خانه / 60-80 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۷۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۷۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه هفتاد و ششم

۷۶ و من الخطبه له علیه السلام

فی الحث على العمل الصالح ۱ رحم اللَّه امرأ سمع حکما فوعى ۲ ، و دعی إلى رشاد فدنا ۳ ، و أخذ بحجزه هاد فنجا ۴ . راقب ربَّه ۵ ، و خاف ذنبه ۶ ، قدَّم خالصا ۷ ، و عمل صالحا ۸ . اکتسب مذخورا ۹ ، و اجتنب محذورا ۱۰ ، و رمى غرضا ۱۱ ، و أحرز عوضا ۱۲ . کابر هواه ۱۳ ، و کذَّب مناه ۱۴ . جعل الصّبر مطیّه نجاته ۱۵ ، و التَّقوى عدَّه وفاته ۱۶ . رکب الطّریقه الغرّاء ۱۷ ، و لزم المحجّه البیضاء ۱۸ . اغتنم المهل ۱۹ ، و بادر الأجل ۲۰ ، و تزوّد من العمل ۲۱ .

ترجمه خطبه هفتاد و ششم

خطبه‏ ایست از آنحضرت در تحریک بر عمل صالح ۱ خدا رحمت کند مردى را که حکمى را شنید ، آنرا فرا گرفت و پذیرفت ۲ و به سوى رشد و کمال دعوت شد ، دعوت را پذیرفت و به رشد و کمال نزدیک گشت ۳ و دامن مربى هدایت کننده‏اى را گرفت و رستگار شد ۴ پروردگارش را در نظر گرفت ۵ و از گناهش در هراس افتاد ۶ با اخلاص در عمل و نیت پیش رفت ۷ و عمل صالح انجام داد ۸ و ذخیره سودمند اندوخت ۹ و از امور ممنوعه اجتناب ورزید ۱۰ و هدفى را براى خود تعیین نمود ۱۱ و پاداشى احراز کرد ۱۲ با هوایش به مبارزه برخاست ۱۳ و آرزویش را تکذیب کرد ۱۴ بردبارى را مرکب نجاتش قرار داد ۱۵ و تقوى را توشه پس از مرگش ساخت ۱۶ راه روشنى را پیش گرفت ۱۷ و طریق واضح و آشکارى را ملتزم گشت ۱۸ زندگى را با امکاناتى که در اختیار دارد ، غنیمت شمرد ۱۹ و به آن روز واپسین که به سراغش خواهد آمد ، پیشدستى نمود ۲۰ و زاد راهى از عمل خود برداشت ۲۱ .

تفسیر عمومى خطبه هفتاد و ششم

۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ رحم اللَّه امرأ سمع حکما فوعى . و دعى ألى رشاد فدنا و أخذ بحجزه هاد فنجا ( خدا رحمت کند مردى را که حکمى را شنید ، آنرا فرا گرفت و پذیرفت و به سوى رشد و کمال دعوت شد ، دعوت را پذیرفت و به رشد و کمال نزدیک گشت . و دامن مربى هدایت کننده‏اى را گرفت و رستگار شد ) .

رحمت خدا بر آن انسان باد که حکمت را شنید و دعوت بسوى رشد گشت و آنرا پذیرفت و مربى سازنده‏اى پیدا کرد و براى اصلاح خویشتن به تکاپو افتاد

اینست کلمات نورانى علوى که بدون فهم و عمل به آنها ، جان آدمى هرگز از ظلمات جهل و نقص و سرگردانى بیرون نخواهد آمد . اینست آن نسخه حکیمانه الهى که هیچ درد بشرى درمانى بدون این نسخه پیدا نخواهد کرد .

اعراض از حکمت را با هیچ اصطلاحى جز با اعراض از آب حیات حقیقى نمیتوان بیان نمود . آیات قرآنى تأکید فراوانى بر فراگیرى حکمت و عمل به آن دارد ، تا جائیکه تعلیم حکمت را بزرگترین وظیفه رسولان معرفى مینماید و خیر کثیر بآن اطلاق میکند . تفسیر حکم در جمله مورد تفسیر به حکمت مناسب ترین معناى حکم است و میتوان این تفسیر را از آیه

« و آتیناه الحکم صبیا [مریم آیه ۱۲] ( و ما در کودکى به یحیى ( ع ) حکمت دادیم ) .

اوُلِئکَ الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّهَ [ الانعام آیه ۸۹] ( آنان کسانى هستند که کتاب و حکمت و نبوت بآنان دادیم ) .

البته احتمال میرود که معناى حکم در این آیه حکم قضائى بوده باشد .

جمله رحم اللَّه در جملات مورد تفسیر دو احتمال دارد :

احتمال یکم اینکه جمله خبرى بوده باشد و قضیه از یک واقعیت حکایت کند ، یعنى خداوند بآن اشخاصى که صفات مزبوره را دارند ، رحمت کرده است و آنان مشمول عنایت خداوندى شده ‏اند که داراى چنان صفاتى گشته ‏اند .

و حقیقت اینست که چه رحمت و برکتى بالاتر از اینکه آدمى پذیراى حکمت باشد و حیات او از مقدارى حرکات طبیعى حیوانى و احساس بى ‏ریشه و تفکرات خود محورى و تمایلات زودگذر مبدل به « حیات معقول » گردد که هم بتواند وجود خویشتن را تفسیر و از استعدادهاى خدا دادیش برخوردار گردد و هم بتواند شعاع حکمت خود را فرا راه کاروانیان گمشده در بیابانهاى جهل و فقر و خود خواهى بگیرد . و چه رحمتى بالاتر از آنکه دعوت به رشد و کمال شود ، طعم آنرا بچشد و به آن نزدیک شود و یک مربى رشد یافته ‏اى پیدا کند و مراحل انسانیت را یکى پس از دیگرى طى نماید

قطع این مرحله بى‏ همرهى خضر مکن
ظلماتست بترس از خطر گمراهى

احتمال دوم اینکه جمله انشائیه بوده و دعا در حق کسانى باشد که براى تحصیل صفات مزبور بکوشند و آنها را بدست بیاورند .

مباحث مربوط به حکمت و رشد و کمال و مربیان سازنده در تفسیر خطبه‏ هاى آینده مشروحا مطرح خواهد گشت . ۶ ، ۷ ، ۸ ، ۹ ، ۱۰ ، ۱۱ ، ۱۲ ، ۱۳ ، ۱۴ ، ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷ ، ۱۸ ، ۱۹ ، ۲۰ ، ۲۱ راقب ربّه ، و خاف ذنبه ، قدّم خالصا و عمل صالحا اکتسب مذخورا و اجتنب محذورا . . . ( پروردگارش را در نظر گرفت و از گناهش در هراس افتاد . با اخلاص در عمل و نیت پیش رفت و عمل صالح انجام داد و ذخیره سودمند اندوخت و از امور ممنوعه اجتناب ورزید )

اگر بشر بپذیرد که خداوند بزرگ او را مى‏بیند و در نتیجه او هم خدا را دریافت نماید ، نه تنها همه دردهاى او درمان خواهد گشت ،

بلکه توفیق او در راه دریافت کمال حتمى خواهد بود . این مطلبى است که نه تنها منابع اسلامى با اشکال و عبارات گوناگون بآن اصرار میورزد ، بلکه حکماء و خردمندان آگاه نیز آن را دریافته و پذیرفته‏اند که تا آدمى کششى از نظاره و تربیت الهى را احساس نکند و معتقد به چنین جاذبه‏اى نباشد ، استعداد بالانگرى و حرکت به کمال او به فعلیت نخواهد رسید . این یک مدعاى محض نیست که بازگو کننده یک آرمان خیالى غیر قابل تحقق بوده باشد .

دلیلى که براى واقعیت این مدعا میتوان در نظر گرفت ، اینست که هر هدفى که براى آدمى با عظمت و با ارزش تلقى شد و وصول بآن را ضرورى تلقى کرد ، اگر از عقل و احساس معتدل برخوردار بوده باشد ، بطور طبیعى کششى به سوى آن هدف در وى بوجود میآید ، کمیت و کیفیت این کشش ارتباط مستقیم با اهمیت و کمیت هدف دارد و ضمنا بدان جهت که روح انسان هدف‏گیر ، هدف مورد علاقه خود را در یک وضع عالى تجسیم نموده و آنرا مانند جزئى از روح خود میداند که فعلا از او دور است ، نظاره و سلطه و توجیهى از آن هدف درباره خود احساس میکند و مانند اینست که آن هدف همواره به او مى‏نگرد و او را براى وصول به خویشتن جذب میکند .

این یکى از مختصات روح انسانى است و بیهوده نبوده است که حکماى انسان شناس یکى از اساسى‏ترین طرق شناسائى شخصیت آدمى را شناسائى هدف‏هاى او معرفى میکنند ، باین معنى که شما اگر بخواهید شخصیت یک انسان را خوب بشناسید ،به هدفهائى که او آنها را بعنوان هدفهاى جدى پذیرفته و در راه وصول بآنها به تکاپوى جدى مى‏پردازد و گذشت‏ها براى بدست آوردن هدف مطلوب از خود نشان میدهد ، بنگرید و دقت کنید .

روى این قاعده است که همه پیامبران و اولیاء اللّه و حکماى راستین با فطرت اولیه انسانى هماهنگ و همصدا فریاد میزنند که هدف اعلاى انسانى باید چیزى باشد که بزرگتر از موجودیت طبیعى و فعلى وى بوده باشد تا بتواند موجودیت او را رو به رشد و کمال ببرد که اگر بخواهد محبت واقعى خود را درباره یک محبوب صرف کند ، آن محبوب با عظمتى که در او وجود دارد بتواند او را به مراحل عالیه انسان جذب کند و اگر بخواهد دست از مزایاى و خوشى ‏هاى زندگانى بردارد ، در راه حقیقتى این کار را انجام بدهد که از وى بالاتر و با عظمت‏تر باشد .

مسلم است که هیچ یک از مزایاى زندگانى و هیچ محبوبى براى بشر آن عظمت را ندارد که بتواند موجودیت بزرگ او را از دستش بگیرد و چیزى بر او بدهد که بوسیله آن ، موجودیتى را که در راه وصول بآن مزایا و محبوب مستهلک ساخته است ،جبران نماید و مزیت اضافى هم باو ببخشد . این فقط خدا است که انسان هر چه را در راه وصول به شعاع رحمت او از دست بدهد ، چیزى از دست نداده بهمه مزایا توفیق مییابد .

اگر هدف انسان خدا باشد و بس ، در حقیقت هدف او به فعلیت رسیدن همه استعدادهاى مثبت است در همه ابعاد مادى و معنوى ،زیرا چنین شخصى میداند که براى بحرکت درآوردن هر یک از استعدادهاى مثبت وى یک عامل الهى دائما آماده کار است که :

وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا [ العنکبوت آیه ۶۹] ( کسانى که درباره ما مجاهدت مى ‏کنند ، ما آنها را به راه‏هایى [ که منتهى بر مقام ربوبى ما می گردد ] ، هدایت می کنیم ) .

پس توجه بر خدا بطور دائمى مستلزم پذیرفتن نظاره او درباره خویشتن است . این رابطه الهى مختصاتى را که امیر المؤمنین ( ع ) بیان می فرماید ، دارا مى ‏باشد :

مختص یکم قطعى است که چنین انسانها از گناه هراس و وحشت دارند ، چنانکه آدمى از آتشى که به خرمن عمرش افتد هراس و وحشت خواهد داشت .

وقتى که انسان لحظات خود را در حالت رؤیت خداوندى بسر میبرد و میداند که خدا هم او را مى‏بیند ، گسیختن از جاذبه چنین رابطه‏اى را همان مرگ حقیقى تلقى میکند که معدوم محض بوده باشد . بنابر این ، او چگونه میتواند با تمایل به گناه تن به چنین مرگى بدهد .

مختص دوم رؤیت خداوندى و احساس نظاره خداوندى بر تمام موجودیت انسانى ، عمل از روى اخلاص است ، زیرا چنین شخصى به یقین دریافته است که هیچ موجودى و هیچ حقیقتى جز خدا شایستگى هدف بودن براى اعمال او را ندارد .

مختص سوم عمل صالح چنین انسان ساخته شده است که می داند کردار نیکو یعنى عمل به مقتضاى طبیعت روحى که خدا را مى ‏بیند و می داند که خدا هم او را مى ‏بیند .

مختص چهارم اندوختن ذخیره شایسته ابدیت از این زندگى طبیعى رو به زوال و فنا است که اگر دیگران نیروها و امتیازات این زندگى طبیعى را بدون شناسائى حقیقت و ارزش آنها محو و نابود می سازند ، آن ساخته شدگان الهى با ارزش‏ترین نتائج را از همان نیروها و امتیازات براى ابدیت خود ذخیره مى ‏کنند .

مختص پنجم پرهیز و اجتناب از امور ممنوعه حتى اگرچه بمرتبه گناه نباشد ، مانند رذائل اخلاقى که مکروهند ، و اندیشه‏ها و خیالات بى‏اساس و دیگر نمودها و فعالیتهاى روانى که انسان را از هشیارى‏هاى مثمر محروم مى ‏نمایند .

مختص ششم حیات خود را بیهوده تلف نمی کند ، هیچ حرکتى را بدون هدف انجام نمی دهد ، چگونه یک خردمند آگاه از اینکه تصور جهان و حیات بى‏ هدف مساوى انکار واقعیت جهان و همه اصول و قوانین انسانى است ، مى ‏تواند وصول به هدف اعلاى حیات خود را با زندگى بى‏هدف آرزو و تمنا نماید ؟ مختص هفتم او میداند که

این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوى ما آید نداها را صدا

او میداند که کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَهٌ [المدثر آیه ۳۸] ( هر نفسى در گرو اندوخته‏ هاى خویش است ) و می داند که خداوند عز و جل براى هر کارى که ما انجام می دهیم ، نتیجه‏اى را براى ما مقرر فرموده است مختص هشتم مبارزه با هواى نفس است . آزاد گذاشتن هواهاى نفس مستلزم بزنجیر بستن عقل و احساسات عالى و فهم برین می باشد . چنانکه بالعکس ،آزاد گذاشتن عقل و احساسات عالى و فهم برین موجب بسته شدن هواهاى نفسانى است .

این قاعده‏ایست که بعضى از محققان در علوم انسانى مطرح می کنند و می گویند : با نظر به واقعیتها و قوانینى که در موجودیت انسانى حاکم است ، تصور آزادى مطلق براى انسان باطل‏ترین و مزخرف‏ترین تصورى است که درباره انسان بوجود میآید زیرا آزاد گذاشتن هواهاى نفسانى درست شبیه به آزاد گذاشتن کوه آتشفشانى است که در قله ‏ها و تنه‏ ها و دامنه‏ هاى آن کوه ساختمان‏هاى بسیار مجلل و با شکوهى بنا شده است که با کمترین فعالیت درونى آن کوه ، ساختمان‏هاى مزبور آسیب و ویرانى‏ها خواهند دید .

توضیحى درباره کوه آتش‏فشان هواهاى نفسانى و ویران شدن و سوختن ساختمانهاى عقلانى و وجدانى

بگذارید براى توضیح حقیقت امر که تصورش بسیار هم آسان است ، مثال مزبور را تشریح و تحلیل نمائیم : هر یک از انسانها در حالت اعتدال مغزى و روانى ، داراى شخصیتى است که مانند یک ساختمان بوسیله مصالح استعدادها و نیروهاى درونى ساخته میشود . مهندس و معمار این ساختمان عقل و احساسات عالى و فهم برین است که این دو نیرو ( دوم و سوم ) از فطرت اصلى و وجدان خالص سر بر میآورند و به فعالیت می پردازند .

غرایز بشرى مانند مواد گداخته آتشفشانى است که در درون انسانها وجود دارند و همواره براى رها شدن و فعالیت بخود مى‏پیچند ، بطوریکه اگر کمترین روزنه‏اى پیدا کنند ، بمقدار همان روزنه خود را به بیرون خواهند زد . بنابر این هر مکتبى و هر نظام خاص فکرى در قلمرو معارف انسانى که همه کوشش خود را براى تنظیم و تحکیم شخصیت بکار ببرد ولى فکرى منطقى براى مهار کردن مواد آتش فشانى ( غرایز ) ننماید ، نه تنها درباره نیمى از انسان نیاندیشیده و آنرا حذف کرده است ، بلکه همه معارف انسانى خود را درباره شخصیت بر مبناى پوچ و هیچ ساخته است .

زیرا چنانکه گفتیم : ساختمان هر چند مجلل باشد ، در قله‏ها و تنه‏ها و دامنه‏هاى کوه آتش‏فشان همواره در معرض ویرانى و سوختن و خاکستر شدن است . از طرف دیگر درون آدمى بدون ساختمان معقول شخصیت پایدار نبوده و وجود انسان را به متلاشى شدن تهدید میکند . براى ساختن ساختمان شخصیت بطور معقول ، بایستى بهر شکل و ترتیبى که امکان‏پذیر است غرایز را که مانند مواد درونى کوه آتش‏فشان شخصیت را تهدید مى‏ کند ، مهار نموده و حتى از آن مواد غرایز که خود ضرورتهاى وجود ما است ، با منطق صحیح براى برپا داشتن شخصیت بهره‏بردارى نمود .

بهمین جهت است که میگوئیم : با توانائى و آزادى براى بناى ساختمان شخصیت ، نه تنها غرایز طبیعى محکوم به حذف و نابودى نمیگردند ، بلکه خود غرایز بهترین و ضرورى‏ترین مواد در ساختمان مزبور مورد بهره‏بردارى قرار میگیرند . بعنوان مثال : کدام مکتب و کدامین متفکر انسان شناس است که بتواند حیاتى بودن غریزه « صیانت ذات » را که زیر بناى شخصیت است ، منکر شود ، آنچه که قانون شخصیت ایجاب میکند ، اینست که این غریزه حیاتى در راه تنظیم و تقویت و تکامل شخصیت بکار برده شود .

کوه آتش‏فشان هواهاى نفسانى ساختمان شخصیت انسانها را ویران نموده و آنانرا به چادرنشینى در بیابانهاى وسیع و بى سر و ته نسبیت‏هاى ساختگى ( نه حقیقى ) وادار میکند

مسلم است که کوه آتش فشانى که داراى مواد گداخته و گدازنده دارد ،و همواره از طرف نیروهاى منفجر کننده تحت فشار قرار میگیرد ، ساختمانهائى را که در میدان آتش رس آن کوه قرار دارند ، خواهد سوخت ، یا ویران خواهد کرد .

اگر چنین فرض کنیم که کوه آتشفشان را بحال خود بگذاریم ، هیچ تردیدى در این نیست که یا باید دست از ساختمان‏ها و ساختمان نشین‏ها برداریم و از آنها براى ابد چشم بپوشیم ، و یا اینکه بمجرد احساس تحریکاتى از درون کوه که مواد گدازنده انجام می دهند ، مصالح ساختمانها را برداریم و ببریم و در جاى امن‏ترى نصب کنیم و اگر همه عرصه‏ هائى که میتوانیم براى ساختمان در نظربگیریم ، در آتش رس کوه آتشفشان بوده باشد ، مجبوریم مانند ایلات و عشایر ییلاقى و قشلاقى ، در هر زمانى جائى از آن عرصه‏ها را براى زندگى موقتا انتخاب نمائیم .

نتیجه ‏اى را که از این مثال میخواهیم بگیریم ، اینست که بدانجهت که متفکران و مردم غیر مذهبى و اخلاقى مهار کردن غرایز حیوانى را لازم نمیدانند ،مجبورند همه قوانین عقلانى و وجدانى ( احساسات عالى تصعید شده و فهم برین ) را که مصالح و مهندس و معمار ساختمان شخصیت انسانى میباشند ،با کمترین تحریک آتش فشانى قدرتمندان و سیاستمداران حرفه‏اى مانند چادر ایلات بیابان نشین به دوش گرفته ، از یک محل به محل دیگر منتقل نمایند .

دگرگونى در فرهنگ‏هاى سازنده بشر و تغییرات دائمى در مواد قانونى حقوق و بى پایه تلقى شدن ارزشهاى اخلاقى که بر مبناى قوانین عقلانى و وجدانى ثابت میباشند ، ناشى از مهار نکردن غرایز حیوانى است که مانند مواد گدازنده و مخرب آتش‏فشانى همه ساختمانهاى فرهنگهاى سازنده و مواد قانونى حقوق و ارزشهاى اخلاقى را یا می سوزاند و یا تخریب میکند .

و ساده لوحان هم که گاهى متفکر و صاحب مکتب انسان شناسى معرفى میشوند ، خود را با این جمله که « هیچ یک از فرهنگ‏ها و حقوق و اخلاق » نمیتواند ثابت و یا داراى اصالت باشد ، و همه چیز محدود و نسبى و اضافى است ، چادرها یا ساختمانهاى دیگرى را از روى همان کوه آتش‏فشان غرایز بنا میکنند .

مختص نهم آرزوهاى دور و دراز خود را تکذیب میکند و نمى‏گذارد آرزوهاى بى‏اساس تورم خیالات ذهنى را جانشین رشد واقعى مغز و روان بجهت پیوستن با واقعیات نماید . این بآن معنى نیست که آرزو یک پدیده روانى بى‏اساس است ، بلکه معنایش اینست که حقایقى را باید مورد امید و آرزو قرار داد که اولا براى « حیات معقول » مفید باشد و ثانیا براى آرزو کننده مقدور و قابل عینیت بخشیدن در زندگى بوده باشد .

مختص دهم بهترین مرکبى که در دریاى پر موج و تلاطم فردى و اجتماعى میتوان سوار شد ، همانا صبر و شکیبائى و توسعه در ظرفیت روانى است که ضرورت و منافع آن غیر قابل توصیف است .

مختص یازدهم تقوى را توشه عبور از پل مرگ قرار میدهد ، زیرا در آن عرصه حساب دقیق فقط قلب سلیم و شخصیت رشد یافته بوسیله تقوا است که میتواند رستگار شود .

مختص دوازدهم راه روشن و هموار را که صراط مستقیم نامیده می شود پیش گرفته و از سنگلاخها و پرتگاه‏ها و خارستانهاى راه‏هاى منحرف نجات پیدا میکند .

مختص سیزدهم امکانات و لحظات عمر را غنیمت شمرده ، تسلیم حوادث جبرنماى زندگى نمیشود که بنشیند و اختلال مزاج بوسیله عوامل مرگ بسراغش بیاید و گریبانش را بى‏امان بگیرد ، بلکه زندگى را چنین تنظیم میکند که گوئى : مرگ در یک قدمى او است .

أعمل لدنیاک کأنَّک تعیش أبدا و اعمل لأخرتک کأنَّک تموت غدا ( براى تحصیل وسائل حیات طبیعى چنان کوشا باش که گوئى در این دنیا زندگى ابدى خواهى داشت و براى آخرت خود چنان عمل نما که گوئى فردا خواهى مرد ) .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد۱۱

بازدیدها: ۶

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۷۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن سخن هفتاد و پنجم ۷۵ و من کلام له علیه السلام لما بلغه اتهام …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code