خانه / الباب السابع / خطبه ها خطبه شماره ۱۱۳ منهاج ‏الولایه فی ‏شرح‏ نهج‏ البلاغه به قلم ملا عبدالباقی صوفی تبریزی (تحقیق وتصحیح حبیب الله عظیمی)

خطبه ها خطبه شماره ۱۱۳ منهاج ‏الولایه فی ‏شرح‏ نهج‏ البلاغه به قلم ملا عبدالباقی صوفی تبریزی (تحقیق وتصحیح حبیب الله عظیمی)

خطبه ۱۱۳ صبحی صالح

و من خطبه له ع فی ذم الدنیا

وَ احَذِّرُکُمُ الدُّنْیَا فَإِنَّها مَنْزِلُ قُلْعَهٍ، وَ لَیْسَتْ بِدارِ نُجْعَهٍ، قَدْ تَزَیَّنَتْ بِغُرُورِها، وَ غَرَّتْ بِزِینَتِهَا، دارٌ هانَتْ عَلَى رَبِّها، فَخَلَطَ حَلالَها بِحَرامِها، وَ خَیْرَها بِشَرِّها، وَ حَیَاتَها بِمَوْتِها، وَ حُلْوَها بِمُرِّهَا، لَمْ یُصْفِها اللَّهُ تَعالَى لِاءَوْلِیائِهِ، وَ لَمْ یَضِنَّ بِها عَلَى اعْدائِهِ، خَیْرُها زَهِیدٌ، وَ شَرُّها عَتِیدٌ، وَ جَمْعُها یَنْفَدُ، وَ مُلْکُها یُسْلَبُ، وَ عامِرُها، یَخْرَبُ.

فَما خَیْرُ دارٍ تُنْقَضُ نَقْضَ الْبِناءِ وَ عُمُرٍ یَفْنَى فِیهَا فَنَاءَ الزَّادِ، وَ مُدَّهٍ تَنْقَطِعُ انْقِطَاعَ السَّیْرِ؟ اجْعَلُوا ما افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ مِنْ طَلَبِکُمْ، وَاسْالُوهُ مِنْ ادَاءِ حَقِّهِ ما سَالَکُمْ، وَ اسْمِعُوا دَعْوَهَ الْمَوْتِ آذانَکُمْ قَبْلَ انْ یُدْعَى بِکُمْ.

إِنَّ الزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیا تَبْکِی قُلُوبُهُمْ وَإِنْ ضَحِکُوا، وَ یَشْتَدُّ حُزْنُهُمْ وَ إِنْ فَرِحُوا، وَ یَکْثُرُ مَقْتُهُمْ انْفُسَهُمْ وَ إ نِ اغْتَبَطُوا بِمَا رُزِقُوا.قَدْ غابَ عَنْ قُلُوبِکُمْ ذِکْرُ الْآجالِ، وَ حَضَرَتْکُمْ کَوَاذِبُ الْآمالِ، فَصارَتِ الدُّنْیَا امْلَکَ بِکُمْ مِنَ الْآخِرَهِ، وَ الْعَاجِلَهُ اذْهَبَ بِکُمْ مِنَ الْآجِلَهِ، وَ إِنَّما انْتُمْ إِخْوانٌ عَلَى دِینِ اللَّهِ، ما فَرَّقَ بَیْنَکُمْ إ لا خُبْثُ السَّرائِرِ وَ سُوءُ الضَّمائِرِ، فَلاتَوازَرُونَ، وَ لا تَناصَحُونَ، وَ لا تَباذَلُونَ، وَ لا تَوَادُّونَ.

ما بالُکُمْ تَفْرَحُونَ بِالْیَسِیرِ مِنَ الدُّنْیَا تُدْرِکُونَهُ، وَ لا یَحْزُنُکُمُ الْکَثِیرُ مِنَ الْآخِرَهِ تُحْرَمُونَهُ؟ وَ یُقْلِقُکُمُ الْیَسِیرُ مِنَ الدُّنْیا یَفُوتُکُمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ ذَلِکَ فِی وُجُوهِکُمْ وَ قِلَّهِ صَبْرِکُمْ عَمّا زُوِیَ مِنْها عَنْکُمْ کَاءَنَّها دَارُ مُقَامِکُمْ، وَ کَاءَنَّ مَتاعَها باقٍ عَلَیْکُمْ وَ ما یَمْنَعُ احَدَکُمْ انْ یَسْتَقْبِلَ اءَخاهُ بِما یَخَافُ مِنْ عَیْبِهِ إ لا مَخافَهُ انْ یَسْتَقْبِلَهُ بِمِثْلِهِ.

قَدْ تَصافَیْتُمْ عَلَى رَفْضِ الْآجِلِ، وَ حُبِّ الْعَاجِلِ، وَ صارَ دِینُ احَدِکُمْ لُعْقَهً عَلَى لِسانِهِ، صَنِیعَ مَنْ قَدْ فَرَغَ مِنْ عَمَلِهِ، وَ احْرَزَ رِضَى سَیِّدِهِ.

الباب السادس فی الوصایا و النصائح الشافیه و التذکیر و الزواجر البالغه

من کتاب منهاج الولایه فی نهج البلاغه فی الوصایا و النصائح الشافیه و التذکیر و الزواجر البالغه

خطبه ۱۱۳

و من خطبه له-  علیه الصّلوه و السّلام- : «و احذّرکم الدّنیا فإنّها منزل قلعه، و لیست بدار نجعه.» و تحذیر مى ‏کنم شما را از دنیا، پس بدرستى که او منزل برکندن است نه خانه خوابیدن است.

شعر:

نیست از دنیا مقام و خوابگاه
سیر در سیر است و بیدارى و راه‏

در سرایى چون توان بنشست راست‏
کز سر آن زود بر خواهیم خاست‏

جهان را چون رباطى با دو در دان
کز این در چون در آیى بگذرى ز آن‏

گرت ملک جهان زیر نگین است‏
به آخر جاى تو زیر زمین است‏

نماند کس به دنیا جاودانى
به گورستان نگر گر مى‏ندانى‏

تو غافل خفته و هیچت خبر نه‏
بخواهى مرد اگر خواهى و گر نه‏

«و قد تزیّنت بغرورها،» بدرستى که آراسته خویشتن را به زیور فریب او.

«و غرّت بزینتها.» و بفریفت مردمان را به آرایش خویش.

حافظ: دور است سر آب در این بادیه، هش دار تا غول بیابان نفریبد به سرابت «دار هانت على ربّها، فخلط حلالها بحرامها، و خیرها بشرّها، و حیاتها بموتها، و حلوها بمرّها.» سرایى است خوار شده بر پروردگار او، پس آمیخته شده حلال او به حرام او، و نیک او به بد او، و زندگى او به مرگ او، و شیرین او به تلخ او.

«و لم یصفها اللّه لأولیائه، و لم یضنّ بها على أعدائه.» و صاف نگردانید آن را خداى از براى دوستان خود، و ضنّه نفرمود«» به آن بر دشمنان خود.

«خیرها زهید، و شرّها عتید، و جمعها ینفد، و ملکها یسلب، و عامرها یخرب.» نیک او اندک است، و بد او مهیّاست، و جمع او نیست مى ‏شود، و ملک او بربوده مى‏ شود، و عمارت او خراب مى ‏گردد.

شعر:

رأیت الدهر مختلفا یدور
فلا حزن یدوم و لا سرور

و کم بنت الملوک بها قصورا
فما بقى الملوک و لا القصور

هرگز به باغ عمر گیاهى وفا نکرد
هرگز ز شست دهر خدنگى خطا نکرد

خیّاط روزگار به بالاى هیچ کس‏
پیراهنى ندوخت که آن را قبا نکرد

«فما خیر دار تنقض نقض البناء، و عمر یفنى فناء الزّاد، و مدّه تنقطع انقطاع السّیر» پس چه نیکى باشد سرایى را که ویران کرده شود مثل ویران شدن دیوار، و زندگانى اى را که فانى شود همچون فانى شدن توشه مسافر، و مدّتى را که منقطع‏ گردد از قبیل منقطع شدن راه رفتن 

رباعى:

گر مرد رهى روى به فریادرس آر
پشت از سر صدق در هوى و هوس آر

چون نیست بجز یک نفست هر دو جهان‏
پس هر دو جهان خویش با یک نفس آر

«اجعلوا ما افترض اللّه علیکم من طلبتکم، و اسألوه من أداء حقّه ما سألکم.»-  أى اسألوه الذى سألکم إیّاه من أداء حقّه، بالإعانه علیه و التوفیق له-  یعنى: بگردانید شما آنچه فرض کرده است خداى بر شما از جمله مطالب خویش در دنیا، و بطلبید از او توفیق و اعانت بر اداى حقّ آنچه طلب کرده است از شما.

«و أسمعوا دعوه الموت آذانکم قبل أن یدعى بکم.» و بشنوانید خواندن مرگ گوشهاى خود را پیش از آنکه خوانده شود مرگ به شما.

و إسماعهم دعوه الموت إخطار نزوله بهم بالبال من سماع ذکره.

در وصایاى شیخ احمد غزالى است که از شبیخون مرگ بر حذر بودن شرط است، و از تنهایى یاد آوردن شرع، قبل أن یأتی یوم یقول: یا لَیْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا، و پیش از آمدن ملک الموت و درخواست لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلى‏ أَجَلٍ قَرِیبٍ و نداى: وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ، «أکثروا ذکر هادم اللّذّات» فرمان است، و «کفى بالموت واعظا» درمان، «الیوم فی الدّور و غدا فی القبور»، أَلا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ.

عطّار:

هفته‏ اى مانده است باقى رفته عمر
تو چه خواهى کرد آن یک هفته عمر

بهترین چیزى که آن عمر است دراز
در بتر چیزى که دنیا است مباز

با بدى تا چند خواهى تاخت تو
در بتر بهتر چه خواهى باخت تو

بیم تا کى روز و شب بر فوت سیم‏
وى عجب بر فوت عمرت نیست بیم‏

اى به یک جو زرّ دنیا جان فروش
بوده یوسف را چنین ارزان فروش‏

یوسف جانت عزیز است اى پسر
بهترت از وى چه چیز است اى پسر

قدر یوسف کور نتواند شناخت
جز دل پر نور نتواند شناخت‏

«إنّ الزّاهدین فی الدّنیا تبکى قلوبهم و إن ضحکوا، و یشتدّ حزنهم و إن فرحوا،» بدرستى که زاهدان در دنیا مى ‏گرید دلهاى ایشان و اگر چه خنده کنند، و سخت مى ‏باشد اندوه ایشان و اگر چه شادمانى کنند.

چیست زهد آزاد دنیا آمدن
دیده‏بان راه عقبى آمدن‏

«و یکثر مقتهم أنفسهم و إن اغتبطوا بما رزقوا.» و بسیار باشد دشمنى ایشان با نفسهاى خودشان و اگر چه شادمانند به آنچه روزى داده شده‏ اند.

«قد غاب عن قلوبکم ذکر الآجال، و حضرتکم کواذب الآمال،» بدرستى که غائب شده است از دلهاى شما یاد اجلها، و حاضر شده است شما را امیدهاى دروغین.

عطّار:

کار بر خود از امل کردى دراز
بند کن پیش از اجل از خویش باز

ورنه در مردن نه آسان باشدت‏
هر نفس مرگى دگر سان باشدت‏

جمله در باز و فرو کن پاى راست
گر کفن را هیچ نگذارى رواست‏

«فصارت الدّنیا أملک بکم من الآخره، و العاجله أذهب بکم من الآجله،» پس بازگشت دنیا مالک‏تر به شما از آخرت، [و این جهان، آن جهان را از یادتان برده.] «و إنّما أنتم إخوان على دین اللّه، ما فرّق بینکم إلّا خبث السّرائر، و سوء الضّمائر.» و نیستید شما الّا برادران بر دین خداى، جدا نکرد شما را الّا خباثتهاى اندرون و بدى ضمیرهاى شما.

«فلا توازرون و لا تناصحون، و لا تباذلون و لا توادّون.» پس همنشینى با یکدیگر نمى ‏کنید و نیکخواهى یکدیگر نمى ‏کنید، و بذل نمى ‏کنید و دوستى نمى ‏کنید با یکدیگر.

«ما لکم تفرحون بالیسیر من الدّنیا تدرکونه، و لا یحزنکم الکثیر من الآخره تحرمونه» چیست شما را که شادمان مى ‏گردید به اندکى از دنیا که مى ‏یابید آن را، و غمگین نمى ‏گرداند شما را بسیارى از آخرت که محروم مى ‏مانید از آن «و یقلقلکم الیسیر من الدّنیا یفوتکم، حتّى یتبیّن ذلک فی وجوهکم، و قلّه صبرکم-أى و فی قلّه صبرکم-  عمّا زوى منها عنکم» و مضطرب مى‏ سازد و بى ‏آرام مى‏ گرداند شما را اندکى از دنیا که فوت مى ‏شود از شما، تا ظاهر مى‏ گردد آن در رویهاى شما، و در بى‏صبرى شما از آنچه قبض کرده شد از آن از شما «کأنّها دار مقامکم، و کأنّ متاعها باق علیکم.» گوییا دنیا خانه بودنى شماست، و گوییا متاع او پاینده است بر شما.

عطّار:

نماند کس به دنیا جاودانى
به گورستان نگر گر مى‏ندانى‏

اگر تو خود گدایى ور شهنشاه‏
سه گز کرباس باشد با تو همراه‏

«و ما یمنع أحدکم أن یستقبل أخاه بما یخاف من عیبه، إلّا مخافه أن یستقبله بمثله.» و باز نمى ‏دارد یکى از شما را که استقبال کند برادر خود را به آنچه مى‏ترسد از عیب او، الّا ترس از آنکه استقبال کند برادر با او به مثل آنچه او کرده.

«قد تصافیتم على رفض الآجل و حبّ العاجل،» بدرستى که متخالص شده ‏اید بر ترک آخرت آینده، و دوستى دنیاى حال ناپاینده.

«و صار دین أحدکم لعقه على لسانه،»-  «اللّعقه» بالضمّ اسم لما تأخذه الملعقه ممّا یلعق، و استعاره للإقرار بالدین باللسان، و کنى به عن ضعفه و قلّته-  یعنى و گشته است دین یکى از شما لیسیدنى به زبان.

عطّار:

حبّ دنیا ذوق ایمانت ببرد
آرزوى او ز تن جانت ببرد

«صنیع من قد فرغ من عمله، و أحرز رضى سیّده.»-  «صنیع» مصدر تصعون المقدّر-  یعنى مى ‏کنید در ترک دین کار کسى که فارغ شده باشد از پیشه خود، و استوار کرده باشد خشنودى سیّد خود.

عطّار:

کار دنیا آنچه باشد ناگزیر
آن قدر چون کرده شد آرام گیر

کار عقبى نیز بنگر این زمان‏
تا به عقبى چند محتاجى بدان‏

آنچه در عقبى تو را آن در خور است
کار آن کردن تو را لایق‏تر است‏

کار دین و کار دنیا روز و شب‏
تو به قدر احتیاج خود طلب‏

آنچت«» اینجا احتیاج است آن بکن
و آنچه آنجا بایدت درمان بکن‏

منهاج ‏الولایه فی‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه، ج ۲ عبدالباقی صوفی تبریزی ‏ (تحقیق وتصیحیح حبیب الله عظیمی) صفحه ۸۷۹-۸۸۵

بازدیدها: ۴

حتما ببینید

خطبه ها خطبه شماره ۸۵ منهاج ‏الولایه فی ‏شرح‏ نهج‏ البلاغه به قلم ملا عبدالباقی صوفی تبریزی (تحقیق وتصحیح حبیب الله عظیمی)

خطبه ۸۵ صبحی صالح و من خطبه له ع   وَ اءَشْهَدُ اءَنْ لا إِلَهَ إِلا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code