خانه / پرسش وپاسخ از علامه طباطبایی / سوال در خطابات قرآنیّه که مصدر به لفظ قل است

سوال در خطابات قرآنیّه که مصدر به لفظ قل است

[در خطابات قرآنیّه که مصدر به لفظ قل است‏]

تلمیذ: در بسیارى از آیات قرآن، او امرى که به رسول الله صلّى اللّه علیه و آله و سلّم مى‏شود، مصدّر به لفظ قل است؛ مانند قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ[۱]؛ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ‏[۲]؛ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ‏[۳]؛ قُلْ یا أَیُّهَا الْکافِرُونَ‏[۴]، قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ‏ إِلى‏ مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ‏[۵]؛ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ‏[۶]؛ قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏[۷]؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلى‏ مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ‏[۸]؛ قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلِیلٌ وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏[۹].

و بسیارى دیگر از آیات قرآن که خود یک ستون معظمى را تشکیل مى‏ دهند.

و معلومست که در این خطاب‏ها آنچه مورد امر خداوند قرار گرفته است و رسول خدا بدان مؤتمر بوده‏اند خود قول نیست؛ بلکه مقول قول است؛ یعنى چون به رسول الله خطاب شد: قل هو الله أحد؛ پیغمبر مأمور است که بگوید هو الله أحد؛ نه قل هو الله أحد؛ وگرنه بامر خدا رفتار ننموده است؛ و مقول قول را که همان نفس مأمور به است، انجام نداده است.

و در این مطلب ابدا جاى شبهه و تردید نیست؛ مثلا اگر کسى به ما امر کند که در میان مردم برو! و بگو: خدا یگانه است! ما باید در میان مردم برویم و بگوئیم: خدا یگانه است؛ نه آنکه بگوئیم: بگو: خدا یگانه است.

زیرا قول در اینجا بعنوان واسطه و حکایت از نفس مأمور به که متعلّق آنست مى‏باشد؛ نه آنکه خودش بعنوان استقلال نگریسته شده؛ و مورد خطاب امر قرار گرفته باشد؛ و بنابراین در همین مثال اگر انسان بگوید: خدا یگانه است متعلّق امر را بجاى آورده است و اگر بگوید: بگو: خدا یگانه است متعلّق امر را بجاى نیاورده است؛ و در حقیقت مأمور به نفس متعلّق است، نه بزبان آوردن متعلّق.

و بنا بر آنچه گفته شد؛ رسول الله صلّى اللّه علیه و آله و سلّم باید به مردم بگوید:

خدا یگانه است: هو الله أحد؛ و همچنین در سایر آیات باید متعلّق قول را به مردم بگوید؛

درحالى‏ که مى‏ بینیم در تمام قرآن کریم لفظ قل هم آمده؛ و عین آنچه را که به پیغمبر خطا شده است، در قرآن منعکس گردیده است.

علّامه: بحث در دو مورد است:

اوّل در قضیّه امر خدا به آن حضرت؛ و مأمور بودن او؛ و بجا آوردن مأمور به در خارج.

و البتّه معلومست که در این قضیّه؛ رسول الله بامر خداوند مؤتمر بوده و متعلّق امر را کما کان بجاى مى‏آورده‏اند؛ و مثلا در همین خطاب‏هائى که در اوّل آن با قل شروع شده است؛ رسول اکرم صلّى الله علیه و آله و سلّم متعلّق قول را اتیان مى‏ نموده ‏اند.

مانند سایر اوامرى که به آن حضرت مى‏شده است گرچه با لفظ قل نبوده است؛ مثل این خطاب:فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ‏[۱۰] در این صورت آن حضرت طبق این امریّه الهیّه، اعلان توحید را جهارا مى نمودند؛ و از مشرکان اعراض مى‏نموده‏اند؛ و یا مثلا در قضیّه قل هو الله أحد به مردم مى ‏فرموده ‏اند:

اوست خداوند؛ اوست یگانه.

دوّم در حکایت قرآن از اوامر الهیّه؛ و این قضیّه، داستان دیگرى است؛ زیرا همان‏طورکه مى‏دانیم قرآن وحى آسمانى است؛ و بدون کم‏وبیش حتّى یک کلمه و یک حرف باید آن وحى را بازگو کند.

و بنابراین، قرآن عین آنچه را که برسول الله خطاب شده است بیان مى ‏کند؛ و اینست معناى قرآنیّت.

و اگر در قل هو الله أحد یا قل أعوذ بربّ النّاس، لفظ قل از آن انداخته شود؛ و گفته شود: هو الله احد و أعوذ بربّ النّاس، دیگر آن قرآن نیست؛ و کلام خدا نیست؛ بلکه کلام پیغمبر است که مى‏گوید: خدا یگانه است.

و چون قرآن مجید، نفس وحى است؛ نمى‏تواند بدون لفظ قل بوده باشد؛ همچنان‏که در سایر اوامر الهیّه که مصدّر به لفظ قل نباشد مانند همین آیه قریب الذکر:فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ‏ مى‏بینیم که عین لفظ امر آمده و قرآن کریم آن را حکایت نموده است.

و از این گذشته در خطاب‏هاى الهیّه و مطالب قرآنیّه، رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عنوان آئینه و مرآت براى خطاب بجمیع امّت، و بلکه بجمیع مردم جهانند؛ و در حقیقت خطاب به مردم مى‏شود؛ و مخاطب به خطاب‏هاى قرآن خود مردم هستند؛ منتهى از دریچه و آئینه نفس رسول الله که بجهت سعه و گشایش تمام افراد امّت بلکه تمام افراد بشر را در زیر پوشش علم و احاطه وجودیّه و ادراکیّه خود گرفته است.

و آیه مبارکه:وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ‏[۱۱] خوب حقیقت امر را روشن مى ‏کند که نفس رسول الله فقط روشنگر مطالب وحى آسمانى هستند که به مردم نازل شده است.

تلمیذ: آیه الکرسى که عنوان علم بالغلبه پیدا کرده است آیا مراد فقط همان یک آیه است که به‏ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ‏[۱۲] ختم مى‏شود؛ یا آنکه شامل دو آیه دنبال این آیه هم بوده و به‏ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ‏ ختم مى‏گردد؟! علّامه: به و هو العلىّ العظیم ختم مى‏ شود؛ و بهمین جهت این آیه را که شامل لفظ کرسىّ است آیه الکرسىّ نامند؛ و آن فقرات دیگر جزء آیه الکرسىّ نیست؛ و در ادعیه و نمازهاى مستحبّه که آیه الکرسىّ یک‏بار یا بیشتر وارد شده است بهمین مقدار اکتفا مى‏شود.

[در تفسیر آیه قل کل یعمل على شاکلته‏]

تلمیذ: وَ إِذا أَنْعَمْنا عَلَى الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأى‏ بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدى‏ سَبِیلًا.[۱۳]

این آیه دو حال مختلف انسان را بیان مى‏کند: اوّل شاکله و ریخت و قالب اوّلیّه او را که این چنین است که چون ما او را در فراخى و گشایش قرار دهیم و نعمت بر او ارزانى داریم؛ غرور و غفلت او را فرا مى‏گیرد و استکبار خودپسندى و خود بینى او موجب مى‏شود که از ما اعراض کرده، روى گرداند، و پهلو تهى کند؛ و چون شرّى چون ضیق و تنگى و گرفتارى و شدّت و فقر او را مسّ کند، یکباره مأیوس مى‏ گردد؛ و خود را مى ‏بازد؛ و سر افکنده و فرومایه و بى‏مقدار مى ‏شود. دوّم هدایتى است که بعضى بسوى خدا پیدا مى ‏کنند؛ و راه را مى‏یابند؛ و از این شاکله خارج مى ‏شوند؛ و برخى در آنها این خاصّه بیشتر مى‏گردد؛ و هدایتشان افزون مى‏ شود؛ و راهشان روشن‏تر و مستقیم‏تر- مى‏ گردد.

آیا این آیه مى‏خواهد بفهماند که سرشت و شاکله همه مردم بر همان حالت اوّلیّه یعنى اعراض و پهلو تهى کردن از حقّ در صورت نعمت و مأیوس شدن از رحمت در صورت پیدایش بدى و شرّ است؛ و افرادى که هدایت مى‏یابند و سر در راه مى‏نهند و طریق سعادت مى ‏پیمایند، از این فطرت اوّلیّه خارج مى‏شوند؟ و آیا آنها از راه و روش اوّلیّه خود که همان سرشت و فطرت است، میان بر مى‏روند؟ یا اینکه این افراد نیز از فطرت و ریخت و قالب اوّلیّه خود خارج نیستند؛ و این هدایت هم بر اساس فطرت و سرشتى است که در کمون آنها نهاده شده است؟

اگر بگوئیم: از فطرت اوّلیّه خود خارج مى‏شوند، همان‏طورکه ظاهر آیه این‏چنین است؛ و استثناء منقطع است؛ خروج از فطرت چه معنى دارد؟ مگر مى‏شود کسى یا موجودى بطور کلّى از سازمان اوّلیّه و از قالب هستى خود خارج شود؟ و به فطرت و سازمان دیگرى درآید؟ و علاوه مى‏دانیم که فطرت انسان بر توحید و سعادت است، نه بر شقاوت؛ و اگر بگوئیم: آن راه‏یافتگى نیز طبق موازین و اساس فطرت است؛ و دو حالت مختلف انسان را فرا مى‏گیرد: حالت اوّلیّه که اعراض و سر پیچى و فرومایگى و یاس و سرافکندگى است؛ و حالت ثانویّه که خروج از این مرحله، و پیدایش بصیرت، و راه‏یافتگى در صراط مستقیم باشد؛ و استثناء متّصل باشد؛ این خلاف ظاهر آیه است که مى‏فرماید: همه بر شاکله خود رفتار مى‏کنند و آن اعراض و یأس طبق شاکله است؛

بنابراین باید آن راه ‏یافتگى، خارج از شاکله یعنى از سازمان وجودى انسان باشد؟

علّامه: ظاهرا مراد از شاکله همان شاکله اوّلیّه است قبل از آنکه دست تربیت بر سر انسان قرار گیرد و استعدادهاى نهفته و خفته او را به مرحله فعلیّت و ظهور و بروز برساند؛ زیرا که انسان موجودى است متحرک و قابل ترقّى و کمال؛ بنابراین سرشت اوّلیه او همان استعداد محض و قابلیّت صرفه است که چون آن را در عالم طبیعت و کثرت بحال خود گذارند أعرض و نابجانبه و یؤس و کفور مى‏گردد؛ و چنانچه او را تربیت کنند و راه را به او نشان دهند از این مراحل ضعف و فتور و سستى عبور نموده؛ و بمقام عزّ انسانیّت مى ‏رسد.

پس در سرشت انسان این استعداد و قابلیّت نهفته است؛ و این قدرت و قوّت خفته است؛ و انسان گرچه بحسب ظاهر همان انسان مأیوس و کفور است لیکن در نهاد او دریاهائى از نور تابان حقیقت موج مى ‏زند که آنها نیز از سرشت او خارج نبوده‏اند؛ منتهى آن نورها و درخشش‏ها بوسیله ریاضت و تربیت باید به منصّه ظهور برسد.

انسان موجودى است تو در تو، و داراى مراحل مختلفه و همه این مراحل در وجود او منطوى و جزء سرشت اوست؛ و نمى‏ تواند انسان مقامى را که خارج از سرشت اوست بدست بیاورد.

و مراد از انسان در این آیه شریفه آن نفس قدسیّه و روح ناطقه او نیست که از مراحل نهفته در وجود او باشد؛ و ادراک آن مراحل نیاز به طىّ طریق و هدایت الهیّه بوده باشد.

بلکه مراد از انسان همین انسان‏هاى معمولى، با افکار عامى، و حالات عادى هستند و البتّه از این شاکله‏ها همان اعراض و جانب خالى کردن و یأس و کفران سر مى‏زند. و آنکه هدایت ربّانیه دست او را بگیرد، و از این شاکله خارج کند، از این خلقت، و از این درجه از فطرت خارج شده است؛ نه از مطلق فطرت و خلقت.[۱۴]

 مهرتابان//علامه محمدحسین طهرانی



[۱] ( ۱) سوره اخلاص ۱۱۲ از قرآن؛ آیه ۱: بگو: اوست الله اوست یگانه

[۲] ( ۲) آیه ۱ از سوره ۱۱۴ ناس: بگو: پناه مى‏برم به پروردگار مردم

[۳] ( ۳) آیه ۱ از سوره ۱۱۳ فلق: بگو: پناه مى‏برم به پروردگار شکافتگى( وجود از عدم و یا نور از ظلمت و یا غیر آن)

[۴] ( ۴) آیه ۱ از سوره ۱۰۹ کافرون: بگو: اى جماعت کافران

[۵] ( ۵) آیه ۴۹ از سوره ۵۶ واقعه بگو: بدرستى که تمام مردم اوّلین و آخرین در وعده‏گاه روز معیّن گرد هم خواهند بود.

[۶] ( ۶) آیه ۱۱۰ از سوره ۱۸ کهف؛ بگو: اینست و جز این نیست که من بشرى همانند شما هستم.

[۷] ( ۷) آیه ۳۲ از سوره ۳ آل عمران؛ بگو: از خدا و از رسول خدا پیروى نمائید.

[۸] ( ۸) آیه ۹۵ از سوره ۳ آل عمران؛ بگو: خدا راست گفت پس شما از آئین ابراهیم که گرایش به راستى دارد پیروى کنید!

[۹] ( ۹) آیه ۷۷ از سوره ۴ نساء؛ بگو: بهره دنیا اندک است؛ و آخرت براى افرادى که تقوى پیشه مى‏گیرند مورد اختیار و پسند است.

[۱۰] ( ۱) آیه ۹۴ و ۹۵ از سوره ۱۵ حجر: به آنچه به تو امر شده است جهارا و علنا اعلان کن و از مشرکان اعراض کن؛ ما تو را از شر استهزاءکنندگان کفایت خواهیم نمود.

[۱۱] ( ۱) آیه ۴۴ از سوره ۱۶ نحل: و ما ذکر را بسوى تو فروفرستادیم، بجهت آنکه براى مردم روشن کنى و بیان کنى آنچه را که بسوى آنان فروفرستاده شده است.

[۱۲] ( ۲) آیه ۲۵۵ از سوره بقره ۲

[۱۳] ( ۳) آیه ۸۴ و ۸۵ از سوره ۱۷ اسراء: و زمانى که ما بر انسان نعمت بدهیم( بواسطه غفلت و غرور) از ما روى مى‏ گرداند؛ و پهلو تهى مى‏کند؛ و زمانى که شرّى به او برسد، مأیوس و سر افکنده مى‏گردد؛ اى پیامبر! بگو: هریک از افراد بشر طبق شاکله و سازمان صورت‏بندى و سرشت خود عمل مى‏ کنند؛ پس پروردگار شما داناتر است بآن کسى که راه خود را بهتر یافته است.

[۱۴] علامه سید محمد حسین تهرانى، مهر تابان، ۱جلد، انتشارات ملکوت نور قرآن – مشهد، چاپ: هشتم، ۱۴۲۶ ق.

بازدیدها: ۳۶

حتما ببینید

حقیقت طىّ الارض چیست؟

تلمیذ: حقیقت طىّ الارض چیست؟ و روى چه میزان از موازین فلسفى این امر صورت …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code