و ببازى‏گرفتن حیات خود و دیگر انسانها است ، برخاستن براى مبارزه با قانون جدى جهان هستى است که عبارتست از لزوم تحصیل « حیات معقول » . خداوند در این آیات مبارکه ترف را معلول بازى دانستن جهان معرفى فرموده است . ما هر اندازه در مسائل هشتگانه که در تحلیل آیات فوق متذکر شدیم ، عمیق ‏تر بیندیشیم ، به معانى عمیق‏ترى خواهیم رسید که سطح ‏نگران نمیتوانند آنها را از الفاظ ساده و فصیح آن آیات درک کنند ، در عین حال در هر سطحى هم از معلومات و ارتباط با واقعیات زندگى و جهان هستى باشد ، با توجه بی غرضانه به محتویات آیات مزبور خود را رویاروى واقعیات خواهد دید .

۵ استمرار جاودانى محتویات قرآن

این همان امتیازیست که امیر المؤمنین علیه السلام در پایان خطبه مورد تفسیر فرموده است :

لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تکشف الظّلمات الاَّ به ( شگفتى ‏هاى قرآن فناناپذیر است و معانى بى ‏نظیرش را پایانى نیست و تاریکیها بدون استمداد از آن مرتفع نخواهد گشت ) .

جریان قرآن در فضاى تاریخ مانند جریان خورشید و ماه است

امتیاز پنجم قرآن که بهترین دلیل اعجاز آن است همانا قرارگرفتن قرآن فوق تغییرات و دگرگونیها است که در جوامع انسانى بروز مى‏ کند .

فلاسفه و دانشمندان و مکتب‏ سازان چه بخواهند و چه نخواهند ، چه بپذیرند و چه نپذیرند هر دو قلمرو انسان و جهان ، به وسیله قوانینى که در آنها حکمفرما است ، ثابت‏هائى را در دیدگاه ما قرار داده و قرار خواهند داد .

و بقول مولانا :

قرنها بگذشت این قرن نویست
ماه آن ماه است و آب آن آب نیست

فضل آن فضلست ، عدل آن عدل هم
گر چه مستبدل شد این قرن و امم

قرنها بر قرنها رفت اى همام
وین معانى برقرار و بر دوام

شد مبدل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار

پس بنایش نیست بر آب روان
بلکه بر اقطار اوج آسمان

براى اثبات اینکه ثابت‏هائى در عالم هستى وجود دارد [ یا بقول برخى از فیزیکدانان صاحبنظر ثابت‏هایى در پشت پرده نمودهاى جهان و انسان ، دست اندر کار است ] نخست باید اشتباهى را که از اختلاط ثابت و ساکن بوجود آمده است برطرف کنیم ، مقصود از ساکن و راکد و ایستا مفهومى است در مقابل حرکت که بقاى یک شیئى به یک حالت در دو لحظه از زمان است ،در صورتیکه منظور از ثابت عبارتست از حقیقتى تقرریافته اعم از اینکه متحرک باشد یا ساکن ، پویا باشد یا ایستا ، بنابراین خود حرکت و دگرگونى ‏ها که در جهان و انسان حکمفرما است ، یکى از ثابت‏ها است . شروع خلقت جاندار از یک مرحله پست و تحرک آن به سوى رشد و کمال ثابت است ، یعنى مشاهدات و قوانینى که ما از جهان عینى بهره‏بردارى کرده ‏ایم ، پدیده مزبور کلیت داشته و استثناءناپذیر است .

و با نظر به آن مشاهدات و تجربیات و قوانین ، امکان ندارد که روزى فرا رسد که خلقت فیل از موجودیت پانزده سالگى آن شروع شود و به حال نطفه‏ بودنش حرکت کند . این حرکت خاص در عالم جانداران یکى از ثابت‏ها است . همچنین هر جاندارى تا آخرین حد قدرت و امکاناتى که دارد ، از حیات خود دفاع می کند . این یک ثابت است که از نظر خصوصیات محیطى و نوع جاندار و گذشت زمان هیچگونه دگرگونى نخواهد داشت ، یعنى روزى فرا نخواهد رسید که جاندار با ماهیتى که دارد با داشتن قدرت و امکان از حیات خود دفاع نکند ، مگر تغییراتى پیش بیاید که ماهیت حیوانى که تاکنون ادامه داشته است بکلى دگرگون شود . انکار ثابت‏ها در قلمرو جهان هستى و انسانى مساوى انکار همه قوانین علمى قطعى است که بر کلیات ثابت استوار شده ‏اند . آیات قرآن مجید بیان ‏کننده ثابت‏ها در صحنه جهان هستى و قلمرو انسانى است .

پدیده‏هائى را که براى شناسائى انسان مطرح کرده است ، مانند سودجوئى و دفاع ‏کننده از خواسته‏ هاى خود ، عجول ،ضعیف در برابر ناگواریها ، قابل رشد و کمال . هرگز تغییرپذیر نمى ‏باشند . همچنین پدیده‏هائى که در روابط انسانها با یکدیگر و رابطه آنان با رهبران و گردانندگان جوامع و قوانینى که تاریخ سرگذشت ملتها را می توانند تفسیر کنند و چگونگى رابطه انسان با خدا در شکل ثابتهاى اصیل در قرآن گفته شده است . هر اندازه که دیدگاه بشرى درباره انسان و جهان وسیع‏تر و عمیق‏تر می گردد ، ثابتهائى وسیع‏ تر و عمیق‏ ترى را در قرآن درباره آن دو قلمرو خواهد دید . وقتى که شما با دیدگاه بسیار بسیار وسیع و عمیق مولانا جلال الدین در مثنوى آشنا می شوید مى ‏بینید : مولانا از پنجره آن ثابتهایى که در آیات قرآنى آمده است ، شایستگى تماشا بر آن دیدگاههاى عمیق و وسیع را پیدا کرده است .

این یک مسئله فوق‏العاده بااهمیت است که مى‏ بینیم مثنوى مولانا که از کتاب‏هاى محدود و جاودانى بشرى است ، بقول مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى نوعى از تفسیر قرآن مجید است . اکتشافاتى که مولانا در قرآن مجید درباره ثابت‏هاى جهان هستى و انسان به آنها نایل آمده است ، مانند کشف زنبور عسل است که از انواع گلها و گیاهان ، عسل را بیرون میآورد ، در صورتیکه دیگر جانداران توانائى آن را ندارند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری جلد ۴

بازدیدها: ۹۲

طراحی ارزان سایت با وردپرس

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۱۶/۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه شانزدهم و من کلام له علیه السلام لما بویع فی المدینه و فیها یخبر …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code