خانه / 60-80 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۷۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۷۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن سخن هفتاد و سوم

۷۳ و من کلام له علیه السلام

قاله لمروان بن الحکم بالبصره ۱ قالوا : أخذ مروان بن الحکم أسیرا یوم الجمل ۲ ، فاستشفع الحسن و الحسین علیهما السلام إلى أمیر المؤمنین علیه السلام ۳ ، فکلماه فیه ۴ ، فخلى سبیله ۵ ، فقالا له : یبایعک یا أمیر المؤمنین ؟ فقال علیه السلام ۶ : أ و لم یبایعنی بعد قتل عثمان ؟ ۷ لا حاجه لی فی بیعته ۸ إنّها کفّ یهودیّه ۹ ، لو بایعنی بکفّه لغدر بسبّته ۱۰ . أما إنّ له إمره کلعقه الکلب أنفه ۱۱ ، و هو أبو الأکبش الأربعه ۱۲ ، و ستلقى الأمّه منه و من ولده یوما أحمر ۱۳

ترجمه سخن هفتاد و سوم

( این سخن را درباره مروان بن الحکم در بصره فرموده است ۱ گفته‏اند : مروان بن حکم در روز جمل اسیر گرفته شد ۲ مروان از امام حسن و امام حسین علیهما السلام درباره نجات خود از امیر المؤمنین شفاعت خواست ۳ و گفتگو کردند ۴ آنحضرت رهایش ساخت ۵ آن دو امام به امیر المؤمنین عرض کردند : یا امیر المؤمنین ، اجازه میفرمائید : مروان با شما بیعت کند ؟ ) امیر المؤمنین فرمود : ۶ مگر او پس از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرده بود ۷ براى من احتیاجى در بیعت او نیست ۸ دست این نابکار دست یهودى است ۹ اگر با دستش با من بیعت کند ، بوسیله مقعدش حیله‏گرى براه مى‏اندازد ۱۰ بدانید براى او ریاستى در پیش است بمقدار زمانى که سگ بینى خود را بلیسد ۱۱ و او است پدر چهار رئیس ۱۲ و امت اسلامى از او و فرزندانش روز سرخى خواهد دید ۱۳

تفسیر عمومى سخن هفتاد و سوم

۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ ، ۵ ، ۶ ، ۷ ، ۸ ، ۹ ، ۱۰ أ و لم یبایعنى بعد قتل عثمان لا حاجه لى فى بیعته ، أنّها کفّ یهودیّه ،لو بایعنى بکفّه لغدر بسبّته ( مگر او پس از کشته شدن عثمان با من بیعت نکرده بود ؟ )

رها کنید این غدار خیانت پیشه را

مگر این غدار خیانت پیشه و نابکار را نمى‏شناسید ، اگر او شخصیتى داشت و اگر از انسانیت کمترین بوئى برده بود ، بیعتى را که پس از کشته شدن عثمان با من کرده و شخصیتش را در گرو آن بیعت بسته بود ، نمى‏شکست و به مبارزه و محاربه با خدا برنمیخاست . رها کنید این غدار خیانت پیشه را که مانند یهودى خائن اگر پیمانى آشکارا ببندد ، با مخفى‏ترین راه‏ها آنرا نقض میکند . این مروان و مروان صفتان از نور الهى که اسلام بر آنان آورده بود ، چنان گریزانند که خفاشان نابینا از دیدن خورشید جهان افروز . بگذارید برود و در لجن هوى و هوسها و خودکامگى‏هایش غوطه‏ور شود .

مروان و بیعت با دست حق مروان و دفاع از حق مروان و حمایت از حق این نابکاران ضد بشر جز تمایلات حیوانى حقى نمی شناسند ، مگر براى اینان بیعت و تعهد ارزشى دارد ؟ اگر این فرو رفتگان در کثافت‏هاى نفس حیوانى ، بیعت و تعهدى می شناختند و براى آن ارزشى قائل بودند و احساس مسئولیت درباره آن می کردند ، نخست تعهد با خدا را مى‏ شناختند و براى آن ارزش قائل میشدند و درباره آن احساس مسئولیت می نمودند .

اینان تعهد با خدا را نادیده گرفته و آن را شکستند و پیمان محکم با شیطان و حماقتها و شهوات حیوانى خود بستند و هر لحظه‏اى از زندگى پلیدشان با تجدید عهد و مودت با شیطان میگذارد . این راهزنان کاروان حق ، این اخسرین اعمالا ، این خودستیزان ضد شرف و انسانیت با کدامین منطق میتوانند على بن ابیطالب را بشناسند و الگوى حیات خود را از او بگیرند ؟ رها کنید این غدار خیانت پیشه را ، این خفاش پست را بیش از این با آشنا کردن با نور ، عذاب و شکنجه مکنید ، بگذارید برود با آسودگى خاطر میان آخور و جایگاهى که مدفوعش را در آنجا میریزد حرکت کند و تلاش نماید . ۱۱ أما إنّ له إمره کلعقه الکلب أنفه ( بدانید براى او ریاستى در پیش است بمقدار زمانى که سگ بینى خود را بلیسد ) .

چهار ماه و ده روز و یا شش ماه و حد اکثر نه ماه ، آرى فقط نه ماه تردد میان آخور و جایگاه مدفوع ، سپس قرار گرفتن در نمایشگاه تاریخ براى تجسیم مومیائى غوطه‏وران در لجن پلید خودکامگان تاریخ ، سپس ورود در عذاب ابدى الهى . اینست معناى سقوط قهقرائى .

براى چهار ماه خودکامگى ؟ براى شش ماه اشباع خودخواهى ؟ براى نه ماه احساس قدرتمندى اینهمه حیله‏گرى و سقوط و نابکارى که با خلیفه اللّه در روى زمین به محاربه و مبارزه برخیزد ؟ آرى ، همین است و هیچ مبالغه و گزافه‏گوئى هم در کار نیست . این شخص مروان نامیده میشود که فرزند و نور چشم خفاش بزرگ حکم بن ابى العاص [ ۱ ] است که مدال لعنت خداوندى را از اشرف کائنات پیامبر اسلام گرفته و به سینه خود نصب کرده است . این پدر و پسر را پیامبر از مدینه طرد و تبعید فرمود و لعنت کرد و بدین ترتیب مروان با لقب طرید ابن طرید و ملعون ابن ملعون و منافق ابن منافق ملقب گشت که بعدها یکى از شعراء که ذوق سرشارى داشت ، چنین گفت :

آنچه بدها همه دارند تو تنها دارى

ابو عمرو بن عبد البر در کتاب « استیعاب » در توضیح شعر عبد الرحمان بن ثابت بن حسان که درباره برادر مروان گفته است : « بر پدرت « لعین » تیر اندازى کن که اگر تیر به او بیندازى به شخصى تیر انداخته‏اى که قیافه شکلک داشت و دیوانه بود . » مدرک لعین بودن حکم بن ابى العاص پدر مروان را چنین روایت میکند که عائشه به مروان گفت « . . . اما تو اى مروان ، شهادت میدهم که رسول خدا ( ص ) پدرت را لعنت کرد در حالیکه تو در پشت او بودى » باز در کتاب « استیعاب » با اسنادى از عبد اللَّه بن عمرو بن العاص چنین نقل کرده است که رسول خدا فرمود : « حالا یک مرد ملعونى بر شما وارد مى ‏شود ، عبد اللّه میگوید :

من در موقع آمدن پدرم را دیده بودم که لباس مى‏پوشید تا به حضور پیامبر برسد و از این جهت ناراحت بودم که مبادا این مرد لعین پدر من باشد ، ناگهان حکم بن ابى العاص وارد شد » [مروان بن الحکم بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۶ ص ۱۵۰ نقل از الاستیعاب ابو عمرو بن عبد البر ص ۲۶۳ ] .

« معاویه بن ابى سفیان این لعین بن لعین را والى مدینه کرد ، وقتى که خوش خدمتى‏ هایش را دید مکه و طائف را به مدینه اضافه کرد و پس از مدتى بوسیله اغراض شخصى که همواره میان ستمکاران وجود دارد عزلش کرد » [همین مأخذ ص ۱۵۲] . بیائید بگذریم از مروان و مروانیان که هر چه درباره رذالت و وقاحت آنان و کسانیکه آنان را بر مردم ( که نهال‏هاى باغ خداوندى هستند ) چیره و مسلط ساختند ، گفتگو کنیم ، و به تحلیل‏گرى بپردازیم ، کم است و ناچیز چنانکه هر اندازه درباره کاروانیان نور و مظاهر تجلى کمالات انسانى صحبت کنیم ، اندکى از بسیار بسیار و محدودى از نامحدود گفته‏ ایم .

تشبیهى که پیشتاز شماره یک بلاغت درباره ریاست مروان آورده است ،فوق العاده جالب است ، زیرا آن حضرت کوتاهى مدت ریاست آن طرید ابن طرید و لعین ابن لعین و منافق ابن منافق را به کوتاهى مدتى که سگ براى لیسیدن بینى‏اش صرف میکند ، تشبیه فرموده است . نه به بال گستردن طاووس و جمع کردن آن و نه به باز شدن غنچه و افسردن آن و نه برق زودگذرى که از ابرها بوجود میآید و زود ناپدید می گردد .

نکته‏ اى که در این تشبیه بنظر می رسد ، دو چیز است : یک ماهیت ریاست مروان که چیزى جز بهره‏بردارى یک سگ صفت از کثافتها و پس مانده لاشه و چربى استخوان روى بینى‏ اش نمی باشد ، یعنى ریاست او یک مقام مستند به شخصیتش نبوده و خود آن ریاست هم پدیده کثیف و آلوده به زشتى ‏ها و پلیدى‏ ها بوده است .

دو کوتاهى مدتى که مروان را به لیسیدن پس مانده لاشه و چربى استخوانى که آل امیه به جلو او انداخته بودند و مدت این لیسیدن چهار ماه یا شش ماه و حد اکثر نه ماه بوده است که تباهى دائمى را به دنبال داشته است . ۱۳ ، ۱۲ و هو ابو الأکبش الأربعه و ستلقى الأمّه منه و من ولده یوما احمر ( و او است پدر چهار رئیس قوم خود . و امت اسلامى از او و فرزندانش روز سرخى خواهد دید ) .

چهار برادر : ولید ، سلیمان ، یزید ، هشام فرزندان مروان

چنانکه شارحین نهج البلاغه گفته ‏اند : پیش گوئى غیبى که امیر المؤمنین علیه السلام درباره مروان و فرزندانش فرموده بود ، به وقوع پیوست . در یکى از مجلدات گذشته داستان این چهار برادر مطرح شده است . مراجعه شود . هوى پرستى و خود کامگى این نسل و خونریزیهاى آنان در مآخذ معتبر تاریخى ثبت شده و هیچ راهى براى دفاع از آنان نمانده است ، نه تنها هیچ راهى براى دفاع از آنان وجود ندارد ، بلکه دفاع از عواملى که موجب تسلط و تاخت و تاز این بردگان پست شهوت و مال و مقام شدند ، خیانتى بزرگ بر اسلام و مسلمین است .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد۱۱

بازدیدها: ۱

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۷۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه هفتادم ۷۰ و قال علیه السلام فی سحره الیوم الذی ضرب فیه ۱ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code