خانه / زندگینامه حضرت امام حسین (ع) / زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت سوم ادامه روز عاشورا وشهادت حضرت ابا عبدالله

زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت سوم ادامه روز عاشورا وشهادت حضرت ابا عبدالله

ادامه روز عاشورا

تذکره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسین ع و شهادت حبیب بن مظاهر:

ابو ثُمامه صیداوى که نام شریفش عمرو بن عبداللّه است چون دید وقت زوال است به خدمت امام علیه السّلام شتافت و عرض کرد: یا ابا عبداللّه ، جان من فداى تو باد! همانا مى بینم که این لشکر به مقاتلت تو نزدیک گشته اند و لکن سوگند به خداى که تو کشته نشوى تا من در خدمت تو کشته شوم و به خون خویش غلطان باشم و دوست دارم که این نماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خویش را ملاقات کنم ، حضرت سر به سوى آسمان برداشت پس فرمود: یاد کردى نماز را خدا ترا از نماز گزاران و ذاکرین قرار دهد، بلى اینک وقت آن است ، پس فرمود از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم ، حُصَین بن تمیم چون این بشنید فریاد برداشت که نماز شما مقبول در گاه اِله نیست ، حبیب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟!!!

حُصَین بر حبیب حمله کرد حبیب نیز مانند شیر بر او تاخت و شمشیر بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد حُصَین از روى اسب بر زمین افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدى کردند و او را از چنگ حبیب ربودند پس حبیب رجز خواند فرمود:

شعر :

اُقْسِمُ لَوْ کُنّا لَکُمْ اَعْدادا

اَوْشَطْرَکُمْ وَلّیْتُمُ الاَْکْتادا(۱۸۱)

یا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّا(۱۸۲)
ونیز مى فرمود:

شعر :

اَنَا حبیبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ

فارسُ هَیْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ

اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّهً وَ اکْثَرُ

وَنَحْنُ اَوْ فی مِنْکُمْ وَاَصْبَرُ

وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّهً وَاَظْهَرُ

حَقّا وَاَتْقى مِنْکُمْ وَاَعْذَرُ (۱۸۳)

ببین اخلاص این پیر هنرمند

چه خواهد کرد در راه خداوند

رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه

مبارز خواست ازآن قوم گمراه

چنان رزمى نمود آن پیر هشیار

که برنام آوران تنگ آمدى کار

سر شمشیر آن پیرجوانمرد

همى مرد از سر مرکب جداکرد

به تیغ تیز در آن رزم و پیکار

فکنداز آن جماعت جمع بسیار

بالجمله ، قتال سختى نمود تا آنکه به روایتى شصت و دو تن را به خاک هلاک انداخت ، پس مردى از بنى تمیم که او را بُدیْل بن صریم مى گفتند بر آن جناب حمله کرد و شمشیر بر سر مبارکش زد وشخصى دیگر از بنى تمیم نیزه بر آن بزرگوار زد که او را بر زمین افکند حبیب خواست تا برخیزد که حُصَیْن بن تمیم شمشیر بر سر او زد که او را از کار انداخت پس آن مرد تمیمى فرود آمد و سر مبارکش را از تن جدا کرد، حصین گفت که من شریک تواَم در قتل او سر را به من بده تابه گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردم بدانند که من در قتل او شرکت کرده ام آنگاه بگیر آن را وببر به نزد عبیداللّه بن زیاد براى اخذ جایزه ، پس سر حبیب را گرفت و به گردن اسب خویش آویخت و در لشکر جولانى داد و به او ردّکرد .

چون لشکر به کوفه برگشتند آن شخص تمیمى سر را به گردن اسب خویش آویخته روبه قصرالا ماره ابن زیاد نهاده بود، قاسم پسر حبیب که در آن روز غلامى مراهق بود سر پدر را دیدار کرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمى نمود، هرگاه آن مرد داخل قصر الا ماره مى شد او نیز داخل مى گشت و هر گاه بیرون مى آمد او نیز بیرون مى آمد.

آن مرد سوار از این کار به شکّ افتاده گفت : چه شده ترا اى پسر که عقب مرا گرفته و از من جدا نمى شوى ؟ گفت : چیزى نیست ، گفت : بى جهت نیست مرا خبر بده ، گفت : این سرى که با تو است پدر من است آیا به من مى دهى تا او را دفن نمایم ، گفت : اى پسر! امیر راضى نمى شود که اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نیکى به جهت قتل او از امیر بگیرم ، گفت : لکن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترین جزاها، به خدا سوگند کشتى او را در حالى که او بهتر از تو بود، این بگفت و بگریست و پیوسته درصدد انتقام بود تازمان مصعب بن زبیر، که قاتل پدر خود را بکشت (۱۸۴) اَبُومِخِنَف از محمّد بن قیس روایت کرده که چون حبیب شهید گردید، درهم شکست قتل او حسین علیه السّلام را، و در این حال فرمود:
اَحْتَسِبُ نَفسی وَحُماه اَصْحابی (۱۸۵)

ودربعض مَقاتل است که فرمود :للّه دَرُّکَ یا حَبیبُ!همانا تو مردى صاحب فضل بودى ختم قرآن در یک شب مى نمودى . و مخفى نماند که حبیب از حَمَله علوم اهل بیت و از خواصّ اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام به شمار رفته .
و روایت شده که وقتى میثم تمّار را ملاقات کرد و با یکدیگر سخنان بسیار گفتند، پس حبیب گفت که گویا مى بینم شیخى را که اَصْلَع است یعنى پیش سر او مو ندارد و شکم فربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را بگیرند وبراى محّبت داشتن او به اهل بیت رسالت او را به دار کشند، و بر دار شکمش را بدرند. و غرضش میثم بود و چنان شد که حبیب خبر داد.

و در آخر روایت است که حبیب از جمله آن هفتاد نفر بود که یارى آن امام مظلوم کردند و در برابر کوههاى آهن رفتند و سینه خود را در برابر چندین هزار شمشیر و تیر سپر کردند، و آن کافران ایشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسیار مى کردند و ایشان ابا مى نمودند و مى گفتند که دیده ما حرکت کند و آن امام مظلوم شهید شود ما را نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنکه ، همه جانهاى خود را فداى آن حضرت علیه السّلام کردند و همه بر دور آن حضرت کشته افتادند، رحمه اللّه و برکاته علیهم اجمعین .
و در احوال حضرت مسلم رَحِمَهُمُ اللّه کلمات حبیب بعد از کلام عابس ‍ مذکور شد، وکُمَیْت اسدى اشاره به شهادت حبیب کرده در شعر خود به این بیت :

شعر :

سِوى عُصْبَهٍفیهِمْ حَبیبٌ مُعَفَّرٌ

قَضى نَحْبَهُ وَالْکاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ

و مرادش از کاهلى اَنَس ابن الحرث الا سدى الکاهلى است که از صحابه کِبار است ، و اهل سنّت در حال او نوشته اند که وقتى از حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم شنید در حالى که حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام در کنار او بود که فرمود: همانا این پسر من کشته مى شود در زمینى از زمینهاى عراق پس هر که او را درک کرد یارى کند او را.پس اَنَس بود تا در کربلا در یارى حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام شهید شد.

مؤ لّف گوید: که بعضى گفته اند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه و عبداللّه بن یَقْطُرنیز از صحابه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بوده اند .و در شرح قصیده ابى فراس است که در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ که پیرمردى بود سالخورده و در خدمت پیغمبر علیه السّلام بوده و در بَدر و حُنین حاضر شده بود براى یارى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم کَمَر خود را به عمامه اش بست محکم ، پس ‍ ابروهاى خود را که از پیرى به روى چشمانش واقع شده بود بلند کرد و با دستمال خود ببست حضرت امام حسین علیه السّلام او را نظاره مى کرد و مى فرمود: شَکَرَ اللّهُ سَعْیَکَ یا شیخ پس حمله کرد و پیوسته جهاد کرد تا شصت نفر را به قتل رسانید آنگاه شهید گردید. رحمه اللّه

شهادت سعید بن عبداللّه حنفى رحمه اللّه

روایت شده که حضرت سیّدالشّهدا علیه السّلام زُهیر بن قَین و سعید بن عبداللّه را فرمود که پیش روى من بایستید تا من نماز ظهر را به جاى آورم ، ایشان بر حسب فرمان در پیش رو ایستادند و خود را هدف تیر و سنان گردانیدند، پس حضرت با یک نیمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نیمى دیگر ساخته دفع دشمن بودند، و روایت شده که سعید بن عبداللّه حنفى در پیش روى آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود و هر کجا آن حضرت به یمین و شمال حرکت مى نمود در پیش روى آن حضرت بود تا روى زمین افتاد و در این حال مى گفت : خدایا! لعن کن این جماعت را لعن عاد و ثمود، اى پروردگار من ! سلام مرا به پیغمبر خود برسان و ابلاغ کن او را آنچه به من رسید از زحمت جراحت و زخم چه من در این کار قصد کردم نصرت ذریه پیغمبر ترا، این بگفت و جان بداد، و در بدن او به غیر از زخم شمشیر و نیزه ، سیزده چوبه تیر یافتند. و شیخ ابن نما فرموده که گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فراداى به ایماء و اشارت گذاشتند. (۱۸۶)

مؤ لف گوید: که سعید بن عبداللّه از وجوه شیعه کوفه و مردى شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستى که او و هانى بن هانى سبیعى را اهل کوفه با بعضى نامه ها به خدمت امام حسین علیه السّلام فرستادند که آن حضرت را حرکت دهند از مکّه و به کوفه بیاورند، و این دو نفر آخر کس ‍ بودند که کوفیان ایشان را روانه کرده بودند و کلمات او در شب عاشورا در وقتى که حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام اجازه انصراف داد در مَقاتل معتبره مضبوط است و در زیارت مشتمله بر اسامى شهداء مذکور است ، و در حقّ او و مواسات حُرّ با زُهیر بن قین ، عبیداللّه بن عمرو بَدّى کِندى گفته :

شعر :

سَعیدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ لا تَنْسِیَنَّهُ

ولاَ الْحُرَّ اِذْ اَّسى زُهَیْرًا عَلى قَسْرٍ(۱۸۷)

فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَکانَهُمْ

لَمارَتْ(۱۸۸)عَلى سَهْلٍ وَ دَکَّتْ عَلى وَ عْرا(۱۸۹)

فَمِنْ قائم یَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ

وَ مِنْ مُقْدِم یَلْقَى الاَْ سِنَّهَ بِالصَدْرِ

حَشَرَنَا اللّهُ مَعَهُمْ فىِ الْمُسْتَشْهَدینَ وَرَزَقَنا مُرافَقَتَهُمْ فى اَعْلا عِلِّیینَ.

شهادت زُهیر بن القین رَضِى اللّه عنه

راوى گفت : زُهیر بن اْلقَین رحمه اللّه کارزار سختى نمود و رَجَز خواند:

شعر :

اَنَا زُهَیْرٌ وَاَنَا ابْنُ الْقَیْنِ

اَذوُدُکُمْ بِالسَّیْفِ عَنْ حُسَیْنٍ

اِنَّ حُسَیْنًا اَحَدُ الِسّبْطَیْنِ

اَضْرِبُکُمْ وَلا اَرى مِنْ شَیْنٍ

پس چون صاعقه آتشبار خویش را بر آن اشرار زد و بسیار کس از اَبطال رجال را به خاک هلاک افکند، و به روایت محمّد بن ابى طالب یک صد و بیست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه کثیر بن عبداللّه شعبى به اتّفاق مُهاجربن اَوْس تمیمى بر او حمله کردند او را از پاى در آوردند و در آن وقت که زُهَیرْ بر خاک افتاد، حضرت حسین علیه السّلام فرمود: خدا ترا از حضرت خویش دور نگرداند و لعنت کند کشندگان ترا همچنان که لعن فرمود جماعتى از گمراهان را و ایشان را به صورت میمون و خوک مسخ نمود (۱۹۰)

مؤ لف گوید:زُهیر بن قین جَلالت شاءنش زیاده از آن است که ذکر شود و کافى است در این مقام آنکه امام حسین علیه السّلام یوم عاشورا میمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعید بن عبداللّه فرمود که در پیش ‍ روى آن جناب بایستند و خود را وقایه آن حضرت کنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگى و جلادت او با حُرّ ذکر شد الى غیر ذلک مّما یتعلّق بِهِ .

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه اللّه

نافع بن هلال که یکى از شجاعان لشکر امام حسین علیه السّلام بود، تیرهاى مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تیرها نوشته بود شروع کرد به افکندن آن تیرها بر دشمن و مى گفت :

شعر :

اَرْمی بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها

مَسْمومَهً تَجْرى بها اِخْفاقُها(۱۹۱)

لَیمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها

وَالنَّفْسُ لا یَنْفَعُها اَشفاقُها

و پیوسته با آن تیرها جنگ کرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشیر آبدار وشروع کرد به جهاد ومى گفت :

شعر :

اَنَاالْغُلاُمُ الَْیمَنِىُّ الْجَمَلِىّ

دینى عَلى دینِ حُسَیْن بْنِ عَلِىٍ

اِنْ اُقْتَلِ الْیَوْمَ فَهذا اَمَلى

فَذاکَ رَاءیى وَاُلاقى عَمَلى

پس دوازده نفر وبه روایتى هفتاد نفر از لشکر پسر سعد به قتل رسانید به غیر آنانکه مجروح کرده بود، پس لشکر بر او حمله کردند وبازوهاى او را شکستند واو را اسیر نمودند.
راوى گفت : شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مى بردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شریفش جارى بود عُمر سعد چون او را دید به او گفت : وَیْحَک ،اى نافع ! چه واداشت ترا بر نفس ‍ خود رحم نکردى و خود را به این حال رسانیدى ؟ گفت : خداى مى داند که من چه اراده کردم و ملامت نمى کنم خود را بر تقصیر در جنگ با شماها و اگر بازو وساعد مرابود اسیرم نمى کردند. شمر به ابن سعد، گفت : بکش او را اصلحَکَ اللّه ! گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بکش !پس شمر شمشیر خود را کشید براى کشتن او نافع گفت : به خدا سوگند! اگر تو از مسلمانان بودى عظیم بود بر تو که ملاقات کنى خدا را به خونهاى ما. فَالْحَمْدُللّه الَّذى جَعَلَ مَنا یا نا عَلى یَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ .
پس شمر او را شهید کرد.

مکشوف باد که در بعض کتب به جاى این بزرگوار، هلال بن نافع ذکر شده ، و مظنونم آن است که نافع از اوّل اسم سقط شده ، و سببش تکرار نافع بوده ، و این بزرگوار خیلى شجاع و با بصیرت و شریف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى به دلالت طرماح از بیراهه به یارى حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام از کوفه بیرون آمد و در بین راه به آن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللّه و بعضى دیگر، و اسب نافع را که (کامل ) نام داشت کتل کرده بودند و همراه مى آوردند.

و طبرى نقل کرده که در کربلا وقتى که آب را بر روى سیّد الشّهداء علیه السّلام و اصحابش بستند تشنگى بر ایشان خیلى شدّت کرد حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام جناب عباس علیه السّلام را با سى سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشک فرستاد تا آب بیاورند. نافع بن هلال عَلَم به دست گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج که موکّل شریعه بود صدا زد کیستى ؟ فرمود: منم نافع بن هلال ! عمرو گفت : مرحبا به تو اى برادر براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم براى آشامیدن از این آب که از ما منع کردید، گفت : بیاشام گوارا باد ترا! گفت : واللّه ! نمى آشامم قطره اى با آنکه مولایم حسین علیه السّلام و این جماعت از اصحابش تشنه اند، در این حال اصحاب پیدا شدند، عمرو بن حجّاج گفت : ممکن نیست که این جماعت آب بیاشامند، زیرا که ما را براى منع از آب در این جا گذاشتند. نافع پیادگان را گفت که اعتنا به ایشان نکنید و مشکها را پر کنید. عمرو بن حجّاج و اصحابش بر ایشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ایشان را متفرق کردند و آمدند نزد پیادگان و فرمودند: بروید ؛ پیوسته حمایت کرد از ایشان تا آبها را به خدمت امام حسین علیه السّلام رسانیدند.(۱۹۲) و این نافع بن هلال همان است که در جمله کلمات خود به سیّد الشّهدا علیه السّلام عرض مى کند: وَ اِنّا على نیّا تِنا وَ بصائرِنا نُوالى مَنْ والاکَ وَ نُعادى مَنْ عاداکَ.

مقتل عبداللّه و عبدالرّحمن غِفاریان (رحمهما اللّه )

اصحاب امام حسین علیه السّلام چون دیدند که بسیارى از ایشان کشته شدند و توانائى ندارند که جلوگیرى دشمن کنند عبداللّه و عبد الّرحمن پسران عروه غِفارىّ که از شجاعان کوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسین علیه السّلام آمدند وگفتند:
یااَباعَبْدِاللّهِ! عَلیْکَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَیْکَ.

مستولى شدند دشمنان بر ما و ما کم شدیم به حدّى که جلو دشمن را نمى توانیم بگیریم لا جرم از ما تجاوز کردند و به شما رسیدند پس ما دوست داریم که دشمن را از تو دفع نمائیم و در مقابل تو کشته شویم ، حضرت فرمود: مرحبا!پیش بیائید ایشان نزدیک شدند و در نزدیکى آن حضرت مقاتله کردند، و عبد الّرحمن مى گفت :

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ حَقّا بَنُو غِفار

وَخِنْدِف بَعْدَ بَنى نِزارٍ

لَنَضْرِ بَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ

بِکُلِّ عَضْبٍ صارم بَتّارٍ

یاقَوْمِ زُودُوا عَنْ بَنىِ الاَْحْرارِ

بِالْمُشْرَفّىِّ وَالْقِنَاالْخَطّارِ(۱۹۳)

پس مقاتله کرد تا شهید شد. راوى گفت : آمدند جوانان جابریان سَیْف بن الحارث بن سریع و مالِک بن عبد بن سریع ، و این دو نفر دو پسر عمّ و دو برادر مادرى بودند آمدند خدمت سیّد الشّهداء علیه السّلام در حالى که مى گریستند، حضرت فرمود: اى فرزندان برادر من براى چه مى گرئید؟ به خدا سوگند که من امیدوارم بعد از ساعت دیگر دیده شما روشن شود، عرض کردند: خدا ما را فداى تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خویش ‍ گریه نمى کنیم بلکه بر حال شما مى گرییم که دشمنان دور تو را احاطه کرده اند و چاره ایشان نمى توانیم نمود، حضرت فرمود که خدا جزا دهد شما را به اندوهى که بر حال من دارید و به مُواسات شما با من بهترین جزاى پرهیزکاران ، پس آن حضرت را وداع کردند و به سوى میدان شتافتند و مقاتله کردند تا شهید گشتند.(۱۹۴)

شهادت حنظله بن اسعد شِبامىّ رحمه اللّه

حنظله بن اسعد، قدّ مردى علم کرد و پیش آمد و در برابر امام علیه السّلام بایستاد و در حفظ و حراست آن جناب خویشتن را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت و هر زخم سیف و سنانى که به قصد امام علیه السّلام مى رسید به صورت و جان خود مى خرید و همى ندا در مى داد که اى قوم ! من مى ترسم بر شما که مستوجب عذاب لشکر احزاب شوید، و مى ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائى که بر امّتهاى گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنان که بعد از ایشان طریق کفر و جحود گرفتند و خدا نمى خواهد ستمى براى بندگان ، اى قوم ! من بر شما مى ترسم از روز قیامت ، روزى که رو از محشر بگردانید به سوى جهنّم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده اى نباشد، اى قوم مکشید حسین علیه السّلام را پس مستاءصل و هلاک گرداند خدا شما را به سبب عذاب ، و به تحقیق که بى بهره و ناامید است کسى که به خدا افتراء بندد و از این کلمات اشاره کرد به نصیحتهاى مؤ من آل فرعون با آل فرعون .(۱۹۵) و موافق بعضى از مُقاتل ، حضرت فرمود: اى حنظله بن سعد! خدا ترا رحمت کند دانسته باش که این جماعت مستوجب عذاب شدند، هنگامى که سر بر تافتند از آنچه که ایشان را به سوى حقّ دعوت کردى و بر تو بیرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ایشان الان و حال آنکه برادران پارساى ترا کشتند. پس حنظله عرض کرد: راست فرمودى فدایت شوم ، آیا من به سوى پروردگار خود نروم و به برادران خود ملحق نشوم ؟فرمود: بلى شتاب کن و برو به سوى آنچه که از براى تو مهیّا شده است و بهتر از دنیا و آنچه در دنیا است و به سوى سلطنتى که هرگز کهنه نشود و زوال نپذیرد، پس آن سعید نیک اختر حضرت را وداع کرد و گفت : الّسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیکَ وَ عَلى اَهلِ بَیتِکَ وَ عَرَّفَ بَیْنَنا وَبَیْنَکَ فى جَنَّتِهِ.
فرمود: آمیَن آمیَن ! پس آن جناب در جنگ با منافقان پیشى گرفت و نبرد دلیرانه کرد و شکیبائى در تحمل شدائد نمود تا آنکه بر او حمله کردند و او را به برادران شایسته اش ملحق نمودند.

مؤ لف گوید: که حنظله بن اسعد از وجوه شیعه و از شجاعان و فُصَحاء تعداد شده و او را شِبامى گویند به جهت آنکه نسبتش به شبام (بروزن کتاب موضعى است به شام ) مى رسد، و بنوشبام بطنى مى باشند از هَمْدان (به سکون میم ).

شهادت شَوْذَب و عابِس رَحِمَهُمُ اللّه

عابس بن ابى شَبیب شاکرى هَمدانى چون از براى ادراک سعادت شهادت عزیمت درست کرد روى کرد با مصاحب خود شَوذب مولى شاکر که از متقدّمین شیعه و حافظ حدیث و حامل آن و صاحب مقامى رفیع بلکه نقل شده که او را مجلسى بود که شیعیان به خدمتش ‍ مى رسیدند و از جنابش اخذ مى نمودند و کان رَحِمَهُ اللّهُ وَجْهاً فیهِمْ.

بالجمله ؛ عابس با وى گفت : اى شَوْذَب ! امروز چه در خاطر دارى ؟ شوذب گفت : مى خواهى چه در خاطر داشته باشم ؟ قصد کرده ام که با تو در رکاب پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم مبارزت کنم تا کشته شوم . عابس گفت : گمان من هم به تو همین بوده ، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون دیگر کسان در شمار شهداء به حساب گیرد و دانسته باش که از پس امروز چنین روز به دست هیچ کس نشود چه امروز روزیست که مرد بتواند از تحت الثرى قدم بر فرق ثریا زند و همین یک روز، روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنّت است . پس شَوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت . پس به میدان رفت و مقاتله کرد تا شهید گشت ، رحمه اللّه راوى گفت : پس از آن عابس ‍ به نزد جناب امام حسین علیه السّلام شتافت و سلام کرد و عرض کرد: یا ابا عبداللّه ! هیچ آفریده اى چه نزدیک و چه دور، چه خویش و چه بیگانه در روى زمین روز به پاى نبرد که در نزد من عزیز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم که دفع این ظلم و قتل را از تو بنمایم به چیزى که از خون من و جان من عزیزتر بودى توانى و سستى در آن نمى کردم و این کار را به پایان مى رسانیدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت : گواه باش ‍ که من بر دین تو و دین پدر تو مى گذرم ، پس با شمشیر کشیده چون شیر شمیده به میدان تاخت در حالى که ضربتى بر جبین او رسیده بود، ربیع بن تمیم که مردى از لشکر عمر سعد بود گفت که چون عابس را دیدم که رو به میدان آورده او را شناختم ، و من از پیش او را مى شناختم و شجاعت و مردانگى او را در جنگها مشاهده کرده بودم و شجاعتر از او کسى ندیده بودم ، این وقت لشکر را ندا در دادم که هان اى مردم !

هذا اَسَدُ الاُْسُودِ هذا ابنُ اَبى شَبیبٍ

شعر :

ربیع ابن تمیم آواز برداشت

به سوى فوج اعدا گردن افراشت

که مى آید هِزْبَرى جانب فوج

که عمّان است از بحر کفش موج

فریاد کشید اى قوم این شیر شیران است ، این عابس بن ابى شبیب است هیچ کس به میدان او نرود واگر نه از چنگ او به سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جوّاله در میدان جولان کرد و پیوسته ندا در داد که اَلارَجُلٌ، اَ لارَجُلٌ! هیچ کس جراءت مبارزت او ننمود این کار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد که عابس را سنگباران نمایند لشکریان از هر سو به جانب او سنگ افکندند، عابس که چنین دید زره از تن دور کرد و خود از سر بیفکند.

شعر :

وقت آن آمد که من عریان شوم

جسم بگذارم سراسر جان شوم

آنچه غیراز شورش و دیوانگى است

اندرین ره روى دربیگانگى است

آزمودم مرگ من در زندگیست

چون رَهْم زین زندگى پایندگیست

آنکه مردن پیش چشمش تَهْلکه است

نهى لاتُلْقُوا بگیرد او به دست

وآنکه مردن شد مر او را فتح باب

سارِعُواآمد مر او رادر خطاب

الصّلا اى حشر بنیان سارِعُوا

الْبَلا اى مرگ بنیان دارِعُوا

و حمله بر لشکر نمود وگویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته :

شعر :

یَلْقَى الرِّماحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ

وَیُیقیمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ

ما اِنْ یُریدُ اِذِ الرّماحُ شَجَرْنَهُ

دِرْعا سِوى سِرْبالِ طیبِ الْعُنْصِرِ

وَیَقْوُلُ لِلطَّرْفِ(۱۹۶) اصْطَبْرِلِشَبَاالْقَنا

فَهَدَمْتَ رُکْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ(۱۹۷)

وشاعر عجم در این مقام گفته :

شعر :

جوشن زبر فکند که ماهَم نه ماهیم

مِغْفَر زسر فکند که بازم نیم خروس

بى خود و بى زره به در آمد مرگ را

در بَر برهنه مى کشم اینک چو نو عروس

ربیع گفت : قسم به خدا مى دیدم که عابس به هر طرف که حمله کردى زیاده از دویست تن از پیش او مى گریختند و بر روى یکدیگر مى ریختند، بدین گونه رزم کرد تا آنکه لشکر از هر جانب او را فرا گرفتند و از کثرت جراحت سنگ و زخم سیف و سنان او را از پاى در آوردند و سر او راببریدند و من سر او را در دست جماعتى از شجاعان دیدم که هر یک دعوى مى کرد که من اورا کشتم ؛ عمر سعد گفت که این مخاصمت به دور افکنید هیچ کس یک تنه او را نکشت بلکه همگى در کشتن او همدست شدید و او راشهید کردید.

مؤ لّف گوید: نقل شده که عابس از رجال شیعه و رئیس و شجاع و خطیب و عابد و متهجّد بوده و کلام او با مسلم بن عقیل در وقت ورود او به کوفه در سابق ذکر شد.
و طبرى نقل کرده که مُسلم نامه به حضرت امام حسین علیه السّلام نوشت بعد از آنکه کوفیان با او بیعت کردند و از حضرت خواست که بیاید، کاغذ را عابس براى امام حسین علیه السّلام ببرد.

شهادت ابى الشّعثاء البَهْدَلىّالکندى رحمه اللّه

راوى گفت :یزیدبن زیاد بَهْدَلى که او را ابوالشعثاء مى گفتند، شجاعى تیرانداز بود، مقابل حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به زانو در آمد و صد تیر بر دشمن افکند که ساقط نشد از آنها مگر پنج تیر، در هر تیرى که مى افکند مى گفت :
اَنَا ابْنُ بَهْدَله ، فُرسانُ الْعَرْجَله . و سیّدالشّهداء علیه السّلام مى گفت : خداوندا! تیراو به نشان آشنا کن و پاداش او را بهشت عَطا کن . و رَجَز او در آن روز این بود:

شعر :

اَنَا یَزیدٌ وَ اَبى مُهاصِرٌ

اَشْجَعُ مِنْ لَیْثٍ بِغِیْل (۱۹۸) خادِرٌ(۱۹۹)

یا رِبّ اِنّى لِلحُسَیْنِ ناصِرٌ

وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِکٌ وَهاجِرٌ(۲۰۰)

پس کارزار کرد تا شهید شد.
مؤ لّف گوید:که در (مناقب ) ابن شهر آشوب مصرع ثانى چنین است :
لَیْثٌ هَصُورٌ فىِ الْعَرینِ خادِرٌ(۲۰۱) این لطفش زیادتر است به ملاحظه (هَصُور) با (مُهاصر) و هَصُور یعنى شیر بیشه . و فیروز آبادى گفته : که یزیدبن مُهاصر از محدّثین است .

مقتل جمعى از اصحاب حضرت امام حسین علیه السّلام

روایت شده که عمروبن خالد صیداوىّ و جابربن حارث سلمانىّ و سعد مولى عمروبن خالد و مُجَمِّع بن عبداللّه عائذىّ مقاتله کردند در اوّل قتال و با شمشیرهاى کشیده به لشکر پسر سعد حمله نمودند،چون درمیان لشکر واقع شدند لشکر بر دور آنها احاطه کردند وایشان را از لشکر سیّد الشّهداء علیه السّلام جدا کردند و جناب عبّاس بن امیرالمؤ منین علیه السّلام حمله کرد بر لشکر و ایشان را خلاص نمود و بیرون آورد در حالى که مجروح شده بودند و دیگر باره که لشکر رو به آنها آوردند برلشکر حمله نمودند و مقاتله کردند تا در یک مکان همگى شهید گردیدند رَحِمَهُمُ اللّه .

و روایت شده از مهران کابلى که در کربلا مشاهده کردم مردى را که کارزار سختى مى کند، حمله نمى کند بر جماعتى مگر آنکه ایشان را پراکنده و متفرّق مى سازد و هر گاه از حمله خویش فارغ مى شود مى آید نزد امام حسین علیه السّلام و مى گوید:

شعر :

اَبْشِر هَدَیْتَ الرُّشْدَ یَابْنَ اَحْمَدا

فى جَنَّهِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا.(۲۰۲)

پرسیدم کیست این شخص ؟ گفتند: ابو عمره حنظلى ، پس عامربن نَهْشَل تیمىّ او را شهید کرد و سرش را برید.
مؤ لّف گوید: گفته اند که این ابو عمره نامش زیاد بن غریب است و پدرش از صحابه است و خودش درک حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم نموده و مردى شجاع و متعبّد و متهجّد،معروف به عبادت و کِثرت نماز بوده رحمه اللّه .

شهادت جون رضى اللّه عنه

شعر :

ماه بنى غفارى وخورشید آسمان

هم روح دوستانى وهم سروبوستان

جَوْن مولى ابوذر غفارىّ رحمه اللّه درمیان لشکر سیّدالشّهداء علیه السّلام بود وآن سعادتمند نیز عبدى سیاه بود آرزوى شهادت نموده از حضرت امام علیه السّلام طلب رخصت کرد آن جناب فرمود: تو متابعت ما کردى درطلب عافیت پس خویشتن را به طریق ما مبتلا مکن از جانب من ماءذونى که طریق سلامت خویش جوئى .عرض کرد: یابنَرَسُولِاللّه ! من در ایّام راحت و وسعت کاسه لیس خوان شما بوده ام و امروز که روز سختى و شدّت شما است دست از شما بردارم ، به خدا قسم که بوى من متعفّن وحسَب من پست و رنگم سیاه است پس دریغ مفرمائى از من بهشت را تا بوى من نیکو شود وجسم من شریف و رویم سفید گردد.(۲۰۳)
لا واللّه ! هرگزاز شما جدا نخواهم شد تا خون سیاه خود را با خونهاى طیّب شما مخلوط سازم . این بگفت واجازت حاصل کرد و به میدان شتافت واین رَجَز خواند:

شعر :

کَیفَیَرَى الْکُفّارُضَرْبَالْاَسْوَدِ

بِالسَّیْفِ ضَرْبا عَنْ بنى محمّد

اَذُبُّ عَنْهُمْ بِالِلّسانِ وَالْیَدِ

اَرْجُوبِهِالْجَنَّهَ یَوْمَ الْمَوْرِدِ

و بیست و پنج نفر را به خاک هلاک افکند تا شهید شد. و در بعض مقاتل است که حضرت امام حسین علیه السّلام بیامد وبر سر کشته او ایستاد ودعا کرد:
بارالها روى جَوْن را سفید گردان و بوى او را نیکو کن و او را با ابرار محشور گردان و در میان او و محمّد وآل محمّد علیهماالسّلام شناسائى ده ودوستى بیفکن .

وروایت شده : هنگامى که مردمان براى دفن شهداء حاضر شدند جسد جَوْن را بعد ازده روز یافتند که بوى مشک از او ساطع بود(۲۰۴) حجّاج بن مسروق مؤ ذّن حضرت امام حسین علیه السّلام به میدان آمد و رجز خواند:

شعر :

اَقْدِمْ(۲۰۵) حُسَیْنًاهادِیًامَهْدِیا

فَالْیَوْمَ تَلْقى جَدَّکَالنَّبِیّا

ثُمَّ اَباک ذَا النَّدى عَلیّا

ذاک الَّذى نَعْرفُهُوَصِیّا

بیست و پنج نفر به خاک هلاک افکند پس شهید شد. رحمه اللّه (۲۰۶)

شهادت جوانى پدر کشته رحمه اللّه

جوانى در لشکر حضرت بود که پدرش را در معرکه کوفیان کشته بودند مادرش با او بود واورا خطاب کرد که اى پسرک من ! از نزد من بیرون شو و در پیش روى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم قتال کن . لاجرم آن جوان به تحریک مادر آهنگ میدان کرد، جناب سیّدالشّهداء علیه السّلام که اورادید فرمود که این پسر پدرش کشته گشته و شاید که شهادت او بر مادرش مکروه باشد ،آن جوان عرض کرد: پدر و مادرم فداى تو باد مادرم مرابه قتال امر کرده ، پس به میدان رفت و این رجز قرائت کرد.

شعر :

اَمیرى حُسَیْنٌ وَنِعْمَ الْاَمیر

الاَمیرُ سُرورِ فُؤ ادِالْبَشیر النَّذیر

عَلِىُّ وَفاطِمَهُ والِداهُ

فَهَلْ تَعْلَموُنَ لَهُ مِنْ نَظیرٍ

لَهُ طَلْعَهٌ مِثْلُ شَمْس الضُّحى

لَهُ غُرَّهٌ مِثلُ بَدْرٍ مُنیرٍ

تا کارزار کرد واین جهان را وداع نمود، کوفیان سر او را از تن جدا کردند و به لشکر گاه امام حسین علیه السّلام افکندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سینه چسبانید و گفت : اَحْسَنْت ، اى پسرک من ، اى شادمانى دل من ، واى روشنى چشم من ! وآن سر را با تمام غضب به سوى مردى از سپاه دشمن افکند و او را بکشت ، آنگاه عمود خیمه را گرفت وبر ایشان حمله کرد ومى گفت :

شعر :

اَنَاعَجُوزُسَیّدى (۲۰۷)(فى النساء) خ ل ضَعیفَهٌ

خاوِیَهٌ(۲۰۸) بالِیَهٌ نَحیفَهٌ

اَضْرِبُکُمْ بِضَرْبَهٍعَنیفَهٍ

دُونَ بَنى فاطِمَهَ الشَّریفَه

پس دو تن از لشکر دشمن را بکشت ، جناب امام حسین علیه السّلام فرمان کرد که از میدان برگردد و دعا در حقّ او کرد. (۲۰۹)

شهادت غلامى ترکى

گفته شد که حضرت سیّد الشهّداء علیه السّلام را غلام تُرْکىّ بود نهایت صلاح و سداد و قارى قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام با وفا خود را صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند:

شعر :

اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْنى وَضَرْ بى یصْطَلى

وَالْجَوُّ مَنْ سَهْمى وَنَِبْلى یَمْتَلى

اِذا حُسامى فى یَمینى یَنْجَلى

یَنْشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ المُبَجَّلِ

پس حمله کرد و بسیارى از مخالفان را به درک فرستاد، بعضى گفته اند هفتاد نفر از آن سیاه رویان را به خاک هلاک افکند و آخر به تیغ ظلم و عدوان بر زمین افتاد، حضرت امام حسین علیه السّلام بالاى سرش آمد و بر او بگریست و روى مبارک خود را بر روى آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسّمى کرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود.(۲۱۰)

شهادت عمرو بن قرظه بن کعب انصارى خزرجى

عمرو بن قَرَظَه از براى جهاد قَدم مردى در پیش نهاد و از حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام رخصت طلبید و به میدان رفت و رَجز خواند:

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ کَتیبَهُ الاَْنْصارِ

اِنّى سَاَحْمی حَوْزَهَ الذِّمارِ(۲۱۱)

ضَرْبَ غلام غَیْرَ نُکْسٍ شارٍ

دُونَ حُسَینٍ مُهجَتى وَدارى (۲۱۲)

و به تمام شوق و رغبت کارزار نمود تا جمعى از لشکر ابن زیاد را به جهنم فرستاد و هر تیر و شمشیرى که به جانب امام حسین علیه السّلام مى رسید او به جان خود مى خرید، و تا زنده بود نگذاشت که شرّ و بدى به آن حضرت برسد. تا آنکه از شدت جراحت سنگین شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد و عرض کرد: یابن رسول اللّه ! آیا به عهد خویش ‍ وفا کردم ؟ فرمود: بلى ! تو پیش از من به بهشت مى روى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را از من سلام برسان و او را خبر ده که من هم بر اثر مى رسم . پس عاشقانه با دشمن مقاتله کرد تا شربت شهادت نوشید و رخت به سراى دیگر کشید.

مؤ لف گوید: که قَرَظَه (به ظاء معجمه و فتحات ثلاث ) والد عمرو از صحابه کِبارو از اصحاب على امیرالمؤ منین علیه السّلام است ، و مردى کافى و شجاع بوده و در سنه بیست و چهار، رى را با ابوموسى فتح کرده و در صفّین ، امیرالمؤ منین علیه السّلام رایت انصار را به او مرحمت کرده بود. و در سنه پنجاه و یک وفات کرده و غیر از عمرو، پسر دیگرى داشت که نامش على بود و در جیش عُمَر در کربلا بود و چون برادرش عمرو شهید شد امام حسین علیه السّلام را ندا کرد و گفت : یا حسین یا کذّاب ابْن الکذّاب اَضلَلْت اَخی و غَرَرْتَهُ حَتّى قَتَلتَهُ، حضرت در جواب فرمود:
اِنَّ اللّهَ لَمْ یُضِلَّ اَخاکَ وَلکِنَّهُ هَدى اَخاکَ وَ اَضَلَّکَ

على ملعُون گفت : خدا بکشد مرا اگر ترا نکشم مگر آنکه پیش از آن که به تو برسم هلاک شوم ، پس به قصد آن حضرت حمله کرد، نافع بن هلال او را نیزه زد که بر زمین افتاد و اصحاب عمر سعد حمله کردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه کرد تا بهبودى یافت .

و عمرو بن قَرَظه همان کس است که جناب امام حسین علیه السّلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست که شب همدیگر را ملاقات کنند، و گویند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خویش ‍ طلبید. عمر عذر آورد و از جمله گفت که خانه ام خراب مى شود، حضرت فرمود: من بنا مى کنم براى تو، عمر گفت : ملکم را مى گیرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد، عمر قبول نکرد.

عمرو بن قَرَظَه در یوم عاشورا در رَجز فرمود تعریض بر عمر سعد در این مصرع : دوُن حُسَینٍ مُهْجَتى وَدارى
حاصل آنکه عمر سعد به جهت آنکه خانه اش خراب نشود از حضرت حسین علیه السّلام اعراض کرد و گفت اِنْهَدَمَ داری . لکن من مى گویم فداى حسین باد جان و خانه ام .

شهادت سُوید بن عمرو بن ابى المُطاع الخَثْعمى رحمه اللّه

سُویْد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردى شریف النّسب و زاهد و کثیر الصلاه بود، چون شیر شرزه حمله کرد و بر زخم سیف و سنان شکیبائى بسیار کرد چندان جراحت یافت که اندامش سست شد و در میان کشتگان بیفتاد و بر همین بود تا وقتى که شنید حسین علیه السّلام شهید گردید. دیگر تاب نیاورده ، در موزه (۲۱۳) او کاردى بود او را بیرون آورده و به زحمت و مشقّت شدید لختى جهاد کرد تا شهید گردید. قاتل او عُروَه بن بَکّارِ نابکار تغلبى و زید بن ورقاء است ، و این بزرگوار آخر شهید از اصحاب است . رحمه اللّهِ وَ رضوانه علیهم اجمعین وَ اشرکنا مَعَهم اله الحقّ آمین .
ارباب مقاتل گقته اند که در میان اصحاب جناب امام حسین علیه السّلام این خصلت معمول بود:
هر یک که آهنگ میدان مى کرد حاضر خدمت امام مى شد و عرض ‍ مى کرد:
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ رَسوُلِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.
حضرت پاسخ ایشان را مى داد و مى فرمود ما در عقب ملحق به شما خواهیم شد، و این آیه مبارکه را تلاوت مى کرد:
(فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبدیلاً(۲۱۴)). (۲۱۵)

در بیان شهادت جوانان هاشمى در روز عاشورا

چون از اصحاب کس نماند جز آنکه کشته شده بود، نوبت به جوانان هاشمى رسید .پس فرزندان امیرالمؤ منین علیه السّلام و اولاد جعفر و عقیل و فرزندان امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام ساخته جنگ شدند و با یکدیگر وداع کردند.
وَ لَنِعْمَ ما قیلَ:

شعر :

آئید تا بگرییم چون اَبر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگوئید احوال اشک چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

لَوْ کُنْتَ ساعَهَ بَینِنا ما بَینَنا

وَ شَهِدْتَ کَیْفَ نُکَرِّرُالتَّوْدیعا

اَیْقَنْتَ اَنَّ مِنَ الدُّمُوعِ وُحَدِّثاً

وَ عَلِمْتَ اَنَّ مِنَ الْحَدیثِ دُموعاً

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

آنچنان جاى گرفته است که مشگل برود

پس به عزم جهاد قدم جوانمردى در پیش نهاد.

جناب ابوالحسن على بن الحسین الاکبر سلام اللّه علیه

مادَر آن جناب ، لیلى بنت اءبى مرّه بن عروه بن مسعود ثقفى است ، و عروه بن مسعود یکى از سادات اربعه در اسلام و از عظماى معروفین است و او را مثل صاحب یاسین و شبیه ترین مردم به عیسى بن مریم گفته اند.و على اکبر علیه السّلام جوانى خوش صورت و زیبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سیرت و خلقت اَشْبَه مردم بود به حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، شجاعت از على مرتضى علیه السّلام داشت ، و به جمیع محامد و محاسن معروف بود چنانکه ابوالفَرج از مغیره روایت کرده که یک روز معاویه در ایّام خلافت خویش گفت : سزاوارتر مردم به امر خلافت کیست ؟ گفتند: جز تو کسى را سزاوارتر ندانیم ، معاویه گفت : نه چنین است بلکه سزاوارتر براى خلافت على بن الحسین علیه السّلام است که جدّش رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم است ، و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى امیّه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقیف را.(۲۱۶)

بالجمله ؛ آن نازنین جوان عازم میدان گردید، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبید، حضرت او را اذن کارزار داد. على علیه السّلام چون به جانب میدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه ماءیوسانه به آن جوان کرد و بگریست و محاسن شریفش را به جانب آسمان بلند کرد و گفت :

اى پروردگار من ! گواه باش بر این قوم هنگامى که به مبارزت ایشان مى رود جوانى که شبیه ترین مردم است در خِلقت و خُلق و گفتار با پیغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق مى شدیم به دیدار پیغمبر تو نظر به صورت این جوان مى کردیم ، خداوندا! بازدار از ایشان برکات زمین را و ایشان را متفرّق و پراکنده ساز و در طُرق متفرّقه بیفکن ایشان را و والیان را از ایشان هرگز راضى مگردان ؛ چه این جماعت ما را خواندند که نصرت ما کنند چون اجابت کردیم آغاز عدوات نمودند و شمشیر مقاتلت بر روى ما کشیدند. آنگاه بر ابن سعد صیحه زد که چه مى خواهى از ما، خداوند قطع کند رحم ترا و مبارک نفرماید بر تو امر ترا و مسلّط کند بر تو بعد از من کسى را که ترا در فراش بکشد براى آنکه قطع کردى رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مراعات نکردى ، پس به صوت بلند این آیه مبارکه را تلاوت فرمود:

(اِنَّ اللّهَ اصْطفى آدمَ وَنُوحاً وَ آلَ اِبراهیمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلىَ العالَمینَ ذُرِّیَهً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ.)(۲۱۷)
و از آن سوى جناب على اکبر علیه السّلام چون خورشید تابان از افق میدان طالع گردید و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش که از جمال پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم خبر مى داد منوّر کرد

شعر :

ذَکَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبىَّ فَهَلَّلوُا

لَمّا بَدا بَیْنَ الصُّفُوفِ وَ کَبَّرَوُا

فَافْتَنَّ فیهِ الناظِرُونَ فَاِصْبَعٌ

یُؤْمى اِلَیْهِ بِها وَ عَیْنٌ تَنْظُرُوا

پس حمله کرد، و قوّت بازویش که تذکره شجاعت حیدر صفدر مى کرد در آن لشکر اثر کرد و رَجز خواند:

شعر :

اَنَا عَلىُّ بْنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلی

نَحْنُ وَبَیْتِ اللّهِ اءَوْلى بِالنَّبِىِّ

اَضْرِبُکُمْ بِالسَّیْفِ حَتّى یَنْثَنی

ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىّ عَلَوِی

وَ لا یَزالُ الْیَوْمَ اَحْمی عَن اَبی

تَا للّهِ لا یَحْکُمُ فینَا ابْنُ الدَّعی (۲۱۸)

همى حمله کرد و آن لئیمان شقاوت انجام را طعمه شمشیر آتشبار خود گردانید. به هر جانب که روى مى کرد گروهى را به خاک هلاک مى افکند، آن قدر از ایشان کشت تا آنکه صداى ضجّه و شیون از ایشان بلند شد، و بعضى روایت کرده اند که صد و بیست تن را به خاک هلاک افکند. این وقت حرارت آفتاب و شدّت عطش و کثرت جراحت و سنگینى اسلحه او را به تعب در آورد، على اکبر علیه السّلام از میدان به سوى پدر شتافت عرض کرد که اى پدر! تشنگى مرا کشت و سنگینى اسلحه مرا به تعَب عظیم افکند آیا ممکن است که به شربت آبى مراسقایت فرمائى تا در مقاتله با دشمنان قوّتى پیدا کنم ؟ حضرت سیلاب اشک از دیده بارید و فرمود: واغَوْثاه ! اى فرزند مقاتله کن زمان قلیلى پس زود است که ملاقات کنى جدّت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را پس سیراب کند ترا به شربتى که تشنه نشوى هرگز. و در روایت دیگر است که فرمود اى پسرک من ! بیاور زبانت را، پس زبان علىّ را در دهان مبارک گذاشت و مکید و انگشتر خویش را بدو داد و فرمود که در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان .
فَاِنّى اَرْجُواَنَّکَ لا تُمسْى حَتّى یَسْقیکَ جَدُّکَ بِکَاْسِه الاَْوْفى شَرْبَهً لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَداً(۲۱۹)
پس جناب على اکبر علیه السّلام دست از جان شسته ودل بر خداى بسته به میدان برگشت واین رَجَر خواند:

شعر :

الْحَربُ قَدْبانَتْ لَهاَالْحَقائقُ

وَظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِقُ

وَاللّهِرَبِّ الْعَرْشِشعر :لانُفارقُ

جُمُوعَکُمْ اَوْتُغْمَدَ الْبَوارِقُ

پس خویشتن را در میان کفّار افکند واز چپ وراست همى زد وهمى کشت تا هشتاد تن را به درک فرستاد، این وقت مُرّه بن مُنْقِذ عبدى لعین فرصتى به دست کرده شمشیرى بر فرق همایونش زد که فرقش شکافته گشت و ازکارزار افتاد. وموافق روایتى مره بن منقذ چون على اکبر علیه السّلام را دید که حمله مى کند و رجز مى خواند گفت : گناهان عرب بر من باشد اگر عبور این جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزایش ننشانم ، پس همین طور که جناب على اکبر علیه السّلام حمله مى کرد به مرّه بن منقذ برخورد، مرّه لعین نیزه بر آن جناب زد و او را از پاى درآورد. و به روایت سابقه پس ‍ سواران دیگر نیز على را به شمشیرهاى خویش مجروح کردند تا یک باره توانائى از او برفت دست در گردن اسب درآورد و عنان رها کرد اسب ، او را در لشکر اعداء از این سوى بدان سوى مى برد و به هر بى رحمى که عبور مى کرد زخمى بر على مى زد تا اینکه بدنش را با تیغ پاره پاره کردند.(۲۲۰)

وَ قالَ اَبُوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ یَکِرُّ بَعْدَ کَرَّهَ حتّى رُمِىَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فى حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ یَنْقَلِبُ فى دَمِهِ.
وبه روایت ابوالفرج همین طور که شهزاده حمله مى کرد بر لشکر تیرى به گلوى مبارکش رسید وگلوى نازنینش را پاره کرد. آن جناب از کار افتاد ودرمیان خون خویش مى غلطیدودراین اوقات تحمّل مى کرد، تاآنگاه که رُوح به گودى گلوى مبارکش رسید و نزدیک شد که به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند کرد.

یااَبَتاه عَلَیْکَ مِنّىِ السَّلامُ هذا جَدّی رَسُولُ اللّهِ یَقْرَؤُک السَّلام وَیَقوُلُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَیْنا.(۲۲۱) وبه روایت دیگر ندا کرد:
یااَبَتاه هذا جدّى رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله قَدْسَقانى بِکَاْسِهِ اْلاَوْفى شَرْبَهً لااَظْمَاُ بَعْدَها اَبَدا وَهُوَ یَقوُلُ: اَلْعَجَلَ اَلْعَجَلَ فَاِنَّ لَکَ کَاءْسا مَذْخوُرَهً حَتّى تَشْرِبَهَا السّاعَه ؛

یعنى اینک جدّمن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم حاضر است ومرا از جام خویش شربتى سقایت فرمود که هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد ومى فرماید: اى حسین ! تعجیل کن در آمدن که جام دیگر از براى توذخیره کرده ام تا دراین ساعت بنوشى . پس حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام بالاى سر آن کشته تیغ ستم وجفاآمد، به روایت سیّدبن طاوس صورت برصورت اونهاد. شاعرگفته :
شعر :

چهر عالمتاب بنهادش به چهر

شد جهان تار از قران ماه ومهر

سر نهادش بر سر زانوى ناز

گفت کاى بالیده سرو سرفراز

این بیابان جاى خواب نازنیست

کایمن از صیّاد تیر اندازنیست

تو سفر کردى وآسودى زغم

من در این وادى گرفتاراَلم

و فرمود خدا بکشد جماعتى راکه ترا کشتند، چه چیزایشان را جرى کرده که از خدا و رسول نترسیدند و پرده حرمت رسول را چاک زدند، پس ‍ اشک از چشمهاى نازنینش جارى شد وگفت : اى فرزند! عَلَى الدُّنْیا بَعدَک الْعَفا؛ بعدازتو خاک بر سر دنیا و زندگانى دنیا. شیخ مفید رحمه اللّه فرموده : این وقت حضرت زینب علیهاالسّلام از سراپرده بیرون آمد وباحال اضطراب و سرعت به سوى نعش جناب على اکبر مى شتافت و ندبه بر فرزند برادر مى کرد، تا خود را به آن جوان رسانید وخویش را بر روى او افکند، حضرت سر خواهر را از روى جسد فرزند خویش بلند کرد و به خیمه اش باز گردانید و رو کرد به جوانان هاشمى و فرمود که بردارید برادر خود را؛ پس جسد نازنینش ‍ را از خاک برداشتند و در خیمه اى که درپیش روى آن جنگ مى کردند گذاشتند. (۲۲۲)

مؤ لّف گوید: که در باب حضرت على اکبر علیه السّلام دو اختلاف است :
یکى : آنکه در چه وقت شهید گشته ، شیخ مفید وسیّدبن طاوس وطبرى وابن اثیر وابو الفَرَج وغیره ذکر کرده اند (۲۲۳)که اوّل شهید از اهل بیت علیهماالسّلام على اکبر بوده و تاءیید مى کند کلام ایشان را زیارت شهداء معروفه اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَوَّلَ قَتیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلیلٍ ولکن بعضى از ارباب مقاتل اوّل شهید از اهل بیت را عبداللّه بن مسلم گرفته اند و شهادت على اکبر را در اواخر شهداء ذکر کرده اند.

دوم : اختلاف در سنّ شریف آن جناب است که آیا در وقت شهادت هیجده ساله یا نوزده ساله بوده و از حضرت سیّد سجّاد علیه السّلام کوچکتر بوده یا بزرگتر و به سنّ بیست وپنج سالگى بوده ؟ و ما بین فحولِ عُلما در این باب اختلاف است ، و ما در جاى دیگرى اشاره به این اختلاف و مختار خود را ذکر کردیم و به هر تقدیر، این مدّتى که در دنیا بود عمر شریف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساکین و اکرام وافدین وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدى که در مدحش گفته شده :

شعر :

لَمْ تَرَعَیْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ

مِنْ مُحْتَفٍ یَمْشی ولا ناعلٍ

و در زیارتش خوانده مى شود:

الَسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الصِّدیقُ وَ الشَّهیّدُ اْلمُکَرَّمُ وَ السَّیّدُ اْلمُقَدَّمُ الّذّى عاشَ سَعیداً وَ ماتَ شَهیداً وَ ذَهَبَ فَقیداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْیا اِلاّ باِلْعَمَلِ الصّالِحِ وَلَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرِ الرّابِحِ.

و چگونه چنین نباشد آن جوانى که اَشْبَه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلّم و اخذ آداب کرده باشد از دو سیّد جوانان اهل جنّت ؛ چنانچه خبر مى دهد از این مطلب عبارت زیارت مرویّه معتبره آن حضرت الَسَّلام عَلَیْکَ یَا بْنَ اْلحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ و آیا والده آن جناب در کربلا بوده یا نبوده ؟ ظاهر آن است که نبوده و در کتب معتبره نیافتم در این باب چیزى . و امّا آنچه مشهور است که بعد از رفتن على اکبر علیه السّلام به میدان ، حضرت حسین علیه السّلام نزد مادرش لیلى رفت و فرمود: بر خیز و برو در خلوت دعا کن براى فرزندت که من از جدّم شنیدم که مى فرمود: دعاى مادر در حقّ فرزند مستجاب مى شود… به فرمایش شیخ (۲۲۴) ما تمام دروغ است .

شهادت عبداللّه بن مسلم بن عقیل رضى اللّه عنه

محمّد بن ابوطالب فرموده : اوّل کسى که از اهل بیت امام حسین علیه السّلام به مبارزت بیرون شد، عبداللّه بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود:

شعر :

اَلْیَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَ هُوَاءَبی

وَفِتْیَهً بادُواعلى دینِ النَّبِىٍِّّ

لَیْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا باِلْکَذِبِ

لکِنْ خِیارٌ وَ کِرامُ النَّسَبِ

مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْلِ النَّسَبِ

پس کارزار کرد و نود وهشت نفر را در سه حمله به درک فرستاد، پس ‍ عمروبن صبیح او را شهید کرد. رحمه اللّه (۲۲۵)
ابوالفَرَج گفته که مادرش رقیّه دختر امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السّلام بوده ، و شیخ مفید و طبرى روایت کرده اند که عَمروبن صبیح تیرى به جانب عبداللّه انداخت و عبداللّه دست خود را سپر پیشانى خود کرد آن تیر آمد و کف او را بر پیشانى او بدوخت ، عبداللّه نتوانست دست خود را حرکت دهد پس ملعونى دیگر نیزه بر قلب مبارکش زد و او را شهید کرد. (۲۲۶)

ابن اثیر گفته که فرستاد مختار جمعى را براى گرفتن زید بن رُقاد، و این زید مى گفت که من جوانى از اهل بیت امام حسین علیه السّلام را که نامش ‍ عبداللّه بن مسلم بود تیرى زدم در حالى که دستش بر پیشانیش بود و وقتى او را تیر زدم شنیدم که گفت : خدایا! این جماعت ما را قلیل و ذلیل شمردند، خدایا بکش ایشان را همچنان که کشتند ایشان ما را ؛ پس تیر دیگرى به او زده شد پس من رفتم نزد او دیدم او را که مرده است تیر خود را بر دل او زده بودم از دل او بیرون کشیدم و خواستم آن تیر را که بر پیشانیش جاى کرده بود بیرون آورم ، بیرون نمى آمد.وَ لَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الا خَرَ عَنْ جَبْهتِهِ حَتّى اَخَذْتُهُ وَ بَقِىَ النَّصْل پس پیوسته او را حرکت دادم تا بیرون آوردم چون نگاه کردم دیدم پیکان تیر در پیشانیش مانده و تیر از میان پیکان بیرون آمده .

بالجمله ؛ اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند زیدبن رقاد باشمشیر به سوى ایشان بیرون آمد، ابن کامل که رئیس لشکر مختار بود لشکر را گفت که او را نیزه و شمشیر نزنید بلکه او را تیر باران و سنگ باران نمائید، پس چندان تیر و سنگ بر او زدند که بر زمین افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالى که زنده بود و نمرده بود.(۲۲۷)

و بعضى از مورّخین گفته اند که بعد از شهادت عبداللّه بن مسلم آل ابوطالب جملگى به لشکر حمله آوردند، جناب سیّد الشهداء علیه السّلام که چنین دید ایشان را صیحه زد و فرمود:صَبْراً عَلَى المْوتِ یابَنى عمومتى .
هنوز از میدان بر نگشته بود که از بین ایشان محمّدبن مسلم به زمین افتاد و کشته شد. رضوان اللّه علیه ، و قاتل او ابومرهم اَزْدىّ و لقیط بن ایاس جهنى بود.(۲۲۸)

شهادت محمّد بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه

محمّدبن عبداللّه بن جعفر(رضى اللّه عنهم ) به مبارزت بیرون شد و این رجز خواند:

شعر :

اَشْکُو اِلَى اللّهِ مِنَ الْعُدْوانِ

فِعالَ قَوْمٍ فی الرَّدى عُمیانٍ

قَدْ بَدَّلُوا مَعالِمَ الْقُرْآنِ

وَ مُحْکَمَ التَّنْزیل وَ التّبْیانِ

وَ اَظْهَرُوا الْکُفْرِ مَعَ الّطغْیانِ (۲۲۹)

پس ده نفر را به خاک هلاک افکند، پس عامربن نَهْشَل تمیمى او را شهید کرد. ابوالفرج گفته که مادرش خَوْصا بنت حفصه از بکربن وائل است ، و سلیمان بن قِتّه اشاره به شهادت او کرده در مرثیه خود که گفته :

شعر :

وَسَمِىُّ النَّبِىِّ غُودِرَ فیهِمْ

قَدْ عَلَوْهُ بِصارِمٍ مَصْقُول

فَاِذا ما بَکیتُ عَیْنى فَجودى

بِدُموُعٍ تَسیلُ کُلَّ مَسیْلٍ (۲۳۰)

شهادت عون بن عبداللّه بن جعفر رضى اللّه عنه

قالَ الَّطَبَرى : فَاعْتَوَرَهُمُ النّاسُ مِنْ کُلِّ جانِبٍ فَحَمَلَ عَبْدُاللّهِ بْنِ قُطْنَهِ الطّایىّ ثُمَّ النَّبْهانىّ عَلى عَوْنِ بْنِ عبداللّه بن جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالِبٍ(رضى اللّه عنهم )(۲۳۱)

و در (مناقب ) است که عون به مبارزت بیرون شد و آغاز جدال کرد و این رجز خواند:

شعر :

اِنْ تُنْکِرونى فَاَنَا ابْنُ جَعْفَرٍ

شَهیدِ صِدْقٍ فىِ اْلجِنانِ اَزهَرٍ

یَطیُر فیها بِجَناحٍ اَخْضَرٍ

کَفى بِهَذا شَرَفاً فی الْمحشَرِ

پس قتال کرد و سه تن سوار و هیجده تن از پیادگان از مرکب حیات پیاده کرد، آخر الا مر به دست عبداللّه بن قُطْنَه شهید گردید. (۲۳۲)
ابوالفرج گفته که مادرش زینب عقیله دختر امیرالمؤ منین علیه السّلام بنت فاطمه بنت رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشد، و سلیمان بن قتَّه به او اشاره کرده در قول خود:

شعر :

وَ انْدُبى إ نْ بَکَیْتِ عَوْنا اَخاهُ

لَیْسَ فیما یَنوُبُهُمْ بخَذُولٍ

فَلَعَمْرى لَقَدْ اُصیبَ ذَوُو الْقُرْ

بى فَبَکى عَلَى الْمُصابِ الطَّویِل (۲۳۳)

(و فى الزّیاره الّتى زارَبِهَا اْلمُرْتَضى عَلَم اْلهُدى رحمه اللّه )

السَّلامُ عَلَیْکَ یاعَوْنَ عَبْدِاللّهِ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ اَبى طالب ، السّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ النّاشى فى حِجْرِ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلّم و الْمُقْتَدی بِاَخْلاقِ رَسُولِ اللّهِ وَ الذاَّبِّ عَنْ حَریمِ رَسُولِ اللّهِ صَبِیّاً وَالذّاَّئدِ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم مُباشِراً للِحُتوُفِ مُجاهِداً بالسُّیُوفِ قَبْلَ اَنْ یَقْوِىَ جِسْمُهُ وَ یَشْتَدَّ عَظْمُهَ یَبْلُغَ اَشُدَّهُ(اِلى اَنْ قالَ) فَتَقَرَّبْتَ وَ المنایا دانِیَهٌ وَ زَحَفْتَ وَ النَّفسُ مُطمْئِنَّهٌ طَیِّبَهٌ تَلْقى بِوْجْهِکَ بَوادِرَ السِّهامِ وَ تُباشْرُ بمُهْجَتِکَ حَدَّ اْلحِسامِ حَتَّى وَفَدْتَ اِلَى اللّهِ تَعالى بِاحْسَنِ عَمَلِ الخ .(۲۳۴)

شهادت عبدالرحمن بن عقیل

و دیگر از شهداء اهل بیت علیه السّلام عبدالرحمن بن عقیل است که به مبارزت بیرون شد و رجز خواند:

شعر :

اَبى ، عَقیلٌ فَاعْرفوُا مَکانى

مِنْ هاشِمٍ وَ هاشِمٌ اِخْوانى

کُهُولُ صِدْقٍ سادَهُ الاَْقرانِ

هذا حُسَیْنٌ شامِخُ اْلبُنْیانِ

وَ سَیّدُ الشَّیْبِ مَعَ الشُبّانِ

پس هفده تن از فُرْسان لشکر را به خاک هلاک افکند، آنگاه به دست عثمان بن خالد جُهَنى به درجه رفیعه شهادت رسید. (۲۳۵)
طبرى گفته که گرفت مختار در بیابان دو نفرى را که شرکت کرده بودند در خون عبدالرحمن بن عقیل و در برهنه کردن بدن او پس گردن زد ایشان را،آنگاه بدن نحسشان را به آتش سوزانید.
و دیگر جعفربن عقیل است رحمه اللّه که به مبارزت بیرون شد و رجز خواند:

شعر :

اَنَا اْلغُلامُ اْلاَبْطَحِىُّ الطالِبّى

مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ

وَنَحْنُ حَقّاً سادَهُ الذَّوائِبِ

هذا حُسَیْنٌ اَطْیَب اْلاَطایِبِ

پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانید و به دست بُشْرِ بن سَوْطِ هَمدانى به قتل رسید. (۲۳۶)

شهادت عبداللّه الاکبر بن عقیل

و دیگر عبداللّه الاکبر بن عقیل که عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به قتل رسانیدند. و محمّد بن مسلم بن عقیل رحمه اللّه را اَبو مَرهم اَزْدى و لَقیطْ بْن ایاس جُهنى شهید کرد.

شهادت عمر بن ابى سعید بن عقیل

و محمّدبن ابى سعید بن عقیل رحمه اللّه را لَقیط بن یاسر جُهنى به زخم تیر شهید کرد.
مؤ لف گوید: که بعد از شهادت جناب علىّ اکبر علیه السّلام ذکر شهادت عبداللّه بن مسلم بن عقیل شد، پس آنچه از آل عقیل در یارى حضرت امام حسین علیه السّلام به روایات معتبره شهید شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار مى رود، و سلیمان بن قَتَّه نیز عدد آنها را هفت تن ذکر کرده ، چنانچه گفته در مرثیه امام حسین علیه السّلام :

شعر :

عَینُ جُودی بِعَبْرهٍ وَ عَویلٍ

فَانْدُبى اِنْ بَکَیْتِ آلَ اَلرّسُولِ

سِتَّه کُلُّهُمْ لِصُلْبِ عَلِی

قَدْ اُصیبُوا وَسَبْعَهٌ لِعَقیلٍ

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن على بن ابى طالب علیهماالسّلام

شعر :

زبرج خیمه بر آمد چو قاسم بن حسن

سُهیل سر زده گفتى مگر زسمت یمن

زخیمگاه به میدان کین روان گردید

رخ چو ماه تمام و قدى چون سرو چمن

گرفت تیغ عدو سوز را به کف چو هلال

نمود در بر خود پیرهن به شکل کفن

قاسم بن الحسن علیهماالسّلام به عزم جهاد قدم به سوى معرکه نهاد، چون حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام نظرش بر فرزند برادر افتاد که جان گرامى بر کف دست نهاده آهنگ میدان کرده ، بى توانى پیش شد و دست به گردن قاسم در آورد و او را در بر کشید و هر دو تن چندان بگریستند که روایت وارد شده حَتّى غُشِىَ عَلَیْهِما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبید، حضرت مضایقه فرمود، پس قاسم گریست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس ‍ جناب قاسم علیه السّلام به میدان آمد در حالى که اشکش به صورت جارى بود و مى فرمود:

شعر :

اِنْ تُنْکرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَسَنِ

سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤ تَمَنِ

هذا حُسَیْنٌ کَالاَْسیِر اْلمُرْتَهَنِ

بَیْنَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ (۲۳۷)

پس کارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى ، سى و پنج تن را به درک فرستاد. حُمَیْد بن مسلم گفته که من در میان لشکر عمر سعد بودم پسرى دیدم به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازارى در برداشت و نَعْلَینى در پا داشت که بند یکى از آنها گسیخته شده بود و من فراموش نمى کنم که بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت : به خدا سوگند که من بر این پسر حمله مى کنم و او را به قتل مى رسانم ، گفتم : سُبحان اللّه ! این چه اراده است که نموده اى ؟ این جماعت که دور او را احاطه کرده اند از براى کفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است که خود را در خون او شریک کنى ؟ گفت : به خدا قسم که از این اندیشه بر نگردم ، پس اسب بر انگیخت و رو بر نگردانید تا آنگاه که شمشیرى بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شکافت پس قاسم به صورت بر روى زمین افتاد و فریاد برداشت که یا عمّاه ! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السّلام رسید تعجیل کرد مانند عقابى که از بلندى به زیر آید صفها را شکافت و مانند شیر غضبناک حمله بر لشکر کرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا کرد پس آن ملعون صیحه عظیمى زد. لشکر کوفه جنبش کردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السّلام بربایند همین که هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و کشته شد. پس چون گرد و غبار معرکه فرو نشست دیدند امام علیه السّلام بالاى سر قاسم است و آن جوان در حال جان کندن است و پاى به زمین مى ساید و عزم پرواز به اَعلْى علّییّن دارد و حضرت مى فرماید: سوگند به خداى که دشوار است بر عمّ تو که او را بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت کند اعانت نتواند و اگر اعانت کند ترا سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى که ترا کشتند. هذا یَوْمٌ وَ اللّهِ کَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاک برداشت و در بر کشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوى سراپرده روان گشت در حالى که پاهاى قاسم در زمین کشیده مى شد. پس او را برد در نزد پسرش على بن الحسین علیه السّلام در میان کشتگان اهل بیت خود جاى داد، آنگاه گفت : بارالها تو آگاهى که این جماعت ما را دعوت کردند که یارى ما کنند اکنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، اى داور داد خواه ! این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاک کن و پراکنده گردان و یک تن از ایشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان .
آنگاه فرمود: اى عموزادگان من !(۲۳۸) صبر نمائید اى اهل بیت من ، شکیبائى کنید و بدانید بعد از این روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهید دید.(۲۳۹)

مخفى نماند که قصّه دامادى جناب قاسم علیه السّلام در کربلا و تزویج او فاطمه بنت الحسین علیه السّلام را، صحّت ندارد ؛ چه آنکه در کتب معتبره به نظر نرسیده و بعلاوه آنکه حضرت امام حسین علیه السّلام را دو دختر بوده چنانکه در کتب معتبره ذکر شده ، یکى سکینه که شیخ طبرسى فرموده : سیّد الشّهداء علیه السّلام او را تزویج عبداللّه کرده بود و پیش از آنکه زفاف حاصل شود عبداللّه شهید گردید.(۲۴۰) و دیگر فاطمه که زوجه حسن مُثَنّى بوده که در کربلا حاضر بود چنانکه در احوال امام حسن علیه السّلام به آن اشاره شد، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود که جناب امام حسین علیه السّلام را فاطمه دیگر بوده گوئیم که او فاطمه صغرى است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسّلام عقد بست واللّه تعالى العالم .

شیخ اجلّ محدّث متتبّع ماهرثقه الا سلام آقاى حاج میرزا حسین نورى – نَوَّرَ اللّه مَرْقَدَهُ- در کتاب (لؤ لؤ و مرجان ) فرموده به مقتضاى تمام کتب معتمده سالفه مؤ لّفه در فنّ حدیث و اَنساب و سِیر نتوان براى حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام دختر قابل تزویج بى شوهرى پیدا کرد که این قضیه قطع نظر از صحّت و سقم آن به حسب نقل وقوعش ممکن باشد.
امّا قصّه زبیده و شهربانو و قاسم ثانى در خاک رى و اطراف آن که در السنه عوام دائر شده ، پس آن خیالات واهیه است که باید در پشت کتاب (رموز حمزه ) وسایر کتابهاى مجعوله نوشت ، و شواهد کذب بودن آن بسیار است ، و تمام علماى انساب متّفق اند که قاسم بن الحسن علیه السّلام عقب ندارد انتهى کلامه رفع مقامه .(۲۴۱)
بعضى از ارباب مَقاتل گفته اند که بعد از شهادت جناب قاسم علیه السّلام بیرون شد به سوى میدان ، عبداللّه بْن الحَسَن علیه السّلام و رَجَز خواند:

شعر :

اِنْ تُنْکِرُونى فَاَنَاَ ابْنُ حَیْدَرَهْ

ضْرغامُ آجامٍ(۲۴۲) وَ لَیْثٌ قَسْوَرَهْ

عَلَى الْاَعادى مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرهٍ

اَکیلُکُمْ بالسّیْف کَیْلَ السَّنْدَره (۲۴۳)

و حمله کرد و چهارده تن را به خاک هلاک افکند، پس هانى بن ثُبَیْت حضرمى بر وى تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت .(۲۴۴)
و ابوالفّرج گفته که حضرت ابوجعفر باقر علیه السّلام فرموده که حرمله بن کاهل اسدى او را به قتل رسانید.(۲۴۵)
مؤ لف گوید: که ما مَقْتَل عبداللّه را در ضمن مقتل جناب امام حسین علیه السّلام ایراد خواهیم کرد ان شاءاللّه تعالى .

شهادت ابوبکر بن حسن علیه السّلام

و ابوبکر بن الحسن علیه السّلام که مادرش اُمّ وَلَد بوده و با جناب قاسم علیه السّلام برادر پدر مادرى (۲۴۶) بود، عبداللّه بن عُقبه غَنَوىّ او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر علیه السّلام مروى است که عقبه غَنَوى او را شهید کرد، و سلیمان بن قَتّه اشاره به او نموده در این شعر:

شعر :

وَ عِنْدَ غَنِىٍّ قَطْرَهٌ مِنْ دِمائِنا

وَ فى اَسَدٍ اُخْرى تُعَدُّ وَ تُذْکَرُ

مؤ لّف گوید: که دیدم در بعضى مشجّرات نوشته بود ابوبکربن الحسن بن على بن ابى طالب علیه السّلام شهید گشت در طفّ و عقبى براى او نبود و تزویج نموده بود امام حسین علیه السّلام دخترش سکینه را به او و خون او در بنى غنى است .

شهادت اولاد امیرالمومنین علیه السّلام

جناب ابوالفضل العبّاس علیه السّلام چون دید که بسیارى از اهلبیتش ‍ شهید گردیدند رو کرد به برادران خود عبداللّه و جعفر و عثمان فرزندان امیرالمومنین علیه السّلام از خود امّ البنین و فرمود:
تَقَدَّموُا بِنَفسى اَنْتُمْ فَحاموُاعَنْ سَیِّدِ کُمْ حَتّى تَموُتوُا دُونَهُفَتَقَدَّموُا جَمیعاً فَصارُوا اَمامَ اْلحُسَیْنِ علیه السّلام یَقُونَهُمْ بِوُجُوهِهِمْ وَنُحُورِهِمْ؛یعنى جناب ابوالفضل علیه السّلام با برادران خویش فرمود: اى برادران من ! جان من فداى شماها باشد پیش بیفتید و بروید در جلو سیّد و آقایتان خود را سپر کنید و آقاى خود را حمایت کنید و از جاى خود حرکت نکنید تا تمامى در مقابل او کشته گردید. برادران ابوالفضل علیه السّلام اطاعت فرمایش ‍ برادر خود نموده تمامى رفتند در پیش روى امام حسین علیه السّلام ایستادند و جان خود را وقایه جان آن بزرگوار نمودند، و هر تیر و نیزه و شمشیر که مى آمد به صورت و گلوى خویش خریدند.

فَحَمَلَ هانىُ بْنُ ثُبَیْتِ الحَضْرَمِىِّ عَلى عبداللّه بْنِ عَلِىّ علیه السّلام فَقَتَلَهُ ثُمَّ حَمَلَ عَلى اَخیهِ جَعْفَربْن عَلِىّ علیه السّلام فَقَتَلَهُ اَیْضَاً وَرَمى یَزیدُ الاَصْبَحِىُ عُثْمانَ بْنَ عَلِىّ علیه السّلام بِسَهْمٍَفقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَج اِلَیْهِ فَاحْتَزَّ رَاْسَهُ و بَقَى اْلعبّاسُ بْنُ عَلِىّ قائماً اَمامَ اْلحُسَیْنِ یُقاتِلُ دُونَهُ و یَمیلُ مَعَهُ حَیْثُ مالَ حَتّى قُتِلَ. سلام اللّه علیه .

مؤ لّف گوید:این چند سطر که در مقتل اولاد امیرالمومنین علیه السّلام نقل کردم از کتاب ابوحنیفه دینورى بود(۲۴۷) که هزار سال بیشتر است آن کتاب نوشته شده ولکن در مقاتل دیگر است که عبداللّه بن على علیه السّلام تقّدم جست و رجز خواند:

شعر :

اَنا ابْنُ ذى النَّجْدَهِ و الاِفضالِ

ذاکَ علىُّ الخَیْر ذُوالْفِعالِ

سَیْفُ رسولِ اللّهِذوالنِّکالِ

فى کلِّ یَوْمٍ ظاهِرُ الاَهوالِ (۲۴۸)

پس کارزار شدیدى نمود تا آنکه هانى بن ثبیت حضرمى او را شهید کرد بعد از آنکه دو ضربت مابین ایشان ردّ و بدل شد. و ابوالفرج گفته که سن آن جناب در آن روز به بیست و پنج سال رسیده بود.(۲۴۹)
پس از آن جعفر بن على علیه السّلام به میدان آمد و رجز خواند:

شعر :

اِنّى اَنا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى

ابْنُ عَلِىّ الخَیْرِ ذُوالنَّوالِ

حَسْبى بعَمّى جَعْفَر وَ الْخالِ

اَحْمی حُسَیْناً ذِى النَّدىَ الْمِفْضالِ (۲۵۰)

هانى بن ثُبَیْت بر او حمله کرد و او را شهید نمود. و ابن شهر آشوب فرمود که خولى اصبحى تیرى به جانب او انداخت و آن بر شقیقه یا چشم او رسید.(۲۵۱) و ابو الَفرَج از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که خولى ، جعفر را شهید کرد.(۲۵۲)
پس عثمان بن على علیه السّلام به مبارزَت بیرون شد و گفت :

شعر :

اِنى اَنَا عُثْمانُ ذُوالْمَفاخِرِ

شَیْخى عَلِىُّ ذُوالْفِعالِ الطّاهِرِ

هذا حُسَیْنٌ سَیّدُ الا خایِرِ

وَ سَیّدُ الصّغارِ وَ الا کابِرِ(۲۵۳)

و کارزار کرد تا خولى اصبحى تیرى بر پهلوى او زد و او را از اسب به زمین افکند، پس مردى از (بنى دارم ) بر او تاخت و او را شهید ساخت رحمه اللّه و سر مبارکش را از تن جدا کرد و نقل شده که سن شریفش در آن روز به بیست و یک سال رسیده بود و وقتى که متولّد شده بود امیرالمومنین علیه السّلام فرمود که او را به نام برادر خود عثمان بن مَظْعون نام نهادم .

علت نام گذارى على علیه السّلام فرزندش را به نام (عثمان )

مؤ لف گوید: عثمان بن مظعون (به ظاء معجمه و عین مهمله ) یکى از اجلاء صحابه کبار و از خواصّ حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم است و حضرت او را خیلى دوست مى داشت و بسیار جلیل و عابد و زاهد بوده به حدّى که روزها صائم و شبها به عبادت قائم ، و جلالت شاءنش ‍ زیاده از آن است که ذکر شود، در ذى الحجّه سنه دو هجرى در مدینه طیبه وفات کرد، گویند او اوّل کسى است که در بقیع مدفون شد. و روایت شده که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بعد از مردن او، او را بوسید، و چون ابراهیم فرزند آن حضرت وفات کرد فرمود: ملحق شو به سلف صالحت عثمان بن مظعون .

سیّد سَمهُودى در (تاریخ مدینه ) گفته : ظاهر آن است که دختران پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم جمیعاً در نزد عثمان بن مظعون مدفون شده باشند؛ زیرا که حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم در وقت دفن عثمان بن مظعون سنگى بالاى سر قبرش براى علامت گذاشت و فرمود: به این سنگ نشان مى کنم قبر برادرم را و دفن مى کنم در نزد او هر کدام که بمیرد از اولادم انتهى .(۲۵۴)

شهادت ابوبکر بن على علیه السّلام

اسمش معلوم نشده ،(۲۵۵) مادرش لیلى بنت مسعود بن خالد است و در (مناقب ) گفته که به مبارزت بیرون شد و این رَجَز خواند:

شعر :

شَیْخى عَلِىٌ ذوالفِخارِ الاَطْوَلِ

مِنْ هاشِمِ الْخَیْرِ الْکَریمِ الْمُفْضِل (۲۵۶)

هذا حُسَیْنُ بْنُ النَّبِىّ الْمُرْسَلِ

عَنْهُ نُحامى بِالْحُسامِ الْمُصْقَلِ

تَفْدیهِ نَفسى مِنْ اَخٍ مُبَجَّلِ

و پیوسته جنگ کرد تا زحربن بدر و به قولى عُقْبَه غَنَوىّ او را شهید کرد(۲۵۷) رحمه اللّه و از مدائنى نقل شده که کشته او را در میانه ساقیه اى (۲۵۸) یافتند و ندانستند چه کسى او را به قتل رسانید.
سیّد بن طاوس رحمه اللّه روایت کرده که حسن مُثَنى در روز عاشورا مقابل عمویش امام حسین علیه السّلام کارزار کرد و هفده نفر از لشکر مخالفین به قتل رسانید و هیجده جراحت بر بدنش وارد آمد روى زمین افتاد، اسماء بن خارجه خویش مادرى او، او را به کوفه برد و زخمهاى او را مداوا کرد تا صحّت یافت سپس او را به مدینه حمل نمود.(۲۵۹)

شهادت طفلى از آل امام حسین علیه السّلام

ارباب مَقاتل گفته اند که طفلى از سراپرده جناب امام حسین علیه السّلام بیرون شد که دو گوشواره از دُرّ در گوش داشت و از وحشت و حیرت به جانب چپ و راست مى نگریست و چندان از آن واقعه هولناک در بیم و اضطراب بود که گوشواره هاى او از لرزش سر و تن لرزان بود. در این حال سنگین دلى که او را هانى بن ثُبَیت مى گفتند بر او حمله کرد و او را شهید نمود. و گفته اند که در وقت شهادت آن طفل شهربانو مدهوشانه به او نظر مى کرد و یاراى سخن گفتن و حرکت کردن نداشت لکن مخفى نماند که این شهربانو غیر والده امام زین العابدین علیه السّلام است ؛ چه آن مخدّره در ایّام ولادت فرزندش وفات کرد.

و ابوجعفر طبرى شهادت این طفل را به نحو اَبْسَط نوشته و ما عبارت او را بِعَیْنها در اینجا درج مى کنیم : رَوى اَبُو جَعْفَرِ الطَّبَرىُّ عنْ هشام الْکَلْبِىِّ قالَ: حدَّثَنى ابُوهُذَیْلٍ رَجُلٌ مِنَ السَّکُونِعَنْ هانِىِ بْنِ ثُبَیْتِ الْحَضْرَمِىِّ قالْ رَاَیْتُهُ جالِساً فى مَجْلِسِ الْحَضْرَمِیّینَ فى زَمانِ خالِدِبْنِ عبداللّه وهُوَ شَیْخ کَبیر قالَ: فَسَمِعْتُهُ وُهُوَ یَقولُ کُنْتُ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَیْنِ علیه السّلام قالَ: فَوَاللّهِ!اِنّى لَواقِفُ عاشِرُ عَشَرَهٍ لَیْسَ مِنّا رَجُلٌ الاّ عَلى فَرَسٍ وَقَدْ جالَتِ الْخَیْلُ و تَصَعْصَعَتْ اِذْخَرَجَ غُلامٌ مِنْ آل الْحُسَیْنِ علیه السّلام وَ هُوَ مُمْسِکٌ بِعُودٍ مِنْ تِلْکَ اَلْاَبْنِیهِ عَلَیْهِ اِزارٌ وَ قَمیصٌ وَ هُوَ مَذْعُور یَلْتَفِتُ یَمیناً وَ شِمالاً فَکَانّى اَنْظُرُ إ لى دُرَّتَینِ فى ذَبانِ کُلَّما الْتَفَتَ اِذْ اَقْبَلَ رَجُلٌ یَرْکُضُ حَتّى اِذا دَنى مِنْهُ مالَ عَنْ فَرَسِه ثُمَّ اقْتَصَد الْغُلامَ فَقَطَعهُ بِالسَّیْفِ قالَ هشامُ قالَ السَّکُونىّ هانى بْنِ ثُبَیْت هُو صاحِبُ الغُلامِ فلَمّا عُتِبَ عَلَیْهِ کَنّى عَنْ نَفْسِهِ.(۲۶۰)

شهادت حضرت ابوالفضل العبّاس علیه السّلام

حضرت عبّاس علیه السّلام که اکبر اولاد اُمُّالبَنین وپسر چهارم امیرالمؤ منین علیه السّلام بود و کُنْیَتش ابوالفضل و مُلَقّب به (سقّا)(۲۶۱) و صاحب لواى امام حسین علیه السّلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتى زیبا داشت که او راماه بنى هاشم مى گفتند و چندان جسیم و بلند بالا بود که بر پشت اسب قوى و فربه بر نشستى پاى مبارکش بر زمین مى کشیدى . او را از مادر و پدر سه برادر بود که هیچ کدام را فرزندنبود. ابوالفضل علیه السّلام ، اوّل ایشان را به جنگ فرستاد تا کشته ایشان را ببیند و ادراک اجر مصائب ایشان فرماید.

پس از شهادت ایشان به نحوى که ذکر شد بعضى از ارباب مقاتل گفته اند که چون آن جناب تنهائى برادر خود را دید به خدمت برادر آمده عرض ‍ کرد: اى برادر! آیا رخصت مى فرمائى که جان خود را فداى تو گردانم ؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گریه آمد و گریه سختى نمود، پس فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى چون تو نمانى کس با من نماند. ابوالفضل علیه السّلام عرض کرد: سینه ام تنگ شده و از زندگانى دنیا سیر گشته ام و اراده کرده ام که از این جماعت منافقین خونخواهى خود کنم . حضرت فرمود: پس الحال که عازم سفر آخرت گردیده اى ، پس طلب کن از براى این کودکان کمى از آب ، پس حضرت عبّاس علیه السّلام حرکت فرمود و در برابر صفوف لشکر ایستاد و لواى نصیحت و موعظت افراشت و هر چه توانست پند و نصیحت کرد و کلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نکرد.

لاجرم حضرت عبّاس علیه السّلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشکر دید به عرض برادر رسانید. کودکان این بدانستند بنالیدند و نداى العَطَش العَطَش در آوردند، جناب عبّاس علیه السّلام بى تابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت ومَشْگى برداشت و آهنگ فرات نمود شاید که آبى به دست آورد. پس چهار هزار تن که موکّل بر شریعه فرات بودند دور آن جناب را احاطه کردند و تیرها به چلّه کمان نهاده و به جانب او انداختند، جناب عبّاس علیه السّلام که از پستان شجاعت شیر مکیده چون شیر شمیده بر ایشان حمله کرد و رجز خواند:

شعر :

لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِالْمَوْتُ زَقَا(۲۶۲)

حَتّى اُوارى فى الْمصالیتِ(۲۶۳)لِقا

نَفْسى لِنَفْس الْمُصْطَفَى الطُّهْروَقا

انّى اَنَا الْعبّاس اَغْدُوا بِالسَّقا

ولا اَخافُ الشَّرَ یوْمَ الْمُلْتقى (۲۶۴)

و از هر طرف که حمله مى کرد لشکر را متفرّق مى ساخت تا آنکه به روایتى هشتاد تن را به خاک هلاک افکند، پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید چون از زحمت گیر و دار و شدّت عطش جگرش ‍ تفته بود خواست آبى به لب خشک تشنه خود رساند دست فرا برد و کفى از آب برداشت تشنگى سیّدالشهداء علیه السّلام و اهلبیت او را یاد آورد آب را از کف بریخت :

شعر :

پرکرد مَشْک و پس کفى از آب برگرفت

مى خواست تا که نوشد از آن آب خوشگوار

آمد به یادش از جگر تشنه حُسین

چون اشک خویش ریخت زکف آب و شد سوار

شد با روان تشنه زآب روان روان

دل پرزجوش و مشک به دوش آن بزرگوار

کردند حمله جمله بر آن شبل مرتضى

یک شیر در میانه گرگان بى شمار

یک تن کسى ندیده و چندین هزار تیر

یک گل کسى ندیده و چندین هزار خار

مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگى برهاند. لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبان بر آن منافقان حمله مى کرد و راه مى پیمود. ناگاه نوفل الا زرق و به روایتى زیدبن ورقاء کمین کرده از پشت نخلى بیرون آمد و حکیم بن طفیل او را معین گشت و تشجیع نمود پس تیغى حواله آن جناب نمود آن شمشیر بر دست راست آن حضرت رسید و از تن جدا گردید، حضرت ابوالفضل علیه السّلام جلدى کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد و این رجز خواند:

شعر :

واللّهِ اِنْ قَطَعْتُمُ یَمینى

اِنّى اُحامى اَبَداً عَنْ دینى

وعَنْ اِمامٍ صادِقِ الیَقین

نَجْلِ النَّبِىّ الطّاهِرِ الاَمینِ

پس مقاتله کرد تا ضعف عارض آن جناب شد، دیگر باره نوفل و به روایتى حکیم بن طفیل لعین از کمین نخله بیرون تاخت و دست چپش ‍ را از بند بینداخت ، جناب عبّاس علیه السّلام این رجز خواند:

شعر :

یانَفْسُ لا تَخْشَی منَ الْکُفّارِ

واَبْشِرى بِرَحْمَهِ الْجَبّارِ

مع النَّبِىّ السَّیّدِ الْمخْتارِ

قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیهِمْ یَسارى

فَاَصْلِهِمْ یا رَبِّ حَرَّ النّارِ(۲۶۵)

و مشک را به دندان گرفت و همّت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیرى بر مشک آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب در افتاد.

شعر :

عمُّوهُ بِالنَّبْلَ وَالسُّمْرِ الْعَواسِل والْ‍

‍بَیْض الْفَواصِلِ مِنْ فَرْقٍ اِلى قَدَمٍ

فَخَرَّ لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْیَدَیْنِ لَهُ

مِنْ کُلِّ مَجْدٍ یَمینٌ غَیْرَ مُنْجَذِمٍ

پس فریاد برداشت که اى برادر، مرا دریاب به روایت (مناقب )(۲۶۶) ملعونى عمودى از آهن بر فرق مبارکش زد که به بال سعادت به ریاض جنّت پرواز کرد.
چون جناب امام حسین علیه السّلام صداى برادر شنید، خود را به او رسانید دید برادر خود را کنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاى مقطوع بگریست و فرمود: اَلا نَ اِنْکَسَرَ ظَهْرى وقَلَّتْ حیلَتى .
اکنون پشت من شکست و تدبیر و چاره من گسسته گشت و به روایتى این اشعار انشاء فرمود:

شعر :

تَعَدَّیْتُمُ یا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْیِکُمْ

وَخالَفْتُمُوا دینَ النَّبِىِّ مُحَمَّدٍ

اَماکانَ خَیْرُ الرُّسُلِ وَصّاکُمُ بنا

اَمانَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِىّ الْمُسَدَّدِ

اَماکانَتِ الزَّهراءُ اُمِّىَ دُونَکُمْ

اَماکانَ مِنْ خَیْرِ الْبَریَّهِ اَحْمَدُ

لُعِنْتُم وَ اُخْزیتُمْ بِماقَدْ جَنَیْتُمُ

فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّنارٍ تُوَقَّدُ(۲۶۷)

در حدیثى از حضرت سیّد سجاد علیه السّلام مروى است که فرمودند: خدا رحمت کند عمویم عبّاس را که برادر را بر خود ایثار کرد و جان شریفش را فداى او نمود تا آنکه در یارى او دو دستش را قطع کردند و حقّ تعالى در عوض دو دست او دو بال به او عنایت فرمود که با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز مى کند و از براى عبّاس علیه السّلام در نزد خداى منزلتى است در روز قیامت که مغبوط جمیع شهداء است و جمیع شهداء را آرزوى مقام اوست .(۲۶۸)

نقل شده که حضرت عبّاس علیه السّلام در وقت شهادت سى و چهار ساله بود و آنکه اُمُّ الْبنَین مادر جناب عبّاس علیه السّلام در ماتم او و برادران اعیانى او بیرون مدینه در بقیع مى شد و در ماتم ایشان چنان ندبه و گریه مى کرد که هر که از آنجا مى گذشت گریان مى گشت . گریستن دوستان عجبى نیست ، مروان بن الحکم که بزرگتر دشمنى بود خاندان نبوّت را چون بر امّ البنین عبور مى کرد از اثر گریه او گریه مى کرد!(۲۶۹)
این اشعار از امّ البنین در مرثیه حضرت ابوالفضل علیه السّلام و دیگر پسرانش نقل شده :

شعر :

یامَنْ رَاَى العبّاس کَرَّعَلى جَماهیرِالنَّقَدِ

وَ وَراهُ مِنْ ابْناءِ حیْدرَکُلُّ لیْثٍ ذى لَبَدٍ

اُنْبِئْتُ اَنَّ ابْنى اُصیبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ یَدٍ

وَ یْلى عَلى شِبْلى اَمالَ بِراْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

لَوْکانَ سَیْفُکَ فى یَدَیْکَ لَمادَنى مِنْهُ اَحَدٌ

وَلها اَیْضاً.

شعر :

لا تَدْ عُونّى وَیْکِ اُمّ اَلْبنینَ

تُذَکّرینى بِلُیُوثِ العَرینِ

کانَتْ بَنُونَ لى اُدْعى بِهِمْ

وَاْلَیوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنینِ

اَرْبعَهٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبى

قَدْ وَاصَلوُا الْمَوتَ بِقَطْعِ الْوَتینِ

تَنازَعَ الخِرْصانُ اَشْلابَهُمْ

فَکُلُّهُمْ اَمْسى صریعاً طَعین

یا لَیْتَ شِعْرى اَکما اَخْبرَوُا

بِاَنَّ عبّاساً قَطیعُ الَیمینِ

بدان که در (فصل مراثى ) بیاید ان شاء اللّه اشعارى در مرثیه حضرت ابوالفضل علیه السّلام ، و شایسته است در اینجا این چند ذکر شود:

شعر :

وَمازالَ فى حَرْبِ الطُّغاهِ مُجاهِداً

اِلى اَن هَوى فَوْقَ الصَّعید مُجدَّلاً

وَقدْ رَشَقوُهُ بِالِنّبالِوخَرَّقوُا

لَهُ قِرْبَهَ اْلماءِ الذَى کانَ قَدْمَلاً

فَنادى حُسَیْناً والدّموُعُ هَوامِلُ

اَیَابن اَخى قَدْخابَ ما کنْتُ آملاً

عَلَیْکَ سَلامُ اللّهِ یَابْنَ مُحَمَّد

عَلَى الرَّغْمِ مِنّى یا اَخى نَزَلَ اْلبَلا

فَلمّارَاهُ السِّبْطُ مُلْقىً عَلَى الثَّرى

یُعالِجُ کَرْبَ المْوتِ وَ الدَّمْعُ اُهْمِلا

فَجاء اِلَیْهِ واْلفُوادُ مُقَرَّحٌ

وَنادى بِقَلْبٍ باْلهُمُوم قَدِامْتَلا

اَخى کُنْتَ عَوْنى فى اْلاُمُورِ جَمیعِها

اَبَا الفَضْل یا مَنْ کانَ لِلنَّفْس باذِلاً

یَعِزُّ عَلَیْنا اَنْ نَراکَ عَلَى الثَّرى

طَریحاً وَ مِنْکَ الْوَجْهُ اَضْحى مُرَمَّلاً

در بیان مبارزت حضرت ابى عبد اللّه الحسین ع و شهادت آن مظلوم

از بعضى ارباب مَقاتل نقل است که چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام نظر کرد هفتاد و دو تن از یاران و اهل بیت خود را شهید و کشته بر روى زمین دید عازم جهاد گردید، پس به جهت وداع زنها رو به خیمه کرد و پرد گیان سرادق عصمت را طلبید و ندا کرد: اى سکینه ، اى فاطمه ، اى زینب ، اى امّ کلثوم ! عَلَیْکُنَّ مِنّى السَّلامُ:

شعر :

سرگشته بانوان سراپرده عفاف

زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه

آن سر زنان به ناله که شد حال ما زبون

و ین موکنان به گریه که شد روز ما تباه

فَقُمْنَ وَاَرْسَلْنَ الّدُمُوُعَ تَلَهُّفاً

وَاَسْکَنَّ مِنْهُ الذَّیْلَ منْتَحِباتٍ

اِلى اَیْنَ یَاْبنَ اْلمُصطَفى کوْکَبَ الدُّجى

وَ یا کَهْفَ اَهْلِ اْلبَیْتِ فى الاَْزَماتِ

فَیا لَیْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَرى

وَ یا لَیْتَنالَمْ نَمْتَحِنْ بِحَیاتٍ

فَمَنْ لِلْیَتامى اِذْتَهَدَّمَ رُکْنُهُمْ

وَ مَنْ لِلْعُذارى عِنْدَ فَقْدِ وُلاهٍ

پس سکینه عرض کرد: یا اَبَه !اسْتَسْلَمْتَ لِلْموْتِ؟ اى پدر! آیا تن به مرگ داده اى ؟ فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد کسى که یاور و معینى ندارد! عرض کرد: ما را به حرم جدّمان بازگردان ، حضرت در جواب بدین مثل تمثّل جست :هَیْهاتَ لَوتُرِکَ اْلقَطالَنامَ؛

اگر صیّاد از مرغ قَطا دست بر مى داشت آن حیوان در آشیانه خود آسوده مى خفت . کنایت از آنکه این لشکر دست از من نمى دارند، و نمى گذارند که شما را به جائى بَرَم ، زنها صدا به گریه بلند کردند، حضرت ایشان را ساکت فرمود. و گویند که آن حضرت رو به امّ کلثوم نمود و فرمود: اوُصیکِ یا اُخَیَّهُ بِنَفْسِکِ خَیْراً وَ اِنّى بارِزٌ اِلى هؤُلاءِ القَوْم .(۲۷۰)

مؤ لّف گوید: که مصائب حضرت امام حسین علیه السّلام تمامى دل را بریان ودیده را گریان مى کند لکن مصیبت وداع شاید اثرش زیادتر باشد خصوص آن وقتى که صبیان و اطفال کوچک از آن حضرت یا از بستگانش که به منزله اولاد خود آن حضرت بودند دور او جمع شدند و گریه کردند.

و شاهد بر این آن است که روایت شده چون حضرت امام حسین علیه السّلام به قصر بَنى مُقاتل رسید و خیمه عبیداللّه بن حُرّ جُعْفى را دید، حَجّاج بن مسروق را فرستاد به نزد او و او را طلبید و او نیامد خود حضرت به سوى او تشریف برد.از عبیداللّه بن حُرّ نقل است که وارد شد بر من حسین علیه السّلام و محاسنش مثل بال غُراب سیاه بود، پس ندیدم احدى را هرگز نیکوتر از او نه مثل او کسى را که چشم را پر کند، و رقّت نکردم هرگز مانند رقّتى که بر آن حضرت کردم در وقتى که دیدم راه مى رفت و صِبیانش در دورش بودند. انتهى .

و مؤ ید این مقال حکایت میرزا یحیى ابهرى است که درعالم رؤ یا دید علاّمه مجلسى رحمه اللّه در صحن مطّهر سیّد الشهّداء علیه السّلام در طرف پایین پا در طاق الصّفا نشسته مشغول تدریس است ، پس مشغول موعظه شد و چون خواست شروع در مصیبت کند کسى آمد و گفت حضرت صدّیقه طاهره علیهاالسّلام مى فرماید:
اُذْکُرِ اْلمَصاَّئبَ اْلمُشْتَمِلَه عَلى وِداعِ وَلَدِى الشَّهیدِ؛ یعنى ذکر بکن مصائبى که مشتمل بر وداع فرزند شهیدم باشد. مجلسى نیز مصیبت وداع را ذکر کرد و خلق بسیارى جمع شدند و گریه شدیدى نمودند که مثل آن را در عمر ندیده بودم .(۲۷۱)

فقیر گوید: که در همان مبشره نومیّه است که حضرت امام حسین علیه السّلام با وى فرمود:
قُولوُالاَ وْلیائِنا وَاُمَنائِنا یَهْتَمُّونَ فى اِقامَهِ مَصاَّئِبِنا؛ یعنى بگویید به دوستان و اُمناى ما که اهتمام بکنند در اقامه عزا و مصیبتهاى ما.
بالجمله ؛از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت است که امام حسین علیه السّلام در روز شهادت خویش طلبید دختر بزرگ خود فاطمه را وعطا فرمود به او کتابى پیچیده و وصیّتى ظاهره وجناب على بن الحسین علیه السّلام مریض بود و فاطمه آن کتاب را به على بن الحسین علیه السّلام داد پس آن کتاب به ما رسید.

در (اثبات الوصیّه ) است که امام حسین علیه السّلام حاضر کرد على بن الحسین علیه السّلام را و آن حضرت علیل بود پس وصیّت فرمود به او به اسم اعظم و مورایث انبیاء علیهماالسّلام و آگاه نمود او را که علوم و صُحُف و مَصاحف و سلاح را که از مواریث نبوّت است نزد اُمّ سَلَمَه (رضى اللّه عنها) گذاشته و امر کرده که چون امام زین العابدین علیه السّلام برگردد به او سپارد.(۲۷۲)

در (دعوات راوندى ) از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام روایت کرده که فرمود: پدرم مرا در بر گرفت و به سینه خود چسبانید در آن روز که کشته شد والدِّماَّءُ تَغْلی و خونها در بدن مبارکش جوش مى خورد، و فرمود: اى پسر من ! حفظ کن از من دعائى را که تعلیم فرمود آن را به من فاطمه علیهاالسّلام و تعلیم فرمود به او رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و تعلیم نمود به آن حضرت جبرئیل از براى حاجت مهم و اندوه و بلاهاى سخت که نازل مى شود و امر عظیم و دشوار و فرمود بگو:
بِحَقِّ یس وَاْلقُرآنِ اْلحَکیمِ وَبِحَقِّ طه واْلقُرآن الْعَظیمِ یا مَنْ یَقْدرُ عَلى حَوائجِ السّائِلینَ یا مِنْ یَعْلَمُ ما فىِ الضَّمیرَ یا مُنَفّسَ عَنِ اْلمَکْروُبینَ یا مُفَرّجَ عَنِ اْلَمغْمُومینَ یا راحِمَ الشَّیْخِ اْلکَبیرِ یا رازِقَ الطِّفْلَ الصَّغیرِ یا مَنْ لایَحْتاجُ اِلَى التَّفْسی رِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدً وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افعَلْ بى کَذا وَ کَذا.(۲۷۳)

در (کافى ) روایت شده که حضرت امام زین العابدین علیه السّلام وقت وفات خویش حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام را به سینه چسبانید و فرمود: اى پسر جان من ! وصیّت مى کنم ترا به آنچه که وصیّت کرد به من پدرم هنگامى که وفاتش حاضر شد و فرمود این وصیّت را پدرم به من نموده فرمود:
یابُنَىَّ اِیّاکَ وَظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إ لا اللّهُ.
اى پسر جان من ! بپرهیز از ظلم بر کسى که یاورى و دادرسى ندارد مگر خدا.(۲۷۴)

راوى گفت : پس حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به نفس نفیس عازم قتال شد. امام زین العابدین علیه السّلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بى کس دید با آنکه از ضعف و ناتوانى قدرت برداشتن شمشیر نداشت راه میدان پیش گرفت ، امّ کلثوم از قفاى او ندا در داد که اى نور دیده بر گرد، حضرت سجاد علیه السّلام فرمود که اى عمّه دست از من بردار و بگذار تا پیش روى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم جهاد کنم ، حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام به امّ کلثوم فرمود که باز دار او را تا کشته نگردد و زمین از نسل آل محمّد علیهماالسّلام خالى نماند.

بالجمله ؛ امام حسین علیه السّلام در چنین حال از محبّت امّت دست باز نداشت و همى خواست بلکه تنى چند به راه هدایت در آید و از آن گمراهان روى برتابد. لاجرم ندا در داد که آیا کسى هست که ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بگرداند؟ آیا خدا پرستى هست که در باب ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسى هست که امید ثواب از خدا داشته باشد و به فریاد ما برسد؟ آیا معینى و یاورى هست که به جهت خدا یارى ما کند؟ زنها که صداى نازنینش را شنیدند به جهت مظلومى او صدا را به گریه و عویل بلند کردند.(۲۷۵)

در بیان شهادت طفل شیر خوار

پس حضرت بر در خیمه آمد و به جناب زینب علیهماالسّلام فرمود: کودک صغیرم را به من سپارید تا او را وداع کنم ، پس آن کودک معصوم را گرفت و صورت به نزدیک او برد تا او را ببوسد که حرمله بن کاهل اسدى لعین تیرى انداخت و بر گلوى آن طفل رسید و او را شهید کرد. و به این مصیبت اشاره کرده شاعر در این شعر:

شعر :

و مُنْعَطِف اَهْوى لِتَقْبیلِ طِفْلِهِ

فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَراً

پس آن کودک را به خواهر داد، زینب علیهاالسّلام او را گرفت و حضرت امام حسین علیه السّلام کفهاى خود را زیر خون گرفت همین که پر شد به جانب آسمان افکند و فرمود: سهل است بر من هر مصیبتى که بر من نازل شود زیرا که خدا نگران است .
سبط ابن جوزى در (تذکره ) از هشام بن محمّد کلبى نقل کرده که چون حضرت امام حسین علیه السّلام دید که لشکر در کشتن او اصرار دارند قرآن مجید را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در میان لشکر ندا کرد:
بَیْنى وَبَیْنَکُمْ کِتابُ اللّهِ وَجَدّى محمّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله و سلّم .
اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانید آیا پسر دختر پیغمبر شما نیستم ؟ آیا به شما نرسید قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن علیه السّلام : هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ؟(۲۷۶)
در این هنگام که با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود که از شدّت تشنگى مى گریست ، حضرت آن کودک را بر دست گرفت و فرمود:
یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشکر! اگر بر من رحم نمى کنید پس براین طفل رحم کنید؛ پس مردى از ایشان تیرى به جانب آن طفل افکند و او را مذبوح نمود. امام حسین علیه السّلام شروع کرد به گریستن و گفت : اى خدا! حکم کن بین ما و بین قومى که خواندند ما را که یارى کنند بر ما پس کشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد که بگذار او را یا حسین که از براى او مرضع یعنى دایه اى است در بهشت .(۲۷۷)
در کتاب (احتجاج )مسطور است که حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودى در زمین کند و آن کودک را به خون خویش آلوده کرد پس ‍ او را دفن نمود.(۲۷۸)
طبرى از حضرت ابوجعفر باقر صلى اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرد که تیرى آمد رسید بر گلوى پسرى از آن حضرت که در کنار او بود پس آن حضرت (۲۷۹) مسح مى کرد خون را بر او و مى گفت : الَلّهَمَّ(۲۸۰) احْکُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمٍ دَعَوْنا لِیَنْصُرُونا فَقَتَلُونا!؟
پس امر فرمود آوردند حَبْره اى و آن جامه اى است یمانى آن را چاک کرد و پوشید پس با شمشیر به سوى کارزار بیرون شد. انتهى .(۲۸۱)
بالجمله ؛چون از کار طفل خویش فارغ شد سوار بر اسب شد و روى به آن منافقان آورد و فرمود:

شعر :

کَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْمًا رَغِبوُا

عَنْ ثَوابِ اللّهِ رَبِّ الثَقَلَیْنِ

قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِیّاً وَابْنَهُ

حَسَنَ الخَیرِ کَریمَ الاَْبَوَیْنِ

حَنَقاًمِنْهُمْ وَقالُوا اَجْمِعُوا

اُحْشُرُوا النَّاسَ اِلى حَرْبِ الْحُسَیْنِ

الابیات (۲۸۲).
پس مقابل آن قوم ایستاد و در حالتى که شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانى دنیا شسته و یک باره دل به شهادت و لقاى خدا بسته و این اشعار را قرائت مى فرمود:

شعر :

اَنَا ابْنُ علی الّطُهْرِ مِنْ آلِ هاشمٍ

کَفانى بِهذا مَفْخَرًا حینَ اَفْخَرُ

وَجَدّى رَسُولُ اللّهِ اَکْرَمُ مَنْ مَشى

وَ نَحْنُ سِراجُ اللّهِ فىِ الْخَلْقِ یَزْهَرُ

وَ فاطِمُ اُمّى مِنْ سُلالَهِ اَحْمَدَ

وَ عَمّى یُدْعى ذا الْجَناحَیْنِ جَعْفَرُ

وَ فینا کِتابُ اللّهِ اُنْزِلَ صادِقاً

وَفینَاالْهُدى وَ الْوَحىُ بِالْخَیْرِ یُذْکَرُ

وَنَحْنُ اَمانُ اللّهِ لِلنّاس کُلِّهِمْ

نُسِرُّ بِهذا فىِ الاَْنامِ وَ نُجْهِرُ

وَنَحْنُ ولاهُ الْحَوْضِ نَسْقى وُلا تِنا

بکاْسِ رسولِ اللّهِ مالَیْسَ یُنْکَرُ

وَشیعَتُنا فىِ النّاسَ اَکْرَمُ شیعَهٍ

وَمُبْغِضُنا یَوْمَ الْقِیامَهِ یَخْسَرُ(۲۸۳)

پس مبارز طلبید و هر که در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاک هلاک مى افکند تا آنکه کشتار عظیمى نمود و جماعت بسیار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، دیگر کسى جرئت میدان آن حضرت نکرد.
پس حمله بر میمنه نمود و فرمود:

شعر :

الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ

وَالْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّارِشعر :

پس آن جناب حمله بر میسره کرد و فرمود:

شعر :

اَنَا الْحُسَیْنُ بَنْ عَلِی

آلَیْتُ اَنْ لا اَنْثَنی

اَحْمی عَیالاتِ اَبی

امْضی عَلى دین النّبی (۲۸۴)

بعضى از رُوات گفته : به خدا قسم ! هرگز مردى را که لشکرهاى بسیار او را احاطه کرده باشند و یاران و فرزندان او را به جمله کشته باشند و اهل بیت او را محصُور و مستاءصل ساخته باشند، شجاعتر و قوىّ القلب تر از امام حسین علیه السّلام ندیدم ؛ چه تمام این مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگى و کثرت حرارت و بسیارى جراحت و با وجود اینها، گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هیچ گونه آلایش ‍ تزلزل در ساخت وجودش راه نداشت و با این حال مى زد و مى کُشت ، و هنگامى که اَبطال رِجال بر او حمله مى کردند چنان بر ایشان مى تاخت که ایشان چون گلّه گرگ دیده مى رمیدند و از پیش روى آن فرزند شیر خدا مى گریختند، دیگر باره لشکر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس آن حضرت بر آن لشکر انبوه حمله مى افکند که مانند جَراد مُنْتَشر از پیش او متفرّق و پراکنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت . پس ، از قلب لشکر روى به مرکز خویش مى نمود کلمه مبارکه لاحَوْلَ وَلا قوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود.(۲۸۵)

مؤ لف گوید: شایسته است در این مقام کلام (جیمز کار گرن ) هندوى هندى را در شجاعت امام حسین علیه السّلام نقل کنیم :
شیخ مرحوم در (لؤ لؤ و مرجان ) از این شخص نقل کرده که کتابى در تاریخ چین نوشته به زبان اُردو که زبان متعارف حالیه هند است و آن را چاپ کردند، در جلد دوّم در صفحه ۱۱۱ چون به مناسبتى ذکرى از شجاعت شده بود این کلام که عین ترجمه عبارت اوست در آنجا مذکور است :

(چون بهادرى و شجاعت رستم مشهور زمانه است لکن مردانى چند گذشته که در مقابلشان نام رُستم قابل بیان نیست ؛ چنانچه حسین بن على علیهماالسّلام که شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدّم یافته ؛ چرا که شخصى که در میدان کربلا بر ریگ تفته با حالات تشنگى و گرسنگى مردانگى به کار برده باشد به مقابل او نام رستم کسى آرد که از تاریخ واقف نخواهد بود. قلم که را یارا است که حال حسین علیه السّلام بر نگارد، و زبان که را طاقت که مدح ثابت قدمى هفتاد و دو نفر در مقابله سى هزار فوج شامى کوفى خونخوار و شهادت هر یک را چنانچه باید ادا نماید، نازک خیالى کجا این قدر رسا است که حال و دلهاى آنها را تصویر کند که بر سرشان چه پیش آمد از آن زمانى که عمر سعد با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانى که شمر سرا قدس را از تن جدا کرد. مثل مشهور است که دواى یک ، دو باشد یعنى از آدم تنها کار بر نمى آید تا دوّمى برایش مدد کار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نیست که در حقّ کسى گفته شود که فلان کس را دشمن از چهار طرف گیر کرده است مگر حسین علیه السّلام را با هفتاد و دو تن ، هشت قسم دشمنان تنگ کرده بودند با وجود آن ثابت قدمى را از دست ندادند، چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج یزید بود که بارش نیزه و تیرشان مثل بادهاى تیره طوفان ظلمت برانگیخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود که نظیرش در زیر فلک صورت امکان نپذیرفته ، گفته مى توان شد که تمازت و گرمى عرب غیر از عرب یافت نمى تواند شد. دشمن ششم ریگ تفتیده میدان کربلا بود که در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاکستر تنور گرم سوزنده و آتش افکن بود بلکه دریاى قهّارى مى توان گفت که حبابهایش آبله هاى پاى بنى فاطمه بودند، واقعى دو دشمن دیگر که از همه ظالمتر یکى تشنگى و دوّم گرسنگى مثل همراهى دغاباز ساعتى جدا نبودند، خواهش و آرزوى این دو دشمن همان وقت کم مى شد که زبانها از تشنگى چاک چاک مى گردیدند. پس کسانى که در چنین معرکه هزارها کفّار را مقابله کرده باشند بهادرى و شجاعت بر ایشان ختم است .(۲۸۶)

تمام شد محل حاجت از کلام متین این هندوى بت پرست که به جاى خال مشکین دلربائى است در رخسار سفید کاغذ و سزاوار که در ستایش ‍ او گفته شود: (به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را).

رجَعَ الْکَلامُ اِلى سِیاقِهِ الاَْوَّل :
ابن شهر آشوب و غیره نقل کرده اند که آن حضرت یکهزار و نُهصد و پنجاه تن از آن لشکر را به دَرَک فرستاده سواى آنچه را که زخمدار و مجروح فرموده بود. این وقت ابن سعد لعین بدانست که در پهن دشت آفرینش هیچ کس را آن قوّت و توانائى نیست که با امام حسین علیه السّلام کوشش کند و اگر کار بدین گونه رود آن حضرت تمام لشکر را طعمه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت :

واى بر شما! آیا مى دانید که با که جنگ مى کنید و با چه شجاعتى رزم مى دهید این فرزند اَنْزَع البَطین غالب کلّ غالب على بن ابى طالب علیه السّلام است ، این پسر آن پدر است که شجاعان عرب و دلیران روز گار را به خاک هلاک افکنده . همگى همدست شوید و از هر جانب براو حمله آرید:

شعر :

اَعْیاهُمْ اَنْ یَنالوُهُ مُبارَزَهً

فَصَوَّبُوا الرَّاْىَ لَمّا صَعَّدُوا الفِکَرا

اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فىِ الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

السَّیْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطِّىَّ وَ الحَجَرا

پس آن لشکر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان که عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تیرها بر کمان نهادند و به سوى آن حضرت رها کردند.

پس دور آن غریب مظلوم را احاطه کردند و مابین او و خِیام اهل بیت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته . حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود که اى شیعیان ابوسفیان ! اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمى ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود کنید؛ زیرا که شما عرب مى باشید. یعنى عرب غیرت و حمیّت دارد. شمر بى حیا روبه آن حضرت کرد و گفت : چه مى گوئى اى پسر فاطمه ؟ فرمود: مى گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى کنم و شما با من نبرد مى کنید، زنان را چه تقصیر و گناه است ؟ پس منع کنید سرکشان خود را که متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام . شمر صیحه در داد که اى لشکر از سراپرده این مرد دور شوید که کفوّى کریم است و قتل او را مهیّا شوید که مقصود ما همین است .

پس سپاهیان بر آن حضرت حمله کردند و آن جناب مانند شیر غضبناک در روى ایشان در آمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاک مى افکند که باد خزان برگ درختان را، و به هر سو که روى مى کرد لشکریان پشت مى دادند. پس ، از کثرت تشنگى راه فرات در پیش گرفت ، کوفیان دانسته بودند که اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از این بکوشد و بکشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى کردند و او را برمى گردانیدند، اَعْور سلمى و عمروبن حجّاج که با چهار هزار مرد کماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند که حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان بر ایشان حمله مى افکند و صفوف لشکر را بشکافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت ؛ حضرت فرمود که تو تشنه و من نیز تشنه ام به خدا قسم که آب نیاشامم تا تو بیاشامى ، کَاَنَّه اسب فهم کلام آن حضرت کرد، سر از آب برداشت یعنى در شُرب آب من بر تو پیشى نمى گیرم ، پس حضرت فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و کفى آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد که ناگاه سوارى فریاد برداشت که اى حسین تو آب مى نوشى و لشکر به سراپرده ات مى روند و هتک حرمت تو مى کنند.
چون آن معدن حمیّت و غیرت این کلام را از آن ملعون شنید آب از کف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشکر حمله کرد تا به سرا پرده خویش رسید معلوم شد که کسى متعرّض خِیام نگشته و گوینده این خبر مَکرْى کرده بوده . پس دگر باره اهل بیت را وداع گفت ، اهل بیت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شکسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد که ایشان به چه حالت بودند و هیچ کس نتواند که صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.

شعر :

من از تحریر این غم ناتوانم

که تصویرش زده آتش به جانم

ترا طاقت نباشد از شنیدن

شنیدن کى بود مانند دیدن

بالجمله ؛ ایشان را وداع کرد و به صبر و شکیبائى ایشان را وصیّت نمود و فرمان داد تا چادر اسیرى بر سر کنند و آماده لشکر مصیبت و بلا گردند، و فرمود بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت کند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر کند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و کرم مُزد و عوض کرامت فرماید، پس زبان به شکوه مگشائید و سخنى مگوئید که از مرتبت و منزلت شما بکاهد، این سخنان بفرمود و روبه میدان نمود.
شاعر در این مقام گفته :

شعر :

آمد به خیمگاه و وداع حرم نمود

بر کودکان نمود به حسرت همى نگاه

این را نشاند در بر و بر رخ فشانداشک

آن را گذاشت بر دل و از دل کشیده آه

در اهل بیت شور قیامت به پا نمود

و ز خیمگاه گشت روان سوى حربگاه

او سُوى رزمگاه شد و در قفاى او

فریاد وا اخاه شد و بانگ وا اَباه

پس عنان مرکب به سوى میدان بگردانید و بر صف لشکر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از کشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهان آن منافقان را بر زمین مى ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجّار را با خاک معرکه مى ریخت و مى آمیخت ، لشکر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارک خود مى خرید و از کثرت خدنگ که بر چشمه هاى زره آن حضرت نشست سینه مبارکش چون پشت خارپشت گشت .

و به روایت منقوله از حضرت باقر علیه السّلام زیاده از سیصد و بیست جراحت یافت و زیادتر نیز روایت شده و جمیع آن زخمها در پیش روى آن حضرت بود، در این وقت حضرت از بسیارى جراحت و کثرت تشنگى و بسیارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت کرده باشد که ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت ، آن سنگ بر جبین مبارکش رسید و خون از جاى او بر صورت نازنینش جارى گردید. حضرت جامه خویش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاک کند که ناگاه تیرى که پیکانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مبارکش و به قولى بر دل پاکش رسید و آن سوى سر به در کرد و حضرت در آن حال گفت :
بِسْمِ اللّهِ وَ باللّهِ وَ عَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.

آنگاه رو به سوى آسمان کرد و گفت : اى خداوند من ! تو مى دانى که این جماعت مى کشند مردى را که در روى زمین پسر پیغمبرى جز او نیست . پس دست بُرد و آن تیر را از قفا بیرون کشید و از جاى آن تیر مسموم مانند ناودان خون جارى گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شریف قطره اى بر نمى گشت ، دیگر باره کف دست را از خون پر کرد و بر سر و روى و محاسن خود مالید و فرمود که با سر روى خون آلوده و به خون خویش خضاب کرده ، جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدار خواهم کرد و نام کشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت .(۲۸۷)
مؤ لف گوید: که صاحب (معراج المحبّه ) این مصیبت را نیکو به نظم آورده است ، شایسته است که من آن را در اینجا ذکر کنم ، فرموده :

شعر :

به مرکز باز شد سلطان ابرار

که آساید دمى از زخم پیکار

فلک سنگى فکند از دست دشمن

به پیشانى وَجْهُ اللّه اَحْسَن

چه زد از کینه ، آن سنگ جفا را

شکست آیینه ایزدنما را

که گلگون گشت روى عشق سرمد

چه در روز اُحُد روى مُحمّد

به دامان کرامت خواست آن شاه

که خون از چهره بزداید به ناگاه

دلى روشنتر از خورشید روشن

نمایان شد ز زیر چرخ جوشن

یکى الماس وش تیرى زلشکر

گرفت اندر دل شه جاى تا پر

که از پشت و پناه اهل ایمان

عیان گردید زهر آلوده پیکان

مقام خالق یکتاى بیچون

ززهر آلوده پیکان گشت پر خون

سنان زد نیزه بر پهلو چنانش

که جَنْبُ اللّه بدرید از سنانش

به دیدارش دل آرا رایت افراخت

سمند عشق بار عشق بگذاشت

به شکر وصل فخر نَسْل آدم

برو اُفتاد و مى گفت اندر آن دم

تَرَکْتُ الْخَلْقَ طُرّّا فى هَواکا

وَاَیْتَمْتُ الْعِیالَ لِکَىْ اَراکا

وَلَوْ قَطّعْتَنى فىِ الْحُبِّ اِرْبا

لَما حَنَّ الْفُؤ ادُ اِلى سِواکا(۲۸۸)

این وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه کرد و از کارزار باز ایستاد و هر که به قصد او نزدیک مى آمد یا از بیم یااز شرم کناره مى کرد و برمى گشت . تا آنکه مردى از قبیله کنده که نام نحسش مالک بن یسر(۲۸۹) بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتى بر سر مبارکش زد کلاهى که بر سر مقدس آن حضرت بود شکافته شد و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جارى شد به حدى که آن کلاه از خون پرشد .

حضرت در حق او نفرین کرد و فرمود: بااین دست نخورى ونیاشامى و خداوندترابا ظالمان محشور کند. پس آن کلاه پر خون را از فرق مبارک بیفکند و دستمالى طلبید و زخم سر را ببست و کلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست . مالک بن یسر آن کلاه پر خون را که از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى که آگه شد بانگ بر او زد که در خانه من لباس ماءخوذى فرزند پیغمبر را مى آورى ؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر کند. وپیوسته آن ملعون فقیر و بد حال بود و از دعاى امام حسین علیه السّلام هر دو دست او از کار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشک مى گردید و در زمستان خون از آنها مى چکید و بر این حال خسران مآل بود تابه جهنم واصل شد .

و به روایت سیّد رحمه اللّه و مفید رحمه اللّه لشکر لحظه اى از جنگ آن حضرت درنگ کردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه کردند(۲۹۰)این هنگام عبدالله بن حسن که در میان خِیام بود و کودکى غیر مراهق بود چون عمّ بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وى برفت وبه آهنگ خدمت آن حضرت از خیمه بیرون دوید تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زینب علیهاالسّلام از عقب او به شتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام علیه السّلام نیز ندا در داد که اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار که در این میدان بلاانگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بى رحمان نماید. جناب زینب علیهاالسّلام هر چه در منع او اهتمام کرد فایده نبخشید و عبدلله از برگشتن به سوى خیمه امتناع سختى نمود و گفت : به خدا قسم ! از عموى خویش مفارقت نکنم و خود را از چنگ عمه اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموى خود رسانید، در این وقت اَبْجَر بن کعب شمشیر خود را بلند کرده بود که به حضرت امام حسین علیه السّلام فرود آورد که آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانیه ، مى خواهى عموى مرا بکشى ؟ آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیش ‍ شمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع کرد چنانکه صداى قطع گردنش بلند شد و به نحوى بریده شد که با پوست زیرین بیاویخت .آن طفل فریاد برداشت که یا ابتاه ! یا عمّاه ! حضرت او را بگرفت و برسینه خود چسبانید و فرمود: اى فرزند برادر! صبر کن بر آنچه بر تو فرود آید و آن را از در خیر و خوبى به شمارگیر، هم اکنون خداوند ترا به پدران بزرگوارنت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تیرى به جانب آن کودک انداخت و او را در بغل عمّ خویش شهید کرد. (۲۹۱)

حمیدبن مسلم گفته که شنیدم حسین علیه السّلام در آن وقت مى گفت : اَللَّهُمَّ اَمْسِکْ عَنْهُمْ فَطْرَ السَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَکاتِ الاَرْضِ الخ .(۲۹۲)
شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که رجّاله حمله کردند از یمین و شمال بر کسانى که باقیمانده بودند با امام حسین علیه السّلام پس ایشان را به قتل رسانیدند و باقى نماند با آن حضرت جز سه نفر یا چهارنفر.
سیدبن طاوس رحمه اللّه (۲۹۳) و دیگران فرموده اند که حضرت سیدالشهداء علیه السّلام فرمود: بیاورید براى من جامه اى که کسى در آن رغبت نکند که آن را در زیر جامه هایم بپوشم تا چون کشته شوم و جامه هایم را بیرون کنند آن جامه را کسى از تن من بیرون نکند. پس جامه اى برایش حاضر کردند، چون کوچک بود و بر بدن مبارکش تنگ مى افتاد آن را نپوشید، فرمود این جامه اهل ذلّت است جامه ازاین گشادتر بیاورید ؛ پس جامه وسیعتر آوردند آنگاه در پوشید .و به روایت سید رحمه اللّه جامه کهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره کرد تا از قیمت بیفتد و آن را در زیر جامه هاى خود پوشید، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهید شد آن کهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.

شعر :

لباس کهنه بپوشید زیر پیرهنش

که تا برون نکند خصم بدمنش زتنش

لباس کهنه چه حاجت که زیر سُمّ ستور

تنى نماند که پوشند جامه یا کفنش

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش یعنى از غلامانش ، رو کرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید، و آن سه نفر حمایت او مى کردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از کثرت جراحت که بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم کشیده وایشان را به یمین و شمال متفّرق مى نمود شمر که خمیر مایه هر شر وبدى بود چون این بدید سواران را طلبید و امر کرد که در پشت پیادگان صف کشند و کمانداران را امر کرد که آن حضرت را تیر باران کنند، پس کمانداران آن مظلوم بى کس را هدف تیر نمودند و چندان تیر بر بدنش رسید که آن تیرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مبارکش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشکر نیز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زینب علیهاالسّلام که چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا کرد و فرمود:چ

وَیْحَکَ یا عُمَر اءَیُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَیْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبرى اشکش به صورت و ریش نحسش جارى گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید (۲۹۴) پس جناب زینب علیهاالسّلام رو به لشکر کرد و فرمود: واى بر شما آیا در میان شما مسلمانى نیست ؟ احدى او را جواب نداد .

سیدبن طاوس رحمه اللّه روایت کرده که چون از کثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت کارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود، این وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنیمت شمرده از کنار حضرت در آمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوى مبارکش زد چنانکه از اسب در افتاد وروى مبارکش از طرف راست بر زمین آمد (۲۹۵) در این حال فرمود :
بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ.

پس برخاست و ایستاد. فَلَمّا خَلى سَرْجُ الْفَرَسِ مِنْ هَیْکَل الْوَحْى وَالتَّنْزیلِ وَ هَوى عَلَى الاَرْضِ عَرْشُ الْمَلِکِ الْجَلیل جَعَلَ یُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَقْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقُولَ فُرْسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارَعَنِ الرُّؤُسِ الاَلْبابَ وَ اللُّبَبَ.
حضرت زینب علیهاالسّلام که تمام توجّهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت که وااخاه و اسیّداهُ وا اهلبیتاهُ اى کاش آسمان خراب مى شد و برزمین مى افتاد و کاش کوهها از هم مى پاشید و بر روى بیابانها پراکنده مى شد.

راوى گفت : که شمربن ذى الجوشن لشکر خود را ندا در داد براى چه ایستاده اید وانتظار چه مى برید؟ چرا کار حسین را تمام نمى کنید؟ پس ‍ همگى بر آن حضرت از هر سو حمله کردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مبارکش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریک بر کف چپش زد و قطعش کرد و ظالمى دیگر بردوش مبارکش ‍ زخمى زد که آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود که گاهى به مشقت زیاد برمى خاست ، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اینکه سِنان ملعون نیز به برگلوى مبارکش فروبرد پس ‍ بیرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سینه اش و بر این هم اکتفا نکرد آنگاه کمان بگرفت وتیرى بر نحر شریف آن حضرت افکند که آن مظلوم در افتاد.(۲۹۶)

در روایت ابن شهر آشوب است که آن تیر بر سینه مبارکش رسید پس آن حضرت برزمین واقع شد،و خون مقدسّش را باکفهاى خود مى گرفت و مى ریخت بر سر خود چند مرتبه . پس عمر سعد گفت به مردى که در طرف راست او بود از اسب پیاده شو وبه سوى حسین رو و او را راحت کن . خَوْلى بن یزید چون این بشنید به سوى قتل آن حضرت سبقت کرد و دوید چون پیاده شد و خواست که سر مبارک آن حضرت را جدا کند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست ؛ شمر به وى گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟
پس خود آن ملعون کافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا کرد.(۲۹۷)
سیّد بن طاوس رحمه اللّه فرموده که سنان بن اَنَس – لَعَنهُ اللّه – پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را برحلقوم شریفش زد و مى گفت :واللّه که من سر ترا جدا مى کنم و مى دانم که تو پسر پیغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى ، پس سر مقدّسش را برید!(۲۹۸)

در روایت طبرى است که هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السّلام هر که نزدیک او مى آمد سِنان بر او حمله مى کرد و او را دور مى نمود براى آنکه مبادا کس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنکه خود او سر را از تن جدا کرد وبه خَوْلى سپرد.

شعر :

فَاجِعَهُاِنْ اَرَدْتُ اَکْتُبُها

مُجْمَلَهًذِکْرُهالِمُدّکّرٍ

جَرَتْ دُمُوعى وَحالَ حائِلُها

مابَیْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ

پس در این هنگام غبار سختى که سیاه و تاریک بود در هوا پیدا شد وبادى سرخ ورزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تارشد که هیچ کس عین واثرى از دیگرى نمى دید، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اینکه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت مرتفع گردید.

ابن قولویه قمى رحمه اللّه روایت کرده است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود:در آن هنگامى که حضرت امام حسین علیه السّلام شهید گشت ، لشکریان شخصى را نگریستند که صیحه و نعره مى زند گفتند:بس کن اى مرد!این همه ناله و فریاد براى چیست ؟ گفت : چگونه صیحه نزنم و فریاد نکنم و حال آنکه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم رامى بینم ایستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى کند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرماید، از آن مى ترسم که خدا را بخواند ونفرین کند و تمام اهل زمین را هلاک نماید و من هم در میان ایشان هلاک شوم . بعضى از لشکر باهم گفتند که این مردى است دیوانه وسخن سفیهانه مى گوید، و گروهى دیگر که توّابون آنها راگویند از این کلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم که ستمى بزرگ بر خویشتن کردیم و به جهت خشنودى پسر سُمیّه سیّد جوانان اهل بهشت را کشتیم و همان جا توبه کردند و بر ابن زیاد خروج کردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد.
راوى گفت : فدایت شوم آن صیحه زننده چه کس بود؟فرمود:ما او راجز جبرئیل ندانیم .(۲۹۹)

شیخ مفید رحمه اللّه در (ارشاد) فرموده که حضرت سید الشهداء علیه السّلام از دنیا رفت در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و یکم هجرى بعد از نماز ظهر آن روز در حالى که شهید گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلایا بود به نحوى که به شرح رفت و سنّ شریف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود که هفت سال از آن را با جد بزرگوارش ‍ رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بودو سى و هفت سال با پدرش ‍ امیرالمؤ منین علیه السّلام و با بردرش امام حسن علیه السّلام چهل و هفت سال و مدّت امامتش بعد از امام حسن علیه السّلام یازده سال بود، و خضاب مى فرمود با حنا و رنگ و در وقتى که کشته شد خضاب از عارضش بیرون شده بود.(۳۰۰)

روایات بسیار در فضیلت زیارت آن حضرت بلکه در وجوب آن وارد شده چنانکه از حضرت صادق علیه السّلام مروى است که فرمودند: زیارت حُسین بن على علیه السّلام واجب است بر هر که اعتقاد و اقرار به امامت حسین علیه السّلام دارد. و نیز فرموده زیارت حسین علیه السّلام معادل است با صد حج مبرور و صد عمره مقبوله . و حضرت رسول علیه السّلام فرموده که هر که زیارت کند حسین علیه السّلام را بعد از شهادت او بهشت براى او لازم ست و اخبار در باب فضیلت زیارت آن حضرت بسیار است و ما جمله اى از آن را در کتاب (مناسک المزار) ایراد کرده ایم . انتهى .(۳۰۱)

منتهی الامال //شیخ عباس قمی



۱۸۱-یعنى دوشها.
۱۸۲-یعنى القوه .
۱۸۳-(تاریخ طبرى )۶/۲۳۷-۲۳۸،تحقیق : العّطار.
۱۸۴- (تاریخ طبرى )۶/۲۳۸
۱۸۵- (تاریخ طبرى )،از ابومخنف نقل کرده است .
۱۸۶- (مثیر الاحزان ) ص ۶۵٫
۱۸۷- (قَسْر) مغلوب شدن به ستم .
۱۸۸- پراکنده مى شد.
۱۸۹-مقابل سهل است .
۱۹۰-(بحار الانوار)۴۵/۲۵٫
۱۹۱- (الا خفاق ) الصّرع یقال اَخْفَقَ زیْد عمروا فى الحرب ، اى صَرعَه فَکَانَّ النَّبلُ یجرى بها الصرع والرّشاق جمع رشیق وهوالسَّهْم اللّطیف .(شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۱۹۲- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۳۹، تحقیق : العطّار.
۱۹۳- القِنَا الْخَّطار:نیزه جُنبان ، رجل خَطّارٌ بِالرمْحِ اءی طعّان .
۱۹۴- (تاریخ طبرى )۶/۲۳۹-۲۴۰٫
۱۹۵-(ارشاد)شیخ مفید ۲/۱۰۵٫
۱۹۶- (طَرْف ) اسب کریم (شَبَا الْهَنا) یعنى تیزى سرنیزه .
۱۹۷- (عَقْر) پى کردن .
۱۹۸- (غِیْل ) بالکسر بیشه شیر.
۱۹۹- (خادِر) اسم فاعل خَدَرالا سد است یعنى لازم گرفت شیر بیشه خود را یا خانه را و در آن قرار گرفت و مصمّم شد. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۲۰۰-(تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۱، تحقیق : العطار.
۲۰۱- (مناقب ) ابن شهرآشوب ۴/۱۱۲، تحقیق : البقاعى .
۲۰۲- جمع صعود یعنى جاى بلند.
۲۰۳- عن حماکم کیف انصرف وهواکم لى به شرف ، سیّدى لاعشت یوم اءرى فى سوى ابوابکم اقف (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۲۰۴-(بحار الانوار)۴۵/۲۲٫
۲۰۵- فَدَتک نَفْسى (خ ل )
۲۰۶- (بحارالانوار)۴۵/۲۵٫
۲۰۷- (عجوز فى النساء) در بعضى نُسَخ به جاى (سیدى فى النساء) است و این اَولْى و اَنْسبَ به عبارت است . (مصححّ)
۲۰۸-جوز) کصَبُور پیر زن کلان سالخورده و به معنى سِپر و نیزه و آلت کارزار و سَگ نیز آمده و اضافه او به سیّدى به ملاحظه هر یک از این معانى درست است .(شیخ عباس قمى رحمه اللّه ) (ارض خاویه ) یعنى زمینى که خالى از اهلش شده باشد و شاید در اینجا اشاره باشد به کشته شدن شوهر و پسر این زن و بى کس شدن او.(شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۲۰۹- (بحار الانوار) ۴۵/۲۸٫
۲۱۰- (بحار الانور) ۴۵/۳۰٫
۲۱۱- (ذِمار) بالکسر آنکه سزاوار بود نگاهداشت آن بر مرد ؛ یقال حامى الذُّمار و حوزه یعنى ناحیه و میانه ملک (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۲۱۲- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۴، (تاریخ طبرى ) ۶/۲۳۴٫
۲۱۳- پوتین .
۲۱۴- سوره احزاب (۳۳) آیه ۲۳٫
۲۱۵-(بحار الانوار) ۴۵/۳۱٫
۲۱۶-(مقاتل الطالبیین ) ابو الفرج اصفهانى ص ۸۶٫
۲۱۷- سوره آل عمران (۳)، آیه ۳۳ و ۳۴٫
۲۱۸-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۰۶ با مختصر تفاوت
۲۱۹-(بحار الانوار) ۴۵/۴۳٫
۲۲۰- همان ماءخذ
۲۲۱- (مقاتل الطالبیین ) ص ۱۱۶٫
۲۲۲-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۰۷٫
۲۲۳-(مقاتل الطالبیین ) ص ۸۶٫
۲۲۴- (لؤ لؤ و مرجان ) محدّث نورى ص ۹۰ .
۲۲۵- (بحار الانوار) ۴۵/۳۲، به نقل از مقتل محمّد بن ابى طالب کرده .
۲۲۶- (مقاتل الطالبیین ) ص ۹۸، (ارشاد) ۲/۱۰۷، (تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۲٫
۲۲۷- (الکامل فى التاریخ ) ابن اثیر ۴/۲۴۳٫
۲۲۸-(بحار الانوار) ۴۵/۳۲٫
۲۲۹-(بحار الانور) ۴۵/۳۴٫
۲۳۰-(مقاتل الطالبیین ) ص ۹۵ – ۹۶٫
۲۳۱-(تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۲٫
۲۳۲- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۵، تحقیق : البقاعى .
۲۳۳-(مقاتل الطالبیین ) ص ۹۵٫
۲۳۴- (بحار الانوار) ۱۰۱/۲۴۳٫
۲۳۵- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۴٫
۲۳۶-همان ماءخذ
۲۳۷-(بحار الانوار)۴۵/۳۴٫
۲۳۸- عمو زادگان آن حضرت اولاد عقیل و مسلم و اولاد جعفر و عبداللّه بن جعفر است (شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۲۳۹- (بحار الانوار) ۴۵/۳۵-۳۶٫
۲۴۰- (إ علام الورى )طبرسى ۱/۴۱۸٫
۲۴۱-(لؤ لؤ و مرجان ) ص ۱۸۳، تحقیق : حسین استاد ولى ،
۲۴۲- (آجام ) یعنى بیشه ها
۲۴۳- (سندره ) بالفتح نوعى از پیمانه بزرگ .
۲۴۴- (بحار الانوار) ۴۵/۳۶با مختصر تفاوت .
۲۴۵- (مقاتل الطالبیین ) ص ۹۳
۲۴۶–گفته اند مادر جناب قاسم را امّ ابى بکر مى گفتند و اسمش رمله بود. (شیخ عباس قمى رحمه اللّه ).
۲۴۷- (اخبار الطوال ) دینورى ص ۲۵۷
۲۴۸- (بحار الانوار) ۴۵/۳۸
۲۴۹- (مقاتل الطالبیین ) ص ۸۸
۲۵۰–(بحارالانوار) ۴۵/۳۸٫
۲۵۱–(مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۶٫
۲۵۲–(مقاتل الطالبیین ) ص ۸۸٫
۲۵۳–(مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۶٫
۲۵۴–(وفاء الوفاء) سمهودى ۳/۸۹۵٫
۲۵۵- بعضى محمّد اصغر یا عبداللّه گفته اند.
۲۵۶- کثیرالفضل .
۲۵۷- (مناقب )ابن شهر آشوب ۴/۱۱۶٫
۲۵۸- ساقیه یعنى جوى خُرد و ظاهراً اینجا مراد نهر است که از فرات منشعب شده براى سقایت نخلستانها(شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه ).
۲۵۹–(سوگنامه کربلاء) (ترجمه لهوف )ص ۲۶۹٫
۲۶۰- (تاریخ طبرى )۶/۲۴۴ و ۲۴۵٫
۲۶۱- قال ابراهیم بن محمّد البیهقى احد اَعلام القرن الثالث فى کتاب (المحاسن والمساوى ) عند ذکر نزول الحسین علیه السّلام و اصحابه بِکربلا ما لفظه : فنزلوا و بینهم و بین الماء یسیرُ قال فاءراد الحسین علیه السّلام و اصحابه الماء فحالُوا بینهم و بینه فقال له شمرذى الجوشن لاتشربون ابدا حتّى تشربون من الحمیم ، فقال العباس بن على علیهماالسّلام للحسین علیه السّلام : اَلَسْنا عَلَى الْحقّ؟ قال : نَعَم ! فحمل علیهم فکشفهم عن الماء حتى شربو و استقوا.(شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۲۶۲- (زقا)اى صاح تزعم العرب ان للموت طائر اًیصیح و یسمّونه الهامه و یقولون اذا قتل الانسان ولم یوخذ بثاره زقت هامته حتّى یثار.(شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه )
۲۶۳-(والمصالیت ) جمع مصلاه و هو الرجل المتشمّر قمى رحمه اللّه سیف مصلّت : شمشیر کشیده .
۲۶۴- (بحارالانوار) ۴۵/۴۰٫
۲۶۵- (بحار الانوار) ۴۵/۴۰ و ۴۱٫
۲۶۶- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۱۷٫
۲۶۷- (بحار الانوار) ۴۵/۴۱٫
۲۶۸- (امالى شیخ صدوق ) ص ۵۴۸،مجلس ۷۰،حدیث ۷۳۱٫
۲۶۹- (بحار الانوار) ۴۵/۴۰٫
۲۷۰- (المنتخب ) طُریحى ص ۴۳۸٫
۲۷۱- (الفیض القدسى ) محدث نورى . ص ۲۸۷، تحقیق : سید جعفر نبوى .
۲۷۲- (اثبات الوصیّه ) مسعودى ص ۱۶۷، انتشارات انصاریان .
۲۷۳- (دعوات راوندى ) ص ۵۴٫
۲۷۴- (الکافى ) ۲/۳۳۱، باب الظلم ، حدیث ۵٫
۲۷۵- از کتاب (حدائق الوردیه ) نقل است که چون روز عاشورا، انصار و اصحاب سید الشهداء علیه السّلام به درجه رفیعه شهادت رسیدند حضرت شروع کرد به ندا کردن اَلا ناصِرٌ فَیَنْصُرُنا! زنان و اطفال که صداى آن حضرت را شنیدند صرخه و صیحه کشیدند.
سعد بن الحرث الانصارى العجلانى و برادرش ابوالحتوف که در لشکر عمر سعد بودند چون این ندا شنیدند و صیحه عیالات آن جناب را استماع کردند میل به جانب آن جناب نمودند و پیوسته مقاتله کردند و جمعى را مقتول و برخى را مجروح نمودند آخر الا مر هر دو شهید شدند. (شیخ عباس ‍ قمى رحمه اللّه )
۲۷۶–(تذکره الخواص ) ص ۲۲۷٫
۲۷۷- (تذکره الخواص ) ص ۲۲۷٫
۲۷۸- (احتجاج ) طبرسى ۲/۲۵٫
۲۷۹- این مضمون در تاریخ طبرى نیست بلکه در آنجا تصریح مى کند که آن حضرت خونها را در کف مى گرفت و بر زمین مى ریخت .
۲۸۰- این عبارت ابداً در تاریخ طبرى و احتجاج و ارشاد نیست فقط سبط در (تذکره ) نقل نموده (ویراستار).
۲۸۱- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۳ با مختصر تفاوت .
۲۸۲–(بحار الانوار) ۴۵/۴۷-۴۸٫
۲۸۳–(بحار الانوار) ۴۵/۴۹٫
۲۸۴- همان ماءخذ
۲۸۵- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۵، (بحار الانوار)۴۵/۵۰٫
۲۸۶- (لؤ لؤ و مرجان ) محدّث نورى ص ۱۸۶ و ۱۸۷، تحقیق : حسین استادولى .
۲۸۷- (بحار الانوار) ۴۵/۵۲ – ۵۳٫
۲۸۸- (معراج المحبّه ) شیخ على العراقین ص ۶، چاپ مرحوم انصارى ، سال ۱۳۵۷ شمسى .
۲۸۹- در بعضى نسخه ها (بشر) و در ارشاد مفید (نسر) ذکر شده .
۲۹۰-ترجمه (لهوف ) (سوگنامه ) ص ۲۲۵ ؛ (ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۱۰٫
۲۹۱- (ارشاد)، ۲/۱۱۱٫
۲۹۲- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۴۵٫
۲۹۳- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۱۱٫
۲۹۴-(تاریخ طبرى )۶/۲۴۵
۲۹۵- (سوگنامه کربلا) (ترجمه لهوف ) ص ۲۲۹ .
۲۹۶- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۲٫
۲۹۷- (مناقب ) ابن شهر آشوب ۴/۱۲۰٫
۲۹۸- (سوگنامه کربلا) (ترجمه لهوف ) ص ۲۳۳٫
۲۹۹- (کامل الزیارات ) ص ۳۵۱٫
۳۰۰- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۳۳٫
۳۰۱- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۳۳ – ۱۳۴٫

بازدیدها: ۱۲۰

حتما ببینید

زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت دوم درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب کربلا و در ملاقات امام حسین علیه السّلام با حُرّ بن یزید ریاحى

فصل ششم : درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب کربلا چون حضرت سیّدالشهداء علیه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code