خانه / 1-20 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۱۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۱۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه هفدهم

۱۷ و من کلام له علیه السلام

فی صفه من یتصدى للحکم بین الأمه و لیس لذلک بأهل ۱ و فیها : أبغض الخلائق إلى اللَّه صنفان ۲ الصنف الأول : إنّ أبغض الخلائق إلى اللَّه رجلان ۳ . رجل وکله اللَّه إلى نفسه ۴ ، فهو جائر عن قصد السَّبیل ۵ ، مشغوف بکلام بدعه ، و دعاء ضلاله ۶ ، فهو فتنه لمن افتتن به ۷ ، ضالّ عن هدی من کان قبله ۸ ، مضلّ لمن اقتدى به فی حیاته و بعد وفاته ۹ ،حمَّال خطایا غیره ۱۰ ، رهن بخطیئته ۱۱ .

الصنف الثانی : و رجل قمش جهلا ۱۲ ، موضع فی جهَّال الأمَّه ۱۳ ،عاد فی أغباش الفتنه ۱۴ ، عم بما فی عقد الهدنه ۱۵ ، قد سمَّاه أشباه النَّاس عالما و لیس به ۱۶ ، بکَّر فاستکثر من جمع ما قل منه خیر ممَّا کثر ۱۷ ، حتّى إذا ارتوى من ماء آجن ، و اکتثر من غیر طائل ۱۸ ، جلس بین النّاس قاضیا ضامنا لتخلیص ما التبس على غیره ۱۹ ، فان نزلت به إحدى المبهمات هیّأ لها حشوا رثّا من رأیه ، ثمّ قطع به ۲۰ ، فهو من لبس الشّبهات فی مثل نسج العنکبوت ۲۱ . لا یدری أصاب أم أخطأ ۲۲ فإن أصاب خاف أن یکون قد أخطأ ۲۳ ، و إن أخطأ رجا أن یکون قد أصاب ۲۴ جاهل خبّاط جهالات ۲۵ ، عاش رکّاب عشوات ۲۶ ، لم یعضّ على العلمبضرس قاطع ۲۷ .

یذرو الرّوایات ذرو الرّیح الهشیم ۲۸ لا ملیّ و اللَّه بإصدار ما ورد علیه ۲۹ ، و لا أهل لما قرّظ به ۳۰ ،لا یحسب العلم فی شی‏ء ممّا أنکره ۳۱ ، و لا یرى أنّ من وراء ما بلغ مذهبا لغیره ۳۲ ، و إن أظلم علیه أمر اکتتم به لما یعلم من جهل نفسه ۳۳ ،تصرخ من جور قضائه الدّماء ۳۴ ، و تعجّ منه المواریث ۳۵ . إلى اللّه أشکو من معشر یعیشون جهّالا ، و یموتون ضلاّلا ۳۶ ، لیس فیهم سلعه أبور من الکتاب إذا تلی حقّ تلاوته ۳۷ ، و لا سلعه أنفق بیعا و لا أغلى ثمنا من الکتاب إذا حرّف عن مواضعه ۳۸ ، و لا عندهم أنکر من المعروف ،و لا أعرف من المنکر ۳۹

ترجمه خطبه هفدهم

در توصیف کسى است که در میان امت ، بدون شایستگى متصدى منصب قضاوت میگردد ۱ . در این خطبه دو صنف از مردم مطرح مى‏شوند که مبغوض‏ترین مردم در نزد خدایند ۲ .

دو کس در نزد خدا مبغوض‏ترین مردمند ۳ .

اول کسیکه [ رابطه خود را با خدا بریده و ] خدا او را به حال خود واگذاشته است ۴ . [ آن خودمحور خودرو ] از راه اعتدال منحرف گشته ۵ . با سخنان ضد اصل و دعوت به گمراهى دل خوش مى ‏دارد ۶ .

[ این صنف از مردم اصل‏شکن ] وسیله ‏اى براى برانگیختن آشوب و تشویش فتنه‏ جویانند ۷ و راه گم‏کردگانى منحرف از هدایت و ارشاد رادمردان پیشین ۸ .

[ این نابخردان نابکار ] هم در دوران زندگى خود عامل گمراهى و تباهى پیروان و سرسپردگانشان مى ‏باشند و هم پس از آنکه دیده از این جهان بر مى ‏بندند ۹ .

اینان بار خطاها و انحراف دیگران را به دوش مى ‏کشند ۱۰ و گروگان خطاهاى خویشتن‏اند ۱۱ .

دوم کسى است که انبوهى از نادانى ‏ها را در خود جمع کرده ۱۲ ، در میان نادانان امت براى فریفتن مردم به همه سو مى ‏شتابد ۱۳ .[ این صنف کوردل ظلمت‏جو ] در تاریکى آشوب‏ها و تشویش‏ها مى‏ تازد ۱۴و به آنچه که در پیمان صلح است ، نابینا است ۱۵ .

انسان‏ نماها عالمش مى ‏خوانند ، با اینکه از علم بهره ‏اى نبرده است ۱۶ .بامدادان که از خواب برمى ‏خیزد ، کارى جز رویهم انباشتن چیزهائى که اندکش بهتر از بسیارش است ، ندارد ۱۷ . همینکه [ مانند حشرات پست ] از گندیده‏ها سیراب گشت و بیهوده ‏ها را رویهم انباشت ۱۸ ، در میان مردم به قضاوت مى ‏نشیند و روشن‏ ساختن حقایقى را بر عهده مى ‏گیرد که بر دیگران مشتبه است ۱۹ .

در آن هنگام که با یکى از مسائل ابهام ‏آمیز رویاروى مى ‏گردد براى روشن‏ ساختن آن ، افکار بیهوده و پوسیده ‏اش را به میان مى‏ کشد و قاطعانه حکم مى ‏کند ۲۰ . فهم و درک این نادان همانند آن مگس ناتوان است و مشکلات چونان تارهاى عنکبوت ، که مگس در آن تارها گرفتار مى ‏شود و راه خلاص ندارد ۲۱ .

این [ غوطه‏ ور در جهل مرکب ] احکامى را که صادر مى ‏کند ، نمى ‏داند آیا مطابق واقع است ، یا به خطا رفته است ۲۲ ، اگر حکمش مطابق واقع بوده باشد ، از آن مى ترسد که مرتکب خلاف واقع گشته باشد ۲۳ و اگر به خطا رفته است ، امید دارد که حکمش مطابق واقع از آب درآید ۲۴ .

این متصدى [ ناشایسته قضاوت ] نادانى است گمگشته در جهالتهاى خود ۲۵ و همانند آن شب کور است که در تاریکى مسائل مشکل و ابهام‏ آمیز فرو مى ‏رود ۲۶ و هیچ مسئله ‏اى را با مبناى علمى ، قاطعانه حل و فصل نمى ‏کند ۲۷ .درک و عقل آن [ غوطه‏ ور در جهل مرکب ] روایاتى را که مأخذ حکم و قضاوتند مى ‏پراکند و مى ‏گذرد ، همانند باد ناآگاه که گیاهان خشکیده را مى ‏پراکند و به راه خود مى ‏رود ۲۸ .

سوگند به خدا ، این نادان نه در حل مسائلى که به او وارد مى ‏شود ،مورد اطمینان است و نه شایسته مدحى که مداحان درباره آنان سر مى ‏دهند ۳۰ او درباره آنچه که انکار کرده است ، دانشى را که بر خلاف انکار او باشد ،سراغ ندارد ۳۱ .

او [ چنان در لابلاى جهالت‏هایش پوشیده است که ] هیچ رأى و نظرى را براى دیگر صاحب‏نظران جز درک‏شده خود ، نمى ‏بیند ۳۲ . در آنهنگام که در تاریکى و ابهام مسئله ‏اى فرو رفت و نادانى خویش را دریافت ، جهل شناخته شده خود را از دیگران مى‏ پوشاند ۳۳ .

از جور و ستم این اشغال‏ کننده ناحق منصب قضاوت است که خونهاى بناحق ریخته‏ شده به فریاد و ناله در مى ‏آیند . ۳۴ وارث‏هاى تقسیم‏ شده به باطل ، شیون مى‏ نمایند ۳۵ .

شکایت به خدا دارم از این گروه که نادان زندگى مى ‏کنند و گمراه مى ‏میرند ۳۶ .در نزد اینان [ این نابخردان نابکار ] کالائى کسادتر از کتاب الهى که شایسته خوانده شود [ و تفسیر گردد ] وجود ندارد ۳۷ و کالائى رایج‏تر و گرانبها تر از کتاب الهى به شرط آنکه از معانى واقعى خود تحریف شود ، مطرح نیست ۳۸ اینان [ این شناوران در امواج جهل مرکب و اسیران هوى و خودخواهى ها ] چیزى بد و ناشناخته ‏تر از نیکوئى ‏ها و بهتر از بدى ‏ها و ناشناخته‏ ها سراغ ندارند . ۳۹

تفسیر خطبه هفدهم

۳ ، ۴ إنّ أبغض الخلائق الى اللّه رجلان : رجل وکله اللّه الى نفسه ( مبغوض‏ترین مردم در نزد خداوند دو صنف است : ۱ صنفى که خداوند آنها را به حال خود واگذاشته است ) .

اوصاف متصدیان ناشایسته حمایت از جان و مال مردم

۱ بدور خود مى‏ پیچند

آن ذات پاک فیاض که در کمال بى‏نیازى ، جامه هستى بر تن انسان پوشانیده و از روى حکمت و مهر ربانیش او را مورد عنایتش قرار داده است ،

نه آن جامه هستى را بى‏دلیل از تن او در مى‏آورد ، و نه بدون علت عنایت و مهر الهى‏اش را از او سلب مى‏کند . خداوند بى‏چون و بى‏نیاز مطلق که انسان را در پهنه هستى با تکریم و تشریف به تکاپو انداخته است ، تا تن آدمى را با جامه هستى فاخرتر و با عظمت‏ترى که خیاط مبانى عالى کارگاه وجود دوخته است ، نیاراید ، جامه پیشین او را از تنش در نمى‏آورد .

ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ [ المؤمنون آیه ۱۴] ( سپس او را در خلقت دیگرى ایجاد نمودیم ) اَ فَعَییْنا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدیدٍ ( آیا ما با آفرینش نخستین انسان ناتوان گشتیم ( آنان نباید اشتباه کنند ، باید بدانند که گام به آفرینش تازه خواهند گذاشت ) .

ما نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ اَو نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها [البقره آیه ۱۰۶].( ما هیچ آیت و علامتى را از بین نمى‏ بریم یا او را از یادها نمى‏بریم ، مگر اینکه بهتر از آن یا مثل آنرا جانشینش مى ‏سازیم ) .

پس یقین باید کرد که آنچه از دریاى فیض الهى به جریان مى ‏افتد ، خشک شدنى نیست . از آن لحظه که آدمى در جویبار زندگى قرار مى‏ گیرد ، مادامى که خود به جهت پلیدیها و نابکاریها از آن جویبار بیرون نیاید ، راهى دریاى ابدیت مى‏ گردد ، زیرا آنچه که از بالا شروع شده است و استعداد برگشت به سوى بالا را دارد ، در پائین پایان نمى ‏پذیرد . همچنان آدمى که بوسیله دو بال عقل و وجدان و با نیروهاى گوناگون طبیعت که خدا در اختیار او قرار داده و براى چشیدن طعم زندگى و وصول به حیات معقول ، مورد عنایتش قرار داده است ، نه از روى احتیاج عنایتش را از او سلب می کند و نه از روى پشیمانى ، بلکه هر اندازه که آدمى در تکاپو براى وصول به حیات معقول که قطعا به حیات ابدى پیوسته است ، بیشتر و بهتر احساس تعهد نموده و در عمل به آن ، مى ‏کوشد ، شایستگى عنایت ربانى را بیشتر و بهتر بدست مى ‏آورد .

بنابراین ، مورد عنایت خداوندى بودن ، یعنى شایستگى پیوستن به شعاع عظمت الهى . که هیچ علتى براى ازبین‏رفتن این پیوستگى وجود ندارد ، جز آنکه خود بار دیگر از همان طنابى که گرفته و ببالا صعود کرده است ،رو به پائین بیاید . به عبارت دیگر راهزن راه خود به سوى کمال باشند و به خود واگذاشته شوند :

اندک اندک راه زد سیم و زرش
مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش

عشق گردانید با او پوستین
مى‏گریزد خواجه از شور و شرش 

اندک اندک روى سرخش زرد شد
اندک اندک خشک شد چشم ترش

وسوسه و اندیشه بر وى در گشاد
راند عشق لاابالى از درش

اندک اندک شاخ و برگش خشک شد
چون بریده شد رگ بیخ‏آورش

اندک اندک گشت عارف خرقه‏دوز
رفت وجد حالت خرقه درش

عشق داد و دل برین عالم نهاد
در برش زین پس نباید دلبرش

خواجه مى‏گرید که ماند از قافله
لیک مى‏خندد خر اندر آخرش

عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
لا جرم سرگین خر شد عنبرش

ملک را بگذاشت بر سرگین نشست
عاقبت شد خرمگس سرلشگرش

خرمگس آنوسوسه است و آنخیال
که همى خارش دهد همچون گرش

گر ندارد شرم و وا ناید از این
وا نمایم شاخ‏ه اى دیگرش

دیوان شمس تبریزى صفحه ۴۹۱ غزل ۱۲۵۵

۱ اینست معناى واگذارشدن آدمى به نفس خویشتن [ در این مبحث خود طبیعى را براى مفهوم نفس انسانى پست‏گرا بکار مى ‏بریم ] ۱ سیم و زر دنیا که تنها وسایلى محدود براى اداره زندگى است ،راهزن انسان راهرو مى ‏گردد ، زیرا خود طبیعى پول را در هر شکلى که باشد معشوق قرار مى‏دهد و کارى با آن ندارد که از کجا بدست آمده است و در چه چیزى باید استخدام شود . بدین ترتیب ، ارزشهاى کمال مطلق بریده مى ‏شود و بر پدیده‏اى که داراى ارزش اعتبارى است و به علت نابخردى خودمحوران مى ‏تواند همه ارزشهاى ذاتى را در هم بریزد ، عشق مى‏ورزد . این یکى از مختصات واگذاشته ‏شدن به خود طبیعى است .

۲ آنانکه به خود طبیعى ‏شان واگذاشته شده‏اند ، از یکى از اساسى ترین ارکان حیات معقول بى ‏بهره ‏اند ، این رکن اساسى عبارتست از عشق متکى به عقل سلیم و وجدان فعال و فطرت که با قرارگرفتن آدمى رویاروى جمال و جلال مطلق به وجود مى‏آید و تا رسیدن عاشق به آن معشوق حقیقى فرو نمى ‏نشیند ، این همان عشق است که بدون آن درسى از کارگاه هستى خوانده نخواهد گشت :

عاشق شو ار نه روزى کار جهان سر آید
ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستى

حافظ محرومیت از این عشق یکى دیگر از واگذاشته‏ شدن‏ هاى آدمى به خود طبیعى خویشتن است که با رخت بربستن از نهاد آدمى جاى خود را به وسوسه‏ ها و اندیشه ‏هاى بى‏ اساس و مستهلک ‏کننده مغز و روان خالى مى ‏کند .

وسوسه چیست ؟ وسوسه جز خاریدن سر روح با ناخن تردیدها و قطع و یقین‏هاى متناقض که هر یک با بروز دیگرى راه نیستى را در پیش مى ‏گیرند ،چیز دیگرى نیست ، چونان انسان گر که خود را مى ‏خارد و به لذت بسیار موقت و بى ‏پایه‏ اش دلخوش مى ‏دارد که تباهى جسم و جانش را به دنبال مى ‏آورد .

۳ احساسات و هیجانات تصعیدشده که گاهى همراه با پرمعنى‏ ترین تبسم‏ها و گاه دیگر همراه با قطراتى اشک شوق ، سر بر مى‏کشند و از بین مى ‏روند و جاى خود را به همان عواطف و احساسات خام خالى مى ‏کنند که افعى ‏هم در موقع چشیدن لذایذ مناسب به خود و حلقه‏شدن به دور بچه ‏هایش که به تازگى سر از تخم برآورده ‏اند .

۴ آن ریشه‏هاى روانى که هر یک مى‏تواند بیخ و بن‏هاى مولد شاخه‏ هاى بارده بوده باشد ، در آن انسان که به خود واگذاشته شده است ، مى‏خشکد و تباه مى‏گردد . به این معنى که استعدادهایش مى ‏میرد و نبوغ‏ها و امتیازات سازنده بدنبالش .

۵ در آن انسانى که به خود واگذاشته شده است ، اگر از اندک هوشیارى برخوردار باشد ، یک تضاد درونى دائمى در جریان است که شکنجه‏ اش مى‏ دهد . این تضاد بى ‏امان عبارتست از :

برگشاده روح بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها

خواجه مى‏گرید که ماند از قافله
لیک مى‏خندد خر اندر آخرش

هوى ناقتى خلفى و قدامى الهوى
و انى و ایاها لمختلفان

( مورد هوى ( معشوق ) شتر من پشت سر من و معشوق من پیش رویم است .مقصد و جهت حرکت ما با یکدیگر مختلف است ) چاره نهائى این تضاد ، یا دست‏زدن به تخدیر و مستى ‏هاى نابودکننده هشیارى است و یا از خودمحورى درآمدن و رو به بالا حرکت کردن .

فلسفه روشن این خسارتهاى پنجگانه ، بریده‏شدن از جاذبیت حیات معقول است که هدفى جز کمال اعلا نمى‏شناسد . و جاى تردید نیست که این کمال اعلا بیرون از خود طبیعى بوده و در درجه اعلائى است که براى وصول به آن ، باید به تکاپو پرداخت و دگرگون گشت . به عبارت دیگر کسى که معراج تکامل را درک نکند و آماده پرواز براى آن نباشد ، در محاصره خود طبیعى مستهلک خواهد گشت . این معراج ، رفتن از کره زمین به کرات دیگر فضائى نیست . آرى :

نه چو معراج زمینى تا قمر
بلکه چون معراج کلکى تا شکر

۵ فهو جائر عن قصد السّبیل ( آن مبغوض خداوندى از راه اعتدال منحرف مى ‏گردد )

۲ خودمحور خودرو اعتدال را نمى‏ شناسد و اگر هم بشناسد ، در آن مسیر حرکت نمى ‏کند

حیات وابسته به هدف معقول ، همواره قوانین و اصولى را پیش پاى آدمى مى‏گستراند که معتدل‏ترین جاده ‏ها است . از آن هنگام که خودمحورى سرتاسر وجود آدمى را اشغال مى‏ نماید ، نه میتوان روى احساسات چنین شخصى محاسبه نمود و نه روى اندیشه ‏هایش و نه روى اراده‏ها و تصمیم‏هائى که در حوزه فردى خویش و پهنه اجتماع مى ‏گیرد ، این همه تجاوز از محاسبات براى آن است که خود طبیعى و فعالیت‏هایش هیچ حسابى نمى ‏پذیرد . دلیل قانع‏کننده این محاسبه‏ ناپذیرى با نظر به نبودن الگو و معیار براى حیات که بى‏اعتنائى به اصل و قانون زاییده آن است ، کاملا روشن است . خودمحورى آنچنان بى ‏تعین و حدناشناس است که حتى خود طبیعى را هم نمى‏تواند از روى محاسبه اداره نماید و تورم ببخشد . پس در حقیقت خودمحورى که یکى از مختصات واگذاشته‏شدن به خویشتن است ، مى ‏تواند تا نفى و نابودى خود نیز پیش برود . اگر هم فرض کنیم که شخص خودمحور توانسته باشد اعتدال و تجاوز از آنرا تشخیص بدهد ، عامل تنظیم‏کننده درونى ندارد که او را بطرف اعتدال بکشاند . به بیان دیگر ، خودمحورى که به خویشتن آغشته شده است ، جز خود مایع و موم صفت چیزى دیگر ندارد که موضع‏گیرى خود را با آن چیز محاسبه نموده و به حدود معتدل آن بگرود . ۶ مشعوف بکلام بدعه و دعاء ضلاله ( با سخنان ضد اصل و دعوت به گمراهى دل خوش مى ‏دارد )

۳ خودمحوران از بدعت‏ گذارى ، یعنى گریختن از اصل و پیداکردن اشخاص مستعد براى گمراهى شادمان مى ‏شوند .

معناى خاص بدعت عبارتست از واردکردن چیزى در دین که از دین نیست و یا بیرون نمودن چیزى از دین که در دین است . با نظر به اینکه اگر همه عقاید و تکالیف دینى براى همه مردم روشن و بدیهى نیست و چنان نیست که مانند مسائل محسوس و ملموس همگانى قابل تغییردادن و تحریف نباشد ،لذا امکان بدعت‏گذارى در دین مانند دیگر سیستم‏هاى نظرى ، موجود است .

بدعت‏گذارى غیر از ابتکار و سازندگى‏هائى است که به وسیله نوابغ و هشیاران داراى اراده قوى ، در ادیان و سایر سیستم‏هاى معرفتى و عملى به وجود می آید . کلمه بدعت گاهى در همین معنى که متذکر شدیم بکار برده مى‏شود ، یعنى مى‏ گویند : بدعت‏گذاران قرون و اعصار ، و مقصود مبتکرین و سازندگان قوى الاراده است که وجودشان براى پیشرفت تکاملى و تطبیق اصول تثبیت‏شده در سیستم با دگرگونیهاى ضرورى و مفید جدید ، ضرورت دارد . بدانجهت که دین اسلام داراى آن اصول و قوانین کلى است که در همه شرایط و دگرگونیهاى قرون و اعصار ، میتواند حیات معقول مردم را اداره کند ،جائى براى منهاکردن یا اضافه‏نمودن در دین اسلام وجود ندارد ، یعنى بدعت به معناى خاص که در آغاز مبحث گفتیم ، در این دین نامعقول است . ولى بدعت بمعناى ابتکار و سازندگى و تطبیق ‏هاى هوشیارانه اصول و قوانین اسلام ،با واقعیاتى که به طور مستمر بروز مى‏ کنند ، نه تنها مضر نیست ، بلکه ضرورت قطعى دارد . نهایت امر باید اصطلاح بدعت را که معمولا در فرهنگ اسلامى بهمان معناى خاص بکار برده مى‏شود ، براى جلوگیرى از سوء تفاهم کنار گذاشته شود ، با اینکه کلمه ابداع و مبدع و بدیع از همان ماده بدعت مى ‏باشند ،موجب سوء تفاهم نمى ‏گردند .

براى بدعت‏گذارى در دین اسلام ، بمعناى خاص که ممنوع است ،عواملى را مى ‏توان در نظر گرفت ، از آن جمله دو عامل مهم را مطرح مى ‏کنیم :

عامل یکم جهل و بى‏ اطلاعى شخص بدعت‏ گذار درباره اصول اسلامى . مسلم است که هر فرد معمولى بى ‏اطلاع نمى ‏تواند در جامعه اسلامى بدعت خود را اظهار و تثبیت کند ، زیرا کسى جز مثل خود او که جاهل به اسلام است ، پیروى از بدعت او نخواهد کرد . بنابراین ، بدعت‏گذار جاهل باید از مقام بالا یا موضع قدرت ، بچنین کارى دست ببرد که مردم معمولى با نظر به آن مقام و قدرت ، بدعت او را بپذیرند . این یکى از پدیده ‏هاى شرم آورى است که شخصیت‏هائى با تکیه به مقام و قدرت ، مى‏ توانند سرنوشت حیات معقول مردم را دستخوش جهالت‏هاى خود گردانند ، و هیچ دلیل و علتى جز همان مقام و قدرت هم نداشته باشند مثلا از یک ریاضیدان چشمگیر بدعت در مسائل حقوقى را بپذیرند و یک مورخ محض را روانشناس شایسته تلقى مى ‏کنند و یک سپاهى زبردست را به عنوان رهبر فکرى قبول مى‏ کنند اگر مقام و قدرتى را که یک انسان بدست میآورد همراه با آگاهى به اینکه او انسان است ، بوده باشد و انسان‏ بودن خود را فراموش نکند ، امکان ندارد که از روى جهالت درباره آنچه که نمى ‏داند اظهارنظر کند و بدعتى بگذارد .

عامل دوم هوى و هوس و تمایلات خودمحورانه ، این عامل هنگامى دست به فعالیت مؤثر میزند که عظمت و حیاتى بودن اصول و قوانین سیستم مکتبى در برابر شخص خودمحور ساقط مى ‏گردد و رنگ درخشان و زنده آنها مات مى ‏شود . راستى کدامین واقعیت و ضرورتى است که در برابر خودخواهى خودمحوران عظمت خود را از دست ندهد و رنگ خود را نبازد ؟ این جمله که گذشت نباید با سطحى‏نگرى برگذار شود زیرا معناى اینکه اصول و قوانین عظمت خود را از دست مى ‏دهند ، آن نیست که واقعیت‏ها در واقع دگرگون مى‏شوند ، بلکه خودخواهى و خودمحورى با نابودساختن ماهیت خود واقعى‏اش هیچ عظمتى را در قلمرو جز خود قبول ندارد .

این اشخاص واگذاشته شده به خود طبیعى [ که از دیدگاه خود رشد یافته ، خود مجازى مى‏باشد ] از اضافه‏کردن آخور به توبره شادمان مى‏گردند یعنى هم از توبره خودخواهى ‏ها مى ‏خورند و هم با پیداکردن ساده ‏لوحانى براى تحمیل بدعت‏هاى بى ‏اصل و منطق ، از آخور اجتماع بهره ‏بردارى مى ‏کنند ، بهمین جهت است که بقول أمیر المؤمنین علیه السلام با پراکندن و قابل قبول ساختن سخنان بدعت‏ گذارانه خود و دیگران در شادیها فرو میروند .

مسئله دیگرى که درباره بدعت‏هاى ضد منطق و سنت‏هاى مفید حیات‏بخش وجود دارد ، استمرار آثار آنها است :

سنت بد کز شه اول بزاد
این شه دیگر قدم بر وى نهاد

هر که او بنهاد ناخوش سنتى
سوى او نفرین رود هر ساعتى

زانکه هر چه این کند زانگون ستم
ز اولین جوید خدا بى‏بیش و کم

نیکوان رفتند و سنتها بماند
وز لئیمان ظلم و لعنت‏ها بماند

تا قیامت هر که جنس آن بدان
در وجود آید بود رویش بدان

رگ رگست این آب شیرین و آب شور
در خلایق مى‏رود تا نفخ صور

البته چنانکه سنت‏هاى نیکو زمینه‏اى براى آماده ‏شدن وسائل حیات معقول مى ‏باشند نه عامل جبرى آن ، همچنین بدعت‏ها زمینه‏اى براى اختلال حیات معقول مى ‏باشند ، نه عامل جبرى آن .

مرگ و عبور عقربکهاى زمان براى کسانى که از تماس با واقعیات ناتوانند ، یک امتیاز تدریجى براى مردگان به وجود مى‏آورد . از طرف دیگر این قانون پایدار تاریخى هم وجود دارد که عظمت‏ها و تبهکارى ‏هائى که فوق معمولى باشند ، در کتاب پر ورق تاریخ ثبت مى ‏شوند و به شکل عوامل محرک و سازنده یا نفرت‏ انگیز سایه خود را مى ‏گسترانند .

عامل سوم غرض‏ورزیهاى خودمحوران زنده که میتوانند از استخوانهاى پوسیده گمراهان تبهکار استفاده کرده به هدف‏هاى خود برسند . ۱۰ ، ۱۱ حمّال خطایا غیره ، رهن بخطیئته ( خطاهاى دیگران را بر دوش مى‏کشند و خود گروگان خطاى خویشتن‏اند )

۴ خودمحوران هم مجرمند و هم عامل جرم دیگران

هر اندازه که شخصیت آدمى در یک جامعه چشمگیرتر بوده باشد ، بهمان اندازه عظمت و پستى‏هاى او در افراد و شئون جامعه مؤثر میباشد ، زیرا یکى از مختصات انسانهاى معمولى قرارگرفتن در جاذبیت شخصیت‏ها است ، بهمین جهت است که مى ‏توان گفت : یکى از عوامل مهم تعیین سرنوشت زندگى براى مردم معمولى ، شخصیتهائى هستند که توانسته‏ اند خود را در جامعه مطرح نمایند . ناتوانى این مردم از درک مشکلات زندگى و تشخیص قطعى و همه جانبه مصالح و مفاسد آن از یکطرف ، و علاقه جدى به داشتن امتیازاتى که شخصیت‏هاى چشمگیر بدست مى‏آورند و اشتیاق فراوان به داشتن صفات برجسته یا براى رسیدن به رشد و کمال و یا براى ارضاى حس خودخواهى ، زطرف دیگر عواملى هستند که مى‏توانند مردم را به دنبال شخصیت‏ها بکشند . این پدیده تقریبا یک امر طبیعى است و منهاى عامل خودخواهى نه تنها جرمى براى مردم محسوب نمى ‏گردد ، بلکه مى ‏توان این پدیده را به عنوان نیروى محرک تلقى نمود که اگر بطور منطقى مورد بهره‏بردارى قرار بگیرد ، کاملا مفید مى‏ باشد زیرا اغلب مردم معمولى هم از درک واقعیتها و اصول و قوانین تکامل ناتوانند و هم آن قدرت گذشت از خودخواهى و لذائذ شخصى را ندارند که خود به خود به سوى واقعیات کشیده شوند ، در صورتیکه شخصیت‏ها و نتایجى که آنان از امتیازات خود در زندگى اجتماعى مى‏گیرند ، براى مردم معمولى ملموس ‏تر بوده قدرت تحریکشان بیشتر مى ‏باشد . بنابراین ، در اصلاح پدیده تبعیت مردم از شخصیت‏ها ، تکلیف شخصیت‏ها اینست که وضع خود را اصلاح نموده از فساد مردم به وسیله اشتیاقى که به پیروى از آنان دارند ، برحذر باشند و بهراسند . با ملاحظه دقیق در این پدیده پیروى است که میتوان گفت :

مقدار بسیار فراوانى از تباهى ‏هاى زندگى مادى و معنوى مردم معمولى در طول تاریخ ، معلول قرارگرفتن آنان در جاذبیت شخصیت‏هاى چشمگیر میباشد لذا قاطعانه باید گفت که عقل و وجدان یک انسان که بجهت داشتن امتیاز یا امتیازاتى براى مردم جوامع مطرح شده است ، توجیه‏کننده عقول و وجدانهاى همان مردم مى ‏باشد . این توجیه ممکن است محسوس و ملموس بوده مانند معلمان و مربیان با خط مستقیم عقل و وجدان متعلم و مورد تربیت را در مسیر گردیدن قرار بدهد . و ممکن است به شکلى غیر محسوس و غیر ملموس در عقول و وجدانهاى مردم نفوذ نماید ، حتى بدون آنکه مردم به آن نفوذ آگاهى داشته باشند . اکنون می توانیم این نتیجه را بگیریم که یک شخصیت خردمند و سازنده چنانچه از تجربیات و اندوخته‏ هاى جامعه خود بهره‏مند می گردد ، مردم آن جامعه از عقل و وجدان آن خردمند سازنده متأثر شده براى تطبیق‏دادن خود به شخصیت مفروض ، انعطاف مى‏پذیرد و بهره‏ور می گردد . و بالعکس ، نیز صحیح است که یک شخصیت چشمگیر فاسد ، با اینکه از تجربیات و اندوخته‏هاى فکرى و عضلانى مردم یک جامعه بهره ‏مند می گردد ،با کمال وقاحت و رذالت ، عوضى که می پردازد فاسدکردن عقول و وجدانهاى آن مردم و وادار کردن آنان به جرم خطا و انحراف مى‏باشد . جاى شگفتى است که این شخصیت‏هاى فاسد و مفسد در این معامله تبهکارانه طلبکار هم مى‏ شوند و وضعى پیش مى‏آورند که مردم درباره احترام و تجلیل از آنان به شرمندگى و قصور خود اعتراف نمایند این نابخردان چشمگیر نمى ‏دانند که بالاخره آن مردم ، در حال یا آینده با وجدان حساس خود بخوبى درک خواهند کرد که حتى عامل پوزش و شرمندگى که در معامله تبهکارانه احساس کرده‏اند ، خود معلول نابکارى ماهرانه آن چشمگیران ضد عقل و وجدان بوده است . قطعى است که در آن هنگام که مردم توانستند از جاذبیت دروغین آن عوامل جرم و بدبختى رها شوند ، خواهند گفت :

بى ‏قدریم نگر که به هیچم خرید و من
شرمنده‏ام هنوز خریدار خویش را

و درک خواهند کرد که خود این بى ‏قدرى و بى‏ ارزشى یکى از نتایج قرارگرفتن آنان در جاذبیت دروغین آن بافندگان تارهاى عنکبوتى براى شکار ناتوان مگس صفت بوده است . ممکن است بگوئید ، یک شخصیت داراى مدتى محدود از زندگانى است ، با اینحال چطور ممکن است خطاهاى نامحدود کسانى را که تحت تأثیر او مرتکب خطاها شده‏اند ، بر دوش بکشد ؟

پاسخ این اعتراض روشن است ، زیرا آن لذایذ نامحدود که از خودخواهى ‏ها و قراردادن مردم در جاذبیت شخصیت خود برده است ، مى‏تواند معادل کیفر آن خطاها بوده باشد که مردم در تحت تأثیر شخصیت او مرتکب شده ‏اند .

تحلیلى در ابعاد شخصیت‏ها و جامعه و تاریخ که از شخصیت‏ها متأثر مى ‏شوند

ما این نظره افراطى را نمى‏پذیریم که مى‏گوید : عامل محرک تاریخ و بوجودآورنده تحولات جوامع ، شخصیت‏هائى هستند که در بازکردن لابلاى سطوح طبیعت و توجیه گردیدن‏هاى انسانى نقش مؤثرى دارند . آن عقیده تفریطى را هم کنار مى ‏گذاریم که مى ‏گوید : شخصیت‏ها هیچگونه تأثیرى در جامعه و تاریخ به وجود نمى ‏آورند . ما براى توضیح مقدار و چگونگى تأثیر شخصیت‏ها ، باید سه نوع ابعاد اساسى را در نظر بگیریم :

نوع اول : ابعاد متنوع خود شخصیت

نوع دوم : ابعاد جامعه ‏اى که شخصیت‏ها در آن بروز مى ‏کنند و مطرح مى ‏گردند .

نوع سوم : ابعاد تاریخ که شخصیت در آنها منعکس مى ‏شود .

نوع اول ابعاد متنوع شخصیت

بعد یکم شخصیت‏ها مانند سایر مردم در مجراى قوانین طبیعت بوجود می آیند و رشد مى ‏کنند . با نظر به این بعد تفاوتى با مردمان دیگر ندارند .

بعد دوم : مختصات مغزى یا روانى طبیعى شخصیت‏ها است که منشأ بروز امتیازات مخصوص در آنان مى ‏باشد . این مختصات ممکن است مربوط به عوامل وراثت ، یا دیگر عواملى باشد که تاکنون براى ما مجهول مانده‏ اند .

بعد سوم کوشش‏ها و تلاش‏هاى اختیارى است که آن مختصات مغزى یا روانى را به فعلیت مى ‏رسانند و قابل بهره‏بردارى مى ‏سازند .

بعد چهارم برقرارشدن ارتباط میان آن شخصیت‏ها و معلمان و مربیان بزرگ که در به فعلیت‏رسانیدن نیروهاى مغزى و یا روانى آنان تأثیر عمیق مى ‏بخشد .

بعد پنجم محیط جغرافیائى یا اجتماعى که شخصیت‏ها در آنها بوجود مى ‏آیند و رشد مى‏ کنند .

بعد ششم حوادث محاسبه‏نشده که در سر راه زندگى این شخصیت‏ها بروز مى ‏کنند و یک یا چند عنصر امتیازآور شخصیت را تحریک نموده آنها را به فعالیت وامیدارند .

بعد هفتم امتیاز و محصول اختصاصى آن که موقعیت چشمگیر شخصیت را در جامعه و در تاریخ تعیین مى ‏کند .

بعد هشتم کمیت و کیفیت تأثر آن محصول اختصاصى که موجب مطرح شدن شخصیت در جامعه یا تاریخ گشته است .

بعد نهم آرمان و عقایدى که شخصیت به آنها وابسته مى ‏باشد و زندگى خود را در راه وصول به آن آرمانها و عقاید توجیه می نماید .

بعد دهم شناخت و ارزیابى شخصیت درباره خصوص انسانها

بعد یازدهم احساس تعهد و مسئولیت در زندگى بطور عمومى

بعد دوازدهم احساس تعهد و مسئولیت در خصوص آن امتیازى که بدست آورده است .

بعد سیزدهم چگونگى ارزیابى درباره شخصیت خویشتن .

بعد چهاردهم دگرگونى ‏ها و تحولاتى که شخصیت را در معرض تغییر ابعاد قرار مى‏ دهند .

بعد پانزدهم مدیریت شخصیت درباره امتیاز و یا امتیازاتى که در اختیار دارد .

نوع دوم ابعاد جامعه‏ اى که شخصیت‏ها در آن بروز مى ‏کنند و مطرح مى ‏گردند

بعد یکم تشکل افراد و گروه‏هایى که با مدیریت متحد زندگى می کنند

بعد دوم مختصات نژادى و تاریخى و محیطى جامعه .

بعد سوم کمیت‏هاى اقتصادى و حقوقى و دینى و اخلاقى جامعه .

بعد چهارم موقعیت جامعه در برابر دیگر جوامعى که میتوانند در یکدیگر تأثیر و تأثر داشته باشند .

بعد پنجم موقعیت جامعه از نظر رو بتکامل و رو به سقوط و جریان متوسط

بعد ششم عکس‏العمل و آمادگى جامعه در موقع بروز شخصیتها .

بعد هفتم کمیت و کیفیت شخصیت‏هائى که در جامعه بروز مى‏کنند .

بعد هشتم چگونگى رویاروى قرارگرفتن جامعه با رویدادهاى مؤثر مانند جنگ و آفات طبیعى و غیر ذلک .

بعد نهم ارتباط افراد در جامعه با یکدیگر .

بعد دهم مقدار چگونگى آزادى فرد در جامعه .

بعد یازدهم چگونگى ارتباط گردانندگان سیاسى جامعه با جامعه .

بعد دوازدهم چگونگى ارتباط رهبران فکرى جامعه با جامعه .

بعد سیزدهم چگونگى ارتباط گردانندگان جامعه با شخصیتها .

بعد چهاردهم نمودها و فعالیت‏هاى فرهنگى به معناى عام آن .

نوع سوم ابعاد تاریخ که شخصیت در آن منعکس مى ‏شود

بعد یکم حوادث و رویدادهائى که با سه نوع متفاوت علت و معلولى و تعاقب رویدادها و همزمان ، به گذشته خزیده ‏اند .

بعد دوم قوانین و اصولى که تاریخ بر مبناى آنها حرکت مى ‏کند .

بعد سوم قوانین و اصول شناخته‏شده براى تفسیر و توضیح تاریخ .

بعد چهارم تنوع خاص تاریخ جامعه .

بعد پنجم کمیت و کیفیت تأثیر گذشت زمان در نمایش رویدادها .

بعد ششم کمیت و کیفیت تأثیر گذشت زمان در نمایش شخصیت‏ها .

بعد هفتم عامل یا عوامل محرک تاریخ .

بعد هشتم ارتباط تواریخ جامعه‏ هاى مربوط با یکدیگر .

بعد نهم مقدار و چگونگى تأثیر محیطهاى جغرافیائى جوامع در تاریخ خود .

بعد دهم چگونگى حرکت در تاریخ ، آیا تاریخ هر جامعه تکاملى است ؟ و بر فرض تکاملى بودن ، مستقیم است یا مارپیچى ؟ آیا کل تاریخ بشرى حرکت تکاملى دارد یا نه ؟ و اگر حرکت تکاملى دارد ، مستقیم است یا مارپیچى ؟ مسلم است که هر یک از ابعاد انواع سه‏گانه مباحث فراوانى دارد که تاکنون مقدارى از آنها مورد بحث انسان‏شناسان و محققان در جامعه‏شناسى و کاوشگران تاریخ قرار گرفته است . نیز جاى هیچگونه تردیدى نیست که محاسبه موقعیت شخصیت‏ها با هریک از ابعاد سى و هفتگانه شخصیت و جامعه و تاریخ مسائل خاصى را مطرح مى‏ کند . آنچه که مربوط به بحث کنونى ما است ،ملاحظه چند بعد از انواع سه‏گانه براى تعیین و ارزیابى موقعیت و تأثیر شخصیت‏ها در جامعه و تاریخ مى‏باشد . این تعیین و ارزیابى را در چند مبحث زیر بررسى مى ‏کنیم :

مبحث یکم

بعد هفتم شخصیت‏ها عبارتست از امتیاز و محصول اختصاصى آن که موقعیت چشمگیر شخصیت را در جامعه و در تاریخ تعیین مى ‏کند . اگر این امتیاز از پدیده‏هاى اکتشاف در طبیعت ، مانند کشف الکتریسیته و جاذبیت و اشعه ایکس و کشف مجهولات در امور مادى انسانها مانند بیمارى‏ها و معالجه آنها و اختراع ماشین‏هاى گوناگون و غیر ذلک بوده باشد ، اگر جامعه عکس العمل و آمادگى مناسب براى پرورانیدن و بهره‏ بردارى منطقى از اینگونه شخصیت‏ها داشته باشد ( بعد ششم جامعه ) و گردانندگان جامعه نیز به بازکردن میدان کار براى این نوابغ علاقه نشان بدهند ( بعد سیزدهم جامعه ) اینگونه شخصیت‏ها یکى از عالى ‏ترین عوامل پیشرفت جامعه بوده و مى ‏توانند ماده خام براى عامل یا عوامل محرک تاریخ بوده باشند ( بعد هفتم تاریخ )

مبحث دوم

اگر امتیاز و محصول اختصاصى آن که موقعیت چشمگیر شخصیت را در جامعه و در تاریخ تعیین مى‏کند ، مربوط به مسائل انسانى باشد ، مانند حقوق و اقتصاد و دین و اخلاق و غیر ذلک ، اینگونه شخصیتها اگر بتوانند بطور مستقیم در جامعه با نظر به « بعد ششم جامعه » دگرگونى ایجاد نمایند و این دگرگونى گسترده و عمیق بوده باشد ، می توانند به عنوان یکى از عوامل محرک تاریخ ( بعد هفتم تاریخ ) ثبت شوند . و اگر قدرت ایجاد دگرگونى بطور مستقیم نداشته باشند ، ماده خامى براى دگرگونى در جامعه و تاریخ هستند که تأثیر چشمگیر امتیاز آن شخصیت ، وابسته به عکس‏العمل و آمادگى جامعه و گردانندگان آن بوده و انعکاسش در تاریخ مربوط به عمق و گسترش آن تأثیر خواهد بود .

مبحث سوم

اگر امتیاز و محصول اختصاصى آن ، مربوط به مدیریت و گردانندگى جامعه بوده باشد ، مانند سیاستمداران بزرگ ، هر اندازه که از نظر شناخت و احساس تعهد ( بعد نهم شخصیت ) عالى‏تر بوده و علاقه به برآوردن آرمانهاى انسانى ( بعد چهاردهم ) داشته‏باشد ، نفوذ و ادامه اثر شخصیت در جامعه بیشتر خواهد بود و هر اندازه که امتیازات مزبور قوى‏تر باشد و بتواند در جوامع مربوط به آن جامعه ( بعد چهارم جامعه ) که شخصیت در آن بروز کرده است ، تأثیر بگذارد ، انعکاسش در تاریخ عالى‏تر بوده و ممکن است تا حد یکى از عوامل محرک تاریخ صعود نماید .

مبحث چهارم

آنچه که در ساختن شخصیت‏هاى سازنده اهمیت حیاتى دارد ، دوران فراگیرى آنان و بارورشدن استعداد احساس تعهدات که مربوط به کوشش گردانندگان سیاسى و رهبران فکرى جامعه و احساس شدید مسئولیت آنان مى‏ باشد ، زیرا اگر درست دقت کنیم به استثناى دوران فعالیت مستقل شخصیت‏هاى سیاسى ، همه نوابغ و شخصیت‏ها ، چه در دوران فراگیرى و عضویت معمولى در اعضاى جامعه و چه در آن هنگام که بارورى آنان به فعلیت رسیده است ، مانند مواد خامى هستند که بدون مدیریت صحیح در باره آنان ممکن است بصورت عوامل مضر درآیند . با ملاحظه مباحث چهارگانه ، مى ‏توانیم تاثیر پلید آن شخصیتها را که نبوغ و استعدادهاى خود را در افساد جامعه بکار مى‏اندازند و عظمت و ارزش قوانین و اصول منطقى حیات انسانها را مختل مى‏سازند ، درک کنیم .

بنابراین ، دو نوع شخصیت‏هاى چشمگیر مانند دو کودک‏اند که مى‏ خواهند از دوران کودکى اصول و قوانین پرچمدارى را فرا بگیرند که یکى از آندو در دوران رشد پرچمدار خیر و کمال میگردد و دیگرى پرچمدار شر و سقوط انسانها مى‏شود . این دو کودک در دامان ابعاد جامعه پرورش مى‏یابند . در نتیجه ابعاد مزبور را میتوان مسئول و تکیه‏ گاه آن دو نوع شخصیت قرار داد . البته این نکته را فراموش نکنیم که هیچ یک از ابعاد جامعه و تاریخ قدرت تعیین سرنوشت قطعى دو نوع شخصیت مزبور را ندارند ، زیرا چنین فرضى به نفى احساس مسئولیت شخصى شخصیتها مى ‏انجامد . . . و به اضافه اینکه نفى احساس مزبور خلاف واقعیت ملموس درباره همه انسانها معتدل است ، خیانتى آشکار است که ما به شخصیت‏ها چنین تلقى کنیم که امتیازات شما ، براى انسان‏بودن شما کفایت مى‏کند و احساس مسئولیت شخصى براى شما لزومى ندارد . ۱۲ و رجل قمش جهلا ( ۲ کسى است که انبوهى از نادانى‏ها را در خود جمع کرده است )

اوصاف متصدیان نادان ، که حمایت از شخصیت و جان و مال مردم را بر عهده مى ‏گیرند

۱۳ موضع فى جهّال الامّه ( در میان نادانان امت به هر سو مى ‏شتابد )

۱ نمایشگر علم در میان نادان‏ها

نخستین اوصاف متصدیان نادان که حمایت از شخصیت و جان و مال مردم را بر عهده مى‏ گیرند ، اینست که براى برخوردارى از جلب توجه مردم ،همواره سراغ نادانان و بى ‏خردان را مى‏ گیرند و در میان آنان پرسه مى‏ زدند .

با این پرسه‏ زدن دو نتیجه مهم مى ‏گیرند :

اول : اینکه توجه و حمایت مردم عامى را که متأسفانه اکثریت چشمگیر را در همه جوامع تشکیل مى‏دهند ، به خود جلب مى‏کنند و از این پدیده حق‏نما به بهانه اینکه مردم مرا مى ‏خواهند و خواستن مردم بدون علت نیست ، بهره‏ بردارى ‏ها مى ‏کنند که مهمترین آنها پوشاندن نادانى‏ هاى خویش است .

دوم : بوجودآوردن رکود و افزودن بر بى‏ خبریهاى مردم عامى که زمینه بسیار مناسبى براى ادامه پوشش نادانیهایشان مى ‏باشد . کلمه « موضع » که در جمله مورد تفسیر آمده است ، به معناى شتاب در حرکت است که مى‏ توان در این مورد مناسب‏ ترین مفهوم تلقى نمود ، زیرا پوشانیدن جهالت و حفظ پوچى شخصیت از آشکارشدن میان مردم ، به تردستى‏ها و سرعت در تکاپو و غنیمت شمردن فرصتها نیازمند است . شخصیت‏هائى نادان که براى ابقاى خود در جامعه عشق مى‏ورزند ، بهتر از همه مى ‏دانند که حتى عموم مردم عامى را هم براى همیشه نمى ‏توان فریب داد و احتمال اینکه روزى مشتشان باز شود و پرده از روى جهالت‏هاى آنان برداشته شود ، عامل رنج ‏دهنده ‏اى است که در عین حال آن شخصیت‏هاى نادان را به جست و خیز و تاخت و تاز و پرسه ‏زدن هاى گوناگون وادار مى ‏نماید . بعضى از خوش‏بینان افراطى گمان مى ‏برند :

پیشرفت زیادى که در شناخت شخصیت‏ها نصیب جوامع امروزى گشته است ،مجالى به جست و خیز و تاخت و تاز نادانهاى عالم‏نما نگذاشته است . مسلم است که این یک تصور خوش‏بینانه افراطى است که ناشى از بى ‏اطلاعى از انواع مهارت‏هائى است که نادان‏هاى بسیار هشیار و زیرک دارا مى ‏باشند .

به عنوان نمونه :

۱ اینان مى ‏توانند در بیان اطلاعات ناقص خود ، قیافه‏اى را به خود بگیرند که مخصوص دارندگان اطلاعات و تفکرات لازم و کافى مى ‏باشد .تنها خود آنان مى ‏دانند که در پشت پرده آن قیافه ساختگى چه مى ‏گذرد .

اگر کسى در تأثیر این قیافه ‏گیرى‏ ها تردید کند ، سراغ مردم سالوس و فریبکار را در صحنه پهناور جوامع بگیرد و به‏ بیند که بشر چه قدرتى در نمایش قیافه‏ اى که ضد هویت واقعى او است دارا مى ‏باشد . اگر این قدرت در پدیده‏هاى عالم طبیعت وجودداشته باشد ، مى‏تواند همه نیروها و قوانین را مختل بسازد .

یعنى اگر یک موجود طبیعى این قدرت را داشته باشد که در عین حال که موقعیت علت را اشغال کرده است ، از صادر کردن معلول امتناع بورزد ، همه حلقه‏هاى بهم پیوسته علل و معلولات عالم طبیعت را از کار مى‏اندازد . اینکه مى‏بینیم تضاد قیافه تصنعى با هویت واقعى یک فرد ، میتواند تأثیر طبیعى در خود گیرنده قیافه و در دیگران ایجاد نکند ، براى اینست که بشر از دوگانگى و تضاد و نمایش خلاف واقع که در میان افراد جوامع جریان دارد ، مطلع و آگاه است .

۲ بهره‏ بردارى ماهرانه از امتیازى که دارد ، در راه اثبات اطلاعات و تفکرات قابل قبول در مسائلى که درباره آنها چیزى نمى‏داند . این پدیده یکى از خسارت‏بارترین پلیدیهاى نادان‏هاى ماهر است که در بدبختى جوامع نقش فراوانى را بازى میکند . به عنوان مثال شخصى است که قدرت تحلیل کشاورزى محض یک جامعه را دارد و با این قدرت که خود امتیازى است ، یکه‏تاز میدان هنرهاى قدیم و جدید و انواع گوناگون آثار نبوغ‏آمیز هنرى مى ‏گردد . اگر ماهرتر بوده باشد ، یک فیلسوف تمام عیارهم مى ‏شود اگر میدان تاخت و تاز را مناسب دید ، شایستگى خود را به منصب قانون گذارى و قضاوت هم اظهار مى‏دارد

۳ آشفتگى‏ هائى که در جوامع به جریان مى ‏افتند و الگوها و معیارها را درهم مى ‏ریزند ، مى ‏توانند فرصت کاملا مناسبى براى تاخت و تاز نادانهاى ماهر به وجود بیاورند ، زیرا محاسبه دقیق و تحلیل و ریشه‏گیرى ادعاها ، در موقع آشفتگى‏ها از بین مى ‏روند و میدانى براى نادانهاى فرصت‏شناس باز مى ‏شود و آنان مى‏توانند مطابق دلخواه خود بهره ‏بردارى‏ ها نمایند .

۴ در آن هنگام که شخصیت‏هاى شایسته دانش و بینش به اجبار گردانندگان جامعه ، یا بوسیله اختلال در مدیریت‏ها از صحنه جامعه برکنار شوند و محروم از فعالیت گردند ، یا عوامل مزاحمى که سر راه آنان ایجاد مى ‏شود ، فعالیت‏هاى آنانرا خنثى نمایند ، مسلم است که نادان‏هاى ماهر وارد میدان عمل مى ‏شوند و مشغول بازیگرهاى خود مى ‏گردند .

۵ نادانهاى ماهرى وجود دارند که مى ‏توانند بى‏اطلاعى خود را درباره واقعیات ، با فعالیت‏هاى هنرى بپوشانند ، یعنى مثلا با قلم توانا و بیان زیبا خلاف واقعیتها را بجاى واقعیت و حقیقت نمایش بدهند ، گاهى این فعالیت هاى هنرى بقدرى نیرومند و جالب است که مى‏تواند نه تنها در طول زندگى نادان ماهر ، بلکه در زمانهاى طولانى ، گروهى از مردم را بفریبد . ۱۴ عاد فى اغباش الفتنه ( در تاریکى آشوب‏ها و فتنه‏ها مى ‏تازد )

۲ این نادانان ضد روشنائى ‏ها هستند

اگر روشنائى باشد ، چشم صحیح و سالم اجسام و اشکال و رنگها را مى ‏بیند . کسیکه از روشنائى مى‏ گریزد ، یا به اختلال بینائى دچار است ، یا از دیدن آن نمودها که با چشم دیده مى‏شوند ، وحشت دارد . این هر دو عامل منفى ‏کننده در نادانان خودنما وجود دارد . اینان براى به‏وجود آوردن موقعیت چشمگیر و حفظ آن ، هیچ روشنائى که جز راه‏هاى تورم خود طبیعى آنان را براى خودشان روشن بسازد ، سراغ ندارند ، بلکه براى بدست آوردن این روشنائى مزاحم حیات سایر انسانها ، در هر جائى که احتمال وجود روزنه‏اى بدهند ، دو اسبه به سوى آن مى ‏شتابند ، اگر چه هزاران حقایق و واقعیات را زیر پاى خود محو بسازند .

این خفاشان آفتاب اصول عالى انسانیت ، فضائى را روشن‏تر از آشیانه تاریک خود طبیعى ‏شان نمى‏ شناسند و حتى گاهى به دیدگان بیناى انسانها ، دلسوزى مى کنند ، چونان خفاش که دلشان به چهار میلیارد و نیم نفوس کره خاکى و میلیاردها جاندار و نباتات مى‏ سوزد با این آفتابى که دارند این نادانهاى خودپرست در راه عشق به خود طبیعى و متورم ساختن آن ،به عامل منفى ‏کننده دوم نیز تن در مى‏ دهند . عامل دوم منفى ‏کننده عبارت است از وحشت از واقعیات ، زیرا آنچه که مى ‏تواند با واقعیات ارتباط برقرار کند ،خود حقیقى آدمى است نه خود طبیعى تورم یافته که به اصطلاح دیگر خود مجازى نامیده مى ‏شود . ندانستن واقعیات در صورت فقدان شرائط دانستن ، نه ضررى بر خود حقیقى آدمى وارد مى ‏آورد و نه آسیبى آگاهانه و از روى اختیار به جامعه مى ‏رساند ، آنچه که فرد و جامعه را به تباهى مى‏کشاند ، گریز آگاهانه و از روى اختیار و از واقعیات است که عاملى جز خودمحورى جاهلانه ندارد .

بهمین جهت است که نادانهاى خودمحور همواره تاریکى‏ها را مى‏جویند و در تاریکى‏ها زندگى مى‏کنند و در تاریکى ‏ها مى ‏میرند . آشوب‏ها و فتنه‏ هائى که رنگ الگوها و معیارها و آرمانها را در جامعه مات مى‏ سازد ، براى این تبهکاران یک پدیده آرمانى است که اگر آنرا در رؤیاى شبانگاهى که در روى متعفن‏ترین مواد خوابیده‏اند ، به‏بینند ، بیدارشدن از آن خواب را مساوى شکنجه‏زاترین مرگ تلقى خواهند کرد . ۱۵ عم بما فی عقد الهدنه ( و به آنچه در پیمان صلح است ، نابینا است )

۳ براى این نادانان خودپرست برقرارى صلح و صفا در میان مردم ، دوزخى است سوزان که زبانه‏هایش همه سطوح موجودیت آنان را فرامی گیرد .

این نادانهاى خودپرست در راه عشق به خود طبیعى و متورم‏ ساختن آن ، به عامل منفى ‏کننده دوم نیز تن در می دهند . عامل دوم منفى ‏کننده عبارت است از وحشت از واقعیات .

زیرا آنچه که میتواند با واقعیات ارتباط برقرار کند ، خود حقیقى آدمى است ، نه خود طبیعى تورم یافته که به اصطلاحى دیگر خود مجازى نامیده مى ‏شود . ندانستن واقعیات در صورت فقدان شرایط دانستن ، نه ضررى بر خود حقیقى آدمى وارد می آورد و نه آسیبى آگاهانه و آزار اختیارى به جامعه می رساند ، آنچه که فرد و جامعه را به تباهى مى ‏کشاند ، گریز آگاهانه و از روى اختیار از واقعیات است که عاملى جز خود محورى جاهلانه ندارد .

بهمین جهت است که نادانهاى خودمحور همواره تاریکى‏ها را میجویند و در تاریکى‏ها زندگى مى‏کنند و در تاریکى‏ها میمیرند . آشوب‏ها و فتنه‏هایى که رنگ الگوها و معیارها و آرمانها را در جامعه مات میسازند ، براى این تبهکاران یک پدیده آرمانى است که اگر آنرا در رؤیاى شبانگاهى که در روى متعفن‏ترین مواد خوابیده باشند ، ببینند ، بیدار شدن از آن خواب را مساوى شکنجه‏زاترین مرگ تلقى خواهند کرد .

برقرارى صلح در جامعه همه چیز را آنچنانکه هستند می نمایاند ،موقعیت‏ها مشخص می گردند ، بازیگرى ‏ها جاى خود را به فعالیتها و روابط منطقى خالى می کنند . روشنائى دانش‏دیدگان همه مردم را می نوازد و حقایق و واقعیات اهمیت خود را بخوبى نشان می دهند . قدرت اصول و قوانین « حیات معقول » ، بر بازیگریهاى ماکیاولیستى پیروز می گردد . هرگونه موجى از عقول و دلهاى مردم جامعه ‏اى که در صلح و صفاى حیات معقول بسر می برند ، براى نادانان خودمحور زبانه‏اى از آتش‏هاى دوزخى است که مرگ را بر آسیب‏خوردن از آن زبانه ترجیح می دهند .

صلح مستقر در جامعه براى این غوطه ‏وران در نادانى مهلک ، مرگبارترین جنگى است که میان خود طبیعى آنان و اصول و قوانین و آرمانهاى اعلاى انسانیت ، شعله‏ور گشته است . هر چه صلح و صفا گسترده‏ تر و عمیق‏ تر باشد ،جراحات وارده بر خود طبیعى آنان مهلک ‏تر خواهد گشت . آرامش اینان در جنگ و پیکار است ، اعم از آنکه در آن جنگ بدن‏ها به خاک و خون بغلطند ، یا ارواح آدمیان در گرد و غبار تناقض‏هاى مکتبى و تعصب‏هاى نژادى و قومى ،تباه شوند ، تا میدانى براى زندگى این نابکاران کارافزا باز شود . ۱۶ قد سمّاه اشباه النَّاس عالما و لیس به ( انسان‏نماها عالمش نامیده ‏اند ، در حالیکه بهره‏اى از علم نبرده است )

۴ انسان‏نماها همواره در استخدام نادانان خودمحورند ، که نادانى آنانرا دانائى بدانند و دانائى جلوه بدهند .

این نادانهاى خودمحور را تنها انسان‏نماها عالم می نامند . کسانى که این نامگذارى را می کنند یا از روى آگاهى است و یا از روى ناآگاهى .اگر از روى آگاهى به اینکه آنان نادانند ، با اینحال نام عالم به آنان می گذارند ، این نامگذاران از انسانیت محرومند و جز شباهت جسمانى با بشر ، واجد هیچ مختص انسانى نیستند و اگر نامگذارى آنان از روى جهل بوده باشد .

باز کشف از این می کند که از اوصاف واقعى انسانیت بى‏بهره‏اند ، زیرا نخستین و ضرورى‏ترین وصف انسانى آنست که بدون اطلاع و آگاهى کسى را ارزیابى نکند . آیا این یک خیانت به اجتماع نیست که شخص یا گروهى نادان و بى‏اطلاع از معناى عالم و جاهل ، منصب عالى علم را به کسى ببخشد که شایسته آن نیست ؟ وقتى که یک فرد با مقام والاى علم در اجتماع جلوه میکند ، آن فرد در نظر مردم داراى ارزش مى ‏گردد و گفتار و کردار او مستند و مأخذ قرار می گیرد . وقتى که آن فرد شایسته مقام علم و ارزش آن نباشد ، و تکیه گاه و مأخذ مردم قرار بگیرد ، چه ضررهاى مادى و معنوى که دامنگیر اجتماع نخواهد گشت . و اگر مردمى که نام عالم به اشخاص نادان و خودمحور می گذارند ، هم آگاه به نادانى او باشند و هم به صفت پلید خودمحورى او ،در اینصورت این مردم انسان‏نماهائى هستند که از روى آگاهى و عمد قیام بر ضد انسانیت نموده ، در حقیقت سند نابودى ارزش‏ها و بى‏اعتبارى همه اصول و قوانین رشد و کمال جامعه را امضاء نموده ‏اند . اگر گرفتاریها و بلاهاى اجتماعى را در طول قرون و اعصار به ریشه‏هاى اولیه آنها تحلیل کنیم ، خواهیم دید یکى از ریشه‏هاى نیرومند آن گرفتاریها که زاینده خارهاى متنوع زندگى اجتماعى است ، همین عالم تراشى انسان‏نماها است که براى هوسبازیهاى چند روزه خود ، عالم می تراشند و قهرمان میسازند و بت‏ها به‏وجود میآورند و سدهاى غیر قابل نفوذ در مجراى حرکت‏هاى تکاملى جوامع مى ‏بندند و نمی دانند که این آتش‏ها را که شعله ‏ور می نمایند ، دیر یا زود دامان خود آنانرا نیز خواهد گرفت . شگفت ‏آورتر از کار این انسان‏ نماها ، حماقت آن نادانان می باشد که این بت‏تراشى و قهرمان‏ سازى را باور می کنند و به خود می گیرند و بدین ترتیب هم خود را مى ‏فریبند و هم دیگران را . مخصوصا چنانکه در شماره ۱ بحث نمودیم ، این نادانان از زیرکى و هشیارى در پرده‏ پوشى روى جهالت‏ها و خودمحورى ‏هاى خود برخوردار هم بوده باشند .

۷ فهو فتنه لمن افتتن به ( وسیله اى براى آشوب و تشویش فتنه‏ جویان )

۵ خودمحوران وسیله‏اى براى برانگیخته‏شدن فتنه ‏ها

این خودمحوران خودرو که براى حفظ و بالابردن موقعیت خود در جامعه ، احساس اجبار به مطرح کردن خویش مى ‏کنند ، همواره در این اندیشه بسر میبرند که با داشتن پلیدیهاى درونى و نفى هر حقیقتى جز خویشتن ، چه امتیازات و عوامل ، براى جلب دیگران لازم است که به وسیله آنها موقعیت خود را تحکیم نمایند . در راه به دست آوردن این امتیازات و عوامل ، حیاتى ‏ترین انرژیهاى فکرى و عضلانى را مستهلک می سازند . مسلم است که همه آن انرژیهاى مصرف‏شده نتیجه‏اى جز افزایش ابهام این شخصیت‏ها نخواهد داشت ، زیرا پدیده‏هاى اصلى و فرعى خودمحورى همواره چنانکه در مثل عامیانه آمده است ، مانند دم خروس از آستین آنان آشکار مى‏گردد ، زیرا آن پدیده‏ها به منبع جوشان خودمحورى متصل است که هیچ قیافه تصنعى نمی تواند جریان و نمودارگشتن و اتصال آنها را به منبع جوشان ، پوشیده بدارد . از طرف دیگر فرض اینست که این اشخاص می خواهند موقعیتى حق به جانب در جامعه بدست بیاورند ، لذا مجبورند برچسب‏هائى از واقعیت‏ها را که قطعا به دستور عامل خودمحورى از دیگران به عاریت گرفته شده ‏اند ، به پیشانى خود بچسبانند . این تضاد دم خروس خودمحورى و برچسب‏هاى عاریتى است که موجب آشوب و تشویش مردم ساده ‏لوح می گردند و متأسفانه مهارت فراوان خودمحورى در پنهان‏داشتن دم خروس گاهى از نمودارشدن آن ، بخوبى جلوگیرى مى ‏کند و جامعه بصورت میدانى براى تاخت و تاز معاویه ‏ها و عمروعاص‏ها و دیگر شیوخ گرداننده ناکثین و مارقین و قاسطین درمی آید .

۸ ، ۹ ضالّ عن هدى من کان قبله مضلّ لمن اقتدى به فى حیاته و بعد وفاته ( راه‏گم‏کرده‏اى که منحرف از ارشاد و هدایت رهبران پیشین است این نابخرد نابکار هم در دوران زندگى خود عامل گمراهى و تباهى پیروان و سرسپردگان خود میباشد و هم پس از آنکه دیده از این جهان بربندد ) .

۶ تباه‏سازى خودمحوران که در دوران زندگى ، پیشتازان گمراهى‏ها هستند ،

پس از مرگ با سایه‏ هائى که از خود در مغزها و دل‏هاى پیروان ساده ‏لوح ایجاد کرده ‏اند ، ادامه می یابد على ( ع ) در جمله مورد تفسیر دو مختص مهم را براى خودمحوران گوشزد می کند :

یکى اینکه این از انسان بیگانه‏ ها ، آن قدر به پرستش خود اشتغال می ورزند که حتى به تجارب و عظمت‏هاى پیشتازان راستین که نمایانگر حقایق ناب می باشند ، اعتنائى نمی کنند . گویى خود را موجودى مى ‏دانند که به طور ناگهانى همه واقعیات را در چمدانى در زیر بغل از آسمان فرود آمده براى جوامع بشرى ارمغان آورده ‏اند . گوئى اصلا بشرى در این تاریخ ممتد زندگى نکرده است ، یا اگر هم در تاریخ ممتدى که گذشته است موجودى بنام بشر زندگى کرده است ، جاندارانى بیخبر از واقعیات بوده‏اند که چندى کم و بیش در این دنیا نفس کشیده‏اند و رفته‏اند ، انسان فقط این خودمحور است که درک واقعیات و عمل به آنها در انحصار اوست و اگر انسانهائى پس از او به وجود بیایند ، از هرگونه واقعیات که برخوردار شوند ، در نتیجه واقع یابى‏هاى او خواهد بود

چشم باز و گوش باز و این عما ؟
حیرتم از چشم‏بندى خدا

تباه‏ساختن کوشش‏ها و واقع‏یابى ‏هاى گذشتگان و بى‏ اعتنائى به حقایق اصیل که در گذرگاه تاریخ به وسیله رادمردان آگاه در دسترس انسانها قرار گرفته ‏اند ، یکى از مختصات گمراه ‏کننده خودمحوران است .

دوم این پیشتازان گمراهى ‏ها ، گاهى چنان در سطوح عمیق روان پیروان ساده‏لوح خود نفوذ مى ‏کنند که میتوانند از زیر خاک تیره ، آن پیروان را توجیه نمایند . این یکى از خاصیت‏هاى ضرربار آن پیشتازان است که شخصیت خود را چنان مطلق و ابدى وانمود مى ‏کنند ، با اینکه زندگى و خود خویشتن را از دست میدهند و استخوانهایشان در زیر خاک گور می پوسد ،دست از گریبان پیروان ساده‏ لوح یا احمق خود بر نمی دارند . اینان از احساس پاک مطلق‏ گرایى مردم ساده‏لوح ، چنان بهره ‏بردارى می کنند که خود را تا مقام خداگونه‏ اى که نمى ‏میرد ، بالا می برند و عقل و اندیشه و وجدان مردم را براى همیشه تسخیر می کنند . این نکته را هم در نظر بگیریم که سایه دروغین این تبهکاران از طرف دو عامل مهم تقویت می شوند و زندگى واقع‏نما بآنها مى ‏بخشند :

عامل یکم گذشت زمان از زندگى هر شخصیتى که در حال حیاتش توانسته است مغزها یا دلهائى را که قدرت تغذیه از واقعیات زنده را ندارند به خود مشغول بدارد .

عامل دوم محرومیت اکثریت چشمگیر مردم جوامع از درک واقعیات و داشتن شخصیت‏هاى سازنده و راستین . ۱۷ بکّر فاستکثر من جمع ما قلّ منه خیر ممّا کثر ( بامدادان که از خواب برمیخیزد ، کارى جز رویهم انباشتن چیزهائى که اندکش بهتر از بسیارش است ، ندارد . )

۷ نادانان خودپرست به اندوختن چیزهائى عشق میورزند که اندکش بهتر از بسیارش است

آن جاهل خودپرست که در این دنیا آرمانى ندارد جز تورم خود طبیعى و پرده‏پوشى به نادانى‏ ها و در عین کلاغ‏بودن عشق به نمایش طاووسى ، به اندوختن و افزایش امورى دل مى ‏بندد که جز وبال بر گردن حیات چیز دیگرى نیست . این حس افزودن را که از کمال‏جوئى و صعود به قله‏ هاى اعتلا سرچشمه می گیرد ، در افزایش اشیائى اشباع مى ‏کند که خود موانع بزرگى در مسیر کمال میباشند . این شریفترین حس سازنده را که در هر لحظه ‏اى از منبع فیض الهى به دلهاى آدمیان سرازیر می گردد ، در اندوختن محصول کار و کوشش دیگران تباه می سازد .

پیمانه‏ایست این جان پیمانه این چه داند
از عرش میستاند بر فرش می فشاند

مولوى شناخت این نادانان خودمحور ، از زندگى ، جز اندوختن مال و افزایش توجه مردم و تورم مقام ، چیزى را نمی شناسند . این اندوختن و افزودن‏ها بهترین دلیل آن است که این نادانان ، به تجسم خود در اندوخته ‏شده ‏ها و افزوده شده‏هاى عینى عشق و علاقه می ورزند . مثلا وقتى که نادان خودمحور ساختمانى را که نه به عنوان مسکن ، بلکه به عنوان اندوخته مورد علاقه قرار می دهد ، در حقیقت ، ساختمان را تجسمى از خویشتن تلقى می کند یک مجسمه سنگى را که اضافه بر وسائل زندگى می اندوزد ، تجسمى از خویشتن را در آن مشاهده می کند .

بدین ترتیب شخص نادان یک انسان داراى حیات و عقل و وجدان نیست ، بلکه نادان موجودیست که در اندوخته‏ هایش مجسم می شود . مثلا نادان ساختمان است ، اسکناس است ، مجسمه است ، زمین است ، گلوبند و قماش است ، ماشین است . پله‏ هاى مرمرین است . . . امر و نهى است ، احترام و توجه مردم است در نتیجه : حیات معقول نادان قربانى وسایل حیات حیوانى او است که تحت حاکمیت خود طبیعى ‏اش مستهلک می گردد . هیچ پدیده برونى هر اندازه هم که داراى عظمت باشد ، شایستگى تجسم نیروها و استعدادهاى درونى آدمى را ندارد ، اگر چه ناچیزترین آنها بوده باشد .

پول وسیله تبادل کارها و کالاها است که خود آنها نیز حقیقتى چیزى جز وسیله حیات نیستند . مقام وسیله ‏اى براى مدیریت انسانهائى است که براى ادامه حیات فردى و اجتماعى در سیستمى قرار می گیرند و به فعالیت مى ‏پردازند .

شهرت اجتماعى و توجه مردم اگر از روى استحقاق بوده باشد ، در حقیقت تقاضائى است که مردم از شخصیت مشهور درباره برآوردن احتیاجات مادى و معنوى خود دارند .

بنابراین ، همه پدیده‏هاى مزبور که نادانها خود را در آن مجسم می کنند ، وسایلى هستند که باید بمقدارى ضرورى و تنها براى هدف مورد توجه و علاقه قرار بگیرند . این یکى از مختصات « وسایل » است که تکثیر و اندوختن آنها خلاف منطق خود وسایل است . ۱۸ ، ۱۹ حتّى اذا ارتوى من ماء آجن و اکثر من غیر طائل جلس بین النّاس قاضیا ضامنا لتلخیص ما التبس على غیره ( همینکه نادان از گندیده‏ها سیراب گشت و بیهوده‏ ها را رویهم انباشت ،در میان مردم به قضاوت مى‏نشیند و روشن ساختن حقایقى را برعهده می گیرد که بر دیگران مشتبه است . )

۸ نادان خودپرست موقتا شکمش را از گندیده‏ها پر کرده ، به قضاوت مى ‏نشیند

شکم نادان خودخواه به طور موقت سیر شده است . از چه ؟ از محصولات دسترنج مردم . اکنون بر مسند قضاوت جلوس فرموده است مسند قضاوت براى چیست ؟ براى تفکیک حق از باطل ، مسلم است که تفکیک حق از باطل به شناسائى همه ابعاد آن دو نیازمند است ، آیا این نادان عاشق اندوختن و افزودن ، ملاک حق و باطل و ابعاد آن دو را می شناسد ؟ اگر این سؤال را از خردمندان آگاه به امور و قوانین قضاوت بپرسید ، پاسخش « نه هرگز » است .

و اگر از خود آن نادان خودپرست بپرسید ، « البته آرى » است . اگر توضیح بیشترى براى آن « البته آرى » بخواهید ، پاسخ‏هایى را خواهید شنید که محصول امواج تخیلات و اوهامى است که از محتویات شکمش سرکشیده و از گرداب جهالت‏هاى مغزى او عبور کرده در قالب کلمات و اصطلاح‏هاى فریبنده بروز میکند : این ماده چنین است ، آن ماده چنان است ، ما وقتى که در تحصیلات عالى قضائى بودیم ، این طور نظر می دادیم اصلا متخصصان قوانین دادرسى چیزى بلد نیستند ما همواره باید در فعالیت‏هاى قضائى به فهم مواد خشک و بیجان قناعت نکنیم ، بلکه باید از ذوق و استشمام قضائى و فلسفه‏هاى حقوق استمداد کنیم . من با یک نگاه به قیافه متهم ، میتوانم درون او را بخوانم با این الفاظ و اصطلاحات انعکاساتى مقلدانه ، نه تنها خود را شایسته اشغال منصب قضاوت معرفى مى ‏کند ، بلکه صاحب نظر بودن خود را به ثبوت می رساند گاهى هم بالاتر از اینها ادعا می کند که آنچه را که دیگران نمى‏فهمند و آن مشکلات را که دیگران از حل آنها ناتوانند ، من مى ‏فهمم و حل و فصل مى‏ نمایم آرى خودمحورى ‏هاى جاهلانه از این بازیچه‏ ها بسیار دارد . دلیل همه این ادعاهاى پوچ و نابخردانه این بیدادگران نادان ، دل‏هائى است براى همیشه سوزان ، چشمهائى است تا ابد گریان در نتیجه پایمال‏ شدن حقوقشان .

۲۰ فان نزلت به احدى المبهمات هیّألها حشوا رثّا من رأیه ثمّ قطع به ( در آن هنگام که با یکى از مسائل ابهام‏ آمیز رویاروى می گردد ، براى روشن ساختن آن ، افکار بیهوده و پوسیده اش را بمیان می کشد و حکم قاطعانه را از آنها بیرون می آورد )

۹ حل مشکلات به وسیله پندارهاى بیهوده و فرسوده

مشکلات قضائى مانند دیگر مشکلات علمى و اجتماعى و سیاسى ، با نظر به ابهام در خود پدیده و حادثه و عوامل و رویدادهاى همزمان و اشتراک خواص آنها با دیگر رویدادها و تعدد جوانب . . . و غیر ذلک انواع فراوانى دارندکه با دانش‏ها و بینش‏هاى متنوع مورد حل و فصل قرار میگیرند . منطق واقعى اقتضاء میکند که نخست باید ریشه‏هاى اساسى مشکل را از میان شناخته ‏شده‏ هاى قطعى و احتمالات بیرون کشیده و مشخص نمود . این ریشه ‏ها ممکن است در میان واقعیات و پدیده‏ هاى دیگرى که امکان اختلاط با آنها وجود دارد ،گسترده باشد . جوینده واقع مجبور است که با هر وسیله ‏اى که قابل استفاده است ، آن ریشه‏ ها را از میان امور مختلط جدا و مشخص نموده ، آغاز روییدن آن ریشه‏ ها و مقطع‏ هاى زمانى را که ریشه ‏ها در آنها تقویت یا تضعیف شده ‏اند ، دقیقا بدست بیاورد . و ممکن است براى کشف واقعى یک مشکل که نقطه تمرکزیافته‏اى از علل و معلولات است ، به بررسى نخستین موقعیت بسته‏شدن عناصر نطفه مشکل تا لحظه‏اى که ناظر حل‏کننده با آن مشکل در تماس است ، احتیاج قطعى داشته باشد . روش حل مشکلات در پدیده‏ هاى جهان عینى بشکلى که گفتیم به وسیله علوم متداول معمولا به نتیجه رضایت بخش می رسد . البته این نکته را هم در نظر داریم که شناخت ماهیت خود مشکل و واحدهاى علت و معلول و رویدادهاى همزمان و خواص مشترک با دیگر رویدادها و تعدد جوانب که در متن یا پیرامون مشکل قرار دارند و همچنین ریشه‏ هاى بوجودآورنده مشکل مفروض ، بیکنواخت نبوده و داراى اصول مشخص و ثابت نمی باشد . مخصوصا اگر مشکل واقعیتى در مجموعه سیستمى باز باشد که بازبودن آن سیستم ، احتیاج به تماس‏هاى جدید و مستمر با مشکل داشته باشد و نیز نیاز به ارزیابى و تجدید نظر در اصول و قوانینى داشته باشد که پیش از ورود اجزاء سیستم در موقعیت جدید ، صحیح و ثابت تلقى می گشته است .

حوادثى که به وسیله انسانها به صورت مشکل در می آیند ، چند عامل دیگر هم ممکن است در شدت ابهام پدیده مشکل دخالت بورزند . مانند اراده ( خواستن ) ، خوددارى تا حد لجاجت و اقدام به عمل تا حد انجام خود عمل به انگیزگى تثبیت شخصیت فقط نه بجهت علل منطقى خارج از ذات پدیده ‏هاى مزبور . به عنوان مثال :

راه بسیار طولانى را طى میکند ، نه براى اینکه رسیدن به مقصد ، رفتن در چنان راه طولانى را ایجاب میکند ، بلکه تنها براى اثبات قدرت اراده خود که عنصرى جالب توجه در شخصیت آدمى است . از ابراز واقعیت خوددارى مى‏کند و علتى براى این خوددارى وجود ندارد ، جز اینکه شدت مقاومت خود را اثبات کند .

همچنین ممکن است آدمى به انجام‏دادن عملى اقدام کند ، نه براى آنکه آن عمل داراى مصلحتى است ، بلکه فقط براى اثبات اینکه او براى انجام آن عمل قدرت دارد . اینگونه پدیده‏ها که بر ابهام مشکلات انسانى میافزاید ، اندک نیست . از طرف دیگر قوانین و اصولى که براى حل مشکلات حقوقى و حیاتى انسانى تنظیم مى ‏شود ، اولا از جهت قالب‏گیرى شدن آنها به وسیله الفاظ ، معمولا احتیاج به تفسیر و توضیح و اعمال ذوق فراوانى دارند که با قطع نظر از آنها ، دامنه شمول آن قوانین و اصول محدود و نارسا می باشد .

ثانیا دگرگونى ‏هایى که در پدیده‏ هاى زندگى و روابط انسانها با یکدیگر بروز مى‏ کنند . عامل بسیار مهمى براى لزوم اجتهاد و صاحبنظرى در تطبیق قوانین و اصول بر آن پدیده‏ها و روابط می باشند ، تا حدیکه ممکن است براى یک قاضى شایستگى قانونگذارى لازم باشد که در تطبیق مزبور اشتباه نکند .

شخص نادان در میان دو مجموعه از پیچیدگى ‏ها و مشکلات قرار می گیرد :

مجموعه یکم قوانین و اصول و مآخذ و منابع آنها که احتیاج شدید به درایت و اطلاعات لازم و کافى دارد .

مجموعه دوم پدیده مبهم که براى شخص مطرح شده است . خطرناکترین عامل حق‏کشى‏ها عبارت از بازیگرى فکرى و خودمحورى شخص نادان استکه متصدى حل دو مجموعه از پیچیدگی ها گشته است .

این بازیگرى خطرناک در هر دو مجموعه ، از نظر هدف‏گیریها و انتخاب وسیله‏ها امکان‏پذیر مى‏باشد . در این بازیگریها است که شخص نادان اندیشه‏ هاى بى‏اساس و لاطائلات و خیالات بیهوده خود را در معرض بهره ‏بردارى قرار خواهد داد . بدتر از همه آنها قطع ‏کردن به محصول چنین اندیشه‏ ها و لاطائلات و خیالات است که او را وادار می کند با تمام پرروئى حکم و رأى خود را بدهد ۲۱ ، ۲۴ فهو من لبس الشّبهات فی مثل نسج العنکبوت لا یدرى اصاب ام اخطأ فإن اصاب خاف ان یکون قد اخطأ و ان اخطأ رجا ان یکون قد أصاب ( فهم و درک این نادان همانند آن مگس ناتوان است و مشکلات چونان تارهاى عنکبوت که مگس‏ وار در آن تارها گرفتار مى‏شود و راه خلاصى ندارد . اگر حکمش مطابق واقع بوده باشد از آن می ترسد که مرتکب خلاف واقع گشته است و اگر به خطا رفته است ، امید دارد که حکمش مطابق واقع بوده باشد .

۱۰ فهم و درک نادان شبیه به قضاوت مگس ناتوانى است که در تارهاى عنکبوت مشکلات گرفتار مى‏ گردد

این تشبیه بدیع را که امیر المؤمنین علیه السلام درباره فهم و درک قضات نادان بیان مى ‏کند ، در همه نادانان که وارد میدان مشکلات مى‏شوند ، صدق مى‏ کند . پیش از توضیح این مسئله نکته مهمى را که در تشبیه مزبور وجود دارد متذکر مى ‏شویم :

« تشبیه مشکلات به تارهاى عنکبوت » بنظر می رسد که مقصود بى ‏اساس بودن مشکلات در برابر حقایق و واقعیات انسانى است که از استحکام و پایدارى مستند به قانون برخوردار می باشند . عواملى که واقعیتى را به صورت مشکل در می آورند ، عبارتند از جهل به موضوعات و احکام و یا خودخواهی ها و هوسبازی هاى بعضى از انسانها که مشکل بوسیله آنها به وجود می آید .

در صورتیکه این مشکلات براى انسانهاى بینا و دارندگان اندیشه نیرومند و وجدان حساس و اطلاعات لازم و کافى پرده‏هاى شفافى هستند که زیر خود را بخوبى نشان مى ‏دهند . این بینش و قدرت اندیشه و وجدان اطلاعات قدرتى را بر انسان مى‏بخشند که تارهاى عنکبوتى مشکلات یاراى مقاومت در برابر آن توانائى را ندارند ، ولى ادراک و فهم شخص نادان که بهیچ اساس و پایه‏اى استوار نیست ، مقاومت خود را در برابر آن تارها از دست می دهد نکته دیگرى که در تشبیه مشکلات به تارهاى عنکبوت وجود دارد ، اختلاط و پیوستگى ‏هایى است که آن تارها را بهم پیوسته است همچنین مشکلاتى که بوجود مى ‏آیند ، داراى ابعاد مختلط و آمیخته با یکدیگر مى‏ باشند که بدون تفکیک و تحلیل صحیح آن ابعاد ، حل اساسى مشکلات امکان‏پذیر نیست .

قاضى نادان حکم‏هایى که صادر میکند ، چون مستند به درک و فهم ناقص و اطلاعات ناچیز او است ، لذا هرگز از یقین آرامش ‏بخش درباره آن احکام که صادر کرده است ، برخوردار نمیباشد . صدور حکم از این تبهکاران مانند سنگ‏ انداختن کودک در تاریکى ‏ها است که نمى‏داند آن سنگ بچه خواهد خورد و در کجا خواهد افتاد . امیر المؤمنین ( ع ) در جمله پیشین فرموده است :

ثم قطع به یعنى قاضى نادان باستناد به لاطایلات و آراء فرسوده خود ، قطع به حکم می نماید . لذا ممکن است مطلبى که در جمله مورد تفسیر فرموده است ( نمیداند حکمى را که صادر کرده است ، مطابق واقع است یا نه ) با جمله « قطع به حکم می نماید » نوعى تضاد احساس شود . در پاسخ این اعتراض می گوئیم :

مقصود از « قطع به حکم می نماید » آن نیست که قاضى نادان با آن مقدمات و تخیلات پوچ یقین می کند حکمى را که صادر کرده است ، مطابق واقع است ، بلکه قطع او درباره محصول همان مقدمات و تخیلات پوچ است که براى او واقعیتى جز آنها مطرح نیست . یعنى جهل و خودپرستى قاضى نادان براى او نه واقعیتى جز همان تفکرات و قضایاى خیالى نشان مى ‏دهد و نه قانونى بیرون از پندارهاى خودپرستانه او . با اینحال او خود بهتر از همه می داند که انسانهایى بینا و آگاه در حل همان مشکلات و متشابه آنها راه‏هاى دیگرى را پیش می گیرند و نتایجى را بدست می آورند که مخالف محصول فکرى او است که آنرا به شکل احکام صادر می نماید . لذا همواره یک تردید و دودلى در درون او در باره احکامى که صادر کرده است ، وجود دارد که اگر داراى وجدان حساسى بوده باشد . می تواند روان او را دچار اختلال بسازد .

۲۵ ، ۲۷ جاهل خبَّاط جهالات ، عاش رکَّاب عشوات لم یعضّ على العلم بضرس قاطع ( نادانى است گم گشته در جهالتهاى خود و همانند آن شبکور است که در تاریکى مسائل مشکل و ابهام‏آمیز فرو میرود و هیچ مسئله ‏اى را با مبناى علمى قاطعانه حل و فصل نمى ‏کند )

۱۱ با قیافه‏اى عالمانه غرق در جهالت‏ها

فضاى درونش همواره با ابرهاى تیره مجهولات چونان حلقه‏ هاى زنجیر بهم پیوسته است ، ابرى نرفته ابرى دیگر جاى آنرا می گیرد .

امروز درونش با مشتى خیالات بى ‏اساس درباره جنایتى که بوقوع پیوسته است ، مشغول است ، نه بینشى براى درک و تشخیص موضوع دارد و نه اطلاعى از آن منابع که باید حکم را از آنها استخراج نماید .

فردا در برابر قانونى قرار میگیرد که باید آنرا تفسیر نماید و توضیح بدهد ، این جاهل خودپرست و بى‏خبر از جهل خود ، از قرائت صحیح الفاظش ناتوان ، و از قواعد و دستورات ادبى الفاظ قانون عاجز است .

پس فردا میان دو ماده از قانون مورد بهره‏ بردارى در حکم ، تناقضى احساس مى ‏کند ، در این حالت خدا میداند که در درون این نادان ناپاک در باره برطرف‏ساختن آن تناقض موهوم یا مظنون ، چه جهالت‏هایى موج خواهد زد . روز دیگر میان ماده‏اى از قانون مورد بهره ‏بردارى با ماده‏اى از قانون دیگر ، احساس تناقض نموده ، براى اثبات یا نفى آن تناقض در زیر ابرهایى سیاه از جهالت‏هاى خود ، در خواهد ماند .

بدین ترتیب هر روزى که از زندگیش سپرى می گردد ، بر جهالت خود و بدبختى دیگران می افزاید . شگفت‏آورتر آنکه چنان به جهالت‏هاى خود دلخوش است که قیافه‏اى عالمانه و از خود راضى به خود می گیرد و همه چیز را در این دنیا به مراد خود مى ‏بیند ، جز حق ‏ناشناسى عظماى جامعه و قوانین و واقعیات که از عظمت او غافلند و او را بجا نمیآورند بار دیگر باید گفت :

چشم باز و گوش باز و این عما ؟
حیرتم از چشم‏بندى خدا

روزى دیگر با شنیدن اصطلاحات و مطالب علمى که اطلاعى از آنها ندارد ، نخست اندوهى سطحى فضاى درونش را فرا می گیرد و پس از چند لحظه امواجى از خودخواهى ‏هایش سر بر میکشد و آن اندوه را به وسیله یادآورى مقامى که در میان مردم بناحق اشغال کرده است و یا به وسیله پندارهاى بى ‏اساس که درونش را پر کرده است مبدل به شادى می نماید ، سپس با اطمینان خاطر در رختخوابش نزول اجلال می فرماید و نمیداند که با این جهالت‏هاى متراکم همه نقدینه ‏هاى زندگیش را با کمال حشمت و جلال‏ باختن فرموده است اینان اشخاصى هستند که براى پوشانیدن حماقت‏هاى خود و براى مخفى‏ داشتن تاریکیهاى درونشان در هر جا که مقتضى ببینند دست به لطیفه ‏گویى و مثل ‏زدنها و استخدام الفاظ بسیار کلى می برند و فورا فیلسوف می شوند و اگر کسى بخواهد به وسیله اصول و مفاهیم فلسفى مشت آنانرا باز کند ، بدون معطلى از معرکه بیرون آمده با یک چالاکى تیزبینانه از شاخه عرف و عادت و دیگر مفاهیم حقوقى آویزان مى‏ شوند این تردستى ‏ها و چالاکى ‏ها از مختصات هر مدعى بى‏ اطلاع از مبانى علمى است که خود را در آن علم صاحب نظر تلقى کرده است . بعنوان نمونه :

اگر این مسئله مطرح شود که : آیا شانس و بخت و اتفاق و تصادف که همه آنها در رد قانون علیت مشترکند ، وجود دارد یا نه ؟

در پاسخ این سئوال خواهد گفت : آرى ، من خودم در طول زندگانى ‏ام بارها رویاروى حوادث تصادفى قرار گرفته استفاده‏ها کرده‏ام ، یا تصادفهاى زیادى روزگار مرا سیاه کرده است . فلانى داراى شانس بسیار خوبى است ، بهمان خیلى بدشانس است و همواره اتفاقات ناگوار براى او می افتد .

اگر بگوئى : این موارد را که استشهاد کردى ، تجزیه و تحلیل کن .

خواهد گفت : موقعیت‏هاى مشابهى براى دیگران هم وجود داشت ،

چرا آنان مانند آن بدبختان ، مبتلا به ناگواریها نشدند ، یا چرا مانند آن اشخاص خوش‏شانس دچار شکست‏ها و آسیب‏ها نگشتند ؟ پس شانس و بخت وجود دارد .

می گوئى : اینکه تجزیه و تحلیل نیست ، بلکه تکرار ادعا است که هیچ قضیه‏اى را نمی تواند اثبات کند ( مصادره به مطلوب است ) .

خواهد گفت : مقصود من استدلال به مشاهدات است که از نظر علمى اطمینان‏بخش‏ترین راهها محسوب میشود .

میگوئى : شما با شمارش مواردى که در موقعیت مشابه نتایج مختلفى براى اشخاص مختلف در بر داشته‏اند ، نمی توانید شانس و تصادف را اثبات کنید ، زیرا روابط اشخاص با موقعیت‏هاى مشابه از نظر اختلاف در آگاهى‏ها و استعدادها و وضع روانى و همچنین اندک اختلاف در موقعیت‏ها ، متفاوت میباشند . بجاى اینکه پاسخ شما را با تفسیر همان موقعیت‏ها و اشخاص بدهد ،ناگهان گریبان خود را از چنگ شما درآورده .

بار دیگر با قیافه عالم‏ نمائى که به خود گرفته است ، همان ادعاى اولى را تکرار کرده خواهد گفت : شما مخالف علم سخن مى‏ گوئید ، زیرا علم میگوید : مشاهده و تجربه بهترین سند اثبات واقعیات است . پس از این لاطائلات براى علم ‏نمائى هم که بوده باشد : خواهد گفت : بلى بفرمائید ، سخنى دارید بگوئید .

شما هم با تمام متانت شروع به سخن‏گفتن نموده میگوئید : شما همه آن موارد را که بعنوان شانس و تصادف پیش می کشید ، مطرح کنید ، ببینیم آیا یک مورد وجود دارد که از قانون علیت بگریزد و نتوان یک یک اجزاء آن مورد را با قانون مزبور تفسیر نمود ؟ بدیهى است که حتى ناچیزترین جزء یک مورد هم بدون علت به وجود نیامده است ، نهایت اینست که آن علت در محاسبات دقیق شخص تماشاگر و یا خود آن شخص که موقعیت مفروض مربوط به او است ، گنجانده نشده است . و میدانیم کسى که قانون علیت را قبول ندارد ، او نتایج و مسائل همه علوم را بى‏اصل و اساس مى ‏پندارد . پس شما ضد علم می گوئید .

نادان خودمحور که اعتراف به جهل براى او تلخ‏تر از مرگ در بهار زندگى و در اوج پیروزى است ، در برابر سئوال شما با مغز شوریده و افکار پریشان ، با یک تردستى و چالاکى مى‏پرد و از شاخه‏اى دیگر بعنوان فلسفه آویزان میگردد و در حالیکه اینطرف و آنطرف حرکت میکند ، با صدائى گرفته میگوید : آقاى عزیز ، شما قضا و قدر را منکرید ، هر کسى مقدرات و سرنوشت مخصوص به خود دارد که با قانون علیت سازگار نیست .

شما می گوئید : نادان کم ‏نظیر ، مگر هندسه کلى هستى که دقیقا از قوانین پیروى می کند جز تجسمى از قضا و قدر الهى است ؟ آیا نمی دانید که امکان صدور معلول بدون علت همه حلقه‏ هاى زنجیر عالم هستى را از هم می پاشد ؟

حالا این نادان فرورفته در لجن خودخواهى چه پاسخى دارد ؟ شما گمان می کنید لاطائلات و تموجات اقیانوس جهل پایان ‏پذیر است ؟

فورا خواهد گفت : آقاى عزیز ، ما فلسفه نمی گوئیم ما صحبت و بررسى علمى می نمائیم در صورتیکه آگاهانه یا ناآگاهانه براى فرار از سئوال شما شاخه فلسفه را گرفته از آن آویزان گشته است .

۲۸ یذرو الرّوایات ذرو الرّیح الهشیم ( درک و عقل آن [ غوطه‏ور در جهل مرکب ] روایاتى را که مأخذ حکم و قضاوتند ،مى‏ پراکند و می گذرد ، همانند باد ناآگاه که گیاهان خشکیده را مى ‏پراکند و به راه خود می رود )

۱۲ روایاتى که یکى از منابع احکام است ، در برابر پندارهاى بى‏ محاسبه او چنان بى‏ارزش و مورد بى ‏اعتنائى است که گیاه خشکیده در برابر بادهاى طوفانى

همه تفصیلات و جزئیات احکام اسلامى به طور عموم و اخلاقیات و عقاید و اصول دادرسى و تکالیف فردى و اجتماعى در روایاتى است که از پیامبر اسلام و سپس ائمه معصومین علیهم السلام صادر شده است . می دانیم که آنچه در قرآن مجید آمده است ، اصول و کلیاتى است مربوط به مبانى عقیدتى و فقهى و اخلاقى و قضائى اسلام و مانند قانون اساسى این دین است که اصول کلى آن را بیان میکند ، سه منبع دیگر وجود دارد که تفسیر و تطبیق‏ کننده آن اصول کلى بر همه اعمال بشرى در « حیات معقول » است .

این سه منبع عبارتند از سنت و اجماع و عقل . سنت بر سه قسم عمده تقسیم می گردد : قول و فعل و تقریر .

قول گفتار پیامبر و ائمه معصومین است که روایت و حدیث نامیده می شود .

فعل عملى است که از آن پیشوایان صادر میشود ، یعنى عمل آن پیشوایان میتواند تعیین‏ کننده تکلیف انسانى در مورد همان عمل بوده باشد .

مثلا دیده شده است که پیامبر اکرم ( ص ) پس از فتح مکه ، مردم آن را آزاد کرده است . این عمل اثبات میکند که حاکم اسلامى پس از فتح سرزمینى میتواند اهل آن سرزمین را اسیر ننموده آزاد کند و از این عمل این حکم را میتوان فهمید که چگونگى رفتار مسلمانان با سرزمینهاى مفتوحه ، بسته به نظر حاکم است و اسیر گرفتن مثلا وجوب قطعى ندارد .

تقریر عبارت است از امضاى گفتار و عملى که با مشاهده و اطلاع پیشوا از یک یا چند مسلمان صادر شده و پیشوا اعتراضى ننموده است ، با اینکه میتوانسته است در صورت خلاف‏بودن آن گفتار و کردار با قوانین اسلامى ، جلوگیرى نماید .

اجماع عبارتست از اتفاق ‏نظر صاحب نظران مکتب اسلام در حکمى از احکام ، بطوریکه این اتفاق از وجود مأخذ قطعى کشف کند ، مانند اینکه خود پیشوا فردى از آن اتفاق‏کنندگان بوده باشد ، یا اگر هم خود پیشوا در میان آنان نباشد ، بقول محقق بزرگ شیخ مرتضى انصارى اعلى اللَّه مقامه شخصیت آن صاحبنظران از نظر صلاحیت علمى و تقوائى و آشنائى با اصول و فروع اسلام در حدى باشد که اتفاقشان در یک مسئله کشف از موافقت پیشوا با آن رأى و یا مطابقت قطعى یا اطمینان‏بخش نظر آنان با منبع اسلامى بوده باشد .

عقل آن فعالیت مغزى آدمى است که از قوانین صحیح و اثبات‏شده از روى حس و تجربه و بدیهیات ، بهره‏بردارى نموده ، نتایج قطعى آن فعالیت را اثبات نماید . مأخذ بودن این فعالیت به این شرط است که از آلودگیها با خیالات و سودجوئى‏ ها و پندارهاى بى ‏اساس پاک و منزه بوده باشد .

بهمین جهت است که می توان گفت : مقصود از عقل آن عقل نظرى نیست که کارى با صحت و بطلان مواد خام ( قضایائى که مورد بهره‏بردارى و استنتاج قرار می دهد ) ندارد .

بتوضیح اینکه کار عقل نظرى عبارتست از شکل‏دادن منطقى قضایا براى نتیجه‏گیرى روى همان قضایا بدون تضمین صحت واقعى مقدمات .

مثلا اگر چنین فرض کنیم که انسان سنگ است ، با روش عقل نظرى ، شکل بدیهى زیر را که شکل اول منطق ارسطوئى است باید صحیح تلقى کنیم :انسان سنگ است هیچ سنگى توالد نمی کند پس انسان توالد نمیکند این شکل از نظر فعالیت عقل نظرى کاملا صحیح است ، ولى میدانیم که انسان سنگ نیست ، یعنى ماده خام این شکل غلط است . بجهت برکنار بودن صحت و بطلان مواد خام از فعالیت عقل نظرى بوده است که فلاسفه همه جانبه‏نگر و حکماء و عرفاء انتقادهاى سختى از عاشقان عقل نظرى نموده ‏اند :

عقل بند رهروان است اى پسر
آن رها کن ره عیان است اى پسر

عقل سر تیز است و لیکن پاى سست
زانکه دل ویران شدست و تن درست

او ز شر عامه اندر خانه شد
او زننگ عاقلان دیوانه شد

آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را

از رهبرى عقل به جائى نرسیدیم
پیچیده‏تر از راه بود راهبر ما

و این نظرات انتقادآمیز به وظیفه اصلى عقل نظرى متوجه نیست و نمی خواهد این قدرت بسیار عالى را منکر شود ، بلکه منظور تعیین حدود و مبانى کار عقل نظرى است . علت اصلى اینکه پیشوایان و فقهاى عالم تشیع رأى و استحسان و قیاس را مردود شناخته‏اند ، همین مسئله عقل نظرى است که بطور مختصر مطرح کردیم . برگردیم به توضیحى درباره روایات . بررسى‏هاى سندى و مفاهیم مطابقى و تضمنى و التزامى الفاظ روایات و مباحث مربوط به تعارض و ترجیحات و موقعیتى که روایت در آن صادر شده است ، به قدرى بااهمیت و جدى است که با اندک مسامحه در آنها حقایق اسلامى مشوش می گردد .بهمین علت است که محققان اسلامى علمى مخصوص بنام علم حدیث و علم درایه را به وجود آورده‏ اند .

قاضى نادان کارى با این مسائل ندارد ، همین که ببیند یا بشنود که روایتى چنین و چنان میگوید ، اگر ظاهرش موافق پندارهاى بى‏اساسش بوده باشد ،دو دستى بهمان ظاهر مى‏چسبد و اعتنائى به ده‏ها مسائل که ممکن است پیرامون آن روایت وجود داشته باشد ، نمى ‏نماید . و اگر روایتى دور از فهم کوتاه و یا مخالف بافته‏ هاى فکرى او باشد ، همانطور که امیر المؤمنین علیه السلام فرموده است ، آنها را مى ‏پراکند و راه خود را پیش می گیرد .

روشن‏ ترین مصداق این فرموده امیر المؤمنین همان است که به بعضى از فقهاى مشهور از برادران اهل سنت نسبت داده شده است که او میگفت : من به بیش از چهل حدیث از پیامبر اکرم عمل نکرده‏ام . لا ملیئى و اللَّه بأصدار ما ورد علیه ( سوگند به خدا ، این نادان براى حل مسائلى که بر آنها وارد می شود مورد اطمینان نیست .

۱۳ این نادان در مسائلى فرو میرود که توانائى بیرون‏آمدن از آنها را ندارد

چون براى خودمحورى و خودپرستى نادانى که به ناحق منصب علم و قضاوت را اشغال نموده است ، نهایتى وجود ندارد ، لذا او این حق را به خود میدهد که در همه مسائل وارد شود و نه تنها نتواند آن مسائل را حل و فصل نماید ،حتى قدرت آنرا هم ندارد که خود از آن پیچیدگیها سالم بیرون بیاید ،بدون اینکه به سرگیجه‏ها و خودفریفتن‏ه اى تازه خود بیفزاید . از نظر واقع‏بینى هر مسئله ‏اى براى نادان خودمحور منطقه ممنوعه‏ایست که اگر بازور خودپرستى وارد آن منطقه شود ، درهاى آن منطقه به روى او چنان بسته میشود که قدرت بیرون‏آمدن از آن را از دست می دهد . بعنوان مثال یک جنایتى روى داده و شخصى معین متهم به جنایت مفروض شده است . قاضى نادان فقط شنیده یا در کتاب‏هاى سطحى دیده است که حکم اسلام درباره قاتل یکى از سه امر قصاص ، پرداخت دیه به اولیاى مجنى علیه ، در صورت رضایت آنان ، یا عفو و رضایت اولیاء از قاتل است . فرض کنیم که متهم میگوید : من با علم و عمد مرتکب قتل نشده‏ ام .

یا زیر فشار عوامل جبرى دست به قتل زده ‏ام . میدانیم که درباره حکم قتل خطائى و قتل صادر از روى اجبار قطعى و همچنین درباره تشخیص آنها از نظر ارتباط متهم با مقتول و موقعیت پدیده جنایت و زمان و مکان قتل و طرز شهادت شهود ، یا شرایط اقرار . . . و غیره صدها مسائل ممکن است مطرح شود که نادانى در یکى از آنها موجب حق‏کشى و به هدررفتن خون مجنى علیه یا متهم و اهانت به شخصیت او می گردد . قاضى نادان خودپرست که از اقرار بجهل و کوته ‏فکرى خود [ بیش از مرگ نابهنگام با شدیدترین شکنجه‏ ها ] می ترسد ، وارد مسئله جنایت مزبور می گردد ، در میان آن همه مسائل پیچیده چه خواهد کرد ، جز آنکه مانند خر در گل فرو رود و هر چه دست و پا بزند بیشتر در آن گل غوطه ‏ور گردد .

۳۰ و لا اهل لما قرّظ به . ( و نه شایسته مدحى است که مداحان درباره آن نادان سرمی دهند )

۱۴ این قاضى ما سرى مثل سر شیر دارد ابروهائى مانند کمان سام نریمان ،

چشمانى مانند کاسه شراب

این مختص را که امیر المؤمنین علیه السلام درباره قضات بیان فرموده است ، شامل همه مداحى‏ ها است که در بزرگداشت مردم پست و نااهل صورت می گیرد . پست‏تر از مدح مداحان ، قیافه پذیرش احمقانه ‏ایست که نادانهاى خرمن‏ سوخته در مقابل آن مداحى‏ها به خود میگیرند و تدریجا باور می کنند که داراى همان فضل و فضیلتند که مداحان متملق و چاپلوس درباره آنان سر داده ‏اند . این قاضى یا دانشمند یا فیلسوف ما در مقام والائى از فضل و فضیلت است که تنها انسانهاى هشیار و روشن‏بینان علم و فلسفه و قضاوت آنرا درک مى‏ کنند سپس مى‏ بینند دلشان با این یاوه ‏گویى ‏ها خنک نشد ، و حق آن طفیلى خودپرست را بجاى نیاوردند ، فریاد میزنند [ این بار نوبت به لجن‏ مالکردن بشریت مى‏ رسد ] و چنین نظر می دهند که شخصیت ممدوح نظیرى در تاریخ بشریت ندارد تدریجا ممدوح اگر در مشرق‏زمین مورد ستایش قرار بگیرد ، تا حد جلوه‏گاه مشیت خداوندى بالا میرود و اگر در غرب باشد بجائى مى‏رسد که مورد حسادت خدا قرار میگیرد این مدحى بوده است که ولتر درباره نیوتن گفته بود : « که اى خداى نیوتن ، راستى به نیوتن حسادت نمى ‏ورزى ؟ » اگر چه نیوتن شخصیت بسیار بزرگى است ولى مدح مزبور براى او اگر واقعا ولتر گفته باشد ، ناشى از کوته ‏بینى ولتر درباره خدا مى ‏باشد .

بهر حال بیمارى مداحى در همه شرق و غرب دنیا و در همه دورانها رواج کامل داشته است . فساد و تباهى ‏هائى که از مداحى‏ هاى ناشى از نادانى و تملق نصیب بشریت گشته است ، خیلى فراوان است ما در اینجا نمونه‏اى از آنها را می آوریم :

۱ دروغگویى محض که از مداحى در شخصیت‏ها تجاوز کرده ، یک پدیده رایج در میان همه شئون بشرى گشته است .

۲ از کار انداختن استعدادها و نیروها و فعالیت شخصیت‏هایى که مورد مدح قرار میگیرند ، زیرا این شخصیت‏ها هر چه باشند ، بالاخره افرادى از انسانها هستند که تحت تأثیر ارزیابیهائى واقع مى‏ شوند که درباره آنها صورت می گیرد ، چه بسیار اندکند شخصیت‏هائى که مدح مداحان و عیب‏جوئى عیب جویان دست و پاى آنان را نبندد و استعدادها و نیروهاى آنان را از کار نیندازد .

۳ تحریف واقعیات و برهم خوردن ارزش‏ها و اصولى که شخصیت‏ها باید خود را با آنها تطبیق دهند ، نه اینکه ملاک و محور آنها قرار بگیرند .

۴ پایمال‏ شدن حقوق انسانها و جانشین‏گشتن باطل‏ها بجاى آن حقوق .

۵ تورم خود طبیعى شخصیتها که مورد مدح قرار مى ‏گیرند و آنرا باور مى‏ کنند :

هر که را مردم سجودى مى‏ کنند
زهرها در جان او مى ‏آکنند

۳۱ ، ۳۲ لا یحسب العلم فی شیئى ممّا انکره و لا یرى انّ من وراء ما بلغ مذهبا لغیره ( او درباره آنچه که انکار کرده است ، دانشى را که برخلاف انکار او باشد سراغ ندارد و هیچ رأى و نظرى را براى دیگر صاحبنظران جز درک‏شده خود نمى‏ بیند ) .

۱۵ درباره چیزى که از روى نادانى انکارش کرده است نه دانشى دیگر سراغ دارد و نه نظرى از دیگر صاحبنظران

همین است که گفتم نیست نمیشود امکان‏پذیر نیست اصلا نمیتوان تصورش کرد . . . با این کلمات موضوع یا حکم یا قانون کلى و اصول عمومى را منکر مى‏شود . چرا ؟ براى اینکه این نادان واقعیت را ندیده است ، نشنیده است ، لمس ننموده است به مغز محدود او راه نیافته است ، اصلا چنان از حقیقت انکارشده بى‏اطلاع است که حتى احتمالش را در ذهن خود راه نمی دهد . واقعیت‏ها براى این محدود نگران همان پدیده‏هاى ناچیز از شئون بیکران بشریست که در صندوق کوچک مغزشان جاى گرفته و قفل بازنشدنى جهل از ورود واقعیتهاى دیگر بر آن صندوق جلوگیرى می کند .

تسلیت‏هاى دلخوش‏ کننده ‏اى که این انسان‏هاى در خود پیچیده به خویشتن مى‏ دهند ، تصور بى ‏اساس مشتى از کلیات و مفاهیم گسترده‏است که وسعت و کلیت و عمومیت آن کلیات و مفاهیم را که محصول تجریدهاى مغزیست با واقعیات عینى اشتباه نموده گمان می کنند واقعیاتى را که میدانند به اندازه همان کلیات و مفاهیم ساخته ذهنى است این یک بیمارى خطرناک براى علم و معرفت است که حتى افرادى از متفکران که شایسته احترام علمى و جهان‏بینى هستند ، مبتلا به آن مى ‏باشند ، چه رسد به نادانان خودپرست که رویدادهاى محاسبه‏ نشده جامعه و فقر شخصیت‏هاى شایسته ، آنان را در نظر مردم جلوه‏ گر ساخته است خصومت انسان جاهل به آنچه که نمی داند تاریخى مساوى تاریخ بشرى دارد انسان نادان براى درک واقعیات یک بعد بیشتر ندارد و آن حواس معمولى او است ، حتى به شرط آنکه محصول آن حواس تضادى با عقاید پیش‏ساخته و پرداخته او نداشته باشد ، و در صورت تضاد ، فورا دست به کلى‏بافى زده خواهد گفت « آرى حواس ما بجهت خطاهائى که مرتکب مى ‏شوند ، قابل اطمینان نیستند در صورتى که ثابت شده است که حواس در ارتباط با اشیاء عینى با درنظرگرفتن همه موقعیت‏هاى حواس و فواصل و سایر خصوصیتهاى مربوط به حواس و شیئى محسوس ، خطا نمی کند ، بلکه صحت و خطا از قضیه سازى سرچشمه مى ‏گیرند که مربوط به نیروى قضیه ‏سازى ذهن می باشد .

بهمین جهت است که براى نادانان محدودنگر این دو جمله « براى من مطرح نیست » و « واقعیتى ندارد » بیش از یک معنا ندارد و آن اینست که واقعیت منحصر در آنست که زحمت بکشد و بیاید در برابر حواس و خواسته ‏هاى من دست بسینه بایستد تا من آنرا بپذیرم براى اینان شنیدن اینکه دانش و بینشى دیگر جز آنکه تو دارى یا ادعا میکنى وجود دارد ، معنایى پوچ‏تر از نفى هستى آنان دارد .

براى اینان شنیدن اینکه دانایان و جهان‏بینان و یا قضاتى دیگر وجود دارند که آراء و نظرات دیگرى درباره این مسائل دارند ، تلختر از شنیدن خبر مرگ محبوب‏ترین معشوق است که به گوش عاشق دلباخته برسد . مطلقى که در درون این شکست‏ خوردگان « حیات معقول » روییده و شاخه‏داده و برگها به وجود آورده است ، آسیب‏ ناپذیرتر از آن است که همه واقعیات جهان هستى دست به دست همدیگر داده بهمراه همه متفکران واقع ‏نگر کمترین تزلزلى در آن مطلق ساخته شده وارد نمایند .

۳۳ و ان اظلم علیه امر اکتتم به لما یعلم من جهل نفسه ( در آن هنگام که در تاریکى و ابهام مسئله ‏اى فرو رفت و نادانى خویش را دریافت ، جهل شناخته‏ شده خود را از دیگران مى ‏پوشاند )

۱۶ نادانى بشرى موقعى به تباه ‏کننده ‏ترین مرحله می رسد که انسان نادان آنرا بپوشاند

پوشانیدن نادانى بر دو نوع است :

نوع یکم مخفى‏داشتن نادانى بجهت ترس از بروز آن در میان مردم نوع دوم جلوه‏دادن نادانى به شکل علم و دانایى . بدون تردید ضرر و خطر نوع دوم خیلى بیش از نوع یکم است که تنها خود نادان است که متحمل ضرر و خطرش خواهد بود . در نوع دوم دو ضرر براى شخص نادان و یک ضرر عمومى براى مردم وارد میآید : ضرر اول که به شخص نادان متوجه مى‏شود ، دورشدن از علم به واقعیت است . ضرر دوم تلقین علم به خویشتن است که هم باعث از اهمیت ‏افتادن علم در نظر او می گردد و هم موجب بى ‏باکى در برابر ضرر و خطر جهل . ضرر سوم که از پوشاندن جهل به دیگر مردم وارد مى ‏شود ، محرومیت آنان از رسیدن به واقعیات است که تا سر حد اخلال به حیات آنان گسترده مى ‏شود . جاى شگفتى و تاسف است که حسابگران عوامل صلاح و فساد جوامع این بیمارى دردناک و مضر بر فرد و جامعه را چندان قابل اهمیت نمیدانند که ماهیت و نتایج تباه‏ کننده آنها را توضیح داده راه‏هاى پیشگیرى از این بیمارى را در برنامه‏هاى جدى تعلیم و تربیت بیان نمایند .

بلکه به قول افلاطون که درباره عالى ‏ترین اصول سازنده روح ( اللّه و دادگرى و نظارت او بر جهان هستى ) گفته است : اگر قانونگذاران مردان خردمندى باشند بایستى لزوم توضیح عوامل بیمارى مزبور و راه‏هاى پیش‏گیرى از آن را در مواد حقوقى الزام‏آور ، بگنجانند . و اگر سیاستمداران حقیقتا بخواهند رهبرى جامعه را به سوى بهترین آرمانهاى مادى و معنوى عمل کنند باید براى جلوگیرى از بیمارى مزبور یعنى جهل‏پوشى اهمیت حیاتى قائل شوند .

ولى متاسفانه میدانیم که جوامع بشرى هنوز با همه آن ادعاهایى که دارد ، به آن مرحله از تکامل نرسیده است که امثال اینگونه مسائل را حیاتى تلقى کنند و به پیشگیرى این بیماریهاى انسان‏کش بپردازند . با اینکه بنظر میرسد بدون برطرف‏ شدن این مرضهاى شناخته ‏شده ادعاى تکامل چیزى جز تسلیت در برابر شکست‏هاى روحى بشرى چیز دیگرى نیست . بهر حال ، متفکران دوران ما می گویند :

اینگونه مسائل را در قلمرو اخلاق بررسى کنید و براى اندرز و نصیحت مطرح کنید ، نه به عنوان مسائل علمى آیا اینگونه اظهار نظر در این مطلب حیاتى یکى از انواع جهل پوشى‏ها که ضررهاى عینى‏اش به برداشت‏هاى این متفکران از علم و دانش می خندد ، نمی باشد ؟

۳۴ ، ۳۵ تصرخ من جور قضائه الدّماء و تعجّ منه المواریث ( از جور و ستم این اشغالگران ناحق منصب قضاوت است که خونهاى بناحق ریخته‏ شده به فریاد و ناله در میآیند و ارث‏هاى تقسیم‏شده به باطل شیون مى‏ نمایند )

۱۷ نتایج بیدادگرى قضات نادان ، ریخته‏ شدن خونهائى است بناحق ، ربوده‏ شدن ارث‏هائى است بناحق ، اهانت و جریحه ‏دارشدن شخصیت‏هائى است بناحق ،

ساقط شدن ارزش کارها است بناحق این نتایج ناحق و امثال آنها معلول یک تخیل و کردار ناحق است که عبارتست از تخیل شایستگى ناحق که نادان در مغز خود مى‏پروراند و قضاوت در شئون زندگى و مرگ انسانها را به عهده میگیرد . خونى که با قضاوت ناحق قاضى نادان ریخته مى‏شود ، به اضافه اینکه به حیات یک انسان خاتمه داده و طبق آیه « مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِى الْأَرْضِ فَکَاَنَّما قَتَلَ الْنَّاسَ جَمیعاً » ( هر کس فردى از انسان را نه براى قصاص و نه براى ریشه‏کن‏کردن فساد او از روى زمین بکشد ، چنانست که همه مردم را بکشد ) مانند قاتل همه انسانها شناخته شده و با مشیت الهى به تضاد برخاسته و احترام خون را از بین برده است ، راه تجاوز را به حریم جانهاى آدمیان هموار نموده است .

کسى که از روى جهالت خودمحورانه شخصیت مردم را مورد اهانت قرار داده آنرا جریحه‏ دار بسازد ، حیات واقعى او را که با مدیریت شخصیت ، مطلوب مى‏باشد ، مختل ساخته است ، این اختلال گاهى به قدرى شدید است که شخصیت توهین‏ شده از زندگى خود سیر گشته و زندگى را مرگ تدریجى شکنجه‏زا تلقى می نماید . گرفتن مال آن کسى که با دسترنج خویش یا بطور مشروع از راه ارث باو رسیده است و آن مال هیچگونه آسیبى به جامعه وارد نمی آورد بوسیله قضاوتهاى ناحق یا مدیریت‏هاى اجتماعى غیر منطقى ، در حقیقت شکستن منطقه ممنوع الورود حیات آن شخص می باشد . ساقط کردن ارزش کار یک انسان که در حقیقت صورت دیگرى از انرژى عضلانى و فکرى و تجسمى از حیات مستهلک او است ، چیزى جز نابودساختن حیات آن انسان نیست .

بدین ترتیب قضات نادان و خودپرست و متصدیان ناشایسته شئون سیاسى ملت‏ها در زیر ستارگان سپهر لاجوردین بازیگرانى هستند که وسیله بازى آنان جانهاى آدمیان است و بس . صحنه جنگهاى خونین که صدها یا هزارها و در دورانهاى اخیر که تکامل به اوج خود میرسد میلیونها انسان در خاک خود مى ‏غلطند ، بازیگرانى جز این متصدیان ضد جانهاى آدمیان به خود ندیده‏است . مصالح ساختمانى زندانها و سیه‏چالهاى کشنده و بیمارستانهاى روانى و خانه ‏هاى محقرى که مردم حق از دست رفته را در بر مى ‏گیرد و مراکزى که ناموسها و شخصیت‏ها در آنها بباد فنا می روند و جایگاههائى که توطئه براى نابودى حق و انسان‏ کشى ‏ها در روى این خاکدان بنا می شود ،با دست همین بازیگران رویهم چیده مى ‏شود .

وقتى که نادانى با خودپرستى در یک فرد جمع مى ‏شوند ، فرزندى بنام جهل مرکب بوجود مى‏آورند که نه تنها نادانى‏هاى خود را متوجه نمیشود و نه تنها آنها را عیب و نقص احساس نمی کند ، بلکه خودپرستى همه آن نادانیها را در نظر او دانائى جلوه میدهد .

این دانائى موهوم همه بیرنگها را داراى رنگ و هر داراى رنگ را بیرنگ مى ‏سازد . بعنوان مثال نشستن در روى صندلى صدر مجلس براى چنین اشخاص رنگ حیاتى دارد ، در حالیکه خونهاى بناحق ریخته شده براى آنان رنگى ندارد . مثلا موقعى که نام او در جمعى از نامها ذکر می شود ، در ردیف اول چنان رنگ درخشان و جالب دارد که حیات صد در صد آرمان او ، در حالیکه آزادى دیگران براى این نادان غوطه‏ور در جهل مرکب چنان بیرنگ و بى‏اهمیت است که رفتن از دست چپ کوچه با امکان رفتن از دست راست آن . بعبارت کلى‏تر هر حقیقت و ارزشى که بتواند در برآوردن خواسته‏ هاى خود طبیعى این ضد انسانها ، استخدام و دست بکار شود ، داراى رنگ است و هر حقیقت و ارزشى که نتواند در منظور فوق اثرى مثبت داشته باشد ، رنگى ندارد تا توجه این اشخاص را به خود جلب کند . این هم یکى از نتایج بى‏رنگى حقایق و ارزشها در نظر نادانان خودپرست است که داد و فریادهائى که پیامبران و اصیاء آنها و پیشوایان و رهبران راستین ملل و اقوام براه انداخته‏اند ، آنقدر بیرنگ جلوه داده ‏اند که پند و اندرز نامیده مى ‏شوند

۳۶ الى اللّه اشکو من معشر یعیشون جهَّالا و یموتون ضلاَّلا ( شکایت به خدا می برم از گروهى که نادان زندگى می کنند و گمراه می میرند ) .

۱۸ زندگى در جهالت مرگ در ضلالت را به دنبال دارد

سطوح درون امیر المؤمنین علیه السلام پس از شمردن اوصاف قضات نادان و مبتلا به بیمارى خودپرستى ، میشورد و با ناله‏اى که از اعماق دلش برمیآید ، از گفتار و کردار و اندیشه‏هاى این تبهکاران شکایت به خدا میبرد ؟

پروردگارا ، مگر اینان انسان نیستند ، مگر مشیت بالغه تو گوش و چشم و عقل و وجدان در اینان به وجود نیاورده است ؟ مگر قوانین و مبانى کمال‏بخش عالم هستى این موجودات را تا حد سرفصل کمال حرکت نداده است ؟ آخر نادیده‏گرفتن این همه عظمت‏ها و آیات سازنده براى چیست این همه خصومت نابکارانه با خویشتن از کجا ناشى شده است خداوندا ، اینان با کدامین امتیاز برترى بر دیگران میجویند و دیگران را وسیله و خود را هدف مى ‏پندارند چه علتى دارد که براى این دون‏صفتان هیچ اصل و قانونى مطرح نیست در زندگى خردمندانه چه دیده‏اند که به نفس کشیدن جاهلانه و خصومت با علم و خرد روى آورده‏اند اینان چه قدر از انسانیت سقوط کرده ‏اند که اندک فعالیتى از عقل و وجدان سراغشان را نمی گیرد

۳۷ ، ۳۸ لیس فیهم سلعه ابور من الکتاب اذا تلى حقّ تلاوته و لا سلعه انفق بیعا و لا اغلى ثمنا من الکتاب اذا حرّف عن مواضعه ( در نزد این نابخردان کالائى کسادتر از کتاب الهى که شایسته خوانده شود [ و تفسیر گردد ] وجود ندارد و کالائى رایج‏تر و گرانبهاتر از کتاب الهى به شرط آنکه از معانى خود تحریف شود مطرح نیست )

۱۹ قرآن بسیار باارزش است ، بشرط آنکه آیاتش موافق دانسته ‏هاى محدود و خواسته‏ هاى خود طبیعى آن نابخردان بوده باشد

اگر به این عشاق طلا و نقره بگوئى : آیه زیر اندوختن دو فلز مزبور را ممنوع مى ‏کند اَلَّذینَ یَکْنِزُونَ الَّذَهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لا یُنْفِقُونَها فى سَبیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ ( آنانکه طلا و نقره را میاندوزند و آن دو را در راه خدا انفاق نمى ‏کنند ، آنانرا به عذابى دردناک بشارت بده ) خواهند گفت : آرى ولى این آیه در حق ثروتمندان یهود و نصارى است و به ما مسلمانان مربوط نیست اگر این تفسیر را بپذیرید و بگوئید : بلى ، آیه قرآن تنها غیر مسلمانان را منظور کرده است . در اینصورت در نظر آن پول‏پرست قرآن کتابى آسمانى ابدى است ، باید هر صبحگاهى که دیده از خواب باز مى ‏شود ، آنرا ببوسیم و با آهنگ بسیار جالب آنرا بخوانیم و اگر بگوئى : آیه مزبور عمومیت دارد و شامل همه اقوام و ملل می گردد و هیچ ملت و گروهى را استثناء نمى‏ کند ،در اینصورت قرآن کتابى خواهد بود که براى زینت طاقچه و تبرک در جشنهاى عروسى و قرائت به اموات به درد میخورد . اگر بگوئید ملاک ممنوعیت اندوختن و متراکم ساختن طلا و نقره ، رکود جریانات اقتصادى و شیوع فقر و فلاکت است ، بنابراین آیه فوق شامل ممنوعیت رکود هرگونه وسیله مبادلات و ارکان جریانات اقتصادى است که به ضرر جامعه منجر میگردد .

در برابر این تفسیر خداپسندانه شما خواهد گفت : این تعمیم را از کدامین الفاظ آیه فوق استنباط مى‏ کنید ؟ پاسخ شما این است که احتیاجات مردم در قلمرو زندگى یک پدیده شایع است ، مصرف‏ کردن طلا و نقره و به جریان انداختن هر گونه رکن اقتصادى که برطرف‏کننده احتیاجات مردم است ، انفاق فى سبیل اللَّه نامیده می شود و با نظر به تنوع احتیاجات و تنوع عوامل مرتفع‏ کننده آنها ، انفاق عموم وسایل و عوامل برطرف‏ کننده آن احتیاجات واجب می شود و اندوختن و متراکم‏ ساختن آن وسایل و عوامل ممنوع می گردد . بدون تردید قیافه آن نابخرد خودپرست گرفته و هنگامی که با شما خداحافظى می کند این پاسخ حماقت‏آمیز را خواهد گفت که : مگر قرآن همه احکام را متذکر شده است و اگر بهره‏اى از تاریکى ‏هاى روشنفکرمآبان داشته باشد ، خواهد گفت : آقاى عزیز ، قرآن هزار و چهارصد سال پیش ظهور کرده است و امروز مسائل اقتصادى بایستى مطابق نظرات کنه و کینز و آدام اسمیت تنظیم شود .

۳۹ و لا عندهم انکر من المعروف و لا اعرف من المنکر ( در نظر این خودپرستان بیگانه از خوب و بد ، چیزى ناشناخته‏ تر و بدتر از نیکوئى ‏ها و شناخته‏ تر و بهتر از بدیها وجود ندارد )

۲۰ براى خودپرستان خودمحور ملاک خوبى هر چیز مطابقت کیفیت و کمیت آن چیز با هدف‏گیریهاى آنان است و ملاک بدیها عدم موافقت هر چیز با هدف‏گیرى آنان میباشد

تاکنون درباره تعریف خوبى و بدى مسائل زیادى پیش کشیده شده است . از آن جمله :

۱ خوب هر آنچیز است که عامل خوشى و بد چیزى است که عامل ناخوشى است . این تعریف را میتوان محصولى از مغزهاى کودکانه دانست که در ارتباط با جهان هستى و محاسبات زندگى خود ، جز خوش‏آمدن و ناخوش ‏آمدن اشیاء براى آنان ، چیزى را درک نمی کنند .

۲ به اضافه اینکه مفهوم خوشى روشن‏تر از مفهوم خوبى نیست ، هر چیزى که لذت‏بار است خوب است و هر چه که دردناک است ، بد است . اگر منظور این تعریف‏کنندگان ، لذت و درد شخصى طبیعى محض بوده باشد ، آن قدر بى‏پایه است که به توضیح و انتقادش نمى‏ارزد ، زیرا گوینده این تعریف بنام یک انسان از موضع حیوانیت پست سخن می گوید ، مگر انسانها نمیدانند لذت کار و هدف جانوران است ؟ لذت‏پرستى که عبارتست از خوش‏داشتن غرایز و خود طبیعى خام محورى جز همان خود طبیعى خام نمی شناسد ، نه انسانى دیگر سراغ دارد و نه رشد و کمالى در گذشتن از پستى‏ هاى خودپرستى و اگر مقصود این تعریف ‏کنندگان لذت بمعناى عمومى آن بوده باشد که حتى لذایذ روحى و معنوى را هم شامل گردد ، درست است که چنین تعریفى نزدیک بمعناى واقعى « خوب » است ، ولى خوب در حد اعلایش با هدف‏ گیرى لذت بهر مفهومى که باشد سازگار نیست ، زیرا لذت بطور قطع خود طبیعى خام را محور رسمى خود می شناسد . تفاوت فراوانى وجود دارد بین اینکه لذت هدف واقع شود یا سایه‏ وار به دنبال من تکاملى راه بیفتد ، یا بعنوان نیروئى محرک به سوى کمال باشد ، مانند اراده که نیروى محرک عضلات است نه هدف و نه سایه .

۳ هر چیزى که مطابق منطق است ، خوب است و هر آنچه که خلاف منطق است بد است . این تعریف شناخت خوب و بد را به عهده روش درست اندیشیدن واگذار می کند و ما می دانیم که روش درست‏اندیشیدن که منطق آنرا بما تعلیم میدهد ، هرگز چگونگى موادى را که براى نتیجه‏گیرى تنظیم میکند ،تضمین نمینماید ، خوبى و بدى و زشتى و زیبائى بایستى و نبایستى اگر بطور مستقل تحت عنوان مواد خام شکل منطقى قرار نگیرند ، نمی توان آنها را از روش منطقى محض استخراج کرد . تعریفاتى دیگر براى دو مفهوم متضاد خوب و بد مطرح شده است که از دقت مناسب برخوردار نیستند ، لذا از تکرار آنها صرف‏نظر میکنیم .

بنظر میرسد براى پیداکردن تعریفى قابل توجه ، ما باید چند مسئله را بعنوان مقدمه مطرح کنیم :

مسئله یکم بااهمیت‏ ترین مسئله درباره شناخت خوب و بد اینست که ما باید مفهوم خوب را بعنوان بیان‏کننده نوعى رابطه میان ذات انسان و پدیده جز او در نظر بگیریم ، باین معنا که خوب و بد از جمله واقعیات عینى قابل مشاهده و لمس نمیباشند ، بلکه از نوع روابطى هستند که میان انسان و پدیده ‏هاى خارج از ذات او برقرار میگردند . و خوبى و بدى با نظر به ذات انسان به وجود می آیند . آنچه که اثرى ملایم و هماهنگ با ذات انسانى داشته باشد ، خوب است و آنچه که اثرى ناملایم و ناهماهنگ در ذات انسانى ایجاد نماید ، بد است . توضیح اینکه چون با دلایل قطعى میتوان اثبات کرد که سود و زیان و زشتى و زیبائى و ملایمت و ناملایم‏بودن و خوشى و ناخوشى ، بى ‏ارزش و باارزش ، همه و همه اینها ملاکى جز ذات انسانى و شئون آن ندارد ، لذا اگر انسان از صحنه هستى منها شود ، واقعیاتى بدون اتصاف به یکى از مفاهیم متضاد وجود دارد ، یعنى واقعیات با قطع نظر از انسان نه خوب است ، نه بد ،نه زشت است و نه زیبا . بلکه واقعیاتى هستند که طبق مشیت الهى به وجود آمده به جریان افتاده‏اند . بنابراین خوب عبارتست از اتصاف یک پدیده با ملایمت و هماهنگى ذات انسانى . کسانیکه در ذات انسانى جز لذت و خودپرورى سراغ ندارند ، هر چه را که ملایم و هماهنگ با لذت و خودپرورى است ،خوب خواهند گفت .

ولى ما که ذات انسانى را فوق لذت و خودپرورى می دانیم ، بلکه با تمام صراحت استعداد وصول به عالى ‏ترین مراحل کمال را در انسان مى‏پذیریم ، بیان می داریم ، مفهوم خوب و بد را به ملاک آن استعداد در نظر میگیریم که تأثیرى مثبت در حیات معقول آدمى داشته باشد که جویندگى و حرکت به سوى کمال را در متن خود دارد .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه ۱۷ جلد ۴

بازدیدها: ۹۱

طراحی ارزان سایت با وردپرس

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۱۶/۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه شانزدهم و من کلام له علیه السلام لما بویع فی المدینه و فیها یخبر …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code