خانه / زندگینامه حضرت امام حسین (ع) / زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت دوم درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب کربلا و در ملاقات امام حسین علیه السّلام با حُرّ بن یزید ریاحى

زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت دوم درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب کربلا و در ملاقات امام حسین علیه السّلام با حُرّ بن یزید ریاحى

فصل ششم : درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام به جانب کربلا

چون حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام درسوم ماه شعبان سال شصتم از هجرت از بیم آسیب مخالفان مکّه معظّمه را به نور قدوم خود منورّ گردانیده در بقیّه آن ماه و رمضان و شوال و ذى القعده در آن بلده محترمه به عبادت حقّ تعالى قیام داشت و در آن مدّت جمعى از شیعیان از اهل حجاز وبصره نزد آن حضرت جمع شدند، و چون ماه ذى الحجّه درآمد حضرت احرام به حجّ بستند، وچون روز ترویه یعنى هشتم ذى الحجّه شد عمرو بن سعیدبن العاص با جماعت بسیارى به بهانه حجّ به مکّه آمدند، و از جانب یزید ماءمور بودند که آن حضرت را گرفته به نزد او برند یا آن جناب را به قتل رسانند. حضرت چون بر مکنون ضمیرایشان مطلّع بود از اِحْرام حجّ به عُمره عدول نموده و طواف خانه وسعى مابین صفا و مروه به جا آورده و مُحِل شد و در همان روز متوجّه عراق گردید.

واز ابن عبّاس منقول است که گفت دیدم حضرت امام حسین علیه السّلام را پیش از آنکه متوجّه عراق گردد وبر در کعبه ایستاده بود و دست جبرئیل در دست او بود، و جبرئیل مردم را به بیعت آن حضرت دعوت مى کردندا مى داد که : هَلُمُّوااِلى بَیْعَهِ اللّهِ؛
بشتابید اى مردم به سوى بیعت خدا! و سیّد بن طاوس روایت کرده است که چون آن حضرت عزم توجّه به عراق نمود از براى خطبه خواندن به پاى خاست پس از ثناى خدا و درود بر حضرت مصطفى صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که مرگ بر فرزندان آدم ملازمت قلاّده دارد مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاقم دیدار گذشتگان خود را چون اشتیاق یعقوب دیدار یوسف را، و اختیار شده است از براى من مَصْرَع ومَقْتَلى که ناچار بایدم دیدارکرد، وگویا مى بینم مفاصل و پیوندهاى خودم راکه گرگان بیابان ، یعنى لشکر کوفه ، پاره پاره نمایند در زمینى که مابین (نواویس ) و (کربلا) است ، پس انباشته مى کنند از من شکمهاى آمال وانبانهاى خالى خود را چاره و گریزى نیست از روزى که قلم قضا برکسى رقم رانده ومااهل بیت ، رضا به قضاى خدا داده ایم و بر بلاى او شکیبا بوده ایم و خدا به ما عطا خواهد فرمود مزدهاى صبر کنند گان را، و دور نمى افتد از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم پاره گوشت او و با او مجتمع خواهد شد در حظیره قدس یعنى در بهشت برین ، روشن مى شود چشم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بدو و راست مى آید وعده او. اکنون کسى که در راه ما از بذل جان نیندیشد، و در طلب لقاى حقّ از فداى نفس نپرهیزد باید با من کوچ دهد چه من با مدادان کوچ خواهم نمود ان شاءاللّه تعالى .(۹۷)

ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است :
درشبى که حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام عازم بود که صباح آن از مکّه بیرون رود محمّد بن حنفیّه به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: اى برادر! همانا اهل کوفه کسانى هستند که دانسته اى چگونه با پدر وبرادر تو غدر کردند و مکر نمودند من مى ترسم که با شما نیز چنین کنند، پس اگر راءى شریفت قرار گیرد که در مکّه بمانى که حرم خدا است عزیز ومکرّم خواهى بود و کسى متعرّض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود: اى برادر!من مى ترسم که یزید مرا در مکّه ناگهان شهید گرداند وبا این سبب حرمت این خانه محترم ضایع گردد. محمّد گفت : اگر چنین است پس به جانب یمن برو و یا متوجّه بادیه مشو که کسى بر تو دست نیابد، حضرت فرمود که در این باب فکرى کنم . چون هنگام سحر شد حضرت از مکّه حرکت فرمود، چون خبر به محمّد رسید بى تابانه آمد. و مهار ناقه آن حضرت را گرفت عرض کرد: اى برادر! به من وعده نکردى در آن عرضى که دیشب کردم تاءمل کنى ؟ فرمود: بلى ، عرض کرد: پس چه باعث شد شما را که به این شتاب از مکه بیرون روى ؟ فرمود که چون تو از نزدم رفتى پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم نزد من آمد و فرمود که اى حسین بیرون رو همانا خدا خواسته که ترا کشته راه خود ببیند، محمّد گفت : اِنّالِلِِّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون هر گاه به عزم شهادت مى روى پس چرا این زنها را با خود مى برى ؟ فرمود که خدا خواسته آنهارا اسیر ببیند پس محمّد با دل بریان و دیده گریان آن حضرت را وداع کرده برگشت .(۹۸) و موافق روایات معتبره از (عبادله )(۹۹) آمدند و آن حضرت رااز حرکت کردن به سمت عراق منع مى کردند و مبالغه در ترک آن سفر مى نمودند حضرت هر کدام را جوابى داده و وداع کردند و برگشتند .و ابوالفرج اصبهانى و غیر او روایت کرده که چون عبداللّه بن عبّاس تصمیم عزم امام را بر سفر عراق دیده مبالغه بسیار نمود در اقامت به مکّه وترک سفر عراق و برخى مذمّت از اهل کوفه کرد و گفت که اهل کوفه همان کسانى هستند، که پدر تو را شهید کردند وبرادرت را زخم زدند و چنان پندارم که با تو کنند ودست از یارى تو بردارند و جناب ترا تنها گذارند، فرمود: این نامه هاى ایشان است در نزد من واین نیز نامه مسلم است نوشته که اهل کوفه دربیعت من اجتماع کرده اند. ابن عبّاس گفت : الحال که راءى شریفت براین سفر قرار گرفته پس اولاد وزنهاى خود را بگذار وآنها را با خود حرکت مده و یادآور آن روز را که عثمان را کشتند وزنها عیالاتش او را بدان حال دیدند چه بر آنها گذشت ، پس مبادا که شما را نیز در مقابل اهل وعیال شهید کنند و آنها ترا به آن حالت مشاهده کنند، حضرت نصیحت اورا قبول نکرد واهل بیت خود را با خود به کربلا برد.(۱۰۰)

ونقل کرده بعض از کسانى که در کربلا بود در روز شهادت آن حضرت که آن جناب نظرى به زنها و خواهران خود افکند دید که به حالت جزع واضطراب از خیمه ها بیرون مى آیند و کشتگان نظر مى کنند و جزع مى نمایند و آن حضرت را به آن حالت مظلومیّت مى بینند و گریه مى کنند، آن حضرت کلام ابن عبّاس را یاد آورد وفرمود: لِلّهِ دَرُّ ابْنُ عبّاس فیما اَشارَ عَلَىَّ بِهِ. (۱۰۱)

وبالجمله ؛ چون ابن عبّاس دید که آن حضرت به عزم سفر عراق مصممّ است و به هیچ وجه منصرف نمى شود چشمان خویش به زیر افکند وبگریست وبا آن حضرت وداع کرد و برگشت ، چون آن حضرت از مکّه بیرون شد ابن عبّاس ، عبداللّه بن زبیر را ملاقات کرد وگفت : یابنَ زُبیر! حسین بیرون رفت وملک حجاز از براى تو خالى و بى مانع شد و به مراد خود رسیدى ، و خواند از براى او:

شعر :

یالَکِ مِن قَنْبرَه بمَعْمَرٍ

خلاّلَکِ الْجَوُّفَبیضی وَاصْفِری

وَنَقّرِی ما شِئْتِ اَنْ تَنَقّرِی

هذَالْحُسَیْنُ خارِجٌ فَاسْتَبْشری (۱۰۲)

بالجمله ؛ چون حضرت امام حسین علیه السّلام از مکّه بیرون رفت عمروبن سعید بن العاص برادر خود یحیى را با جماعتى فرستاد که آن حضرت را از رفتن مانع شود، چون به آن حضرت رسیدند عرض کردند کجا مى روید بر گردید به جانب مکّه ، حضرت قبول برگشتن نکرد وایشان ممانعت مى کردند از رفتن آن حضرت ، و پیش از آنکه کار به مقاتله منتهى شود دست برداشتند وبرگشتند وحضرت روانه شد، چون به منزل (تنعیم ) رسید شترهاى چند دید که بار آنها هدیه اى چند بود که عامل یمن براى یزید فرستاده بود، حضرت بارهاى ایشان را گرفت ؛ زیرا که حکم امور مسلمین با امام زمان است و آن حضرت به آنها اَحَقّ است ، آنها را تصّرف نموده و با شتربانان فرمود که هر که با ما به جانب عراق مى آید کرایه او را تمام مى دهیم و با او احسان مى کنیم و هر که نمى خواهد بیاید او را مجبور به آمدن نمى کنیم کرایه تا این مقدار راه را به او مى دهیم ، پس ‍ بعضى قبول کرده با آن حضرت رفتند و بعضى مفارقت اختیار کردند.(۱۰۳)

شیخ مفید روایت کرده که بعد از حرکت جناب سیّد الشهّداء علیه السّلام از مکّه عبداللّه بن جعفر پسر عمّ آن حضرت نامه اى براى آن جناب نوشت بدین مضمون :
امّا بعد؛ همانا من قسم مى دهم شما را به خداى متعال که از این سفر منصرف شوید به درستى که من بر شما ترسانم از توّجه به سمت این سفر مبادا آنکه شهید شوى و اهل بیت تو مستاءصل شوند، اگر شما هلاک شوید نور اهل زمین خاموش خواهد شد؛ چه جناب تو امروز پشت و پناه مؤ منان و پیشوا و مقتداى هدایت یافتگانى ، پس در این سفر تعجیل مفرمائید و خود از عقب نامه مُلحق خواهم شد.

پس آن نامه را با دو پسر خویش عون و محمّد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمروبن سعید و از او خواست که نامه امان براى حضرت سیدالشهّداء علیه السّلام بنویسد و از او بخواهد که مراجعت از آن سفر کند.
عمرو خطّ امان بر آن حضرت نوشته و وعده صله و احسان داد که آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود یحیى بن سعید روانه کرد و عبداللّه بن جعفر با یحیى همراه شد بعد از آنکه فرزندان خویش را از پیش روانه کرده بود چون به آن حضرت رسیدند نامه به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت فرمود که من پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیده ام مرا امرى فرموده که در پى امتثال آن امر روانه ام ، گفتند: آن خواب چیست ؟ فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از این هم نخواهم گفت تا خداى خود ملاقات کنم .

پس چون عبداللّه ماءیوس شده بود فرمود فرزند خود عون و محمّد را که ملازم آن حضرت باشند و در سیر و جهاد در رکاب آن جناب باشند و خود با یحیى بن سعید در کمال حسرت برگشت و آن حضرت به سمت عراق حرکت فرمود و به سرعت و شتاب سیر مى کرد تا در (ذات عِرْق ) منزل فرمود.(۱۰۴)

و موافق روایت سیّد در آنجا بشربن غالب را ملاقات فرمود که از عراق آمده بود آن حضرت از او پرسید که چگونه یافتى اهل عراق را؟ عرض ‍ کرد: دلهاى آنها با شما است و شمشیر ایشان با بنى امیّه است ! فرمود راست گفتى همانا حقّ تعالى به جا مى آورد آنچه مى خواهد و حکم مى کند در هر چه اراده مى فرماید. و شیخ مفید روایت کرده که چون خبر توّجه امام حسین علیه السّلام به ابن زیاد رسید حُصَیْن بن نمیر(۱۰۵) را با لشکر انبوه بر سر راه آن حضرت به قادسیّه فرستاد و از (قادسیّه ) تا (خَفّان ) و تا (قُطْقطانیّه ) از لشکر ضلالت اثر خود پر کرد و مردم را اعلام کرد که حسین علیه السّلام متّوجه عراق شده است تا مطلع باشند، پس حضرت از (ذات عِرْق ) حرکت کرد به (حاجز) (به راء مهمله که موضعى است از بطن الرّمه ) رسید، پس قیس بن مسهر صیداوى و به روایتى عبداللّه بن یَقْطُر برادر رضاعى خود را به رسالت به جانب کوفه فرستاد و هنوز خبر شهادت جناب مسلم رحمه اللّه به آن حضرت نرسید بود و نامه اى به اهل کوفه قلمى فرمود بدین مضمون : (۱۰۶)

بسم اللّه الرّحمن الّرحیم
این نامه اى است از حسین بن على به سوى برادران خویش از مؤ منان و مسلمانان و بعد از حمد و سلام مرقوم داشت : به درستى که نامه مسلم بن عقیل به من رسیده و در آن نامه مندَرَج بود که اتفاق کرده اید بر نصرت ما و طلب حقّ از دشمنان ما، از خدا سؤ ال مى کنم که احسان خود را بر ما تمام گرداند و شما را بر حُسن نیّت و خوبى کردار عطا فرماید بهترین جزاى ابرار، آگاه باشید که من به سوى شما از مّکه بیرون آمدم در روز سه شنبه هشتم ذیحجّه چون پیک من به شما برسد کمر متابعت بر میان بندید و مهیّاى نصرت من باشید که من در همین روزها به شما خواهم رسید و اَلسَّلامَ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَهُ اللّه وَ بَرَکاتُهُ

و سبب نوشتن این نامه آن بود که مسلم علیه السّلام بیست و هفت روز پیش از شهادت خود نامه اى به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقیاد اهل کوفه نموده بود، و جمعى از اهل کوفه نیز نامه ها به آن حضرت نوشته بودند که در اینجا صد هزار شمشیر براى نصرت تو مهیا گردیده است خود را به شیعیان خود برسان .(۱۰۷) چون پیک حضرت روانه شد به قادسیّه رسید حُصَین بن تمیم او را گرفت ، و به روایت سیّد(۱۰۸) خواست او را تفتیش کند قیس نامه را بیرون آورد و پاره کرد، حصین او را به نزد ابن زیاد فرستاد، چون به نزد عبیداللّه رسید آن لعین از او پرسید که تو کیستى ؟ گفت : مردى از شیعیان على و اولاد او مى باشم ، ابن زیاد گفت : چرا نامه را پاره کردى ؟ گفت : براى آن که تو بر مضمون آن مطّلع نشوى ، عبیداللّه گفت : آن نامه از کى و براى کى بود؟ گفت : از جناب امام حسین علیه السّلام به سوى جماعتى از اهل کوفه که من نامهاى ایشان را نمى دانم ، ابن زیاد در غضب شد و گفت : دست از تو بر نمى دارم تا آنکه نامهاى ایشان بگوئى یا آنکه بر منبر بالا روى و بر حسین و پدرش و برادرش ناسزاگوئى و گرنه ترا پاره پاره خواهم کرد، گفت : امّا نام آن جماعت را پس نخواهم گفت و امّا مطلب دیگر را روا خواهم نمود.

پس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى حقّ تعالى را ادا کرد و صَلَوات بر حضرت رسالت و درود بسیار بر حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام و امام حسن و امام حسین علیهماالسّلام فرستاد و ابن زیاد و پدرش و طاغیان بنى امیّه را لعنت کرد پس گفت : اى اهل کوفه ! من پیک جناب امام حسینم به سوى شما و او را در فلان موضع گذاشته ام و آمده ام هر که خواهد یارى او نماید به سوى او بشتابد. چون خبر به ابن زیاد رسید امر کرد که او را از بالاى قصر به زیرانداختند و به درجه شهادت فایز گردید.
و به روایت دیگر چون از قصر به زیر افتاد استخوانهایش در هم شکست و رمقى در او بود که عبدالملک بن عمیر لحمى او را شهید کرد.

مؤ لف گوید: که قیس بن مُسْهِرِ صیداوى اَسَدى مردى شریف و شجاع و در محبّت اهل بیت علیهماالسّلام قدمى راسخ داشت . و بعد از این بیاید که چون خبر شهادتش به حضرت امام حسین علیه السّلام رسید بى اختیار اشک از چشم مبارکش فرو ریخت و فرمود: (فَمِنْهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِرُ…).(۱۰۹)
و کُمَیْت بن زید اسدى اشاره به او کرده و تعبیر از او به شیخ بنى الصیّدا نموده در شعر خویش : وَ شَیْخ بَنى الصَّیداء قَدْ فاظَ بَینَهُمْ (فاظَ اى : ماتَ)

و شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که حضرت امام حسین علیه السّلام از (حاجز) به جانب عراق کوچ نمودند به آبى از آبهاى عرب رسیدند، عبداللّه بن مُطیع عَدَوى نزدیک آن آب منزل نموده بود و چون نظر عبداللّه بر آن حضرت افتاد و به استقبال او شتافت و آن حضرت را در بر گرفته و از مرکب خود پیاده نمود و عرض کرد: پدر و مادرم فداى تو باد! براى چه به این دیار آمده اى ؟ حضرت فرمود: چون معاویه وفات کرد چنانچه خبرش به تو رسیده و دانسته اى اهل عراق به من نامه نوشتند و مرا طلبیدند. اِبن مطیع گفت : ترا به خدا سوگند مى دهم که خود را در معرض تلف در نیاورى و حرمت اسلام و قریش و عرب رابرطرف نفرمائى ؛ زیرا که حرمت تمام به تو بسته است ، به خدا سوگند که اگر اراده نمائى که سلطنت بنى امیّه را از ایشان بگیرى ترا به قتل مى رسانند و بعد از کشتن تو از قتل هیچ مسلمانى پروا نخواهند کرد و از هیچ کس ‍ نخواهند ترسید، پس زنهار که به کوفه مرو و متعرّض بنى امیّه مشو. حضرت متعرّض سخنان او نگردید و از آنچه از جانب حقّ تعالى ماءمور بود تقاعد نورزید این آیه را قرائت فرمود: (لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما کَتَبَ اللّهُ لَنا)(۱۱۰) و از او گذشت .

و ابن زیاد از واقصه که راه کوفه است تا راه شام و تا راه بصره را مسدود کرده بود و خبرى بیرون نمى رفت و کسى داخل نمى توانست شد و کسى بیرون نمى توانست رفت ، و حضرت امام حسین علیه السّلام بدین جهت از اخبار کوفه به ظاهر مطلع نبود و پیوسته در حرکت و سیر بود تا آنکه در بین راه به جماعتى رسید و از ایشان خبر پرسید گفتند: به خدا قسم ! ما خبرى نداریم جز آنکه راهها مسدود است و ما رفت و آمد نمى توانیم کرد .(۱۱۱)

و روایت کرده اند جماعتى از قبیله فَزاره و بَجیلَه که ما با زُهَیْرین قَیْن بَجَلى رفیق بودیم در هنگام مراجعت از مکّه معظّمه و در منازل به حضرت امام حسین علیه السّلام مى رسیدیم و از او دورى مى کردیم ؛ زیرا که کراهت و دشمن مى داشتیم سیر با آن حضرت را، لاجرم هر گاه امام حسین علیه السّلام حرکت مى کرد زهیر مى ماند و هر گاه آن حضرت منزل مى کرد زهیر حرکت مى نمود، تا آنکه در یکى از منازل که آن حضرت در جانبى منزل کرد ما نیز از باب لابُدّى در جانب دیگر منزل کردیم و نشسته بودیم و چاشت مى خوردیم که ناگاه رسولى از جانب امام حسین علیه السّلام آمده و سلام کرد و به زُهیر خطاب کرد که ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام ترا مى طلبد، ما از نهایت دهشت لقمه ها را که در دست داشتیم افکندیم و متحیّر ماندیم به طریقى که گویا در جاى خود خشک شدیم و حرکت نتوانیم کرد.

زوجه زهیر که (دلهم ) نام داشت به زهیر گفت که سبحان اللّه ! فرزند پیغمبر خدا ترا مى طلبد و تو در رفتن تاءمل مى کنى ؟ برخیز برو ببین چه مى فرماید.
زهیر به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت که شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود که خیمه او را کندند و نزدیک سراپرده هاى آن حضرت نصب کردند و زوجه خود را گفت که تو از قید زوجیّت من یله و رهائى ملحق شو به اَهل خود که نمى خواهم به سبب من ضررى به تو رسد.(۱۱۲)
و موافق روایت سیّد(۱۱۳) به زوجه خود گفت که من عازم شده ام با امام حسین علیه السّلام مصاحبت کنم و جان خود را فداى او نمایم پس مَهْر او را داده و سپرد او را به یکى از پسران عمّ خود که اورا به اهلش ‍ رساند.

شعر :

گفت جفتش اَلْفَراق اى خوش خِصال

گفت نى نى اَلْوِصال است اَلْوصال !

گفت آن رویت کجا بینیم ما

گفت اندر خلوت خاصّ خدا

زوجه اش با دیده گریان و دل بریان برخاست و با او وداع کرد و گفت : خدا خیر ترا میسّر گرداند از تو التماس دارم که مرا در روز قیامت نزد جدّ حضرت حسین علیه السّلام یاد کنى . پس زهیر با رفیقان خود خطاب کرد هر که خواهد با من بیاید و هر که نخواهد این آخرین ملاقات من است با او، پس با آنها وداع کرده و به آن حضرت پیوست . و بعضى ارباب سِیَر گفته اند که پسر عمّش سلمان بن مضارب بن قیس نیز با او موافقت کرده و در کربلا بعدازظهر روز عاشورا شهید گردید.

شیخ مفید رحمه اللّه روایت کرده است از عبداللّه بن سُلَیْمان اَسَدى و مُنْذِر بن مُشْمَعِلّ اسدى که گفتند: چون ما از اعمال حجّ فارغ شدیم به سرعت مراجعت کردیم و غرض ما از سرعت و شتاب آن بود که به حضرت حسین علیه السّلام در راه ملحق شویم تا آنکه ببینیم عاقبت امر آن جناب چه خواهد شد. پس پیوسته به قدم عجل و شتاب طىّ طریق مى نمودیم تا به (زرود) که نام موضعى است نزدیک ثَعْلَبیّه به آن حضرت رسیدیم چون خواستیم نزدیک آن جناب برویم ناگاه دیدیم که مردى از جانب کوفه پیدا شد و چون سپاه آن حضرت را دید راه خود را گردانید و از جادّه به یک سوى شد و حضرت مقدارى مکث فرمود تا او را ملاقات کند چون ماءیوس شد از آنجا گذشت . ما با هم گفتیم که خوب است برویم این مرد را ببینیم و از او خبر بپرسیم ؛ چه او اخبار کوفه را مى داند؛ پس ما خود را به او رساندیم و بر او سلام کردیم و پرسیدیم از چه قبیله مى باشى ؟

گفت : از بنى اسد. گفتیم : ما نیز از همان قبیله ایم پس اسم او را پرسیده و خود را به او شناسانیدیم ؛ پس از اخبار تازه کوفه پرسیدیم ، گفت : خبر تازه آنکه از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم بن عقیل و هانى بن عروه را کشته دیدم و دیدم پاهاى ایشان گرفته بودند در بازارهامى گردانیدند پس از آن مرد گذشتیم و به لشکر امام حسین علیه السّلام ملحق شدیم و رفتیم تا شب در آمد به ثعلبیهّ رسیدیم حضرت در آنجا منزل کرد، چون آن زبده اهل بیت عصمت و جلال در آنجا نزول اجلال فرمود، ما بر آن بزرگوار وارد شدیم وسلام کردیم و جواب شنیدیم پس عرض کردیم که نزد ما خبرى است اگر خواسته باشید آشکارا گوئیم و اگر نه در پنهانى عرض کنیم ، آن حضرت نظرى به جانب ما و به سوى اصحاب خود کرد فرمود که من از این اصحاب خود چیزى پنهان نمى کنم آشکارا بگوئید، پس ما آن خبر وحشت اثر را که از آن مرد اسدى شنیده بودیم در باب شهادت مُسلم و هانى بر آن حضرت عرض ‍ کردیم ، آن جناب از استماع این خبر اندوهناک گردید و مکّرر فرمود: اِنّا لِلِّه وَانّااِلَیْه راجعُون ، رَحْمَهُاللّهِ عَلَیْهِما.

خدا رحمت کند مسلم وهانى را، پس ما گفتیم : یابنَ رسول اللّه ! اهل کوفه اگر بر شما نباشند از براى شما نخواهند بود والتماس مى کنیم که شما ترک این سفر نموده وبرگردید، پس حضرت متوجّه اولاد عقیل شد و فرمود: شما چه مصلحت مى بینید در برگشتن ، مسلم شهید شده ؟گفتند: به خدا سوگند که برنمى گردیم تا طلب خون خود نمائیم یا از آن شربت شهادت که آن غریق بحر سعادت چشیده ما نیز بچشیم ، پس حضرت رو به ما کرد و فرمود: بعد از اینها دیگر خیر و خوبى نیست در عیش دنیا.

ما دانستیم که آن حضرت عازم به رفتن است گفتیم : خدا آنچه خیر است شما را نصیب کند، آن حضرت در حقّ ما دعا کرد. پس اصحاب گفتند که کار شما از مسلم بن عقیل نیک است اگر کوفه بروید مردم به سوى جناب تو بیشتر سرعت خواهند کرد، حضرت سکوت فرمود و جوابى نداد؛ چه خاتمت امر در خاطر او حاضر بود.

به روایت سیّد چون حضرت خبر شهادت مسلم را شنید گریست و فرمود: خدا رحمت کند مسلم را هر آینه به سوى روح و ریحان و جنّت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقیمانده است ، پس اشعارى ادا کرد در بیان بیوفائى دنیا و زهد در آن و ترغیب در امر آخرت و فضیلت شهادت و تعریض بر آنکه تن به شهادت در داده اند و شربت ناگوار مرگ را براى رضاى الهى بر خود گوارا گردانیده اند.(۱۱۴)

و از بعض تواریخ نقل شده که مسلم بن عقیل علیه السّلام را دخترى بود سیزده ساله که با دختران جناب امام حسین علیه السّلام مى زیست و شبانه روز با ایشان مصاحبت داشت ، چون امام حسین علیه السّلام خبر شهادت مسلم بشنید به سراپرده خویش در آمد و دختر مسلم را پیش ‍ خواست و نوازشى به زیادت و مراعاتى بیرون عادت باوى فرمود، دختر مسلم را از آن حال صورتى در خیال مصوّر گشت عرض کرد: یا بن رسول اللّه ! با من ملاطفت بى پدران و عطوفت یتیمان مرعى مى دارى مگر پدرم مسلم را شهید کرده باشند؟ حضرت را نیروى شکیب رفت و بگریست و فرمود: اى دختر! اندوهگین مباش اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو باشند. دختر مسلم فریاد برآورد و زار زار بگریست ، و پسرهاى مسلم سرها از عمامه عریان ساختند و به هاى هاى بانگ گریه در انداختند و اهل بیت علیهماالسّلام در این مصیبت با ایشان موافقت کردند و به سوگوارى پرداختند و امام حسین علیه السّلام از شهادت مسلم سخت کوفته خاطر گشت .

و شیخ کلینى روایت کرده است که چون آن حضرت به ثَعْلبیّه رسید مردى به خدمت آن حضرت آمد و سلام کرد آن جناب فرمود که از اهل کدام بلدى ؟ گفت : از اهل کوفه ام . فرمود که اگر در مدینه به نزد من مى آمدى هر آینه اثر پاى جبرئیل را در خانه خود به شما مى نمودم که از چه راه داخل مى شده و چگونه وحى را به جدّ من مى رسانیده ، آیا چشمه آب حَیَوان علم و عرفان در خانه ما و از نزد ما باشد پس مردم بدانند علوم الهى را و ما ندانیم ؟ این هرگز نخواهد بود!. (۱۱۵)

و سیّد بن طاوس نیز نقل کرده که آن حضرت در وقت نصف النّهار به ثَعْلَبیّه رسید در آن حال قیلوله فرمود، پس از خواب برخاست و فرمود: در خواب دیدم که هاتفى ندا مى کرد که شما سرعت مى کنید و حال آنکه مرگهاى شما، شما را به سوى بهشت سرعت مى دهد، حضرت على بن الحسین علیه السّلام گفت :اى پدر! آیا ما بر حقّ نیستیم ؟ فرمود: بلى مابر حقّیم به حقّ آن خداوندى که بازگشت بندگان به سوى او است . پس على علیه السّلام عرض کرد: اى پدر! الحال که ما بر حقّیم پس ، از مرگ چه باک داریم ؟ حضرت فرمود که خدا ترا جزاى خیر دهد اى فرزند جان من ، پس آن حضرت آن شب را در آن منزل بیتوته فرمود، چون صبح شد مردى از اهل کوفه که او را اَباهرّه اَزْدى مى گفتند به خدمت آن حضرت رسید وسلام کرد گفت : یابنَ رسول اللّه ! چه باعث شد شما را که از حرم خدا واز حرم جّد بزرگوارت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بیرون آمدى ؟ حضرت فرمود که اى اَباهرَّه بنى امیّه مالم را گرفتند صبر کردم و هتک حرمتم کردند صبر نمودم و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم ، و به خدا سوگند که این گروه یاغى طاغى مرا شهید خواهند کرد و خداوند قهّار لباس ذلّت و خوارى و عار بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام برایشان خواهد کشید و برایشان مسلّط خواهد گردانید کسى را که ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا که زنى فرمانفرماى ایشان بود و حکم مى کند به گرفتن اموال وریختن خون ایشان . (۱۱۶)

و به روایت شیخ مفید وغیره : چون وقت سحر شد جوانان انصار خود را فرمود که آب بسیار برداشتند و بار کردند و روانه شد تا به منزل (زُباله ) رسیدند و در آنجا خبر شهادت عبداللّه بن یَقْطُر به آن جناب رسید چون این خبر موحش را شنید اصحاب خود را جمع نمود کاغذى بیرون آورد و براى ایشان قرائت فرمود بدین مضمون :
بسم اللّه الّرحمن الرّحیم ؛ اما بعد: به درستى که به ما خبر شهادت مُسلم بن عقیل و هانى بن عُروه وعبداللّه بن یَقْطُر رسیده و به تحقیق که شیعیان ما دست از یارى ما برداشته اند پس هر که خواهد از ما جدا شود بر او حرجى نیست .

پس جمعى که براى طمع مال و غنیمت وراحت وعزّت دنیا با آن جناب همراه شده بودند از استماع این خبر متفرق گردیدند و اهل بیت و خویشان آن حضرت و جمعى روى یقین و ایمان اختیار ملازمت آن سرور اهل ایقان نموده بودند ماندند. پس چون سحر شد اصحاب خود را امر فرمود که آب بردارند آب بسیار برداشتند وروانه شدند تا در بَطْن عَقَبهَ نزول نمودند، و در آنجا مرد پیرى از بَنى عِکْرَمه را ملاقات فرمودند، آن پیرمرد از آن حضرت پرسید که کجا اراده دارید؟ فرمودند: کوفه مى روم . آن مرد عرض کرد: یا بنَ رَسوْلِاللّه !ترا سوگند مى دهم به خدا که برگردى ، به خدا سوگند که نمى روى مگر رو به نوک نیزه ها و تیزى شمشیرها، و از این مقوله با آن حضرت تکلّم کرد آن جناب پاسخش داد که اى مرد! آنچه تو خبر مى دهى بر من پوشیده نیست ولیکن اطاعت امر الهى واجب است و تقدیرات ربّانى واقع شدنى است . پس فرمود: به خدا سوگند که دست از من بر نخواهند داشت تا آنکه دل پرخونم از اندرونم بیرون آورند و چون مرا شهید کنند حقّ تعالى برایشان مسلّط گرداند کسى را که ایشان را ذلیلترین امّتها گرداند. و از آنجا کوچ فرمود و روانه شد.(۱۱۷)

فصل هفتم : در ملاقات امام حسین علیه السّلام با حُرّ بن یزید ریاحى

آنچه دربین ایشان واقع شده تا نزول آن جناب به کربلا

چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام از بَطْن (عَقَبَه ) کوچ نمود به منزل (شرف )(به فتح شین ) نزول فرمود و چون هنگام سحر شد، امر کرد جوانان را که آب بسیار برداشتند و از آنجا روانه گشتند و تا نِصف روز راه رفتند در آن حال مردى از اصحاب آن حضرت گفت : اَللّهُ اکْبَرُ! حضرت نیز تکبیر گفت و پرسید، مگر چه دیدى که تکبیر گفتى ؟ گفت : درختان خرمائى از دور دیدم ، جمعى از اصحاب گفتند: به خدا قسم که ما هرگز در این مکان درخت خرمائى ندیده ایم ! حضرت فرمود: پس خوب نگاه کنید تا چه مى بینید؟ گفتند: به خدا سوگند گردنهاى اسبان مى بینیم ، آن جناب فرمود که و اللّه من نیز چنین مى بینم .
و چون معلوم فرمود که علامت لشکر است که پیدا شدند به سمت چپ خود به جانب کوهى که در آن حوالى بود و آن را (ذوحُسَم ) مى گفتند میل فرمود که اگر حاجت به قتال افتد آن کوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمایند، پس به آن مواضع رفتند و خیمه بر پا کرده و نزول نمودند.

و زمانى نگذشت که حُرّ بن یزید تمیمى با هزار سوار نزدیک ایشان رسیدند در شدّت گرما در برابر لشکر آن فرزند خَیْرُ الْبَشَر صف کشیدند، آن جناب نیز با یاران خود شمشیرهاى خود را حمایل کرده و در مقابل ایشان صف بستند، و چون آن منبع کرم و سخاوت در آن خیل ضلالت آثار تشنگى ملاحظه فرمود، به اصحاب و جوانان خود امر نمود که ایشان و اسبهاى ایشان را آب دهید؛ پس آنها ایشان را آب داده و ظروف و طشتها را پر از آب مى نمودند و به نزدیک چهار پایان ایشان مى بردند و صبر مى کردند تا سه و چهار و پنج دفعه که آن چهار پایان به حسب عادت سر از آب برداشته و مى نهادند و چون به نهایت سیراب مى شدند دیگرى را سیراب مى کردند تا تمام آنها سیراب شدند:

شعر :

در آن وادى که بودى آب نایاب

سوار و اسب او گردید سیراب

على بن طعّان محاربى گفته که من آخر کسى بودم از لشکر حُر که آنجا رسیدم و تشنگى بر من و اسبم بسیار غلبه کرده بود، چون حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود فرمود به من که اَنخِ الرّاویَه ؛ من مراد آن جناب را نفهمیدم پس گفت : یَا بْنَ اْلاَخ اَنِخِ اْلجَمَل ؛ یعنى بخوابان آن شترى که آب بار اوست . پس من شتر را خوابانیدم ، فرمود به من که آب بیاشام چون خواستم آب بیاشامم آب از دهان مَشک مى ریخت فرمود که لب مشک را برگردان من نتوانستم چه کنم ، خود آن جناب به نفس نفیس خود برخاست و لب مَشک را برگردانید و مرا سیراب فرمود.

پس پیوسته حُر با آن جناب در مقام موافقت و عدم مخالفت بود تا وقت نماز ظهر داخل شد حضرت حَجّاج بن مَسروق را فرمود که اذان نماز گفت چون وقت اقامت شد جناب سیّدالشهداء علیه السّلام با اِزار و نَعلَیْن و رِداء بیرون آمد در میان دو لشکر ایستاد و حمد و ثناى حقّ تعالى به جاى آورد، پس فرمود: اَیُّهَا النّاس ! من نیامدم به سوى شما مگر بعد از آنکه نامه هاى متواتر و متوالى و پیکهاى شما پیاپى به من رسیده و نوشته بودید که البته بیا به سوى ما که امامى و پیشوائى نداریم شاید که خدا ما را به واسطه تو بر حقّ و هدایت مجتمع گرداند، لاجرم بار بستم و به سوى شما شتافتم اکنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستید پیمان خود را تازه کنید و خاطر مرا مطمئن گردانید و اگر از گفتار خود برگشته اید و پیمانها را شکسته اید و آمدن مرا کارهید من به جاى خود بر مى گردم ؛ پس آن بیوفایان سکوت نموده وجوابى نگفتند.

پس حضرت مُؤ ذّن را فرمود که اقامت نماز گفت ، حُرّ را فرمود که مى خواهى تو هم با لشکر خود نماز کن : حُرّگفت : من در عقب شما نماز مى کنم ؛ پس حضرت پیش ایستاد و هر دو لشکر با آن حضرت نماز کردند، بعد از نماز هر لشکرى به جاى خود بر گشتند و هوا به مثابه اى گرم بود که لشکریان عنان اسب خود را گرفته در سایه آن نشسته بودند، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود مهّیاى کوچ شوند و منادى نداى نماز عصر کند، پس حضرت پیش ایستاد و همچنان نماز عصر را ادا کرد وبعد از سلام نماز روى مبارک به جانب آن لشکر کرد و خطبه اى ادا نمود وفرمود:

ایّها النّاس !اگر از خدا بپرهیزید وحقّ اِهل حقّ را بشناسید خدا از شما بیشتر خشنود شود، وما اهل بیت پیغمبر ورسلتیم وسزاوارتریم از این گروه که به نا حقّ دعوى ریاست مى کنند و در میان شما به جور و عدوان سلوک مى نمایند، و اگر در ضلالت وجهالت را سخید و راءى شما از آنچه در نامه ها به من نوشته اید برگشته است باکى نیست برمى گردم . حُرّ در جواب گفت : به خدا سوگند که من از این نامه ها و رسولان که مى فرمائى به هیچ وجه خبر ندارم .

حضرت ، عُقْبَه بن سِمْعان را فرمود که بیاور آن خُرجین را که نامه ها در آن است ، پس خُرجینى مملوّ از نامه کوفیان آورد و آنها را بیرون ریخت ،حُرّ گفت : من نیستم از آنهائى که براى شما نامه نوشته اند و ما ماءمور شده ایم که چون تراملاقات کنیم ، از تو جدا نشویم تا در کوفه ترا به نزد ابن زیاد ببریم . حضرت در خشم شد و فرمود که مرگ براى تو نزدیکتر است از این اندیشه ، پس اصحاب خود را حکم فرمود که سوار شوید، پس زنها را سوار نمود و امر نمود اصحاب خود را که حرکت کنید و بر گردید، چون خواستند که بر گردند حُرّ با لشکر خود سر راه گرفته و طریق مراجعت را حاجز و مانع شدند حضرت با حُر خطاب کرد که ثَکَلَتْکَ اُمُّکَ ماتُریدُ؟ مادرت به عزایت بنشیند از ما چه مى خواهى ؟ حّرگفت : اگر دیگرى غیر از تو نام مادر مرا مى برد البتّه متعرّض مادَرِ او مى شدم و جواب او را به همین نحو مى دادم هر که خواهد باشد امّا در حقّ مادَرِ تو به غیر از تعظیم و تکریم سخنى بر زبان نمى توانم آورد! حضرت فرمود که مطلب تو چیست ؟حُرّ گفت : مى خواهم ترا به نزد امیر عبیداللّه ببرم . آن جناب فرمود که من متابعت ترانمى کنم . حُرّگفت : من نیزدست از تو بر نمى دارم واز این گونه سخنان در میان ایشان به طول انجامید تا آنکه حُرّگفت : من ماءمور نشده ام که با تو جنگ کنم بلکه ماءمورم که از تو مفارقت ننمایم تا ترا به کوفه ببرم الحال که از آمدن به کوفه امتناع مى نمائى پس راهى را اختیار کن که نه بکوفه منتهى شود و نه ترا به مدینه بر گرداند تا من نامه در این باب به پسر زیاد بنویسم تا شاید صورتى رودهد که من به محاربه چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . آن جناب از طریق قادسیّه وعُذَیب راه بگردانید ومیل به دست چپ کرد وروانه شد، و حُرّ نیز با لشکرش همراه شدند و از ناحیه آن حضرت مى رفتند تا آنکه به عُذَیْبِ هجانات رسیدند ناگاه در آنجا چهار نفر را دیدند که از جانب کوفه مى آیند سوار بر اشترانند وکتل کرده اند اسب نافع بن هلال را که نامش (کامل ) است ودلیل ایشان طرماح بن عدى است (بودن این طرماح فرزند عَدىّ بن حاتم معلوم نیست بلکه پدرش عَدى دیگر است عَلَى الظّاهر) واین جماعت به رکاب امام علیه السّلام پیوستند.

حُرّ گفت : اینها از اهل کوفه اند من ایشان را حبس کرده یا به کوفه برمى گردانم ، حضرت فرمود :اینها انصار من مى باشند وبه منزله مردمى هستند که با من آمده اند وایشان را چنان حمایت مى کنم که خویشتن را پس هرگاه باهمان قرار داد باقى هستى فَبِهاوالاّ با تو جنگ خواهم کرد. پس حُرّ از تعرّض آن جماعت باز ایستاد. حضرت از ایشان احوال مردم کوفه را پرسید. مجمّع بن عبداللّه که یک تن از آن جماعت نو رسیده بود گفت : امّا اشراف مردم پس رشوه هاى بزرگ گرفتند و جوالهاى خود را پر کردند، پس ایشان مجتمع اند به ظلم و عداوت بر تو و امّا باقى مردم را دلها بر هواى تُست وشمشیرها بر جفاى تو، حضرت فرمود: از فرستاده من قیس بن مُسهر چه خبر دارید؟ گفتند: حُصَیْن بن نُمیر او را گرفت وبه نزد ابن زیاد فرستاد ابن زیاد او را امر کرد که لعن کند بر جناب تو و پدرت ، او درود فرستاد بر تو وپدرت ولعنت کرد ابن زیاد و پدرش را و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ایشان را به آمدن تو، پس ابن زیاد امر کرد او را از بالاى قصر افکندند هلاک کردند، امام علیه السّلام از شنیدن این خبر اشک در چشمش گردید و بى اختیار فروریخت و فرمود: (فَمِنهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدّلوُ تَبْدیلاً) (۱۱۸)اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَ لَهُمُ اْلجَنَّهَ نُزُلاً وَاجْمَعْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ فى مُسْتَقَرّرَحْمَتِکَ وَ غائبَ مَذْخُورِ ثَوابِکَ.

پس طرماح نزدیک حضرت آمد و عرض کرد: من در رکاب تو کثرتى نمى بینم اگر همین سواران حُرّ آهنگ جنگ ترا نمایند ترا کافى خواهند بود من یک روز پیش از بیرون آمدنم از کوفه به پشت شهر گذشتم اُردوئى درآنجا دیدم که این دو چشم من کثرتى مثل آن هرگز در یک زمین ندیده بود، پس سبب آن اجتماع را پرسیدم گفتند مى خواهند سان ببینند پس از آن ایشان را به جنگ حسین بفرستند، اینک یا بن رسول اللّه ترا به خدا قسم مى دهم اگر مى توانى به کوفه نزدیک مشو به قدر یک وجب و چنانچه معقل و پناهگاهى خواسته باشى که خدا ترا در آنجا از هجوم دشمن نگاه دارد تا صلاح وقت به دست آید، اینک قدم رنجه دار که ترا در این (کوه اَجَاء) که منزل برخى از بطون قبیله طى است فرود آورم و از اَجَاء و کوه سلمى بیست هزار مرد شمشیر زن از قبیله طى در رکاب تو حاضر سازم که در مقابل تو شمشیر بزنند، به خدا سوگند که هر وقت از ملوک غسّان و سلاطین و حِمْیَر و نُعمان بن مُنْذِر و لشکر عرب و عجم حمله بر ما وارد آمده است ما قبیله طىّ به همین (کوه اَجَاء)پناهیده ایم و از احدى آسیب ندیده ایم حضرت فرمود:جَزاکَ اللّهُ وَ قَوْمَکَ خَیْراً، اى طرماح ! میانه ما و این قوم مقاله اى گذشته است که ما را از این راه قدرت انصراف نیست و نمى دانیم که احوال آینده ما را به چه کار مى دارد. و طرماح بن عدىّ در آن وقت براى اهل خود آذوقه و خواربار مى برد پس حضرت را به درود نمود و وعده کرد که بار خویش به خانه برساند و براى نصرت امام علیه السّلام باز گردد و چنین کرد ولى وقتى که به همین عُذَیب هِجانات رسید سماعه بن بدر را ملاقات کرد او خبر شهادت امام را به طرماح داد طرماح برگشت .

بالجمله ؛ حضرت از عُذَیْب هِجانات سیر کرد تا به قصر بنى مقاتل رسید و در آنجا نزول اجلال فرمود پس ناگاه حضرت نظرش به خیمه اى افتاد پرسید: این خیمه از کیست ؟ گفتند: از عبیداللّه بن حُرّ جُعْفى است فرمود: او را به سوى من بطلبید ؛ چون پیک آن حضرت به سوى او رفت و او را به نزد حضرت طلبید عبیداللّه گفت :اِنّا لِلّهِ وَ انَّا اِلَیْهِ راجِعوُنَ به خدا قسم من از کوفه بیرون نیامدم مگر به سبب آنکه مبادا حسین داخل کوفه شود و من در آنجا باشم به خدا سوگند که مى خواهم او مرا نبیند و من او را نبینم ، رسول آن حضرت برگشت و سخنان آن محروم از سعادت نقل کرد، حضرت خود برخاست و به نزد عبیداللّه رفت و بر او سلام کرد و نزد او نشست و او را به نصرت خود دعوت کرد، عبیداللّه همان کلمات سابق را گفت و استقاله کرد از دعوت آن حضرت ، حضرت فرمود: پس اگر یارى ما نخواهى کرد پس بپرهیز از خدا و در صدد قتال من بر میا به خدا قسم که هر که استغاثه و مظلومیّت ما را بشنود و یارى ما ننماید البتّه خدا او را هلاک خواهد کرد، آن مرد گفت : ان شاءاللّه تعالى چنین نخواهد شد، پس ‍ حضرت برخاست و به منزل خود برگشت : و چون آخر شب شد جوانان خویش را امر کرد که آب بردارند و از آنجا کوچ کنند.(۱۱۹)

پس از قصر بنى مقاتل روانه شدند، عُقْبَه بن سِمْعان گفت که ما یک ساعتى راه رفتیم که آن حضرت را بر روى اسب خواب ربود پس بیدار شد و مى گفت : اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِ الْعالَمینَو این کلمات را دو دفعه یا سه دفعه مکرّر فرمودند، پس فرزند آن حضرت على بن الحسین علیه السّلام رو کرد به آن حضرت و سبب گفتن این کلمات را پرسید، حضرت فرمود که اى پسر جان من ! مرا خواب برد و در آن حال دیدم مردى را که سوار است و مى گوید که این قوم همى روند و مرگ به سوى ایشان همى رود؛ دانستم که خبر مرگ ما را مى دهد حضرت على بن الحسین علیه السّلام گفت : اى پدر بزرگوار! خدا روز بد نصیب شما نفرماید، آیا مگر ما بر حقّ نیستیم ؟ فرمود: بلى ما بر حقّیم عرض کرد: پس ما چه باک داریم از مردن در حالى که بر حقّ باشیم ؟ حضرت او را دعاى خیر کرد، پس چون صبح شد پیاده شدند، و نماز صبح را ادا کردند و به تعجیل سوار شدند، پس ‍ حضرت اصحاب خود را به دست چپ میل مى داد و مى خواست آنها را از لشکر حُر متفرّق سازد و آنها مى آمدند و ممانعت مى نمودند و مى خواستند که لشکر آن حضرت را به طرف کوفه کوچ دهند و آنها امتناع مى نمودند و پیوسته با این حال بودند تا در حدود نینوا به زمین کربلا رسیدند، در این حال دیدند که سوارى از جانب کوفه نمودار شد که کمانى بر دوش افکنده و به تعجیل مى آید آن دو لشکر ایستادند به انتظار آن سوار چون نزدیک شد بر حضرت سلام نکرد و نزد حُرّ رفت . و بر او و اصحاب او سلام کرد و نامه اى به او داد که ابن زیاد براى او نوشته بود، چون حُرّ نامه را گشود دید نوشته است :

امّابعد؛ پس کار را بر حسین تنگ گردان در هنگامى که پیک من به سوى تو رسد و او را میاور مگر در بیابانى که آبادانى و آب دراو نایاب باشد، و من امر کرده ام پیک خود را که از تو مفارقت نکند تا آنکه انجام این امر داده و خبرش را به من برساند. پس حرّ نامه را براى حضرت و اصحابش قرائت کرد و در همان موضع که زمین بى آب و آبادانى بود راه را بر آن حضرت سخت گرفت و امر به نزول نمود. حضرت فرمود: بگذار ما را که در این قریه هاى نزدیک که نینوا یا غاضریّه یا قریه دیگر که محل آب و آبادانى است فرود آئیم ، حرّ گفت : به خدا قَسم که مخالفت حکم ابن زیاد نمى توانم نمود با بودن این رسول که بر من گماشته و دیده بان قرار داده است .
زُهَیر بن القَیْن گفت : یا بن رسول اللّه ! دستورى دهید که ما با ایشان مقاتله کنیم که جنگ با این قوم در این وقت آسان تر است از جنگ با لشکرهاى بى حدّ و احصا که بعد از این خواهند آمد، حضرت فرمود که من کراهت دارم از آنکه ابتدا به قتال ایشان کنم ، پس در آنجا فرود آمدند و سرادق عصمت و جلالت را براى اهل بیت رسالت بر پا کردند، و این در روز پنجشنبه دوّم شهر محرم الحرام بود.
و سیّد بن طاوس نقل کرده که نامه و رسول ابن زیاد در عُذَیْب هجانات به حُرّ رسید و چون حُرّ به موجب نامه امر را بر جناب امام حسین علیه السّلام تضییق کرد حضرت اصحاب خود را جمع نمود و در میان ایشان به پا خاست و خطبه اى در نهایت فصاحت و بلاغت مشتمل بر حمد و ثناى الهى ادا نموده پس فرمود: همانا کار ما به اینجا رسیده که مى بینید و دنیا از ما رو گردانیده وجرعه زندگانى به آخر رسیده و مردم دست از حقّ برداشته اند و بر باطل جمع شده اند. هر که ایمان به خدا و روز جزا دارد باید که از دنیا روى برتابد و مشتاق لقاى پروردگار خود گردد؛ زیرا که شهادت در راه حقّ مورث سعادت ابدى است ، و زندگى با ستمکاران و استیلاى ایشان بر مؤ منان به جز محنت و عنا ثمرى ندارد.

پس زُهَیْر بن القَیْن برخاست و گفت : شنیدیم فرمایش شما را یا بن رسول اللّه ، ما در مقام شما چنانیم اگر دنیا براى ما باقى و دائم باشد هر آینه اختیار خواهیم نمود بر او کشته شدن با ترا.
و نافع بن هلال برخاست و گفت : به خدا قسم که ما از کشته شدن در راه خدا کراهت نداریم و در طریق خود ثابت و با بصیرتیم و دوستى مى کنیم با دوستان تو و دشمنى مى کنیم با دشمنان تو.
پس بُرَیْرین خضیر برخاست و گفت : به خدا قسم یا بن رسول اللّه که این منّتى است از حقّ تعالى بر ما که در پیش روى تو جهاد کنیم و اعضاى ما در راه تو پاره پاره شود پس جّد تو شفاعت کند ما را در روز جزا.(۱۲۰)

مقصد سوّم : در ورود حضرت امام حسین علیه السّلام به زمین کربلا

فصل اوّل : در ورود آن حضرت به سرزمین کربلا

بدان که در روز ورود آن حضرت به کربلا خلاف است واصح اقوال آن است که ورود آن جناب به کربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و یکم هجرت بوده و چون به آن زمین رسید پرسید که این زمین چه نام دارد؟ عرض کردند: کربلا مى نامندش ، چون حضرت نام کربلا شنید گفت : اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِکَ مِنَ الْکَربِ وَ الْبَلا ءِ!

پس فرمود که این موضع کَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است ، فرود آئید که اینجا منزل و محل خِیام ما است ، و این زمین جاى ریختن خون ما است . و در این مکان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم به اینها. پس درآنجا فرود آمدند.
و حرّ نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول کردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد (ملعون ) با چهار هزار مرد سوار به کربلا رسید و در برابر لشکر آن امام مظلوم فرود آمدند.

ابو الفرج نقل کرده پیش از آنکه ابن زیاد عمر سعد را به کربلا روانه کند او را ایالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زیاد رسید که امام حسین علیه السّلام به عراق تشریف آورده پیکى به جانب عمر بن سعد فرستاد که اوّلاً برو به جنگ حسین و او را بکش و از پس آن به جانب رى سفر کن . عمر سعد به نزد ابن زیاد آمده گفت : اى امیر! از این مطلب عفونما. گفت : ترا معفوّ مى دارم و ایالت رى از تو باز مى گیرم عمر سعد مردّد شد ما بین جنگ با امام حسین علیه السّلام و دست برداشتن از ملک رى لاجرم گفت : مرا یک شب مهلت ده تا در کار خویش تاءمّلى کنم پس ‍ شب را مهلت گرفته ودر امر خود فکر نمود، آخر الا مر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سیّد الشهداء علیه السّلام را به تمنّاى ملک رى اختیار کرد، روزى دیگر به نزد ابن زیاد رفت وقتل امام علیه السّلام را بر عهده گرفت ، پس ابن زیاد بالشکر عظیم او را به جنگ حضرت امام حسین علیه السّلام روانه کرد.(۱۲۱)

سبط ابن الجوزى نیز قریب به همین مضمون را نقل کرده ، پس از آن محمّد بن سیرین نقل کرده که مى گفت : معجزه اى از امیرالمؤ منین علیه السّلام در این باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى که عمر سعد را در ایّام جوانیش ملاقات مى کرد به او فرموده بود: واى بر تو یابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى که مُردّد شوى ما بین جنّت و نار و تو اختیار جهنّم کنى .(۱۲۲)

بالجمله ؛ چون عمرسعد وارد کربلا شد عُروه بن قیس اَحمسى را طلبید و خواست که او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد که براى چه به این جا آمده اى و چه اراده دارى ؟ چون عُروه از کسانى بود که نامه براى آن حضرت نوشته بود حیا مى کرد که به سوى آن حضرت برود و چنین سخن گوید، گفت : مرامعفوّدار واین رسالت را به دیگرى واگذار، پس ابن سعد به هر یک از رؤ ساى لشکر که مى گفت به این علّت ابا مى کردند؛ زیرا که اکثر آنها از کسانى بودند که نامه براى آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبیده بودند پس کثیربن عبداللّه که ملعونى شجاع و بى باک و بى حیائى فتّاک بود برخاست وگفت که من براى این رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم ، عمر سعد گفت : این را نمى خواهم ولیکن برو به نزد او وبپرس که براى چه به این دیار آمده ؟پس آن لعین متوجّه لشکرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پلید افتاد به حضرت عرض کرد که این مرد که به سوى شما مى آید بدترین اهل زمین و خونریزترین مردم است این بگفت و به سوى (کثیر) شتافت و گفت : اگربه نزد حسین علیه السّلام خواهى شد شمشیر خود را بگذار وطریق خدمت حضرت راپیش دار. گفت : لاوَاللّه ! هرگز شمشیر خویش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت کنم و اگر نه طریق مراجعت گیرم . اَبُوثُمامه گفت : پس قبضه شمشیر ترا نگه مى دارم تاآنکه رسالت خود را بیان کنى و برگردى .

گفت : به خدا قسم نخواهم گذاشت که دست بر شمشیر گذارى . گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض کنم ومن نمى گذرم که چون تو مرد فاجر وفتّاکى با این حال به خدمت آن سرور روى ، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبیث به سوى عمر سعد بر گشت وحکایت حال را نقل کرد، عُمر، قُرّه بن قیس حَنْظَلى را براى رسالت روانه کرد. چون قُرّه نزدیک شد حضرت با اصحاب خود فرمود که این مرد رامى شناسید؟ حبیب بن مظاهر عرض کرد: بلى مردى است از قبیله حَنْظَله و با ما خویش است ومردى است موسوم به حُسن راءى من گمان نمى کردم که او داخل لشکر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام کرد وتبلیغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود که آمدن من بدین جا براى آن است که اهل دیار شما نامه هاى بسیار به من نوشتند وبه مبالغه بسیار مرا طلبیدند، پس اگر از آمدن من کراهت دارید برمى گردم ومى روم پس حبیب رو کرد به قُرّه وگفت : واى بر تو! اى قرّه ، از این امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى ؟ بیا یارى کن این امام را که به برکت پدران او هدایت یافته اى ، آن بى سعادت گفت : پیام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فکر مى کنم تا ببینم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل کرد، عمر گفت : امیدوارم که خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زیاد نوشت وحقیقت حال را در آن درج کرده براى ابن زیاد فرستاد .(۱۲۳)
حسّان بن فائد عَبَسى گفته که من در نزد پسر زیاد حاضر بودم که این نامه بدو رسید چون نامه را باز کرد وخواند گفت :

شعر :

اَلاَّْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه

یَرجُوالنَّجاهَ وَلاتَ حِیْنَ مَناصٍ

یعنى الحال که چنگالهاى ما بر حسین بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنکه مَلْجاء و مَناصى از براى رهائى او نیست . پس در جواب عمر نوشت که نامه تو رسید به مضمون آن رسیدم ،پس الحال بر حسین عرض کن که او و جمیع اصحابش براى یزید بیعت کنند تا من هم ببینم راءى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (۱۲۴)

پس چون جواب نامه به عمر رسید آنچه عبیداللّه نوشته بود به حضرت عرض نکرد ؛ زیرا که مى دانست آن حضرت به بیعت یزید راضى نخواهد شد. ابن زیاد پس از این نامه ، نامه دیگرى نوشت براى عمر سعد که یابن سعد حایل شومیان حسین و اصحاب او و میان آب فرات و کار را بر ایشان تنگ کن و مگذار که یک قطره آب بچشند چنانکه حائل شدند میان عثمان بن (۱۲۵) عّفان تقىّ زکىّ و آب در روزى که او را محصور کردند.

پس چون این نامه به پسر سعد رسید همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شریعه موکّل گردانید و آن حضرت را از آب منع کردند، و این واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى که عمر سعد به کربلا رسید پیوسته ابن زیاد لشکر براى او روانه مى کرد، تا آنکه به روایت سیّد تا ششم محّرم بیست هزار نزد آن ملعون جمع شد.(۱۲۶)

و موافق بعضى از روایات پیوسته لشکر آمد تا به تدریج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زیاد براى پسر سعد نوشت که عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشکر باید مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى .
پس چون حضرت آمدن لشکر را براى مقاتله با او دید به سوى ابن سعد پیامى فرستاد که من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببینم پس شبانگاه یکدیگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسیار با هم نمودند پس عمر به سوى لشکر خویش برگشت و نامه به عبیداللّه بن زیاد نوشت که اى امیر خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین خاموش کرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اینک حسین علیه السّلام با من عهد کرده که بر گردد به سوى مکانى که آمده یا برود در یکى از سرحدّات منزل کند و حکم او مثل یکى از سایر مسلمانان باشد در خیر و شرّ یا آنکه برود در نزد امیر یزید دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بکند. و البته در این مطلب رضایت تو و صلاحیّت امّت است .

مؤ لف گوید:اهل سِیَر و تواریخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسین علیه السّلام نقل کرده اند که گفت : من با امام حسین علیه السّلام بودم از مدینه تا مکّه و از مکّه تا عراق و از او مفارقت نکردم تا وقتى که به درجه شهادت رسید، و هر فرمایشى که در هر جا فرمود اگر چه یک کلمه باشد خواه در مدینه یا در مکه یا در راه عراق یا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنیدم این کلمه را که مردم مى گویند آن حضرت فرمود دست خود را در دست یزید بن معاویه گذارد، نفرمود.

فقیر گوید: پس ظاهر آن است که این کلمه را عمر سعد از پیش خود در نامه درج کرده تا شاید اصلاح شود و کار به مقاتله نرسد؛ چه آنکه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را کراهت داشت و مایل نبود.
و بالجمله : چون نامه به عبیداللّه رسید و خواند گفت : این نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و باید قبول کرد. شِمر ملعون برخاست و گفت : اى امیر! آیا این مطلب را از حسین قبول مى کنى ؟ به خدا سوگند که اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى کار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف کند دفع او را دیگر نتوانى کرد، لکن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَاءیت در باب او قرار گیرد از پیش مى رود. پس امر کن که در مقام اطاعت و حکم تو بر آید، پس آنچه خواهى از عقوبت یا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زیاد حرف او را پسندید و گفت : نامه اى مى نویسم در این باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى کنم و باید ابن سعد آن را بر حسین و اصحابش عرض نماید اگر قبول اطاعت من نمود، ایشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ایشان کارزار کند و اگر پسر سعد از کارزار با حسین اِبا نماید تو امیر لشکر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى و سرش را براى من روانه کن .

پس نامه اى نوشت به این مضمون :

اى پسر سعد! من ترا نفرستادم که با حسین رفق و مدارا کنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت کنى ، نگران باش اگر حسین و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حکم من مى باشند پس ایشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمایند با لشکر خود ایشان را احاطه کن و با ایشان مقاتلت نما تا کشته شوند و آنها را مُثلْه کن ، همانا ایشان مستحق این امر مى باشند و چون حسین کشته شد سینه و پشت او را پایمال ستوران کن ؛ چه او سرکش و ستمکار است و من دانسته ام که سُم ستوران مردگان را زیان نکند چون بر زبان رفته است که اگر او را کشم اسب بر کشته او برانم این حکم باید انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت کنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذیرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشکر معزول و شِمر بر آنها امیر است و منصوب والسلام . آن نامه را به شمر داد و به کربلا روانه نمود.(۱۲۷)

فصل دوّم : در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسید شِمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام علیه السّلام به کربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب کرد به شمر و گفت :مالک وَ یْلَکَ، خداوند ترا از آبادانیها دور افکند و زشت کند چیزى را که تو آورده اى ، سوگند به خداى چنان گمان مى کنم که تو بازداشتى ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد کردى امرى را که اصلاح آن را امید مى داشتم ، واللّه ! حسین آن کس نیست که تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت : اکنون با امر امیر چه خواهى کرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشکر را با من گذار، عمر سعد گفت : لا وَلا کَرامَهَ لَکَ من این کار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشکرم ، این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّد الشهّداء علیه السّلام شد.

شمر چون دید که ابن سعد مهیّاى قتال است به نزدیک لشکر امام علیه السّلام آمد و بانگ زد که کجایند فرزندان خواهر من عبداللّه و جعفر و عثمان و عبّاس ؛ چه آنکه مادر این چهار برادر امّ البنین از قبیله بنى کلاب بود که شمر ملعون نیز از این قبیله بوده . جناب امام حسین علیه السّلام بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود که جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لکن باشما قرابت وخویشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود کارت ؟ گفت : اى فرزندان خواهر من ! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دَوْر برادر خود کناره گیرید وسر در طاعت امیر المؤ منین یزید در آورید.

جناب عبّاس بن على علیه السّلام بانگ براو زد که بریده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى که تو از براى ما آوردى ، اى دشمن خدا!امرمى کنى مارا که دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه علیهاالسّلام برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعینان در آوریم آیا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم امان نیست ؟ شمر از شنیدن این کلمات خشمناک شد وبه لشکر گاه خویش بازگشت .

پس ابن سعد لشکر خویش را بانگ زد که یاخیل اللّه ارکبى وبالجنّه ابشرى ؛اى لشکرهاى خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام آوردند در حالى که حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واین واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.

شیخ کلینى از حضرت صادق علیه السّلام روایت فرموده که آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود که جناب امام حسین علیه السّلام واصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسیارى لشکر که براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسین علیه السّلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند کرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعیف وغریب !

وبالجمله ؛ چون جناب زینب علیهاالسّلام صداى ضجّه و خروش لشکر را شنید نزد برادر دوید و عرض کرد: برادر مگر صداهاى لشکر را نمى شنوید که نزدیک شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که اى خواهر اکنون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زینب علیهاالسّلام این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند کرد، حضرت فرمود که اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست ساکت باش خدا ترا رحمت کند. پس ‍ جناب عبّاس علیه السّلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: برادر! لشکر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس ، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات کن و بپرس ‍ چه شده که ایشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس علیه السّلام با بیست سوار که از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید که غرض شما از این حرکت و غوغا چیست ؟ گفتند: از امیر حکم آمده که بر شما عرض کنیم که در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت کنیم ، جناب عبّاس علیه السّلام فرمود: پس تعجیل مکنید تا من برگردم و کلام شما را با برادرم عرضه دارم . ایشان توقف نمودند جناب عبّاس علیه السّلام به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشکر را بر آن جناب عرضه داشت .

حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه که امشب را صبر کنند و کارزاز را به فردا اندازند که امشب قدرى نماز و دعا و استغفار کنم ؛ چه خدا مى داند که من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشکر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس علیه السّلام برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.

سیّد فرموده که ابن سعد خواست مضایقه کند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت : به خدا قسم ! اگر ایشان از اهل تُرک و دیلم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى کردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم .(۱۲۸)

و در روایت طبرى است که قیس بن اشعث گفت : اجابت کن خواهش ‍ ایشان را و مهلتشان ده لکن به جان خودم قسم است که این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند کرد و بیعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت : به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افکند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس علیه السّلام روان کرد و پیام داد براى آن حضرت که یک امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد کوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت ، این هنگام دو لشکر به آرامگاه خود باز شدند.(۱۲۹)

ذکر وقایع لیله عاشورا

پس همین که شب عاشورا نزدیک شد حضرت امام حسین علیه السّلام اصحاب خود راجمع کرد، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام فرموده که من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیک شدم و گوش ‍ فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم که با اصحاب خود گفت :

اُثْنی عَلَى اللّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه که حاصلش به فارسى این است ثنا مى کنم خداوند خود را به نیکوتر ثناها و حمد مى کنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من ! سپاس مى گذارم ترا بر اینکه ما را به تشریف نبوّت تکریم فرمودى ، و قرآن را تعلیم ما نمودى ، و به معضلات دین ما را دانا کردى ، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا کردى ، پس بگردان ما را از شکر گزاران خود.

پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیکوتر ندانم ، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید که من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اکنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب که خواهید کوچ دهید و اکنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو که خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.

چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر عرض کردند: براى چه این کار کنیم آیا براى آنکه بعد از تو زندگى کنیم ؟ خداوند هرگز نگذارد که ما این کار ناشایسته را دیدار کنیم .
و اوّل کسى که به این کلام ابتدا کرد عبّاس بن على علیهماالسّلام بود پس ‍ از آن سایرین متابعت او کردند و بدین منوال سخن گفتند.

پس آن حضرت رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود که شهادت مسلم بن عقیل شما را کافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر کجا خواهید بروید. عرض کردند: سبحان اللّه ! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم ؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنکه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به کار بریم ، نه به خدا سوگند! ما چنین کار ناشایسته نخواهیم کرد بلکه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا کنیم و با دشمن تو قتال کنیم تا بر ما همان آید که بر شما آید، خداوند قبیح کند آن زندگانى را که بعد از تو خواهیم .

این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض کرد:یا بن رسول اللّه ! آیا ما آن کس ‍ باشیم که دست از تو بازداریم پس به کدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم ، لاواللّه ! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم کرد، سوگند به خداى که ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند که ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم ، به خدا سوگند که من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم که اگر بدانم کشته مى شوم آنگاه مرا زنده کنند و بکشند و بسوزانند و خاکستر مرا بر باد دهند و این کردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى که مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم ، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنکه یک شهادت بیش نیست و پس ‍ از آن کرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است .
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت : به خدا سوگند که من دوست دارم که کشته شوم آنگاه زنده گردم پس کشته شوم تا هزار مرتبه مرا بکشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یک از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یکدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یک از ایشان این بود:

شعر :

شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و محتاج این درم

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

این مِهر بر که افکند آن دل کجا بَرَم

پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.

و علاّمه مجلسى رحمه اللّه نقل کرده که در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده کردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى کردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(۱۳۰)

و سیّد بن طاوس روایت کرده که در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند که پسرت را در سر حدّ مملکت رى اسیر گرفتند، گفت : عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم که او را اسیر کنند و من پس از او زنده و باقى بمانم .

چون حضرت کلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت کند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان ، محمّد گفت : مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود کنند اگر از خدمت تو دور شوم ! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش ، یعنى فدیه برادر خود کند، پس ‍ پنج جامه بُرد او را عطا کرد که هزار دینار بها داشت (۱۳۱)

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده که آن حضرت پس از مکالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین علیهماالسّلام حدیث کرده : در آن شبى که پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض ‍ نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى کرد که ناگاه پدرم کناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (۱۳۲) آزاد کرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:

شعر :

یادَهْرُاُفٍّ لَکَ مِنْ خَلیلٍ

کَمْ لَکَ بالاِْشْراقِ وَ اْلاَ صیلِ

مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ

وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ

و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ

و کُلُّ حَىٍ سالِکٌ سَبیلِ(۱۳۳)

چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم که بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نکردم ولکن عمّه ام زینب چون این کلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت : واثَکْلاُه ! کاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى ، این وقت زمانى را مانَدْ که مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى ، حضرت به جانب او نظر کرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش که شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشک در چشمهاى مبارکش ‍ بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِکَ الْقِطا نامَ؛

یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى ؛ زینب خاتون علیهاالسّلام گفت : یاوَیْلَتاه ! که این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند که راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى کس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى ، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاک نمود و بر روى افتاد و غش کرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این کلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شکیبائى کن به صبر، و بدان که اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاکت است جز ذات خداوندى که خلق فرموده به قدرت ، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه .

جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یک ، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است که اقتدا و تاءسى کند بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، و به امثال این حکایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من ! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل کنى وقتى که من کشته شوم گریبان در مرگ من چاک مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نکنى ، پس حضرت سجّاد علیه السّلام فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى .(۱۳۴)

و روایت شده که حضرت امام حسین علیه السّلام در آن شب فرمود که خیمه هاى حرم رامتصل به یکدیگر بر پا کردند و بر دور آنها خندقى حفر کردند و از هیزم پر نمودند که جنگ ازیک طرف باشد و حضرت على اکبر علیه السّلام را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد که چند مشک آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود که از این آب بیاشامید که آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل کنید و جامه هاى خود بشوئید که کفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسکر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(۱۳۵)

فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىُّ کَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راکِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.

شعر :

وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاکِرٌ وَ مُسَبِّحٌ

وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُکَّعٌ وَ سُجُودٌ

و روایت شده که در آن شب سى و دو نفر از لشکر عُمر بد اَخْتَر به عسکر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار کردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود که نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى که مُشک در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره کشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند که چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بکشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحکه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت : اى بُریر! این هنگام ، هنگام مطایبه نیست . بُریر گفت : قوم من مى دانند که من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى کنم به سبب آنکه مى دانم که شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم کشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (۱۳۶)

فصل سوّم : در بیان وقایع روز عاشوراء

چون شب عاشورا به پایان رسید و سپیده روز دهم محرّم دمید حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبیه صفوف لشکر خود پرداخت و به روایتى فرمود که تمام شماها در این روز کشته خواهید شد و جز علىّ بن الحسین علیه السّلام کس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشکر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پیاده بودند و به روایت دیگر هشتاد و دو پیاده ، و به روایتى که از جناب امام محمّد باقر علیه السّلام وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پیاده بودند و سبط ابن الجوزى در (تذکره ) نیز همین عدد را اختیار کرده (۱۳۷) و مجموع لشکر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بیست هزار؛ و بیست و دو هزار و به روایتى سى هزار نفر وارد شده است و کلمات ارباب سِیر و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسکر عمر سعد اختلاف بسیار دارد. پس حضرت صفوف لشکر را به این طرز آراست زهیر بن قین را در میمنه بازداشت ، و حبیب بن مظاهر را در میسره اصحاب خود گماشت و رایت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض کلمات بیست تن با زُهیر در میمنه و بیست تن با حبیب در میسره بازداشت و خود با سایر سپاه در قلب جا کرد و خِیام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود که هیزم و نى هائى را که اندوخته بودند در خندقى که اطراف خِیام کنده بودند ریختند و آتش در آنها افروختند براى آنکه آن کافران را مانعى باشد از آنکه به خِیام محترم بریزند. و از آن سوى نیز عمر سعد لشکر خود را مرتّب ساخت (۱۳۸) میمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در میسره جاى داد و عروه بن قیس را بر سواران گماشت وشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت ، و رایت جنگ را با غلام خود در ید گذاشت .

و روایت است که امام حسین علیه السّلام دست به دعا برداشت و گفت :
ٍو اَنْتَ رَجائی فی کُلِّ شِدَّهٍ وَ اَنْتَ لی فی کُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى ثِقَهٌ وَعُدَّهٌ کَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فیهِ الْفؤ ادُ وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَهُ وَ یَخْذُلُ فیهِ الصَدیقُ وَ یَشْمَتُ فیهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِکَ وَ شَکَوْتُهُ اِلَیْکَ رَغْبهً مِنّى اِلَیکَ عَمَّنْ سِواکَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّی وَ کَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ کُلِّ نِعْمَهٍ وَ صاحِبُ کُلّ حَسَنَهٍ وَ مُنْتَهى کُلِّ رَغْبَهٍ.(۱۳۹)

این وقت از آن سوى لشکرِ پسر سعد جنبش کردند و در گرداگرد معسکر امام حسین علیه السّلام جولان دادند از هر طرف که مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى دیدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فریاد برداشت که اى حسین ! پیش از آنکه قیامت رسد شتاب کردى به آتش ، حضرت فرمود: این گوینده کیست ؟ گویا شمر است ، گفتند: بلى جز او نیست ، فرمود: اى پسر آن زنى که بز چرانى مى کرده ، تو سزاوارترى به دخول در آتش .

مسلم بن عَوْسَجَه خواست تیرى به جانب آن ملعون افکند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض کرد: رخصت فرما تا او را هدف تیر سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمکاران است و خداوند مرا بر او تمکین داده .
حضرت فرمود: مکروه مى دارم که من با این جماعت ابتدا به مقاتلت کنم .

این وقت حضرت امام حسین علیه السّلام راحله خویش را طلبید و سوار شد و به صوت بلند فریاد برداشت که مى شنیدند صداى آن حضرت را بیشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش این است :
اى مردم ! به هواى نفس عجلت مکنید و گوش به کلام من دهید تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گویم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهید سعادت خواهید یافت و اگر از دَرِ انصاف بیرون شوید، پس آراى پراکنده خود را مجتمع سازید و زیر و بالاى این امر را به نظر تاءمل ملاحظه نمائید تا آنکه امر بر شما پوشیده و مستور نماند پس از آن بپردازید به من و مرا مهلتى مدهید؛ همانا ولىّ من خداوندى است که قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان .

راوى گفت که چون خواهران آن حضرت این کلمات را شنیدند صیحه کشیدند و گریستند و دختران آن جناب نیز به گریه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ایشان حضرت امام حسین علیه السّلام فرستاد به نزد ایشان برادر خود عبّاس بن على علیه السّلام و فرزند خود على اکبر را و فرمود به ایشان که ساکت کنید زنها را، سوگند به جان خودم که بعد از این گریه ایشان بسیار خواهد شد.

و چون زنها ساکت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائکه و رسولان خدا علیهماالسّلام و شنیده نشد هرگز متکلّمى پیش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت ! نیک تاءمّل کنید و ببینید که من کیستم و با که نسبت دارم آنگاه به خویش آئید و خویشتن را ملامت کنید و نگران شوید که آیا شایسته است براى شما قتل من و هتک حرمت من ؟ آیا من نیستم پسر دختر پیغمبر شما؟ آیا من نیستم پسر وصى پیغمبر و ابن عمّ او و آن کسى که اول مؤ منان بود که تصدیق رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آیا حمزه سیّد الشّهدا عمّ من نیست ؟ آیا جعفر که با دو بال در بهشت پرواز مى کند عمّ من نیست ؟ آ یا به شما نرسیده که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم د رحقّ من و برادرم حسن علیه السّلام فرمود که ایشان دو سیّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا تصدیق کنید اصابه حقّ کرده باشید، به خدا سوگند که هرگز سخن دروغ نگفته ام از زمانى که دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با این همه اگر مرا تکذیب مى کنید پس در میان شما کسانى مى باشند که از این سخن آگهى دارند، اگر از ایشان بپرسید به شما خبر مى دهند، بپرسید از جابربن عبداللّه انصارى ، و ابو سعید خُدرى و سهل بن سعد ساعدى ، وزید بن ارقم ، و اَنَس بن مالک تا شما را خبر دهند، همانا ایشان این کلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم شنیده اند. آیا این مطلب کافى نیست شما رادر آنکه حاجز ریختن خون من شود؟

شمر به آن حضرت گفت که من خدا را از طریق شک و ریب بیرون صراط مستقیم عبادت کرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى .
چون حبیب سخن شمر را شنید گفت : اى شمر! به خدا سوگند که من ترا چنین مى بینم که خداى را به هفتاد طریق از شکّ و ریب عبادت مى کنى ، و من شهادت مى دهم که این سخن را به جناب امام حسین علیه السّلام راست گفتى که من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمى دانى ؛ چه آنکه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده . دیگر باره جناب امام حسین علیه السّلام لشکر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه که گفتم شما را شکّ و شبهه اى است آیا در این مطلب هم شکّ مى کنید که من پسر دختر پیغمبر شما مى باشم ؟ به خدا قسم که در میان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نیست ، خواه در میان شما و خواه در غیر شما، واى بر شما! آیا کسى از شما را کشته ام که خون او از من طلب کنید؟ یا مالى را از شما تباه کرده ام ؟ یا کسى را به جراحتى آسیب زده ام تا قصاص جوئید؟ هیچ کس آن حضرت را پاسخ نگفت ، دیگر باره ندا در داد که اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث مگر شما نبودید که براى من نوشتید که میوه هاى اشجار ما رسیده و بوستانهاى ما سبز و ریّان گشته است اگر به سوى ما آیى از براى یاریت لشکرها آراسته ایم ؟ این وقت قیس بن اشعث آغاز سخن کرد و گفت : ما نمى دانیم چه مى گوئى ولکن حکم بنى عمّ خود یزید و ابن زیاد را بپذیر تا آنکه ترا جز به دلخواه تو دیدار نکند، حضرت فرمود: لا واللّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگریزم چنانکه عبید گریزند. آنگاه ندا کرد ایشان را و فرمود:
عِبادَ اللّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّی وَ رَبِّکُمْاَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لا یُؤ مِنُ بِیَوْمِ الْحِسابِ.(۱۴۰)

آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبه بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل کرده از على بن حنظله بن اسعد شبامى از کثیر بن عبداللّه شعبى که گفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسین علیه السّلام به مقابل آن حضرت شدیم ، بیرون آمد به سوى ما زُهیر بن القین در حالى که سوار بود بر اسبى درازدُم غرق در اسلحه ، پس ‍ فرمود: اى اهل کوفه ! من انذار مى کنم شما را از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصیحت و خیرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر یک دین و یک ملّتیم و برادریم با هم تا شمشیر در بین ما کشیده نشده ، پس هر گاه بین ما شمشیرى واقع شد برادرى ما از هم گسیخته و مقطوع خواهد شد و ما یک امّت و شما امّت دیگر خواهید بود.

همانا مردم بدانید که خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّیه پیغمبرش تا بیند ما چه خواهیم کرد با ایشان ، اینک من مى خوانم شما را به نصرت ایشان و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبیداللّه بن زیاد را؛ زیرا که شما از این پدر و پسر ندیدید مگر بدى ، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بریدند و شما را مُثْله کردند و بر تنه درختان خرما به دار کشیدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانیدند.

لشکر ابن سعد که این سخنان شنیدند شروع کردند به ناسزا گفتن به زُهیر و مدح و ثنا گفتن بر ابن زیاد و گفتند: به خدا قسم که ما حرکت نکنیم تا آقایت حسین و هر که با اوست بکشیم یا آنها را گرفته و زنده به نزد امیر عبیداللّه بن زیاد بفرستیم . دیگر باره جناب زُهْیر بناى نصیحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه علیهاالسّلام اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَیه ، هر گاه یارى نمى کنید ایشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنکه ایشان را بکشید، بگذارید حسین را با پسر عمّش یزید بن معاویه هر آینه به جان خودم سوگند که یزید راضى خواهد شد از طاعت شما بدون کشتن حسین علیه السّلام . این هنگام شمر ملعون تیرى به جانب او افکند و گفت : ساکت شو خدا ساکن کند صداى ترا همانا ما را خسته کردى از بس که حرف زدى : زهیر با وى گفت :
یَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَیْه ما اِیاکَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهیمَهٌ ؛

اى پسر آن کسى که بر پاشنه هاى خود مى شاشید من با تو تکلّم نمى کنم تو انسان نیستى بلکه حیوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى کنم ترا که دو آیه محکم از کتاب اللّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قیامت و عذاب دردناک . شمر گفت که خداوند ترا و صاحبت را همین ساعت خواهد کشت . زهیر فرمود: آیا به مرگ مرا مى ترسانى ؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنیا با شماها. پس رو کرد به مردم و صداى خود را بلند کرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را این جلف جانى و امثال او به خدا سوگند که نخواهد رسید شفاعت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به قومى که بریزند خون ذُریّه و اهل بیت او را و بکشند یاوران ایشان را.

راوى گفت : پس مردى او را ندا کرد و گفت : ابو عبداللّه الحسین علیه السّلام مى فرماید بیا به نزد ما. فَلَعَمْری لَئِنْ کانَ مؤ مِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعاَّءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ.

و سیّد بن طاوس رحمه اللّه روایت کرده که چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهیاى جنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَیْر بن خضیر را به سوى ایشان فرستاد که ایشان را موعظتى نماید، بریر در مقابل آن لشکر آمد و ایشان را موعظه نمود. آن بدبختان سیه روزگار کلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.

پس خود آن جناب بر ناقه خویش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ایشان آمده و طلب سکوت نمود، ایشان ساکت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائکه و سایر انبیاء و رُسل درود بلیغى فرستاد پس از آن فرمود که هلاکت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاکار در هنگامى که به جهت هدایت خویش ما را به سوى خود طلبیدید و ما اجابت شما کرده و شتابان به سوى شما آمدیم پس کشیدید بر روى ما شمشیرهایى که به جهت ما د ردست داشتید و برافروختید بر روى ما آتشى را که براى دشمن ما و دشمن شماها مهیّا کرده بودیم پس شما به کین و کید دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شوید بدون آنکه عدلى در میان شما فاش و ظاهر کرده باشند و بى آنکه طمع و امید رحمتى باشد از شماها در ایشان پس چرا از براى شما بادویلها که از ما دست کشیدید؟ و حال آنکه شمشیرها در حبس نیام بود و دلها مطمئن و آرام مى زیست و راءیها محکم شده و نیرو داشت لکن شما سرعت کردید و انبوه شدید در انگیزش نیران فتنه مانند ملخها و خویشتن را دیوانه وار در انداختید در کانون نار چون پروانه گان پس دور باشید از رحمت خدا اى معاندین امت و شاذ و شارد جمعیت و تارک قرآن و محرّف کلمات آن و گروه گناهکاران و پیروان وساوس شیطان و ماحیان شریعت و سنّت نبوى آیا ظالمان را معاونت مى کنید و از یارى ما دست برمى دارید؟ بلى سوگند به خداى که غدر و مکر از قدیم در شماها بوده با او به هم پیچیده اصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پلیدتر میوه اید گلوگاه ناظر را و کمتر لقمه اید غاصب را الحال آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده یعنى ابن زیاد علیه اللعنه مرا مردّد کرده میان دو چیز:

یا آنکه شمشیر کشیده و در میدان مبارزت بکوشم ، و یا آنکه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرماید و مؤ منان و پروردگان دامنهاى طاهر و صاحبان حمیّت و اربابهاى غیرت ذلّت لئام را بر شهادت کرام اختیار نکنند، اکنون حجّت را بر شما تمام کردم و با قلّت اعوان و کمى یاران با شما رزم خواهم کرد. پس متصل فرمود کلام خود را به شعرهاى فَروه بن مُسَیْک مُرادى :

شعر :

فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً

وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَیْر مُغَلَّبینا

وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَکِنْ

مَنایا نا وَ دَوْلَهَ(۱۴۱)آخریْنا

اِذا مَا المَوْتُرَفَّعَ عَنْاُناسٍ

کَلا کِلَهُ اَناخَ بِاَّخَرینا

فَاَفْنى ذلِکُمْ سَرَواتِ(۱۴۲)قومى

کَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلینا

فَقُلْ لِلشّامِتیْنِ بِنا اَفیقوُا

سَیَلْقَى الشّامِتُونَ کَما لَقینا

آنگاه فرمود: سوگند به خداى که شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى که پیاده سوار اسب باشد زنده نمانید، روزگار، آسیاى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند میله سنگ آسیا در اضطراب باشید، این عهدى است به من از پدرمن از جدّمن ، اکنون راءى خود را فراهم کنید وبا اتباع خود همدست شوید ومشورت کنید تا امر برشما پوشیده نماند پس ‍ قصد من کنید ومرا مُهلت مدهید همانا من نیز توکّل کرده ام بر خداوندى که پروردگار من وشما است که هیچ متحرّک وجاندارى نیست مگر آنکه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طریق مستقیم وعدالت استوار است جزاى هر کسى را به مطابق کار او مى دهد.

پس زبان به نفرین آنها گشود و گفت : اى پروردگار من باران آسمان را از این جماعت قطع کن و برانگیز بر ایشان قحطى مانند قحطى زمان یوسف علیه السّلام که مصریان را به آن آزمایش فرمودى وغلام ثقیف (۱۴۳) را برایشان سلطنت ده تا آنکه برساند به کامهاى ایشان کاسه هاى تلخ مرگ را؛ زیرا که ایشان فریب دادند مارا و دست از یارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توکّل کردیم وبه سوى تو انابه نمودیم وبه سوى تو است بازگشت همه . پس از ناقه به زیر آمد وطلبید (مُرْتَجِز) اسب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را وبرآن سوار گشت ولشکر خود را تعبیه فرمود(۱۴۴)

طبرى از سَعد بن عُبَیْده روایت کرده که پیر مردان کوفه بالاى تلّایستاده بودند و براى سیّد الشهداء علیه السّلام مى گریستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْنَصْرَکَ؛ یعنى بارالها! نصرت خود را بر حسین نازل فرما. من گفتم : اى دشمنان خدا چرا فرود نمى آئید او را یارى کنید؟ سعید گفت : دیدم حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام که موعظه فرمود مردم را در حالتى که جُبّه اى از (بُرد) در بر داشت وچون رو کرد به سوى صفّ خویش مردى ازبَنى تَمیم که او را عمر طُهَوَى مى گفتند تیرى به آن حضرت افکند که در میان کتفش رسید وبر جُبّه اش آویزان شد وچون به لشکر خود ملحق شد نظر کردم به سوى آنها دیدم قریب صد نفر مى باشند که در ایشان بود از صُلب على علیه السّلام پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَیْم و مردى از بَنى کِنانه که حلیف ایشان بود وابن عمیر بن زیاد انتهى . (۱۴۵)

و در بعضى مَقاتل است که چون حضرت این خطبه مبارکه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانید تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لکن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و باکراهتى تمام به دیدار آن امام علیه السّلام آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اینکه ، ابن زیاد زنازاده پسر زنازاده ترا سلطنت مملکت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند که تو به مقصود خود نخواهى رسید و روز تهنیت و مبارک باد این دو مملکت را نخواهى دید، این سخن عهدى است که به من رسیده این را استوار مى دار و آنچه خواهى بکن همانا هیچ بهره از دنیا وآخرت نبرى ، و گویا مى بینم سر ترا در کوفه بر نى نصب نموده اند وکودکان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود کنند. از این کلمات عُمرسعد خشمناک شد و از آن حضرت روى بگردانید و سپاه خویش را بانگ زد که چند انتظار مى برید، این تکاهل و توانى به یک سو نهید و حمله اى گران دردهید حسین واصحاب او افزون از لقمه اى نیستند.

این وقت امام حسین علیه السّلام بر اسب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم که مُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پیش روى صفّ درایستاد ودل بر حرب نهاد وفریاد به استغاثه برداشت وفرمود آیا فریاد رسى هست که براى خدا یارى کند مارا؟آیا دافعى هست که شّراین جماعت را از حریم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بگرداند؟
متنبّه شدن حرُّ بن یزید وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امام شهید
حُرّ بن یزید چون تصمیم لشکر را برامر قتال دید و شنید صیحه امام حسین علیه السّلام راکه مى فرمود:
اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم .

این استغاثه کریمه اورا از خواب غفلت بیدار کرد لاجرم به خویش آمد ورو به سوى پسر سعد آورد وگفت : اى عُمر! آیا با این مرد مقاتلت خواهى کرد؟ گفت : بلى ! واللّه ، قتالى کنم که آسانتر او آن باشد که این سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت : آیانمى توانى که این کار را از در مسالمت به خاتمت برسانى ؟ عُمرگفت : اگر کار به دست من بود چنین مى کردم لکن امیر تو عبیداللّه بن زیاد از صُلح اباکرد و رضا نداد.

حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ایستاد، قُرّه بن قیس که یک تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت که اى قُرّه !اسب خود را امروز آب داده اى ؟ گفت : آب نداده ام ، گفت : نمى خواهى او را سقایت کنى ؟ قرّه گفت که چون حُرّ این سخن را به من گفت به خدا قسم من گمان کردم که مى خواهد از میان حربگاه کنارى گیرد وقتال ندهد وکراهت دارد از آنکه من بر اندیشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند که اگر مرا از عزیمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسین علیه السّلام مى شدم .

بالجمله ؛ حُرّ از مکان خود کناره گرفت واندک اندک به لشکر گاه حسین علیه السّلام راه نزدیک مى کرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت : اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى که حمله افکنى ؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت ، مُهاجر به آن سعید نیک اختر گفت : همانا امر تو مارا به شکّ وریب انداخت ؛زیرا که سوگند به خداى در هیچ حربى این حال را از تو ندیده بودم ، واگراز من مى پرسیدند که شجاعترین اهل کوفه کیست از تو تجاوز نمى کردم وغیر ترا نام نمى بردم این لرزه ورعدى که در تو مى بینم چیست ؟ حُرّگفت : به خدا قسم که من نفس خویش را در میان بهشت ودوزخ مخیّرمى بینم وسوگند به خداى که اختیار نخواهم کرد بر بهشت چیزى را اگر چه پاره شوم وبه آتش سوخته گردم ، پس ‍ اسب خود را دوانید وبه امام حسین علیه السّلام ملحق گردید در حالتى که دست بر سر نهاده بود ومى گفت : بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع کردم پس بر من ببخشاى چه آنکه در بیم افکندم دلهاى اولیاى ترا واولادپیغمبر ترا.(۱۴۶)

ابو جعفرطبرى نقل کرده که چون حُرّ رحمه اللّه به جانب امام حسین علیه السّلام و اصحابش روان شد گمان کردند که اراده کار زار دارد، چون نزدیک شد سپر خود را واژگونه کرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزدیک شد وسلام کرد.(۱۴۷)
مؤ لف گوید: که شایسته دیدم در این مقام از زبان حُرّ این چند شعر را نقل کنم خطاب به حضرت امام حسین علیه السّلام ؛

شعر :

اى درِ تو مقصد ومقصود ما

وى رخ تو شاهد ومشهود ما

نقدغمت مایه هرشادئى

بندگیت بهْزهر آزادئى

یار شواى مونس غمخوارگان

چاره کن اى چاره بیچارگان

درگذر از جرم که خواهنده ایم

چاره ماکن که پناهنده ایم

چاره ما ساز که بى یاوریم

گرتو برانى به که رو آوریم

دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع

گرچه دربانى میخانه فراوان کردم

سایه اى بر دل ریشم فکن اى گنج مراد

که من این خانه به سوداى تو و یران کردم

پس حُرّ با حضرت امام حسین علیه السّلام عرض کرد: فداى تو شوم ، یابن رَسُول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ! منم آن کسى که ترا به راه خویش نگذاشتم وطریق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبیراه بگردانیدم تابدین زمین بلاانگیز رسانیدم وهرگز گمان نمى کردم که این قوم با تو چنین کنند وسخن ترا برتو ردّکنند، قسم به خدا! اگر این بدانستم هرگز نمى کردم آنچه کردم . اکنون از آنچه کرده ام پشیمانم وبه سوى خدا تو به کرده ام آیا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بینى ؟ آن دریاى رحمت الهى در جواب حُرّ ریاحى فرمود: بلى ، خداوند از تو مى پذیرد وتو را معفوّمى دارد.

شعر :

گفت بازآ که در تو به است باز

هین بگیر از عفو ما خطّ جواز

اى درآکه کس زاحرار وعبید

روى نومیدى در این در گه ندید

گردو صد جرم عظیم آورده اى

غم مخور رو بر کریم آورده اى

اکنون فرودآى وبیاساى ، عرض کرد: اگر من در راه تو سواره جنگ کنم بهتر است از آنکه پیاده باشم وآخر امر من به پیاده شدن خواهد کشید. حضرت فرمود: خدا ترا رحمت کند بکن آنچه مى دانى . این وقت حُرّ از پیش روى امام علیه السّلام بیرون شد و سپاه کوفه را خطاب کرد وگفت : اى مردم کوفه ! مادر به عزاى شما بنشیند وبر شما بگرید این مرد صالح را دعوت کردید و به سوى خویش او را طلبیدید چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از یارى او برداشتید وبادشمنانش گذاشتید وحال آنکه بر آن بودید که در راه او جهاد کنید وبذل جان نمائید، پس از درِ غدر ومکر بیرون آمدید وبه جهت کشتن او گرد آمدید و او را گریبان گیر شدید و از هر جانب او را احاطه نمودید تا مانع شوید او رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسیع الهى ، لاجرم مانند اسیر در دست شما گرفتار آمد که جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع کردید او را و زنان واطفال واهل بیتش را از آب جارى فرات که مى آشامد از آن یهود ونصارى ومى غلطد در آن کِلاب و خَنازیر واینک آل پیغمبر ازآسیب عطش از پاى در افتادند.

شعر :

لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات

برمردمان طاغى ویاغى حلال شد

از باد ناگهان اجل گلشن نبى

از پافتاده قامت هر نو نهال شد

چه بد مردم که شما بودید بعد از پیغمبر، خداوند سیراب نگرداند شما را در روزى که مردمان تشنه باشند
چون حُرّ کلام بدین جا رسانید گروهى تیر به جانب او افکندند واو بر گشت ودر پیش روى امام علیه السّلام ایستاد. این هنگام عُمر سعد بانگ در آورد که اى دُرَیْد(۱۴۸) رایت خویش را پیش دار، چون عَلَم رانزدیک آورد عُمر تیرى در چلّه کمان نهاد وبه سوى سپاه سیّدالشّهدا علیه السّلام گشاد وگفت :اى مردم گواه باشید اوّل کسى که تیر به لشکر حسین افکند من بودم !؟(۱۴۹)

سیّد بن طاوس روایت کرده : پس از آنکه ابن سعد به جانب آن حضرت تیر افکند لشکر او نیز عسکر امام حسین علیه السّلام را تیر باران کردند ومثل باران بر لشکر آن امام مؤ منان بارید، پس حضرت رو به اصحاب خویش کرده فرمود: برخیزید ومهیّاشوید از براى مرگ که چاره اى از آن نیست خدا شمارا رحمت کند، همانا این تیرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار یک ساعت باآن لشکر نبرد کردند و حمله بعد از حمله افکندند تاآنکه جماعتى از لشکر آن حضرت به روایت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشیدند.(۱۵۰)

مؤ لف گوید: که چون اصحاب سّیدالشهداء علیه السّلام حقوق بسیار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَیهِم السّلام .
شعر : اَلسّابقُونَ اِلَى المَکارِم وَالْعُلى

وَالْحائزوُنَ غَدًاحِیاضَالْکَوْثَر

لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ

لَمْ یَسْمَعِ اْلا ذانُ صَوْتَ مُکَبِّرٍشعر :

و کعب بن جابر که از دشمنان ایشان است در حقّ ایشان گفته :

شعر :

فَلَمَ تَرَعَیْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ

وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا یافِعٌ

اَشَدَّ قِراعاً بالسُّیُوفِ لَدَى الْوَغا

اَلا کُلُّ مَنْ یَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ

وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا

وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِکَ نافِعٌ

پس شایسته باشد که آن اشخاصى را که در حمله اولى شهید شدند و من بر اسم شریفشان مطّلع شدم ذکر کنم و ایشان به ترتیبى که در (مناقب ) ابن شهر آشوب است این بزرگوارنند: (۱۵۱)
نُعَیْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است که از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام و عامل آن حضرت بر بحرین و عمّان بوده و گویند این دو تن با نضر که برادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّین ملازمت آن حضرت داشته اند.

عمران بن کعب حارث الاشجعى که در رجال شیخ ذکر شده . حنظله بن عمرو الشّیبانى – قاسط بن زهیر و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شیخ اسم والدشان را عبداللّه گفته . کَنانَهِ بن عتیق تغلبى که از ابطال و قُرا و عُبّاد کوفه به شمار رفته .
عمرو بن ضُبَیْعَه بن قیس التّمیمى و او فارسى شجاع بود، گویند اوّل با عمر سعد بوده پس ‍ داخل شده در انصار حسین علیه السّلام . ضرغامه بن مالک تغلبى ، و بعضى گفته اند که او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون شد و شهید گردید.

عامر بن مسلم العبدى ، و مولاى اوسالم از شیعیان بصره بودند و با سیف بن مالک و ادهم بن امیّه به همراهى یزید بن ثبیط و پسرانش به یارى امام حسین علیه السّلام آمدند و در حمله اولى شهید گشتند، و در حقّ عامر و زهیر بن سلیم و عثمان بن امیر المؤ منین علیه السّلام و حّر و زهیر بن قین و عمرو صیداوى و بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربیعه بن الحرث بن عبدالمطّلب رَحِمَهُمُ اللّه در خطاب بنى امیّه و طعن بر افعال ایشان :

شعر :

اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَیْرًا

ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمینا

وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَیْنٍ وَ قَوْمًا

قُتِلوُا حینَ جاوَزوُا اصِفّینًا

اَیْنَ عَمْروٌ وَ اَیْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى

مِنْهُم بِالْعَراءِ مایُدْ فَنُونا(۱۵۲)

سیف بن عبدالّله بن مالک العبدى ،بعضى گفته اند که او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون و شهید شد رحمه اللّه . عبدالّرحمن بن عبد الّله الا رحبى الهمدانى و این همان کس است که اهل کوفه او را با قیس بن مُسهر به سوى امام حسین علیه السّلام به مکّه فرستادند با کاغذهاى بسیار روز دوازدهم ماه رمضان بود که خدمت آن حضرت رسیدند.

حباب بن عامر التّیمى از شیعیان کوفه است با مسلم بیعت کرده و چون کوفیان با مسلم جفا کردند حباب به قصد خدمت امام حسین علیه السّلام حرکت کرده و در بین راه به آن حضرت ملحق شد .

عَمْرو الجُنْدُعى ؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولین در حمله اولّى شمرده و لکن بعض اهل سِیَر گفته اند که او مجروح روى زمین افتاده بود و ضربتى سخت بر سر او رسیده بود قوم او، او را از معرکه بیرون بردند، مدّت یک سال مریض و صاحب فراش بود در سر سال وفات کرد و تاءئید مى کند این مطلب را آنچه در زیارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللّهِ الْجُنْدُعى .
حُلاس (به حاء مهمله کغُراب )بن عمرو الازدى الرّاسبى ، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل کوفه و از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بوده ، بلکه حلاس از سرهنگان لشکر آن حضرت در کوفه بوده .

سَوّارِ بنِ اَبى عُمَیْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در میان کشتگان افتاد او را اسیر کردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بکشد قوم او شفاعتش ‍ کردند او را نکشت لکن به حال اسیرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات کرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه که او نیز مجروح افتاده بود قوم او، او را به کوفه بردند و مخفى کردند، ابن زیاد مطلع شد فرستاد تا او را بکشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش کردند او را نکشت لکن او را در قید آهن کرده فرستاد او را به زاره (موضعى به عمّان ) موقّع از زحمت جراحتها مریض بود تا یک سال ، پس از آن در همان زاره وفات فرمود.

و اشاره به او کرده کُمَیت اَسَدى در این مصراع : وَ اِنَّ اَبا موسى اَسیرٌ مُکَبَّلٌ.(ابو موسى کنیه مُوَقَّع است ).
بالجمله ؛ در زیارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْجریحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُمیرِ النَهْمى .
عمار بن ابى سَلامه الدّالا نى الهمدانى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام و از مجاهدین در خدمتش به شمار رفته بلکه بعضى گفته اند که او حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را نیز درک کرده .
زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سیّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهید گشت .

از قاضى نعمان مصرى مروى است که چون عمروبن الحَمِق از ترس ‍ معاویه گریخت به جانب جزیره و مردى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام که نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزید بدنش ‍ ورم کرد، زاهر را فرمود که حبیبم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داده که شرکت مى کند در خون من جنّ و انس و ناچار من کشته خواهم گشت ؛ در این وقت اسب سوارانى که در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود که تو خود را پنهان کن این جماعت به جستجوى من مى آیند و مرا مى یابند و مى کشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر کن و بدن مرا از زمین بردار و دفن کن . زاهر گفت : تا من تیر در ترکش دارم با ایشان جنگ مى کنم تا آنگاه با تو کشته شوم ، عمرو فرمود: آنچه من مى گویم بکن که در امر من نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان کرد که عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در کربلا شهید شد رحمه اللّه

جَبَلَه بنِ على الشّیبانى از شجاعان اهل کوفه بوده .
مسعود بن الحجّاج التیمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفین بوده اند با ابن سعد آمده بود در ایامى که جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسین علیه السّلام سلام کنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولى شهید گشتند.

زهیر بن بشر الخثعمى . عمار بن حسّان بن شریح الطّائى از شیعیان مخلص بوده و با حضرت امام حسین علیه السّلام از مکه مصاحبت کرده تا درکربلا.
و پدرش حسّان از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بوده و در صِفیِن در رکاب آن حضرت شهید شده . و در رجال ، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللّه بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به کربلا ،ابن حسّان و عبداللّه مُکَنّى است به ابوالقاسم و صاحب کتبى است که از جمله آنها است (کتاب قضایا امیرالمؤ منین علیه السّلام ) روایت مى کند آن را از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شیخ نجاشى روایت کرده از عبداللّه بن احمد مذکور که گفت : پدرم متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات کرد شیخ ما حضرت رضا علیه السّلام را در سنه صد و نود و چهار و وفات کرد حضرت رضا علیه السّلام در طوس سنه دویست و دو، روز سه شنبه هیجدهم جمادى الاولى و من ملاقات کردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد علیه السّلام را و پدرم مؤ ذن آن دو بزرگوار بود الخ (۱۵۳)پس معلوم شد که ایشان بیت جلیلى بوده اند از شیعه قدّس اللّه ارواحهم .

مسلم بن کثیر ازدىّ کوفى تابعى گویند از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بوده و در رکاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پایش رسیده بود و خدمت سّیدالشهداء علیه السّلام از کوفه به کربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهید شد و (نافع ) مولاى او بعد از نماز ظهر شهید گردید.
زهیر بن سلیم ازدىّ و این بزرگوار از همان سعادتمندان است که در شب عاشورا به اردوى همایونى حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام ملحق شدند.

عبداللّه و عبیداللّه پسران یزید بن ثُبَیْط(۱۵۴)عبدى بصرىّ.

ابو جعفر طبرى روایت کرده که جماعتى از مردم شیعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقیس که نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود و منزلش مجمع شیعه بود و این در اوقاتى بود که عبیداللّه بن زیاد به کوفه رفته بود و خبر به او رسیده بود از اقبال و توجّه امام حسین علیه السّلام به سمت عراق ، ابن زیاد نیز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود که براى دیده بانها جائى درست کنند و دیده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند که مبادا کسى ملحق به آن حضرت شود پس ‍ یزید بن ثبیط که از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود که در خانه آن زن مؤ منه جمع شده بودند، عزم کرد که به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود که کدام از شماها با من خواهید آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهیّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى که در خانه آن زن جمع بودند فرمود که من قصد کرده ام ملحق شوم به امام حسین علیه السّلام و اینک بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند که مى ترسیم بر تو از اصحاب پسر زیاد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران یا پاهاى ما به جادّه ، و راه دیگر سهل است بر من و وحشتى نیست بر من از اصحاب ابن زیاد که به طلب من بیایند؛ پس از بصره بیرون شد و از غیر راه بیابان قفر و خالى سیر کرد تا در ابطح به امام حسین علیه السّلام رسید، فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست کرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسین علیه السّلام رسید به دیدن او بیرون شد به منزل او که تشریف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خود ندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید برگشت به منزل خود، آن جناب را دید نشسته . پس آیه مبارکه را خواند .
(بِفَضْلِاللّهِوَبِرَحْمَتِهِفَبِذلِکَ فَلْیَفرَحوُا).(۱۵۵)

پس سلام کرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را که براى چه از بصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خیر فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در کربلا شهید شد با دو پسرش ‍ عبداللّه و عبیداللّه .(۱۵۶)
بعضى از اهل سِیَر ذکر کرده اند که وقتى یزید از بصره حرکت کرد عامر و مولاى او سالم و سیف بن مالک واَدْهم بن اُمیّه نیز با او همراه بودند و ایشان نیز در کربلا شهید شدند و در مرثیه یزید و دو پسرانش ، پسرش ‍ عامر بن یزید گفته :

شعر :

یا فَرْ وَ قُومی فَانْدُبی

خَیْرَ الْبَرِیَّهِ فِی الْقُبُورِ

وَ اَبْکى الشَّهیدَ بِعَبْرَهٍ

مِنْ فَیْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ

وَ ارْثِ الْحُسَیْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ

وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفیرِ

قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّهِ

فِی الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ

وَابْکى یَزیدَ مُجَدَّلاً

وَ ابْنَیْهِ فى حَرِّ الهَجیرِ

مُتَرمِّلینَ دِمائُهُمْ

تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ

یا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ

مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ

و نیز از اشخاصى که در اوّل قتال شهید شدند:
جَنْدَب بن حُجرِ کِندىّ خَوْلانىّ است که از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام به شمار رفته . وجَنادَهِبن کعب انصارى است که از مکّه با اهل و عیال خود در خدمت امام حسین علیه السّلام بوده و پسرش : عمرو بن جناده بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهید شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبیب الازدى . بکربن حىّ التیّمى . جُوَیْنِ بن مالک التیّمى . اُمیّه بن سعد الطااّئى . عبداللّه بن بشر که از مشاهیر شجاعان بوده . بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل کتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسین علیه السّلام رسید، و رفیقش . قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللّه عائذى ، (رضوان اللّه علیهم اجمعین ) و ده نفر از غلامان امام حسین علیه السّلام ، و دو نفر از غلامان امیرالمؤ منین علیه السّلام .

مؤ لّف گوید: که اسامى بعضى از این غلامان که شهید شده اند از این قرار است :
اسلم بن عمرو و او پدرش ترکى بود و خودش کاتب امام حسین علیه السّلام ؛ و دیگر:
قارب بن عبداللّه دئلى که مادرش کنیز حضرت امام حسین علیه السّلام بوده ؛ و دیگر:
مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن علیه السّلام . با فرزندان امام حسن علیه السّلام به کربلا آمد و شهید شد. سعد بن الحرث غلام امیرالمؤ منین علیه السّلام .

نصر بن ابى نیزر غلام آن حضرت نیز و این نصر پدرش همان است که در نخلستان امیرالمؤ منین علیه السّلام کار مى کرد. حرث بن نبهان غلام حمزه ، الى غیر ذلک .
بالجمله ؛ چون در این حمله جماعت بسیارى از اصحاب سیّد الشهداء علیه السّلام شهید شدند شهادتشان در حضرت سیدالشهداء علیه السّلام تاءثیر کرد پس در آن وقت جناب امام حسین علیه السّلام از روى تاءسف دست فرا برد و بر محاسن شریف خود نهاد و فرمود: شدّت کرد غضب خدا بر یهود هنگامى که از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت کرد خشم خدا بر نصارى هنگامى که سه خدا قائل شدند، و شدت کرد غضب خدا بر مجوس وقتى که به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شدید است غضب خدا بر قومى که متّفق الکلمه شدند بر ریختن خون فرزند پیغمبر خودشان ، به خدا سوگند! به هیچ گونه این جماعت را اجابت نکنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى که خدا را ملاقات کنم و به خون خویش ‍ مخضّب باشم . (۱۵۷)

مخفى و مستور نماند که جماعتى از وجوه لشکر کوفه از دل رضا نمى دادند که با جناب امام حسین علیه السّلام رزم آغازند و خود را مطرود دارَیْن سازند، از این جهت کار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال این حال اِرسال رُسل و تحریر مَکاتیب تقریر یافت و روز عاشورا نیز تا قریب به چاشتگاه کار بدینگونه مى رفت ، این هنگام بر مردم پر ظاهر گشت که فرزند پیغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد کرد و عبیداللّه بن زیاد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت ، لا جَرم از هر دو سوى رزم را تصمیم عزم دادند.

اول کس از سپاه ابن سعد که به میدان مبارزت آمد یسار غلام زیاد بن ابیه و سالم غلام ابن زیاد بود که با هم به میدان آمدند، از میان اصحاب امام حسین علیه السّلام عبداللّه بن عمیر کلبى به مبارزت ایشان بیرون شد، گفتند: تو کیستى که به میدان ما آمده اى ؟ گفت : منم عبداللّه بن عمیر. گفتند: ترا نشناسیم برگرد و زُهَیر بن قین یا حَبیب بن مظاهر یا بریر را به سوى ما بفرست ، و یسار مقدّم بر سالم بود، عبداللّه با او گفت که اى پسر زانیه ! مگر اختیار ترا است که هر که بخواهى برگزینى ؟ این بگفت و بر او حمله کرد و تیغ بر او راند و او را در افکند، سالم غلام ابن زیاد چون این را بدید تاخت تا یسار را یارى کند، اصحاب امام حسین علیه السّلام عبداللّه را بانگ زدند که خویشتن را واپاى که دشمن رسید، عبداللّه چون مشغول مقتول خویش بود اصغاى این مطلب نفرمود، لاجرم (سالم ) رسید و تیغ بر عبداللّه فرود آورد عبداللّه دست چپ را به جاى سپر وقایه سر ساخت لاجرم انگشتانش از کف جدا شد و عبداللّه بدین زخم ننگریست و چون شیر زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشیر از قفاى یسار به دارالبوار فرستاد پس به این اشعار رَجز خواند:

شعر :

اِنْ تُنکِرونى فَاَنَا اْبُن کلْبِ

حَسْبى بِبَیْتى فى عُلَیْمٍ(۱۵۸)حَسْبى

اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّهٍ(۱۵۹)وَ عَصْبٍ(۱۶۰)

وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (۱۶۱) عِنْدَ النَّکْبِ

پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه کوفه برمیمنه لشکرامام حسین علیه السّلام حمله کرد، اصحاب امام چون دیدند زانو بر زمین نهادند و نیزه هاى خود را به سوى ایشان دراز کردند، خیل دشمن چون رسیدند از سنان ایشان بترسیدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسین علیه السّلام ایشان را تیر باران نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند.

این وقت مردى از قبیله بنى تمیم که او را عبداللّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشکر امام حسین علیه السّلام آورد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت : یا حسین ! یا حسین ! آن حضرت فرمود چه مى خواهى ؟
قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: کَلاّ اِنّی اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحیمٍ وَ شَفیعٍ مُطاعٍ

حضرت فرمود: این کیست ؟ گفتند: ابن حَوزه تمیمى است ، آن حضرت خداوند خویش را خواند و گفت : بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بکش . در زمان ، اسب اِبن حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانکه پاى چپش در رکاب بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى کرد و پیش تاخت و پاى راستش را به شمشیر از تن نحسش انداخت پس اسب او دویدن گرفت و سر او به هر سنگ و کلوخى و درختى مى کوبید تا هلاک شد و حقّ تعالى روحش ‍ را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر کارزار شدّت کرد و از جمیع ، جماعتى کشته گشت .(۱۶۲)

مبارزات حرّبن یزید ریاحى رحمه اللّه :

این وقت حُر بن یزید بر اصحاب عمر سعد چون شیر غضبناک حمله کرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست :

شعر :

مازِلْتُ اَرْمِیْهِمْ بِثُغْرَهِ(۱۶۳)نَحْرِهِ

وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ

و هم رجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّیفِ

اَضْرِبُ فی اَعْناقِکُمْ بِالسَّیْفِ

عَنْ خَیْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَیْفِ (۱۶۴)

اَضرِبُکُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَیْفٍ

راوى گفت : دیدم اسب او را که ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جارى بود حُصَین بن تمیم رو کرد به یزید بن سفیان و گفت : اى یزید! این همان حّر است که تو آرزوى کشتن او را داشتى اینک به مبارزت او بشتاب . گفت : بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت : اى حرّ میل مبارزت دارى ؟ گفت : بلى ! پس با هم نبرد کردند. حُصین بن تمیم گفت : به خدا قسم مثل آنکه جان یزید در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانید، پس پیوسته جنگ کرد تا آنکه عمرسعد امر کرد حصین بن تمیم را با پانصد کماندار اصحاب حسین را تیر باران کنند، پس لشکر عمر سعد ایشان را تیر باران کردند زمانى نکشید که اسبهاى ایشان هلاک شدند و سواران پیاده گشتند. اَبو مِخنف از ایوب بن مشرح حیوانى نقل کرده که گفت : واللّه ! من پى کردم اسب حرّ را و تیرى بر شکم اسب او زدم که به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد.
مؤ لف گوید: که گویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته :

شعر :

وَ یَقوُلُ لِلطَّرْفِ(۱۶۵) اِصْطَبِرْلِشَبَاء(۱۶۶)الْقَنا

فَهَدَمْتُ رُکْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ

و چه قدر شایسته است در این مقام نقل این حدیث حضرت صادق علیه السّلام :
قالَ:(اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَمیع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَهٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ تَداکَتْ عَلَیْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَکْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْیُسْرِ عُسْرًا).
راوى گفت : پس حرّ از روى اسب مانند شیر جستن کرد و شمشیر برّانى در دستش بود و مى گفت :

شعر :

اِنْ تَعْقِرُوابى (۱۶۷) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ

اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ

پس ندیدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا کند و لشکر هلاک کند، اهل سِیرَ و تاریخ گفتنداند که حرّ و زهیر با هم قرار داده بودند که بر لشکر حمله کنند و مقاتله شدید و کارزار سختى نمایند و هر کدام گرفتار شدند دیگرى حمله کند و او را خلاص نماید و بدین گونه یک ساعتى نبرد کردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

الَیْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا

وَلَنْ اَصابَ الْیَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً

اَضْرِبُهُمْ بِالسَّیفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(۱۶۸)

لا نا کِلاً مِنْهُمْ (۱۶۹)وَ لا مُهَلَّلاً

و در دست حرّ شمشیرى بود که مرگ از دم او لایح بود و گویا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود:

شعر :

وَلى صارِمٌ فیهِ الْمَنایا کَوامِنٌ

فما یُنْتَضى اِلاّ لِسَفْکِ دِماءٍ

تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ کَاَنَّهُ

بَقِیَّهَ غَیمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ

پس جماعتى از لشکر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش ‍ نمودند.
بعضى گفته اند که امام حسین علیه السّلام به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن داشت ، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانکه نام گذاشته شدى به آن ، حُرّى در دنیا وآخرت پس خواند آن حضرت :

شعر :

لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَیاحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَیْنًا

فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ

شهادت بُریر بن خضیر رحمه اللّه

بُرَیْرِ بْنِ خُضَیْر رحمه اللّه (۱۷۰) به میدان آمد و او مردى زاهد وعابد بود و او را (سیّدقُرّاء) مى نامیدند واز اشراف اهل کوفه از هَمْدانیین بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللّه سبیعى کوفى تابعى که در حقّ او گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب یک ختم قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حدیث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسین علیه السّلام بود.

بالجمله ؛ جناب بُریر چون به میدان تاخت از آن سوى ، یزید بن معقل به نزد او شتافت وبا هم اتّفاق کردند که مباهله کنند و از خدا بخواهند که هر که بر باطل است بر دست آن دیگر کشته شود، این بگفتند و بر هم تاختند. یزید ضربتى بر (بُرَیْر) زد او را آسیبى نرساند لکن بُریر او را ضربتى زد که خُود او را دو نیمه کرد و سر او را شکافت تا به دماغ رسید یزید پلید بر زمین افتاد مثل آنکه از جاى بلندى بر زمین افتد.

رضىّ بن منقذ عبدى که چنین دید بر(بُریر) حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ویک ساعت باهم نبرد کردند آخرالا مر، بُریر او را بر زمین افکند و بر سینه اش نشست ، رضىّ استغاثه به لشکر کرد که او را خلاص ‍ کنند. کعب بن جابر حمله کرد و نیزه خود را گذاشت بر پشت بریر، (بُریر) که احساس نیزه کرد همچنان که بر سینه رضىّ نشسته بود خود را بر روى رضىّ افکند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع کرد از آن طرف کعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نیزه زور آورد تا در پشت بُریر فرو رفت و بریر را از روى رضى افکند و پیوسته شمشیر بر آن بزرگوار زد تا شهید شد .

راوى گفت : رضىّ از خاک برخاست در حالتى که خاک از قباى خود مى تکانید وبه کعب گفت : اى برادر، بر من نعمتى عطاکردى که تا زنده ام فراموش ‍ نخواهم نمود چون کعب بن جابر بر گشت زوجه اش یاخواهرش ‍ (نوار بنت جابر) با وى گفت کشتى (سّید قرّاء) را هر آینه امر عظیمى به جاى آوردى به خدا سوگند دیگر باتو تکلّم نخواهم کرد. (۱۷۱)

شهادت وهب علیه الرحمه

وهب (۱۷۲) بن عبداللّه بن حباب کَلْبى که با مادر و زن در لشکر امام حسین علیه السّلام حاضر بود به تحریص مادر ساخته جهاد شد، اسب به میدان راند و رجز خواند:

شعر :

اِنْ تَنْکُروُنى فَاَنَاابْنُ الْکَلْبِ

سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى

وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ

اُدْرِکُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى

وَاَدْفَعُ الْکَرْبَ اَمامَ الْکَرْبِ

لَیْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ

وجلادت و مبارزت نیکى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس ‍ از میدان باز شتافت و به نزدیک مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت : آیا از من راضى شدى ؟ گفت راضى نشوم تا آنکه در پیش روى امام حسین علیه السّلام کشته شوى ، زوجه او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم که مرابیوه مگذار و به درد مصیبت خود مبتلا مساز، مادر گفت : اى فرزند! سخن زن را دور انداز به میدان رو در نصرت امام حسین علیه السّلام خود را شهید ساز تا شفاعت جدّش در قیامت شامل حالت شود، پس ‍ وهب به میدان رجوع کرد در حالى که مى خواند:

اِنّى زَعیمٌ لَکِ اُمَّ وَهَبٍ

شعر : بِالّطَعْنِفیهِمْ تارَهً وَالضَّرْبِ

ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ

پس نوزده سوار و دوازده پیاده را به قتل رسانید و لختى کارزار کرد تا دو دستش را قطع کردند، این وقت مادر او عمود خیمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت : اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانکه توانى رزم کن و حرم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم از دشمن دفع نما، وهب خواست که تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت : من روى باز پس نمى کنم تا به اّتفاق تو در خون خویش غوطه زنم ، جناب امام حسین علیه السّلام چون چنین دید فرمود: از اهل بیت من جزاى خیر بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت کن خدا ترا رحمت کند. پس ‍ آن زن به سوى خِیام محترمه زنها برگشت و آن جوان کلبى پیوسته مقاتلت کرد تا شهید شد.

شهادت اولین زن در لشکر امام حسین علیه السّلام

راوى گفت : که زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دوید و صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت ، و این اوّل زنى بود که در لشکر حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام به قتل رسید.(۱۷۳)
پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صیداوى عازم میدان شد خدمت امام حسین علیه السّلام آمد و عرض کرد: فدایت شوم یا اباعبداللّه ! من قصد کرده ام که ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و کراهت دارم از آنکه زنده بمانم و ترا وحید و قتیل بینم اکنون مرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهیم شد، آن سعادتمند به میدان آمد واین رجزَ خواند:

شعر :

اِلَیْکَ یا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ

فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّیْحانِ شعر :

اَلْیَوْمَ تَجْزَیْنَ عَلَى الاِْحْسانِ

پس کارزار کرد تا شهید شد، رحمه اللّه .
پس فرزندش خالدبن عمروبیرون شد ومى گفت :

شعر :

صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ

کَىْ ما تَکوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ

یااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ

فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْیانِ

پس جهاد کرد تا شهید شد.
سعد بن حنظله تمیمى به میدان رفت و او از اعیان لشکر امام حسین علیه السّلام بود رجز خواند و فرمود:

شعر : صَبْرًا عَلَى الاَْسْیافِ وَاْلاَسِنَّه

صَبْرًا عَلَیْها لِدُخُولِ الْجَنَّهِ

وَحُورِعَیْنٍ ناعِماتٍ هُنَّهٍ

یانَفْسُ لِلرّاحَهِ فَاجْهَدِ نَّهُ

و فى طِلابِ الْخَیْرِ فَارْغِبَنَّهُ
پس حمله کرد و کار زار سختى نمود تا شهید شد، رحمه اللّه پس عمیربن عبداللّه مَذْحِجى به میدان رفت و این رجز خواند:

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (۱۷۴)

اِنّى لَدَى الْهَیْجاءِ لَیْثُ مُحْرِج (۱۷۵)

اَعْلُو بِسَیْفى هامَهَ الْدَجّجِ

وَاَترُکُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ

فَریسَه الضَّبْعِ(۱۷۶) الْاَزلِّ(۱۷۷) الْاَعْرَجِ(۱۷۸)
پس کارزار کرد و بسیارى را کشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللّه بَجَلىّ کشته شد.

مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه

از اصحاب سیّد الشّهداء علیه السّلام نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بیرون شد وبدین کلمات رجز خواند:
اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى ، اَنَا عَلى دینِ عَلىّ علیه السّلام مزاحم بن حریث به مقابل او آمد وگفت : اَنَاعَلى دین عُثْمان ؛من بر دین عثمانم ، نافع گفت : تو بر دین شیطانى و بر او حمله کرد و جهان را از لوث وجودش پاک نمود.

عمرو بن الحجّاج چون این دلاورى دید بانگ برلشکر زد و گفت : اى مردمِ احمق ! آیا مى دانید با چه مردمى جنگ مى کنید همانا این جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شیر مکیده اند و طالب مرگ اند احدى یک تنه به مبارزات ایشان نرود که عرصه هلاک مى شود، و همانا این جماعت عددشان کم است و به زودى هلاک خواهند شد، واللّه ! اگر همگى جنبش کنید و کارى نکنید جز آنکه ایشان را سنگ باران نمائید تمام را مقتول مى سازید.

عمر بن سعد گفت : راءى محکم همان است که تو دیده اى ، پس رسولى به جانب لشکر فرستاد تا ندا کند که هیچ کس از لشکر را اجازت نیست که یک تنه به مبارزت بیرون شود، پس عمرو بن الحجّاج از کنار فرات با جماعت خود بر میمنه اصحاب امام حسین علیه السّلام حمله کرد، بعد از آن که آن منافقان را به این کلمات تحریص بر کشتن اصحاب امام حسین علیه السّلام نمود: یا اَهْلَ الْکُوفَهِ اَلْزِمُواطاعَتَکُمْ وَ جَماعَتَکُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّینِ وَ خالَفَ الاِمام ،

خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش کند در ازاى این کلمات که بر جناب امام حسین علیه السّلام بسى سخت آمد و به حضرتش اثر کرد، پس ساعتى دو لشکر با هم نبرد کردند و در این گیرودار جنگ ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى رحمه اللّه از پاى در آمد و از کثرت زخم و جراحت به خاک افتاد، لشکر عمر سعد از حمله دست کشیدند و به سوى لشکرگاه خود برگشتند، چون غبار معرکه فرو نشست مسلم را بر روى زمین افتاده دیدند حضرت امام حسین علیه السّلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقى یافت پس او را خطاب کرد و فرمود: خدا رحمت کند ترا اى مسلم ؛ و این آیه کریمه را تلاوت نمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً).(۱۷۹)

حبیب بن مظاهر که به ملازمت خدمت آن حضرت نیز حاضر بود نزدیک مسلم آمد و گفت : اى مسلم ! گران است بر من این رنج و شکنج تو اکنون بشارت باد ترا به بهشت ، مسلم به صداى بسیار ضعیفى گفت : خدا به خیر ترا بشارت دهد، حبیب گفت : اگر مى دانستم که بعد از تو در دنیا زنده مى بودم دوست داشتم که به من وصیّت کنى به آنچه قصد داشتى تا در انجام آن اهتمام کنم لکن مى دانم که در همین ساعت من نیز کشته خواهم شد و به تو خواهم پیوست . مسلم گفت : ترا وصیّت مى کنم به این مرد و اشاره کرد به سوى امام حسین علیه السّلام و گفت : تا جان در بدن دارى او را یارى کن و از نصرت او دست مکش تا وقتى که کشته شوى ، حبیب گفت : به پررودگار کعبه جز این نکنم و چشم ترا به این وصیّت روشن نمایم ، پس مسلم جهان را وداع کرد در حالى که بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند که در نزد کشتگان گذارند، پس ‍ صداى کنیزک او به نُدبه بلند شد که یَابْنَ عَوْسَجَتاهُ یا سَیّداه .

و معلوم مى شود که مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانکه شَبَث شجاعت او را در آذربایجان مشاهده کرده بود و آن را تذکره نمود، و در زمانى که مسلم بن عقیل به کوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وکیل او بود در قبض اموال و بیع اسلحه و اخذ بیعت . و با این حال از عُبّاد روزگار بود و پیوسته در مسجد کوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانکه از (اَخبار الطّوال ) دینورى معلوم مى شود، و او را اهل سِیَر اوّل اصحاب حسین علیه السّلام گفته اند و کلمات او را در شب عاشورا شنیدى و در کربلا مقاتله سختى نمود و به این رجز مترنّم بود:

شعر :

اِنْ تَسْاءَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ

مِنْ فَرْعِ (۱۸۰)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ

فَمَنْ بَغانا حاَّئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ

وَ کافِرٌ بِدینِ جَبّارٍ صَمَدٍ

و کُنْیه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان که کُمیت اسدى در شعر خود به آن اشاره کرده :

وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَلیلٌ مُجَحَّلٌ .

جَحْل به تقدیم جیم بر حاء مُهمله ، یعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل کمُّعَظَّم ، یعنى صریع و بر زمین افکند شده ، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمن بجلى است .
بالجمله ؛ دوباره لشکر به هم پیوستند و شمر بن ذى الجوشن – علیه اللّعنه – از میسره بر میسره لشکر امام علیه السّلام حمله کرد و آن سعادتمندان با آن اشقیا به قدم ثبات نبرد کردند و طعن نیزه دو لشکر و شمشیر به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسین علیه السّلام و اصحابش را از هر طرف احاطه کردند و اصحاب آن حضرت با آن لشکر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشکر آن حضرت سى و دو تن بودند که مانند شعله جوّاله حمله مى افکندند و سپاه ابن سعد را از چپ و راست پراکنده مى نمودند.

عروه بن قیس که یکى از سرکردگان لشکر پسر سعد بود و چون این شجاعت و مردانگى از سپاه امام علیه السّلام مشاهد کرد، به نزد ابن سعد فرستاد که یا بن سعد آیا نمى بینى که لشکر من امروز از این جماعت قلیل چه کشیدند؟ تیراندازان را امر کن که ایشان را هدف تیر بلا سازند، ابن سعد کمانداران را به تیرانداختن امر نمود.

راوى گفت : اصحاب امام حسین علیه السّلام قتال شدیدى نمودند تا نصف النّهار روز رسید، حصین بن تمیم که سر کرده تیراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسین علیه السّلام مشاهده نمود لشکر خود را که پانصد کماندار به شمار مى رفتند امر کرد که اصحاب آن حضرت را تیر باران نمایند، آن منافقان حسب الا مر امیر خویش لشکر امام حسین علیه السّلام را هدف تیر و سهام نمودند و اسبهاى ایشان را عَقْر (یعنى پى ) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند.

راوى گفت : که مقاتله کردند اصحاب امام حسین علیه السّلام با لشکر عمر سعد قتال بسیار سختى تا نصف النّهار و لشکر پسر سعد را توانائى نبود که بر ایشان بتازد جز از یک طرف زیرا که خیمه ها را به هم متصل کرده بودند و آنها را از عقب سر و یمین و یسار قرار داده بودند. عمر سعد که چنین دید جمعى را فرستاد که خیمه ها را بیفکنند تا بر آنها احاطه نمایند سه چهار نفر از اصحاب امام حسین علیه السّلام در میان خیمه ها رفتند هنگامى که آن ظالمان مى خواستند خیمه ها را خراب کنند بر آنها حمله مى کردند و هر که را مى یافتند مى کشتند یا تیر به جانب او مى افکندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد که چنین دید فریاد کشید که خیمه ها را آتش زنید و داخل خیمه ها نشوید، پس آتش آوردند خیمه را سوزانیدند، سیّد الشّهداء علیه السّلام فرمود: بگذارید آتش زنند زیرا که هر گاه خیمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آیند و چنین شد که آن حضرت فرموده بود.
راوى گفت : حمله کرد شمر بن ذى الجوشن – علیه اللعّنه – به خیمه حضرت امام حسین علیه السّلام و نیزه اى که در دست داشت بر آن خیمه مى کوبید و ندا در داد که آتش بیاورید تا من این خیمه را با اهلش آتش زنم .

راوى گفت : زنها صیحه کشیدند و از خیمه بیرون دویدند، جناب امام حسین علیه السّلام بر شمر صیحه زد که اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى که خیمه را بر اهل من آتش زنى ؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم . حُمَیْد بن مُسْلم گفت : که من به شمر گفتم سبحان اللّه ! این صلاح نیست براى تو که جمع کنى در خود دو خصلت را یکى آنکه عذاب کنى به عذاب خدا که سوزانیدن باشد و دیگر آنکه بکشى کودکان و زنان را، بس است براى راضى کردن امیر کشتن تو مردان را، شمر به من گفت : تو کیستى ؟ گفتم : نمى گویم با تو کیستم و ترسیدم که اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعایت کند، پس آمد به نزد او شبث بن رِبْعى و گفت : من نشنیدم مقالى بدتر از مقال تو و ندیدم موقفى زشت تر از موقف تو، آیا کارت به جائى رسیده که زنها را بترسانى ، پس شهادت مى دهم که شمر حیا کرد و خواست برگردد که زُهیر بن قَین رحمه اللّه با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله کردند و ایشان را از دور خِیام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه ) ضَبابى را که از اصحاب شِمر بود به قتل رسانیدند، لشکر عمر سعد که چنین دیدند بر ایشان هجوم آوردند و چون لشکر امام حسین علیه السّلام عددى قلیل بودند اگر یک تن از ایشان کشته گشتى ظاهر و مبیّن گشتى و اگر از لشکر ابن سعد صد کس مقتول گشتى از کثرت عدد نمودار نگشتى .
بالجمله ؛جنگ سختى شد و قتلى و جریح بسیارى گشت تا آنکه وقت زوال رسید.

ادامه دارد….

منتهی الامال//شیخ عباس قمی



۹۷-(سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف ابن طاوس ص ۱۱۵٫
۹۸- (سوگنامه کربلا) ص ۱۲۱٫
۹۹- مراد از (عبادله ) عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر است (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه
۱۰۰- (مقاتل الطالبیین ) ص ۱۱۰
۱۰۱- (مقاتل الطالبیین ) ص ۱۱۰
۱۰۲- (مقاتل الطالبیین ) ص ۱۱۱،به جاى (قَنْبَره )، (قُبَّرَهٍ) آمده است
۱۰۳- (سوگنامه کربلا) (ترجمه لهوف ) ص ۱۲۹
۱۰۴- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۶۸و۶۹
۱۰۵-ضمّ حاء مهمله و فتح صاد) ابن تمیم (تاء نقطه دار با دو میم ) و بعضى نمیر گفته اند و شاید این غلط باشد. ابن ابى الحدید گفته که تمیم بن اسامه بن زبیر بن ورید تمیمى همان کس است که وقتى امیرالمومنین علیه السّلام فرمود: سلونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدونى پرسید چند مو در سر من است ؟ حضرت فرمود: به خدا قسم مى دانم ولکن کجا است برهان آن یعنى از کجا معلوم کنم بر تو که عددش همان است که من مى گویم و من خبر داده شده ام به مقام تو و به من گفته شده که بر هر موئى از موى سر تو ملکى است که ترا لعنت مى کند و شیطانى است که ترا به حرکت در مى آورد.
که گفتم آن است که در خانه تو بچه اى است که مى کُشد پسر پیغمبر را یا تحریص مى کند بر قتل او و چنان بود که آن حضرت فرموده بود پسر تمیم . حُصین (به صاد مهمله ) آن روز طفلى کوچک بود که شیر مى خورد پس زنده ماند تا اینکه سر کرده سرهنگان ابن زیاد شد و ابن زیاد او را فرستاد به سوى ابن سعد که در باب حسین علیه السّلام مسامحه نکند و با او کارزار کند و ابن سعد را بترساند از مخالفت ابن زیاد در تاءخیر قتل امام حسین علیه السّلام لاجرم صبح همان شب که حصین بن تمیم این رسالت را براى عمر سعد آورد حسین علیه السّلام کشته شد. انتهى .
فقیر گوید که سبط ابن الجوزى در (تذکره ) نقل کرده که بعضى قاتل امام حسین علیه السّلام را حصین گفته اند، گویند تیرى به آن حضرت زد پس فرود آمد و سر مبارکش را جدا کرد.
وَ عَلَّقَ رَاْسَه فى عُنُقٍ لیتَقَرَّبَ بِهِ اِلى ابْنِ زِیاد عَلَیْهِ لَعائن اللّهِ. (تذکره الخواص )، ص ۲۲۸ (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۰۶- و به روایت سیّد براى سلیمان بن صُرد و مسبّب بن نَجَبَه و رفاَعه و جماعتى از شیعیان نوشت (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۰۷-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۷۰٫
۱۰۸-(سوگنامه کربلا) سیّد ابن طاوس ص ۱۳۹٫
۱۰۹- سوره احزاب (۳۳)،آیه ۲۳٫
۱۱۰- سوره توبه (۹) آیه ۵۱٫
۱۱۱-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۷۲٫
۱۱۲-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۷۳٫
۱۱۳- (سوگنامه کربلا) (ترجمه لهوف سیّد ابن طاوس )ص ۱۳۳
۱۱۴-(سوگنامه کربلاء) ص ۱۳۷٫
۱۱۵-(الکافى ) ۱/۳۹۸٫
۱۱۶- (سوگنامه کربلا) (ترجمه لهوف سیّدبن طاوس ) ص ۱۳۱٫
۱۱۷- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۷۶و۷۷٫
۱۱۸- سوره احزاب (۳۳)، آیه ۲۳٫
۱۱۹-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۸۱ و ۸۲٫
۱۲۰-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۷۵-۹۵، (سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف ص ۱۳۷-۱۴۷٫
۱۲۱- (مقاتل الطالبیین ) ابوالفرج اصفهانى ص ۱۱۲٫
۱۲۲- (تذکره الخواص ) سبط ابن جوزى ص ۲۲۳٫
۱۲۳-(ارشاد)شیخ مفید ۲/۸۴ و ۸۶
۱۲۴-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۸۶٫
۱۲۵- مکشوف باد که عثمان بن عفّان را مصریان در مدینه محاصره کردند و منع آب از وى نمودند خبر به امیرالمؤ منین علیه السّلام که رسید آن جناب متغیّر شدند و از براى او آب فرستادند و شرح قضیّه او در تواریخ مسطور است .
ا دست آویز دیرینه خود قرار دادند و به مردم اظهار داشتند که عثمان کشته شده با حال تشنگى باید تلافى نمود و به گمان مردم دادند که شورش مردم بر عثمان به صوابدید حضرت امیر علیه السّلام بوده ، در این باب فتنه و بغى و نواصب خونریزیها از مسلمانان کردند تا وقعه کربلا سید، اول حکم که ابن زیاد نمود منع آب از عترت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله شد و از زمانى که حکم منع آب شد عمر بن سعد در صدد اجراى این حکم بر آمد و به همراهان و لشکر خود سپردکه نگذارید اصحاب امام حسین از شریعه فرات آب بردارند اگرچه فرات طویل و عریض بود لکن اصحاب حضرت درمحاصره بودند و مکرّر ابن زیاد در منع آب تاءکید کرد عمر بن سعد، عمرو بن حجّاج زبیدى را با پانصد سوار ماءمور کرد که مواظب شرایع فرات باشند و تشنگى سخت شد در اصحاب حضرت .
قب ) نقل شده که سه شبانه روز ممنوع بودند، گاهى چشمه حفر کردند و آن جماعت بى حیا پر کردند، گاهى چاه کندند براى استعمال آب غیر شرب و گاهى شبانگاه حضرت ابوالفضل علیه السّلام تشریف برد و آبى آورد. و در روایت (امالى ) از حضرت سجّاد علیه السّلام مروى است که در على اکبر علیه السّلام با پنچاه نفر رفت در شریعه و آب آورد و حضرت سیدالشّهداء علیه السّلام به اصحاب فرمود: برخیزید و از این آب بیاشامید و این آخر توشه شما است از دنیا و وضو بگیرید و غسل کنید و جامه هاى خود را بشوئید تا کفن باشد براى شما و از صبح عاشورا دیگر م رسول خدا صلى اللّه علیه و آله برسد و معلوم است که هواى گرمسیر در یک ساعت تشنگى چه اندازه کار سخت مى شود و قدر معلوم از تواریخ و اخبار آن است که کشته شدند ذریّه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با لب تشنه پس چقدر شایسته باشد که دوستان آن حضرت در وقت آشامیدن آب یادى از تشنگى آن سیّد مظلومان نمایند.
و از (مصباح کفعمى ) منقول است که هنگامى که جناب سکینه در مقتل پدر بزرگوار خود آمد جسد آن حضرت را در آغوش گرفت و از کثرت گریستن مدهوش شد و این شعر را از پدر بزرگوار در عالم اغماء شنید:
شیعَتی ما اِنْ شَرِبْتُمْ رَىَّ عَذْبٍ فَاذْکُرُونی

اَوْسَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْ شَهیدٍ فَانْدُبونی مصباح کفعمى ص ۹۶۷

و ظاهر این است بقیّه اشعارى که به این ردیف اهل مراثى مى خوانند از ملحقات شعرا باشد نه از خود حضرت و نیکو ارداف نموده اند.
ل بهائى ) است که ابن زیاد به مسجد جامع رفت و گفت منادى ندا کرد که مردان جمله با سلاح شهر بیرون بروند از براى جنگ با امام حسین و هر مردى که در شهر باشد او را بکشند و هم نوشته که در کوفه و حوالى آن هیچ مردى نمانده بود الاّ که ابن زیاد طوعا و کرها رانده بود و غیره کار حسین و اصحابش را تمام کند و گفته که راویان احوال ایشان حُمَیْد بن مسلم کِندى که در لشکر ملاعین بود و زینب خواهر امام حسین علیه السّلام و علىّ زین العابدین علیه السّلام اند و حُمَیْد از جمله نیک مردان بود لکن او را به اکراه و اجبار آنجا حاضر کرده بودند. (کامل بهائى ) ۲/۲۷۹٫(شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه ).
۱۲۶-(سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف سیّد ابن طاوس ص ۱۵۷٫
۱۲۷- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۸۸ و ۸۹٫
۱۲۸-(سوگنامه کربلا) ص ۱۶۵٫
۱۲۹- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۲۴، تحقیق : صدقى جمیل العطّار.
۱۳۰- (جلاء العیون ) علاّمه مجلسى ص ۶۵۰٫
۱۳۱- (سوگنامه کربلا) ص ۱۷۳٫
۱۳۲- در (کامل بهائى ) است که (جون ) غلام ابوذر در کار سلاح سازى دستى تمام داشت ۲/۲۸۰ (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۳۳-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۳٫
۱۳۴- (ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۳ و ۹۴٫
۱۳۵-(جلاء العیون ) علامه مجلسى ص ۶۵۱٫
۱۳۶-(سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف ص ۱۷۵٫
۱۳۷- (تذکره الخواص ) ص ۲۲۶٫
۱۳۸- بعضى از اهل اطلاع گفته اند: بدان که آنچه تحقیق شده آن است که موقف حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام در روز عاشورا رو به نقطه مشرق بوده و موقف عمر بن سعد-لعنه اللّه – رو به مغرب و (شفیّه ) همین جایى است که فعلاً میّه ) مى گویند،هنگامى که آب فرات طغیان مى کند مردم از آنجا سوار طرّاده مى شوند مى روند به کوفه و بودن شفیّه حکمیّه به دلیل قصه ضحاک بن عبداللّه مشرقى است که از میان قوم فرار کرد تا رسید به شفیّه که تقریباً نیم فرسخ است از شهر کربلا تا به آنجا ؛ و امّا آنکه موقف عمر بن سعد مواجه مغرب بود به دلیل آنکه میمنه او فرات واقع مى شود و عمرو بن حجّاج موکّل بر فرات در میمنه بوده ؛ و در عبارت طبرى است که گفته : ثُمَ اِنَّ عَمرو بنَ حجّاج حَمَلَ عَلى الحسین علیه السّلام فى مَیمَنَهِ عُمَر بن سَعد.انتهى .
شنیدم از فاضل کامل و مطلع خبیر ماهر جناب آقاى سیّد عبدالحسین کلیدار به بقعه مبارکه حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام که مى فرمود (نواویس ) تا نزدیک پل سفید بوده که قبرستان بابل بود و مرده ها را در میان خم مى گذاشتند و دفن مى کردند و فعلاً در آن خمها که پیدا شده خاکى بوده در آتش که مى ریختند بوى گندى از آن ساطع مى شد و کربلا شهرى بوده مقابل (نواویس ) و دو نهر یکى علقمى بوده و یکى نهر نینوا ؛ و نهر علقمى الا ن آثارش هست از طرف عون مى آمده و در سابق که عربانه ها از راه عون به کربلا مى آمد از دل آن نهر مى گذشت و الان آثارش هست تا نزدیک شهر کربلا نزدیک کوره پزى ها که آثارش منطمس مى شود لکن به خط مستقیم اگر کسى بیاید مى رسد به مقام حضرت صادق علیه السّلام و از نزدیک غاضریه و آن نهر از پشت سر قبر مبارک حضرت ابوالفضل علیه السّلام مى گذشته و آن حضرت بر مسنّاه آن شهید کشته . واللّه العالم (شیخ عبّاس قمى علیه السّلام ).
۱۳۹-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۶٫
۱۴۰-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۸٫
۱۴۱- یعنى اِنْ قتلنا لَمْ یَکُنْ عاراًعَلَینا لاِنّ سَبَبَهُ لَمْ یَکُن عَنْ جُبْن وَ عَدَم اِقْدام عَلَى الْمکافِح وَلکِن سَبَبَه مَنایانا وَ دوله آخرینا و مثل هذا لم یکن عاراً.(شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۴۲- (سَرى ) کَغتى مهتر و جوانمرد و سختى ، سروات جمع . (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۴۳- از این کلمه اشارتى به ظهور حجّاج بن یوسف ثَقَفى فرموده ومى تواند مراد مختار بن ابى عبیده ثَقَفى باشد چنانکه علاّمه مجلسى فرموده . (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )
۱۴۴- (سوگنامه کربلا)(ترجمه لهوف )ص ۱۷۹-۱۸۵٫
۱۴۵-(تاریخ طبرى )۶/۲۰۸، تحقیق : العطّار.
۱۴۶-(سوگنامه کربلا)ص ۱۸۹٫
۱۴۷- (تاریخ طبرى )۶/۲۳۰٫
۱۴۸-در(ارشاد)به جاى (دُرَیْد)،ذُوَیْد)ذکرشده که ظاهراً ثبت (ارشاد)صحیح است .
۱۴۹-(ارشاد)شیخ مفید ۲/۱۰۱٫
۱۵۰-(سوگنامه کربلا) سیدبن طاووس ص ۱۸۵٫
۱۵۱- (مناقب ) ابن شهر آشوب ، ۴/۱۲۲ .
۱۵۲- الالف للا طلاق اى : ما یدفنون .(شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه )
۱۵۳-(رجال نجاشى ) ص ۲۲۹، شرح حال شماره ۶۰۶٫
۱۵۴-(ثبیط) به تقدیم المثلثه على الموحدّه مصغَراً.
۱۵۵- سوره یونس (۱۰)،آیه ۵۸٫
۱۵۶- (تاریخ طبرى )۶/۱۸۳ و ۱۸۴٫
۱۵۷-(سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف ص ۱۸۷٫
۱۵۸- عُلَیْم بالتّصغیر فَخْذٌ من جناب بالجیم و النوّن الموحّده و (جناب ) بطن من کلب .
۱۵۹-ذو مِرَّه به کسر میم أ ی صاحب قوّه .
۱۶۰- و عَصْب کَفَلْس اى شدّه .
۱۶۱- و خوّار ککتّان اءی الضّعیف .
۱۶۲-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۰۲٫
۱۶۳-(ثُغْرَه ) بالضّم مغاکى در چنبر گردن . لَبان یعنى سینه . و معنى بیت آن است که پیوسته تیر زدن به گودى گلو و سینه او تا حدّى که خون مثل پیراهن بر بدنش احاطه کرد و خون را پیراهن خود نمود. (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه ).
۱۶۴-(الخَیف ) به فتح خاء موضعى است به مکّه نامیده شده به آن مسجد الخیف . (حَیْف ) بالفتح جَوْر و ستم .
۱۶۵- (طرف ) اسب کریم .
۱۶۶- (شبا) تیزى نیزه
۱۶۷-(اِنْ تَعْقِروا) یعنى اگر پى کنید اسب مرا.
۱۶۸- سیف مِقصَل کمِنْبرَ: تیغ برّان .
۱۶۹- (لاناکِلاٍمِنهم ) یعنى نه نکول خواهم کرد از جنگ ایشان و بر نخواهم گشت از ترس .
۱۷۰-بعضى ها (بَریر)بروزن اَمیر)ثبت کرده اند (ویراستار).
۱۷۱- ر.ک :(تنقیح المقال )۱/۱۶۷، چاپ سه جلدى .
۱۷۲- و صاحب (معراج الجنان ) مصیبت وَهب راچنین نظم کرده :
عروس از خیمه سوى رزمگه تاخت

بروى نعش شوهر خویش انداخت

یکى راگفت آن شِمر بَد اَختر

که ملحق ساز این زن رابه شوهر

به یک ضربت رسانید آن منافق

تن مهجور عذرا را به وامق

چو شد کلبى سوى جنّت روانه

بیاسود از غم و رنج زمانه

بروُن آمد دگر شیرى مجاهد

که نام او بُدى عمروبن خالد

به پیش روى عشق عالم افروز

کشید از دل یکى آه جگر سوز

به اشک آلوده باشد این سخن گفت

مُرخّص کن که با یاران شوم جفت .

(شیخ عباس قمى رحمه اللّه )
۱۷۳-(سوگنامه کربلا)(ترجمه لهوف )ص ۱۹۵٫
۱۷۴-(الْمذحِجْ) کَمْجلِس بالمعجمه ثم الحاء ثم الجیم .
۱۷۵- (مُحرج ) آنکه از کارزار رو نگرداند.
۱۷۶- (ضَبع ) یعنى گفتار.
۱۷۷-(ازل ) یعنى خفیف و سریع در دویدن .
۱۷۸- (اَعْرَج ) صفت ضَبْع است نه آنکه لنگ باشد در واقع بلکه ضبع را به عرج توصیف مى کنند چون در وقت راه رفتن به خیال مى اندازد که لنگان لنگان راه مى رود، وگرگ و کفتار در کشتن گوسفندان و فساد در ایشان هر گاه واقع شوند در میان گلّه معروفند به حّدى که مثل مى زنند به ایشان ، (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه ) و در (مناقب ) به جاى (الضّبع )، (الذئب ) است .
۱۷۹- سوره احزاب (۳۳)، آیه ۲۳٫

بازدیدها: ۱۶۴

حتما ببینید

زندگینامه حضرت امام حسین (ع)به قلم شیخ عباس قمی (کتاب منتهی الامال)قسمت سوم ادامه روز عاشورا وشهادت حضرت ابا عبدالله

ادامه روز عاشورا تذکره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسین ع و شهادت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code