خانه / 40-60 ترجمه و شرح فلسفی خطبه ها علامه جعفری / خطبه ها خطبه شماره ۴۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

خطبه ها خطبه شماره ۴۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۴۶ و من کلام له علیه السّلام

متن خطبه چهل و ششم

عند عزمه على المسیر إلى الشام ۱ و هو دعاء دعا به ربه عند وضع رجله فی الرکاب ۲ اللهم إنّى أعوذ بک من وعثاء السّفر ۳ ، و کآبه المنقلب ۴ ، و سوء المنظر فی الأهل و المال و الولد ۵ . اللهمّ أنت الصّاحب فی السّفر ۶ ، و أنت الخلیفه فی الأهل ۷ ، و لا یجمعهما غیرک ۸ ، لأنّ المستخلف لا یکون مستصحبا ۹ ، و المستصحب لا یکون مستخلفا ۱۰ .

قال السید الشریف رضی اللّه عنه ۱۱ : و ابتداء هذا الکلام مرویّ عن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله ۱۲ ، و قد قفّاه أمیر المؤمنین علیه السّلام بأبلغ کلام و تممه بأحسن تمام ۱۳ ، من قوله :« و لا یجمعهما غیرک » إلى آخر الفصل ۱۴ .

ترجمه خطبه چهل و ششم

سخنى است از آنحضرت ، در موقع تصمیم براى حرکت به شام . ۱ این دعائى است که امیر المؤمنین ( ع ) در آنهنگام که پاى در رکاب میگذاشت ، خوانده است ۲ .

پروردگارا ، از مشقت سفر ۳ و رنج بازگشت از سفر ۴ و از اینکه‏ با منظره زشت اهل و مال و فرزند روبرو شوم ۵ ، بر تو پناه میبرم ، خداوندا ، توئى یار سفر من ۶ و توئى ناظر و نگهدارنده دودمان من ۷ ، و هیچ کسى جز تو توانایى این هر دو ( یار سفر و نگهدارنده دودمان ) را ندارد ۸ ، زیرا کسیکه همراه مسافر است ، نمیتواند نگهدارنده دودمان و جانشین بوده باشد ۹ و کسیکه جانشین است ، همراه مسافر نتواند بود ۱۰ .

سید رضى میگوید ۱۱ ابتداء این سخن از پیامبر اکرم ( ص ) نقل شده است ۱۲ و امیر المؤمنین ( ع ) دنباله آنرا با بلیغ‏ترین کلام و کاملترین خاتمه بپایان رسانده است ۱۳ . این تتمیم و تکمیل از و لا یجمعهما شروع می شود ۱۴ .

تفسیر عمومى خطبه چهل و ششم

۳ ، ۵ اللّهمّ أنّى أعوذ بک من وعثاء السّفر و کأبه المنقلب و سوء المنظر فی الأهل و المال و الولد ( پروردگارا ، از مشقت سفر و رنج بازگشت از سفر و از اینکه با منظره زشت اهل و مال و فرزند روبرو شوم ، بر تو پناه میبرم ) .

نیایش در هنگام تصمیم به سفر و آغاز آن

سفر به یک معنى بیرون رفتن از آشیانه‏ایست که آدمى با آن انس و الفت برقرار کرده است . این انس و الفت یک پدیده روانى با اهمیتى است که موجب تمرکز قواى دماغى و قدرت بر محاسبه تنظیم زندگى و غیر ذلک مى‏ گردد . دو مسئله مهم وجود دارد که اهمیت آشیانه زندگى را بنام وطن گوشزد می کند .

مسئله یکم تبعید از وطن بعنوان یک کیفر مسحوب شده است ، اگر بیرون رفتن از وطن باعث رنج و مشقت نبود ، بعنوان کیفر محسوب نمی گشت .

مسئله دوم قصر نمازهاى چهار رکعتى و سقوط نوافل آنها و افطار روزه با شرایط مقرره در فقه است . و بدان جهت که سفر و اقامت در غیر وطن تا مدت زیادى ، دگرگونى تفکرات و تغییر در نظم زندگى و رویاروى شدن با حوادث جدید را دربر دارد ، لذا توجه خاصى به خداوند در تصمیم و آغازسفر بسیار مطلوب است و در بعضى روایات هم آداب و اذکار مخصوصى براى آن تعیین شده است . مخصوصا سفرهاى پر مشقت و تلاش ، مانند جنگ و جهاد که وضع زندگى انسان کاملا غیر عادى و در مجراى رویدادهائى است که از مرز زندگى و مرگ می گذرد .

نگرانى از چگونگى وضع خانواده و همه کسانیکه در منطقه حیات مسافر مخصوصا مسافر جهاد قرار دارند ، بسیار حساس است که از ذهن وى دور نمى‏گردد . ۶ ، ۱۰ اللّهمّ أنت الصّاحب فی السّفر و أنت الخلیفه فی الأهل ، و لا یجمعهما غیرک لأنّ المستخلف لا یکون مستصحبا و المستصحب لا یکون مستخلفا ( خداوندا ، توئى یار سفر من ، و توئى ناظر و نگهدارنده دودمان من ، و هیچکسى جز تو توانائى این هر دو را ( یار و یاور سفر و ناظر و نگهدارنده دودمان ) ندارد ، زیرا کسیکه همراه متحرک است ، جانشین نمى‏گردد و کسى که جانشین است با متحرک حرکت نمى ‏کند ) .

فقط خدا است که هیچ کارى او را از کار دیگر باز نمیدارد

آن زمان که پیش بینى آن زمان
تو پس خود کى بینى این بدان

حق محیط جمله آمد اى پسر
وا ندارد کارش از کار دگر

مولوى مقتضاى احاطه مطلقه الهى بر جهان هستى و همه رویدادهائى که بطور عرضى و طولى در این جهان بوقوع مى ‏پیوندند ، همین است که در مطلب فوق آمده است . در صورتیکه دیدگاه انسانى همواره با موضع گیریها و وسائل درک و مشخصات هدف گیریها و خواسته‏ هاى او بسته مى ‏شود و نمى ‏تواند از آن چارچوبه‏اى که امور مزبوره بوجود آورده ‏اند تجاوز نماید .

و همین محدودیت دیدگاه است که مانع صادر کردن حکم مطلق درباره خارج از منطقه دیدگاه مى‏باشد و همچنین همین محدودیت موضع گیریها است که از توسعه اراده و تصمیم به بیرون از منطقه موضع ‏گیرى خاص جلوگیرى می نماید .

در تفسیر این خطبه تذکر به بعضى از حوادث بسیار مهم که در مسیر امیر المؤمنین بشام اتفاق افتاده است ، از نظر بیان شخصیت آنحضرت بسیار مفید و آموزنده مى‏باشد . این حوادث را با کمال دقت مورد تحلیل و بررسى قرار بدهید ، تا ببینید : على ( ع ) چه کسى بوده و « حیات معقول » او چه بوده که باید سر مشق زندگى ما قرار بگیرد .

غیب گوئى امیر المؤمنین على ( ع ) در مسیر شام درباره داستان کربلا

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه ج ۴ از ص ۱۶۹ به بعد مى‏ گوید :

نصر بن مزاحم منقرى از هرثمه بن سلیم نقل مى ‏کند که ما در صفین بهمراه على علیه السّلام جنگ کردیم ، وقتى که به کربلا رسید ، با ما نماز خواند ، هنگامى که سلام نماز را گفت ، از خاک کربلا برداشت و آنرا استشمام فرمود و سپس فرمود : چه خوشبوئى اى خاک قومى از تو در روز قیامت محشور مى ‏شوند و بدون حساب وارد بهشت می گردند .

وقتى که هرثمه از جنگ برگشت قضیه‏ اى را که در کربلا از امیر المؤمنین ( ع ) دیده بود ، به زنش جرداء بنت سمیر که از شیعیان على بود ، بازگو کرد و گفت : ترا درباره دوستت ابوالحسن به شگفتى وادار نکنم ؟ وقتى که ما به کربلا رسیدیم ، مشتى از خاک آن زمین را برداشت و بو کرد و فرمود : « چه خوشبوئى اى خاک » قومى از تو در روز قیامت محشور مى ‏شوند و بدون حساب وارد بهشت می گردند ، از کجا على علم غیب دارد ؟ جرداء گفت : دست از این حرفهایت بردار ، امیر المؤمنین جز حق چیزى را نمى‏ گوید .

هرثمه می گوید : هنگامیکه عبید اللّه بن زیاد لشگریانى را براى جنگ بسیج کرد من در میان سواران آن لشگریان بودم . هنگامیکه به حسین ( ع ) و یارانش رسیدم ، آن منزل را که با على ( ع ) فرود آمده بودیم و جایگاهى را که خاک را برداشت و بو کرد و سخنى را که از او شنیده بودم ، بیاد آوردم و از مسیرى که انتخاب کرده بودم احساس ناراحتى نمودم و در حالیکه سوار بر اسبم بودم ، حرکت کرده خودم را به حسین ( ع ) رسانده ، سلام گفتم و آن داستانى را که در این منزلگاه از پدرش شنیده بودم ، بیان کردم . حسین ( ع ) فرمود : آیا با ما موافقى یا مخالف ؟ عرض کردم :

اى پسر پیامبر ، نه موافقم و نه مخالف ، من فرزندان و همسرم را پشت سر گذاشته ‏ام و درباره آنها از عبید اللّه بن زیاد می ترسم . حسین علیه السّلام فرمود : پس برگرد و از اینجا با سرعت فرار کن تا کشته شدن ما را نبینى ، زیرا سوگند بخدائى که جان حسین بدست او است ، اگر امروز کسى کشته شدن ما را ببیند و یارى نکند ، داخل در آتش خواهد گشت . هرثمه می گوید : با سرعت زیاد از آنجا فرار کردم تا آن منظره بر من پوشیده گشت .

مشورت امیر المؤمنین با سران سپاه خود

نصر بن مزاحم در کتاب صفین میگوید : « هنگامى که على علیه السّلام براى حرکت به سوى شام تصمیم گرفت ، همه مهاجرین و انصار را که با او بودند ، جمع کرد و حمد و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود : » شما کسانى هستید که داراى رأى مبارک و شکیبائى شایسته و امر با برکت و گویندگان حق مى ‏باشید ، ما براى حرکت به سوى دشمن تصمیم گرفته ‏ایم ، رأى و نظرتان را درباره این تصمیم بیان کنید .

نخست هاشم بن عتبه بن ابى وقاص برخاست و حمد و ثناى خداوندى را بجاى آورد و گفت : یا امیر المؤمنین ، من آن قوم ( اطرافیان معاویه و فریب خوردگان او از اهل شام ) را کاملا می شناسم ، آنان دشمنان تو و پیروان تو می باشند ، آنان دوستداران کسانى هستند که کشت و محصول دنیا را میخواهند و آنان جنگ و جدال با تو خواهند داشت و از هیچ تلاشى در این راه مضایقه نخواهند کرد ، همه این تکاپوهاى نابکارانه از روى طمع پلید بدنیا و بخل بآنچه که از این دنیا در دست دارند ، و هیچ حاجتى جز این ندارند ، و آن ادعا که براه انداخته‏اند بعنوان مطالبه خون عثمان ، فقط براى فریفتن مردم ساده لوح و نادان است ، آنان دروغ میگویند که حرکت و کوچ و جنگ آنان براى خوانخواهى عثمان است ، آنان دنیا را طلب میکنند نه خون عثمان را .

ما را براى جنگ با آنان بسیج فرما ، اگر حق را پذیرفتند ، [ با آنان نبردى نیست ] و الا پس از حق جز گمراهى نمی باشد . و اگر مقاومت کردند و جز کارشکنى و اخلالگرى و افزودن بر مشقت چیزى نخواستند که گمان من درباره آنان همین است با آنان به نبرد مى ‏پردازیم ، سوگند بخدا ، مادامیکه در میان آنان کسى بماند که اگر نهى کند اطاعتش میکنند و اگر امر کند از او میشنوند ، نمى ‏بینم که براى تو بیعت نمایند .

سپس عمار بن یاسر برخاسته و حمد و ثناى خداوندى را بجاى آورده و گفت : یا امیر المؤمنین ، اگر یک روز هم بتوانى تأخیر نکنى ، تأخیر مکن و پیش از آنکه آتش آن تبهکاران شعله‏ور شود و نظریاتشان بر تفرقه انداختن و جلوگیرى از حق متحد شود حرکت کن و آنان را به قبول سهم و نصیب حقیقى‏شان و پذیرش رشد دعوت فرما ، اگر پذیرفتند به سعادت رسیدند و اگر امتناع ورزیدند ، سوگند به خدا ، ریختن خون آنان و تلاش در جهاد با آنان موجب تقرب به پیشگاه الهى و کرامتى از خدا است . سپس قیس بن سعد بن عباده برخاسته و حمد و ثناى خداوندى را بجاى آورده و گفت : یا امیر المؤمنین ، ما را با سرعت تمام بطرف دشمنان بسیج فرما و تردد و تأخیر روا مدار .

سوگند به خدا ، جهاد و نبرد با آن نابکاران براى من محبوب‏تر از جهاد و نبرد با ترک و روم است ، زیرا آن نابکاران در دین خدا فریب و نیرنگ براه انداخته ‏اند و اولیاء اللّه از یاران محمد ( ص ) را که مهاجرین و انصار و تابعین نیکوکار آنان هستند ، خوار و پست شمرده ‏اند .

بمجرد اینکه درباره کسى غضب کنند ، او را به زندان می اندازند و می زنند و از زندگى محرومش میسازند و از وطن آواره‏اش می کنند ، بیت المال ما را براى خودشان حلال می دانند و ما را در نظر خودشان ضعیف مى ‏پندارند . پس از سخنان قیس بن سعد شیوخ انصار مانند خزیمه بن ثابت و ابو ایوب خطاب به قیس بن سعد نموده گفتند : چرا خود را بر شیوخ قوم پیش انداختى و جلوتر از آنان سخن گفتى ؟ قیس پاسخ داد :

من فضیلت شما را میدانم و شأن شما را تعظیم می کنم ، ولى من در درون ، همان کینه را که شما درباره دشمنانمان دارید ، دریافتم و همان کینه موقعیکه صحبت از احزاب بمیان آمد ، بجوش و هیجان درآمد . سپس سهل بن حنیف برخاسته و پس از حمد و ثناى خداوندى چنین گفت : یا امیر المؤمنین ما با کسیکه تو در حال صلح و مسالمت با او هستى ، صلح و مسالمت داریم و با کسیکه بر سر جنگ و نبردى ، بر سر جنگ و نبردیم ،

نظر ما اینست که چند روزى در کوفه توقف نموده مردم این سرزمین را بسیج فرمائى و آنانرا از فضیلت این حرکت و بسیج آگاه بسازى ، آنان اهل این شهر و متن اصلى مردم میباشند ، اگر پاسخ مثبت دادند ، آنچه را که میخواهى و اراده کرده‏اى آماده و براه خواهد افتاد ، اما گروه ما هیچ مخالفتى با تو ندارند ، هر موقع که بخواهى پاسخ مثبت خواهیم داد و هر وقتى که دستورى بفرمائى اطاعت خواهیم کرد » [شرح ابن ابى الحدید ج ۴ ص ۱۷۱ تا ۱۷۳ نقل از کتاب صفین تألیف نصر بن مزاحم منقرى] .

این بود عقاید انسانهاى پاکدل که حقیقتا به حق و عدالت که ارکان اساسى اسلامند ، عشق میورزیدند ، اینان پروانه‏وار دور شمع وجود فرزند ابیطالب همواره در پرواز بودند . با اندک دقتى در سخنان این رادمردان فداکار و جانبازان راه حقیقت ، هدف گیریهاى امیر المؤمنین علیه السّلام و اصول و مبانى زمامدارى و حیات فردى و اجتماعى وى روشن میگردد .

براى همین آشنائى نزدیک با روحیه امیر المؤمنین بود که رابطه آن فداکاران جانباز را با آن حضرت رابطه عشق الهى نموده بود ، نه یک زمامدار معمولى با پیروان عادى . در برابر این شخصیت ربانى و این فداکاران از جان گذشته و چنین رابطه عاشقانه و آن سخنان والا که در بالا مشاهده کردیم ، مى‏بینیم در حالیکه معاویه و عمرو بن عاص و دیگر مگس صفتان سفره رنگین کاخ نشین شام و مردم فریب خورده‏اى که شاعر زبردست گویا در توصیف آنان سروده است :

این مردمان که بینى یک مشت خر پرستند
بیرون ز خر پرستان یک مشت زر پرستند

بیرون ز زر پرستان یک مشت شر پرستند

چیزى جز همان امور سه‏گانه که در بیت فوق آمده است نداشته‏ اند .

بلى : جریان تاریخ دو رگه دارد : رگه حق و رگه باطل ، براى تشخیص اینکه چه کسى در کدامین رگه حرکت مى ‏کند ، دقت لازم و کافى در طرز تفکرات و چگونگى زندگى و هدف‏گیرى و گفتار و تخیلات آنان لازم است :

رگ رگست این آب شیرین و آب شور
در خلایق مى‏رود تا نفخ صور

تماشائى عبرت انگیز بر طاق کسرى

ابن ابى الحدید در ج ۴ از ص ۲۰۲ تا ص ۲۱۵ . در حرکت امیر المؤمنین علیه السّلام در مسیر صفین قضایائى را از نصر بن مزاحم نقل کرده است . از آنجمله می گوید : نصر گفته است : امیر المؤمنین ( ع ) حرکت کرد تا به شهر بهرسیر رسید [ بهر سیر شهرى نزدیک مدائن] ، مردى از یارانش را که حر بن سهم نامیده می شد ، دید که به آثار خرابه ‏هاى کسرى تماشا می کرد و بیتى از اسود بن یعفر میخواند :

جرت الرّیاح على محلّ دیارهم
فکأنّما کانوا على میعاد

( بادها بر محل شهر و دیار آنان وزید ، گوئى آنان بر وعده گاهى بودند ، که روزگارى محدود در این دنیا زیستند و با رسیدن مدت معین بانتهاى خود از بین رفتند ) .

وقتى که امیر المؤمنین سخن اسود را شنید ، فرمود : چرا نگفتى : کَمْ تَرَکُوا مِنْ جنَّاتٍ وَ عُیُون . وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَریمٍ . وَ نِعْمَهٍ کانُوا فیها فاکِهینَ . کَذلِکَ وَ أوْرَثْناها قَوْماً آخَرینَ . فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرینَ [ الدخان آیه ۲۵ تا ۲۹] ( چقدر از باغها و چشمه‏سارها و زراعت‏ها و موقعیت خوب و نعمتى که در آن در حال رفاه بودند ، از خود بجاگذاشتند و رفتند و بدینسان آنها را به اقوام دیگر بارث گذاشتیم . نه آسمان و زمین براى رفتن آنان اشکى ریخت و نه کسى انتظار آنان را می کشد ) .

سپس فرمود : اینان وارث گذشتگان بودند و سپس خود بارث گذاشتند و نعمت خداوندى را سپاس نگذاشتند ، دنیا از آنان سلب شد در حالیکه مشغول معصیت خدا بودند . بپرهیزید از کفران نعمت‏ها تا نقمت و عذاب الهى بر شما فرود نیاید . حال حرکت کنید و در آن جایگاه بلند فرود بیائید .

خاقانى شیروانى در موقع بازگشت از زیارت بیت اللّه الحرام گذارش به مدائن میافتد و طاق کسرى را در آنجا مى‏بیند و ساعتى درباره آن طاق به تفکر مى‏پردازد و اشعارى بسیار زیبا و عالى میسراید که بعضى از آیات فوق را در آن ابیات اشاره کرده است .

هان ایدل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان

یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله خون گوئى
کز گرمى خونابش آتش چکد از مژگان

بینى که لب دجله چون کف به دهان آرد
گوئى ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستى کاتش کندش بریان

بر دجله گرى نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله ز کاتستان

گر دجله در آمیزد باد لب و سوز دل
نیمى شود افسرده نیمى شود آتشدان

تا سلسله ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان

گه گه بزبان اشگ آواز ده ایوان را
تا بو که بگوش دل پاسخ شنوى ز ایوان

دندانه هر قصرى پندى دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکى ما خاک توایم اکنون
گامى دو سه برمانه اشکى دو سه هم بفشان

از نوحه جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابى کن درد سر ما بنشان

آرى چه عجب دارى کاندر چمن گیتى
جغد است پى بلبل نوحه است پى الحان

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان

گوئى که نگون کرده است ایوان فلک وش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیده من خندى کاینجا ز چه مى ‏گرید
خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نى زال مدائن کم از پیر زن کوفه
نه حجره تنگ این کمتر ز تنور آن

دانى چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنورى کن وز دیده طلب طوفان

اینست همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودى ایوان نگارستان

اینست همان درگه کانراز شهان بودى
حاجب ملک بابل هند و شه ترکستان

اینست همان صفه کز هیبت او بردى
[ ۱ ] بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان
[ ۲ ]
پندار همان عهد است از دیده فکرت بین
در سلسله گه در کوکبه میدان

از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه
[ ۳ ] زیر پى پیلش بین شه مات شده نعمان
[ ۴ ]

[ ۱ ] صفه ایوان مسقف که بزرگان در آن مى ‏نشستند .

[ ۲ ] شادروان چادر یا پرده‏اى که در قدیم پیش در خانه و ایوان پادشاهان و امیران مى ‏کشیدند .

[ ۳ ] نطع فرشى چرمین که محکوم به اعدام را بر آن نشانیده و سر او را مى ‏بریدند .

[ ۴ ] نعمان رنگ قرمز ، شاید در این بیت مقصود ریخته شدن خون شاهان در روى زمین است و نطع را هم براى همین منظور آورده است که روى زمین نطعى است براى ریخته شدن خون شاهان . در توضیح این لغات رجوع شود به فرهنگ محمد معین .

نى نى که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته ز پى دوران

اى بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلى
شطرنجى تقدیرش در ماتگه حرمان

مستست زمین زیراک خورده است بجاى مى
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان

کسرى و ترنج زر ، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر با خاک شده یکسان

پرویز بهر بزمى زرین تره گستردى
کردى ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد زان گمشده کمتر گوى
زرین تره کو بر خوان ؟ رو کم ترکوا بر خوان

گفتى که کجا رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاکست آبستن جاویدان

بس دیر همى زاید آبستن خاک آرى
دشوار بود زادن نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن مى که دهد رزبن
زاب و گل پرویزست آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو و وین مام سیه پستان

خاقانى ازین درگه دریوزه عبرت گیر
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندى طلبد توشه
فردا ز در رندى توشه طلبد سلطان

گر زاد ره مکه توشه است بهر شهرى
تو زاد مدائن بر تحفه ز پى شروان

هر کس برد از مکه سبحه ز گل حمزه
پس تو ز مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بى شربت از و مگذر
کز شط چنین بحرى لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز ره آیند آرند ره آوردى
این قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که از این قطعه چه سحر همى زاید
مهتوک مسبح دل دیوانه عاقل جان

[ دیوان خاقانى]

راهب دیرنشین على ( ع ) را درک مى ‏کند و همراه او تا شهادت پیش میرود

نصر بن مزاحم میگوید : حبه عرنى میگوید : وقتى که على ( ع ) در رقه در محلى از کنار فرات که بلیخ گفته می شود فرود آمد ، راهبى از صومعه خود پائین آمد و به على ( ع ) گفت : کتابى در نزد ما است که از پدرانمان به ارث برده‏ ایم .این کتاب را اصحاب حضرت عیسى بن مریم نوشته ‏اند ، من این کتاب را بتو نشان میدهم ، حضرت فرمود ، بلى ، راهب کتاب را خواند :

« بنام خداوند بخشاینده و مهربان ، آنچه که در قضا ثبت و در کتاب مسطور است ، اینست که خداوند در میان مردم امى پیامبرى از خود آنان بر مى ‏انگیزد که کتاب و حکمت بر آنان تعلیم و آنان را به راه خدا راهنمائى می کند ، نه خشن است و نه تندخو ، نه در بازارها فریاد می کشد و نه گناه را با گناه جزا می دهد ، بلکه عفو و چشم پوشى می نماید . 

امت آن پیامبر بسیار سپاسگزار خدایند ، خدا را در هر بلندى و صعود و نزول حمد و ثنا می گویند . زبانهاى آنان براى تکبیر و کلمه توحید و تسبیح رام و گویا است و خداوند او را به هر کسى که به او فخر و مباهات و تکبر کند ، پیروز می گرداند . هنگامی که خدا او را از دنیا میبرد ، امت او با یکدیگر اختلاف میکنند ، سپس اجتماع می نمایند و تا زمانى که خدا بخواهد ادامه می یابند .

مردى از امت او از کنار این فرات عبور می کند ، این مرد امر به نیکوئى ‏ها و از بدیها نهى نموده و داورى بر حق می نماید و هرگز حکم را وارونه صادر نمی کند . دنیا در نظر او پست‏ تر از خاکستریست که در روز طوفانى باد بآن بوزد .مرگ از دیدگاه او گواراتر از آشامیدن آب است براى تشنه . در پنهانى از خدا می ترسد و در آشکار خیرخواهى در راه او . از سرزنش هیچ سرزنش کننده‏اى در صراط مستقیم الهى نمی ترسد .

هر کس از اهالى این شهرها آن پیامبر را درک و به او ایمان بیاورد ، رضوان و بهشت من پاداش او است و هر کس که آن بنده صالح على ( ع ) را درک کند ، باید او را یارى نماید ، زیرا کشته شدن با او شهادتست » . سپس راهب به امیر المؤمنین عرض کرد ، من همراه تو هستم و از تو جدا نمی شوم تا به من برسد آنچه که به تو خواهد رسید . امیر المؤمنین علیه السّلام گریه کرد و گفت : سپاس مرخداى را که مرا فراموش نکرده و مرا در کتابهاى نیکوکاران یاد فرموده است .

راهب همراه امیر المؤمنین علیه السّلام حرکت کرد ، بنابآنچه که نقل می کنند : صبح و شام با آنحضرت بود تا در جنگ صفین شهید گشت . هنگامیکه مردم براى دفن کشته شدگانشان بیرون آمدند ، حضرت فرمود : بگردید و راهب را پیدا کنید ، وقتى که جنازه راهب را پیدا کردند ، حضرت بر او نماز خواند و او را دفن کرد و فرمود : این مرد از ما اهل البیت بود ، و براى او چند بار طلب مغفرت کرد .

شما جنگ را بناحق آغاز نکنید « وقایع مسیر حرکت امیر المؤمنین به سوى صفین »

نصر بن مزاحم میگوید : « وقتى که امیر المؤمنین از فرات عبور کرد ، زیاد بن النضر و شریح بن هانى را خواست و آن دو را با دوازده هزار نفر که از کوفه حرکت کرده بودند ، از طرف خشکى کنار فرات بعنوان پیش لشکر بسوى معاویه فرستاد ، آنان حرکت کرده به عانات ( از آبادی هاى کنار فرات ) رسیدند ، در آن موقع شنیدند که امیر المؤمنین از راه جزیره حرکت میکند و اطلاع پیدا کرده بودند که معاویه با لشکریان شام از دمشق براه افتاده است .

آن دو فرمانده گفتند : این یک رأى صحیح نیست که ما حرکت کنیم و این دریا میان ما و على ( ع ) فاصله باشد و هیچ خیرى براى ما با این کمى نفرات و گسیخته از کمک وجود ندارد که شامیان را با این وضع ملاقات نمائیم ، رفتند که از عانات عبور کنند مردم آن آبادى از عبور آنان جلوگیرى کردند و کشتى ‏هایشان را در اختیار آنان نگذاشتند ، لذا آنان برگشتند و از هیت عبور نمودند و به امیر المؤمنین در قریه‏اى که قرقیسیا نامیده می شد ملحق شدند . وقتى که به آنحضرت رسیدند ، حضرت فرمود : مقدمه الجیش ( پیش لشکریان ) من دنبال من می آیند زیاد و شریح برخاسته و داستان مردم عانات را بازگو کردند که آنان نگذاشتند ، براه خود ادامه بدهند ، لذا برگشتند و از راه هیت عبور نمودند .

حضرت فرمود : درست فکر کرده ‏اید و نظر شما صحیح بوده است . وقتى که همه سپاهیان على ( ع ) از فرات عبور کردند ، زیاد و شریح را پیش انداخت که بعنوان مقدمه الجیش بسوى معاویه حرکت کنند ، هنگامیکه به محل معاویه رسیدند ، با ابو الاعور سلمى که پیش لشکر معاویه بود ، رویاروى شدند ، او را به اطاعت امیر المؤمنین دعوت کردند ، او امتناع ورزید .

زیاد و شریح به آنحضرت اطلاع دادند که ما ابو الاعور را در نزدیکى دیوارهاى روم دیدیم و او و یارانش را به اطاعت از تو دعوت کردیم ، آنان نپذیرفتند ، اکنون دستورى که براى ما دارید بفرمائید . حضرت مالک اشتر را خواست و به او فرمود : زیاد و شریح کسى را پیش من فرستاده و اطلاع دادند که ابو الاعور با سپاهى از شامیان به دیوارهاى روم رسیده‏ اند و خبر داده است که هر دو طرف رویاروى هم ایستاده ‏اند ، اى مالک ، خود را بسرعت به زیاد و شریح برسان و فرماندهى همه آنان را بدست بگیرد و « بپرهیز از آنکه مادامیکه دشمن ، جنگ را شروع نکرده است ، تو جنگ را آغاز کنى » با آنان گفتگو کن و از آنان بشنو . و دشمنى و عداوت آنان باعث نشود که پیش از دعوت آنان بحق و بیان مکرر درباره عذر جنگ ، نبرد را آغاز کنى .

زیاد را برمیمنه و شریح را بر میسره قرار بده و خود در قلب سپاه باش و آنقدر به دشمن نزدیک مباش مانند نزدیک شدن کسى که میخواهد شعله جنگ را برافروزد و آنقدر هم دور مباش مانند دور شدن کسیکه از دشمن میترسد ، در این حال باشید تا من بشما برسم و من با سرعت حرکت میکنم انشاء اللّه . آنگاه حضرت نامه‏اى را که بازگو کننده فرماندهى مالک اشتر بر آنان بود ، بوسیله حارث بن جمهان جعفى بآنان فرستاد . مالک حرکت کرد و به زیاد و شریح رسید و آنچه را که امیر المؤمنین دستور داده بود عمل کرد و از شروع کردن جنگ با ابوالاعور خوددارى نمود .

سکوت و توقف طرفین جنگ ادامه داشت ، تا شب فرا رسید . ابو الاعور شبانگاه به لشکریان على ( ع ) بفرماندهى مالک اشتر حمله کرد ، لشکریان على ( ع ) مقاومت کردند و ساعتى زد و خورد ادامه پیدا کرد ، سپس اهل شام بجاى خود برگشتند . آنگاه هاشم بن عتبه با عده‏اى سوار و پیاده و مجهز با نیرو و نفرات براى نبرد از لشگریان امیر المؤمنین بیرون آمد و ابوالاعور براى مقابله با هاشم بیرون آمد و آنروز را سخت جنگیدند ، سواران بر سواران هجوم میبردند و پیادگان بر پیادگان . سپس برگشتند و از اهل شام عبد اللّه بن المنذر تنوخى کشته شده بود ، قاتل عبد اللّه ظبیان بن عماره تمیمى است که در آن روزها جوان بود با اینکه عبد اللّه بن منذر دلاورى نامدار در شام و به سلحشورى معروف بود . . .

جنگ توقف کرد و هر یک از طرفین بجاى خود برگشتند . در بامداد فردا على ( ع ) حرکت بسوى معاویه را ادامه داد . ابوالاعور پیش از ما به زمین هموار و کنار آب و جایگاه مناسبتر رسیده بود . این ابوالاعور پیش لشگر معاویه ، سفیان بن عمرو نام داشت . او بسر بن ارطاه را در پشت سرلشگر خود قرار داده بود که پیش لشگرش را تقویت می کرد و عبید اللّه بن عمر بن خطاب را فرمانده سواران نموده پرچم را به عبد الرحمان بن خالد بن ولید داده بود .

میمنه را به حبیب بن سلمه فهرى و پیاده نظام مینمه را به یزید بن زحرضبى و میسره را به عبد اللّه بن عمرو بن عاص و پیاده‏نظام میسره را به حابس بن سعید طائى و سواره نظام دمشق را به ضحاک بن قیس فهرى و پیاده نظام دمشق را به یزید بن اسد بن کرزبجلى و اهالى حمص را به ذى الکلاع و فلسطینى‏ ها را به مسلمه بن مخلد سپرد . امیر المؤمنین در سال ۳۷ هجرى هشت روز از محرم مانده به صفین رسید . »

با دست افشانى و پایکوبى در تعظیم زمامداران ، شرافت انسانى خود را مختل مسازید

سپس امیر المؤمنین علیه السّلام حرکت کرد و به انبار رسید ، در این شهر دهقانان بنوخوشنوشک از آنحضرت استقبال کردند ، در موقع استقبال از اسبهاى خود پیاده شده و هلهله و پایکوبى براه انداختند و چارپایانى را بهمراه داشتند که در سر راه آنحضرت نگه داشته بودند . حضرت فرمود : این چارپایان را که بهمراه خود دارید ، چیست و براى چه آورده اید ؟ دهقانان گفتند : اینکه در برابر توبه هلهله و پایکوبى پرداختیم ، این اخلاق ما است که براى بزرگداشت.

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۰

بازدیدها: ۹

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۵۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۵۶ و من کلام له علیه السلام متن خطبه پنجاه و ششم یصف أصحاب رسول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code