خانه / 60-80 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۶۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)ماجراى سقیفه

خطبه ها خطبه شماره ۶۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)ماجراى سقیفه

متن خطبه شصت و هفتم

۶۷ و من کلام له علیه السلام

قالوا : لما انتهت إلى أمیر المؤمنین علیه السلام أنباء السقیفه بعد وفاه رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم ۱ ، قال علیه السلام :

ما قالت الأنصار ۲ ؟ قالوا : قالت : منا أمیر و منکم أمیر ، قال علیه السلام : ۳ فهلاّ احتججتم علیهم بأنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و سلّم وصّى بأن یحسن إلى محسنهم ۴ ، و یتجاوز عن مسیئهم ؟ ۵ قالوا : و ما فی هذا من الحجه علیهم ۶ ؟ فقال علیه السلام :لو کانت الإمامه فیهم لم تکن الوصیّه بهم ۷ .

ثم قال علیه السلام :فماذا قالت قریش ؟ ۸ قالوا : احتجت بأنها شجره الرسول صلى اللَّه علیه و سلم ۹ ، فقال علیه السلام : احتجّوا بالشَّجره ۱۰ ، و أضاعوا الثمره ۱۱ .

ترجمه خطبه شصت و هفتم

از سخنان آن حضرت است گفته‏ اند : وقتى که اخبار سقیفه پس از رحلت پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله به آنحضرت رسید ۱ ، فرمود : انصار چه گفتند ؟ ۲ خبر دادند که انصار گفتند : امیرى از ما و امیرى از شما باشد . آنحضرت فرمود : ۳ آیا به گروه انصار اینطور استدلال و احتجاج نکردید که پیامبر اکرم وصیت فرموده است که به نیکوکار انصار نیکى شود ۴ و از بد کارشان اغماض گردد ؟ ۵ بآنحضرت گفتند : در این توصیه چه حجتى بر انصار وجود دارد ؟ ۶ آنحضرت فرمود : اگر زمامدارى از آنان بود ، وصیت درباره آنان نمیفرمود ۷ سپس فرمود : قریش چه گفت ؟ ۸ بآنحضرت گفتند : قریش احتجاج و استدلال باین کرد که آنان شاخه‏هائى از درخت پیامبرند ۹ حضرت فرمود : به درخت احتجاج کردند ۱۰ و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند ۱۱ .

تفسیر عمومى خطبه شصت و هفتم

۷ ، ۶ ، ۵ ، ۴ ، ۳ ، ۲ ، ۱ فهلاّ احتججتم علیهم بأنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم وصىّ بأن یحسن ألى محسنهم و یتجاو عن مسیئهم ؟ قالوا و ما فی هذا من الحجّه علیهم ؟ فقال علیه السّلام : لو کانت الأمامه فیهم لم تکن الوصیّه بهم ( آیا به گروه انصار اینطور استدلال و احتجاج نکردید که پیامبر اکرم وصیت فرموده است که به نیکوکار انصار نیکى شود و از بدکارشان اغماض گردد ؟ بآن حضرت گفتند : در این توصیه چه حجتى بر انصار وجود دارد ؟ آن حضرت فرمود : اگر زمامدارى از آنان بوده وصیت درباره آنان نمى ‏فرمود ) روایتى که از پیامبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله درباره وصیت فوق نقل شده است ، چنین است :

مرّ ابو بکر و العبَّاس بمجلس من الأنصار فى مرض رسول اللَّه ( ص ) ،و هم یبکون . فقالا : ما یبکیکم ؟ قالوا ذکرنا محاسن رسول اللَّه ( ص ) فدخلا على النّبىّ و أخبراه بذلک فخرج و قد عصب على رأسه حاشیه برده فصعد المنبر و لم یصعده بعد ذلک الیوم فحمد اللَّه و اثنى علیه ثمَّ قال : « اوصیکم بالأنصار فانّهم کرشى و عیبتى و قد قضوا الّذی علیهم و بقى الّذى لهم فأقبلوا من محسنهم و تجاوزوا عن مسیئهم .

ابوبکر و عباس بن عبد المطلب در زمانى که پیامبر اکرم ( ص ) مریض بود ،به مجلسى از انصار وارد شدند ، در حالیکه انصار گریه مى ‏کردند ، ابوبکر و عباس به انصار گفتند : چرا گریه می کنید ؟ آنان پاسخ دادند که اخلاق نیکوى پیامبر را متذکر شده‏ ایم . آن دو نفر پیش پیامبر رفته و قضیه را بآن حضرت اطلاع دادند .

پیامبر اکرم برخاست در حالیکه با کناره لباس بردى سرش را بسته بود ، بیرون آمد و بالاى منبر رفت و این آخرین منبر آن حضرت بود ،ستایش و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود : من درباره انصار بشما توصیه به خیر مى ‏کنم ، زیرا آنان انبوهى از حامیان من هستند و جایگاه امانات من ، آنان آنچه را که بر عهده داشتند بجاى آورده ‏اند و آنچه که در آینده بعهده آنان خواهد بود ، باقى مانده است ، از نیکوکار آنان بپذیرید و از گنهکارشان اغماض نمائید البته روشن است که مقصود پیامبر اکرم ( ص ) اسقاط تکلیف و دستورات اسلامى از انصار نبوده است ، بلکه منظور آن حضرت معامله نیکو در برابر تلاش و فداکاریهائى بود که انصار در راه پیشبرد اسلام انجام داده بودند .

اما تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام چنین است که اگر امامت و زمامدارى براى انصار جائز بود ، احتیاجى به توصیه نداشتند ، زیرا خود در رأس حکومت قرار می گرفتند و دیگران در شعاع حکومت آنان احتیاج به توصیه داشتند . ۸ ، ۹ ، ۱۰ ، ۱۱ ثمّ قال فما ذا قالت قریش ؟ قالوا احتجّت بأنّها شجره الرّسول صلىّ اللَّه علیه و آله و سلّم .

فقال علیه السّلام : احتجّوا بالشّجره و أضاعوا الثّمره ( سپس فرمود : قریش چه گفت ؟ بآن حضرت گفتند : قریش احتجاج و استدلال باین کرد که آنان شاخه ‏هائى از درخت پیامبرند . حضرت فرمود :قریش به درخت احتجاج کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند ) .

ابن ابى الحدید میگوید : امثال این کلام ( قریش احتجاج به درخت کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند ) از امیر المؤمنین ( ع ) تکرار شده است . و شبیه باین مضمون در سخنى از عباس به ابو بکر آمده است که میگوید : « و اما اینکه میگویى :ما درخت پیامبریم ، شما همسایگان آن درختید و ما شاخه‏ هاى آن می باشیم . [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۶ ص ۴ و ۵] »

غایت و هدف از درخت میوه آن است

می توان گفت : امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام هم میوه درخت مکتب اسلام بود و هم میوه ممتاز قبیله بزرگ قریش . هیچکس در شایستگى امیر المؤمنین علیه السلام به اینکه او عالیترین محصول مکتب اسلام بود ، نمى ‏تواند تردیدى داشته باشد .

او بدرجه ‏اى از فضیلت و شایستگى رسیده بود که اندیشه ‏اش تجسمى از اسلام بود و کردارش عینیت اسلام را نشان مى ‏داد و گفتارش در هر مقوله‏ اى که بود قانونى از اسلام را بیان مى ‏کرد . و این یک توجه فوق العاده منطقى است که گفته شده است : براى اثبات جهانى و جاودانى بودن دین اسلام و اینکه اسلام می تواند پاسخ گوى همه مسائل بشرى بوده باشد ، بهترین دلیل شخصیت على بن ابیطالب ( ع ) است که ساخته شده این مکتب انسانى است .

آیا محصولى عالى ‏تر از این شخصیت ، براى اسلام مى ‏توان تصور نمود ؟ و اما از جهت نسب او از فرزندان هاشم و پسر بزرگمردى که از مؤثرترین حامیان بنیان گذار اسلام ، یعنى ابوطالب ( ع ) بود که با گرفتارى به فقر مالى ( آن چنانکه تواریخ مى ‏نویسند ) با شخصیت ‏ترین فرد در آنروز بود که شیخ الاباطح نامیده مى ‏شد .

او پسر عموى پیامبر اسلام بود که همسر یگانه دختر او فاطمه ( ع ) و او را به برادرى خویش پذیرفته بود . درست است که امیر المؤمنین بجهت داشتن عظمت‏هاى بیشمار انسانى بالاتر از آن بود که شخصیت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بکشد ، ولى این یک واقعیت انکار ناپذیر بود که او در سلسله بهترین فرزندان آدم ( ع ) است که در زیارت فرزند نازنینش حسین بن على علیهما السلام مى‏ خوانیم : أشهد انّک کنت نورا فى الأصلاب الشّامخه و الأرحام المطهّره ( گواهى می دهم به اینکه وجود تو از فرزند على و فاطمه ( ع ) نورى بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره ) .

بنابر این ، استدلال امیر المؤمنین علیه السلام باینکه عین همان احتجاجى که قریش به انصار نمودند ، و آنانرا ساکت کردند ، من به قریش دارم ، زیرا اگر قرابت و خویشاوندى آنان با پیامبر اسلام عامل شایستگى امامت و زمامدارى بوده باشد ، قرابت و خویشاوندى من بسیار نزدیکتر بوده و من مانند میوه‏اى که محصول درخت پیامبر است هم از جهت معنى و هم از بعد طبیعى شایسته‏ تر به مدعاى آنان ( امامت ) هستم .

در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابها و مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته شده است . و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى ‏پردازیم . فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن ابى الحدید که او هم از کتاب سقیفه تألیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى ‏کند ، متذکر مى ‏شویم : « جوهرى می گوید : احمد بن اسحق میگوید :

احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى چنین روایت مى‏ کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود ، انصار در سقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند : پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم ، و آنچه که من می گویم ، با دقت بفهم و بمردم بگو .

سعد سخنانى مى‏ گفت و پسرش مى ‏شنید و صداى خود را بلند می کرد تا انصار سخنان سعد را بشنوند . سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود : شما انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید ، براى هیچیک از قبایل عرب نیست . پیامبر اکرم ( ص ) ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت‏ها دعوت مى ‏کرد ، در حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند .

سوگند بخدا ، آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و نمی توانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت را اراده فرمود و کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خدا و رسول او و عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهاد با دشمنانش را بشما داد .

شما انصار شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین‏ ترین مبارزان دیگر دشمنان پیامبر بودید ، تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند ، در حالی که محقر و پست شده بودند ، مطیع گشتند . تا اینکه خداوند وعده خود را بر پیامبر اکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند .

سپس خداوند متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنود و چشمش بشما روشن بود ، پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید ، زیرا شما شایسته‏ ترین مردم به این امر می باشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند :

رأى صحیح همین است و تو موفق در رأى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى ‏کنیم و این امر ( زمامدارى ) را بر تو واگذار مى ‏کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى .

سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند : اگر مهاجرین قریش گفتند : ما مهاجر و یاران اولى و عشیره و اولیاى پیامبریم ، پس چرا شما انصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى‏ کنید چه خواهید گفت ؟

انصار گفتند : در این صورت خواهیم گفت : امیرى از ما انصار و امیرى از شما مهاجرین براى خلافت انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگز رضایت نمی دهیم ، زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى اسلام همان عمل را کرده ‏ایم که مهاجرین . و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است ، براى ما نیز آمده است ، مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهند شمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد و ما نمی خواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم ، لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۶ ص ۵] .

« خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید ، او رهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را در خانه دید و على بن ابیطالب ( ع ) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود . کسى که خبر اجتماع انصار را در سقیفه به عمر آورده بود ، معن بن عدى بوده است . معن دست عمر را گرفت ، عمر گفت : من کار دارم . معن گفت : باید برخیزى و عمر با معن برخاست .

معن گفت : جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده ‏اند و سعد بن عباده در میان آنان است و انصار دور او می گردند و او را به خلافت شایسته می دانند و در آنجا عده ‏اى از اشراف انصار هم جمع شده اند ، بیم آشوب و فتنه می رود ، حال ببین چه فکر می کنى ؟ این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و براى خود راهى را انتخاب کنید ، زیرا من مى ‏بینم در این ساعت در فتنه باز شده است ، مگر اینکه خدا این در فتنه را ببندد . عمر از این حادثه شدیدا ناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او گفت : برخیز .

ابو بکر گفت : کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم ؟ من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو عمل کنم ، من مشغولم . عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء اللّه بزودى برمی گردیم . ابو بکر با عمر برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکر بازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد . هر دو با سرعت بیرون آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند .

در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودند و سعد بن عباده در حال بیمارى در میان آنان بود ، عمر خواست سخن بگوید و براى ابو بکر آماده کند ، عمر گفت : من بیم آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند . وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى نمود و جملات منفى را تکرار کرد ، ابو بکر او را ساکت نمود و گفت : آرام باش ، و سخن را دریاب و سپس بگو .

سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت و اول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب شروع کرد : خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد ( ص ) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود . خداوند دلها و پیشانى‏ هاى ما را گرفت و به اطاعت از پیامبر وادار ساخت .

و ما گروه مسلمانان مهاجر اولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم در این راه پیرو ما گشتند . و ما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم ، قبیله‏اى را در میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است . و شما انصار خدائید و شما به پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر و برادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى هستید که ما در آن قرار گرفته ‏ایم .

شما محبوبترین و با کرامت‏ ترین مردم براى ما و شایسته ‏ترین مردم براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما داده است . و شما شایسته‏ ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین می باشید . شمائید آن مردمى که در سختى ‏ها دیگران را بر خود مقدم داشتید و شایسته‏ ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و در هم و بر هم نگردد .

و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم ، من براى خلافت هر دو شخص را با صلاحیت و شایسته مى ‏بینم . عمر و ابو عبیده [مأخذ مزبور ص ۶ تا ۸ ] گفتند : براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر از تو باشد ، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مأمور نماز ساخت . پس تو شایسته‏ ترین مردم به امر خلافت هستى . . . » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره « ابو بکر برخاست و گفت :

عمر و ابو عبیده بهر یک از آن دو می توانید بیعت کنید . آن دو گفتند : سوگند بخدا ، ما این امر را نمى ‏پذیریم و تو بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفر در غار و خلیفه رسول اللّه ( ص ) بر نماز هستى و نماز بهترین دین است ، دستت را باز کن تا ترا بیعت کنیم . وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد ، بشیر بن سعد خزرجى که [ از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت می ورزید ] از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو بکر بیعت کرد .

حباب بن منذر فریاد زد : سوگند بخدا ، ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر عمویت ( سعد بن عباده ) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد . با بیعت اسید به ابو بکر ، همه قبیله اوس با وى بیعت کردند .

سعد بن عباده را که مریض بود برداشتند و به خانه ‏اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع ورزید ،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند ، به او گفته شد که باین کار اقدام مکن ، زیرا او بیعت به ابو بکر نمی کند اگرچه کشته شود و با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد بجنگد ، قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد ، لذا سعد را رها کردند ، سعد در نماز با آنان شرکت نمی کرد و در جمعیتشان شرکت نمی کرد و مطابق داورى آنان عمل نمی کرد و اگر سعد کمک پیدا میکرد ، با آنان مى ‏جنگید ، روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا رفت .

روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود ، ملاقات کرد ، عمر به سعد گفت : هیهات یا سعد ( اى سعد ، تو دور از واقع مى‏اندیشى ) سعد عین همین جمله را به عمر برگرداند و سپس گفت : تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت ، بلى ، من همانم [همین مأخذ ص ۱۰] » .

سپس سعد گفت : سوگند بخدا ، هیچکس دشمن‏تر از تو براى من همسایه نیست . عمر گفت : هر کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد .

سعد گفت : امیدوارم عرصه خلافت را بمدت کوتاهى بر تو واگذار کنم و رهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است .

سعد اندک زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد ، نه به ابو بکر و نه به عمر و نه به کسى دیگر » [مأخذ مزبور ص ۱۰ و ۱۱] جوهرى میگوید :و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در آنروز به ابو بکر بیعت کردند .

شخصیت‏هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین ( ع ) جمع شده بودند و زبیر هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست . و على بن ابیطالب ( ع ) بارها میگفت : زبیر همواره با ما اهل بیت پیامبر بود ، تا پسرش که بفعالیت افتاد ، وى را از ما برگرداند . بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند . عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت : چه شده است که شما دور هم جمع شده ‏اید ؟ برخیزید و به ابو بکر بیعت کنید ، زیرا مردم و انصار به او بیعت کردند .

عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دو بودند ، برخاستند و با ابو بکر بیعت نمودند . عمر با گروهى که اسید بن حضیر و سلمه بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه ( ع ) رفتند ، عمر به آنانکه در خانه فاطمه ( ع ) بودند ، گفت : بروید و به ابو بکر بیعت کنید ، آنان امتناع ورزیدند ، زبیر با شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد .

عمر گفت : بگیرید سگ را سلمه بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر را از دست او گرفت و آن را به دیوار زد ، سپس عمر زبیر و على ( ع ) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان بودند ، با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى ‏فرمود : من بنده خدا هستم و من برادر رسول خدایم ، وقتى که به ابو بکر وارد شدند ، به على گفته شد : به ابو بکر بیعت کن ، على فرمود : من به خلافت شایسته‏ تر از شما هستم و من بشما بیعت نمی کنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید ، شما خلافت را از انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى و امیرى را بر شما تسلیم نمودند .

و من عین همان دلیل را در حق خود براى شما می آورم . اگر از خدا درباره خودتان مى ‏ترسید ، بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند ، براى ما بپذیرید و در غیر اینصورت ، ستمکار خواهید بود با اینکه مى ‏دانید . عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه بیعت کنى . على فرمود : اى عمر ، امروز شیرى براى ابو بکر بدوش ، قسمتى هم از آن شیر براى تست . امروز براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند . سوگند بخدا ، سخنت را نمى‏ پذیرم و با او بیعت نمی کنم .

ابو بکر به على گفت : اگر با من بیعت نمیکنى ، ترا مجبور نمی کنم . ابو عبیده گفت : اى ابو الحسن ، تو جوانى ، و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانند آنان تجربه و شناخت امور را ندارى و من نمى ‏بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى ‏تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از تست . امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشد تو براى این امر شایسته ‏تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده‏ اى لایق‏ترى .

على ( ع ) فرمود : اى گروه مهاجرین ، از خدا بترسید ، مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازید و آن کسى را که شایسته این مقام و حق است ، از مقام حق خود دور مسازید . و سوگند بخدا ، اى مهاجرین ، ما اهل بیت پیغمبر باین امر شایسته ‏تر از شما هستیم ، آیا قرائت کننده کتاب خدا و فقیه دین خدا و عالم به سنت و مطلع از امور مردم جامعه از ما نیست ، سوگند بخدا ، چنین شخصى در میان ما است ، پس ، پیروى از هوى مکنید که از حق دورتر میگردید .

بشیر بن سعد میگوید :اى على ، اگر این سخن را انصار پیش از بیعتى که با ابو بکر کرده ‏اند ، از تو می شنیدند ، حتى دو نفر هم از بیعت بتو تخلف نمی کردند ، ولى آنان بیعت کرده ‏اند » و در صفحه ۱۳ از مجلد ششم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید این داستان نقل شده که « ابو بکر به احمد بن عبد العزیز می گوید : احمد از سعید بن کثیر و او از ابن لهیعه روایت میکند که هنگامیکه رسول خدا از دنیا رفت ، ابوذر غائب بود ، وقتى که برگشت و ابو بکر امر خلافت را بدست گرفته بود ، چنین گفت : اگر این امر خلافت را در اهل بیت پیامبرتان قرار می دادید ، حتى دو نفر با شما اختلاف نمی کرد » . نقل مطالب فوق از علما و محدثین و مورخین برادران اهل تسنن است که در تألیفات آنان نیز مورد بحث و تحقیق قرار می گیرند .

این بود داستان سقیفه بنى ساعده که البته با مختصر اختلافى مورد قبول همه مورخین و صاحبنظران در داستان خلافت می باشد . براى تحقیق در مسئله خلافت ،تحلیل این مطالب که از جوهرى و دیگر مورخین نقل شده است ، ضرورت کامل دارد و اگر تحلیل صحیح در مطالب فوق انجام بگیرد ، می توان مسائل زیر را مطرح کرد و امیدواریم صاحب نظران هر دو گروه تشیع و تسنن با کمال اخلاص درباره مسائل زیر بررسى نمایند :

مسئله یکم

باید در این مسئله تحقیق شود که در هنگامیکه جنازه پیامبر اکرم در خانه ‏اش بود و على بن ابیطالب مشغول تجهیز او بود ، و بنا به گفته جوهرى : ابو بکر نیز در آنجا حضور داشته و طبیعتا شور و هیجانى میان مسلمانان بود ، بعضى از مهاجرین کجا بوده‏ اند ؟

مسئله دوم

انصار که گروهى از مسلمانان بودند ، نمی توانستند بدون جلب موافقت مهاجرین سرنوشت خلافت را معین کنند ، لذا لزوم شتابزدگى معن بن عدى و ابو بکر و عمر براى ورود به سقیفه و جلوگیرى از اقدامات انصار براى انتخاب سعد بن عباده ، ضرورتى نبوده است که آخرین ساعت دیدار با پیامبر خدا را رها نموده و براى جلوگیرى انصار از اقدام به امر خلافت از خانه پیامبر بیرون بروند .

مسئله سوم

عین همان احتجاج و استدلال که آنان براى ساکت کردن انصار بیان کرده ‏اند ، على بن ابیطالب ( ع ) براى آنان فرموده است که اگر آنان بجهت خویشاوندى با پیامبر شایسته پیشوائى مسلمانان بوده باشند ، آن حضرت از همه ابعاد حسبى و نسبى به پیامبر نزدیکتر از همه آنان بوده است .

مسئله چهارم

تحلیل و پیگیرى لازم و کافى درباره هم رأى و هم سخن بودن آن دو با ابو عبیده است که هم در سخن سعد بن عباده با عمر دیده میشود که : « تو رفیق همان شخصى که با او دمسازى عمر گفت : بلى ، من همانم » .

و هم در موقع از دنیا رفتن زمامدار دوم که گفت : اگر ابو عبیده زنده بود ، او را براى خلافت تعیین میکردم . این مسئله هم بدیهى است که در آن زمان ، جوانى على بن ابیطالب که مستمسک ابو عبیده بر عدم استحقاق على براى خلافت بود ، سپرى شده بود .

و هم بنا به نقل مسعودى مؤلف مروج الذهب و نصر بن مزاحم منقرى و ابن ابى الحدید و جمهره رسائل العرب در نامه‏اى که معاویه بن ابى سفیان به محمد بن ابى بکر نوشته است ، اتخاذ مبناى قبلى بود که از چند نفر نقل شده است . و این مبنى با تقدیم دو نفر ابو بکر را براى زمامدارى در روز سقیفه نیز تأیید میشود .

مسئله پنجم

سبقت بشیر بن سعد خزرجى بر بیعت بجهت حسادتى بوده است که به سعد بن عباده می ورزید ، همچنین بیعت اسید بن حضیر که رئیس قبیله اوس و با خزرج و رئیس آن ( سعد بن عباده ) رقابت حسودانه داشته است .

مسئله ششم

شدت مقاومت سعد بن عباده براى عدم بیعت با ابو بکر اگر چه کشته می شد .

مسئله هفتم

عدم حضور بنى هاشم و جمعى از بزرگترین صحابه پیامبر اکرم ( ص ) مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار بن یاسر و زبیر . . . و غیرهم .

مسئله هشتم

امتناع امیر المؤمنین ( ع ) و دودمان او .

مسئله نهم

اینکه ابن ابى الحدید میگوید على بن ابیطالب ( ع ) در آنموقع به نص از طرف پیامبر اکرم ( ص ) درباره خود استدلال نفرموده است ، باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد . زیرا بنا به روایاتى که ابن ابى الحدید از جوهرى نقل نموده و راویان دیگر نیز آنرا تأیید میکنند ، امیر المؤمنین صریحا فرمود :

« اى گروه مهاجرین ، از خدا بترسید و مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازید و آن کسى را که شایسته این مقام و حق است ، از مقام و حق خود دور ننمائید . . . » آیا شایستگى مقام خلافت با حدس و استنباط شخصى یک مدعى قابل اثبات است که به امیر المؤمنین نسبت داده شود ؟

بعبارت دیگر : آن حضرت بمجرد حدس و استنباط شخصى باینکه شایسته زمامدارى است ، نمیتوانست با آن یقین و صراحت بگوید : کسى را که شایسته مقام و حق زمامدارى است ، از مقام و حق خود دور ننمائید و ما مى‏بینیم هیچ یک از متصدیان زمامدارى با این یقین و صراحت درباره شایستگى خود سخنى نگفته‏اند ، و سخنانى که تواریخ از آنان نقل مى ‏کنند ، مطالبى است که در انتخاب یا انتصاب‏هاى معمولى بمیان میآید . قطعا تکیه امیر المؤمنین در یقین و صراحت خود مستند به نصوصى بوده است که احتمال نمیداد کسى منکر آنها شود ، مانند :

یا علىّ أنت منّى بمنزله هارون من موسى إلاّ انّه لا نبىَّ بعدى [ شهرت و تواتر این روایت بیش از آن است که نیازى به ذکر مأخذ داشته باشد ] ( اى على ، نسبت تو به من ، نسبت هارون به موسى ( ع ) است ، الا اینکه پس از من پیامبرى نیست .

مسئله دهم

گفتار بشیر بن سعد به امیر المؤمنین علیه السلام ، گفتاریست بسیار پر اهمیت . بشیر بآنحضرت گفت : اى على ، اگر این سخن ترا انصار پیش از بیعتى که با ابو بکر کرده ‏اند ، از تو میشنیدند ، حتى دو نفر هم از بیعت به تو تخلف نمی کردند . امیدواریم این چند مسئله که همواره مورد بحث و تحقیق دانشمندان اسلامى بوده است ، با دقت و اخلاص و تقواى علمى ، مورد توجه قرار بگیرد و مسلمانان از محصول آن دقت و اخلاص و تقواى علمى بهره‏مند گردند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۱

بازدیدها: ۳

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۷۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)سرزنش اهل عراق

متن خطبه هفتاد و یکم ۷۱ و من خطبه له علیه السلام فی ذم أهل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code