خانه / 1نامه ها ترجمه شرح ابن ابی الحدید / نامه ۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)قسمت اول

نامه ۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)قسمت اول

۹ و من کتاب له ع إلى معاویه

فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا وَ اجْتِیَاحَ أَصْلِنَا- وَ هَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِیلَ- وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا الْخَوْفَ- وَ اضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ- وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ- فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ- وَ الرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حَوْمَتِهِ- مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ الْأَجْرِ وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ الْأَصْلِ- وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَیْشٍ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ- أَوْ عَشِیرَهٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ- وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ- وَ أَحْجَمَ النَّاسُ- قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ- فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسِنَّهِ- فَقُتِلَ عُبَیْدَهُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ- وَ قُتِلَ حَمْزَهُ یَوْمَ أُحُدٍ- وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَهَ- وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ- مِثْلَ الَّذِی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَهِ- وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِیَّتَهُ أُخِّرَتْ- فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ- إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی- وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابِقَتِی- الَّتِی لَا یُدْلِی أَحَدٌ بِمِثْلِهَا- إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یَعْرِفُهُ- وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى کُلِّ حَالٍ- وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَهِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ- فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ- فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَى غَیْرِکَ- وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ وَ شِقَاقِکَ- لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ- لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ- وَ لَا جَبَلٍ‏ وَ لَا سَهْلٍ- إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ- وَ زَوْرٌ لَا یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه‏

مطابق نامه۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۹)  نامه آن حضرت علیه السلام به معاویه 

در این نامه که با عبارت فاراد قومنا قتل نبینا و اجتیاح اصلنا و هموا بنا الهموم و فعلوا بنا الاقاعیل و منعونا العذب و احلسونا الخوف و اضطروناالى جبل و عر و اوقدو النا نار الحرب . (قوم ما آهنگ کشتن پیامبرمان و کندن ریشه ما را کردند، چه بد اندیشه ها که درباره ما اندیشه کردند و چه کارها که کردند؛ ما را از زندگى خوش باز داشتند و جامه بیم بر ما پوشاندند و ناچارمان ساختند به کوهى دشوار پناه بریم و براى ما آتش ‍ جنگ بر افروختند.) شروع مى شود ابن ابى الحدید پس از توضیح لغات و اصطلاحات ، مباحث مفصل تاریخى زیر را در بیش از سیصد صفحه آورده است که از ترجمه آن گریزى نیست .

ابن ابى الحدید چنین مى گوید: واجب است در این فصل درباره موضوعات زیر سخن بگوییم ؛ آنچه درباره هماهنگى قریش در مورد آزار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و بنى هاشم و شوراندن مردم بر ایشان و محاصر کردن آنان در دره آمده است . سخن درباره مومنان و کافران بنى هاشم که با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در آن دره محاصره شدند و اینکه آنان چه کسانى بودند؛ شرح جنگ بدر؛ شرح جنگ موته ؛ شرح جنگ احد.

هماهنگى قریش بر ضد بنى هاشم و محاصره آنان در دره

اینک درباره فصل اول آنچه را که محمد بن اسحاق بن یسار در کتاب السیره و المغارى آورده است نقل مى کنیم ، که کتاب مورد اعتماد در نظر همه مورخان و ارباب حدیث است و مصنف آن شیخ همه مردم است .
محمد بن اسحاق که خدایش رحمت کناد مى گوید: هیچکس از مردم در ایمان آوردن به خدا و پیامبرى محمد صلى الله علیه و آله و سلم بر على علیه السلام پیشى گرفته باشد؛ ابن اسحاق مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در حالى که فقط على همراه او بود پوشیده از مردم بیرون مى رفتند و نمازها را در یکى از دره هاى مکه مى گزاردند و چون روز را به شب مى رساندند، بر مى گشتند.

مدتها همینگونه رفتار مى کردند و شخص سومى با آنان نبود تا آنکه ابوطالب روزى در مدتها همینگونه رفتار مى کردند و شخص سومى با آنان نبود تا آنکه ابوطالب روزى در حالى که آن دو نماز مى گزاردند، ایشان را دید و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم گفت : اى برادر زاده ! این کارى که انجام مى دهید، چیست ؟ فرمود: اى عمو این دین خدا و دین فرشتگان و رسولان او دین پدرمان ابراهیم است و افزود که خداوند مرا به پیامبرى براى بندگان بر انگیخته است و تو اى عمو جان سزاوارتر کسى هستى که من یابد خیر خواهى خود را بر او عرضه دارم و او را به هدایت فرا خوانم ، و شایسته تر کسى هستى که باید آن را بپذیرد و مرا بر آن کار یارى دهد. نقل است که ابو طالب گفته است : اى برادر زاده من نمى توانیم از آیین خود و آیین پدران خویش و آنچه ایشان بر آن بوده اند، جدا شوم . ولى به خدا سوگند تا هنگامى که من زنده باشم هیچ ناخوشایندى به تو نخواهد رسید. آورده اند که ابو طالب به على فرموده است : پسر جان این چیست که انجام مى دهى ؟ گفتن پدر جان من به خدا و پیامبرش ایمان آورده ام و آنچه را آورده است ، تصدیق کرده ام و براى خداوند نماز مى گزارم و از گفتار پیامبرش پیروى مى کنم . چنین گفته اند که ابو طالب به او فرموده است ، بدون تردید محمد صلى الله علیه و آله و سلم هرگز ترا جز به کار خیر دعوت نمى کند، همراه او باش .

ابن اسحاق مى گوید: سپس زید بن حارثه برده آزاد کرده پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مسلمان شد و او نخستین کسى است که پس از على بن ابى طالب علیه السلام اسلام آورده و همراه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نماز گزارده است .
پس از او ابوبکر بن ابى قحافه مسلمان شد و سومى آن دو بود؛ آنگاه عثمان بن عفان و طلحه و زبیر و عبد الرحمان و سعد ابن ابى و قاص مسلمانن شدند و آنان همان هشت تنى هستند که در مکه پیش از همه مردم ایمان آوردند. پس از آن هشت تن ابو عبیده بن جراح و ابوسلمه بن عبدالاسد و ارقم بن ابى ارقم مسلمان شدند و سپس اسلام در مکه منتشر و نامش بر زبانها افتاد و آشکار شد و خداوند به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمان داد، با صداى بلند آنچه را که مامور است اظهار کند. مدت پوشیده ماندن پیامبرى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تا هنگامى که مامور به آشکار ساختن دین شد آن چنان که به من رسیده است سه سال بوده است .

محمد بن اسحاق مى گوید: در آن هنگام قریش این کار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را به طور کلى زشت نمى شمرد، ولى همینکه بتها و الهه هاى ایشان را نام برد و بر آنان خرده گرفت ، این کار را گناه بزرگ و بسیار زشت شمردند و بر دشمنى و ستیز با او هماهنگ شدند.

ابو طالب عموى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به دفاع از او قیام کرد و خود را متوجه او ساخت تا آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم امر خدا را آشکار ساخت و هیچ چیز او را از آن کار باز نمى داشت .
ابن اسحاق مى گوید: چون قریش طرفدارى ابوطالب از پیامبر صلى الله علیه و آله و قیام او را در دفاع و خود دارى او را از تسلیم کردن آن حضرت دیدند، گروهى از اشراف قریش پیش او رفتند که از جمله ایشان عتبه بن ربیعه و برادرش شیبه و ابوسفیان بن حرب و ابوالبخترى بن هشام و اسود بن مطلب و ولید بن مغیره و ابوجهل عمرو بن هشام و عاص بن وائل و نبیهه و منبه دو پسر حجاج و دیگر امثال ایشان که از سران قریش بودند و بهاو گفتند: اى ابوطالب این برادرزاده ات خدایان ما را دشنام مى دهد و بر دین ما خرده مى گیرد و خرد ما را سفلگى و اندیشه هاى ما را گمراهى مى شمرد؛ یا او را از ما باز دار و کفایت کن ، یا آنکه میان ما و او را آزاد بگذار. ابو طالب با آنان سخنى نرم گفت و به صورتى پسندیده برگرداند. آنان از حضور ابوطالب باز گشتند و پیامبر صلى الله علیه و آله هم راه خویش را ادامه مى داد و دین خدا را آشکار مى کرد و مردم را بر آن فرا مى خواند.

پس از آن کینه و ستیز میان قریش و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم افزون شد، بدانگونه که قریش میان خود درباره پیامبر صلى الله علیه و آله بسیار سخن مى گفتند و یکدیگر را به ستیز با آن حضرت وا مى داشتند و براى بار دوم پیش ابو طالب رفتند و به او گفتند: اى ابو طالب تو میان ما داراى سن و سال و شرف و منزلتى و ما از تو خواهش کردیم برادر زاده ات را زا در افتادن با ما باز دارى ولى تو او را از آن کار باز نداشتى و به خدا سوگند ما نمى توانیم نسبت به دشنام دادن به نیاکان خود و نابخرد شمردن خرد خویش و عیب گرفتن از خدایان خود شکیبا باشیم ؛ اینک یا او را از ما باز دار یا اینکه با او و تو جنگ خواهیم کرد تا آنکه یکى از دو گروه نابود شود، و برگشتند. فراق و ستیز آن قوم بر ابو طالب گران آمد و از سوى دیگر راضى نبود و نمى توانست خود را راضى کند که برادرزاده را یارى ندهد و او را به ایشان تسلیم کند. بدین سبب به پیامبر صلى الله علیه و آله پیام داد و چون آمد به او گفت : اى برادرزاده قوم تو پیش من آمدند و چنین و چنان گفتند، اینک نسبت به من و خودت مدارا کن و کارى را که یاراى آن را ندارم بر من بار مکن .

گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله چنان گمان برد که براى عمویش تغییر عقیده اى پیش آمده است و او را یارى نخواهد داد و تسلیم خواهد کرد و پنداشت که ابوطالب از یارى دادن و دفاع از او ناتوان شده است ، بدین سبب فرمود: اى عمو جان ! به خدا سوگند که اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپم نهند که این کار را رها کنم رها نخواهم کرد تا آنکه خداوند آن را ظاهر و پیروز فرماید یا من نابود شوم . سپس بغض ‍ گلویش را گرفت و گریان برخاست . همین که پیامبر صلى الله علیه و آله پشت فرمود، ابوطالب او را صدا کرد و گفت : اى برادر زاده برگرد و پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت ، ابو طالب به او گفت : برو و هر چه دوست مى دارى بکن که به خدا سوگند هرگز در قبال هیچ چیز ترا تسلیم نخواهم کرد.

ابن اسحاق مى گوید: ابوطالب در مورد اینکه قریش بر جنگ با او هماهنگ شده بودند و این به سبب قیام ابوطالب به حضرت محمد صلى الله علیه و آله بود اشعار زیر را سروده است : به خدا سوگند تا هنگامى که به خاک سپرده شوم ، آنان با همه توان خویش به تو دست نخواهند یافت . کار خویش را انجام بده که بر تو بیمى نیست و از این خبر چشم تو روشن و بر و مژده باد. مرا هم به آیین خود دعوت کردى و مى گویى خیر اندیش منى ، آرى که راست مى گویى و پیش از این هم همواره امین بوده اى … 

محمد بن اسحاق مى گوید: پس از اینکه قریش دانست که ابو طالب از تسلیم رسول خدا صلى الله علیه و آله به آنان و یارى ندادن آن حضرت خود دارى مى کند و مصمم به دشمنى و دورى کردن از قریش است عماره بن ولید بن مغیره مخزومى را که زیباترین جوان قریش بود با خود پیش ‍ ابوطالب بردند و به او گفتند: اى ابوطالب ! این عماره بن ولید زیبا و دلیرترین جوان قریش است ، او را براى خود و به فرزندى خویش بپذیر و از آن تو باشد و این برادر زاده ات را که با دین تو و آیین نیا کانت مخالفت است و یگانگى و جماعت قوم ترا به پراکندگى کشانده است به ما بسپارد تا او را بکشیم و در این صورت مردى در قبال مردى دیگر است . ابو طالب گفت : به خدا سوگند که نسبت به من انصاف نمى دهید، فرزند خودتان را به من مى دهید که او را براى شما پرورش دهم و فرزندم را به شما بدهم که او را بکشید! به خدا سوگند که این کار هرگز صورت نخواهد گرفت . مطعم بن عدى بن نوفل که از دوستان باصفاى ابو طالب بود به او گفت : اى ابوطالب به خدا سوگند ترا چنان نمى بینم که از قوم خود پیشنهادى را بپذیرى و به جان خودم سوگند آنان کوشش کردند که از آنچه تو خوش نمى دارى خود را کنار کشند، ولى مى بینم که تو نسبت به ایشان انصاف نمى دهى . ابو طالب گفت : به خدا سوگند نه آنان نسبت به من انصاف دادند و نه تو انصاف مى دهى ، ولى چنان است که تو تصمیم بر زبون ساختن من و یارى دادن آن قوم بر ضد من گرفته اى ، هر چه مى خواهى بکن .

گوید: در این هنگام کینه ها به جوش آمد و آن قوم دشمنى را آغاز کردند و به یکدیگر گفتند و از یکدیگر یارى خواستند و قرار بر این نهادند که بر هر مسلمانى که در هر قبیله باشد هجوم برند؛ و در هر قبیله مسلمانانى را که میان ایشان بودند گفتند و شکنجه مى دادند و کوشش مى کردند آنان را از دین برگردانند، و خداوند متعال پیامبر صلى الله علیه و آله را در پناه عمویش ابو طالب محفوظ داشت . ابو طالب چون دید قریش چگونه رفتار مى کند، میان بنى هاشم و بنى عبد المطلب قیام کرد و آنان را به دفاع از پیامبر صلى الله علیه و آله و حمایت از آن حضرت فرا خواند که پذیرفتند، جز ابولهب که بر این کار با آن هماهنگ نشد، و ابوطالب او اشعارى مى سرود و مى فرستاد و تقاضاى یارى مى کرد. از جمله قطعه است که مطلع آن چنین است : سخنى از ابولهب به ما رسیده است که در آن مورد مردانى هم یاریش مى دهند، و قطعه دیگر که مطلع آن چنین است : آیا گمان مى برى که من زبون شده ام و غائله هاى تو پس از سپید شدن موهایم به سبب سالخوردگى مرا فرو مى گیرد، و قطعه اى دیگر که مطلع آن چنین است : ما عذر همه اقوام را مى پذیریم و هر عذرى هم که تو بگویى و بیاورى .

محمد بن اسحاق مى گوید: هرگز از ابولهب خیرى ظاهر نشده است جز آنچه روایت شده است که چون خویشاوندان ابوسلمه بن عبدالاسد مخزومى خواستند او را بگیرند و شکنجه دهند و از اسلام او را برگردانند گریخت و به ابوطالب پناه برد. مادر ابوطالب که مادر عبدالله پدر رسول خدا صلى الله علیه و آله هم هست از قبیله بنى مخزوم است و ابوطالب به همین جهت به ابوسلمه پناه داد. مردانى چند از بنى مخزوم پیش ابوطالب رفتند و به او گفتند: بر فرض که برادر زاده ات محمد را از تسلیم کردن به ما باز مى دارى ، اینک ترا چه مى شود که این یکى را از ما باز مى دارى . گفت : او به من پناه آورده است و خواهر زاده من است و من اگر از خواهر زاده خود حمایت نکنم از برادر زاده خویش هم حمایت نکرده ام . در این هنگام صداهاى ایشان بلند شد و صداى ابوطالب هم بلند شد.
ابولهب که هرگز نه پیش از این موضوع و نه پس از آن ابوطالب را یارى نداده است از جاى برخاست و گفت : اى گروه قریش به خدا سوگند نسبت به این مرد محترم بسیار سخن مى گویید و همواره در مورد پناه دادن او اعتراض ‍ مى کنید، شما را به خدا سوگند مى دهم بس کنید و دست از او بردارید وگرنه ما هم همراه او قیام مى کنیم تا به آنچه مى خواهد برسد. آنان گفتند: اى ابو عتبه از هر کارى که تو ناخوش داشته باشى منصرف مى شویم و برخاستند و رفتند. ابولهب دوست ایشان بود و بر ضد رسول خدا صلى الله علیه و آله ، و ابوطالب آنان را وادارد. ابوطالب هم که این سخن را از ابولهب شنید بر او طمع بست و امیدوار شد که شاید در یارى دادن به پیامبر صلى الله علیه و آله همراه او قیام کند و براى تشویق او این ابیات را سرود:
همانا مردى که ابوعتبه عمویش باشد باید از اینکه بر او ستمها فرو ریزد در امان باشد…

همچنین قصیده دیگرى خطاب به ابولهب سروده است که ضمن آن گفته است : براى محمد صلى الله علیه و آله نزد تو خویشاوندى نزدیک است او هم پیمان و وابسته تو نیست بلکه از نژاده ترین افراد خاندان هاشم است … 
محمد بن اسحاق مى گوید: چون سختى و گرفتارى و شکنجه بر مسلمانان افزون و طولانى شد و کار به آنجا رسید که بسیارى از مسلمانان به زبان به اعتقاد و دل از اسلام برگشتند، و چون آنان را شکنجه مى دادند مى گفتند : گواهى مى دهیم که این خداوند است و لات و عزى الهه هستند، و چون از آنان دست بر مى داشتند باز به اسلام بر مى گشتند.

آنان را زندانى مى کردند و به ریسمان مى بستند و در گرماى آفتاب روى سنگها و شنها مى افکندند و روزگار سختى آنان همچنان ادامه داشت و مشرکان قریش به سبب قیام ابوطالب در حمایت از پیامبر صلى الله علیه و آله به او دست نمى یافتند. قریش هماهنگ شدند که پیمانى و همنشینى نکنند. آن پیمان نامه را نوشتند و براى آنکه تاکید بیشترى در آن بشود آن را درون کعبه آویختند. نویسنده آن پیمان نامه منصور بن عکرمه بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار بن قصى بود، و چون عهد نامه را نوشتند همه افراد خاندان هاشم و مطلب از دیگران جدا شدند و همگى در آن دره با ابوطالب همراه شدند و فقط ابولهب از آنان کناره گرفت و به قریش پیوست و آن قوم را بر ضد خویشاوندان خویش یارى داد.

محمد بن اسحاق مى گوید: کار بر بنى هاشم سخت شد و دسترسى به خوراک نداشتند، مگر آنچه پوشیده و نهانى براى آنان برده مى شد که بسیار اندک بود و کفاف قوت روزانه شان نبود. قریش آنان را سخت به وحشت انداخته بودند، آن چنان که هیچکس از ایشان آشکار نمى شد و هیچکس ‍ هم پیش ایشان نمى رفت ، و این سخت ترین حالتى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیت آن حضرت در مکه مى دیدند.

محمد بن اسحاق مى گوید: دو یا سه سال بر آن حال بودند و درمانده شدند و قریش کوشش مى کردند چیزى به آنان نرسد مگر اندک خوراکى که برخى از قریش به منظور رعایت پیوند خویشاوندى به آنان مى رساندند. ابوجهل بن هشام ، حکیم بن حزام بن خویلد بن اسد بن عبدالعزى را همراه غلامى دید که انبان گندمى بر دوش مى کشد.

حکیم مى خواست آن گندم را براى عمه خویش خدیجه خویلد که همراه پیامبر صلى الله علیه و آله در آن دره و در حال محاصر بود ببرد. ابوجهل به او در آویخت و گفت : آیا گندم براى بنى هاشم یم برى ؟ به خدا سوگند تو و گندمت نباید از جاى خود تکان بخورید تا ترا در مکه رسوا سازم . در این هنگام ابوالبخترى ، یعنى عاص بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزى ، رسید و به ابوجهل گفت : موضوع میان تو و او چیست ؟ ابوجهل گفت : او گندم براى بنى هاشم مى برد. ابوالبخترى گفت : اى فلانى گندمى از عمه اش ‍ پیش او امانت بوده و پیام داده است که برایش بفرستد آیا از اینکه گندم خودش را براى او روانه کند، جلوگیرى مى کنى ؟ آزادش بگذار. ابوجهل نپذیرفت و کار به آنجا کشید که هر یک به دیگرى دشنام داد. ابوالبخترى استخوان چانه شترى را برداشت و چنان ضربتى به ابوجهل زد که سرش را شکست و سخت او را درهم کوبید. ابوجهل برگشت که خوش نمى داشت پیامبر صلى الله علیه و آله و بنى هاشم از آن موضوع آگاه شوند و آنان را سرزنش کند و شاد شوند.

و چون خداوند متعال اراده فرمود که موضوع آن پیمان نامه از میان برود و بنى هاشم از آن سختى و تنگنا گشایش یابند هشام بن عمر و بن حارث بن حبیب بن نصر بن مالک بن حسل بن عامر بن لوى در آن باره به بهترین وجه قیام کرد، و چنان بود که پدرش عمرو بن حارث برادر مادر نصله بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بود و بدین سبب از پیوستگان به بنى هاشم شمرده مى شد و میان قوم خود یعنى خاندان عامر بن لوى مردى پیوستگان به بنى هاشم شمرده مى شد و میان قوم خود یعنى خاندان عامر بن لوى مردى شریف شمرده مى شد. او معمولا در حالى که شترى را گندم بار کرده بود، شبانه حرکت مى کرد و خود را به دهانه دره اى که بنى هاشم در آن محاصره بودند مى رساند، و چون بر دهانه دره مى رسید لگام از سر شتر بر مى داشت و ضربه اى به پهلوى شتر مى زد و شتر وارد دره مى شد و بار دیگر شتر را خرما بار مى کرد و همانگونه مى فرستاد. هشام پیش زهیر بن ابى امیه بن مغیره مخزومى رفت و به او گفت : اى زهیر! آیا راضى هستى که خود خوراک بخورى و آشامیدنى بیاشامى و جامه هاى بپوشى و با زنان همبستر شوى و داییهاى تو چنان باشند که مى دانى ؛ نتوانند چیزى خرید و فروش ‍ کنند و نتوانند با کسى ازدواج کنند و کسى از ایشان زن نگیرد و هیچکس با ایشان پیوندى نداشته و کسى به دیدار شان نرود.

همانا سوگند مى خورم که اگر آنان داییهاى ابوالحکم بن هشام بودند و تو از او مى خواستى همین کارى را که از تو خواسته است انجام دهد هرگز موافقت نمى کرد و پاسخ مثبت به تو نمى داد. او گفت : اى هشام واى بر تو! من چه کنم که فقط یک مردم و به پاسخ مثبت به تو نمى داد. او گفت : اى هشام واى بر تو! من چه کنم که فقط یک مردم و به خدا سوگند اگر مرد دیگرى همراه من مى بود در شکستن مفاد این پیمان نامه قطع کننده پیوند خویشاوندى اقدام مى کردم . هشام گفت : من مرد دیگرى هم یافته ام . پرسید: اى کیست ؟ گفت : خودم . زهیر گفت شخص سومى را هم براى ما جستجو کن . هشام پیش مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف رفت و به او گفت : اى مطعم آیا راضى هستى که دو خانواده بزرگ از نسل عبد مناف از سختى و گرسنگى بمیرند و تو در آن کار شاهد و موافق با قریش باشى ؟ همانا به خدا سوگند اگر در این مورد به قریش فرصت دهید خواهید دید که در انجام بدیهاى دیگر نسبت به شما شتابان خواهند بود. مطعم گفت : اى واى بر تو من یک تنم چه مى توانم بکنم ؟ هشام رفت : من براى این کار شخص دوم هم پیدا کرده ام . مطعم پرسید، او کیست ؟ هشام گفت : خودم . مطعم گفت : شخص سومى هم پیدا گفت : شخص چهارمى هم پیدا کن . هشام پیش ابوالبخترى رفت و همانگونه که با مطعم سخن گفته بود با او هم سخن گفت : ابوالبخترى گفت : آیا کسى دیگرى هم در این باره کمک خواهد کرد؟ گفت : آرى ، و آن اشخاص را نام برد. ابوالبخترى گفت : شخص پنجمى هم براى این کار پیدا کن . هشام پیش زمعه بن اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزى رفت و با او سخن گفت : زمعه گفت : آیا در اى باره کس دیگرى هم کمک خواهد کرد؟

گفت : آرى و ایشان را نام برد. آن گروه قرار گذاشتند شبانه در منطقه بالاى مکه کنار کوه حجون جمع شوند. چون آنجا جمع شدند با یکدیگر پیمان بستند و هماهنگ شدند که موضوع آن عهدنامه را بشکنند. زهیر گفت : من این کار را آغاز مى کنم و نخستین کس از شما خواهم بود که در این باره سخن خواهم گفت . فرداى آن شب همینکه در انجمنهاى خود حاضر شدند، زهیر بن ابى امیه که حله اى گرانبها پوشیده بود، نخست هفت بار گرد کعبه طواف کرد و سپس روى به مردم آورد و گفت : اى اهل مکه آیا سزاوار است که ما خوراک بخوریم و آشامیدنى بیاشامیم و جامه بپوشیم و حال آنکه بنى هاشم در شرف هلاک باشند، به خدا سوگند من از پاى نمى نشینم تا این عهدنامه که مایه قطع پیوند خویشاوندى و ستم است دریده شود. ابوجهل که گوشه مسجد نشسته بود گفت : دروغ مى گویى ، به خدا سوگند که دریده نخواهد شد.

زمعه بن اسود به ابوجهل گفت : به خدا سوگند تو دروغگوترى و به خدا سوگند که هنگامى که این پیمان نوشته شده ، راضى نبودیم . ابوالبخترى هم گفت : آرى به خدا سوگند زمعه راست مى گوید، ما به این عهد نامه راضى نیستم و به آنچه در آن نوشته شده است اقرار نداریم . مطعم بن عدى گفت : آرى به خدا سوگند این دو راست مى گویند و هر کس جز این بگوید دروغ مى گوید. ما از آن عهدنامه و هر چه در آن نوشته شده است به پیشگاه خداوند بیزارى مى جوییم . هشام بن عمرو هم همچون ایشان سخن گفت . ابوجهل گفت : این کارى است که پیشا پیش و شبانه قرارش ‍ گذاشته شده است . در این هنگام مطعم بن عدى برخاست و آن پیمان نامه را پاره کرد، و دیدند که موریانه همه آن را بجز کلمه باسمک اللهم را از میان برده است . گویند نویسنده آن پیمان نامه که منصور بن عکرمه بود دستش شل شده بود، و چون آن پیمان نامه دریده شد بنى هاشم از محاصره در آن دره بیرون آمدند.

محمد بن اسحاق مى گوید: ابوطالب همچنان ثابت و پایدار و شکیبا در نصرت پیامبر صلى الله علیه و آله بود و از آن حضرت حمایت و در دفاع از او قیام مى کرد تا آنکه در آغاز سال یازدهم بعثت در گذشت و در این هنگام بود که قریش نسبت به آزار پیامبر صلى الله علیه و آله طمع بست و تا حدودى به هدف خود نائل آمدند و پیامبر صلى الله علیه و آله ترسان از مکه بیرون رفت و خود را بر قبایل عرب براى پناهندگى عرضه مى فرمود و کار بدان گونه بود تا سرانجام در پناه مطعم بن عدى وارد مکه شد و پس از آن موضوع بیعت خزرجیان ، در شب عقبه پیش آمد.
گوید: از جمله اشعار ابوطالب که در آن از پیامبر صلى الله علیه و آله و قیام خود به دفاع از آن حضرت سخن گفته است این ابیات است :شب زنده دار و بى خواب ماندم و حال آنکه ستارگان غروب کردند، آرى شب زنده دار ماندم و اندوه ها به سلامت نیابند، این به سبب ستم عشیره اى بود که ستم و نافرمانى کردند و سرانجام این نافرمانى ایشان براى آنکه خطرناک است ، آنان پرده هاى حرمت برادر خویش را دریدند و همه کارهاى آنان نکوهیده و چرکین است …
و هموار اشعار زیر را هم سروده است .
آنان به احمد گفتند تو مردى یاوه گوى و ناتوان هستى ، هر چند که احمد براى آنان حق و راستى را آورده است و دروغى براى ایشان نیاورده است …

عبدالله بن مسعود روایت کرده است که چون پیامبر صلى الله علیه و آله از کشتن کافران در جنگ بدر فارغ شد و فرمان داد جسد آنان را در چاه افکندند، به یاد بیتى از اشعار ابوطالب افتاد و یادش نیامد. ابوبکر عرضه داشت ، اى رسول خدا صلى الله علیه و آله شاید این بیت او در نظر دارى که مى گوید:
به خدایى خدا سوگند که اگر کوشش ما تحقق پذیرد شمشیرهاى ما اشراف و بزرگان را فرو مى گیرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله خوشحال شد و فرمود آرى به خدایى خدا که چنین است .

و از اشعار دیگر ابوطالب این ابیات اوست :
هان ! پیامى از من که بر حق است به لوى برسانید هر چند که پیام پیام دهنده سودى نمى رساند و کار ساز نیست …

مى گوید (ابن ابى الحدید): دوست ما على بن یحیى البطریق که خدایش ‍ رحمت کناد مى گفت : اگر ویژگى و راز نبوت نیم بود هرگز کسى چون ابوطالب که شیخ و سالار و شریف قریش است برادر زاده خود محمد صلى الله علیه و آله را که جوانى پرورش یافته در دامن او و یتیمى تحت کفالت او و به منزله فرزندش بوده است ، چنین مدح نمى گفته است : خاندان هاشم که همگى یکى پس از دیگرى سالارهاى قبیله کعب بن لوى هستند به او پناه مى برند یا بدینگونه نمى ستوده است که بگوید:
سپیده چهره اى که از ابر به آبروى او طلب باران مى شود، فریاد رس یتیمان و پناه بیوه زنان ، درماندگان خاندان هاشم برگرد او مى گردند و آنان پیش او در نعمت و بخششها قرار دارند.

که با این اسلوب شعر افراد عادى و رعیت را نمى ستایند بلکه ویژه ستایش ‍ پادشاهان و بزرگان است ، و هنگامى که در نظر بگیرى که سراینده این شعر ابوطالب است ، آن پیرمرد بزرگوار و پر شکوه ، و آن را درباره محمد صلى الله علیه و آله سروده است که جوانى پناهنده به او بود و از شر قریش در سایه او مى آسوده است و ابوطالب او را از هنگامى که پسر بچه اى بوده است بر دوش و در آغوش خویش پرورانده است و پیامبر صلى الله علیه و آله از زاد و توشه او مى خورده و در خانه اش مى زیسته است متوجه ویژگى و راز نبوت و بزرگى کار پیامبر صلى الله علیه و آله مى شوى که خداوند متعال در جانها و دلها چه منزلت بلند و پایگاه جلیلى براى آن حضرت نهاده است .

همچنین در کتاب امالى ابوجعفر محمد بن حبیب  که خدایش رحمت کناد خوانده ام که ابوطالب هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله را مى دید، گاهى مى گریست و مى گفت : هرگاه او را مى بینم از برادرم یاد مى کنم ، و عبد الله برادر پدر و مارى ابوطالب بود که به شدت مورد علاقه و محبت ابوطالب و عبد المطلب بوده است . ابوطالب بسیارى از شبها که معلوم بود پیامبر صلى الله علیه و آله کجا خفته است و بیم داشته که مبادا مورد حمله قرار گیرد.
شبانه او را از خوابگاهش بلند مى کرد و پسر خود على را به جاى او مى خواباند. شبى على به او گفت : پدر جان من کشته مى شوم . ابوطالب در پاسخ او این ابیات را خواند:
پسر جانم شکیبا باش که شکیبایى خردمندانه است و هر زنده اى فرجامش ‍ براى مرگ است … 

على علیه السلام در پاسخ او چنین سرود:
آیا در یارى دادن احمد مرا به شکیبایى فرمان مى دهى و به خدا سوگند آنچه که من گفتم از بى تابى نبود، بلکه دوست داشتم که تو گواه یارى دادنم باشى و بدانى که همواره فرمانبردارت هستم . و من به پاس خداوند و براى رضاى او همواره چه در کودکى و چه در جوانى و هنگام بالندگى در یارى دادن احمد که پیامبر صلى الله علیه و آله ستوده هدایت است کوشش ‍ مى کنم . 

سخن درباره مومنان و کافران بنى هاشم

فصل دوم درباره تفسیر و شروح این گفتار على علیه السلام است که فرمود است :
مومن ما در قبال این کار خواهان پاداش بود و کافر ما از ریشه و تبار خود حمایت مى کرد؛ کسى از قریش که مسلمان مى شد از این آزارى که ما گرفتارش بودیم برکنار بود، به سبب هم سوگندى که او را پس مى داشت یا خویشاوندى که در دفاع از او قیام مى کرد و آنان از کشته شدن در امان بودند.

مى گوییم : بنى هاشم که پس از حمایت از پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال قریش در آن دره محاصره شدند دو گروه بودند. برخى مسلمان و برخى کافر؛ على علیه السلام و حمزه بن عبد المطلب مسلمان بودند، در مورد جعفر بن ابى طالب اختلاف است که آیا در آن دره محاصره شده است یا نه ؛ گفته شده است در آن هنگام او به حبشه هجرت کرده بوده است و در آن محاصره حضور نداشته است و همین گفتار صحیح است . از مسلمانانى که در آن دره با بنى هاشم در محاصره بود عبیده بن حارث بن مطلب بن عبد مناف است . او هر چند از بنى هاشم نیست ولى در حکم ایشان است ، زیرا خاندان مطلب و خاندان هاشم همواره متحد بودند و نه در دوران اسلام و نه در دوره جاهلى از یکدیگر جدا نشدند.

عباس ، که خدایش رحمت کناد، همراه ایشان در آن دره بود ولى بر آیین قوم خود بود. عقیل و طالب پسران ابوطالب هم ؛ و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و ابو سفیان برادرش و حارث پسر نوفل هم همچنان بودند. جز اینکه حارث نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله سخت خشمگین بود و بر آن حضرت کینه مى ورزید و با اشعار خود ایشان را نکوهش مى کرد، ولى هرگز راضى به کشتن پیامبر صلى الله علیه و آله نبود و با قریش هم در مورد خون آن حضرت فقط براى حفظ حرمت نسبت موافقت نمى کرد. سرور و سالار و پیرمرد همه محاصره شدگان ابوطالب بن عبد المطلب بود و همو کفیل و حمایت کننده اصلى بود.

اختلاف نظر درباره ایمان ابوطالب

مردم درباره ایمان ابوطالب اختلاف دارند. امامیه و بیشتر زیدیه معتقدند که ابوطالب مسلمان مرده است . برخى از مشایخ معتزلى ما هم همین عقیده را دارند که شیخ ابوالقاسم بلخى و ابوجعفر اسکافى و کسانى دیگر از ایشانند.
بیشتر مردم و اهل حدیث و عموم مشایخ بصرى ما و دیگران معتقدند که او بر دین قوم خود مرده است ، و در این باره حدیث مشهور را نقل مى کنند که پیامبر صلى الله علیه و آله هنگام مرگ ابوطالب به او فرمود: اى عموجان کلمه اى بگو که من خود در پیشگاه خداوند براى تو در آن مورد گواهى دهم . گفت : اگر نه این است که عرب خواهند گفت ابوطالب هنگام مرگ بى تابى کرد چشمت را با گفتن آن روشن مى کردم .

و روایت شده است که ابوطالب گفته است من بر آیین مشایخ هستم .
و نقل شده است که او گفته است من بر آیین عبد المطلب هستم و چیزهایى دیگر هم گفته شده است .
بسیارى از محدثان روایت کرده اند که این گفتار خداوند متعال که مى فرماید:
پیامبر صلى الله علیه و آله و مومنانى را که با اویند نسزد که براى مشرکان هر چند خویشاوند باشند آمرزش خواهى کنند. پس از اینکه براى آنکه روشن شده است که ایشان دوزخى هستند، و آمرزش خواهى ابراهیم براى پدرش فقط به سبب وعده اى بود که به او داده بود و چون براى او روشن شد که وى دشمن خداوند است ، از او بیزارى جست …  در مورد ابوطالب نازل شده است زیرا پیامبر صلى الله علیه و آله پس از مرگ ابوطالب براى او آمرزش خواهى فرموده بود.

و نیز روایت کرده اند که این گفتار خداوند که فرموده است : همانا که تو نمى توانى هر که را دوست مى دارى هدایت کنى.درباره ابوطالب نازل شده است .
و روایت کرده اند که على علیه السلام پس از مرگ ابوطالب به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد که عموى گمراهت درگذشت ، در مورد او چه فرمان مى دهى ؟

و نیز اینچنین حجت آورده اند که هیچکس نقل نکرده که ابوطالب را در حال نماز دیده باشد و نماز چیزى است که فرق میان مسلمان و کافر را روشن مى کند. همچنین مى گویند على و جعفر چیزى از میراث ابوطالب نگرفتند. از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم روایت مى کنند که فرموده است : خداوند به من وعده فرموده است که به سبب آنچه ابوطالب در حق من انجام داده است از عذابش بکاهد و او بر کرانه آتش است . همچنین روایت مى کنند که به پیامبر صلى الله علیه و آله گفته شد چه خوب است براى پدر و مادر خویش آمرزش خواهى کنى ، فرمود: اگر قرار باشد براى آن دو آمرزش خواهى کنم ، بى شک براى ابوطالب آمرزش خواهى مى کردم که او براى من نیکیهایى انجام داده است که آن دو انجام نداده اند، و همانا که عبد الله و آمنه و ابوطالب سنگریزه هایى از سنگریزه هاى دوزخند. 

.
اما کسانى که پنداشته اند ابوطالب مسلمان بوده است برخلاف این روایت مى کنند و خبرى را به امیر المومنین علیه السلام اسناد مى دهند که گفته است ، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است : جبرئیل علیه السلام به من فرمود خداوند شفاعت ترا در شش مورد مى پذیرد؛ شکمى که ترا حمل کرده و او آمنه دختر وهب است ، و پشتى که ترا بر خود داشته و او عبد الله پسر عبد المطلب است ، و دامنى که ترا کفالت کرده و او ابوطالب است ، و خانه اى که ترا پناه داده و او عبد المطلب است ، و برادرى که در دوره جاهلى داشتى ، و پستانى که ترا شیر داده است او حلیمه دختر ابو ذویب است ؛ گفته شد: اى رسول خدا آن برادرت چه کار پسندیده داشت ؟ فرمود بخشنده بود، خوراک و نعمت به دیگران ارزانى مى داشت .

مى گویم : از نقیب ابو جعفر یحیى بن ابى زید به هنگامى که این خبر را پیش ‍ او مى خواندم پرسیدم که آیا پیامبر صلى الله علیه و آله را در دوره جاهلى برادرى پدرى یا مادرى یا پدر و مادرى بوده است ؟ گفت : نه . منظور از برادرى ، دوستى و محبت است . گفتم : او که خطاب برادرى به او شده که بوده است ؟ گفت : نمى دانم .

همچنین مى گویند: همگان از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى کنند که فرموده است ما از پشتهاى پاکیزه به شکمهاى پاک منتقل شده ایم ، و با توجه به این سخن واجب است که همه نیاکان آن حضرت از شرک پاک باشند که اگر بت پرست مى بودند، پاک بودند.
و مى گویند: آنچه در قرآن درباره ابراهیم و پدرش آرزو اینکه او مشرکى گمراه بوده ، آمده است در مذهب ما زیانى نمى زند، زیرا آزر عموى ابراهیم بوده و پدرش تارخ بن ناحور است . وانگهى در قرآن از عمو گاهى به پدر نام برده است شده است ، آنچنان که فرموده است : آیا حضور داشتید هنگامى که یعقوب را مرگ فرا رسید و هنگامى که به پسرانش گفت : چه چیزى را پس از من پرستش و عبادت خواهید کرد؟ گفتند: خداى ترا و خداى پدرانت ابراهیم و اسماعیل را در زمره پدران و نیاکان بر شمرده است و حال آنکه و از نیاکان یعقوب نیست ، بلکه عموى اوست .

مى گوید (ابن ابى الحدید): این احتجاج در نظر من سست است ، زیرا مراد از گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله که فرموده است : از پشتهاى پاکیزه به ارحام پاک منتقل شده ایم مقصود پاک دانستن نیاکان پدرى و مادرى از زنا و ازدواج حرام است نه چیز دیگر، و این مقتضى سیاق سخن است ، زیرا عرب در این مورد و اینکه در نسب کسى یا ازدواج او شبهه اى باشد بر یکدیگر خرده مى گرفتند. و اینکه گفته اند اگر بت پرست مى بودند طاهر نبودند صحیح نیست و به آنان گفته مى شود چرا چنین مى گویید که اگر بت پرست مى بودند پشت و نسب ایشان ظاهر نمى بود که این دو با یکدیگر منافاتى ندارد. اگر پیامبر صلى الله علیه و آله آنچه را که ایشان مى پندارند اراده فرموده بود سخن از اصلاب و ارحام نمى آورد، بلکه به جاى آن از عقاید سخن مى آورد. وانگهى عذرى هم که در مورد ابراهیم و پدرش ‍ آورده اند در مورد ابوطالب صحیح نیست ، زیرا او هم عموى پیامبر صلى الله علیه و آله است و پدر آن حضرت نیست و هنگامى که در نظر آنان مشرک بودن عمو یعنى آزر جایز باشد، این سخن آنان در مورد اسلام ابوطالب نمى تواند حجت باشد.

همچنین در مورد مسلمانى نیاکان به روایتى که از جعفر بن محمد علیه السلام رسیده است حجت مى آوردند که فرموده است : خداوند عبد المطلب را روز قیامت در حالى مبعوث مى فرماید. که بر او چهره و پرتو پیامبران و فره پادشاهان است .
روایت شده است که عباس بن عبد المطلب در مدینه از پیامبر صلى الله علیه و آله پرسیده : درباره ابوطالب چه امیدى دارى ؟ فرمود: از خداوند عزوجل براى او همه خیرها را امید دارم .

و روایت شده است که یکى از رجال شیعه که ابن بن محمود است  براى على بن موسى الرضا علیه السلام نوشت : فدایت گردم من در اسلام ابوطالب شک کرده ام ؛ حضرت رضا براى او نوشت : هر کس با رسول خدا صلى الله علیه و آله ستیز ورزد آن هم پس از آنکه هدایت براى او روشن شود و راهى غیر از راه مومنان را پیروى کند…  تا آخر آیه و پس از آن نوشت : اگر تو به ایمان ابوطالب اقرار نداشته باشى ، سرانجامت به سوى آتش است .

همچنین از محمد بن على الباقر علیه السلام روایت شده است که چون از ایشان درباره آنچه مردم مى گویند که ابوطالب بر کرانه آتش است پرسیدند، فرمود: اگر ایمان ابوطالب سپس فرمود: مگر نیم دانید که امیر المومنین علیه السلام در زنده بودن خود فرمان مى داد همه ساله به نیابت از عبد الله و ابوطالب حج بگزارند و سپس در وصیت نامه خود هم وصیت فرمود که از سوى آنان حج گزارده شود.

و روایت شده است ککه سال فتح مکه ابوبکر دست . پدرش ابوقحافه را که پیرى فرتوت و نابینا بود گرفته بود و در پى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله مى آورد، پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود: چه خوب بود این پیرمرد را به حال خود مى گذاشتى تا ما پیش او بیاییم . گفت : اى رسول خدا خواستم با این کار خداوند او را پاداش دهد، همانا سوگند به کسى که ترا به حق مبعوث فرموده است من از اسلام عمویت ابوطالب بیشتر شاد شدم تا اسلام پدرم که مى دانستم مایه روشنى تو است . فرمود: آرى ، راست مى گویى .
و روایت شده است که از على بن حسین علیه السلام در این مورد پرسیدند. فرمود: جاى بسى شگفتى است که چنین سوالى مى کنید – زیرا خداوند نهى فرموده است که پیامبر صلى الله علیه و آله زن مسلمانى را به همسرى شوهر کافر باقى بدارد و فاطمه دختر اسد از زنان پیشگام در مسلمانى است و تا هنگامى که ابوطالب در گذشت او همچنان همسرش بود.

گروهى از زید به روایت مى کنند که محدثان حدیثى را که به ابو رافع برده آزاد کرده پیامبر صلى الله علیه و آله اسناد داده اند که مى گفته است : در مکه خودم شنیدم ابوطالب مى گفت : محمد برادر زاده ام برایم نقل کرد که مى گفته است : در مکه خودم شنیدم ابوطالب مى گفت : محمد برادرزاده ام برایم نقل کرده اند که مى گفته است : در مکه خودم شنیدم ابوطالب مى گفت : محمد برادر زاده ام برایم نقل کرد که خدایش او را با فرمان به رعایت پیوند خویشاوندى گسیل فرموده است و محمد در نظر من راستگوى امین است .
گروهى گفته اند این گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله که فرموده است : من و کفالت کننده یتیم چون این دو انگشت من در بهشتیم منظورش از کفالت کننده یتیم ، ابوطالب است .

امامیه مى گویند آنچه که عامه روایت کرده اند که على علیه السلام و جعفر از میراث ابوطالب چیزى نگرفته اند حدیث مجعولى است و مذهب اهل بیت برخلاف آن است . به عقیده ایشان مسلمان از کافر ارث مى برد ولى کافر از مسلمان ارث نمى برد، هر چند از نظر نسب نزدیکترین درجه را داشته باشند.

و گفته اند ما هم به موجب همین سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرموده است میان اهل دو دین میراث بردن نیست حکم مى کنیم که توارث باب تفاعل است ، و ظاهرش این است که براى هر دو طرف است ولى در میراث اینچنین نیست و ما حکم مى کنیم که فقط یک طرف یعنى طرفى که مسلمان است ، ارث مى برد نه اینکه هر دو از یکدیگر ارث مى برند.

گویند: از سوى دیگر محبت پیامبر صلى الله علیه و آله به ابوطالب چیزى معلوم و مشهور است و اگر ابوطالب کافر مى بود، محبت نسبت به او براى پیامبر صلى الله علیه و آله روا نبود، که خداوند متعال فرموده است : هرگز قومى را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند چنان نخواهى یافت که نسبت به کسانى که با خدا و رسولش دشمنى مى کنند دوستى ورزند…تا آخر آیه .

گویند: و این حدیثى مشهور و متواتر است که پیامبر صلى الله علیه و آله به عقیل فرموده است : من ترا دو گونه دوست مى دارم ، یکى دوستى خودم نسبت به تو و دیگر دوستى به سبب آنکه پدرت ترا دوست مى داشت 

گویند: خطبه نکاح مشهورى که ابوطالب به هنگام ازدواج محمد صلى الله علیه و آله و خدیجه ایراد کرده است چنین است : سپاس خداوندى را که ما را از ذریه ابراهیم و نسل اسماعیل قرار داده است و براى ما سرزمینى محترم و خانه اى که بر آن حج مى گزارند معین فرموده است و ما را حاکمان بر مردم قرار داده است . و سپس همانا محمد بن عبد الله برادر زاده ام جوانى است که هیچ جوانمردى از قریش با او سنجیده نمى شود مگر اینکه محمد از لحاظ نیکى و فضیلت و خرد و دور اندیشى و اندیشه بر او برترى دارد؛ هر چند از لحاظ مال تهى دست است . و مال سایه از میان رونده و عاریتى است که باز گرفته مى شود. اینک او را به خدیجه دختر خویلد رغبتى است و در خدیجه هم چنین رغبتى موجود است و هر کابین که دوست داشته باشید بر عهده من است و به خدا سوگند که براى محمد از این پس خبرى شایع و کارى بس بزرگ خواهد بود.

گویند: آیا ابوطالب را چنان مى بینى که با آنکه از خبر شایع و کار بس گران محمد صلى الله علیه و آله از پیش آگاه بوده است و خود از خردمندان است باز ممکن است با او ستیز و او را تکذیب کند، این کارى نادرست از لحاظ عقلهاست .
گویند: و از ابو عبدالله جعفر بن محمد علیه السلام روایت است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : اصحاب کهف ایمان خود را پوشیده و کفر را آشکار مى داشتند، خداوند پاداش ایشان را دو چندان داد؛ ابوطالب هم ایمان خویش را پوشیده و کفر را آشکار مى داشت خدایش پاداش او را دو چندان ارزانى خواهد داشت . 

و در حدیث مشهور آمده است که جبرئیل علیه السلام در شبى که ابوطالب رحلت کرد به پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: از مکه بیرون رو که یاورت در گذشت .
گویند: حدیث کرانه آتش را همه مردم فقط از یک شخص روایت کرده اند و او هم مغیره بن شعبه است و دشمنى و کینه او با بنى هاشم و به ویژه با على علیه السلام مشهور و معلوم است و داستان فسق او پوشیده نیست .
گویند: و روایاتى با سندهاى فراوان که بعضى به عباس بن عبد المطلب و بعضى به ابوبکر بن ابى قحاقه مى رسد نقل شده است که ابوطالب نمرده است تا آنکه لا اله الا اللّه ، محمد رسول الله گفته است . و این خبر هم مشهور است که ابوطالب هنگام مرگ سخنى آهسته مى گفته است ، عباس ‍ گوش خود را نزدیک او برده و گوش داده است و سپس سر خود را بلند کرده و به پیامبر صلى الله علیه و آله گفته است ، اى برادر زاده ! به خدا سوگند عمویت کلمه توحید گفت ولى صدایش ضعیف تر از آن است که به تو برسد.

و از على علیه السلام روایت شده که گفته است : ابوطالب نمرد تا آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله را از خود راضى کرد.
امامیه مى گویند: اشعار ابوطالب هم دلالت بر آن دارد که مسلمان بوده است و هرگاه کلامى متضمن اقرار به اسلام باشد فرقى ندارد که نظم باشد یا نثر، مگر نمى بینى اگر مردى یهودى میان گروهى از مسلمانان شعرى بالبداهه بسراید که متضمن اقرار او به پیامبر محمد صلى الله علیه و آله باشد حکم مى کنیم که مسلمان است ، همانگونه که به نثر بگوید اشهد ان محمدا رسول الله ، از جمله اشعار ابوطالب این شعر اوست :
آنان کار بزرگى را از ما امید دارند که براى رسیدن به آن ضربه هاى شمشیر و نیزه زدن با نیزه هاى استوار لازم است ، گویا امید دارند که ما براى کشته شدن محمد سخاوت ورزیم و نیزه هاى گندم گون بر افراشته به خون آغشته نشود، سوگند به خانه خدا که دروغ مى گویید مگر آنکه جمجمه هایى را بشکافى و میان حطیم و زمزم در افتد…

و از اشعار ابوطالب که در موضوع صحیفه اى که قریش در مورد قطع رابطه با بنى هاشم نوشتند سروده است ابیات زیر است :
آیا نمى دانید که ما محمد را پیامبرى همچو موسى یافته ایم که نامش در کتابهاى پیشین آمده است و میان بندگان بر او محبتى است و در کسى که خداوندش به محبت مخصوص فرموده است هیچ ستمى نیست …

تا آنجا که مى گوید:
و ما هرگز از جنگ خسته نمى شویم مگر آنکه جنگ از ما خسته شود و هرگز از پیش آمدن مصیبتها گله نمى گزاریم …
و در همین مورد ابیات زیر را هم سروده است :
خیالهاى خود را درباره محمد به سفلگى آلوده مکنید و فرمان گمراهان تیره بخت را پیروى مکنید. آرزو دارد که او را بکشید و حال آنکه این آرزوى شما همچون خوابهاى شخص خفته است و به خدا سوگند او را نخواهید کشت مگر جدا شدن و خراشیدن جمجمه ها و چهره ها را ببینید… – تا آنجا که مى گوید پیامبرى که او را از پیشگاه پروردگارش وحى مى رسد و هر کس ‍ بگوید نه ، دندان ندامت بر هم خواهد فشرد. 

دیگر از اشعار او ابیاتى است که در مورد شکنجه عثمان بن مظعون سروده است و به پاس او خشم گرفته و چنین گفته است :
آیا از یاد کردن روزگار بى امان افسرده شده اى و همچون شخص اندوهگین گریه مى کنى یا از یاد کردن مردمى سفله و فرومایه که آن کسى را که به دین فرا مى خواند در پرده ستم فرو مى گیرند، خداى جمع شما را زبون کناد مگر نمى بینید که ما براى عثمان بن مظعون خشمگین شده ایم … تا آنجا که مى گوید – یا آنکه به کتاب شگفتى که بر پیامبرى که همچون موسى یا یونس ‍ است نازل شده است ایمان آورید. 

و گویند: روایت شده است که ابوجهل بن هشام هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله در سجده بود سنگى برداشت و قصد کرد آن را بر سر پیامبر صلى الله علیه و آله بکوبد. سنگ بر دستش چسبید و نتوانست قصد خود را انجام دهد. ابوطالب در این باره ضمن ابیات دیگرى چنین سروده است :
اى پسر عموها به خود آیید و از گمراهى برخى یاوه سرایان پرهیز و بس ‍ کنید و گرنه از بدبختیهایى که بر سر شما خواهد رسید بیمناکم ، همانگونه که پیش از شما اقوام عاد و ثمود آن را چشیدند و چیزى از آنان باقى نماند. و از این شگفت تر براى شما موضوع سنگى است که بر دست آن مرد چسبید که با آن آهنگ مرد شکیباى پرهیزکار راستگو را داشت …

گویند: مشهور است که مامون خلیفه عباسى مى گفته است به خدا سوگند ابوطالب با سرودن این ابیات خود مسلمان شده است :
پیامبر صلى الله علیه و آله ، یعنى پیامبر خداوند را یارى مى دهم با شمشیرهاى سیمگونى که همچون برق مى درخشد. من از رسول خدا صلى الله علیه و آله دفاع و حمایت مى کنم ، حمایت شخصى که بر او مشفق است …
گویند: در سیره چنین آمده است و بیشتر مورخان آن را نقل کرده اند که چون عمرو بن عاص به حبشه رفت که براى جعفر بن ابى طالب و یارانش پیش ‍ نجاشى حیله سازى کند چنین سرود:
دخترم مى گوید: آهنگ کجا دارى کجا، و جدایى از من در نظر ناستوده نیست ؟

مى گویم : رهایم کن و آزادم بگذار که من در مورد جعفر آهنگ رفتن پیش ‍ نجاشى دارم …
عمرو عاص را دشمن پسر دشمن مى نامیدند زیرا پدرش چنان بود که در مکه هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله از کنارش مى گذشت مى گفت به خدا سوگند من ترا سرزنش مى کنم و دشمن مى دارم و در مورد و این آیه نازل شد که : همانا دشمن بد گوى تو دم بریده و مقطوع النسل است .

گویند: ابوطالب براى نجاشى شعرى سرود و گسیل داشت و او را به گرامى داشتن جعفر و یارانش و روى گرداندن از آنچه عمرو عاص درباره او و یارانش مى گوید تشویق کرد و از جمله آنها این ابیات است .
اى کاش بدانم جعفر در برابر عمرو عاص و دیگر دشمنان نزدیک پیامبر صلى الله علیه و آله میان مردم چگونه است ؛ آیا احسن نجاشى جعفر و یارانش را شامل شده است یا در اثر فتنه انگیزیهاى آن فتنه انگیز از آن کار باز مانده است . و قصیده اى مفصل است .
گویند: از على علیه السلام روایت شده است که گفته است پدرم به من گفت : پسر جان ملازم و همراه پسر عمویت باش که در پناه او از همه گرفتارى حال و آینده – این جهانى و آن جهانى – به سلامت خواهى ماند، و سپس این ابیات را براى من خواند:
همانا و ثیقه و اعتماد در پیوستن به محمد است ، در مصاحبت با او استوار باش .

از اشعار دیگر ابوطالب که با همین معنى مناسب دارد این شعر اوست :
همانا على و جعفر در پیشامدها و گرفتاریهاى روزگار مورد اعتماد مانند، کوتاهى مکنید، پسر عموى خود را که پسر برادر پدرى و مادرى من است یارى دهید، به خود سوگند که من از یارى پیامبر صلى الله علیه و آله خود دارى نمى کنم و هیچیک از پسران والاتبارم از یارى او خود دارى نمى کند. .

مى گویند: روایت شده است که چون ابوطالب در گذشت ، على علیه السلام به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و مرگ پدر را به اطلاع آن حضرت رساند. پیامبر صلى الله علیه و آله سخت افسرده و اندوهگین شد و فرمود: برو خودت او را غسل بده و چون او را بر تابوت نهادید مرا آگاه کن . على چنان کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى رسید که جنازه ابوطالب بر دوش مردان برده مى شد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: اى عموجان پیوند خویشاوندى را رعایت کردى و پاداش پسندیده داده خواهى شد و همانا که مرا در کودکى پرورش دادى و کفالت فرمودى و در بزرگى یارى دادى و همکارى کردى . آنگاه تا کنار گور جنازه را تشییع فرمود و کنار بزرگى یارى دادى و هما کرى کردى . آنگاه تا کنار گور جنازه را تشییع فرمود و کنار جسد ایستاد و گفت : همانا به خدا سوگند براى تو چنان آمرزش خواهى و شفاعتى خواهم کرد که آدمى و پرى از آن شگفت کنند.

امامیه مى گویند: براى مسلمان جایز نیست که عهده دار غسل کافر شود و براى پیامبر صلى الله علیه و آله هم جایز نیست که براى کافر ترحم آورد و دعاى خیر کند و او را به آمرزش خواهى و شفاعت وعده دهد. و على علیه السلام از این جهت عهده دار غسل ابوطالب شده است که طالب و عقیل هنوز مسلمان نشده بودند و جعفر هم در حبشه بود و هنوز نماز گزاردن بر جنازه ها واجب نشده بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله بر جنازه خدیجه هم نماز نگزارد، بلکه مراسم عبارت از تشییع و رقت و دعا کردن بوده است .

گویند: و از اشعار ابوطالب که خطاب به برادر خود حمزه ، که کینه اش ‍ ابویعلى بوده ، سروده است این ابیات است :
اى ابایعلى ! بر دین احمد شکیبا باش و دین را آشکار ساز که شکیبا و موفق باشى ، برگرد کسى باش که از پیشگاه خداى خود بر حق و با راستى و عزم استوار آمده است . واى حمزه ! کافر مباش ، هنگامى که گفتى مومنى ، مرا شاد ساخت و براى رسول خدا صلى الله علیه و آله فقط به پاس خداوند یاور باش …

گویند: و از اشعار مشهور او این ابیات است :
تو محمد پیامبرى ، دلاور نیرومند و سالار سروران گرامى که همگان پاک و پاک زاده اند، از تبارى که ریشه اى هاشم بخشنده یگانه است …
گویند: همچنین از اشعار مشهور ابوطالب که خطاب به محمد صلى الله علیه و آله سروده و آن حضرت را به آشکار ساختن دعوت فرمان داده و دلاورى خویش را هم در آن نهفته است ، ابیات زیر است :
مبادا دستهایى که به حمله پرداخته و هیاهو، ترا از حقى که بر آن قیام کرده اى باز دارد که اگر به آنان گرفتار شوى دست تو دست من است و جان من فداى جان تو در سختیها خواهد بود.
و از همین جمله اشعار او ابیات زیرا است و گفته شده است سراینده این ابیات طالب پسر ابوطالب است :
چون گفته شود گزیده تر مردم و نژاده ترین ایشان کیست … تا آنجا که مى گوید گزیده ترین فرد خاندان هاشم احمد است که پیامبر خداوند در این دوره فترت است .

و از همین جمله اشعار او این ابیات اوست :
همانا خداوند محمد نبى را گرامى فرموده است و گرامى ترین خلق خدا میان مردم احمد است . خداوند نام او را براى تجلیل و از نام خویش مشتق فرموده است .
آرى دارنده عرش محمود است و این محمد است .
و ابیات زیر هم از ابوطالب است ، برخى هم آن را از على علیه السلام دانسته اند:
اى گواه خداوند براى من گواهى بده که من بر آیین احمد مرسلم و هر کس ‍ در دین گمراهى است من هدایت یافته ام .

امامیه مى گویند: همه این اشعار در حکم یک چیز متواتر است ، زیرا بر فرض که یک یک آن به صورت متواتر نباشد مجموعه آن بر یک موضوع مشترک و واحد دلالت مى کند و آن تصدیق به نبوت محمد صلى الله علیه و آله است و مجموع آن خبرى متواتر را ثابت مى کند. همانگونه که هر چند هر یک از دلیریها و جنگهاى على علیه السلام با شجاعان به صورت جداگانه نقل شده است ، ولى از مجموعه آن یک خبر متواتر به دست ما مى رسد و آن علیم ضرورى ما به شجاعت اوست . همینگونه است آنچه که درباره سخاوت حاتم و برد بارى احنف و معاویه و تیزهوش ایاس و نابسامانى ابونواس و موارد دیگر آمده است .

و مى گویند: همه اینها را یک طرف بگذارید، درباره قصیده لامیه ابوطالب چه مى گویید که شهرت آن همچون شهرت قصیده قفانبک  است و اگر روا باشد و بتوان در قصیده ابوطالب یا بعضى از ابیات آن شک کرد مى توان و روا خواهد بود که در قصیده قفانبک یا برخى از ابیاتش شک کرد. اینک ما بخشى از آن قصیده را مى آوریم :
از هر سرزنش کننده که بر ما به بدى طعنه زند و یاوه سرایى کند به پروردگار خانه کعبه پناه مى برم و از هر تبهکارى که از ما غیبت کند و در آیین ما آنچه را که ما قصد آن را نداریم ملحق سازد. سوگند به خانه خدا دروغ پنداشته اید که ممکن است بدون آنکه در راه حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگ کنیم بر او چیره شوند. او را چندان یارى مى دهیم که همگى بر زمین افتیم و پسران و همسران خویش را به فراموشى مى سپریم … – تا آنجا که مى گوید پروردگار بندگان با نصرت خود او را تایید مى فرماید و دین حقى را که باطل نیست ، آشکار مى سازد.

در کتابهاى سیره و مغازى نقل شده است که چون عتبه بن ربیعه یا شیبه در جنگ بدر توانست پاى عبیده بن حارث بن مطلب را قطع کند، بلافاصله على و حمزه به یارى او شتافتند و او را از چنگ عتبه رها کرد و عتبه را کشتند و عبیده را با خود از آوردگاه بیرون آوردند و به سایبانى که پیامبر صلى الله علیه و آله زیر آن بود بردند و در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله بر زمین نهادند. مغز ساق پاى عبیده بیرون مى ریخت ، در همان حال گفت : اى رسول خدا اگر ابوطالب زنده بود مى دانست که در این اشعار خود راست گفته است :
به خانه خدا سوگند به دروغ پنداشته اید که بدون آنکه براى حفظ محمد نیزه بزنیم و جنگم کنیم دست از او بر مى داریم . او را چندان یارى مى دهیم که بر گردش بر زمین افتیم و پسران و همسران را به فراموشى مى سپریم .

گویند: پیامبر صلى الله علیه و آله براى عبیده و ابوطالب آمرزش خواهى فرمود. عبیده همراه پیامبر صلى الله علیه و آله تا منطقه صفراء رسید، آنجا در گذشت و همانجا به خاکش سپردند.
امامیه مى گویند: و روایت است که مردى اعرابى در قحط سالى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و گفت : اى رسول خدا در حالى به حضورت آمده ایم که براى کودکى که شیر خواره باشد باقى نمانده است و نه ماده شترى که پستانش قطره شیرى تراوش کند، و سپس این ابیات را براى آن حضرت خواند:
در حالى به حضورت آمده ایم که از پستان زنان از بى شیرى خون مى تراود و مادر کودک شیر خوار، کودک خود را فراموش کرده است … – تا آنجا که مى گوید – و از چیزهایى که مردم مى خوردند چیزى جز حنظل بى ارزش و گیاه – علف بى مایه – براى ما وجود ندارد و چاره اى جز گریز به حضورت براى ما نیست و مگرنه این است که گریز مردمان به پیشگاه رسولان است .

پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که رداى خود را از پى مى کشید برخاست و به منبر رفت و نخست خداى را سپاس و ستایش کرد و عرضه داشت : بار خدایا بارانى فریاد رس و گوارا و خوش و فراوان و دانه درشت و پیوسته و همه جا گیر بر ما فرو فرست که زمین را با آن زنده سازى و گیاهان را برویانى و پستانها را پر شیر فرمایى . خدایا آن را بارانى فورى و سودمند و بدون آنکه به تاخیر افتد قرار بده .

گویند: به خدا سوگند هنوز پیامبر صلى الله علیه و آله دستهاى خود را که برافراشته بود پایین نیاورده بود که آسمان ابرهاى پر باران خود را آشکار ساخت و باران سیل آسا فرو بارید، و مردم آمدند و فریاد مى کشیدند: اى رسول خدا بیم از غرق شدن است ؛ غرق شدن .

پیامبر صلى الله علیه و آله عرض داشت : پروردگارا، باران بر اطراف ما ببارد نه بر خود ما. و ابرها از آسمان مدینه بر کنار رفت و بر گرد آن همچون تاجى حلقه زد. پیامبر صلى الله علیه و آله چنان لبخند زد که دندانهاى او آشکار شد، و فرمود: پاداش ابوطالب را خداوند ارزانى فرماید که اگر زنده مى بود چشمش روشن مى شد، اینک چه کسى اشعار او را براى ما مى خواند؟ على برخاست و گفت : اى رسول خدا شاید این ابیات را اراده فرموده اى که گفته است : سپیده چهره اى که به آبروى و از ابر طلب باران مى شود؟ فرمود: آرى . و على علیه السلام چند بیت از آن قصیده را براى ایشان خواند و پیامبر صلى الله علیه و آله همچنان که بر منبر بود براى ابوطالب استغفار مى فرمود. سپس مردى از قبیله کنانه برخاست و ابیات زیر را براى پیامبر صلى الله علیه و آله خواند:
ستایش تراست و ستایش از آن کسى است که سپاسگزارى کند و ما به سبب آبروى پیامبر صلى الله علیه و آله با باران سیراب شدیم . او خداوند را که آفریدگار اوست فراخواند و چشم به رحمت او دوخت و جز ساعتى بلکه کمتر طول نکشید که ما دانه هاى درشت باران را دیدیم …

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: اگر شاعرى نیکو سروده باشد تو نیکو سرودى .
امامیه مى گویند: ابوطالب اسلام خود را آشکار نساخت که اگر آن را آشکار مى ساخت امکان یارى دادن پیامبر صلى الله علیه و آله براى او آنچنان که فراهم بود فراهم نمى شد و همچون یکى از مسلمانانى مى بود که از آن حضرت پیروى کرده بودند، مانند ابوبکر و عبد الرحمان بن عوف و دیگران ، و امکان یارى دادن و دفاع از پیامبر صلى الله علیه و آله را نمى داشت ابوطالب از این جهت امکان دفاع و حمایت از پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت که ظاهرا بر آیین قریش بود، هر چند در باطن مسلمان بود. همان طور که اگر انسانى مثلا در باطن شیعه و ساکن یکى از شهرهایى باشد که مذهب کرامیه دارند و او در آن شهر داراى احترام و سابقه باشد، و گروهى اندک از شیعیان در آن شهر سکونت داشته باشند که همواره از مردم و بزرگان و سران شهر آزار ببینند؛ تا هنگامى که آنان مرد تظاهر به مذهب کرامیه کند و بدانگونه از آن چند تن شیعه دفاع کند. ولى اگر تشیع خود را آشکار سازد و با مردم آن شهر ستیز کند حکم او هم همچون حکم یکى از آن شیعیان مى شود و همان آزار و زیانى که به آنان مى رسد به او هم مى رسد و نمى تواند آنچنان که در نخست بوده است از آنان دفاع کند.

مى گوید (بن ابى الحدید): اما در نظر من این موضوع مشتبه است و اخبار هم با یکدیگر تعارض دارد و خداوند به حقیقت حال او آگاه است که چگونه بوده است .  در سینه من نامه محمد بن عبد الله نفس زکیه  به منصور خارخار مى کند که در آن نوشته است : من پس گزیده ترین گزیدگان و پسر سرور اهل بهشتم و من پسر بدترین بدان و پسر سالار دوزخیانم . و این سخن گواهى او به کفر ابوطالب است و محمد نفس ‍ زکیه در واقع پسر ابوطالب است و نمى توان او را به دشمنى با ابوطالب متهم کرد و روزگارش به روزگار پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک است و زمان چندان به دراز نکشیده است که این خبر ساختگى باشد.

خلاصه آنکه درباره مسلمانى ابوطالب همچنین درباره مردن او بر آیین قوم خود اخبار فراوانى رسیده است و جرح و تعدیل در این موضوع به تعارض ‍ پرداخته است ، همچون تعارض دو دلیل با یکدیگر در نظر حاکم شروع که ناچار اقتضاى آن توقف است و من در کار ابوطالب متوقفم .

اما اینکه گفته اند نقل نشده که ابوطالب نماز گزارده باشد، ممکن است در آن هنگام هنوز نماز واجب نموده است ، بلکه مستحب بوده و هر کس ‍ مى خواسته است نماز مى گزارده است و هر کس نمى خواسته است نمى گزارده است و نماز در مدینه واجب شده است . ممکن است اصحاب حدیث بگویند اگر اینگونه که شما مى گویید جرح و تعدیل تعارض داشته باشند، در نظر دانشمندان اصول فقه ، جانب جرح ترجیح دارد و باید آن را پذیرفت ، زیرا آن کس که کسى را جرح مى کند بر کارى آگاه است که معدل و کسى که آن شخص را عادل مى داند بر آن آگاه نیست .

البته ممکن است به ایشان چنین پاسخ داده شود که این سخن در اصول فقه درست است ، به شرطى که در قبال تعدیل مجمل ، طعن مفصلى وجود داشته باشد. مثال آن چنین است که مثلا شعبه از قول مردى حدیثى را نقل کند و با روایت خود از آن مرد او را توثیق کرده باشد و بدیهى است که اگر احوال آن مرد در نظر شعبه پوشیده باشد و ظاهرش منطبق بر عدالت باشد براى توثیق او کافى است ، و در مقابل شعبه مثلا دار قطنى – نامه محدثى است – بر آن مرد طعنه زند و بگوید اهل تدلیس بوده یا فلان گناه را مرتکب شده است و بدینگونه در قبال تعدیل مجمیل ، طعن مفصلى زده باشد. حال آنکه در مورد ابوطالب و مساله ایمان و کفر او روایات مفصلى که با یکدیگر متعارض است رسیده و هیچکدام مجمل نیست ، زیرا گروهى به تفصیل روایت مى کنند که ابوطالب به هنگام مرگ شهادتین گفته است و گروهى دیگر به تفصیل روایت مى کنند که گفته است من بر آیین مشایخ هستم .

و همینگونه به شیعیانى که مى گویند روایات ما درباره اسلام ابوطالب ارجح است پاسخ داده مى شود؛ زیرا ما حکمى را که ایجاب است روایت مى کنیم و بر اثبات آن شاهد مى آوریم و گواهى مى دهیم ؛ و حال آنکه مدعیان ما بر نفى گواهى مى دهند، و در مورد نفى شهادتى نیست و این بدان جهت است که به هر حال این گواهى در هر دو مورد براى اثبات چیزى است یا اثبات ایمان یا اثبات کفر، البته دو اثباتى که با یکدیگر متضاد هستند.

در این عصر یکى از سادات طالبى  کتابى درباره اسلام ابوطالب تصنیف کرده است . او کتاب خود را براى من فرستاد و تقاضا کرد که چیزى به خط خودم به نظم یا نثر بنویسم و به صحت موضوع کتاب گواهى دهم و استوار و وثاقت دلایل او را تایید کنم .
من چون در مساله ایمان ابوطالب متوقفم و راى قاطعى ندارم ، نخواستم در آن باره حکم قاطعى بدهم . از سوى دیگر براى خود جایز و روا ندانستم که از تعظیم ابوطالب خود دارى کنم که به خوبى مى دانم اگر ابوطالب نمى بود هیچ پایه اى براى اسلام استوار نمى شد، و مى دانم که حق ابوطالب تا هنگام قیامت بر گردن هر مسلمانى واجب است . بر پشت جلد آن کتاب این ابیات را که سروده ام نوشتم :
اگر ابوطالب و پسرش – على علیه السلام نبودند هرگز پیکره دین آشکار و پایدار نمى شد. آن یکى در مکه پناه داد و حمایت کرد و این یکى در مدینه با مرگ پنجه در افکند. عبد مناف – یعنى ابوطالب – کفالت را عهده دار شد و چون در گذشت على در کار تمام و کامل در آمد… تا آنجا که مى گوید یاوه سرایى نادان و اینک شخص بینایى خود را به کورى بزند به بزرگى ابوطالب زیانى نمى رساند، همانگونه که پندار کسى که پرتو روزى را تاریکى پندارد به روشنى و پرتو بامداد زیانى نمى رساند.
بدینگونه حق بزرگداشت او را به تمام پرداختم و از ابوطالب تجلیل کردم و در عین حال در کارى که در آن متوقف بودم حکم قطعى نکردم .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۸

حتما ببینید

نامه ۷۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۵ و من کتاب له ع إلى معاویه من المدینه- فی أول ما بویع له …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code